امروز روز ولنتاین، روز عشق…
به یاد کسانی هستم که عاشق زندگی بودند، اما دیگر جان ندارند که برای روز و روزهای عشقشان برنامهریزی کنند… یادشان گرامی 🤍داغ ابد بر قلب نشسته و فراموش نشدنی فرزندان وطن ، ما هر گز ادم ،بعداز این اتفاقات نمیشیم از خون پاکشون لاله دمیده...
در جان و تنمان ، جای گلوله ایی که به شما خورده و به ما اصابت فیزیکی نکرده درد میکنه ...خیلی زیاد میسوزه
دیروز یه خانمدکتر زیبا میگفت:
«درسته، دارم زندگی رو ادامه میدم، ولی انگار روی بند دارم راه میرم. به هر سختیای که شده تعادلم رو دارم حفظ میکنم، ولی معلوم نیست چند دقیقه بعد بیفتم یا نه. همهچیز رو هواست، همهچیز به یه نسیم بنده. من دارم به سختی راه میرم، ولی یکی راحت میتونه با یه انگشت بندازتم…»
تو جملههاش غرق شدم. دیدم چقدر حال و احساس مشترک این روزهای بعضی از ماها رو، با کلمات درست بیان میکنه.
و امروز، وقتی پیام تبریک حسن رو که به بهانه سالگرد ازدواجمون گرفتم که برام نوشته بود:
«بیستوسه سال از روزی میگذرد که دستها و دلهایمان را به هم سپردیم و در مسیر زندگی مشترکمان قدم گذاشتیم.
در این سالها با هم خندیدیم، با هم صبوری کردیم، با هم از ناملایمات عبور کردیم و از آرامشی که در کنار تو بودن به من بخشید، لذت بردم.
با تو یاد گرفتم عشق یعنی ماندن، یعنی دست هم را رها نکردن وقتی فشار روزگار عرصه را بر ما تنگ میکند.
ممنونم برای همه مهربانیهایت و برای تمام لحظات و خاطرات شیرینی که به خاطر تو، برای من پرارزش و فراموشنشدنی شد.
سالگردمان مبارک، عشق من. دوستت دارم؛ برای تمام فرداهایی که هنوز نیامدهاند.»
حسن/ بیست و پنجمن بهمن ۱۴۰۴
بعدش به یاد حرفهای دیروز خانمدکتر و کامنت حسن افتادم…
گفتم شاید هم هستند کسانی مؤثر و حامی که ما رو با یک انگشت روی این بند زندگی نگه داشتند، وگرنه خیلی وقت بود که پرت شده بودیم.
همونطور که حسن با محبت و مراقبتش، انگشت نگهدارِ من روی بند زندگی شده…
من هم رفتم بغلش کردم و بوسیدمش و بهش گفتم چقدر دوستش دارم،
تا با انگشتم روی بند زندگی محکم نگهش دارم.
ازتون خواهش میکنم، مخصوصاً این روزها، بیشتر مراقبت و حمایت از حال همدیگه رو داشته باشیم…
مطمئن باشید جملههای ما، دست گرفتنهامون، میتونن در شرایط بحران نجاتدهنده باشن… قدرت اینو دارن که تابآوری رو بالا ببرن و آدمها ادامه بدن.
لطفاً خیلی حواسمون باشه در مقابل آدمهای آسیبپذیرتر و کسانی که شکنندهتر شدن، قدرتها و توانمندیهامون رو به نمایش نذاریم؛ چون آدمها تو حال بد احساس میکنن تواناییهاشون رو از دست دادن… و ما با نمایش تواناییهامون، حس منفیای که اونها به خودشون دارن رو بیشتر میکنیم.
الان وقت همدلیه…
وقت اینه که ما هم ابراز کنیم، با هر جایگاه و شرایطی که هستیم، حال ما هم بده و این واکنش نرمال ذهن و جسم به رویدادهاست.
و مهم اینه که با این حالِ مشترک، به هم بگیم: ما کنار هم هستیم… همدیگه رو میفهمیم… و درد مشترکی که داریم رو با هم فریاد میزنیم.
قطعا عشق میتونه همین باشه؛
همین که وقتی یکی روی بند راه میره دیگری بیصدا کنارش بایستد.
نه هل بده، نه قضاوت کنه، نه مقایسه کنه…
فقط انگشتش را آرام بگذاره پشت کمرش و بگه: «من هستم.»
و گاهی همین «من هستم»
تمام چیزیست که یک آدم برای نیفتادن لازم داره. 🤍

