درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

‌‌

‌‌

این بخش از نوشته هام چون مخاطبهای خاص داره ممکنه برای شما خواننده های عمومی یه مقدار گنگ باشه و من هدفم از نوشتنش اینه که به دست همون مخاطب ها این حرف هام و نقدهام برسه

من خودم میگم اگر یکی روزی از دنیا رفتم دوست و آشنا از هر آنی ، که خواستند به زندگی عادی و شادی های روزمره شون مشغول بشند و هیچ توقعی از این بابت نیست که کسی بخواد خودش را مقید کنه به تغییر‌ سبک روال زندگیش و همانگونه که تو فضای مجازی روزهای قبل مردن من رفتار میکرده ادامه بده

پس بنابراین به شخصه مشکلی با این داستان ندارم و نخواهم داشت اهمیت دادن به این مسایل برای من موضوع سخیفی به حساب میاد ....

پس اگر خودم هم به فرض ملزم به رعایت این شرایط دیگران نباشم حرفی داخلش نیست .

چون تکلیفم با خودم و توقعاتم واضح و مشخصه

مدتهاست اینستام دی اکتیو هست خودم دسترسی ندارم ، تو شرایطی که این روزها ، خانواده در سوگ هستند و هنوز مراسم چهلم برگزار نشده توسط دو نفر برام استوری هایی از شادی کردن و قر دادن افرادی فرستاده شد

اول به آن اشخاص گفتم که چه اشکال داره جوان هستند امیدوارم حال دلشون همیشه شاد شاد باشه

و با قاطعیت هم خواهش کردم که ابداً برای من اینگونه اطلاعات و اخبار را منتقل نکنند چون به من هیچ ارتباطی نداره و دلم نمیخواد که ببینم

و گفتم من به هیچ عنوان مدعی العموم و سخنگوی صاحبان عزا نیستم چون تجارب قبلیم اینطور بوده که ،هر زمان بابت حق گویی و حمایت به حق ورود کردم بعدها مورد قدرنشناسی بی رحمانه افرادی که براشون طلب حق کردم قرار گرفتم و جز پشیمانی و ضرر برام سودی نداشته .. لذا اگر کسی ناراحته یا معترضه خودش باید بگه ، من کاره ای نیستم و تمایل به تکرار تجربه آسیب گذشته ندارم

به آنها اصل حرفم همین بود که گفتم‌ اما یه توضیح بابت خودم میمونه که ربطی به جانبداری سوگواران نداره و توضیح را ترجیح دادم اینجا بنویسم تا بخوام به آن ارسال کنندگانی که برام کلیپ فرستادند بگم چون توضیحات من باز به آنها ارتباطی نداره

چیزی که به شدت تمام سالها ،من را تو این جماعت مورد عذاب و درد قرار میداد ناعدالتی سنگین و واضح و خودخواهی هاشون بوده

که زیر بارش نرفتم ،و بابتش از چشمم حسابی افتادند و از دلم رفتند و دیگه نه تو شادی و نه غم ، اصلا هیچ جا دیگه نمیخوامشون

من میگم وقتی خودتون اینقدر توقع و انتظار رعایت احترام متوفی و خانواده متوفی را حداقل تا چهلم برای خودتون دارید و نشان دادید در موقع سوگتون قبلا کسانی که حتی ذره ایی، رعایت نکرده اند واکنش شدید به آنها ابراز کردید

واقعا چرا به کاری که میخواین بقیه در موردتون رعایت کنند اما خودتون ملزم به رعایتش نمیدونید ؟

چرا فکر میکنید شما حق دارید ؟ اما بقیه افراد حق ندارند ؟

اینها خبر از وجود آسیب طرحواره بزرگ منشی شما میده

چرا وقتی کسی فرزند یا فرزندانش ، ایرادهای فاحش دارند به خودش اجازه میده ذره بین برداره و ایرادات بچه های دیگران را نکوهش و عیب جویی کنه ؟

خب وقت تحلیگریت را بگذار روی سازندگی فرزندانت ... اگر سن فرزندت هم ، از تربیت و حرف شنوی گذشته خب حداقل سکوت کن و کاری به درست و بد بودن بچه های دیگران نداشته باش ... رک بگم فقط خودت تو این موقعیت مسخره کردی ، خیلی تابلوهه و زننده است .

با وجودی که نقد و ایرادگویی بابت فرزند خودم هیچ وقتی نبوده و بابت بچه دیگری بوده..اما نتونستم تو آن موقعیت سکوت کنم و عینا همین نقدم را به ادمهایی که خواستند به هر قیمت جماعت خودشون را گردن بگیرند و تحمل انتقاد و حرف درست نداشتند را زدم

در مقابل به جای پذیریش، با طعنه گفتند مثلا تو الان چون در مورد دختر فلانی گفته شده بدت آمده ؟

گفتم حمایت من جانبداری شخصی و احساسی نیست من از اشکال فاحش نفس کار صحبت میکنم که این ایراد قابل دفاع نیست.

به آن شخص چه مربوطه که در مورد رفتارهای اون دختر بچه نظر میده؟

من شما نیستم، که فقط به هر قیمتی شده چون فلانی باهام فلان نسبت داره روی هر زشتی را بپوشونم و چشمام نبینه و گوشهام نشنونه

اگر به خدا این رفتار از طرف مقابل هم بود و ناحقی میدیدم سکوت نمیکردم و تذکرم میدادم چه بسا بارها و بارها در موقعیتی که در غیاب شما اگر میدیدم نسبت به حقتون مغرضانه رفتار میشه واکنش جدی نشون دادم . ..بهم پرخاش شد ولی اجازه ندادم

خودم میدونم بابت این اخلاقم خار چشم هستم

اما من به این ویژگی اخلاقیم و اصالتم که ارزشم هست افتخار میکنم حتی اگر باکسی قطع رابطه باشم و دنیا ازش رنجش داشته باشم در غیابش ناحقی بشنونم واکنش نشون میدم و حرفم میزنم حتی اگر در مورد شما و تو همین لحظه و لحظه های بعد باشه .

کاری که هیچ کدومتون چه شما ،چه بقیه انصاف و عدالتش ندارید و همچنین شهامت ابرازش هم ندارید .

.... یا کسی که خودش تو بخش هایی از شخصیتش خدای ضعف و ایرادات هست اما به خودش اجازه بده مشغول ایراد گیری و مذمت بقیه در اون جوانب باشه ... خب این واقعا اشکال شخصیتی است باید ادم یه جا ،به خودش بیاد ...

همه دارید با سن تقویمی وارد سالمندی میشید قرار نیست این همه ادعا داشتن و ایرادت را رفع کنید ؟ و از توهم دانای عقل کل، تو واقعیت ظهور کنید و باور کنید اشکالاتی که دارید پیچیده است

ناراحت شدند که چند سال پیش من تو وبلاگم نوشتم من اگر روزی برسه بخوام فلان کس ها را کنار بگذارم برام مثل آب خوردنه

میخوام اقرار کنم که آن روز ، که مدتها پیش رسید ، واقعیت نه تنها مثل آب خوردن بود از آن هم راحت تر بود ...چون من در فرصت دادن مجدد دیدم که هنوز اون نگاه ناعدالتی که همیشه موجب دردم میشد سرجاشه و قوی تر از قبل شده و از اصلاحات کاملا ناامید شدم ...

شاید بقیه با هر کیفیتی ، تظاهری با هم بتونید ظاهر این ارتباط تلخ حفظ کنید اما من بمیرم نمیتونم .‌ رابطه وقتی لطف داره که تو بستر اعتماد ، احترام متقابل ، شفافیت و روراستی عدالت و تعادل باشه

چقدر تاسف برانگیزه که صد مدل توقع و انتظار و باید و نباید نسبت به ما ،بابت عروسی ، بچه دار شدن ، عزا و... ، هزاران مدل اضطراب و تنش رسوندین به خودتون که میبینم میرسه قشنگ اول راحتی و برحق بودن برای خودتون قایل هستند مواردی که ما اگر رعایت نمیکردیم پوستمون را میکنیدین، انواع و اقسام منت هاتون را سرمون خراب کردید

وقتی نوبت خودتون میشه ، میخواین دقیقا همونی باشه که آن تایم ما هم دلمون میخواست درکمون کنید و حداقل به خاطر قصور و نادانی بزرگترها با ما تسویه حساب نکنید .‌

‌‌

من یکی که خیلی خسته شد بریدم از تعارضهاتون از اینکه معلوم نشد ما را میخواین یا ما باید تقاص کارهایی که خودمون نکردیم و بزرگترهامون کردند را پس بدیم اگر این ظلم اسمش نیست پس چیه ؟

‌‌

تا حالا شده به خاطر کارهای اشتباه یه بچه دیگرتون چون زورتون بهش،نمیرسه بخواین بچه دیگه تون را تنبیه یا مجازات کنید ؟

بهش فکر کنید میشه ؟ چه حسی اون بچه بی تقصیر و گناه بعد از مجازات های شما خواهد داشت ؟

کمی چشماتون ببنیید وجدانتون را قاضی کنید خودتون جای ما بگذارید شما دقیقا این کار و با ما الخصوص با من کردید ؟

وای اگر نبخشمتون ...

به نظر من که به وقتش،همه این رفتارها، کارما، داره چه من باشم ، چه شما باشید فرق نداره به وقتش هستی عدالتش را برقرار میکنه

کارهایی که نوه ها و بچه های خودتون میکردند اقتضای سن و حقشون بود، گولی مگولیند

ولی برای ما و بچه هامون از دید قضاوت کج شما، گند عالم بود ...

هر دفعه این ناعدالتی ها را دیدم دست خودم نبود اما قلبم از سوزی که در عمقش ،احساس کرد آه کشید ... نفسم حبس میشد نمیخواستم آه بکشم ولی نمیتوستم کنترلش کنم آه از وجودم غیر ارادی خارج میشد

من که دلم هرگز نمیاد خار تو پای خودتون و عزیزانتون هاتون بره ولی اگر تو همچین روزهایی، قر و نانای میکنین نوش جونتون، اما لطفا روزیکه، شما هم نیاز به رعایت و همدلی،داشتید، دهان گشاد نباشید و اگر کسی کمی رعایت نکرد اون را فقط خواهشا نخورید. فقط همین...

اول به خودم میگم ، به خودمون بیایم چون به خواست ما و بقیه نیست که بگن، الهی هیچ بدی سرمون نیاد دنیا تمام این بی عدالتی های رفتاریمون به خودمون در وقت مناسبش برمیگردونه ما چه بخوایم چه نخوایم ساز و کار هستی کار خودش را، میکنه آخه قانون طبیعیت همینه ،ورق وقتی برمیگرده که ما بیدار بشیم، تنها راه نجات همینه .

شما هم صلاح خود را خود دانید .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 19:6 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • واقعا پذیرشِ خودمون و شرایطی که به ما مربوط میشه، توی زندگی مثل یه آرامش و رهایی بزرگه. به نظر من، پذیرش یعنی همه‌چیز.

    یه جمعی بودم، یکی از خانم‌ها قصد داشت یه بچه‌ی نه‌ساله رو به فرزندی قبول کنه. می‌گفت: «من اگه یه روز بچه‌خونده‌م بیاد تو زندگیم، کسی بخواد چیزی رو به روش بیاره یا از گذشته‌ش بپرسه، جوری جوابشو میدم که مرغان هوا براش گریه کنن! همون اول دهنشونو می‌بندم و کلا از زندگیم حذفشون می‌کنم.»

    وقتی اینو گفت، من یاد یه خاطره‌ی شخصی افتادم که همون‌جا تعریف کردم و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت. تصمیم گرفتم اینجا هم براتون بنویسم.

    من همیشه آدم‌های سندرم دان رو خیلی دوست دارم، واقعا آدمای عاطفی و پاکی هستن. حدود پانزده سال پیش، من و حسن باربد رو برده بودیم پارک. من و باربد منتظر بودیم نوبت تابش بشه. یه مادر جوون، یه دختر کوچولوی گوگولی و بامزه‌ی سندرم دان، حدوداً دوساله، بغلش بود. باور کنید شاید یه دقیقه هم نشد که نگاهم به این عروسک افتاد. تو دلم قربون‌صدقه‌ش می‌رفتم، حتی یه لبخند روی صورتم نشسته بود.

    یهو اون مادر با نهایت پرخاشگری اومد سمتم. شروع کرد به فحش دادن و توهین که: «تو دختر منو نگاه کردی! تو دلت داری ما رو مسخره می‌کنی! حق نداری!»

    اون‌قدر شوکه شده بودم و از شدت عصبانیتش هراسون، که اصلا نمی‌دونستم چی باید بگم. فقط تونستم بگم: «به خدا این‌طور نیست، دخترت خیلی شیرینه، چرا باید مسخره‌ش کنم؟»

    ولی اون خانم ادامه داد: «تو غلط کردی! من همه‌ی شماها رو می‌شناسم، همه‌تون به بخت و اقبال من و دخترم می‌خندین.»

    حسن وقتی حال اون خانم رو دید، ترجیح داد فقط برای محافظت از خودمون، مخصوصا باربد، از اونجا دور بشیم.

    بماند که اون اتفاق برای من یه تجربه‌ی مهم شد. از اون به بعد یاد گرفتم نگاهم رو نسبت به افراد توانخواه کنترل کنم تا نکنه یه سوءتفاهم یا خطای شناختی برای خودشون یا خانواده‌شون پیش بیاد.

    واقعیت این بود که رنج اون مادر، نگاه مردم نبود؛ بلکه نپذیرفتن خودش و شرایط زندگیش بود.

    وقتی آدم پا میذاره توی یه انتخاب پرچالش و حاشیه اولین قدم اینه که واقعیت موجود رو انکار نکنه.

    دوم اینکه بدونه کنترل همه‌چی دست ما نیست. ما نمی‌تونیم به همه‌ی مردم شعور و فرهنگ تزریق کنیم، اصلا کار ما نیست.

    مثلا اگه من مثل شما مادرِ یه کودک فرزندپذیر باشم، بخوام به خاطر گذشته‌ی زندگیش مدام با مردم بجنگم، در واقع دارم ناخودآگاه به بچه‌م این پیام رو میدم که گذشته‌ش خیلی تاسف‌باره.

    اما من ترجیح میدم به‌جای جنگیدن با بقیه، انرژی‌مو بذارم روی پذیرش واقعیت برای خودم و فرزندم. این‌که هرچی بوده، تموم شده؛ مهم اینه که الان وجودش سرشار از عشقه و ما با همه‌ی وجودمون می‌خوایمش.

    البته اگه کسی از حدش بگذره و بخواد مرزها رو بشکنه، باید جدی تذکر داد، ولی نه با رفتار تکانشی.

    چون عزت‌نفس خوب یعنی این‌که، آدم خودش رو بپذیره و از چیزی که بوده فرار نکنه. چیزی رو که نمی‌تونی تغییر بدی، باید بپذیری.

    اگه چیزی آزارت میده، مثل اضافه‌وزن، دنبال راه‌حلش باش. اگه از میزان تحصیلاتت ناراضی هستی، ادامه تحصیل بده.

    وقتی چیزی رو واقعا بپذیری ، حتی اگه ضعف یا کاستی داشته باشه ، دیگه حرف مردم آزارت نمیده.

    چون تو با آگاهی انتخاب کردی و می‌دونی شرایطت هم چالش داره، هم ضعف. ولی تو به خاطر پذیرش، درونت با خودت سر جنگ نداری

    اون‌وقت دغدغه‌ت دیگه قضاوت مردم نیست، بلکه اینه که: «من برای انتخابم چی می‌تونم بکنم که شرایطو بهتر کنم؟»

    پذیرش یعنی دل رو از جنگ با ناتوانی‌ها خالی کنی و دست‌هات رو به سمت ساختن امروز دراز کنی. وقتی خودت و انتخاب‌هات رو با همه‌ی ضعف‌ها و قوت‌ها بپذیری، سبک میشی، آزاد میشی، و همون آزادی تو رو به آرامشی می‌رسونه که هیچ قضاوتی توان شکستن‌شو نداره.

    پذیرش، درِ پنهانِ عشق و رهایی‌ست.

    ✨ پذیرش، یعنی آزادی از جنگ‌های بی‌پایان درون.

    ✨ هر جا پذیرش هست، آرامش ریشه ، و صلح جوانه میزنه

    ✨ قضاوت‌ها فرو می‌ریزند، وقتی تو با خودت و شرایطت آشتی کنی و به صلح برسی ...‌

    نوشته شده در شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 20:27 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • چرا کسانی که از نظر معنوی ماموریتی برای بیداری خرد جمعی روی دوش آنها گذاشته شده در خانواده هایی به دنیا می آیند که از همان کودکی تروماهای کودکی سنگین تجربه می کنند ؟

    روح‌هایی که با ماموریت بیداری جمعی به زمین می‌آیند، قبل از تولد آگاهانه مسیر خود را انتخاب می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که:

    ✔️برای روشن‌کردن مشعل آگاهی در تاریکی، باید از دل تاریکی عبور کرد.

    بنابراین، تولد در خانواده‌هایی با الگوهای ناسالم، تروما، خشونت یا بی‌ثباتی، انتخابی روحیست تا:

    از درون تجربه‌ی مستقیم زخم‌ها، درک واقعی نسبت به درد انسان‌ها به‌دست آورند.

    بعدها صدای کسانی شوند که هرگز صدایی نداشته‌اند

    چون خردی که از درون درد می جوشد زنده است.

    ☀️☀️☀️☀️☀️☀️

    تروما ، نقطه ورود نور است. لئونارد کوهن می گوید : « تروماهای کودکی، آن ترک‌هایی هستند که نور روح از طریق‌شان وارد زندگی ما می‌شود.

    و دقیقاً همان زخم‌ها، مسیر ما را به سمت یادآوری مأموریت هدایت می‌کنند.»

    🌙🌙🌙🌙🌙🌙

    بدون تجربه‌ تروما، بسیاری از ما در سطح باقی می‌ماندیم. اما تروما:

    ما را مجبور به جست‌وجوی عمیق می‌کند

    باعث شکستن ایگو می‌شود

    و ما را به یادآوری ذات روحانی‌مان بازمی‌گرداند

    🌟☀️🌟☀️🌟☀️🌟

    اما نکته بسیار مهم دیگر :

    ✨ روح‌های بیدارگر، نجات‌دهندگان خط خون هستند.

    روح‌های بیدارگر به دنیا نمی‌آیند تا فقط مسیر خود را بروند.

    آن‌ها پا به زمین می‌گذارند تا نسلی را آزاد کنند.

    پیش از تولد، روح آن‌ها والدینی را انتخاب می‌کند که سنگین‌ترین زنجیرهای کارمایی اجدادی را به دوش می‌کشند‌. خانواده‌هایی با نسل‌های خاموش، سرکوب‌شده، خشم‌گرفته، یا زخم‌خورده. وقتی به ریشه این خانواده ها نگاه کنیم سراسر درد و ناآرامی و پدر یا مادر سالاری و کشمکش قدرتی ، زندان ، تبعید ، بیماری های نسلی و ژنتیکی ، حسادت ، رقابت و کینه و دشمنی بین خواهر و برادرها ، خودکشی ، تجاوز و طلاق و قتل... حاکم و رایج بوده.

    بنابراین روح از

    نه از روی اشتباه.

    بلکه از روی مأموریت وارد چنین خط نسلی تاریکی میشود که مثلا ممکن است حاملان طلسم الغول باشند که تاریک ترین ستاره ثابت است.

    مثلا من خانواده ای را میشناسم که وقتی به چارت مادر نگاه می کنی از سمت مادر طلسم الغول و مدوسا به فرزندان و نوه های آنها انتقال پیدا کرده 😰💀

    اما در این میان یک بیدارگر برای آزاد کردن این خط خونی مسئولیت را به عهده می گیرد و وارد چنین خانواده تاریکی میشود.

    ✔️زیرا بیدارگر، پیش از آن‌که پیام‌آور باشد،

    شفابخش است

    ما در این میان یک بیدارگر برای آزاد کردن این خط خونی مسئولیت را به عهده می گیرد و وارد چنین خانواده تاریکی میشود.

    ✔️زیرا بیدارگر، پیش از آن‌که پیام‌آور باشد،

    شفابخش است.

    او می‌آید تا الگوهای بیمار نسلی را قطع کند.

    تا چرخه‌های تکرارشونده را متوقف کند.

    تا در جایی که قرن‌ها فقط درد بوده، نقطه‌ پایان و آغاز باشد.

    این روح، کودکی را در خشونت، رهاشدگی، فقر احساسی یا سوء‌استفاده تجربه می‌کند،

    اما در درونش شعله‌ای هست که می‌گوید:

    «من برای تکرار نیامده‌ام.

    من برای نجات آمده‌ام.»

    و درست از دل همان زخم‌ها،

    می‌درخشد،

    می‌بخشد،

    و خانواده‌ای را که او را زخمی کرده،

    از کارمای نسل‌ها آزاد می‌کند.

    این است نقش واقعی روح بیدارگر:

    🌻شفابخش نسل‌ها، نه قربانی آن‌ها🌻.

    بنابراین اگر در چنین خانواده های پر زخمی زندگی میکنید که از آنها از کودکی آسیب دیده اید به پتانسیل شفاگری روح خود باید دست پیدا کنید. ناامید و دلسرد نباشید.

    شما خورشید پر نوری هستید که نه تنها خودتان ، بلکه دیگران از وجود شما نور خواهند گرفت ،

    کافی است هسته درونی مولد آن نور را در درون تان بشکافید.

    منبع این پست : صفحه رسمی هوروسکوپ فارسی/ راشل

    نوشته شده در جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:8 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • کارل گوستاو یونگ می فرمایند

    هر زمان که از زندگی به تنگ آمدید دست به قلم شوید، نوشتن درمان بزرگ همه‌ی دردهای بشری است.

    کاری که من تو این سالها برای تاب اوردنم در رنج های پی در پی که برام، پشت هم اتفاق افتاد انجامش دادم .. شهادت میدم گاهی ازش شفا و نور دریافت کردم

    درود بر یونگ که ساده و موثر از راز نوشتن، گفتند

    در نوشتن علاه بر معجزه ، بیداری ، روبرو شدن با خود واقعی ، رشد کردن و تاب اوردن هست

    میتونم شهادت بدم وقتی شما رهاگونه به سبک تداعی آزاد ، صادقانه افکار و احساساتتون را به کاغذ میارید تاثیراتش میتونه ، براتون شگفت انگیز باشه

    همه میتونند، احساساتشون را به قلم در بیارند . آنهایی که به نظرشون کار سختی میاد یا میگند ما قلم خوبی نداریم ... بهانه فرار هست در واقع اینها افرادی هستند که متاسفانه سالهاست که نوع مبارزه شون با مشکلاتشون سرکوب کردن احساساتت و به صورت ناخودآگاه فرار از چیزهایی هست که از روبرو شدن با آنها وحشت دارند و ترجیح دادن درد ها را در پستوهای ذهنشون هی چال کنند و روش را بپوشنند .. و متاسفانه این سرکوب تاثیرات زیانباری بر روان آنها داره .. اما ترس اینقدر قوی است که مجال برای رهایی از این وضعیت بهشون نمیده

    بله موافقم گاهی در نوشتن ، قفل های در زیرین ترین بخش های ذهنت باز میشه ، که چند روز ممکنه به شدت بهم بریزی ... احساسات منفی و دردناک را تجربه کنی و روزها فقط اشک بریزی

    اما اگر ازشون نترسی و باهاشون ملاقات کنی ... خود گم شده ات را پیدا میکنی . چه دستاوردی از این میتونه مهمتر باشد ؟

    کودک آسیب دیده ات را مبینی .. زخم هات پیدا میکنی .. خودت پناه دهنده و پرستار تمام آن زخم ها میشی و مسیولیتشون به عهده میگیری

    و جایگاه ادمهای داستان زندگیت را که چه بودند و چه کردند را خیلی واقعبینانه آنها شناسایی و درک کنی

    سخته یه وقتها دلت نمیخواد واقعیت های تلخ باور کنی ... اما دوام بیاری بالاخره به آن باور میرسی

    عزت نفست و اعتماد به نفست کلی رشید میشه و جون میگیره ...مثل نهالی که بهش اب ، خاک و نور کافی رسوندی حسابی به بار میشینه

    برای همینه همیشه اینجا اقرار کردم که نوشتن برای من حکم یه تراپی دایمی داره

    پس داستان زندگیت را برای خودت فقط بنویس ، لازم نیست زخم هات به بقیه نشون بدی ، که مورد سو استفاده و آزار قرار بگیری ...اگر کنار این نوشتن یه درمانگر بالینی قابل صلاحیت و مورد اعتماد داشته باشی ، که دیگه نور علی نور ، میشه و به خودت و نسل های بعدت لطف و خدمت بزرگی رسوندی ... تو شکوفا بشی ...میوه های که ازت به ثمر میاد شک نکن ، با کیفیت و مرغوب خداهد بود

    من را تو این بخش فاکتور بگیرید که خود تعریفی نشه

    هدف آگاه کردن شما از هم قلم ها و روایتگر های هم نویس هست و الا ارزش قانونی دیگری ندارد

    احساس میکنم محجور نباشند و شما بیشتر با کاری که میکنند آشنا بشید

    انصافاً آنهایی که با آگاهی از تمام جوانب و مشقت هاش ، تصمیم میگیرند به صورت عمومی بنویسند...بی نهایت شجاعت و جهانبینی خاص خودشون دارند به درجه ایی رسیدن که میخوان ،با قیمت گزاف تجربیات زندگی خودشون را پیشکش کنند حتی اگر قرار باشه یک نفر روشن بشه ، به یک نفر کمک بشه.

    میخوان یه اثر ماندگار در جریان هستی به جا بگذارند که فراتر از خودشون به انسانهایی دیگه خدمت کنند

    آنها دنبال کمیت نیستند .. به دنبال کیفیتند

    این یکی واقعا به دور از شوخی از کار در معدن خیلی سخت تره ... چون باید خیلی صبرت به بلندای ارتفاع زمین تا آسمان باشه که بتونی از کارت دست نکشی .

    بالاخره پیش میاد بعضی مخاطب ها بهت هیت های سنگین بدن ... مخصوصا آنجا که در برخی روایت ها تجربه مشابه باهات داشتند و نتوستند در آن تایم مثل شما قاطع و قوی عمل کنند تمام آن خشم های فرو خوردشون بالا میاد و آنجا تمام احساسات نگفته خودش را روی تو میریزند ... و دچار سر درگمی احساسی میشند و حس منفی در مورد شما پیدا میکنند و به عنوان یه ناشناس و قایم شده نسبت بهت پرخاشگری میکنند ... در واقع از نظر تحلیل روانکاوی اون چیزهایی که به تو میگن در واقع در ناخودآگاهشون دارند به اون من ضعیف شده خودشون میگن که چرا در آن تجربه نتونسته از خودشون دفاع کنند

    خب من چون این تحلیل ها را بلدم بیشتر حال آن فرد درک میکنم و حتی گاهی براش متاسف و متاثر هم میشم ...

    اما هم قلم هایی هستند که روانشناس نیستند ، این تحلیل ها و ریشه ها را که نمیدونند فشار روانی و تنش را تجربه میکنند .... که آثار منفی در زندگی فردیشون میگذاره و خیلی پیش میاد حتی از ادامه دادن صرفنظر کنند .. بارها درد دلهاشون شنیدم

    آنهایی که با شجاعت تمام و در عمق آگاهی ،عمومی شفاف و جراتمندانه مینویسند از قبل میدونند با این کار طوفان در زندگی خودشون راه میندازن اما برای اون هدف والایی که دارند ، عزم خودشون به حدی جزم کردند ، که هیچ کس جز خودشون نمیتونه این کفش آهنین از پاشون در بیاره ...

    ترس از قضاوت و تمسخر شدن و ترک شدن ، پچ پچ کردنهای پشت سر توسط مغزهای زنگ زده و کوتوله های فکری براشون ابداً اهمیتی نداره ....اینقدر ناچیزه در حدی که یه مگس را ازصورت خودشون کیش کنند

    کسانی که بارها و بارها با حقارت خودشون تحقیر کننده خواستند با فیدبک های مغرضانه دلسردشون کنند، گوششون برای این حرف ها کر میکنند ..‌ کسانی که اصلا صاحب نظر نیستنند ، ادمهایی که تو همون سطح اولیه و ابتدایی فهمی زندگی خودشون متوقف شدند و فقط دهانشون باز و بسته میکنند .. کل دغدغه زندگیشون ظواهر و رقابت برای مسایل دم دستی با اطرافیانشون هست .

    و درکی از مسایل انسان ساز و زندگی ساز هرگز ندارند

    با سرزنش و تحقیر میخوان روی حسادت ها و ناتوانی های خودشون سرپوش بگذارند

    باور کنید آنها اینقدر مصمم و به دنبال به جا گذاشتن یک اثر قابل تامل از خودشون هستند ،دقیقا همون لحظه ها که بقیه میخوان متوقف شون کنند آنها تو فکر نوشتن بخش یا جلد دوم و سوم تجارب و کتاب زندگیشون هستند ...

    ‌‌

    پس خودتون بیخودی خسته نکنید برای متوقف کردن ادمی ، که عرض زندگی از طولش براش مهم تره و به تنهایی ، هر جقدر سنگ بهش پرتاب میکنند اما جهت خلاف آب شنا میکنه و تمام تاوان هاش را هم میده که از خودش نور و روشنی به جا بگذاره .. اون نه تنها کم نمیاره تازه قوی تر هم میشه ... و تو این مسیر بماند که چه ادمهای با وقار ، اصیل و نابی بهش متصل میشند که آنها هم برای اون نور و آگاهی میارند .

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴ ساعت 12:49 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • ‌‌

    نیمه شب دوشنبه دوم تیرماه ۱۴۰۴ ساعت حوالی سه و چند دقیقه با صداهای وحشتناک و ممتد و لرزش خونه از خواب پریدیم ...

    شوک بهم دست داده بود ، هر لحظه حس میکردم الان خونه، روی سرمون خراب میشه ، تمام تنم میلرزید

    اینقدر هراسناک بود ... که به نظرم شبهای دیگه که وحشت کرده بودیم ، نسبت به آن شب شوخی بیش نبود

    تو همون وضعیت باربد باهامون تماس گرفت ، تا از ما خبر بگیره ؟

    نفس زنون میگفت خوبید برید یه جای امن خونه قرار بگیرید

    گفتم تو چرا این ساعت بیداری مامان ؟

    گفت بیدار شدم برم دستشویی .. نتم چک کردم دیدم دارند تهران حسابی میکوبنند

    خیلی نگرانتون شدم

    فهمیدم علاوه بر روز ، شب هم این بچه از دور ، آرامش نداره و دستشویی رفتن بهانه بود ..‌ مشخص بود دایم به خاطر ما و ایران ، در حال چک کردن خبرهاست

    ‌‌

    از صبح تا ظهر آن شب اصرار زیادی بهش کرده بودم که با دوستش متین تماس بگیره باهم برند کافه ، ساحل قد م بزنند ، شام بخورند .. و قبول نمیکرد و میگفت تو این شرایط حوصله بیرون رفتن ندارم

    میگفتم پسرم درکم میکنم نگرانی که تجربه میکنی .. اما همین کارهای کوچیک کمی روحیه ات عوض میکنه

    براش توضیح میدادم که افسردگی خیلی موزیانه ادم در بر میگیره . اگر این کارها را نکنی درگیرت میکنه ، خلاصه بالاخره موفق شدم راضیش کنم که چند ساعتی دور از فضای پر تنش اخبار و ما باشه

    شب که برگشت تماس گرفت و با متین کافه رفته بودند و شامشون هم بیرون خورده بودند

    مثلا دلم خوش شد که کمی خودش ریکاوری کرده

    ولی نیمه شب شوک بدی بهش وارد شد

    شانسی که داشتیم این بود که تو این شرایط من کلاً نت داشتم .. که از هم خبر بگیریم

    بهش گفته بودم هر زمان ما نت را از دست دادیم با خاله نغمه و یا خاله لیندا از طریق نت تماس بگیره آنها شاید مستقیم از خارج با من تونسته باشند تماس بگیرند

    به لیندا و نغمه هم سفارش و تاکید کرده بودم

    اگر این موقعیت پیش آمد الکی هم شده فقط به باربد بگن ما تونستیم تماس بگیریم حال پدر و مادرت خوبه

    اینقدر نمیدانستم قرار چی بشه سفارشش به یکی دوتا دیگه از دوستام کرده بودم که اتفاقی برای ما افتاد باربد فراموش نکنند

    واقعا فقط میتونم بگم ،بی نظیره ، محشره محشر،الهی شکرت ، غمت نباشه ، عالیه ، خدایا شکرت ...‌‌دیگه باکس هر چی بحران تو دنیا بود مثل پازل ما تکمیل کردیم ..

    چقدر روانمون تو این مدت فرسوده شد ... به همه هموطن های ایران و چه خارج، خیلی سخت گذشت هرکس به نوعی تو فشار بود

    اما من با مشاوره های که تو این روزها دادم به مراجعان تهران و چند شهر مختلف متوجه شدم جنگ واقعی در تهران بود و فشاری که مردم تهران سرشون آمد با اختلاف زیاد بقیه شهرها از نزدیک درگیرش نشدند

    چون تهرانی ها الویت مشاوره شون استرس و فشار روانی جنگ بود ، شهرستانی ها یه اشاره به جنگ میکردند و الویت گفتگوشون موضوعات شخصیشون بود

    به اصرار زیاد و بی تابی های باربد و لیندا ما سه روز و دوشب از تهران تو این بازه خارج شدیم ... یعنی احساس کردم اگر از تهران خارج نشم به این دو تا ظلم کردم ...

    به سمت شمال ویلای نغمه جان رفتیم از قبل لطف کردند پذیرای ما شدند ... خودش ایران نبود اما زحمت به همسرش دادیم .‌‌.. موقع برگشت هرچه گفتند بمونید و نرید اما دیگه شب به خاطر فرار از گرمای روز و افتابی برگشتیم

    ‌‌

    چون من نگاهم این بود که معلوم نیست که این جنگ چقدر ادامه داره، مگه ما چقدر میتونیم از تهران خارج باشیم کار و زندگیمون اینجاست ...

    میگفتم مثل دوره کرونا اولش مردم از خونه هاشون بیرون نمی آمدند بعد شروع کردند با ماسک رفت و آمد کردن دیگه اخرهاش هم چند تا درمیون ماسک میزدند

    یعنی سوت و کوری تهران ، تعطیلی مغازه ها ، باور کردنی نبود ..

    توی شمال زندگی عادی جاری بود و تهرانی ها که مونده بودند میدونند که چقدر شهر خاموش و خوفناک شده بود

    ما دوشب قبل آن شب کذایی برگشته بودیم

    فردای روزی که از شمال رسیدیم احساس کردم یه جایی از یکی جراحی هام سوزش شدید داره و حس کردم لباسم خیس شده رفتم دیدم بله چند از بخیه هام که کاملا خوب شده بود باز شده و همینجور ترشح و خونابه داره پس میده ...

    علت را هم نمیدونم کجا بهش فشار آمده که موجب پارگی شده

    با تجاربی که داشتم فعلا اون ناحیه را به کمک حسن در روز دو بار پانسمان میکنم که از عفونت بلکه جلوگیری بشه هنوز نتونستم به دکترم جراحم دسترسی پیدا کنم که ببینم برای ترمیمش چیکار میخواد بکنه.....

    برای امثال ما که نیاز به دسترسی به پزشکهامون داریم تو این شرایط شاید این اتفاق در مقابل بیمارانی که در حال حاضر وضعیت حاد دارند این حداقل مشکل برای من هست ... من مطمینم که خیلی از بیماران تو این شرایط اختلال های زیادی در درمان هاشون ایجاد شده، حتی ممکنه جبران ناپذیر باشه

    اینقدر باربد به استیصال و نگرانی رسیده بود .. که چندبار بهم گفت مامی ای کاش تو حداقل نرفته بودی من خیالم از یکیتون راحت بود ... در صورتی که من در تصور خودم فکر میکردم شاید از اینکه من و پدرش کنار هم هستیم برای او از نظر روانی بهتر هست ... ولی اینقدر دچار نا امنی بود که به نظرش می آمد کاش یکی از ما تو جای امن تری بودیم .

    باربد میگفت مامی من و تو حتی فرصت نکردیم با غم دوری و جدایی همدیگر کنار بیایم که این حوادث اتفاق افتاد .. ادم جونی براش نمیمونه .. من هنوز بغض رفتن تو از پیشم ، تو دلم بود ..

    شب که میشد باید منتظر میمونیدم زیر این سر و صدا ها که وقتی ترامپ از خواب مرگش بلند میشه

    ببینیم برای فردامون چه خوابی دیده ...درد گرفته هر دفعه یه مدل چرت و پرت میگفت...

    اخه ادم اینقدر شارلاتان و بی ثبات .... لعنتی مردم آواره شدند ، ادمهای غیرنظامی کشته شدند ، خونه ها و برخی مغازه ها ویران شدند ...

    دارید چه میکنید ؟

    انگار یه گیم کامپیوتری دست قدرتها بود دعوای مسخره شون ، روی این بود که موشک اخر باید ما بزنیم ...

    ول کنید بابا ...مردم ذله شدند ...

    آسیب های روانیش که بر بزرگترها بماند که تا مدتها چقدر پررنگ خواهد بود ..

    یه عالمه ادم افسرده ، مضطرب ، پانیک شده و... هست که تمام این اختلال ها روی تمام ابعاد زندگیشون تا مدتها ، تاثیر گذار خواهد بود

    از اون بدتر چندین برابر بچه ها تو این فاصله آسیب های شدید خوردند ... که هی اثراتش به مرور خودش نشون میده ...

    به کدامین گناه دنیای بچه ها که باید پر از شادی و امنیت باشه اینگونه به مخاطره میندازین؟

    بعضی از این خارجی های هموطن ، از دور انگار سریال هیجان انگیز دنبال میکردند خوشحال که یکی قراره وطن را باب دل آنها بیاد آزاد کنه و هی رجز و سرزنش برای ادمهای که زیر این خطر بودند میخوندن

    خیلی زرنگید به قیمت جون و مال بقیه ، آنها برند وسط طبق سفارش شما که دورید ، میخواین دنیا را باب دلتون بسازند .

    از راه دور فیس عقاب برامون میگیرند

    ما هم سالهاست خیلی چیزها باب دل و میلمون نیست

    اما ساختن اون دنیایی که قراره انسانهای بی گناه براش قربانی بشند ، اون دنیا میخوام هزار سال ساخته نشه ...که مادری و پدری داغدار فرزندشون بشند .... و بچه ایی درد یتمی بکشه

    از آتش بس هم که تو غم و اندوه رفتید ... یعنی ما یکی یکی بمیریم یا معلول و صد مدل ناراحتی اعصاب و روان بگیریم تا امثال شما کیف کنید ....

    الان که از دید اونها خاک بر سرمون کاری نکردیم و هرچی سرمون بیاد نصف حقمونه

    یا از دور میگن برای نوه هامون حداقل ایران را نجات بدیم .... فقط از دور دستور و نسخه میپچن تو امنیت کامل و رختخواب گرم و نرم

    چشم عباس آقا ... ما برای نوه های امثال تو خودمون و خونه هامون ویرانه کنیم ...

    ..‌ لعنتی تجاوز به خاکت شده ، شعورت برسه اون نوه بعد ها بفهمه تو همچین تفکری داشتی شرمش میاد ازت اسم ببره ...

    ‌‌

    بعد میگن آخ یادتون بیفته به مادران دادخواه :

    عزیزم ما همه برای ،جیگر سوخته اونها دلمون کبابه ... فراموش نمیشه هرگز ،همیشه همدلی لازم هر کس به توان خودش با وجود معذوریت ها و محدودیت هاش کرده و گفته..... شما هم که از دور فقط پاتون بندازین سر پاتون هی چرت و پرت و سفارش خواستین ، تفت بدین

    اما بفهم ؛ الان بحث کشورت ایران هست که یه خارجی ممکنه به دستش بیفته مثل گوشت قربانی بین هم تقسیمش کنند ... غیرتت کو ؟

    زیاد نیاز نیست ، ادم فسفر مغزش بسوزنه ..‌.. که در جنگ ها کسی که تاوان واقعی و حقیقی را میده مردم عادی هستند ،نه قدرتها که جاشون امن و گرمه

    محمود درویش ، جان و درد کلام به قشنگی گفته :

    جنگ پایان خواهد یافت

    و رهبران با هم گرم خواهند گرفت

    و باقى می‌ماند

    آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است

    و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است

    و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمان‌شان نشسته‌اند

    نمی‌دانم چه کسى وطن را فروخت

    اما دیدم چه کسى

    بهاى آن را پرداخت.

    ️ ‌‌

    در پست قبلی از لطف و مرحمت برخی از دوستان خوبم تشکر کردم در ادامه میخوام باز

    از نست عزیزم تشکر کنم که ایشون هم پیگیر جای اقامت ما در خارج تهران بودند

    رضوان عزیزم از رفسنجان که همدلانه از من برای رفتن به شهرشون دعوت کردند

    از همدلی ها و همراهی بی نهایت دوست خوبم افسانه جان که در موارد دیگری ، گرمای محبتش به من انتقال میداد

    به داشتنتون افتخار میکنم که حس رفاقت واقعی را به من نشون دادین .. امیدوارم من هم در دوستی با شما همیشه سربلند باشم

    چون ممکنه اسم عزیزی اینجا از قلم بیفته به طوری کلی از تمام دوستان ایران و خارج که با ارسال پیام و تماس دایم پیگیر حالم بودند بی نهایت سپاسگزارم

    ‌‌

    من چون شکر خدا ،شانس دسترسی به نت داشتم ..

    یه کار خوبی که تو این روزها ازدستم برمی آمد انجام دادم این بود که از صبح با یک لیست بلند به افرادی که خارج ایران بودند، از طریق دوستانم برای خودشون ، دوستانشون ، دوست های دوستانشون .. شماره هاشون به من میرسوندن و خبر حال و سلامتی خانواده هاشون را منتقل میکردم .‌‌...

    تجربه عجیبی بود ... بعضی ها که تماس میگرفتم اینقدر تو حال انتظار و نگرانی بودند با تماسم کلی گریه میکردند ... مخصوصا مادرانی که بچه هاشون خارج ایران دانشجو بودند ... مادر خودش تو قلب خطر و جنگ بود ولی تا میگفتم از طرف مثلا فلان بچه شما تماس میگیرم اون حالش خوبه ، فقط میخواد حال شما را بدونه .‌‌انگار بهش یه دنیا میدادن

    اینقدر بهم از این بابت حس خوب منتقل میشد نه تنها خسته نمیشدم اگر هزار تا تماس دیگه هم بهم محول میکردن با جان و دلم انجام میدادم ... و بهشون تاکید میکردم کاری بود باز از طریق من میتونید لینک بشید

    ‌‌

    ‌آرتور شوپنهاور ببینید چه خوب میگه که :

    وقتی جنگی آغاز گردد، هرکسی باید

    سهمی پرداخت کند. سیاستمداران باید

    سلاح، ثروتمندان باید مخارج، و فقرا

    هم باید فرزندانشان را گسیل دارند!

    وقتی جنگ تمام گردد، سیاستمداران

    دست یکدیگر را می‌فشارند، ثروتمندان

    قیمت‌ها را افزایش می‌دهند و فقرا نیز

    به دنبال گور فرزندانشان می‌گردند!

    ‌‌

    الهی که از هر شر و بدی زین پس در امان باشید .‌‌...🙏🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️

    ‌‌

    از ترکیه با خودم قرار داشتم اولین کاری که رسیدم ایران برم مزار عمه فاطمه که تازه فوت کرده بود سر بزنم اگر جنگ نشده نبود ، همون جمعه که رسیده بودم میرفتم

    آتش بس که اعلام کردند ، اولین کار دیروز ساعت چهار عصر از تهران به سمت بهشت سکینه کرج رفتیم

    حوالی منطقمون با اولین چیزی که برخورد کردیم چند مغازه کنار هم بهش موشک خورده بود و ویران شده بودند ... از اینکه روز قبل این مغازه ها را سالم دیده بودیم و فرداش اینجوری ویران شده حال بدی بهمون منتقل شد

    رسیدیم کرج

    هوا حسابی غبار آلود بود

    بهشت سکینه خلوت خلوت ، به ندرت چشمت از دور به کسی یا یک ماشین اتفاقی می افتاد

    یکم طول کشید مزار عمه پیدا کنیم چون مزار مادر بزرگم دو طبقه بود توی مزار مادربزرگ با هم دفن کرده بودند

    سنگ قبر متوجه شدم صبح تازه گذاشته بودند سیمان کنارش تازه بود چون شکل سنگ قبر، بی بی عوض شده بود برای همین سخت پیدا کردیم ...

    همش تعجب میکردیم چطور مزار را پیدا نمیکنیم

    یعنی از لحظه ایی که با سنگ مزار عمه و مادربزرگم روبه رو شدم گریه کردم تا وقتی که برگشتم، همینجور یه بند تا خود تهران گریه میکردم ... واقعا فضای خلوت آنجا و اولین روبه رو شدن برای من یه سوگ غریبانه به معنای واقعی بود ..‌ با خودمون آب اورده بودیم که مزار مادربزرگ بشوریم دیدیم چون سنگ تازه نصب کردند نمیشه آب بریزم سیمان دورش خراب میشه

    مزار روبه روی مادربزرگم پدربزرگ آقا احسان شوهر دختر عمه ام مینا هست یه عالمه خاک روش نشسته بود به جاش مزار آن بزرگوار را با آب ،حسن تمیز کرد و شست .

    روی سنگ مزار عمه ام نوشته بود:🖤💔💔

    ای فلک اینجا جهانی خفته است

    زیر این خاک آسمانی خفته است.

    (روز وفاتش ، روز تولد مادربزگم بود 💔😭)

    رسیدیم تهران دیر موقع شده بود حسن رفت یه چیز کوچیک گرفت اورد تو ماشین بخوریم ..‌ هرچی گفتم حالم بد هست اشتهای خوردن اصلا ندارم اصرار کرد که فشارت میفته خیلی گریه کردی حالا یه کوچولو بخور

    از پس اصرارهاش برنیومدم اندازه یه لقمه کوچیک خوردم اینقدر بغض و فشار تو گلوم بود انگار این لقمه به زور لای بغض هام رد میشد به ثانیه ایی نرسید همون لقمه را شدید بالا اوردم ...و دچار حالت تهوع زیاد و ادامه داری شدم هرچی حسن گفت ببرمت درمانگاه سرم بزنی قبول نکردم ..

    خلاصه با یه حال سنگین و غمگین خونه آمدیم ...

    در نهایت ،حسن گفت هوا خیلی گردخاکی و غبار آلود بود دوباره به زودی اونجا میبرمت ، احتمالا نیاز درونی و احساسیت تایم بیشتری میطلبه که آنجا بشینی و بغلم کرد مجدد بهم تسلیت گفت .....

    دنیای بی رحم💔💔💔😭😭

    نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴ ساعت 23:4 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • ‌‌

    جمعه نیمه شب ، آنی که پروازم به ایران نشست ، در حالی که از هواپیما پیاده میشدیم ، حملات شروع شد ..‌ و پرواز من آخرین پرواز بود که فرود آمد ‌‌‌..

    قسمت بود که برسم و تو این شرایط فوق العاده سخت کنار حسن باشم و الا ، پاس حضورمن در ترکیه هنوز سه هفته جا داشت آنجا بمونم ... و قصد اولیه من هم این بود که سه ماه حضورم پر کنم

    یهو دلم بی تاب آمدن به ایران شد و بلیط گرفتم و برگشتم .

    بماند که این چند روزه تو این وضعیت مشترکی که همگیمون تجربه میکنم چقدر فشار روانی را تجربه میکنم .هر صدای مهیبی که میاد ادم میمیره و زنده میشه و اعصابش متشنج میشه

    دلم میخواد از حجم فشاری که از این صداهای مهیب میاد گوش هام کر بشه و بی امتداد برم وسط خونه بیاستم تا میتونم جیغ بکشم

    قطعا اگر ترکیه بودم اوضاع برام خیلی وخیم تر میگذشت چون نگرانیم دیگه خیلی زیاد میشد

    اوضاع تهران اصلا خوب نیست

    از دل سیر و بی شرفی ، ترامپ از دیشب دایم دستور تخلیه فوری تهران را به مردم داره میده

    اخه عوضی ، چطوری میشه تو این وضعیت کل تهران را خالی کرد ...

    کجا رفت ؟

    با کدوم بنزین ؟

    از چه جاده مسدود نشده ایی ؟

    خیلی ها بیمار خاص و سخت هستند خیلی ها به خاطر شغلشون بهشون مرخصی نمیدن ، خیلی ها پول این جابه جایی را ندارند ، سالمند دارند ، حیوان خانگی دارند ..‌‌

    همه امکان و مکان ندارند

    دیدن و درک این همه پلیدی از طرف این انسان نماها غیر قابل تصور است ... من از مرگ کسی شاد نمیشم اما از مرگ پلیدیها خوشحال میشم

    انگار تو خوابیم وداریم کابوس میبینم اما در واقع ما داریم تو واقعیت این کابوس زندگی میکنیم ..

    شاهرخ مسکوب میگه:

    «گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمی‌دیدیم.»

    هر جای این وطن داره ویران میشه انگار این جون از من کم میشه ... نمیخوام کشور ، مادرم ایران را در ویرانی ببینم

    این جنگ ها را ،از هر طرف نگاهش کنی بد و بد هست و هیچ خیری ازش در نمیاد شک نکنید ...

    آنهایی که دلخوش نوربعد جنگ هستند آن نور سراب است

    باربد از حجم نگرانی با حال پریشون هر چند دقیقه یکبار تماس میگیره .. که ببینه خوبیم و دایم از پدرش خواهش و التماس میکنه که ، تنها دارایی عاطفیش هستیم ، به یه جای امن بریم

    لیندا روزی ده بار زنگ میزنه دم به دقیقه پیام میده مریم کجایی ؟ با حال متلاشی و گریه هی اصرار میکنه که از تهران خارج بشیم

    خیلی ها از تهران خارج شدند ، شهر را انگار گرد مرده پاشیدن ، فضا بیرون خوفناکه ادم ها با نا امنی همدیگر را نگاه میکنند ... انگار همه به هم مشکوکند ... حال بدی هستش ... پر از نا امنی

    به احتمال خیلی زیاد ما در همین تهران میمونیم ، کنار آن تعداد محدود آدمهایی که موندن ...

    امروز تو ساختمانمون من تک و تنها بودم حسن چند بار از سر کار تماس گرفته که ببینه اوضاع مساعده

    چون از گزارش های که بهمون از جاهای مختلف رسیده معلومه الان بازار دزدها خوب ، گرم و پررونقه ... آنها هم دارند از این فرصت خالی بودن خونه ها نهایت سواستفاده را میکنند ... اینها دیگه چقدر پلشت وحرومزاده اند

    معلوم نیست چه به سرمون میاد شاید این اخرین پست من تو این شرایط باشه ...

    یه غم خیلی سنگین تو وسط قلبم چنگ و فریاد میزنه ، که روایتش محفوظ بماند برای قلب زخمیم .‌‌..

    اگر از این شرایط جان سالم به در بردم .... برای خیلی تصمیم های که از قبل بابت مسایل شخصیم گرفتم به شدت و جدی تر بابتشون جلو میرم .

    اگر هم که مردم ، رها و فارغ میشم ...واقعا اینهمه تجربه رنج دیدن برای این زندگی نمی ارزید

    شاید یکی از دلایلی که پای رفتن از این فضای جهنمی که برامون ساختند به جای امن ندارم

    دلایلی که الان برای مردن دارم ، از زندگی قویتر باشه

    ترجیح میدم دایم این ترانه ها پلی کنم و گوش کنم

    عروسک جان/ هایده

    وطن پرنده در خون/ داریوش

    همخونه، /دوصدایی هایده و ویگن

    ای خدا /هایده

    روزهای روشن / هایده

    تو آخرین طبیبی / مهستی

    وقتی رفتم / مهستی

    ‌و...‌‌‌‌‌‌‌‌.‌‌‌.......‌

    دلم میخواد گفته علیرضا روشن برای خودم تکرار کنم

    اندوهگین‌ نباش‌ سرزمین‌ من.

    در شکاف‌ زخم‌های‌ تو بذر گل‌ کاشته‌ام.

    تو روزی،

    سراسر‌ گلستان‌ خواهی شد .

    ❌️❌️❌️❌️

    اما حیف که این روزها ، پنجره خونه را که با ترس و لرز ، آهسته ، آن هم ، درزش را باز میکنی فقط بوی غم میاد .... روزی برای دیدن طلوع خورشید زیبایها پنجره هامون با قدرت باز میکردیم ..

    ‌‌

    غاده السلمان حالم به خوبی توصیف کرده که میگه

    من اندوهگین نیستم،

    ‏من اندوه جهانم.

    ‏در سینه‌ام سرزمینی‌ست که می‌گرید.‌

    خواهشا کسی را بابت رفتن از تهران سرزنش نکنید دلش میخواد از خودش و حس زندگیش محافظت کنه

    و حق انتخاب داره

    حتی اون نمیدونه وقتی که بعد برمیگرده خونه ایی که آجر ، آجرش با مشقت ساخته سرجاشه ، یا تپه اواره

    کسی هم که مانده علتی برای خودش داره او را هم احمق فرض نکنید ..‌قطعا او عقلش میرسه ولی قلبش مالامال از دردهست و محدودیت ها و عذر های که داره نمیتونه و یا دیگه نمیخواد تقلا کنه ... خسته است ، به اندازه کافی زندگی کوفتش شده، شما دیگه نمک روی زخمش نپاشید ، رهاش کنید

    به قول صادق هدایت :

    به‌ هر حال این اوضاعی است که می‌بینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم می‌سوزیم و می‌سازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد.سگ بریند روی قسمت و همه چیز!

    اول از تمامی دوستانی که پیگیر حالم و وضعیت بعد پروازم شدند و نگرانم بودند بسیار سپاسگزاری میکنم . چشماتون میبوسم

    ‌‌

    دوم از مهر و بزرگواری دوستان خوبم که من و حسن را دلی به شهرشون دعوت کردند بی نهایت قدردانم .. پر از دلگرمی و حس خوبه ... من دور همتون بگردم که اینقدر شریف و بزرگوارید ...

    از الهه خوبم مامان کسری در زهدان که با چند تا تماس و پیام دایم پیگیر بوده که یه جور ما خودمون به آنجا برسونیم

    از نغمه عزیزم که خودش ایران نیست اما با من تماس گرفته هماهنگ کرده که ما بریم شمال تو ویلا شون کنار شوهرش باشیم

    سارای عزیزم از امریکا تا به ساعت خودشون از خواب بیدار شد پیگیر شد هماهنگ کنه برم شهریار پیش خواهرش

    از مریم عباسیان عزیزم در شمال ایران که ما را صمیمانه به خونش دعوت کرد

    از رعنای خوبم در تبریز که به یادم بود و ازم خواست به سمت تبریز برم ، با وجود اینکه تبریز هم اوضاعش تعریفی نداره اما میگفت حداقل کنار هم باشیم

    خانواده محترم میثاقی ، که مادر خانواده دیرور تماس گرفتند و کلی به من اصرار کردند که سمتشون برم .. ( معرف حضورتون هستند قبلا از لطف و مهمانوزیهایشون و خاطرات خوبی که برامون تو این سالها ساختند تو این وبلاگ بارها نوشتم )

    همه این عزیزان به یاد ما بودند و با لطفشون من را از دور به آغوش امن پر مهرشون کشوندن و سربلندم کردند

    ادم حسابی های روزهای سخت زندگی بدانید جان دلید قدر محبتتون را روی چشمانم میگذارم❤️

    در ضمن پیشنهادم اینه ‌... دراین شرایط به حدی ادمها، در تجربه فشار و تنش بالا هستند که باید هرکس تمرکزش روی مدیریت استرسش بگذاره ...

    بحث سیاسی با‌هم ابداً نکنید ، مگه ما سوادش داریم ؟ یا کارشناسش هستیم ؟مگه ما از کار اینها سردرمیاریم .. الان بدبختیش سهم ما شده چون اینها یه سور به شیطان هم زدند از بس شرور و حقه بازند

    بنابراین چیکار به باور و اعتقادهای ادم های دیگه دارید ؟

    بیکارید تو این شرایط دست و پا بزنید که بابت باور خودتون بقیه را متقاعد کنید ... در واقع هیچ وقت نباید این کار کنید یاد بگیرید تحمل تفاوت ها را داشته باشید

    هر ادمی مخصوصا تو این شرایط با ، باورش ، به اضطراب و افسردگیش غلبه میکنه و چنگ میزنه که بتونه برای بقاش تلاش کنه و بتونه ادامه بده، چون حادثه هایی که از کنترلش خارج هستند رگباری داره سرش فرود میاد و خودش تو ابهام این وضعیت به اندازه کافی داره زجر میکشه ..

    پس موعظ بقیه نباشید .. هرکس نگاهش به دنیا متفاوته ‌.. میدونم شاید حس کنید همون نگاه متفاوت باعث این نتیجه شده اما این واقعیت زندگی اجتماعی است مشکل از پذیرش ماست ..

    ما در جایگاهی نیستم و حق نداریم که تو این موقعیت بحران دنیای امن بقیه ، حتی اگر اشتباه هم، باشه را بهم بزنیم .

    الان حداقل به خاطر درد مشترک باهم تا میتونیم همدلی کنیم و از رنج هم کم کنیم تا زندگی فعلی بلکه کمی قابل تحمل تر بشه

    من هم نظر و باورم بمونه برای خودم ، اما میمیرم برای خاکم که الان اینجوری بهش تجاوز شده و از وطن فروشان بیزارم

    و میدانم هیچ کدوم از اینها عاشق رویاها و شفای زندگی ما نیستند همگی دنبال منفعت خودشون هستند و راحت با ادمهای بی گناه دریای خون را میندازن تا برای عطش قدرتشون ازش بنوشند

    ای وطنم

    به که بسپارمت ای خاک به بادت ندهند،

    به که بسپارمت ای خانه که ویران نشوی

    ‌‌

    باربدم ، زیبای من ، خیلی خیلی دوستت دارم ، عاشقتم ، مراقب خودت خیلی خیلی باش ... پسر خوبم بهت ایمان دارم که میتونی از پس چالش های زندگیت به تنهایی بربیای ،دعای نیکم بدرقه همیشگی راهت است . ممنونم که با بودنت همیشه بهم جون اضافه دادی که تاب بیارم . اگر نشد ببینم ، 😭 ندیده ، داماد شدی قربون خودت و همسرت بشم ، اگر پدر شدی قربون میوه زندگیت بشم .مامان جونم تو هنوز کلی فرصت بهانه و خوشحالی تو مسیر زندگیت داری ... بی نهایت دوستت دارم ❤️❤️❤️

    نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 22:49 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیروز یکی از مراجع ها در معاشرت و گردشی که با خانواده یکی از دوستان و همکارانشون داشتند به علت یه سری رفتارهای ، یکی از افراد اون خانواده به شدت دچار دلخوری و ناراحتی شده بود، به حدی که وقتی به منزل خودشون رسیدند به خاطر فشار که اونجا در خودش جمع کرده بود، یک تنش و بحث بزرگ بین خودش و همسرش پیش آمده بود که با پیام های که ازشون گرفتم . از برنامه ریزی روزم بهم زدم و صلاح شد، خارج وقت مشاوره ،روز خودشون بهشون وقت دادم و مداخله کردم که ، هم جو بینشون هم آروم کنم هم واقعیت های موجود آن اتفاقات و سوتفاهامت را براشون شفاف کنم

    القصه وقتی مراجع داشت در مورد اون خانواده میگفت و اسم و اسامی و معرفی اون خانواده را توضیح میداد، متوجه شدم که افراد آن خانواده هم از مراجعین قدیمی و با تجربه جلسات زیاد من هستند ... جالبه که هر دوتا مراجع ،ساکن تهران نیستند و از شهری دیگری هستند

    قطعاً و الزاماً برای حفظ حریم رازداری هر دو طرف ابداً من اشاره ایی به شناخت از اون خانواده نکردم . و طبق روال سوالهایی که جوابش میدونستم باز پرسیدم

    در تهران چند باری ، تجربه مشابه داشتم . اما تو یک شهر دیگه ، این اولین تجربه ام بود .

    خیلی برام جالب شد ... دنیا اونقدرها هم بزرگ نیست که ما فکر میکنیم.

    نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 13:16 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • بعضی آدمها بدون اینکه در حقشون کم لطفی یا بدی کرده باشید از شما خشمگین هستند ، فقط به دلیل اینکه آنجوری که دلشون میخواسته تو در رنج و بدبختی نیستی در واقع حرص دلشون موفقیت و رشدهای توهستش ... ازت متنفرند اما اگر ازشون بپرسید علت این تنفر چیه ؟ واقعا هیج دلیل مشخصی نمیتونند بیارند

    حتی برخی ها ،ازتون دلخورند چون آگاه شدی و مثل قبل اجازه سو استفاده دیگه بهشون نمیدید

    از شما ناراحتند چون متوجه زخم مهرطلبیتون شدین و دارید سعی میکنید خودتون را هم دیده بگیرید و به خودتون احترام بگذارید و دیگه براتون مهم نیست برای نگه داشتن آدمها دایم در الویت دوم باشید

    دوستتون ندارند چون دیگه شخصیت قربانی ندارید

    مراجع محترمی ، دلشکسته و ناراحت بود برای اینکه خیلی موزیانه ؛ در بازی روانی که خانواده اش راه انداخته بودند به شکل نامحسوس نادیده اش گرفته بودند و به او حس طرد شدگی داده بودند یعنی با وجود حضور فیزیکیشون اما کارهای کرده بودند که دایم این عزیز را به اشکال مختلف نادیده میگرفتند

    فقط به خاطر اینکه تصمیم گرفته بود به جای دنبال کردن آرزوها و رویاههای خانواده اش به انتخابهای خودش هم توجه کنه و از شخصیت تسلیم و اطاعتگر عبور کنه .. خانواده به جای همراهیش ، ازش کینه گرفته بودند و با پرخاشگری منفعلانه سعی کرده بودند موجبات رنجشش را فراهم کنند ...

    بهش گفتم اگر خود واقعیت پیدا کردی و باور کردی که باید یک جای زندگیت ، بالاخره برای خودت هم زندگی کنی ، میان در موندن واقعا آزار دهنده هست یا ادم باید داخل بیاد یا باید از در خارج بشه ....

    تو انقلاب کردی و خواسته های معقول خودت پیگیری کردی .. پس باید بدونی انقلاب کردن بدون هزینه ، جنگ و ویرانی امکان پذیر نیست ...در اکثر مواقع متفاوت بودن در خانواده های کنترل گر اینگوکه است که مقابلت می ایستند ، تحقیرت میکنند و تمام تلاششون میکنند که پشتت خالی کنند که اساسی زمین بخوری بعد بگند دیدی ما گفتیم راهی که تو میری اشتباهه ... بله ما گاهی به حدی خودمحور میشیم که با پاره تنمون ممکنه به بی رحمانه ترین شکل ممکن رفتار کنیم که فقط ثابت کنیم انتخابهای ما درست است

    بهش گفتم باهاشون ابداً برای قانع کردنشون نجنگ ، درگیر نشو ، سطح توقع ات ازشون تا میتونی پایین بیار ... تمرکزت را بگذار روی مسیر مورد علاقه ایی که انتخاب کردی که بتونی آرزوها و تواناییهات خلق کنی و لذتش به جانت بشینه ...

    مبارکت باشه این عزت نفس ترمیم شده ایی که معلومه سالها پر از زخم و ناکامی بوده

    در کل میخوام پیشنهاد بدم برای چهارشنبه سوری امسال بسوزانید اون بخش از شخصبت نا آگاهی که در سالهای قبل داشتید ‌، خاکستر کنید ادمهای که چشم موفقیت و رشد شما را هیچ وقت ندارند ، آتیش بزنید توقعات بیجایی که از شما دارند تا به آن قیمت پذیرفته بشید ...شما برده نیستید

    از تغییر مثبت ، نوشدن ، خودمراقبتی ، شفقت به خودتون نترسید ... آدمهای نزدیک و همجوارتون را ادمهای درست و لایق انتخاب کنید اول باخودتون و بعد با آنها حتما مهربان باشید و قدر همدیگر را حسابی بدونید .

    راستی شما در چهارشنبه سوری برای سوزاندن چه پیشنهاداتی دارید ؟

    به همدیگر یاد بدیم

    پی نوشت : برای مثال، از مراجع اجازه گرفته شده است .

    نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 22:11 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • یکی از مهمترین بایدهایی که ما در روابطمون ، هر چقدر هم نزدیک باشیم این هست که ، برای تمام نقش هایی که منتسب به ما هستند مقید به رعایت حریم شخصی باشیم و به حد و مرزها اهمیت بدیم

    اگر میخوایم روابط بدون تنش و آرامی را ، الخصوص در رابطه با فرزندان و همسر در زندگیمون داشته باشیم و رابطه را سالم نگه داریم ،باید دقت کنیم کی و کجا چه حرفی را بزنیم و چه حرفی را چه موقع نزنیم ؟

    مخصوصا نسل امروز که بیشتر به حق و حقوق این ملاحظات آگاه هست و براش مهمه که توجه بشه

    هفته پیش باربد بعد از پایان اخرین امتحانات میان ترمش میخواست یه خرید کلی پوشاک و کفش انجام بده ، که با دو سه تا از دوستانش که آنها هم خریدهایی داشتند تصمیم گرفتند که با هم برند و خرید هاشون انجام بدن

    شب که شد به حسن یاداوری کردم که الان باربد کم کم خونه میرسه و تماس تصویری میگیره و خریدهاش و نشون میده

    خریدش هرچه که بود ... از رنگ و طرح و جنس و... ( محدوده قیمت ها و سقف خرید را از من قبلش پرسیده بود)

    خلاصه هر نکته ایی که خلاف نظر و سلیقه ما بود ... هیچ واکنش نشون نمیدیم ... فقط میگیم مبارکت باشه خیلی قشنگه ....قطعا بهت میاد

    باربد کلاً هیچ وقت دنبال مدل لباسهایی عجیب و خاص نبوده ... انتخاب هاش عموماً عرف پسند هست

    باباش هم گفت حتماً

    من و باباش ، اصو لاً برای بخش هایی از ارتباطمون با ، باربد ، قبل از اینکه حرفی بزنیم .. حرف را پخته میکنیم و باهم به یک اتفاق نظر میرسیم

    حتی گاهی برای یک گفتگوی ساده هم بدون تامل حرفی را نمیزنیم

    و این ملاحظات به نسبت بزرگتر شدنش، میزانش بیشتر شده

    چیزی که برامون مهمه اینه که تمام تلاشمون کنیم قوت و اعتماد رابطمون باهاش حفظ بشه

    وقتی ما ، یکی را اینگونه ملاحظه میکنیم به معنای ترس و نقطه ضعف نیست این کار بهبود دهنده رابطه است

    وقتی زن یا مردی بهم اطلاع میدن دیر یا زود به خونه میرسند یا جایی میخوان برند از قبل باهم هماهنگ میکنند به معنای تسلط و اجازه گرفتن نیست به معنای این است که بهم دیگه احترام میگذارند .

    خلاصه باربد رسید خونه خریدهاش و نشون داد...

    مثلا هودیش دقیقا کپی هودی قبلیش بود من میتونستم بگم یه طرح دیگه برمیداشتی اینکه شد تکرار ... اما گفتم مبارک حتما از قبلی راضی بودی که دوست داشتی تکرار بزنی ...( من خودم بودم تکراری خرید نمیکردم .... نکته مهم اینه که من مریم هستم با سلیقه و انتخاب متفاوت از باربد ... آن اونجوری میپسنده .. قرار نیست خوشایند انتخابهامون ، باهم ، برابر باشه )

    مثلا دو جفت کفش خریده بود .. که هر دو سفید و روشن بود ... برای آنتالیا که همش بارون میزنه بهتر بود که ،نیم بوتش را تیره برمیداشت چون قطعا با خیس شدنش زود از ریخت و ظاهر خواهد افتاد

    ما فقط گفتیم چه خوشکلند مبارکت باشه چه خوب که دوتا کفش خریدی ... ( واقعا هم کفش هاش قشنگ بودند)

    بعد با شلوار لی که خریده بود پوشید ما براش کلی ذوق زدیم ...

    خب ممکنه براتون سوال بشه بگید .. خب راهنمایش میکردی که کفش مناسب برای آنجا چه کفشی هست حداقل برای خریدهای بعدیش تجربه بشه

    یا نکاتی که از خریدش حس میکردی به تجربه اش اضافه میشه ، تا یاد بگیره بهتر نبود بهش میگفتی ؟

    از نظر من بهتر نیست ... دلایلم را ، هم براتون توضیح میدم ... حرف شما درسته یکی از دقت ها بابت یک خرید خوب اینه که ما بدونیم چیزی که میخریم تو شرایط که زندگی میکنیم مناسب آن شرایط باشه که دوام بیشتری بیاره

    بله این نکته به جایی هست . اما ، این را هم بهش نمیگم .. من چیزی که برای خودش و دیگران خطر نداشته باشه را بهش نمیگیم ...

    از بچگی به نسبت سنش هر چیزی را بهش نگفتم در واقع به عمد نگفتم اجازه دادم خودش ، نتیجه تجربیاتش را لمس کنه و یاد بگیره . برخی تجربه ها، حتی میدونستم نتیجه اش خوشایند نیست اما پا روی دلم میگذاشتم که باهاش روبه رو بشه

    توضیح دادن زیاد به بچه ها ، شبیه نصحیت میشه و تاثیر گذار نخواهد بود ..شکل کنترل در رابطه پیدا میکنه

    الان که دیگه بزرگتر شده صد البته من به خودم بیشتر اجازه نمیدم بخوام در این موارد نظر بدم

    گفتن های خودم را خرج این موارد نمیکنم چون آن موقع حرفهای اصلی،و مهم رابطمون شنیده نمیشه

    ممکنه بگید شما الان دارید، هزینه هاش را میدین در این موارد حق شماست که گوشزد کنید که ملاحظه خودتون بشه

    نظر شما قطعا محترمه اما باز این نظر منه که اول که هر هزینه ایی که، برای فرزندم میکنم به نگاه وظیفه بهش نگاه میکنم ... میخوام با آن هزینه در حد توانم براش رفاه و آرامش جاری کنم اگر با کنترل و نظرات شخصی ، من پیش بره براش لطف و آرامشی نخواهد داشت

    ‌‌

    نگاه میکنم در گرو این هزینه مادی فرزندم تجارب شخصی بهتر با حفظ استقلالش که موجب اعتماد به نفس بیشتر و رشد عزت نفسش میشه ، اتفاق میفته .. چیزهای ارزشمندی به دست میاد که اصلا ضرر مادیش چیزی به حساب نمیاد

    برای من مهم اینه که فرزندم ، اعتماد به نفس اینو داشته باشه خودش به تنهایی بره خرید کنه ... من وظیفه دارم رفتار حمایت کننده و دلگرم کننده داشته باشم که این جرات مندی در وجودش رشد کنه نه اینکه بهش حس ناکافی بودن بدم ..که احساس کنه حتی نتونسته یه خرید خوبی را انجام بده و لذت خرید را هم ، براش از بین ببرم

    دوستان من دارم در مورد نسل امروز حرف میزنم ...‌

    در مراجعین مجردم مخصوصا فرزندان تک بین سن بیست و چهار تا سی سالگی ... گزارش های داشتم که اینها بدون مادر و پدر ،تجربه خرید شخصی نداشتند در کناری که از این بابت خیلی شاکی و ناراحت بودند .. اما برای شروع ، اعتماد به نفس انجامش را هم به تنهایی نداشتند

    و امادر بحث رعایت هر چیزی را نگفتن و رعایت مرزها باید بگم مخصوصا در نسل ما هنوز برخی از پدر و مادرها با وجود اینکه بچه ها خودشون مادر و پدرهای فرزندان بزرگسال هستند هنوز در مواردی که اصلا نباید ورود کنند یا گفته بشه متاسفانه مداخله میکنند و به بهانه دلسوزی نظراتی میدن که موجبات رنجش زیاد میشه

    پس بنابراین اگر میخواین ،روابط خوب و سالم با بچه هاتون بسازید، حتی روی این موارد جزیی هم میباست دقت و ملاحظه کنید ...

    چقدر مهمه رعایت همین مسایل مشابه در روابط با زن و شوهرها ... یعنی در کنار صمیمیتشون نباید آزادی فردی طرفین مختل بشه

    و این موارد در روابطی قابل اجرا است که حرمت ها شکسته نشده باشه زن و شوهری که بدترین الفاظ را موقع خشم و ناراحتی بهم دیگه ابراز میکنند ..‌ توجه به ظرافت های رابطه داخلش امکانپذیر نیست

    در مورد بچه ها هم باید از همون طفولیت این موارد را رعایت کنید که در بزرگسالی بتونید ارتقاش بدین .

    رعایت مرزها دوجانبه است ... ببینید باربد معمولا هر وقت برای موردی از ما مشورت یا اطلاع برای انجام کاری میده .. ما اصولاً موافقت میکنیم و میگیم که راحت باشه و حتما انجام بده

    ما هزار باز اینو در مقابل درخواست هاش گفتیم ،ولی آن هم هزار بار، سر خود انجام نمیده و قبلش بهمون اطلاع میده ...

    مثلا از بچگی بارها یه غذا یا یه چیز خاصی تو یخچال بوده

    ازمن میپرسید مامان میتونم فلان چیز بخورم

    میگفتم اره حتما اصلا نیاز نیست بپرسی و بگی بخور پسرم

    بعد میگفت نه از این بابت میپرسم شاید شما برنامه ریزی دیگه ای روی اون داشته باشی

    بعد میگفتم ایول چقدر درست میگی چه خوبه که این سوال میپرسی ( خلاصه چند بار این مکالمه بین ما اتفاق افتاد تا من اخرش جا افتاد و تو ذهنم موند که پرسش از من درست هست .. دیگه نگم نیاز نیست بپرسی )

    یا ‌مثل همین که ،قبل خریدش از من پرسید من با چقدر بودجه برای خریدهام برنامه ریزی کنم ...‌

    من هر عددی میگفتم اون هرگز با من چونه نمیزد.

    حتی یک بار هم برای نمونه ما برای نیازهای شخصی باربد دچار چالش یا اعتراض نشدیم . چون بسترهای پیشین به نظرم خوب بوده بدون ناراحتی باهم تفاهم کردیم و آن نیاز ندیده که باید با ما بجنگه

    طلبکار نیست . شرایط خودش با ما یکی میدونه و راحت مسالمت میکنه و کنار میاد و تجربه های قبلی این امنیت در رابطه با ما بهش داده که قطعا به خواسته اش در شرایط بهتر توجه و رسیدگی خواهد شد .

    نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 13:38 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • بساط گلدانهای دلبرم ، برای خونه راه اندازی کردم ..
    آب نما را و یه خورده کارهایی دیگه را انجام بدم ،تا هفته دیگه بوستان مریم تکمیل میشه
    بعدش میتونم در خدمت دوستان خوبم باشم با انرژی مثبت و عشق در کنار هم گل بگیم ،صفا کنیم و یه چای هل خوشرنگ با هم بنوشیم ..حتی تصورش برام لذت بخشه
    خلاصه یه حال خوب برای هم بسازیم ..


    دوستانم ، خیلی محبت داشتید ، تو این مدت بارها توسطتون دعوت شدم و متاسفانه شرایطم اجازه نداد خدمتتون برسم .. ممنونم که عذرم را ، پذیرا بودید ، به جاش ، الان شما تشریف بیارید من کلی خوشحال میشم
    عاشق مهمانم ، آن هم از نوع دوست جونی ها 😍


    به هرحال همیشه گفتند ،روزهای خوب ، حس های ناب ساختنی هستند همینطوری ظاهر نمیشند

    گلدانها را که گرفته بودیم با حسن ، تبادل نظر میکردیم کدوم گلدان کجا و کدوم سمت بگذاریم
    بهترین جاها به گلدانهایی داده شد که ناز و ادا زیاد دارند ، حساسیتشون بالاست ، مثلا بعضی گیاهها حتی به تکون دادن حساس هستند ..
    بعضی گیاهها را جابه جا کنی قهر میکنند همینجور برگهاشون میرزه
    بسته به میزان اطلاعاتی که ازشون داشتیم به اموراتشون رسیدگی میکردیم

    من گیاه پتوس، خیلی دوست دارم دوتا گلدان هم الان ازش دارم .. یکی از گلدانهای پتوس بغل کردم .. حسن گفت پتوس را فعلا ولش کن این گیاه سخت جونی هستش نور برسه ، نرسه ، اب زود بدی ، دیر بدی .. میسازه و مشکلی براش پیش نمیاد رشد میکنه ، پس اول همه گلدانها را گذاشتیم هرجا شد پتوس ها را در نهایت یه جا میگذاریمشون

    به فکر فرو رفتم گفتم پتوس ،مثل بعضی از آدمهای، ملاحظه کار ، منعطف ، سازگار ، به راه ، مقاوم ، اهل صلح و آرامش .. به خاطر تمام خوبی هاشون ادمهای بی درک در موردشون بی ملاحظه رفتار میکنند .

    از ویژگی های خوبشون گاهی سو استفاده میکنند ، چون به راه و ملاحظه کار هستند.

    آدمهای مقابل خودشون رادر مورد حقوق آنها مقید نمیدونند
    اگر فرزند ، داماد یا عروس خانواده باشند ، اعضای خونه چون احساس امنیت دارند در مورد اینکه اونها همیشه میسازند ،کنار میاند و سر به راه هستند ، لذا میان بدها نادیده گرفته میشن
    امتیازها و بهترین ها به کسانی داده میشه که همیشه آشوبگر و نا سازگارند... و توجهات ویژه برای آنهاست

    اگر طبیعت آدم داخلش تفکر کنه ،همیشه درس ها و پیام های قشنگی برای ما داره

    اول دلم گرفت برای آدم های پتوسی
    بعد دیدم ولی پتوس با وجود تمام این بی ملاحظگی ها ..همیشه در نهایت زیبایی و پاکی ، به چه سرعت و مقاومتی رشد میکنه و ادامه میده ... و سر سبزترینه ...
    در صورتی که اون گیاهها با وجود دهها مدل توجه هم رشدشون کندتره .. و خیلی وقتها کم میارند و ادامه نمیدن و زرد میشند

    درنهایت تصمیم گرفتم یه جای مخصوص و خوب را به پتوس های خونه ام بدم ....چون جایگاهش ارزشمنده

    همانطوری که سالهاست تمرکزم بر این بوده که توجه ویژه خودم را پیشکش ادمهای پتوسی کنم .. چون بی نهایت اینها شایسته احترامند ... همونهایی که گاهی قدر گوهری و شایستگیشون را خیلی ها درک نکردند...
    و من از زمانی که به این دسته آدمهای ناب پتوسی وصل شدم و کشفشون کردم دنیا برام قابل تحمل تر شد .


    اگر در اطرافتون ادم پتوسی دارید قدرشون خیلی بدونید .‌.

    ‌‌

    نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 22:55 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • ‌‌

    اگر کسی با تجربه تلخ خیانت در زندگیش مواجهه میشه ،این را باید حتما بدونه که در این مورد فقط و فقط باید با روانشناس حاذق وقت و در این مورد مشاوره و کمک بگیره ... هیچ تبصره دیگه ایی نیست . اگر از قبل درمانگر داشته به همون درمانگر مراجعه کنه ، اگر نداشته یه روان درمانگر بالینی که دارای پروانه فعالیت حرفه ایی معتبر هست را با تحقیق پیدا میکنه و مراجعه کنه

    متاسفانه آدمها مخصوصا، خانمها وقتی متوجه خیانت همسرشون میشند به حدی فشار روانی را احساس میکنند ، آن زمان فقط دوست دارند به با امن ترین و بهترین دوست خودشون ماجرا را بگند و در این بحران و سردرگمی از آنهت کمک بخوان .

    از طرفی معمولا دلشون نمیخواد از خانواده کسی مطلع بشه گفتگو با دوست نزدیکشون را ترجیح میدن

    در ‌کل بازگو کردن چه با دوست نزدیک ، چه هر کدوم از اعضای خانواده ، بسیار کار اشتباه و هیجانی هست

    باز تاکید میکنم فقط روانشناس

    اون هم نه اینکه روانشناس دختر عمو ، دختر عمه و .... باشه

    روانشناسی باید باشه که تو باهاش وقت و تایم قبلی مشاوره هماهنگ کنی و در یک چهارچوب اصولی و حرفه ایی با هم جلو برید ...

    افرادی که خیانت تجربه میکنند ،دچار احساسات دردناک و سنگینی میشند

    یکی از این احساسات خشم هست که در سطح بالا تجربه میشه همین نیروی خشم زیاد به آنها یه قدرت فیک و کاذب ، بابت یک سری تصمیم گیریها میده

    مثلا برای مقابله با این اتفاق یه لیست از باید و نبایدهای تنبیهی را برای همسران خودشون در نظر میگیرند که در عمل توان و جرات مندی اجرایش را ندارند

    معمولا اوایل خیانت دیدن ‌میگند دیگه دلشون نمیخواد تو این زندگی بمونند چون قبل تر این موضوع به عنوان خط قرمز آنها بود و همیشه ادعا میکردند در مورد تجربه خیانت تخفیف و گذشت ندارند

    دقیقا همین موارد را در کنار اخبار خیانت به دوست نزریک خودشون میگند

    زمان میگذره ، روزهای اول همسر خیانتکار دل به دل همسر خودش میده معمولا نشون میده نادم هست و میخواد دلجویی کنه ،اما چون ریشه و بنیان این رابطه مشکل دار هست ،به مرور همسر خیانتکار به نتظیمات کارخانه برمیگرده و رفتارهای گستاخانه خودش را از نو آغاز میکنه ( منظورم در جنبه های دیگه رفتاریش هست نه فقط تکرار موضوع خیانت . چون ادم سالم خیانت نمیکنه حتما مشکلات دیگر شخصیتی هم وجود داره که حالا خیانت یک موردش هست .)

    همسر خیانت دیده هم میبینه ترس ها و نگرانی هاش برای جدایی و رفتن از این زندگی بالا آمده و خودش را ناتوان برای این تصمیم میبینه

    به بهانه های زیادی مثل وجود بچه در زندگی و... خودش قانع میکنه و میمونه ( ببینید من میدونم برای بعضی ها موندن تو آن زندگی واقعا تنها راهی که دارند ..اما اغلب با شرایط های مالی و حمایتی خوب چون توان روانی و جرات روبه رو شدن را با این فصل زندگی ندارند دلیل برای خودشون میارند و میسازند که چاره ایی جز موندن ندارند .لذا برای چالش تازه خسته و عاجزند ..پس بهتره تغییر تازه ایجاد نکنند و با همون آسیب شخصیتی تسلیم و وابسته خودشون جلو برند

    یعنی فرد به خودش این باور و تلقین را میده که چاره ایی جز انتخاب ماندن نداره .حتی اگر قیمت ادامه دادن زندگی نفرت و بی اعتمادی باشه ...

    و همسر هم خیلی راحت قولهایی که روز های اول افشا شدن کار بدش ، برای ببخشش داده بود مثلا ملک و املاکی به نام بزنه، یا بره محضر حق و حقوق تازه به همسر بده ،زمان که گذشته متوجه شده و حرف های همسر باد هوا و فقط یه تهدید الکی بوده .‌‌

    به هزار بهانه زیر قولش میزنهو پروتر از قبل به زندگی ادامه میده

    سوال آیا ممکنه همسری که خیانت کرده باز خیانت کنه ؟

    تحقیقات نشون داده اغلب ادمهایی که تجربه خیانت کردن دارند ، معمولا مجدد این کار را میکنند ( دقت کنید نوشتم اغلب )

    سوال بعدی آیا میشه همسر خیانتکار را بخشید؟

    ببخش بستگی به شخص و فرد داره اما اصولا در ،کلام این اتفاق میفته اما باز تحقیقات نشون داده که آثار بی اعتمادی و ناراحتی این اتفاق در زندگی همیشه جاری هست پس ببخش به معنای اینکه فرد آسوده و آرامش دوباره زندگی کنه اتفاق نمیفته

    ابعاد زیادی در بررسی و آسیب های خیانت در زندگی هر فرد با توجه به شرایط و تفاوت های فردی وجود داره که محدودیت زمانی و... به من این امکان نمیده تک به تک همه را اینجا باز کنم

    بیشتر هدف این پستم این هست که به موضوع اینکه تجربه خیانت خودتون را لطفا به دوستان نزدیکتون نگید ، چون بعدها به شدت پشیمان میشید از اینکه نتونستید آن قدرت نمایی که روز اول از خودتون جلوی دوستتون نشون دادین را حتی در پایین ترین سطحش هم عمل کنید ... لذا چون دوستتون هم جزیی از افرادی هست که تو آن خاطره تلخ شریک اخبار و اطلاعات شماست ،ناخودآگاه دلتون میخواد هر چه چیز آزاردهنده مربوط به آن بحران حذف کنید .

    به هرحال میگردین ایراد از روی زمین درمیارید و دلیل برای خودتون از آن دوست میسازید که بساط قطع ارتباط استارت بزنید .

    در واقعیت این حذف دوست به خاطر وجود ایرادهای ساختگی شما نیست به خاطر هیجانی رفتار کردن شماست که الان از افشای رازتون پشیمانید

    توصیه :هر زمان شما به عنوان دوست شنونده خیانت بعد از مدتی متوجه تغییر رفتار دوستتون در رابطه شدین

    انرژی روانی برای اثبات و دنبال مشکل در خودتون نباشید مشکل از فرستنده است .. اونه که با خودش درگیره بنده خدا

    بهترین کاری که شما در این موقعیت اگر قرار گرفتید انجام بدین این هست که لطفا کنجکاوی را کنار بگذارید به دوستتون بگید متاسفم از این حادثه لطفا جزییاتش برای من دیگه نگو چون من نمیتونم کمکی بکنم و توصیه های من ممکنه مشکل را برای تو بیشتر کنه بهترین کار اینه باهم جستجو کنیم و یک روان درمانگر خوب پیدا کنیم و تو مشکلت را به اون بگی و تا همین جایی که به من گفتی قول میدم راز داری کنم

    متاسفانه فرد خیانت دیده از ویرانی های این بحران در نهایت اگر مسیر درست انتخاب نکنه ، این براش میمونه که ، هم بدون گرفتن امتیاز مجبوره با همسر خودشیفته خیانتکارش زندگی را ادامه بده ، و هم اینکه یه دوست خیلی خوب خودش را از دست بده

    پس لطفا نه برای خودت دردسر و دغدغه را بیشتر کن ، نه بعد پشیمانی ،از دوستت که این همه با هم خاطرات خوب و رفاقت داشتید ایراد و بهانه جویی داشته باش که بخوای حذفش کنی چون راز آزار دهنده تو را میدونه... این کار هم ، صد البته اخرش برات پشیمانی داره اما وقتی به خودت میای که دیگه خیلی دیر شده برای تاسف ... بعید میدونم دوست اگر برای خودش ارزش قایل باشه مجدد فرصت رابطه را بازیابی کنه..

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:57 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • در تمام روابط انسانی تفاوت ،تناقض ، سوتفاهم و... پیش میاد... مهم شیوه حل کردنش هست که مهارت میخواد . نداشتن تفاوت ها به معنای خوبی و سلامت رابطه نیست .

    اگر یک زمان کسی با ما در رابطه اش در مورد رنجش و دلخوریش صحبت میکنه ... اینقدر گارد نگیریم و دفاعی رفتار نکنیم . به جاش بهش گوش بدیم شاید واقعا ما رفتارمون از جهاتی داره به طرف مقابل حس منفی و رنجش میده و لازمه که ،تغییرات یا توضیحات بیشتری برای طرف مقابل بدیم

    امنیت و خوشحالی رابطه را در این ندونید که همش شخص مقابل بهتون به به چه چه کنه ..‌و توی یک تایم طولانی هیچ نقدی نداشته باشه

    اگر همسر کافی ، یه دوست خوبی هستی ، یا در هر نقش دیگری در رابطه هستی ، حرفهای دوستت و رنجشش گوش میدی به میزان قیمتی که رابطه برات ارزش داره از سالم ترین شیوه حل مسئله برای حل مشکل وارد میشی .. نه اینکه برای اعتراض و ابراز ناراحتی به شدت هم بریزی که دیگه حست به اون رفاقت از دست بدی


    این مسئله ربطی به اعتراض و شکایت دوستت نداره مشکل خودپنداره تو هست که اینقدر وضعیت عزت نفست متزلزله که نمیخوای انتقاد به حقی که بابت رفتارت بهت وارد هست را بشنوی و سری ریکشن های تند و تیز نشون میدی و کلیت اعتماد و امنیت رابطه را زیر سوال میبری ودچار ترس و نگرانی میشی

    احتمالاً با نقد شدن حس ناکافی بودن را داری ، اصلا قرار نبوده ما کامل و بی اشکال باشیم ، قرار نبوده ما بی خطا باشیم .. و این احساس مربوط به برداشت و توقعات اشتباه تو ، از خودت و رابطه هست

    یاد بگیریم اگر با رفتارمون موجب ناراحتی کسی شدیم حداقل کاری که در ابتدا برای رفع مشکل انجام بدیم این باشه که مسیولیت رفتارمون بپذیریم و با این واقعیت روبه رو بشیم که بازهم ممکنه رنجش ها و تفاوت ها در مسیر ارتباط باشه ولی من چون رابطه ام دوست دارم و میخوام حفظش کنم حتی توی دلخوریها هم از رابطه ام مراقبت میکنم..

    به حرمت تمام قسمت های خوب و مثبت رابطه آن عزیز را در موقعیت ناراحتی بغل میکنم .. و بهش میگم متاسفم که ناراحت شدی بیا باهم کمک کنیم حلش کنیم من دلم نمیخواد تو دلخور باشی آنجایی که من اشتباه کردم تصحیح میکنم آنجاهایی که تو برات سوتفاهم شده را برات توضیح میدم که رفع بشه حیف رابطه قشنگ ماست بخواد حالمون گرفته بشه

    ولی متاسفانه اغلب ما یه سپر دفاعی و گارد نادرستی در مواقع اینجوری در رابطه میگیرم ...
    فراموشکاریم ،خوبی ها و لطف ها را از یاد میبریم
    خویشتن داری و حرمت رابطه را با کم صبوری و سو تعبیرهای منفی نابود میکنیم
    بیشتر آماده ویران کردن هستیم چون کار ساده تری هست . حوصله مراقبت و نگهداری کردن را نداریم
    بعد که هیجانهای منفی را در جای نابه جا و غیر منصفانه خالی کردیم .. درگیر دلتنگی های رابطه میشیم
    ولی طرف مقابل سطل آشغال شما نیست که استفراغ روانی خودتون را روش بریزید و بعد بخواین روی ویران کرده هاتون ، به امنیت قبل با شما مجدد معاشرت کنه .... ابراز دلخوری ، رنجش با گریه بی گریه از شما که این همه مقابله نداره

    معمولا آدمهایی که رابطه را از دست میدن بعد برای اینکه بتونند فشار از دست دادن را در خودشون کم کنند شروع میکنند در ذهنشون به عیب ساختن از طرف مقابل ،بلکه حداقل با این شیوه که کاملاً هم غلط و ناسالم هست خودشون دلداری بدن .. استفاده از این شیوه فقط یک مسکن پر ضرر هست چیزی را درست نمیکنه و حداقل از این اتفاق شما چیزی را یاد نمیگیرید ، یک رابطه باارزش را هم از دست دادید

    از شخصیت هیچ آدم و بشری بت نسازید.. این آدمیزاد در موقعیت های مختلف یه نسخه خاص خودش از ظرفیتش و حقیقت موجودش نشون میده ،
    که خودش هم سوپرایز میشه چه برسه به تو
    ابی که گلش ته نشین شده روش زلال هست تکونش بدی تمام اب گل آلود میشه .. پس به زلالیش نمیتونی صدرصد مطمین باشی
    آدم را وقتی تکون میدن چیزی از خودش به تو نشون میده که تازه میتونی متوجه بشی کجای کاری و تو در چه خیال بودی و اون واقعیتش چی بوده ؟
    بدبین نباشید اما همیشه گوشه ذهنتون احتمال اینکه از هیچ چیز از هیج کس بعید نیست را گزینه اش داشته باشید .که یهو تو شوک و ناباوری نرید
    .


    البته این هم یادوار بشم به میزانی که ادم شخصیت سالم تری داشته باشه و روی رشد خودش کار کرده باشه تو این تکون دادنها و موقعیت های خاص هم مدیریت هیجان بهتری داره و هم ثباتش بیشتر هست .

    ما خیلی زیاد میشنویم و توصیه میکنیم مراقب ادمهای سمی زندگیتون باشید و ازشون دوری کنید ... خود من یکی از افرادی هستم که اینو را بارها و بارها هشدار و یاداوری میکنم .. چون میدونم چه آسیب ویرانگری در سلامت ما میگذارند

    اما اینور قضیه را حتما دقت کنید که خودمون هم حواسمون باشه قدرت روبه رو شدن با حفره ها و ضعف های شخصیتی خودمون را داشته باشیم که بتونم رفعش کنیم ... اگر انکار کنیم و نخوایم باهاش روبه رو بشیم شک نکنید ما خودمون هم ، یه پا ادم سمی تمام عیار برای اطرافیانمون هستیم ..

    وقتی از ویژگیهای ادم سمی مطلب میخونیم قبل از اینکه ذکر مثالشون تو اطرافیانمون پیدا کنیم. روراست باشیم ببین چندتاش در خودمون هست که باید در جهت تغییرش اقدام کنیم ....

    نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:32 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • ‌‌


    از سری تجربیات شخصی و درمانگری :

    هرگز معرف ازدواج دیگران نباشید
    به طور عامیانه که زیاد شنیدن اگر باهم خوش وخرم و خوشحال یودند اصلا یادشون نیست کی بهم وصلشون کرده و اگر رابطه ازدواج خوب پیش نرفت هفته ای چند بار فحش و نفرین نثار معرف میشه

    و از آن مصیبت بار تر اینکه ادم با نیت خیر و مهربانی خودش میاد یه گزینه تاپ و ویژه را به یک خانواده دختر معرفی میکنه و اعتبار خودش وسط میگذاره


    وقتی میاد موقعیت خیلی خوب را معرفی میکنه یعنی دوست داره دختر مورد نظرش سعادتمند بشه
    اما امان از آنجایی که پسر بیاد دختر را ببینه و به هر دلیلی نپسنده ‌‌‌... یعنی انا لله و انا الیه راجعون

    معرف برای خودش یه دردسر گنده درست کرده

    اول که تا قبل از اینکه پسر عدم موافقت خودش اعلام کنه .. خانواده دختر روی ابرها هستند تا ته رویاهاشون با اون پسر میبینند


    به محض اینکه متوجه بشند پسر تمایلی نداره
    دیگه اخ و ووخ ... حالا انگار چی بود
    ما خودمون هم جوابمون منفی بود ... اصلا ما قصد بلاک کردنش داشتم ، بی کلاسی ها میاد بالا و خودش نشون میده... ادم میمونه اخه چرا باید آن بنده خدا بلاک بشه ؟

    برای اینکه خودشون دلداری بدن
    نوک بینیش فر بود ، راه رفتنش انگار یه جوری بود، خوش عطر و بو نبود و... یعنی ایراد می آفریند هنر نزد این ادمها هست و بس

    خلاصه داغ دل خواستگار که پسند نکرده را میخوان سر معرف ساده دل مهربون در بیارند

    تا ماهها معرف باید داستانهایی هزاران خواستگار توپ و ناب رد کرده دختر را از زبان مادر رختر بشنوه .. مثلا پسر فلان فرد خاص دختر ما را میخواست حتی اجازه ندادیم صد قدمی بیاد... اره جون خودتون .. ما هم باور کردیم فکر کردید گوشهامون مخملیه

    معرف فلک زده مجبور هم با مخ تیلیت شده نشون بده که همه روایت های خواستگارهای حسرت به دل مونده دختر را ، باور کرده و هی تایید کنه .. اره شما راست میگید جون خودتون

    تا بلکه دست از سرش ، برای تکرار مکررات هر روزه بردارند

    تازه ته تهشم ؛ اخرش هم که با گفتن این روایت ها تمام نمیشه چون وسط دل مادر دختر یه خشم و آتشی بپا هست نگفتنی. به خاطر عدم دسترسی به خواستگار از معرف متنفر میشند جای داماد دلشون میخواد کله معرف بکنند

    خب چه کاریه ادم خودش درگیر این دردسرها و حاشیه های تنش زا کنه ... میفهمم که بعضی ها به علت بی ظرفیتی و باور اغراق امیز در مورد خودشون دیگران از هر اقدام خیرخواهانه و مثبت سخت پشیمان و نادم میکنند ... خب طبیعی که دونفر را وقتی بهم پیشنهاد داده بشه شاید یکی طرفین بنا به هزار دلیل دلش نخواد رابطه پیش بره
    این غربتی بازیها دیگه چیه ؟ ایششششششش


    به جای اینکه ادمها را جذب و تشویق برای گزینه های دیگر کنند با این رفتار دفع میکنند طرف پشت دستش داغ میکنه که شفا هم باشه ورود نکنه

    به هر حال تجربه نشون داده ، ابداً ورود نکنید و اجازه بدین تو این تصمیم مهم زندگی و خانوادگی ادمها خودشون راهشون پیدا کنند ...
    تو قرار نیست تاوان نپسندیدن طرفین بدی... ثواب کنی کباب بشی .... به ما چه که خودمون قاطی این بساط پردردسر کنیم...

    نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:2 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • به جون خودم تا میخوام بیام بنویسم حسن یه کار برام قشنگ یا داخل یا خارج خونه ردیف میکته
    امروز بهش گفتم حداقل دوتا پست عمومی میخوام منتشر کنم من را بیخیال شو .. به مخاطب هام قول دادم باید بهش مقید باشم

    الوعده وفا قول جبران بهتون داده بودم پست ها ی امروز از تجارب شخصی و درمانگری هستند امیدوارم تحلیل ها آموزنده باشند اگر بهشون دقت کنید حتما براتون مفید خواهد بود
    من هم حتما از نظرات و تجربیات خوب شما نکات خوبی یاد میگیرم و آگاه تر میشم🥰

    اگر در زندگی خودتون یا نزدیکانتون در حال حاضر در تجربه بحرانهایی مثل بیماری سخت مثلا سرطان و.... هستید
    تجربه سوگ نزدیکان خودتون را دارید تجربه میکنید یا با متوفی رابطه خوبی داشتید یا رابطه دلچسبی نداشتید به هر حال سوگی را دارید تجربه میکنید که از آن رنج و درد میبرید ..احساس خشم و افسردگی دارید

    اگر متوجه خیانت همسر یا پارتنرتون شدین ویا هر اتفاق یا بحران ناگوار دیگری هست . خیلی زیاد متاسفم عزیز دل ..

    متوجه هستم شرایط خیلی سخت و جانفرسا هست ، وسعت تجربه درد بسیار زیاده ، چرخش احساسات متعارض و ناهماهنگ در طی روز بسیار تجربه میشه ، انسان انگار عذاب ، برزخ ، احساسی را داره ... یه وقت ادم احساس گناه داره ، یه وقت حس خشم داره ، یه وقت احساس غم و استیصال داره ... خلاصه این چرخه احساسات بی ثبات آزار دهنده در زندگی فرد بحران دیده در مراحل اولیه دایم جاری هست
    ادم اینقدر فشرده و بالا و پایین میشه ، زمان میبره تا طوفان بحرانش اروم تر بشه

    اما این وسط یک نکته خیلی خیلی مهم فراموش نشه
    اگر ما بیمار شدیم ، سوگوارشدیم ، خیانت دیدیم .... بابت خشم خودمون اجازه نداریم اطرافیان خودمون آزار بدیم ، بقیه بابت رنجمون به ما هرگز و هرگز بدهکار نیستند. نباید برای خودمون این حق اشتباه را قایل بشیم ... اصلاً حقی این وسط وجود نداره

    ما اجازه نداریم به خودمون این حق بدیم چون الان درگیر مثلا شرایط فلان تجربه ،درد بیماری و حواشی آن هستیم در زندگی اطرافیانمون تلاطم و تنش ایجاد کنیم ، از آنها باج گیری عاطفی کنیم ، براشون احساس گناه بی جا ایجاد کنیم

    من از این بحرانها ،هم بیماریش با مراحل سخت و پیچیده تجربه کردم و هم تجربه سوگ عزیزترینم ( مادربزرگم ) داشتم .. پس اینها را که مینویسم اینطور نیست مخاطبم بگه نکشیده که بفهمه ادم وقتی سرش میاد چه حالی میشه ؟

    میتونم حق بدم که در تجربه بحران هر ادمی حق داره درروز سختش با شواهد و دلایل واقع بینانه و منصفانه ادم های اطرافش بیشتر بشناسه و در نهایت یه تنظیم رابطه را ترتیب بده ، میتونه حتی روی بعضی از ادمهای بی خاصیت برای همیشه خط قرمز بکشه ..ولی حق آزار رساندن را نداره

    انسان بحران دیده کاملا حق داره ، غمگین باشه ، در انزوا بره ، کم حوصله بشه ، دلشکسته و دل نازک باشه ، اما هم با خودش هم اطرافیانش محترم باشه
    خیلی خوب میشه که ما وقتی کسی از نزدیکان ، دوستان درگیر رنج و بحرانی میشند بتونیم درآن دوران درکشون کنیم ، حضورمون باعث تسلی شون بشه ..به هرحال بنی ادم اعضای یکدیگرند ... خوشی و ناخوشی میچرخه.. یه روز ممکنه ما درگیر یه سختی بشیم

    بیشتر مطالب من تو این وبلاگ بیشتر به سمت درک شرایط فرد بحران دیده بوده

    اما گاهی در بعضی از افرادی که بحران دیده هستند .. رفتارهایی را شاهدم ، که انگار بقیه را مقصر بحران فعلی خودشون میدونند ، از اطرافیانشون خشمگیند و مرتب با حرفها و توقعات نابه جا باعث رنجش شدیدشون میشند ( البته در ادعا و هوشیاری این موضوع را کتمان میکنند .. اما تمام شواهد رفتاری واقعیت های را نشون میده )

    ادمی که اصالت داره ،پایه شخصیتش سالم هست .. با بحرانش ممکنه مثل قبل نتونه شاد و پرجنب و جوش باشه ، فعالیت های رابطه ایش کم بشه.. اما رفتاری نمیکنه که بقیه را اذیت کنه
    رابطه های ارزشمندش را به فنا نمیده

    قطعا یک روز که این بحران داغش فروکش کرد و ادم تا حدی تونست به زندگی عادی برگرده .. آن زمان ادم حسابی هایی که کنارتون بودند و رنجوندین، دیگه شما هم بخواین به رابطه با شما برنمیگردند.. شما اعتما آنها را ویران کردید

    اگر این ادم حسابی ها، مقابل تلاطم و واکنش های منفی و غیر منصفانه شما سکوت میکنند و باهاتون درگیر نمیشند به معنای این نیست که حق با شماست با وجود رنجشی که از شما دارند میخوان حرمت نان و نمک گذشته را نگه دارند .در واقع انسانیت و رحمانیت لحاظ میکنند
    چون فروتنند و برای وجود خودشون ارزش قائلتد

    آنها میدونند درد شما بسیاره، ترجیح میدن با خویشتن داری ظرف شما را لبریز نکنند ..
    درکتون میکنند میخوان به جنگ روانی شما اضافه نشه

    قضاوت ها ، برچسب ها و تعبیر و تفسیرهای اشتباهتون و نتیجه گیری های ناسالم‌، بیشترین لطمه را به خودتون میزنه

    سکوت آنها به معنای تایید رفتار شما نیست بلکه به خاطر نجابت و شخصیت محترم خودشون هست .
    تعابیر و تفاسیر شما از رویدادها فاز مثبت و منفی شما را میسازه

    در اطرافیانم ادم های اصیل سوگوار دیدم .. که با وجود غم عظیمشون چقدر شایسته رفتار میکنند

    روزی که پدر لیندا دوستم را به خاک سپردند همان روز تولد باربد بود ... شبش با صدای خراشیده از فریاد که ظهر برای تشیع پدر زده بود ، پر از غم و اندوه فراوان با پیام صوتی تولد باربد تبریک گفت و کادوش فرستاد ...خیلی خیلی حرفه و این کارش بی نهایت برای من قیمتی و ارزشمند و فراموش نشدنیه
    من حتی سر سوزنی همچین توقعی ازش نداشتم و نمیگم ادمها در حال بدی و سوگ خودشون مقید به این کارها کنند .. ولی میخوام بگم ادم در حالی که داغداره هم میتونه بزرگوار و ریشه دار باشه
    بسیار سوگ سخت و سنگینی را هم داشت چون ما روزانه با هم حرف میزدیم تا ماهها که به هلند برگشت داغدار بود و گریه میکرد .میخوام بگم فکر نکنید سوگش سبک بوده ..

    متوجه شدم ادم هایی که به معنای واقعی مهربان و و عمیق هستند... همیشه میتونی روی ثبات شخصیتی و رفتاریشون اعتماد و سرمایه گذاری کنی حتی وقتی که درگیر یک شرایط ناگوار هستند

    متاسفانه برخی ادمها وقتی درگیر تجارب ناخوشایند و سنگین میشند انگار مدیریت احساساتشون را از دست میدن و چون خشم و درد زیادی تجربه میکنید خودشون را گم میکنند سردرگم میشند مثل خونه ایی که خیلی شلوغه و ریخت و پاشه و ادم نمیدونه از کجا مرتب کنه و حجم شلوغی را کم کنه ..
    و به صورت ناخودآگاه میان خشم را ، از قضا روی نزدیکترین و بهترین آدمهای زندگیشون جابه جا میکنند و شروع و به ایراد گیری و بهانه جویی میکنند .. هرکاری هم برای کمک بهشون انجام بدی یه داستان ازش بیرون میارند و باهات درگیر میشند و گلایه میکنند .. خودشان هم نمیدونند چی میخوان .. اینقدر فشار و درد زیاده و داخلش غرق شدند برای کم شدنش به هرچیزی و بهانه ایی چنگ میزنند میبینند اروم نمیشند
    .‌

    لذا ادم هایی را ناخودآگاه برای این بساط بهانه جویشون، انتخاب میکنند که میدونند درک بالایی در همدلی و صبوری دارند
    تمام این رفتارها عواقب و ویرانی داره چون هرچقدر هم فرد بحران دیده نیاز به درک و فهمیده شدن داشته باشه ... کسانی که شما به این حجم دلخور و آزارشون میدین تا یه حدی به شما حق میدین فراتر که میره دیگه به کیفیت قبل نمیتونند به رابطه ادامه بدن ...و صد حیف برای این اتفاق

    در تجارب سختمون فراموش نکنیم ادمهای اطراف ما کیسه بوکس ما نیستند..به جاش مدیریت بحران و خشم را از یک متخصص روانشناسی کمک و یاد بگیریم .

    به عنوان مثال چون ، الان درگیر شرایط تجربه درد بیماری و حواشی آن هستید ، نباید در زندگی اطرافیانتون تلاطم و تنش و ، از آنها باج گیری عاطفی کنید و برای آنها احساس گناه بی جا ایجاد کنید

    تمام این تجارب قراره به ما درسهای مهمی را از زندگی آموزش بده... تجربه بحرانها برای ما مثل لبه پرتگاه عمل میکته هم میتونه با نگاه ما به آن بحرانها ما را پرت کنه ته دره و افول بده هم میتونه از ما یه ادم بهتری و صعود کرده بسازه .. که همش بستگی به خودمون داره ....پس فراموش نکنید هیچ کس مسئول زخم های فعلی ما نیست که باهاش تسویه حساب کنیم

    قلبتو ران صاف و زلال کنید ، اگر بیمار هستید ، ادم سالم دیدی: براش خوشحال باشید
    عزیزانتون بیمارند، از سلامت عزیزان بقیه شاکی و خشمگین نباشید
    همسرتون خیانت کرده با کمک متخصص برای تصمیم بهتر زندگیت حتما مشاوره بگیر ... پس همسرت با همسرهای بقیه قیاس نکن و از همونوعان خودت بی جهت به خاطر همسرش حسادت و عصبانی نشو .. از کجا میدونی شاید فردا به آن هم خیانت شد .... ولی این خیلی زشت و قبیح است که ادم میل داشته باشه بحرانی که سرش آمده سر زندگی یکی دیگه بیاد ... منظورم اینه که کلاً دست از مقایسه بردار تمرکزت بگذار روی زندگی خودت ... بدبختی و فلاکت بقیه رنج تاثیری در کاهش رنج تو نداره

    وجودت را طوری تربیت کن که خوشحالی و خوشبختی دیگران باعث حس خوب برات بشه نه اینکه متلاطمت کنه ...
    انسان وقتی آرزوی بد برای بقیه میکته که با بلای که سرش آمده ،بلکه تکرارش سر زندگی دیگری بیاد شاید دردش کم بشه ، کاملاً اشتباهه اولش یه حس فیک آخیش را ممکنه تجربه کنه ولی همیشه خواست منفی برای دیگران ،ما را بد حال تر و دردمند تر میکته

    عزیزی از دست دادی ... همه یک روز مثل عزیزت از این دنیا گذر میکنیم هیچ افارق و تفاوتی نیست . واقعیته یک روز من ، یک روز تو ، یک روز بقیه
    اینکه با اطرافیان عصبانی باشیم ریشه اش فرارتر از سوگ‌پیش آمده است ، سوگ‌فقط بهانه و باعث شده بدون خجالت خشم های انباشته شده ، مهرطلبی های بیخود، یعنی لطف های مکرری که از سر مهربانی نبوده و با بقیه داشتیم ... در ظاهر عشق و ایثار نشان دادیم ولی تو قلبمون نفرت بوده ، نارضایتی بوده ، تعارف های الکی و کیلویی که به بقیه زدیم ، طرف مقابل پذیرفته بعد پشیمون شدیم
    نه گفتن هایی که باید یه جا میگفتیم و نگفنیم
    اینقدر خودمان را نادیده گرفتیم که با بهانه یک بحران ناخودآگاه فکر میکنیم عذری برای ابراز خشم های فوران شده داریم .. حالا شمشیر خشم تو دستمون گرفتیم چشم هامون را بستیم میخوایم به اطرافیانمون فرو کنیم ...همه هم بهت زده اند پس آن همه مهربانی و خوبی یهو چرا تبدیل به این سیاهی و تغییر فاز شد ... چون درحقیقت هرگز مهربان نبودیم نمایش مهربانی داشتیم یعنی مهرطلب بودیم
    و جرات مندی که در زندگی در رابطه با اطرافیان نداشتیم به بهانه خشم فعلی‌، الان نیروی جسارت ابرازش را ، البته به شیوه نادرست ، فرصتش را پیدا کردیم

    قبل تر هم اینجا نوشتم اگر دیدین کسی به بیماری سخت مبتلا هست و رفتارهای عجیب و نادرست میکته علتش دوران بیماریش نیست فقط تجربه بیماری شدت آسیب های شخصیتیش بیشتر نشون میده این فرد را اینجور درنظر بگیرید که مشکل شخصیتی یا رفتاری داشته حالا با بحران بیماری هم روش سوار شده .. پس قرار نیست مشکلات عدیده شخصیتی با تجربه بحران مثل بیماری و سوگ توجیح پذیر باشه

    در حال در هر شرایطی اول به خودم میگم مهربان و محترم باشیم و حتما از آدمهایی که به زندگیمون صدمه و آسیب میزنند دوری کنیم .. چه اصراریه که رابطه ایی که آزار دهنده و سمی هست را ادم بخواد براش تلاش و حفظ کنه... وقتی ما به دیگران احترام میگذاریم دیگران هم موظف هستند با ما محترمانه رفتار کنند در هر شرایطی این در رابطه الزام هست نمیخوان با احترام رفتار کنند بدرقه شون کنید و براش آرزوی سلامتی داشته باشید شاید تاریخ انقضای رابطه فرا رسیده .. با واقعیت روبه رو بشیم و برای مراقبت از خودمان پذیرش کنیم که شرایط تغییر کرده و مثل قبل نیست . قرار نیست با بن بست یک رابطه ادمها خاطرات خوب گذشته را نادیده بگیرند و از بین ببرند. حتی جدایی هم میتونه در چهارچوب و یک بستر امن صورت بگیره.......

    نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:41 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • یه دوست نزدیک بهم گفت یک سوال میخوام از تو
    بپرسم


    گفتم بفرما:

    گفت ادمهایی که نسبت خونی باهاشون داشتم ، دقیقا آنجایی که به حمایت و دوستیشون نیاز داشتم ، باهم ناجوانمردانه و ناعادلانه دست به یکی کردند در حساس ترین تایم زندگیم بدجور از پشت بهم خنجر زدند ، زندگیم جهنم کردند ، یه عالمه از بابت کارهاشون آسیب و ضربه خوردم ... همشون بدهکار خوبی هام بودند ، نمیدونم چه حسادت و کینه ایی بود که به جای جبران محبت هام ، زیر پام خالی کردند .. چه دروغ ها که پشت سرم نگفتند از دست کارشون زمین خوردم ، تمام تنم زخمی شد ..


    با دلی شکسته و خورد شده به خدا واگذارشون کردم ، خیلی سخت اما بلند شدم و به زندگیم ادامه دادم ازشون کاملا فاصله گرفتم تا زخم هام خوب بشند تو این فاصله به نظر خودم خیلی رشد کردم .. بدون اونها روی مسائل مهمتر تمرکز کردم

    حالا بعد از چند سال دوری و فاصله مجدد در مراسمی سر راه ،هم قرار گرفتیم ... به سمتم آمدند و علامتهای از تمایل به برقراری رابطه نشون میدن ... یه جورهایی فکر کنم اون کشش خونی من را به سمتشون هل میده از طرفی میترسم از بلاهایی که قبلاً به سرم اوردند و به خاطرشون جای اشک خون گریه میکردم دوباره تکرار بشه

    بهش گفتم اولین قدم ‌ برای آرامش قلبی خودت، نه آنها، سعی کن از نظری درگیری ذهنی رهاشون کنی . اینها ادمهایی بودند که فصلی از زندگی تو قرار بوده درسهایی به تو بدن مهمترینش اینکه برای ادمیت چگونه انسانی باشی و چه کارهایی نباید بکنی؟

    ترس فعلی تو ،داره ازت مراقبت میکنه مثل یه هشدار قرمز میمونه ... تجربه گرفتن از شناخت ادمها و محافظت از خود ، با کینه ایی و ساده لوح بودن متفاوته

    میخوام خیلی جدی و دارک بهت بگم تا هوشیار تر بشی

    فرصت دوباره دادن به بعضی از آدمها مثل این میمونه استفراغ بالا اورده ات دوباره بخوری.
    اشغالی که ادم داخل سطل اشغال میندازه ، دوباره وسط خونه اش برنمیگردونه .. بحث سمی بودن بعضی ادمهاست به خودت و روح و روانت رحم کن ازشون دور بمون

    کسانی که مرز اخلاقیات و انسانیت را فقط یک بار عبور میدن و بابت حسادتهاشون دست به له کردن کسی میزنند، همیشه ترسناکند چون تونستند وجدانشون را برای این اندازه بدی قانع کنند ... در واقع مصداق ذات بد نیکو نگردد چونکه بنیانش بد است

    گفتم تو که ابزارشون نیستی هر وقت دلشون خواست بهت تمایل داشته باشند هر وقت خسته شدند با بدترین رفتار کنارت بگذارند

    اگر در تایمی از زندگی افرادی به خواست خودشون ، به ما آسیب میزنند تلاش اونها بود اما مراقبت های بعدی مسئولیتش با خودمونه

    گفت خیلی درست میگی، ولی من یه خاطرات خوشی هم گذشته باهاشون داشتم اما همیشه نسبت به علاقه و دوستی صادقانه شون به خودم تردید داشتم

    گفتم از قضا سمی ترین و پر آسیب ترین نوع رابطه ، ارتباط با افرادی است که ما را به آغوش میکشند و تلاش برای صمیمی نشان دادن رابطه میکنند اما آنجایی که ما لبه پرتگاه هستیم به یکباره ما را رها میکنند در واقعا ، این آدمها بیمارانی هستند که ثبات خلقی و عاطفی ندارند پر از تناقضات و تعارضات درونی هستند و در رابطه دلبستگی ناایمن یا فیک درست میکنند

    به عبارتی رابطه را برزخی و ناامن جلو میبرند و با مهر و کین رفتار میکنند .. کاملا برزخی ادم نمیدونه دوستش دارند یا ازش متنفرند ... اون کسی که صادقانه عدم تمایل یا احساسات منفی خودش را نشان میده و در راستای ثبات با ما جلو میره رفتارش مقبول تر و شرافتمندانه تر است

    ما در رابطه به طوری جدی به ثبات و امنیت نیاز داریم این دو نباشند رابطه به جای فایده برای ما بی نهایت ضرر رسان هست

    گفت این نکته ها خیلی بهم کمک میکنه دیگه چه مواردی در رابطه هست که باید براشون هوشیار باشم :

    گفتم دوری از کسانی که موقع اختلاف نظر یا دلخوریها روی زخم هامون دست میگذارند ، اینها هرگز مناسب رابطه صمیمی نیستند

    انسان سالم و دوستدار کسی هست که زمانی هم که با ما ،به ، اختلاف میرسه برای بیان شکایتش دست به تخریب و تحقیر ما نمیزنه در همون حالت اختلاف با مروت با ما رفتار میکنه و انتقادش را در خلوت و به شیوه سالم و محترمانه ابراز میکنه نه اینکه در جمع ما را آزار بده


    دوری از کسی ‌که به گفته هاش شاخ و برگ میده و رویدادهای رابطه اش با دیگران غلو میکنه ارتباط باهاش بسیار پرحاشیه تنش برانگیزه ‌. چون مطمئن باش یک روز هم نوبت تو میرسه که کلی ازت دروغ و چرندیات بگه

    کسی که به انتخاب خودش برای بقیه کارهایی میکنه ولی چپ و راست منت میگذاره مناسب رابطه نیست در واقع برای خودنمایی و بهره برداری خدمات ، خود خواسته را داده .. یه جا گرفتارت میکنه

    و بازهم تاکید میکنم تو مسئول مراقبت از خودت و ادمهای اطرافت مثل همسر و فرزندت هستی هر تنشی که تو از محیط بگیری تنشش گریبانگر اونها هم خواهد شد.

    پرسید مهمترین توصیه ایی که میتونی الان بهم بگی چی هست ؟

    گفتم : زخم هات به ادمهای نامحرم نشون نده. بدجور تو موقعیت های حساس برای آزار دادنت ازش استفاده میکنند

    به نظرم تجربه خیلی مهمه مثل یک کتاب میمونه
    ادم برای عدم تکرار اینگونه مسائل باید تجربه این دسته ، اتفاقات را فقط تو ذهنش به خاطر نسپاره، بلکه کنده کاری کنه یادش نره که فرصت دوباره دادن به بعضی از آدمهاخطای سنگین و گزافی هست .

    پرسید چیپ ترین قسمت تجربه رابطه از نظر تو چی هست ؟

    گفتم حال به هم زن ترینشون ، ادمهای تازه به دوران رسیده ‌ چرتکه به دست هستند که فکر میکنند محبت کردن واقعی فقط تو قیمت کادو و سفره های رنگی به رنگی خلاصه میشه ..و ارزش گذاری رابطه براشون بخش مادیاتش هست ...ازشون بیزار و خسته ام ... نمیدونم کی میخوان از این سطحی بودن گذر کنند

    و مجدد ادمهایی چرتکه بدست که فقط کارهایی که خودشون میکنند مییینند و تمام لطف و محبت های تو انگار وظیفه ات بوده
    همیشه دو قانون دارند خوب خودشون قرار نیست خوب تو باشه قانونی که برای تو بد هست لزوماً جز منعیات خودشون نیست به همین ناعدالتی

    ادم فکور و رسش یافته عدالت را اول از خودش و خونه اش آغاز میکنه

    و هشدار هشدار هشدار و.....
    دوری از آدمهایی که فرافکنی میکنند یعنی ادمهایی که هر گندابی که تو خودشون هست را متوالی به تو نسبت میدن و میگن تو اون ضعف داری ... در واقع یه واکنش بیمارگونه از سمت طرف مقابل ، که غیرقابل کنترله
    و شخص دوم رابطه با این مکانیزم دفاعی فرافکنی پوستش کنده میشه... برای اینجور ادمها دوپا داری دوپا هم قرض کن زود فرار کن

    در نهایت تجربه زندگی من را به این نتیجه رسونده که ،زخم هایی که بقیه بهت میزنند زود ازشون عبور کن ... بهانه های درست و بهتر برای ادامه زندگی پیدا کن
    در غم و خشم آزارهایی که بهمون رسونند نباید زیاد متوقف بشیم قطعا ما کارهای مهمتری داریم.. نباید مغزهای پوسیده و زنگ زده ما را متوقف کنند

    بعضی روابط خانوادگی مثل آتشند ، خیلی نزدیکشون بشی میسوزی ازشون خیلی دور بشی یخ میکنی باید پذیرفت به علت یک سری دلایل و شواهد قبلی ، صمیمیت و نزدیکی با برخی از اشخاص امکان پذیر نیست هرکاری کنی به علت ذهنیت های ناسالم یه چیز ازش درمیان که اعصاب و روانت به هم بریزند

    هیچی نمیتونه اندازه یه رابطه پرحاشیه و بگو مگودار حال و احوال ادم خراب کنه چه کاریه خب ، فاصله برای اینجور موقع هاست
    چرا باید ادم در ارسارت رابطه ایی باشه که دایم داخلش کنترل کردن و تسلط هست ..انسان با عزت نفس پذیرای اینگونه رابطه نخواهد بود

    و عمدتا ادمهای خودشیفته هستند که اکثر این ویژگی های منفی را دارند و رابطه باهاشون در توازان و سلامت نیست . انسان احساس فرسودگی میکنه همیشه برچسب مقصر و ناکافی بودن را میگیره
    در رابطه همیشه فرد خودشیفته تمرکزش به منفعت و سودجویی از رابطه است چیزی که خودش را به شدت آزار میده در مورد طرف مقابل اصلا مقید به رعایت نیست ولی توقع و انتظار داره طرف مقابل رعایت کنه

    گفت سوال اخر خود شما چه برخوردی با این آدمها دارید ؟
    پاسخ دادم ،من به خود گفتم نسبت ادمهایی که با زخم های درونشون میخوان به من زخم بزنند بی تفاوت باشم حتی قهر کردن از گزینه هام براشون نیست جایی دیدمشون باهاشون سلام و احوالپرسی میکنم . اما فرصت صمیمیت بهشون هرگز و هرگز نمیدم .. چون هرکس متعلق به جایگاهی است که از نظر پختگی ، فهم و شخصیتی برای خودش تعیین ‌کرده.

    ‌‌‌‌

    ‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:22 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • مهدی عبدوس سه روز پیش در صفحه اجتماعی ایکس نوشت:

    خانم دکتر سمیرا آل سعیدی فوق تخصص روماتولوژی از میان ما رفت ایشان روز قبل پلن دارویی ‎#خودکشی خود را با رزیدنت ها مطرح کرده، آنها موضوع را جدی نگرفته و سر به سر ایشان هم می گذارند ، مرحومه به گواهی همکاران، خوش اخلاق، فعال و با وجدان کاری بوده از ایشان یک فرزند به یادگار مانده است .شاید در لحظات آخر زندگی گفته من زنی هستم که دنیا را روی انگشتان خود می چرخانم اما از پس دلتنگی هایم بر نمی آیم 😭😭‎#پزشکان بیشتر از سایر اقشار جامعه در معرض تنش و استرس های فراوان کاری هستند آنها سرمایه کشور هستند احترام راحفظ کنید تنهایشان نگذارید



    مریم نوشت : خانم دکتر آل سعیدی یکی از برجسته ترین ،چهره های برتر علمی کشورمون بود که از دست رفت . صد حیف و دریغا
    چه آمار تکان دهنده و هولناکی هست، این نخبگان و سرمایه های وطن ، که با مرگ خود خواسته خاموش میشند . به خدا باید برای پر کشیدن هر کدوم از این عزیزان عزای عمومی اعلام کنند ..

    سرمایه های یک مملکت فقط نفت و گاز و معدن نیستند
    چون صبر بسیار بیاید ، پدر پیر فلک را که دگر ، مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

    به عنوان روان درمانگر بالینی بر حسب ، وظیفه ، علاقه ، رشد ، به روزرسانی ، تحلیل و.... پیگیر موضوعات اینچنینی در سطح گسترده هستم و از منابع معتبر و مختلف اطلاعات را برای کمک بهتر به مراجعینم پیگیری میکنم

    نمیدونم شماها چقدر در جریان هستند که در این، دو ، سه سال اخیر پزشکان زیادی متاسفانه با مرگ خود خواسته به زندگی خودشون پایان دادند .. شبیه مرگ های سریالی شده

    قسمت بسیار محزون و تالم برانگیزش اینه که هنوز وقتی دیدگاهها و نظرات عده زیادی از افراد را میخونی این هست که


    چرا باید یک پزشک با این همه خوشبختی و جایگاه خودکشی کنه حق این کار نداشته ؟

    چقدر عجیب مگه پزشک هم خودکشی میکنه ؟

    تو دیگه چرا ? غمت چی بوده ؟ از شکم سیری این کار کردی ?

    از کادر درمان بعیده ، حق نداشته این کار را کنه ؟

    خدا از سر تقصیرش بگذره ، کارش دور از عقله ،
    باور کردنی نیست ادم تحصیلکرده مگه دست به خودکشی میزنه ؟

    بیچاره بیماریهای که زیر دست این ادم افسرده بودند ؟

    خودکشی برای همه کار ناصحیحی هست از ایشون که دیگه بعید بوده

    میبینید چقدر نا آگاهانه ، بی رحمانه ، و غیر همدلانه با یک موضوع به این مهمی ،ادمها برخورد میکنند
    اینها نمونه و فقط ذکر مثال بود بخوام مشابه این مدل نظرات سطحی را بنویسم بسیار زیاد هستند

    من میخواهم از هشداری به نام مرگ خودخواسته یا خودکشی تلگنر بزنم فارغ از شغل و رشته و موقعیت یک انسان ... هشدارم ،فقط برای جامعه پزشکان نیست

    خواهشا ، موقعیت اجتماعی آدمها ، تحصیلات ، جایگاه و... آنها را با حال خوب و احساس شادکامیشون یکی ندونید ...

    هر انسانی فارغ از عنوان و داشته هاش هاش ممکنه بنا به دلایلی از درون رنج های وسیعی تجربه کنه
    هر چقدر ادم در جامعه مسئولیتش بیشتر باشه ، اضطراب بالاتری را تجربه میکنه و اینو بارها در مشاوره هام از مراجعینی که جایگاههای خاصی دارند گزارشش را داشتم .. بیشترین کمکی را که از من خواستند ، این بوده که کمکشون کنم اضطراب هاشون را کنترل کنند

    متاسفانه به خاطر همین چراها و برچسب ها و قضاوت های نابه جا ، این عزیزان ، غریبانه تنها موندن

    برای اینکه اگر از بد حالی درونشون میگفتند ، اولین حرفی که با نهایت تعجب بهشون زده میشده این بود که، تو دیگه چرا؟
    برچسب ناتوانی و ضعیف بودن ، بی ایمانی و ... بهشون زده میشد .. این عزیزان برای در امان ماندن از همه این قضاوت ها احساسات و رنج های درونشون را سانسور می کنند

    حسادت و بخل را کنار بگذاریم
    صفر و صدی نگاه نکنیم من ابداً منظورم ادم های رانتی ، بی وجدان و بی اخلاق نیست که درهر موقعیتی برای رسیدن به خواسته هاشون در هر صنفی انسانیت را فراموش میکنند
    و حریصانه پی منفعت های بی پایانشون هستند

    الان اینجا تمرکزم، روی این انسانهای فرهیخته مثل خانم دکتر و همکارانشون که با مرگ خود خواسته پر کشیدن
    وای بر همه ما


    هفته پیش یکی از مراجعینم از دوران سخت رزیدنتیش میگفت که، من برای رسیدگی به زندگی شخصیم مجبور بودم از شهر خودم به شهر تحصیلم برم و برگردم و دوشب در هفته دراتوبوس میخوابیدم صبح هاش هم باید راه به راه بیمارستان میرفتم

    پس بنابراین امثال این افراد ،طلبی به کسی ندارند که الان به خاطر دست اوردهاشون موجب خشم بقیه قرار بگیرند ... از برچسب زدن به مرده هاشون هم دست برنمیدارند و مواخذه شون میکنند و میگند حق این کار را با این همه رفاه و پول نداشتند .یعنی ملت حتی طلبکار جنازه شون هستند
    چون خودشون پول پرست هستند فکر میکنند کسی که به پول رسید بی غم میشه.

    منظورم اینجا از بحث خودکشی فقط پزشکان نیست ، میتونه این فرد پرستار ، وکیل ، مهندس ، روانشناس ، تاجر ، بازیگر ، و.... باشه

    اگر میبینیم یکی برای تاب اوری داره به مویی چنگ میزنه و لبه پرتگاه ، زندگی ایستاده ، ما دیگه به دره مرگ هلش ندیم ..

    اگر کسی میشناسید برای التیام و ادامه دادن قلمی داره که صادقانه از واقعیت ها و احساساتش مینویسه با تنگی نظری ،مزاحمت ، آزار دادن از روی حماقت و کم فهمی فراریش ندیم اون قلم کمک میکنه ظرف ادامه دادنش افزایش بده و موی که وصله به زندگیش را با بی رحمی و خودخواهی ازش نگیریم و پاره اش نکنیم .... عقده ایی نباشیم ..

    همیشه به خودم میگم مریم اگر کاری برای کسی نمیتونی بکنی حداقل به رنج و دردش اضافه نکن .
    البته این دیدگاه متفاوت ، با این هست که اگر کسی به ما آزاری رسوند و حقمون را ضایع کرد ، ابداً ساده و مظلوم نباشیم ..

    منظورم اینه اگر آدمی در مسیر زندگیم قرار گرفت شاهد رنجی از آن بودم دیدم کاری از دستم برای کاهش مشکلش برنیامد ،بزرگترین کمکی که میتونم در حقش کنم اینه که ، حداقل کاری نکنم آزرده تر بشه

    تاکید میکنم انسان موجود پیچیده ایی هست و هرگز با ظواهر زندگیش نمیتونید در مورد باطنش نتیجه گیری کنید

    دقت مهم باید کمک کنیم نگذاریم و مراقب باشیم خودکشی برای آدمهای دردمند تبدیل به راه حل نشه ، هر کدوم از این عزیزان که از این دنیا به اینگونه میرند انگار یه ستاره درخشان از این هستی خاموش میشه

    بارها نوشتم ،گفتم و تاکید جدی کردم کسی که ،کوچترین اشاره ایی به خودکشی میکنه ، حتی به شوخی ، حتما جدی بگیریم . متاسفم که رزیدنت های خانم دکتر آل سعیدی، روز قبل افکار خودکشی ایشون را به شوخی تلقی کردند و بعید دونستند در واقع غیر حرفه ای برخورد کردند خود همین هم ،حتما قابل توجه هست .

    پس خودکشی را در مورد هیچ انسانی خواهشا هرگز بعید ندونید

    گاهی ادم اینقدر به تنهایی درد میکشه که فقط دلش میخواد بخوابه و هرگز بیدار نشه
    افسردگی را هر بشری میتونه درگیر کنه و بین افراد متخصص و غیر متخصص سوا نمیکنه
    درسته افسردگی شیوع زیادی داره اما وقتی مزمن بشه بیرون آمدن ازش خیلی سخته مثل یه باتلاق میمونه ادم افسرده نمیدونه چطور خودش از این رنج وسیع نجات بده

    من با این گفته خانم دکتر ، که من زنی هستم دنیا را روی انگشتانم می چرخانم ولی از پس دلتنگی هام بر نمیام .. دلم به درد آمد و اشک هام فرو ریخت .غم های نهان بیشماری ، در دل همین جمله حبس شده ..😭😭😭😭😭😭😭

    مراقب خودتون باشید ، باهم مهربون باشیم ‌.




    نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 18:17 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • باربد مشغول امتحانات میان ترمش هست و بیشتر روزها دو تا امتحان داره واحدهای ترمش تعدادش بالاست
    فاصله دانشگاه تا خونه هم خیلی زیاده حدود سه ساعت رفت ، سه ساعت برگشت .. که تو مسیر معمولا تو اتوبوس امتحان روز بعدش مرور میکنه

    روزهای زوج هم باید هم به سرعت خودش به خونه برسونه راه به راه سر کلاس آنلاین زبان آلمانی تا آخر شب بشینه
    این وسط هم تمام مسئولیت های زندگی از خرید کردن و پخت و پز و نظافت و... با خودشه
    ( چون غذاهایی که من براش تدارک دیدم به قول خودش دو سه تا بسته بیشتر ازش نمونده تو این مدت بینش هم یه وعده هایی برای خودش آشپزی میکرد)

    کارهای بانکی و پرداخت قبوض ریزه کاریهایی اینجوری هم داره .
    گاهی با تماس تصویری نشون میده میبینم همه چیز منظم و مرتبه . میدونم که تمام آشپزیهاش حتما کلی ظرف کثیف میشه و خوشبختانه همون موقع میشوره و روی هم تلنبار نمیکنه
    همیشه گفتم که این بخشی که باربد تو این سن داره در یک کشور غریب تنهایی تجربه میکنه و به خوبی هم خدا را شکر از آن برمیاد از تحصیلش در دانشگاه برای من خیلی ارزشمندتره و خیال من را از بابت سلامت و استقلالش راحت میکنه
    قبلا هم در سن شانزده سالگی حدود سه ماه ونیم از پس خودش به تنهایی کامل برآمد

    خلاصه به خاطر اینکه حسابی مشغول و سر شلوغ هست معمولاً موقع آشپزی کردنش با ما ،تصویری تماس میگیره که هم جایی لازم بود بتونم راهنمایش کنم ،هم از این فرصتش استفاده بهینه کنه

    خیال من و پدرش راحت کرده که از نظر تغذیه به خودش رسیدگی میکنه

    دو شب پیش با وجود خستگیش ، کیک اسفنجی ، کرم خامه شانتی شکلاتی ، شیر و بستنی گرفته بود گفت میخوام برای خودم دسر درست کنم
    چطوری پودر خامه را با شیر تبدیل به خامه همزده کنم
    خلاصه براش توضیح دادم
    خامه اش درست کرد ... لای کیک بستنی وانیلی گذاشت بعد روی کیک خامه کاکائویی مالوند
    گفتم مامان خودت خسته ایی میتونستی از فروشگاه بیم یه کیک آماده میگرفتی .. پسرم
    گفت درسته میتونستم این کار کنم ولی حس کردم خود این کار برام جذاب و سرگرم کننده است
    مثل خودت که یهو با چیزهای که داری یه دسر خوشمزه میسازی ، به نظرم نتیجه اش جذابه

    نتیجه کارش یه برش کیک بسیار هوس انگیز شده بود

    باهاش شوخی کردم گفتم خیلی بدجنسی ، الان اینجا ایران یازده شبه من کیک بستنی اینجوری از کجا گیر بیارم ؟
    اون هم خندید و گفت وقتی برگشتی برات فوری درست میکنم
    من و پدرش هم بهش گفتیم که کار خوبی میکنی که کارهایی که بهت احساس لذت و حس خوب میده انجام میدی و از چیزهایی که دوست داری و هوس میکنی حتما برای خودت تدارک ببین و از خودت دریغشون نکن

    دیشب هم دیروقت تماس گرفت گفت از صبح دانشگاه بوده سر راه خرید کرده بدو بدو آمده سر کلاس آنلاین زبان آلمانیش نشسته .. الان تازه تموم شده میخواد شام آماده کنه .
    اون ساعت میخواست پیتزا آماده کنه از من زمان فر را یه سری سوالات جزیی را پرسید

    خلاصه پیتزاش آماده کرد مثل خودم که کنارش سیب زمینی و فیله سوخاری نیمه آماده میگذارم که متنوع باشه اون هم اینها را گذاشته بود

    چون خستگی را تو چشماش دیدم دلم بی تاب شد در حالی داشت برای سینی شامش نوشیدنی میریخت گفتم قشنگم امشب معلومه خیلی خسته بودی نمیشد یه شام راحت تر تدارک ببینی .
    دوباره بهم یاداوری کرد که این کار براش لذت بخشه و بعدش که غذای مورد علاقه اش آماده شده تو این خستگی بیشتر بهش میچسبه

    غذاش آماده شد ، نتیجه اش عالی شده بود
    بهش گفتم فایده نداره من اینها را میبینم اگر برگشتم آنتالیا استراحت می کنم ، فقط سفارش میدم تو باید اینها را برام درست کنی .. بهانه هم قبول نیست
    خندید و گفت : حتمااااا

    همه این مقدمات را گفتم که اشاره کنم به نکته مهم تاب آوری که یه مفهوم در روانشناسی هست به این معنی که ما چه کارهایی میتونیم انجام بدیم که در شرایط های سخت یا بحرانی ظرفیت روانیمون را افزایش بدیم


    همین کارهای کوچیکی که باربد داره انجام میده و من از دور فکر میکنم خسته تر میشه ، اما ظاهراً برای اون تنوع ایجاد میکنه و یک جورهایی در شرایط سخت فعلیش موجب تاب اوری بیشترش میشه

    سوال ،چگونه میتونیم تاب اوری خودمون بالا ببریم ؟

    اول شناخت کافی از خودمون ، ظرفیت هامون و علایقمون داشته باشیم و حتما در شرایط دشوار کارهای را جهت خود مراقبتی از خودمون انجام بدیم . دنبال اتفاقات مهم نباشید کارهای کوچیک و لذت بخش هم موثرند

    یاد بگیرید وقتی غمگین و ناراحت هستید به هر قیمتی نخواین نشون بدین حالتون خوبه چون تمام احساسات شما ارزشمنده

    روابط اجتماعی خودتون را قوت ببیخشید هر چقدر هم سرتون شلوغ باشه یه تایم برای معاشرت با آدمهای مورد علاقه تون در نظر بگیرید
    اگر افراد مورد نظرتون از شما دور هستند حداقل باهاشون تماس تصویری یا صوتی در روزانه برقرار کنید

    نوشتن احساساتتون ، برنامه هاتون و گفتگو با درمانگر بالینی که میتونی ادم امنی برای برای شما باشه در افزایش تاب اوریتون بسیار اثر گذاره یک جور حمام روانی و پاکسازی خوبی برای شما خواهد بود

    هرگز انرژی خودتون را با بحث و جدل بیهوده با ادمهای کوته فکر هدر ندین و نخواین اونها را قانع کنید . به حال خودشون رهاشون کنید ، این بحث کردنه به شدت انرژی روانی و تاب اوری شما را کاهش میده

    تا جایی که میتونی به خودتون سخت نگیریو ، در لحظه زندگی کنبد چون اضطراب از اتفاقات پیش نیومده آینده هم عملکرد مفیدتون را پایین میاره هم ظرفیت روانیتون را به کاهش میده و شما را بی انگیزه میکنه

    دبی فورد چندتا جمله جادویی داره که بنظرم این یکی از بهتریناشه:

    هر آنچه دوست دارید شخص دیگری برایتان انجام دهد را، خودتان برای خود انجام دهید.

    به نظر من هم واقعا هرکس مسئول شادی خودشه اگر برای رهایی و شاد شدنتون منتظر بقیه باشین مطمئن باشید نا امید میشید
    بلوغ هر آدمی آنجا اتفاق میفته که از کسی توقعی نداشته باشه و فقط خودش را نجات دهنده خودش بدونه

    ‌‌

    اگر در حال حاضر تو شرایط سخت و تنگنا هستید به خودتون یاداوری کنید، وضعیت فعلیم اخرین بخش زندگیم نیست و تمام میشه ، به عقب برگردین میبیندی روزهای خیلی سخت تری بوده که ازشون تونستید عبور کنید

    به قول مولانا:

    زرد گشتی از خزان غمگین مشو

    در خزان بین، تاب تابستان نو


    نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 13:34 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • یکی از سمی ترین و آسیب رسانهای رابطه، افرادی هستند که چشماشون روی همه چیز میبندن و هر بلایی دلشون میخواد سرت میارند . وقتی خودشون را کامل تخلیه کردند ،قلب و روانت حسابی زخمی کردند و حرمت ها را شکستند .. تمام خوبی و لطف هات نادیده گرفتند و فکر و عاقبت نتیجه کارشون را هم نکردند ، در نهایت وقتی تو برای مراقب از روانت و آرامش زندگیت تصیم به طردشون گرفتی و دیگه اون آدم قبل نشدی و خودت را ازشون گرفتی ..
    با سو استفاده از جایگاه احساسی و ضعف هاشون ، با مظلوم نمایی مکرر میگن مگه ما چی گفتم ؟ مگه ما چی کار کردیم ؟ یعنی قتل کردیم ؟ چه بدی کردیم که حتی حاضر به جواب تماسمون نیستید ؟

    پر واضح و شفاف هست که توالی این رفتار ، و بازی روانی مشخصه اشخاص نارسیسم هست یا به عبارتی افرادی درگیر زخم های شدید خودشیفتگی هستند

    اینها را مینویسم که شما مخاطب نازنینم به اندازه چند جلسه تراپی رفتن بدون پرداخت هزینه آگاه بشید.

    اگر مطلب براتون مفید بود دوست داشتی فقط یه طلب خیر برام اعلام کن .

    خودشیفته ها همیشه همه چیز را جوری میچینند که تو و دیگران فکر کنید تو مقصری نه اون

    فرد خود شیفته به خودش حق کامل میده هرکار ناعادلانه و اشتباه و بی ملاحظگی را در حق تو انجام بده ، اما تو حق انجام آن کار را نداری وای به روزگارت اگر یک درصد از کارهایی که اون باهات میکنه را باهاش بکنی . بدجور باهات تلافی میکنه

    خودشیفته مثل آب خوردن شما را به هر بهانه ایی تحقیر و مسخره میکنه بعد که شما معترض شدی اسمش شوخی میگذاره

    خودشیفته ها بسته به نوع جایگاه نسبتیشون در نقش والد ، همسر ، پارنتر ، خواهر ، برادر ، دوست و... به هر کاری دست میزنند که شما بهشون توجه کنید اگر احساس کنند از سمت شما توجهتون کم شده زندگی را به کامتون زهر میکنند .. گاهی مدعی عاشقی و علاقه به شما هستند درصورتی که پی منفعت و سرویس گرفتن از شما هستند
    کسی که شما را قلبی دوست داشته باشه از شما برای توجه به خودش آزار نمیرسونه ، به عبارتی اون عاشق توجه به خودشه نه بی تاب و نه دلباخته شماست ... تمام ابرازهاش ؟ نمایشی و فیک هست .
    کسی که شما را دوست داره ازتون باج گیری عاطفی نمیکنه
    کسی که به شما علاقمنده ترحم شما را برنمی انگیزه و در شما برای کسب توجهاتون احساس گناه ایجاد نمیکنه

    خودشیفته ها اصولاً از شخصیت و ضعف، انسانهای ایثارگر ، مهرطلب سو استفاده میکنند و در ابتدا با دادن یک سری امتیازها به سمت خودشون جلبشون میکنند . در واقع قربانی میگیرند و از قربانی یا قربانیان خودشون به نفع اهداف ، سواستفاده ، ابزار ، باج گیری عاطفی استفاده میکنند

    بر خلاف ظاهرشون که سعی میکنند این را پنهان کنند به شدت نسبت به طرد شدن و کنار گذاشته شدن هراس و وحشت دارند . حتی اگر احساس کنند شما زیادی تسلیم رابطه و اسیر بازیهاش شدین شما را مکرر تهدید به رهایی ، جدایی و طرد میکنند در صورتی که بلعکس طرد شدن کابوس خودشونه

    ادمهای آگاه از این آسیب و تکلیف مشخصی که دارند ، جهت خود مراقبتی روانی در دام و بازی روانی این افراد نمی افتند ..از قضاوت و داروی منفی بقیه که ممکنه فرد خودشیفته ذهن بقیه را با دروغ شستشو داده باشه هراسی ندارند

    مثلا اگر خودشیفته فرد سالمند باشه با استفاده از مظلونمایی و اینکه چقدر دلتنگ و عاشق قربانی خود هست ، با دروغ های و حرفهای ساختگی میخواد احساسات بقیه را تحریک کنه تا برای خودش تاییده جمع کنه
    بقیه هم با دلسوزی بی جا بیشتر از قبل تقویتش میکنند

    فردی که میخواد از عزت نفسش محافظت کنه تکلیفش با خودش مشخصه و به این بازیها اهمیت نمیده و به کارگردانی فرد خودشیفته در بازیهای روانیش شرکت نمیکنه و باج عاطفی نمیده

    اندکی حرف با فرد خودشیفته :

    فردی که خودشیفته هستی روزی که چشم هات روی همه چیز میبندی و تمام پل های پشت سرت خراب و ویران میکنی به عاقبتت فکر کن که شاید روزی خواستی از آن پل دوباره برگردی
    وقتی که مسیر برگشتت را خراب کردی راهی برای برگشت نیست ..اینو خوب بفهم

    از آن بدتر چون از نظر خودشیفته همیشه اشکال و ایراد از بقیه است و پذیرای انتقاد نیستند برای برگشت شما دست به رفتارهای جبرانی نمیزنند
    همش میگند ما که کاری نکردیم اگر هم عذرخواهی کنند به فهم عذرخواهی نرسیدن یعنی خودشون مقصر نمیدونند اون عذر خواهی به خاطر ترس ها و کنار گذاشته شدنشون هست .

    بحث کردن با فرد خودشیفته کار بیهوده و بی نتیجه ای است اب در هاون کوبیدنه چون آنها باز به خودتون حمله میکنند و اصلاً استدلال ها و منطق شما را گوش نمیدن و فقط انرژی شما را هدر میدن .. اگر هزار بار اون حرف بگی اون نمیپذیره

    ممکنه برخی از ماها در زندگیمون با ادمهای که آسیب خودشیفتگی دارند در تعامل و رابطه باشیم
    توضیحات من ، قرار شما را آگاه بکنه که بدونید فرد مقابل شما چقدر آزاردهنده و آسیب زننده هست و تلاش شما برای بهبودش بی نتیجه است

    اون فرد هر کس شما میخواد باشه شما نباید قربانیش بشید و تن به بازیهای روانیش بدین
    در خودشیفتگی بحث شدت اختلال خیلی مهمه ، اگر شدت اختلال زیاد باشه تنها گزینه و راه حل ،خروج و ترک این رابطه سمی هست که بهتره هرچه زودتر خودتون نجات بدین

    به نصحیت و دلسوزی های بی جای اطرافیان از یارگیری فرد خودشیفته توجه نکنید چون شما مسئول سلامت روان خودتون هستید نه قضاوتهای بی جای دیگران

    اگر برای فرد خودشیفته ماه را تو آسمان بیارید قدر محبت و لطف شما را ناچیز میدونه و خیلی زود فراموش میکنه و اما کوچترین کاری که خودش برای شما انجام داده باشه همه جوره سرتون منت میگذاره

    شما مسئول و نگهبان آرامش خودتون و همسر و فرزندانتون هستید نه توجه به فرد بیماری که ظرف توجهش هرچی داخلش میرزی انگار سوراخه و پر نمیشه و حتی نمیپذیره که شما به عنوان قربانیش به بقیه ادمهای نزدیک که در رابطه هستید و مسئولیت دارید مثل همسرتون ، اگر شاهد روتین و بایدهای رابطه شما باشه براش ناخوشاینده و فوری عکس العمل های منفی نشون میده ...و حسادت میکنه که راس توجه شما فرد دیگه ایی باشه

    اگر از فرد خودشیفته فاصله گرفتید و اون برای دوباره قربانی کردنتون ممکنه به هر کاری دست بزنه به این امید نباشید که این فرد تغییر کرده و متوجه و آگاه به اشتباهات رفتاریش شده
    هرگز و هرگز .. بعد از شروع مجدد و فرصت دادن شما خیلی زود رفتارهای سمی و بازیهاش را با شما شروع میکنه

    حالا شما خودتون بگید واقعا می ارزه ادم لحظه های زندگیش با همچین ادم بی ثبات ، خود محور ، کنترل گر ، نا متلاطم حروم کنه

    مخاطب خاص : من که خودم و باربد به شخصه نمیتونیم با کارهای که نباید در حقمون میکردی و کردی و الان به راحتی ویس میدی و میگی من چیکارررر کردم ؟
    شگفتااااا
    دقیقا برای ما مثل این میمونه که یکی را بکشی بعد بگی من کاری نکردم فقط کشتمش

    ما که تکلیف مون مشخصه شما را به خیر ما را به سلامت ،هیچ راهی واقعا نگذاشتی
    حرف و سخن و چرا ؟ چرا ؟ ازت پرسیدن زیاده ولی چون بی فایده است نمیپرسم .

    شخص مورد نظرت هم ، که تلفنش را از تماس هات و پیام هات هر روز آبکش میکنی ...من دوبار بهش پیشنهاد دادم گفتم تلفنت جواب بده ..

    سریعاً بهم گفت دلم نمیخواد جواب بدم و دیگه هم تو هم از این پیشنهادها نده
    فقط موندم با آدم به این خوبی و نازنینی گروهی چی کردید ؟ چی به روزش از نظر احساسی اوردید ؟ که به اینجا رسیده و فقط نمیخواد که نمیخواد...
    چه دلی ازش شکستید ؟

    اگر تونستی به عاقبت رفتارهات و رفتارهای نزریکانت عمیق فکر کن سرنخ این بلا را راحت پیدا میکنی ‌، جای دیگه برات دردسر نشه ما که سوختیم و زخمی شدیم و رفتم و قید همه چیز زدیم . دیگه بقیه نسوزن و ترکتون نکنند
    تو که هم احترام و توجه به این خوبی از سمت ما سه نفر، الخصوص من داشتی ببین چی شد که مفت و ارزون حراجش کردی که الان هر چقدر تقلا میکنی شخص مورد نظر و نزدیکت دلشکسته تر از این حرفهاست که حتی پاسخ تماست بده و اینجوری سکوتی سنگین کرده ...


    وسط قلبم براش به درد میاد .. مثل همیشه و این روزها بیشتر ،اینقدر غرق محبت و توجهش میکنم که جای خالی یه شهر براش پر کنم

    تو که باید میزدی تو دهن آدمهایی که حرف گنده تر از دهنشون میزدن با دهن بینیت دوره ات کردند اتداختنت توی بازیشون و پا را از گلیمشون دراز تر کردند و از آب گل آلود ماهی گرفتند حالا هی تو ویس هات برامون میگی خدا لعنتشون کنه ....

    چه راحت در حریم و خونه ات را روی نااهلان و ادمهای فرصت طلب باز گذاشتی که سالها منتظر این بودند که زهر حسادتهاشون را روی خودت بریزند و با نادیده گرفتن ما و اراجیف گویی این فرصت بهشون آسون دادی و الان که از تب و تاب افتادی دیدی به بهانه ما خود تو را نشونه گرفته بودند و از پشت چه خنجری بهت زدند جوری که نمیتونی از جات بلند شی

    واقعا خدا لعنتشون کنه چه شما و چه ما بگیم و چه نگیم خدا تمام بدخواهان و فتنه ها را لعنت کرده ...و نتیجه اعمالشون و نیت هاشون به خودشون برمیگرده من مرده ، شما زنده .. کارما جوابشون میده

    اما شما خیلی دیر جنبیدی و مثل همیشه تحریک شدی و چون حزب بادی هر لحظه از یه جا میوزی و با خودت تکلیفت مشخص نیست، اسیر دهن بینی هستی این سری بدجور کار دست داد

    نمیدونم شاعر این شعر کیه اما چقدر قشنگ سروده انگار حرف و دل ما را شعر کرده:

    نمک نشناس در یادش محبت ها نمی ماند
    نمک بر جای مرهم زد که فرقش را نمی داند

    سگی ولگرد تنها استخوانی مرده می خواهد
    که فرق بین مرغ و مومیایی را نمی داند

    بسوزانی وجودت را که گرما بخش او باشی
    کند خاکستر آن آتش که آبش را بجوشاند

    اگر جای خدا او را پرستش هم کنی آخر
    چو آتش با زبانش پیروانش را بسوزاند

    نمک نشناس امروزت گذشت و به فکر فردا باش
    که برای صید یک ماهی کسی دریا نخشکاند

    اگر با لطف یارانت مقامت ده برابر شد
    فقط با صفر بی ارزش کسی بالا نمی آید

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 16:52 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • اگر بخواید بدونید بعد از تقاضای تمدید اقامت نتیجه چی شد ؟
    خدمتون بگم که تا همین امروز هر وقت شماره کارت اقامتمون را در سایت زدیم هم برای من و هم باربد مینوسه این پرونده هنوز بررسیش شروع نشده

    حسش دوگانه است هم خوبه هم بده
    خوبه چون تا نتیجه بیاد من میتونم اینجا قانونی حضور داشته باشم برگه تردد دارم و پلیس کاری بهم نداره

    بد هست از بابت بلاتکلیفی که نمیتونی برنامه ریزی درستی داشته باشی

    چند روز پیش ،باربد ترم آموزشگاه زبانش را برای آمادگی آزمون آیلتس با نمره خوب رد کرد و از دیروز وارد ترم اخر کلاسهاش شد که ترم اخرش هم بابت پرسش و پاسخ و رفع اشکال هست ، حدود یک ماه و نیم طول میکشه بعدش خدا بخواد باید برای امتحان دادن آزمون آیلتس خودش را آماده کنه

    من هم به تنهایی همون توالی زندگی و بالا و پایین هاش را میگذرونم و خبر جدیدی از خودم خیلی برای نوشتن ندارم

    چیزی که این روزهای اخیر ذهنم بهش درگیر و متاثر شد خبر سویساید (خودکشی) یک مادر نه ماهه باردار که ایشون رزیدنت پزشکی متخصص اطفال بود
    متاسفانه خانم دکتر جانش را ازدست داد و نوزاد پسرش را از طریق سزارین تونستند متولد کنند اما اون هم یک ساعت بعد از تولدش اکسپایر شد🥺💔😭😭

    همسر خانم دکتر متخصص روانپزشکی بودند

    به خاطر تحصیلات و شرایط بارداری و همسر روانپزشک خانم دکتر بازار قضاوت های مغزهای کوچک زنگ زده که همیشه از روی هیچ فهمی و درکی و سوادی نظر میدن بسیار گسترده و داغ بود

    کامنت ها را که در مورد ایشون در جاهای مختلف میخوندم به حدی تحت تاثیر و تاسف قرار میگرفتم که حال خودم هم دگرکون میشد دلم میخواست فریاد بکشم بگم شما با این فهم و شعور چگونه برای آزادی مدعی هستید
    اون بخش های شایعه و تهمت ها که جای خود داشت چه بسا چقدر زننده و مشمئز کننده بود .

    اول اینکه مگر ما از چند درصد درون زندگی حتی نزدیک ترین افراد زندگیمون را میدونیم ؟ که الان به خودمون اجازه بدیم با اطلاعات فوق ناقص و محدود در مورد شنیدن داستان حادثه زندگی یک فرد بگیم کار درست و غلطش چی هست ؟

    ‌‌‌‌

    چرا وقتی دانش کافی برای تحلیل کردن نداریم اصلا باید نظر بدیم ؟

    همه ماشاالله اینجور مواقع روانشناس و روانپزشک میشند وخودشون هم از یک فضای دیگه امدند و همش مشغول و شماتت و ابراز باید و نباید فرد حادثه دیده میکنند

    اولاً که طبق تحقیقات روانشناسی بزرگان که در زمینه خودکشی تحقیق کردند این بوده که تمام آدمها در زندگیشون برای یک بار هم شده به خودکشی فکر کردند . میگن حتی همون موقع که از کنار یه پل ادم رد میشه میگه اگر من الان تو این پل یا ارتفاع پرت بشم چی میشه جز دسته فکر خودکشی قرار میگیره پس سخنرانان دانشمند خودشون هم درگیر این تفکر در زندگی شدند .

    حالا اینکه یه عده چگونه میشه که اقدام به خودکشی میکنند و از این ،میون یه سری هاشون هم خودکشیشون به نتیجه میرسه ... بررسی ها و تحلیل های عمیق فردی داره .. بلاشک که حتما اون افراد از افسردگی عمیق رنج میبرند و قطعا مدتها این چالش و فکر همراهشون بوده

    یکی نوشته بود اخه من خودم مادرم ، این خانم دکتر این کار را کرده حیوان هم به خاطر بچه اش حاضر نیست این کار کنه
    نظر این خانم نتیجه وجود مغز فندقیست علت دیگری نیست زیاد نباید به چرندیات اهمیت داد گاهی دهان بعضی ها بدون مغز هم تکان میخوره

    ‌‌

    اولا ًتوی بارداری هورمونهای زنانه تغییر میکنه ،کسی چه میدونیه ، اون ادم چه حالی را داشته با خودش تجربه میکرده چه روزها و شب ها به تنهایی مانع این حادثه شده و برای خودش زمان خریده تا خودش به این نه ماه برسونه ؟

    کی خبر داره این فرد چقدر درد میکشیده که برای رهایی از درد حاضر به این کار شده ؟

    میدونید چرا حتی نزدیکان خانم دکتر هم از این اتفاق توی بهت و حیرت رفتند و همکارانش در کامنت ها از اون به عنوان یک انسان بسیار صبور و اروم و با مسئولیت یاد کردند
    بلاشک همینطور بوده ادمی که تلاش کرده و به این مقطع زندگی رسیده همیشه در کوشش بوده
    ولی اطرافیان برای فهم کم و کم سوادی همدلیشوت اجازه نمیدن ادمها خود واقعیشون را ابراز کنند

    همین ادم اگر می آمد از حال بدیش میگفت
    بهش میپریدن تو دیگه چرا ؟ تا ثابت نمیکردند اونها بدبخت ترند ولش نمیکردند
    بعد هزار برچسب بهش میزدن ، بعد میگفتند تو ادم ناشکری هستی اینجوری بخوای ناله کنی صدتا بلا ممکنه برای کفران نعمت هات سرت بیاد

    یا قوی قوی قوی باش مزخرف بهش میبستند یا بهش یه احساس گناه و سرزنش بیش از اندازه از اینکه از تو بعید بود که اینقدر ضعیف و سطحی باشی ما چه فکری در مورد تو میکردیم الان تو داری چی میگی از خودت ؟

    پس انسان دردمند ، برای اینکه دردی که از درون میکشه بیشتر نشه براش هزینه کمتری داره که احساسات دردناکش را پوش بده و در تنهایی خودش رنجش حمل کنه
    در نتیجه، زدن این نقابها و فشارهای زندگی یک جا براش لبریز میشه و یک ان دچار یه جنون آنی و جرات خاموش کردن خودش را برای ادامه زندگی میگیره

    ولی شاید اگر این فرد میتونست از حال بدیش آنگونه که است به ادمهای نزدیکش اطلاع بده و یه همدلی خوب دریافت میکرد فرصتی میشد برای درمان روانش و خودش و فرزندش نجات پیدا میکردند

    دو روز پیش برای کاری ضروری بابت اینترنتمون به مرکز خریدی که شعبه اینترنت ما آنجاست باید مراجعه میکردیم
    باور کنید بعد از مدتهای زیادی منی که همیشه عادت خروج روزانه از خونه را داشتم به مرکز خرید اون هم به این بهانه کاری با ، باربد رفتیم
    واقعا حال و توانش نداشتم برم ، ولی دل به دل باربد تو فضای مرکز خرید چرخیدم هرجاش که دوست داشت پا به پاش رفتم ... روی پله برقی چشمش به چشمم افتاد بغلم کرد بوسیدم فشارم دادگفت مامی چرا چشمات اینقدر غمگینه ، درک میکنم خیلی خسته ای ولی غمگین نباش من هم حالم گرفته میشه
    چرا ناراحتی مامی ؟😭

    من هم بغلش کردم گفتم پسرم درست میگی من هم خسته ام و هم بسیار دلتنگم واقعا این روزها از صددرصد یه ادم فکر میکنم من با یه درصدم دارم خودم را از اینور و انور میکشم . و تمام این یک درصد من به عشق تو‌ هستش که میتونه منو زمین نزنه .

    من فقط ازت یه خواهش میکنم اجازه بده که من برای بهتر کردن حالم حداقل خودم را زیاد سانسور نکنم
    نخوام حس گناه از این وضعیت داشته باشم و بخوام نقاب بزنم


    خودم خیلی متاسفم از این حالی که دارم و تو هم حس خوبی نمیگیری اما واقعیتم اینه من الان مساعد نیستم ... اما تمام تلاشم میکنم که برای خوب تر شدنم کاری کنم

    اون هم گفت باشه مامی تو راحت باش ولی بدون همیشه که من خیلی دوستت دارم

    از چشمام که پر از بغض بود و اشکی شده بود همون لحظه یه عکس گرفتم و زیرعکسم جهت آگاهی و بالا بردن سواد همدلی مخاطبان صفحه اینستام ، تجربه خودم و باربد از این مکالمه شرح دادم

    و آخرش نوشتم خواهش میکنم به ادمهای اطرافتون بابت حال بدیشون احساس شرمندگی و گناه ندین ما واقعا از نودو پنج درصد درون افراد اطلاعی نداریم ، پس بهتره قضاوتشدن نکنیم
    شاید من که روانشناسم اینو بگذارم برخی از مخاطبانم براشون عجیب باشه که منه روانشناس چرا باید الان در شهر آنتالیا و تصورات ساختگی خودشون غمگین باشم و چشمانم اینگونه اشک آلود باشه تازه این مکالمه را هم با فرزندم داشته باشم

    گرچه من یه عالمه فیدبک خوب و دردلهای زیادی از تجارب شخصی دوستان گرفتم و خوشحالم که تونستم این آگاهی را به چند نفر انتقال بدم


    حتی ممکنه به قیمت این باشه که مخاطب من فکر کنه چون من خودم هم غم تجربه میکنم پس درمانگر مناسبی نیستم چون اگر میتونستم خودم هرگز غمگین نمیبودم
    عرض کنم که از قضا من هم به قیمت یه سود مادی حاضر به داشتن همچین مراجع کوته فکر و کم دان را ندارم چون اگر ادمی در این سطح هوشی هست با این بینش کم اصلا جلسات روانشناسی براش جواب نخواهد داشت

    همیشه شما شاهد بودین تو این سالها که چقدر من در مورد خود واقعی بودن ، پذیریش هر آنچه که هستید و هسستیم ، تجربه و ابراز واقعی هر احساسی که دارید صحبت کردم و مطلب نوشتم ...

    هیچ وقت ما بدهکار کسی برای توضیح حال بد و خوبمون نیستیم هر آنچه که در درون ما اتفاق میفته خوب و بدش را ما باید تحمل کنیم و به کسی مربوط نیست که بخواد برای حال بدی شخصی دیگر احساس شرمساری و گناه ایجاد کنه .. هر ادمی در اطرافتون اینگونه رفتار کرد بدونید که باید ازش فاصله بگیرید میخواد هر نسبتی با شما داشته باشه سلامت روانی شما از نسبت های خونیتون اهمیتش خیلی بالاتر و مهم تر است

    اروین یالوم در بخشی از کتاب دروغگویی روی مبل یه نکته ارزنده ای میگه از اینکه :

    وقتی کسی میگوید حالم خوش نیست ، دنبال اتفاقات بزرگ نگردیم و نگوییم این که چیز مهمی نیست ، به دلایل متعدد ، بازتاب یک اتفاق بیرونی در درون فرد ، ممکن است بسیار بزرگ باشد.
    به رسمیت شناختن " حق کم آوردن " برای دوست ، امنیت بخش ترین قسمت دوستی است و شناخت این حق برای خود ، نشان از صلح با خود دارد در عمیق ترین لایه های وجود.....


    قسمت بعدی که خیلی این خانم دکتر درد کشیده و خانواده اش به شدت و رگباری قضاوت شده بودند روانپزشک بودن همسر ایشون بود

    اول که کسی چه میدونه همسر ایشون چه رابطه ای
    چه اقداماتی و چه کارهاییی برای ایشون انجام داده ؟

    و دوم که خیلی موضوع مهمی است من برای بار صدم دارم این موضوع را اطلاع رسانی میکنم در درمانهای روانشناسی و روانپزشکی تا خود بیمار نخواد و انگیزه درمان نداشته باشه تمام روانشناسهای حاذق دنیا هم جمع بشند به تنهایی درمان بیمار امکان پذیر نیست
    حالا اون فرد بچه ، همسر ، خواهر ، برادر یا هر کس و کار نزدیک فرد متخصص روان باشه

    مثل این میمونه بری دکتر بعد باید جراحی کنی ولی بیمار نخواد وارد اتاق عمل بشه بعد همه بگند چرا بیمار خوب نشد ؟


    درمان همیشه یک تلاش متقابل است درمانگر روان اقدامات خودش انجام میده مراجع یا بیمار هم باید انگیزه و تلاش بخش درمان خودش را بخواد که همکاری کنه اگر نیاز به کمک روانشناس دارید ولی در خودتون حس تلاش برای کمک و رفع چیزهایی آزارتون میده ندارید رفتن پیش روانشناس کار بیهوده ایی هست پس پولتون دور نریزید .

    اینکه فلانی عجبا همسرش روانپزشک بود چرا این کار کرد بسیار حرف نا آگاهانه و با پوزش احمقانه است🐄🐴🐷

    حتی ما آمار خودکشی در خود روانشناسان و روانپزشکان هم داریم ... کسی که حالش خوب نیست یا مریض میشه دیگه شغلش نمیتونه که نقش دوا و درمان براش بازی کنه من قبول دارم با آگاهی شاید یه دکتر روان بهتر بتونه خودش را مدیریت کنه اما این برای زمانی است که تاب اوری هنوز کار خودش را در فرد انجام میده و بیماری افسردگی عود نکرده باشه


    اگر بیماری روان در هر کسی با هر شغلی عود کرد بینش و قضاوت اون فرد نسبت خودش ، دنیا ، آینده و آدمها تغییر میکنه

    لذا گاهی فرد بنا به دلایل ریشه ای و زیادی تمایل به همکاری به درمان نداره ممکنه به علت خشم های سرکوب شده ، به علت نفع ثانویه که از بیماری میبره به علت تصورات مسئولیت ها و توقعاتی که بعد درمان ازش دارند انگیزه و همکاری برای درمان خودش نداره
    پس هیچ وقت بار گناه و سرزنش را سمت بستگان افرادی که متخصص این حرفه هستند نبرید چون ممکنه قربانی بعدی از فشار این حرفها شخص متخصص فرد محروم باشه ...⛔⛔⛔

    اگر علت این اتفاق ، اختلافات خانوادگی باشه واقعا باید یک روز ما آدمها باید متوجه بشیم زندگی دیگران وحاشیه هاش به ما هرگز مربوط نیست حرف زدن و ورود کردن در مورد زندگی بقیه اسمش تجاوز به حریم دیگران است اگر این نسبت نازیبا را دوست نداریم باید از این کار دست بکشیم فقط ما میتونیم گاهی نکات مهمی را از تجربه های دیگران برای خودمون داشته باشیم

    در پایان میخواستم بگم تا مبتونیم مهارت و سواد همدلی را در خودمون بالا ببریم اگر یک روز کسی ناراحت است و حالش بده و آمده کنار شما بهش اینها را بگید :

    ۱- تو برای من مهمی و من هرکاری از دستم برمیاد برات انجام میدم.

    ۲- چیزی که درگیرش هستی باید خیلی سخت باشه.

    ۳- اشکالی نداره اگه حالت خوب نیست.

    ۴- کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟

    ۵- دوستت دارم (بدون اینکه بعدش از کلمه “اما و اگر” استفاده کنید).

    ‏۶- میتونیم کنارهم تو سکوت بشینیم اگر دلت میخواد.

    ۷- ممکنه الان حرفم برات غیر قابل باور باشه ولی بهت قول میدم حس تو تغییر میکنه و این حال دائمی نیست

    ۸- شاید نتونم درکت کنم که دقیقاً چه حسی داری ولی من مراقبتم و میخوام کمکت کنم. چون برای هر کسی یه تایمی حال بد اتفاق میفته تو هم مستثنی نیستی من هم تجربه حال بد را داشتم


    پی نوشت : هر گونه افکار آسیب زننده به خودتون داشتید نیاز به کمک اورژانسی و مراجعه فوری به روانشناس بالینی و یا روانپزشک دارید.چون شما باید مراقبت و درمان حرفه ایی براتون شروع بشه . اگر از نزدیکانتون علامت های مشکوک مربوط به آسیب زدن به خودشون دیدین هرگز برچسب ضعیف بودن و اینکه بی تفاوت بودن به بهانه اینکه فلانی میخواد جلب توجه کنه را نداشته باشید باید بدونید که این شخص نزدیک شما نیاز به دریافت کمک اورژانسی داره لطفا جدی بگیرید چون میتونه تاوان و هزینه سنگینی برای خانواده داشته باشه ....

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:17 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • امروز در اولین روز کاری ترکیه رفتیم و مرحله دوم ثبت نام دانشگاه باربد را انجام دادیم و باربد دانشجو مهندسی کامپیوتر به زبان انگلیسی شد .
    راندو ( فرم درخواست اقامت دانشجویش ) را هم قرار شد بعد از آمدن کارت دانشجویی در چند روز آینده مجدد با همکاری خود ما ثبت بشه
    یه چند تا در خواست و مدارک دیگه داشتند که فردا باربد به مدرسشون و مختار محله سر میزنه و اون مدارک میگیره براشون میبره
    ما دیگه باید صبر کنیم تا نتیجه کارت اقامتش بیاد
    الان اینجا ده شب هست از یک ظهر تا نه شب بیرون دنبال کارهای آقا باربد بودم .
    چون بعد از کارهای دانشگاهش رفتیم کفش ، لباس خرید کرد .

    در این فاصله مرحله اول و دوم ثبت نام مشغول انجام و جمع اوری مدارک و کارهایی بودم که باید تهیه میکردیم خلاصه اینجا حدود نه روز بابت عید قربان تعطیلی بود اما ما همچنان مشغول و فعال بودیم

    یکی از مدارک لازمه که برای اقامتمون قبل پر کردن فرم راندو باید بخریم و درخواست بدیم اینه که باید بیمه بشیم خلاصه برای هر دوتامون آنلاین به کمک کارگزار رسمی بیمه ، بیمه مون را گرفتم .

    چون باربد برنامه ها و اهداف دیگری در ذهنش داره قرار بود ما باربد فقط به خاطر اقامت رشته کاردانی کامپیوتر بنویسیم که هم از نظر هزینه مناسب تر باشه هم اینکه باهاش فعلا کار اقامتش را انجام بدیم

    اما روزی که برای ثبت نام رفتیم مسئول و مشاوره ثبت نام که پرونده باربد دید گفت با توجه به معدل و قبولی یوس باربد در دانشگاهههای خوب ترکیه ، حیفه شما اینو داخل رشته کامیپوتر دوساله اون هم تدریس به زبان ترکی بنویسید این فقط یه دوره دوساله است مثل ایران اینجا فوق دیپلم نداره که بعدش بتونی اینو ادامه بدی
    شما وارد رشته مهندسی کامپیوتر اون هم به زبان انگلیسی بشو که هر برنامه و کاری داشته باشی این مقطع را دانشگاههای کشورهای دیگه هم به رسمیت میشناسند و خلاصه مزایای دیگری را توضیح داد و گفت با توجه به بورسیه پنجاه درصدی که شامل باربد میشه فرق دوره دوساله و مهندسی از نظر هزینه مثلا فلان قیمت میشه
    در نهایت ما قانع شدیم که باربد رشته مهندسی فعلا ورود و ثبت نام کنه که رزومه بهتری براش بشه

    اگر شما یه روز فکر کردید بعد از اتمام تحصیلاتتون دیگه از درس و استرس هاش فارغ شدین با داشتن بچه بگم به همین خیال باش ... ارههههه ...🙃🥴🤓
    ... شما اگر مدل من باشید مجدد با بچه یا بچه هاتون در حد زایمان در گیر ورود به دانشگاه و فشارهاش میشید ... من کم مونده سر به بیابان بزارم . باز زمین تا آسمون فرق است تو کشور خودت باشی یا تو یه کشور دیگه بخوای کارها را جفت و جور کنی تازه این ورود و مرحله اولشه اخه هی تو دل مراحل باز کلی مراحل دیگه هست که به ترتیب باید انجام بشه .
    حتی میتونم بگم سخت تر از دوران تحصیلات خودتون هست چون مسئولیتتون سنگین تر هست بعد بعضی از ادم ها در نقش مادر و پدری میخوان از شیره جونشون برای بچه هاشون بگذارند هر چه حتی برای خودشونومحدود بوده ، برای بچه هاشون فراهم کنند البته باید مراقب باشیم که اونها قرار نیست رویاههای ناتمام ما را برای ما به سرانجام برسونند اونها قراره بر اساس توانایی هاشون برای رویاههای خودشون تلاش کنند اگر مرز این را مراقب نباشیم بهشون آسیب میزنیم و از آنها ادمهای کمال طلب افراطی و نارضایی میسازیم
    باید یادشون بدیم خودشون را بپذیرند و بین توانایی و خواسته هاشون توازان برقرار کنند
    به من بود دلم میخواست باربد رشته دیگه بره ولی مهم اینه که اون این رشته را میخواست و خواست اون قطعا مهم بود ‌..... همینکه امروز خوشحالی و رضایتش میدیدم برای من از همه چیز بود

    وقتی میدیدم با یکی دیگه از مسئولین دانشگاه به روان و مسلط انگلیسی صحبت میکنه‌

    از انور صبح با مسئول مختار محله که دوباره فردا باید بره ترکی را راحت صبحت میکرد و شرایطش را توضیح داد که بتونه برگه ثبت نفوس بگیره

    ممکنه بگید دیگه الان اکثر بچه ها این مهارت ها را دارند اینکه اینقور ذوق کردن نداره

    دقیقا برای من کلی ذوق داره چون هر کدام از این توانایی ها موجبات دلگرمی و خوشحالی هست چون میدانم بالاخره این توانایی ها یک جا مثل یک حامی به کمکش میان و براش امتیاز خوبی خواهد بود

    ما باید تمرین کنیم توانایی های خودمون و بچه هامون را نادیده نگیرم و کوچک نسازیم . مرتب چشممون به موفقیت های بقیه نباشه روی خودمون متمرکز باشیم

    ‌❤😘😘

    یکم غرغر کنیم از ازدواج و بچه دار شدن
    این ازدواج و والد شدن هر دو نقش عجیبیه یه دنیا دردسر و مسئولیت داره اما ادم باز از گذشتگان درس نمیگیره ازدواج میکنه زاد و ولد میکنه چون یه جورهایی اگر انتخابت‌معقول باشه و خودت را هم خوب شناخته باشی و واقع نگر باشی متوجه رنجش هستی اما رنجش برات یه جورهایی مقدس و شیرینه


    نزدیک خونه بودیم باربد گفت مامی مامی وای اون بچه گربههه را نگاه کن گفتم نمیخوام😐

    تعجب گفتم چرا؟🤔 چون همیشه گربه ها و سگ‌ها مخصوصا نی نی ها را میبینیم کلی براشون غش و ضعف میریم

    با مدل شوخی گفتم اینقدر خسته ام الان حالممم از هر چی بچه است بهم میخوره حتی گربه اش😬🤭🥴
    بعد دوتامون باهم غش غش خندیدم رفتیم با گربه نی نی و مامانیش یکم بازی کردیم😺😺

    یه دو هفته دیگه هم باید راندوی اقامت خودم ثبت و درخواست بدم خلاصه فعلا مشغول و پر کار هستیم تا بعد ببینیم چی پیش خواهد آمد ..‌ چون بعد از اقامت هم ماجرای تمدید اجاره و... داریم ترجیج میدم فعلا به آنها فکر نکنم روی پله ای که هستم فعلا متمرکز باشم تا ماجراهای بعدی

    دوستان من قبلا هم بهتون پیشنهاد دادم مثل من در دفترتون برنامه هاتون را مرتب بنویسید ، الویت بندی کنید و هر مرحله روی سه تا الویت مهم و مرتبط، پیش روتون متمرکز باشید این نوشتن هم به کارتون نظم قشنگی میده ، شلوغی ذهنتون را کاهش میده و هم سطح استرستون خیلی زیاد کم میکنم

    باور کنید من حتی نونی هم که امروز در خریدم تو لیست کارهای امروزم نوشتم یعنی همیشه برنامه های روزانه ام را از شب قبل جز به جز نوشته میشه
    در کنار نوشتن برنامه کلی و ماهیانه من هر روز برنامه ریزی نوشتن کارهای روزم را با جزییات و محدوده زمانی مینویسیم یعنی اگر این کار را نکنم هم سردرگم و گیج میشم قطعا تو این حجم مسئولیت شلخته و ناموفق میشم ... پس بنویسید اگر خواهان مدیریت خوب زندگی و برنامه هاتون هستید ... دفتر مخصوص این کار و چند رنگ خودکار هم داشته باشید .....

    روزگارتون رنگی رنگی و باب دلتون سازش را بنوازه🙏🏼❤🌹

    ‌‌

    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 22:42 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • منتظرم باربد کلاس زبانش تمام باشه حاضر بشیم و باهم بریم مرحله دوم ثبت نام دانشگاهش انجام بدیم بعد که انجام شد براتون جزییاتش مینویسم

    من هر روز علاوه بر تکنیک های که برای کاهش اضطراب و استرس که میدونم روی خودم پیاده میکنم از دمنوش های آرامبخش و گلاب پاشیدن به صورتم ( کلا این روزها بوی حرم میدم ، 😬) ، کمی پیاده روی اطراف خونمون زیاد حوصله و وقت خروج از محدوده ام را ندارم ، غروب شنیدن کمی موزیک موقعی که توی بالکن میشینم ، انجام گیم مورد علاقه ام درگوشیم ... در لابه لای کارهام کوتاه انجام میدم که تاب بیارم و از پا نیفتم

    بعد شب که میخوام بخوابم دقیقا تو همون حال له بودنم بلا استثنا هر شب ا از خودم میپرسم مریم این همه دردسری که برای خودت درست کردی آیا ارزشش داشت ؟ بعد یادم میاد به چیزهای که باربد به دست اورده و باعث ساختن بیشترش شد ، مسائل منفی دیگه ایی که ممکن بود تو ایران تجربه کنه مثل برگشت صدای کوه تو مغزم میگه اره داشت داشت داشت داش داش ششششششششش ش ش ش ش


    میگم افرین دختر خوب ، دمت گرم حالا بخواب 😊🥱

    چند روز پیش حسن میون نق نق های خستگیش بهم‌ گفت
    یه روزهای از خستگی میشم مثل ادمی که در حال مرگه به زور نگه داشتنش ، زندگیم رنگی نداره

    ما خواستیم کاری برای باربد بکنیم اما خودمون این وسط داغون شدیم حالا فرض کن باربد هم ان شاالله به اون راهی که خودش و ما خواستیم رفت و من و تو هم در کنار هم قرار گرفتیم اینقدر دیگه زخمی و خسته ایم که دیگه اون ادم قبل هرگز نمیشیم

    بهش گفتم .... خب قرار نیست ادم قبل باشیم . حرفت کاملا درک میکنم اما همیشه ادم تو فشار پر از حس های متعارض و افکار متناقض میشه ، به راهی که آمده شک میکنه خواسته های باارزش بهاش سنگینه اینو همه میدونند .. هم اینکه من و تو حس کنیم در مورد فرزندمون مسئولیتمون را درست به جا انجام دادیم .کمکش کردیم مفیدتر و بهتر در راهش موفق بشه این حس میتونه یه وجدان رضایتمند بهمون بده چی از این بهتر .... مگه زندگی فقط یه توالی تکراری نیست روبه رو کردن خودمون با این چالش ها و تلاش کردن برای خواسته های اختصاصی بابت اینکه مفید تر زندگی کنیم کیفیت ما را متمایز میکنه


    پس حواست باشه فریب ذهنت نخوری تو بیشتر از من همیشه این راه را برای باربد میخواستی اما چون خسته میشی نکات درد و منفی ها برات بالا میزنه و تو دچار حس سرخوردگی و پشیمانی میشی ... البته هم من هم یه روزها دقیقا به حال تو دچار میشم ولی با روبه رو شدن با دست آوردها خودم تو سطح واقعیت میارم .. والا خودت بهتر میدونی شرایط برای هر دوی ما سخته ، اما قطعا چالش ها و ریسک ها روبه رو شدنها برای من که جابه جا شدم خیلی خیلی سخت تره تازه فقط میشنوی ...نبودی که ببینی چه بهم گذشت ... طوری که گاهی حس میکنم دیگه در حال تمام شدنم و فکر میکنم فردا با این توانم دیگه نتونم از جام بلند بشم ... فرداش که میاد باز من ،پوست کلفت تر از قبل از جام بلند میشم و دوباره ادامه میدم .....

    پی نوشت : دوستان گرچه شرایط و موقعیت هر ادمی منحصر به خودشه و نسخه زندگی کسی دیگه را نمیشه برای کسی دیگه پیچید چون سختی و راحتی مسیر هر کس به عوامل زیادی بستگی داره مثلا ادمها در داشتن امکانات و ابزار برابر نیستند پس حتی در هدف های مشترک این امکانات مسیر را متفاوت میکنه اما من حس هامون را در این تجربه زندگیمون و تجارب دیگه ام صادقانه مینوسم که اگر کسی هدف مشترکی داشت بتونه یه نگاهی به چالش های احتمالی بندازه و بهتر تصمیم بگیره .. در واقع این نوشتارها جنبه اه و ناله نداره روایت بخشی از زندگی و احساس های که همراهش است و میتونه گوشه چشمی بابت تجربه بقیه بشه ...





    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:41 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • الان تو این فرصتی که دارم براتون مینویسم ، شرایطم را مثل میدان جنگ و مبارزه ایی در نظر بگیرید که سربازش آمده از بابت خستگیش و دلخوشیی مقدار کوچکی از دستاوردش یه گوشه ایی با همون لباس رزم برای جسمش و روحش اندکی پهن زمین بشه و کلاهش روی صورتش کشیده در حالی که به دیوار تیکه داده ، سایه بگیره ، اما خیلی زود دوباره باید برای ادامه مبارزه به میدون جنگش برگرده

    همیشه من برای زندگی واژه صلح و آشتی را استفاده میکنم مخالف استفاده از واژه هایی هستم که ،داخلش باری از خشونت و التهاب داشته باشه ..

    اما صبح که چشمام را باز کردم واقعا تشبیه این سرباز در جنگ را برای شرایط فعلیم تونستم مصداق کنم


    شرایط و مانع هایی که پیش آمده باید براش هر طور شده هر چنگی بزنم که باربد سرخورده نشه بتونه از این مانع های سفت و لجوج عبور کنه
    به معنای واقعی من دارم مانعی که مثل کوه هست را بدون وسیله با چنگ های های دو تا دست هام ،میکَنم

    مدلم اینطوریه که باید برای خواسته ها و اهدافم همه تلاشم را تا جایی که میتونم بکنم که اگر نشد مقابل وجدانم آسوده باشم و بگم من سهم خودم را انجام دادم ..
    یه وقتها این سرسختی به قیمت پوست کندنم تمام میشه ولی انگار اینجوری حس رضایتم بهتر هست

    حالا فکر کنید، وقتی که بحث باربد این وسط باشه انگیزه و نیروی این سرسختی و مبارزه در من چند برابر میشه

    گاهی تو این دست تنهایی شبیه ادمی میشم که هی زمین میخوره ولی حاضر نمیشه سر جاش پهن بشه هر طور شده برای که جا نمونه با همون حالت تلو تلو قدم به قدم سرپا میشه تا بتونه مسیرش را ادامه بده

    واقعا از ته قلبم ، دلم میخواست مثل گذشته دلنوشته هام اینجا روزانه یا حداقل یک روز درمیون ثبت میکردم اما در موقعیت و تایمی از زندگیم هستم که میدونم حتی خیلی وقته از خودم خبر ندارم و یه جاها بی رحمانه خودم را برای انتخاب یک سری الویت های خانوادگی و بحرانی که در آن هستیم جا گذاشتم و نادیده گرفتم

    اینقدر به این مریمه بدهکارم که نمیدونم اگر یک روز این آتیش را خاموش کردم چطوری تو آینه برم در چشمهاش نگاه کنم .....😭💔💔💔

    باز یه پاردوکسه که داخلش هستم میدونم که باید از خودم بهتر مراقبت میکردم ، میدونم که خیلی فراتر از توانم سختگیرانه از خودم کار کشیدم .. اما از طرفی با ذهن منطقیم میدونم که الویت بندی ها را بر اساس شرایطم الان درست انتخاب کردم چون اینقدر همه چیز در هم تنیده و پیچیده است فرصتی به توجه و مراقبت از خودم نبود اگر مراقبت میکردم این وسط دو نفر دیگه ممکن بود به فنا برند و سرخورده بشند من کل در نظر گرفتم ، چون من الان یه خانواده ام مادرم ، همسرم و زندگی من تنها نیست بلکه زندگی ماست ... پس فعلا باید برای بقا و نجات این سه نفر به سهم خودم تلاش بی نهایت کنم .... در روزگار سختی هستم

    در این وسط مسائل و عروسی های خودمون موضوع تمدید اقامتون به لطف تغییرات دم به دقیقه قوانین ترکیه قوز بالا قوزش شده ...خودمون کم دردسر داشتیم که این هم معضل این روزهامون شده

    تمدید اقامت خانواده عرشیا دوست باربد از ما زودتر بود تمام نگرانی مامان عرشیا که با من صحبت میکرد این بود که مطمئنه که به عرشیا اقامت میدن اما دوست داره خودش و شوهرش هم کنار عرشیا باشند و تمام امیدش به تغییر قوانین اقامتی بود.


    چهار روز پیش تماس گرفت گفت خبر خوبی ندارم جواب اقامتمون بر خلاف انتظارمون خیلی زود بهمون دادند هر سه نفرمون را ریجکت کردند و گفتند باید برگه ریجکتی تون را بیان امضا بزنید و تحویل بگیرید و ظرف ده روز بعد از تحویل برگه ریجکتی از ترکیه خارج بشید ...
    ( اینجا الان اقامت را یا ملکی یا دانشجویی میدن)

    من تعجب کردم گفتم پرونده ارشیا به این خوبی بچه حدود هفده تا یوس شرکت کرده نمره های عالی گرفته این همه تلاش داشته ... انگار آفیسر اصلا پرونده این را باز نکرده حوصله نداشته اون لحظه یه کاره برای سه تاتون ریجکتی را رد کرده

    گفت دقیقا همینی که میگی

    واقعا متاسفم کشورهای اینجوری مثل ایران خیلی قدر و ارزش بچه هایی که مثل گوهر نایاب هستند را نمیدونه انوقت کشورهای پیشرفته چقدر روی ادمهای بااستعداد سرمایه گذاری میکنه حتی آنها را گاهی پیدا میکنه و در کشورهای خودشون با پیشنهادی خوب پذیرا میشه که در آینده در کشورشون ازشون استفاده کنه

    ارشیا به خاطر وابستگی خیلی زیادی که به خانواده اش داره قصدش اینه در ترکیه باشه کنار یا نزدیک خانواده اش باشه یعنی ترکیه براش مقصد است

    هم باربد و هم ارشیا در نمره های یوس های دانشگاهاشون سطح نمره را اوردند اما چون هنوز دانشگاه پذیرش را شروع نکرده ، فقط قبولی را اعلام کرده . اداره اقامت اینها را لحاظ نمیکنه میگه برای اقامت دانشجویی باید کامل در دانشگاه ثبت نام بشید

    و تو حالا هرچی هم از مشکلات و محدودیت هات بگی میگه به ما ربطی نداره

    خلاصه بندگان خدا خانواده عرشیا این چند روز اینقدر اینها برو و بیا کردند ،وکیل گرفتندو چقدر هزینه کردند در آخر طبق قوانین چون عرشیا ریجکت شده باید سه ماه از کشور ترکیه خارج بشه بعد برگرده مجدد ثبت نام دانشگاه و اقامت دانشجویی بگیره

    دردسر بعدی چون پسر هست اگر برگرده ایران به خاطر سربازی اجازه خروج بهش نمیدن باید به کشوری دیگه بره سه ماه بمونه و تنها جایی که میتونه سه ماه اقامت داشته باشه ارمنستان هست .
    خلاصه دردسرها و هزینه های جور وا جور در انتظارشونه

    تازه هم سه هفته پیش درگیر تمدید اجاره خونشون بودند چقدر صاحبخونشون اذیتشون کرد و تو یه موقعیتی قرارشون داد مجبور شدند کرایه یک سالشون را پیشاپیش بدن
    ( چیزی که دو ماه دیگه در انتظار ما هست ولی امید است صاحبخونه ما رحم داشته باشه )

    خلاصه فکر نکنید امثال ما تو آنتالیا که به هدف های اینجوری امدیم درگیر خوش گذرونی و عشق و حال هستیم . هیچ از این خبرها نیست
    صفا سیتی برای قشر دیگریست ... من چندین ماهه رنگ ساحل یا خیابان مرکزی شهر را ندیدم

    حالا در نظر بگیرید ، باز شرایط عرشیا اینها از ما ، صد برابر بهتر است هم از نظر اقتصادی هم اینکه ، همه خانواده باهم هستند ماشین خوب دارند مرتب کارهاشون با وکیل انجام میدن کوچترین فرم ها ومدارکشون وکیل پر و ارسال میکنه
    خیلی آپشن های دیگه که ما نداریم تازه با همه اینها چقدر راضیه جون مامان عرشیا که بهش حتما حق هم میدم از این شرایط گریه میکرد و ارشیا دچار دردهای عصبی معده شده بود

    حالا شما فکر کنید و من با حداقل ترین امکانات ،صفر تا صد کارها را باید هی خودم تحقیق کنم هزار مدل بالا پایین بشم بعد خودم بدون کمکی در نهایت همه را انجام بدم که بتونم شرایط و هزینه ها را مدیریت کنم یعنی هی از خودم مایه بگذارم ..

    حسن نه تنها از نزدیک نمیتونه باشه و به من کمک بکنه از دور هم کاری از دستش برنمیاد مضاف به اینکه خودش هم تو شرایط بسیار خاص و پیچیده ایی است که خیلی شکننده و آسیب پذیر شده

    ‌‌

    و روبه روی هر دوی ما تارنمای یه آینده ایی است که فکرشم نمیکردیم که ما تو این سن و سالمون تو موقعیتی قرار بگیریم درگیر مشکلاتی بشیم که مجبور بشیم از صفر شروع کنیم و این صفری که بهتون میگم پشت هر دوی ما را به شدت میلرزونه

    ممکنه بگید چرا صفر ؟


    حسن در شرایطی قرار گرفت مثل زنی که توسط شوهرش شکنجه میشه هیچی تو دست و بالش نیست ولی برای نجات جانش و روانش میگه مهرم حال جانم آزاد .....اون هم راهی جز این با ضحاک های زمانه را نداشت

    واقعیت با وجود اینکه ته دلم از حسن یه سری رنجش ها و انتقادهای ازش برام هست اما اون مردی بود که روزهای سخت بیماریم کنارم بود چقدر غصه دارم شد درسته من زنی نبودم خودم سرش اوار کنم اما هر چه بود با هم تا اخرش را گذروندیم

    .. من نمیتونم این روزهای تنگش که کمر هر دومون را شکستند تنهاش بزارم به هرحال اگر قرار بر سوختن و ساختن هست باید باهام بسوزیم و بسازیم .( زندگی فقط مال اون یا من نیست چه خوبش چه بدش سهم ماست )

    من الان بیشترین تمرکزم روی باربد گذاشتم که کمک کنم ،اون حداقل ترین آسیب از شرایط فعلی بخوره و بتونم در جایگاه امنی مستقرش کنم ...

    باورتون میشه حتی فرصت سوگواری برای اتفاقات پیش آمده را پیدا نکردم میگم الان وقت مبارزه است و جلو رفتنه ،غصه خوردن زمانم را هدر میده ... خیلی تو آینده و شرایط ناامن فعلی نمیگردم

    واقعا نمیدونم آیا میتونم آنچه که دلم میخواد و طلب دارم را به نتیجه برسونم ؟
    اگر خدای نکرده نشد ولی میدونم من تمام تلاشم کردم

    دیشب مادرم که تماس گرفت و رنگ و حالم تصویری دید گفت چرا به روز خودت داری اینجوری میاری باربد میخواد برای تو اخرش چیکار کنه اینقدر خودت داری براش به اب و آتیش میدی ؟

    گفتم مامان مسئله اینجاست که من هرگز این سوال از خودم نمیپرسم .
    من میگم من باید برای آسایش بچه ام هرکاری از دستم برمیاد بکنم خود این بخش بزرگی از معنای زندگی منه چرا باید فکر کنم اون قرار ته اینها برای من کاری کنه ؟ هیچ کاری قرار نیست بکنه من انتظاری ندارم

    حالا ما در این فرصت کوتاه تمدید اقامتمون تنها یک راه جلوی پامون است که اتفاق ریجکتی که برای ارشیا افتاد برای باربد پیش نیاد .

    اون هم اینکه آنتالیا فقط یک دانشگاه خصوصی داره که ما نخوایم درگیر جابه جایی و شهر به شهر بشیم چون دوباره مجبوریم در شهر دیگه خونه کرایه کنیم
    و خود این یه پروسه پرهزینه است ، اصلا زمان به ما این اجازه را به ما نمیده .
    چون برای اقامت دانشجویی در یک شهر دیگه اول باید یه خونه کرایه کنی و این جزیی از شرایطه ... خلاصه به هر عنوانی از مهاجرها میخوان هزینه دربیارن

    میخدام باربد یکی از رشته های کاردانی دانشگاه خصوصی آنتالیا بنویسم هزینه دانشگاه به دلار هست و خیلی بالاست

    برای همین ما دست روی رشته های کاردانی گذاشتیم قیمت های لیسانسش دوبرابره
    با ثبت نام دانشگاه بتونیم برای باربد اقامت و زمان بخریم در کنارش هم به هرحال یه چیزی را هم آموزش میبینه
    تا باربد تو این فاصله باربد خودش را برای موقعیت و هدفی که در ذهنش است برسونه یعنی این دانشگاه محل تحصیل اصلی باربد نیست .فقط بهانه ایی برای اقامتش خواهد بود

    حالا ترکیه مثل اب خوردن همیشه پروسه تمدیدش به راه بود یک سال اینجوری شانس ما این داستانها را وضع کرده .

    خلاصه من این چند روزه وارد عمل شدم با رابط های دانشگاه ارتباط گرفتم مدارک باربد براشون ارسال کردم و امروز پنج شنبه در دفتر مرکزشون ساعت دو وقت ملاقات باهاشون داریم چون باربد تا ساعت یک کلاس آنلاین زبان داره

    دانشگاه خصوصی میدونید پول نباشه سلام هم بهتون نمیدن برای موضوعی که اصلا آمادگیش تو این شرایط نداشتم یعنی من از پریروز چه کارها و راههایی را رفتم بخوام بگن خودش کتاب میشه که بتونم مبلغی را تو حسابم بگذارم که به عنوان پیش ثبت نام بهشون بدم که استارت کارهاش بزنند

    باربد چون دیپلمش جز شاگردای الف بوده و سطح قبولی نمر یوس دانشگاه معروف Ege ازمیر را اورده یه تخفیفی برای بورسیه دانشگاه بهش میدن ولی بازهم با اون تخفیف چون هزینه دلاری هست خیلی برای ما زیاد میشه اما واقعا چاره ایی نیست اگر من این راه و لینک براش پیش نرم میدونم لطمه زیادی میخوره ...

    چون شرایط زندگی ما طبق برنامه ریزی پیش نرفت پدرش دچار شکست کاری و مالی زیادی شد نه تنها موقعیت حمایت کردن فعلی باربد را الان دیگه نداره خودمون هم دچار ضررهای خیلی زیادی شدیم ..
    راحت بگم اینجوری سرمون اوردند با زندگیمون مثل یک اسباب بازی ، بازی کردند

    به هرحال همیشه من خودم گفتم این زندگی هیچ وقت برای ما گارانتی از برنامه های خوشی که در پیش رومون هست را نداره گاهی ما را یهو از عرش به فرش میندازه و ما هم بر اساس شرایطمون چاره ایی جز ادامه دادن نداریم

    دیشب ساعت ده شب ،اخرین بخش پولی که باید در حسابم می آمد واریز شد با اون حال بسیار خستگی که دیگه نا، نداشتم از بس از صبح دویده بودم و تنش بهم وارد شده بود

    یه چای برای خودم و باربد ریختم تنها رفتم توی بالکن نشستم و چایم تو اون سکوت کم نور با بوی گل های شب بوی حیاط بخورم یکم بلکه به کله ام هوا بخوره

    یهو باربد امد از پشت بغلم کرد سرم را را بوسید گفت مامی خسته نباشی خیلی تلاش کردی چقدر اذیت شدی اخرش موفق به جمع و جور کردن پولی که مدنظرت بود شدی

    گفتم اره عزیزم درسته این پول فقط پیش پرداخته که بتونند کارمون را هم انجام بدن ازشون فرصت میگیرم بقیه را هم جور میکنم پرداخت میکنیم تو نگران نباش من همه تلاشم میکنم این خستگی ارزشش را داره ...

    قرار بود برای ما همه چیز تو این روزها با شرایط بابا طوری پیش بره که به آسودگی بگذره ولی نگذاشتن ، ظلم کردند ، حقمون را پایمال کردند ....

    ولی مهم اینه که ما هنوز داریم با این همه درد و زخم های که بهمون زدند ادامه میدیم و کم نمیاریم بقیه اش هم تا جایی که بتونیم درست میکنیم تو فقط با انگیزه بیشتر به راهت ادامه بده که من بتونم بیشتر نیرو بگیرم و برات تلاش کنم ..

    حالا مدارک آماده کردیم فردا میریم ببینیم چی میشه یه بخشیش دست ماست توکل به خدا

    مامانم ، از زمانی که بیمارشدم و بحرانهایی بعدی که تو زندگی برام پیش آمده تازه بیست درصدشون را نصف و نیمه خبر داره مرتب و بسیار روی مخی هی میگه تو زندگیت چشم کردند اینقدر میگه که من میخوام بالا بیارم هی میگم مامان این حرفها را ول کن

    میگه تو مثل شیر بودی ما همه جا پز تو را میدادیم
    میگم مامان این داستان را تمامش کن الان دیگه که چیزی نیست کسی بخواد حسرتش را بخوره که بخواد به قول تو چشم بزنه ... من موندم یه کوه مشکلات که سرم آوار شده .. دیگه داستان چشم زدن تو زندگی من ، توهم هستش

    آن روز که ماجراهایی اقامت و یه دو درصد اونم در حد حدس متوجه مشکل فعلیمون شد گفت یعنی چه چرا اینقدر تو بد میاری انگار تو را نفرین کردند
    گفتم واااا چه حرفیه میزنی اصلا چرا این فکر را میکنی نفرین از کجات اوردی ؟
    مگه نفرین ناحق میتونه دامن کسی را بگیره ؟
    گفت نه نه نه حواسم نبود منظورم همون چشم کردند غیر از این نیست مگه میشه یه زندگی اینقدر سنگ هی جلوش بیفته .

    گوشی را که قطع کردم با وجودی که حرف مامان خیلی برام از روی بی فکری و چرت و پرت بود ولی با خودم فکر کردم واقعا من و حسن تو این دنیا منش و مراممون جز مهربونی هیچ چیز دیگری نبوده فقط من مدلم طوری هست زیر بار حرف زور نمیرم

    کسانی بدخواه و بد سیرت پشت پرده پیدا شدند که باعث لطمه زدن به زندگی ما شدند و حقمون را ناجور خوردند ... اون که واضح است

    اما واقعا کسی هم پیدا میشه ما را نفرین کنه ؟ اگر هست همچین آدمی واقعا چرا ، باید بشینه برای سیاه بخت شدن ما دست به دعا بشه ؟

    دلم میخواد فکر کنم این مزخرف ترین فکری هست که از ذهن مامانم به خاطر منفی نگری های که داره عبور کرده و مثل همیشه حرفی از روی بی فکری زده......

    پی نوشت : باز هم یاداوری کنم اگر مخاطبان اینستام میبینند خیلی قسمت های شخصی زندگیم به اشتراک نمیگذارم و بیشتر یه مدل دیگه اعلام حضور میکنم من نه بلدم نه حال میکنم انطوری که نیستم تصویر غیر واقعی از خودم برای انرژی دادن به مخاطبم نشون بدم .
    و اینکه اینجا زود به زود نمینویسم یه دلیلش را در اول متن توضیح دادم دلیل دیگرش اینه که من الان چیز هیجان انگیز یا اتفاق خوشی را برای بازگو کردن ندارم ترجیح میدم تا جایی که ممکنه حس و حالم چون پیچیدگی داره را عمومی به شما منتقل نکنم
    خیلی تو خلوت با خودم میگذرونمش

    این را هم حتما بگم که البته خیلی خوشحالم که باز هم با همه این هیاهوی زندگیم اما مشاوره هام به طور عالی و رضایت بخش پیش میره و من چقدر این قسمت زندگیم دوست دارم هم قشنگه و هم معنویه اونجایی که رنج مخاطبم کم میکنم و کمک میکنم جلوی هزینه های بسیا سنگین عواقب مشکلش را بگیرم .. همین مورد تو این شرایطم حس مفید و باارزش بودن را در من زنده نگه میداره... برای همتون از ته دلم کاری کخ دوست دارید را طلب میکنم .

    دوستتون دارم مراقب خودتون باشید .









    نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:31 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • بدون نگاه وظیفه ایی ، چندوقتیه که تقریبا یک روز درمیون باربد صبحانه را صفر تا صد آماده میکنه و با هم میخوریم ... مخصوصا آن روزهایی که من برای بلند شدن از جام حالم سنگینه و انگار جونی برای بلند شدن ندارم


    احتمالا اون هم ازصورت کم انرژی و تن صرام متوجه میشه میاد یکم شونه هام ماساژ میده تا کوفتگیم در بره اب جوش برای چای میزاره و بعد میپرسه چی میخوری؟


    من هم میگم زحمتت میشه ولی راستش تو دلم میگم اخ جون چی از این بهتر تو این حال پنجری صبحانه ام مهیا بشه
    بعد صبحانه را پییشنهاد میدم
    گاهی ، نیمرو ، کره و عسل ، پنیر ، شکلات صبحانه


    روی سینی و ملزومات صبحانه را میچینه میپره مثل فرفره نان داغ میگیره .. برمیگرده آب جوش امده ، چای و نیمرو را درست میکنه میزاره توی سینی توی تخت میاره باهم میخوریم


    از مریم به عروس آینده الان دیگه تو این وعده غذایی فول و بی نقصه ...😍
    (عروش قشنگم حالشو ببر ولی هر دوتون تعادل حفظ کنید وقتی یکی در خونه مسئولیتی را انجام میده وظیفه نشه ...تقسیم کار و منصفانه توی مدیریت مسئولیت ها ... باعث همدلی و حس مثبت در برقراری رابطه سالم میشه درسته مادر شوهرم ولی خطابم به هردوتون بود ما از اوناش نیستم😉 )

    خلاصه باربد صبح سنگین منو با گشاده روییی و همراهی زیباش آغاز میکنه من هم بعد خوردن صبحانه
    تا ویندوزم بیاد بالا اروم اروم موتورم روشن میشه
    تا شب در خدمت اون وانجام کارهای شخصی خودم هستم .

    دیروز موقع صبحانه خوردن ، باربد گفت؛ مامی تصمیم دارم ، موقت برای چند ماهی دنبال یه کار پاره وقت باشم چه پیشنهادی داری ؟

    بهش گفتم میدونی کلا با تلاش کردن در زندگی همیشه موافقم ولی الان تو داری زبان میخونی و ممکنه کار کردن توی برنامه های که برای آینده نزدیکت داری تداخل ایجاد کنه و از نظر برنامه ریزی عقب بیفتی

    گفت : خب برای این میگم کار پاره وقت من صبح کلاس زبان دارم .تا ظهر درسم بخونم بعدش بعد از ظهر تا شب سر کار برم
    ( زبان ترکی و انگلیسی هم بلدم از پس بعضی از کارها هم برمیام )

    گفتم : خیلی هم عالی عزیزم حالا چی شد که فکر کردی که الان کار پاره وقت داشته باشی ؟

    گفت : چون یه سری بازیهای پلی استیشنم و موارد دیگری هست که مدنظرمه تهیه شون کنم باید کار کنم که بتونم برای رسیدن بهشون این برنامه ریزی را داشته باشم.

    ( باربد یکی از مهمترین علاقمندیهاش بازی پلی استیشن هست . که کامل مدیریت شده بازی میکنه مثلا چندین ماهه که اصلا دستگاهش به خاطر درسهاش روشن نکرده .. بازیهای آنلاین میخره و در وقت مناسب گروهی با دوستانش بازی میکنه

    برخی از بازیهاش را با بخشی از پول توجیبیهاش میخره .. هر چند وقت یک بار ما هم براش یه بازی میخریم . ... بازیها به پول ما ارزون نیست که بی برنامه ریزی بشه همینطوری خرید کرد ....


    کاری که من و حسن کردیم بابت خریدهای بازیهاش محدودش نکردیم فقط گاهی که یه مقدار هیجانی بوده باباش هم چون خودش به بازی های کامپیوتری علاقمنده با حالتی دوستانه و زیر پوستی راهنمایی مناسب بهش پیشنهاد داده که زیاده روی نکنه

    به خودش باشه گاهی دوست داره کل بازیها را خرید کنه
    دلیل اینکه من محدودش نکردم که چرا پولهات صرف این بازیها میکنی اینه که اول پول مال اون هست ، لذت بردنش هم با خودشه ... هر چیزی باید وقت مناسبش تجربه بشه الان به من و شما عروسک بدن دیگه برامون اهمیت نداره . مثل چهار و پنج سالگیمون خوشحال و باهاش سرگرم نمیشیم ... درسته من درکی از بازیهای باربد آنچنان ندارم چون این مدل بازیها را تجربه نکردم ولی میتونم بفهمم که حتما به اون حس خوبی میده لذا اهمیت ماجرا تصمیم شخصی اون هست من زمانی ورود میکنم که شاهد از تعادل خارج شدن و زیاده روی داشته باشه و ببینم از جنبه های دیگر زندگی غافل شده .. که خوشبختانه براش الویت داره اما به جنبه های دیگر هم توجه میکنه ..
    و دلیل بعدی اینکه دلم میخواد مانعش نشم اینه که خیلی خوبه که عادت کنه برای لذتهای سالم زندگیش برای خودش توجه کنه این مانع شدنها موجب میشه که بعدها که در آینده حتی به پول رسید اما باز نتونه برای خودش هزینه کنه و تا بیاد برای خودش هزینه کنه از ناخودآگاه دچار عذاب وجدان میشه
    .

    در حال حاضر مثل موارد دیگه این بازیها گرون تر شدند، در نتیجه برای رسیدن بهشون به روال قبل قطعا باید برنامه ریزی داشت والا تهیه کردنش هم برای اون و هم ما سخت تر شده

    من دیدم حالا که خودش برای کاره پاره وقت پیشنهاد داده و انگیزه اش داره این بهانه خوبی هست که یه سری استارت ها را با هم بزنیم که خودش مستقیم با تجربه این موضوع آشنا بشه
    به خودم گفتم اصلا مهم نیست که باربد الان کار پیدا کنه احتمالش هم اینجا کار پیدا کردن اون هم پاره وقت برای سن باربد ضعیف هست . اما برای شروع کسی که میخواد کار پیدا کنه فرصت خوبی هست که خودش تو شرایط درخواست تجربه کنه

    از طرفی هر ادمی میخواد کار کنه و تجربه کسب کنه باید خاک بخوره از کارهای سطحی استارت بزنه اینکه
    برای این موضوع غرور الکی نداشته باشه خودش برای یه جوان خیلی مهمه

    و بخش قشنگ تر ماجرا برام این بود متوجه شدم باربد با این فکری که برای کار کردن به ذهنش آمده نشون میده که فهمیده ادم به جای توقع از دیگران بابت خواسته هاش، خودش باید تلاش کنه ، به جای حسرت و مقایسه خودش با کسانی که شاید به آسانی آب خوردن این امکانات براشون فراهم میشه متوجه شده ،خودش که باید خواسته هاش بسازه ... این چیزی بوده که همیشه نه به کلام کاملا به معنای واقعی عمل خود من زندگی کردمش همیشه دیده که تو زندگیمون من برای تمام خواسته هام تا تونستم تلاش کردم حتی در سخت ترین شرایط زندگی با اوج محدودیت های که داشتم

    و همچنین اینکه شرایط موجود ما را درک کرده که ما کنارشیم و داریم یه سری هزینه ها را با زحمت زیاد تقبل میکنیم و این هم باید یه درکی از وضعیت موجود داشته باشه نمیشه تمام درخواست هاش را روی ما بریزه چون خودش هم میبینه من برای مدیریت شرایط زندگی، مخصوصا زندگی فعلیمون با برنامه ریزی و مدیریت زیاد جلو میرم .مثل یه پازل چقدر هی الویت ها را جابه جا میکنم تا اوضاع بر اساس امکانات موجودمون جفت و جور بشه

    بعدش من معتقدم که من اگر مادر آگاه و خوبی باشم قرار نیست همیشه ماهی بدم ،گاهی ماهگیری را هم بهش یاد بدم
    بحث فقط رفع نیاز نیست مسئله تعادل و مسئولیت پذیری خودش در مورد خواسته های زندگیش است
    من قرار باشه همیشه همه چیزها را آماده دستش بدم بهش لطف نکردم حتی میتونم بگم بی میزاث و بی هنر گذاشتمش ... گاهی دادن امکانات بدون درک و خارج تعادل و بی موقع ،خودش سم برای زندگی فرزندان باشه
    من باید باربد در شرایطی بگذارم در حالی که حمایت کننده و دلگرم کننده هستم ، بدونه به دست اوردن برخی خواسته ها یه مراحل و زحمتی داره که مسئولیت بدست اوردنش به عهده خودشه


    چند ماهه دیگه وارد هیجده سالگی میشه
    و باز میرسیم به همون نکته ایی که من همیشه کنارش نیستم . اوست باید با تیکه بر توانایی هاش بتونه از پس این زندگی سخت بر بیاد .

    خلاصه در اولین قدم بهش،آدرس چندتا سایت کاریابی ترکیه را دادم ... نشست سایت ها و مدل آگهی ها و درخواستهاشون را نگاه کرد که خیلی کاره پاره وقت که به شرایط باربد بخوره تو آگهی این چند روزه نبود یا بعضی ها به آدرس ما دور بودند

    بعد یادم آمد کسی اینجا هست که میتونیم به اون هم برای این تصمیم باربد بگیم ( گفتم من تماست باهاش هماهنگ میکنم حتی نمیگم شا چیکار داری خودت بهش درخواستت را بگو ) چون من گفتم میخوام از این ماجرا به عنوان فرصت استفاده کنم هر اولین باری برای ادم کار سخت و اضطراب برانگیری است میخواستم خودش روبه رو بشه

    گفت باشه شما هماهنگ کن من صحبت میکنم

    با آن شخص صحبت کرد اون هم بهش گفت من یه کافه سراغ دارم اما به خونه شما دوره پیشنهاد من اینه اول تو برو اطراف خونتون و ساحل نزدیک خودتون را پیگیر باش اگر پیدا نکردی این هم میشه ما پیگیر بشیم .
    تو این فاصله هی سایت ها را نگاه میکرد ... گفت مامی فردا میای باهم بریم اطراف ساحل را نگاه کنیم ببینیم نیروی کار درخواست دارند

    گفتم بله عزیزم من همراهیت میکنم ولی پیشنهادم اینه بیا به جای رفتن به اطراف ساحل اولین قدم بریم سوپر مارکت محله و چند شعب فروشگاه های زنجیره ایی محلمون درخواست بدیم

    گفت نه بابا ، معلومه اونها نمیخوان

    گفتم هزینه ایی که نداره میریم پرس و جو میکنیم

    گفت فردا بریم ؟

    گفتم اگر تو اوکی باشی همین الان میریم .
    میریم اگر هم گفتند الان نیاز نداریم تو شماره تماست را بهشون بده که در صورت نیاز باهات تماس بگیرند
    اینکه الان بریم تو خودت را هم چطور معرفی کنی در پذیرفتن اونها قطعا موثره
    خلاصه نکات لازمه را بهش گفتم که مثلا تو در لابه لای صحبتت باید خودت و شرایطتت را برای اونها به عنوان یه نیروی مفید معرفی کنی مثلا زبان انگلیسی بلدی ، کار با کامپیوتر را میدونی ، محل زندگیت بهشون نزدیگه و.... یعنی نامحسوس اونها را به وسوسه همکاری تشویق کنی

    طبق معمول همیشه لباس که پوشید مام و اسپری زد و موهاش را شانه کشید ... بهش گفتم این کارها روتین تو هست اما توجه به آراستگی ، بهداشت ، بوی بدن ندادن برای کارهای این مدلی خیلی مهم هستش .

    خلاصه رفتیم سوپر مارکت نزدیک خونه . اولش یا خجالت یا سختش بود یه کوچولو مقاومت کرد گفت ولش کن بریم همون ساحل اینجا معلومه نیرو نمیخوان


    تشویقش کردم گفتم تو شانست از اینجا امتحان کن فکر کن میخوای برای شروع از اینجا تمرین کنی
    با یه حالت تردید وارد مغازه شدیم . دوتا فروشنده خانم و آقا داشت اینقدر با روی باز و گرمی از باربد استقبال کردند که باربد کلا اون حس خجالتش ریخت و یخش باز شد
    اونها هم از باربد خوششون امد گفتند ما الان نیاز نداریم ولی حتما کافه و فروشگاههای اطراف سر بزن
    باربد اخرش گفت میشه شماره تماسم بدم داشته باشید
    گفتند حتما بهمون شماره ات بده اگر روزی لازم داشتیم بهت اطلاع بدیم

    بعد فروشنده به من اشاره کرد گفت این خانم خواهرته گفت نه مادرمه ... گفت اصلا بهتون نمیاد مادر و پسر باشید ( اینجا حتی یک بار هم نشده ما را مادر و پسر بدونند فکر میکنند خواهر برادریم )😉😎

    ( چقدر برخورد ما ادمها مهمه ، رفتار اونها اینقدر پذیرنده بود که باربد تشویق شد مکانهای دیگر را هم سر بزنه )

    روبه روی سوپر مارکت یه کافه هست که پیرمردها داخلش یه بازی مثل دومینو انجام میدن از بیرون نگاه کردیم هر دومون محیطش برامون جالب به نظر نیومد


    ( این هم تجربه اینکه هر جای مناسب کار نیست به داخل کافه نرفتیم )

    از پشت خونه رفتیم اولین مکان فروشگاه صد و یک بود .. گفتم بریم اینجا بپرسیم باربد باز مقاومت کرد گفت ساعت شروع کارش ببین دم در چند نوشته به من نمیخوره
    گفتم پسرم ممکنه دو شیفت نیرو بخوان، این ساعت شروع کار فروشگاه هست .
    سواله میپرسیم خلاصه اون مقاومته داخلش بود گفت بریم سوپر مارکت ها را بپرسیم
    رفتم جلو رسیدیم به یه سوپر مارکت وارد شدیم فروشنده یه خانم تپل خوش برخورد میانسال بود


    به باربد گفت کار برای خودت میخوای یا خواهرت ؟
    باربد گفت نه برای خودم میخوام این مادرمه
    تعجب کرد و باهم خندیدیم
    باربد گفت تو هم این وسط حالشو ببر بهت هی میگن ابجی منی😬☺


    این خانم هم به گرمی برخورد کرد گفت شماره ات را به من بده فعلا نیاز نیست اما به صاحب مغازه میدم اگرروزی لازم بود بهت زنگ بزنیم
    ( به هرحال برای ادمها ارزشمنده که ببینند یه جوان تو این سن دنبال کار و تلاش هستش )

    نگاه کردیم دیدیم فروشگاه بعدی شوک هستش
    گفتم باربد اگر بتونی توی صدو یک ، بیم ، شوک مشغول بشی از هر لحاظی بهتر و قانون مندتره یه سوپر مارکت محلی هستش

    گفت ما خارجی ها را اونجا استخدام نمیکنند
    گفتم به نظرت سوال کردن ایرادی داره نهایتش یه نه میشنویم
    حداقل متوجه میشیم جذب نیروی این فروشگاهها چی هستند ؟

    موافقت کرد رفتیم فروشگاه شوک باربد درخواستش به یکی از فروشنده های اونجا گفت اتفاقا استقبال کردند براش فرم اوردند دادن پر کرد بهش گفتند که با مدیریت درمیان میگذاریم باهات تماس میگیرم
    ولی ساعت کاری ما از ساعت یک و نیم ظهر برای شیفت بعدی شروع میشه
    باربد ترجیحش اینه کارش از ساعت سه به بعد شروع بشه
    بعد از درخواست و فرم پرکردن دیگه از شوک خارج شدیم
    اونجا بود که انگیزه اش بهتر شد گفت اگر شوک من را جذب میکنه خب این فروشگاه فاصله اش با خونه ما زیاده تره پس بریم همون صد و یک هم یه سر بزنیم ( این همون بود که اول برای درخواست به فروشگاه صد و یک مقاومت کرد)
    عقب گرد به سمت صد و یک رفتیم منتظر شدیم مشتری های دم صندوق کم شدند باربد به صندوق دار گفت درخواست کار داره
    اون هم فوری کسی را با تلفن صدا زد یه فرم اورد یه سری سوالها از باربد پرسید من هم یه گوشه برای خودم دور ایستادم
    بهش گفت که احتمالاً روزهای آینده باهات تماس میگیریم
    دیگه از فروشگاه خارج شدیم باربد گفت فعلا جایی دیگه نریم ببینیم اینجا چی میشه ؟
    گفتم باهات موافقم


    امروز صبح از فروشگاه شوک با ، باربد تماس گرفتند که مدیریت الان اینجا هست اگر شرایطش داری بیا باهم یه صحبتی بکنید .
    باربد ازشون عذرخواهی کرد گفت الان یهویی نمیتونم بیام من باهاتون برای تایم دیگری تماس میگیرم

    تلفنش قطع کرد گفتم پس چرا نرفتی ؟
    گفت ترجیحم فروشگاه صد و یک هست که هم فضاش بهتره هم بهمون نزدیک تره ، هم ساعت های همکاریش مناسب منه ، اگر اون نشد بعد اینجا را سر میزنم

    گفتم پیشنهادم بهت اینه الان بری فروشگاه صد و یک بگی من فزوشگاه شوک هم فرم پر کردم باهام تماس گرفتند که برم باهاشون همکاری کنم اما بیشتر دوست دارم با فروشگاه شما همکاری کنم میشه نتیجه درخواستم بدونم که بتونم به فروشگاه شوک پاسخ بدم

    خلاصه آنجا رفت صندوق دار گفت برای خود من هم دو روز طول کشید تماس گرفتند یکم صبر کن باهات تماس میگیرند

    باز هم میگم تمام این برو و بیاها بیشتر ارزشش برای من تجربه باربد بود و روبه رو شدن با این مسئله بود
    اصلا ممکنه شرایط فعالیت براش الان جور نشه و احتمالش ضعیفه ، ولی خودش تجربه کرد که قطعا اینجا یا هر کشوری دیگه بدون ما میتونه برای درخواست کار با اعتماد به نفس بهتری جلو بره چیزی که در آینده نزدیک در کنار ادامه تحصیل به هر حال برای ساختن زندگیش در انتظارشه .. و اینجا نقش من یه همراه تشویق کننده بود اما اجرا و تمام زوایای تجربه اش با خودش بود ....

    پی نوشت : ممکنه براتون سوال بشه این بی انرژی بودن من در صبح ها و بی حال بودنم چه علتی داره ؟
    دقیقا مثل، یه شبه افسردگی میمونه که من با کارهای که برای خودم میکنم با چه مشقتی خودم را سر پا میکنم
    با یه دوست پزشک خارج ایران مشورت کردم و هم خودم میدونم مرتب مقالات به روز در موردش میخونم علتش فقر هورمون استروژن در بدنم است ، فقر این هورمون ارتباط مستقیم با کاهش هورمون سرتونین داره به قول پزشکم این سرپا ایستادنت در حد معجزه است که به زندگیت میرسی و همیشه میگه خیلی شرایط سختیه دردی که اطرافیانت بهش آگاه نیستند و با چشم نمیبینند اما تو داری هر طور شده از پسش برمیای
    یه همدلی اینطوری کلی تسکینم میده تداخل و کمبود یه هورمون در بدن عوارض وحشتناکی داره ... امیدوارم افرادی که مشابه مشکل من را دارند بیشتر مورد درک و همدلی قرار بگیرند چون سخت بهشون میگذره بدون اینکه دردشون فریاد بزنند
    )

    ‌‌

    نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:26 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • دیروز یه تیکه کوچیک از پوست کف دست راستم عمیق کنده شد خیلی جاش سوزش داره
    به خاطر استفاده زیاد بابت کار کردن این تیکه گوشه کف دستم پوستش کلفت و برامده شده بود، اتفاقی به جایی گیر کرد ، دلتون بدحال نشه ناجور کنده شد
    خیلی فکر کردم چیکار کنم که به جایی نخوره بیشتر درد نگیره ، دیدم بدجاست نمیشه بهش چسب بزنم و از دستم استفاده نکنم . تنها راه صبر کردن و سازش هست تا خوب بشه .
    خلاصه الان به هرچی میخوره تا مغزم درد میگیره

    امروز صبح دیدم یه کوچولو درد و سوزشش و التهابش از دیروز کمتره ....

    ‌‌

    از طرفی دیروز یکی از دوستان نزدیکم ، در خارج کشور با دو تا بچه بعد از چند ماه کشمکش و تنش و چهارده سال زندگی از همسرش شرعی و قانونی جدا شد

    خیلی باهم اختلاف و مسئله داشتند زندگیشون حریم و حرمتی دیگه نمونده بود نه درست میتونستند زندگی کنند نه جرات جدا شدن را داشتند تا چند ماه پیش یه سفر به ایران داشتند اتفاقاتی را دوستم آنجا تجربه کرد که عزمش برای جدایی جزم و کرد و تا رسید پیگیر کارهای جدایش شد بیست روز بعد هم که شوهرش از ایران به کشور رسید دید که اجازه ورود به خونه اش را نداره و دوستم برای جدایی به طور قانونی اقدام کرده و ازش شکایت کرده

    خلاصه بعضی ها زبان محبت و دلجویی را بلد نیستند از طرفی همیشه طرف مقابل را مقصر میدونند و سهم خودشون از به وجود آمدن مشکلات نادیده میگیرند
    همسرش زیاد برای مانع شدن از جدایی تلاش کرد اما نه به زبان جبران و مهربانی ، بلکه با زبان تحقیر و تهدید و ...

    ‌خلاصه راهشون از هم سوا کردند که بیشتر از این به خودشون و بچه ها لطمه نزنتد

    در این مدت که دوستم پیگیر کارهای طلاق بود از واسطه ها میشنید هر سری حرفهای که همسرش گفته از اینکه ،بمیرم طلاق نمیدم ال میکنم بل میکنم یه روز هم میگفت تمامش میکنم
    بعد دوستم با ناراحتی هر بار به من زنگ میزد میگفت من توان این همه تنش ندارم دوست دارم زود تموم بشه شرش کم بشه ولی میدونم این حالا حالاها برای آزار دادن من هم شده کشش میده
    حداقل یک سالی من را بالا و پایین میکنه جونم درمیاره تا بره
    خلاصه کاملا مصمم بود و حتی روز قبل ازش پرسیدم
    که تو درونت درصدی هم هست که دلت بخواد بهش فرصت بدی ؟


    گفت اصلا


    گفتم این سوال من نمیپرسم که بهش فرصت بدی یا ندی چون اون قسمت تصمیمش کاملا با تو هست میخوام از حال دلت باخبر بشم


    پس یادت باشه این تو هستی که باید برای این مسئله مطمئن باشی

    مبادا مثلا نگران سرزنش اطرافیان باشی که فردا بگن تو همش وقت ما را برای دردسرهای زندگیت گرفتی اخرش هم به شوهرت برگشتی
    یه سر سوزن به خاطر این حرفها برای زندگیت تصمیم نگیر حرف اطرافیان مهم نیست
    ولی اگر خواستی هم فرصت بدی یادت نره داری به چه کسی فرصت میدی ؟
    میخوام بگم در هر دو صورت انتخاب ، درد و بار مسئولیتش روی دوش خودته نه افکار و ذهنیت مردم

    گفت مریمی فقط میخوام هر چه زودتر تموم بشه

    در کمال ناباوری دوستم ، دیروز اولین جلسه دادگاهشون بود و همسر تهدید کن که همش میگفت اعدامم کنند طلاق نمیدم تا زجرش بدم ، امد مثل اب خوردن برگه طلاقش امضا کرد و، وکالت هم داد که به صورت شرعی هم طلاقشون جاری بشه

    خلاصه دوستم با گریه زیاد و حال خیلی بد باهام ، تماس گرفت که فکر نمیکردم بخواد اینقدر زود طلاق بده حالم اینقدر بد ،دارم میمیرم
    فکر نمیکردم وقتی طلاق بده حالم این همه بد بشه
    من دیونه شدم‌... دلم براش تنگ شده دوست دارم بیاد بغلم کنه

    من فقط بهش گوش کردم تا هر آنچه که احساس میکنه را بتونه بگه چون میدونم ادمها تو این شرایط احساسات متناقض دارند و با خاطر همین احساسات خیلی توسط اطرافیان، قضاوت و سرزنش میشن و درک نمیشن

    به هر حال ادم خیلی وقتها، به هر آنچه که فکر میکنه با زمانی که با اون حادثه به طور واقعی روبه رو میشه ممکنه واکنشش متفاوت باشه

    مخصوصا در شرایط های اینگونه ادم که از دست دادن را تجربه میکنه یه پرده میفته روی دلایل تصمیمش و ترس هاش از آینده پشتش را میلرزونه و احساسات متفاوت و متعارضی را تجربه میکنه

    خلاصه خیلی گریه کرد بیشتر با گوش کردن و فضای باز بدون خجالت برای بیان احساساتش اورمش کردم
    تا بتونه بخوابه چون صبح هم باید برای یک امضا دیگر مراجع میکرد
    بهش گفتم این حال تو طبیعی است و چیری نیست که از احساسات شرمنده بشی
    اما در کنار سوگواری و دلتنگی هات ، یه یادی هم گاهی از دلایلت برای این کار بکن خشونت ها و کبودی هایی که بارها روی بدنت ایجاد کرد تحقیر هایی که دائم در موردت انجام میداد خیانت هایی که تو روابطتون انجام داد و هر سری ازش عبور کردی و لی باز تکرار کرد ... بدتر از اینها تمام اتفاقات خصوصی زندگیت را دائم برای خانواده و دوستان پشت سرت میگفت


    ببین ایا نقطه امن و درستی با این ادم میتونستی داشته باشی ؟

    میدونستم امروز صبح با حال وحشتناک سنگین بیدار خواهد شد چون ادم تو این شرایط معمولا تو مرحله انکار و خشم خواهد بود

    حوالی ظهر تماس گرفت ، گفت رفتم امضا کردم ولی یه اشتباه بسیار بزرگی هم کردم اون لحظه دچار یه حالی شدم کلی گریه کردم بهش گفتم بیا به خاطر بچه هامون یک بار دیگه بهم فرصت بدیم
    آن هم گفت اصلا دیگه فایده نداره
    ناراحتم خودم کوچیک کردم اونو خیلی بی رحم و بی تفاوت دیدمش

    مریم چیکار کنم بتونم از این درد خلاص بشم ؟ خیلی فشار رومه

    یهو سوزش دستم توجهم به خودش جلب کرد همون لحظه پیامی از این زخم دستم به ذهنم رسید

    بهش گفتم دوستم راستش متاسفم خیلی ناراحتم برای حالت میفهمم دردت زیاده اما هیچ راهی نداره که آنی از این درد رها بشی هر راهی را الان برای خلاصی از این درد انتخاب کنی ممکنه تو را یک جور دیگه به دردسر بندازه
    چاره بعضی از دردها فقط زمان هست و بس ، تا درد به مرور، یواش یواش التیام پیدا کنه


    مثل زخم دست من که دیروز اتفاق افتاده و اون پوست کلفت و آسیب دیده از ته کنده شد
    من باید درد بکشم هر روز کمی کمتر از روز قبل تا به مرور خوب بشه وخودش اون قسمت دستم ترمیم کنه

    تو هم باید با این احساسات دردناکت روبه رو بشی ببینیشون حسشون کنی متوجه بشی برای چی این هزینه داری براش پرداخت میکنی ؟
    از دردش به چیزهای اشتباه پناه نبر
    فکر نکن این دردی که الان تجربه میکنی تمام روزگارت همینه


    وقتی که ادم یه چیز زائد مثل توده از بدنش جراحی میکنه وقتی از درد جراحی فارغ شد تازه متوجه میشه خودش از چه چیز اضافی خلاص کرده

    تو شرایط روانی هم همینه ادمها بعد از اینکه برای آسیب هاشون هزینه دادند در پایان خودشون پیدا میکنند و متوجه میشند بعضی دردها برای رها شدن و پایان دادن به یک راه تلخ بیشتر از این هم ارزش داشت ادم درد بکشه

    گفتم الان بی قراری های تو برای اون شخصیت نیست برای همسری که همیشه در ذهنت دوست داشتی باشه و نبود تو سوگوار همسری هستی که دلت میخواست یک روز بهت امنیت بده و اخرش هم نداد و رفت

    گفت دقیقا دقیقا

    گفت الان ابروم میبره ، میره به همه میگه که من اخر سر التماسش کردم برگرده و اون قبول نکرده

    گفتم لطفا به همین جمله ات بشین فکر کن چقدر ناامنی داخلش است تو چقدر شایستگی تو همچین ادمی میبینی ؟ کسی که حتی نمیتونی بهش درخواستت را بگی و میترسی که بقیه را مثل همیشه خبردار کنه و به قول خودت با ابروت بازی کنه

    من موافقم از نظر شخصی شاید ابراز نمیشد مناسب تر بود اما اگر من تو شرایط تو قرار میگرفتم شاید همین رفتار تو را میکردم و حتی بیشتر خواهش میکردم برگرده پس خودت سرزنش نکن اون لحظه زندگی خودت بوده دلت خواسته اینو بگی ...


    تازه این کار یه پیام مهمی هم داره اینکه نشون میده تو تا اخرین لحظه متعهد بودی و پشتت به فرد سومی تو این زندگی گرم نبوده و بیرون آمدن از این زندگی جسارت خودت بود و الا در دقایق اخر باز به خودش نمیگفتی بیا دوباره به هم فرصت بدیم


    ( چون دوستم ادم متعهد و معتقدی هستش میدونستم این میتونه بر این حس سرزنشش التیام خوبی باشه )
    و واقعا هم موثر بود

    در کل زخم دستم باعث شد حتی برای خود من هم پیام هایی را درونم آگاه و یاداوری کنه... که یه روز بالاخره هر دردی خوب میشه مهم درس و نکته ای هست که آدم بتونه ازش بیرون بکشه که مجبور به تکرار اون تجربه و درد مجدد در زندگیش نشه .

    پی نوشت : بابت نوشتن این مطلب از دوستم کسب اجازه کردم و خودش هم میاد میخونه😊

    نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:11 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • من فکر میکنم که آدمها در تجربه ها و حالت های مختلفی که پشت سر میگذارند ، تازه ،وقتی با واکنش و عمل روبه رو میشند به شناخت ، ظرفیت و توانایی هایی موجود خودشون پی میبرند که چه جایگاهی دارند و بهای زندگیشون چند هست ؟

    آدمی که میخواد شان خودش را حفظ کنه برای کرامت ، عزت نفس و حرمت خودش به جای چشم داشت از کمک دیگران سعی میکنه از رنج بی نهایت به جای دیگران به خودش پناه ببره و اینجا قله عزت نفسش خواهد بود .

    به نظرم اینجاست که طبع بلند خودش را دو، دستی میچسبه چون میدونه چقدر ارزشمنده .لذا از داستان منت و باج و حرف مفت بیزاره


    ادم باید تا حد الاامکان در نقطه ای از خود ارزشمندیش باشه ،که روی توانایی ها خودش برای حل مشکلش بسنده و قناعت کنه تا اینکه بخواد توقع و درخواست از بقیه داشته باشه

    تو آن نقطه ایی که ادم به خودش پناه میبره در کنار دلتنگی و غریبی که تجربه میکنه ، یه شکوه غرور افرین هم داره از اینکه میدونه این ( من ) چه لحظه ها و روزهایی را باهاش آمده و طاقت اورده و تمام جراحت ها و زخم هاش درس هایی بوده که اصالتش تا به امروز ساخته ، تو این پناه بردن و سرمایه گذاری به خودش وقتی با احساسات دردناکش روبه میشه اینقدر پخته و گداخته میشه بالاخره با خودش و شرایط ، یک جا به آشتی و صلح میرسه ... چیزی عوض نمیشه اما یه ،من فهمیده تر دیگه ازش بیرون میاد و متولد میشه

    معینی کرمانشاهی یه سروده زیبا داره که میگه :

    پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
    تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

    خویش خویش من هم اکنون از در صلح آمدست
    جمله گوش از غیر ببستم تا شنیدم خویش را

    خویش خویش من مرا و هرچه من ها بود سوخت
    کشتم او را و زخاکش پروریدم خویش را

    معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
    خویش بینی را گزیدم تا گزیدم خویش را

    می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم
    تا زتاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

    سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
    راه برخورشید بستم تا شنیدم خویش را

    اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
    ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

    پرده داران زمانها چوب حراجم زدند
    دست اول تا برامد خود خریدم خویش را

    بزم سازان جهان می از سبوی پر زنند
    چون تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

    شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
    قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

    هوی هوی بزم درویشان كرمانشه خوش است
    چون به دالاهو رسیدم ، وارسیدم خویش را

    پی نوشت : من پوزش میخوام که مجبورم این مطلب ساده را توضیح بدم چون واقعا طبق تجربه گاهی محدود افرادی هستند اصل مطلب را نمیگیرند و یه برداشت و سوال سطحی براشون ایجاد میشه چون مطالب این مدلی بنا به باورم ، زیاد به بهانه های مختلف مینویسم پیشاپیش خودم رفع ابهام کنم .

    قطعا اکثر شما منظور من را از تجربه پناه بردن به خویش و عدم دریافت از کمک به دیگران متوجه شدین
    اینجا منظور روانشناس نیست روانشناس منتی بر سر شما نداره بلکه شما هزینه تایمی که در اختیارتون میگذاره را پرداخت میکنید و اون هم وظیفه خودش را انجام میده .و صد البته یکی از مهمترین کارهایی که ادم میتونه در بحران برای خودش انجام بده، اینه که به یه روانشناس متخصص و معتمد مراجعه کنه که شخص در مسیر تاریکی که تجربه میکنه ، روانشناس با چراغی که به دستش گرفته پشت مراجع بره و آن را همراهی کنه که در چاله و چوله های راهش سقوط نکنه
    پس اون یکی دو نفر که دل به مطلب نمیدین لطفا دیگه نپرسید یعنی از روانشناس هم کمک نگیره ؟
    که سر به بیابون میگذارم

    خلاصه اینجا منظور از عدم دریافت کمک اطرافیان و دوستانی هستند که نه تنها نمیتونند به طور دقیق درکی از مشکل ما داشته باشند تازه با درخواست کمک ممکنه ما شاهد واکنش و رفتارهایی باشیم که بزرگترین سرمایه که عزت نفسمون هست خدشه دار و آسیب ببینه به هر حال توش حرف و حدیث های آزار دهنده هست


    امیدوارم همیشه همگیتون در بالاترین نقطه عزت نفستون پایدار باشید و خودتون را با بلند نظری برای رفع مشکلتون قانع و کافی بدونید ...

    نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 13:28 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []


  • دلایل زیادی داره که برخی آدمها در تجربه بحرانهای مختلف و حال ناخوشایندشون تصمیم میگیرند در سکوت و خاموشی دورانشون را سپری کنند ..و حتی تمایل ندارند با نزدیکترین افراد و دوستان خودشون در مورد حالشون و چرایی رفتارشون توضیحاتی بدهند

    به نظر من یکی از مهمترین دلیل این تصمیم بین دلایل دیگه با اختلاف زیاد ، احساس عدم درک شدن و قضاوتهای خام و پخته نشده اطرافیان است حتی دوستان صمیمی

    گاهی ممکنه ابرازاتی هم داشته باشند اما اینقدر با واکنش های سطحی و قضاوتی روبه رو شدند که از بیان دردشون پیشمان شدند

    خود من هم ،جز یکی از این آدمها هستم سختم هست اگر در تجربه شرایط سخت باشم ، آن را برای اطرافیانم توضیح بدم ... کلافه میشم با حرفها و توصیه های سطحی روبه رو بشم


    یهو مثلا طرف به خیال خودش بهت یه تلنگری میزنه که تو حس میکنی توی سرمای زیر صفر این لیوان اب یخ پشتت خالی کردند میگی با این حرفش واقعا این راجب درک من و دردم چه فکر میکنه ؟ شعور و توان من را به خیال خودش اندازه یه عدس دیده .

    تو زوایایی که دور دست ترین حالت هاش را هم دیدی ، حالا اون میخواد برای تابلوترین قسمت مشکلت فاز دانایی و فرهیختگی برداره تازه از دید خودش و شکم سیریش یه چیزی سر منبرش بگه

    من که هرچقدر که میگذره در این مورد سر سخت تر و فردی تر میشم و حس خوبی در به اشتراک گذاشتن ندارم .

    البته منکر نمیشم شاید چون من با شناسایی و بررسی علم رفتار انسان آشنا هستم و میدونم انسان پیچیده است و هر رفتار و احساسی را که تجربه میکنه به علت های زیادی مربوط میشه و تمام تلاش میکنم در تجربه ام با ادمها چون این علت ها را میدونم بدون قضاوت با حساسیت و ظرافت بیشتری حالشون درک کنم


    نمیتونم توقع و انتظار این را داشته باشم که نزدیکانم که تخصص دیگری دارند توجه و تمرکزشون در سطح انتظار من باشه

    اما واقعیت اینه که دنیای امروزی هر چه بیشتر به انسانهای هوشمند و آگاه نیازمنده ... ما برای حفظ روابط سالم با نزدیکانمون لازمه که فهم و درکمون را با کار کردن روی خودمون و دانش افزایی بالا ببریم ..

    ‌‌

    متاسفانه من در جامعه اطراف خودم میبینم گرایش ادمها به انزوا رفتن و فرار از تعامل با دیگران بیشتر شده
    آدمهای باهوش خیلی حرفه ایی ، احساس خودشون را پوش میدن در کنار ما میخندن ولی افسردگی پنهان دارند ... تمایل ندارند از احساسشون و دردشون بگند ،چون آدمهای مقابل ، همیشه آماده نصحیت کردن هستند و ادم دردمند از شنیدن توصیه های ابکی و غیرضروری خسته میشه
    و همچنین ، میدونه که علاوه بر این نصحیت ها بعد از اتمام صحبت طرف مقابل چقدر در ذهنش به قضاوتش میپردازه

    حقیقت ، آن چیزی که ما از ادمها میبینم و اطلاعاتی که به ما میدن برای نسخه پیچی خیلی اطلاعات اندکی است
    وقتی ادمها را با دید حرفه ایی بیشتر ازشون اطلاعات میگیرم و تحلیل میکنم میبنم چقدر ادمها حفره هاش عمیق تر از آن چیزی هست که ما حتی بتونیم تصورش کنیم

    دردناکه اما ، نا امیدی عمیق ، میل به خودکشی رو به فزونی است ..( حتما اگر این احساس داریم باید از متخصصین روانشناسی بالینی و روانپزشکی کمک بگیریم )

    این میل خودکشی در انزوای آدمها بیشتر قدرت میگیره

    همیشه یادمون نره وقتی ما داستان زندگی کسی را متوجه میشم از دور خودمون عاقل ، اون را نادان نبینیم
    هی نگیم اگر من جات بودم ال میکردم بل میکردم

    اونها را به خاطر تکرار تجربه های اشتباه و مهربانی هاشون به آدمهای اشتباه سرزنش نکنیم

    ما هرگز جای اون ادم نیستم شاید اگر جای اون بودیم متلاشی میشدیم راههای که اون رفته را ما نرفتیم دردهای که اون کشیده ما نکشیدم


    تویی که فوری در مقابل دیگران فاز نصحیت و پند دادن میگیری یادت نره شاید اگر تو جای طرف مقابل بودی، اون الان باید تو را نصحیت میکرد . پس خیلی قربون عاقلی و دانایی خودت نرو....

    واقعا ما از زندگی دیگران چه میدونم ؟ چه میدونم اون چطور زندگی کرده ؟

    شاید اگر ما تو خانواده اون بزرگ شده بودم و مشکلات اون را داشتیم نمیتونستیم دوام بیاریم ولی باز اون دمش گرم دوام اورده و هنوز ادامه میدیم

    به نظرم ما آدمها در مقابل هم تنها کاری که میکنیم اینه که بهم محبت را تزریق کنیم و مهربانی از هم دریغ نکنیم
    دلهای همدیگر را نشکنیم ...


    عمه عفتم میگفت مادرشوهر خدا بیامرزش همیشه میگفته دست شکسته کار میکنه اما دل شکسته نمیتونه کار کنه .
    عجب جمله اییی واقعا درسته ادم که روانش درد میکنه و دلش میشکنه همجوره بی حس و رغبت به زندگی میشه ولی اگر دلش آرام باشه هرچقدر جسمش رنجور و خسته باشه از فعالیت و کار دست نمیکشه ..

    الهی که دلتون آرام و مهربان بمونه و چراغ رویاهاتون روشن باشه به امید محقق شدنش انگیزه زندگی و تلاش در وجودتون فعال باشه

    نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:37 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []


  • وقتی ادم از وقوع اتفاقات سخت در زندگیش ناراحت و دلشکسته میشه ، در ذهنش این مسئله مرتب بالا و پایین میشه که زندگی اصلاعادلانه و منصفانه نیست
    مستاصل و درمانده میشه برای تجربه مسائلی که انتظارش نداشته ،در این نقطه از زندگیش پیش بیاد
    انوقت میاد عملکرد های خودش را بالا و پایین میکنه میبینه چقدر تلاش داشته، و در درستی و راستی انتخابهاش را گزینش کرده
    در ذهنش ،به مقایسه کردن خودش با ادمهای دیگر میپردازه ، که میبینه در مسیر اون‌، ادمه با کارهای بد و ظالمانه اش ، چقدر نتایج و دست اوردهای بهتری نصیبش شده
    ( البته که این نتیجه گیری ما ادمهاست‌ ، چون ما ،
    همه ی داستان و عاقبت و جزییات زندگی و احساسی که باهاش بقیه زندگی میکنند را کامل نمیدونیم و حتما اطلاعاتمون ناقصه و از طرفی تا کامیابی و سعادت از نظر ما چی باشه ؟ اصل مطلب و زندگانی هست )

    باید این سیلی واقعیت را ، یک بار برای همیشه برای خودمون بچشیم و تمامش کنیم که زندگی قرار نیست طبق این فرمول های ذهنی ما نتایج عادلانه اییی که ما در ذهنمون براش تعریف کردیم رخ بده

    این خوب و درست زندگی کردنه را برای دریافت بها و جایزه انجام ندید ، بلکه اگر جز ارزش های درونیتون هست ادامه اش بدین چون اگر بابت خوب بودنتون انتظاری داشتید ، برعکسش شد دچار ناکامی ، خشم و یاس خواهید شد .
    به نظر من خوب زندگی کردن کار آسونی نیست اما وظیفه است و بهاش گرونه

    گاهی بابت چیزهایی که براش خیلی تلاش کردم ولی به دست نیوردم وقتی اندوهیگن میشم به خودم میگم ؛بهتره مثل یه طلبکار در دنیا زندگی نکنم و این حس از خودم دور کنم که انگار دنیا همیشه بدهکار منه .کسی برای ما قرار داد مطمئنی امضا نزده

    طبق تجربیات و نگاهم به ادمهای مختلفی که در زندگی باهاشون روبه رو شدم متوجه شدم انگار زندگی به ادمهای خوب بیشتر سخت میگیره و چالش های زیادی سر راهشون قرار میده واقعا نمیدونم چه رازی و حکمتی در این موضوع است که اینهمه اتفاقهای بد برای ادمهای خوب میفته و دنیا دلشون بارها و بارها میشکنه

    وقتی انسان دچار یک حادثه بد یا رنج بزرگی در زندگی میشه دو تا راه بیشتر نداره :


    یا باید قربانی سرنوشت و تقدیر بشه مثلا تسلیم پدر ، و مادر ، همسر و دوست و ریئس و .... بشه و نقش قربانی را برای خودش انتخاب کنه )

    و یا اینکه دقیقا از همون جایی که شکسته شده یا شکستنش ، قوی تر و شجاع تر بشه و همون سیلی و ضربه باعث بشه که بتونه داستان تازه ایی برای خودش بنویسه . این مورد مخصوص شخصیت های سخت و جسوری است که نمیخوان تسلیم سرنوشت بشند و از شخصیت قربانی شدن خودشون را نجات میدن

    شما همین الان عمیق فکر کنید و مسیری را که تا الان در زندگی آمدین مرور کنید ببینید کدوم قسمت های زندگیتون از بخش شکستگی هاش برای خودتون یه راه تازه و نو باز کردید ؟

    خودم معمولا سعی کردم در زندگی مورد دوم باشم ...
    و دلم نمیخواسته شخصیت قربانی داشته باشم

    مثلا هنوز در بحرانم و مشکل بزرگ اخیرم حل نشده یعنی اصلا مشخص و قابل پیش بینی نتیجه اش نیست

    با حسن تصمیم گرفتیم در مورد مشکل فعلیمون با کسی صحبتی نکنیم یه موضوع خصوصی بین خودمون بمونه

    مامانم روزهای اول اتفاق پیش آمده که تصویری تماس میگرفت از حال و چهره من متوجه شده بود که یه اتفاقی افتاده و هرچه اصرار کرد بهش ماجرا نگفتم

    با وجود اینکه مشکل ما هیچ اتفاق مثبت و خوبی در جهتش رخ نداده و از آنجایی که اصولا ادمی هستم که برای ادامه دادن و قبول و انجام مسئولیت هام در بحرانها خودم را زود سر و پا میکنم ... و روال عادی زندگی را به جریان میندازم . مامانم دیروز میگه بابا گفته خدا را شکر مشکل مریم حل شده چون هم حال و انرژیش بهتر شده و هم مشاوره هاش را داره انجام میده ...

    من در جوابش، فقط گفتم خدا را شکر

    گفت نتیجه دعاهای من بود که حل شده

    گفتم تشکر میکنم از محبتت

    در واقع مادرم و پدرم بر اساس سازمان ذهنی خودشون که تا زمانی که مشکل هست زندگی هم باید تعطیل و غم انگیز باشه این جریان و ظواهر من باعث شده با خودشون نتیجه گیری کنند که حتما مشکل رفع و رجوع شده .

    در صورتی که در واقعیت ماجرا ،هم من هستم ، هم مشکل قوی تر از قبل پابرجاست و این وسط زندگی هم هست که باید طوری باهاش برخورد کرد که مشکل سر مشکل تلنبار نشه ... و بخش های قوت زندگی به خاطر بخش ضعیف زندگی آسیب نخوره

    تو این خلوت درونی که ادم با خودش برگزار میکنه گاهی به یک تفکرات و دستاوردهای ارزشمندی میرسه ... من بهشون میگم صدای الماس درون انگار برات از زندگی و درک آن رازهایی را فاش میکنه که گاهی روبه رو شدن باهاش جرات زیاد میخواد و گاهی انگار یهو تو بخش های از تاریکی ذهنت یه چراغ پر نور روشن میکنه ..... در حالی که درد میکشم اما مشتاقانه مثل یک شاهد بهش نگاه میکنم و تلاش میکنم عمیق تر بفهمم داره چه درس و پیامی بهم میده

    و نکته اخر اینکه چقدر آرامش و امنیت هست وقتی اتفاقات و رازهایی زندگیت را برای خودت محفوظ نگه میداری درسته که دردو دل کردن ادمها را در لحظه سبک میکنه اما از طرفی شرایطی مهیا میشه که انگار اخبار و زندگی تو سرگرمی بقیه بشه . از طرفی هرکس با اطلاعات ناقصش میاد این وسط یه نظری اشتباه بهت میده ، با معیارها و نگاه خودش میخواد تو را راهنمایی میکنه
    ممکنه داستان و بحران فعلی زندگی تو دچار تغییرات بالا و پایین هایی بشه که مجبوری برای تک تک اونها به ادمهایی که بهشون اجازه دادی از داستانت بدونند توضیح و جواب پس بدی
    درگیر چه قضاوت های اشتباه و غیر عادلانه خواهی شد که موجب آزارت میشن
    ممکنه این وسط دشمن شاد بشی ، ممکنه تحت حسادتهای عجیب و غریب قرار بگیری
    لذا همیشه گفتم و میگم مشورت خیلی کار خوبیه اما روایت داستانهای زندگیتون را فقط با روانشناس اصلح و کاربلد انتخاب و انجام بدین در غیر اینصورت اطرافیان اگر به مشکل شما اضافه نکنند ، مشکل شما را رفع نمیتونند بکنند

    به قول جبران خلیل جبران :

    سفر كن به هيچ كس هم نگو

    يه رابطه ى عاشقانه رو زندگى كن و به هيچ كس هم نگو

    شاد زندگى كن و به هيچ كس هم نگو

    آدم ها

    چيزهاى قشنگ رو

    خراب می کنند ...

    البته من با وجود موافق بودنم حالا دیدگاهم تا این حد ،جبران خلیل سخت گیرانه نیست چون لابه لای این ادمها دوتا دوست خوب و ناب هم پیدا میشه که اگر ادم سعادتمند و دوست یاب خوبی باشید و تو زندگیتون این نعمت داشته باشید برای موفقیت های شما خوشحال خواهند شد
    اما در کل برنامه های زندگیتون، خوشی و ناخوشی هایی که تکلیفش نامعلوم نیست را تا حد الاامکان به کسی نگید که امنیت روانیتون به مخاطره نیفته با ظرفیت روانی بهتری بتونید مشکلاتتون را پشت سر بگذارید که یا درست میشه یا شما درک پذیریشتون بالاتر خواهد رفت .




    نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 20:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • به بهانه دلتنگ شدنم از برای یکی از مراجعینم ، یادی از گوشه ایی از خصایص نیکوش بکنیم....

    یکی از مراجعین ، نازنینم یه خانم بالای شصت سال هستند که پرستار بازنشسته از طریق دنبال کردن صفحه اینستاگرامم با من آشنا شدند ( هنوز تا این لحظه صفحه کاریم دی اکتیو هست و فرصت فعال کردن را نداشتم امید است به زودی برگردم )


    ایشون بسیار ، بسیار بانوی نازنین و با اخلاق متشخصی هستند .. با وجود لطف بسیار زیادی که ایشون به من دارند اما من آشنا شدنم را با ایشون یک لطف میدانم و اگر قرار باشه در زندگیم سه نفر را الگوی اخلاقی و شخصیتی خودم قرار بدم بلا شک ایشون یکی از آن سه نفر خواهد بود

    از لحاظ ادب ، متانت ، صبوری ، وقت شناسی ، رعایت حقوق متقابل و... هرچی فضایل نیکو از ایشون بگم کم گفتم
    چنین انسانی را همیشه آرزو میکنم سر راهتون قرار بگیره

    همیشه هزینه های جلسات مشاوره اش را چند جلسه با هم واریز میکنه و سری اخر که واریزی انجام داد، متاسفانه نت ها قطع و فیلتر شد و دسترسی ما از طریق صوتی واتساپ که ارتباط میگرفتیم قطع شد ...
    امیدوارم شرایطی براشون مهیا بشه که بتونند از شارژ جلساتشون استفاده کنند و با افتخار در خدمتشون باشم

    اوایل برای یکی از بستگانش به هزینه خودش براش از من وقت و جلسات مشاوره گرفت
    و بعد از چند ماهه که گذشت برای خودش هم نوبت گرفت
    میگفت قبل تر ها فکر میکردم ، مشاوره برای افرادی است که مشکلات پیچیده دارند بعد که با صفحه اینستا و حرفهای شما آشنا شدم کم کم متوجه شدم که چقدر خوبه که من هم خودم را مورد یه بررسی و بازبینی قرار بدم شاید واقعا یه جاها از رفتارم نیاز به یه سری ویرایش و تغییر داشته باشه اصلا شاید اونجایی که فکر میکنم درست رفتار کردم دارم اشتباه میکنم کسی که صلاحیت داره خوبه در این مورد نظرش بدونم

    خلاصه اینقدر ایشون شیرین و فهیم هستند معمولا تو این سن افراد کمتر به مشاوره گرفتن انعطاف دارند و تو این فرهنگ ‌و دور زمونه به نظرم همین انعطاف و نگاهشون بابت آگاه شدن خیلی تحسین برانگیزه

    یک بار دوتا مورد از مواردی که از خودش میگفت در رابطه با عروسش که بسیار هم رابطه موفق و رضایت بخشی دارند ، ازشون اجازه گرفتم گفتم خانم فلانی این رفتار هوشمندانه و عاقلانه شما که دارید برای من به عنوان تجربه روزانه خودتون گذری تعریف میکنید اینقدر تاثیر گذار و مهم است باید به عنوان تجربه ازش برای بقیه گفت من علاوه بر اینستا در یک وبلاگ مینویسم اجازه میگیریم ازتون این چیزی که گفتید را برای مخاطبانمان به عنوان یک خصلت نیکو بنویسم و ایشون موافقت کردند

    بسیار شخصیت متواضع و مثبتی دارند
    حفظ حریم رازداری مراجع به من این اجازه را نمیده که بخوابم بیشتر از ایشون مثال بزنم چون میدونید که رازداری از مهمترین وظیفه یک روانشناس و حقوق مراجع است حتی برای مثال زدن هم ما باید از مراجع خودمون بابت اون مسئله اجازه داشته باشیم
    فضای مراجع و درمانگر همیشه باید امن و محفوظ باشه و من خودم روی این مسئله خیلی حساس و دقیق هستم . لذا محدودیت ها به من اجازه بیشتر نوشتن را از ایشون نمیده

    آن نکته جالبی که ایشون در رابطه با بقیه و عروسش رعایت میکرد این بود که به مرزها خیلی احترام میگذاشت صمیمیت را با دخالت بی جا قاطی نمیکرد
    اگر محبت هایی میکرد برای خودش قانون های من دراوردی قرار نمیداد... خیلی قشنگ عشق و محبت را نثار عزیزانش میکرد و میکنه

    میگفت من برای عروسم گوشت میخرم پاک میکنم ، میشورم خشک میکنم چرخ میکنم چرخی ها را بسته بندی میکنم اما برای خورشتی ها میگم خودش هر طور مصلحت میدونه که بر اساس غذاهایی که میخواد بسته بندی کنه
    اون زن خونه است مدل خودش بهتر میدونه من ورود نکنم بهتره

    فکر کنید یه ادم نازنین ، که در مورد بسته بندی گوشت ها به حریم طرف مقابلش به این ظرافت دقت میکنه چقدر باید محترم باشه قطعا در بقیه موارد مهمتر دقت و ملاحظه خیلی بیشتر خواهد کرد

    مثل بعضی ها نمیگه خودم رفتم گوشت خریدم شستم حالا جاش باید صد مدل دخالت و منت بگذارم

    میگفت مهمان که از طرف خانواده خود عروسم براش میاد چون تو ساختمان ماست من میگم نوه را میگیرم ... دخترم به عروسم میگه تو سالاد و مخلفات آماده کن من برات میام غذا اصلی را میپزم بینش که از عروسم سوال میپرسه یا اجازه برای کاری میگیره
    عروسم هم خیلی دختر خوبی هست اون هم میگه هر کاری کنی آزادی راحت باش من موافقم
    اما دخترم میگه نه تو زن خونه هستی بعد علایق خانواده ات بهتر میدونی من انجام میدم ولی اصلش نظارت و موافقت تو است که مهمه ...

    ببینید چقدر رابطه زیباست با وجود نزدیکی محل زندگی با احترام به حریم همدیگر چقدر رابطه را در بستر سلامت نگه داشتند

    به بهانه کمک کردن کل اختیارات طرف مقابل را ازش نمیگیرند و از او باج گیری عاطفی نمیکنند میدونند که برای چه کمک میکنند و جایگاه خودشون و طرف مقابل را میشناسند یعنی بیشتر ، احترام و شان خودشون را ، حفظ و نگهداری میکنند
    البته که رابطه یک مسئولیت دوسویه است گاهی طرف مقابل به حدی هوش و فهم پایینی داره که تو هر چقدر ملاحظه کار باشی اما اون نمیخواد باشه به نظرم تو این ربطه مادرشوهر و خواهرشوهر و عروس هر سه مرزهای رابطه خودشون را میشناسند
    واقعا اگر همه ما در روابطمون اینگونه بودیم دنیا چه گلستان زیبایی از عشق و احترام میشد .

    پی نوشت : خیلی وقته در پیج بوسه خدا مطالب قبل از نگذاشتم از فردا عمری باشه انتقال و انتشار مطالب قدیمی را از آن وبلاگ شروع میکنم

    نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 20:49 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []


  • چند وقت پیش دیدم دو تا ادم به بلوغ نرسیده از نظر فهم و آگاهی در مورد شرایط کافی داشتن برای ازدواج به خاطر احساسات و هیجان هاشون تصمیم به ازدواج گرفتند ... خب شنیدن این ماجرا ادم را متعجب نمیکنه


    من از ادمی تعجب کردم ،که سن و سال دار هستش و برای پول حلقه عروس و داماد و هزینه محضر فراخوان کمک گذاشته بود و متاسفانه یک سری ادم دیگه هم هیجانی تر داشتند از این فرخوان حمایت می کردند

    اون خانم نمایشی ،فرخوان گذار ، کسی جرات نمیکرد بهش یه آلارم بده ، چون چنان به منتقدها حمله میکرد ، که آدم ، از هرچی مسئولیت وجدانی ، بیخیال میشد

    اخه کسانی که پول حلقه و محضرشون را قراره بقیه جمع اوری کنند تو این شرایط سخت اقتصادی که محضر و حلقه ،حداقل ترین هزینه اولیه است چطور میخوان ، بقیه راه و چالش های زندگی را برند

    ببینید من میگم همه ادمها حق دارند آرزو داشته باشند ، حق دارند ازدواج کنند ، حق دارند عاشق بشند و حق خیلی چیزهای دیگه ایی را دارند
    اما باید بفهمند که هر کاری آمادگی و یه لازمه اولیه نیاز داره
    موافق پرتوقعی و تجملات نیستم ، اما بحث اینه کسانی که قراره حلقهای ازدواجشون با فرخوان جمع بشه آیا میتونند بقیه مسئولیت های زندگیشون را گردن بگیرند؟ ( دقت کنید یعنی خانواده دختر و پسر هم هیچ گونه توان حمایتی را از آنها ندارند
    پس حرمت به نفس کجاست ؟ حالا برای یک مسئله حیاتی و جانی فرخوان میزنند موجه است اما دیگه برای حلقه و محضر چه کاریه
    خب اگر راست میگید اینقدر خواهان مشترک شدن هستید بدون حلقه با هم کنار بیان ... اخه واقعا با فرخوان با اون حلقه چه حسی خواهید داشت ؟)

    ممکنه بگید اون هم انسانه شاید دلش بخواد ؟
    مگه بستنی شکلاتیه که دلش بخواد

    من میگم اونی که فرخوان زده و اونهایی که تو این حرکت، مثلا خیر خواهانه شرکت کردند دقیقا دوستیشون مدل دوستی خاله خرسه است .


    حالا اینکه تورم هست ازدواج برای همه سخت شده کاملا قبول دارم اون خودش کلی درده و بحثش مفصل

    اما بحث اینجاست آیا ‌من نوعی خودم ،هم به عنوان کانادید ازدواج ، بر اساس شرایط موجودم در جامعه و موقعیت و تواناییم چقدر از عقلم استفاده میکنم
    خوشحالی تا روز محضر هست.. یعنی برای این دو مورد حساس که براشون پول جمع میکنند یعنی داماد در نقطه زیر صفر هست از فردای عقد تمام داستانها و مصیبت ها شروع میشه کی میخواد برای روزانه هاشون هزینه کنه

    به عقیده من بعضی کمک هایی که به اسم کار خیر میکنبم باید به چند قدم اونورترش هم نگاه کنیم چون نه تنها لطف نیست بلکه به طرف مقابل ظلم، هم میکنیم و راه را برای پیاده کردن حماقت ها و بی مسئولیتی هاشون هموار میکنیم .

    نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:15 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []


  • #مریم_نوشت:آنهایی که من را بیشتر میشناسند یا نوشته هام را دنبال میکنند میدونند که مدل ذهنیم اینجوریه همیشه اتفاقات و ناکامی های زندگی را در نهایت به سمت باور مثبتش هدایت میکنم و دلم قوت میبخشم و بقیه مسیر ادامه میدم

    زیاد از من شنیدن :

    این نیز بگذرد...
    بالاخره این در باز میشه...
    یه روز خوب میاد ....
    بالاخره این شب صبح میشه ...
    روز سیاه همیشه کوتاهه....
    تو خونه ما هم یه روز عروسی میشه ....
    امیدت را نگذار هیچ زمانی نا امید بشه ....
    شاید حکمت و خیر در نشدن ماجرا بوده ...
    الخیر فی ما وقع...
    بعد از هر سختی آسانی خواهد آمد ..
    صبر ، صبر ، صبر داشته باشید پاداش صبر جز اجر چیز دیگری نیست چون خدا خودش وعده داده ،ان الله مع الصابرین

    اما این روزها شاید بابت بحران چهل سالگی است که میخوام ازش عبور کنم ، وقتی به بخشی از ناکامی هایی زندگیم نگاه میکنم فکر میکنم بعضی از این جملات دیگه برام التیام بخش و نگهدارنده نیست یا به عبارتی دیگه جواب نیست
    به نظرم بعضی از اتفاقات زندگیم که منتظر وقوعش بودم و براش خیلی تلاش کردم و تا الان نشده باید در زمان خودش پیش می آمد که لطفش زیاد و اثراتش مطلوب می بود ،اگر قرار بی موقع بیاد همون نیاد بهتر هست


    مثل این میمونه برای یه خانم، نود ساله یه رژ قرمز که سالها دوست میداشت داشته باشه بخریم حالا بین رژ زدن یا نزدنش خیلی تغییرات خاصی هم پدیدار نمیشه

    به نظرم اتفاقا گاهی وقت ها روبه رو شدن با ناکامی و ناامید شدن از بعضی از اتفاقاتی که یه زمانی باید می افتد و دیگه برای وقوعش دیر شده ، همیشه اتفاق بدی نیست ، درد زیاد میکشیم ،اما برای تغییر جدید به ما کمک میکنه و ما را با چیزهای نو و متناسب با شرایطمون روبه رو میکنه .

    طبیعت با روییدن گل نیلوفر در مرداب به ما یاد آوری میکنه گاهی وقتها از همین نا امیدی ها الماس درونمون شروع به درخشیدن میکنه تا خود واقعیمون را پیدا کنیم.


    مثبت بودن و دلگرم کردن خودمون تا زمانی خوبه که ، ما را از رشد و حقیقت زندگی متوقف نکنه اگر با اتکا به حرفهای روانشناسی زرد و مخرب این اتفاق بیفته متاسفانه اون جملات مثبت، سمی ترین کاری است که ما در حق خودمون ممکنه انجام بدیم شما را موقت دلخوش میکنه اما یه جای که ، دیگه کار از کار گذشته شما را با خالی و پوچ بودن روبه رو میکنه اونجاست که ادم ضربه بسیار سنگینی میخوره و متوجه میشه چقدر از جایگاه خودش جا مونده

    هیچ وقت از روبه روشدن با خود واقعیتون و هست و نیست زندگیتون فرار نکنید.
    زندگی میوه نیست که سوا کنیم ، زندگی ما مجموعه هست که از بخش های زیادی تشکیل شده که نتیجه اش همینی است که امروز هستیم و آنچه که هستیم به عوامل بیشماری مرتبط میشه مثل انتخاب ، آگاهی ، جبر و حتی شانس، پس باید منصف و پذیرای کل خودمون باشیم و با این (خود) با شفقت و مهربانی رفتار کنیم

    من هم فکر میکنم این بحران تازه و این حال بدیم و احوال متلاطمم ، اتفاق بدی نیست شاهدش خواهم بود میگذارم بیاد و دل به دلش میدم قطعا یه پیام های مهمی برای تغییرات و به جلو رفتنم خواهد داشت که باید بهش توجه کنم . به جای اینکه منتظر براورده شدن آرزوهام باشم و فکر کنم دیر شده و یک فرد بازنده خودم را تصور کنم ،بیشتر در طلبم ، به قدرت درک و فهم ، ناکامی ها و رنج هام افزون بشه وقتی آنچه که هستم پذیرش کنم حتما آسانی و فصل نو زندگی خواهد آمد ، بهار همیشه زیباست ولی بدون بها و هزینه نخواهد آمد ...تولد بدون درد ممکن نیست .



    🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣

    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روانکاو دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 15:47 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []


  • بخشی از سکانس های یه روز زندگی من ، نمیدونم کدوم سکانسش توجه تو را جلب میکنه ... ولی برای من هر کدومش یه تجربه است که داخلش رشد میکنم ....

    دیروز همین که صبح چشهام تو رختخواب باز کردم ... ذهنم شردع کرد به پخش تکرار بخشی از خوابی مزخرفی که شب دیده بودم ... یه خاطرات تلخی را برام بالا اورده بود دیدن ادمی که یه زمانی حقیرترین رفتارها حسادتگونه و خودکم بینی را در یک فعالیت مشترک از خودش نسبت به من بروز داد و به حدی نمیتونست پیشرفتم را ببینه که تا جابی که میتونست مسیر را سمی و غیر قابل تحمل کرد و من چه میخواستم مهاجرت بکنم و چه نکنم ، تصمیم خودم را گرفته بودم به جای جنگیدن با این ادم کم ارزش و گرفتار راه خودم را جدا کنم
    او هر چقدر تلاش کرد که خشمی را در من تولید کنه که ابرازش برام گرون بشه حسرتش در عمق دلش گذاشتم

    ...هی تلاش کرد مانع های بزرگ‌ ایجاد کنه و من به شیوه خودم و کنترل مدیریت هیجاناتم همه را کنار زدم به آرامی فاصله گرفتم و او را با حقارتهاش رها کردم .... او باشخص من دشمنی نداشت از سابقه و شناختی که ازش پیدا کردم ابداً نمیتونست ادمی در کنار خودش موفق تر و رو به رشد ببینه و شخص مهم نبود .... هرکی را بالاتر احساس میکرد برای خراب کردنش دست به هر رفتاری پستی میزد

    واقعیت اصلا بهش در هوشیاریم فکر نمیکردم تو این حال و هوام دیگه دیدن‌ اونو در خوابم کم داشتم ، که چندش خانم دیدم ، ولی از آنجایی که میدونستم به هرحال به جای فرار بهتره یکم به پیام های ضمیر ناخودآگاهم فکر کنم
    یه چند تا نکته و تحلیل تا حدی که حوصله ام میشد برای خودم دراوردم و در نهایت مجدد تصمیم گرفتم همانگونه به هر قیمتی حاضر به ماندن در کنارش نشدم و به خاطر منفعت های مالی روان و سلامتم را ارجیحت قرار دادم الان هم مثل قبل ازش عبور کنم اجازه بدم هیجانات منفی خوابم مثل یک بادبادک در هوا رها بشه

    برای خودم یه کافه موکا درست کردم سردم بود دوباره امدم روی تختم زیر پتو مچاله شدم ....
    عطر و بخار کافی حس خوبی داشت نم نم شروع به نوشیدنش کردم دلم میخواست داغیش را توی دهنم
    حس کنم


    صفحه گوشیم باز کردم یهو به ذهنم‌ رسید به وبلاگ یکی از همدردهام برم که چند سال پیش از این دنیا گذر کرده بود سر بزنم .... صفحه اش باز کردم دیدم به اصطلاح چه خاکی روی وبلاگش نشسته ، میدونستم غیر از خودش یکی از نزریکانش پسورد وبلاگش داشت و بعد از رفتنش تا مدتی چراغ اونجا را روشن نگه داشته بود
    اما الان قاب بلاگفاش پریده و از اخرین پیامی که مخاطب در وبلاگش گذاشته بود خیلی وقت بود که میگذشت
    گفتم برم ببینم صفحه اون یکی هم بلاگی همدرد سفر کرده چه خبر ؟
    دیدم دقیقا همان بساط و روال مشترک در وبلاگ هر دو گرامی سفر کرده یکسان است .... حتی منی هم که الان بازدید کرده بودم به خاطر اون حس درونی و کنجکاویم به سراغ صفحه ها رفته بودم

    شاید دیدن این حالت یک نگاه غریب و پر از بغضی داشته باشه ... اما به نظرم پیامها و تلنگرهای مهمی داره اینکه هم اینها عزیزان کسانی بودند که بعد از رفتنشون فکر کردند زندگی سیاه و غیر قابل ادامه است دلیل بی رونقی و به خاک نشستن وبلاگها بی مهری بازماندگانشون نیست بلکه پیام اینکه هر دست دادنی هرچقدر گران و درداور باشه بالاخره صاحب دردمندش یک روز میپذیره که به روال عادی زندگی برگرده اون عزیزش فراموش نمیکنه اما حس از دست دادنش مثل اوایل تجربه سوگش روح و روانش نمیجوه ..‌ پس وقتی ادمها قدرت اینو داشتن که برای تجربه های از دست دادنهای اینگونه وسیع ، باز به جریان زندگی ادامه بدهند درسته قیاس رنج از زمین تا آسمان است اما نوید است که ما هم به عنوان انسان با ناکامی ها و از دست دادنهایی که بابت موقعیت ها و امتیازاتمون در زندگی تجربه میکنیم‌ باید بتونیم بلند بشیم به زندگی ادامه بدیم .

    و پیام بعدی که بیشتر تکرارش مخاطب شخص خودم هستم و برای خودم ارام ارام ولی با شدت تاکید تکرار میکنم ، اینه که اخر، آخرش ما تهش میشم یه یاد که هی که زمان بگذره این یاده برای اطرافیان و بازماندگانمون کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر میشه .... پس برای این فرصت کوتاه زندگی که یه جاهاش ما جز خودمان کسی دیگری را برای کمک و بلند کردنمون نداریم .
    اینقدر حرص های الکی و کیلویی نخوریم یه روز میاد همه این‌اندوه ها و دلواپسی ها مون همش تموم میشه مثل یه باد تو هوا میگذره و محو میشه

    از بازدید وبلاگی دوستان خاموش شده و پیام های که برام داشت گذر کردم
    دیدم تند تند پشت هم پیام های مژگان میاد که نوشته مریم گروه را میخونی .
    ببین چه خاکی الان تو سرم بریزم گردنم گرفته چند نفر برای تمدید اقامت اقدام کردند بهشون، ردی دادن .
    انگار اینها باز دیونه شدن دارند اقامت ها را تمدید نمیکنند .
    گفتم مژگان تو تازه درخواست تمدید اقامت دادی اگر بخوان رد کنند یا نکنند در کنترل تو نیست یکم اروم باش منتظر باش جوابت بیاد احتمالا تو بچه مدرسه ای داری ردت نکنند
    گفت نه میگن بوده با بچه مدرسه ایی رد کردن
    گفتم مژگان جان من که چند ماهه دیگه باید درخواست بدم
    اگر دارند برای همه اینجوری میکنند پس شرایط دست ما نیست میدونم سخته خودم از این بی ثباتیشون دلخورم و از چشمم افتادن
    اما من هم راستش این روزها با این خبرها دچار اضطراب شدم و روی سیستم‌روانم اثر منفی گذاشته اما تهش به خودم گفتم ، اقامت دادن بقیه راه را ادامه میدیم ، تمدید نکردن بخوام اینجوری به تلاطم و دلشوره بیفتم ترجیح میدم همین حال تو وطن خودم تجربه کنم تا اینجا تشویش داشته باشم نشد برمیگردیم دیگه اخرش اینه بابا ما که بدهکار فراری از وطن نیستم
    گفت مرسی مریم ولی من تحمل ندارم بزار از گروه لفت بدم تا تکلیفم مشخص بشه
    مژگان باز یکم اروم کردم

    رفتم تو گروه دیدم چه بساطیه اونهایی که ردی گرفتن حالشون چقدر بد هست ، اونهایی که تازه میخوان برای درخواست برند تو اوج نگرانی بودند .
    ادمهایی مثل من هم که چند ماه دیگه باید اقدام کنند یه مدل دیگه نگرانی داشتند یعنی فضا به شدت منفی و التهاب اور بود
    طوری که با دو نفرشون که خیلی حالشون ملتهب بود در خصوصی رفتم باهاشون چت کردم یه مقدار به آرامششون کمک کردم .

    تصمیم گرفتم با مامان ارشیا حال و احوال کنم ...
    تا زنگ زدم گفت چقدر دل به دل راه داره میخواستم چند دقیقه دیگه باهات تماس بگیرم
    چون عضو گروه بانوان آنتالیا نیست نخواستم بهش خبرها را بدم غیر مستقیم متوجه شدم آن هم در جریان اخبار است .

    گفتم راضیه جان چون ما خیلی زیاد شرایطمون مشابه است میخواستم ببینم به هر حال فرض بگذاریم به اینکه چند ماهه دیگه اقامت ما را هم تمدید نکنند از روز اول من هدف حضورم اینجا بیشترش باربد بوده میخوام اون لطمه نبینیه بهتره پلن های بعدی و تحقیقاتمون را اگر مایلید با هم به اشتراک بگذاریم
    خیلی استقبال کرد به هم با انتقال یه سری اطلاعات دلگرمی دادیم

    بعد گفت من اوایل پدر ارشیا ماهی دوبار میرفت و می آمد بعد خیلی خیلی برام سخت بود دیگه تصمیم گرفت بیاد پیشم بمونه و دور کاری انجام بده ؟

    گفت چند نفر هم میشناسم که همسرانشون مثل ما دوهفته ، سه هفته یک بار می آمدن و میرفتند اما چون مثل ما نمیتونستند دور کاری کنند واقعا دوام نیوردن و به ایران برگشتند یکیشون هم همکلاس عرشیا و باربد بود
    گفتم علیرضا را میگید
    گفت اره
    گفتم نمیدونستم دلیل برگشتشون این بوده ، بله واقعا خیلی دست تنها بودن سخته

    گفت بابای باربد چقدر به چقدر میاد؟
    گفتم تا الان یک بار هم نیومده ، باربد بیش از یک سال و نیم هست باباش ندیده من هم یک سفر ایران داشتم

    گفت وای شوخی میکنی خیلی سخته وای پس تو خیلی صبر و طاقتت بالاست ؟

    گفتم شما قشنگ من را در ک میکنید اثر مثبت دیدارها که جای خود دارد به هرحال وقتی همسر دو هفته یک بار ،اصلا شما بگو ماهی یک بار میاد طبیعتا یک سری همکاریها و مسئولیت ها را به عهده میگیره یک سری آسودگی ها را برای خانواده تامین میکنه
    این مدت من یعنی به اندازه یه دنیا مسئولیت و دغدغه و مسائلی که اینجا برای همه ما پیش میاد به تنهایی پشت سر گذاشتم

    اصلا مدعی قوی بودن و این حرفها را ندارم چون واقعا یه روزها هم خیلی بریدم ...و هی با نگاه کردن به باربد و تلاشی که برای روزهای بهترش در آینده فکر کردم طاقت اوردم

    گفتم نه ابنکه همسرم خودش نخواد بیاد مشغله و عذرهایی است که فعلا مصحلت میبیته که خارج کشور مسافرت شخصی نکنه چون ادم محتاط و اهل ریسکی نیست میگه اینقدر چالش متوالی پشت هم تو زندگی تجربه کردیم ترجیح میدم ریسکی نکنم که یه مسئله جدیدی ایجاد بشه و بخوایم الان تو این شرایط بابت اون هم تاوان بدیم ... و شرایط سخت را سخت تر کنیم ....

    گفت واقعا راستش من خودم بودم اصلا نمیتونستم ، اما اینکه شما با این شرایط دوام اوردی هم برام عجیبه هم تحسین برانگیزه

    گفتم ممنونم شما لطف داری ، الان من انگیزه حرکت و حس ادامه زندگیم تو مسئولیت هایی که در مورد باربد دارم خلاصه شده شاید این به من نیروی حرکت داده مضاف به اینکه میدونم خدا حتما کمکم میکنه

    دیگه خلاصه کلی از خودمون و بچه هامون حرف زدیم

    تا قطع کردم باربد رسید تازه باربد امتحانهاتترم اولش تموم شده و خوشبختانه با معدل خوبی تونست نتیجه بگیره چند روزی میره مدرسه بعد شانزده روز تعطیلی بین ترم داره که بعد ترم دومش شروع میشه
    ناهارش براش کشیدم آمدم توی اتاق خودم

    با وجود تحسین های مامان ارشیا از بابت از پس زندگی برآمدن اینجا ولی انگار بغضم سنگین تر شد
    دچار تناقض بین احساس منطقم از یک طرف آگاه به محدودیت های حضور حسن در کنار خودمون ، از طرفی ناراحتی از اینکه شاید میتونست برای بودن و حمایت تلاشی بیشتری کنه به فکر رفتم
    یهو خودش تماس گرفت از ظاهر چهره ام دید مساعد نیستم ،دلخوری هام بهش گفتم
    یکم باهم یکی به دو کردیم
    بعد با هم دلخور شدیم .

    بعد بهش گفتم میدونی چند وقته خیلی خستگی و فشار را احساس میکنم همیشه جمع و جورش کردم اما اخبار و حاشیه این مشکلات رد اقامتی ها و رفتار اینها با مهاجرها برام تنش و زدگی ایجاد کرده طبیعتاً اینها دنبال منافع کشور خودشون هستند من هم دلم نمیخواد از این راهی که امدم پوستم کنده شده بچه ام آسیبی بخوره

    حسن گفت نود درصد فشارهای که تو احساس میکنی برای این است که منابع خوب حمایتی خانوادگی نداری که دلت برای امدن به ایران و بودن کنارشون پر بکشه ، گوشی برداری دو تا جمله بتونی تو هم باهاشون‌ درد و دل کنی نه تنها نبودن تازه هر دقیقه یه بار و تنش و فشار برای تو شدن

    گفتم خواهشا این مباحث رها کن چون خیلی وقته تکلیفشون را با خودم روشن کردم الان برم سر خونه اولم بگم چرا اینها را ندارم؟ ... خب نیست دیگه نمیتونم که مجبورشون کنم من را درک کنند .

    فکر کنم به خودمون بپردازیم معقول تر است قبل تر در مورد هر دوخانواده و مسئولیت هاشون حرف زدیم تهش به ناکامی بیشتر خوردیم پس چیزی که ادم بالا اورده دوباره نمیخوره

    یهو دیدم مامان ارشیا داره تو واتساپ پیام میده فردا اگر مایلید با ارشیا و باربد چهار نفری ناهار بیرون بریم که همدیگر را ملاقات کنیم یه دیدار تازه کنیم

    به حسن گفتم یه لحظه صبر کن باربد صدا زدم گفتم باربد مامان عرشیا این پیشنهاد داده تو موافقی ؟
    باربد گفت حتما موافقم بریم خوبه

    بعد باربد از اتاقم رفت حسن گفت با این حال و احوال که خودت کلافه هستی قبول نکن بزار یه فرصت دیگه قرار بگذارید بگو نمیام

    گفتم نه نمیشه بگم یه روز دیگه ..‌ اینها را با هم قاطی نکن

    به دلیل اینکه اول فردا روز دیگری هستش و من به بهانه همین بیرون رفتنه باید دوش بگیرم و خودم مرتب کنم همین تکاپو تاثیر مثبتی خواهد داشت

    بعد هدفم از قبول قرار دورهمی بیشتر به خاطر باربد هست که براش یه تنوعی بشه
    بچه ها چون دارند برای کنکورشون درس میخونن ما باید وقتمون با آنها هماهنگ کنیم و الان فرصت برای هر دو نفرشون مناسبه اینکه من بگذارم ببینم کی حال هوام مساعده این قرار به راحتی جور نمیشه
    ( خلاصه امروز باهم بیرون میریم )

    بعدش مشغول یه سری کارهای شخصی و تماس های مهمی که باید جهت یه سری هماهنگی ها انجام میدادم شدم ، شام باربد دادم تو افکار و واگویه های خودم بود

    دیدم لیندا تند تند پشت هم پیام میده عکس میفرسته
    عکس ها از بسته پستی برگشت خورده بود


    نوشته بود مریم جان خیلی ناراحتم ، چند وقت بود برنامه ریزی کرده بودم که یه جور بتونم تو را خوشحال و سوپرایزت کنم

    ( اصلا لیندا از حال و هوای اخیرم مطلع نبود این تصمیمش مربوط به قبل بوده )

    برات عطر و اسپری و شکلات یه سری لوازم آرایش مک که خریدم و به آدرس ترکیه ات ده روز پیش ارسال کردم هی منتظر بودم که ببینم کی به دستت میرسه


    که امروز پست بهم گفت ارسال آرایشی و عطر و ادکلن به ترکیه مجاز نیست بسته ات به هم دلیل برگشت خورده

    کلی احساسی شدم زنگ زدم بهش گفتم وای لیندا
    هی یک ماهه پیش آدرسم خواستی گفتی شاید به سرم زد بیام پیشت برای همین بود
    گفت ارهههه

    گفتم اگر تو دلت میخواست به من حال وحس خوب بدی بخدا که بهم دادی کلی ازت ممنونم فدای سرت که نرسیده حسش تو قلبمه❤❤❤😭😭😭
    من گرفتم رفیق قشنگم تو جای من خودت باهاش آرایش کن

    گفت نههه مریم حالم اساسی گرفته
    ولی من الان مهمان از ایران داره میاد بسته ات همینطور باز نکرده میدم برات مسافرم بیاره فقط هماهنگ‌میکنم یکی ازش بگیره بالاخره از ایران یه جور به دستت خواهد رسید

    گفتم این همه دردسر نمیخوام بکشی
    گفت هیجی نگو وقتی به دستت رسید حالم جا میاد

    گفتم لیندا اینقدر احساساتیم کردی انگار یهو تو حجم گنده دلتنگی هام بغلم کردی ، اینقدر دلم بغل میخواست و دست نیافتنی بود ولی از راه دور این کار کردی میخوام بدونی که اثر محبتت واقعا به دلم نشسته

    ( لیندا واقعا یه رفیق و شفیق که بارها دوستی و محبتش به من اثبات کرده بسیار قابل اعتماد و امن و اگر بخواد کاری برات بکنه هزار مانع را کنار میزنه تا برات اون کار را بکنه ...
    به حسن زنگ زدم گفتم نگران نباش خانواده ام آمدند حمایت کردند
    گفت یعنی چی ؟
    بعد محبت لیندا براش تعریف کردم
    گفتم حتما باید یه ادم هم خونت باشه ناز و نوازشت کنه .. لیندا که از حال من با خبر نبود این‌هم نشونه از قشنگی های زندگی خدا برات میفرسته ... اینها دیگه من را نوازید)

    صبح برای لیندا این پیام گذاشتم :

    لیندا جانم باور کن دیشب انگار قلبم بوس کردی
    حالم رنگی رنگی کردی
    حالم خوش نیست تو دلم طبق طبق غم نشسته و خستگی داخل تمام وجودمه ، اما به توجه و محبت دیشبت که فکر میکنم مثل یه نسیم خنک روی داغی های وجودم میوزه
    واقعا تو چقدر خوب و دوست داشتنی هستی هزارتا ماچ به صورت قشنگت تمام مهربونی هات مثل خودت واقعا قشنگ و تاپ هستند
    و اینکه چقدر تو خوب ادم ها را بلند هستی ...
    مانا باشی❤💕💕💕💕💌💋💋

    بعد زیر متنم ترانه رفیق بابک افرا را براش فرستادم ( حتما شما هم دانلود کنید گوش کنید و به دوستانی که عمیق دوستشون دارید ارسال کنید )





    نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۱ ساعت 10:51 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • نمیدونم اخیراً توجهتون جلب شده یا خیر؟ تعدادی از بلاگرها و بازیگران سینما که زندگی های پر زرق و برق، عشقولانه خودشون را در معرض بازدید عموم میگذاشتند در شرف جدایی یا طلاق قرار گرفتند.

    گاهی اسم هاشون از مراجع ها یا دوستان شنیدم و برای آشنایی بیشتر هر چند وقت یک بار یه بازدید از صفحشون انجام دادم

    به هر حال من شغلی دارم که بابت یه سری اطلاعات معرفی شده چه خوب ،چه بد ، باید به روز باشم تا بتونم درک و دید وسیع تری از شناخت مراجعان خودم را داشته باشم

    کلا این اشخاص به شخصه هیچ وقت، برام جذاب نبودند و نخواهند بود ، که بخوام مسائل روزمره اشون را دائم پیگیری کنم و علت و چرایی جدایشون هم ، خیلی موضوع مهمی از نظر شخصی برایم نبوده در نتیجه به این موضوع که برای جذب فالور یا هر نیت مسخره دیگری هست فعلا کار ندارم ... اما هرچه که باشد میدونم رابطه و سبک زندگی به این مدل بابت میل به شواف و کسب منفعت مالی و روانی ، تمیز و سالم نیست و صاحبان این صفحه ها حال روانی خوبی ندارند

    حالشون مثل بادکنکی میمونه که یه پوست و ظاهر بیرونی داره و حجم داخل با هوا پر شده

    یکی از این بلاگرها که مقداری صفحه خودش و همسرش متفاوت تر از بقیه بلاگرها هست ، اما در کلیت صفحه های آنها هم آلوده به شواف و نمایش و مسائل ظاهری است

    کاملاً اتفاقی دو روز پیش ، در صفحه خانم با توضیحاتی که در یک لایو سیو شده در صفحه اش به صورت عمومی منتشر کرده بود متوجه شدم این زوج هم درحال جدایی هستند ...

    برای من شنیدن خبر جدایی ادمها باز به خاطر کارم و اطلاع از ریز جزییات زندگی آدمها نمیتونه خبر عجیب و حیرت برانگیزی باشه به دلیل اینکه خیلی مسائل پراهمیت و اختلاف نظرهای زیادی در فضای شخصی ادمها ممکنه باشه که حتی نزدیکترین افراد هم ، از اون مسائل باخبر نباشند ..

    ممکنه مربوط به فانتزی های جنسی و تمایلات تابودار باشه و یا انواع مشکلات مسائل دیگه که ، به حدس عموم نرسه اما هر کدوم از آنها باشه طبیعتاً دیگه ادامه زندگی مشترک جایز نیست

    ما آدمها مرتب میخواهیم دیگران را براساس اطلاعات موجود وعینی خودمون نتیجه گیری کنیم چون اطلاعات ما بی شک بسیار ناقص است این نتیجه گیری براساس دنیا و برداشت ذهنی خودمون عبث و کاملا اشتباه است .

    این زوج بلاگر از فعالیت های ورزشی ، بچه داری همسرداری ، مهاجرت ، سوپرایزهای جذاب و خواستنی
    آزادی فردی ، بوسه های خاص و عاشقانه و زندگی لاکچری.... بسیار از مواردی که خیلی آدمها دوست دارند آن را تجربه کنند را به اشتراک میگذاشتند

    از قبل از بچه دار شدن صفحه داشتند

    آقا ،با عناوین خواستنی و اختصاصی همسر خودش را در عموم ،مورد خطاب قرار میداد

    مرد ، آخوند زاده ( یعنی پدرش آخوند ) اما تیپ و ظاهر به روز ،گوشواره به گوش ، شیک و گوگولی صحبت کن ، آنطوری که دل مخاطب های خاص خودش ببره
    البته امثال من چون نگاه وسیعی تری به به این آدمها دارند و داخل تر را هم میبینتد ، هرگز جایی برای جذاب بودن ندارند

    تلاش مرد بلاگر ، برای نشون دادن اینکه که پدر و مادر مذهبی و بطنی که در آن رشد کرده موجب تقلید عقاید نشده و او خواسته آدمی متفاوت تر از خانواده خودش باشد
    اما شما تناقضاتش را میتوانستید از ظاهر و تاتوهای بدنش متوجه بشوید ، مثل ابوالفضلی که بزرگ روی قسمتی از بدنش حک کرده بود..که اصلا با ظاهر فرنگی طورش و گوشواره های گوگولی مگولیش نمیخوند ( هیچ کدام از آرایش ظاهر اختصاصا اشکالی ندارد تلفیقش با هم سوال برانگیز است . که شخص مورد نظر واقعا فازش چیست ؟ )

    زن و مرد بلاگر این مدت ،صاحب دو تا فرزندو پسر و دختر شدند که کلیپ های زایمانی دلبر از پدر و مادر شدنشون تا شیوه های به ظاهر تربیتی مدرن از خودشون منتشر کردند

    بچه ها ، وعده های غذایی تا میان وعده های غذایی خاص مثل بلوبری ، دراگون ، آوکادو و... را در ظرف های تغذیه شون مخاطب مشاهده میکرد

    همسر گاهی بچه ها را نگه داری میکرد ، تا خانم خونه بتونه با دوستان خانم و آقای خودش شب به تفریحات شخصی به تنهایی برود و بابت بدرقه خانم و دوستانش تا زمان برگشت خانم از تفریح ،صحنه هایی برای فالورها به اشتراک گذاشته میشد
    حمایت همه جانبه از فعالیت های ورزشی بانو در همه دوران چون خود مرد هم از قشر ورزشکار هست برای بقیه جذاب بود ...

    خلاصه این دوستان در کمال ناباوری مخاطبانشون اعلام عمومی کردند که در شرف جدا شدن هستند و تصمیمات خودشون گرفتند من نمیدونم شاید هم جدا شده باشند و دارند کم کم‌ به مخاطب وضعیت خودشون را اعلام میکنند

    ولی ظاهر و چشمان دردمند خانم و ابروهای توخالی و کنده شده که خبر از اضطراب بسیار بالا ، وسواس و اختلال تریکوتیلومانیا را متاسفانه میده مشهود است

    درسته که هر آدمی در نتیجه رفتار رسش یافته میبایست تا میتونه از قضاوت دوری کنه و به حریم خصوصی دیگران توجه و احترام بگذاره
    اما نباید از این موضوع غافل شد که شخصی که به این وسعت بلاگر میشه و تا این میزان لحظه های زندگی خودش را در معرض اطلاع عموم میگذاره تا بتونه مخاطب بیشتری جذب کنه و دیده بشه و در بغل این دیده شدن تبلیغات گران بگیره و درآمد زایی کنه باید ظرفیت ورود مخاطبانش را به بخش های از زندگیش در خودش ایجاد کنه هر کاری که ما برای فعالیت زندگی انتخاب میکنیم سختی ها و مشقت های خودش را داره طبیعتاً بلاگری هم با مسائل های اینگونه روبه رو خواهد شد

    مثلا یه عده هستند میزان حد از اطلاعات شخصی خودشون را مشخص کردند که نشون بدهند . خب طبیعتاً این ادمها وبلاگرهای جز تمایلی ندارند مخاطب به صورت عمیق وارد جزییات زندگیشون بشه اما این دسته بلاگرهای فعال ، به گونه ای رفتار کردند که با پوزش مخاطب فقط زمان استفاده از سرویس بهداشتی با آنها همراه نیست اما بقیه لحظه هاشون را تمایل دارند فالورها در جریان باشند

    زندگی اینها به گونه ایی از سمت خودشون نمایش داده میشد که حتی یکی از دوستان فهیم و خیلی صمیمی خودم وقتی در مورد زندگی شخصیش و انتقاد از همسرش دلگیر بود و برام حرف میزد همیشه میدیدم به رابطه این دو نفر ، یعنی زن و شوهر بلاگر و آخرین اتفاق عشقولانه و درک وسیع از همسرداری که مثلا به نمایش گذاشته بودند اشاره میکرد

    همیشه بهش میگفتم فلانی جانم ، قربون صورت زیبات بشم ، میدونم که چقدر سبک و رفتارهای این بلاگر به نظرت شیک میاد و همینطور هم هست اما فراموش نکن ما در همه ابعاد زندگی این ادمها نیستیم و این ادمها هیچ کدوم رفرنس خوبی برای ارجاع دادن و مثال نیستند . بعد‌ چند تا از نقدها و تناقضات رفتاریشون را مثال میزدم و توجهش بهش جلب میکردم
    میگفتم به نظرم نقد و ناراحتی خودت را از همسرت با مقایسه اینها پیش نبر

    میگفتم میدونم شاید احساس کنی که گاهی شیک تر و فهمیده تر از بلاگرهای دیگه حرف می زنند و احساس میکنی چقدر همسر و مادر و پدر نمونه ایی هستند اما در نهایت ما با آنها زندگی نکردیم و نمیدونیم در زندگی واقعیشون چقدر شبیه صحنه هایی هستند که به ما نشون میدن
    ( اتفاقا خانمه که اخیرا در مورد جدایش میخواست صحبت کنه، دقیقا ً گفت ما چیزهایی را به شما نشون میدیم که دلمون میخواد شما ببینید ) و به نظرم اقرار به این مسئله یعنی عدم صداقت واقعی با مخاطب

    من همیشه با خودم فکر میکنم هر آدمی که به اندازه حتی سه نفر مخاطب و تریبون به دست داشته باشه چقدر سهم مسئولیتش بزرگ و سنگینه و به میزانی که این مخاطب ها بیشتر بشه این مسئولیت ها خطیرتر و پر اهمیت تر میشه

    چون مخاطب الگو میگیره ، در ذهنش اینها را مدل میکنه ، مقایسه میکنه ، تاثیر میگیره ، باهاشون حسرت میخوره ، زندگی شروع میکنه ، زندگی از هم میپاشونه و صدها شیوه غلط دیگه
    که بیشترین ضرر را ، مخاطب ایده ال گرای این وسط میکنه که فکر میکنه همه زندگی این ادمها همین تصاویر چند لحظه ایی است که اینها به ما نشون میدن
    امیدوارم به خاطر آرامش زندگی خودمون هم شده ما همیشه مخاطب های باهوش و منصفی باشیم
    .

    ببینید طلاق گرفتن اتفاق خوبی نیست اما گاهی یک راه حل نجات و رهایی است که قطعاً انجام شدنش بهتر از انجام نشدنش است مسئله اینجاست که مخاطب برای این هنگ میکنه یهو وسط آن زندگی عاشقانه و بوس های دلبرانه این اعلام جداییه با برداشت هاش نمیخونه
    و حس میکنه انگار برای دریافت داده هاش سرش کلاه گذاشتند و باهاش صادق نبودند

    والا خود طلاق به تنهایی میتونه تصمیم و اراده انجامش در بعضی از شرایط های زندگی یه شهامت بزرگ باشه، ممکنه برای هر کدام از ما یک روزی اتفاق بیفته ولی اگر برای ما اتفاق افتاد چون بابت زندگیمون نمایش های عاشقانه دروغین تحویل ندادیم بدهکار پاسخ نیستیم بلکه زندگی خودمون بوده و به کسی هم مربوط نخواهد بود چون قبلش بابت زندگیمون به کسی با شواف دروغین آسیب نزدیم .

    واکنش مخاطب ها از خبر جدایی این زن و شوهر متفاوت بود....

    دسته اول : حسودان خودفریب پلاستیکی که منتظر به خاک سیاه نشستن دیگران هستند ابزار خوشحالی کردند که اه مردم ، که اینهمه خوشبختیتون را نشون دادین زندگیتون را گرفت ( این مخاطبان حقیرترین ادمهای روی زمین هستند که نه برای نجات و خوشبختی خودشون میتونند کاری کنند و نه از خوشبختی دیگران خوشحالند تنها التیام زندگیشون اینه که ببینند یکی ناکام شده .... بدبخت پلاستکی از کجا میدونی شاید الان داره با تصمیم فعلیش پا در رشد و ترقی میگذاره و تازه خوشبختیش استارت خورده و تو خبر نداری )

    دسته دوم :یه عده واقعا هنگ بودند و نوشته بودند شما ما را با نمایش زندگیتون فریب دادین ما شما را الگو کرده بودیم و نمیبخشیم ( خوب شما اشتباه کردین بودین که کلیت زندگی یه ادم الگو کردین واقعیت زندگی همه ادمها اینه که ضعف و قوت با هم است .. به جای الگوبرداری تمام و کمال یاد بگیر زندگی بقیه را اینقدر با خودت مقایسه نکنی
    الگو برداری یا استفاده از تجریه دیگران بسیار خوب هم است در صورتی که اول عزت نفست حالش خوب باشه یا به مشکل نخوره و دوم اینکه تو ایده ها و پلن های خودت را هم داشته باشی هر کس نسخه زندگیش منحصر به فرد شرایط خودش است )

    دسته سوم :یه عده دیگه اصرار و خواهش در عدم ناباوری که ما مطئنیم شما دوباره به هم برمیگردین و امکان نداره شما بتونید جدا از هم باشید و التماس زیاد که طلاق نگیرین ... ( دقیقا اینها همون دسته مخاطبانی هستند که فضای عاشقانه زندگی این دوستان براشون جذاب و سرگرم کننده بوده و الان دوست ندارند در فیلم رویایی خودشون که هر روز دنبال میکردند تداخل و ناهماهنگی ببینند ترجیج میدن با انکار و خودفریبی هی بگند نه بابا مگه میشه شما هرگز از هم جدا نخواهید شد این دوستان هم همیشه تو انکار هستند و الان سوگوار قطع فیلم های عاشقونه خودشون هستند )

    دسته چهارم : متاسفانه حزب بادها بودند که اینها هر کار کنند میگند افرین ، به به چقدر شما بی همتاید ( به نظرم حتی اعلام جداییشون باز مثل تمام سالهایی که با مخاطبانشون صادق نبودند فقط یه اطلاع رسانی پر از شواف و شعار بود .... طوری که باز هم شاید یه عده حسرت این مدل طلاق باکلاس در دلشون بخورند یه جورهایی باز مخاطب بی دقت و سطحی را فریب دادن به عبارتی اصل درد و رنج را با کادو پیچی شیک به واسطه بازی با کلمات به مخاطب انداختن)

    همسر این خانم مدتهای زیادیست هر شب موضوعات خاص ، بالاش هم میزد مثبت هیجده در مورد اون مباحث در اینستاگرام لایو میگذاشت خیلی هم از بابت اندیشه ایشون به به و چه چه میکردین ... اما نمیدونم چند نفر مثل من که گذرا از لایوشون کوتاه عبور میکردند ، فکر میکردند ، که با خودم همیشه میگفتم این ساعت نیمه شب هرچقدر تو حرفهاییی شنیدنی برای گفتن داشته باشی اما الان تو باید در کنار همسرت باشی ...مگه میشه کسی خانواده خودش را رها کنه بعد بخواد دنیا را بسازه همیشه گفتند بهتره ما برای هر تغییری ابتدا از خودمون شروع کنیم حالا اگر ماهی دو بار بود یه حرفی ، اکثریت شبها میدیدم نیمه شب لایو این اقا در حال برگزاری هست .

    بد به حال آن افراد سطحی و ظاهر بینی که اینگونه افراد را الگوی درست زندگی خودشون قرار میدن و خودشون و همسرانشون را با معیارهای نمایشی این ادمها پایین میکشند .

    به هرحال تمام بلاگرهای که در سطح وسیع فعالیت میکنند و جز نمایش روزمرگی های آنچنانی زندگی هدفی دیگر ندارند افرادی هستند که درگیر شخصیت نمایشی ، حال ویران درون و نیاز شدید به پذیرش و تایید شدن دارند .

    و پیامشون اینه ، من همسرم را با برنامه ریزی قبلی سوپرایز میکنم که شماهه، مخاطب ببینید و تایید کنید بگید به به چه شوهر رویایی خاک تو سر من با این شوهر کردنم
    و اینقدر میل و عطش دیده شدن دارم همان همسر را شبهای متوالی تنها میگذارم و میام برای شما مخاطب سخنرانی میکنم که باز بگید چه ادم با کمالات و فهمیده ایی باز خاک بر سر شوهر من ...

    به نظرم طلاق های این بلاگرها ( دوستان باز تاکید میکنم طلاق رخدادی ، جهت عیب جویی یا ایراد گیری نیست بلکه بحث فعلی نمایش های غیر واقعی این بلاگرها از زندگیشون است که طلاقشون مثل کلاه گشادی روی سر مخاطب های رفته که با مقایسه و حسرت زندگی اینها زندگی را به کامشون تلخ کردند )

    به نظر من طلاق این بلاگرها که یکی پشت دیگری صداش درمیاد حقیقت داره ، چون زندگی که پایه هاش روی شو های ساخته شده است یه جا کشش در خواهد رفت

    مثل زندگی بلاگر پاکبان عاشق ، زنی بلاگر که همسر مردی به اصطلاح روفتگر شده بود از صفحه بلاگری این زن تا مصاحبه های پی در پی در تی وی و روزنامه ها از زن بلاگر ،باعث بیشتر دیده شدنش شده بود

    این زن از بلاگری و تبلیغات وضعش بسیار خوب شده بود اما مدام هنوز اصرار زیاد به پاکبان نشان دادن همسرش در موقعیت های مختلف و اینکه با دختر کوچکش هرشب پشت پنجره وقتی ماشین حمل زباله رد میشد مثلا برای پدر و همسر دست تکون میدادند

    اینکه او زنی است مدرن که به شغلش همسرش مثلا افتخار خاص میکند

    هیچ شغلی عار نیست اما اگر فرد شرایط خوبی برای ارتقا زندگیش پیدا کند چه دلیلی دارد همسرش به عنوان یه پاکبان به این شغل ادامه بدهد
    واضح است حقوق پاکبانی همسرت به اندازه یکی از تبلیغ های روزانه تو نمیشود

    من همیشه در فیلم ها چهره معذب همسرش را کاملا حس میکردم این شخص را اروم و تسلیم احساس میکردم انگار دلش نمیخواست اینگونه تصاویر شخصیش پخش بشه و بنده خدا اذیت بود

    در کناری که فالورها زن را به عنوان یک همسر نمونه ، فداکار و عاشق یاد میکردند
    من در این زن فقط خودشیفتگی میدیدم و بس و همان درد و رنج بی عزت و نفسی را در رفتارش مشاهده میکردم ...
    که به طور ناخودآگاه نشان میداد من وارد رابطه ایی شدم با ادمی که از خودم پایین تر است تا به واسطه پایین بودن اون آدم من وقتی مقایسه میشم بالاتر و بهتر دیده بشم و دیگران من را به خاطر از خودگذشتگی و ایثارم تمجید کنند و دقیقا در صفحه اش این بساطی که میخواست براش به راه بود
    و همه از خاص بودن و گذشت بی نهایتش مینوشتند

    اکثر ادمهایی که میرند ،با ادمهایی خیلی از خودشون از لحاظ ظاهری و موقعیتی پایین تر ازدواج میکنند همین ماجرا را دارند در واقع میخوان ، در مقایسه برتر
    دیده بشند اینقدر احساس خودکم بینی دارند و نیاز به توجه که بااین ازدواج ها خودشون را در معرض هورا کشیدن قرار میدن ( خیلی خیلی انگشت شمارند ادمهایی که از روی گذشت واقعی ازدواج های اینگونه انجام میدن به راحتی در دسترس دید من وشما نیستند چون اون ادم برای شواف و تحسین اینگونه ازدواج نکرده که من شما آنها را بشناسیم زندگی شرافتمندانه دارند )


    ادمهای که برای دیده شدن خودشون با ادمهای پایین تر ازدواج میکنند ایثارشون از روی فهم و درایتشون نیست بلکه بازوی خودشیفتگی آنها بابت تایید و تحسین وتمجید دیگران است ( برای همین پیچیدگی انسان است که روانشناسی و روانکاوی کار بسیار خطیر و ظریفی هست و کسی میتواند انسان را تحلیل کند که دانش ، صلاحیت و هوش خوبی داشته باشد در نتیجه مشاوره قبل ازدواج با روانشناس دارای صلاحیت بلاشک آگاه سازی ارزشمندی را در روابط به ما میده که میتونه از هزینه های سنگین و جبران ناپذیر مارا نجات بده )

    مثلا این خانم بلاگر به ظاهر عاشق و مهربان برای همسرش ولنتاین سوپرایزی گرفته بود زمین را پر از برگ گل رز و شمع چیده بود همسر با همان لباس پاکبانی وارد شد و اینها کل مراسم را با لباس پاکبانی همسر بدون رفتن همسر به دستشویی برای دست شستن و کات فیلم ، فیلم برداری کردند

    چه کامنت های از به وجد آمدن مخاطبان و ستایش این خانم بود ... و من فقط به عنوان تجربه درمانگری ازمعاینه وضعیت روانی خجالت و بی حوصلگی را در چشمان آقا مشاهده کردم
    نه ذوقی و نه شوقی در چشمان این مرد گرفتار که آرزویش شاید یک ساعت زندگی زناشویی برای خودش به دور از شواف بود . و اینگونه ولنتاین نه تنها برایش عاشقانه نبود ،بلکه بیشتر میدانست که او و شغلش ابزاریست برای نمایش و مطرح کردن خانمش در فضای عمومی

    متاسفانه به چه آسانی آدمها خواسته های خودشون را به خورد مخاطبانشون میدن

    کمتر از یک سال است این خانم و آقا هم که زندگی نمایشی عشقولانه ایی که خانم به راه انداخته بود با وجود یک دخترک حدود پنج ساله از هم جدا شدند .

    همان مرد آرام و تسلیم وارد یک رابطه دیگه ای شده بود و با خشم های شدید انباشته شده که به نظرم با ورود به رابطه دیگه این هم خودش یک جور انتقام از خانم بود به خانم اعلام کرد دیگه من نمیتونم به زندگی با تو ادامه بدم تحمل توهین ها و تحقیرهایی را که در زندگی خارج از اینستاگرام، دائما به من میکنی را ندارم و مسیرهامون باید از هم سوا کنیم و دیگه تمایلی ندارم هیچ گونه تصویر و عکسی از من در صفحه اینستاگرامت بگذاری و خانم را وادار کرد تمام عکس هاش از صفحه اینستاگرام پاک کند و از آن زندگی بیمارگونه این زن رفت .

    باز هم ایول به آقاهه که بیدار شد از خودش و عزت نفسش مراقبت کرد و خودش را نجات داد چون بعضی ها سالها یا تا ابد گرفتار تله های بیمار گونه همسران اینچنینی خودشون هستند و متاسفانه ، آدمهای ناآگاه با وجود این صفحه های خود مطرحی ، این ادمهای خودشیفته هیجانی نمایشی را تعریف و تمجدید میکنند

    اینقدر این آدمها از درون تهی و خالی هستند که وقتی فضای خود مطرحیشون به مشکل میخوره براشون حکم مرگ داره یعنی حس میکنند برای ادامه زندگی و حیات هیچ چیز باارزشی ندارند

    گفتن و ریز شدن در مورد تحلیل این بلاگرها فرصت بیشتری میطلبه و فضای اینجا وخیلی محدوده و حتی شاید از حوصله شما خارج باشه چون آسیب شخصیتیشون و چرایی رفتارشون وسعتش بسیار زیاد است .

    به هر حال در پایان اصل مقصودم از نوشتن این پست این است که :

    چیزی که من از شنیدن ماجرای جدایی ، زن و مرد بلاگر ،مجدد به بازبینی و فکر در حد فضای فعالیت خودم در ارتباط با مخاطبانم به فکر فرو برد
    آن احساس مسئولیتی که در مورد مخاطبم همیشه داشتم و خواهم داشت
    این شش سال فعالیت عمومیم را با خودم مرور کردم .

    خوشبختانه من هیج وقت مدعی ادم کامل
    و بی نقص بودن را نداشتم کما اینکه بارها به کم و زیاد خودم در محدوده فعالیت مجازیم اشاره کردم

    شواهد و مستندات این سالها فعالیتم موجود هست که تمام تلاشم و سعیم در این بوده که اگر چیزی را دارم به مخاطبم و بهتره بگم دوستانم ارائه میدم با دنیای واقعیم تا حد ممکن برابر باشه و اطلاعات اغراق شده و فیک نداشته باشه چون صداقت و روراستی برایم یکی از بزرگترین ارزش های زندگیم است .

    شاید به همین دلیل بوده که چون خواستم عوامل غیر وارد این فضای حسی و دوستانه بودن ما نشه من از این راه تا کنون ،کسب درامد نکردم مطمئن باشید هم راهش بلد بودم هم به موقع وارد این فضا شدم اما اینقدر نگاه وسیعی تری در موردش داشتم هیچ وقت وسوسه نشدم که بخوام با حاشیه های فیک و درگیر کردن احساسات مخاطبم صفحه های مجازیم را رشد بدم به خودم گفتم اگر روزی قرار باشه این اتفاق از باب درآمد بیفته ، بهتره در بستر واقعی و درستش پیش بیاد نه تلاش برای دور زدن مخاطبم من مخالف کسب درامد نیستم اما نه به هر قیمتی

    یعنی دلم نخواست برای رسیدن به قسمت مادیات ماجرا شرف و وجدانم را زیر پا بگذارم ...

    اینقدر در این بستر محبت های بی دریغ و واقعی و فیدبک های عالی گرفتم که حسش قابل وصف نیست .

    میدونید برای دیده شدن و رقابت بلاگرها باهم دیگر ، باید به یک سری رفتارهای آلوده مشغول بود ، که این خلاف باور و ارزش های زندگیم بوده

    شما شاهد بودین هر وقت از عشق و لحظه های قشنگ زندگیم نوشتم سعی کردم اون لحظه های که بریدم ، کم اوردم ، دلگیر بودم ، شاکی بودم ، دیده نشدم ، توجه نشدم و خیلی از رویدادهایی که در زندگی همه ما رخ میده را هم بنویسم
    از بیرحمی ها ،تفاوت ها ، تناقض ها ، ناعدالتی ها از هر چیزی که دلتنگ شدم نوشتم
    از روزهای که بغض کردم و اشک ریختم
    هدفم انتقال انرژی منفی نبوده فقط میخواستم ، این روزها هم حتی اگر به دل تو مخاطب نشینه ، بگم این‌هم ورقی از زندگی این مریمی هست که داری دنبالش میکنی و همین مریم جز خودش و خدا روی هیچ کسی برای بلند کردنش بابت روزهایی که زمین میخوره چشم امید نداره

    با وجود تصور اشتباه و انتظارات غیر واقع بینانه بعضی از مردم از یک روانشناس ، از ناقص بودن نترسیدم چون همیشه انتخابم ، خود بودن واقعیم بوده و اتفاقاً یکی از تلاش هام ترمیم فرهنگ‌سازی از این قضاوت نادرست در مورد روانشناسان بوده

    اونهایی که همراه دائمی بودند میدونند هیچ وقت در مورد موقعیت اجتماعی و ظاهری زندگیم چیزی را بزرگ جلوه ندادم اگر کاستی بوده به راحتی گفتم ... از ساده بودن نگرانی نداشتم

    احترام و توجهی که قراره بر اساس مسائل ساختگی باشه آسیب جدی و عمیق به شخصیت میدونم و من اون احترام هرگز نمیخوام
    و برام مهم بوده که مخاطبم من را همین که هستم و پذیرش کردم بشناسه و انتخاب کنه ... من عطش مخاطب زیاد را از اول نداشتم از قضا بیشتر دنبال کیفیت بودم دلم میخواسته مخاطبانم کم و خاص ، ولی پردرک و شعور باشند .

    چیزی را نوشتم یا تصویرش را ارائه دادم که حتما واقعی بوده و میدونستم اثرش غیر مستقیم بر روی مخاطبم و زندگیش مثبت و تاثیرگذار هست
    همیشه دلم خواسته از جریان واقعی زندگیم حس خوب منتقل کنم .

    تا به امروز ، روزنوشت هام با جزییات نویسی ، نوشتار یک رویداد واقعی زندگیم بوده نه یک سکانس ساختگی و تو خالی بودن که فقط جذب مخاطب بیشتر داشته باشه

    امیدوارم ما با یاری و توکل به خدا در مسیر درست زندگی باشیم سعی نکنیم دیگران را فریب بدیم به نظرم اگر فعالیت مجازی میکنیم به جای حسرت گذاشتن در دل دیگران ، دلگرم کننده و حمایت گر باشیم اگر توانایی داریم تسهیل گیر باشیم ... موقعیت ها را به فرصت جهت سازندگی زندگی خودمون و دیگران تبدیل کنیم نه اینکه موجب تخریب و آسیب زندگی بقیه باشیم

    ما نسبت به مخاطب هامون مسئولیت اخلاقی بزرگی داریم اجازه نداریم آنها را بازی بدیم

    ما آدمها ، هرکدوم ، عضوی مهم از هستی هستیم که میتونیم سهم خودمون را با گزینه انتخاب یک انسان اخلاق مدار موثر و تاثیر گذار انتخاب کنیم و مطمئن باشید این تاثیر میتونه گاهی تا بینهایت تا حتی بعد از حیاتمون ادامه دار باشه... تلاش و انتخابی که با هیچ پولی قابل خریدن نیست و ارزشش مدوام و ماندگار خواهد بود ....نباید برای دریافت ها و توجه های کم ارزش انسانیت خودمون افول بدیم


    باید همیشه طوری رفتار کنیم که وقتی به درونمون رجوع کردیم بابت واقعی بودن و درستکاریمون احساس رضایت درونی داشته باشیم .







    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ ساعت 0:36 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • سه شب پیش ، یعنی بامداد پنج شنبه ساعت دو و نیم باربد به سلامتی از اردو استانبولش به خونه رسید
    تا درب خونه را به روش باز کردم ... بعد سلام و بوس و بغل فوری گفت مامی خیلی خیلی خوش گذشت . پنج ماه دیگه قراره اردو به شهر ازمیر بگذارند از الان بهشون گفتم من حتما هستم .

    بهش گفتم خیلی خوشحالم از حس خوب سفرت ...

    تا رسید همه لوازمش را کامل خالی کرد و هر کدوم سر جای خودش گذاشت .. درنهایت کوله خالی سفرش داخل کیسه گذاشت که خاک روش نشینه
    شاید بگید اخه این همه ساعت توی اتوبوس بوده بعد ساعت دو و نیم ، سه ، نیمه شب میخوابید فردا جمع میکرد ...اینقدر عادی و روان این کار را میکرد که اصلا حتی پیشنهاد هم نداد بگذارم برای فردا جمع و جور کنم .
    ( قطعاً چون خودم خیلی این مدلی و مقیدم و اون هم قاعدتاً یاد گرفته ، از بیرون یا جایی برسم هر چقدر هم خسته باشم بعد از دست شستن هر چیزی سر جای خودش قرار میگیره ... بعد به کارهای دیگه و تلفن هام میرسم .. این مدلی نه خونه شلخته میشه نه نظم زندگی کلافش از دست آدم درمیاد و همچین کارها روی هم تلنبار نمیشه ) حالا خسته ام و این بهانه ها را نداریم چون میدونم توجه نکردن به این مسئله استارت آشفتگی خونه را رقم خواهد زد و دردسر و زحمت های بعدیش بیشتر خواهد ...

    قرار شد روایت های سفرش را فردا که پدرش از سر کار برمیگرده از طریق اسکایپ‌تصویری همزمان برامون تعریف کنه ... ( که فرداش با جزییات روزهای سفرش تعریف کرده ..که تصمیم دارم پست بعدی در موردش بنویسم )

    خلاصه نیمه شب بعد چیدن‌ وسایلاش شام درخواست کرد

    گفتم وا این ساعت شام کجا بود ؟دیگه من فکر کردم حتما این موقع میرسی شامتون را رستوران میخورید

    گفت هل و هوله خوردم وقتی رستوران ایستاد غذاهاش جذبم نکرد .
    گفتم خوب من الان پنیر یا نیمرو میتونم بهت بدم
    گفت نه نمیخوام
    گفتم بامیه هم خریدم میتونم با یه چای درست کنم بخوری
    گفت : نه دیگه میخوابم

    بعد پرسید فردا پنج شنبه مدرسه برم ؟
    گفتم : تصمیمش با خودت هست به هرحال الان خسته از سفر رسیدی صبح خودت توانت ببین تصمیم بگیر ( که صبح دید آمادگی رفتن به مدرسه را نداره )

    صبح که برای هر دومون یه موکا درست کردم بخوریم
    گفت حالا از سفرم بابا تماس بگیره تعریف میکنم اما
    شاید من بین بچه ها تنها کسی بودم که از استانبول خوشم آمد ، همه شلوغی استانبول را دوست نداشتند
    ارشیا هم که بچه ساری هست و چند سال کیش زندگی کرده استانبول پسندش نبود ،بقیه هم همین طور
    ولی من از امکانات زیادش و بدو بدوهای آدم هاش خوشم آمد
    توی استانبول که بودم خیلی زیاد یهو دلم برای بابا تنگ شد ( یه بغضی سنگینی تو چهره اش و گلوش بود )
    چون باربد دومین بارش بود به استانبول سفر میکرد بار اول وقتی پدرش در استانبول ماموریت بود حد و فاصله یکی از جلسات شیمی درمانی هام که انجام دادم با شیمی درمانی بعدی من و باربد رفتیم و حدود دوهفته ای به پدرش سر زدیم احتمالا اونجا این احساس براش زنده شده و بیشتر دلتنگی در مورد پدرش تجربه کرده بود ...

    وقتی که با پدرش آمد حرف زدیم از دور بهش اشاره کردم به بابا احساس دلتنگی که برام تعریف کردی رل بگو .
    که باربد به پدرش ابراز کرد
    ( از اینکه من همیشه اصرار دارم این ابراز هیجانات گفته و بیان بشه برای هر دو طرف تاثیرات مثبت داره و رابطه را گرم و اصیل تر میکنه
    همین که ما باید بدونیم بدون خجالت از دوست داشتن هامون همیشه بگیم تا برای بچه ها عادت بشه در زندگی آینده این توجهات کلامی جز بایدهای احساسی روابطشون باشه
    و ابراز شیوه هیجانات به صورت مناسب تاثیرات مثبت روانی برای شخصی که تجربه داشته را در برخواهد داشت .)

    وقتی باربد اردو بود ، الهه یه خانمی که ساکن آنتالیاست و یه پسر چهارده ساله داره و همیشه بنده خدا استرس زیاد بابت سلامتی و مراقبت بچش داره
    گاهی از من بابت ، لیسه( دبیرستان ) باربد سوالاتی برای آینده پسرش میپرسه
    تماس و سوال داشت . بعد حال باربد پرسید گفتم اردو استانبول رفته
    با یه اضطرابی گفت یعنی به اجبار بچه را بردند ؟
    گفتم نه الهه جان کاملا اختیاری بوده کما اینکه من و همسرم بیشتر تاکید و اصرار داشتیم باربد بره
    بعد گفت اره خیلی خوبه کاش من هم پسرم بزرگ بشه این اضطرابهام کم بشه
    گفتم ان اشاالله خیر پیش بیاد

    میدونید دوستان من به شدت، مخالف این مدل شیوه مراقبت و توجه در فرزند آوری هستم و میدونم چقدر این مراقبت های اضافه کاری میتونه اثرات منفی در کل زندگی یه ادم بگذاره

    برای من هم هر تجربه پر ریسک برای باربد نگرانی داره ولی به اسم مراقبت بخوام مانع زندگی کردنش و استقلالش بشم قطعا به یه جای دیگه اش آسیب خواهم زد

    البته تاکید کنم من اینجا تجربه و نگاه شخصی خودم را مینویسم به کسی پیشنهاد نمیدم مدل من رفتار کنه

    میدونید چرا ؟

    چون ادمهای این مدلی اگر خودشون تو موقعیت این تجربه قرار بدهند ، کوچترین اتفاق این وسط بیفته کل صورت مسئله را پاک میکنند و میگن تقصیر فلانی بود ما را تشویق به این کار کرد
    ما داشتیم تو حفاظ آهنی خودمون زندگی میکردم یهو فلانی گفت بیرون هم یه نگاه بندازین، خوش میگذره
    که سنگ از آسمون امد تو سرمون خورد
    اگر این حرف نزده بود ما سنگ‌ سرمون نمیخورد ...
    چون ادمی که شیوه مراقبت و برخوردش برای خودش و خانواده اش منطقی نباشه طبیعتاً در مقابل رویدادها و حوادث هم نتیجه گیری و توضیح منطقی نخواهد داشت

    من چون خودم اصولاً ادم مسئولی هستم در برابر تمام انتخابهام و شیوه های که در پیش میگیرم اگر شکست یا مشکلی را تجربه کنم و تمام اون مسیرها به پیشنهاد و تجربه بقیه باشد هرگز با پاک کردن صورت مسئله نمیگم نقصیر فلانی بود که این را گفت .
    و سعی میکنم از اصل ماجرا فرار نکنم که حداقل درک کنم اشکال کارم کجا بوده یه چیز بالاخره ازش یاد بگیرم .

    باربد میگفت مامی شاید باور نکنی بعضی از بچه ها برای اولین بار بود حتی از خود آنتالیا خارج شده بودند و میگفتند حتی تجربه سفر با خانواده را هم نداشتند.
    و همه چیز تنهایی این سفر براشون جالب بود ولی من به هرحال دو بار اردوی مشهد رفتم اینجا سه ماه و خورده ایی تنها زندگی کردم
    گفتم اوت اوت😎💓 ( به ترکی یعنی بله بله )

    قبلا این مطلب گفتم یه قسمت از تجربه های مدیریتی ما با باربد در بحث مالی این بوده که باربد
    در چند ماه اخیر با مشورت ما یه مبلغی را به عنوان هزینه هاش به صورت ثابت از ما میگیره و در این تعهد
    که بین ما بوده قرار شده عمده هزینه های خودش را از این مبلغ تامین و مدیریت کنه حتی پنجاه درصد خرید پوشاکش در همین پول ماهیانه است
    حالا هزینه های سنگین مثل همین خرید گوشی و هزینه سفر اردوش یا هزینه های این مدلی با ما خواهد بود
    هدف این بوده که اون اول مدیریت مالی را بهتر یاد بگیره دوم مستقل باشه و برای تمام نیازهاش مجبور نشه سراغ ما بیاد و خیلی دلایل خوب دیگه

    خب از آنجایی که وقتی یه تعهدی در خانواده میشه
    درست ادم نمیخواد خط کشی و حساب گری باشه ولی چون موضوع و هدف آموزش هست قاطعیت نیازه
    و نمیشه احساسی در تمام جوانبش رفتار کرد .
    مثلا من غیر مستقیم مثل دعوت کردن یا خریدهای غیر اجباری و دلخواهی گاهی براش انجام میدم ولی روی اصل ماجرا که فراموش نشه پایبندم

    از سفر که برگشت یه جاکلیدی وچندتا چیز کوچیک دیگه برای خودش خریده بود ... واقعا مجموع مبلغش زیاد هم نمیشد
    اما وقتی خواست کارت بانکیم تحویل بده و هزینه های انجام شده را از وعده های غذایی _ هله وهوله _ هر روز استارباکس را آباد فرمود بود و هزینه های کشتی و موزه را بهم گفت همه را گفتم بسیار عالی نوش جانت همه اینها با من بود

    ولی فکر میکنم طبق تعهدی که با هم بابت هزینه های که باهم داشتم این خورد ریزهای خرید گرچه مبلغ زیادی نیست ، اگر موافق باشی ، با منبع مالی خودت حساب و کتاب بشه
    گفت من فکر میکردم جز سفرم است ولی اگر نظر شما اینه موافقم
    گفتم قابل شما را که نداره من فکر میکنم منطقی است که اینطور باشه .که هزینه اش خودش حساب کرو

    میخوام بگم هرچیز در جای خود باید انجام بشه

    و نکته دیگه از این تجربه اینه که بهش تفهیم شده که یه وقت هزینه های که انجام میدی و پولش به ما برمیگردونی این به این معنی نیست که تو داری به ما پول میدی در واقع این همون پول ماست در اختیار شماست .... یهو جو برش نداره فکر کنه خرج و برجمون میده 😬

    نکته ای که اینجا است باز تاکید کنم بابت اختیارات و پول بیشتر به بچه هاتون برای همه یک جور نمیشه نسخه پیچید گاهی داشتن پول زیاد در دست بچه ها مخصوصا پسر بچه ها ممکنه اونها را وسوسه و وارد شدن به کارهای خطرناک کنه چون باید ظرفیت و بستر مناسب باشه بعد اختیار داده بشه من این فضا را برای بچه خودم با توجه به شناختی که ازش دیدم مناسب دونستم ولی برای هر بچه ای این اختیار زیاد مالی مناسب نیست... هر کس نسخه منحصر به فرد خودش از لحاظ شرایط شخصیتی و موقعیتی داره

    مورد بعدی چون قرار توی تمام این تجربه ها بچه ها یه چیزهای یاد بگیرند و ادمها از نصحیت شدن متنفرند ،خود این فرصت ها بهترین موقعیت برای یاد گیری این مسئله هاست .

    وقتی باربد خواست اردو بره من علاوه بر هزینه کافی که در کارت براش گذاشته بودم بهش پیشاپیش پنجاه درصد پول تو جیبی ماه ژانویه اش نقدی بهش دادم با خودم گفتم شاید ، شاید دلش بخواد برای کسی یا دوستی ، کادو و هزینه ایی از منبع شخصیش انجام بده برای همین از باقی مانده پول تو جیبی این ماهش من خیلی اطلاع نداشتم
    پس پنجاه درصد پول ماهیانه ژانویه را پیشاپیش بهش دادم

    وقتی از سفر امد هیچ انتظاری نبود میگم که هدف یادگیری و آموزش اداب ارتباطی است
    خلاصه سوغاتی خاصی از اونجا با خودش نیاورده بود
    معمولا بچه ایی هست که این مسائل را بهش یاد دادم و از بچگی توجه میکرد

    غیر مستقیم گفتم فکر کنم موقعیتت مناسب نبوده برای دایی محمد یه هدیه تهیه کنی ( به خودم اشاره ایی نکرم از دایی محمد اسم بردم )

    گفت نه اصلا موقعیت نبوده من حتی خود شما که در فکرم بود حتما یه چیز برات بخرم امکانش نبود چون ما مرکز خرید نرفتیم حالا چه برسه به دایی محمد
    گفتم تصمیم تو است شکلات تخته ایی بزرگ میخوای از همین جا بگیرم به دایی بدیم ؟

    گفت نه مامی من موافق نیستم باز خودت میدونی
    من تو همین خاک بودم دو روز مسافرت هم بیشتر نرفتم اگر کشور دیگری رفته بودم حتما بالاخره تهیه میگردم اما الان خوشم نمیاد بخوام تو هر شرایطی اینقدر خودم درگیر این مدل کارها کنم

    گفتم موافقم منطقت درسته یه پیشنهاد بود چون تصمیمش هم با خودت بود پس موافق نیستی حرفی ندارم.

    من پیام خودم از این بحث فکر میکنم بهش دادم توی ارتباط با فرزندان قراره یه چیزی را یاد بدیم نه کنترل و اجبار کنیم از ترس اینکه بقیه الان در مورد ما چی فکر میکنند و ما اجازه نداریم بدون اجازه اونها حرکتی بزنیم مثلا نن برم شکلات به اسم باربد بخرم به محمد بدم ... نه نه نه خیلی اشتباهه

    یه بار میخواستم پول تو جیبی باربد از عابر بانک بگیرم رفتم خونه به باربد بدم محمد گفت چه خبره ؟ اینقدرش بهش بده تمام شد بیاد بقیه اش ازت بگیره ممکنه گمش کنه ؟
    گفتم همون گم کردن و نکردن و باز جزیی از این اختیارات و تجربهاش هست . این بچه بزرگی است هی بخواد بیاد پنجاه لیر ، پنجاه لیر از من بگیره که دیگه اسمش نشد مدیریت مالی یعنی من پولی که میدم نظارت دورا دور میکنم اما کنترل و دستوری رفتار نخواهم کرد اون جای خودش باید رفتار کنه نه دلخواه و درست تشخیص دادن من اصلا بیشتر غلط رفتار کردن هم جزیی از این موارد تجربه هاش خواهد بود

    باربد وقتی خواست بره اردو قبلش بهش گفتم مامان من چون دلم نمیخواد با تماس هام مزاحم تو بشم ، خودت به من ازحالت و وضعیتت هر وقت مایل بودی اطلاع بده
    خلاصه حتی یک بار هم زنگ نزدم
    وقتی پیام میداد کوتاه جواب پاسخ میدادم
    باربد خیلی مدل پیامکی و ارتباط تلفنی نیسا
    خودش شب و صبح دوبار تصویری در روز تماس میگرفت حواسم بود که حریم خصوصیش را مراقب باشم که صبحت ها‌مون معذبش نکنه

    چون میدونم گاهی ما والدین تماس هامون از روی توجه و مراقبت است اما معمولا بچه ها تو این سن حس خوبی جلوی دوستانشون از تکرر تماس والدین ندارند

    چون حسن نمیتونست باهاش تماس بگیره من خبرها را بهش میدادم بعد حسن یه سری سوالها میپرسید
    میگفتم حسن جان من این سوالها که را ازش پیگیر نمیشم عزیزم
    باوجود که بیشتر از تو اخلاق کنجکاوی را دارم اما خودم کامل کنترل میکنم ملاحظه اش کنم بعد حسن هم میگفت راست میگی بهتره نپرسی

    اما مثلا عکس یا فیلم میفرستاد غیر مستقیم تشویقش میکردم به ارسال عکس و فیلم نمیگفتم برام بفرست
    میگفتم وای چه جالب حس خوبی میگیرم از دیدن این عکس و فیلم ها ،انگار من را هم، با خودت به سفر بردی دوبار دوبار نگاهشون میکنم ( سری داستانهای مادر فریبکار😂🤥👺)

    باربد وقتی آمد گفتم باربد جان مامان عدم تماس من با تو به علت ملاحظه تو بود به خودم راستش میبود دلم میخواست روزی ده بار تماس بگیرم
    گ فکر نکنی بی توجهی کردم
    گفت نه من درک میکنم دقیقا شما با این کارت به من بیشتر توجه و اهمیت دادی
    چون مادر و پدر های بچه ها زیاد تماس میگرفتند میدیدم کلافه میشدن و اعتراض میکردند
    گفتم پس خوشحالم از اینکه قصد من را به طور صحیح درک کردی 😘

    پست بعدی ادامه تجربه سفر باربد که برای من و پدرش تعریف کرده مینویسم ..چون داخلش نکته و نکات قابل توجه داره ....

    شروع سال نو میلادی را تبریک میگم امیدوارم سال زیبایی برای همه ، در جهانی از صلح و آرامش باشه 💕💕🌹🌹🌹🌹🌲




    نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۴۰۱ ساعت 20:15 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیشب با شنیدن خبر در گذشت زن عمو بزرگه ی حسن ، بهانه ای شد که امروز، مجدد مثل اتفاقات مشابه ذهنم روی آغاز و پایان زندگی ، فاصله مرگ و زندگی ، معنای زندگی ، هستی و نیستی و تلاشها برای بقا و خوشبختی و... به تعمق فرو بره

    این اینکه ما میام تو این دنیا هر کدوم قصه و شرایط منحصر به فرد خودمودن داریم
    بسته به تلاش و شرایط مکانی و زمانی برای خودمون شرایطی را رقم میزنیم ، بعضی اتفاقات بسته به انتخابهامونه ، برخی دیگر پیشامدهایی است که در کنترل ما خارجه و در نهایت اتفاقاتی از شادی و غم زندگی ما را مثل یک پازل میسازه و حتما یه روز خواهد آمد که دار و ندارمون باید در این دنیا بگذاریم و باید بریم .

    پایان صحبتهامون با حسن بود که ، حسن گفت راستی در اینستا متوجه شدم پسر عموم اطلاع رسانی کرده زن عمو بزرگه ( مادرش به رحمت خدا رفته )

    خبر درگذشتش بین، یاد اوری و فراموشی مطرح شد
    با خودم فکر کردم اینقدر مردم درگیر مشغله ها و مشکلات زندگی هستند و روابط خانوادگی به فاصله و رسمیت افتاده که شاید این اتفاق برای ما هم بیفته و رفتنمون از این دنیا یه خبر خیلی معمولی و گذرا باشه
    بعد ما هنوز درگیر و نگران این هستم که بقیه دارند در مورد زندگی هامون چه فکر میکنند و بابت شکست هامون در هراسیم به بقیه چه جوابی بدیم

    زن عمو در عروسی ما شرکت کرده بود وقتی اوایل عروسیم به تهران امدم طبق احساس مسئولیت و لذتی که از معاشرت داشتم به فامیل های که در تهران بودند سر میزدم بعد کم کم متوجه شدم این معاشرتها خیلی وقته که در خانواده سال به سال انجام نمیشه و شاید مدل رفت و آمد من که تازه واردم یه مقدار ناهماهنگ نباشه
    روابط که سالها تو یه خانواده سرد شده را تو به تنهایی نمیتونی وقتی وارد یه خانواده میشی گرمش کنی .

    به مرور یکی دو سال بعد، معاشرت من هم مدل خودشون شد .

    من از زنمو خاطره تلخ و بدی ندارم در آن چند بار دیدارهامون فقط لبخند و مهربانی ازش به یادم مونده

    یه سرهمی برای به دنیا آمدن باربد میگفت گرفته در دوران نوپای باربد هر وقت ما را جایی میدید میگفت منتظرم یه موقعیت فراهم بشه کادوی باربد بیارم ...و این اتفاق هیچ زمانی نیفتاد .

    الهه مامان هستی، عروس، دختر زن عمو میشه ، چون هستی و باربد در فاصله چند ماه متولد شدند گاهی موضوع این سرهمی بساط شیطنت و شوخی های من و الهه بود ( زن عمو حلال کن ) +۲

    باربد امروز صبح رفته بود امتحان آزمایشی و شبیه سازی یوس بده دوتا مراجع داشتم وقتی مشاوره هام تمام شد برای ناهار یه آش گذاشتم و بعد برای خودم یه کافه موکا درست کردم تو سکوت خونه رفتم تو قصه زنمو بر اساس اطلاعاتی که ازش داشتم

    زن عمو میانگین طول عمر طبیعی را هم رد کرده علاوه بر نوه ، نتیجه هاش را هم دید
    سطح زندگی متوسط رو به بالا داشتند عمو کارمند عالی رتبه شرکت نفت بود و سالها بود که در تهران زندگی میکردند وقتی من بیست سال پیش عروس این خانواده شدم چند سال بود عمو بر اثر کانسر پروستات، فوت شده بود و دو سالی بود که متاسفانه یکی از پسر های زن عمو به قتل رسیده بود و هیچ وقت هم نتونستند به طور دقیق قاتل و علت قتل را پیدا کنند

    زن عمو یه زن زیبا بود که در سن خیلی پایین ازدواج کرده بود و فکر میکنم شش فرزند به دنیا آورده بود ...

    و جهت استقلال زندگیش تا زمانی که میتونست چون کاملا سر پا بود به تنهایی زندکی کرد و این اواخر در منزل شخصیش پرستار داشت

    به الهه صبح پیام تسلیت دادم و جهت همدلی پیگیر شدم .

    الهه برام نوشت :

    سلام عزیزم
    خوبم.ممنونم
    خدارفتگانتونو رحمت کنه
    آره عزیزم.۲۸ ام دوشنبه ۲صبح فوت شد
    ۳هفته قبل سرماخورد
    خیلی بیحال بود.دیگه بدنش رو نیومد.
    فقط سوپ و آبکی میخورد.جون نداشت
    یکشنبه از ظهر خیلی بیحال شد. دایی بهش سرم زد
    تا شب یکم سوپ خورد.و رفت توی تخت.
    ساعت۲ تو خواب مرد.
    پرستارش زنگ زد که رفتم سرش زدم
    نفس نمیکشه
    خیلی گناهی بود.
    روح مهربونش در آرامش باشه انشالله🖤🖤❤️😔😔

    سه شنبه صبح خاکسپاری.تهران بهشت زهرا بود.

    🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹


    با خودم به فلسفه زندگی فکر میکنم و از اینکه چرا اینقدر برای اتفاقات و داشته های ناپایدارش میجنگیم و بعضی از افراد گاهی ارزش های انسانی را به طرز بی رحمانه ایی زیر پاهاشون میگذارند .... برای این دنیایی که همه را یک روز حتما و قطعاً باید بگذاریم و بریم .

    ایرانی ها به جای زندگی همش درگیر تلاطم و ناامنی اقتصادی هستند از هر پنج تا پیج اینستاگرام یکی از پیج ها تحلیل گر اقتصادی شده که هی هشدار گرونی طلا و سکه ،ارز، مسکن و ماشین و بورس میدن ...

    مردم هی از این بازار به اون بازار در تکاپو هستند بلکه سرمایه اشون ازدست نره و شاید این وسط شانش بیارند یه مقدار سود کنند ...

    من نمیفهمم اگر همش تو فکر سرمایه گذاری در جاهایی پرت هستیم که بیست سال دیگه ده برابر هیچ صد برابر بشه با پیری و تحلیل جسمانیمون چطوری میخوایم ازش لذت ببریم ؟
    یعنی واقعا ، خیلی پوزش میخوام ما عبد و خدمتگزار وارثامون هستیم که این مدل زندگی را انتخاب میکنیم ؟

    برای من بیشتر این انتخاب ، یک جور احساس حقارت هست انگار به معنای واقعی خودم لیاقت زندگی شایسته و مصرف چیزی که زحمت کشیدم ندارم .

    به زندگی زن عمو فکر میکنم گرچه عمر طولانی داشت، مادری کرد ، عروس و داماد شدن بچه هاش دید
    اصطلاحاً دردمند ، ولی ناکام از این دنیا نرفت

    هم خوشی زندگی را دید هم درد و اندوه زندگی را چشید .
    مریض داری همسرش را کرد و در نهایت از دستش داد

    سوگ و داغ ناتوان کننده فرزندش تجربه کرد .

    و در نهایت به تنهایی زندگی کرد تا که فروغ زندگیش خاموش شد ....

    دائما ،شاهد این قسمت تکراری و تلخ در باب درگذشتگان هستم که وقتی میمرند تازه عزیز و مظلوم میشوند

    وقتی پیام الهه را دیدم نوشته بود خیلی گناهی داشت و روح مهربونش در آرامش باشه

    یادم افتاد وقتی زنده بود دائم پشتش غر میزد و شاکی بود ، اداش درمیاورد در دسترش قرار نمیگرفت که بخواد به خودش و شوهرش که نوه زن عمو بود یک دفعه کاری بهشون بگه... هی میگفت به ماچه مربوطه ، به بقیه بگه

    یهو روحش مهربون شد.و گناه داشت

    واقعا معلومه ،با خودمون چند چند هستیم ؟

    بگذریم از این باب قبلا زیاد گفتم ....

    واقعیت زندگی هر وقت من در عمقش رفتم چیزی جز همین روزمره ها ، تکرارها و شادی و غم ها چیز دیگری نبوده ... ولی همش ما فکر میکنیم باید بالاخره در این زندگی روزی برای ما فرا برسه که ما به اوج بی دردی و خوشبختی که میگند را تجربه کنیم و چون عمر میگذره و ما به اون نقطه از تفکر ایده الی خودمون نمیرسیم ،هر چه بیشتر با ناکامی و پوچی روبه رو میشیم ...و احساس میکنیم ما از این زندگی کام و شانس نداشتیم

    هردست اوردی که در مسیر زندگی ما پیش میاد ( مثل دانشگاه ، کار ، ازدواج ، بچه دار شدن ، خرید خونه و ماشین و.... ) قبلش مثل یک رویا و آرزوهه روزهای اولش به شدت جذابه و به مرور اون دست اورد در توالی زندگی عادی و روزمره میشه ... و ما باز درگیر کسب یه رویای تازه و دست اورد دیگه هستیم .

    دست اوردها کم اهمیت نیست اما همه زندگی و تمام خوشبختی نیست شادیش زودگذره آنچه ما باید داشته باشیم نشاط درونی از باب ارزشهای والاتر زندگی است نه چیزهایی که ما صاحب دائمی اون هرگز نخواهیم بود.

    به نظرم هر چند وقت یک بار تلنگرهامون را باید به خودمون آپدیت کنیم ....زندگی همین لحظه ای هست داخلش هستیم با تمام کمبودها و فقدان هاش

    مثلا من الان بدون حسن با ، باربد داریم یه زندگی را در کشور دیگه به خاطر دلایل شخصی و اهدافمون تجربه میکنیم خب تجربه های سختش و مسئولیتش زیاده هستش باید به جای اینکه هی بچسبم به بخش سختی هاش و مشکلاتش، لابه لاش هم کمی زندگی کنم ...

    به جای اینکه همش ذهنم درگیر نتیجه آنچه که هدفم است باشه یه مقدار هم به لحظه های تکرار نشدنیش دلخوش باشم


    یه وقتها که داریم من و باربد از خرید های خونه برمیگردیم باربد اونجاهایی که عجله میکنه یا نق نق میکنه
    بهش میگم باربد من هم از این همه کار و مسئولیت خسته هستم ،خستگی تو را هم درک میکنم اما میدونی پسرم هر وقت توی همین راه با حمل بارهامون برمیگردم عمیق به عبور دونفرمون نگاه میکنم بغضم میگیره و دلم برای همین لحظه تنگ میشه


    چون میدونم این لحظه های دو نفرمون فقط برای این روزهاست و تو به هر حال چند وقت دیگه باید پی زندگی مستقل خودت بری ...
    بیا با هم کلی از این با هم بودنه خوشحال بشیم ، رنج هاش هم شیرین هست
    بعد باربد هم میگه موافقم
    یه وقتها اون، یه وقتها من ، همون لحظه همدیگر دعوت میکنیم ،خریدهام را خونه میگذاریم بعد با هم میریم یه بستنی مغز دار شکلاتی از فروشگاه میگیرم با لذت میخوریم دوباره به خونه برمیگردیم


    بعد به باربد میگم مامان ،من به خودم میگم ، ولی بلند میگم تو هم بشنونی قشنگی زندگی همین خوشی های ساده است ... چیز عجیب و خاصی قرار نیست اتفاق بیفته که ما احساس کنیم به اوج شادی رسیدم ....

    ( تاکید میکنم ، من این نگاه و توجهات را دارم اما گاهی حتی برای خودم پیش میاد که حس زندگی در وجودم کمرنگ میشه و حوصله هیچ مدله اش ندارم بلکه با فرصت دادن به خودم و اجازه دادن به بروز احساسم و تلاش باربد برای ساختن یک حال خوب من ، دوباره خودم ریکاوری میکنم و بعد دانسته هام و حقیقت را با خودم مرور میکنم تا بتونم با انرژی بهتری از درک و پذیرش واقعیت های ،زندگی ادامه بدم )

    نگاه اروین یالوم به فلسفه زندگی خیلی دوست دارم و مرتب کتابهاش را مطالعه میکنم
    یالوم یه روانپزشک امریکایی و درمانگر اگزیستانسیال ( هستی گرا ) هستش که نگاه خیلی عمیق و پر درکی به مرگ و زندگی داره .... چند برش از گفته هاش را اینجا به اشتراک میگذارم که بخونید
    امیدوارم زندگیتون کیفیت خوبی از معنای زندگی داخلش به جریان باشه

    🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

    به آینه خیره شدم و چهره‌ی انسانی رو دیدم آسیب‌پذیر، زنده، محبوب و فانی. این بار جوش‌های صورتم رو وارسی نکردم. چتری‌هام رو صاف نکردم و هیچ توجهی به ظاهرم نکردم. به چشمانی خیره شدم که مستقیم به من می‌نگریست و با خودم گفتم آه، دوست‌داشتنیِ بی‌پناه، طفلک بیچاره، فکر می‌کنم این نخستین باری بود که به چهره‌ی خودم به اون شکل نگاه کرده‌بودم-کامل...

    👤اروین یالوم
    📘انسان موجودی یکروزه

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    آزاد باشیم،
    اجازه ندهیم چیزهای پیش پا افتاده
    و اینکه چه کسی از من خوشش می‌آید
    و خوشش نمی‌آید،
    جوهر هستی‌‌مان را ببلعد.

    👤اروین د یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    معمولا خداحافظی با الفاظی همراه است که تداوم واقعه را انکار میکنند.
    مردم می گویند: به امید دیدار دوباره!
    به سرعت برای تجدید دیدار نقشه میکشند، در حالیکه سریعتر از آن، قصد خود را فراموش میکنند.
    من مانند آنها نیستم.
    من حقیقت را ترجیح میدهم و حقیقت این است که به احتمال قریب به یقین ما دوباره همدیگر را نخواهیم دید ...

    📓 #وقتی_نیچه_گریست
    ✍🏻 #اروین_د_یالوم

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    تا زمانی که زنده هستی، زندگی کن
    اگر زندگی را در حد کمال درک کنی، وحشت مرگ از بین میرود. اگر کسی در زمان مناسب زندگی نکند، در زمان مناسب هم نمیمیرد!

    📙 #وقتی_نیچه_گریست
    ✍🏻 #اروین_د_یالوم

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‌کند می‌ترسد.
    ما می‌کوشیم زندگی را دونفری تجربه کنیم،
    ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم.
    کسی قادر نیست با ما یا به ‌جای ما بمیرد.

    👤اروین د. یالوم
    📚مامان و معنی زندگی

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    زندگی در اکنون جاری ست..

    هستی را نمی توان به تعویق انداخت. بسیاری از بیماران سرطانی گزارش می کنند که زندگی شان در زمان حال پربارتر شده است.
    دیگر زندگی کردن را به زمان آینده موکول نمی کنند. دریافته اند که زندگی تنها در اکنون جریان دارد، در واقع نمی توان اکنون را طولانی تر کرد ... همیشه با شماست.
    حتی در لحظه ای که انسان به گذشته خود می نگرد - حتی در آخرین لحظه زندگی - هنوز زنده است و زنده بودن را تجربه می کند. زمان جاودانی اکنون است نه آینده.

    اروین دیوید یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    ترس از مرگ مساوی است با ،زندگی نازیسته و مرگ تنها قادر است زندگی نازیسته ما را از ما بستاند ولی قادر نیست زندگی زیسته ما را از ما بگیرد.

    آروین د یالوم🌺

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    اروین یالوم:‌ تنهایی بخشی از هستی است، باید با آن رو در رو شویم و راهی برای هضم آن بیابیم. ارتباط با دیگران مهم‌ترین منبع در دسترس ما برای کاستن از وحشت تنهایی است. هر یک از ما کشتی‌هایی تنها در دریایی تیره و تاریم. نورکشتی‌های دیگر را می‌بینیم، کشتی‌هایی که به آنها دسترسی نداریم ولی حضورشان و شرایط مشابهی که با ما دارند، آرامش زیادی به ما می‌بخشد. ما از تنهایی و درماندگی محض‌مان آگاهیم. ولی اگر بتوانیم سلول‌های بی‌روزنمان را بشکافیم، متوجه می‌شویم دیگرانی هم هستند که با وحشتی مشابه دست به گریبانند.

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    پدر بزرگ من👁👁
    یادم نمیاد چیز زیادی ازش یاد گرفته باشم جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه ش میذاشتیم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:
    "میبینی پسر"! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن."

    اروین_دی_یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    یکی از فرمول‌های شوپنهاور که خیلی به من کمک کرد، این ایده بود که شادی نسبی از سه منبع سرچشمه می‌گیره:

    آنچه هستی
    آنچه داری
    و آنچه در چشم مردم جلوه میکنی.

    شوپنهاور اصرار داره که ما باید فقط بر اولی(آنچه هستي) تمرکز کنیم.

    درباره گزينه دوم و سوم يعني بر داشته‌ها و بر وجهه‌مان در چشم ديگران نبايد سرمایه‌گذاری كنیم

    زيرا کنترلی بر آنها نداریم؛
    چرا كه از دست دادني هستند و از ما گرفته می‌شوند؛
    درست مثل پیری گریزناپذیر که زیبایی ما را می‌گیرد.

    در واقع، شوپنهاور معتقد است: "داشتن" معکوس می‌شود: "آنچه داریم، اغلب صاحبمان می‌شود."

    برگرفته از كتاب: درمان شوپنهاور
    اثر: اروین یالوم
    ─═इई 🍃🌸🍃ईइ═─

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    از بیشتر مراجعه کنندگانم می پرسم:
    دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟

    پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم:
    چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟
    چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟
    فورا پاسخ داد:
    «همه کارهایی که انجام نداده ام.»
    پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد:
    به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است.
    در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است:

    «زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.»
    و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»

    📖 خیره به خورشید نگریستن
    اثر اروین_یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋


    🏵🏵مقوله «اگزیستانسیال» شامل پنج مورد است:

    ۱ - درک اینکه گاهی زندگی بی‌انصاف و ستمگر است.
    ۲ - درک اینکه در نهایت از بعضی از رنجهای زندگی و از مرگ نمی‌توان گریخت.
    ۳ - درک اینکه هر قدر هم به دیگران نزدیک شوم، باز باید به‌تنهایی با زندگی مواجه شوم.
    ۴ - مواجهه با مسائل اساسی زندگی و مرگ تا بتوانم صادقانه‌تر زندگی کنم و کمتر خود را درگیر جزئیات کنم.
    ۵ - درک اینکه هر چقدر هم از دیگران راهنمایی و حمایت گرفته باشیم، در نهایت مسئولیت شیوه‌ی زندگی‌ام برعهده خودم است.

    اروین یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۴۰۱ ساعت 21:59 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []


  • با نیکو یکی از دوستان سه روز پیش حال و احوال میکردم گفت که امروز راندو داشته (یعنی مصاحبه برای درخواست سومین بار اقامتش در ترکیه داشته ) و باید منتظر نتیجه باشه ..

    بعد چند تا نکات که با هم در میون میگذاشتیم...
    گفت مریم من اصلا این چیزها را نمیدونم تو این سه سال یه آقاهی هست، بهش پول میدم برام قبلش کارهام انجام میده مدارکم کامل میکنه و من فقط روز مصاحبه میرم
    بعد چند مورد که از اینور و انور شنیده بود به من توصیه میکرد که حواسم به این مورد و آن مورد باشه

    بعد ، بهش گفتم نه نیکو اینطوری نیست الان قانون جدید اینجور میگه یا این مدرک که میگی برای اقامت اولی هاست برای اقامت دومی ها فلان مدرک لازمه و چیزهای مهم دیگری از قوانین بهش گفتم

    بعد نیکو گفت ایول تو اینها را چقدر خوب میدونی تازه اقامت اولت را گرفتی من بار سومه

    گفتم اخه من ، بدون اینکه یه کلمه زبان ترکی دانستن مو به مو کارهای اقامتم دست تنها خودم انجام دادم فقط با سرچ و تحقیق کردن از منابع تا حدی معتبر و توان قدرت تشخیص اینکه فکر میکردم کدوم اطلاعات میتونه منطقی به نظر بیاد تو این مسیر رفتم ...

    پوستم، یعنی به معنای واقعی کلمه کنده شد خیلی مشقت کشیدم اما خیلی چیزها یاد گرفتم چون واقعا از بابت هزینه کردن برام ممکن نبود بود کسی را مطمئن پیدا کنم‌ این کارها را انجام بده مخصوصا با این حجم کلاهبرداری هموطن های بی وجدان که سر بقیه اوردن ، نمیخواستم‌ با این تجربه تلخ مواجهه بشم

    الان هم اینجا کار اداری و مسئله ایی پیش می آید که نیاز به مراجعه داشته باشیم خودم و باربد میریم تازه الان به نسبت اوضاعمون خیلی خوبه تر شده ،چون باربد میتونه ترکی را نسبتاً خوب صحبت کنه ... اولش خیلی فشار روم بود

    وقتی به ترکیه آمدم ، اینجا برادرم بود آن زمان شرایط روحی مساعدی نداشت یه توقعاتی داشت که مثلا با هم یک جا زندگی کنیم من و همسرم موافق این مسئله بنا به دلایل خودمون نبودیم بهش گفتم من خونه ام سوا باشه ولی هوای تو را خواهم داشت .

    با وجود حمایت های زیادی که همیشه ازش میکردم و الان هم دارم بیشتر از قبل حمایت میکنم از تصمیم ما بسیار دلخور و ناراحت شد و در نتیجه کلاً هیچ همکاری در زمینه کارهای اقامت ، اجازه خونه و خیلی چیزهای دیگه با من نکرد کلا خودش کنار کشید ، و دقیقا خودش ان تایم یکی از دردسرهای تنشی من شد ‌
    میتونم بگم در یک موقعیت لجبازی و بی رحمانه از جانبش قرار گذاشتم

    حتی یک مدت زیاد رابطمون قطع بود تو آن تایم خیلی ازش رنجیدم ، اما بارها به خودم گفتم مریم تو فکر کن وارد این کشور شدی و اصلا برادری اینجا نبوده میخواستی کارهات بدی انجوری دنبال راه حل باش قرار نیست به آن تکیه کنی

    برادرم خودش هم وقتی من را از حمایت به دلیل اعتراضش رها کرد ابداً باورش نمیشد که از پس این ماجرا بربیام ... خدا را شکر با محدودیت های زیادی که داشتم و عدم توانایی زبان بر آمدم الان طوری شده که گاهی میاد یه سری اطلاعات درست و خبرها را از من و باربد پیگیر میشه.

    حتی این وسط برای ادامه کارهای اقامتم یه بنده خدایی با تعارفات کیلو کیلو و عشقم عشقم ، اعلام همراهی کرد و کلی وعده داد
    یه روز برای حساب بانکی باز کردن باهام آمد و گفت اصلا غصه نخور من تمام مراحل کنارت خواهم بود ولی فرداش که یه جای اداری خیلی خیلی مهم میخواستیم بریم یهو غروب پیام من تو گرما سرم درد میگیره و یه سری مشکلات شخصی دارم و کلاً نمیتونم برای انجام کارهات باهات بیام


    قشنگ مدل ادمهای ناامن که پشتت یهو مثل ریزش یه ساختمان خالی میکنند ...

    بهش گفتم همین امروز هم که امدی لطفت در حق من فراموش نشدنی است و اشکالی نداره ...

    بهش نگفتم اینهمه قول دادی گفتی میام پس چی شد؟

    یعنی تو گرمای اینجا را نمیدوستی یهو یادت آمد

    خلاصه فقط تشکر کردم

    و بعد از آن هر وقت دیدمش همون لبخندی و تحویلی گرفتم که همیشه میگرفتم و به جبران محبت همراه شدنش به بانک براش چند تا کار انجام دادم ... الان هم کاری داشته باشه بتونم انجام میدم ‌

    چون محبت کسی از نظرم ، هیچ وقت دور نمیمونه ، مگر اینکه اون ادم ظرفش سوراخ باشه هرچی توش بریزم برای یه کار که کرده ، هی راضی نشه دیگه مجبورم یه جا قیچیش کنم بگم برو به سلامت

    میدونم رفتار اون خانم بی ثبات و بدقولی بود ولی ما طلبکار ادمها نیستیم و این ادم فرد نزدیک و صمیمی من نیست و من میدونم درگیر مشکلات روانی هست .
    همیشه حس اینو داره که بقیه ازش سو استفاده میکنند در صورتی خودش بسترش فراهم میکنه من طوری رفتار کردم که بهش نشون بدم محبتش به من وظیفه نبوده

    الان چند ساله ، مخصوصا ،بعد از ، تجربه بیماریم واکنش های ادم های مختلف ، عکس العمل های هیجانیشون ، تعارفات کیلویی و دیدن فاصله زیاد عمل تا حرف ادمها .... همه جوره این زندگی را تا تهش دیدم چه در خانواده ،چه دوست و آشنا سعی کردم توقع و انتظار را در خودم نسبت به آدمها به حداقل برسونم و حتی میتونم بگم یه جاهایی به صفر رسوندم

    در نتیجه وقتی مشکل یا مسئله ایی در زندگی برام رخ میده به جای اینکه انرژیم مثل قدیم ها بگذارم روی ناراحتی از اینکه چرا فلانی کمک نکرد؟ ، نیاورد؟ ، نگفت ؟
    کاملا روی همت خودم بگذارم

    یعنی وقتی مشکلی برام پیش میاد به تنها گزینه ایی که فکر نمیکنم اینه که کسی به کمکم برسه


    همیشه میگم مریم فکر کن تو یه جزیره تنهایی و این مشکل پیش آمده و باید خودت به تنهایی حلش کنی ببین چه راه حل هایی پیش روت داری ؟

    با وجود اینکه این تفکر را برای خودم دارم، اما اگر کسی در اطرافم نیاز به همراهی و کمکی داشته باشه از دستم کاری بربیاد که در حد توانم باشه واقعا دریغ نمیکنم چون از گره باز کردن و همراهی کردن خودم بیشتر لذت میبرم
    و مطمئنم اگر جای ما در مشکل عوض میشد طرف مقابلم هرگز نوازش و همدلی من را به سمتم قادر نبود بده

    هر آدمی به میزانی در درونش قدرت سخاوت ، بذل و مهربانی داره و همه قرار نیست شبیه هم باشند

    من به شخصه اگر با کسی همراهی نکردم یعنی واقعا در توان و موقعیت فعلیم نبوده غیر از این، بی بهانه داوطلب میشم چون دلم میخواد تو این سفر کوتاه زندگیم موثر باشم .

    ((واقعا به این جمل زیاد معتقدم که میگن آرامشم مدیون انتظاری هستم که از کسی ندارم .))

    همیشه اینجا گفتم دایره ارتباطی افرادی که باهاشون ارتباط دارم به خاطر کارم ، فعالیت های مجازیم و غیره گسترده است ....
    با وجود درجه بندی شدنشون از لحاظ میزان صمیمت و شناخت ، که برای خودم مشخصه ، اما در ارتباط با مدیریت رابطه ، با یکایکشون ، توجه ، احترام متقابل و... همیشه مسئولانه رفتار کردم ..

    نمیگم پرفکت بودم اما اصولا بدون دلیل کسی را وقتی در رابطه هست و حتی برای من درجه دهم باشه بدون مشکل نادیده نمیگیرم دوست ندارم از بالا به پایین به دیگران نگاه کنم
    نه تنها پیام هاشون ، سوال هاشون و احوالپرسی هاشون را بی پاسخ نگذاشتم ، تازه اگر کاری داشتند که در توانم بوده ، براشون انجام بدم دریغی نکردم

    یه مدلی هستم معمولا از کسی زیاد درخواست نیاز و کمک نمیکنم . نمیگم این رفتارم خوبه، مدلم اینه تو این مورد معیارهای سرسختانه دارم ...

    یه سه الی چهار نفری ادمهای فوق ناب و اصیل در چرخه صمیمیتیم هستند که خوشبختانه تو این مدل معیارهای سرسختانه خودم چون اینها ادم حسابی و بلند طبع هستند وقتی ازشون همراهی یا محبتی به خواست خودشون ، به سمتم برسه بی دغدغه پذیراشون هستم چون مطمئنم اگر دنیا زیرو رو بشه اینها مدل منت گذاری ندارند چه بسا همیشه این حس مدام به من میدن که اگر کاری این وسط برای من انجام دادند دلی و جهت قدر شناسی است و چون واقعا محبتشون، مهرطلبانه و پردرسر نیست ، برای من از عسل شیرین تره و چقدر هم میچسبه در واقع ادم حسابی هستند میتونم بگم بسیار ادمهای امن ، دارای شخصیت رسش یافته اند

    یکی از این عزیزان چند وقت پیش از کانادا امد ایران یه دارو نیاز داشتم بهش گفتم برام اورد با وجود یه پسرکوچیک و مشغله های شخصی که در جریانش بودم داشت ، اما برام تهیه کرد
    پدرم رفتند ازش تحویل گرفتند که قرار برام ترکیه بیارند ... یعنی اگر غیر از این سه ، چهار نفر بودند اگر داروی حیاتی تر هم نیاز داشتم نمیگفتم من این مدلیم
    چون نظرم اینه خواست هات نباید به هرکسی بگی و رو بندازی باید خیلی شناخت از اون آدم داشته باشی که یه رفیق واقعی و بامرامی باشه چون عزتت ، از همه این چیزها مهمتره برای من نفس کشیدن و زندگی این ، همه نیست که به خاطرش دست به هر تقلایی بزنم

    تو این دایره ارتباطی ادمها یه سری افراد هستند از جانب خودشون خیلی فاز محبت و صمیمیت به من نشون میدن من را حتی گاهی با لفظ های عشقم ، خواهری ، نفس و ال و بل صدا میزنند و البته من آنها را با اسم کوچیک خودشون

    خیلی پر تکرار با تاکید زیاد به طور مداوم وقتی به من لینک میشن همشون میگند مدیونی اگر کاری داشتی به ما نگی یا روی ما حساب نکنی ، من همیشه فقط تشکر کردم و درخواستی تا الان نداشتم

    یه هماهنگی ، یه همکاری برای حدود چند روز آینده لازم داشتم
    هشت نفر از این افرادی که همیشه من را قسم میدادن که کاری داشتم بهشون بگم را لیست کردم که با شناختی که داشتم‌ میدونستم اینها میتونند و شرایطش دارند در این مورد با من همراه بشند

    با وجود که از قبل باشناختم نتیجه را میدونستم گفتم بگذار با شواهد محکم نتیجه امتحانشون برای خودم داشته باشم

    این افراد کسانی بودند که به همشون به سهم خودم محبت و توجه داشتم حتی مدل درخواستی که ازشون داشتم در وسعت بزرگتر برای یکی دو نفرشون وقتی از من قبلاً خواستند ، بدون درنگ‌ انجام دادم

    خلاصه به خودم گفتم مریم اینها را یه امتحان بزن ولی قانون اینکه طلبکار نیستی و ته ماجرا مشکلت برای خودت هست را فراموش نکن هر جور هست باید خودت براش کاری بکنی ...

    از این لیست هشت نفره ، به چهار نفرشون گفتم و عین چهار نفر با دلیل و توجیهات خودشون با عذر خواهی چند ساعت بعد پیام دادند نمیتونند همراهی کنند
    من ترجیح دادم دیگه سراغ نفر پنجم لیست نرم وقتی بدون امتحان عیان هست دیگه چه کاریه ادامه دادن

    صحبتم اینه مگه ما مجبوریم هی بخوایم به دیگران اعلام توجه و حمایت های دروغین بدیم وقتی نمیتونیم ، در توانمون نیست دلش نداریم . باور کنید اگر نگیم محترم تر و دوست داشتنی تر هستیم .

    مثلا میخوایم دیگران را با وعده هایی تو خالی برای خودمون ماندنی کنیم ...
    ماندنی شدن تو اصالت ادمهاست ، اصالت هم ربطی به این نداره تو کجایی هستی از چه خانواده ایی امدی باید خودت ، اون را برای شخصیتت ساخته باشی ....مثل همین پیشنهادهای فیک مدام ندی

    همونطور که گفتم با این ادمها رفتارم مثل قبل خواهد اما با تفاوت که یه مقدار بیشتری فاصله و در دسترس نبودن براشون‌در این ارتباطه لازمه ،چون برام ابزار محبت های تو خالی شنیدنش کلافه کننده و حتی مشمئز کننده است ...

    ممکنه سوال براتون پیش بیاد که چرا مثلا درخواست خودت را به اون سه الی چهار نفری که میشناختی و میگی ادم حسابی هستند نگفتی ؟
    اول که اگر میگفتم بلاشک صدرصد پاسخ همراهی مثبت ازشون داشتم امتحانشون پس داده شده است

    دلم خواست این گروه از دوستان را یه امتحان کنم با وجود که نتیجه را از قبل میدونستم میخواستم شواهدم محکم تر باشه

    من هیچ زمانی از توجه ومهربانی کردن به آدمها پشیمان و نادم نیستم و هیچ وقت مهربانی کردن خودم را تمام نمیکنم اما حتما در تجربه های که با ادمها دارم بر اساس شیوه آنچه که هستند و رفتار میکنند میزانش تنظیم و ویرایش میکنم چون اگر به ادمهای اشتباه زیادی توجهی بدی که از ظرفشون بزرگتر باشه و هوش هیجانی خوبی از درک محبت تو نداشته باشند اون محبت ها میشه یه خنجری برای خودت ، لذا در باب مهربانی کردن اول باید از خودمون مراقبت کنیم و بعد بدانیم طرف مقابل کیست ؟ و میزان صمیمیت و مهربانی باهاش باید چه اندازه باشه ؟

    به خودم قول دادم در باقی مانده عمرم، حتی اگر قرار باشه قیمتش این باشه که تنها ترین فرد عالم باشم ولی نگذارم ادم اشتباه و سمی از حدش تو رابطه باهام تجاوز کنه ... برای همه ادمها نسخه کات ندارم فقط محدوده مشخص میکنم

    مدل تنهایی زندگی کردن و لذت بردن یاد بگیرید که به خاطر درد تنهایی هر علف هرزی را اسمش دوست خودتون ندونید ادم ها باید برای شما درجه داشته باشند .

    چند وقت پیش این گفته از آرتور شوپنهاور از کتاب هنر خودشناسی در پست های قبلی در وبلاگ گذاشتم و ترجیح میدم به لحاظ اهمیت و توجه باز هم چون بی ربط به این پست وبلاگم نیست باز بگذارم ، که میگه :

    انسان با صمیمیت بی‌اندازه با دیگران، از قدر و احترام خود می‌کاهد، زیرا طبایع پست از همه چیز سوءاستفاده می‌کنند، بالاخص زمانی که دریابند دسترسی به شما نیز آسان است.

    ازاین‌رو آدمی باید بکوشد، علی‌رغم گرایش طبیعی به مردم داری، در مراوده با آدم‌های بی‌سروپا بیشترین خست را به خرج دهد.

    ویلیام شنستون در کتاب جستارهایی درباب مردان و مرام‌ها می‌گوید: فضیلت‌ها همانند افشانه‌اند، همین که در فضای آزاد بگذاری‌شان، عطر و بوی‌شان از بین می‌رود. فضیلت‌ها همانند گیاهان بسیار حساس‌اند که حتی یارای تماس نزدیک دست را نیز ندارند.

    ( پی نوشت : میگه مردم دار باشید ولی و آگاه باشید و در ارتباط با ادمهای اطرافتون ، شناخت و قدرت تمیز و انتخاب رفتار داشته باشید، جایگاه اونها و خودتون درک کنید ... یه وقتها بعضی نوشته ها را برخی دوستان صفر و صد نگاه میکنند که اشتباهه .

    نکته مهم تعادل و اعتدل و همچینین دوری از افراط و تفریط هست که باید دقت بشه )

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ ساعت 14:40 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • میخواستم از دوستان پر مهری که جویای حال من و باربد هستند ، بی نهایت تشکر کنم ، به راستی که چقدر محبتتون دلگرم کننده است

    بعضی هاتون برام پیام گذاشتید از تجربیات و روزمره های شخصی زندگیم چرا دیگه نمی نویسم ؟

    راستش حرف و سخن برای نوشتن زیاد هست اما با خودم فکر میکنم ، در این حال و هوای وطن و اخبارهای تلخ از خون و خون ریزی اتفاقات زندگی من و خانواده ام چیز جذابی برای روایت کردن نداره

    برای فارغ شدن از این شرایط و روزهای عادی خیلی دلتنگم ...

    در کل من و باربد خوبیم .... باربد در کناری که مدرسه اش میره همزمان برای آزمون یوس که چند ماه دیگه داره، تلاش میکنه

    من هم که دیگه نگم براتون حجم مسئولیتم خیلی زیاده از صفر تا صد با خودمه ، هرچند روز یک بار مثل ماشینی که تسمه پاره میکنه ... جسمانی کم میارم و فشارم افت زیاد پیدا میکنه و چون انتخاب و توانی جز استراحت ندارم به سبک خودم استراحتکی میکنم که باز برای بدو بدوهای فردای زندگی آماده بشم در واقع بعد از تکرار زیاد یاد گرفتم چطوری خودم بازیابی کنم .

    تحلیل تجربه اخیرم براتون مینویسم شاید برای شما هم توجه به این مطلب مفید باشه

    چند روز پیش با یکی از نزدیکانم که خرید داشت ، همراهی کردم، زمان ناهار خوردن در فوت کورد بهم گفت یه مطلب در مورد باربد میگم ناراحت نشی
    گفتم راحت باش بگو....بعد خندیدم گفتم فوقش ناراحت میشم چه اشکال داره ولی شاید تو حرف مهمی برای ما داشته باشی .

    گفت تو به من هم رسیدگی و پذیرایی خوب میکنی برام دسر ، کیک ، میلک شیک و ال و بل درست میکنی اما دقت کردم ، دائم و روزانه برای باربد اینگونه پذیرایی و سرویس میدی حتی کنار اینها ، انارش را دون میکنی ، میو ه اش اسلایس میکنی کنارش میگذاری، فکر میکنم با این کارها خیلی دیگه تحویلش میگیری مانع مرد شدنش میشی ....

    بهش گفتم حرفت از اینکه دائم به یکی سرویس بدی بدون اینکه اونو متوجه مسئولیت های دیگر زندگیش کنی اشتباه نیست واقعا ادم از این مدل سرویس گرفتن لطمه میخوره ، اما من فکر میکنم حواسم به اون سمت قضیه هم برای باربد زیاد بوده

    خلاصه گفت اما من فکر میکنم این کارها که میکنی زیادی هست
    من فقط بدون توضیح به آن گوش میدادم و اخرش گفتم خب به هر حال این هم نظر تو هست

    بعد گفت اصلا چرا بچه به این بزرگی تو را مامی صدا میزنه؟

    گفتم چون از اول تو و من، گفتیم مامان ، یکی دیگه گفت دا ، یکی دیگه گفته ننه ، دیگر ی اسم کوچیک مادرش صدا زده ، این هم مامی من را صدا زده ... چون گوش تو عادت نداره برات پسند نیست
    خندیدم گفتم مامی خیلی شیکه و خارجی، مارجیه ، کلاس داره
    بعد گفتم شوخی میکنم دیگه اینجوری من را صدا زده دیگه ، سخت نگیر لطفا

    دوباره رفت چسبید سر سرویس دادن زیادی من به باربد اینقدر گذاشتم بگه و بگه من فقط بهش گوش دادم تا خوب دلش خنک شد ، یکم تخلیه شد در مورد موضوع بعدی صحبت باز شد ازش عبور کردیم

    دو روز بعد ، با لیندا دوستم حال و احوال میکردم ، یه روزها صبح ها که لیندا از خواب بیدار میشه سر کار بره در مسیر تا برسه سر کار باهم حرف میزنیم

    صحبت بچه هامون شد من این ماجرا را براش تعریف کردم یه‌ مطلبی در مورد هیوا گفت چون این ماجرا هم بی ربط نبود خلاصه براش به عنوان مثال گفتم

    لیندا وقتی شنید خیلی حرص خورد با هیجان زیاد گفت : وا میگفتی چرا براش این کارها نکنم ؟بچه به این خوبی تو این شرایط دور از کشورش داره تلاش میکنه چرا باید بهش توجه ندم

    مریم اصلا بهش میگفتی چرا به خودت اجازه دادی اینو به من بگی ، این موضوع به خودم مربوطه
    خلاصه اگر لیندا آن روز با ما امده بود ناهار بخوره ، فکر کنم میزد لهش میکرد

    مریم یه جور حالیش میکردی داره حرف مفت میزنه
    عجب حسود و بخیلی هست این آدم زورش آمده تو به بچه رسیدگی میکنی چه ادمیه این ، اه اه

    گفتم لیندا راستش من هیچ کدوم از این چیزهایی را که تو گفتی به خودم نه زحمت دادم بگم ، نه دلم خواست براش توضیح بدم اینقدر گذاشتم بگه که دلش خالی بشه و صحبتش تموم بشه و هیچ گونه مشغله و درگیری ذهنی برام ایجاد نکرد

    گفت اخه مریم چرا نگفتی ، گناه داره باربد عزیرم اینطوری در موردش گفته


    گفتم به دو دلیل توضیح ندادم و قانعش نکردم که داره اشتباه فکر میکنه :

    اول که طرف من ادم بسیار غیر منطقی و دائم در شرایط شکایت و نارضایتی از زندگی و ادمهای گذشته و حالش است . خودش از بی توجهی آسیب زیادی خورده
    بحث و توضیح دادن به این ادم اون بیشتر کلافه و خشمگین تر میکنه .چرا باید ما این احساس داشته باشیم که طرف مقابلمون را همیشه قانع کنیم و وقت و انررژیمون را هدر بدیم ( اصلا شیوه من اتفاقا با این جور ادمها اینه که ، هرچی گفتی حق باتوهه برو حالش ببر) من زمانی تو چرخه بحث می افتم که بدونم قرار یه چیزهای را برای خودم برداشت کنم و بردارم . طرف مقابلم ادم خالی باشه ، اگر من بحث کنم ضعف و ایراد من خواهد بود و من لطمه میخورم .

    و دلیل دوم که خیلی مهمه ، اینه که وقتی یه جا داریم خیلی بالا و پایین میپریم که خودمون و شیوه رفتارمون ثابت کنیم نشانه های از تعارض و ضعف درون و ذهن ماست به عبارتی انگار خود ما هم در ناخودآگاه خودمون حس میکنیم نظر طرف مقابل شاید درست باشه و در شیوه و باورمون تزلزل داریم این عدم تطابق و ناهماهنگی ما را مضطرب میکنه در نتیجه میجنگیم که طرف مقابل را قانع کنیم

    زمانی که من به راهم و شیوه خودم اطمینان کامل دارم دیگه توضیح زیاد برای طرف مقابلم ، به نظرت نشونه ضعف من نیست ؟

    یه دیالوگ لورل و هاردی دارند که که هاردی به لورل میگه
    معذرت ميخوام که بهت گفتم احمق !

    لورل :
    اشکال نداره،
    خودم که ميدونم احمق نیستم

    واقعا مهم باور ما به خودمونه، دیگه حواشی و اراجیف های بقیه چه اهمیتی داره مگر اینکه واقعا یه نقد به جایی به ما بشه و لازم بشه که ما خودمون و تفکرمون را ویرایش کنیم
    اون باور که قراره فرمول های زندگیمون باهاش جلو ببریم از روی جهل و نا آگاهی نباید باشه ، پشتش حتما ، منطق و سواد خوبی باشه که آنوقت ما محکم باورمون را حفظ کنیم

    لیندا گفت اره مریم چقدر خوب گفتی رفیق راست میگی واقعا ... این نگاه خیلی خوبه

    گفتم من که شرایط اون ادم میدونم ضعف هاش میشناسم دقیقا دلیل این واکنشش را هم میدونم

    باربد در کناری که سرویس مناسب و معقول در زندگی گرفته اما بچه نازپرورده و وابسته ایی نیست و قطعا کامل هم نیست نقاط ضعف هم مثل همه ادمها داره

    همین چند وقت پیش یه پسر شانزده ساله ، سه ماه و ده روز به بهترین شکل ممکن تونست در اینحا یه کشور غریب تک و تنها زندگی کنه بدون اینکه حتی دوستان نزدیکش از تنهایش مطلع بشند همین دو روز پیش حرف شد گفت من حتی به ارشیا و علیرضا نگفتم تنها هستم .
    گفتم چرا نگفتی ؟
    گفت نیازی برای گفتن این موضوع ندیدم با وجود اینکه در نبود من چند بار جمعی با دوستانش بیرون رفتند

    خیلی برام این قسمت شخصیتش جالبه ، کاملا با من متفاوته حالا اگر خود من بودم ، دوستام که متوجه میشدن دختر خاله دوستانم هم با خبر میشدن 😂


    ما فقط هزینه مادی زندگیش را ، آن هم معقول تامین کردم خودش از کل نیازهاش، از هر چیزی که لازمه زندگی بود، خوشبختانه برآمد

    الان یک سال چند ماه هست که پدرش را ندیده گاهی گریزی از دلتنگیش به پدرش میزنه اما هنوز استوار احساسش را مدیریت میکنه ..

    برای خونه خرابی و یا مشکلی پیش بیاد به عنوان مرد خونه ، با جستجو در اینترنت سعی در رفعش میکنه و خیلی موارد دیگه ..که بی نهایت خیالم آسوده است ، همین امروز من برای همیشه از ایران برم میتونه اینجا زندگی کنه و از پسش بربیاد

    واقعا چرا انارش دون نکنم با عشق بهش ندم ، دسرهای که دوست داره را درست نکنم ، سر وقت وعده های غذایش ندم .


    خوب هر کدوم از ما در زندگی خانوادگی نسبت به مسئولیتی داریم که باید در جهت تامین آرامش هم قدم برداریم و مسئولیت پذیر باشیم

    مژگان یکی از دوستان ترکیه ، که خیلی در انجام امورات زندگیش بی مسئولیت و از کارهای خانه داری، فراری هست .

    امروز عصر بعد ازچند وقت با من تماس گرفت احوالپرسی کنه ، تماسش طولانی شد از هر دری که فکر کنید صحبت کرد ا

    من همزهان که داشت صحبت میکرد برای عصرونه باربد خاگینه مغز دار درست میکردم که با نسکافه بخوره
    از اون طرف صدای نق نق پسر ده ساله اش می آمد ، مژگان یه جیغ بنفش سرش کشید بعد گفت برو یه تیکه نون بخور تا بیام بس کن دیگه


    گفت مبینی چقدر روی مخ ادمه


    گفتم چه مشکلی داره ؟


    گفت گرسنه اش هست من ناهار درست نکردم میخوام تازه برم ناهار درست کنم


    گفتم مژگان جان خداحافظی کنیم تو باسرعت بیشتری بتونی غذای بچه را آماده کنی عزیزم برو برس به بچه

    خلاصه خداحافظی کردیم

    لامصب این دیگه اسمش ناهار نیست شامه هوا رو به تاریکی رفته


    چطور اصلا تا آن ساعت برای خانواده ناهار درست نکردی آمدی با من تماس گرفتی ؟

    حالا گرفتی چرا اینقدر طولانی حرف میزنی؟چه خبره اخه

    حالا حرف زدی ، مثل من موقع تماس مشغول یه غذایی برای این بچه هات و شوهرت میشدی ؟

    حالا که بچه برای نیازش ،اعتراض میکنه به جای داد زدن ازش عذرخواهی کن قصور از تو هست ( البته چون دیدم بساط عدم تهیه شام و ناهار تو خونه مژگان مرتب همین است این شیوه براش عادی شده نیازی برای عذر خواهی نمیبینه، تازه درخواست بچه اش حتما ناهنجار میبینه )

    اینجوری میشه که بچه ها برای همین نیازهای اولیه سرویس درست نمیگیرند احساس ارزشمندیشون ویران میشه و بعد برای یه بشقاب خوشکل پذیرایی ،در آینده خودشون را برای انتخاب یه رابطه فوق اشتباه ، به فنا میدن

    پس ما باید به فرزندانمون در کنار آموزش استقلال و مسئولیت پذیری وظایفش ، خدمات و توجه مناسب بدیم اگر این بخش را رعایت کردیم ،بلاشک پذیرایی و توجه به نیازهای اینگونه فرزندانمون باعث احساس اهمیت و خود ارزشمندیشون میشه و آنها تلاششون در زندگی و رابطه هاشون برای موارد عالی است نه بدست آوردن توجهات سطحی و ابتدایی که ما باید تامینش میکردیم .

    خیلی این موضوع مطلب مهمی هست برای فرار ، تنبلی ، کوتاهی از مسئولیت هامون ممکنه سرنوشت و آینده یه انسان نابود کنیم .



    نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 0:32 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []


  • آسیه باکری متولد ۱۳۶۲ فرزند شهید حمید باکری در جنگ‌ایران عراق وقتی پدرش به شهادت رسید او یازده ماهه بود و همچنین برادر زاده شهیدان گرامی مهدی و حمید باکری

    آسیه مکرر تذکر داده که از اسم پدر شهیدش برای سرکوب مردم استفاده نکنند و همچنین به واکنش و تحلیل ابلهانه رائفی پور در مورد شهدا عکس پدر و عمویش را منتشر کرد و کناررش نوشت

    طبق گفته های آقای رائفی پور دو نفره که در تصویر وجود دارند.یعنی شهید حمید و مهدی باکری با سن ۲۷ سال دنبال خالی کردن هیجاناتشان رفته اند به جبهه مقصر ما هستیم که زودتر از اینها توی دهن چنین افراد وقیحی نزده ایم که انقدر به وقاحت شان ادامه دهند

    و استوری تامل برانگیز دیشب آسیه باکری این بود :

    دی ماه سال ۸۹ هواپیمای مسافربری تهران _ ارومیه سقوط کرد، شوهر دخترخاله ام در آن پرواز کشته شد ‌.ما هنه شب تا صبح نخوابیدیم ، ۸ صبح بازجو وزارت اطلاعات به من زنگ‌زد که بیا دفتر پیگیر ی ، گفتم : من حال روحی خوبی ندا م ، تاصبح نخوابیده ام فردا بیام ؟
    گفت نه همین امروز ...
    خلاصه من رفتم و آخر بازجویی با لحنی طعنه آمیز و پوزخند گفت : می دانی تو سقوط اونهایی که طرفدار نظام بودن ، زنده موندن ! هرچی ضد نظام بود مردن !ومن آنروز بیش تر از بیش مطمئن شدم ،ما با یکسری آدم در یک محیط جغرافیایی زندگی میکنیم که از مرگ ما در هر شرایطی خوشحال میشوند !

    ❌❌❌❌❌❌❌❌❌

    من استوری را که خوندم ضمن تاسف عمیق درونیم با خودم گفتم :
    در ظاهر و نمایش ، نام شهید را روی اتوبان میگذارند ، مثلا شهدا برایشان عزیز و ارجمند هست
    با اسم و ادعای پایمال نکردن خون شهدای این عزیزان سر مردم برای نطق کشیدن ، فریاد میکشند ، اما باطن قضیه فقط درد یتیمی و رنج بی همسر شدن سهم این بچه های ادم حسابی وطن دوست و مادران جوانشان بوده
    در ظاهر اینها فررندان شهدا بودند که امتیازات ویژه داشتند در خفا چگونه با تهدید به روانشون تجاوز میکردند!؟😔😔

    پر واضح هست ازشون می ترسیدن و می ترسند، چون خون پدران شریف جسورشون در رگ هاشون جاری هست

    چقدر روایت آسیه باکری روایتی آشنا و تلخیست برای من ،زهر چشم همیشه صلاحی بوده برای سکوت کردن حق های پایمال شده😭

    آسیه هم دیشب بعد از یازده سال این تجربه مشمئز کنتده را روایت کرده
    میدانم آسیه جان تلخی آن بازجویی عین یازده سال هر روز همراهت بوده شاید دیشب با ، بازگو کردنش تونستی بخشی از رنج و حمل آبستنی این خشم و درد را به زمین بگذاری

    متاسف و شرمنده ام برای روزهای که اینها گاهی بین ما فررندان عادی و شهدا با نمایش توجهات مخصوص تفرفه و فاصله انداختند و ما آگاه نبودیم که در باطن قضیه این عزیزان حامل چه رنج های عظیمی هستند

    آسیه جان این روزها که رنج نامه های تو و همدردانت را میخونم بیش از بیش خودم را مدیون شما و پدرانتون میدونم ... خدا گواهه منه مریم ، به سهم خودم هرگز در زندگیم حتی برای امتیازهای دروغینی که اینها مدعی به شما بودند ، برای شما شاکی نبودم
    حتی کسی هم شاکی میشد میگفتم صدبرابر از این امتیازها نبودن پدر و رنج یتیمی را جبران نمیکنه

    دوران راهنمایی در مدرسه شاهد درس خوندم و همیشه با دلی با مهر کنار همدردان شما دوستی کردم

    ولی باز با همه اینها میدونم به سهم خودم شما را خیلی تنها گذاشتم و درک نکردم به ذهنم هرگز خطور نمیکرد حتی به شما هم تا این اندازه رحم نکردند

    آسیه جان من میدونم این امتیاز و سرویس های هست اما نه برای آدمهای شریفی مثل شما که خون شهداشون را پایمال و حق را باطل نکردند

    با مناعت طبع و بلند نظری که در امثال شما میبینم مطمئنم که عارتان میشده حتی اگر امتیازی هم برای خود مطرحی خودشان میدادن استفاده کنید


    من از تو و پدران و عموهای جادوانت درس شرافتمندی را مراحل بالاتر یاد گرفتم
    عجب خانواده باکری ها رسالتشون در این دنیا پربرکت و جلیل و جمیل بوده ..

    و همچنین دختر نازنین شهید شیروردی و فرزندان شهدای عزیز دیگری که چه زیبا قدر و قیمت زندگی را به ما این روزها با جسارت و جرات مندی یاداوردی کردند


    عزیزان شهدای ایران ببخشید اگر من به سهم خودم در ، درک شما قصور و کوتاهی کردم ... مدیون شما هستیم
    این خیزش یکی از، بزرگترین، ره آوردش این بود که ما حقیقت تلخ و باور نکردنی شما را مطلع شدیم ، وچشمانمون به روی واقعیت ها بینا شد

    با خوندن استوری آسیه برای شجاعت سکوت نکردنش و فریاد زدن ، تجربه تلخ روایت مشابه خیلی از ادمهای این سرزمین یاد گفته آلبرکامو افتادم که گفت :

    اگر نتوانم آزادی و عدالت
    را یک جا داشته باشم
    و من مجبور باشم میان این دو یکی را انتخاب کنم؛
    آزادی را انتخاب می‌کنم تا بتوانم به بی‌عدالتی اعتراض کنم.

    #براى_آزادى
    انسان شریف باشیم جز نام و یاد نیک ما وارث هیج ثروتی ابدی نیستم.

    نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 12:9 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • باربد :مامی من به وجود و بودن خدا باور دارم که این دنیا را آفریده ، اما با نگاه کردن به دنیا و جریان زندگی متوجه شدم که اول خدا هیچ کاری برای آدمها نمیکنه یعنی هرکی در زندگی خواسته یا طلبی داره یا بهش رسیده باید خودش تلاش کنه و اگر هم رسیده تلاش و زحمت خودش بوده نه خدا
    دوم اینکه خدا هیچ عدالتی نداره

    من : باربد جان اگر نظر من را بخوای ،عدالت از وجوه و باید خدا هست ... چون اگر نباشه اون خدایش را کلاً زیر سوال میبره

    باربد : وا مامی من اصلا قبول ندارم کجا تو عدالت میبینی ؟ الان برات اثبات میکنم ، راه دور هم نمیرم ؛ از مقایسه زندگی خودم و خودت مثلا من پدر و مادری که تو و بابا باشید دارم که از همه جوانب محیطی برای آرامش و آسایش من فراهم میکنید و همیشه باهاتون خوشحالم
    اما من میدونم که تو در زندگی خانوادگیت چالش ها و سختی های بسیار زیادی پشت سر گذاشتی تازه شاید من پنح درصدش بدونم
    همون پنج درصد که من میدونم و گاهی خودم شاهد بعضی هاش بودم ، الان بین زندگی خودت و من عدالتی مبینی ؟

    من : خب در عوض خدا تو را که اینقدر فهیم ، نجیب با خصایص خوب به من داد و اینجا چند برابر ، برای من جبران کرد

    باربد : مامی این چیزی که الان من هستم و تو ازش راضی هستی کار خدا نبوده نتیجه زحمت و تلاش و تربیت خودت بوده خدا کاری نکرده همون دلیل اولی که گفتم

    من : باربد جان من با یه بخش های زیادی از نگاه زیبات موافقم اینکه ادم روی تلاش خودش سرمایه گذاری کنه و برای زندگی و تغییراتش قدم برداره جز اصل های یه زندگی انسان موفق است
    آدمهای که برای زحمت کشیدن و تلاش کردن تنبل و عاجز هستند همیشه میخوان عامل تمام بدبختی و ناکامی هاشون را به گردن خدا بیندازن
    اینکه تو باور داری باید روی تلاش خودت سرمایه گذاری کنی و منتظر یه معجزه و نجات دهنده نباشی خیلی برای من خبر خوشحال کننده ایی است و نشون از سلامت عزت نفس تو را میده و چقدر عالی که تو این سن بهش رسیدی ، محشره

    اما در کل پسرم ، من نظرم میگم خیلی دلم نمیخواد تو شک ها و تناقضاتی که بهش برمیخوری با اصرار هم نظر من بشی به نظرم این شکیات و افکار باید در مسیر درک واقعی خدا برای انسان پیش بیاد و زمان و تجربه این باورها را تصحیح و پخته میکنه ، در واقع باید برای هر چیزی به وقتش، فهمش برای ما بیاد
    خود من هنور گاهی درگیرش میشم و خواهم شد پس برای تو هم این نگاه کاملا طبیعی است .

    اما نظر من باربد جان این هست که ،خدا من و تو را افریده خدواند خوبی مطلق است اگر بگیم عدالت نداره اون خدایی بودنش زیر سوال میره ، خدا ناخالصی نداره که بگیم بی عدالتی داره

    اون چیزی که تو از رنج ناعدالتی درک کردی ... در واقع بلایی هست که ما ادمها خودمون سر خودمون میاریم به علت ناآگاهی زیادی که داریم و فکر میکنیم مشکل از خداست

    خدواند جهانش را بر اساس عدالت کامل خلق کرد و در کنارش به ما آدمها عقل و تفکر و اختیار داد .... اون با ویژگی عالم بودن و آگاه بودنش بر اختیار من و تو ورود نمیکنه چون آن موقع اختیار معنی نمیده ...


    اینکه یه جا اتفاق بدی میفته ما انتظار داریم خدا بیاد اون ادم بد و ظالمه را ناتوان کنه اصل اختیار زیر سوال میره
    ما ادمها از همون اول خلقت ،دنیا را اینجوری زشت و بی رحم کردیم چون ،به حق خودمون قانع نبودیم زیاده خواه بودیم .برای رسیدن به یک سری منفعت های شخصی هی به هم ضربه زدیم ، همدیگر را کشتیم اما فهم این را نداشتیم که من وقتی یه بدی به کسی میکنم اول به خودم اون ظلم را وارد میکنم


    واقعیت ،ما ادمها مثل سلولهای پیکره یه جسم هستیم عدم سرکشی و نافرمانی یک سلول ریز در بدن ، که حتی با چشم غیر مصلح، دیده نمیشه وقتی از مسیر درست خارج میشه تبدیل میشه به سرطان و کل اون بدن را گاهی از پا درمیاره هم خودش میمیره و هم میلیاردها سلول دیگه را میکشه

    ما ادمها در جهان هستی همین سلولها هستیم و بخوایم و نخوایم برعملکرد زندگی در این جهان تاثیر میگذاریم
    وقتی به فهم تن واحده برسیم و درکش کنیم ، دیگه ما به ،هم لطمه نمیزنیم

    اعتراض ما برای اینه که ماجرا را فردی و شخصی نگاه میکنیم و متوجه پیوستگی و زنجیره بودن تاثیرات زندگی ادمها روی کره زمین بر همدیگر نیستیم

    برای همین همیشه من دیدی میگم که به سهم خودمون باید در جهان هستی مثبت حرکت کنیم و هر جا که بخوایم کوچترین راهمون را منفی کنیم به وسعت بی نهایت میتونیم در جهان تاثیر گذاری منفی داشته باشیم در نتیجه با این نگاه متوجه میشم که چقدر نقش و حضور ما در این دنیا ، پر از حکمت و اهمیت هست .

    حتما انعکاس خوبی و بدی اعمالمون بر ما برمیگرده پس تلاش و همت برای خواسته هامون اصل زندگیمون باشه و بدونیم ذره ذره خوبی و بدی ما در قوانین هستی محاسبه میشه و بهمون مثل صدای کوه که فریاد میزنیم باز خواهد گشت . خود همین مطلب مهم در زندگی برای هر کسی ، باز شد و نشونه هاش دید دیگه از رنج ناعدالتی شاکی نیست .

    اینکه من فکر کنم همه چیز زندگی دو نفر شبیه هم باید باشه تا بگم عدالت برقراره این اشتباهه ، چون انسانها نوع داشته ها و نداشته هاشون با هم متفاوته
    یه چیزی من دارم که تو نداری ما بر اساس داشته های ادمها نمیتونیم درکی از خوشبختی کسی داشته باشیم
    خوشبختی و بدبختی احساسی است که در درون ادمهاست نه نگاه و معیارهای من و تو
    اون حس میتونه توی یه عالمه امکانات گم باشه توی حداقل ترین امکانات برای یه ادم در وجودش کاملا قوی باشه ....
    به هرحال اندیشه و انصاف ادم ها بهشون کمک میکنه اگر غصه ناکامی هاشون را میخورند از طرفی حتما نعمت داشته هاشون را هم ‌بهش آگاه و شاکر باشند .

    انسانها متاسفانه عمده تمرکزشون روی حسرت هاشون و نادیده گرفتن داشته هاشون است همین باعث میشه پر از خشم باشند و حس کنند در چاه بدبختی زندگی اسیر شدند و خدا هم براشون کاری نمیکنه غافل از اینکه خیلی از داشته ها و رفاه زندگیشون ، حسرت یه عده ادم دیگه است .
    پس پسرم هر چیزی را خواستی به آن ، در ذهنت بپردازی انصاف نگاهت را همیشه داشته باش تا به نتیجه واقعی تری نزدیک بشی و معنای درست تری برای آن کشف کنی ...

    نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 14:59 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • وقتی اخبار کشور افغانستان را میشنیدم ، میگفتم چقدر کشتن و مردن روزانه آدمها ،در این کشور عادی شده
    هر روز یه تعدادی از مردم مظلومشون به خاطر ظلم ستیزی به کام مرگ میرند .‌

    و الان ، این کابوس ، در کشورم خودم ، وطنم ایران برپاست . بوی خون و بی رحمی همه جا را فرا گرفته

    مگه دل ما چقدر جا داره که اینجوری متوالی پشت هم این حجم از روایت های جانسوز ببینیم و داخلش جا بدیم . هنوزبغض اون یکی را قورت ندادیم مورد بعدی را شاهد هستیم‌

    همیشه گفتم من با خشونت ، تخریب ، اغتشاش ، توهین و تهدید های کلامی و روانی از هر سمتی که باشه به شدت مخالفم و پسند و شیوه انتخابی من نیست . اما نمیتونم آن آدمهایی که در سکوت و خاموشی کامل هستند را درک کنم انگار به خواب مرگ رفتند و یه همدلی ساده را از درد هموطن خودشون دریغ میکنند امروز نوبت هموطن ما بود اما شاید فردا نوبت من و تو و عزیزانمون باشه
    چشمامون را ببندیم چند لحظه جای اون هوطن خودمون تصور کنیم ، واقعا تحمل میکنیم ؟ وقتی داریم تو درد بزرگی به خودمون میپیچیم ولی هموطنانمون نگاهمون کنن و بی تفاوت و بی محلی یکی یکی از کنارمون عبور کنند .

    به قول سعدی
    تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

    بعضی ها هم که در درون خودشون با خودشون بساط خشم و اعتراض دارند ولی نمود بیرونی ندارند شاید همین را کافی میدونند ( نه عزیزم کافی نیست )

    اگر ما از دیدن رنج بقیه ، واقعا رنج میکشیم به معنای سلامت روان ماست، اگر با دیدن چنین رنج های عظیمی بیخیال و بی تفاوت رد میشیم این هم نشون دهنده عدم سلامت ماست

    حتی دیدین بعضی ها اینقدر فقط دنبال حال خوب خودشون هستند گاهی تو شرایط اینچنینی ممکنه معترض بشند که بسه دیگه اینقدر از غم بقیه نگید و ننویسید ...

    باید بگم ،از غم این عزیزان هم باید بسیار گفت و هم باید نوشت این حداقل ترین همدلی و همراهی ما با رنج بزرگ این عزیزان است .

    حال خوشت را جایی دیگر جستجو کن


    اتفاقا باید این رنج را لحظه به لحظه احساسش کرد و درکش کرد . به خواب زدن و بی هوش کردن خودمون ما را عقب و نا آگاه ، نگه خواهد داشت
    زندگی ارزش های داره که بدون توجه به آن ارزش ها فوق العاده بی معنی و پوچ میشه

    تا دیروز برای بهت آرتین از حادثه شاهچراغ ، که مادر و پدر و برادرش را از دست داد و خودش مجروح شد و برای، باوان دخترک فرشته محمدی که بی تاب مادرش بود و با زبان کردی ،چشمان سبز زیباش و موهای طلایی عمیق گریه میکرد و جیغ میزد مادرم کجایی مادرم .... و از درد و اضطراب خاک های مزار مادرش را در دستهاش مشت کرده بود و برای ناکامی و بی پناهیش در زمین فرو میبرد و فشار میداد
    دیدن تصویر اندوه این کودک قلب ادم را هزاران تیکه میکنه

    طلب کردم و تلاش خواهم کرد که دلم میخواد برای آرتین و باوان اگر بتونم قدم مثبتی بردارم و اگر سعادتش برای من رخ بده و دنیا ما را مقابل هم قرار بده قطعا التیامی بر دل دردمند خودم از این ماجراهای پر درد خواهد بود.

    هنوز درگیر درد آرتین و باوان و بقیه عزیزان هم وطن بودم که امروز کلیپ گفته های پدر کومار شانزده ساله بر سر مزارش را دیدم


    یه عالمه گریه کردم و میتونم بگم اکر تا اخر نفسم گریه میکردم باز نمیتونستم حجم دردی را که از دلسوختگی این پدر با احساسی که خودش بیان میکرد را در وجودم تجربه کردم ،نشون بدم

    پدر کومار با بغض و گریه ولی پرافتخار میگفت :

    پسرم روز ۲۵ مرداد ( ۱۳۸۵) متولد شد برای همین اسمش را کومار یعنی ( جمهوری ) گذاشتم

    اسمش گذاشتم کومار و خوشبختم که برای آزادی خاکش شهید شده
    خوشبختم که شهید شده ( و با گریه جانگداز جوری حسش میگفت :ادم دلش انگار مچاله میکردند )

    با گریه و تالم بیشتر : خیلی درد جیگر سوزی است ، شما آن را تجربه نکردید و نمیفهمید از دیشب جیگرم سوراخ سوراخ شده ، ولی بگذار فدای این خاک بشود ، فدای آزادی بشود
    به خدا همه شما را میکشند ، پسرم بی گناه مرد
    به ذات پاک خدا قسم پسرم هیچ مشکل سلامتی نداشت و اینها او را کشته اند .
    به هیج کس رحم نمیکنند ، برایشان جاسوسی نکنید
    نه خودتان را بفروشید نه وطنتون را .

    به نظر من ،این مرد چقدر زیبا در اوج درد و جیگرسوزی ولی از افتخار برای ارزش هاش صحبت میکنه .... اگر شرافت تصویر داشت قطعا شبیه پدر کومار بود .

    و کومار شانزده ساله در آخرین پست اینستاگرامی خودش این مطلب را نوشته بود :

    «ما مردم خاورمیانه هستیم، بعضی‌ھامان در جنگ كشته می‌شويم، بعضی در زندان، بعضی در جاده، بعضی در دريا، حتی بلندترين كوه‌ها هم انتقام تنهايی‌شان را از ما می‌گيرند، چرا كه ما شغل‌مان مردن است.»

    🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

    به نام و یاد خدا
    درس زندگی ساز امروز کومار و پدر کومار ، که روشنی راهشون ، شهامت و شرافتشون جاویدان خواهد ماند
    .

    نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 22:45 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • #مریم_نوشت: میخواستم امروز یه مطلب جدید البته در باب همین‌روزها در مورد دهه شصتی ها و هشتادی ها از نگاه خودم که دهه شصتی و مادر یه دهه هشتادی هستم بنویسم

    نیمه شب در سانسی که از خواب پریدم ، گوشیم چک کردم ، دیدم طبق معمول ،باید یه مصیبت سهم روزانه ایرانی ، را فردا با هشتک فریاد بزنیم #اوین ( آتش گرفتن زندان اوین )

    نمیدونم آیا باز هشتکی هم ، مونده که ما براش زاری نکردیم ؟

    هشتکی مونده که خواب ، خوراک و راحتی را از ما دریغ نکرده باشه ؟

    هشتکی هم مونده که ما خودمون جای قربانی و نزدیکترین افراد قربانی از هر قلم بلایی ، نگذاشته باشیم؟ ....
    از درک تصور عاجزه ، که نخبه های در حبس خانواده هاشون از دیشب تا الان چند بار مردند و زنده شدند ، که مطلع بشند عزیزشون در چه شرایطی است میگن برای فلانی هر یک دقیقه ده سال گذشت مطمئنم منظورشون، این تجربه دردناک بوده ...

    راستش امروز دلی و توانی برای نوشتن مطلبی که میخواستم بنویسم را ندارم تا بعد که حالم را بازسازی کنم .... خواستم با این چند خط مراتب همراهی و همدلی خودم را با این اتفاق ابزار کنم ...
    همدلتون هستم، امیدوارم خیر پیش رو باشه و غبار غم و اندوه از دلهای همگیمون پاک بشه ... اینکه در تجربه رنج های مشترک این روزهامون ، اینقدر دلهامون دور و نزدیک ، دیده و ندیده به هم گره خورده به وسعت یک دنیا زیبا و ارزشمنده ، سپاس بابت وجود نازنینتون ، این روزها عمیقاً حس میکنم ایرانی بودن چه فخر و سعادتیست
    ما در بحران های جمعی ثابت کردیم چقدر ارزش های نامیرا و گرانبهایی در وجودمون داریم

    #اوین

    #زن_زندگی_آزادی

    #مرد_میهن _آبادی

    نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 22:39 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • #مریم_نوشت: در بخشی از تجربه حرفه ایم ، مشاوره با زوج هایی که حال روابطشون ناخوش بوده ، را زیاد داشتم .

    این روزها عملکرد جمهوری اسلامی ، من را یاد رفتار مشابه و معیوب زوج های می اندازد، که یکی از زوج ها ،درگیر خودشیفتگی بالا است ، ساعت ها میخواهد از لیست بلند بالایی عیب و ایرادات همسرش صحبت کنه و تاکید و اصرار دارد که دلیل جو متشنج زندگیشان اشتباهات و عیب های همسرش است

    به مشکلات کاملا تفکر و انتساب بیرونی دارد و از هر گونه انتقاد به شدت پرهیز میکند به نوعی که حتی از ما به عنوان درمانگر توقع تایید همه جانبه دارد و جایی که احساس کند درمانگر میخواهد آن را متوجه بخش مسئولیتش در رابطه بکند، تمام سیستم درمان و درمانگر را با ایرادگیری غیر واقع بینانه تحقیر و کوچک نمایی میکند و اصولاً از ادامه درمان صرفنظر میکند .

    زوج هایی که آنها را آگاه میکنیم، که به جای اینکه روی عیب های همسرانشان ، پافشاری کنند روی ایرادات و مشکلات خودشان در رابطه تمرکز کنند ، وقتی پذیرنده اشکالات خودشان میشوند و در جهت بهبود و بازسازی رابطه با ما همکاری میکنند شاهد بودم که چقدر رابطه این زوجین به مسیر مثبت هدایت شده

    اگر جمهوری اسلامی یا دولت ، به جای انکار مشکلاتش ، عدم صداقت در رسانه ها ، انتساب دادن قصور به عوامل غیر و مقابله و مجازات سخت با انتقاد را ، در سیاست ارتباطی خودش با مردم پیش نمیبرد ، این اعتماد و اعتبار ویران نمیشد که مردم بخواهند اینگونه مقابل هم قرار بگیرید و این خشم و آتش درونشون با هیچ چیزی خاموش نشود.

    یکی دیگر از موارد مهم ویرانگر در ،زوج های که روابط آنها به طلاق منجر شده بحث کنترل و محدودیت است .
    یعنی یکی از زوج ها برای اینکه رابطه را طبق دلخواه خودش پیش ببرد و مراقبت کند از کنترل و فشار استفاده میکند اما طبق تحقیقات ثابت شده که کنترل و فشار نه تنها به بهبود رابطه کمک نکرده بلکه منجر به متلاشی شدن و قطع رابطه شده است
    و این روزها ما شاهد کنترل و محدودیت بیشتری از سوی دولت در رابطه با مردم هستیم ...
    این جا خاک و وطن ماست نه زندان ...
    به راستی هدف چیست ؟وقتی شیوه های ناکارآمد، در گذشته نتیجه خوبی نداده چر ا این شیوه های ناموثر و مخرب مجدد با شدت بیشتر اعمال میشود ؟
    یک بار هم شده از نگاه مردم به شرایط نگاه کنید چیزی که هست ببینیدآیا شما با مردم هستید یا مقابل مردم ؟
    اگر شما این مردم بودید چه واکنشی از خودتان ابراز میکردید ؟
    شما باید بهای این بی اعتمادی و حال ناخوشی را به مردم بپردازید.

    من به عنوان یک روانشناس بالینی صریحاً اعلام میکنم حال این رابطه خیلی وخیم است آثار و شواهد قطع امید از درمان روزبه روز بیشتر میشود .


    #زن_زندگی_آزادی
    #مرد_میهن_آبادی


    👤 روانشناس بالینی و روان تحلیلگر دارای شماره نظام و پروانه

    نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 19:12 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • مگر چه می خواهم از وطن؟
    جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده.
    چه می‌‌خواهم؟
    جز تکه‌ای آ‌فتاب و
    بارانی که آهسته ببارد،
    جز پنجره‌ای که
    رو به عشق و آزادی گشوده شود،
    مگر چه خواستم از وطن
    که از من دریغش کردند.
    آه ای میهن مغموم
    وطن از پا افتاده
    بدرود
    بدرود...

    👤شیرکو بیکس



    آرزوها ( اهداف ) کوچک اما محبوب :

    ا_ ملاقات با الیف شاکاف ( نویسنده کتاب ملت عشق )

    ۲_ دیدن برج ایفل از نزدیک

    ۳_ خوردن پیتزا در یکی از رستوران های ایتالیا

    ۴_ بایسیکل رانی و گوش دادن به موسیقی

    ۵_ قدم زدن در پارک موقع شب

    ۶_ گیتار یادگرفتن و گیتار زدن

    ۷_ کم کم بازدید از کشورهای زیبای دنیا

    ۸_نوشتن یک رمان

    این لیست آرزوهای که خوندین ، برای مرضیه محمدی ، ۱۹ ساله ، اهل افغانستان ، دختری که در هزاره کابل زندگی میکرد

    آرزوهاش در یک تقویم قدیمی ایرانی ، به همین ترتیب و نوشتاری که من گذاشتم با خط خودش ثبت کرده بود و خانواده اش عکس از صفحه تقویم مرضیه در فضای مجازی ،منتشر کرده بودند

    متاسفانه تمام این رویاها خاموش وناکام ماند چون چند روز پیش مرضیه با دختر عموش هاجر که هر دو میخواستند مهندس بشند ، جز ۵۸ نفر ،کشته شدگان حمله تروریستی طالبان به آموزشگاه کاج در غرب کابل بودند

    من اتفاقی آرزو ،نوشته هاش دیدم ، چند بار رویاهای مرضیه را خوندم و با تصاویر سازی رویاهاش به فکر فرو رفتم و بغض کردم .. مر ضیه برای خوشحال بودن چیز زیادی از زندگی نمیخواست.

    دقیقا من هم ، از نوجوانی به بسته به زمان و شرایطم .. خواسته هام و برنامه هام همینجوری لیست میکردم .. حتی الان هم مینویسم ، یه مقدار مدل نوشتنم و نوع خواسته هام متفاوت شده ...

    متوجه هستم که ما خودمون در شرایطی هستیم که مالامال از دردیم و شاید برای بعضی ها خوش نباشه که به دردهای آدمهای کشورهای دیگه توجه و تمرکز کنیم

    اما نظر شخصی من اینه که ما همه بنی ادم هستیم مثل سلولهای یک بدن از یک پیکریم و کارکرد تک تک سلولها روی چرخه سلامت و توانایی بدن اثر میگذاره

    هر انسانی در هر گوشه از جهان که نوع اندیشه و زندگیش توجه ما را جلب میکنه حتما یک پیام و درس و تعمق برای ما داره
    مخصوصا که باید در مسیر انسان دوستی تعصب و نژاد پرستی را کنار بگذاریم و حتی اگر میتونیم هرچند اندک دست هم را بفشاریم

    خوندم که مرضیه در شرایط سخت خانوادگی و محدودیت های بی شمار که برای زنان در افغانستان هست ،برای آرزوهاش تلاش زیاد میکرد


    کمی به آزمون کنکورش مانده بود خسته بود اما امیدوار برای فردای که شاید چراغ بر تاریکی هایی زندگیش روشن بشه ، اما دیو صفتان طالبان به خاطر اندیشه پوسیده و متحجر خودشون مرضیه را با پنجاه هفت نفر از دختران هزاره در کلاس درس خاموش کردند .

    رویاهای مرضیه چقدر زیبا و لطیف بود ....

    اکثر چیزهای که حقوق اولیه بیشتر دختران دنیا هستند برای مرضیه هدف و آرزو بود مثل قدم زدن در پارک ، خوردن پیتزا ، گوش دادن به موسیقی ، دوچرخه سواری ...

    به نظرم مرضیه در رنج محدودیت و فشار زیادی که در دوران داشته ولی تلاشش برای امیدهاش ستودنی بوده
    بلاشک او فرد موثر و مفیدی برای جامعه میشد چون معنای زندگی را به خوبی در اعماق رنج هاش درک کرده بود
    ولی جانیان زمان به او فرصت ندادند که شکوفه هاش میوه بده

    ابعاد جنایت وسعتش بی انتهاست چون با کشتن ، فقط یک مرضیه با تعدادی رویاها مدفون نشده، بلکه یک مهندس توانمند آینده ، همسر و مادر فهمیده آینده و نویسنده ای روشنفکر که میتونست رمان های زندگی سازش برای مردمش و دنیا چراغ راه زندگی باشه ، کشته شده. ادمهای خوبی که میتونست پرورش بده نابود گشته

    اما به جاش حال قاتلان مغز پهنی اش خوبه و با نفس های نا پاکشون دنیا را بیش از بیش آلوده و نا امن تر کرده اند .... برای عقایدی احمقانه و مشمئز کننده ای
    که جهان و مردمان را به ظلمت اسفبار برده ‌.....

    روزی میرسد که آیندگان به سختی این واقعیت های تلخ را باور میکنند که آدم نماها بر سر آدمهای اصیل چه فجایعی آورند ...

    stophazaragenocide#

    ‌برای دخترم سارینا :

    به یاد و برای سارینا اسماعیل زاده شانزده ساله 😭😭😭😭😫😫😫که او هم مثل نیکا شاکرمی نا جوانمردانه خاموشش کردند ...

    ولاگ هایش را در یوتیوب دیدم چقدر زیبا و مسلط حرف میزد ، عاشق ایستک قهوه بود ، ماهرانه پیتزا درست میکرد ، چقدر واقعی و دل نشین در کانال تلگرام از دنیای نوجوانیش مینوشت .
    دختری باهوش پر از شور و قشنگی بود ...‌‌ که به جای باتوم و گلوله باید غرق بوسه اش میکردند و به او دنیای ساده ایی که میخواست میدادن تا مثل ستاره بدرخشه

    بی شک درسارینا هم هزاران زن موفق و موثر در انتظار ظهور بود ...که هم آن زنها کشته شدند

    حیف که در طول زندگیمون با دیدن بعضی از روزها ، چقدر افسوس و دریغا در وسط قلبمون گذاشته شد .
    حیف از فرزندان خاورمیانه که پر پر شدند🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔💔💔💔

    نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 22:22 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • نشسته‌ ام توی اتوبوس
    داریم با مانی و‌ نیما از‌ مدرسه بر‌می‌گردیم
    بیرون بارون شدیدی میاد
    تلوزیون توی اتوبوس داره از خونه میگه
    از ایران
    توی سرم جنگه
    توی‌ دلم آتیش
    توی چشمام بارون
    و همه‌ش این جمله رو تکرار می‌کنم
    :
    من از ایران رفتم
    ایران از من نرفت


    👤#بابک_اسحاقی

    با چیزهای که شاهدش هستم دارم تلخ تلخ به خودم میقبولونم آن چیزی که من فکر میکنم و دلم میخواد در جریان باشه تا فهم و آگاهیش بیاد به عمر من و حتی سال ها بعدش هم قد نمیده ...

    دلشکسته هستم ، اما ناامید نیستم چون در وجودم و جهان درونم جز صلح و دوستی چیز دیگری نیست

    زخم خورده ام ، حقم خورده شده اما معتقدم بر اساس قوانین هستی هیچ چیز گم نمیشه و در جایی دیگه شاید این حق بهترش به من برگرده سعی میکنم با تمرین رهایی جهان درونم را آرام نگه دارم

    من هم وقتی به ناعدالتی های که سرم آمده فکر میکنم وجودم پر از فشار و درد میشه میگم نه فراموش میکنم ،نه میبخشم .... اما خودم میشناسم که دل انتقام و عمل خشونت بار حتی اگر فرصتش برام فراهم بشه را ندارم

    وقتی میبینم مردم از هر دو طرف درگیری ، از دیدن فیلم کتک زدن به قصد کش طرف مقابلشون با خوشحالی و لذت بی نهایت این فیلم ها را دهها بار نگاه میکنند .... خیلی غمیگن میشم ... برای مرگ انسانیت😔

    من حتی دلم نمیخواد تا آخر، این فیلم ها را نگاه کنم اگر اتفاقی باز کنم فوری میبندم

    وقتی یه چیزهابی را با چشم خودم میببنم و حالم خیلی بد میشه از خودم میپرسم کی و چی شد که بعضی از ماها اینقدر بی رحم و منتقم شدیم و دلهامون سیاه شد ؟

    وقتی میگن اگر فلانی و فلانی خبر مرگشون بیاد ، ضیافت و رستوران و شام حتما با ما .... از الان بگو کجا دوست داری بری ؟

    حالم خیلی بد میشه میگم من تا حالا مرگ کسی را آرزو نکردم که الان بخوام فکر کنم چه شامی برای ضیافت مردن کسی به پا کنم ....و خواهش میکنم که هیچ وقت این پیشنهاد به من ندین چون با ذاتم و تفکراتم سازگاری نداره

    از من میپرسند وااا مگه تو کم ازشون ضررر دیدی ؟

    میگم قیامت ضرر دیدم ، دلم دریای خونه ...

    ولی من از اول دو موضوع را در مورد خودم رعایت کردم و بهش پایبندم :

    اول اگر کسی خنجری به من زد ، برای رفع زخم و دردم تبر نزنم
    و از رنجم مسیری بسازم اگر بشه کسی دیگر رنج من را تجربه نکنه برای همین خواست قلبیم ،دلم خواست روانشناس بشم یا وبلاگی بزنم که بتونم بخشی از تجربیاتم برای کمک به بقیه انتقال بدم

    دوم اگر قرار باشه اون کار بدی که کسی با من کرد من همون بدی را بهش برگردونم پس فرق من با او در چی هست ؟

    برای شخص من ،چند واژه هستند که فقط کلمه نیستند .با اینها جمله نمیسازم بلکه دائم خودم و زندگیم را باهاشون میسازم و مقید و باورمند به تک تک شون هستم :

    توکل(خدا ) ، انسانیت ( احترام به تمام ابعاد هستی خودم ، دیگران ، حیوانات ، گیاهان ) ، تفکر ، تلاش ، تجربه خوب و بد خودم و دیگران ، دوری از دوگانگی ، حق گویی در هر شرایطی بدون در نظر گرفتن منفعت شخصیم ، خویشتن داری ، صبر ، امید ، رها بودن

    حتی به باربد هم ذره ذره این نکات را میگم چون جوانها نصحیت شدن دوست ندارند من به آرامی در حدی که اثر مثبتش بگذاره ، این اندیشه ها را بهش می رسونم دیگه حالا بسته به ظرفیت و پذیرندگی خودش داره که چه میزانیش را قبول یا باور کنه

    مفهوم برابری و آزادی هیچ وقت با این همه تناقض در، خواست و عمل رخ نمیده وقتی که کسی فریاد میزنه زن ، زندگی ، آزادی
    دیگه برای اعتراض خودش به مادر و خواهر عقیده روبه روش فحش های رکیک و زننده نمیده ..‌‌
    چیزی که الان مثل نقل و نبات میشنویم و میخونیم این فحش های رکیک هست که ادمها این روزها نثار خاندان همدیگر میکنند و مدام از روزی که هر کدام قدرتمندتر شوند همدیگر به تهدیدهای خشونت بار میکنند

    بعضی از معترضان شاکی و پر از خشم هستند از اینکه بهشون اجازه حرف زدن و ابراز عقیده ندادند اما خودشون هم دقیقا همین کار میکنند تا کسی ذره ایی میخواد حرف را بگه یا حتی سوال بپرسه که ذره ای با اندیشه شان مخالف باشه با ایگنور کردن و فحش دادن و تهمت زدن خاموشش میکنند
    اما فکر میکنند دارند برای دموکراسی تلاش میکنند

    من در رویای خودم به قول ترانه شادمهر و ابی، جهانی بدون جنگ ، اجبار و موشک را تصور میکنم
    این جهان را من و تو و بقیه اگر به حق خودمون قانع باشیم میسازیم نه تنها خودمون سیراب میشیم میتوانیم به بقیه ببخشش کنیم، برای آیندگان هم پس انداز

    اما چیزی که من با میزان عقل خودم میبینم هیچ جای این دنیا قانع بودن وجود نداره فقط باید تو رویا باهاش روبه رو بشیم چون قدرت خواهی ادمها اجازه به این دنیای رویایی را نمیده

    ادمهای معترضی را میبینم که از درد خشونت فریاد میزنند، اما دور از وطن خودشون در امنیت کامل نشستند و بقیه را دعوت به انجام و تشویق کارهای خشونت آمیز میکنند ..

    میدونید چرا این اتفاقات و این تناقضات پیش میاد
    چون اکثر ادمها درگیر منیت ، و خودبینی خودشون هستند
    حاضر نیستند در پای خودشون خاری بره و بیان از نزدیک اون خشونتشون اجرا کنند
    بقیه را تحریک و تشویق به این خشونت ها میکنند یعنی بقیه سپهر بلا و قربانی من بشند تا دلم خنک بشه و انتقام بگیرم ... کجای این رفتار بوی انسانیت و آزادی میده

    آزادی زمانی مفهوم واقعی پیدا میکنه که من با چشمی که خواست های خودم را میبینم خواست های بقیه را هم در نظر بگیرم اگر چیز بدی را برای خودم نمیخوام برای بقیه هم نخوام ...

    حرف های من خیلی زیاده اما به همین ها بسنده میکنم بیشتر از این بگم ممکنه قضاوت بشم که دارم جانبداری میکنم
    و هی میخوان بگند، تو یعنی این کار و اون کا اینها را ندیدی ؟
    خیالت راحت اگر تو ده تا دیدی من صدتا دیدم ، تو صدتا دیدی من هزارتا دیدم ... رنجیدم ، شکستم ، زندگیم به صفر رسوندن .... اما برای انسان ،زندگی کردن باید بها داد و آسان نیست ....


    میخوام بگم با اکثریت اینوری ها هم که دم از آزادی میزنن با این تناقضات رفتاری احساس فاصله میکنم .

    آری درد بی نهایته ، قلبهامون پر از برای هایی است که تا صبح بگیم تموم نمیشه

    از هر دو طرف، به نظرم نقدها بی شماره که با گفتن من چیزی تغییر نمیکنه فقط الان در حد یه دردل هست و بس و ارزش دیگری نخواهد داشت

    اونهایی که تو این سالها کامل من را میشناسند میدونند حق گفتن برایم ارزش محسبوب میشه و هرگز نخواستم روزی در زندگیم به خاطر منفعت و هیجان زودگذر حقی را زیر پام بگذارم

    و هرگز خودم را سانسور نکردم

    چیزی که دردم اورده، باهاش حتی دشمنم را هم درد نمیارم

    در نهایت همگی ما هموطن هستیم به هم رحم کنیم و اینجوری به قصد کش به هم حمله ور نشیم

    قبل تجربه بیماری من همین باورها را داشتم اما بعد از بیماری و تجربه همدل و همراه شدن با دوستان همدرد و که بعضی هاشون آسمانی شدند یه جورهایی من ته زندگی را دیدم ... با ادمهایی که روزهای اخر زندگیشون بوده و خودشون میدونستند به پایان و رفتن نزدیکند با جانم و قلبم حرفهای طلایشون را گوش دادم
    و واقعا حاضر نیستم آنچه که برای خودسازی خودم کار کردم و تلاش کردم را نزول بدم ...

    هیچ چیز واقعا در دنیا ارزش این را نداره که انسانیت را نادیده بگیریم

    ترجیج میدم برای آرامش درونم و خودمراقبتیم کمتر درگیر بخش هجوهای اخباری دو طرف بشم...

    و از عقیده خودم که هرکس به سهم خودش در دنیای که زندگی میکنه خوب و مسئول باشه دور نشم ، بیشتر روش متمرکز باشم و برای سازندگی راه و مسیرم را به سبک و شیوه خودم ادامه بدم


    نمیخوام بگم من ادم خوبی هستم اما این روزها خوشحالم که متوجه شدم در روبه رو شدن و عمل ، در مقایسه با خیلی ها هنوز دل دیدن ، انجام ، شنیدن خیلی کارها را ندارم ..

    دل شکسته ترینم اما آن عطش انتقام مثل خیلی ها در وجودم غلغله نمیکنه و هنوز قلبم من را به صبوری و اعتماد به خدا هدایت میکنه و دلم را قرص و قوی نگه میداره

    خوشحال ترینم که شهامت این را دارم که در هر شرایطی خود واقعیم را ابراز کنم و بنویسم .

    دلم میخواد در این شرایط محدودیت اینترنت ایران که هم موجب دلتنگی و هم بی کاری فعلی من شده در اندیشه و مطالعات خودشناسی بیشتر باشم چیزی که حالم را خوب میکنه‌و یک قدم به انسان تر شدن نزدیکترم میکنه

    از اعماق وجودم مدام برای تمام مردم سرزمینم آرامش و آسودگی را طلب میکنم امیدوارم پایانش برای مردم خیر و نیک باشه
    طلب خیر +1

    مولانا شمس را گفت:
    پس زخم هایمان چه؟!

    و او پاسخ داد:
    نور از محل آنها وارد میشود.

    نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 19:15 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • در حالی که در درونم ، فریادهای خاموش رژه میرند و انگار یه ایران از هموطن هام در من هستند تمام حالم به اتفاقات اخیر و یک دنیا چرایی هایی تکراری و بی پاسخ درگیر هست

    باربد میبینم با هیجان و احساسات پررنگ شده خبرها و توییت ها را پیگیری میکنه . یه مدل از باربد که تا الان ندیده بودم و تصور نکرده بودم

    در حال حاضر اگر ، در یه سیستم مناسبم بود میباست باربد و باربدهای ایرانم دغدغه های فکریشون موارد دیگری در زندگی بود

    به باربد میگم ما در این شرایط اعتراض و محدودیت اینترنت در ایران نیستیم .. باربد میگه نیستیم ولی من از اینجا دوستانم را همراهی میکنم

    می پرسم چگونه ؟
    همراهی خودش را با مزاح برای من میگه بلکه یه لبخند به تلخی و ترشی صورتم بیاره

    میگه من الان ساقی وی پی ان هستم 😬
    برای دوستام در ایران فیلتر شکن های متعدد و مطمئن را تحقیق و دانلود میکنم میفرستم 🤗

    خنده ام میگیره ، از وظیفه ای که به خودش نسبت میده

    ایران هم بودیم از یه مواردی انتقاد و ناراحت بود من نگران بودم کلاً همه چیز از چشمش بیفته و بعضی از خاطرات تلخ موجب بشه اگر از ایران بره دیگه اسمی از ایران نیاره

    اما الان میبینم اشتباه کردم و مهین دوستی در عمق وجود ادمهای اصیل و درست و حسابی هست .

    و خوشحال شدم که از راه دور همراه و همدل دوستانش است که بسی از این محدودیت عصر حجری اندکی رنج ودردشون ،کاهش بده

    این روزها ایران را عمدتاً بچه های دهه هشتاد میچرخونن .. عجب شگفت انگیزند ، چقدر جسورند که زیر بار حرف زور به هیچ قیمتی نمیرند و برای خواسته هاشون پافشاری میکنند

    اینها همه فرزندانمون ، جان ما هستند، باتوم و گلوله حقشون نیست باید یکی یکی در آغوششون گرفت و به درد دلهاشون مهربانانه گوش کرد.
    اینها الماس های این وطن هستند که باید طوری مراقبشون باشیم که گرد روشون نشینه

    اینها مثل دهه پنجاه و دهه شصتی ها نیستند که تمام عمرشون را با ترس و تهدید گذروندن ... و جوانی و آرزوهاشون بر باد رفته ... خیلی هاشون ناکام و عزادار دائمی حقوق خفه شده شون و رویاهای هدر رفتشون شدند .

    اینها هر قصه ای را باور نمیکنند ، مطیع هر حرف زور و ناعدالتی نیستند ...

    من فیلم هاشون این روزها تو خیابان میبینم گریه ام میگیره .... باور نمیکنم اینها همون بچه هایی هستند که صبح تا شب پای بازی های کامپیوتری بودند ولی الان بی محابا ،دست خالی چقدر شکوهمند ایستادگی و اعتراض میکنند...

    نمیدونم واکنش الان من مربوط به سنم هست یا تجارب زندگی که آن شور و هیجان و احساسی شدن این جوانها در لحظه خواندن ، خبرها را ندارم
    ترجیح میدم چیزی میشنوم یا میبینم در ذهنم پخته کنم و صبر کنم موثق بودن خبر از منبع درست و معتبر بیرون بیاد ...

    گاهی باربد دلش میخواد پا به پاش شبیه اون هیجان داشته باشم .. سعی میکنم توازان درک و همدلی اون و توجه به نیاز خودم را این وسط برقرار کنم

    این روزها خیلی چیزها برای من عیناً ثابت شد
    اون خشم بسیار عظیمی که در وجود خیلی ها انباشته بود ... اینقدر سطح این خشم بالا هست که الان تبدیل به نیروی حرکت شده ... هیجان زیاده ، خسته شدن از محدودیت ها ، فشارها بالاست
    اینقدر این فشار ها مردم را خسته کرده که فقط دنبال دگرگونی و تغییر هستند

    و متاسفانه قسمت نگران کننده اش اینه که به دلایلی که گفتم ممکنه به موارد مهم و اساسی دقت و توجه نشه ... فقط میخوان از این وضع فعلی رها بشند

    مثل اینه که کسی از ایران خسته و درمانده باشه برای فرار به پاکستان پناه ببره ولی وقتی رسید اونجا ندونه اینجا چه کشوری هست ؟ الان باید چیکار کنه ؟
    خب طبیعی است سردرگم میشه و ادم سردرگم اوضاع مساعدی نخواهد داشت بدتر از قبل ناامید تر و حیران تر میشه

    این اعتراض استارتش با کشته شدن دختری به اسم مهسا امینی که علتش هم حجاب اجباری بود کلید خورد
    مشخصه شروع لبریز خشم از حادثه که برای مهسای ایرانمون بود، آغاز شد

    ولی الان مردم با این اقدام مطالبات و اعتراض های دیگشون را هم دارنددرخواست میکنند
    و پر واضح است به حدی ریشه اعتماد در وجود مردم خشکانده شده که میگن ما اصلا دیگه شما را نمیخوایم .

    با خودم که اندیشه میکنم میبینم چقدر این اوضاع ، ابهامات و نامعلومی های، زیادی داره ، اعتراض کننده ها حتی لیدر ندارند ... طبیعی است که این وسط یک سری ادمهای خودشیفته ،عاشق جا و قدرت که روانپریش های سرگردان هستند الان در توهم این هستند که فردا، ریس ایران میشند و به تخت و تاج میرسند

    بابا مردم ایران خسته و له شده اند جوانها دارند تو خیابانونها یکی یکی پر پر میشند هرکدوم از اینها عزیز کسانی هستند که داغ ابدی بر دلشون نشسته بعد تو هیچ ندان ، مغز تهی ، بیای ایران میخوای با عقده هات و چه فلاکتی به پا کنی ؟؟؟؟

    متاسفانه ، واقعیت هست برید مطالعه کنید بعد از هر انقلابی به دلایل زیاد، کشورها اوضاعشون نه تنها بهتر نشده خیلی بدتر شده مثل کشورهای مصر ، تونس ، لیبی و... یعنی کشور خودش رو به تغیبرات و سازندگی میرفت خیلی امیدبخش تر بود

    بنابراین باید معجزه بشه که اگر ایران تغییر کرد اوضاعش بدتر نشه

    این حجم آشفتگی مردم ، محدودیت زیاد پشت سر گذاشته شده ، حق های داده نشده ، توقعات انباشته شده و باز هیجانات زیاد .... مدیریت آدمهاش کار فوق العاده سختی است

    خیلی زیاد زمان میبره که بخواد ، اوضاع به نسبت قابل قبول برسه آیا مردم فعلی ما حوصله وظرفیت این صبر و طاقت را دارند ؟

    به هر حال واقعیت هست ، وقتی سیستم تغییر کنه تا مدتها هرج و مرج بین گروه هاست که این میخواد بگه ما ریُس و وارث هستیم ،اون میخواد بگه ما هستیم
    بعد تا بخواد کل سیستم بر شرایط جدید تغییر کنه، تجارب امتحان بشه ، طبیعتاً زمان زیادی میبره
    پس با تغییر کردن فعلا خبری از اون آسایش که در ذهن ها هست وجود نداره ..

    من از سیاست خیلی متنفرم و همیشه گفتم سوادش ندارم بهش ورود نمیکنم چون ابهامات بی شمارش درک نمیکنم

    حالا چرا متتفرم ؟
    چون واقعا راست گفتند پدر و مادر نداره

    معلوم نیست صاحب اصلی کیه ؟

    پر از بازیهای کثیف و ابهامات آزار دهنده است

    پر از دوگانگی و ریاکاری است

    لبریز از آدم فروشی و بی شرافتی است

    به هر خفتی برای منفعت بیشتر جیب پر کردن است
    نمیتونی بفهمی کی به کی است؟

    ادمهای که درگیرش میشند ممکنه ادمهای از خودگذشته و شریفی باشند ، اما برای اون آدم های که دارند سود میبرند بازی و کار میکنند بدون اینکه متوجه باشند .

    سیاست انگار از یه در وارد میشی بعد درهای بی نهایت جلوی روت هست هرچی میری راه در رو نداری

    خلاصه برام حتی فکر کردن زیاد بهش آزار دهنده و مشمئز کننده است .

    درست سیاست بلد نیستم و دوستش ندارم و واردش نمیشم ، اما حقوق خودم را که میشناسم من و خیلی ها اگر هم نقدی یا اعتراضی بکنیم برای حق طبیعیمون است .
    همه هدفشون اغتشاش یا براندازی نیست .

    باور کنید که نقدهای ،بی نهایتی به شما آقایون وارد هست و متاسفانه برای زیاده خواهی هاتون تا تونستید با زور و فشار مردم را در منگنه قرار دادین


    خودتون بگید الله وکیلی چقدر از کشور و امکانات رفاهی خوبش را برای خودتون و نزدیکانتون اختصاصی کردید و مردم را نادیده گرفتید ؟؟....

    تا هر کی آمد کوچترین حرفی بزنه نطقش بریدین به اون وزرات مخوفتون بردین در وجودش کلی ترس و وحشت ایجاد کردید برای اینکه به خودش و عزیزانش آسیب نرسه همیشه در سکوت نفرت خودتون نگهش داشتین

    اگر کوچترین حق طلبی میکرد فوری برچسب ضد فلان به کل خاندانش می بستید

    من قسم میخورم اکثر خانواده های ایرانی در وزارت مخفوف شما من جمله خود ما جهت زهر چشم یه پرونده الکی الکی براش درست کردین؟ که تهش حداقل برای ما هیچ چیز نتونستید ثبات کنید فقط خواستید نشون بدین ما زیر و بم زندگیتون میدونیم

    از همون روز نفس کشیدن تو هوای که شما توش نفس میکشید را از چشمم انداختین یه حس نا امنی به ما دادین که تا مدتها ما فکر میکردیم همه جای زندگیمون یه شنود هست از سایه خودمون هم ترس داشتیم ..... نمی بخشم هرگزززز تا ابد ....

    تا به خودمون آمدیم که اصلا چرا به چه دلیل باید بترسیم ؟

    آیا ،اگر چشم پیشرفت کسی جز خودتون را ندارید خب حتما باید الکی به رعب و وحشت بندازینش و یه چیز بخواین بهش بچسبونید ؟
    فهمیدم چرا این کارها را میکنید که طرف اگر موقعیتی هم براش جور شد خودش بفهمه جیزه و بگه نه مرسی قربونتون من نمیخوام بدین به خودشون چرا من ؟

    چقدر به مردم دروغ گفتید و میگید
    بابا چرا فکر میکنید با این همه رسانه و سیستم های قوی اطلاع رسانی ، میتونید راحت برید و ادعاهای دروغی از رفاه و آزادی مردم کشور ایران به خبرنگارهای خارحی سر بدین ؟؟؟

    چرا به شعور مردم توهین میکنید و با آی کی یو پایین خودتون نقشه میچینید ؟؟


    بچه های امروز پذیرنده این حجم تناقض و مکاری را ندارند ؟
    مثلا تو اخبارتون میگید ایران آرومه چندتا اغتشاشگر نظم به هم زدن که باهاشون برخورد میشه ما نمیگذاریم آرامش مردم عزیزمون به دست این چند تا اغتشاشگر به هم بریزه

    اگر ایران آرومه و فقط ده بیست آدم به قول شما سر و صدا کردند الان چرا ده روزه ینجوری اینترنت را به روی مردم بستید؟


    برای این چند نفر که ادم اینقدر پاشون روزانه که ضرر نمیده

    میفهمید با اون اوضاع اقتصادی ویرانتون خیلی ها درامدشون از راه همین اینترنت هست ، یکیش خود من ، که از طریق آنلاین به مخاطبهام خدمات مشاوره میدادم ... اخه چرا اینقدر ملت برای منفعت خودتون نادیده میگیرید و براتون مهم نیست چی بر سرشون میاد ؟؟

    چه اشکال داره یک بار با مردمتون از در روراستی وارد بشین ... حداقل پذیرای بخشی از خطاهاتون باشید .

    روسای یک مملکت مثل پدر و مادر یک خانواده هستند
    دقت کنید حتی در خانواده هم زور و محدودیت اثر عکس داره و خانواده را از هم متلاشی میکنه

    شما مثلا با بستن اینترنت دارید از خودتون محافظت میکنید اما خشم و آتش این جوانان را بلا شک بیشتر و بیشتر میکنید

    این حجم انکار و دروغ فاجعه است بفکر کنید بیشتر از این ،خودتون را منقورتر نسازید.

    امروزه مردم با گوشی هاشون به راحتی حقانیت و واقعیت ها را آشکار سازی میکنند
    چرا از عواقب این شیوه زشت و ناپسند از گذشته خودتون درس نمیگیرید

    درد اینجاست که شما با نام اسلام ، خدا ، امام ، شهید .. تمام این اعمال پر خطا و نابخشودنی را انجام میدین و کاری کردین نسل جوان را به این اعتقادات زده و منزجر کردین

    فیش های حقوقی نجومی برای خودتون دارین و چقدر پدر ها را شرمنده خانواده هاشون کردین

    اینقدر تو فکر خودی های، خودتون و منفعت هاتون بودین هرچه ادم با استعداد و توانمند و بالیاقت کنار گذاشتید یه مشت فامیل خودی بی سواد و نابلد اوردین روی این کاربلدها ریاست کنند. ادمهای که تنها هنرشون ریش بلند شون و موقع نماز آستین ها را تا زیر بغل بالا میزنند از این اتاق به اون اتاق که ببینید من نماز میخونم

    اون نماز بخوره در فرق اون سرتون


    واقعاانتظار دارین کسی صداش دارنیاد ؟
    به بعضی ها اینقدر درد و ناامیدی دادین که مرگ فقط چاره دردشون است

    هرکی مثل شما تفکر نکرد ، رفتار نکرد یا مدل شما نشد به دردسری مبتلاش میکنید که قشنگ‌از هرچی خیر از که حقش هست ، باید برسه نا امید و دورش میکنید...
    این دقیقا تجربه شخصی خانوادگی خود من هست که ما نخواستیم مدل شما باشیم ولی متعهد و باشرافت بودیم خودمون به هر قیمتی نفروختیم نمایش ریاکاری از چیزی که نیستم راه ننداختیم .. ولی راهمون درست بود ..

    با زندگیمون چه کردین ؟

    الان مثل همیشه که خودم بودم و خواهم بود سرم بالا میگیرم با وجدان آسوده حرف حقم را میزنم.

    چون من ادم سکوت نیستم و نه تنها نمیترسم دیگه تجربه اون ترس های الکی هم در من اثرنداره و نخواهد داشت
    مردن با عزت خیلی بهتره زندگی با ذلته


    شما باعث شدین که ادمهایی رده سنی من واقعا برای زندگیشون هیچ خواسته و رویایی دیگه نداشته باشند
    شما مسئول مرگ‌ رویاهای آدمها هستید

    چرا هرکی اعتراض و نقدش به شما میگه از نظر شما اغتشاگر یا ضد فلان به حساب میاد ؟

    فساد و خودخواهیتون تمام ایران را گرفته
    به خدا جز خودتون و خانواده هاتون واعتقاداتون .... آدمهایی دیگری هم در این کشور حق زندگی و آزادی دارند .

    وقتی بچه هاتون تو همون مگ مگ امریکا و کانادا دارند در بهترین دانشگاهها و راحت ترین پوشش زندگی میکنند تمام عکس ها در فضای مجازی موجود هست

    امروز پوششی از دو تا نوه یکی از امام جمعه ها خطبه گو را دیدم که حتی دختران غربی خانواده دار هم با این پوشش نمیگردند


    بعد انتظار دارید که به خاطر چند تار مو که اینجا در باب حجاب اجباری دختری میمیره جوانها بشینن تماشا کنند ؟؟؟

    اگر حجاب خوبه عالیه پس چرا برای خانواده های محترمون انور آب اجباری نیست ؟؟؟

    اگر زندگی ساده نشینی خوبه ؟ چرا خودتون ساده زیست نیستید ؟

    برای همه امریکا جیزه و خطرناکه ولی شما حتی پوشک بچتون تا کل لوازم مصرفیتون امریکایی هست؟

    واکسن چون امریکایی هست از نظرتون حرامه، وارد نمیکنید این همه ادم میمیره به هیچتون نیست چند خانواده بدبخت میشند ،ولی پودرهای پروتیینی ورزشی از امریکا برای بچه هاتون میارید کوفت کنند‌ آن موقع حروم نیست ، همین سفر اخیر را میگم ،که با کامیون سوغاتی هاتون بار میزدین

    یک نفر بره امریکا مهاجرت کنه تا درجه سومش را تحت مراقبت و حفاظت نامحسوس قرار میدین حواستون است ،چون فلانی دختره خاله عمه مادرش گرین کارت امریکا را داره پست مدیریتی بهش ندین

    بعد بچه هاتون اینقدر آنجا ساکن شدن و زاد و ولد کردند که فارسی حرف زدنشون ، کیلی کیلی کمرنگ شده ...‌‌‌‌

    میخواین کسی صداش درنیاد به خیال خودتون ملت نفهمه در گرسنگی و احتیاج نگهشون داریم که اینقدر اونها درگیر نان باشند ما هم درگیر عشق و حال و اختلاسمون باشیم.

    چقدر ادمهای فرهیخته و نخبه را به خاطر قدر نشناسی و نادیده گرفتن شماها ، مهاجر کشورهای دیگر شدند

    اینها میتونستند در ایران بمونند و همین جا را بسازند
    تا همه مردم از دانششون برای رفاه استفاده کنند

    راحت آدمهای توانا ، با عرضه ، پاک و درستکار که به هر دلیلی که نخواستند یا نتونستد از کشور برند ولی مدل شما نبودند در محل های کارشون پایین نگه داشتید و مثل گرگ مراقب بودین هیچ امتیاز و رشدی براشون پیش نیاد اگر هم از سمت دیگری ترقی بود با پرونده سازی های الکی و فرضیه های توهمیتون مانعش شدین که جاش تقدیم نورچشمی های خودتون کنید

    نمیشه ادم خداشناس یا انسانیت سرش بشه ولی اینقدر بی وجدان برای نفع خودش بقیه را له و نابود کنه

    شما چگونه میخواین برای این کارهاتون در محضر خدا پاسخگو باشید ... وای بر شما

    چقدر ادمهای وقیحی که خودشون را طرفدار شما میدونستید مثل رائفی پور و حسن عباسی توی رسانه ها آوردین تا با وقاحت و نیش زبان ، به بقیه ملت زخم بزنند و دلخوش این باشید که حامیانی دارید
    ( لطفا گوسفند نباشید )

    و چه بسیار،با این سیستم اعتقاداتی و اجبارتون ادمهای دوگانه و متظاهر در جامعه مثل ویروس پخش کردین به ادمها یاد دادین دروغ بگند همیشه چیزی که خودشون نیستن نشون بدن تا امتیاز بگیرند

    ادمهایی که آمدند زلال و صاف که خودشون باشند ... چقدر زجر و مکافات به زندگیشون دادین ... اما همه آن ادمها به خاطر یکرنگیشون تو اون وسط سینشون قلبی صاف و بی ادعا بود که آهی کشیدن از ته دل زورشون به شما نرسید منتظر بودن خدای خودشون، نه خدای شما بلکه طبق وعده ایی که داده، بی رحمی شما را یک روز مدعی بکنه. من هم گیجم و ترجیح میدم صبر داشته باشم تا بخوام نتیجه گیری کنم که الان وقت آن مدعی رسیده یا نه

    شما توی خیابابون نیرو از عراق و افغانستان و غیره میارید تا هموطنتون را برای ساکت کردنش به قصد کش کتک بزنند... تو خاک خودش براش غریبه اوردین ؟ شگفتاااا
    شما کی هستید اینهمه ما شهید در جنگ دادیم که عراق به خاک و مردم ما تجاوز نکنه رفتین خودشون اوردین که ملت را در وطن خودش کتک بزنه ؟ ای لعنت بر هرچی بی وجدان وطن فروش ،بی شرف ، خود فروخته است ...

    من به چشم های بی قرار تو قول میدهم؛ ریشه های ما به آب و شاخه های ما به آفتاب میرسد.
    ما دوباره سبز میشویم........👊👊👊🙏🏽🙏🏽🙏🏽🤝🤝🤝💚💚🤲🤲🤲🤲❤❤💪💪💪💪

    #مهسا_امینی❤

    #زن_زندگی_آزادی❤

    نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۴۰۱ ساعت 21:14 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • دیروز اینجا یکشنبه روز تعطیل بود از صبح باربد چند بار گفت مامی باید امروز حتما از خونه خارج بشیم یه قدمی یه دوری بزنیم
    ناهار که خوردیم گفت ساعت چهار فکر کنم ساعت خوبیه بریم ...
    ساعت چهار گفتم هوا گرمه

    ساعت پنج آمد گفتم آفتاب نمیبینی من نمیتونم الان تو این هوا بیرون برم

    ساعت شش آمد ، گفت : دیگه الان هوا خوبه بهانه نیار بلند شو تا میکروس بزرگه پیاده بریم و برگردیم

    گفتم شما کار واجبی داری که اصرار داری باید امروز بیرون بریم ؟

    گفت نه من هیچ کاری خودم ندارم اما باید بیرون بریم کار واجبم شما هستی

    گفتم چه واجبی ؟

    گفت چون تو ادمی هستی که اهل بیرون رفتنی حتی شده بری تا سر کوچه و بیای ،الان میبینم چند روزه همش داخل خونه موندی انگار به این مدل خونه موندن عادت کردی ... من باید به زور هم شده حال و هوای فعلیت عوض کنم تو نیاز تغییر شرایط داری

    ( الهی من دورش بگردم که اینقدر باشعوره و در مورد من شناخت خیلی خوبی داره و درست میگه
    در ضمن بچه های نوجوان زیاد حوصله بیرون رفتن با والدین را ندارند چون مدل لذت هاشون متفاوته باربد هم مستثنی نیست یعنی ایران بودیم خیلی جاها دیگه با من و حسن نمی آمد اما اینجا واقعا با انعطاف و درک متقابل خیلی موقع ها من را همراهی میکنه )

    بهش گفتم واقعا حال بیرون آمدن ندارم اما اینقدر انگیزه تو برام قشنگه که میام که با هم بریم قدم بزنیم اما شرایط انجام فعالیت دیگه ای ندارم

    گفتم باشه فقط قدم میزنیم

    خلاصه دست در دست باهم‌رفتیم، گاهی تو راه همدیگر را بغل میکردیم میبوسیدیم

    فقط قدم زدیم هیچ چیز نخوردیم هرچی بهش گفتم برای شما تنها بگیرم من میلی ندارم گفت نه میگذاریم برای یه تایم دیگه
    میریم خونه شام را باهم میخوریم

    تو راه که بودیم یه جاهای که تو خودم بود با ریتم زمزمه میکردم:

    از خون جوانان وطن لاله، جانم لاله خدا، لاله دمیده

    در ماتم سرو قدشان، سرو جانم ، سرو خدا ،سرو خمیده

    در سایه گل بلبل ازین غصه خزیده

    گل نیز چو من در غم ،چو من در غمشان جامه دریده

    چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ ،نه دین داری نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ

    بعد باربد گفت مامی میدونی از صبح که بیدار شدی چند بار این شعر داری با خودت میخونی انگار تمام ذهنت این شعره شده

    یهو به خودم آمدم ،یه آهی کشیدم گفتم به یاد مهسا امینی میخونم به تعدادی که این شعر خوندم حواسم نبوده ... ولی خیلی ذهنم به این دختر و حواشی پیش آمده اش گره خورده

    من ایران نیستم ولی هر اتفاقی برای هموطنم و وطنم بیفته ، حال من هم گره میخوره به حال و هوایی که در ایران است

    میخواستم برای الهه که مینویسم تا پایان نوشته هام پست غیر دیگری ننوسیم
    اما از آنجایی که ایران ماتم ها و داغ هاش تمامی نداره از این درد باید بریم سر درد بعدی ....
    و حادثه ای که برای مهسا پیش آمد روح و روانم جریحه دار کرد

    روایت مهسا امینی دختر مظلوم کرد با پرکشیدن الهه
    برای من تلخ در تلخ شد ...

    یک نقد داشتم شاید در گذشته خودم هم از این خامی ها و از روی نا آگاهی ها این مدل خودخواهی را داشتم اما الان دیگه با فهم امروزم این مدل نگاه را نمیپسندم
    مثلا میبینم یه عده ادم معروف و غیر معروف خارج رفته توییت و کامنت با این مضمون میگذارند .. خوشحالیم که ما از ایران رفتیم و دخترمون را از این وضعیت نجات دادیم که در آینده به سر نوشت مهسا دچار نشه

    اخه چقدر خودخواهی زیاد از این دیدگاه میباره ، دل به درد میاره ، ما نمی تونیم حتی یک دقیقه خودمون جای پدر و مادر مهسا تصور کنیم که الان چه مصیبتی میکشند
    چه فرقی میکنه مهسا هم مثل دختر زیبای من و شماست ، هموطنمون بود و همیشه فرزند ایران است

    هر فرزندی زاده ایران هست را باید فرزند خودمون بدونیم

    همین که تو شرایطش و پولش داشتی تونستی دخترت از ایران نجات بدی دیگه غم و دردی نیست .... کاش
    همدل تر و انسان تر باشیم ، نمک روی زخم نباشیم پدرش با این کامنت ها که کم هم نیستند مواجهه بشه ممکنه با خودش احساس گناه کنه که چرا اون برای خانواده اش همچین ایده ای نداشته ... تا شاهد عروس و نوه دار شدن از مهسا باشه ...که خودش ، همسرش و پسرش تا ابد دغدار دختر قشنگشون نباشند

    و درد بزرگ دیگری که این وسط با مردم رنج میده عدم صداقت و اعتماد ویران شده است

    هواپیمای اوکراینی با ۱۶۷ مسافر با شلیک موشک منهدم کردند اخرش هم گفتند خطای انسانی
    الان بیان قتل مهسا امینی را گردن بگیرن ؟
    اینها گردن گیرشون کار نمیکنه

    از طرفی ،مقابل بیمارستان کسری مردم را کتک میزنند!
    در آرامستان آیچی مردم را کتک میزنند!
    در شهر سقز مردم را کتک میزنند!

    تا این مردم کتک‌خورده قبول کنند که *مهسا امینی* کتک‌نخورده...!!!

    شگفتا از این همه تناقض گفتاری و رفتاری

    خلاصه اینجا فقط باید گفت به کدامین دردت بگریم وطنم ؟
    چه بر سرت و سرنشین هات که ما باشیم آوردند .....
    کشوری با این همه منابع انرژی ، مردم با استعداد و خلاق .... هرکی را میبینی نه دیگه انگیزه داره نه امید

    به نظرم به جای تشویق مردم به فرزند آوری ، امید را در همین هایی که هستند زنده کنید ، باید اینها باشند که بچه بتونند تولید کنند

    چون یا هر کی میبینی تو فکر فرار از این کشور هست یا قید زندگی را زده ..... حیف و دریغ از ایرانم کاش وجدانهای خوابیده کسانی که راس هستند بیدار بشه .

    کاش همه خوبی ها و امتیازها را فقط برای خودشون و بچه هاشون نخوان ...
    کاش وقتی با شکم سیر در پر قو میخوابند . بدانند خیلی کودکان از گرسنگی نتوستند بخوابند و پدرانی که از شرمندگی خانواده هاشون دست به خودکشی زدند

    اینجا مردم را برای بدحجابی میکشید فرزندان خودتون با پول ملت در کشورهای پیشرفته با بهترین امکانات و آزادی پوشش زندگی میکنند

    اینجا کسی که از قماش خودتون نباشه حتی یه قدم اجازه رشد و جلو رفتن را بهش نمیدین
    انگار ایران ارث و میراث اختصاصی شماست و بقیه مردم شهروند درجه دوم هستند

    هر کس اسم امریکا و کانادا و انگلیس به زبون بیاره از نظر شما برای شما عامل خطر محسوب میشه و همه جوره زیر نظرش میگیرید اما نزدیکان و فرزندان خودتون اونجا تحصیل و کار میکنند ، سرمایه گذاری اقتصادی میکنند
    حتی شرکت های فیلتر شکن دارند ... خدایا فقط بگو از دست اینها خودت کی ظهور میکنی ؟

    و به لطف فضای مجازی تمام این اطلاعات با سند و مدرک منتشر میشه .... اما شما با وقاحت تمام به زندگی متعفن و درویی خودتون ادامه میدین

    یادتونه چون ما فقط یه لاتاری امریکا برنده شده بودیم بر سر زندگیمون چی اوردید ؟ ؟؟؟؟؟
    من نه میبخشمتون نه فراموش میکنم ... وقتی این هم ناعدالتی و بی رحمی در شما میبینم
    با ادعای دین و اسلام برای حفظ بقای خودتون بعدها برام آشکار شد که این تجربه تلخ فقط داستان زندگی ما نبوده شما از بی دردسرترین و بی حاشیه ترین ادمهای این کشور ، از همشون با یک بهانه یه زهر چشمی گرفتید ......

    یاد یه جوک میفتم شما مصداق این جوکه هستید نمیدونم ،بخندم یا گریه کنم ?

    خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

    کارم از گریه گذشته به آن میخندم

    یه پدر بچه اش میگیره یه فصل کتک میزنه بچه میگه بابا چرا میزنی ? من کاری نکردم میگه فردا بهت کارنامه میدن من میخوام برم مسافرت فردا نیستم که برای نمره های کمت کتکت بزنم الان دارم برای نتیجه کارنامه فردات میزنمت

    و این شمایید که با صادق ترین هموطن های خودتون چه قصاص های الکی قبل از جنایت کردید ....
    یک روز در محضر پروردگار باید همه اینها را جوابگو باشید این دنیا ابدی نیست آن روز بالاخره فرا میرسه
    که باید پاسخ بدین به کدامین گناه این همه آرزوها و امیدها را خاموش کردید؟ ...بعضی را مثل مهسا یک بار کشتید و از شر خودتون راحتش کردید بعضی ها رو مثل پدر و مادر مهسا روزی هزار بار تا زنده هستید کشتید
    واقعا انسانم آرزوست ....

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    وای!
    جنگل را بیابان می‌کنند
    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
    آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
    در کویری سوت و کور
    در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
    صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
    گفتگو از مرگ انسانیت است..

    فریدون مشیری

    🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    پی نوشت :قسمت پنجمین روز از سوگ الهه را تا شب منتشر میکنم .

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:6 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • این روزها فضای مجازی پر شده از اخبار سفر مردم ایران به عراق ، جهت شرکت در مراسم اربعین
    یک سری فیلم ها نشون میده که در بعضی از مرزها مردم در چه وضعیت سخت ، به علت سو مدیریت این سفر هستند

    یه عده هم که در سفر هستند و ممکنه از مرزهای دیگه سفر کردند توسط صفحه های مجازیشون اوضاع رضایت بخش و خوشحالیشون از رفتن به این سفر نشون میدن

    چیزی که من اینجا میخوام در موردش بنویسم این هست که من کاری ندارم که با انجام این سفر با این شرایط موافق هستم یا نیستم .. دقیقا میخوام روی موضوع به من چه و به تو چه تمرکز و توجه داشته باشم .

    اینکه ما آدمها واقعا کی قراره یاد بگیریم که نخوایم خوب خودمون و باورمون را بزور تو مغز بقیه بکنیم
    اینکه بفهیم هر ادمی با یه مدل زندگی حالش خوش و خوب میشه
    یکی با رفتن به سفر کربلا حتی این مدلیش ، حتی رنجی که از این مدل سفر داره براش لذت بخشه

    یکی با رفتن به کنسرت ، کازینو ، سفرهای خارجی و...

    یکی دیگه با هیچ کدوم از این دو مورد حال نمیکنه یه شیوه دیگه برای حال خوب کردن خودش داره

    اخه چرا باید منه نوعی این وسط به خودم اجازه بدم براساس چیزی که خودم فکر میکنم درسته بیام آن کسی که مدل من حرکت نمیکنه را به سخره بگیرم و بعد دم از حق آزادی زندگی و حقوق بیان باشم

    متاسفانه یه عده هم این وسط اصلا تو باغ نیستند فقط ،طوطی تقلید کن هر مجلسی هستند ، تحت تاثیر فضای حاکم ، جو زده میشند فکر میکنند اگر آنها هم مثل دیگران شیوه زندگی بقیه را تحقیر نکنند از سخنوری جا میمونند و براشون این نوع مخالفت کردن یک نوع توهم فهمیده گی و با کلاسی داره این دسته از همه فلک زده ترند که با هر وزشی سمت آن میرند و چقدر به تنش و مسموم کردن جامعه دامن میزنند

    من میگم به فرض کنیم که ادمی راه ، حال خوشش را صددرصد اشتباه و با اشکال انتخاب کرده ... اگر از من و تو مشورت خواست میتونیم نظرمون پیشنهاد بدیم حتی تحمیل نکنیم ... اگر کسی نظر نخواست اجازه بدین آدمها خودشون اشتباهاتشون تجربه کنند ما دایه مهربان تر از مادر نیستم ،ما با زور و فشار نخوایم کسی را به راه خوش خودمون هدایت کنیم
    همون جایی که داد میزنیم به زور من را به بهشت نفرست تو هم لطفا با بی احترامی و خشونت کلامی کسی را به سمت خوب خودت دعوت نکن

    چند وقت پیش در اینستا دیدم خانمی در ایران برای چند دقیقه جهت فیلم برداری حجابش برداشته با یک تاپ نیم تنه داره قدم میزنه و میگه من مخالف حجاب اجباری هستم از همین فیلم های هست که مدل های مختلف اعتراضیش را توی اینستا میگذارند

    بعد تعدادی کامنت ها را خوندم که یه عده نوشته بودند ما مخالف حجاب اجباری و آزادی هستم اما امثال تو که مثل زنهای فلان فلان شده هستید
    را نمیخوایم ...تا دلتون بخواد ادمهایی که گوش فلک از حق آزادی داشتن آزادی کر کردند این خانم به فحش و بد و ناسزا بسته بودند که مخالف این مدل پوشش در جامعه هستند

    باز من کاری به درستی و غلطی حرکت این خانم ندارم
    من خودم به شخصه همچین کاری نمیکنم چون نظرم اینه که ادمها در هرجایی که زندگی میکنند باید به تابوها و قوانین جامعه احترام بگذارند و اگر قرار باشه اون قوانین تغییر بکنه از این مدل کارها تغییرش نمیده فقط همون ادمهایی که این قوانین آوردند همون ها هم میتونند در راستای تغییرش قدم بردارند
    باز این نظرمنه ،صد البته برای نظر مخالف مقابلم احترام میگذارم ...

    اما نکته و صحبت من با آن دسته از مردمی است که سواد حق آزادی شخصی انسانها را ندارند ولی به شدت طلبش میکنند
    آزادی شخصی یعنی من و تو به پوشش و مدل زندگی دیگران کار و دخالت نداشته باشیم

    مگر کولر یا بخاری روشن هست که هرکی هر چقدر بخواد طبق دلخواهش کم و زیادش کنه

    احترام به آزادی فردی یعنی من نخوام کسی را مجبور کنم به مدل و فرم من زندگی کنه
    وقتی یاد گرفتیم با افرادی که سبک زندگیشون ، پوششون ، اعتقادشون که شبیه ما نیستند در صلح و احترام زندگی کنیم و برای کسی مثل یک مامور مزاحم نباشیم آن موقع است که معنای آزادی را فهمیدم .

    چیزی که من به خوبی در این کشوری الان داخلش هستم میبینم آدمها به مدل زندگی و پوشش همدیگر در هر سطحی که هستند اصلا ورود و قضاوت نمیکنند کسی دغدغه این مسائل را اینجا نداره
    چیزی که درد تو قلبم هست اینه که ، عقبه تمدن و فرهنگ ایران من کجا اینها کجا ؟
    اما الان ما کجا هستیم و اینها در این مسائل در چه سطح خوب فرهنگی و رفتاری هستند .

    برای درست زندگی کردن از خودمون شروع کنیم ، وقتی که برای درست کردن بقیه میخوایم بگذاریم برای ساختن و رفع اشکالات خودمون بگذاریم
    چون من وقتی خودم بسازم یه نسل طولانی را ساختم
    و مدل های خوب رفتاریم را برای فرزندانم الگو میشه و آنها هم به فرزندانشون منتقل میکنند ...

    یا حق ....

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 11:50 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []


  • امروز باربد به مهمانی خونه مژگان میره
    مژگان یکی از دوستانی هست که در آنتالیا باهاش آشنا شدم یه دختر به اسم پریا داره که پارسال و امسال آزمون یوس داشته پارسال قبول نشد و آزمون یوس امسالش کمتر از یک ماه دیگه برگزار میشه
    آزمون یوس مثل آزمون کنکور ماست جهت ورود به دانشگاه


    برای ما  از جهت گزینه خوبی هست ، سال آینده باربد آزمون یوس داره  و میتونیم از بخشی ،از تجربیات پریا برای باربد استفاده کنیم


    الان پریا از آزمونهای آزمایشی یه موسسه یوس به طور رایگان هر جمعه استفاده میکنه یعنی کلاس هاش که هزینه داره را نمیره ولی داخل آزمونهاش شرکت میکنه
    و قرار بود باربد بعد از امتحاناتش یه روز که پریا میره به آن موسسه سر بزنه و یک سری سوالات مربوط به خودش را از آنها بپرسه


    من ایران بودم چند بار من،  چند بار مژگان تماس  باهم گرفتیم حال و احوال کردیم آن روز که تماس گرفت گفتم مژی جان باربد امتحاناتش تمام شده برای این موسسه که پریا میره هر وقت پریا مساعد هست به باربد بگه که آن هم از خونه بیاد اونجا


    گفت جمعه یعنی امروز  پریا آزمون داره باربد هم بره موسسه از انور هم سوالهاش را بپرسه ،بعدش هم با، باربد باهم برگردند خونه ما

    گفتم لطف میکنی‌پس اگر زحمتی نیست پریا خودش به باربد بگه
    گفت :حتما
    ( چون دوستان ،  باربد دیگه در سنی هست که بهتره مستقیم دعوت بشه نا با واسطه 
    تو این سن  بچه ها دوست ندارند بدون اطلاع خودشون  براشون برنامه ریزی کنند و جاشون ما تصمیم بگیریم  )
    این مدت که طولانی شد و من برنگشتم دو ؛سه تا از دوستان که یکیش مژگان هست .. باوجود تعارفشون در مورد نیازهای باربد من اصلا معذب و به زحمتشون ننداختم به هرحال سفر من طولانی شد دلم نمیخواد تصمیمات و مسائل شخصی ما اسباب زحمت بقیه بشه


    اما دلم میخواست برای تجربه های بیشتر ، باربد این مهمانی رفتن را هم خودش به تنهایی را  امتحان کنه
    خلاصه چند روز پیش که صحبتم با مژگان تمام شد بعد با ، باربد تماس گرفتم بهش گفتم که الان با خاله مژگان صحبت کردم شما را برای روز جمعه به خونشون دعوت کرد و گفت قبلش هم با پریا تو آن موسسه یوس همدیگر را ملاقات کنند  .


    البته پسرم ، من بهشون گفتم که باید با خود تو هماهنگ کنند که خاله گفت حتما پریا با باربد خودش تماس میگیره
    ولی مامان به نظر من به شما احترام گذاشتن شما را دعوت کردند دعوتشون قبول کن بالاخره برات یه تنوعی است با ، پریا هم کلی صحبت میکنید
    گفت باشه تماس بگیره باهاش هماهنگ میکنم و میرم .

     

    عصر  باربد تماس گرفت گفت پریا بهش پیام داده دعوت کرده بعد خود باربد باهاش  تماس گرفته و برای قرار جمعه هماهنگی را انجام دادند
    گفتم به سلامتی مامان همیشه خوشحال باشی پس سعی کن جمعه هر سوالی داری از قبل بنویس که بتونی از آن موسسه بپرسی

    بعدش دو مطلب اول اینکه داری میری خونه خاله آداب درست اینه که دست خالی نری یه چیز بخری با خودت ببری
    گفت من نمیدونم چی بخرم ؟

    گفتم از سر راه که میری سر راهت قبل سوار شدن اتوبوس برو  فروشگاه میکروس یه بسته کافی میکس های فوری بخر چون میدونم دوست دارند
    (  هدفم این بود از این تجربه یه چیز یاد بگیره با پیچیده کردنش نتیجه عکس میداد من فقط میخواستم یه چیز خوب یاد بگیره همین که متوجه بشه برای وارد شدن به خونه کسی دست پر بره کم کم ظرافت ها و چیزهای دیگرش را خودش متوجه میشه ، لذا از این بابت  خودم پیشنهاد دادم که مشغله فکری براش نشه


    بعد میدونم که اصلا مژگان به هیچ عنوان الان انتظار نداره باربد یه پسر شانزده ساله دست پر خونش بره اون هم اینکه ما چند دفعه تا الان خونش رفتیم و من هر سری خودم حواسم به این موضوع بوده ، در واقع خودم میخوام از این فرصت برای آموزش پسرم استفاده کنم )

    مورد بعدی اینکه آنجا هرکسی بیرون میره چیزی میخواد بخوره باب هست که خودش هزینه سفارش خودش را میده بین جوانها که دیگه خیلی عادت  هست
    به باربد گفتم که باربد جان ممکنه جمعه بخوای بری موسسه پیش پریا بعدش بخواین برید کافه ایی بشنید  به اختیار خودت از کارت من اگر خودت صلاح دیدی میتونی پریا را مهمان کنی .. خواستم بگم از بابت من مشکلی نیست اما باز صلاحدید خودت که چیکار کنی را انجام بده

     

    توصیه های رعایت اصول بهداشتی این چیزها را ابداً مستقیم دیگه نباید گفت به بچه ها  بهشون برمیخوره باید در دفعه های بعد به صورت ریز و غیر مستقیم  باید گفته بشه مثل زدن مام و عطر و اسپری 
    البته بچه ها وقتی میبینید شما یک شیوه و اصولی را برای بهداشت رعایت میکنید آنها هم براشون عادت میشه ( الان که تماس گرفتم گفت دارم میرم دوش بگیرم که بعد بیام حاضر بشم  خب ما هر وقت مهمانی رفتیم این روال را داشتیم)

    اینکه ما ملاحظه فرزندانمون کنیم و حساسیت هاشون بشناسیم و بدونیم کجا و کی ، چی را بگیم و نگیم نشانه ضعف و ترس ما در مقابلشون نیست بلکه درک و همدلی آنهاست باعث میشه رابطه بهتری میان پدر و مادر و فرزندان حفظ بشه


    مثلا من الان دارم برای دانشگاههای مختلف ، کلاسهای زبان و آیلتس و.... برای باربد مرتب تحقیق میکنم اما فقط چند درصدش میگذارم متوجه بشه به دو ، دلیل یکی اینکه وقتی شما خیلی درگیر تحقیق و مسئولیت های بچه ها بشید آنها خودشون از این بخش فارغ میدونند چون خیالشون آسوده است شما د داری براش انجام میدی در نتیجه انگیزه ای براشون ایجاد نمیشه که خودشون درگیر این مسیر کنند

    دلیل دوم اینکه از درگیر شدن بیش از اندازه بابت این دوره ها و آموزش ها دچار کلافگی و استرس زیادی میشند
    البته که به میزان کافی ما در موردش صحبت میکنیم و به باربد یاداور میشم هدف ما از زندگی فعلیمون در ترکیه این مسئله است و مخصوصا یکی دو سال آینده باید پرتلاش تر باشیم
    یعنی جایی که لازمه آن اقتداره هست

    مطالبی که بچه ها حوصله ندارند زیاد راجبشون والدین صحبت کنند پنجاه درصدش را من میگم پنجاه درصدش را حسن در موقعیت دیگه میگه که فشار را از این طرف دریافت نکنه یه تعادلی تو این مدیریته باشه

    باز هم تاکید میکنم بدون مشورت با نوجوانها  حتی کودکان آنها را کلاسهایی که خودتون فکر میکنید مفید است ثبت نامشون نکنید باید برای هر قدمی که میخواین بردارین قبلش اون را در جریان بگذارید چون اثرات خوبی نمیگذاره
    و آنها حس میکنند اصلا نظر و خواستشون اهمیتی نداره

    اگر چیزی دلخواه خودتون است آن را باید با ملاحظات و سیاست خودتون برای فرزندتون اجراش کنید یعنی اون کاملا احساس کنه خواست اون را مدنظر قرار دادین
    مثلا هوس قرمه سبزی کردید به بچتون میگی چون قرمه سبزی تو خیلی دوست داری ناهار امروز به خاطر تو قرمه سبزی میخوام درست کنم اما در واقع هوس خودتونه😉

     

    ما با باربد ، نسبتا یه  هدف بزرگ بسته به توانایی هاش با مشورت همدیگر الخصوص نظر و خواست خودش تعریف کردیم ... هدف بزرگ را گذاشتم کنار و دیگه بهش نمیپردازیم مگر زمانهایی که انگیزه تلاش کم میشه بهش فکر میکنیم و در موردش صحبت میکنیم
    بیشتر متمرکزیم روی هدفهای کوچتر و بایدهای که حتما طی بشه که به هدف بزرگتر نزدیک شد
    مثلا الان هرکس از من میپرسه باربد میخواد چیکارکنه ؟ چی بخونه؟ کدوم کشور بره ؟ و دهها سوال اینجوری پاسخ خاصی نمیدم


    همیشه طوری رفتار کردم که روی موقعیت های باربد کسی حساس  و متمرکز نشه ونقل صحبت های بقیه نشه مثل این بچه های دم کنکور که همه منتظرند نتیجه بیاد گوش به دست هستند ببینند فلانی کجا قبول شد یا نشد

    ما فعلا الان تمرکزمون روی پیشرفت زبان و مدرک آیلتس است .


    در هدف گذاری خوب همیشه برای نتیجه و موفقیت پله پله تمرکز کنید اگر خیلی بخواین به دور دست ها فکر کنید معمولا کار نیمه کاره گذاشته میشه مخصوصا ادمهایی که کمال طلب هستند و هر موفقیتی راضیشون نمیکنه زیاد فکر کردن و پرداختن ذهنی به نتیجه ادم را از انگیزه خالی میکنه ، نیروی حرکت  و تلاش هم چیزی جز انگیره  نیست .
    به فرزنداتون آرامش بدین که هر تلاش و برنامه ایی داره ، در واقع  برای خودش میخواد کاری بکنه قرار نیست به کسی جواب پس بده


    اگر شد میسر میره جلو،  نشد گزینه های دیگر را انتخاب میکنه تا به هدفش برسه یه وقت ممکنه  تا اخر بره حتی نتیجه ای که میخواد را  نگیره راههای دیگه هست که میتونه موقعیت خودش پیشرفت بده


    به باربد گفتم مامان ما حتی امروز هم از ترکیه برگردیم و به اون هدف بزرگتر دست پیدا نکرده باشیم باز هم موفق شدیم چون چیزهایی یاد گرفتیم که قبل این مهاجرت بلد نبودیم مثلا تو الان زبان ترکی بلد شدی تازه  این حداقل دستاورد این مهاجرت بوده ... پس ما برای هورا کشیدن و تاسف خوردن کسی مسیر زندگیمون را تعیین نمیکنیم ، هرجا که احساس کردیم اشتباه کردیم راهمون عوض میکنیم.

    فریبا دوست نزدیکم که خیلی شاهد  جزییات لحظه های سخت ، تلخ من بابت اتفاقات سالهای اخیرم ، من جمله مهاجرتم بوده چند روز پیش که با هم حرف زدیم به من میگه اینکه میگن  بعضی ادمها ، سخت ترین و پیچیده ترین اتفاقات زندگیشون را به فرصت تبدیل میکنند تو مصداق واقعی این مثال  هستی مثل برخاستن ققنوس از خاکستر


    من دیدم که تو چی به سرت زندگیت  امد و با چه شرایطی روبه رو شدی اما خودت به تنهایی ترکیه رفتی اینهمه آنجا سختی و بلا کشیدی اما زندگی را برای باربد آماده کردی و بعد باربد پیش خودت بردی ، هرکی جای تو بود چقدر طول میکشید تازه به زندگی عادی برگرده
    بهش گفتم فریبا جان این نظر لطف تو هست ممنون که به من یاداور میشی که خوشحال باشم
    که تمام اون خستگی ها و دردها ارزشش داشته

    اما واقعا یکی از خصلت های مهم من اینه که هر چقدر من را برای یک خواسته به حق و درست  محدود کنند انگار از انور تلاشم بیشتر میشه ... حتی برای بدست اوردن چیزهای کوچیک،  مثلا میرم خرید میگن فلان چیز نداریم تا پیداش نکنم اروم نمیگیکیرم 😂


    مطلب بعدی که همیشه گفتم اینه که برای تحقق یافتن رویاههام که داخلش خودخواهی نباشه و به خانواده ام لطمه نزنه و موافقت آنها هم باشه ولی کسی از جمع ما قبول مسئولیت نکنه حتی منتظر حسن هم نمیشینم چون همیشه باورم اینه که اول و اخر ناجی و گرداننده زندگیم خودم هستم
    خواسته برای من هست پس تلاشش هم پای منه

    دنیاست و گاهی غیر قابل پیشبینی هر چند خیلی تلخ  اما کاملاً واقعی ،شاید  یک اتفاق ما را از هم سوا کرد اینقدر باید تو این( منه تنها) توانایی و قدرت باشه که حتی بدون عزیزترین هامون بتونیم بقیه عمر را مفید بگذرونیم و متلاشی نشیم یا به عبارتی هر چقدر دیگران به من نزدیک باشند یا من را حمایت کنند در اخر جاهایی از زندگی هست که باید به تنهایی با آنها مواجه بشم و هیچ کس جز خودم مرحمم نیست

    کسی برای امن و امان بودن زندگی تو این دنیا به ما ضمانتی نداده پس تا میتونیم سر قوت و پرورش این ( من تنها ) سر مایه گذاری میکنم .

     

    نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 13:52 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • یکی از سوالهای که به تکرار زیاد ا در اینجا و اینستاگرام و...  ارمن  پرسیده و درخواست میشه در مورد مدیریت زمان رسیدگی به امور منزل ، خانواده  و کار بیرون هست
    مثلا چیکار میکنی که میتونی به این کار و اون کارت برسی ؟
    من چند بار به عنوان و بهانه های مختلف تجربه خودم را در این وبلاگ  توضیح دادم
    اما انگار این سوال شده ، سوالی برای همه فصول😃

    به علت اهمیت و میزان درخواستی که در پیام ها هست  باز هم این پست در مورد این مطلب توضیح میدم
    واقعا  مدیریت زندگی و برنامه ریزی کارها بسیار در کیفیت زندگی  پر اهمیت هست


    در مراجع ها میبینم عدم مدیریت و آشفتگی در زندگی چقدر بین زوج ها تنش برانگیز هست و مرد و زن شاکی از این قصور از انجام وظایف و اهمال کاری طرف مقابل که روی جنبه های مختلف زندگیشون اثر گذاشته مخصوصا وقتی یکی از زوج ادم منظم و روی برنامه باشه خیلی از این مدل زندگی همسرش زجر میکشه

    از تمام جوانب الان فرصت ندارم به همه ابعادش بپردازم چون قبل تر هم  به این موضوع پرداختم ، اما به طور خلاصه تجربه شخصی خودم را مطرح میکنم
    من خودم را در انجام برنامه ریزی موارد روزانه و مدیریت زمان  فرد موفقی میدونم


    خدا را شکر ذهنم توانایی خوبی را نظم دهی و الویت بندی کارها  را داره و گیج و سردرگم نیستم برای کارها دور خودم سه ساعت بچرخم ندونم از کجا شروع کنم
    همیشه مابین انجام کار اصلی یه عالمه کارهای کوچیک انجام میدم بعد در کنار دقت خوب سرعتم بالاست
    من یک دفتر برنامه ریزی ( روزانه و ماهانه ) دارم که کارها و اموراتم داخل اون ثبت میکنم 
    در بخش یادداشت برنامه های روزانه شب قبل برنامه های فردام به ترتیب شماره مینویسم
    بیکار بودن هم  برام درد بزرگیه بنابراین برای خودم تا زمان خواب برنامه میریزم


    قبلاً هم گفتم  الویت اول من در زندگیم  مسئولیتم نسبت به خانواده ام است، مورد بعد کارم است
    الان که کارم مدتهاست به صورت  آنلاین هست هرگز طوری برنامه نریختم که از زندگیم بزنم و از وظایفم در مورد حسن و باربد کوتاهی کنم بعد بگم مشاوره داشتم
    هرگز نشده تایم های مشاوره هام  لطمه ای به مسئولیت های دیگر زندگیم بزنه حتی اگر لازم میبوده نیمه شب تدارک ببینم


    مخصوصا  که در بخش بهداشت روانی افراد فعال هستم مسخره است خودم اینقدر در کارم غرق بشم که دیگه خانواده به فنا بره
    حضوری که مراجع میدیدم  همیشه غذای گرم به راه و خونه کاملاً مرتب بود و چون با برنامه ریزی و علاقه انجام میشد برای من احساس خستگی و کلافگی نداشت و الان هم  نداره
    مثلا من روز قبل فکر میکنم ناهار و شام فردام قراره چی باشه ... یک تایم برنامه پیاده روی دارم چیزهایی که برای ناهار فردا کم دارم میخوام درست کنم بیرون برای پیاده روی  رفتم میخرم
    ( مثلا برای غذای امروز گوجه و هویج میخواستم ) برای سالاد شیرازیش خیار میخواستم دیشب موقع پیاده روی خرید کردم


    دلتون نخواد امروز چلو ماهیچه با پلوزعفرونی میخواستم درست کنم از دیشب ماهیچه را گذاشتم  داخل یخچال که تا صبح یخش باز بشع
    توی  قسمت برنامه های امروز ناهارم شد چلو ماهیچه با سالاد شیراری و ماست خیار
    در قسمت شام نوشتم نون پنیر با خیار وگوجه و سبزی
    گذاشتن مطلب در وبلاگ  یکی از موارد  برنامه های امروزم بود
    انجام مشاوره های تایم صبح  مورد بعدی
    بعد از ظهر پیاده روی و خرید برای موارد ناهار فردا .
    و چند مورد دیگه مثل مطالعه مقالات به روز ، تحلیل و تست های انجام شده مراجع ها و....

     

    صبح ساعت هشت صبح بیدار شدم ساعت نه صبح مشاوره داشتم تو این یک ساعت ماهیچه ام را گذاشتم و زیرش کم کردم
    ماست خیار و سالاد شیرازیم  درست کردم
    سبزی خوردنم روز قبل پاک کرده بودم  شستم
    تا چایم دم کشید و تخم مرغم نیمرو کردم گوشیم آلارم داد یک ربع به تایم مشاوره مونده
    تو این یک ربع صبحانه ام خوردم
    دوتا مشاوره پشت هم داشتم تا ساعت ده و نیم مشاوره هام تمام شد
    بعد فوری باربد تماس گرفت یک ربع با باربد حرف زدم
    بعد ش رفتم ظرفهای که از آشپزی و صبحانه کثیف شده بود شستم .  زعفرونم هم دم کردم سینک تمیز شد آمدم دو ساعتی مشغول نوشتن پست هام برای وبلاگ شدم .  زیر ماهیچه را خاموش کردم
    یک ساعتی مطالعه کردم بعد رفتم برنجم را خیسوندم نیم ساعت بعد رفتم و برنج آماده  کردم ماهیچه را لابه لاش گذاشتم روی ماهیچه ها چند تکه کوچیک کوچیک کره حیوانی گذاشتم برنج جم کردم دور تادور برنج زعفرون ریختم ، ته دیگ  هم نونی گذاشتم
    تایم دم کشیدن برنج طوری تنظیم کردم که حسن میرسه خاموش کنم


    ده دقیقه به آمدن حسن زیر آب ماهیچه را روشن کردم  سفره را پهن کردم ، به سالادم  و آبغوره و چاشنی زدم ، ماست خیار و سبزی خوردن و نوشیدنی  روی سفره گذاشتم 
    حسن سه و نیم رسید تا لباسش دراورد  من غذا را کشیدم عطر و بوش بی نظیر شده بود .. حسن گفت یه بو و عطری  تو راهرو پیچیده بود الان همسایه ها فحشون میدن 
    میتونم بگم همیشه سفره ام مخلفات داره این بساط برای هر روزه
    اینم بگم حسن رسید یه کیسه گوجه سبز خریده بود تو فاصله ای که غذا را میکشیدم آن را هم توی ظرف آب  ریختم نمک و سرکه بهش زدم
    غذا که خوردیم سفره را با هم جمع کردیم
    تا حسن بعضی موارد در یخچال می اورد
    آن یک مقدار کندتر کارهاش انجام میده
    من روی دور تند هستم
    گوجه سبزها را شستم و بعد ظرفهای ناهار شستم  گاز یه دستمال کشیدم کرکره نیم روزی آشپزخونه را کشیدم
    نکته اینجاست که کارها را روی هم تلنبار و
    به بعد موکل نمی کنم از شلوغ شدن دورم بی اندازه بدم میادو کلافه میشم .
    هر کار را همون موقع انجام میدم
    هر وقت قالب جای یخی را در روز خالی میکنم حتما فوری پرش میکنم خیلی از قالب خالی توی فریزر بدم میا 
    چون ما اب خنک میخوریم همیشه شیشه های اب خوری را در یخچال در روز مابین کارهام پر میکنم هیچ وقت خالی نیست


    خلاصه بعد ناهار امدم یک ساعتی استراحت کردم  یه مشاوره دیگه داشتم انجام دادم
    بعد دوباره وبلاگ نویسی کردم بعدش هم که به سمت پیاده روی و خرید روزانه برگشتم یه دوش گرفتم
      یک مقدار مابین وقت های امروز  با دو سه تا از دوستانم تایمی صحبت کردم 
    دقیقا تا خود شب که بخوابم یه کاری هست که انجام بدم و بعد تیکش بزنم
    این توالی برنامه همه روزهای من هست برای من تکراری نیست چون در برنامه هام گاهی تنوع میدم  من از  یکنواختی خسته میشم بعضی از فعالیت هام یه روزها انجام میدم بعضی ها روز دیگه

    امشب هم که از بیرون رسیدیم از حسن خواهش کردم تا من دوش بگیرم زحمت شستشوی خریدهای خونه را انجام بده که از حمام امدم شام بخوریم و ایشون هم همکاری کرد


    به نظرم بعضی از آدمها قاتل وقت هستند و با بی برنامگی زمان هدر میدن و در نهایت از سختی کارهای روزمره شاکی و ناراضی هستند


    یه دلیل مهمش اینه که در انجام امور روزانه بی حوصله و بی رغبت هستند به همین دلیل چون کارهای خونه را دوست ندارند روی هم کارها را تلنبار میکنند و خودشون مشغول کارهای بی اهمیت تر  میکنند که در الویت نیستند مثلا الکی میرند بیرون وقت با چیزهای دیگه میگذرونند شب همسر میاد خونه هنوز خونه بازار شامه قیامت ظرف روی ظرف شویی هست  همسره گرسنه رسیده تازه خانمه نمیدونه میخواد شام چی درست کنه ؟
    من تو این سالها ازدواجم نود ونه درصد مواقع قبل رسیدن حسن کل سفره را چیدم اون میرسه فقط غذا را کشیدم
    یکی از بیرون میاد خسته و گرسنه است دوست داره یک راست بیاد غذاشو بخوره کلافه میشه تو اون همه شلوغی تازه از غذا خبری نباشه


    حتی من خودم کلینیک میرفتم همه چی را قبل رفتن آماده میکردم بهشون میگفتم من رسیدم تازه غذا را برای گم کردن روی گاز نگذارید میدونید ساعت چند میام زیر گاز روشن کنید سفره و آماده کنید که من امدم غذا را بکشم

    یه مورد دیگه من دیدم بعضی از مادرها  از شلختگی  اعضای خانواده شاکی و خسته هستند
    حقیقت بررسی که میکنی میبینی مقصر خودشون هستند دو دلیل داره یا مادرها خودشون نامرتب و بی نظم هستند  یا اینکه،  تا اعضای خواستند کمک یا همکاری کنند صد تا ایراد گرفتند  یا فرصت ندادند  اونها کمک کنند دیگه اعضا خانواده  به این شیوه عادت کردند ادمها  حوصله غر و ایراد گیری را ندارند ترجبج میدن تو کارها شرکت نکنند تا سرکوفت بشنوند

    هر سبک و شیوه ای ما زندگی کنیم به همون روال بچه ها عادت میکنند حتی من گاهی با ، باربد به صورت آنلاین آشپزی میکنیم من براش مرحله به مرحله  توضیح میدم که چیکار کنه تا غذاش آماده بشه
    برنج که در اخر  دم میده خودکار میره ظرف های کثیف شده را میشوره بعد میره دنبال کارهای خودش ،  دقیقا همین توالی را همیشه در خونه توسط من مشاهده کرده هر وقت زنگ زدم حتی یک قاشق کثیف روی ظرف شورش نبوده چون تا ظرف کثیف بشه میشوره

    گاهی پیش میاد که من  دفتر برنامه ریزیم نگاه میکنم میبنم یکی یا دو تا کار در روزم انجام نشده اون را به فرداش موکول میکنم که جبران بشه ...
    این شیوه  هم کمک بزرگی به نظم شما میده و هم احساس خوب از اینکه میبینید در بیست و چهار ساعت چقدر موثر و مفید بودید
    امیدوارم این اشتراک گذاری کوتاه از تجربه شخصی برنامه های  زندگی روزانه ام من براتون مفید واقع بشه

    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 23:41 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []


  • پنج شنبه من و حسن تصمیم گرفتیم جمعه  بریم پارک جنگلی  چیتگر  که نسبتاً نزدیک هست  ناهارمون آنجا بخوریم یه بساط مختصری گوشت برای کباب کردن آمده کردم و سر جمع ناهار خوردیم و برگشتیم یه دوساعتی بودیم


    ادمها زیاد بودند اما جا برای نشستن  زیاد بود تا ما بلند شدیم فوری یه خانواده  امدند  جای ما بساطشون پهن کردند حسن گفت ببین چه جای خوبی ما نشستیم که هنوز بلند نشدیم فوری بدو بدو  امدن روی جای ما بشینند گفتم حسن قبول جای ما خوب اما این همه جای خالی خوب  چرا باید فوری با این شتاب بیاد اینجا بشینند ؟


    اگر جای خالی نبود شتاب و عجله شون موجهه بود
    گفتم بیشتر دلیلش اینه که اکثریت مردم به جای انتخاب خودشون که شاید بهتر و ارزنده تر باشه اینقدر به خودشون مطمئن نیستند و میخوان بدون درنگ از انتخابهای بقیه کپی یا استفاده بکنند اصلا شاید اینجا جای بدی هست من به یک دلیل شخصی اینجا جام پهن کردم
    گفتم اینکه  سریع  با هول میاد جا را میگیره میخواد از انتخاب ما استفاده بکنه و خودش را درگیر و مسئول انتخاب خودش نکنه اینقدر ادمها از مسئولیت فراری هستند حتی در این چیزهای جزیی و کوچیک و ترس از ریسک و شکست و تاوان انتخاب دارند و از طرفی  برخی ها راحت طلب هستند


    از تجربه های دیگران خیلی خوبه استفاده کنیم اما بهتره فکر کنیم و برای انتخاب شرایط خومون را هم لحاظ کنیم از کجا معلوم آنچه که برای بقیه خوبه برای ما هم خوب باشه ?

    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 13:53 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • امروز نوبت دندان پزشکیم بود ، اتفاق خاصی نیفتاده اما باید اخلاقاً ، صحیح یه مطلبی را بهتون میگفتم .
    متاسفانه من زود قضاوت و اشتباه کردم


    زمانی که دکتر دندانم چک کرد گفت این دندان شکسته آن دندونی نیست که ما درست کردیم اما چون  قبلاً کارهای دندانت انجام دادی و کانال داره و نیاز نیست ما کانال بگذاریم ،رایگان این ترمیم برای شما انجام میدیم
    بماند که چقدر رفتار گرم و پذیرا داشتند ... خلاصه یه پانسمان جزیی روش انجام دادند و برای هفته دیگه دوشنبه باز وقت دادند که دندانم کامل ترمیم کنند .


    حالا هی باربد  امروز چند بار سر تکون داده گفته وای وای چقدر زود قضاوت کردی ... گفتم خب دیگه ، یه سوتی از ما افتاد دست تو  من واقعا فکر میکردم دندونی هست که اینها درست کردند ... تو بزرگواری خودت ببخش

     

    مهمترین موضوعی که این دو روزه ، الخصوص امروز روی مخم هست و احساس ناراحتی و تاسف زیادی بابتش دارم ... سرنوشت دردناک مونا حیدری دختر هفده ساله عرب زبان اهوازی است که به دست همسر و برادر همسر داعشیشش سر بریده شد
    همسر قاتلش پسر عموش بود ....
    و کلیات  روایت تلخ زندگی کوتاهش را  وقتی آدم میشنوه  ،میشه براش توی همین قرن یک مصیبت نامه سوزناک نوشت و در  مناسبت های غمناک روضه خوانی کرد
    اینکه دوازده سالگی به زور با این موجود  ترسناک داعشی،  کودک همسر شده


    اینکه سیزده سالگی باردار و چهارده سالگی مادر شده
    و او مادر یک طفل پسر  سه ساله بود
    اخه چطور میشه اینها را هضم  کرد که بعد بشه سر بریده شدنش را در ملاعام  باور کرد


    همسر شیطان صفتش بعد از جنایت با لبخندی از سر پیروزی
    وحشیانه و مشمئز کننده، نمایشی متعفن و ترسناک را با چرخاندن  سر آن دختر معصوم به راه انداخت تا به غیرت لجن مالش افتخار کنه

     

    بماند که از نظر من قاتل اصلی این دختر بی پناه پدر و مادرش بودند ...که اینگونه دنیای او را  به نا امن ترین شکل ممکن ترتیب دادند

     

    من چون  اصلیتم اهوازی ولی فارس زبان هستم و دوران تجردم ساکن اهواز بودم‌  تا حدود زیادی با تعصبات قومیت های عرب در اهواز آشنایی دارم گرچه که منصفانه نیست یک رفتار زشت و قبیح را به تمام یک قوم نسبت داد اما متاسفانه این اتفاق تلخ  در میان آنها رایج هست


    یادمون نره رومینا اشرافی عرب نبود ولی قربانی این ماجرا به دست پدرش شد .. پس این اتفاق ممکنه در هر خانه ای که صاحبش جاهل و نادان است بیفته

     

    شما فکر میکنید الان اون همسر  جانی احساس عذاب وجدان داره ؟
    نه تنها این حس نداره بلکه با جهل و حماقت بی انتهاش احساس مردانگی و غرور میکنه و زمانی که به جمع قوم نفرین شده اش برگرده با اکرام و تکریم به استقبالش میرن با شیخ هاشون براش سور و مهمانی میدن چندتا گوسفند کباب میکنند خلاصه به دست بوسی دست پلیدش میان که به خاطر غیرتش الان  افتخار قوم  وتباره .


    حالا بریم  پسره بتکونیم و بالا و پایینش کنیم نه تنها نمیتونه دوکلمه حرف بزنه بلکه سواد درستی هم نداره
    تازه میبینی خودش  تا دلتون بخواد خلاف و روابط نامشروع با زن های دیگه داره ... که برای او چون مرد هست هیچ اشکالی نداره

    ..‌‌ متاسفانه ماجرا زخمی تر و  تلخ تر از آن چیزی هست که بقیه تصور میکنند


    امروز فکر میکردم تو این چند سال که وبلاگ نویسی میکنم چقدر جنایات تلخ رخ داد و من احساس و دلنوشته ام را از باب اتقاق پیش آمده و همدلی در روز نوشت هام نوشتم  چندین روز حالمون دگرگون و ملتهب هست بعدش هم چقدر راحت همه به صندوق فراموشی سپرده میشن ..

     

    چیزی که از مونا حیدری  دل من را به درد میاره اینه که این دختر سنش به پسر من باربد نزدیک بود ...هر تجربه جدیدی که باربد میخواد انجام بده من دلم زیر و رو میشه که مشکلی پیش نیاد انوقت چگونه این دختر معصوم را درگیر مسئولیت های بی وقت زندگیش کردند


    ادم افسوس میخوره تفاوت های  زندگی را در کشور و حتی خانواده های مختلف میبینه
    هر کدوم بسته به فرهنگ و میزان آگاهی که دارند رفتار میکنند .
    اینجا در ترکیه مدارس مختلط هست
    مثلا الان که باربد در دبیرستان هست از دو جنس همکلاس هستند ، بچه ها در کنار هم درس میخونند ، معاشرت میکنند باهم گروهی بیرون میرند


    توی گروه های مجازیشون  یه عالمه سر به سر هم میگذارند ( باربد برای من تعریف میکنه کلی من هم میخندم )
    فضا کاملا شاد و امن هست .  تازه چقدر خوب که زودتر با هم هستند میتوند نسبت به تفاوت ها و نیازهای همدیگر آشنایی پیدا کنند قطعا برای روابط جدی آینده و ازدواجشون تاثیر مثبتی خواهد داشت .


    یک روز من باربد سر ایستگاه اتوبوس بودیم یه دختر نوجوان وسط یک زن و مرد خندا اینور خیابان می آمدند  یهو دیدم خودش و باربد برای هم از دور تا به هم نزدیک بشند کلی دست تکون دادند تا نزدیک شدند با هم سلام و علیک و احوالپرسی کردند
    متوجه شدم همکلاس باربد هست و تازه ایرانی هم بودند چقدر هم پدر و مادرش با ذوق با ما برخورد کردند ..


    همون موقع به خودم گفتم چقدر بعضی از ما پدر و مادرها تونستیم دنیای بچه هامون متفاوت با تجربه تلخ  دنیای گذشته خودمون  با آگاهی بهتر شیرین تر کنیم


    زمان من تو این سن دبیرستان ،  از نظر خانواده   سلام و علیک  با پسرهای همسایه و حتی خندیدن در بیرون خونه توسط خانواده تاوان سنگینی داشت و مرتب لیست محدودیت هاشون را به من گوشزد میکردند و میگفتند اگر این خط قرمزها رد بشه چه بهایی گزافی در انتظارم است

    و میدونم مثلا این سخت گیری به مراتب بسته به دوران،  مثلا برای عمه های من بیشتر و سنگین تر بود ... همش از ترس آبرو و فکر زری و پری و گلی ، سوسن بود ...  بماند که به همه ما به بهانه محافظتمون خیلی بد گذشت

    همیشه در هر دورانی  والدین باید نظارت و مدیریت داشته باشند بیش از اینکه بچه ها را محدود و تهدید کنید بهشون آموزش بدین چگونه باید معاشرت کنند و آسیب های جامعه را در قالب غیر نصحیت گرایانه بهشون یاد بدین .... محدودیت از ادمها محافظت نمیکنه آنها را برای آزاد بودن حریص تر و خشمیگین میکنه .....

     

    خلاصه  دیگه امروز فکر میکردم مثلا یکی خود من تو این دنیا قسمتم نشد که دختر دار بشم و میگفتم در دنیای موازی من این دختر را صاحب میشم بعد یکی مثل من باید بابت این حسرت به خودش وعده دنیای موازی را بده انوقت مونا باید بشه دختر این خانواده جاهل و جانی .....
    باز هم انسانم آرزوست .....


    چیزی که در مورد مونا من را تسکین میده اینه که از دست این قوم و تبار وحشی خو  آسوده شد..‌ اینجا جای امنی براش هرگز نبود‌.... این جاهلیت و وسعت جنایت حالا حالاها زمان میبره که صاحبینش کمی انسانیت را بفهمن ‌.
     

    نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 22:34 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • متاسف شدم خانم آزاده نامداری  به عنوان یک زن جوان و مادر که هنوز دخترکش گندم به حضور و حمایت هایش احتیاج داشت از دنیا رفت ...بدون مادر با چالش ها و روزهای سختی روبه رو میشه
    زندگی خصوصی خانم نامداری  ، کیفیت رابطه اش با همسر ش، اینکه باردار بوده یا نبوده ، و دهها حواشی دیگر با سند و بی سند،  به منه ، نوعی مربوط نمیشه تنهاچیزی که میدونم اینه که من  گ در حال  حاضر سهمی در نمک پاشیدن روی زخم نزدیکانش،نداشته باشم .
    مورد تکراری و ناخوشایندی که در این حادثه توجه من را به خودش جلب کرده اینه که چقدر ما ملت تا بی نهایت مرده پرست ،  مرده نواز ، مرده دوست هستیم که یک نفر تا زنده است هر بلایی و قضاوتی را تا بی نهایت سر اون  شخص میاریم اما روزی که از دنیا میره اون شخص میشه فرشته خوبی ها ، دلسوزش،میشیم تا زنده بوده اگر بدترین  ناحقی در حقش شده بوده ، به خاطر منفعت های خودمون سکوت کردیم چون شخص مقابل مورد نقد شدید دیگران هست ،حتی اگر موافق طرف مقابل و مخالف نقدها هم باشیم از ترس اینکه خودمون  هم مورد حمله بقیه قرار نگیریم جیکمون در نمیاد و جسارت ابراز نظرمون را نداریم ...
    آزاده زنده دیروز را مورد حمله و هتاکی قرار میدیم آزاده فوت شده امروز را مظلوم و محبوب میدونیم
    جالبه الان که شوهرش زنده است همون بلایی که سر آزاده دیروز اوردیم سر شوهرش میاریم اگر خدای نکرده ترک دنیا کنه اصلا چنان گرامی میداریمش که حد و اندازه نداشته باشه... واقعا عوق 
    من  همون اول گفتم جزییات و مسائل شخصی ایشون  به من مربوط نمیشه در جایگاه تشخیص نیستم که مرگش طبیعی بوده یا نبوده شوهرش در مرگش دست داشته یا نداشته،  موضوع  قابل مطرحه ام چرخه بی تعادلی مردم مرده دوست ، زنده آزار هست
    الان که آزاده نامداری در گذشته میبینم یه عده دم از دوستی خالصانه با ایشون را میزنند گریه و مصیبت سر میدن چهار تا اسکرین  چت دو نفره هاشون پخش میکنند جوری  نقل قول و مویه میکنند که انگار  رفیق ترین براش بودند .
    مردم را علت و مقصر  مرگ ایشون میدونند
    والله بالله،  یا باز این ادمها از انور بوم افتادند درگیر احساسات ناشناخته و نامتعادلشون شدند که  کمتر از یک ماهه دیگر اصلا طوری آزاده را فراموش میکنند که گویی از اول نبوده
    یا همه این جلیز و بلیز ها از سر ترس بابت عاقبت خودشونه که نکنه خودشون هم روزی به این سرنوشت مبتلا بشند .
    و بلاشک یه عده هم میخوان با استفاده از  نام و جلوه دادن نزریک بودن به ایشون در راس توجه قرار بگیرند در بغلش هم مشغول به جذب فالور خاک برسری به این بهانه و ادا،  برای خودشون بشند. کثیف ترین کار ممکنه .. که الان هم  خیلی باب هست یکی از چیزهای که دلم میخواد به خاطرش در فضای مجازی مثل اینستاگرام نباشم همین سو استفاده های مشمئز کننده است

    با این شیوه خیلی مشکل دارم که وقتی یکی میمیره بعضی ها صد و هشتاد درجه نظرشون راجب شخص میچرخونند و اون لطف و احترام و توجهی که باید در زنده بودن بهش میگذاشتند و یک درصد هم نگذاشتند حالا در مردنش اساسی این توجهات پخش و پلا میکنند
    همانطور که  گفتم متاثرم  که یک  مادر جوان  از دنیا رفت .اما از علاقمندان به شخصیت ایشون نبودم مجری گریشون هم به دلم نمینشست چون اینم به هرحال سلیقه ای است .. چرا الان باید نظرم عوض بشه دلیلی نمیبینم 
    سبک و رفتار دوگانه ایشون هم که دیگه نگم چقدر پسندم نبود ،  مثل داستانهای چادر و توصیه به بقیه و ال و بل و از طرف دیگر  همون ماجرای سفر به فرانسه اش که همتون در جریانید . 
    اگر ایشون مدعی یک باور  و عقیده نبودند و این تصاویر پخش میشد هیچ کس حق نقد و انتقادی نداشت اما برای دو گانه رفتار کردنشون ایشون بسیار  پر حاشیه شد و روی زبانها افتادند
    خب حالا این بانو که روحش شاد باشه فوت کرده چه دلیلی هست که ملت  اینقدر الکی احساساتی شدند  که میخوان از ایشون یک ادم مظلوم بی عیب و ایراد بسازند که قاتلشون هم مردم هستند ....
    این مردنه برای همه ماهاست و هر لحظه ممکنه برای هر کسی پیش بیاد به جای صفر و صد رفتار کردن و تند تند قضاوت کردن از اتفاقات و رفتار ادمهای دیگر درس بگیرید چرا تو این احساسات اشتباهات را پنهان میکنید میگید فلانی دستش از دنیا کوتاه هست
    بد گویی راجبش  نکنید ، زخم زبان نزنید ،خودتون از شایعاتش دور کنید  اما حقیقت ها و اشتباهات  اون فرد را هم که باید من و شما ازش درس بگیریم کتمان نکنیم
    همیشه گفنم که  تعادل چیز بسیار خوبیست وقتی تعادل داریم یعنی از سلامت روان خوبی برخورداریم اگر نداریم و حزب بادیم حتما باید فکری به حال خودمان کنیم ...

    هشتک : در زندگی مان دوگانه نباشیم  

     مردم  می بایست یک مقدار آگاهی  خودشون  را راجب قانون مرگ ‌و زندگی بالا ببرند ، که اینهمه بعد از مرگ یک شخص پر از تناقضات احساسی ، تفکری و پارادوکس نشند در واقع  هر واکنش و نگاه در جایگاه حقیقی خودش ارزشمنده هیچ انسانی بدون خطا و اشتباه روی زمین زندگی نکرده .
     

    نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 3:5 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []