درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

‌‌

‌‌

این بخش از نوشته هام چون مخاطبهای خاص داره ممکنه برای شما خواننده های عمومی یه مقدار گنگ باشه و من هدفم از نوشتنش اینه که به دست همون مخاطب ها این حرف هام و نقدهام برسه

من خودم میگم اگر یکی روزی از دنیا رفتم دوست و آشنا از هر آنی ، که خواستند به زندگی عادی و شادی های روزمره شون مشغول بشند و هیچ توقعی از این بابت نیست که کسی بخواد خودش را مقید کنه به تغییر‌ سبک روال زندگیش و همانگونه که تو فضای مجازی روزهای قبل مردن من رفتار میکرده ادامه بده

پس بنابراین به شخصه مشکلی با این داستان ندارم و نخواهم داشت اهمیت دادن به این مسایل برای من موضوع سخیفی به حساب میاد ....

پس اگر خودم هم به فرض ملزم به رعایت این شرایط دیگران نباشم حرفی داخلش نیست .

چون تکلیفم با خودم و توقعاتم واضح و مشخصه

مدتهاست اینستام دی اکتیو هست خودم دسترسی ندارم ، تو شرایطی که این روزها ، خانواده در سوگ هستند و هنوز مراسم چهلم برگزار نشده توسط دو نفر برام استوری هایی از شادی کردن و قر دادن افرادی فرستاده شد

اول به آن اشخاص گفتم که چه اشکال داره جوان هستند امیدوارم حال دلشون همیشه شاد شاد باشه

و با قاطعیت هم خواهش کردم که ابداً برای من اینگونه اطلاعات و اخبار را منتقل نکنند چون به من هیچ ارتباطی نداره و دلم نمیخواد که ببینم

و گفتم من به هیچ عنوان مدعی العموم و سخنگوی صاحبان عزا نیستم چون تجارب قبلیم اینطور بوده که ،هر زمان بابت حق گویی و حمایت به حق ورود کردم بعدها مورد قدرنشناسی بی رحمانه افرادی که براشون طلب حق کردم قرار گرفتم و جز پشیمانی و ضرر برام سودی نداشته .. لذا اگر کسی ناراحته یا معترضه خودش باید بگه ، من کاره ای نیستم و تمایل به تکرار تجربه آسیب گذشته ندارم

به آنها اصل حرفم همین بود که گفتم‌ اما یه توضیح بابت خودم میمونه که ربطی به جانبداری سوگواران نداره و توضیح را ترجیح دادم اینجا بنویسم تا بخوام به آن ارسال کنندگانی که برام کلیپ فرستادند بگم چون توضیحات من باز به آنها ارتباطی نداره

چیزی که به شدت تمام سالها ،من را تو این جماعت مورد عذاب و درد قرار میداد ناعدالتی سنگین و واضح و خودخواهی هاشون بوده

که زیر بارش نرفتم ،و بابتش از چشمم حسابی افتادند و از دلم رفتند و دیگه نه تو شادی و نه غم ، اصلا هیچ جا دیگه نمیخوامشون

من میگم وقتی خودتون اینقدر توقع و انتظار رعایت احترام متوفی و خانواده متوفی را حداقل تا چهلم برای خودتون دارید و نشان دادید در موقع سوگتون قبلا کسانی که حتی ذره ایی، رعایت نکرده اند واکنش شدید به آنها ابراز کردید

واقعا چرا به کاری که میخواین بقیه در موردتون رعایت کنند اما خودتون ملزم به رعایتش نمیدونید ؟

چرا فکر میکنید شما حق دارید ؟ اما بقیه افراد حق ندارند ؟

اینها خبر از وجود آسیب طرحواره بزرگ منشی شما میده

چرا وقتی کسی فرزند یا فرزندانش ، ایرادهای فاحش دارند به خودش اجازه میده ذره بین برداره و ایرادات بچه های دیگران را نکوهش و عیب جویی کنه ؟

خب وقت تحلیگریت را بگذار روی سازندگی فرزندانت ... اگر سن فرزندت هم ، از تربیت و حرف شنوی گذشته خب حداقل سکوت کن و کاری به درست و بد بودن بچه های دیگران نداشته باش ... رک بگم فقط خودت تو این موقعیت مسخره کردی ، خیلی تابلوهه و زننده است .

با وجودی که نقد و ایرادگویی بابت فرزند خودم هیچ وقتی نبوده و بابت بچه دیگری بوده..اما نتونستم تو آن موقعیت سکوت کنم و عینا همین نقدم را به ادمهایی که خواستند به هر قیمت جماعت خودشون را گردن بگیرند و تحمل انتقاد و حرف درست نداشتند را زدم

در مقابل به جای پذیریش، با طعنه گفتند مثلا تو الان چون در مورد دختر فلانی گفته شده بدت آمده ؟

گفتم حمایت من جانبداری شخصی و احساسی نیست من از اشکال فاحش نفس کار صحبت میکنم که این ایراد قابل دفاع نیست.

به آن شخص چه مربوطه که در مورد رفتارهای اون دختر بچه نظر میده؟

من شما نیستم، که فقط به هر قیمتی شده چون فلانی باهام فلان نسبت داره روی هر زشتی را بپوشونم و چشمام نبینه و گوشهام نشنونه

اگر به خدا این رفتار از طرف مقابل هم بود و ناحقی میدیدم سکوت نمیکردم و تذکرم میدادم چه بسا بارها و بارها در موقعیتی که در غیاب شما اگر میدیدم نسبت به حقتون مغرضانه رفتار میشه واکنش جدی نشون دادم . ..بهم پرخاش شد ولی اجازه ندادم

خودم میدونم بابت این اخلاقم خار چشم هستم

اما من به این ویژگی اخلاقیم و اصالتم که ارزشم هست افتخار میکنم حتی اگر باکسی قطع رابطه باشم و دنیا ازش رنجش داشته باشم در غیابش ناحقی بشنونم واکنش نشون میدم و حرفم میزنم حتی اگر در مورد شما و تو همین لحظه و لحظه های بعد باشه .

کاری که هیچ کدومتون چه شما ،چه بقیه انصاف و عدالتش ندارید و همچنین شهامت ابرازش هم ندارید .

.... یا کسی که خودش تو بخش هایی از شخصیتش خدای ضعف و ایرادات هست اما به خودش اجازه بده مشغول ایراد گیری و مذمت بقیه در اون جوانب باشه ... خب این واقعا اشکال شخصیتی است باید ادم یه جا ،به خودش بیاد ...

همه دارید با سن تقویمی وارد سالمندی میشید قرار نیست این همه ادعا داشتن و ایرادت را رفع کنید ؟ و از توهم دانای عقل کل، تو واقعیت ظهور کنید و باور کنید اشکالاتی که دارید پیچیده است

ناراحت شدند که چند سال پیش من تو وبلاگم نوشتم من اگر روزی برسه بخوام فلان کس ها را کنار بگذارم برام مثل آب خوردنه

میخوام اقرار کنم که آن روز ، که مدتها پیش رسید ، واقعیت نه تنها مثل آب خوردن بود از آن هم راحت تر بود ...چون من در فرصت دادن مجدد دیدم که هنوز اون نگاه ناعدالتی که همیشه موجب دردم میشد سرجاشه و قوی تر از قبل شده و از اصلاحات کاملا ناامید شدم ...

شاید بقیه با هر کیفیتی ، تظاهری با هم بتونید ظاهر این ارتباط تلخ حفظ کنید اما من بمیرم نمیتونم .‌ رابطه وقتی لطف داره که تو بستر اعتماد ، احترام متقابل ، شفافیت و روراستی عدالت و تعادل باشه

چقدر تاسف برانگیزه که صد مدل توقع و انتظار و باید و نباید نسبت به ما ،بابت عروسی ، بچه دار شدن ، عزا و... ، هزاران مدل اضطراب و تنش رسوندین به خودتون که میبینم میرسه قشنگ اول راحتی و برحق بودن برای خودتون قایل هستند مواردی که ما اگر رعایت نمیکردیم پوستمون را میکنیدین، انواع و اقسام منت هاتون را سرمون خراب کردید

وقتی نوبت خودتون میشه ، میخواین دقیقا همونی باشه که آن تایم ما هم دلمون میخواست درکمون کنید و حداقل به خاطر قصور و نادانی بزرگترها با ما تسویه حساب نکنید .‌

‌‌

من یکی که خیلی خسته شد بریدم از تعارضهاتون از اینکه معلوم نشد ما را میخواین یا ما باید تقاص کارهایی که خودمون نکردیم و بزرگترهامون کردند را پس بدیم اگر این ظلم اسمش نیست پس چیه ؟

‌‌

تا حالا شده به خاطر کارهای اشتباه یه بچه دیگرتون چون زورتون بهش،نمیرسه بخواین بچه دیگه تون را تنبیه یا مجازات کنید ؟

بهش فکر کنید میشه ؟ چه حسی اون بچه بی تقصیر و گناه بعد از مجازات های شما خواهد داشت ؟

کمی چشماتون ببنیید وجدانتون را قاضی کنید خودتون جای ما بگذارید شما دقیقا این کار و با ما الخصوص با من کردید ؟

وای اگر نبخشمتون ...

به نظر من که به وقتش،همه این رفتارها، کارما، داره چه من باشم ، چه شما باشید فرق نداره به وقتش هستی عدالتش را برقرار میکنه

کارهایی که نوه ها و بچه های خودتون میکردند اقتضای سن و حقشون بود، گولی مگولیند

ولی برای ما و بچه هامون از دید قضاوت کج شما، گند عالم بود ...

هر دفعه این ناعدالتی ها را دیدم دست خودم نبود اما قلبم از سوزی که در عمقش ،احساس کرد آه کشید ... نفسم حبس میشد نمیخواستم آه بکشم ولی نمیتوستم کنترلش کنم آه از وجودم غیر ارادی خارج میشد

من که دلم هرگز نمیاد خار تو پای خودتون و عزیزانتون هاتون بره ولی اگر تو همچین روزهایی، قر و نانای میکنین نوش جونتون، اما لطفا روزیکه، شما هم نیاز به رعایت و همدلی،داشتید، دهان گشاد نباشید و اگر کسی کمی رعایت نکرد اون را فقط خواهشا نخورید. فقط همین...

اول به خودم میگم ، به خودمون بیایم چون به خواست ما و بقیه نیست که بگن، الهی هیچ بدی سرمون نیاد دنیا تمام این بی عدالتی های رفتاریمون به خودمون در وقت مناسبش برمیگردونه ما چه بخوایم چه نخوایم ساز و کار هستی کار خودش را، میکنه آخه قانون طبیعیت همینه ،ورق وقتی برمیگرده که ما بیدار بشیم، تنها راه نجات همینه .

شما هم صلاح خود را خود دانید .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 19:6 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • وقتی باربد ایران بود یه روز غروب باهم حرف میزدیم ،بهش گفتم چه خوب میشد یکی از این وعده هایی که غذا را بیرون میریم ، صبحانه را بیرون بخوریم .

    بعد با هم فکر کردیم به جز هتل ها که حالا صبحانه های بوفه ایی دلچسب دارند که گزینه فعلی ما نبودند

    تجربه چند تا از کافه هایی که قبلا صبحانه خوردم را بهش گفتم که خیلی ارزش دوباره رفتن را ندارند .. و صبحانه های خونه خیلی بهتر هست

    بعد گفتم واقعا نمیدونم کجا بریم اما خیلی دلم میخواد یه گزینه پیدا کنم که متفاوت باشه و تو خوشت بیاد و صبحانه را هم بیرون بخوریم

    ده دقیقه از حرفهامون نگذشته بود ، سوسن دوستم برام پیام فرستاد که ... من بلیط سفرم برای فردا بعداز ظهر به سمت دبی بهویی اوکی شده ، چون حتما دوست دارم باربد ببینم .. دوست داشتم ناهار بیرون بریم ولی چون به فرودگاه نمیرسم .. فردا صبحانه میخوام رزرو کنم که دور هم ،باشیم .

    انرژی را فقط داشته باشید😍 از این تجربیات بسیورررر بسیور زیاد در زندگیم دارم.... قبلا چندتاش تو وبلاگ نوشتم ،که چیزی را مطرح کردم یا خواستم بعد خود به خود خیلی فوری اتفاق افتاده .. نمیدونم چه جور جفت و جور میشه اما خیلی باحاله ... قطعا یه انتقال انرژی توش است که اینقدر تکرار میشه

    برای ما اتفاقاً صبحانه پیشنهاد خیلی بهتری بود هم چیزی، که ما میخواستیم بود... همینکه آن روز چون سالگرد ازدواجمون بود ما از قبل شب برنامه رستوران رفتن داشتیم از آن طرف باربد ظهر تا عصر هم با دوستاش از قبل برنامه ریزی کرده بودند که با هم کافه برند ..

    ناقلا قبل این برنامه ریزیها که با دوستهاش بخواد فیکس کنه میخواست برنامه شام رستوران را با ما بپیچونه اولش گفت شب عاشقونه شماست دونفری برید باهم صفا کنید من هم مزاحمتون نباشم ....

    گفتم فکر کن تو کنارمون نباشی بعد من برم ... لطفش به بودن تو هست

    باباش گفت شب عاشقونه ، تو هم محصول عشق ما هستی ، پس بودنت کنارمون شبمون را قشنگ تر میکنه واجبه که باشی

    قبلا گفته بودم باربد تو جمع دوستاشش معمولا آن ادم مخالفه نیست و سخت گیری نمیکنه .فکر کنم میخواست خودش با تایم دوستها هماهنگ کنه

    گفت اوکی پس به دوستام میگم سالگرد ازدواج مامان و بابامه میخوایم کنار هم باشیم ... اگر برنامه از ظهر تا عصر باشه من میتونم بیام ، که دوستاش هم خوشبختانه موافقت کرده بودند

    خلاصه برنامه آنی سوسن برای صبح خیلی به شرایط ما که از قبل برنامه هامون چیده بودیم میخورد

    سوسن وقتی شنید بود باربد آمده و میخواست حتما باربد ببینه یه سری مشغله ها براش پیش آمد و یا برنامه های ما طوری دیگه شد که نشد اوایلش برنامه ریزی کنیم

    خیلی دوست داشتم به خونه ام دعوتش کنم .. اما چون تازه خونه گرفتیم و من اخلاقش میدونم که کلی تدارک به این بهانه میدید معذب بودم برای آمدن خونه ام خیلی بهش اصرار کنم

    البته بهش پیشنهاد دادم که پذیراش باشم ... گفت دوست دارم باربد بیرون ببرم

    سوسن در تمام دوران جراحی ها و شیمی درمانیم به معنای واقعی هم خودم را و الخصوص باربد را بی نهایت ساپورت کرده بود ... اگر هم بعدش درگیر درمان یا جراحی شدم تو این سالها به گوشش میرسید امکان نداشت خودش را نرسونه واقعا مت به تمام لطف هاش بدهکارم و تا ابد مدیون روزهایی هستم که باربد را برخی روزهای شیمی درمانیم ، مخصوصا آن دوران که حسن ماموریت خارج ایران بود میبرد خونه شون و حسابی بهش رسیدگی میکرد ..

    از سرگرمی تو خونشون بگیرید تا بیرون و تفریح و هدایای مختلف که براش میگرفت تا باربد در آن زمان بتونه با آن سن کمش فشار و استرس کمتری را از بابت بحران زندگیمون داشته باشه

    ( من همیشه بهتون گفتم خوبی شما در این جهان هستی هرگز و هرگز گم نمیشه اگر چرتکه به دست نباشید و یک مهربان واقعی و آگاه باشید نه مهرطلب .کسانی قدر خوبی های شما را ندونستند یا به هر نحوی موجب دلشکستگی شما شدند فدای سرتون آنها را به خیر ما را به سلامت .

    جهان هستی خودش ادم های هم فرکانس شما را سر راهتون یک جای زندگی میگذاره باهم حالش ببریید هرکس در سطح لیاقت خودش معاشرت میکنه . )

    باربد خاطرات شیرین از تایمی که در کنار سوسن و خانواده اش بوده داره و همیشه تعریف میکنه

    من اینجا بارها از آدمهای خوب زندگیم در همان زمان بابت لطف هاشون تشکر کردم ... باید در زندگی قدر دان خوبی ها باشیم و این توجه جز بایدهای من در مورد ادمهای اصیل و نجیبی هست که خوبی هاشون به من رسیده...

    حتما دنبال کننده های دایمی میدونند یکی از آن افراد که اینجا ، مکرر خوبی هاش ثبت کردم سوسن بوده .

    دلم خواست ثبت قدردانی و محبت این دفعه اش ، هم جا نمونه ....یه مقدار با تاخیر این پست نوشتم چون درگیر جمع و جور کردن رفتن باربد بودم ...وقتی هم باربد رفت کمی درگیر دلتنگی جای خالیش بودم

    از این بابت تاخیر، سوسن جان هر زمان اینجا را خوندی ازت پوزش میخوام حتما درکم میکنی.. من تو این سالها که شناختمت همیشه تمام محبتت به من و خانواده ام قلبی بوده و خوشبختانه حساب و کتابی داخلش نبوده که من نگران دیر و زود شدن چیزی باشم

    بهت بعد رستوران در تشکرم از پذیراین گفتم هر هدیه به رسم محبت بین من و تو رد و بدل میشه یه بهانه است برای یاداوری و یادبودی ، صد البته از آن بابت سپاسگزارم ، اما ارزشمندترین و دلنوازترین قسمت این دیدار این بود که من واقعا درک میکنم ، آدم وقتی مسافر هست چقدر آن روز خودش مشغله و استرس سفر را داره و آن هم سفر خارج کشور و تایم محدودی که داشتی

    حتی بهت گفتم باوجود اینکه دلم میخواد ببینمت اما درک میکنم که تو مسافر هستی، . اما گفتی نه قرارمون سر جاش باشه و من میرسم و تاکید کردی دلت میخواد ما را ببینی

    خب این برای من و باربد خوشحالی و خوشبختی بی نهایتی هست

    و راستش خیلی خیلی خوشحال تر شدم و دلم ضعف رفت آنجا که گفتی تو سالهای تجربه زندگیت و معاشرت هات متوجه شدی که خیلی از آدم های دوربرت را باید آف کنی و دیگه ادامه ندی و در حال حاضر مدتهاست تو دایره دوستان صمیمیت دوتا دوست را فقط نگه داشتی ... که یکی از آنها من هستم به خاطر مشغله هات تازه با من خیلی بیشتر از آن دوستت معاشرت و دیدار داری ... پس خوش به حال من

    من حتما قدر این توجه و لطفتت میدونم که، فراتر از یک دوستی ، بلکه یه خواهر فوق العاده برای من و حسن ، یه خاله همیشگی مهربون برای باربد هستی و خواهی ماند

    تو ماشین موقع برگشت به باربد گفتم حرف خاله را که در مورد صمیمیت و دوستی زد شنیدی

    گفت بله

    گفتم مامان این نگه داشتن و صمیمت که خاله گفت فقط شامل دوست نمیشه ادمهایی که تو زندگی به همدیگه امنیت میدن و به جای آزار دادن حال هم را خوب میکنند از شادی و موفقیت همدیگر نه تنها خوشحال میشند بلکه به پیشبرد هم کمک میکنند و تو روزهای سخت هوای هم به شدت دارند ، قدرشناس هستند، از هم توقع بی جا ندارند ، اونی که زیاد خوبی میکنه طرف مقابل شعور این را داره که داره بهش لطف میشه حق مسلمش نمیشه و از همه مهمتر مرزها را رعایت میکنند و از اونکه دستش برای لطف کردن بازتره ، طرف مقابل سو استفاده نمیکنه ، و حفظ احترام متقابل جاری هست

    نتیجه اش این میشه که آن آدمها بین گزینه های زیاد میخوان همدیگر را حفظ کنند و تو دلی هم بمونند ...

    برنامه قرار سوسن با ما چون خیلی یهویی شد ... دامادش یه سفر یهویی براش جور شد ، دخترش هم چون فرزند دومش باردار هست سوسن میخواست تو این مدتی که دامادش نیست کنار نوه و دخترش باشه

    نیروی کمکی و پرستار بچه، دخترش دایم تو خونه اش داره ولی سوسن میخواست خودش هم کنارش باشه ( سوسن سنش زیاد نیست زود ازدواج کرده برای همین زود نوه دار شده اصلا بهش نمیاد مامان جونی باشه )

    ای شیطونها میشناسمتون چون مثل خودم هستید دوست دارید از جزییات بیشتر براتون بنویسم همه را براتون میگم ....😅😬🤭

    چون اخلاق سوسن کامل میدونستم ،تو این سالها هر وقت ما همدیگه را دیدیم بلا استثنا یه عالمه تدارک برای من دیده

    این وسط ها گاهی من هم یه مناسبتی را بهانه کردم و یه یادگاری های را براش گرفتم

    ... خلاصه آن شب به سرعت برق و باد خودم به یه مرکز خرید رسوندم ، تا به بهانه ولنتاین براش هدیه بگیرم ... به مرکز خرید که رسیدم گفتند به خاطر رعایت مصرف برق تا ده دقیقه دیگه پاساژ اجازه ورود بیشتر به کسی نمیده که کم کم مغازه دار ها تعطیل کنند ..‌ خلاصه تو این فرصت تونستم یه دونه از این مجسمه های ویلوتری دست ساز فرشته بال دار که داخل دستش یه قلب بود ... چون خودم خیلی از این مجسمه ها دوست دارم و ازشون هم دارم اگر میتونستم صدتا از شون با طرح های مختلف میخریدم چون هر کدوم یه پیام توی طراحیش داره البته بگم اینها اورجینالشون واقعا خوبه که با ظرافت زیاد کار شده و خیلی زیباست

    و به یه آباژور جالب ، چشمم خورد که آن را برای کلینیکش گرفتم چون دقیقا طراحیش برای آنجا مناسب بود

    متاسفانه فرصت خرید برای دخترش و نوه اش نداشتم .. ان شاالله فرصت بعدی حتما در فکرم هست .

    سوسن ما را در رستوران ، مس توران واقع در نیاوران دعوت کرد ..‌یه رستوران با فضای قدیمی خیلی باحال

    یه خونه ویلایی هست که تبدیلش به رستوران کردند

    وقتی روی میزتون مستقر میشید با یک تشت و آب پاش مسی میان که آب معطر شده از بهار نارنج و اسانس های سنتی دیگه ترکیب کردند دستت را میشورند

    من خیلی خیلی زیادددد خوشم آمد حس عالی داد

    باربد گفت با این قسمتش حال نکردم ...

    گفتم خب میگفتی من نمیخوام ..‌ گفت نه خب دلم خواست تجربه اش کنم ولی اگر بار بعدی برم این قسمت من انجام نمیدم

    و تجربه صبحانه اش را هم بگم حرف نداشت یعنی من قرار باشه یک روز صبحانه باز ، بیرون برم قطعا انتخابم اینجاست ....

    نوشیدنی اولش : آب پرتقال طبیعی .. طعمش تازه و عالی بود

    نوشیدنی ها گرم که اخر سفارش دادیم سوسن قوری دمنوشی زعفرانی سه نفره سفارش داد ... من نخوردم ولی سوسن گفت خوبه دیزاین و ظرف سرو خیلی جذاب بود

    من نوشیدنی کارامل ماکیاتو ، باربد موکا سفارش داد چون میخوام صادقانه تجربه ام بگم ظاهرشون خیلی خوشکل اما کیفیت طعم نوشیدنی گرم معمولی بود و از این بهتر من امتحان کرده بودم

    اما تمام غذاهاش واقعا از ده میتونم امتیاز ده بدم الخصوص دیگچه نمکیش که عاشقشش شدم ...

    سوسن خودش متنوع سفارش داد ..

    دیگچه نمکی

    بشقاب سانتیمانتال

    نرگسی خاتون

    املت پاشا

    من جلوش گرفتم میخواست موارد دیگه هم بگه گفتم باور کن که اسراف میشه و من حس خوبی نخواهم نداشت اگر خواستیم باز شارژ میکنیم

    آن روز که ما رفتیم پنج شنبه بود سلف سرویس نداشت ولی متوجه شدم جمعه ها سلف سرویس صبحانه میده ...اطلاعات بیشتر از این رستوران میخواین خودتون تو نت و اینستا سرچ کنید من برای منو وعده های دیگرش سرچ کردم دیدم کلی عکس و فیلم توی نت ازش هست که دلم رفت ( مس توران هم بره حالش ببره اینجا به مخاطب ها معرفیش کردیم نوش جونش )

    ‌‌

    چون جز رده رستورانهای نسبتاً گرون به حساب میاد من تجربه خودم نوشتم و اینجا به سلیقه من خیلی نزدیکه و حتما برای مناسبت ها انتخابم هست ...شما خواستید انتخابش کنید خودتون بیشتر تحقیق کنید که سطح انتظارتون را تامین کنه و فقط روی تجربه من حساب نکنید ... رضایت ادمها ممکنه با هم متفاوت باشه

    در نهایت ما یک روز خیلی خوب و فوق العاده با هم گذروندیم

    سوسن گفت من دوست داشتم حسن آقا هم میومد یعنی منتظر ایشون هم بودم ... که گفتم حسن پنج شنبه ها سر کار میره و خیلی بهت سلام رسونده در فرصت های بعدی که کنار هم با خانواده جمع بشیم

    سوسن به باربد لطف کرد یک سکه تمام بهار آزادی هدیه داد .. گفت هدیه این چند وقت که ایران نبودی

    همراه با چند کیلو پسته و مغز گردو ، زرشک ، چند مدل خرماهای متفاوت ....

    این هم ثبت یه ورق قشنگ از زندگی به لطف و مرام یه رفیق خوب ❤️

    در پایان اینو خیلی تاکید جدی کنم ....هدایای گرون ، رستوران های این مدلی یه وقت شرایط و امکاناتش هست در یک رابطه با میل و اختیار انجام میشه و حتی آن کسی که هدیه میده خودش بیشتر خوشحال میشه

    اما اصالت و ماندگاری یه رابطه ، احساس خوشحالی در یک رابطه و... واقعا به این موارد بستگی نداره .. من خوشحالی های زیادی را با ادمهایی تجربه کردم و میکنم که گاهی با ساده ترین امکانات با هم خوش گذروندیم ولی از هم به خوبی مراقبت کردیم وحس با کیفیت به هم منتقل کردیم . چون انسان با عزت نفس و شریف ، اعتبار ادمهای اطرافش را بر اساس ابزار و دارایی آنها تعیین نمیکنه .. من یکی خودم به قلب پاک و نیت خالص آدمها تمرکز میکنم و بعد کارهای بیرونشون میتونه برام دلچسب باشه ..‌

    چون تمام آن اتفاقات بیرونی را خودم میتونم برای خودم مهیا کنم اگر فرض مثال هم موردی باشه که در توانم نباشه آن را از کسی هرگز نه توقع دارم نه درخواست میکنم از آن خواسته عبور میکنم ....

    لذا آدمی باید اینقدر مناعت طبع داشته باشه که هیچ وقت کسی را به خاطر این چیزها نخواد اما اگر لطفی رسید با جان و دل قدر دانی و تقدیر کنه

    و همچنین از طرف دیگا در مقابل اگر آدمی خودش فرد متمولی بود هدفش این نباشه که کسی را با دارایش مطیع خودش کنه

    انسانی که سلامت اخلاقی و روانی داره در هر موقعیتی شان انسان دیگر را حفظ میکنه و از بالا به پایین به بقیه نگاه نمیکنه

    مراقب خوبی های خودتون و آدم های خوبی که در اطراف هستند خیلی باشید ❤️

    نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:25 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • درود به عزیزان و همراهان خوبم

    با توجه به عمده پیامهایی که گرفتم میدونم سوالتون این بوده که چرا مدتی اینجا فعال نبودم ؟

    ببینید من هر روز امکان نداره به این فکر نکنم که امروز امیدوارم تو وبلاگم بنویسم .. و اگر برنامه ریزهایی روزانه خودم را که هر شب برای فرداش به روز رسانی میکنم ، بهتون نشون بدم یکی از مواردش حتما نگارش روزنوشتم در وبلاگ هست .

    آنهایی که اهل نوشتن مطالب دلی و ثبت وقایع هستند قشنگ میدونند من چی،میگم

    نوشتن باید حتما طلب و احساس نیازش در نویسنده باشه وقتی فقط رفع تکلیف یا یک تولید محتوا باشه شک نکنید به دل خواننده هم نخواهد نشست .

    تعداد موارد زیادی این روزها برخورد و تجربه کردم و برام آگاهی و نکته داشته به خودم گفتم این مطلب را هم حتما با مخاطب هام به اشتراک بگذارم

    ولی اون حس نوشتنه متاسفانه نبود

    عذر کمرنگ بودن من هم این روزها فقط همین بوده .‌‌‌...

    شرمنده هستم از کسانی که بهم پیام دادند و گفتند هر روز سر میزدنن و چرا خبری از من نبوده ؟

    دیگه دو شب که باربد میخواست بیاد تو آن حال وصف نشدنی بودم یهو تو ماشین گفتم این حس خوبم را ثبت کنم تا یادم بمونه زندگی یه روزهاش خیلی دلچسب و قشنگه ...

    از فرداها و آینده خبر ندارم ‌ چون زندگی هرگز به ما ضمانت امنیت نمیده . اما اگر بخوام حال این روزهام که نبودم براتون شرح بدم باید بگم که در پر آرامش ترین ، آسوده ترین ، بی حاشیه ترین لحظه های زندگیم هستم ..هر روزش میگم خدایا شکرت بابت تمام لحظه هایی که ذهنم آسایش داره

    کاش میتونستم بهش تافت بزنم همینطور به همین آرامی بمونه

    آسایش ، خوشبختی ، آرامش ، آسودگی و... شاید از یک خانواده باشند اما هرکدوم مفاهیم و تجربه خاص خودشون دارند

    آرامش در هر دورانی و سنی میتونه برای هر کس

    بر اساس تجارب قبلیش و ویژگی های شخصیتی ، بلوغی که در آن زمان داره متفاوت باشه

    ممکنه تجربه ایی از زندگی ، که به کسی حال خوب میده به کسی دیگه احساس نارضایتی بده

    این طبیعی است به خاطر تفاوت های فردی آدمها هست

    مثلا یک نفر که به درجه ایی از بلوغ و آگاهی رسیده باشه خیلی عالی میتونه در تنهایی حال خوب برای خودش بسازه در نهایت حس های خوبی را تجربه میکنه

    اماشخصی دیگه چون هنوز ابزار و مهارت خودمشغولی هاش کم هست در تنهایی دایم احساس پوچی و بی کسی میکنه تمام ذهنش درگیر فیدبک های است که بهش اطرافیان دادن یا ندادن ‌..

    در واقع امید و خوشحالی هایش وابسته به بقیه است

    خب ببینید یه شرایط مشابه بسته به خیلی چیزها میتونه احساس متفاوت ایجاد کنه

    ادمها وقتی شرایط مختلف در زندگی را پشت سر میگذارند وقتی وارد پختگی میشند نسخه آسایش خودشون را پیدا میکنند

    مثلا من مفهوم آرامش برام در سالهای زندگیم به خاطر لمس کردن و درک خیلی مسایل از این رو به آن رو شده و مطمینم به خاطر ناآگاهی و زخم های که داشتم ، در جایی اشتباه به دنبالش میگشتم

    آدمی مثل من سالها پیش با اون شخصیت روحیه بالای برونگرایی ،رفته رفته تبدیل به ادمی میانه گرا که الان اون میانه گرایی ، حتی سمت درونگرایش قوی تره

    در حال حاضر کنار فعالیت آنلاینی که اکثر روزهام بابت مشاوره به مراجعام دارم ، رسیدگی به امورات منزل و ....

    تکرار های قشنگ هر روزه ام رسیدگی به گلدونهام است ، یه روزها کارهاشون مختصره یه روزها بیشتره .. نگاهشون میکنم دلم حال میاد ...

    پشت شیشه سرتا سری پذیرایی از،این سر تا آن سر کلی،گلدان گذاشتم

    یه اتاق خواب باب دلم برای خودم درست کردم چندتا گلدون هم آنجا گذاشتم تا چشم باز میکنم روم به روی سبز زیباشون گشوده میشه

    قبل خوردن صبحانه خودم، اول پشت دوتا پنجره ، هر دوتا اتاق، برای کفترها هر روز دونه میگذارم .. یه کوچولو از ساعت غذاشون بگذره با نوک شون تو شیشه میزنند پس کجایی بیا دیگه ، صداشون که میاد من کلی،کیف میکنم

    یه وقتها لوسشون میکنم وعده های بیشتری بهشون غذا میدم چون میرند با دوستاشون میان ، دلم نمیاد پذیرایی نشد .

    روزهای خیلی سرد حواسم هست که تعداد وعده های بیشتری غذا را پشت پنجره ها ، تکرار کنم

    حرف های روزانه و آنلاین با، باربد ... اون از ترکیه من از،ایران گاهی باهم مشترک مشغول کاری میشیم از این طریق دلتنگی هامون نوازش میکنیم

    سریال و فیلم های مستندی که از یوتیوپ هر روز دنبال میکنم و چقدر نکات خوب یاد میگیرم

    گیم های ایرادراپیم را بین برنامه هام بازی میکنم و گاهی هیجانش برام جالبه گاهی هم میگم باید شیفت کنم روی همون مدل گیم های قبلیم که بازی میکردم

    یه تایمی هم بابت کارم مطالعه و خودم به روزرسانی میکنم .....

    وقتی هم حسن از سر کار میاد

    موزیک های دونفره ، چای و تنقلاتی که با حسن میشنیم باهم میخوریم و از اتفاقات روزمره میگیم

    یه شبها هم حال داشته باشیم با ماشین یه دور دورکی میزنیم

    اینها همش حالهای خوب ساختنیه

    حتی ان قسمت که در روز هر کدوم به هم مجال میدیم به علایق های فردی و شخصی خودمون بپردازیم ، دقیقا همون چیزهایی که ممکنه به صورت فردی علاقمندی مشترکمون نباشه و برامون ابداً،جذاب نباشه .شدت درک متقابل آسودگی را در زندگی جاری میکنه

    ما الان تو خونه هر کدوم اتاق مجزا خودمون برای اوقاتی که نیاز به فضای شخصی داریم اختصاص دادیم .‌‌....برای لحظه هایی که میخوایم به کارهای متفاوتمون برسیم ( من الان این امکانات را داشتم دونفر هم بیشتر نیستیم اینطوری براش برنامه ریزی کردم ، اگر خونه ام یک خوابه بود یه مدل دیگه بر اساس امکاناتم میساختم )

    اگر در ذهنتون میاد که خوش به حالشون اینها هیچ دردسری ودغدغه ایی ندارند .. کاملا اشتباه میکنید

    در این میان رفت و آمدهای مکرر پزشکی،من هم هست

    حداقل هفته ایی سه بار من برای چکاپ بخیه هام تو این ترافیک و شلوغی مطب باید ، پیش دکتر جراحم برم ( دکتر جراحم ، دکتر کیانی نژاد نیست ، استاد دکتر کیانی نژاد بوده اما به هرحال در انجام اعمال جراحی احتمال هر چیزی هست )

    بخیه های که درست جوش نخورده بود و اشکال پیدا کرده بود ، دکتر با شکافتن مجدد و بخیه کردن ترمیمم انجام داده بماند که چه زجر و درد جسمی بابتش،کشیدم و گرفتارشم

    متاسفانه بدن برای باسازی خیلی کم کاری میکنه و دکتر هم با توجه به وضعیتم میخواد که پشت هم ویزیتم کنه

    همین امروز غروب وقت چکاپ دارم

    در این مدت دو تا انفلونزای خفن هم من و حسن گرفتیم که اول حسن گرفت بعد من گرفتم هر دو از هم مراقبت کردیم تا تونستیم ازش،عبور کنیم

    این مستقل بودن و سرمایه گذاری روی خودمون از ما واقعا ادم بی توقع تر و قویتری درست کرده

    خلاصه میخوام بگم زندگی بی چالش که وجود نداره اصلا نداریمممممم تو دنیا حتی برای مثال ..

    در واقع میون این چالش هاست که ادم حال خوب را برای خودش میسازه یا یه کاری باید بکنه که بتونه ظرفیتش برای مقابله یا تاب اوری مشکلاتی که در زندگیش هست را بالا بره

    من در مورد خودم فهمیدم خدا را شکر قدرتم در حل مسایل و چالش های شخصی که در جریان زندگیم رخ میده خوب باهاش میتونم کنار بیام و پذیریش کنم

    چیزی که منو به شدت خسته و کلافه میکنه ، تنش یا حرف مفت ، انرژی منفی، بدذاتی ، ریاکاری ، دروغ ها و حرف های ساختگی ، حسادت ، خلاصه هر چیزی که ادمهایی که تلاش میکنند بلکه یه جور نا آرامی را به زندگیت تزریق کنند و بعد با بازیهای روانی، خودشون را ادم خوبه و مظلوم نشون بدن منظورم ادمهای مغلطه گر است

    واقعا کشش و انرژی برای آدمهایی که باید دایم مراقب داستانها و شرهای تمام نشدنیشون باشم را در خودم ندارم . بالاخره هرکس ظرفیت خودش بهتر میدونه من تو این موارد سختمه

    توان برای،توضیح بابت اراجیف هایی که پشت سرت میبافند و شنونده های نادانی هم ممکنه پیدا بشه و باور کنند را ندارم ... ترجیح میدم اینقدر ازشون دور باشم که از سوژه کردن من بابت کارهای بدشون نا امید و دست نیافتنی باشم. و فقط همون چرت و پرت های قبلشون اینقدر نشخوار کنند تا جونشون بالا بیاد

    من زندگی را در میانه عمرم در صلح و آرامش،میخوام هرگز اجازه نمیدم این آرامش به دست آدمهای قدر نشناس و بد خواه از دست بره

    نمیتونم منکر امکانات و رفاه بابت آسایش زندگی بشم واقعا تاثیرش خیلی زیاد است، اما مطمینم که در صد بیشتر ساختن این آرامش به خود ادم بستگی داره با مرزهایی که برای خودش میسازه ، با جسارت و جرات مندی که در خودش پرورش داده _ به نه هایی که باید در زندکیش باید بگه و گفته و خواهد گفت

    چند روز پیش مراجعی بهم گفت همسرم برای ارتباطات معاشرتی سختگیرانه رفتار میکنه ما نیاز به شادی و خوشگذرونی داریم به نظرم نباید سخت بگیریم

    گفتم تو الان فقط تمرکزت روی هیجان و خوشگذرانی های روابط هست قبول دارم انسان زودرنجی های خودش در رابطه باید تقلیل بده اما اتفافا برای معاشرت و انتخاب ادمها در دایره نزدیک حتما باید آدم دقت و گزینشی انتخاب کنه و واقعا سخت گیری لازمه

    چون گاهی در همین روابط ها ، آدم آسیب های میخوره که بلند شدن دوباره اش از ادم پوست میکنه

    از خودم راضیم به خاطر جسارت و مراقبتی که نسبت به خودم در یه جاهایی از زندگیم در برخورد با بعضی آدمها داشتم

    از همسرم متشکرم بابت اتحادمون و همراهی هایی که نسبت به هم داشتیم بابت اینکه خود واقعیم را تو این سالها شناخت و منو آنچه بودم باور کرد و خوبی هام بهم همیشه یاداوری کرد ..

    خداراشکر که از هم مراقبت کردیم و هرجا یکی از ما خسته تر بود ، اونی که سرپاتر بود اجازه نداد زندگی از هم بپاشه ، به حرف های مفت اهمیت ندادیم و قاطعانه و جدیت جلوی یک سری مسایل ایستادیم بدون اینکه از قضاونی هراس داشته باشیم ... بارها و بارها دلمون شکستند اخرش به هم گفتیم ما هم خدایی داریم .. اون خودش حواسش هست و بر اعمال نیت ما آگاهه . مهم اینه که ما خودمون را داریم

    و تمام اینها را مو به مو به بچه مون یاد دادیم ... و واقعا نتیجه اش بی خوبی در آن هم خدا را شکر میبینم ...

    بارها و بارها در تمام زوج درمانی هام گفتم صداقت و اعتماد زندگیتون هرگز به هیچ قیمتی اجازه ندین بهش خدشه وارد بشه .. اگر اون اعتماد از دست بره اصالت رابطه کمرنگ میشه .. مخصوصا سالهای اول زندگی همیشه در نهایت صداقت و درستی با همسر خودتون رفتار کنید .. اگر این اعتماد ساخته بشه هیچ قدرت و دسیسه ایی نمیتونه جایگاه شما را متزلزل کنه و تنزل بده . هیچ چرندیاتی نمیتونه از ارزش شما کم کنه ( اینجا منظورم زوج های نرمال و کسانی که اختلال شخصیت ندارند هست کسانی که براشون بلوغ و آگاهی مهمه ، کسانی که برابر، برای رابطشون تلاش میکنند . کسانی که از هم توقع کامل بودن ندارند ، افرادی که به تفاوت های هم احترام میگذارند. )

    پی نوشت :فعلا متین دوست باربد مهمانمون هست امشب که از مطب جراحم برگردم شام که بهشون دادم یازده شب همگی باهم ترمینال میریم که دوستش برای سوار شدن به اتوبوس اصفهان بدرقه کنیم .

    خیلی پسر فان و بانمکیه از دست کارهاش کلی،خندیدیم احتمال زیاد داره مجدد پیشمون برگرده گفت در کنارتون بهم خوش گذشته

    حتما میام از حال و هوامون براتون مینویسم ‌

    .

    نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ ساعت 19:21 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • بساط گلدانهای دلبرم ، برای خونه راه اندازی کردم ..
    آب نما را و یه خورده کارهایی دیگه را انجام بدم ،تا هفته دیگه بوستان مریم تکمیل میشه
    بعدش میتونم در خدمت دوستان خوبم باشم با انرژی مثبت و عشق در کنار هم گل بگیم ،صفا کنیم و یه چای هل خوشرنگ با هم بنوشیم ..حتی تصورش برام لذت بخشه
    خلاصه یه حال خوب برای هم بسازیم ..


    دوستانم ، خیلی محبت داشتید ، تو این مدت بارها توسطتون دعوت شدم و متاسفانه شرایطم اجازه نداد خدمتتون برسم .. ممنونم که عذرم را ، پذیرا بودید ، به جاش ، الان شما تشریف بیارید من کلی خوشحال میشم
    عاشق مهمانم ، آن هم از نوع دوست جونی ها 😍


    به هرحال همیشه گفتند ،روزهای خوب ، حس های ناب ساختنی هستند همینطوری ظاهر نمیشند

    گلدانها را که گرفته بودیم با حسن ، تبادل نظر میکردیم کدوم گلدان کجا و کدوم سمت بگذاریم
    بهترین جاها به گلدانهایی داده شد که ناز و ادا زیاد دارند ، حساسیتشون بالاست ، مثلا بعضی گیاهها حتی به تکون دادن حساس هستند ..
    بعضی گیاهها را جابه جا کنی قهر میکنند همینجور برگهاشون میرزه
    بسته به میزان اطلاعاتی که ازشون داشتیم به اموراتشون رسیدگی میکردیم

    من گیاه پتوس، خیلی دوست دارم دوتا گلدان هم الان ازش دارم .. یکی از گلدانهای پتوس بغل کردم .. حسن گفت پتوس را فعلا ولش کن این گیاه سخت جونی هستش نور برسه ، نرسه ، اب زود بدی ، دیر بدی .. میسازه و مشکلی براش پیش نمیاد رشد میکنه ، پس اول همه گلدانها را گذاشتیم هرجا شد پتوس ها را در نهایت یه جا میگذاریمشون

    به فکر فرو رفتم گفتم پتوس ،مثل بعضی از آدمهای، ملاحظه کار ، منعطف ، سازگار ، به راه ، مقاوم ، اهل صلح و آرامش .. به خاطر تمام خوبی هاشون ادمهای بی درک در موردشون بی ملاحظه رفتار میکنند .

    از ویژگی های خوبشون گاهی سو استفاده میکنند ، چون به راه و ملاحظه کار هستند.

    آدمهای مقابل خودشون رادر مورد حقوق آنها مقید نمیدونند
    اگر فرزند ، داماد یا عروس خانواده باشند ، اعضای خونه چون احساس امنیت دارند در مورد اینکه اونها همیشه میسازند ،کنار میاند و سر به راه هستند ، لذا میان بدها نادیده گرفته میشن
    امتیازها و بهترین ها به کسانی داده میشه که همیشه آشوبگر و نا سازگارند... و توجهات ویژه برای آنهاست

    اگر طبیعت آدم داخلش تفکر کنه ،همیشه درس ها و پیام های قشنگی برای ما داره

    اول دلم گرفت برای آدم های پتوسی
    بعد دیدم ولی پتوس با وجود تمام این بی ملاحظگی ها ..همیشه در نهایت زیبایی و پاکی ، به چه سرعت و مقاومتی رشد میکنه و ادامه میده ... و سر سبزترینه ...
    در صورتی که اون گیاهها با وجود دهها مدل توجه هم رشدشون کندتره .. و خیلی وقتها کم میارند و ادامه نمیدن و زرد میشند

    درنهایت تصمیم گرفتم یه جای مخصوص و خوب را به پتوس های خونه ام بدم ....چون جایگاهش ارزشمنده

    همانطوری که سالهاست تمرکزم بر این بوده که توجه ویژه خودم را پیشکش ادمهای پتوسی کنم .. چون بی نهایت اینها شایسته احترامند ... همونهایی که گاهی قدر گوهری و شایستگیشون را خیلی ها درک نکردند...
    و من از زمانی که به این دسته آدمهای ناب پتوسی وصل شدم و کشفشون کردم دنیا برام قابل تحمل تر شد .


    اگر در اطرافتون ادم پتوسی دارید قدرشون خیلی بدونید .‌.

    ‌‌

    نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 22:55 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • چند روز پیش از یه خشکباری بزرگ یه سری خرید انجام دادم که یکی از خریدها را آن کارمندی که جنس هام را بسته بندی میکرد اشتباه برام گذاشته بود

    وقتی که اجناس را کارمند صندوق برام حساب کرد و کارت کشیدم . احساس کردم نسبت به خریدم مبلغم بیشتر شده .. خریدهام همون لحظه چک کردم متوجه آن بسته اشتباهی شدم و به صندوق گفتم این جز خریدهای من نیست .لطفا مرجوع کنید

    حدود ششصد هزار وخورده ایی بود

    گفت جاش میخواین جنس دیگه ایی بردارید ؟

    گفتم خیر چیزی نیاز ندارم

    عذر خواهی کرد گفت پس شماره کارت بدین من فردا فاکتور به حسابداری میدم تا ظهر این مبلغ به حسابتون واریز میشه

    خلاصه فردا ظهر به جای ششصد هزار و خورده ایی

    شش میلیون و خورده ایی پول به حسابم واریز شد

    اول یادم به مبلغ خرید دیشب نبود ... چون بعضی از مراجع ها پول چند جلسه مشاورشون با هم میرزند ..بعد طبق روال اطلاع میدن ، فکر کردم واریزی مشاوره است ..بعد گفتم مبلغ چون رند نیست به واریزی مشاوره نمیخوره ، یعنی این واریزی چی هست ؟

    که یک دفعه یادم به مبلغ دیشب افتاد چون فاکتور پیش صندوقدار بود دقیق چیزی دستم نبود که چک کنم بدونم واقعا شبیه همون پول هست که اشتباه ریخته شده ؟

    با حسن تماس گرفتم گفتم یه همچین واریزی به حسابم آمده حدس میزنم حسابداری خشکباری اشتباه برام ریخته ؟

    حسن گفت خب شاید از مراجع های خارج کشورت باشه که میدن صرافی برای واریزی بزنند خب گاهی تبدیل پول خورده داشته ؟

    گفتم اصولا فوری اطلاع میدن من یکم صبر میکنم اگر از درمانجویی خبری نشد و خود خشکباری هم تماس نگرفت،یه تماس میگیرم باهاشون پیگیر میشم ..

    بعد حسن گفت اخی الان کارمندی که این اشتباه را کرده باهاش برخورد میکنند .. کاش راهی بود به خودش ادم میگفت

    گفتم اشکال نداره بهتره که بعد حساب و کتاب کنند از حقوقش کم بشه .. حالا خوب شد من متوجه شدم

    خلاصه با خشکباری تماس گرفتم توضیح دادم و گفتم لطفا چک کنند اگر این واریزی اشتباه از سمت آنها بوده من را مطلع کنند و یه شماره کارت هم برام بفرستند ، مبلغ خرید دیروزم ازش کسر کنند عدد باقی مانده را به حسابشون واریز کنم

    خلاصه ده دقیقه بعد یه خانم با صدای نگران تماس گرفت گفت بله اشتباه از من بوده

    و یه عالمه تشکر کرد که بهشون اطلاع دادم

    آنی که شماره کارت فرستاد مبلغ را بهشون برگردوندم

    دو سه تا دیگه پیام تشکر مجدد برام فرستادند

    باز تماس گرفتند تشکر کردند

    من هر دفعه بهشون گفتم خواهش میکنم من که کاری نکردم یه انجام وظیفه است که انجام دادم اشتباه تو حساب و کتاب برای همه ما پیش،میاد

    اینقدر حجم تشکر اینها زیاد بود به فکر فرو رفتم که چرا باید برای انجام رفتاری که غیر از این نباید باشه اینها اینجوری تشکر کنند

    حدس زدم به خاطر برخی از تجربه های ناخوشایند قبلیشون هست که به حساب مخاطب های که اشتباه پول واریز شده نه تنها آنها صداش درنیاوردند بلکه اینها هم تماس گرفتند زیر بار برگشت پول نرفتند ...

    متوجه بی اخلاقی و وسوسه در انسان هستم اما نمیدونم واقعا یه ادم ، چه حجم از وجدان خودش باید بشکنه که بتونه خودش قانع کنه که حس کنه از این فرصت ها میتونه استفاده کنه و تازه خوشحال هم باشه

    میزان تشکر های غیر ضروری آن مجموعه بیشتر من را از تعهد به اخلاقیات در جامعه نا امید و نگران کرد

    حتی ادمی در اوج ا،وج نیاز هم باشه و طرف مقابل سرمایه دارترین باشه

    که فرد بخواد به خودش بگه این مبلغ برای اون ادم چیزی نمیشه ،ولی گره زندگی من باز میکنه ...خیلی عذر اشتباهی هست .. در اصطلاح عامیانه به شدت معتقدم که این پولها نه خیر داره نه خوردن ...

    پس یکی از کارهای مهمی که ما باید در خودمون قوی کنیم و الگوی خوبی برای بچه هامون باشیم پایبندی به اخلاقیات در زندگی و جامعه است ...

    نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 16:3 توسط : مریم | دسته : هرکس به سهم خودش خوب رفتار کنه
  •    []

  • قسمت دوم :

    پیشاپیش از لحن و صراحت تندم در بخش های از نوشتار پستم پوزش میخوام ... دلم میخواد واقعیت که در دلم و ذهنم هست را آزاد بیان کنم .. اصالت و اعتماد ارتباط من و شما مخاطب عزیزم که بهم ، تو این سالها نزدیکمون کرده ، رمزش همین واقعی بودنه است که برای من رعایت این مسئله یه ارزش محسوب میشه ... بقیه حواشی و قضاوتهاش برای من قطعاً کم اهمیت خواهد بود

    ممنونم از کسانی که شنیدن خبر خونه خریدن ما ، با توجه به عظمت درونشون خوشحالشون کرد و برای ما نگاه خیر داشتند . امیدوارم که نیکی و خوشبختی بر تمام زوایای زندگیشون جاری باشه

    قطع به یقین با شواهدی که از قبل دارم میدونم این خبر چند نفر را هم ناراحت کرده ...‌ اووووو متاسفم جو جویی ها دوست داشتید یک جور دیگه معادلاتتون و پیش بینی های هاتون پیش بره ، که نشد ، که بشه ..‌غم آخرتون باشه .. تسلیت میگم به درون تاریکتون
    خدا به راه راست هدایتتون کنه ، الهی که قلب سیاهتون اندکی رنگش باز بشه ،ما که هیچ ، بلکه خودتون کمی به آرامش برسید ، الهی که خدا از این بیماری نکبت و منحوس حسادت نجاتتون بده

    حالا شواهد چی هست؟
    اینکه من باربد بنا به تصمیماتمون برای،ادامه تحصیل به ترکیه بردم ... تو همون موقعیت قبل رفتن شرایطی بود که تصمیم بر فروش خونمون را گرفتیم .. یعنی اصلا ربطی به مهاجرت من و باربد نداشت ... صلاح بود که بفروشیم ...

    اینقدر حتی توضیح دادنش بهم یه حس چندش میده که حد نداره ، یعنی ادم هنگ میکنه وقتی متوجه میشه چه آدمهای درگیرش هستند که فکرش نمیکنه

    ... چون اخبار خصوصی زندگیمون به حالت سکرت بود که باید هم اینطور باشه ... این مهاجرته چون من و باربد باهم رفته بودیم .‌.‌ اینها تو خودشون مثل مگس میلولیدن که اینها برای چی رفتند ؟ ویز ویز
    غذاشون که میل میکردند بعد سرگردان ویز ویز میچرخیدن ، یهو چطور شد که اینها یک دفعه رفتند؟
    خلاصه این پروسه میل کردن رژیم غذایی روزانشون و گیج شدن هر روز تکرار میشد

    اول گفتند رفتند واکسن فایرز برای کرونا بزنند .. من وقتی اینو اوایل از یکی شنیدم که فلانی ها اینو میگند ... باورم نشد گفتم یعنی اینقدر بیکار که درگیر ما هستند... اخه به آنها چه .... حتی برای آن ادم خبر بیار هم تو آن تایم پاسخ مبهم گذاشتم چون نمیخواستم تا کارم بشه چیزی را علنی کنم
    .. اخه کسانی اینو گفته بودند فامیل درجه چند همسرم ، که ما هیچ رفت آمدی باهاشون نداشتیم . حتی تو فکر کردن هامون هم از ذهنمون تو این سالها عبور نمیکردن اینقدر وجودشون بی اهمیت بود چون همسرم با دلایلی که از خاطرات گذشته باهاشون داشت هیچ رغبت و تمایلی به کوچترین ارتباطی باهاشون نداشت

    بعد مدت خبر رسید شایعه کردند که مریم و حسن حتما از هم جدا شدند .... میدونی چون اینها تا سر خیابون خونشون هم تنها بلد نیستند برند ..مهاجرت تنهایی من برای درک و گنجایش مغزشون عظیم بود و واقعا تو این مغزه لامصب نمیگنجید

    و بعد درک از تفاهم و گذشت خانوادگی وحمایت دادن با کیفیت فرزند براشون مفهوم غریبی بوده ....

    با عقل اندکشون نتیجه گیری کردند پس اگر این همه مدت شوهر ایران و اون ترکیه پس حتما از هم جدا شدند .پس آخیش خوش به حال ما دلمون خنک شد
    اصلا فرض محال بگذارید این اتفاق افتاده بود .. چی به شما بدبختهای حقیر فلک زده میرسید .

    بعد من آمدم ایران دیدن نه خاک عالم تو سرمون کنند اینها طلاق نگرفتند اینها که خبر میاد چقدر هم باهم خوب هستند حالا برای این آتیش حسادت دلمون چیکار کنیم که سوختیم ؟ الان چه سوژه ایی بسازیم

    باز با بی عقلی و هوش نداشته هاشون در ابهامات اخبار زندگی ما ، با عضو پذیری و خاله زنکی یه سری افراد خنگ و بیکار دیگه نشستن یه سناریوی،مثلا بدبختانه برای زندگی ما ریختند ...

    کم کم به گوششون رسیده بود که اینها خونشون فروختند . در نتیجه با خودشون گفتند ، معلوم دیگه این زن مسبب آوارگی شوهرش شده پولها را برداشته برد ترکیه همه را خرج و خوشگذرونی و ال و بل خودش و بچه اش کرده شوهرش هم به خاک سیاه نشونده

    دقیقا امدن همچین کامنت هایی تو همین وبلاگ نوشتند فکر کن خودت پر از هزار درد و خستگی از مسئولیت های که روی دوشت هست ، هستی ، دقیقا تو پیچ زندگیت قرار گرفتی بعد یکی بیاد برات اینجوری بنویسه من که فقط همون لحظه به خدا واگذارشون کردم و بس ... برامون هم از طرفی اصلا مهم نبود میگفتیم ما که خودمون میدونیم شرایطمون چگونه هست بگذار دلخوش توهماتشون باشند .و برای سرگرمیشون چرت و پرت تفت بدن

    حسن با برنامه خارجی و مهارت های که داره چون کارش و رشته اش کامپیوتر هست . لوکیشن حتی اسم کوچه شون اون دو سه تا نخاله از جایی که پیام گذاشته بودند را پیدا کرد ...‌ قشنگ متوجه شدیم ... کی ها هستند ... دوتا کامنتها از زباله های فامیلیش بودند که از بیش دور انداخته بودتشون ، یکی دیگه هم که چند وقت بعد امد کامنت مشابه گذاشت اون غریبه بود و من اونو میشناختم اون هم فکر کرد ، خب من میرم این کامنت برای مریم میگذارم مریم ذهنش میره روی همون فامیل های دور شوهرش.‌‌‌‌......

    ابله ها ، باهمتون هستم که این ذات پلید دارید خدا شاهده من هر سه دفعه با خوندن پیام قبل از اینکه حسن از برنامه استفاده کنه هویتتون را بر اساس تشخیصم شناسایی کرده بودم ... که حسن اولش مقاومت میکرد میگفت نه بابا اینها نیستند بعد وقتی بهش ثابت شد خودش گفت به تشخیص هات و پیش بینی هات ایمان دارم یعنی حض کرد

    حالا ممکنه بگید شما که باهاشون رفت و آمد نداشتید چطوری فهمیدی...من یک بار شب عقد ، بار بعدی شب عروسی دیده بودمشون چند تا تیک شخصیتی ازشون دیدم و بعد با تجربه ها و خاطرات خانواده درجه یک همسرم و همون درگیر شدنشون بابت مهاجرت ما و بعد یک سری فرصت طلبی ها در مرگ پدر همسرم و سواستفاده از داغدیدگی مادرشوهرم و نقشه احمقانه ایی پشت پرده برای آشوب خانوادگی تو آن شرایط انداختند یعنی علنی این کار را نمیکردند از پشت فتنه میکردند
    ولی باز همون جا هم من به یقین گفتم کار اینهاست که بعد سوتی هایی داده شد که من تیز آن را گرفتم . کاملاً شناخته شدند و روسیاه عالم دستشون برای شوهرم اساسی رو شد ...
    تمام شواهد من را به یقین رسونده بود که اینها همون ادمهای حقیر و بی شخصیت کامنت گذار ، این اراجیف هستند ‌..‌ یعنی شاید این شواهد را ، من الان تیتری میگم مشخص به نظر بیاد اما اگر کسی دیگه بود چون این ادمها هیچ جای زندگیشون نبود توجهشون جلب نمیشد .... به خدا اینقدر از جایگاه قبلیشون کوچیک تر و کم ارزش تر پیش شوهرم شدند که حد اندازه نداره...

    ادمهای خنگ متاسفانه توهم زرنگی و رندی را دارند والا هیچ بوقی نیستند

    اون نفر سوم هم از ادبیات نوشتارش شناختمش قبلش که شوهرم برنامه را نصب کنه بهش،گفتم این از فلان شهر هست و میدونم کیه ... و دقیقا همونی بود که گفتم و قشنگ لوکیشن همون شخص بود

    چقدر بعضی ادم ها تاسف برانگیز، بی ابرو و حقیرند

    قطعا میدونم هنوز اینجا پیگیر ما هستید ..‌ یه سلام بهتون بدم بگم بیکارهای فضول و درمانده
    میدونید چرا بعد از دوماه خونه خریدن تازه آمدم این خبر گذاشتم حتی توی روز نوشت های معمولیم هم بهش اشاره نکردم ؟
    چون برام مهم نبوده یه مشت پلشت و درب و داغون چه فکری در مورد زندگی،ما دارند ... شما ناچیزتر از اون چیزی،هستید که من بخوام حتی بیشتر از این شما را مخاطب قرار بدم و توضیح بدم

    کاش یکم زندگی را واقع گرایانه تر میدید ...خونه خریدن من هیچ پز و افتخاری نداره از کجا معلوم من امروز که مینویسم دارنده یک سری چیزها هستم صبح از خواب بلندشم و همه را از دست نداده باشم‌؟ ... شما زلزله زده ، سیل زده ، و خیلی اتفاقات را نشنیدین که فلانی تو یک شب تمام دارایی زندگیش از دست داد
    اخه چرا باید اینقدر پوچ باشید که داشته و نداشته دیگران باعث تلاطم و دل خنکی زندگی شما باشه
    ما داشته باشیم برای خودمون هست نداشته باشیم بازمسیولیتش پای خودمون هست .

    یعنی شما واقعا دلتون سوخته بود و نگران شوهر من بودید که من شوهرم آواره کردم ؟... به خدا اگر ذره ایی اینطور بوده ... شوهرم تو بدترین و سخت ترین روزهای بیماریم پشت من و زندگیمون ایستاد که فرضاً اگر من خونه را هم با یک تصمیم اشتباه از دست میدادم در مقابل اون روزهای بیماری هیج بود بازهم حمایتم میکرد میدونی چرا؟ چون ما حتی یک تصمیم ساده را ، تو زندگیمون یک نفره نمیگیریم، سه نفره باهم میگیرم اگر نتیجه تصمیمون خوب بشه که هر سه همدیگر را تشویق میکنیم اگر بد بشه کسی آن یکی را سرزنش نمیکنه ما تا الان ، چشمهای بدی مثل شما از ما به دور باشه تو روزهای سخت و شکست فقط یه الگو داریم اون هم اینه که از هم حمایت کنیم و به هم امید بدیم ... هم شوهرم حسابش به من پس داده هم من تو روزهای سخت به اون حسابم به آن پس دادم ... پس دیگه خیلی به مغزتون برای یه نتیجه بحرانی ساختگی فشار نیارید

    آن اینقدر به من اعتماد داره که سالهاست صفر تا صد مدیریت مالی را به اختیار من گذاشته ...

    میدونید چقدر ادمها امدن ترکیه و نتونستند واقعا شرایط مدیریت کنند با ضرر بی نهایت برگشتند


    لیندا دوستم اروپا زندگی میکنه دو سه ماه پیش با یورو برای تفریح به ترکیه سفر کرد گفت مریم چقدر،گرونیه من با یورو رفتم ولی خیلی خیلی گرون بود هزار بار گفتم مریم چطوری اینقدر خوب خودش و بچه اش دوام اوردن و اقعا چه مدیریتی کرده تونسته آنجا ادامه بده ؟

    میخوام بهت بگم اصلا ساده نیست اما این ادعا را میتونم داشته باشم خدا را شکر از پسش تا الان برآمدم . با این کیفیت که نگذاشتم چیزی هم تو دل بچه ام بمونه از آن طرف بچه ام یک طور تربیت کردم در کناری که به خودش اهمیت میده ، زیاده خواه نیست آن هم این مدیریت قشنگ میبینم یاد گرفته و داره یه زندگی را طبق امکانات موجودش میچرخونه و خدا را شکر خوشحال هم هست .

    داشتیم با حسن لوازم خونه را میچیدم .... بعد سه، چهار سال لوازممون از،کارتن باز میکردیم
    حسن بسیار ادم منظمی هست ، مخصوصا وقتی میخواد چیزی را بچینه ، بسته بندی و انبار کنه ...میگفت آن کارگرهایی که لوازم از سوله بار میکشیدن .. چندین بار گفتند تا حالا اینقدر منظم و بسته بندی شده ما لوازم اسباب نکشیدم و خیلی تعریف کرده بودند

    خب خود من هم نظم از بایدهام هست وقتی داشتیم یکی یکی چیزهامون از کارتن درمی آوردیم گفتم حسن این مرتب بودن و نو موندن لوازم ما نتیجه نظم خوب ما بوده .... حتی بهش گفتم ادم باید گاهی دستهای خودش ببوسه و به خودش افتخار کنه بابت قشنگ و دونسته زندگی کردنش ... اینو که نباید بقیه به ما بگند باید خودمون که در بطن ماجرا بودیم به همدیگر و حتی خودمون به خودمون یاداوری کنیم

    اگر ما اینها را به این خوبی نگه داری نکرده بودیم برای خریدن همینها چقدر باید الان هزینه میکردیم
    در واقع نظم که فقط به چیدمان لوازم مربوط نمیشه ، اگر کسی بتونه هزینه هایی که گاهی باید به خاطر خرید های غیرضروری بده جلوگیری کنه یا با سلیقه از لوازمش نگه داری کنه این هم خودش یک نظم مالی محسوب میشه

    من یک سری لوازم از،اینجا به ترکیه بردم یک سری
    هم از خود ترکیه تهیه ‌کردم ... اونجا من خونه با لوازم گرفتم . اما بعضی از موارد هست که به دلخواه خودت باید بخری ، مثلا من چیزهای میتونستم با لوازم دم دستی دیگه کارم راه بندازم مجدد هزینه برای تهیه زندگی موقت آنجا نکردم ... یه عالمه دسرهای خوشمزه به جای مخلوط کن با گوشتکوب درست کردم ... چون کلا حسن و باربد دسر خور هستند.... با امکاناتم باز بساط خوشمزه جات خانگی به راه بود

    بعد دیدم بعضی از،لوازمی که با خودم ازایران اوردم تو این خونه هست ... هر زمان کسی خورش آمد گفت مریم دارم میرم ایران مثلا میتونم برات پنج یا حتی ده کیلو بار ببرم ... من هی تا موقعیت جور میشد دسته بندی کردم و لوازم به ایران فرستادم حساب کردم دست کم صد کیلو بار را من تونستم اینجوری به ایران بفرستم ‌چون اگر آنجا میموند دیگه هیج کاریش نمیشد کرد ... بنده خدا همین دوستی که چند بار آمد ایران برای من بار آورد خودش تو موقعیتی قرار گرفت باید فوری با خانواده اش به ایران برمیگشت چقدر ازلوازم نو زندگیش همینجوری به بقیه داده بود چون خیلی بیشتر از بارشون بود و میگفت خیلی متضرر شده

    میخوام بگم من که حواسم حتی به این جزییات زندگی بوده ... توی که به من گفتی از آن زنهایی هستی که شوهرشون بدبخت میکنند ... چشت درآد ، خنگول انوقت از پول خونه ام محافظت نمیکنم ؟ حواسم به مدیریت این نبوده ارزشش پولم پایین نیاد ؟ حالا من نمیخوام جزییات اینکه چیکار کردم و میکنم توضیح بدم چون خیلی درکش برای تو نامفهوم است تو همون قانع باش به آن ده هزاری که صبح آقایی برات به عنوان خرجی میزاره میره .. فعلا خوشحال و سرگرم همون باش، که از سرت زیاده

    من یه فرمول این مدت برای خودم داشتم این بود که فرض میگذارم که خونه را نفروختم و من تو این چالش ها هستم اگر به این مشکلات میخوردم برنمیداشتم دیوار پذیرایی را بکنم ببرم بفروشم
    خب یه جاها لازم شد استفاده کردم بعد اگر تونستم جاش را جایگزین کردم ...سعی میکردم روی تلاش و تکاپوی بیشتر چالش ها را پر و رفع رجوع کنم

    اما در کل وقتی باربد این تصیمیم گرفت همینطور که جلو میرفت و بعد وارد دانشگاه شد .. یه روز بهش گفتم مامان تو تلاشت انجام بده برای رویاهات جلو برو .. من و بابا تا اخرش پشتت هستیم از این بابت نگرانی نداشته باش
    پس اگر برای باربد که همه دار و ندار زندگیمونه، خونه مون را هم فروخته بودیم و همه را هم خرجش میکیردیم ...صد البته بیشتر از الان افتخار میکردیم

    در آینده هم اگر تو مسیر زندگیش لازم بود این کار کنیم که براش خونمون بفروشیم بی درنگ این کار میکنیم ... پیشاپیش میخوام با صراحت بگم امثال شماها لطفا ، اساسی خفه شید ... فرمول بدبختی و خوشبختی زندگی را برای خودتون باشه و تصمیمات ما به شما مربوط نیست ....


    صد دفعه گفتم من تا زنده هستم میدم بچه ام تو وقت مناسبش خرج کنه باهاش رشد کنه .‌‌ ارثی که قرار بعد من بهش برسه تو سنی که ممکنه اون پول براش،فایده خاصی نداشته باشه بهش اعتقادی ندارم ...این نسخه زندگی منه ، شما هم نسخه های زندگیتون واسه خودتون پیاده کنید و نگه دارید سرتون از زندگی بقیه بیرون بکشید

    کاش اندکی عزت و نفس داشتید که اینهمه درگیر دار و ندار زندگی بقیه نمیشیدن حیف دریغا وافسوس

    به خدا هیج چیز تو این دنیای نامطمین بهتر از دل پاک و خیر خواستن برای دیگران باارزش نیست . چرا باید ادم به درجه ایی برسه که با خودش در مورد زندگی دیگران یه نتیجه گیری منفی کنه بعد دلشاد بشه و بعد فکر کنه زخم طرف پیدا کرده و بعد بیاد بهش سرکوفت بزنه

    من بعد از گذروندن تجربه بیماری ؛ به هیچ یک از داشته هام ، الخصوص داشته های مادیم احساس غرورو تعلق همیشگی ندارم چون میدونم امکانپذیره در یک لحظه ورق زندگی برگرده

    منی که حرفه ام شریک بودن در رنج های ادمها هست
    همین چند روز پیش مراجعی داشتم ، اتفاقا از طریق همین وبلاگ هم با من آشنا شده ..‌ یک زن جوان که در سومین سالگرد از دست دادن همسر و دختر زیبای سه ساله اش بود ... در اوج یک دنیا رویا و برنامه ریزی توی یک روز کاملا عادی ، تو اتوبان در یک رفت آمد شهری همسر و فرزندش در تصادف از دست داده بود و کل زندگیش به یک مسیر دیگری افتاده و سه سال تمام است که داره تو رنج خاطرات عزیزانش دست و پا میزنه

    یا زوجی که بابت حل تعارضات پر تکرار زندگی زناشویشون مدتها پیش من مراجع میکردند ، برای مشکلات به آگاهی و حل مسئله رسیده بودند و تصمیم به بچه دار شدن گرفتند که یک دفعه متوجه یه کانسر مهاجم آقا شدند که از نظر پزشکی نهایت طول حیات را پزشکان شش ماه در نظر گرفتند... خانمش تو مشاوره میگه یه جاهایی به سختی تمام میبرمش میگم شاید این اخرین بارش باشه و بعد اندازه یک جهان با تمام وجود گریه میکنه ... دل من هم نگم چقدر براش فشرده میشه

    (دقت اخلاقی : برای مثال زدن از هر دو مراجع اجازه گرفته شده )

    وقتی اینقدر دنیا میتونه بی رحم باشه و میتونه این اتفاقات برای هرکسی خدای نکرده باشه پس دلت از این سیاهی بشور که حداقل وقتی تو آیینه تو چشمهات نگاه میکنی از،خودت و ذاتت شرمسار نباشی

    من تو این چند سال اخیر اینقدر چالش تو زندگیم اتفاق افتاد ، بعضی هاش برام پیش آمد و در انتخاب و کنترل من نبود بعضی هاش هم تلاش دوامی،برای انتخابهای آگاهانه و سختی که خودم داشتم بود کلا شناختی که از خودم دارم گاهی خودم با انتخابهای سخت روبه رو میکنم .. یه جاها به معنای واقعی بارها و بارها تکه های شکسته شده خودم مثل یک پازل بهم چسبوندم و دوباره ادامه دادم .....

    از تون خواهش میکنم بهم رحم کنیم تو دنیا مگه چیز دیگه ایی باقی مونده ....

    یا حق




    نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 20:0 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ‌امروز وقت چکاپ جراحم بود .. از نظر زخم های جراحیم تا حدودی بهبود پیدا کردم . هنوز درد و تورم دارم ، یه جاهای از بدنم حس سوزن سوزن شدن دارم که طبق تجارب قبلی ، مرور زمان فقط میتونه بهترش کنه و باید صبور باشم .
    جراحم از وضعیتم نسبتا ًرضایت داشت . فقط تاکید جدی داشت بابت ضعف قوای جسمانیم که قرص ها و آمپول های مکملم را به موقع مصرف کنم ، مایعات زیاد و رژیم غذایی مقوی داشته باشم

    حسن این مدت ،دستهای خدا روی زمین برای من بود ، حالم مثل مرده ایی بود که با پرستاریها و رسیدگی هایش زنده ام کرد.. قدردانش هستم .

    حسن از سرکار آمده میبینه غذا درست کردم ... میگه مگه دیروز من خونه نبودم برای امروز غذا درست نکرده بودی.. غذا داشتیم که ..
    گفتم به خودم گفتم تا نیستی یه غذا دیگه درست کنم تو بیای خونه نمیگذاری پای گاز برم حداقل جهت محکم کاری یه غذا دیگه باشه من آهسته آهسته کارام انجام میدم نگران نباش ..خلاصه اینجوری همدیگر را ساپورت میکنیم تا این روزها بگذره .

    همیشه پیرسینگ بینی دوست داشتم حدود یک ماه پیش از این میخی نگینی ها گذاشتم قرار شد بیست روز بعدش برم حلقه ایی بگذارم
    خلاصه دیروز رفتم حلقه ایی گذاشتم ... یه مقدار درد داشت . خیلی میدوستمش
    یکم چونه زدم تا حسن راضی شد میگفت تو این وضعیتت این چه کاره اضافی هست انجام بدی .
    بهش گفتم همین کارها ، باعث میشه منو از رخوت تخت و رخت بیماری دور کنه
    فردا هم نوبت دارم پایه های ایمپلنت دندون هام بگذارم نمیدونم دوتاش انجام میدن یا یکیش انجام میدن و یکی دیگه اش میگند جلسه دیگه... از این بابت نگرانی و ترس ندارم چون جایی که این کار را انجام میدم درسته هزینه هاش از جاهایی دیگه تقریبا دو برابر بیشتر هست اما بسیار این دو تا بردار جراح که خداحفظشون کنه در کارشون وارد و متبحر هستند ‌‌و من آسوده کارهام انجام میدم

    می خواستم این را بهتون بگم و به اشتراک بگذارم
    همیشه گفتم که ما انسانها ، وسعت رنجی که، از زندگی میبریم بی انتهاست و در داشتن و تجربه این رنج گاهی بعضی ها سهم بیشتری دارند ... برای تاب اوری و خود مراقبتی نیاز داریم به یک سری تکنیک ها مسلح باشیم که بتونیم درد را کاهش بدیم .. یکی از این تکنیک ها اینه که روزانه بسته به نیازی که داریم با واگویه هایی تاکیدی مثبت سازنده صد البته نه مثبت سمی و تکرار حرفهای زرد و پوچ بلکه بر اساس واقعیت های موجود این واگویه های مثبت تاکیدی را با خودمون یاداوری کنیم ....

    مثلا من امروز تا چشم ها از خواب باز کردم ... به خودم گفتم مریم بابت تمام خوبی هایی که به آدم های اطرافت کردی ، آن لحظه هایی که با تمام وجودت خوشحالیشون خواستی برای شادیهاشون قدم برداشتی تو روزهای تلخ و غم کنارشون بودی ..اما جای که پای منفعتشون بود ، مثل یک ناشناس از بغلت عبور کردند و قدر نشناسی را ازشون دیدی... هرگز هرگز هرگز پشیمون نباش آن قسمتی که مربوط به رگه های نا آگاهی و نادانی خودت بوده زیاده روی کردی که با این هشدارها باید خودت ترمیم کنی ، و بابت قسمت های دیگه که از زلالی دل و محبت خالص هزینه کردی، یقین داشته باش خدا همه را میبینه و از ذره ذره اش آگاه هست و عشقی که تو خرج جهان هستی کردی برای زیباییها ، حال خوب هدر نمیره جای دیگه به تو برمیگرده ... دقیقا همونجایی که قلبت شکستند محل عبور نور زندگیت میشه
    شک نکن خورده های آن قلبی را ،که ازت شکستند یه روز فرو میره تو قلب خودشون ...
    حتی ازشون گلایه نکن ... فقط رها کن .. قدرت واقعی توی همین رها کردنه هستش.. تا جایی که در ذهنت و افکارت هم بهشون فکر نکنی ...
    ما با ادمهایی که به یکباره در اوج صمیمیت پشتمون را خالی میکنند و تکیه بر باد هستند ، آینده روشن و امنی نداریم ..
    لازم نیست برای کسی که به عمد خودش زده آن راه که متوجه نباشه توضیح بدی چه کارهایی براش کردی و چقدر باهاش ساختی و چقدر به فکرش بودی و ته مرام و حمایت در گذشته تو روزهای که با بقیه تو تنش بود براش گذشتی و هیچ وقت پشتش خالی نکردی ... اما آن به سادگی این کار را با تو کرد
    فقط کافیه این ورژن خودتو که براش بودی ازش بگیری ، گذر زمان خودش همه چیز رو بهش قشنگ میفهونه..

    رفتار درست انتخاب کنید و اهمیتی نداشته باشه چه قضاوتی دیگران در موردتون دارند ، سلامت روان شما خیلی مهم‌تر از تصور دیگران از شماست .

    با قاطعیت بهتون بگم ، هیچ کس توی دنیا قدرت این را نداره که بتونه به شما حس نخواستنی بودن ، طردشدگی را بده ، مگر اینکه خودتون از نظر روانی و عزت نفس ضعیف شده باشید و بخواین اینو باور کنید.

    آن افراد هر نسبتی با شما داشته باشند تاکید میکنم هر نسبت نزدیکی با شما داشته باشند. .. شما به عنوان انسان قدرت های شگفت انگیزی در خودتون دارید و رها کردن شما توسط یک سری افراد از چرخه صمیمیت و حمایت نباید شما را به علت وابستگی روانی از پا دربیاره ..
    دنیا به آخر نرسیده ، معاشرت دوست دارید ، نیاز به تعاملات اجتماعی دارید .. میتونید دوباره طبق چرخه سالم آن را کسب کنید یک رابطه سالمی که به دور از باج گیری عاطفی باشه

    ‌‌

    من این نوشته کتاب جز ازکل ، اتیو تولتز را با پوست و استخوانم تجربه کردم که میگه
    «وقتی مردم فکر می‌کنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان می‌شوند. فقط موقعی که در زندگی پیشرفت می‌کنی به تو چنگ‌ودندان نشان می‌دهند.» ...

    بنابراین برای این مردمی که فقط موقع مرگت تصیمیم میگیرند روی خوش بهت نشون بدن و چشم ندارند خوشحالی و پیشرفتت ببینن .. تیکه گاه نساز

    تمام دنیا تو را باور داشته باشند اما خودت ، خودت را باور نداشته باشی انگار هیچ .. و بلعکس چه قدرت عظیمی در خود باوری سالم هست که هیچ نیرویی نمیتونه ادم خودباور را از پا در بیاره .. ببین پس همه چی به خودت برمیگرده میتونی روزانه به زندگی یه ادم ضعیف کرده ، مفلوک ، نیازمند تحویل بدی یا اینکه یه ادمی که خوشحال بودنش وابسته هیج موجودی نیست و اینقدر به خودش ایمان داره که شرایط بهتر را بر اساس حداقل ها و امکاناتش خلق میکنه

    یکی از دیالوگ های فیلم امریکن بیوتی اینه که میگه
    حالا اینقدر بزرگ شدی که بتونی مهمترین درس زندگی رو یاد بگیری: تو نمیتونی رو هیچکس به جز خودت حساب کنی.

    ببنید چقدر این ساختن خود و سرمایه گذاری روی خودت اهمیت ویژه ایی در زندگی داره

    تو کتاب از عشق گفتن | ناتاشل لان مینویسه
    هیچ چیز دائمی نیست و‌ هیچکس کامل نیست. همه مأیوستان میکنند؛ حتی والدینتان. وقتی این را پذیرفتم که دیگر منتظر نبودم کسی از راه برسد و نجاتم دهد یا زندگی را برایم آسان‌تر کند.

    پس قربانی سناریوی تلخی که دیگران برات میچنند که با خیال خودشون تو را زمین بزنند و متلاشیت کنند نباش .... این نباش را فقط تو انتخاب و عمل میکنی ... پروژه هاشون را شکست بده که از قوی بودنت خسته بشند و برند و از تو دور و دورتر بشند

    نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ ساعت 1:22 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • در تمام روابط انسانی تفاوت ،تناقض ، سوتفاهم و... پیش میاد... مهم شیوه حل کردنش هست که مهارت میخواد . نداشتن تفاوت ها به معنای خوبی و سلامت رابطه نیست .

    اگر یک زمان کسی با ما در رابطه اش در مورد رنجش و دلخوریش صحبت میکنه ... اینقدر گارد نگیریم و دفاعی رفتار نکنیم . به جاش بهش گوش بدیم شاید واقعا ما رفتارمون از جهاتی داره به طرف مقابل حس منفی و رنجش میده و لازمه که ،تغییرات یا توضیحات بیشتری برای طرف مقابل بدیم

    امنیت و خوشحالی رابطه را در این ندونید که همش شخص مقابل بهتون به به چه چه کنه ..‌و توی یک تایم طولانی هیچ نقدی نداشته باشه

    اگر همسر کافی ، یه دوست خوبی هستی ، یا در هر نقش دیگری در رابطه هستی ، حرفهای دوستت و رنجشش گوش میدی به میزان قیمتی که رابطه برات ارزش داره از سالم ترین شیوه حل مسئله برای حل مشکل وارد میشی .. نه اینکه برای اعتراض و ابراز ناراحتی به شدت هم بریزی که دیگه حست به اون رفاقت از دست بدی


    این مسئله ربطی به اعتراض و شکایت دوستت نداره مشکل خودپنداره تو هست که اینقدر وضعیت عزت نفست متزلزله که نمیخوای انتقاد به حقی که بابت رفتارت بهت وارد هست را بشنوی و سری ریکشن های تند و تیز نشون میدی و کلیت اعتماد و امنیت رابطه را زیر سوال میبری ودچار ترس و نگرانی میشی

    احتمالاً با نقد شدن حس ناکافی بودن را داری ، اصلا قرار نبوده ما کامل و بی اشکال باشیم ، قرار نبوده ما بی خطا باشیم .. و این احساس مربوط به برداشت و توقعات اشتباه تو ، از خودت و رابطه هست

    یاد بگیریم اگر با رفتارمون موجب ناراحتی کسی شدیم حداقل کاری که در ابتدا برای رفع مشکل انجام بدیم این باشه که مسیولیت رفتارمون بپذیریم و با این واقعیت روبه رو بشیم که بازهم ممکنه رنجش ها و تفاوت ها در مسیر ارتباط باشه ولی من چون رابطه ام دوست دارم و میخوام حفظش کنم حتی توی دلخوریها هم از رابطه ام مراقبت میکنم..

    به حرمت تمام قسمت های خوب و مثبت رابطه آن عزیز را در موقعیت ناراحتی بغل میکنم .. و بهش میگم متاسفم که ناراحت شدی بیا باهم کمک کنیم حلش کنیم من دلم نمیخواد تو دلخور باشی آنجایی که من اشتباه کردم تصحیح میکنم آنجاهایی که تو برات سوتفاهم شده را برات توضیح میدم که رفع بشه حیف رابطه قشنگ ماست بخواد حالمون گرفته بشه

    ولی متاسفانه اغلب ما یه سپر دفاعی و گارد نادرستی در مواقع اینجوری در رابطه میگیرم ...
    فراموشکاریم ،خوبی ها و لطف ها را از یاد میبریم
    خویشتن داری و حرمت رابطه را با کم صبوری و سو تعبیرهای منفی نابود میکنیم
    بیشتر آماده ویران کردن هستیم چون کار ساده تری هست . حوصله مراقبت و نگهداری کردن را نداریم
    بعد که هیجانهای منفی را در جای نابه جا و غیر منصفانه خالی کردیم .. درگیر دلتنگی های رابطه میشیم
    ولی طرف مقابل سطل آشغال شما نیست که استفراغ روانی خودتون را روش بریزید و بعد بخواین روی ویران کرده هاتون ، به امنیت قبل با شما مجدد معاشرت کنه .... ابراز دلخوری ، رنجش با گریه بی گریه از شما که این همه مقابله نداره

    معمولا آدمهایی که رابطه را از دست میدن بعد برای اینکه بتونند فشار از دست دادن را در خودشون کم کنند شروع میکنند در ذهنشون به عیب ساختن از طرف مقابل ،بلکه حداقل با این شیوه که کاملاً هم غلط و ناسالم هست خودشون دلداری بدن .. استفاده از این شیوه فقط یک مسکن پر ضرر هست چیزی را درست نمیکنه و حداقل از این اتفاق شما چیزی را یاد نمیگیرید ، یک رابطه باارزش را هم از دست دادید

    از شخصیت هیچ آدم و بشری بت نسازید.. این آدمیزاد در موقعیت های مختلف یه نسخه خاص خودش از ظرفیتش و حقیقت موجودش نشون میده ،
    که خودش هم سوپرایز میشه چه برسه به تو
    ابی که گلش ته نشین شده روش زلال هست تکونش بدی تمام اب گل آلود میشه .. پس به زلالیش نمیتونی صدرصد مطمین باشی
    آدم را وقتی تکون میدن چیزی از خودش به تو نشون میده که تازه میتونی متوجه بشی کجای کاری و تو در چه خیال بودی و اون واقعیتش چی بوده ؟
    بدبین نباشید اما همیشه گوشه ذهنتون احتمال اینکه از هیچ چیز از هیج کس بعید نیست را گزینه اش داشته باشید .که یهو تو شوک و ناباوری نرید
    .


    البته این هم یادوار بشم به میزانی که ادم شخصیت سالم تری داشته باشه و روی رشد خودش کار کرده باشه تو این تکون دادنها و موقعیت های خاص هم مدیریت هیجان بهتری داره و هم ثباتش بیشتر هست .

    ما خیلی زیاد میشنویم و توصیه میکنیم مراقب ادمهای سمی زندگیتون باشید و ازشون دوری کنید ... خود من یکی از افرادی هستم که اینو را بارها و بارها هشدار و یاداوری میکنم .. چون میدونم چه آسیب ویرانگری در سلامت ما میگذارند

    اما اینور قضیه را حتما دقت کنید که خودمون هم حواسمون باشه قدرت روبه رو شدن با حفره ها و ضعف های شخصیتی خودمون را داشته باشیم که بتونم رفعش کنیم ... اگر انکار کنیم و نخوایم باهاش روبه رو بشیم شک نکنید ما خودمون هم ، یه پا ادم سمی تمام عیار برای اطرافیانمون هستیم ..

    وقتی از ویژگیهای ادم سمی مطلب میخونیم قبل از اینکه ذکر مثالشون تو اطرافیانمون پیدا کنیم. روراست باشیم ببین چندتاش در خودمون هست که باید در جهت تغییرش اقدام کنیم ....

    نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:32 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • ‌‌


    از سری تجربیات شخصی و درمانگری :

    هرگز معرف ازدواج دیگران نباشید
    به طور عامیانه که زیاد شنیدن اگر باهم خوش وخرم و خوشحال یودند اصلا یادشون نیست کی بهم وصلشون کرده و اگر رابطه ازدواج خوب پیش نرفت هفته ای چند بار فحش و نفرین نثار معرف میشه

    و از آن مصیبت بار تر اینکه ادم با نیت خیر و مهربانی خودش میاد یه گزینه تاپ و ویژه را به یک خانواده دختر معرفی میکنه و اعتبار خودش وسط میگذاره


    وقتی میاد موقعیت خیلی خوب را معرفی میکنه یعنی دوست داره دختر مورد نظرش سعادتمند بشه
    اما امان از آنجایی که پسر بیاد دختر را ببینه و به هر دلیلی نپسنده ‌‌‌... یعنی انا لله و انا الیه راجعون

    معرف برای خودش یه دردسر گنده درست کرده

    اول که تا قبل از اینکه پسر عدم موافقت خودش اعلام کنه .. خانواده دختر روی ابرها هستند تا ته رویاهاشون با اون پسر میبینند


    به محض اینکه متوجه بشند پسر تمایلی نداره
    دیگه اخ و ووخ ... حالا انگار چی بود
    ما خودمون هم جوابمون منفی بود ... اصلا ما قصد بلاک کردنش داشتم ، بی کلاسی ها میاد بالا و خودش نشون میده... ادم میمونه اخه چرا باید آن بنده خدا بلاک بشه ؟

    برای اینکه خودشون دلداری بدن
    نوک بینیش فر بود ، راه رفتنش انگار یه جوری بود، خوش عطر و بو نبود و... یعنی ایراد می آفریند هنر نزد این ادمها هست و بس

    خلاصه داغ دل خواستگار که پسند نکرده را میخوان سر معرف ساده دل مهربون در بیارند

    تا ماهها معرف باید داستانهایی هزاران خواستگار توپ و ناب رد کرده دختر را از زبان مادر رختر بشنوه .. مثلا پسر فلان فرد خاص دختر ما را میخواست حتی اجازه ندادیم صد قدمی بیاد... اره جون خودتون .. ما هم باور کردیم فکر کردید گوشهامون مخملیه

    معرف فلک زده مجبور هم با مخ تیلیت شده نشون بده که همه روایت های خواستگارهای حسرت به دل مونده دختر را ، باور کرده و هی تایید کنه .. اره شما راست میگید جون خودتون

    تا بلکه دست از سرش ، برای تکرار مکررات هر روزه بردارند

    تازه ته تهشم ؛ اخرش هم که با گفتن این روایت ها تمام نمیشه چون وسط دل مادر دختر یه خشم و آتشی بپا هست نگفتنی. به خاطر عدم دسترسی به خواستگار از معرف متنفر میشند جای داماد دلشون میخواد کله معرف بکنند

    خب چه کاریه ادم خودش درگیر این دردسرها و حاشیه های تنش زا کنه ... میفهمم که بعضی ها به علت بی ظرفیتی و باور اغراق امیز در مورد خودشون دیگران از هر اقدام خیرخواهانه و مثبت سخت پشیمان و نادم میکنند ... خب طبیعی که دونفر را وقتی بهم پیشنهاد داده بشه شاید یکی طرفین بنا به هزار دلیل دلش نخواد رابطه پیش بره
    این غربتی بازیها دیگه چیه ؟ ایششششششش


    به جای اینکه ادمها را جذب و تشویق برای گزینه های دیگر کنند با این رفتار دفع میکنند طرف پشت دستش داغ میکنه که شفا هم باشه ورود نکنه

    به هر حال تجربه نشون داده ، ابداً ورود نکنید و اجازه بدین تو این تصمیم مهم زندگی و خانوادگی ادمها خودشون راهشون پیدا کنند ...
    تو قرار نیست تاوان نپسندیدن طرفین بدی... ثواب کنی کباب بشی .... به ما چه که خودمون قاطی این بساط پردردسر کنیم...

    نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:2 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • به جون خودم تا میخوام بیام بنویسم حسن یه کار برام قشنگ یا داخل یا خارج خونه ردیف میکته
    امروز بهش گفتم حداقل دوتا پست عمومی میخوام منتشر کنم من را بیخیال شو .. به مخاطب هام قول دادم باید بهش مقید باشم

    الوعده وفا قول جبران بهتون داده بودم پست ها ی امروز از تجارب شخصی و درمانگری هستند امیدوارم تحلیل ها آموزنده باشند اگر بهشون دقت کنید حتما براتون مفید خواهد بود
    من هم حتما از نظرات و تجربیات خوب شما نکات خوبی یاد میگیرم و آگاه تر میشم🥰

    اگر در زندگی خودتون یا نزدیکانتون در حال حاضر در تجربه بحرانهایی مثل بیماری سخت مثلا سرطان و.... هستید
    تجربه سوگ نزدیکان خودتون را دارید تجربه میکنید یا با متوفی رابطه خوبی داشتید یا رابطه دلچسبی نداشتید به هر حال سوگی را دارید تجربه میکنید که از آن رنج و درد میبرید ..احساس خشم و افسردگی دارید

    اگر متوجه خیانت همسر یا پارتنرتون شدین ویا هر اتفاق یا بحران ناگوار دیگری هست . خیلی زیاد متاسفم عزیز دل ..

    متوجه هستم شرایط خیلی سخت و جانفرسا هست ، وسعت تجربه درد بسیار زیاده ، چرخش احساسات متعارض و ناهماهنگ در طی روز بسیار تجربه میشه ، انسان انگار عذاب ، برزخ ، احساسی را داره ... یه وقت ادم احساس گناه داره ، یه وقت حس خشم داره ، یه وقت احساس غم و استیصال داره ... خلاصه این چرخه احساسات بی ثبات آزار دهنده در زندگی فرد بحران دیده در مراحل اولیه دایم جاری هست
    ادم اینقدر فشرده و بالا و پایین میشه ، زمان میبره تا طوفان بحرانش اروم تر بشه

    اما این وسط یک نکته خیلی خیلی مهم فراموش نشه
    اگر ما بیمار شدیم ، سوگوارشدیم ، خیانت دیدیم .... بابت خشم خودمون اجازه نداریم اطرافیان خودمون آزار بدیم ، بقیه بابت رنجمون به ما هرگز و هرگز بدهکار نیستند. نباید برای خودمون این حق اشتباه را قایل بشیم ... اصلاً حقی این وسط وجود نداره

    ما اجازه نداریم به خودمون این حق بدیم چون الان درگیر مثلا شرایط فلان تجربه ،درد بیماری و حواشی آن هستیم در زندگی اطرافیانمون تلاطم و تنش ایجاد کنیم ، از آنها باج گیری عاطفی کنیم ، براشون احساس گناه بی جا ایجاد کنیم

    من از این بحرانها ،هم بیماریش با مراحل سخت و پیچیده تجربه کردم و هم تجربه سوگ عزیزترینم ( مادربزرگم ) داشتم .. پس اینها را که مینویسم اینطور نیست مخاطبم بگه نکشیده که بفهمه ادم وقتی سرش میاد چه حالی میشه ؟

    میتونم حق بدم که در تجربه بحران هر ادمی حق داره درروز سختش با شواهد و دلایل واقع بینانه و منصفانه ادم های اطرافش بیشتر بشناسه و در نهایت یه تنظیم رابطه را ترتیب بده ، میتونه حتی روی بعضی از ادمهای بی خاصیت برای همیشه خط قرمز بکشه ..ولی حق آزار رساندن را نداره

    انسان بحران دیده کاملا حق داره ، غمگین باشه ، در انزوا بره ، کم حوصله بشه ، دلشکسته و دل نازک باشه ، اما هم با خودش هم اطرافیانش محترم باشه
    خیلی خوب میشه که ما وقتی کسی از نزدیکان ، دوستان درگیر رنج و بحرانی میشند بتونیم درآن دوران درکشون کنیم ، حضورمون باعث تسلی شون بشه ..به هرحال بنی ادم اعضای یکدیگرند ... خوشی و ناخوشی میچرخه.. یه روز ممکنه ما درگیر یه سختی بشیم

    بیشتر مطالب من تو این وبلاگ بیشتر به سمت درک شرایط فرد بحران دیده بوده

    اما گاهی در بعضی از افرادی که بحران دیده هستند .. رفتارهایی را شاهدم ، که انگار بقیه را مقصر بحران فعلی خودشون میدونند ، از اطرافیانشون خشمگیند و مرتب با حرفها و توقعات نابه جا باعث رنجش شدیدشون میشند ( البته در ادعا و هوشیاری این موضوع را کتمان میکنند .. اما تمام شواهد رفتاری واقعیت های را نشون میده )

    ادمی که اصالت داره ،پایه شخصیتش سالم هست .. با بحرانش ممکنه مثل قبل نتونه شاد و پرجنب و جوش باشه ، فعالیت های رابطه ایش کم بشه.. اما رفتاری نمیکنه که بقیه را اذیت کنه
    رابطه های ارزشمندش را به فنا نمیده

    قطعا یک روز که این بحران داغش فروکش کرد و ادم تا حدی تونست به زندگی عادی برگرده .. آن زمان ادم حسابی هایی که کنارتون بودند و رنجوندین، دیگه شما هم بخواین به رابطه با شما برنمیگردند.. شما اعتما آنها را ویران کردید

    اگر این ادم حسابی ها، مقابل تلاطم و واکنش های منفی و غیر منصفانه شما سکوت میکنند و باهاتون درگیر نمیشند به معنای این نیست که حق با شماست با وجود رنجشی که از شما دارند میخوان حرمت نان و نمک گذشته را نگه دارند .در واقع انسانیت و رحمانیت لحاظ میکنند
    چون فروتنند و برای وجود خودشون ارزش قائلتد

    آنها میدونند درد شما بسیاره، ترجیح میدن با خویشتن داری ظرف شما را لبریز نکنند ..
    درکتون میکنند میخوان به جنگ روانی شما اضافه نشه

    قضاوت ها ، برچسب ها و تعبیر و تفسیرهای اشتباهتون و نتیجه گیری های ناسالم‌، بیشترین لطمه را به خودتون میزنه

    سکوت آنها به معنای تایید رفتار شما نیست بلکه به خاطر نجابت و شخصیت محترم خودشون هست .
    تعابیر و تفاسیر شما از رویدادها فاز مثبت و منفی شما را میسازه

    در اطرافیانم ادم های اصیل سوگوار دیدم .. که با وجود غم عظیمشون چقدر شایسته رفتار میکنند

    روزی که پدر لیندا دوستم را به خاک سپردند همان روز تولد باربد بود ... شبش با صدای خراشیده از فریاد که ظهر برای تشیع پدر زده بود ، پر از غم و اندوه فراوان با پیام صوتی تولد باربد تبریک گفت و کادوش فرستاد ...خیلی خیلی حرفه و این کارش بی نهایت برای من قیمتی و ارزشمند و فراموش نشدنیه
    من حتی سر سوزنی همچین توقعی ازش نداشتم و نمیگم ادمها در حال بدی و سوگ خودشون مقید به این کارها کنند .. ولی میخوام بگم ادم در حالی که داغداره هم میتونه بزرگوار و ریشه دار باشه
    بسیار سوگ سخت و سنگینی را هم داشت چون ما روزانه با هم حرف میزدیم تا ماهها که به هلند برگشت داغدار بود و گریه میکرد .میخوام بگم فکر نکنید سوگش سبک بوده ..

    متوجه شدم ادم هایی که به معنای واقعی مهربان و و عمیق هستند... همیشه میتونی روی ثبات شخصیتی و رفتاریشون اعتماد و سرمایه گذاری کنی حتی وقتی که درگیر یک شرایط ناگوار هستند

    متاسفانه برخی ادمها وقتی درگیر تجارب ناخوشایند و سنگین میشند انگار مدیریت احساساتشون را از دست میدن و چون خشم و درد زیادی تجربه میکنید خودشون را گم میکنند سردرگم میشند مثل خونه ایی که خیلی شلوغه و ریخت و پاشه و ادم نمیدونه از کجا مرتب کنه و حجم شلوغی را کم کنه ..
    و به صورت ناخودآگاه میان خشم را ، از قضا روی نزدیکترین و بهترین آدمهای زندگیشون جابه جا میکنند و شروع و به ایراد گیری و بهانه جویی میکنند .. هرکاری هم برای کمک بهشون انجام بدی یه داستان ازش بیرون میارند و باهات درگیر میشند و گلایه میکنند .. خودشان هم نمیدونند چی میخوان .. اینقدر فشار و درد زیاده و داخلش غرق شدند برای کم شدنش به هرچیزی و بهانه ایی چنگ میزنند میبینند اروم نمیشند
    .‌

    لذا ادم هایی را ناخودآگاه برای این بساط بهانه جویشون، انتخاب میکنند که میدونند درک بالایی در همدلی و صبوری دارند
    تمام این رفتارها عواقب و ویرانی داره چون هرچقدر هم فرد بحران دیده نیاز به درک و فهمیده شدن داشته باشه ... کسانی که شما به این حجم دلخور و آزارشون میدین تا یه حدی به شما حق میدین فراتر که میره دیگه به کیفیت قبل نمیتونند به رابطه ادامه بدن ...و صد حیف برای این اتفاق

    در تجارب سختمون فراموش نکنیم ادمهای اطراف ما کیسه بوکس ما نیستند..به جاش مدیریت بحران و خشم را از یک متخصص روانشناسی کمک و یاد بگیریم .

    به عنوان مثال چون ، الان درگیر شرایط تجربه درد بیماری و حواشی آن هستید ، نباید در زندگی اطرافیانتون تلاطم و تنش و ، از آنها باج گیری عاطفی کنید و برای آنها احساس گناه بی جا ایجاد کنید

    تمام این تجارب قراره به ما درسهای مهمی را از زندگی آموزش بده... تجربه بحرانها برای ما مثل لبه پرتگاه عمل میکته هم میتونه با نگاه ما به آن بحرانها ما را پرت کنه ته دره و افول بده هم میتونه از ما یه ادم بهتری و صعود کرده بسازه .. که همش بستگی به خودمون داره ....پس فراموش نکنید هیچ کس مسئول زخم های فعلی ما نیست که باهاش تسویه حساب کنیم

    قلبتو ران صاف و زلال کنید ، اگر بیمار هستید ، ادم سالم دیدی: براش خوشحال باشید
    عزیزانتون بیمارند، از سلامت عزیزان بقیه شاکی و خشمگین نباشید
    همسرتون خیانت کرده با کمک متخصص برای تصمیم بهتر زندگیت حتما مشاوره بگیر ... پس همسرت با همسرهای بقیه قیاس نکن و از همونوعان خودت بی جهت به خاطر همسرش حسادت و عصبانی نشو .. از کجا میدونی شاید فردا به آن هم خیانت شد .... ولی این خیلی زشت و قبیح است که ادم میل داشته باشه بحرانی که سرش آمده سر زندگی یکی دیگه بیاد ... منظورم اینه که کلاً دست از مقایسه بردار تمرکزت بگذار روی زندگی خودت ... بدبختی و فلاکت بقیه رنج تاثیری در کاهش رنج تو نداره

    وجودت را طوری تربیت کن که خوشحالی و خوشبختی دیگران باعث حس خوب برات بشه نه اینکه متلاطمت کنه ...
    انسان وقتی آرزوی بد برای بقیه میکته که با بلای که سرش آمده ،بلکه تکرارش سر زندگی دیگری بیاد شاید دردش کم بشه ، کاملاً اشتباهه اولش یه حس فیک آخیش را ممکنه تجربه کنه ولی همیشه خواست منفی برای دیگران ،ما را بد حال تر و دردمند تر میکته

    عزیزی از دست دادی ... همه یک روز مثل عزیزت از این دنیا گذر میکنیم هیچ افارق و تفاوتی نیست . واقعیته یک روز من ، یک روز تو ، یک روز بقیه
    اینکه با اطرافیان عصبانی باشیم ریشه اش فرارتر از سوگ‌پیش آمده است ، سوگ‌فقط بهانه و باعث شده بدون خجالت خشم های انباشته شده ، مهرطلبی های بیخود، یعنی لطف های مکرری که از سر مهربانی نبوده و با بقیه داشتیم ... در ظاهر عشق و ایثار نشان دادیم ولی تو قلبمون نفرت بوده ، نارضایتی بوده ، تعارف های الکی و کیلویی که به بقیه زدیم ، طرف مقابل پذیرفته بعد پشیمون شدیم
    نه گفتن هایی که باید یه جا میگفتیم و نگفنیم
    اینقدر خودمان را نادیده گرفتیم که با بهانه یک بحران ناخودآگاه فکر میکنیم عذری برای ابراز خشم های فوران شده داریم .. حالا شمشیر خشم تو دستمون گرفتیم چشم هامون را بستیم میخوایم به اطرافیانمون فرو کنیم ...همه هم بهت زده اند پس آن همه مهربانی و خوبی یهو چرا تبدیل به این سیاهی و تغییر فاز شد ... چون درحقیقت هرگز مهربان نبودیم نمایش مهربانی داشتیم یعنی مهرطلب بودیم
    و جرات مندی که در زندگی در رابطه با اطرافیان نداشتیم به بهانه خشم فعلی‌، الان نیروی جسارت ابرازش را ، البته به شیوه نادرست ، فرصتش را پیدا کردیم

    قبل تر هم اینجا نوشتم اگر دیدین کسی به بیماری سخت مبتلا هست و رفتارهای عجیب و نادرست میکته علتش دوران بیماریش نیست فقط تجربه بیماری شدت آسیب های شخصیتیش بیشتر نشون میده این فرد را اینجور درنظر بگیرید که مشکل شخصیتی یا رفتاری داشته حالا با بحران بیماری هم روش سوار شده .. پس قرار نیست مشکلات عدیده شخصیتی با تجربه بحران مثل بیماری و سوگ توجیح پذیر باشه

    در حال در هر شرایطی اول به خودم میگم مهربان و محترم باشیم و حتما از آدمهایی که به زندگیمون صدمه و آسیب میزنند دوری کنیم .. چه اصراریه که رابطه ایی که آزار دهنده و سمی هست را ادم بخواد براش تلاش و حفظ کنه... وقتی ما به دیگران احترام میگذاریم دیگران هم موظف هستند با ما محترمانه رفتار کنند در هر شرایطی این در رابطه الزام هست نمیخوان با احترام رفتار کنند بدرقه شون کنید و براش آرزوی سلامتی داشته باشید شاید تاریخ انقضای رابطه فرا رسیده .. با واقعیت روبه رو بشیم و برای مراقبت از خودمان پذیرش کنیم که شرایط تغییر کرده و مثل قبل نیست . قرار نیست با بن بست یک رابطه ادمها خاطرات خوب گذشته را نادیده بگیرند و از بین ببرند. حتی جدایی هم میتونه در چهارچوب و یک بستر امن صورت بگیره.......

    نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:41 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • مهدی عبدوس سه روز پیش در صفحه اجتماعی ایکس نوشت:

    خانم دکتر سمیرا آل سعیدی فوق تخصص روماتولوژی از میان ما رفت ایشان روز قبل پلن دارویی ‎#خودکشی خود را با رزیدنت ها مطرح کرده، آنها موضوع را جدی نگرفته و سر به سر ایشان هم می گذارند ، مرحومه به گواهی همکاران، خوش اخلاق، فعال و با وجدان کاری بوده از ایشان یک فرزند به یادگار مانده است .شاید در لحظات آخر زندگی گفته من زنی هستم که دنیا را روی انگشتان خود می چرخانم اما از پس دلتنگی هایم بر نمی آیم 😭😭‎#پزشکان بیشتر از سایر اقشار جامعه در معرض تنش و استرس های فراوان کاری هستند آنها سرمایه کشور هستند احترام راحفظ کنید تنهایشان نگذارید



    مریم نوشت : خانم دکتر آل سعیدی یکی از برجسته ترین ،چهره های برتر علمی کشورمون بود که از دست رفت . صد حیف و دریغا
    چه آمار تکان دهنده و هولناکی هست، این نخبگان و سرمایه های وطن ، که با مرگ خود خواسته خاموش میشند . به خدا باید برای پر کشیدن هر کدوم از این عزیزان عزای عمومی اعلام کنند ..

    سرمایه های یک مملکت فقط نفت و گاز و معدن نیستند
    چون صبر بسیار بیاید ، پدر پیر فلک را که دگر ، مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

    به عنوان روان درمانگر بالینی بر حسب ، وظیفه ، علاقه ، رشد ، به روزرسانی ، تحلیل و.... پیگیر موضوعات اینچنینی در سطح گسترده هستم و از منابع معتبر و مختلف اطلاعات را برای کمک بهتر به مراجعینم پیگیری میکنم

    نمیدونم شماها چقدر در جریان هستند که در این، دو ، سه سال اخیر پزشکان زیادی متاسفانه با مرگ خود خواسته به زندگی خودشون پایان دادند .. شبیه مرگ های سریالی شده

    قسمت بسیار محزون و تالم برانگیزش اینه که هنوز وقتی دیدگاهها و نظرات عده زیادی از افراد را میخونی این هست که


    چرا باید یک پزشک با این همه خوشبختی و جایگاه خودکشی کنه حق این کار نداشته ؟

    چقدر عجیب مگه پزشک هم خودکشی میکنه ؟

    تو دیگه چرا ? غمت چی بوده ؟ از شکم سیری این کار کردی ?

    از کادر درمان بعیده ، حق نداشته این کار را کنه ؟

    خدا از سر تقصیرش بگذره ، کارش دور از عقله ،
    باور کردنی نیست ادم تحصیلکرده مگه دست به خودکشی میزنه ؟

    بیچاره بیماریهای که زیر دست این ادم افسرده بودند ؟

    خودکشی برای همه کار ناصحیحی هست از ایشون که دیگه بعید بوده

    میبینید چقدر نا آگاهانه ، بی رحمانه ، و غیر همدلانه با یک موضوع به این مهمی ،ادمها برخورد میکنند
    اینها نمونه و فقط ذکر مثال بود بخوام مشابه این مدل نظرات سطحی را بنویسم بسیار زیاد هستند

    من میخواهم از هشداری به نام مرگ خودخواسته یا خودکشی تلگنر بزنم فارغ از شغل و رشته و موقعیت یک انسان ... هشدارم ،فقط برای جامعه پزشکان نیست

    خواهشا ، موقعیت اجتماعی آدمها ، تحصیلات ، جایگاه و... آنها را با حال خوب و احساس شادکامیشون یکی ندونید ...

    هر انسانی فارغ از عنوان و داشته هاش هاش ممکنه بنا به دلایلی از درون رنج های وسیعی تجربه کنه
    هر چقدر ادم در جامعه مسئولیتش بیشتر باشه ، اضطراب بالاتری را تجربه میکنه و اینو بارها در مشاوره هام از مراجعینی که جایگاههای خاصی دارند گزارشش را داشتم .. بیشترین کمکی را که از من خواستند ، این بوده که کمکشون کنم اضطراب هاشون را کنترل کنند

    متاسفانه به خاطر همین چراها و برچسب ها و قضاوت های نابه جا ، این عزیزان ، غریبانه تنها موندن

    برای اینکه اگر از بد حالی درونشون میگفتند ، اولین حرفی که با نهایت تعجب بهشون زده میشده این بود که، تو دیگه چرا؟
    برچسب ناتوانی و ضعیف بودن ، بی ایمانی و ... بهشون زده میشد .. این عزیزان برای در امان ماندن از همه این قضاوت ها احساسات و رنج های درونشون را سانسور می کنند

    حسادت و بخل را کنار بگذاریم
    صفر و صدی نگاه نکنیم من ابداً منظورم ادم های رانتی ، بی وجدان و بی اخلاق نیست که درهر موقعیتی برای رسیدن به خواسته هاشون در هر صنفی انسانیت را فراموش میکنند
    و حریصانه پی منفعت های بی پایانشون هستند

    الان اینجا تمرکزم، روی این انسانهای فرهیخته مثل خانم دکتر و همکارانشون که با مرگ خود خواسته پر کشیدن
    وای بر همه ما


    هفته پیش یکی از مراجعینم از دوران سخت رزیدنتیش میگفت که، من برای رسیدگی به زندگی شخصیم مجبور بودم از شهر خودم به شهر تحصیلم برم و برگردم و دوشب در هفته دراتوبوس میخوابیدم صبح هاش هم باید راه به راه بیمارستان میرفتم

    پس بنابراین امثال این افراد ،طلبی به کسی ندارند که الان به خاطر دست اوردهاشون موجب خشم بقیه قرار بگیرند ... از برچسب زدن به مرده هاشون هم دست برنمیدارند و مواخذه شون میکنند و میگند حق این کار را با این همه رفاه و پول نداشتند .یعنی ملت حتی طلبکار جنازه شون هستند
    چون خودشون پول پرست هستند فکر میکنند کسی که به پول رسید بی غم میشه.

    منظورم اینجا از بحث خودکشی فقط پزشکان نیست ، میتونه این فرد پرستار ، وکیل ، مهندس ، روانشناس ، تاجر ، بازیگر ، و.... باشه

    اگر میبینیم یکی برای تاب اوری داره به مویی چنگ میزنه و لبه پرتگاه ، زندگی ایستاده ، ما دیگه به دره مرگ هلش ندیم ..

    اگر کسی میشناسید برای التیام و ادامه دادن قلمی داره که صادقانه از واقعیت ها و احساساتش مینویسه با تنگی نظری ،مزاحمت ، آزار دادن از روی حماقت و کم فهمی فراریش ندیم اون قلم کمک میکنه ظرف ادامه دادنش افزایش بده و موی که وصله به زندگیش را با بی رحمی و خودخواهی ازش نگیریم و پاره اش نکنیم .... عقده ایی نباشیم ..

    همیشه به خودم میگم مریم اگر کاری برای کسی نمیتونی بکنی حداقل به رنج و دردش اضافه نکن .
    البته این دیدگاه متفاوت ، با این هست که اگر کسی به ما آزاری رسوند و حقمون را ضایع کرد ، ابداً ساده و مظلوم نباشیم ..

    منظورم اینه اگر آدمی در مسیر زندگیم قرار گرفت شاهد رنجی از آن بودم دیدم کاری از دستم برای کاهش مشکلش برنیامد ،بزرگترین کمکی که میتونم در حقش کنم اینه که ، حداقل کاری نکنم آزرده تر بشه

    تاکید میکنم انسان موجود پیچیده ایی هست و هرگز با ظواهر زندگیش نمیتونید در مورد باطنش نتیجه گیری کنید

    دقت مهم باید کمک کنیم نگذاریم و مراقب باشیم خودکشی برای آدمهای دردمند تبدیل به راه حل نشه ، هر کدوم از این عزیزان که از این دنیا به اینگونه میرند انگار یه ستاره درخشان از این هستی خاموش میشه

    بارها نوشتم ،گفتم و تاکید جدی کردم کسی که ،کوچترین اشاره ایی به خودکشی میکنه ، حتی به شوخی ، حتما جدی بگیریم . متاسفم که رزیدنت های خانم دکتر آل سعیدی، روز قبل افکار خودکشی ایشون را به شوخی تلقی کردند و بعید دونستند در واقع غیر حرفه ای برخورد کردند خود همین هم ،حتما قابل توجه هست .

    پس خودکشی را در مورد هیچ انسانی خواهشا هرگز بعید ندونید

    گاهی ادم اینقدر به تنهایی درد میکشه که فقط دلش میخواد بخوابه و هرگز بیدار نشه
    افسردگی را هر بشری میتونه درگیر کنه و بین افراد متخصص و غیر متخصص سوا نمیکنه
    درسته افسردگی شیوع زیادی داره اما وقتی مزمن بشه بیرون آمدن ازش خیلی سخته مثل یه باتلاق میمونه ادم افسرده نمیدونه چطور خودش از این رنج وسیع نجات بده

    من با این گفته خانم دکتر ، که من زنی هستم دنیا را روی انگشتانم می چرخانم ولی از پس دلتنگی هام بر نمیام .. دلم به درد آمد و اشک هام فرو ریخت .غم های نهان بیشماری ، در دل همین جمله حبس شده ..😭😭😭😭😭😭😭

    مراقب خودتون باشید ، باهم مهربون باشیم ‌.




    نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 18:17 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • یکی از سمی ترین و آسیب رسانهای رابطه، افرادی هستند که چشماشون روی همه چیز میبندن و هر بلایی دلشون میخواد سرت میارند . وقتی خودشون را کامل تخلیه کردند ،قلب و روانت حسابی زخمی کردند و حرمت ها را شکستند .. تمام خوبی و لطف هات نادیده گرفتند و فکر و عاقبت نتیجه کارشون را هم نکردند ، در نهایت وقتی تو برای مراقب از روانت و آرامش زندگیت تصیم به طردشون گرفتی و دیگه اون آدم قبل نشدی و خودت را ازشون گرفتی ..
    با سو استفاده از جایگاه احساسی و ضعف هاشون ، با مظلوم نمایی مکرر میگن مگه ما چی گفتم ؟ مگه ما چی کار کردیم ؟ یعنی قتل کردیم ؟ چه بدی کردیم که حتی حاضر به جواب تماسمون نیستید ؟

    پر واضح و شفاف هست که توالی این رفتار ، و بازی روانی مشخصه اشخاص نارسیسم هست یا به عبارتی افرادی درگیر زخم های شدید خودشیفتگی هستند

    اینها را مینویسم که شما مخاطب نازنینم به اندازه چند جلسه تراپی رفتن بدون پرداخت هزینه آگاه بشید.

    اگر مطلب براتون مفید بود دوست داشتی فقط یه طلب خیر برام اعلام کن .

    خودشیفته ها همیشه همه چیز را جوری میچینند که تو و دیگران فکر کنید تو مقصری نه اون

    فرد خود شیفته به خودش حق کامل میده هرکار ناعادلانه و اشتباه و بی ملاحظگی را در حق تو انجام بده ، اما تو حق انجام آن کار را نداری وای به روزگارت اگر یک درصد از کارهایی که اون باهات میکنه را باهاش بکنی . بدجور باهات تلافی میکنه

    خودشیفته مثل آب خوردن شما را به هر بهانه ایی تحقیر و مسخره میکنه بعد که شما معترض شدی اسمش شوخی میگذاره

    خودشیفته ها بسته به نوع جایگاه نسبتیشون در نقش والد ، همسر ، پارنتر ، خواهر ، برادر ، دوست و... به هر کاری دست میزنند که شما بهشون توجه کنید اگر احساس کنند از سمت شما توجهتون کم شده زندگی را به کامتون زهر میکنند .. گاهی مدعی عاشقی و علاقه به شما هستند درصورتی که پی منفعت و سرویس گرفتن از شما هستند
    کسی که شما را قلبی دوست داشته باشه از شما برای توجه به خودش آزار نمیرسونه ، به عبارتی اون عاشق توجه به خودشه نه بی تاب و نه دلباخته شماست ... تمام ابرازهاش ؟ نمایشی و فیک هست .
    کسی که شما را دوست داره ازتون باج گیری عاطفی نمیکنه
    کسی که به شما علاقمنده ترحم شما را برنمی انگیزه و در شما برای کسب توجهاتون احساس گناه ایجاد نمیکنه

    خودشیفته ها اصولاً از شخصیت و ضعف، انسانهای ایثارگر ، مهرطلب سو استفاده میکنند و در ابتدا با دادن یک سری امتیازها به سمت خودشون جلبشون میکنند . در واقع قربانی میگیرند و از قربانی یا قربانیان خودشون به نفع اهداف ، سواستفاده ، ابزار ، باج گیری عاطفی استفاده میکنند

    بر خلاف ظاهرشون که سعی میکنند این را پنهان کنند به شدت نسبت به طرد شدن و کنار گذاشته شدن هراس و وحشت دارند . حتی اگر احساس کنند شما زیادی تسلیم رابطه و اسیر بازیهاش شدین شما را مکرر تهدید به رهایی ، جدایی و طرد میکنند در صورتی که بلعکس طرد شدن کابوس خودشونه

    ادمهای آگاه از این آسیب و تکلیف مشخصی که دارند ، جهت خود مراقبتی روانی در دام و بازی روانی این افراد نمی افتند ..از قضاوت و داروی منفی بقیه که ممکنه فرد خودشیفته ذهن بقیه را با دروغ شستشو داده باشه هراسی ندارند

    مثلا اگر خودشیفته فرد سالمند باشه با استفاده از مظلونمایی و اینکه چقدر دلتنگ و عاشق قربانی خود هست ، با دروغ های و حرفهای ساختگی میخواد احساسات بقیه را تحریک کنه تا برای خودش تاییده جمع کنه
    بقیه هم با دلسوزی بی جا بیشتر از قبل تقویتش میکنند

    فردی که میخواد از عزت نفسش محافظت کنه تکلیفش با خودش مشخصه و به این بازیها اهمیت نمیده و به کارگردانی فرد خودشیفته در بازیهای روانیش شرکت نمیکنه و باج عاطفی نمیده

    اندکی حرف با فرد خودشیفته :

    فردی که خودشیفته هستی روزی که چشم هات روی همه چیز میبندی و تمام پل های پشت سرت خراب و ویران میکنی به عاقبتت فکر کن که شاید روزی خواستی از آن پل دوباره برگردی
    وقتی که مسیر برگشتت را خراب کردی راهی برای برگشت نیست ..اینو خوب بفهم

    از آن بدتر چون از نظر خودشیفته همیشه اشکال و ایراد از بقیه است و پذیرای انتقاد نیستند برای برگشت شما دست به رفتارهای جبرانی نمیزنند
    همش میگند ما که کاری نکردیم اگر هم عذرخواهی کنند به فهم عذرخواهی نرسیدن یعنی خودشون مقصر نمیدونند اون عذر خواهی به خاطر ترس ها و کنار گذاشته شدنشون هست .

    بحث کردن با فرد خودشیفته کار بیهوده و بی نتیجه ای است اب در هاون کوبیدنه چون آنها باز به خودتون حمله میکنند و اصلاً استدلال ها و منطق شما را گوش نمیدن و فقط انرژی شما را هدر میدن .. اگر هزار بار اون حرف بگی اون نمیپذیره

    ممکنه برخی از ماها در زندگیمون با ادمهای که آسیب خودشیفتگی دارند در تعامل و رابطه باشیم
    توضیحات من ، قرار شما را آگاه بکنه که بدونید فرد مقابل شما چقدر آزاردهنده و آسیب زننده هست و تلاش شما برای بهبودش بی نتیجه است

    اون فرد هر کس شما میخواد باشه شما نباید قربانیش بشید و تن به بازیهای روانیش بدین
    در خودشیفتگی بحث شدت اختلال خیلی مهمه ، اگر شدت اختلال زیاد باشه تنها گزینه و راه حل ،خروج و ترک این رابطه سمی هست که بهتره هرچه زودتر خودتون نجات بدین

    به نصحیت و دلسوزی های بی جای اطرافیان از یارگیری فرد خودشیفته توجه نکنید چون شما مسئول سلامت روان خودتون هستید نه قضاوتهای بی جای دیگران

    اگر برای فرد خودشیفته ماه را تو آسمان بیارید قدر محبت و لطف شما را ناچیز میدونه و خیلی زود فراموش میکنه و اما کوچترین کاری که خودش برای شما انجام داده باشه همه جوره سرتون منت میگذاره

    شما مسئول و نگهبان آرامش خودتون و همسر و فرزندانتون هستید نه توجه به فرد بیماری که ظرف توجهش هرچی داخلش میرزی انگار سوراخه و پر نمیشه و حتی نمیپذیره که شما به عنوان قربانیش به بقیه ادمهای نزدیک که در رابطه هستید و مسئولیت دارید مثل همسرتون ، اگر شاهد روتین و بایدهای رابطه شما باشه براش ناخوشاینده و فوری عکس العمل های منفی نشون میده ...و حسادت میکنه که راس توجه شما فرد دیگه ایی باشه

    اگر از فرد خودشیفته فاصله گرفتید و اون برای دوباره قربانی کردنتون ممکنه به هر کاری دست بزنه به این امید نباشید که این فرد تغییر کرده و متوجه و آگاه به اشتباهات رفتاریش شده
    هرگز و هرگز .. بعد از شروع مجدد و فرصت دادن شما خیلی زود رفتارهای سمی و بازیهاش را با شما شروع میکنه

    حالا شما خودتون بگید واقعا می ارزه ادم لحظه های زندگیش با همچین ادم بی ثبات ، خود محور ، کنترل گر ، نا متلاطم حروم کنه

    مخاطب خاص : من که خودم و باربد به شخصه نمیتونیم با کارهای که نباید در حقمون میکردی و کردی و الان به راحتی ویس میدی و میگی من چیکارررر کردم ؟
    شگفتااااا
    دقیقا برای ما مثل این میمونه که یکی را بکشی بعد بگی من کاری نکردم فقط کشتمش

    ما که تکلیف مون مشخصه شما را به خیر ما را به سلامت ،هیچ راهی واقعا نگذاشتی
    حرف و سخن و چرا ؟ چرا ؟ ازت پرسیدن زیاده ولی چون بی فایده است نمیپرسم .

    شخص مورد نظرت هم ، که تلفنش را از تماس هات و پیام هات هر روز آبکش میکنی ...من دوبار بهش پیشنهاد دادم گفتم تلفنت جواب بده ..

    سریعاً بهم گفت دلم نمیخواد جواب بدم و دیگه هم تو هم از این پیشنهادها نده
    فقط موندم با آدم به این خوبی و نازنینی گروهی چی کردید ؟ چی به روزش از نظر احساسی اوردید ؟ که به اینجا رسیده و فقط نمیخواد که نمیخواد...
    چه دلی ازش شکستید ؟

    اگر تونستی به عاقبت رفتارهات و رفتارهای نزریکانت عمیق فکر کن سرنخ این بلا را راحت پیدا میکنی ‌، جای دیگه برات دردسر نشه ما که سوختیم و زخمی شدیم و رفتم و قید همه چیز زدیم . دیگه بقیه نسوزن و ترکتون نکنند
    تو که هم احترام و توجه به این خوبی از سمت ما سه نفر، الخصوص من داشتی ببین چی شد که مفت و ارزون حراجش کردی که الان هر چقدر تقلا میکنی شخص مورد نظر و نزدیکت دلشکسته تر از این حرفهاست که حتی پاسخ تماست بده و اینجوری سکوتی سنگین کرده ...


    وسط قلبم براش به درد میاد .. مثل همیشه و این روزها بیشتر ،اینقدر غرق محبت و توجهش میکنم که جای خالی یه شهر براش پر کنم

    تو که باید میزدی تو دهن آدمهایی که حرف گنده تر از دهنشون میزدن با دهن بینیت دوره ات کردند اتداختنت توی بازیشون و پا را از گلیمشون دراز تر کردند و از آب گل آلود ماهی گرفتند حالا هی تو ویس هات برامون میگی خدا لعنتشون کنه ....

    چه راحت در حریم و خونه ات را روی نااهلان و ادمهای فرصت طلب باز گذاشتی که سالها منتظر این بودند که زهر حسادتهاشون را روی خودت بریزند و با نادیده گرفتن ما و اراجیف گویی این فرصت بهشون آسون دادی و الان که از تب و تاب افتادی دیدی به بهانه ما خود تو را نشونه گرفته بودند و از پشت چه خنجری بهت زدند جوری که نمیتونی از جات بلند شی

    واقعا خدا لعنتشون کنه چه شما و چه ما بگیم و چه نگیم خدا تمام بدخواهان و فتنه ها را لعنت کرده ...و نتیجه اعمالشون و نیت هاشون به خودشون برمیگرده من مرده ، شما زنده .. کارما جوابشون میده

    اما شما خیلی دیر جنبیدی و مثل همیشه تحریک شدی و چون حزب بادی هر لحظه از یه جا میوزی و با خودت تکلیفت مشخص نیست، اسیر دهن بینی هستی این سری بدجور کار دست داد

    نمیدونم شاعر این شعر کیه اما چقدر قشنگ سروده انگار حرف و دل ما را شعر کرده:

    نمک نشناس در یادش محبت ها نمی ماند
    نمک بر جای مرهم زد که فرقش را نمی داند

    سگی ولگرد تنها استخوانی مرده می خواهد
    که فرق بین مرغ و مومیایی را نمی داند

    بسوزانی وجودت را که گرما بخش او باشی
    کند خاکستر آن آتش که آبش را بجوشاند

    اگر جای خدا او را پرستش هم کنی آخر
    چو آتش با زبانش پیروانش را بسوزاند

    نمک نشناس امروزت گذشت و به فکر فردا باش
    که برای صید یک ماهی کسی دریا نخشکاند

    اگر با لطف یارانت مقامت ده برابر شد
    فقط با صفر بی ارزش کسی بالا نمی آید

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 16:52 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز یازده روزه که ایران هستم ... میگن طرف وقت سر خاروندن هم نداره دقیقا شرایط فعلی من هستش حتی نتوستم بیام بهتون رسیدنم خبر بدم ... نتوستم حتی یه استوری تو اینستام بگذارم
    الان سه ، چهار روزه ، زیر یکی از دندونهام ته پایینم سمت راستکه عصب کشی هم شده آبسه کرده و اسیر این موضوع هستم .. یعنی مشکل دندان نیست لثه است .هیچ التهابی در ظاهر لثه نیست اما عکس نشون داده از زیر آبسه کرده
    اثر مسکن که کم میشه مثل توپ بسکتبال بالا و پایین میپرم یعنی از درد جونم بالا میاد میخوام صورتم بکنم .
    از دندون درد خیلی خیلی بدتره ...
    پریشب یهو یکی از مسکن ها بهم حساسیت شدید داد با سری و گز گز شدید صورت و تورم پشت گردن از خواب پریدم ... حسن اینقدر بنده خدا ترسید ..

    نیمه شب بابتش بیمارستان رفتم تا برام کورتون و ضد حساسیت زدند بتونند از عود حساسیت پیشگیری کنتد

    حسن مرتب اونجا میگفت این سابقه بیماری سرطان داشته این تورم پشت گردنش نگران کننده است .. اونجا گفتند حساسیت دارویی به مسکن آلفاست .نگران نباشید


    دیروز دوتا دندان پزشک رفتم .. داروهای چرک خشک کن و ... دادند،دارم مصرف می کنم ..
    اون سمت آبسه لثه ام علاوه بر درد به صورت پیش رونده هی سر و سوزن سوزن میشه
    وقت یه متخصص ریشه برای یکشنبه گرفتم که تشخیص دقیق تر بگیرم ... الان مسکنم خوردم دردش نسبتا ساکت شده که میتونم بنویسم امیدوارم واقعا از درد زجر اورش حداقل زودتر راه بشم

    دکتر گفت اگر گز گز صورتت رفع نشد باید حتما یه دکتر نورولوژی بری ... که نه تنها رفع نشده بیشتر هم شده
    خوردن این مسکن ها بالاخره برام ضرر داره


    احساس دوگانه دارم ،هم خدا را شکر میکنم این اتفاق بد زمانی که در ترکیه بودم نیفتاد چون واقعا فاجعه بود .هم اینکه متاسفم که حسن خودش تو شرایط خوبی نیست درگیر و نگران دردسر من هم شده

    توی فرودگاه از باربد که جدا شدم انگار بند دلم ریش ریش کردند
    هر دوتامون شدید بغض کردیم .. باربد میخواست ، با من طبقه بالا بیاد بابت جریمه موندنم ، به افسر توضیحاتی بده که بهش اجازه ندادن
    رفتم بالا طبق روال هم جریمه نقدی داشتم و هم تایمی جریمه منع ورد به ترکیه ... جریمه را که پرداخت کردم...میخواستم برم به سمت نرده ها از بالا برای باربدم دست تکون بدم یه پلیس افسر همراهم فرستاد ، لعنتی جازه نداد برم . و منو به سمت خروجی پرواز هدایت کرد
    اینترنت گوشیم غیر فعال شده بود، کاملا از هم بی خبر شدیم . ....‌ یعنی این تایم که میدونستم مدتی باربد تا برگردم بهش سر بزنم نمیبینم و هم محدودیت خداحافظیم باعث شده بود حالم اینقدر بد بشه میخواستم از حال برم ...
    هی سعی کردم به خودم مسلط بشم و مدیریت کنم که از هم نپاشم
    جوری حالم بد شد یه زن و شوهر از مسافرها متوجه تغییرات ظاهریم شدند امدند و سمتم کنارم نشستند و بهم اب دادند ...خدا خیرشون بده

    باربد توی جمع کردن چمدونم کمکم کرده بود یعنی من لوازم گذاشته بودم و اون همه را عالی چیده بود ... دقیقا همیشه حسن این کار را به بهترین نحو انجام میداد من لوازم سفر میگذاشتم و اون خیلی مرتب میچید و لوازمی که حفاظ نیاز داشت و ریختنی بود با کیسه و چسب بسته بندی میکرد
    روز قبل امدن من و باربد مرکز شهر رفتیم خریدهای مورد نیازم انجام دادم از یک هفته قبل کم کم لوازم سفرم کنار چمدان گذاشته بودم خلاصه شب خودش دقیقا مثل باباش نشست بدون دخالت من چمدانم بست و با چسب و کیسه چیزهای ریختنی رابسته بندی کرد

    واقعا بچه ها میبینند و یاد میگیرند و ما بزرگترین الگوی رفتارهای خوب و بدشون هستیم .

    فرداش هم تایم رفتن به فرودگامون را خودش هماهنگ کرد جز یه ساک دستی که دستم بود چمدان که سی کیلو بار داشت و یه ساک دستی دیگه را خودش تا ایستگاه اتوبوس حمل کرد بعدش هم با مترو به سمت فرودگاه رفتیم ...


    الهی دورش بگردم یه اخم به صورتش نیاورد فقط تو کل مسیر هی سر منو هر چند دقیقه یک بار میبوسید من هم صد بار تا فرودگاه بازوهاش و دستهاش بوسیدم ...😢❤

    ازش یک دنیا ممنونم که اینقدر مهربان و همراه صبوری هستش

    من هم تمام اختیارات و مدیریت های اونجا را طبق درخواست خودش با کمال میل بهش محول کردم حتی اپلیکیشن بانکم را روی گوشی اون منتقل کردم که برای انجام کارهاش سهولت داشته باشه ... همیشه از این حس اعتماد و توجه حس خوبی گرفته اون هم واقعا امانتدار بسیار خوبی هستش .

    بالاخره حدود یک و نیم شب رسیدم ایران ... با دیدن حسن شوک شدم انگار ده سال پیرتر شده بود خیلی غمبار بود . اندوه و درد فقدان پدر روش اثر زیاد گذاشته بود ...😭😭😭🖤🖤🖤
    متوجه شدم چقدر امدنم به ایران واجب بود
    فهمیدم چقدر زیاد بار مسئولیت روش ریخته شده
    رسیدم خونه مادرشوهرم و خواهرشوهرم مژده که پیشش بود خواب بودند.... از همون نیمه شب فضای غم آلود خونه مشهود بود ...خیلی خیلی خسته بودم ولی فهمیدم روزهای سختی پیش روم هست باید بدون فکر به هیچ حاشیه ایی به حسن کمک کنم که سنگینی بار این وضعیت از روی شونه هاش را کم کنم

    صبح که بیدار شدم مادر شوهرم دیدم اون هم خیلی اوضاعش ناجور بود ....بغلم کرد و گفت چقدر بابا همیشه دوستت داشته و به نیکی ازت یاد میکرد.

    صبح باید بانک میرفتم که هزینه دانشگاه باربد را چنج کنم و براش از طریق صراف میفرستادم نمیخواستم دیر بشه و بچه مضطرب بشه ...اول کار باربد انجام دادم

    خواهر شوهرم مژده گفت فردا میخواد برگرده شهر محل زندگیش و پست و مسئولیت را به من تحویل بده
    یعنی کمی بیشتر نموند حداقل من بتونم یکی دو روزی خستگی در کنم به هرحال میخواست سرخونه و زندگیش بره

    خیلی کم انرژی و زیاد خسته مسیر سفر بودم اما به حسن گفتم حالا که مژده میخواد فردا بره اگر صلاح میدونی بعد ناهار بریم به آرامگاه پدر سر بزنیم . وقتی پیشنهاد دادم حسابی استقبال کردند
    دیگه رفتم سر مزار بابا و اونجا خیلی مامان و مژده بی تابی کردند
    فردا صبح مژده رفت ... حسن هم سر کارش رفت

    من خودم عزادار مادر بزرگم بودم و دلم میخواست وقتی میرسم ایران بدون وقفه برم مزار مادر بزرگم اینقدر مادر حسن و خود حسن نیاز به کمک داشتند
    که من هرچه برنامه ریزی شخصی داشتم را کنار گذاشتم و مشغول رسیدگی به این دونفر کردم

    مامانش بی قراری های خیلی شدیدی داره از طرفی کارهای خونه ، آشپزی و مراقب دائم از مامان حسن با من هست ... حتی باید راه میره پشت سرش راه برم سرش گیج نره زمین نخوره

    گاهی از خودکشی حرف میزنه ... پاهاش به زمین میکوبه ... شصت سال باهم زندگی کردند
    تو بغلم ظهرها میخوابونمش شب هم همینطور
    اینقدر ماساژشش میدم تا استرسش کاهش پیدا کنه بتونه بخوابه ... نیمه شب هم که بی تابی کنه صداش بشنوم میام تو تختش دستش میگیرم تا اروم بگیره
    دقیقا شبیه بچه ها احساس ناامنی و بی قراری داره
    همش بغلش میکنم که حس امنیت کنه
    دستهاش براش کرم میزنم ...
    به تغذیه اش رسیدگی میکنم ، به موقع وعده های غذایش میدم ، دو بار در شبانه روز دم نوش های آرام بخش که تهیه کردم براش درست میکنم .مکمل های ویتامینیش را میدم ، میوه براش اسلایس میکنم ..که بی قراری و بی تابی میکنه چون ازش انرژی میره از پا نیفته


    ببینید من در تجریه این روزها به هیچی از گذشته و خیلی از حاشیه ها فکر نکردم همه را فعلا یه کنار گذاشتم ..


    حتی چون حسن شب دیرموقع خونه میاد خودم میرم خریدهای مورد نیاز خونه را خودم تهیه میکنم

    . با خودم گفتم الان روبه روی من یه انسان دردمند ، سوگوار ، سالمند هست که باید از نگاه انسانیت بهش کمک کنم ...اینکه وظیفه این یا اون هست را هم گذاشتم کنار ... گفتم الان من هستم ، سهم خودم تو این ماجرا با تکلیف مشخص باید انجام بدم و من تو این شرایط در توانم نیست بی تفاوت بگذرم شاید از دور به گونه ای دیگر فکر میکردم اما الان که در بطن ماجرا هستم باید مدیریت بحران کنم لذا آنچه رضای دلم هست را بی چشمداشت دارم انجام میدم ... از همه مهمتر نتیجه اش خیال آسوده حسن هست

    از طرفی حواسم به حسن هم هست غذای فردای حسن را آماده میکنم که سرکار ناهار داشته باشه و اثرات حضور و حمایت منو احساس کنه
    دوتا عمه هام که حسن سوا سوا دیدند گفتند خیلی حضورت روی حسن اثر داشته خیلی حالش بد بوده
    چقدر کار خوبی کردی امدی به دادش رسیدی ؟
    گفتم واقعا؟ ولی از نظر من حالش مساعد نیست
    گفتند نسبت به روز مراسم تشیع و مسجد که دیدیمش خیلی فرق کرده .

    یک بار فقط تو این موقعیت تونستم با لیندا دوستم صحبت کنم چون ما هر روز دوبار با هم حرف میزدیم هی گفت مریم نگرانم کجاییی ؟ بهم بگو چه خبر؟
    گفتم لیندا فقط یه عالمه کار پیش روم هست که باید بی توقف انجام بدم اصلا خودم از حالم خبر ندارم حس منگی دارم فعلا بتونم این بحران جمع کنم
    بعدش طبق روال قبل با هم در ارتباط باشیم

    عمه عشرت و عمه عفتم دلداریم میدن که این حال و احوال حسن و مامانش نگران نباشم میگن طبق تجربه سوگ خودشون بعد مدتی جمع و جور میشه و حالشون بهتر میشه ...

    مادر شوهرم مرتب میگه من با تو خیلی راحت تر از دخترهام هستم و دلم میخواد کنارم باشی ... خب بالاخره میدونم چه واکنشی نسبت به درک سوگش نشون بدم
    ممکنه فکر کنید شاید نمیخواد به دخترهاش زحمت بده نه اینطورنیست واقعا بارها و بارها این را تو این سالها که عروسشم به من زیاد گفته

    باید بنویسم که درس عبرت بشه که بعضی ادمها چگونه میتونند با انتخاب رفتارهای اشتباه در سیستم خانواده مشکل ایجاد کنند

    بزرگی به سن و سال نیست ، شعور و انسانیت به تحصیلات و مال و ثروت نیست .

    خواهر شوهر بزرگم تو این موقعیت طبق معمول از پشت رفتارهای خبیثاته ، احمقانه نشون میده .. کلا این بشر یه ادم بی ثبات و حسود دو عالم من هستش که بال بال میزنه برای هر ضربه ای که از دستش برمیاد بزنه( من تا الان شکر خدا ریختش ندیدمش )
    حسن از رفتار های خواهرش خیلی بهش برخورد گقت وسایل هات جمع کن فردا صبح زود خونه پدر و مادرت میبرمت

    مادرشوهرم این حرف از حسن شنید گفت مریم باید از جنازه من رد بشه از این خونه بره بیرون
    میخوام پای هر سه تا دخترام بشکنه ، که بیان یا نیان خونه من ، که مریم نباشه ...میخوام صد سال دیگه نیان
    مریم جانشین منه و اینجا اون صاحبخونه است مریمه که باید در را روی اونا باز کنه .مریم از خونه خودش نباید بره بیرون
    بعد نگاه من کرد گفت دخترم تو جایگاه خودت خالی نکن که اونها فکر کنند مهم هستند بهشون اینجوری توجه نده تو فهمیده هستی من انتظارم از تو بیشتره
    خلاصه حسن هم میگفت نه باید ببرمش ، نمیخوام اینجا باشه
    من دیدم بین مادر و پسر تنش ایجاد شده .. و اون کتی ناقص العقل فضا را سمی کرده ، واسطه شدم با توجه به واکنش مامان حسن به حضورم و حمایتش گفتم حسن من به احترام و درخواست مامانت فعلا کنارش میمونم خونه پدر و مادرم نمیرم
    حسن گفت نمیشه اون خواهر نادان تو این شرایط میخواد روان من را بهم بریزه من خودم کم بدبختی ندارم ..
    گفتم من به عنوان یه ادم مشکل دار بهش نگاه میکنم برام اهمیتی نداره این ادم خیلی وقته داستانش برای من تموم شده ... و الان به جای بزرگی و مادری کردن طبق معمول مشغول تشنج ایجاد کردنه
    مثلا باید تو فکر سوگش باشه ، حواسش به حرمت پدرش باشه ، نگران مادرش باشه .. دنبال اینه که مثلا حال ما را بگیره
    به حسن گفتم اروم باش نه تنها رفتار کتی بلکه رفتارهای کل خواهرات و خاندان برای من مهم نیست ...من اونها را اصلا نمیبینم چیزی که حال درون من را تعیبن میکنه عکس العمل های معقول و حمایت های درست تو هستش ... دیگه بقیه اش مهم نیست . پس بیخیال نه خودت حرص بده نه ناراحت کن ...

    گفتم ببین حسن مامانت الان شوهرش از دست داده و من هم تو این شرایط رهاش کنم خیلی زیاد آسیب میبینه ...
    خواهرت ابله و احمقه من که مثل اون نیستم باید رفتار درست انتخاب کنم

    به قول یه بنده خدایی خواهر شوهرت الان برای حمایت و رسیدگی تام به مادرش باید دستهای تو را میبوسید و قدر دانی میکرد.

    مادر شوهرم به شوهرم میگفت من نمیخوام مریم بره که کتایون بیاد یا من برم خونش اون ادمیه که همش میخواد حرفهای خودش بهت تحمیل کنه ، زور بگه و زیاد حرافی میکنه من مخصوصا الان اعصاب بودن کنارش ندارم ... حوصله اراجیف های که میگه را ندارم .

    میدونید گرچه ظاهر حمایت مادرشوهرم نسبت به من خیلی جذابه اما با شناخت این سالهایی که دارم . اول که الان سر نیازش هست و اعتماد امنی که از حمایت و توجه من داره
    ولی نکته مهم این است که شخص خود ایشون هم رفتارهای بی ثبات و تغییر فازی به خاطر افسردگیش داره نمیشه خیلی روش حساب کرد ... اما من با تمام شناختم به این مسئله تصمیم این‌رفتارهام گرفتم چون واقعا حسن خیلی فشار روش هست از پا درمیاد ...

    پنج شنبه تصمیم گرفتم که برم کرج مزار مادربزرگم برای اولین بار زیارت کنم با هماهنگی قبلی مادرشوهرم قرار شد چند روزی خونه خواهر شوهرم کرج بمونه که بردیم اونجا گذاشتیم

    بعدش هم پنج شنبه ظهر با مامان و بابام و عمه عفتم مزار مادر بزرگ رفتیم ... حس دیدن سنگ قبر مادربزرگم خیلی دردش سنگین بود یعنی زار میزدم که به جای آغوش مهربانش الان باید سنگ قبرش ببینم
    وایییی خدا باورم نمیشد ... بی بی قشنگم ماه صورتم زیر اون سنگ باشه😭😭😭😭😭😭
    پنج شنبه عید مبعث بود چقدر عاشق دید و بازدید تو این مناسبتها بود

    از اونجا که برگشتیم نگفتنی حالم بد و سنگین بود انگار من تازه از تشیع مادر بزرگ برگشته بودم تمام رمقم را کشیده شده بودند ....

    میتونم بگم تمام این سوگم را یه جورهایی به تنهایی و غریبانه تجربه کردم

    خدایا چقدر این روزها به من سخت گذشت چقدر زندگی دردمندمون کرد .

    فرداش هم جمعه مراسم مسجد پدرهمکار حسن که به رحمت خدا رفته بود شرکت کردیم
    موقعی که برای شیمی درمانی بستری بودم آقای رنجبر و خانمش عیادتم آمده بودند بر خودم واجب دونستم شرکت کنم .
    از اونجا هم راه به راه برای عرض تسلیت مادربزدگم خونه عمه بزرگم رفتیم ... عمه عصمتم هم اونجا بود کلی هم اونجا شاهد بی قراری های عمه عصمتم برای مادربزرگم بودم ... چون مادر بزرگم باهاش زندگی میکرده خیلی زیاد بی تابیش میکنه
    یعنی بی وقفه شاهد غم و اندوه هستم
    بعدش هم که درگیر درد لثه شدم


    هنوز فرصت نکردم تلفن برخی از دوستان را جواب بدم اگر اینجا را میخونید ازتون پوزش میخوام بهتون قول میدم اوضاعم به زودی سبک تر میشه و جبران میکنم
    چون من در کنار کارها و رسیدگی های به خونه و افراد .. به خاطر کمک و همراهی به مخاطبان عزیزم و مدیریت بخش مالی زندگیم مجبور بودم مشاوره هام تا جایی که ممکنه را کنسل نکنم دیگه فرصت برای تلفن های شخصی را نداشتم .
    خدمت عزیزان بگم که مسائل شخصی و کاری بحثشون جداست . لذا حرفه مقدسم ، انجام خدمات مشاوره های روانشناسیم به صورت آنلاین ،متوالی فعال هست اگر کسی درخواست و نیاز به مشاوره داشت در واتساپ یا اینستاگرامم برام دایرکت بگذاره بهش وقت مشاوره را حتما براساس شرایط مطلوب هر دونفرمون میدم.




    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 19:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • #مریم_نوشت:بعضی هاتون میشناسیدش کاملیاست، دوست و رفیق همرزم و همدردم .. که نوری از معجزه است که بیش از هفده ساله ، تمام معادلات پزشکی را با مقاومتش برای زندگی بهم زده ...‌همه پزشکان ایران و خارج با توجه به پیشرفت بیماریش گفتند نهایت دوماه بیشتر زنده نخواهد بود الان هفده سال از آن پیش بینی گذشته
    سرطان هیچ وقت از بدنش پاک نشد و این سالها به نفع زندگی رنج بسیار برد ولی ادامه داد... واقعا مثل چراغی نورانی در سیاهی مطلق زندگی

    امروز صبح عکس زیبای بدون فیلتر و آرایشش را برام فرستاده و نوشته، طبق معمول رفیق، عکس قبل رفتن به اتاق جراحی( بعد این دوتا شکلک گذاشته 🤪🙈)

    من : کامی کجایی؟ ایرانی ؟ این دفعه چه جراحی دیگه ؟ کدوم بیمارستانی ؟

    کامی : آمدم ایران ، جراحی روده بزرگه ، توده موجب انسدادش شده
    مریم تو چطوری خوبی ؟

    من : من هم چند روزه به شدت سمت جراحی اولم سیگموئیدم درد میکنه ..خلاصه درگیرش هستم فعلا دارم باهاش راه میام با مسکن و بستن و .. از رو نره مجبورم اقدامات دیگه ایی انجام بدم ‌...

    وای کاملیا کاش جراحی باز نباشه ... اذیت میشی 🥺

    کامی : نه جراحی کاملا بازه... اینجا کادر درمان آمد گزارش بگیره گفت قبل جراحی سیگار کشیدی ؟ سابقه جراحی هم داشتی ؟
    گفتم اره سیگار کشیدم ... جای نگرانی نیست بیشتر از کادر درمان تو اتاق های عملتون رفتم

    من : با شوخی بهش میگم : چقدر ما درب و داغونیم کاملیا همه جامون زنگ زده و خراب شده
    طلب خیر را برات مدام اعلام میکنم ...

    (میخنده )
    کامی کسی باهات هست؟ ... ( خانواده اش ایران نیستند )
    کامی : دوتا از دوستام( رهی ، الیکا) هستند ..

    مریم امدم بیرون خبرت میکنم ...

    من : کاملیا حتما حتما منتظرتم عزیزم برگردی من بغض کردم دارم گریه میکنم اما قول میدم گریه ام زود جمع کنم دختر خوبی باشم که اخرش با نتیجه خوب از اتاق عمل بیای بیرون و اینو به من جایزه بدی .. بهم قول بده

    کامی :گریه نکن من و تو که زیاد عادت داریم به این حال قبل عمل

    کامی :راستی از جهان ( یه همدرد دیگمون ) خبر داری؟

    من : روز زن برام تبریک فرستاد حالش خوب بود

    کامی : بهش پیام بده بگو کاملیا روی واتساپ ترکش الان فعاله شمارهات تو این گوشیش نداره بهش پیام بده ....

    من : حتما همین الان بهش میگم

    کامی :رفیق مراقب خودت باش کلی عاشقتم 💕

    من : من هم خیلی دوستتت دارم کاملیا دوستم زود برگردی بغلم ❣

    فوری به جهان پیام دادم : جهان هستی کجایی ؟ زود تا کامی نرفته اتاق عمل بهش پیام بده سراغت میگرفت

    جهان : حتما همین الان بهش پیام میدم .. و میرم پیشش نگران نباش

    ( و اینجوری ما زنجیره رفیق های همدردها به وقت بغض و دلتنگی همدیگر را ساپورت میکنیم و در حساس ترین لحظه ها به هم پناه میاریم چون معتقدیم هیچ کس اندازه خودمون نمیتونه این درد را درک کنه و از همه مهمتر ما همیشه حوصله هم را داریم و پذیرای هم بی قضاوت هستیم و نگران نیستم کسی حس کنه اول صبح با بازگو کردن عکس و دردمون بهش به قول خودشون انرژی منفی دادیم ... یا روز قشنگش را خراب کردیم ...‌‌ )

    لطفا برای رفیق صبورم کاملیا طلب خیر را اعلام کنید.+1

    پی نوشت : پست امروز اینستام با تصویر بود که دلنوشته اش را به دلیل اهمیتش اینجا هم به اشتراک میگذارم

    نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 13:37 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دیروز باربد تو بغلم تکیه داده بود داشتم سرش ماساژ میدادم ، بوسیدمش ، سرش را برگردوندم چشم تو چشمش شدم ، باباش هم تصویری به صورت آنلاین کنارمون بود ..بهش گفتم یه سوالی که هر چند وقت یک بار میام سراغت ازت میپرسم وقتشه مجدد بپرسم
    گفت چه سوالی ؟
    گفتم تو از من و بابا رنجشی تو دلت داری ؟
    گفت نه هیچ رنجشی ندارم 😊
    گفتم تو واقعا حال دلت با ما خوبه ؟🥰
    خندید گفت صد البته خوبه😍
    گفتم میتونم ازت یه خواهش کنم اگر یه روز چیزی ناراحتت کرد بهمون بگی .حداقل فرصت و تلاش برای دلجویت داشته باشیم .
    در حالی که باباش هم همزمان حرفهای من را تایید و همراهی میکرد
    در اخر گفتم با همه اینکه خوشحالم که میگی از ما رنجیده خاطر نیستی ولی من و بابا ، با نهایت تلاشی که از عمق وجودمون برای آرامشت کردیم قطعا آدمهایی کاملی نبودیم مثل همیشه ازت معذرت میخوایم اگر حس ناخوشایندی را با ما تجربه کردی
    گفت مامی من حالم با شما و بابا همیشه خوب بوده چرا هرچند وقت یک بار از من این عذر خواهی را میکنی ؟ اصلا لازم نیست . نکن
    گفتم راستش دلیل اولش اینه که تلخ ترین قسمت تجربه تراپی های که با مراجعانم داشتم اونجاهاش بوده که آدمها شانش و مهارت رابطه خوب را با بچه هاشون در تایم های طلایی زندگی از دست دادند و با بی خردی یا به بهانه مراقبت یا بی مسئولیتی گاهی زخم هایی را بهشون زدند که هیچ التیامی براشون نیست و اون ادمها واقعا ناشادند و رغبتی برای زندگی با کیفیت با خودشون و دیگران ندارند
    مگر باارزش تر از فرزند و رابطمون، ما تعلق دیگری داریم ؟ چرا ازش مراقبت نکنیم ؟ چرا غافل بشیم؟ مگر چقدر فرصت داریم ؟
    بچه ها مهمانهای ما هستند ، حتما بعدها دلمون برای روزهای مشترکمون خیلی تنگ میشه.
    بخش دردناک این مراجع ها اینو به من یاد داده که با هر سطح آگاهی در جایگاه والد احتمال خطا و قصور هست ... این عذر خواهی ها البته با فهمش و به شرط و تغییر رفتار از طرف والدین به بچه ها از نظر من واجب ، که حتما همیشه باشه ...
    اگر رنجشی نباشه عذرخواهی رابطه را صمیمی تر و دل تکانی میکنه اگر رنجشی هم باشه شانش بهبود ارتباط را بالا میبره ....
    پس قربونت برم ما از تو ، معذرت را همیشه میخوایم چون دوست داریم حال دلت خوش باشه و جز عشق و مهر چیزی از خودمون در قلبت نکاریم چون مطمئنیم همین مهر را تو به شایستگی به نسل های بعدی خودت ادمهایی که باهات در ارتباط هستند منتقل خواهی کرد و صلح درونت بهت کمک میکنه ادم موثری تری برای خودت و دنیا باشی .
    ❤💋

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 19:20 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • همین الان باربد را برای رفتن به آزمون آیلتس بدرقه کردم. که یکی دیگه از باید های مسیرش که به هدف های زندگیش مربوطه را طی کنه
    هشت صبح که از خونه خارج شده ، پنج بعدازظهر به امید خدا برمیگرده ...
    خیلی زحمت کشیده
    تمام چالش ها و مسئولیت ها را مادر و پسری با هم دونفره تجربه اش میکنیم .‌
    همه ی سعیم کردم این هفته تا جایی که ممکنه عوامل استرس زا را ازش دور کنم که به فشارهای خودش ، تنش مضاعفی اضافه نشه. حتی به کلمه به کلمه مکالماتم باهاش دقت کردم ناخواسته چیزی یا واکنشی ذهنش را نگران نکنه
    خودش نمیدونه که دوشبانه روزه جمعا روی هم پنج ساعت بیشتر نخوابیدم .. و بی خوابی هام با فعالیت های دیگه کنترل کردم که از خودم و زمانم مراقبت کرده باشم


    این نقش مادر بودنه عجب قدرت شگفت انگیزی داخلش داره ... هرچقدر خسته ، بی خواب ، دلتنگ ، درگیر موضوعات شخصی مثل سوگ و هر اتفاق دیگه ایی باشی ولی باز برای همراهی کردن فرزندت بدون بهانه ایستادگی میکنی ، دل به دلش میدی ، صبرت مضاعف میشه که فقط اون انگیزه اش حفظ بشه


    دیشب سفارش پیتزا و سیب زمینی داشت براش درست کنم ... بهم گفت صبح میخوام برم چون آزمونم طولانیه ترجیح میدم پلو و چلو بخورم ... برای صبح جوجه کباب زعفرونی و چلو درست کردم
    نوشیدنی آرامبخش عسل و گلاب و زعفرون را هم پایه ثابت روزهای این مدلیمونه ...


    چیزی که میخوام یاداور بشم غر زدن از شرایط زندگی ، جامعه ، اقتصاد و... کسی را به سمت موفقیت هدایت نمیکنه فقط ادم به ناکامی و بی انگیزگی سوق میده ..
    هرکسی به دستاوردی رسیده مطمئن باشید برای خواسته ها و رویاهاش جنگیده و کوشش کرده . ... اگر شرایط باب دلتون نیست برای تغییرش تلاش کنید و بهای آن را بپردازید ..
    .
    راهها برای ما ایرانیها خیلی پیچیده است اما خودتون دست کم نگیرید . ما هم ،بهمون خیلی سخت میگذره ولی چون رویاهامون را دوست داریم ازش مراقبت میکنیم .آرزوهای خوب ساختنیه ، کسی برامون کادوش نمیفرسته که تقدیمون کنه ..


    اگر نقش قربانی را انتخاب کنیم بعد ها خواسته هامون میشه حسرت ، چشممون به داشته های بقیه است .. به خودمون میایم میبینم پر از خشم و شکایت هستیم و حرمت به نفسی که همه جاش زخمی شده ....
    سهم و حق ما از این زندگی بیشتر از این حرفهاست با تله های ذهنی ، هدرش ندیم.

    💕💕💌💌💌💌💌💌💌💌💌💌💕💕💕💕💕💕💕💕

    امروز پنج شنبه بیست و پنج آبان باربد نتیجه آزمون آیلتس را خوشختانه با موفقیت گرفت

    از چهار اسکیل آیلتس، دوتا مهارتش را هفت و دوتا مهارتش را شش گرفت که نمره اورال (معدلش ) شش و نیم شد ...

    قربون پسر 😘👏👏👏 خداقوت ...❤❤❤❤💋💋💋

    نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ ساعت 9:37 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • بعد از دوسال دوماه دوری و دلتنگی بی نهایت و مشقت های فراوان بالاخره حسن امروز از ایران پیشمون آمد تا چند روزی در کنارمون باشه چون به قول خودش دیگه ظرف دلتنگیش جوری لبریز شده بود که ممکن بود از پا درش بیاره

    درسته ما ترکیه بودیم برای دیدار کردن نباید پیچیده میبود . اما الکی الکی نشدنی و پیچیده اش کردند . به شر یه سری محدودیت ها ،داستانها و مرارت های بسیاری پیش آمد که قابل توضیح و نوشتن نیست .. زخمش و خون دل خوردنش بگذارید بمونه تو دل سه نفرمون ...که حداقل ما دو نفر یعتی من و حسن به خاطر این ستم ها و ناحقی ها ادم قبلی خودمون نمیشیم

    حسن و باربد که هیچ حسی و باوری به خیلی چیزها مثل کارما و این چیزها ندارند
    اما من یکی بی خیال نمیشم امید بستم به اینکه خدا دیده و اه ما را شنیده .. حواسش هست .. و خودش برامون جبران میکنه و ادم بدهای این ماجرا را مجازات میکنه ... امیدوارم قلبم را از اعتمادی که بهش بستم قوی نگه داره
    ....

    نه اینکه چون همسرمه اما واقعا پاک ترین و مظلوم ترین ، صادقانه ترین ، بی حاشیه ترین ، کم توقع ترین ، نجیب ترین ، معصوم ترین انسانی که تو کل عمرم دیدم این ادمه ،با فاصله خیلی زیاد مثلش ندیدم

    ...حق یه همچنین ادمی خورده شده ، ستم به همچین انسانی شده که قسم میخورم آزارش به حتی یه گیاه تو طبیعت نرسیده چه برسه حیوان و انسان

    من شاید دلخوریی هایی از باب توقعات در روابط خودمون ، تاکید میکنم از نگاه خودم تو این مدت ازش دارم و زندگیمون با این فاصله دیگه گرمای قبل نداره اما نمیتونم منکر ویژگیهایی شخصیتیش بشم که اینقدر این ادم تو جامعه با همه خوب و با وقار و بی شیله پیله است


    یه جورهایی دور از جون شما تو این جامعه جنگلی ایران که عده بیشماری میخوان برای منفعت هاشون همدیگر را بخورند معلومه این ادم مخوذ به حیا و نجیب زیر دست و پا له میشه ...
    بسیار هم آدم باهوشیه و متوجه همه چی هست ... اما نمیتونه حتی کسی که بهش بدی کرد را با بدی جواب بده .
    ..
    اینقدر میزان خولصش زیاده که متاسفانه از آسیب ها و ضررهایی که میخوره چون در زندگی مشترک هستیم ما هم به همراه خودش آسیب میخوریم
    بلاهایی که سرش میارند سر ما هم میاد

    خدا میدونه که من وقتی شرایطش میبینم‌ با چشم هام فقط براش اشک نمیریزم با قلبم گریه میکنم و قلبم براش هزار تیکه میشه

    اما از طرفی هم بابت فشارهایی که سرمون میاد من به خاطر تحمل این اهرم سنگین و بار مسئولیت های زیادی که تو این شرایط سرم ریخته خیلی خیلی خسته ام ... یه جورهایی انگار ستون اصلی را من باید بگیریم که زیر اوار این مشکلات اوار نشیم
    همش باید در تقلای نجات دادن باشم تا کمی فارغ و آسوده زندگی کنم ... به معنای واقعی در حسرت یه زندگی معمولی هستم‌

    درست خوب بودنش زیباست و همه دارند از نیکی و امن بودنش میگن اما وقت منفعت همون تعاریف کنندگان برسه روش هم رد میشن و من این وسط به خدا کباب دو عالم شدم و فقط کسی که جای من باشه متوجه میشه چی میگم

    چون در کل ، نزدیکان‌ اطراف ما انسانها درصدی کمی از زندگیمون را میدونند و اصولا از باب چیزهای ظاهری در مورد زندگمون نتیجه گیری و قضاوت میکنند
    قرار نیست اونها بار مسئولیت اونی که داره زیرش له میشه را بردارند
    اونی که همیشه تو زندگی در سخت ترین شرایط داره میدوه و دردش و فشارش به کسی نشون نمیده همیشه محجور واقع میشه و چون از درد و اه گله نمیکنه حس میشه اون که خوب و خوشه کارهای هم که انحام میده ،وظایفشه
    اونی که مظلوم تره و سکوت کرده و تا حدی تسلیم شده نگاه احساسی سمت اون هست که چقدر گناه داره ، چقدر فلانی خوب و معصومه و ..... تازه ظاهر غمناکش را هم که میبینند میان با خواهش و تمنا میگن فلانی را دیدیم چقدر شکسته و غمگین بود ترخدا هواش را داشته باش ، کمکش کن ..
    یه جوری انگار مثلا من دارم تو سواحل هاوایی برای خودم عشق و حال و ریخت و پاش میکنم یا ادم بی تفاوتیم و باعث حال اون فلانی منم .


    چقدر بعضی دلسوزیها بی جا و روی مخ هست ادم به جای حس خوب حس بدی میگیره و دوست داره بگه ....پس کی هوای منه همیشه گرفتار را داشته باشه
    بعد یادش میاد که اصلا به اون چه وقتی اینقدر گیر قضاوت ظاهر هستش و دایه دلسوز تر از مادر شده

    چقدر گاهی ادم دلش برای تنهایی و درک نشدنش تو این دنیا سخت میگیره و متوجه میشه از طرفی نه ادمیه که بخواد فعلا تسلیم بشه و باخت بده از طرفی مبینه طوری زندگی کرده و بقیه عادت کردند حتی اگر بمیره مردم باز از جنازه اش هم توقع دارند همیشه اونه که باید کاری بکنه

    به هرحال مهم نیست دیگه .... خدا امیدوارم توان بده ، ادم هیچ وقت از تلاش متوقف نشه ...و مهم اینه که خودت میدونی چقدر تلاشهات موثره و کار خوب و درست چیه‌....مسابقه که نیست ...زندگیه هر کس باید راه درستی برای جلو رفتن انتخاب کنه

    خلاصه حسن تقریبا یهو در پی کلافگی دلتنگیش و همچنین نگرانی ازاینکه ممکنه باربد وارد کشوری دیگه بشه و نتونه باربد چندین سال دیگه ببینه هر طور بود سفرش را تدارک دید و دلش میخواست برای بعضی از کارها و برنامه های نهایی که باربد داره بهش کمک بده

    بلیطش برای پنج شنبه یک شب از ایران تهیه کردم که حدود پنج صبح به وقت ترکیه میرسید
    مشغول خربد و برنامه ریزی برای آمدنش شدیم
    و فضای خونه را به فضل آمدنش انگونه که باید نشون بدم خوشحالیم جهت راحتی و آسودگیش مهیا کردم که اون میاد نخواد درگیر مسئولیت خاصی بشه و فضا براش کاملا استراحتی باشه
    خریدها و برو و بیاهاش، حملشون چقدر به دلم و جاهای جراحیم فشار اورد ... و شب از دل درد تا صبح در خودم پیچیدم

    باربد گفت من میرم فرودگاه به استقبال بابا
    پدرش فهمید ازش یه عامله خواهش کرد که اینکار را نکنه چون ساعت امدنش مناسب نیست

    از طرفی چون باید با اتوبوس تا فرودگاه میرفت اینجا اتوبوس به تایم های کوتاه تر تا ساعت دوازده هست و شش صبح آغازش میشه
    از ساعت دوازده به بعد هر یک ساعت یک بار خط های اتوبوس میاد

    حالا چرا اتوبوس ، ماشین دربست نکردیم ؟
    بی رودربایستی هزینه تاکسی اینجا بالاست برای اینکه بتونی اینجا دوام بیاری و هزینه هات مدیریت کنی مجبوری تا جایی که امکانش هست از سرویس های پر هزینه استفاره نکنی ... من و باربد هم واقعا تو این مدت خیلی جاها با شرایط سخت تر روبه رو شدیم که بتونیم از پس هزینه های اولیه بربیایم
    فرق ادمی که توی خارج کشور با این ریال بی ارزش دوام میاره و اونی که دوام نمیاره و مجبوره بدتر از قبل به جای قبلیش برگرده اینکه بلد نیست توازان با شرایط هر آنچه که داره و هست ایجاد کنه .
    من فکر میکنم تو این مورد واقعا با جایگزین ها و خیلی برنامه ریزیهای درست ، ماهرانه عمل کردم که هم عزت و نفسمون حفظ بشه ، هم درست بخوریم و بپوشیم هم درمانده نشیم ..واقعا مدیریتش آسون نیست

    .

    خلاصه از طرفی پدرش بهش اصرار داشت به خاطر ساعت نامناسب پرواز و رسیدنش به فرودگاه نره
    و از طرفی خود باربد اصلا این پیشنهاد قبول نمیکرد

    وقتی من دیدم یک نیمه شب میخواد برای رفتن به فرودگاه از خونه خارج بشه نگران شدم
    بهش گفتم حالا که بابا اصرار داره خودش میتونه با لوکیشین بیاد میخوای تو خونه منتظرش باشی ؟

    گفت اصلا یک درصد امکان نداره باید جلوی پدرم برم انطور که شایسته حضورش هست ازش استقبال کنم و با آسودگی به خونه بیارمش

    گفتم اخه تو ساعت یک از خونه بری تا پنج بابات برسه بارش را تحویل بگیره میشه هفت صبح . شب تا صبح که نخوابیدی چند ساعت هم که تو فرودگاه معطل میشی
    گفت مامی اینها همه برای من بابت شوق دیدار پدرم سختی نیست مثل شکلاته و من خودم اینقدر هیجان دارم که نمیتونم تو خونه تا آمدنش اروم بگیرم ترجیح میدم درگیر آمدنش باشم زمان برام بگذره
    حالا یه شب هم نخوابم که اتفاقی نمییفته

    ( درسته که من بهش میگفتم نرو ولی به حدی بابت پاسخ هاش و پافشاریش برای رفتنش به فرودگاه غیرت و عشقی که در دلش به پدرش داشت ... افتخار و ذوق میکردم )


    خلاصه سه ساعت و نیم نیمه شب فرودگاه رسید بهم پیام داد که رسیده چقدر دلم میخواست آن لحظه قشنگ دیدارشون حضور میداشتم
    من صبح زود ناهارم روی گاز گذاشتم که اروم اروم بپزه مقدمات صبحانه را آماده کردم .
    که پدر و پسر حدود ساعت نه صبح روز پنج شنبه رسیدند ....
    یعنی باربد مشخص بود که تو مدت زمان چقدر حجم دلتنگی تو وجودش بود و صداش را هم در نیاورده بود.
    و حسن هم از تغییر و بزرگ شدن باربد شگفت زده شده بود میگفت نمیتونستم وقتی دیدمش از بغلش جدا بشم

    به باربد گفتم بابت کرایه رفت و امدت و شارژهای کارت اتوبوست هرچی بوده بگو که بهت برگردونم

    گفت نه من خودم حساب کردم و نیاز نیست
    قربونش برم همش بوی مردونگی میده

    حسن که دیدم به حدی آثار غم و خستگی و شکستگی توی ظاهرش بود انگار صد کیلو بغض دیگه تو گلوم نشست .
    امدم پست امدنش را نوشتم خواستم همون روز منتشر کنم چون از شلوغی کارهام کامل نشد رویت عمومی نزدم

    امروز شنبه است و سه روزه که حسن امده... در کنار یه سکوتی که تو جو خونه است
    به خاطر حال روانی حسن که خیلی در خود فرو رفته است و فکر کنید ادمی که مدل خودش اروم و متین بوده انگار یه جورهایی هزاران برابر مظلوم تر شده هی میبینمش یواشکی اشکم میاد پاک میکنم که خودش و باربد متوجه نشن
    اینقور تو خودش جمع شده که انگار فرم شونه هاش پرانتزی شده
    معلومه از رسیدگی به خودش کاملا غافل شده . من
    وقتی باهم بودیم زیاد بهش رسیدگی میکردم از غذا به موقع تا قرص های ویتامین و.....
    این چند وقته هم که هست باید اساسی تقویتش کنم و بهش برسم ...


    همش تو آشپزخونه هستم و دارم وعده های اصلی و میان وعده ها را آماده و پهن و جمع میکنم و میشورم

    باربد و حسن هم مثل دوتا دوست خیلی صمیمی و همراه ،همش کنار هم هستند باهم فیلم میبینند ، انگلیسی صحبت میکنند که باربد مکالمه تمرین کنه
    باهم موارد مهم تحقیقی را سرچ میکنند
    عصر دیدم باهم گیم بازی میکنند من هی تخمه و هله و هوله براشون میبرم که از وجود هم بتونتد نهایت لذت ببرنند ...

    ‌‌

    آهای اون ادمی که چشم نداشتی عشق این پدر و پسر را ببینی و در رفتن ماموریت پدر باربد سه سال پیش سنگ‌گنده انداختی .
    حیف این عشق نبود که باعث فاصله این پدر و پسر شدی و تنها دارایی خوشبختی را ازشون دور کردی .

    تو این سه روز چند باری دیدم هم حسن هم باربد بهم نگاه میکنند و بغض میکنند .... میگم اخ از این دلهای شکسته که جز خدا پناهی نداشتند و تو و امثال تو چقدر جفا کردین
    من یکی نه فراموش میکنیم نه میبخشمتون ....
    فضای زندگیمون را سنگین و غمناک کردین

    خبر بد براتون که من تا جون دارم تمام چیزهای که ویران کردین و خسارت زدین دوباره میسازم و ترمیم میکنم ...





    نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲ ساعت 14:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • فردا صبح باربد باید ، حضوری اداره اقامت بره ، بابت بررسی درخواست پرونده اقامت دانشجویش که در سایت که هر روز چک میکنیم روز جمعه نقص مدرک زده بود گواهی تولد و سایر مدارک را خواستند
    شنبه و یکشنبه تعطیل بود دوشنبه اول هفته اینجا یعنی فردا میره

    حالا گواهی تولد که در اقامت قبلی دادیم را مجدد ببره و بپرسه منظورشون از سایر مدارک چی هست ؟ یک ماه هم فرصت داده که اگر تو این یک ماه انجام نشه کلا پرونده اقامتش طبق قانون رد میشه

    خلاصه یهو گاهی این آفیسرهای پرونده اقامتی اگر تو حال و فاز ارومشون نباشند به یه چیزهای گیر میدن و میخوان که به عقل جن هم نمیرسه چون ما مدارک را براساس ترتیب مدارکی که در سایت اقامت زده بود کامل تحویل دادیم


    البته که دانشگاه یه هزینه اضافی و زوری دلاری از ما گرفت کاری که خودمون بلد بودیم انجام بدیم را گفت ما خودمون برای دانشجوهامون اقدام می کنیم
    فعلا که با این اقدامشون و اعلام نقصی مدرک امیدوارم به خیر بگذره و نیاز به رفتن به کنسولگری ایران در استانبول یا آنکارا را نداشنه باشیم چون گاهی مدارکی را میخوان که تو فقط باید از آنجا براش اقدام کنی ...

    برای درخواست پرونده تمدید اقامتی خودم هم زده هنوز بررسی نشده ....( دستتون درد نکنه بی زحمت بررسی نکنید تا ما به کارهامون در اینجا برسیم 😬😁)


    دانشگاه باربد چون تدریسش کامل به زبان انگلیسی هست یه آزمون زبان شبیه سازی آیلتس از بچه های دانشگاه در رشته های مختلف میگیره که سطح زبانشون را تعیین کنه که اگر سطح زبانشون برای کلاسها کافی نباشه اول دوره های آموزش زبان باید بگذرونند بعد از ترم بعدی بهشون واحد ورسی میدن
    روزی که باربد شرکت کرده بود حدود شصت و خورده ایی شرکت کننده داشته فقط بیست یکی دو نفر قبول شدند و بقیه رد شدند که خوشبختانه باربد هم قبول شد ولی متاسفانه دوستش عرشیا که رشته روانشناسی آن دانشگاه است در آزمون زبانش رد شد
    باربد دیگه مستقیم سر درسهای ترم دانشگاهش میشینه

    من خوشحال شدم قبول شد هی گفتم آفرین آفرین باربد ... به بابا بگیم خوشحال بشه
    با تعجب نگام میگنه میگه وااااا چیزی نیست که به بابا بگیم این آزمون زبان معلومه که باید قبول میشدم خیلی برای من ساده بود
    خوشحالی نداره
    گفتم باشه این همه رد شدند تو قبول شدی
    گفت خب رد بشند من توانایی زبانم از این آزمون بالاتر هست
    چون الان که ترم اخر رفع اشکال و تمرین کلاسهای آیلتسش هست ... استاد زبانش سطح زبانش را در حد نمره هفت به بالا پیش بینی میکنه

    از اینکه از تشویق و ذوق من استقبال نکرد من را یاد دوران بچگیش انداخت بچه که بود گاهی یه معما یا پازلی را حل میکرد من تشویقش میکردم میدیدم عصبانی میشه و خوشش نمیاد بعد که پیگیر شدم و بررسی کردم متوجه شدم چون انجام اون کار براش خیلی ساده بوده تشویق و هیجان من براش مناسب نبوده و حس خوبی بهش نمیداده

    خلاصه از اون به بعد دقت کردم که متناسب با توانایی هاش و به جا تشویقش کنم نه که از نگاه خودم اون کار را بزرگ ببینم

    خلاصه تشویق توی پیشرفت و پیشبرد ادمها خیلی موثره اما باید دقت بشه که به جا و مناسب اون فرد انجام بشه که فرد مقابل احساس نکنه داریم انگار مسخره اش میکنیم ....

    مورد بعدی اینکه سه روز پیش باربد بعد از مدتها با دوستان ایرانیش قرار دورهمی گذاشتند خلاصه عصر کلی تیپ زد و چیتان پیتان کرد به سمت قرارش رفت

    دوره قبل که چند ماه پیش رفته بود دیر وقت حدود یازده و نیم شب برگشت شام نخورده بود وقتی امد و متوجه شدم شام نخورده جهت صحیح رفتار بهش گفتم پسرم اگر هر وقت بیرون بودی ده شب را رد کردی و کسی از خونه برای شام باهات هماهنگ نکرد رفتار صحیح اینه که شما شامت را بیرون میل کنی
    چون من مورد دیدم طرف خونه اقوام و آشنا مثلا از شهر خودش مهمان شده میره دنبال کارهاش ساعت دوازده شب هم خونه بیاد شام از صاحبخونه میخواد


    دقیقا برای خودم با نزدیکانم تجربه شده. این حرکت به نظرم خیلی زننده است ... اینجا که خونه خود باربد هست من هم همیشه یه بساطی میتونم فوزی برای شام راه بندازم اما همیشه من از این فرصت ها برای آموزشش ، از خونه خودمون شروع میکنم که یاد بگیره و رفتار براش درونی بشه

    (در ضمن شهر آنتالیا بسیار بسیار شهر امنی هست و چون توریستیه شما سه نصف شب هم در خیابان باشی مشکلی کسی را تهدید نمیکنه از این بابت دیر موقع برگشتن باربد این را میگم)

    .

    خلاصه اون شب که با دوستاش بیرون رفت حدود ساعت بیست دقیقه به یازده باهام تماس گرفت
    گفت مامی شما شام خوردی ؟
    گفتم چطور مگه ؟
    گفت من دو سه دقیقه دیگه میرسم مرغ سوخاری پاپایز اگر تو نخوردی سوخاری میگیرم باهام میخورم( یعنی به هزینه خودش )

    من متوجه شدم چرا این پیشنهاد داد به خاطر اینکه زمان شام خونه طبق تذکر دفعه قبلی گذشته بود
    منم چون توجه و ادبش را دیدم
    بهش گفتم نه من شام خوردم ممنونم اما اگر تو با ذرت مکزیکی و یه کاسه ماست و خیار اوکی هستی که میتونی بیای خونه اون هست برات میگذارم بخوری

    خلاصه رسید خونه کلی بهش خوش گذشته بود ...
    بهش ذرت های آبپز شده و ماست و خیاری که درست کرده بودم با یک مقدار نون دادم
    عذر خواهی کردم گفتم ببخشید امکانات شام چون دیر موقع است سر دستیه

    خلاصه گفت عالی هست من گرمه و این ترکیب میچسبه
    بهش هم یاد دادم اخر شب اگر ظرفی کثیف میکنه ظرف شویی تمیز هست دیگه خودش ظرفش بشوره که این را مدتهاست رعایت میکنه

    صبح که باهم صبحانه میخوردیم بهش گفنم باربد من دیشب متوجه شدم چرا با من تماس گرفتی میخواستی مرغ سوخاری بگیری
    خیلی خوشحال شدم از اینکه سری قبل این نکته دیر موقع آمدن خونه را بابت شام بهت گفته بودم توجه کردی ... خیلی عالی عزیزم احسنت بر تو پسر باوقارم .. برای همین من هم ادب شما را دیدم گفتم بیای خونه یه چیزی بخوری ...

    به نظر من بچه ها اگر از راه درست و دوستانه بهشون چیزی را یاد بدین و قبلش پایه های اعتمادی شکل گرفته باشه قطعا به حرفهای شما توجه میکنند .

    نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 0:25 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []


  • اگر بخواید بدونید بعد از تقاضای تمدید اقامت نتیجه چی شد ؟
    خدمتون بگم که تا همین امروز هر وقت شماره کارت اقامتمون را در سایت زدیم هم برای من و هم باربد مینوسه این پرونده هنوز بررسیش شروع نشده

    حسش دوگانه است هم خوبه هم بده
    خوبه چون تا نتیجه بیاد من میتونم اینجا قانونی حضور داشته باشم برگه تردد دارم و پلیس کاری بهم نداره

    بد هست از بابت بلاتکلیفی که نمیتونی برنامه ریزی درستی داشته باشی

    چند روز پیش ،باربد ترم آموزشگاه زبانش را برای آمادگی آزمون آیلتس با نمره خوب رد کرد و از دیروز وارد ترم اخر کلاسهاش شد که ترم اخرش هم بابت پرسش و پاسخ و رفع اشکال هست ، حدود یک ماه و نیم طول میکشه بعدش خدا بخواد باید برای امتحان دادن آزمون آیلتس خودش را آماده کنه

    من هم به تنهایی همون توالی زندگی و بالا و پایین هاش را میگذرونم و خبر جدیدی از خودم خیلی برای نوشتن ندارم

    چیزی که این روزهای اخیر ذهنم بهش درگیر و متاثر شد خبر سویساید (خودکشی) یک مادر نه ماهه باردار که ایشون رزیدنت پزشکی متخصص اطفال بود
    متاسفانه خانم دکتر جانش را ازدست داد و نوزاد پسرش را از طریق سزارین تونستند متولد کنند اما اون هم یک ساعت بعد از تولدش اکسپایر شد🥺💔😭😭

    همسر خانم دکتر متخصص روانپزشکی بودند

    به خاطر تحصیلات و شرایط بارداری و همسر روانپزشک خانم دکتر بازار قضاوت های مغزهای کوچک زنگ زده که همیشه از روی هیچ فهمی و درکی و سوادی نظر میدن بسیار گسترده و داغ بود

    کامنت ها را که در مورد ایشون در جاهای مختلف میخوندم به حدی تحت تاثیر و تاسف قرار میگرفتم که حال خودم هم دگرکون میشد دلم میخواست فریاد بکشم بگم شما با این فهم و شعور چگونه برای آزادی مدعی هستید
    اون بخش های شایعه و تهمت ها که جای خود داشت چه بسا چقدر زننده و مشمئز کننده بود .

    اول اینکه مگر ما از چند درصد درون زندگی حتی نزدیک ترین افراد زندگیمون را میدونیم ؟ که الان به خودمون اجازه بدیم با اطلاعات فوق ناقص و محدود در مورد شنیدن داستان حادثه زندگی یک فرد بگیم کار درست و غلطش چی هست ؟

    ‌‌‌‌

    چرا وقتی دانش کافی برای تحلیل کردن نداریم اصلا باید نظر بدیم ؟

    همه ماشاالله اینجور مواقع روانشناس و روانپزشک میشند وخودشون هم از یک فضای دیگه امدند و همش مشغول و شماتت و ابراز باید و نباید فرد حادثه دیده میکنند

    اولاً که طبق تحقیقات روانشناسی بزرگان که در زمینه خودکشی تحقیق کردند این بوده که تمام آدمها در زندگیشون برای یک بار هم شده به خودکشی فکر کردند . میگن حتی همون موقع که از کنار یه پل ادم رد میشه میگه اگر من الان تو این پل یا ارتفاع پرت بشم چی میشه جز دسته فکر خودکشی قرار میگیره پس سخنرانان دانشمند خودشون هم درگیر این تفکر در زندگی شدند .

    حالا اینکه یه عده چگونه میشه که اقدام به خودکشی میکنند و از این ،میون یه سری هاشون هم خودکشیشون به نتیجه میرسه ... بررسی ها و تحلیل های عمیق فردی داره .. بلاشک که حتما اون افراد از افسردگی عمیق رنج میبرند و قطعا مدتها این چالش و فکر همراهشون بوده

    یکی نوشته بود اخه من خودم مادرم ، این خانم دکتر این کار را کرده حیوان هم به خاطر بچه اش حاضر نیست این کار کنه
    نظر این خانم نتیجه وجود مغز فندقیست علت دیگری نیست زیاد نباید به چرندیات اهمیت داد گاهی دهان بعضی ها بدون مغز هم تکان میخوره

    ‌‌

    اولا ًتوی بارداری هورمونهای زنانه تغییر میکنه ،کسی چه میدونیه ، اون ادم چه حالی را داشته با خودش تجربه میکرده چه روزها و شب ها به تنهایی مانع این حادثه شده و برای خودش زمان خریده تا خودش به این نه ماه برسونه ؟

    کی خبر داره این فرد چقدر درد میکشیده که برای رهایی از درد حاضر به این کار شده ؟

    میدونید چرا حتی نزدیکان خانم دکتر هم از این اتفاق توی بهت و حیرت رفتند و همکارانش در کامنت ها از اون به عنوان یک انسان بسیار صبور و اروم و با مسئولیت یاد کردند
    بلاشک همینطور بوده ادمی که تلاش کرده و به این مقطع زندگی رسیده همیشه در کوشش بوده
    ولی اطرافیان برای فهم کم و کم سوادی همدلیشوت اجازه نمیدن ادمها خود واقعیشون را ابراز کنند

    همین ادم اگر می آمد از حال بدیش میگفت
    بهش میپریدن تو دیگه چرا ؟ تا ثابت نمیکردند اونها بدبخت ترند ولش نمیکردند
    بعد هزار برچسب بهش میزدن ، بعد میگفتند تو ادم ناشکری هستی اینجوری بخوای ناله کنی صدتا بلا ممکنه برای کفران نعمت هات سرت بیاد

    یا قوی قوی قوی باش مزخرف بهش میبستند یا بهش یه احساس گناه و سرزنش بیش از اندازه از اینکه از تو بعید بود که اینقدر ضعیف و سطحی باشی ما چه فکری در مورد تو میکردیم الان تو داری چی میگی از خودت ؟

    پس انسان دردمند ، برای اینکه دردی که از درون میکشه بیشتر نشه براش هزینه کمتری داره که احساسات دردناکش را پوش بده و در تنهایی خودش رنجش حمل کنه
    در نتیجه، زدن این نقابها و فشارهای زندگی یک جا براش لبریز میشه و یک ان دچار یه جنون آنی و جرات خاموش کردن خودش را برای ادامه زندگی میگیره

    ولی شاید اگر این فرد میتونست از حال بدیش آنگونه که است به ادمهای نزدیکش اطلاع بده و یه همدلی خوب دریافت میکرد فرصتی میشد برای درمان روانش و خودش و فرزندش نجات پیدا میکردند

    دو روز پیش برای کاری ضروری بابت اینترنتمون به مرکز خریدی که شعبه اینترنت ما آنجاست باید مراجعه میکردیم
    باور کنید بعد از مدتهای زیادی منی که همیشه عادت خروج روزانه از خونه را داشتم به مرکز خرید اون هم به این بهانه کاری با ، باربد رفتیم
    واقعا حال و توانش نداشتم برم ، ولی دل به دل باربد تو فضای مرکز خرید چرخیدم هرجاش که دوست داشت پا به پاش رفتم ... روی پله برقی چشمش به چشمم افتاد بغلم کرد بوسیدم فشارم دادگفت مامی چرا چشمات اینقدر غمگینه ، درک میکنم خیلی خسته ای ولی غمگین نباش من هم حالم گرفته میشه
    چرا ناراحتی مامی ؟😭

    من هم بغلش کردم گفتم پسرم درست میگی من هم خسته ام و هم بسیار دلتنگم واقعا این روزها از صددرصد یه ادم فکر میکنم من با یه درصدم دارم خودم را از اینور و انور میکشم . و تمام این یک درصد من به عشق تو‌ هستش که میتونه منو زمین نزنه .

    من فقط ازت یه خواهش میکنم اجازه بده که من برای بهتر کردن حالم حداقل خودم را زیاد سانسور نکنم
    نخوام حس گناه از این وضعیت داشته باشم و بخوام نقاب بزنم


    خودم خیلی متاسفم از این حالی که دارم و تو هم حس خوبی نمیگیری اما واقعیتم اینه من الان مساعد نیستم ... اما تمام تلاشم میکنم که برای خوب تر شدنم کاری کنم

    اون هم گفت باشه مامی تو راحت باش ولی بدون همیشه که من خیلی دوستت دارم

    از چشمام که پر از بغض بود و اشکی شده بود همون لحظه یه عکس گرفتم و زیرعکسم جهت آگاهی و بالا بردن سواد همدلی مخاطبان صفحه اینستام ، تجربه خودم و باربد از این مکالمه شرح دادم

    و آخرش نوشتم خواهش میکنم به ادمهای اطرافتون بابت حال بدیشون احساس شرمندگی و گناه ندین ما واقعا از نودو پنج درصد درون افراد اطلاعی نداریم ، پس بهتره قضاوتشدن نکنیم
    شاید من که روانشناسم اینو بگذارم برخی از مخاطبانم براشون عجیب باشه که منه روانشناس چرا باید الان در شهر آنتالیا و تصورات ساختگی خودشون غمگین باشم و چشمانم اینگونه اشک آلود باشه تازه این مکالمه را هم با فرزندم داشته باشم

    گرچه من یه عالمه فیدبک خوب و دردلهای زیادی از تجارب شخصی دوستان گرفتم و خوشحالم که تونستم این آگاهی را به چند نفر انتقال بدم


    حتی ممکنه به قیمت این باشه که مخاطب من فکر کنه چون من خودم هم غم تجربه میکنم پس درمانگر مناسبی نیستم چون اگر میتونستم خودم هرگز غمگین نمیبودم
    عرض کنم که از قضا من هم به قیمت یه سود مادی حاضر به داشتن همچین مراجع کوته فکر و کم دان را ندارم چون اگر ادمی در این سطح هوشی هست با این بینش کم اصلا جلسات روانشناسی براش جواب نخواهد داشت

    همیشه شما شاهد بودین تو این سالها که چقدر من در مورد خود واقعی بودن ، پذیریش هر آنچه که هستید و هسستیم ، تجربه و ابراز واقعی هر احساسی که دارید صحبت کردم و مطلب نوشتم ...

    هیچ وقت ما بدهکار کسی برای توضیح حال بد و خوبمون نیستیم هر آنچه که در درون ما اتفاق میفته خوب و بدش را ما باید تحمل کنیم و به کسی مربوط نیست که بخواد برای حال بدی شخصی دیگر احساس شرمساری و گناه ایجاد کنه .. هر ادمی در اطرافتون اینگونه رفتار کرد بدونید که باید ازش فاصله بگیرید میخواد هر نسبتی با شما داشته باشه سلامت روانی شما از نسبت های خونیتون اهمیتش خیلی بالاتر و مهم تر است

    اروین یالوم در بخشی از کتاب دروغگویی روی مبل یه نکته ارزنده ای میگه از اینکه :

    وقتی کسی میگوید حالم خوش نیست ، دنبال اتفاقات بزرگ نگردیم و نگوییم این که چیز مهمی نیست ، به دلایل متعدد ، بازتاب یک اتفاق بیرونی در درون فرد ، ممکن است بسیار بزرگ باشد.
    به رسمیت شناختن " حق کم آوردن " برای دوست ، امنیت بخش ترین قسمت دوستی است و شناخت این حق برای خود ، نشان از صلح با خود دارد در عمیق ترین لایه های وجود.....


    قسمت بعدی که خیلی این خانم دکتر درد کشیده و خانواده اش به شدت و رگباری قضاوت شده بودند روانپزشک بودن همسر ایشون بود

    اول که کسی چه میدونه همسر ایشون چه رابطه ای
    چه اقداماتی و چه کارهاییی برای ایشون انجام داده ؟

    و دوم که خیلی موضوع مهمی است من برای بار صدم دارم این موضوع را اطلاع رسانی میکنم در درمانهای روانشناسی و روانپزشکی تا خود بیمار نخواد و انگیزه درمان نداشته باشه تمام روانشناسهای حاذق دنیا هم جمع بشند به تنهایی درمان بیمار امکان پذیر نیست
    حالا اون فرد بچه ، همسر ، خواهر ، برادر یا هر کس و کار نزدیک فرد متخصص روان باشه

    مثل این میمونه بری دکتر بعد باید جراحی کنی ولی بیمار نخواد وارد اتاق عمل بشه بعد همه بگند چرا بیمار خوب نشد ؟


    درمان همیشه یک تلاش متقابل است درمانگر روان اقدامات خودش انجام میده مراجع یا بیمار هم باید انگیزه و تلاش بخش درمان خودش را بخواد که همکاری کنه اگر نیاز به کمک روانشناس دارید ولی در خودتون حس تلاش برای کمک و رفع چیزهایی آزارتون میده ندارید رفتن پیش روانشناس کار بیهوده ایی هست پس پولتون دور نریزید .

    اینکه فلانی عجبا همسرش روانپزشک بود چرا این کار کرد بسیار حرف نا آگاهانه و با پوزش احمقانه است🐄🐴🐷

    حتی ما آمار خودکشی در خود روانشناسان و روانپزشکان هم داریم ... کسی که حالش خوب نیست یا مریض میشه دیگه شغلش نمیتونه که نقش دوا و درمان براش بازی کنه من قبول دارم با آگاهی شاید یه دکتر روان بهتر بتونه خودش را مدیریت کنه اما این برای زمانی است که تاب اوری هنوز کار خودش را در فرد انجام میده و بیماری افسردگی عود نکرده باشه


    اگر بیماری روان در هر کسی با هر شغلی عود کرد بینش و قضاوت اون فرد نسبت خودش ، دنیا ، آینده و آدمها تغییر میکنه

    لذا گاهی فرد بنا به دلایل ریشه ای و زیادی تمایل به همکاری به درمان نداره ممکنه به علت خشم های سرکوب شده ، به علت نفع ثانویه که از بیماری میبره به علت تصورات مسئولیت ها و توقعاتی که بعد درمان ازش دارند انگیزه و همکاری برای درمان خودش نداره
    پس هیچ وقت بار گناه و سرزنش را سمت بستگان افرادی که متخصص این حرفه هستند نبرید چون ممکنه قربانی بعدی از فشار این حرفها شخص متخصص فرد محروم باشه ...⛔⛔⛔

    اگر علت این اتفاق ، اختلافات خانوادگی باشه واقعا باید یک روز ما آدمها باید متوجه بشیم زندگی دیگران وحاشیه هاش به ما هرگز مربوط نیست حرف زدن و ورود کردن در مورد زندگی بقیه اسمش تجاوز به حریم دیگران است اگر این نسبت نازیبا را دوست نداریم باید از این کار دست بکشیم فقط ما میتونیم گاهی نکات مهمی را از تجربه های دیگران برای خودمون داشته باشیم

    در پایان میخواستم بگم تا مبتونیم مهارت و سواد همدلی را در خودمون بالا ببریم اگر یک روز کسی ناراحت است و حالش بده و آمده کنار شما بهش اینها را بگید :

    ۱- تو برای من مهمی و من هرکاری از دستم برمیاد برات انجام میدم.

    ۲- چیزی که درگیرش هستی باید خیلی سخت باشه.

    ۳- اشکالی نداره اگه حالت خوب نیست.

    ۴- کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟

    ۵- دوستت دارم (بدون اینکه بعدش از کلمه “اما و اگر” استفاده کنید).

    ‏۶- میتونیم کنارهم تو سکوت بشینیم اگر دلت میخواد.

    ۷- ممکنه الان حرفم برات غیر قابل باور باشه ولی بهت قول میدم حس تو تغییر میکنه و این حال دائمی نیست

    ۸- شاید نتونم درکت کنم که دقیقاً چه حسی داری ولی من مراقبتم و میخوام کمکت کنم. چون برای هر کسی یه تایمی حال بد اتفاق میفته تو هم مستثنی نیستی من هم تجربه حال بد را داشتم


    پی نوشت : هر گونه افکار آسیب زننده به خودتون داشتید نیاز به کمک اورژانسی و مراجعه فوری به روانشناس بالینی و یا روانپزشک دارید.چون شما باید مراقبت و درمان حرفه ایی براتون شروع بشه . اگر از نزدیکانتون علامت های مشکوک مربوط به آسیب زدن به خودشون دیدین هرگز برچسب ضعیف بودن و اینکه بی تفاوت بودن به بهانه اینکه فلانی میخواد جلب توجه کنه را نداشته باشید باید بدونید که این شخص نزدیک شما نیاز به دریافت کمک اورژانسی داره لطفا جدی بگیرید چون میتونه تاوان و هزینه سنگینی برای خانواده داشته باشه ....

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:17 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • الان تو این فرصتی که دارم براتون مینویسم ، شرایطم را مثل میدان جنگ و مبارزه ایی در نظر بگیرید که سربازش آمده از بابت خستگیش و دلخوشیی مقدار کوچکی از دستاوردش یه گوشه ایی با همون لباس رزم برای جسمش و روحش اندکی پهن زمین بشه و کلاهش روی صورتش کشیده در حالی که به دیوار تیکه داده ، سایه بگیره ، اما خیلی زود دوباره باید برای ادامه مبارزه به میدون جنگش برگرده

    همیشه من برای زندگی واژه صلح و آشتی را استفاده میکنم مخالف استفاده از واژه هایی هستم که ،داخلش باری از خشونت و التهاب داشته باشه ..

    اما صبح که چشمام را باز کردم واقعا تشبیه این سرباز در جنگ را برای شرایط فعلیم تونستم مصداق کنم


    شرایط و مانع هایی که پیش آمده باید براش هر طور شده هر چنگی بزنم که باربد سرخورده نشه بتونه از این مانع های سفت و لجوج عبور کنه
    به معنای واقعی من دارم مانعی که مثل کوه هست را بدون وسیله با چنگ های های دو تا دست هام ،میکَنم

    مدلم اینطوریه که باید برای خواسته ها و اهدافم همه تلاشم را تا جایی که میتونم بکنم که اگر نشد مقابل وجدانم آسوده باشم و بگم من سهم خودم را انجام دادم ..
    یه وقتها این سرسختی به قیمت پوست کندنم تمام میشه ولی انگار اینجوری حس رضایتم بهتر هست

    حالا فکر کنید، وقتی که بحث باربد این وسط باشه انگیزه و نیروی این سرسختی و مبارزه در من چند برابر میشه

    گاهی تو این دست تنهایی شبیه ادمی میشم که هی زمین میخوره ولی حاضر نمیشه سر جاش پهن بشه هر طور شده برای که جا نمونه با همون حالت تلو تلو قدم به قدم سرپا میشه تا بتونه مسیرش را ادامه بده

    واقعا از ته قلبم ، دلم میخواست مثل گذشته دلنوشته هام اینجا روزانه یا حداقل یک روز درمیون ثبت میکردم اما در موقعیت و تایمی از زندگیم هستم که میدونم حتی خیلی وقته از خودم خبر ندارم و یه جاها بی رحمانه خودم را برای انتخاب یک سری الویت های خانوادگی و بحرانی که در آن هستیم جا گذاشتم و نادیده گرفتم

    اینقدر به این مریمه بدهکارم که نمیدونم اگر یک روز این آتیش را خاموش کردم چطوری تو آینه برم در چشمهاش نگاه کنم .....😭💔💔💔

    باز یه پاردوکسه که داخلش هستم میدونم که باید از خودم بهتر مراقبت میکردم ، میدونم که خیلی فراتر از توانم سختگیرانه از خودم کار کشیدم .. اما از طرفی با ذهن منطقیم میدونم که الویت بندی ها را بر اساس شرایطم الان درست انتخاب کردم چون اینقدر همه چیز در هم تنیده و پیچیده است فرصتی به توجه و مراقبت از خودم نبود اگر مراقبت میکردم این وسط دو نفر دیگه ممکن بود به فنا برند و سرخورده بشند من کل در نظر گرفتم ، چون من الان یه خانواده ام مادرم ، همسرم و زندگی من تنها نیست بلکه زندگی ماست ... پس فعلا باید برای بقا و نجات این سه نفر به سهم خودم تلاش بی نهایت کنم .... در روزگار سختی هستم

    در این وسط مسائل و عروسی های خودمون موضوع تمدید اقامتون به لطف تغییرات دم به دقیقه قوانین ترکیه قوز بالا قوزش شده ...خودمون کم دردسر داشتیم که این هم معضل این روزهامون شده

    تمدید اقامت خانواده عرشیا دوست باربد از ما زودتر بود تمام نگرانی مامان عرشیا که با من صحبت میکرد این بود که مطمئنه که به عرشیا اقامت میدن اما دوست داره خودش و شوهرش هم کنار عرشیا باشند و تمام امیدش به تغییر قوانین اقامتی بود.


    چهار روز پیش تماس گرفت گفت خبر خوبی ندارم جواب اقامتمون بر خلاف انتظارمون خیلی زود بهمون دادند هر سه نفرمون را ریجکت کردند و گفتند باید برگه ریجکتی تون را بیان امضا بزنید و تحویل بگیرید و ظرف ده روز بعد از تحویل برگه ریجکتی از ترکیه خارج بشید ...
    ( اینجا الان اقامت را یا ملکی یا دانشجویی میدن)

    من تعجب کردم گفتم پرونده ارشیا به این خوبی بچه حدود هفده تا یوس شرکت کرده نمره های عالی گرفته این همه تلاش داشته ... انگار آفیسر اصلا پرونده این را باز نکرده حوصله نداشته اون لحظه یه کاره برای سه تاتون ریجکتی را رد کرده

    گفت دقیقا همینی که میگی

    واقعا متاسفم کشورهای اینجوری مثل ایران خیلی قدر و ارزش بچه هایی که مثل گوهر نایاب هستند را نمیدونه انوقت کشورهای پیشرفته چقدر روی ادمهای بااستعداد سرمایه گذاری میکنه حتی آنها را گاهی پیدا میکنه و در کشورهای خودشون با پیشنهادی خوب پذیرا میشه که در آینده در کشورشون ازشون استفاده کنه

    ارشیا به خاطر وابستگی خیلی زیادی که به خانواده اش داره قصدش اینه در ترکیه باشه کنار یا نزدیک خانواده اش باشه یعنی ترکیه براش مقصد است

    هم باربد و هم ارشیا در نمره های یوس های دانشگاهاشون سطح نمره را اوردند اما چون هنوز دانشگاه پذیرش را شروع نکرده ، فقط قبولی را اعلام کرده . اداره اقامت اینها را لحاظ نمیکنه میگه برای اقامت دانشجویی باید کامل در دانشگاه ثبت نام بشید

    و تو حالا هرچی هم از مشکلات و محدودیت هات بگی میگه به ما ربطی نداره

    خلاصه بندگان خدا خانواده عرشیا این چند روز اینقدر اینها برو و بیا کردند ،وکیل گرفتندو چقدر هزینه کردند در آخر طبق قوانین چون عرشیا ریجکت شده باید سه ماه از کشور ترکیه خارج بشه بعد برگرده مجدد ثبت نام دانشگاه و اقامت دانشجویی بگیره

    دردسر بعدی چون پسر هست اگر برگرده ایران به خاطر سربازی اجازه خروج بهش نمیدن باید به کشوری دیگه بره سه ماه بمونه و تنها جایی که میتونه سه ماه اقامت داشته باشه ارمنستان هست .
    خلاصه دردسرها و هزینه های جور وا جور در انتظارشونه

    تازه هم سه هفته پیش درگیر تمدید اجاره خونشون بودند چقدر صاحبخونشون اذیتشون کرد و تو یه موقعیتی قرارشون داد مجبور شدند کرایه یک سالشون را پیشاپیش بدن
    ( چیزی که دو ماه دیگه در انتظار ما هست ولی امید است صاحبخونه ما رحم داشته باشه )

    خلاصه فکر نکنید امثال ما تو آنتالیا که به هدف های اینجوری امدیم درگیر خوش گذرونی و عشق و حال هستیم . هیچ از این خبرها نیست
    صفا سیتی برای قشر دیگریست ... من چندین ماهه رنگ ساحل یا خیابان مرکزی شهر را ندیدم

    حالا در نظر بگیرید ، باز شرایط عرشیا اینها از ما ، صد برابر بهتر است هم از نظر اقتصادی هم اینکه ، همه خانواده باهم هستند ماشین خوب دارند مرتب کارهاشون با وکیل انجام میدن کوچترین فرم ها ومدارکشون وکیل پر و ارسال میکنه
    خیلی آپشن های دیگه که ما نداریم تازه با همه اینها چقدر راضیه جون مامان عرشیا که بهش حتما حق هم میدم از این شرایط گریه میکرد و ارشیا دچار دردهای عصبی معده شده بود

    حالا شما فکر کنید و من با حداقل ترین امکانات ،صفر تا صد کارها را باید هی خودم تحقیق کنم هزار مدل بالا پایین بشم بعد خودم بدون کمکی در نهایت همه را انجام بدم که بتونم شرایط و هزینه ها را مدیریت کنم یعنی هی از خودم مایه بگذارم ..

    حسن نه تنها از نزدیک نمیتونه باشه و به من کمک بکنه از دور هم کاری از دستش برنمیاد مضاف به اینکه خودش هم تو شرایط بسیار خاص و پیچیده ایی است که خیلی شکننده و آسیب پذیر شده

    ‌‌

    و روبه روی هر دوی ما تارنمای یه آینده ایی است که فکرشم نمیکردیم که ما تو این سن و سالمون تو موقعیتی قرار بگیریم درگیر مشکلاتی بشیم که مجبور بشیم از صفر شروع کنیم و این صفری که بهتون میگم پشت هر دوی ما را به شدت میلرزونه

    ممکنه بگید چرا صفر ؟


    حسن در شرایطی قرار گرفت مثل زنی که توسط شوهرش شکنجه میشه هیچی تو دست و بالش نیست ولی برای نجات جانش و روانش میگه مهرم حال جانم آزاد .....اون هم راهی جز این با ضحاک های زمانه را نداشت

    واقعیت با وجود اینکه ته دلم از حسن یه سری رنجش ها و انتقادهای ازش برام هست اما اون مردی بود که روزهای سخت بیماریم کنارم بود چقدر غصه دارم شد درسته من زنی نبودم خودم سرش اوار کنم اما هر چه بود با هم تا اخرش را گذروندیم

    .. من نمیتونم این روزهای تنگش که کمر هر دومون را شکستند تنهاش بزارم به هرحال اگر قرار بر سوختن و ساختن هست باید باهام بسوزیم و بسازیم .( زندگی فقط مال اون یا من نیست چه خوبش چه بدش سهم ماست )

    من الان بیشترین تمرکزم روی باربد گذاشتم که کمک کنم ،اون حداقل ترین آسیب از شرایط فعلی بخوره و بتونم در جایگاه امنی مستقرش کنم ...

    باورتون میشه حتی فرصت سوگواری برای اتفاقات پیش آمده را پیدا نکردم میگم الان وقت مبارزه است و جلو رفتنه ،غصه خوردن زمانم را هدر میده ... خیلی تو آینده و شرایط ناامن فعلی نمیگردم

    واقعا نمیدونم آیا میتونم آنچه که دلم میخواد و طلب دارم را به نتیجه برسونم ؟
    اگر خدای نکرده نشد ولی میدونم من تمام تلاشم کردم

    دیشب مادرم که تماس گرفت و رنگ و حالم تصویری دید گفت چرا به روز خودت داری اینجوری میاری باربد میخواد برای تو اخرش چیکار کنه اینقدر خودت داری براش به اب و آتیش میدی ؟

    گفتم مامان مسئله اینجاست که من هرگز این سوال از خودم نمیپرسم .
    من میگم من باید برای آسایش بچه ام هرکاری از دستم برمیاد بکنم خود این بخش بزرگی از معنای زندگی منه چرا باید فکر کنم اون قرار ته اینها برای من کاری کنه ؟ هیچ کاری قرار نیست بکنه من انتظاری ندارم

    حالا ما در این فرصت کوتاه تمدید اقامتمون تنها یک راه جلوی پامون است که اتفاق ریجکتی که برای ارشیا افتاد برای باربد پیش نیاد .

    اون هم اینکه آنتالیا فقط یک دانشگاه خصوصی داره که ما نخوایم درگیر جابه جایی و شهر به شهر بشیم چون دوباره مجبوریم در شهر دیگه خونه کرایه کنیم
    و خود این یه پروسه پرهزینه است ، اصلا زمان به ما این اجازه را به ما نمیده .
    چون برای اقامت دانشجویی در یک شهر دیگه اول باید یه خونه کرایه کنی و این جزیی از شرایطه ... خلاصه به هر عنوانی از مهاجرها میخوان هزینه دربیارن

    میخدام باربد یکی از رشته های کاردانی دانشگاه خصوصی آنتالیا بنویسم هزینه دانشگاه به دلار هست و خیلی بالاست

    برای همین ما دست روی رشته های کاردانی گذاشتیم قیمت های لیسانسش دوبرابره
    با ثبت نام دانشگاه بتونیم برای باربد اقامت و زمان بخریم در کنارش هم به هرحال یه چیزی را هم آموزش میبینه
    تا باربد تو این فاصله باربد خودش را برای موقعیت و هدفی که در ذهنش است برسونه یعنی این دانشگاه محل تحصیل اصلی باربد نیست .فقط بهانه ایی برای اقامتش خواهد بود

    حالا ترکیه مثل اب خوردن همیشه پروسه تمدیدش به راه بود یک سال اینجوری شانس ما این داستانها را وضع کرده .

    خلاصه من این چند روزه وارد عمل شدم با رابط های دانشگاه ارتباط گرفتم مدارک باربد براشون ارسال کردم و امروز پنج شنبه در دفتر مرکزشون ساعت دو وقت ملاقات باهاشون داریم چون باربد تا ساعت یک کلاس آنلاین زبان داره

    دانشگاه خصوصی میدونید پول نباشه سلام هم بهتون نمیدن برای موضوعی که اصلا آمادگیش تو این شرایط نداشتم یعنی من از پریروز چه کارها و راههایی را رفتم بخوام بگن خودش کتاب میشه که بتونم مبلغی را تو حسابم بگذارم که به عنوان پیش ثبت نام بهشون بدم که استارت کارهاش بزنند

    باربد چون دیپلمش جز شاگردای الف بوده و سطح قبولی نمر یوس دانشگاه معروف Ege ازمیر را اورده یه تخفیفی برای بورسیه دانشگاه بهش میدن ولی بازهم با اون تخفیف چون هزینه دلاری هست خیلی برای ما زیاد میشه اما واقعا چاره ایی نیست اگر من این راه و لینک براش پیش نرم میدونم لطمه زیادی میخوره ...

    چون شرایط زندگی ما طبق برنامه ریزی پیش نرفت پدرش دچار شکست کاری و مالی زیادی شد نه تنها موقعیت حمایت کردن فعلی باربد را الان دیگه نداره خودمون هم دچار ضررهای خیلی زیادی شدیم ..
    راحت بگم اینجوری سرمون اوردند با زندگیمون مثل یک اسباب بازی ، بازی کردند

    به هرحال همیشه من خودم گفتم این زندگی هیچ وقت برای ما گارانتی از برنامه های خوشی که در پیش رومون هست را نداره گاهی ما را یهو از عرش به فرش میندازه و ما هم بر اساس شرایطمون چاره ایی جز ادامه دادن نداریم

    دیشب ساعت ده شب ،اخرین بخش پولی که باید در حسابم می آمد واریز شد با اون حال بسیار خستگی که دیگه نا، نداشتم از بس از صبح دویده بودم و تنش بهم وارد شده بود

    یه چای برای خودم و باربد ریختم تنها رفتم توی بالکن نشستم و چایم تو اون سکوت کم نور با بوی گل های شب بوی حیاط بخورم یکم بلکه به کله ام هوا بخوره

    یهو باربد امد از پشت بغلم کرد سرم را را بوسید گفت مامی خسته نباشی خیلی تلاش کردی چقدر اذیت شدی اخرش موفق به جمع و جور کردن پولی که مدنظرت بود شدی

    گفتم اره عزیزم درسته این پول فقط پیش پرداخته که بتونند کارمون را هم انجام بدن ازشون فرصت میگیرم بقیه را هم جور میکنم پرداخت میکنیم تو نگران نباش من همه تلاشم میکنم این خستگی ارزشش را داره ...

    قرار بود برای ما همه چیز تو این روزها با شرایط بابا طوری پیش بره که به آسودگی بگذره ولی نگذاشتن ، ظلم کردند ، حقمون را پایمال کردند ....

    ولی مهم اینه که ما هنوز داریم با این همه درد و زخم های که بهمون زدند ادامه میدیم و کم نمیاریم بقیه اش هم تا جایی که بتونیم درست میکنیم تو فقط با انگیزه بیشتر به راهت ادامه بده که من بتونم بیشتر نیرو بگیرم و برات تلاش کنم ..

    حالا مدارک آماده کردیم فردا میریم ببینیم چی میشه یه بخشیش دست ماست توکل به خدا

    مامانم ، از زمانی که بیمارشدم و بحرانهایی بعدی که تو زندگی برام پیش آمده تازه بیست درصدشون را نصف و نیمه خبر داره مرتب و بسیار روی مخی هی میگه تو زندگیت چشم کردند اینقدر میگه که من میخوام بالا بیارم هی میگم مامان این حرفها را ول کن

    میگه تو مثل شیر بودی ما همه جا پز تو را میدادیم
    میگم مامان این داستان را تمامش کن الان دیگه که چیزی نیست کسی بخواد حسرتش را بخوره که بخواد به قول تو چشم بزنه ... من موندم یه کوه مشکلات که سرم آوار شده .. دیگه داستان چشم زدن تو زندگی من ، توهم هستش

    آن روز که ماجراهایی اقامت و یه دو درصد اونم در حد حدس متوجه مشکل فعلیمون شد گفت یعنی چه چرا اینقدر تو بد میاری انگار تو را نفرین کردند
    گفتم واااا چه حرفیه میزنی اصلا چرا این فکر را میکنی نفرین از کجات اوردی ؟
    مگه نفرین ناحق میتونه دامن کسی را بگیره ؟
    گفت نه نه نه حواسم نبود منظورم همون چشم کردند غیر از این نیست مگه میشه یه زندگی اینقدر سنگ هی جلوش بیفته .

    گوشی را که قطع کردم با وجودی که حرف مامان خیلی برام از روی بی فکری و چرت و پرت بود ولی با خودم فکر کردم واقعا من و حسن تو این دنیا منش و مراممون جز مهربونی هیچ چیز دیگری نبوده فقط من مدلم طوری هست زیر بار حرف زور نمیرم

    کسانی بدخواه و بد سیرت پشت پرده پیدا شدند که باعث لطمه زدن به زندگی ما شدند و حقمون را ناجور خوردند ... اون که واضح است

    اما واقعا کسی هم پیدا میشه ما را نفرین کنه ؟ اگر هست همچین آدمی واقعا چرا ، باید بشینه برای سیاه بخت شدن ما دست به دعا بشه ؟

    دلم میخواد فکر کنم این مزخرف ترین فکری هست که از ذهن مامانم به خاطر منفی نگری های که داره عبور کرده و مثل همیشه حرفی از روی بی فکری زده......

    پی نوشت : باز هم یاداوری کنم اگر مخاطبان اینستام میبینند خیلی قسمت های شخصی زندگیم به اشتراک نمیگذارم و بیشتر یه مدل دیگه اعلام حضور میکنم من نه بلدم نه حال میکنم انطوری که نیستم تصویر غیر واقعی از خودم برای انرژی دادن به مخاطبم نشون بدم .
    و اینکه اینجا زود به زود نمینویسم یه دلیلش را در اول متن توضیح دادم دلیل دیگرش اینه که من الان چیز هیجان انگیز یا اتفاق خوشی را برای بازگو کردن ندارم ترجیح میدم تا جایی که ممکنه حس و حالم چون پیچیدگی داره را عمومی به شما منتقل نکنم
    خیلی تو خلوت با خودم میگذرونمش

    این را هم حتما بگم که البته خیلی خوشحالم که باز هم با همه این هیاهوی زندگیم اما مشاوره هام به طور عالی و رضایت بخش پیش میره و من چقدر این قسمت زندگیم دوست دارم هم قشنگه و هم معنویه اونجایی که رنج مخاطبم کم میکنم و کمک میکنم جلوی هزینه های بسیا سنگین عواقب مشکلش را بگیرم .. همین مورد تو این شرایطم حس مفید و باارزش بودن را در من زنده نگه میداره... برای همتون از ته دلم کاری کخ دوست دارید را طلب میکنم .

    دوستتون دارم مراقب خودتون باشید .









    نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:31 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ترکیه مثل ایران یه کنکور برای ورود به دانشگاه برگزار نمیکنه بلکه هر دانشگاهی اختصاصی برای خودش ، ثبت نام باز میکنه
    شرکت کنندگان آزمون ، دانشگاه مورد نظرشون در بازه مهلت تایمی که باز میشه ، بسته به شرایطشون ثبت نام میکنند

    آزمون و سهمیه ایی که برای افراد خارجی یرای دانشگاهها در ترکیه نظر میگیرند بهش آزمون یوس میگند

    هر دانشگاهی بخوای برای شرکت در آزمونش ثبت نام کنی میانگین حدود سه میلیون به پول ما هزینه اش میشه
    بعلاوه اینکه ممکنه دانشگاه محل برگزاری آزمون شهر خود دانشگاه باشه که به هزینه ثبت نام ، بلیط رفت و برگشت و هزینه اقامت در هتل که فرد یک روز قبل و بعد امتحان باید رزرو کنه اضافه میشه


    عده ای از کنکوری ها با والدینشون به این شهرها میرند که هزینه رفت و آمد خانواده ها و هتلشون هم باز اضافه میشه

    عده ای از دانش آموزان هم که موسسات کنکور برای این آزمونهای ورودی طی سال میرند و کلی هزینه میکنند خود این موسسات برای تمام آزمونها اختصاصی ، برای دانش آموزان خودش اتوبوس میگیره ولی تمام هزینه رفت و برگشت ، هتل ، گردش شهر و سود خودشون را کامل از دانش آموزانشون میگیرند نزدیک هشت میلیون برای خدمات هر سفر دریافت میکنند
    یعنی آدم بخواد به ساز اینها قر بده اگر یه گنج داشته باشه به ته میرسه

    خب اینها هم دارند به هر عنوانی از توریست ها پول درمیارند و راهش بلد شدند

    مثلا ارشیا دوست باربد هم موسسه کنکور رفته که هزینه اش چیزی حدود صدمیلیون شده ، هم اینکه تا الان حدود هفده تا دانشگاه مختلف یوس در شهرهای گوناگون ثبت نام کرده
    شما خودتون نتیجه را دریابید ،چقدر هزینه شون شده
    باربد موسسه کنکور از همون اول به ما گفت نمیرم همیشه از این موسسات حتی ایران هم بود بدش می آمد میگفت برای من فایده نداره ترجیح میدم خودم مطالعه کنم و اشکالاتم را از طریق کلیپ های آموزشی یوتیوب حل کنم
    چیزی که داخلش اجبار باشه میدونم برای آدمها اثر عکس میده ما هم مجبورش نکردیم .

    از این دانشگاهها که نود درصدشون باز شده باربد دوتا را بیشتر انتخاب نکرده امیدوارم دانشگاه شهر آنتالیا باز کنه که اگر باز کرد اون را هم ثبت نام میکنم

    باربد آزمون یه دانشگاهش را بیست روز پیش داد یکی دیگه اش شنبه این هفته داد ...

    اونهایی که این سالها با من همراه بودین میدونید موضوع استقلال باربد و فراهم کردن بسترش در هر مرحله رشدیش برای من یکی از مهمترین موضوعات بوده و به حد بضاعت و توانم رضایت دارم و فکر میکنم موفق عمل کردم تا جایی هم که تونستم در این مورد تجربیاتم به اشتراک گذاشتم که بقیه مادران و پدران مخاطبم نسبت به اهمیت پرورش استقلال بچه هاشون آگاه کنم.

    این موضوع مستقل کردن باربد بعد از بیماریم برام بیشتر هشدار و تلنگر بود ؟ که ما ممکنه همیشه کنار بچه هامون نباشیم ، اتفاقات بیش بینی نشده است و جهان ، در گارانتی امنیت و همیشه بودن به جلو نمیره
    پس بهتره در کنار حمایت عاطفی طوری بچه ها را در زندگی برای استقلالشون آماده کنیم که بدون ما سرگردان نشند و بتونند عهده دار زندگی خودشون باشند ...


    وقتی ما به موقع رهاشون نکنیم اونها هیچ وقت اعتماد به نفس، در مورد توانایی هاییی خودشون پیدا نمیکنند ... و وقتی حادثه موجب بشه ما از آنها جدا بشیم متاسفانه اونها مثل ادمی فلجی میمونند که راه رفتن را تجربه نکرده باشند
    در واقع انگار از نظر روانی فلج میشند و در خودشون توانایی در انجام کارهای مستقل نمیبینند، لذا از این‌بابت بسیار لطمه میخورند

    میدونید بابت تمام جاهایی که برای رها کردنش خودم را در شرایطش قرار دادم چقدر پا روی دلم گذاشتم .
    قطعا از سمت آدمهای ناآگاه حتی ممکنه به عنوان یه مادر دل گنده قضاوت شدم

    از جدا کردن اتاق خوابش در زیر دوسال و تا استقلال های دیگه که بقیه شاهدش بودند

    بله درسته رها کردن رسیک خطر اتفاقاتش بیشتر هست ... اگر اینجور قرار بر محافظت از خطر باشه ما نباید پامون از خونه بیرون بگذاریم چون احتمال اینکه در خیابان ما را ماشین بزنه است
    انسان زنده باید زندگی را تجربه کنه نه اینکه بابت ترس خودش در یک حفاظ بسته جسمانی رشد کنه

    دو نکته مهم اینجا مطرح هست:

    اول اینکه قبل از هر استقلالی آموزش و تربیت مهمه ، میزان و درجه استقلال باید متناسب و هماهنگ با سن باشه ... نمیشه اگر بچه ایی درست تربیت نشده همیشه در محدودیت بوده ریسک رفتارهای پرخطر مثل گرایش به دخانیات و الکل درش باشه را یهو یه شبه باخوندن این مطلب رها کنید . صد البته هر کاری یه پیش نیاز و آمادگی لازم داره .

    دوم اینکه استقلال دادن به معنای پشت خالی کردن و دلسرد کردن آدمها نیست . هر چیزی اصول و قواعدی میخواد ، تعادل نیاز داره مثل غذایی که میپزیم برای طعم خوبش نه باید شور باشه نه بی نمک

    حدود سه ماه دیگه مونده که باربد هیجده سالش پر کنه یعنی هنوز بر اساس قوانین اینجا محدودیت کفالت و اجازه از من را برای اکثریت کارهاش نیاز داره ... اما ما طوری پیش رفتیم با توجه به سه ماه زندگی که پارسال تنها در ترکیه از پسش به خوبی برآمد فکر میکنم توانایی فرد بیست دو ، سه ساله را الان داشته باشه

    شرایط زندگی ما همیشه طوری بود چون بحث عدم حمایت خانوادگی را از هر دو طرف داشتیم یعنی اینکه بنا به دلایلی براشون مهیا نبود ما را ساپورت کنند و از ابتدا میباست همه گره های این زندگی را خودمون باز میکردیم و برای حال بهتر و رشدمون گزینه هایی را لابه لای محدودیت هامون پیدا میکردیم

    من باربد را با آزمون و آزمایش اروم اروم جلوتر از سن تقویمی در شرایط انجام یه سری کارها میگذاشتم.
    حل مسائلش را در چالش هاش زیر نظر گرفته بودم ، میزان ای کی یوش را تست گرفته بودم ، هم اینکه بهش در ارتباط با محافظت در مقابل رفتارهای پرخطر در قالب داستان و بازی آموزش داده بودم .و این آموزش تا الان به شیوه غیر نصحیتی ادامه داره

    میدونستم مهدکودک به اجتماعی بودنش کمک میکنه به موقع استفاده کردم و به خاطر سرماخوردگی و مریضی مهدکودکش را کنسل نکردم
    چون ما معاشرت فامیلی را زیاد نداشتیم و باربد ژنتیکی مثل پدرش ادم درونگرایی بود البته الان میانه گرا هستش ، خلاصه به محیط مهد نیاز داشت

    بهش اجازه دادم که تنها بودن کم کم تو خونه تجربه کنه بدون ما بمونه یه روز امدم دیدم کاهو نشسته را صندلی گذاشته فقط زیر آب یه رد کرده مثل خرگوش نشسته این کاهوهه را میخوره

    هفت ساله بود بهش اجازه میدادم مسیر کوتاه کلاس زبانش تا خونه خودش بره دوستم که باهامون معاشرت داشت تو راه دیده بود سلام کرده بود، باربد تند رد شده بود و ارتباط نگرفته بود .
    بعد دوستم از واکنش باربد متعجب شده بود تماس گرفت غش کردم از خنده
    گفتم چون بهش گفتم تو مسیر با کسی اصلا صحبت نکنه باید بیشتر براش موضوع غریبه و آشنا را توضیح بدم و دسته بندی کنم که بعد برای باربد توضیح دادم و روشنش کردم

    در تایمی که هه دوستهاش سرویس مدرسه داشتند من اجازه دادم خودش از مدرسه دوران متوسطه اولش ( دوران راهنمایی ) که نسبتا زیاد باخونه فاصله داشت بره و برگرده .


    بهش در سنین مختلف اجازه خرید دادم ، تایمی خودم از دور می ایستادم از دور نظارت میکردم ، تایمی که بزرگتر شد اجازه خرید کردن بدون حضور خودم دادم .

    من بیمار شدم باربد کوچیک بود به حدی مکالمه های عالی و دلگرم کننده میگرفتم که برام باور کردنی نبود میموندم چگونه است که اینقدر این با این سن کمش میفهمه
    تجربه این رنج چقدر آن را عمیق و داناتر کرده بود ... کلی تو آن دوران به من پیشنهاد حمایت و همراهی میداد شبیه یه مرد کوچولو ... پیام اینکه کنار من هست و میتونه کمک کنه را بهم منتقل میکرد ...

    از جام بلند میشدم میدیدم با دست های کوچولوش برام آب میوه گرفته ... چهارپایه گذاشته بود ظرف شسته بود ... خدا میدونست اب میوه تو چه بستر غیر بهداشتی درست شده بود اون هم با شرایط من که بدنم سیستم ایمنش پایین بود اما با چه عشقی من اون را ته سر میکشیدم و انرژی میگرفتم

    گاهی ظرف شستنش کارم چند برابر میکرد ... ولی همیشه قدردانی و ذوق من را تحویل گرفت

    پدرش طولانی مدت ماموریت میرفت بخشی از کارهای مردونه خونه را به عهده اش میگذاشتم که براش تمرین بشه و مهارتهاش بالا بره

    و بعد مهاجرت در سن شانزده سالگیش که باهم ، من اون تنها شدیم و سهم مسئولیت خیلی کارها را به عهده گرفت
    شیر حمام خراب شد خودش از توی نت وصل کردنش نگاه کرد بعد مدل مدنظرش گرفت و خودش نصبش کرد
    تازه خواستم بهش هزینه اش بدم گفت نیاز نیست با پول توجیبی خودم گرفتم
    ( اون پول تو جیبیی ها را خودم بهش میدم اما همیشه حس مالکیت و تصمیش را هم بهش دادم به مرور پول توجیبی هاش بیشتر کردم و اختیارات هزینه های بیشتری را به عهده خودش گذاشتم که برنامه ریزی مالی خرج ، تفریح ،پس انداز ، صبر و انتظار در کل مدیریت مالی و نیازهاش را خودش تجربه کنه و با چالش هاش روبه رو بشه .یکی از آموزش های غیر نصحیتی و تاثیر گذار یعنی همین مثالی که زدم )

    بابت تمام آموزش ها و اعتمادی که از شخصیت و پتانسیلش داشتم یکی از مهمترین تجارب زندگیش را پارسال رقم زدیم من تنهایی برای انجام چکاپهام و دیدار پدرش بعد از یازده ماه دوری به تنهایی به ایران سفر کردم و باربد خیلی قشنگ تر از اون چیزی که انتظارش داشتم از عهده یک زندگی مستقل سه ماهه همه جوره برآمد

    بهش یه روز گفتم میبینم چقدر قوی و خویشتن دار شدی یادم افتاد بابا ماموریت میرفت تو از دوریش تب میکردی که در آغوش همش مچاله میشدی در نهایت کارت به بیمارستان میکشید
    الان بدون من و بابا چقدر مقتدراته در کشور غریب روزهات سپری میکنی بهت افتخار میکنم که حتی من از ایران برگشتم از صبح امدی فرودگاه
    که به استقبال من من بیای که خسته از سفر میرسم با من همکاری کنی
    خلاصه تو پیش نیاز برنامه های آینده ات خوب سپری کردی
    و دلمون امن و قوی از توانایی هات کردی

    و جمعه، باربد ، یکی دیگه از تجربه های مهم زندگیش بهش اجازه دادیم که باهاش روبه رو بشه
    خودش بلیط رفت و برگشت شهر ازمیر چند روز قبل سفرش اینترنتی تهیه کرد رفت پرینت بلیطش از مغازه جهت احتیاط گرفت
    از طریق لوکیشن آدرس ترمینال و شماره اتوبوسی که به سمت ترمینال میره را پیدا کرد
    ساعت هشت و نیم براش دوتا ساندویچ مورد علاقه اش درست کردم بدون رو مخ رفتن و کنترلش اجازه دادم خودش لوازم سفرش جمع جور کنه

    کنار وعده های غذایش شربت زعفرون و گلاب دادم که اثرات آرامش بخشی براش داشته باشه
    فرستادمش دوتا بستنی مگنوم خرید باهم قبل حرکتش بخوریم چون بستنی تریپتوفان داره و شادی اوره

    خلاصه ساندویچ ها را در کیفش گذاشت ...


    گفتم نت گوشیت را شارژ کن که ازت باخبر بشم ( ما نت های گوشیمون اینجا شارژ نمیکنیم چون خونه نت داریم و نیازی نیست گاهی هم اپلیکیشن هامون بهمون هفتگی مقداری هدیه میده )
    گفت مامی نیاز نیست ما باید هزینه هامون را مدیریت کنیم اتوبوسم خودش نت داره اونجا هم برسم مراکز عمومیش نت داره پس لازم نیست برای این یه روز این هزینه را بکنیم

    گفتم اونجا رسیدی تاکسی تا دانشگاه دربست کن

    گفت اول پرس و جو اتوبوس دانشگاه را پیدا میکنم اگر پیدا نکردم تاکسی استفاده میکنم . نگران نباش

    خلاصه کارت بانکی را در اختیارش گذاشتم گفتم حتما وعده های غذایی ،نوشیدنی هر مدله اش برای هر چقدر خواستی بخر که بتونی خستگی هات را جبران کنی و انرژی داشته باشی
    گفتم مامان ارشیا بهم گفته با وجود اینکه ارشیا را ما با ماشین خودمون میبرم ، سوار اتوبوس موسسه میکنیم راه به راه یک روز قبل هتل میرند ارشیا میگه خیلی سفر خسته کننده است
    گفت مامی من مدلم با ارشیا فرق میکنه من تو اتوبوس خسته نمیشم نگران نباش

    بغلش کردم بوسیدمش ساعت نه ربع از خونه رفت
    یک ساعت و نیم بعد تصویری تماس گرفت که توی ترمینال هست
    ساعت یه ربع به دوازوه هم باز تصویری تماس گرفت که توی اتوبوس نشسته براش بلیط گرونتر و صندلی تکی گرفته بودم که راحت تر باشه خیال من را از جای امنش آگاه کرد مسیر آنتالیا تا ازمیر هفت ساعت با اتوبوس هست

    .( یادتون باشه گفتم من حتی برای اوردویی که رفته بود بابت نگرانی هام به گوشیش زنگ نمیزدم که خسته و کلافه اش کنم . اینجور مواقع میگم خودت من را شرایط مناسبت از حالت با خبر کنم هم اینجوری مسئولیت پذیرتر میشه .. هم من با کنترل کردن مزاحمش نمیشم )

    صبح از خواب بیدار شدم متوجه شدم نت در دسترسش نیست براساس ساعت رسیدن باید به ازمیر میرسید
    دیدم تنها جایی که میتونم ازش خبر دار باشم اپلیکیشن بانکم هست ساعت هشت و ربع نگاه کردم دیدم یهو از فروشگاه شوک خرید انجام داد میزان خرید مشخص بود حدس زدم برای خودش صبحانه خریده فروشگاه شوک هم در سطح شهر هست .پس خدا را شکر یعنی رسیده بود

    مثلا هر مدت یک بار چک میکردم مثلا مشخص بود اب و نسکافه این چیزها داره میخره امتحانش ساعت یک ظهر بود . و این باید برای خودش یه گوشه از دانشگاه مینشست مطالعه میکرد تا وقت آزمون برسه

    در نظر بگیرید رقابهای کنکوریش شب قبل رسیدن تو هتل در حال استراحت هستند همه دربست با نهایت استراحت سر جلسه حاضر میشدن
    اما باربد با توجه به شرایط شخصی خودش و ما چقدر در هزینه ها معقول و همراه رفتار کرده بود

    ساعت پنج و ده دقیقه تماس تصویری گرفت دیدم چهره اش در حالی که خیلی خسته است اما یه هیجان و حس رضایتی داخلش موج میزنه

    قربون صدقه اش رفتم گفت خیلی شرکت کننده زیاد بوده امتحان در حالی که سخت بوده من فکر میکنم خوب دادم
    الان هم تو یه مرکز خرید امدم که تا ترمینال سه دقیقه راه بیشتر نیست .نه و نیم حرکت دارم این چهار ساعت اینجا استراحت میکنم یه غذاییی میخورم خودم سرگرم میکنم بعد میرم که برای آمدن به آنتالیا سوار اتوبوس بشم .

    گفتم مادرت بمیره که تو اینقدر خستگی میکشی ..‌ گفت مامممممممممممییییییییی باز شروع کردی این چه ابراز توجهی هست که ترکش نمیکنی حرف بهتری نداری بگی
    گفتم خو چیکار کنم چطوری خستگیهات ببوسم
    گفت من خیلی هم حالم خوبه

    گفتم کسی را دیدی مثل خودت تنها امده باشه ؟

    گفت نه ندیدم ... فقط من ظاهراً تنها آمده بودم

    گفت موقع رفتن سرجلسه از شانسم یکی از دوست هام دیدم با مادرش آمده بود از مادرش خواهش کردم کیفم و وسایلم را نگه داره ایشون هم لطف کرد قبول کرد

    ( اینجا ممکنه سوال بش براتون چرا خودت باهاش نرفتی؟ ... دلیل رشد استقلال و کسب تجربه ، محدودیت های شرایط جسمانی و توانی من ، مدیریت هزینه ها )

    گفتم پسرم میدونی که من همیشه چقدر بهت افتخار میکنم که تو به خوبی از عهده چالش های زندگیت بر میای ، دلت که خدای نکرده نگرفته که من و بابا چرا باهات نبودیم ؟
    گفت نه مامی چرا بگیره اینطوری من خوشحال ترم .گفتم تو از همسن و سال های خودت الان میبینی چند پله جلوتری عزیرم‌
    در ضمن ادم تو سن تو خیلی احساس خوبی میکنه وقتی پدر و مادرش بهش اینجوری اعتماد میکنند

    گفت همینطوره

    گفتم من میتونم حست درک کنم ادم تو اوج خستگی جسمی وقتی مبینه از عهده کارهای مهم برآمده حس خیلی خوبی از درون داره و آن خستگی تازه یه جور حتی لذت بخش و ارزشمند هم هست .

    گفتم مثلا چقدر خوب مدیریت کردی یه مرکز خرید نزدیک ترمینال پیدا کردی افرین به هوش و برنامه ریزیت

    گفت مامی من کلید بردم ممکنه صبح زود برسم راحت بخواب خودم در باز میکنم مزاحم خوابت نشم .

    بعدش هم برسم سه ساعت بعد کلاس آنلاین زبان انگلیسیم شروع میشه
    گفتم ای وای خدا قوت پس پشت هم چقدر شلوغ هستی

    حتما به بابات هم خود زنگ بزن صدات بشنوه
    از طرفی حسن پیگیرش از من شد بهش اطلاع دادم حسن هم گفت بهش زود زنگ میزنم

    گفتم حسن خیلی بابت این موضوع سفرش، فیدبک های خوب بهش بده و تشویقش کن این مسیرهای زندگی بدون من و تو براش دیگه زیاد اتفاق خواهد افتاد


    گفت حتما هم ازش عذر خواهی میکنم که جسمی کنارش نبودم ولی روحم لحظه به لحظه باهاش بود و هم بابت سفرش تشکر میکنم

    خودم هم باز برای باربد پیام فرستادم نوشتم

    زندگیم من بهت افتخار میکنم باز هم خسته نباشی گل پسرم که اینقدر خوب مستقل و توانمند هستی اینو بدون موفقیت اصلی تو در آزمون کنکورت نیست در واقع این مسیری بود که تو کشور دیگه به شهر دور رفتی و به خوبی از پسش برآمدی درسهای مدرسه و دانشگاه یه بخش از زندگیه ، همش نیست سکانس های اینجوری زندگی که ما ردش میکنیم قطعا از آزمونهای دانشگاه مهم تره ..
    حالا تو بگو من نمیرمت برات از شوقم اخه تو بگووو پسرمم

    باربد که از خودش خبر داد خیالم راحت شد بلند شدم ناهار فرداش اماده کردم بعد گذاشتم دم بکشه رفتم تو حمام یه دوش بگیرم
    امدم بیرون از ضعف خستگی حمام روی تخت دراز کشیدم یهو یادم آمد گاز خاموش نکردم
    مسیر حمام و اتاق روی پارکت آب موهام چیکه کرده و لیز شده بود من هم مثل جت بی حواس دویدم که برم گاز خاموش کنم چشمتون روز بد نبینه چنان از طرف راست بدنم محکم از صورتم تا پایین پام زمین خوردم انگار یه جرقه بزرگ جلوی چشمم زدن دست و پام الان کبود صورتم کوفته شده خلاصه خودم داغون کردم

    دیدم سرم گیج میره تماس گرفتم گفتم کسی خونه باشه یهو چیزی نشه بچم برسه بترسه

    مامان و بابام شب آمدن خونه ام
    دیگه لنگون لنگون شام بهشون دادم مامان خودش ظرف ها را شست
    تاصبح از درد کوفتگی ملاحفه بهم میخورد اذیت میشدم

    دیگه صبح زود آقا باربد رسید بنده خدا پاهاش اندازه یه موتکا شده بود
    وضعیت کوفتگی و کبودی ها ی من و دید اول هول کرد گفت باید همین الان دکتر ببرمت خلاصه ارومش کردم که نیاز نیست گفتم فقط ضربه دیده شدم

    گفت تنهات گذاشتم چی به روز خودت اوردی مراقب نبودی ؟
    خلاصه برای دلگرمی اون بلند شدم صبحانه اماده کردم برای ناهار مامان اینها قلیه ماهی درست کردم
    مامانم گفت بابات برگرده خونه داداشت من پیشت بمونم حالت ایتجوریه کمکت کنم ؟
    گفت مامان دلت میخواد خودت بمونی بمون اما اگر نیتت همکاری با من هست میبینی که الان فعالیت و حرکتم برای پذیرایی بیشتر شده

    گفت تو نمیگی من چیکار کنم ؟

    گفتم میدونم برای شما انجامشون سخته
    بابام گفت راست میگه با این وضعیتش از دیشب داره از ما پذیرایی میکنه
    به مامانم گفتم پس فقط یه لطف کن من دارم ناهار درست میکنم ظرفهای که کثیف میشه را بشور چون برام سخته سر پا باشم
    اون هم دستش درد نکنه ظرفها را شست

    کلی قلیه ماهی را دوست داشتند چون دلتون نخواد محشر شده بود حسابی هوس کرده بودند ماهیها برای بندرعباس بود که چند بسته تازه از ایران حسن فرستاده بود ... نمیتونستم تنها بخورمشون . خلاصه چیزی که تو دلم بود گفتم همین الان ازشون پذیرایی کنم

    همیشه گفتم این جسم هر زخمی بهش بشینه خوب میشه ادم فراموشش میکنه امان از روزی که زخم به دل آدم بشینه ... به این راحتی ها مگه خوب میشه

    این برشی مهم از زندگی و تجربه من با باربد بود امیدوارم اشتراک گذاشتنش برای شما هم مفید واقع بشه

    پی نوشت : باشد به یادگار این روزها و این داستانها در حالی در جریانه که زخم و جراحت های درونی من عمیق تر شده و من به نهایت جهد دارم سختی این ایام را با خودم حمل میکنم .‌‌‌.. یعنی میشه یک روز بیاد من بگم طوفان تموم شد ... 😭 سهم آرامش هم با ما رسید.

    نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • من فکر میکنم که آدمها در تجربه ها و حالت های مختلفی که پشت سر میگذارند ، تازه ،وقتی با واکنش و عمل روبه رو میشند به شناخت ، ظرفیت و توانایی هایی موجود خودشون پی میبرند که چه جایگاهی دارند و بهای زندگیشون چند هست ؟

    آدمی که میخواد شان خودش را حفظ کنه برای کرامت ، عزت نفس و حرمت خودش به جای چشم داشت از کمک دیگران سعی میکنه از رنج بی نهایت به جای دیگران به خودش پناه ببره و اینجا قله عزت نفسش خواهد بود .

    به نظرم اینجاست که طبع بلند خودش را دو، دستی میچسبه چون میدونه چقدر ارزشمنده .لذا از داستان منت و باج و حرف مفت بیزاره


    ادم باید تا حد الاامکان در نقطه ای از خود ارزشمندیش باشه ،که روی توانایی ها خودش برای حل مشکلش بسنده و قناعت کنه تا اینکه بخواد توقع و درخواست از بقیه داشته باشه

    تو آن نقطه ایی که ادم به خودش پناه میبره در کنار دلتنگی و غریبی که تجربه میکنه ، یه شکوه غرور افرین هم داره از اینکه میدونه این ( من ) چه لحظه ها و روزهایی را باهاش آمده و طاقت اورده و تمام جراحت ها و زخم هاش درس هایی بوده که اصالتش تا به امروز ساخته ، تو این پناه بردن و سرمایه گذاری به خودش وقتی با احساسات دردناکش روبه میشه اینقدر پخته و گداخته میشه بالاخره با خودش و شرایط ، یک جا به آشتی و صلح میرسه ... چیزی عوض نمیشه اما یه ،من فهمیده تر دیگه ازش بیرون میاد و متولد میشه

    معینی کرمانشاهی یه سروده زیبا داره که میگه :

    پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
    تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

    خویش خویش من هم اکنون از در صلح آمدست
    جمله گوش از غیر ببستم تا شنیدم خویش را

    خویش خویش من مرا و هرچه من ها بود سوخت
    کشتم او را و زخاکش پروریدم خویش را

    معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
    خویش بینی را گزیدم تا گزیدم خویش را

    می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم
    تا زتاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

    سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
    راه برخورشید بستم تا شنیدم خویش را

    اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
    ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

    پرده داران زمانها چوب حراجم زدند
    دست اول تا برامد خود خریدم خویش را

    بزم سازان جهان می از سبوی پر زنند
    چون تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

    شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
    قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

    هوی هوی بزم درویشان كرمانشه خوش است
    چون به دالاهو رسیدم ، وارسیدم خویش را

    پی نوشت : من پوزش میخوام که مجبورم این مطلب ساده را توضیح بدم چون واقعا طبق تجربه گاهی محدود افرادی هستند اصل مطلب را نمیگیرند و یه برداشت و سوال سطحی براشون ایجاد میشه چون مطالب این مدلی بنا به باورم ، زیاد به بهانه های مختلف مینویسم پیشاپیش خودم رفع ابهام کنم .

    قطعا اکثر شما منظور من را از تجربه پناه بردن به خویش و عدم دریافت از کمک به دیگران متوجه شدین
    اینجا منظور روانشناس نیست روانشناس منتی بر سر شما نداره بلکه شما هزینه تایمی که در اختیارتون میگذاره را پرداخت میکنید و اون هم وظیفه خودش را انجام میده .و صد البته یکی از مهمترین کارهایی که ادم میتونه در بحران برای خودش انجام بده، اینه که به یه روانشناس متخصص و معتمد مراجعه کنه که شخص در مسیر تاریکی که تجربه میکنه ، روانشناس با چراغی که به دستش گرفته پشت مراجع بره و آن را همراهی کنه که در چاله و چوله های راهش سقوط نکنه
    پس اون یکی دو نفر که دل به مطلب نمیدین لطفا دیگه نپرسید یعنی از روانشناس هم کمک نگیره ؟
    که سر به بیابون میگذارم

    خلاصه اینجا منظور از عدم دریافت کمک اطرافیان و دوستانی هستند که نه تنها نمیتونند به طور دقیق درکی از مشکل ما داشته باشند تازه با درخواست کمک ممکنه ما شاهد واکنش و رفتارهایی باشیم که بزرگترین سرمایه که عزت نفسمون هست خدشه دار و آسیب ببینه به هر حال توش حرف و حدیث های آزار دهنده هست


    امیدوارم همیشه همگیتون در بالاترین نقطه عزت نفستون پایدار باشید و خودتون را با بلند نظری برای رفع مشکلتون قانع و کافی بدونید ...

    نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 13:28 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • من در درونم انرژی ندارم که از کسی متنفر باشم، به معنای واقعی کلمه در قلبم فضایی برای حمل چرندیات ندارم.
    یا دوستت دارم، برایت آرزوی سلامتی دارم، یا امیدوارم
    شفا پیدا کنی
    .🙏🏼

    ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

    شما لیاقت آن را دارید که اطرافتان پر از انسان هایی باشد که روی خوش را برایتان به ارمغان می آورند نه روی عذاب را...

    من درحالی که غمگین بودم دیگران رو تسلی دادم
    درحالی که شکست خورده بودم به دیگران امید دادم!
    درحالی که نمیتوانستم لبخند بزنم، دیگران رو خندوندم!
    با من از قوی بودن حرف نزن...

    در دنیایی که هیچ چیز قطعی نیست،
    هیچ کس ایمن نیست، و همه چیز زودگذر است،
    ما آرزوی یک قلب را داریم که آن را خانه بدانیم
    .

    به قول سعدی دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم..💔

    نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 11:5 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • کامنتی خوندم که شخصی زیر دلتنگی های نامزد حنانه کیا و وصف حال این روزها مردم ایران نوشته بود ....

    شاید ما جای دیگری مرده ایم و اینجا جهنم ماست🖤💔

    بهش فکر کردم دیدم چقدر راست مگیه
    مگر میشه آبستن بودن ، این همه درد و تلاطم آدمها را در اینجا منکر شد

    آدم حس میکنه داره تقاص و مجازات پس میده این همه بدبیاری متوالی عادلانه نیست

    و این جهنمی که داریم تجربه اش میکنیم به دست خود همین ادمها برپا شده اینقدر برای منفعت ها در حق ادمهایی که سرشون تو کار خودشونه ، بدی میکنند که متوجه نیستند برای هر امتیازی که به دست میارند چند نفر را زیر پاهای خودشون نیست و نابود میکنند

    چند روز پیش شخصی از این رو سیاها به حسن گفته بود آقای فلانی ترخدا حلالمون کن .... و حسن گفت فقط وفقط چند ثانیه بهش زل زدم نگاهش کردم سرم زیر انداختم و رد شدم

    گیرم حسن حلالتون کنه که صد سال نمیکنه .... دلشکسته باربد ومن پدر و مادر حسن ، همگی هستیم.

    اینقدر من و حسن در تمام لحظه های سخت زندگیمون قوی بودیم بهم دیگه با مهربونی، دلگرمی میدادیم و یاداوری میکردیم مهم اینه که ما همدیگر را داریم بقیه اش میگذره
    ولی این روزها عمیق در سکوتیم نه نای برای لبخند زدن به هم داریم نه توانی برای دلداری دادن همدیگه شدیم تماشاگر . باورتون میشه برای هم حرفمون نمیاد در روز در حد چند کلمه بیشتر باهم صحبت نمیکنیم چون ما بلد نیستیم فیک با حرفهایی دلخوشکنک بهم حسی که در قلبمون نیست ابراز کنیم .

    چه پاردوکسی بهتون یاد دادن ادمها را تا جایی که میتونید له کنید ،کار نداشته باشید چه انسانیه ، خوبه ، شریفه ، جوانه ، فرزند کسیه ، پدر کسیه ، همسر کسیه ، چشماتون ببنیدین هر بلا و مصیبتی دلتون میخواد سرش بیارید بعد...تنگش یه حلالم کن بهش بگید تا همه چیز براتون پاک و بی حساب بشه ...
    من از طرف خودم یکی بگم تا ابد حلالتون نمیکنم همه جامون که سرک میکشید ای کاش اینجا را هم بخونید نظرمون بدونید

    یادم به رنج نامه کسی افتاد که داییی کثافت و رذلی که پنج تا بچه بزرگ داشت به خواهر زاده نوجوانش بارها تجاوز کرده بود و با اسلحه ای مجوز داری که به خاطر شغل آدم فروشیش داشت با تهدید اون را برای درخواست های بیمارگونه و حیوانی خودش وادار کارهای پستی میکرد که بخوام بازش کنم چند شبانه روز حالتون دگرگون میشه
    دایی شیطان بعد از سیرشدن از خوی نکبتیش که بارها تکرار میکرده میرفته غسل و وضو میگرفته نماز و قرآن میخونده و العفو العفو میکرده که صداش تا خونه همسایه ها میرفته

    اون خانم قربانی بعد از گذشت سالها وداشتن بچه های بزرگ آثار شکنجه و آسیب هاش زندگیش نابود کرده بود و یه مرده متحرک بود .

    مگه ظلم کردن ، اینجوری به آدمها با حلالم کن و استغفار کردن درست میشه
    ظرفه که بشورید تمیز بشه ...‌
    فکر کردین درخواست حلالم کن سفید کننده است بریزید لکه های سیاه بره .... ننگ بر شما

    مثل ظرف شکسته است که هزار تیکه شده هر کاری کنید مثل اولش نمیشه ......

    نه میبخشیم نه فراموش میکنیم
    هر آنچه برای ما خواستید و کردید سر خودتان بیاد
    ما که درب آرزوها و رویاهامون را برای خودمون گذاشتیم از خیرش برای همیشه گذشتین .
    هرگز نمیخوایم ، به قیمت بی شرفی به حاجت رسیدن آرزوهامون را ببینیم .
    شرف و انسانیت هر کس قیمت و اندازه اش فرق میکنه . مال شما اون قیمته ، مال ما هم این قیمته

    برید به ادامه شرهاتون برسید عقب نمونید😡👹

    ✅✅✅✅✅✅

    دوستان قشنگم ،خواستم امروز یکی یکیتون بغلتون کنم در گوشتون بگم :💕

    💚امیدوارم با خود غمگینت مهربان باشی و دست نوازشی بر سر خودت بکشی
    ببین میتونی امروز با خود اندوهناک مهربان باشی؟ براش یه کاری بکنی بهت خیلی نیاز داره💟

    نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 17:37 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • دلایل زیادی داره که برخی آدمها در تجربه بحرانهای مختلف و حال ناخوشایندشون تصمیم میگیرند در سکوت و خاموشی دورانشون را سپری کنند ..و حتی تمایل ندارند با نزدیکترین افراد و دوستان خودشون در مورد حالشون و چرایی رفتارشون توضیحاتی بدهند

    به نظر من یکی از مهمترین دلیل این تصمیم بین دلایل دیگه با اختلاف زیاد ، احساس عدم درک شدن و قضاوتهای خام و پخته نشده اطرافیان است حتی دوستان صمیمی

    گاهی ممکنه ابرازاتی هم داشته باشند اما اینقدر با واکنش های سطحی و قضاوتی روبه رو شدند که از بیان دردشون پیشمان شدند

    خود من هم ،جز یکی از این آدمها هستم سختم هست اگر در تجربه شرایط سخت باشم ، آن را برای اطرافیانم توضیح بدم ... کلافه میشم با حرفها و توصیه های سطحی روبه رو بشم


    یهو مثلا طرف به خیال خودش بهت یه تلنگری میزنه که تو حس میکنی توی سرمای زیر صفر این لیوان اب یخ پشتت خالی کردند میگی با این حرفش واقعا این راجب درک من و دردم چه فکر میکنه ؟ شعور و توان من را به خیال خودش اندازه یه عدس دیده .

    تو زوایایی که دور دست ترین حالت هاش را هم دیدی ، حالا اون میخواد برای تابلوترین قسمت مشکلت فاز دانایی و فرهیختگی برداره تازه از دید خودش و شکم سیریش یه چیزی سر منبرش بگه

    من که هرچقدر که میگذره در این مورد سر سخت تر و فردی تر میشم و حس خوبی در به اشتراک گذاشتن ندارم .

    البته منکر نمیشم شاید چون من با شناسایی و بررسی علم رفتار انسان آشنا هستم و میدونم انسان پیچیده است و هر رفتار و احساسی را که تجربه میکنه به علت های زیادی مربوط میشه و تمام تلاش میکنم در تجربه ام با ادمها چون این علت ها را میدونم بدون قضاوت با حساسیت و ظرافت بیشتری حالشون درک کنم


    نمیتونم توقع و انتظار این را داشته باشم که نزدیکانم که تخصص دیگری دارند توجه و تمرکزشون در سطح انتظار من باشه

    اما واقعیت اینه که دنیای امروزی هر چه بیشتر به انسانهای هوشمند و آگاه نیازمنده ... ما برای حفظ روابط سالم با نزدیکانمون لازمه که فهم و درکمون را با کار کردن روی خودمون و دانش افزایی بالا ببریم ..

    ‌‌

    متاسفانه من در جامعه اطراف خودم میبینم گرایش ادمها به انزوا رفتن و فرار از تعامل با دیگران بیشتر شده
    آدمهای باهوش خیلی حرفه ایی ، احساس خودشون را پوش میدن در کنار ما میخندن ولی افسردگی پنهان دارند ... تمایل ندارند از احساسشون و دردشون بگند ،چون آدمهای مقابل ، همیشه آماده نصحیت کردن هستند و ادم دردمند از شنیدن توصیه های ابکی و غیرضروری خسته میشه
    و همچنین ، میدونه که علاوه بر این نصحیت ها بعد از اتمام صحبت طرف مقابل چقدر در ذهنش به قضاوتش میپردازه

    حقیقت ، آن چیزی که ما از ادمها میبینم و اطلاعاتی که به ما میدن برای نسخه پیچی خیلی اطلاعات اندکی است
    وقتی ادمها را با دید حرفه ایی بیشتر ازشون اطلاعات میگیرم و تحلیل میکنم میبنم چقدر ادمها حفره هاش عمیق تر از آن چیزی هست که ما حتی بتونیم تصورش کنیم

    دردناکه اما ، نا امیدی عمیق ، میل به خودکشی رو به فزونی است ..( حتما اگر این احساس داریم باید از متخصصین روانشناسی بالینی و روانپزشکی کمک بگیریم )

    این میل خودکشی در انزوای آدمها بیشتر قدرت میگیره

    همیشه یادمون نره وقتی ما داستان زندگی کسی را متوجه میشم از دور خودمون عاقل ، اون را نادان نبینیم
    هی نگیم اگر من جات بودم ال میکردم بل میکردم

    اونها را به خاطر تکرار تجربه های اشتباه و مهربانی هاشون به آدمهای اشتباه سرزنش نکنیم

    ما هرگز جای اون ادم نیستم شاید اگر جای اون بودیم متلاشی میشدیم راههای که اون رفته را ما نرفتیم دردهای که اون کشیده ما نکشیدم


    تویی که فوری در مقابل دیگران فاز نصحیت و پند دادن میگیری یادت نره شاید اگر تو جای طرف مقابل بودی، اون الان باید تو را نصحیت میکرد . پس خیلی قربون عاقلی و دانایی خودت نرو....

    واقعا ما از زندگی دیگران چه میدونم ؟ چه میدونم اون چطور زندگی کرده ؟

    شاید اگر ما تو خانواده اون بزرگ شده بودم و مشکلات اون را داشتیم نمیتونستیم دوام بیاریم ولی باز اون دمش گرم دوام اورده و هنوز ادامه میدیم

    به نظرم ما آدمها در مقابل هم تنها کاری که میکنیم اینه که بهم محبت را تزریق کنیم و مهربانی از هم دریغ نکنیم
    دلهای همدیگر را نشکنیم ...


    عمه عفتم میگفت مادرشوهر خدا بیامرزش همیشه میگفته دست شکسته کار میکنه اما دل شکسته نمیتونه کار کنه .
    عجب جمله اییی واقعا درسته ادم که روانش درد میکنه و دلش میشکنه همجوره بی حس و رغبت به زندگی میشه ولی اگر دلش آرام باشه هرچقدر جسمش رنجور و خسته باشه از فعالیت و کار دست نمیکشه ..

    الهی که دلتون آرام و مهربان بمونه و چراغ رویاهاتون روشن باشه به امید محقق شدنش انگیزه زندگی و تلاش در وجودتون فعال باشه

    نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:37 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []


  • وقتی ادم از وقوع اتفاقات سخت در زندگیش ناراحت و دلشکسته میشه ، در ذهنش این مسئله مرتب بالا و پایین میشه که زندگی اصلاعادلانه و منصفانه نیست
    مستاصل و درمانده میشه برای تجربه مسائلی که انتظارش نداشته ،در این نقطه از زندگیش پیش بیاد
    انوقت میاد عملکرد های خودش را بالا و پایین میکنه میبینه چقدر تلاش داشته، و در درستی و راستی انتخابهاش را گزینش کرده
    در ذهنش ،به مقایسه کردن خودش با ادمهای دیگر میپردازه ، که میبینه در مسیر اون‌، ادمه با کارهای بد و ظالمانه اش ، چقدر نتایج و دست اوردهای بهتری نصیبش شده
    ( البته که این نتیجه گیری ما ادمهاست‌ ، چون ما ،
    همه ی داستان و عاقبت و جزییات زندگی و احساسی که باهاش بقیه زندگی میکنند را کامل نمیدونیم و حتما اطلاعاتمون ناقصه و از طرفی تا کامیابی و سعادت از نظر ما چی باشه ؟ اصل مطلب و زندگانی هست )

    باید این سیلی واقعیت را ، یک بار برای همیشه برای خودمون بچشیم و تمامش کنیم که زندگی قرار نیست طبق این فرمول های ذهنی ما نتایج عادلانه اییی که ما در ذهنمون براش تعریف کردیم رخ بده

    این خوب و درست زندگی کردنه را برای دریافت بها و جایزه انجام ندید ، بلکه اگر جز ارزش های درونیتون هست ادامه اش بدین چون اگر بابت خوب بودنتون انتظاری داشتید ، برعکسش شد دچار ناکامی ، خشم و یاس خواهید شد .
    به نظر من خوب زندگی کردن کار آسونی نیست اما وظیفه است و بهاش گرونه

    گاهی بابت چیزهایی که براش خیلی تلاش کردم ولی به دست نیوردم وقتی اندوهیگن میشم به خودم میگم ؛بهتره مثل یه طلبکار در دنیا زندگی نکنم و این حس از خودم دور کنم که انگار دنیا همیشه بدهکار منه .کسی برای ما قرار داد مطمئنی امضا نزده

    طبق تجربیات و نگاهم به ادمهای مختلفی که در زندگی باهاشون روبه رو شدم متوجه شدم انگار زندگی به ادمهای خوب بیشتر سخت میگیره و چالش های زیادی سر راهشون قرار میده واقعا نمیدونم چه رازی و حکمتی در این موضوع است که اینهمه اتفاقهای بد برای ادمهای خوب میفته و دنیا دلشون بارها و بارها میشکنه

    وقتی انسان دچار یک حادثه بد یا رنج بزرگی در زندگی میشه دو تا راه بیشتر نداره :


    یا باید قربانی سرنوشت و تقدیر بشه مثلا تسلیم پدر ، و مادر ، همسر و دوست و ریئس و .... بشه و نقش قربانی را برای خودش انتخاب کنه )

    و یا اینکه دقیقا از همون جایی که شکسته شده یا شکستنش ، قوی تر و شجاع تر بشه و همون سیلی و ضربه باعث بشه که بتونه داستان تازه ایی برای خودش بنویسه . این مورد مخصوص شخصیت های سخت و جسوری است که نمیخوان تسلیم سرنوشت بشند و از شخصیت قربانی شدن خودشون را نجات میدن

    شما همین الان عمیق فکر کنید و مسیری را که تا الان در زندگی آمدین مرور کنید ببینید کدوم قسمت های زندگیتون از بخش شکستگی هاش برای خودتون یه راه تازه و نو باز کردید ؟

    خودم معمولا سعی کردم در زندگی مورد دوم باشم ...
    و دلم نمیخواسته شخصیت قربانی داشته باشم

    مثلا هنوز در بحرانم و مشکل بزرگ اخیرم حل نشده یعنی اصلا مشخص و قابل پیش بینی نتیجه اش نیست

    با حسن تصمیم گرفتیم در مورد مشکل فعلیمون با کسی صحبتی نکنیم یه موضوع خصوصی بین خودمون بمونه

    مامانم روزهای اول اتفاق پیش آمده که تصویری تماس میگرفت از حال و چهره من متوجه شده بود که یه اتفاقی افتاده و هرچه اصرار کرد بهش ماجرا نگفتم

    با وجود اینکه مشکل ما هیچ اتفاق مثبت و خوبی در جهتش رخ نداده و از آنجایی که اصولا ادمی هستم که برای ادامه دادن و قبول و انجام مسئولیت هام در بحرانها خودم را زود سر و پا میکنم ... و روال عادی زندگی را به جریان میندازم . مامانم دیروز میگه بابا گفته خدا را شکر مشکل مریم حل شده چون هم حال و انرژیش بهتر شده و هم مشاوره هاش را داره انجام میده ...

    من در جوابش، فقط گفتم خدا را شکر

    گفت نتیجه دعاهای من بود که حل شده

    گفتم تشکر میکنم از محبتت

    در واقع مادرم و پدرم بر اساس سازمان ذهنی خودشون که تا زمانی که مشکل هست زندگی هم باید تعطیل و غم انگیز باشه این جریان و ظواهر من باعث شده با خودشون نتیجه گیری کنند که حتما مشکل رفع و رجوع شده .

    در صورتی که در واقعیت ماجرا ،هم من هستم ، هم مشکل قوی تر از قبل پابرجاست و این وسط زندگی هم هست که باید طوری باهاش برخورد کرد که مشکل سر مشکل تلنبار نشه ... و بخش های قوت زندگی به خاطر بخش ضعیف زندگی آسیب نخوره

    تو این خلوت درونی که ادم با خودش برگزار میکنه گاهی به یک تفکرات و دستاوردهای ارزشمندی میرسه ... من بهشون میگم صدای الماس درون انگار برات از زندگی و درک آن رازهایی را فاش میکنه که گاهی روبه رو شدن باهاش جرات زیاد میخواد و گاهی انگار یهو تو بخش های از تاریکی ذهنت یه چراغ پر نور روشن میکنه ..... در حالی که درد میکشم اما مشتاقانه مثل یک شاهد بهش نگاه میکنم و تلاش میکنم عمیق تر بفهمم داره چه درس و پیامی بهم میده

    و نکته اخر اینکه چقدر آرامش و امنیت هست وقتی اتفاقات و رازهایی زندگیت را برای خودت محفوظ نگه میداری درسته که دردو دل کردن ادمها را در لحظه سبک میکنه اما از طرفی شرایطی مهیا میشه که انگار اخبار و زندگی تو سرگرمی بقیه بشه . از طرفی هرکس با اطلاعات ناقصش میاد این وسط یه نظری اشتباه بهت میده ، با معیارها و نگاه خودش میخواد تو را راهنمایی میکنه
    ممکنه داستان و بحران فعلی زندگی تو دچار تغییرات بالا و پایین هایی بشه که مجبوری برای تک تک اونها به ادمهایی که بهشون اجازه دادی از داستانت بدونند توضیح و جواب پس بدی
    درگیر چه قضاوت های اشتباه و غیر عادلانه خواهی شد که موجب آزارت میشن
    ممکنه این وسط دشمن شاد بشی ، ممکنه تحت حسادتهای عجیب و غریب قرار بگیری
    لذا همیشه گفتم و میگم مشورت خیلی کار خوبیه اما روایت داستانهای زندگیتون را فقط با روانشناس اصلح و کاربلد انتخاب و انجام بدین در غیر اینصورت اطرافیان اگر به مشکل شما اضافه نکنند ، مشکل شما را رفع نمیتونند بکنند

    به قول جبران خلیل جبران :

    سفر كن به هيچ كس هم نگو

    يه رابطه ى عاشقانه رو زندگى كن و به هيچ كس هم نگو

    شاد زندگى كن و به هيچ كس هم نگو

    آدم ها

    چيزهاى قشنگ رو

    خراب می کنند ...

    البته من با وجود موافق بودنم حالا دیدگاهم تا این حد ،جبران خلیل سخت گیرانه نیست چون لابه لای این ادمها دوتا دوست خوب و ناب هم پیدا میشه که اگر ادم سعادتمند و دوست یاب خوبی باشید و تو زندگیتون این نعمت داشته باشید برای موفقیت های شما خوشحال خواهند شد
    اما در کل برنامه های زندگیتون، خوشی و ناخوشی هایی که تکلیفش نامعلوم نیست را تا حد الاامکان به کسی نگید که امنیت روانیتون به مخاطره نیفته با ظرفیت روانی بهتری بتونید مشکلاتتون را پشت سر بگذارید که یا درست میشه یا شما درک پذیریشتون بالاتر خواهد رفت .




    نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 20:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • به بهانه دلتنگ شدنم از برای یکی از مراجعینم ، یادی از گوشه ایی از خصایص نیکوش بکنیم....

    یکی از مراجعین ، نازنینم یه خانم بالای شصت سال هستند که پرستار بازنشسته از طریق دنبال کردن صفحه اینستاگرامم با من آشنا شدند ( هنوز تا این لحظه صفحه کاریم دی اکتیو هست و فرصت فعال کردن را نداشتم امید است به زودی برگردم )


    ایشون بسیار ، بسیار بانوی نازنین و با اخلاق متشخصی هستند .. با وجود لطف بسیار زیادی که ایشون به من دارند اما من آشنا شدنم را با ایشون یک لطف میدانم و اگر قرار باشه در زندگیم سه نفر را الگوی اخلاقی و شخصیتی خودم قرار بدم بلا شک ایشون یکی از آن سه نفر خواهد بود

    از لحاظ ادب ، متانت ، صبوری ، وقت شناسی ، رعایت حقوق متقابل و... هرچی فضایل نیکو از ایشون بگم کم گفتم
    چنین انسانی را همیشه آرزو میکنم سر راهتون قرار بگیره

    همیشه هزینه های جلسات مشاوره اش را چند جلسه با هم واریز میکنه و سری اخر که واریزی انجام داد، متاسفانه نت ها قطع و فیلتر شد و دسترسی ما از طریق صوتی واتساپ که ارتباط میگرفتیم قطع شد ...
    امیدوارم شرایطی براشون مهیا بشه که بتونند از شارژ جلساتشون استفاده کنند و با افتخار در خدمتشون باشم

    اوایل برای یکی از بستگانش به هزینه خودش براش از من وقت و جلسات مشاوره گرفت
    و بعد از چند ماهه که گذشت برای خودش هم نوبت گرفت
    میگفت قبل تر ها فکر میکردم ، مشاوره برای افرادی است که مشکلات پیچیده دارند بعد که با صفحه اینستا و حرفهای شما آشنا شدم کم کم متوجه شدم که چقدر خوبه که من هم خودم را مورد یه بررسی و بازبینی قرار بدم شاید واقعا یه جاها از رفتارم نیاز به یه سری ویرایش و تغییر داشته باشه اصلا شاید اونجایی که فکر میکنم درست رفتار کردم دارم اشتباه میکنم کسی که صلاحیت داره خوبه در این مورد نظرش بدونم

    خلاصه اینقدر ایشون شیرین و فهیم هستند معمولا تو این سن افراد کمتر به مشاوره گرفتن انعطاف دارند و تو این فرهنگ ‌و دور زمونه به نظرم همین انعطاف و نگاهشون بابت آگاه شدن خیلی تحسین برانگیزه

    یک بار دوتا مورد از مواردی که از خودش میگفت در رابطه با عروسش که بسیار هم رابطه موفق و رضایت بخشی دارند ، ازشون اجازه گرفتم گفتم خانم فلانی این رفتار هوشمندانه و عاقلانه شما که دارید برای من به عنوان تجربه روزانه خودتون گذری تعریف میکنید اینقدر تاثیر گذار و مهم است باید به عنوان تجربه ازش برای بقیه گفت من علاوه بر اینستا در یک وبلاگ مینویسم اجازه میگیریم ازتون این چیزی که گفتید را برای مخاطبانمان به عنوان یک خصلت نیکو بنویسم و ایشون موافقت کردند

    بسیار شخصیت متواضع و مثبتی دارند
    حفظ حریم رازداری مراجع به من این اجازه را نمیده که بخوابم بیشتر از ایشون مثال بزنم چون میدونید که رازداری از مهمترین وظیفه یک روانشناس و حقوق مراجع است حتی برای مثال زدن هم ما باید از مراجع خودمون بابت اون مسئله اجازه داشته باشیم
    فضای مراجع و درمانگر همیشه باید امن و محفوظ باشه و من خودم روی این مسئله خیلی حساس و دقیق هستم . لذا محدودیت ها به من اجازه بیشتر نوشتن را از ایشون نمیده

    آن نکته جالبی که ایشون در رابطه با بقیه و عروسش رعایت میکرد این بود که به مرزها خیلی احترام میگذاشت صمیمیت را با دخالت بی جا قاطی نمیکرد
    اگر محبت هایی میکرد برای خودش قانون های من دراوردی قرار نمیداد... خیلی قشنگ عشق و محبت را نثار عزیزانش میکرد و میکنه

    میگفت من برای عروسم گوشت میخرم پاک میکنم ، میشورم خشک میکنم چرخ میکنم چرخی ها را بسته بندی میکنم اما برای خورشتی ها میگم خودش هر طور مصلحت میدونه که بر اساس غذاهایی که میخواد بسته بندی کنه
    اون زن خونه است مدل خودش بهتر میدونه من ورود نکنم بهتره

    فکر کنید یه ادم نازنین ، که در مورد بسته بندی گوشت ها به حریم طرف مقابلش به این ظرافت دقت میکنه چقدر باید محترم باشه قطعا در بقیه موارد مهمتر دقت و ملاحظه خیلی بیشتر خواهد کرد

    مثل بعضی ها نمیگه خودم رفتم گوشت خریدم شستم حالا جاش باید صد مدل دخالت و منت بگذارم

    میگفت مهمان که از طرف خانواده خود عروسم براش میاد چون تو ساختمان ماست من میگم نوه را میگیرم ... دخترم به عروسم میگه تو سالاد و مخلفات آماده کن من برات میام غذا اصلی را میپزم بینش که از عروسم سوال میپرسه یا اجازه برای کاری میگیره
    عروسم هم خیلی دختر خوبی هست اون هم میگه هر کاری کنی آزادی راحت باش من موافقم
    اما دخترم میگه نه تو زن خونه هستی بعد علایق خانواده ات بهتر میدونی من انجام میدم ولی اصلش نظارت و موافقت تو است که مهمه ...

    ببینید چقدر رابطه زیباست با وجود نزدیکی محل زندگی با احترام به حریم همدیگر چقدر رابطه را در بستر سلامت نگه داشتند

    به بهانه کمک کردن کل اختیارات طرف مقابل را ازش نمیگیرند و از او باج گیری عاطفی نمیکنند میدونند که برای چه کمک میکنند و جایگاه خودشون و طرف مقابل را میشناسند یعنی بیشتر ، احترام و شان خودشون را ، حفظ و نگهداری میکنند
    البته که رابطه یک مسئولیت دوسویه است گاهی طرف مقابل به حدی هوش و فهم پایینی داره که تو هر چقدر ملاحظه کار باشی اما اون نمیخواد باشه به نظرم تو این ربطه مادرشوهر و خواهرشوهر و عروس هر سه مرزهای رابطه خودشون را میشناسند
    واقعا اگر همه ما در روابطمون اینگونه بودیم دنیا چه گلستان زیبایی از عشق و احترام میشد .

    پی نوشت : خیلی وقته در پیج بوسه خدا مطالب قبل از نگذاشتم از فردا عمری باشه انتقال و انتشار مطالب قدیمی را از آن وبلاگ شروع میکنم

    نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 20:49 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • من همیشه عاشق بازارچه های محلی و سنتی هستم وقتی داخلشون میرم برای خارج شدن ازش دل نمیکنم
    اینجا هر منطقه یک روز مشخص در هفته بازارچه محلی و یا اصطلاحاً هفتگی برگزار میکنند

    باربد به خودش باشه کلش دوست داره ده دقیقه ایی خرید هاش انجام بده و از اونجا خارج بشه

    آن روز داخل بازارچه محلی ، بهم میگه مامی چند دور تو این فضا میچرخی بریم دیگه
    بهش گفتم حالا بزار باز آن قسمتم ببینم بعد میریم

    پرید همونجا بغلم کرد بوسیدم میگه نگاش کن شبیه بچه ها میمونه ، که پارک بردنشون هی بهشون میگن بیا بریم خونه ، باز میگن یکی دیگه ، یکی دیگه برم میام.

    کلی خندیدم😂 گفتم وای چه تعبیر با نمکی کردی دقیقا
    همینطوره
    واقعا شرایط زندگی و مشغله هاش طوری شده که به نظرم لذتها کاهش پیدا کرده و با ، بالا رفتن سن همینطور این کاهش ها و هیجانها افت میکنه

    به نظرم اگر ادم لذتی را در خودش پیدا کرد حتی اگر ساده و کوچیک باشه تا میتونه ازش بهره ببره چون خود همین هم یه مهارت و هنر است.

    موضوع بعدی اینکه با تعبیر باربد در مورد پارک بچه ها و بازار محلی مسئله درک و فهم متقابل در رابطه مجدد توجهم جلب کرد که چقدر خوب و عالی است ما خویشتن دار باشیم و بتونیم به علایق متفاوت اطرافیانمون احترام و توجه داشته باشیم

    وقتی با ، باربد بیرون میریم به میزان زیادی با جاهایی که من میرم و علاقمندیش نیست ولی صبورانه همراهی میکنه ، گاهی توی مغازه ها کیف و کاپشنم میگیره که راحت تر اجناس را بازدید کنم .
    ( بهش میگیم خانمت کلی بعدها دعا به جونم میکنه چون اینجا که با هم زندگی کردیم این بیرون رفتن هات با من و کیف وسایل گرفتن هام کلی برات تمرین وعادت شده ...
    میگه نههههههه نمیخوام من نیستم اصلا عادت نکردم خخخخ🥴😬
    میخندم میگم چاره ایی نداری جزیی از بودن با خانم هاست🤑
    میگه بی خیال ولم کن .. من نمیخوام باهم کلی میخندیم .

    در کل من هم سعی میکنم وقتی باهم هستیم و اون هم میخواد به مغازه های مورد علاقه خودش بره و بازدید کنه با وجود اینکه رغبتی به اون فضاها ندارم اما همراه و کنارش باشم ، که این اتفاق مشابه در جریان رابطه متقابلمون رخ بده .....

    دنیا و علایق را فقط از نگاه خودمون نخوایم و نبینیم ادمی که عزت نفس سالمی داره ، علاوه بر تعلقات خودش به تعلقات دیگران هم نگاه میندازه از این باب یه تعادلی برقرار میکنه نه خودش و علایقش را نادیده میگیره نه اینکه فقط نگاه یک چشمی و قطعی به نیازهای خودش داره .

    نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 20:25 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []


  • چند وقت پیش دیدم دو تا ادم به بلوغ نرسیده از نظر فهم و آگاهی در مورد شرایط کافی داشتن برای ازدواج به خاطر احساسات و هیجان هاشون تصمیم به ازدواج گرفتند ... خب شنیدن این ماجرا ادم را متعجب نمیکنه


    من از ادمی تعجب کردم ،که سن و سال دار هستش و برای پول حلقه عروس و داماد و هزینه محضر فراخوان کمک گذاشته بود و متاسفانه یک سری ادم دیگه هم هیجانی تر داشتند از این فرخوان حمایت می کردند

    اون خانم نمایشی ،فرخوان گذار ، کسی جرات نمیکرد بهش یه آلارم بده ، چون چنان به منتقدها حمله میکرد ، که آدم ، از هرچی مسئولیت وجدانی ، بیخیال میشد

    اخه کسانی که پول حلقه و محضرشون را قراره بقیه جمع اوری کنند تو این شرایط سخت اقتصادی که محضر و حلقه ،حداقل ترین هزینه اولیه است چطور میخوان ، بقیه راه و چالش های زندگی را برند

    ببینید من میگم همه ادمها حق دارند آرزو داشته باشند ، حق دارند ازدواج کنند ، حق دارند عاشق بشند و حق خیلی چیزهای دیگه ایی را دارند
    اما باید بفهمند که هر کاری آمادگی و یه لازمه اولیه نیاز داره
    موافق پرتوقعی و تجملات نیستم ، اما بحث اینه کسانی که قراره حلقهای ازدواجشون با فرخوان جمع بشه آیا میتونند بقیه مسئولیت های زندگیشون را گردن بگیرند؟ ( دقت کنید یعنی خانواده دختر و پسر هم هیچ گونه توان حمایتی را از آنها ندارند
    پس حرمت به نفس کجاست ؟ حالا برای یک مسئله حیاتی و جانی فرخوان میزنند موجه است اما دیگه برای حلقه و محضر چه کاریه
    خب اگر راست میگید اینقدر خواهان مشترک شدن هستید بدون حلقه با هم کنار بیان ... اخه واقعا با فرخوان با اون حلقه چه حسی خواهید داشت ؟)

    ممکنه بگید اون هم انسانه شاید دلش بخواد ؟
    مگه بستنی شکلاتیه که دلش بخواد

    من میگم اونی که فرخوان زده و اونهایی که تو این حرکت، مثلا خیر خواهانه شرکت کردند دقیقا دوستیشون مدل دوستی خاله خرسه است .


    حالا اینکه تورم هست ازدواج برای همه سخت شده کاملا قبول دارم اون خودش کلی درده و بحثش مفصل

    اما بحث اینجاست آیا ‌من نوعی خودم ،هم به عنوان کانادید ازدواج ، بر اساس شرایط موجودم در جامعه و موقعیت و تواناییم چقدر از عقلم استفاده میکنم
    خوشحالی تا روز محضر هست.. یعنی برای این دو مورد حساس که براشون پول جمع میکنند یعنی داماد در نقطه زیر صفر هست از فردای عقد تمام داستانها و مصیبت ها شروع میشه کی میخواد برای روزانه هاشون هزینه کنه

    به عقیده من بعضی کمک هایی که به اسم کار خیر میکنبم باید به چند قدم اونورترش هم نگاه کنیم چون نه تنها لطف نیست بلکه به طرف مقابل ظلم، هم میکنیم و راه را برای پیاده کردن حماقت ها و بی مسئولیتی هاشون هموار میکنیم .

    نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:15 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • من : باربدم ، از عرشیا بابت آزمون یوسش خبر داری ؟ ( یوس : آزمون وردی، مثل کنکور ایران ، برای خارجی ها در کشور ترکیه است که ، دانشگاههای مختلف اختصاصی در تایم های متفاوت برگزار میکنند) باربد در نوبت این آزمون شرکت نکرده اما دوستش عرشیا شرکت کرده .



    باربد : بله دیروز که به ازمیر رسید بهش پیام دادم و براش آرزوی موفقیت کردم و بهش دلگرمی دادم🙏🏼🥰

    من : چه کار خوبی کردی . اما من منظورم اینه امروز آزمون داشته پرسیدی آزمونش چطور داده ؟ راضی بوده ؟🤔 تو فکرشم خیلی این بچه نگران بود براش خیر پیش بیاد .

    باربد : نه‌ پیگیری این سوال ،از دوستم به من که مربوط نمیشه .. همون آرزوی موفقیت قبل آزمونم کافی بوده ...🤫 مامی در مورد این موضوع خودت هم مثل من همیشه خیلی مخالف پیگیری هستی🤔

    من : بلهههههههه ،🤐 کاملا درست میگی و حق با شماست من اینقدر عرشیا مثل تو، برام عزیز و مهمه و چون خیلی پر تلاشه و زحمت میکشه به یادش بودم .. اما این احساس باید کنترل کنم که بابتش رفتار اشتباه انجام ندم . رفتار درست اینه که ما نباید در این بخش هیچ ورودی کنیم ممنونم از تذکر و یادآوریت 👏👌

    پی نوشت : توجه به این نکته ،خیلی مهمه که پیگیری ، کنجکاوی یا هر علت دیگری که هست ما از عزیزان کنکوری و خانوادهاشون پیگیر نتیجه خوب و بد آزمون و نتیجه ای که رسمی اعلام میکنند نباید بشیم.


    الخصوص عزیزانی که روی این مسیر تلاش زیاد میکنند و هدفمند هستند به اندازه کافی خودشون و خانواده هاشون، تحت فشار ، استرس و محدودیت ها بودند نتیجه آزمون به عوامل زیادی وابسته است هر چیزی که آنها صلاح بدونند اعلام عمومی میکنند .اگر هم چیزی را نگفتند یعنی نخواستند ما بدونیم به همین سادگی ..

    این پرس وجو نکردن، شامل بستگان درجه دوم میشود. حتی اگر مثل من فرد کنکوری براتون عزیز و مهم هست ، گرچه نیت کاملا مثبت اما پرسیدن درست نیست . با این همه دغدغه که دارند باید حالا درگیر این ، بشوند چه پاسخی به اطرافیان بدهند ...

    پیگیری ما در بیشتر مواقع ، برای این عزیزان آزار دهنده و تنش زا است . به عبارتی حریم شخصی آنها را آسیب زدیم ...

    ما اگر نمیتوانیم از بار تنش و فشار کسی کم کنیم ، حداقل ، با رفتار نامناسب ، بی موقع ، بی جا نکردن به‌ حجم تنش هاشون اضافه نکنیم .


    ( احترام و توجه به حریم شخصی و مرزها را در رابطه هامون بشناسیم حتی نزدیکترین و صمیمی ترین افراد در زندگی ما ( خانواده ، همسر ، فرزند و...) مرزهایی دارند که ما باید آنها را رعایت کنیم این توجه به بقا ، اصالت و امنیت روابطمون کمک میکنه .صمیمیت به معنای در هم تنیدن نیست این وسط باید یه بادی بوزه که نفس هامون نگیره .

    🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣

    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روانکاو دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 11:29 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []


  • بخشی از سکانس های یه روز زندگی من ، نمیدونم کدوم سکانسش توجه تو را جلب میکنه ... ولی برای من هر کدومش یه تجربه است که داخلش رشد میکنم ....

    دیروز همین که صبح چشهام تو رختخواب باز کردم ... ذهنم شردع کرد به پخش تکرار بخشی از خوابی مزخرفی که شب دیده بودم ... یه خاطرات تلخی را برام بالا اورده بود دیدن ادمی که یه زمانی حقیرترین رفتارها حسادتگونه و خودکم بینی را در یک فعالیت مشترک از خودش نسبت به من بروز داد و به حدی نمیتونست پیشرفتم را ببینه که تا جابی که میتونست مسیر را سمی و غیر قابل تحمل کرد و من چه میخواستم مهاجرت بکنم و چه نکنم ، تصمیم خودم را گرفته بودم به جای جنگیدن با این ادم کم ارزش و گرفتار راه خودم را جدا کنم
    او هر چقدر تلاش کرد که خشمی را در من تولید کنه که ابرازش برام گرون بشه حسرتش در عمق دلش گذاشتم

    ...هی تلاش کرد مانع های بزرگ‌ ایجاد کنه و من به شیوه خودم و کنترل مدیریت هیجاناتم همه را کنار زدم به آرامی فاصله گرفتم و او را با حقارتهاش رها کردم .... او باشخص من دشمنی نداشت از سابقه و شناختی که ازش پیدا کردم ابداً نمیتونست ادمی در کنار خودش موفق تر و رو به رشد ببینه و شخص مهم نبود .... هرکی را بالاتر احساس میکرد برای خراب کردنش دست به هر رفتاری پستی میزد

    واقعیت اصلا بهش در هوشیاریم فکر نمیکردم تو این حال و هوام دیگه دیدن‌ اونو در خوابم کم داشتم ، که چندش خانم دیدم ، ولی از آنجایی که میدونستم به هرحال به جای فرار بهتره یکم به پیام های ضمیر ناخودآگاهم فکر کنم
    یه چند تا نکته و تحلیل تا حدی که حوصله ام میشد برای خودم دراوردم و در نهایت مجدد تصمیم گرفتم همانگونه به هر قیمتی حاضر به ماندن در کنارش نشدم و به خاطر منفعت های مالی روان و سلامتم را ارجیحت قرار دادم الان هم مثل قبل ازش عبور کنم اجازه بدم هیجانات منفی خوابم مثل یک بادبادک در هوا رها بشه

    برای خودم یه کافه موکا درست کردم سردم بود دوباره امدم روی تختم زیر پتو مچاله شدم ....
    عطر و بخار کافی حس خوبی داشت نم نم شروع به نوشیدنش کردم دلم میخواست داغیش را توی دهنم
    حس کنم


    صفحه گوشیم باز کردم یهو به ذهنم‌ رسید به وبلاگ یکی از همدردهام برم که چند سال پیش از این دنیا گذر کرده بود سر بزنم .... صفحه اش باز کردم دیدم به اصطلاح چه خاکی روی وبلاگش نشسته ، میدونستم غیر از خودش یکی از نزریکانش پسورد وبلاگش داشت و بعد از رفتنش تا مدتی چراغ اونجا را روشن نگه داشته بود
    اما الان قاب بلاگفاش پریده و از اخرین پیامی که مخاطب در وبلاگش گذاشته بود خیلی وقت بود که میگذشت
    گفتم برم ببینم صفحه اون یکی هم بلاگی همدرد سفر کرده چه خبر ؟
    دیدم دقیقا همان بساط و روال مشترک در وبلاگ هر دو گرامی سفر کرده یکسان است .... حتی منی هم که الان بازدید کرده بودم به خاطر اون حس درونی و کنجکاویم به سراغ صفحه ها رفته بودم

    شاید دیدن این حالت یک نگاه غریب و پر از بغضی داشته باشه ... اما به نظرم پیامها و تلنگرهای مهمی داره اینکه هم اینها عزیزان کسانی بودند که بعد از رفتنشون فکر کردند زندگی سیاه و غیر قابل ادامه است دلیل بی رونقی و به خاک نشستن وبلاگها بی مهری بازماندگانشون نیست بلکه پیام اینکه هر دست دادنی هرچقدر گران و درداور باشه بالاخره صاحب دردمندش یک روز میپذیره که به روال عادی زندگی برگرده اون عزیزش فراموش نمیکنه اما حس از دست دادنش مثل اوایل تجربه سوگش روح و روانش نمیجوه ..‌ پس وقتی ادمها قدرت اینو داشتن که برای تجربه های از دست دادنهای اینگونه وسیع ، باز به جریان زندگی ادامه بدهند درسته قیاس رنج از زمین تا آسمان است اما نوید است که ما هم به عنوان انسان با ناکامی ها و از دست دادنهایی که بابت موقعیت ها و امتیازاتمون در زندگی تجربه میکنیم‌ باید بتونیم بلند بشیم به زندگی ادامه بدیم .

    و پیام بعدی که بیشتر تکرارش مخاطب شخص خودم هستم و برای خودم ارام ارام ولی با شدت تاکید تکرار میکنم ، اینه که اخر، آخرش ما تهش میشم یه یاد که هی که زمان بگذره این یاده برای اطرافیان و بازماندگانمون کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر میشه .... پس برای این فرصت کوتاه زندگی که یه جاهاش ما جز خودمان کسی دیگری را برای کمک و بلند کردنمون نداریم .
    اینقدر حرص های الکی و کیلویی نخوریم یه روز میاد همه این‌اندوه ها و دلواپسی ها مون همش تموم میشه مثل یه باد تو هوا میگذره و محو میشه

    از بازدید وبلاگی دوستان خاموش شده و پیام های که برام داشت گذر کردم
    دیدم تند تند پشت هم پیام های مژگان میاد که نوشته مریم گروه را میخونی .
    ببین چه خاکی الان تو سرم بریزم گردنم گرفته چند نفر برای تمدید اقامت اقدام کردند بهشون، ردی دادن .
    انگار اینها باز دیونه شدن دارند اقامت ها را تمدید نمیکنند .
    گفتم مژگان تو تازه درخواست تمدید اقامت دادی اگر بخوان رد کنند یا نکنند در کنترل تو نیست یکم اروم باش منتظر باش جوابت بیاد احتمالا تو بچه مدرسه ای داری ردت نکنند
    گفت نه میگن بوده با بچه مدرسه ایی رد کردن
    گفتم مژگان جان من که چند ماهه دیگه باید درخواست بدم
    اگر دارند برای همه اینجوری میکنند پس شرایط دست ما نیست میدونم سخته خودم از این بی ثباتیشون دلخورم و از چشمم افتادن
    اما من هم راستش این روزها با این خبرها دچار اضطراب شدم و روی سیستم‌روانم اثر منفی گذاشته اما تهش به خودم گفتم ، اقامت دادن بقیه راه را ادامه میدیم ، تمدید نکردن بخوام اینجوری به تلاطم و دلشوره بیفتم ترجیح میدم همین حال تو وطن خودم تجربه کنم تا اینجا تشویش داشته باشم نشد برمیگردیم دیگه اخرش اینه بابا ما که بدهکار فراری از وطن نیستم
    گفت مرسی مریم ولی من تحمل ندارم بزار از گروه لفت بدم تا تکلیفم مشخص بشه
    مژگان باز یکم اروم کردم

    رفتم تو گروه دیدم چه بساطیه اونهایی که ردی گرفتن حالشون چقدر بد هست ، اونهایی که تازه میخوان برای درخواست برند تو اوج نگرانی بودند .
    ادمهایی مثل من هم که چند ماه دیگه باید اقدام کنند یه مدل دیگه نگرانی داشتند یعنی فضا به شدت منفی و التهاب اور بود
    طوری که با دو نفرشون که خیلی حالشون ملتهب بود در خصوصی رفتم باهاشون چت کردم یه مقدار به آرامششون کمک کردم .

    تصمیم گرفتم با مامان ارشیا حال و احوال کنم ...
    تا زنگ زدم گفت چقدر دل به دل راه داره میخواستم چند دقیقه دیگه باهات تماس بگیرم
    چون عضو گروه بانوان آنتالیا نیست نخواستم بهش خبرها را بدم غیر مستقیم متوجه شدم آن هم در جریان اخبار است .

    گفتم راضیه جان چون ما خیلی زیاد شرایطمون مشابه است میخواستم ببینم به هر حال فرض بگذاریم به اینکه چند ماهه دیگه اقامت ما را هم تمدید نکنند از روز اول من هدف حضورم اینجا بیشترش باربد بوده میخوام اون لطمه نبینیه بهتره پلن های بعدی و تحقیقاتمون را اگر مایلید با هم به اشتراک بگذاریم
    خیلی استقبال کرد به هم با انتقال یه سری اطلاعات دلگرمی دادیم

    بعد گفت من اوایل پدر ارشیا ماهی دوبار میرفت و می آمد بعد خیلی خیلی برام سخت بود دیگه تصمیم گرفت بیاد پیشم بمونه و دور کاری انجام بده ؟

    گفت چند نفر هم میشناسم که همسرانشون مثل ما دوهفته ، سه هفته یک بار می آمدن و میرفتند اما چون مثل ما نمیتونستند دور کاری کنند واقعا دوام نیوردن و به ایران برگشتند یکیشون هم همکلاس عرشیا و باربد بود
    گفتم علیرضا را میگید
    گفت اره
    گفتم نمیدونستم دلیل برگشتشون این بوده ، بله واقعا خیلی دست تنها بودن سخته

    گفت بابای باربد چقدر به چقدر میاد؟
    گفتم تا الان یک بار هم نیومده ، باربد بیش از یک سال و نیم هست باباش ندیده من هم یک سفر ایران داشتم

    گفت وای شوخی میکنی خیلی سخته وای پس تو خیلی صبر و طاقتت بالاست ؟

    گفتم شما قشنگ من را در ک میکنید اثر مثبت دیدارها که جای خود دارد به هرحال وقتی همسر دو هفته یک بار ،اصلا شما بگو ماهی یک بار میاد طبیعتا یک سری همکاریها و مسئولیت ها را به عهده میگیره یک سری آسودگی ها را برای خانواده تامین میکنه
    این مدت من یعنی به اندازه یه دنیا مسئولیت و دغدغه و مسائلی که اینجا برای همه ما پیش میاد به تنهایی پشت سر گذاشتم

    اصلا مدعی قوی بودن و این حرفها را ندارم چون واقعا یه روزها هم خیلی بریدم ...و هی با نگاه کردن به باربد و تلاشی که برای روزهای بهترش در آینده فکر کردم طاقت اوردم

    گفتم نه ابنکه همسرم خودش نخواد بیاد مشغله و عذرهایی است که فعلا مصحلت میبیته که خارج کشور مسافرت شخصی نکنه چون ادم محتاط و اهل ریسکی نیست میگه اینقدر چالش متوالی پشت هم تو زندگی تجربه کردیم ترجیح میدم ریسکی نکنم که یه مسئله جدیدی ایجاد بشه و بخوایم الان تو این شرایط بابت اون هم تاوان بدیم ... و شرایط سخت را سخت تر کنیم ....

    گفت واقعا راستش من خودم بودم اصلا نمیتونستم ، اما اینکه شما با این شرایط دوام اوردی هم برام عجیبه هم تحسین برانگیزه

    گفتم ممنونم شما لطف داری ، الان من انگیزه حرکت و حس ادامه زندگیم تو مسئولیت هایی که در مورد باربد دارم خلاصه شده شاید این به من نیروی حرکت داده مضاف به اینکه میدونم خدا حتما کمکم میکنه

    دیگه خلاصه کلی از خودمون و بچه هامون حرف زدیم

    تا قطع کردم باربد رسید تازه باربد امتحانهاتترم اولش تموم شده و خوشبختانه با معدل خوبی تونست نتیجه بگیره چند روزی میره مدرسه بعد شانزده روز تعطیلی بین ترم داره که بعد ترم دومش شروع میشه
    ناهارش براش کشیدم آمدم توی اتاق خودم

    با وجود تحسین های مامان ارشیا از بابت از پس زندگی برآمدن اینجا ولی انگار بغضم سنگین تر شد
    دچار تناقض بین احساس منطقم از یک طرف آگاه به محدودیت های حضور حسن در کنار خودمون ، از طرفی ناراحتی از اینکه شاید میتونست برای بودن و حمایت تلاشی بیشتری کنه به فکر رفتم
    یهو خودش تماس گرفت از ظاهر چهره ام دید مساعد نیستم ،دلخوری هام بهش گفتم
    یکم باهم یکی به دو کردیم
    بعد با هم دلخور شدیم .

    بعد بهش گفتم میدونی چند وقته خیلی خستگی و فشار را احساس میکنم همیشه جمع و جورش کردم اما اخبار و حاشیه این مشکلات رد اقامتی ها و رفتار اینها با مهاجرها برام تنش و زدگی ایجاد کرده طبیعتاً اینها دنبال منافع کشور خودشون هستند من هم دلم نمیخواد از این راهی که امدم پوستم کنده شده بچه ام آسیبی بخوره

    حسن گفت نود درصد فشارهای که تو احساس میکنی برای این است که منابع خوب حمایتی خانوادگی نداری که دلت برای امدن به ایران و بودن کنارشون پر بکشه ، گوشی برداری دو تا جمله بتونی تو هم باهاشون‌ درد و دل کنی نه تنها نبودن تازه هر دقیقه یه بار و تنش و فشار برای تو شدن

    گفتم خواهشا این مباحث رها کن چون خیلی وقته تکلیفشون را با خودم روشن کردم الان برم سر خونه اولم بگم چرا اینها را ندارم؟ ... خب نیست دیگه نمیتونم که مجبورشون کنم من را درک کنند .

    فکر کنم به خودمون بپردازیم معقول تر است قبل تر در مورد هر دوخانواده و مسئولیت هاشون حرف زدیم تهش به ناکامی بیشتر خوردیم پس چیزی که ادم بالا اورده دوباره نمیخوره

    یهو دیدم مامان ارشیا داره تو واتساپ پیام میده فردا اگر مایلید با ارشیا و باربد چهار نفری ناهار بیرون بریم که همدیگر را ملاقات کنیم یه دیدار تازه کنیم

    به حسن گفتم یه لحظه صبر کن باربد صدا زدم گفتم باربد مامان عرشیا این پیشنهاد داده تو موافقی ؟
    باربد گفت حتما موافقم بریم خوبه

    بعد باربد از اتاقم رفت حسن گفت با این حال و احوال که خودت کلافه هستی قبول نکن بزار یه فرصت دیگه قرار بگذارید بگو نمیام

    گفتم نه نمیشه بگم یه روز دیگه ..‌ اینها را با هم قاطی نکن

    به دلیل اینکه اول فردا روز دیگری هستش و من به بهانه همین بیرون رفتنه باید دوش بگیرم و خودم مرتب کنم همین تکاپو تاثیر مثبتی خواهد داشت

    بعد هدفم از قبول قرار دورهمی بیشتر به خاطر باربد هست که براش یه تنوعی بشه
    بچه ها چون دارند برای کنکورشون درس میخونن ما باید وقتمون با آنها هماهنگ کنیم و الان فرصت برای هر دو نفرشون مناسبه اینکه من بگذارم ببینم کی حال هوام مساعده این قرار به راحتی جور نمیشه
    ( خلاصه امروز باهم بیرون میریم )

    بعدش مشغول یه سری کارهای شخصی و تماس های مهمی که باید جهت یه سری هماهنگی ها انجام میدادم شدم ، شام باربد دادم تو افکار و واگویه های خودم بود

    دیدم لیندا تند تند پشت هم پیام میده عکس میفرسته
    عکس ها از بسته پستی برگشت خورده بود


    نوشته بود مریم جان خیلی ناراحتم ، چند وقت بود برنامه ریزی کرده بودم که یه جور بتونم تو را خوشحال و سوپرایزت کنم

    ( اصلا لیندا از حال و هوای اخیرم مطلع نبود این تصمیمش مربوط به قبل بوده )

    برات عطر و اسپری و شکلات یه سری لوازم آرایش مک که خریدم و به آدرس ترکیه ات ده روز پیش ارسال کردم هی منتظر بودم که ببینم کی به دستت میرسه


    که امروز پست بهم گفت ارسال آرایشی و عطر و ادکلن به ترکیه مجاز نیست بسته ات به هم دلیل برگشت خورده

    کلی احساسی شدم زنگ زدم بهش گفتم وای لیندا
    هی یک ماهه پیش آدرسم خواستی گفتی شاید به سرم زد بیام پیشت برای همین بود
    گفت ارهههه

    گفتم اگر تو دلت میخواست به من حال وحس خوب بدی بخدا که بهم دادی کلی ازت ممنونم فدای سرت که نرسیده حسش تو قلبمه❤❤❤😭😭😭
    من گرفتم رفیق قشنگم تو جای من خودت باهاش آرایش کن

    گفت نههه مریم حالم اساسی گرفته
    ولی من الان مهمان از ایران داره میاد بسته ات همینطور باز نکرده میدم برات مسافرم بیاره فقط هماهنگ‌میکنم یکی ازش بگیره بالاخره از ایران یه جور به دستت خواهد رسید

    گفتم این همه دردسر نمیخوام بکشی
    گفت هیجی نگو وقتی به دستت رسید حالم جا میاد

    گفتم لیندا اینقدر احساساتیم کردی انگار یهو تو حجم گنده دلتنگی هام بغلم کردی ، اینقدر دلم بغل میخواست و دست نیافتنی بود ولی از راه دور این کار کردی میخوام بدونی که اثر محبتت واقعا به دلم نشسته

    ( لیندا واقعا یه رفیق و شفیق که بارها دوستی و محبتش به من اثبات کرده بسیار قابل اعتماد و امن و اگر بخواد کاری برات بکنه هزار مانع را کنار میزنه تا برات اون کار را بکنه ...
    به حسن زنگ زدم گفتم نگران نباش خانواده ام آمدند حمایت کردند
    گفت یعنی چی ؟
    بعد محبت لیندا براش تعریف کردم
    گفتم حتما باید یه ادم هم خونت باشه ناز و نوازشت کنه .. لیندا که از حال من با خبر نبود این‌هم نشونه از قشنگی های زندگی خدا برات میفرسته ... اینها دیگه من را نوازید)

    صبح برای لیندا این پیام گذاشتم :

    لیندا جانم باور کن دیشب انگار قلبم بوس کردی
    حالم رنگی رنگی کردی
    حالم خوش نیست تو دلم طبق طبق غم نشسته و خستگی داخل تمام وجودمه ، اما به توجه و محبت دیشبت که فکر میکنم مثل یه نسیم خنک روی داغی های وجودم میوزه
    واقعا تو چقدر خوب و دوست داشتنی هستی هزارتا ماچ به صورت قشنگت تمام مهربونی هات مثل خودت واقعا قشنگ و تاپ هستند
    و اینکه چقدر تو خوب ادم ها را بلند هستی ...
    مانا باشی❤💕💕💕💕💌💋💋

    بعد زیر متنم ترانه رفیق بابک افرا را براش فرستادم ( حتما شما هم دانلود کنید گوش کنید و به دوستانی که عمیق دوستشون دارید ارسال کنید )





    نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۱ ساعت 10:51 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • نمیدونم اخیراً توجهتون جلب شده یا خیر؟ تعدادی از بلاگرها و بازیگران سینما که زندگی های پر زرق و برق، عشقولانه خودشون را در معرض بازدید عموم میگذاشتند در شرف جدایی یا طلاق قرار گرفتند.

    گاهی اسم هاشون از مراجع ها یا دوستان شنیدم و برای آشنایی بیشتر هر چند وقت یک بار یه بازدید از صفحشون انجام دادم

    به هر حال من شغلی دارم که بابت یه سری اطلاعات معرفی شده چه خوب ،چه بد ، باید به روز باشم تا بتونم درک و دید وسیع تری از شناخت مراجعان خودم را داشته باشم

    کلا این اشخاص به شخصه هیچ وقت، برام جذاب نبودند و نخواهند بود ، که بخوام مسائل روزمره اشون را دائم پیگیری کنم و علت و چرایی جدایشون هم ، خیلی موضوع مهمی از نظر شخصی برایم نبوده در نتیجه به این موضوع که برای جذب فالور یا هر نیت مسخره دیگری هست فعلا کار ندارم ... اما هرچه که باشد میدونم رابطه و سبک زندگی به این مدل بابت میل به شواف و کسب منفعت مالی و روانی ، تمیز و سالم نیست و صاحبان این صفحه ها حال روانی خوبی ندارند

    حالشون مثل بادکنکی میمونه که یه پوست و ظاهر بیرونی داره و حجم داخل با هوا پر شده

    یکی از این بلاگرها که مقداری صفحه خودش و همسرش متفاوت تر از بقیه بلاگرها هست ، اما در کلیت صفحه های آنها هم آلوده به شواف و نمایش و مسائل ظاهری است

    کاملاً اتفاقی دو روز پیش ، در صفحه خانم با توضیحاتی که در یک لایو سیو شده در صفحه اش به صورت عمومی منتشر کرده بود متوجه شدم این زوج هم درحال جدایی هستند ...

    برای من شنیدن خبر جدایی ادمها باز به خاطر کارم و اطلاع از ریز جزییات زندگی آدمها نمیتونه خبر عجیب و حیرت برانگیزی باشه به دلیل اینکه خیلی مسائل پراهمیت و اختلاف نظرهای زیادی در فضای شخصی ادمها ممکنه باشه که حتی نزدیکترین افراد هم ، از اون مسائل باخبر نباشند ..

    ممکنه مربوط به فانتزی های جنسی و تمایلات تابودار باشه و یا انواع مشکلات مسائل دیگه که ، به حدس عموم نرسه اما هر کدوم از آنها باشه طبیعتاً دیگه ادامه زندگی مشترک جایز نیست

    ما آدمها مرتب میخواهیم دیگران را براساس اطلاعات موجود وعینی خودمون نتیجه گیری کنیم چون اطلاعات ما بی شک بسیار ناقص است این نتیجه گیری براساس دنیا و برداشت ذهنی خودمون عبث و کاملا اشتباه است .

    این زوج بلاگر از فعالیت های ورزشی ، بچه داری همسرداری ، مهاجرت ، سوپرایزهای جذاب و خواستنی
    آزادی فردی ، بوسه های خاص و عاشقانه و زندگی لاکچری.... بسیار از مواردی که خیلی آدمها دوست دارند آن را تجربه کنند را به اشتراک میگذاشتند

    از قبل از بچه دار شدن صفحه داشتند

    آقا ،با عناوین خواستنی و اختصاصی همسر خودش را در عموم ،مورد خطاب قرار میداد

    مرد ، آخوند زاده ( یعنی پدرش آخوند ) اما تیپ و ظاهر به روز ،گوشواره به گوش ، شیک و گوگولی صحبت کن ، آنطوری که دل مخاطب های خاص خودش ببره
    البته امثال من چون نگاه وسیعی تری به به این آدمها دارند و داخل تر را هم میبینتد ، هرگز جایی برای جذاب بودن ندارند

    تلاش مرد بلاگر ، برای نشون دادن اینکه که پدر و مادر مذهبی و بطنی که در آن رشد کرده موجب تقلید عقاید نشده و او خواسته آدمی متفاوت تر از خانواده خودش باشد
    اما شما تناقضاتش را میتوانستید از ظاهر و تاتوهای بدنش متوجه بشوید ، مثل ابوالفضلی که بزرگ روی قسمتی از بدنش حک کرده بود..که اصلا با ظاهر فرنگی طورش و گوشواره های گوگولی مگولیش نمیخوند ( هیچ کدام از آرایش ظاهر اختصاصا اشکالی ندارد تلفیقش با هم سوال برانگیز است . که شخص مورد نظر واقعا فازش چیست ؟ )

    زن و مرد بلاگر این مدت ،صاحب دو تا فرزندو پسر و دختر شدند که کلیپ های زایمانی دلبر از پدر و مادر شدنشون تا شیوه های به ظاهر تربیتی مدرن از خودشون منتشر کردند

    بچه ها ، وعده های غذایی تا میان وعده های غذایی خاص مثل بلوبری ، دراگون ، آوکادو و... را در ظرف های تغذیه شون مخاطب مشاهده میکرد

    همسر گاهی بچه ها را نگه داری میکرد ، تا خانم خونه بتونه با دوستان خانم و آقای خودش شب به تفریحات شخصی به تنهایی برود و بابت بدرقه خانم و دوستانش تا زمان برگشت خانم از تفریح ،صحنه هایی برای فالورها به اشتراک گذاشته میشد
    حمایت همه جانبه از فعالیت های ورزشی بانو در همه دوران چون خود مرد هم از قشر ورزشکار هست برای بقیه جذاب بود ...

    خلاصه این دوستان در کمال ناباوری مخاطبانشون اعلام عمومی کردند که در شرف جدا شدن هستند و تصمیمات خودشون گرفتند من نمیدونم شاید هم جدا شده باشند و دارند کم کم‌ به مخاطب وضعیت خودشون را اعلام میکنند

    ولی ظاهر و چشمان دردمند خانم و ابروهای توخالی و کنده شده که خبر از اضطراب بسیار بالا ، وسواس و اختلال تریکوتیلومانیا را متاسفانه میده مشهود است

    درسته که هر آدمی در نتیجه رفتار رسش یافته میبایست تا میتونه از قضاوت دوری کنه و به حریم خصوصی دیگران توجه و احترام بگذاره
    اما نباید از این موضوع غافل شد که شخصی که به این وسعت بلاگر میشه و تا این میزان لحظه های زندگی خودش را در معرض اطلاع عموم میگذاره تا بتونه مخاطب بیشتری جذب کنه و دیده بشه و در بغل این دیده شدن تبلیغات گران بگیره و درآمد زایی کنه باید ظرفیت ورود مخاطبانش را به بخش های از زندگیش در خودش ایجاد کنه هر کاری که ما برای فعالیت زندگی انتخاب میکنیم سختی ها و مشقت های خودش را داره طبیعتاً بلاگری هم با مسائل های اینگونه روبه رو خواهد شد

    مثلا یه عده هستند میزان حد از اطلاعات شخصی خودشون را مشخص کردند که نشون بدهند . خب طبیعتاً این ادمها وبلاگرهای جز تمایلی ندارند مخاطب به صورت عمیق وارد جزییات زندگیشون بشه اما این دسته بلاگرهای فعال ، به گونه ای رفتار کردند که با پوزش مخاطب فقط زمان استفاده از سرویس بهداشتی با آنها همراه نیست اما بقیه لحظه هاشون را تمایل دارند فالورها در جریان باشند

    زندگی اینها به گونه ایی از سمت خودشون نمایش داده میشد که حتی یکی از دوستان فهیم و خیلی صمیمی خودم وقتی در مورد زندگی شخصیش و انتقاد از همسرش دلگیر بود و برام حرف میزد همیشه میدیدم به رابطه این دو نفر ، یعنی زن و شوهر بلاگر و آخرین اتفاق عشقولانه و درک وسیع از همسرداری که مثلا به نمایش گذاشته بودند اشاره میکرد

    همیشه بهش میگفتم فلانی جانم ، قربون صورت زیبات بشم ، میدونم که چقدر سبک و رفتارهای این بلاگر به نظرت شیک میاد و همینطور هم هست اما فراموش نکن ما در همه ابعاد زندگی این ادمها نیستیم و این ادمها هیچ کدوم رفرنس خوبی برای ارجاع دادن و مثال نیستند . بعد‌ چند تا از نقدها و تناقضات رفتاریشون را مثال میزدم و توجهش بهش جلب میکردم
    میگفتم به نظرم نقد و ناراحتی خودت را از همسرت با مقایسه اینها پیش نبر

    میگفتم میدونم شاید احساس کنی که گاهی شیک تر و فهمیده تر از بلاگرهای دیگه حرف می زنند و احساس میکنی چقدر همسر و مادر و پدر نمونه ایی هستند اما در نهایت ما با آنها زندگی نکردیم و نمیدونیم در زندگی واقعیشون چقدر شبیه صحنه هایی هستند که به ما نشون میدن
    ( اتفاقا خانمه که اخیرا در مورد جدایش میخواست صحبت کنه، دقیقا ً گفت ما چیزهایی را به شما نشون میدیم که دلمون میخواد شما ببینید ) و به نظرم اقرار به این مسئله یعنی عدم صداقت واقعی با مخاطب

    من همیشه با خودم فکر میکنم هر آدمی که به اندازه حتی سه نفر مخاطب و تریبون به دست داشته باشه چقدر سهم مسئولیتش بزرگ و سنگینه و به میزانی که این مخاطب ها بیشتر بشه این مسئولیت ها خطیرتر و پر اهمیت تر میشه

    چون مخاطب الگو میگیره ، در ذهنش اینها را مدل میکنه ، مقایسه میکنه ، تاثیر میگیره ، باهاشون حسرت میخوره ، زندگی شروع میکنه ، زندگی از هم میپاشونه و صدها شیوه غلط دیگه
    که بیشترین ضرر را ، مخاطب ایده ال گرای این وسط میکنه که فکر میکنه همه زندگی این ادمها همین تصاویر چند لحظه ایی است که اینها به ما نشون میدن
    امیدوارم به خاطر آرامش زندگی خودمون هم شده ما همیشه مخاطب های باهوش و منصفی باشیم
    .

    ببینید طلاق گرفتن اتفاق خوبی نیست اما گاهی یک راه حل نجات و رهایی است که قطعاً انجام شدنش بهتر از انجام نشدنش است مسئله اینجاست که مخاطب برای این هنگ میکنه یهو وسط آن زندگی عاشقانه و بوس های دلبرانه این اعلام جداییه با برداشت هاش نمیخونه
    و حس میکنه انگار برای دریافت داده هاش سرش کلاه گذاشتند و باهاش صادق نبودند

    والا خود طلاق به تنهایی میتونه تصمیم و اراده انجامش در بعضی از شرایط های زندگی یه شهامت بزرگ باشه، ممکنه برای هر کدام از ما یک روزی اتفاق بیفته ولی اگر برای ما اتفاق افتاد چون بابت زندگیمون نمایش های عاشقانه دروغین تحویل ندادیم بدهکار پاسخ نیستیم بلکه زندگی خودمون بوده و به کسی هم مربوط نخواهد بود چون قبلش بابت زندگیمون به کسی با شواف دروغین آسیب نزدیم .

    واکنش مخاطب ها از خبر جدایی این زن و شوهر متفاوت بود....

    دسته اول : حسودان خودفریب پلاستیکی که منتظر به خاک سیاه نشستن دیگران هستند ابزار خوشحالی کردند که اه مردم ، که اینهمه خوشبختیتون را نشون دادین زندگیتون را گرفت ( این مخاطبان حقیرترین ادمهای روی زمین هستند که نه برای نجات و خوشبختی خودشون میتونند کاری کنند و نه از خوشبختی دیگران خوشحالند تنها التیام زندگیشون اینه که ببینند یکی ناکام شده .... بدبخت پلاستکی از کجا میدونی شاید الان داره با تصمیم فعلیش پا در رشد و ترقی میگذاره و تازه خوشبختیش استارت خورده و تو خبر نداری )

    دسته دوم :یه عده واقعا هنگ بودند و نوشته بودند شما ما را با نمایش زندگیتون فریب دادین ما شما را الگو کرده بودیم و نمیبخشیم ( خوب شما اشتباه کردین بودین که کلیت زندگی یه ادم الگو کردین واقعیت زندگی همه ادمها اینه که ضعف و قوت با هم است .. به جای الگوبرداری تمام و کمال یاد بگیر زندگی بقیه را اینقدر با خودت مقایسه نکنی
    الگو برداری یا استفاده از تجریه دیگران بسیار خوب هم است در صورتی که اول عزت نفست حالش خوب باشه یا به مشکل نخوره و دوم اینکه تو ایده ها و پلن های خودت را هم داشته باشی هر کس نسخه زندگیش منحصر به فرد شرایط خودش است )

    دسته سوم :یه عده دیگه اصرار و خواهش در عدم ناباوری که ما مطئنیم شما دوباره به هم برمیگردین و امکان نداره شما بتونید جدا از هم باشید و التماس زیاد که طلاق نگیرین ... ( دقیقا اینها همون دسته مخاطبانی هستند که فضای عاشقانه زندگی این دوستان براشون جذاب و سرگرم کننده بوده و الان دوست ندارند در فیلم رویایی خودشون که هر روز دنبال میکردند تداخل و ناهماهنگی ببینند ترجیج میدن با انکار و خودفریبی هی بگند نه بابا مگه میشه شما هرگز از هم جدا نخواهید شد این دوستان هم همیشه تو انکار هستند و الان سوگوار قطع فیلم های عاشقونه خودشون هستند )

    دسته چهارم : متاسفانه حزب بادها بودند که اینها هر کار کنند میگند افرین ، به به چقدر شما بی همتاید ( به نظرم حتی اعلام جداییشون باز مثل تمام سالهایی که با مخاطبانشون صادق نبودند فقط یه اطلاع رسانی پر از شواف و شعار بود .... طوری که باز هم شاید یه عده حسرت این مدل طلاق باکلاس در دلشون بخورند یه جورهایی باز مخاطب بی دقت و سطحی را فریب دادن به عبارتی اصل درد و رنج را با کادو پیچی شیک به واسطه بازی با کلمات به مخاطب انداختن)

    همسر این خانم مدتهای زیادیست هر شب موضوعات خاص ، بالاش هم میزد مثبت هیجده در مورد اون مباحث در اینستاگرام لایو میگذاشت خیلی هم از بابت اندیشه ایشون به به و چه چه میکردین ... اما نمیدونم چند نفر مثل من که گذرا از لایوشون کوتاه عبور میکردند ، فکر میکردند ، که با خودم همیشه میگفتم این ساعت نیمه شب هرچقدر تو حرفهاییی شنیدنی برای گفتن داشته باشی اما الان تو باید در کنار همسرت باشی ...مگه میشه کسی خانواده خودش را رها کنه بعد بخواد دنیا را بسازه همیشه گفتند بهتره ما برای هر تغییری ابتدا از خودمون شروع کنیم حالا اگر ماهی دو بار بود یه حرفی ، اکثریت شبها میدیدم نیمه شب لایو این اقا در حال برگزاری هست .

    بد به حال آن افراد سطحی و ظاهر بینی که اینگونه افراد را الگوی درست زندگی خودشون قرار میدن و خودشون و همسرانشون را با معیارهای نمایشی این ادمها پایین میکشند .

    به هرحال تمام بلاگرهای که در سطح وسیع فعالیت میکنند و جز نمایش روزمرگی های آنچنانی زندگی هدفی دیگر ندارند افرادی هستند که درگیر شخصیت نمایشی ، حال ویران درون و نیاز شدید به پذیرش و تایید شدن دارند .

    و پیامشون اینه ، من همسرم را با برنامه ریزی قبلی سوپرایز میکنم که شماهه، مخاطب ببینید و تایید کنید بگید به به چه شوهر رویایی خاک تو سر من با این شوهر کردنم
    و اینقدر میل و عطش دیده شدن دارم همان همسر را شبهای متوالی تنها میگذارم و میام برای شما مخاطب سخنرانی میکنم که باز بگید چه ادم با کمالات و فهمیده ایی باز خاک بر سر شوهر من ...

    به نظرم طلاق های این بلاگرها ( دوستان باز تاکید میکنم طلاق رخدادی ، جهت عیب جویی یا ایراد گیری نیست بلکه بحث فعلی نمایش های غیر واقعی این بلاگرها از زندگیشون است که طلاقشون مثل کلاه گشادی روی سر مخاطب های رفته که با مقایسه و حسرت زندگی اینها زندگی را به کامشون تلخ کردند )

    به نظر من طلاق این بلاگرها که یکی پشت دیگری صداش درمیاد حقیقت داره ، چون زندگی که پایه هاش روی شو های ساخته شده است یه جا کشش در خواهد رفت

    مثل زندگی بلاگر پاکبان عاشق ، زنی بلاگر که همسر مردی به اصطلاح روفتگر شده بود از صفحه بلاگری این زن تا مصاحبه های پی در پی در تی وی و روزنامه ها از زن بلاگر ،باعث بیشتر دیده شدنش شده بود

    این زن از بلاگری و تبلیغات وضعش بسیار خوب شده بود اما مدام هنوز اصرار زیاد به پاکبان نشان دادن همسرش در موقعیت های مختلف و اینکه با دختر کوچکش هرشب پشت پنجره وقتی ماشین حمل زباله رد میشد مثلا برای پدر و همسر دست تکون میدادند

    اینکه او زنی است مدرن که به شغلش همسرش مثلا افتخار خاص میکند

    هیچ شغلی عار نیست اما اگر فرد شرایط خوبی برای ارتقا زندگیش پیدا کند چه دلیلی دارد همسرش به عنوان یه پاکبان به این شغل ادامه بدهد
    واضح است حقوق پاکبانی همسرت به اندازه یکی از تبلیغ های روزانه تو نمیشود

    من همیشه در فیلم ها چهره معذب همسرش را کاملا حس میکردم این شخص را اروم و تسلیم احساس میکردم انگار دلش نمیخواست اینگونه تصاویر شخصیش پخش بشه و بنده خدا اذیت بود

    در کناری که فالورها زن را به عنوان یک همسر نمونه ، فداکار و عاشق یاد میکردند
    من در این زن فقط خودشیفتگی میدیدم و بس و همان درد و رنج بی عزت و نفسی را در رفتارش مشاهده میکردم ...
    که به طور ناخودآگاه نشان میداد من وارد رابطه ایی شدم با ادمی که از خودم پایین تر است تا به واسطه پایین بودن اون آدم من وقتی مقایسه میشم بالاتر و بهتر دیده بشم و دیگران من را به خاطر از خودگذشتگی و ایثارم تمجید کنند و دقیقا در صفحه اش این بساطی که میخواست براش به راه بود
    و همه از خاص بودن و گذشت بی نهایتش مینوشتند

    اکثر ادمهایی که میرند ،با ادمهایی خیلی از خودشون از لحاظ ظاهری و موقعیتی پایین تر ازدواج میکنند همین ماجرا را دارند در واقع میخوان ، در مقایسه برتر
    دیده بشند اینقدر احساس خودکم بینی دارند و نیاز به توجه که بااین ازدواج ها خودشون را در معرض هورا کشیدن قرار میدن ( خیلی خیلی انگشت شمارند ادمهایی که از روی گذشت واقعی ازدواج های اینگونه انجام میدن به راحتی در دسترس دید من وشما نیستند چون اون ادم برای شواف و تحسین اینگونه ازدواج نکرده که من شما آنها را بشناسیم زندگی شرافتمندانه دارند )


    ادمهای که برای دیده شدن خودشون با ادمهای پایین تر ازدواج میکنند ایثارشون از روی فهم و درایتشون نیست بلکه بازوی خودشیفتگی آنها بابت تایید و تحسین وتمجید دیگران است ( برای همین پیچیدگی انسان است که روانشناسی و روانکاوی کار بسیار خطیر و ظریفی هست و کسی میتواند انسان را تحلیل کند که دانش ، صلاحیت و هوش خوبی داشته باشد در نتیجه مشاوره قبل ازدواج با روانشناس دارای صلاحیت بلاشک آگاه سازی ارزشمندی را در روابط به ما میده که میتونه از هزینه های سنگین و جبران ناپذیر مارا نجات بده )

    مثلا این خانم بلاگر به ظاهر عاشق و مهربان برای همسرش ولنتاین سوپرایزی گرفته بود زمین را پر از برگ گل رز و شمع چیده بود همسر با همان لباس پاکبانی وارد شد و اینها کل مراسم را با لباس پاکبانی همسر بدون رفتن همسر به دستشویی برای دست شستن و کات فیلم ، فیلم برداری کردند

    چه کامنت های از به وجد آمدن مخاطبان و ستایش این خانم بود ... و من فقط به عنوان تجربه درمانگری ازمعاینه وضعیت روانی خجالت و بی حوصلگی را در چشمان آقا مشاهده کردم
    نه ذوقی و نه شوقی در چشمان این مرد گرفتار که آرزویش شاید یک ساعت زندگی زناشویی برای خودش به دور از شواف بود . و اینگونه ولنتاین نه تنها برایش عاشقانه نبود ،بلکه بیشتر میدانست که او و شغلش ابزاریست برای نمایش و مطرح کردن خانمش در فضای عمومی

    متاسفانه به چه آسانی آدمها خواسته های خودشون را به خورد مخاطبانشون میدن

    کمتر از یک سال است این خانم و آقا هم که زندگی نمایشی عشقولانه ایی که خانم به راه انداخته بود با وجود یک دخترک حدود پنج ساله از هم جدا شدند .

    همان مرد آرام و تسلیم وارد یک رابطه دیگه ای شده بود و با خشم های شدید انباشته شده که به نظرم با ورود به رابطه دیگه این هم خودش یک جور انتقام از خانم بود به خانم اعلام کرد دیگه من نمیتونم به زندگی با تو ادامه بدم تحمل توهین ها و تحقیرهایی را که در زندگی خارج از اینستاگرام، دائما به من میکنی را ندارم و مسیرهامون باید از هم سوا کنیم و دیگه تمایلی ندارم هیچ گونه تصویر و عکسی از من در صفحه اینستاگرامت بگذاری و خانم را وادار کرد تمام عکس هاش از صفحه اینستاگرام پاک کند و از آن زندگی بیمارگونه این زن رفت .

    باز هم ایول به آقاهه که بیدار شد از خودش و عزت نفسش مراقبت کرد و خودش را نجات داد چون بعضی ها سالها یا تا ابد گرفتار تله های بیمار گونه همسران اینچنینی خودشون هستند و متاسفانه ، آدمهای ناآگاه با وجود این صفحه های خود مطرحی ، این ادمهای خودشیفته هیجانی نمایشی را تعریف و تمجدید میکنند

    اینقدر این آدمها از درون تهی و خالی هستند که وقتی فضای خود مطرحیشون به مشکل میخوره براشون حکم مرگ داره یعنی حس میکنند برای ادامه زندگی و حیات هیچ چیز باارزشی ندارند

    گفتن و ریز شدن در مورد تحلیل این بلاگرها فرصت بیشتری میطلبه و فضای اینجا وخیلی محدوده و حتی شاید از حوصله شما خارج باشه چون آسیب شخصیتیشون و چرایی رفتارشون وسعتش بسیار زیاد است .

    به هر حال در پایان اصل مقصودم از نوشتن این پست این است که :

    چیزی که من از شنیدن ماجرای جدایی ، زن و مرد بلاگر ،مجدد به بازبینی و فکر در حد فضای فعالیت خودم در ارتباط با مخاطبانم به فکر فرو برد
    آن احساس مسئولیتی که در مورد مخاطبم همیشه داشتم و خواهم داشت
    این شش سال فعالیت عمومیم را با خودم مرور کردم .

    خوشبختانه من هیج وقت مدعی ادم کامل
    و بی نقص بودن را نداشتم کما اینکه بارها به کم و زیاد خودم در محدوده فعالیت مجازیم اشاره کردم

    شواهد و مستندات این سالها فعالیتم موجود هست که تمام تلاشم و سعیم در این بوده که اگر چیزی را دارم به مخاطبم و بهتره بگم دوستانم ارائه میدم با دنیای واقعیم تا حد ممکن برابر باشه و اطلاعات اغراق شده و فیک نداشته باشه چون صداقت و روراستی برایم یکی از بزرگترین ارزش های زندگیم است .

    شاید به همین دلیل بوده که چون خواستم عوامل غیر وارد این فضای حسی و دوستانه بودن ما نشه من از این راه تا کنون ،کسب درامد نکردم مطمئن باشید هم راهش بلد بودم هم به موقع وارد این فضا شدم اما اینقدر نگاه وسیعی تری در موردش داشتم هیچ وقت وسوسه نشدم که بخوام با حاشیه های فیک و درگیر کردن احساسات مخاطبم صفحه های مجازیم را رشد بدم به خودم گفتم اگر روزی قرار باشه این اتفاق از باب درآمد بیفته ، بهتره در بستر واقعی و درستش پیش بیاد نه تلاش برای دور زدن مخاطبم من مخالف کسب درامد نیستم اما نه به هر قیمتی

    یعنی دلم نخواست برای رسیدن به قسمت مادیات ماجرا شرف و وجدانم را زیر پا بگذارم ...

    اینقدر در این بستر محبت های بی دریغ و واقعی و فیدبک های عالی گرفتم که حسش قابل وصف نیست .

    میدونید برای دیده شدن و رقابت بلاگرها باهم دیگر ، باید به یک سری رفتارهای آلوده مشغول بود ، که این خلاف باور و ارزش های زندگیم بوده

    شما شاهد بودین هر وقت از عشق و لحظه های قشنگ زندگیم نوشتم سعی کردم اون لحظه های که بریدم ، کم اوردم ، دلگیر بودم ، شاکی بودم ، دیده نشدم ، توجه نشدم و خیلی از رویدادهایی که در زندگی همه ما رخ میده را هم بنویسم
    از بیرحمی ها ،تفاوت ها ، تناقض ها ، ناعدالتی ها از هر چیزی که دلتنگ شدم نوشتم
    از روزهای که بغض کردم و اشک ریختم
    هدفم انتقال انرژی منفی نبوده فقط میخواستم ، این روزها هم حتی اگر به دل تو مخاطب نشینه ، بگم این‌هم ورقی از زندگی این مریمی هست که داری دنبالش میکنی و همین مریم جز خودش و خدا روی هیچ کسی برای بلند کردنش بابت روزهایی که زمین میخوره چشم امید نداره

    با وجود تصور اشتباه و انتظارات غیر واقع بینانه بعضی از مردم از یک روانشناس ، از ناقص بودن نترسیدم چون همیشه انتخابم ، خود بودن واقعیم بوده و اتفاقاً یکی از تلاش هام ترمیم فرهنگ‌سازی از این قضاوت نادرست در مورد روانشناسان بوده

    اونهایی که همراه دائمی بودند میدونند هیچ وقت در مورد موقعیت اجتماعی و ظاهری زندگیم چیزی را بزرگ جلوه ندادم اگر کاستی بوده به راحتی گفتم ... از ساده بودن نگرانی نداشتم

    احترام و توجهی که قراره بر اساس مسائل ساختگی باشه آسیب جدی و عمیق به شخصیت میدونم و من اون احترام هرگز نمیخوام
    و برام مهم بوده که مخاطبم من را همین که هستم و پذیرش کردم بشناسه و انتخاب کنه ... من عطش مخاطب زیاد را از اول نداشتم از قضا بیشتر دنبال کیفیت بودم دلم میخواسته مخاطبانم کم و خاص ، ولی پردرک و شعور باشند .

    چیزی را نوشتم یا تصویرش را ارائه دادم که حتما واقعی بوده و میدونستم اثرش غیر مستقیم بر روی مخاطبم و زندگیش مثبت و تاثیرگذار هست
    همیشه دلم خواسته از جریان واقعی زندگیم حس خوب منتقل کنم .

    تا به امروز ، روزنوشت هام با جزییات نویسی ، نوشتار یک رویداد واقعی زندگیم بوده نه یک سکانس ساختگی و تو خالی بودن که فقط جذب مخاطب بیشتر داشته باشه

    امیدوارم ما با یاری و توکل به خدا در مسیر درست زندگی باشیم سعی نکنیم دیگران را فریب بدیم به نظرم اگر فعالیت مجازی میکنیم به جای حسرت گذاشتن در دل دیگران ، دلگرم کننده و حمایت گر باشیم اگر توانایی داریم تسهیل گیر باشیم ... موقعیت ها را به فرصت جهت سازندگی زندگی خودمون و دیگران تبدیل کنیم نه اینکه موجب تخریب و آسیب زندگی بقیه باشیم

    ما نسبت به مخاطب هامون مسئولیت اخلاقی بزرگی داریم اجازه نداریم آنها را بازی بدیم

    ما آدمها ، هرکدوم ، عضوی مهم از هستی هستیم که میتونیم سهم خودمون را با گزینه انتخاب یک انسان اخلاق مدار موثر و تاثیر گذار انتخاب کنیم و مطمئن باشید این تاثیر میتونه گاهی تا بینهایت تا حتی بعد از حیاتمون ادامه دار باشه... تلاش و انتخابی که با هیچ پولی قابل خریدن نیست و ارزشش مدوام و ماندگار خواهد بود ....نباید برای دریافت ها و توجه های کم ارزش انسانیت خودمون افول بدیم


    باید همیشه طوری رفتار کنیم که وقتی به درونمون رجوع کردیم بابت واقعی بودن و درستکاریمون احساس رضایت درونی داشته باشیم .







    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ ساعت 0:36 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • چند روز بود خیلی میلم به غذا نمیکشید
    یکشنبه که اینجا تعطیل بود ناهار برای باربد چیزبرگز دستی که خودم از قبل آماده کرده بودم حاضر کردم
    خودم میل خوردنش نداشتم‌.

    عصر حس کردم ضعف دارم، دلم غذا خواست‌ ،فکر کردم دیدم پلو مرغ سسی چقدر به دلم‌میچسبه

    غروب مرغم نیمه حاضر شده در حال پخت
    برنجم که آبش کشیده شده بود ، که بره برای دم شدن ، گاز خونه تمام شد

    اینجا معمولا گازکشی نیست هر دوماه یک بار، توپهای گاز را سفارش میدی حدود هشتصد هزار تومن به قیمت لیر الان میگیرند گاز را برات میارند دو دقیقه ای نصب میکنند
    از بابت این مواردش و دسترسیش مشکلی نداریم

    اما روز تعطیل دل ضعفه داری عطر غذا ،توی فضای خونه پیچیده
    منتظری برنجت دم بدی نهایت یک ساعت دیگه غذات بخوری که اینجوری میشه

    به آقای گازی که ازش ،خرید میکنیم پیام دادیم گفت که فردا صبح ساعت هشت صبح اولین سرویس براتون میتونم بیارم
    خلاصه با محمد سر کارش بود تماس گرفتم ببینم آقای گازی اون ، شماره اش چنده الان برامون میاره ؟
    محمد گفت اصلا یکشنبه اینجا تعطیل و گاز را کسی سرویس نمیده
    گفت یکی از بدترین اتفاق های اینجا اینه که یهو روز تعطیل آن هم‌در حال آشپزی گازت بره
    گفتم اخه برنجم روی گاز میخواستم تازه دمش بدم
    اون هم همش دنبال بهانه است که بگه بیا خونه ما

    گفت شب بیا خونه ما دمش بده بعد خونه ما بمون
    گفتم بابا بیخیال چه کاریه ...برنج را به سطل آشغال هدایت کنم برام راحت تره

    بچه ام امتحانات پایان ترم اولش هست باید کنارش باشم
    گفت این ادا و اصول ها چیه ؟
    وا خب امتحان پایان ترم داره

    گفتم مهم نیست میدونی که من مغز شکموم بی تلبیته غذا زیاد نمیخورم ولی اگر مغزم به چیزی فکر کرد باید پاسخ گوش باشم ... تازه بعد از چند روز بی اشتهایی میخواستم غذا بخورم..


    گفتم میشه بدم همسایه بگم چند دقیقه روی گازشون بگذاره .
    گفت اره این نرماله اینجا روز تعطیل این کار هم میتونی در خواست کنی
    باربد گفت من برای این کار نیستم روی من حساب نکنی که باهات بیام این درخواست کنیم


    گفتم محمد بی خیال حتما قسمت نبوده فردا ناهار دمش میدم من روی این کار را ، اون هم با همسایه ترک ندارم .

    خداحافظی کردم

    هرچی میخواستیم بخوریم باید گرم میکردم نون یه مدل فریزر داشتیم مثل سنگ بود ... تو این سرما اب میخواست بشه کلی زمان میبرد

    باربد گفت برم بیرون یه چیزی بگیرم بیام دم دستی شام بخوریم
    رفت و من هم گفتم کلید ببر تا بیای من میخوام برم دوش بگیرم
    رفتم زیر دوش دیدم بعلههه آب قطعه ... یعنی تو این مدت اولین بار بود با این صحنه مواجهه میشدم کلاً به قول باربد آن روز ، روز من نبود ...
    خلاصه باربد یکم طول کشید تا آمد
    وقتی رسید دیدم از کی اف سی نزدیک خونه مرغ سوخاری گرفته بود

    گفت دوست داشتم تو این شرایط که دلت هوس غذا کرده بود من مهمانت کنم

    گفتم بابا چه ریخت و پاشی میکنی عالیه دستت درد نکنه حسابی تشکر کردم من یه تیکه مرغ بیشتر نتوستم بخورم خودش هم که عشق و صفا کرد

    یک ساعت بعد محمد تماس گرفت گفت کارم تموم شده میخوام برم خونمون چیکار میکنی نمیای خونه ما ؟

    گفتم نه من که بهت گفتم شرایط امدن را ندارم
    تازه اب خونه هم قطع شده
    گفت باشه ‌پس من میرم خونه خودمون

    باربد پشت میزش مشغول درس خوندن برای امتحان فرداش بود
    من هم تمام آشپزخونه را جمع جور کرده بود
    اب هنوز قطع بود ظرف کثیف نداشتم چون مرغ سوخاری را در ظرف های خودش خوردیم
    دیگ برنج و مرغ نیم پز را هم که سرد شده بود به یخچال منتقل کردم که فردا ادامه پختش را انجام بدم
    دراز کشیدم که تو نت بچرخم
    دیدم محمد پیام فرستاد من تا پنج دقیقه دیگه خونتون میرسم

    خلاصه آمد برای باربد یه ساندویچ دونر از رستوران محل کارش اورده بود ( معمولا چون زیاد اونجا غذاهای رستوران براش تکراری شده از چشمش افتاده گاهی ساندویچ های سهم خودش را چون باربد دونر دوست داره برای آن میاره )

    از کیفش توی یه جعبه شفاف کوچیک جای سالاد یه چند قاشق پلو یه تیکه خیلی کوچولو مرغ هم روش بود دراورد گفت اینم شام تو


    گفت همکارها برای شام یه برنج مرغ ردیف کردند من یکه تیکه کوچیک خوردم بقیه اش ریختم توی این ظرف با خودم برای تو اوردم ، چون گفتی دلت برنج مرغ میخواسته

    میدونی اینجا مهربونیش و نیتش خیلی قشنگ بود به هرحال غذای خودش بود برای من اورد
    ما هم چون تو ذوقش نخوره بهش نگفتبم که شام کی اف سی خوردیم
    فقط گفتم چون باربد شام همینجوری خورده سیر است فردا دونر براش گرم میکنم بخوره


    من هم خودم اما چون هوس کردم از این پلو مرغ میخورم

    یه دو قاشقی خوردم و تشکر کردم
    اونجاش هم برام زیبا بود که من اگر چیزی از ته دلم بخواد مخصوصا خواسته شکمی کائنات برام ردیفش میکنه یه عالمه خاطره دارم که خواستنی های غدایی غیر غذایی چنان برام یهو جور شده که خودم موندم ....

    دیدم محمد کلی سرفه میکنه رنگ و روش پریده است حال نداره
    گفتم ناخوشی انگار؟


    گفت اره همه همکارها یکی درمیون سخت مریضند انگار من هم دو روزه حس میکنم مریض شدم
    دقیقا کنار باربد نشسته بود
    گفتم قربونت پس بدو بدو بریم توی اتاق که باربد امتحان داره یه دفعه مریض نشه روی دستم بیفته

    باهم رفتیم روی تخت کنار هم نشستیم
    اب نبود که بهش غذا بدم یه مقدار هل و هوله اوردم خورد یه دستمال مرطوب اوردم که دستش پاک کنه

    باز میگم نیتش خیلی زیبا بود ولی کاش داخلش تفکر بود من خودم با لطف های اینجوری خیلی احساسی میشم و محبت به دلم میشینه و از خاطرم تا چند برابر جبرانش کنم پاک نمیشه

    ولی فکر کنید قبلش بهش گفتم باربد امتحان پایان ترم داره خب مریض بشه هم به درسش که سال مهمی است ضرر میرسه هم روی دست من میفته

    من خودم سیستم ایمنیم نابوده وقتی مریض میشم تا لب مرگ میرم

    تا یک ساعت دوش به دوش من کنار تختم سرفه کرد

    حالا که نیت مهربونی داری ، مهربونیت در حق ما بیشتر کن بگو حیف علائم مریضی دارم و باید مراعات کنم والا اینجا مرغ درست کردند دلم میخواست برای شما یه ذره هم شده غذام را بیارم

    وقتی اینطوری بگی انگار برای من از بهترین رستوران یه زرشک پلو با مرغ مجلسی سفارش دادی
    الان هم که اب ما قطعه تو هم ادم حساسی هستی برای دریافت فیدبک عجولی ، با اون شرایط واقعا پذیرایی خیلی پیچیده میشه

    چهار قاشق پلو سه بند انگشت مرغ به خدا نخوردنش خیلی کم هزینه تره و براش نیاز نیست این همه بها بدیم ، هر چند وجدانی این قیاس شاید جالب و منصفانه نباشه

    اخه من حتی اب خونم قطع است تو برسی نمیتونی حتی دست های آلوده که از بیرون امدی بشوری
    و من برای همه این موارد معذبم و دقیقا دست نشسته تا اخرش بودی

    به هر حال این پست به این بهانه نوشتم که بگم گاهی ما ادمها نیت هامون خیلی قشنگ و زلاله و تو دلی است خدایش گیرنده اش هم به دلش میشنه ولی وقتی میخوایم به کسی لطفی کنیم یکم به شرایط حاضر نگاه کنیم ببینیم اون لطف ما آیا در بغلش برای گیرنده دردسر های زیادی نداره ؟


    مخصوصا اون بخشی های از محدودیت های حاضر که طرف میدونیم

    اگر داره یعنی موقعیت مناسبی را برای لطف کردن انتخاب نکردیم ما محبت و لطف میکنیم که موجب خوشحالی بقیه بشیم نه مزاحمت و دردسر

    همیشه زمستون ، باربد را به اب پرتقال و ویتامین سی میبندم اینجا که بیشتر براش اب میگیرم چون واقعا مریض شدن با شرایط ما اینجا خیلی سخته
    الان دو روزه که گذشته هی میگم خدایا اگر ویروسی چیزی بوده از ما رد شه بره گرچه یکم ته گلوم حس میکنم درد میکنه

    خودم تا جایی که آگاه باشم ، شعورم برسه که متوجه باشم حتما در مورد بقیه رعایت میکنم وقتی برای محبت یا رفع کمک به کسی دواطلب میشم نگاه میکنم که حضورم برای آن شخص به نیت کم کردن یک بار از روی شانه هاش هست ،اگر قرار برم و اون را بابت خودم به دردسرهای اضافی بندازم لطفم براش ضرر خواهد داشت و حتما با نرفتن و لطف نکردن بی موقع ، بهش کمک بیشتری میکنم ولی احساسم صادقانه براش میگم که حس خوب بهش داده باشم ..

    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 21:57 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []


  • قرار بود این پست هم ، در مورد اردو باربد و تجربه های پیش آمده را ، بنویسم

    باباش که از محل کار آمد از طریق اسکایپ تصویری ، باربد برامون از سفرش گفت

    مسئولین مدرسع ، بچه ها را بازدید چندتا دانشگاه بردند و در مورد شرایط دانشگاهها براشون صحبت کرده بودند

    خیابان استقلال ، بشیکتاش ، کادیکوی و اورتاکوی برده بودنشون

    توی خیابان بشیکتاش یه بسته مشکوک بوده از ترس حمله تروریستی یهو یه عالمه ماشین پلیس میاد و اینها را دور میکنند از این اتفاق خیلی هیجان زده و احتمالا ترسیدن، خدا را شکر به خیر گذشته بود

    خیابان کادیکوی براش جالب بوده یه فرم قدیمی و سنتی داشته
    اونجا ناهار ساندویچ کوفته کباب خوردند کلی بهش چسبیده بود
    ( صبحانه هتل سلف سرویس بوده ولی و ناهار و شام را بیرون میخوردند )

    موزه کوچ رفتند اینقدر بزرگ بوده نتوستند همه قسمتهاش را بازدید کنند

    برج گالاتا رفتند اما قسمت بالاش را اجازه ندادن برند گفتند بدون پدر و مادر ممنوع است چون چند نفر تا الان بالای اون برج خودکشی کردند.

    کشتی سواری رفته بودند گفت حس خیلی خوبی داشت .

    معلم های باربد بیشتر خانم هستند دوتا معلم خانم و معاون آقا همراهشون بود

    تو فیلم های که تو گروه ارسال کرده بودند این معلم ها یه جاها با بچه ها حلقه زده بودند دست جمعی میرقصیدن ...💃💃 دیدن صمیمت معلم ها و دختر و پسرهای همکلاس .. چیزی جز قشنگی و زیبایی نبود

    هم برای باربد خوشحال بودم که تجربه این محیط داره و هم حس افسوس میخوردم که چقدر زمان ما ، والدین و مدارس برای هر تجربه ای به ما سخت میگرفتند و با رفتار خشن محدودمون میکردند ...

    گذشت ولی واقعا ما در دورانی از زندگی بودیم که همجوره برای ساده ترین حق زندگی و تجربه بهمون بد کردند

    باربد از نظر شخصیتی بر عکس من ، خیلی اهل رقصیدن و جنب و جوش های ،هیجانی نیست . در جنع تماشاگر بود نمی رقصید ...ولی همه جل تصویرش شاد و خوشحال بود

    دوستش ،ارشیا بلاچه دست به کمر معلم چه قری میداد...

    یه اتفاق و شیطنتی که از سمت بچه ها اونجا اتقاق افتاده بود برامون تعریف کرد کلی باهم خندیدم این بود که ...

    اتاق دختر و پسرها برای استراحت جدا بوده ، اتاق ها سه تخته بوده و معلم ریاضی ساعت دوازده شب اتاق بچه ها را چک میکرده بعد حالا ممکنه بوده دختر و پسرها برای دورهمی بیشتر به اتاق های همدیگر میرفتند فقط موقع خوابیدن باید به اتاق خودشون‌ می رفتند

    از کلاس باربد سه تا پسر و یک دختر به اردو رفته بودند این چهار نفر همش با هم بودند ( اسما و ابراهیم ترک و باربد و ارشیا هم ایرانی )حتی در موقعیت های که توی خیابان بچه ها را ساعتی آزاد میگذاشتند و میگفتند راس این ساعت اینجا باشید این چهار نفر باهم بودند که حالا میرفتند با هم معمولا استارباکس هم نوشیدنی هاشون را میخوردند هم با هم از فضای آنجا استفاده میکردند

    شب اول که این ناقلاها را در خیابان‌ بهشون میگند آزاد هستید
    اسما و ابراهیم میان به باربد و ارشیا میگند ما میخواهیم بریم مشروب بگیریم شب توی هتل بخوریم شما پایه هستید ؟

    باربد و ارشیا میگن نه ما علاقه ای به نوشیدنی الکلی نداریم
    اونها میگن ما هم تا حالا نخوردیم خب چهار نفری باهم تجربه کنیم
    ارشیا میگه من الان تمایلی به خوردنش ندارم

    به باربد اصرار میکنند ، باربد میگه من اصلا که خوشم نمیاد جایی بودم که خوردند بوش هم برام تهوع اور هست در ضمن از چیزی که شادی کاذب ایجاد کنه خوشم نمیاد شادی باید درونی باشه برام جذاب نیست .

    اونها میگند ما ولی میگیرم میخوایم امتحان کنیم باربد و ارشیا هم هایپ انرژی زا میگیرند که اینجوری همراهیشون کنند

    خلاصه اسما چون جثه درشتی داره فروشنده احتمالا فکر کرده بالای هیجده سال است بهش میفروشه اینها هم شادان و خندان نوشید نیشون داخل کوله پشتی میگذارند با خودشون داخل هتل میارند شب که دور هم در اتاق بودند
    اسما و ابراهیم میخورند بعد میگن اه چقدر طعمش بد هست مزه سرکه این حرفها میده ...

    بعد یه کوچولو گیجشون میکنه
    خیلی زیاد معلم ادبیاتشون را بچه ها دوست دارند باربد همیشه از خانم معلم ادبیاتشون تعریف میکنه
    تصویری زنگ میرنن حال معلم ادبیات که باهاشون در سفر نبوده را بپرسند حرف میزنند معلم متوجه حال اسما و ابراهیم میشه بهشون میگه معلومه شما دو نفر در خوردن اب زیاد روی کردید بچه ها مراقب باشید
    غیر مستقیم بهشون میگه حواستون باشه
    ( چقدر معلم فهمیده ایی که اینگونه به دنیای نوجوان ها نزدیک میشه )

    دیگه بخش بیشتر شراب را قایم میکنند برای فردا شبشون
    خسته بودند اسما میره اتاق خودش این سه تا هم توی اتاق خودشون میخوابند

    فردا شب بعد ساعت دوازده شب معلم برای چک اتاق ها نیومده بود اینها میگن دیگه احتمالا چک نمیکند
    بساط هل و هوله و ادامه شراب تو اتاق برقرار میکنند با وجود اینکه بیرون شام خورده بودند مجدد عشق و صفا پیتزا دونگی سفارش میدن برای چهار نفرشون میارند
    این دوتا نوگل خلاف 😂 شرابشون توی لیوان قهوه میزرند درب لیوان میبندن که تابلو نباشه بساط وسط اتاق پهن دوتا جرعه میخورند گرمشون میشه میگه بریم توی فضای آزاد بخوریم
    هر کی ببینه فکر میکنه ما قهوه میخوریم ارشیا و باربد هم باهاشون میرن

    معلم ریاضی توی فضای آزاد بوده میاد با اینها حرف میزنه خلاصه مشغول حرف زدن میشن
    باربد و ارشیا هم حواسشون به این دوتا بوده که تابلو نکنند و بهشون هی میگند شما دوتا حرف نزنید

    معلم نگاه ساعت میکنه میگه ساعت یک شب هست من اتاق ها راچک نکردم بچه ها موافقید با من بیان بریم به اتاق های بچه ها سر بزنیم
    اینها هم میگن باشه

    اولین اتاق میرند معلم میگه چرا صدایی نمیاد اینها یعنی کجا رفتند ؟
    بعد میگه اخی احتمالا خوابند چقدر زود قضاوت کردم
    بعد که اروم در را بیشتر باز میکنه میبینه کسی تو اتاق نیست

    میرند طبقه بعدی که شاید در اتاق های همدیگر باشند

    اتاق ها را که میرند میبند بعله بساط مشروب و عیش نوش بپا بوده همه ترکیده بعضی ها حتی استفراغ کردند

    معلم ها ی دیگه میان بچه ها راجمع و جور میکنند
    و تصمیم میگیرند تک تک اتاق را برند

    چون ابراهیم و اسما هم یکم گیج و منگ بودند باربد و ارشیا بدو بدو میرند اثار جرم این دوتا را تو اتاق پاک کنند که معلم ها به طبقه اینها میرسند دست این دوتا رو نشه

    من میگیم این دو تا وزه چقدر بچه پرو بودند که اینجوری تو لیوان قهوه پرو پرو همراه معلم رفتند مچ بقیه را بگیرند

    دیگه معلم به بچه های ترکیده اون‌اتاق میگه شما به خاطر این کارتون شامل دیسپلین میشن چون از قوانین تخطی کردید ...

    بعد معلم میاد از باربد و ارشیا واسما و ابراهیم تشکر میکنه اونها برای بازدید اتاق ها همراهیشون کردند و از قوانین تخطی نکردند و میگه ممنون میشم اتفاقات امشب دیگه بین خودمون بمونه و خبر به مدرسه درج پیدا نکنه

    معلم ها بنده خدا خبر نداشتند که اسما و ابراهیم خودشون هم بعلههه 😬😬🤥🤥🍻


    میگه معلم که رفت ما گفتیم بریم ادامه پیتزامون بخوریم بعد استراحت کنیم میگه تازه ابراهیم و اسما دچار حالت مستی بودند کر کر میخندن من و ارشیا هم به این دوتا و حرفهاشون اینقدر میخندیدم که دل درد گرفتیم از بس خنگولی حرف میزنند ما هم هی ازشون حرف میکشیدیم😂😂

    این دو تا بدجنس ، ارشیا و باربد هم اینجوری صفا کردند
    خلاصه میگه معلم ها تا آنتالیا حتی بطری اب اون بچه ها را هم چک میکردند میگفتند دیگه از اعتماد ما سواستفاده کردید باید بیشتر چک بشید

    دوستان اینکه باربد توی فضای دوستانه میاد برای من و پدرش این ماجرا تعریف میکنه یه اتفاق خیلی خوبه برای ما

    وما هم مثل یک دوست نزدیک هم پا به پاش از ماجرای پیش آمده میخندیم و حتی بین حرفها نگفتیم افرین تو که نخوردی یا مراقب و ال و بل باش
    یا کاش تو این کار و اون کار نمیکردی یا میکردی
    یه شنونده فعال بودیم

    میدونید چرا نه تشویق کردیم نه مذمت ، چون کار بی فایده ای هست دیگه بزرگه اگر بخواد کارهای اینطوری انجام بده به سفارش و تذکر ما بستگی نداره ... انسام بخواد کاری کنه با محدودیت ، منع انجام نمیشه بلکه با آگاهی به موقع میتونه مسیر های بهتر را پیدا میکنه

    اینکه اون ادم خودش باید بخواد انتخاب کنه یه کار را بکنه یا نکنه ... ما خیلی وقت پیش روی آگاه سازی باربد از باب این مسائل وقت وتوجه گذاشتیم

    بهش همیشه گفتیم ما فقط مضرات و فواید این مسائل را بهت میگیم انتخابش با خود تو هست .و بسترهای دیگری را غیر مستقیم فراهم کردیم که گرایش به چیزهای دیگه داشته باشه
    ارشیا و باربد آن شب خودشون انتخاب کردند نخورند

    اون بچه ها حدس من اینه که اینگونه از این فرصت حریصانه استفاده کردند چون به شدت منع و محدود شدند

    زندگی بچه ها حتما قوانین و قاطعیت میخواد من موافق شیوه آزادانه کامل نیستم اما طبق تجربه کاریم و فرزندپروری خودم متوجه شدم هرچقدر برای بچه ها قوانین سخت محدودیت اعمال بشه اثر عکس خواهد داشت و بچه ها برای محدودیت های که داره ، در فرصت های که پیش میاد اقدام به تجربه میکنند و گرایش بچه هایی که پدر و مادر سخت گیرانه دارند به این مسائل بیشتر هست


    به جاش دوستش باشید و آگاهشون کنید .

    از نظر من رابطه با نوجوان مثل گذر کردن با ماشین سنگین از لبه جاده خیلی باریک نزدیک یه پرتگاهه ، با چشم انداز فوق العاده زیباه ، که هم هیجان انگیزه هم ذره ایی اشتباه بری جونت به خطر میفته ...💕

    هر مسئولیتی که در زندگی میخوایم انجام بدیم برای نتیجه خوب عاشق بودن و علاقه میخواد💓
    اگر کسی عاشق پدر و مادری کردن باشه مسئولیت هاش بهش حس خادم بودن نمیده .. احساس عشق و لیاقت میده
    والد عاشق رنجی که برای بزرگ کردن بچه اش میکشه برایش مقدس و شیرین خواهد بود.

    چگونه آدمها از اجناس گرانقیمت خودشان محافظت و نگه داری میکنند فرزندان ما بزرگترین سرمایه و دارایی ما هستند از آن باارزش تر ما هیچ دارایی نداریم و نخواهیم داشت پس نیاز به توجه و مراقبت هوشمندانه و آگاهانه دارنو ... رفتار شما با آنها نه تنها برای آنها قطعاً در نسل های بعدیش هم اثر گذار باشه ...









    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 0:52 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • دیشب با شنیدن خبر در گذشت زن عمو بزرگه ی حسن ، بهانه ای شد که امروز، مجدد مثل اتفاقات مشابه ذهنم روی آغاز و پایان زندگی ، فاصله مرگ و زندگی ، معنای زندگی ، هستی و نیستی و تلاشها برای بقا و خوشبختی و... به تعمق فرو بره

    این اینکه ما میام تو این دنیا هر کدوم قصه و شرایط منحصر به فرد خودمودن داریم
    بسته به تلاش و شرایط مکانی و زمانی برای خودمون شرایطی را رقم میزنیم ، بعضی اتفاقات بسته به انتخابهامونه ، برخی دیگر پیشامدهایی است که در کنترل ما خارجه و در نهایت اتفاقاتی از شادی و غم زندگی ما را مثل یک پازل میسازه و حتما یه روز خواهد آمد که دار و ندارمون باید در این دنیا بگذاریم و باید بریم .

    پایان صحبتهامون با حسن بود که ، حسن گفت راستی در اینستا متوجه شدم پسر عموم اطلاع رسانی کرده زن عمو بزرگه ( مادرش به رحمت خدا رفته )

    خبر درگذشتش بین، یاد اوری و فراموشی مطرح شد
    با خودم فکر کردم اینقدر مردم درگیر مشغله ها و مشکلات زندگی هستند و روابط خانوادگی به فاصله و رسمیت افتاده که شاید این اتفاق برای ما هم بیفته و رفتنمون از این دنیا یه خبر خیلی معمولی و گذرا باشه
    بعد ما هنوز درگیر و نگران این هستم که بقیه دارند در مورد زندگی هامون چه فکر میکنند و بابت شکست هامون در هراسیم به بقیه چه جوابی بدیم

    زن عمو در عروسی ما شرکت کرده بود وقتی اوایل عروسیم به تهران امدم طبق احساس مسئولیت و لذتی که از معاشرت داشتم به فامیل های که در تهران بودند سر میزدم بعد کم کم متوجه شدم این معاشرتها خیلی وقته که در خانواده سال به سال انجام نمیشه و شاید مدل رفت و آمد من که تازه واردم یه مقدار ناهماهنگ نباشه
    روابط که سالها تو یه خانواده سرد شده را تو به تنهایی نمیتونی وقتی وارد یه خانواده میشی گرمش کنی .

    به مرور یکی دو سال بعد، معاشرت من هم مدل خودشون شد .

    من از زنمو خاطره تلخ و بدی ندارم در آن چند بار دیدارهامون فقط لبخند و مهربانی ازش به یادم مونده

    یه سرهمی برای به دنیا آمدن باربد میگفت گرفته در دوران نوپای باربد هر وقت ما را جایی میدید میگفت منتظرم یه موقعیت فراهم بشه کادوی باربد بیارم ...و این اتفاق هیچ زمانی نیفتاد .

    الهه مامان هستی، عروس، دختر زن عمو میشه ، چون هستی و باربد در فاصله چند ماه متولد شدند گاهی موضوع این سرهمی بساط شیطنت و شوخی های من و الهه بود ( زن عمو حلال کن ) +۲

    باربد امروز صبح رفته بود امتحان آزمایشی و شبیه سازی یوس بده دوتا مراجع داشتم وقتی مشاوره هام تمام شد برای ناهار یه آش گذاشتم و بعد برای خودم یه کافه موکا درست کردم تو سکوت خونه رفتم تو قصه زنمو بر اساس اطلاعاتی که ازش داشتم

    زن عمو میانگین طول عمر طبیعی را هم رد کرده علاوه بر نوه ، نتیجه هاش را هم دید
    سطح زندگی متوسط رو به بالا داشتند عمو کارمند عالی رتبه شرکت نفت بود و سالها بود که در تهران زندگی میکردند وقتی من بیست سال پیش عروس این خانواده شدم چند سال بود عمو بر اثر کانسر پروستات، فوت شده بود و دو سالی بود که متاسفانه یکی از پسر های زن عمو به قتل رسیده بود و هیچ وقت هم نتونستند به طور دقیق قاتل و علت قتل را پیدا کنند

    زن عمو یه زن زیبا بود که در سن خیلی پایین ازدواج کرده بود و فکر میکنم شش فرزند به دنیا آورده بود ...

    و جهت استقلال زندگیش تا زمانی که میتونست چون کاملا سر پا بود به تنهایی زندکی کرد و این اواخر در منزل شخصیش پرستار داشت

    به الهه صبح پیام تسلیت دادم و جهت همدلی پیگیر شدم .

    الهه برام نوشت :

    سلام عزیزم
    خوبم.ممنونم
    خدارفتگانتونو رحمت کنه
    آره عزیزم.۲۸ ام دوشنبه ۲صبح فوت شد
    ۳هفته قبل سرماخورد
    خیلی بیحال بود.دیگه بدنش رو نیومد.
    فقط سوپ و آبکی میخورد.جون نداشت
    یکشنبه از ظهر خیلی بیحال شد. دایی بهش سرم زد
    تا شب یکم سوپ خورد.و رفت توی تخت.
    ساعت۲ تو خواب مرد.
    پرستارش زنگ زد که رفتم سرش زدم
    نفس نمیکشه
    خیلی گناهی بود.
    روح مهربونش در آرامش باشه انشالله🖤🖤❤️😔😔

    سه شنبه صبح خاکسپاری.تهران بهشت زهرا بود.

    🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹


    با خودم به فلسفه زندگی فکر میکنم و از اینکه چرا اینقدر برای اتفاقات و داشته های ناپایدارش میجنگیم و بعضی از افراد گاهی ارزش های انسانی را به طرز بی رحمانه ایی زیر پاهاشون میگذارند .... برای این دنیایی که همه را یک روز حتما و قطعاً باید بگذاریم و بریم .

    ایرانی ها به جای زندگی همش درگیر تلاطم و ناامنی اقتصادی هستند از هر پنج تا پیج اینستاگرام یکی از پیج ها تحلیل گر اقتصادی شده که هی هشدار گرونی طلا و سکه ،ارز، مسکن و ماشین و بورس میدن ...

    مردم هی از این بازار به اون بازار در تکاپو هستند بلکه سرمایه اشون ازدست نره و شاید این وسط شانش بیارند یه مقدار سود کنند ...

    من نمیفهمم اگر همش تو فکر سرمایه گذاری در جاهایی پرت هستیم که بیست سال دیگه ده برابر هیچ صد برابر بشه با پیری و تحلیل جسمانیمون چطوری میخوایم ازش لذت ببریم ؟
    یعنی واقعا ، خیلی پوزش میخوام ما عبد و خدمتگزار وارثامون هستیم که این مدل زندگی را انتخاب میکنیم ؟

    برای من بیشتر این انتخاب ، یک جور احساس حقارت هست انگار به معنای واقعی خودم لیاقت زندگی شایسته و مصرف چیزی که زحمت کشیدم ندارم .

    به زندگی زن عمو فکر میکنم گرچه عمر طولانی داشت، مادری کرد ، عروس و داماد شدن بچه هاش دید
    اصطلاحاً دردمند ، ولی ناکام از این دنیا نرفت

    هم خوشی زندگی را دید هم درد و اندوه زندگی را چشید .
    مریض داری همسرش را کرد و در نهایت از دستش داد

    سوگ و داغ ناتوان کننده فرزندش تجربه کرد .

    و در نهایت به تنهایی زندگی کرد تا که فروغ زندگیش خاموش شد ....

    دائما ،شاهد این قسمت تکراری و تلخ در باب درگذشتگان هستم که وقتی میمرند تازه عزیز و مظلوم میشوند

    وقتی پیام الهه را دیدم نوشته بود خیلی گناهی داشت و روح مهربونش در آرامش باشه

    یادم افتاد وقتی زنده بود دائم پشتش غر میزد و شاکی بود ، اداش درمیاورد در دسترش قرار نمیگرفت که بخواد به خودش و شوهرش که نوه زن عمو بود یک دفعه کاری بهشون بگه... هی میگفت به ماچه مربوطه ، به بقیه بگه

    یهو روحش مهربون شد.و گناه داشت

    واقعا معلومه ،با خودمون چند چند هستیم ؟

    بگذریم از این باب قبلا زیاد گفتم ....

    واقعیت زندگی هر وقت من در عمقش رفتم چیزی جز همین روزمره ها ، تکرارها و شادی و غم ها چیز دیگری نبوده ... ولی همش ما فکر میکنیم باید بالاخره در این زندگی روزی برای ما فرا برسه که ما به اوج بی دردی و خوشبختی که میگند را تجربه کنیم و چون عمر میگذره و ما به اون نقطه از تفکر ایده الی خودمون نمیرسیم ،هر چه بیشتر با ناکامی و پوچی روبه رو میشیم ...و احساس میکنیم ما از این زندگی کام و شانس نداشتیم

    هردست اوردی که در مسیر زندگی ما پیش میاد ( مثل دانشگاه ، کار ، ازدواج ، بچه دار شدن ، خرید خونه و ماشین و.... ) قبلش مثل یک رویا و آرزوهه روزهای اولش به شدت جذابه و به مرور اون دست اورد در توالی زندگی عادی و روزمره میشه ... و ما باز درگیر کسب یه رویای تازه و دست اورد دیگه هستیم .

    دست اوردها کم اهمیت نیست اما همه زندگی و تمام خوشبختی نیست شادیش زودگذره آنچه ما باید داشته باشیم نشاط درونی از باب ارزشهای والاتر زندگی است نه چیزهایی که ما صاحب دائمی اون هرگز نخواهیم بود.

    به نظرم هر چند وقت یک بار تلنگرهامون را باید به خودمون آپدیت کنیم ....زندگی همین لحظه ای هست داخلش هستیم با تمام کمبودها و فقدان هاش

    مثلا من الان بدون حسن با ، باربد داریم یه زندگی را در کشور دیگه به خاطر دلایل شخصی و اهدافمون تجربه میکنیم خب تجربه های سختش و مسئولیتش زیاده هستش باید به جای اینکه هی بچسبم به بخش سختی هاش و مشکلاتش، لابه لاش هم کمی زندگی کنم ...

    به جای اینکه همش ذهنم درگیر نتیجه آنچه که هدفم است باشه یه مقدار هم به لحظه های تکرار نشدنیش دلخوش باشم


    یه وقتها که داریم من و باربد از خرید های خونه برمیگردیم باربد اونجاهایی که عجله میکنه یا نق نق میکنه
    بهش میگم باربد من هم از این همه کار و مسئولیت خسته هستم ،خستگی تو را هم درک میکنم اما میدونی پسرم هر وقت توی همین راه با حمل بارهامون برمیگردم عمیق به عبور دونفرمون نگاه میکنم بغضم میگیره و دلم برای همین لحظه تنگ میشه


    چون میدونم این لحظه های دو نفرمون فقط برای این روزهاست و تو به هر حال چند وقت دیگه باید پی زندگی مستقل خودت بری ...
    بیا با هم کلی از این با هم بودنه خوشحال بشیم ، رنج هاش هم شیرین هست
    بعد باربد هم میگه موافقم
    یه وقتها اون، یه وقتها من ، همون لحظه همدیگر دعوت میکنیم ،خریدهام را خونه میگذاریم بعد با هم میریم یه بستنی مغز دار شکلاتی از فروشگاه میگیرم با لذت میخوریم دوباره به خونه برمیگردیم


    بعد به باربد میگم مامان ،من به خودم میگم ، ولی بلند میگم تو هم بشنونی قشنگی زندگی همین خوشی های ساده است ... چیز عجیب و خاصی قرار نیست اتفاق بیفته که ما احساس کنیم به اوج شادی رسیدم ....

    ( تاکید میکنم ، من این نگاه و توجهات را دارم اما گاهی حتی برای خودم پیش میاد که حس زندگی در وجودم کمرنگ میشه و حوصله هیچ مدله اش ندارم بلکه با فرصت دادن به خودم و اجازه دادن به بروز احساسم و تلاش باربد برای ساختن یک حال خوب من ، دوباره خودم ریکاوری میکنم و بعد دانسته هام و حقیقت را با خودم مرور میکنم تا بتونم با انرژی بهتری از درک و پذیرش واقعیت های ،زندگی ادامه بدم )

    نگاه اروین یالوم به فلسفه زندگی خیلی دوست دارم و مرتب کتابهاش را مطالعه میکنم
    یالوم یه روانپزشک امریکایی و درمانگر اگزیستانسیال ( هستی گرا ) هستش که نگاه خیلی عمیق و پر درکی به مرگ و زندگی داره .... چند برش از گفته هاش را اینجا به اشتراک میگذارم که بخونید
    امیدوارم زندگیتون کیفیت خوبی از معنای زندگی داخلش به جریان باشه

    🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

    به آینه خیره شدم و چهره‌ی انسانی رو دیدم آسیب‌پذیر، زنده، محبوب و فانی. این بار جوش‌های صورتم رو وارسی نکردم. چتری‌هام رو صاف نکردم و هیچ توجهی به ظاهرم نکردم. به چشمانی خیره شدم که مستقیم به من می‌نگریست و با خودم گفتم آه، دوست‌داشتنیِ بی‌پناه، طفلک بیچاره، فکر می‌کنم این نخستین باری بود که به چهره‌ی خودم به اون شکل نگاه کرده‌بودم-کامل...

    👤اروین یالوم
    📘انسان موجودی یکروزه

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    آزاد باشیم،
    اجازه ندهیم چیزهای پیش پا افتاده
    و اینکه چه کسی از من خوشش می‌آید
    و خوشش نمی‌آید،
    جوهر هستی‌‌مان را ببلعد.

    👤اروین د یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    معمولا خداحافظی با الفاظی همراه است که تداوم واقعه را انکار میکنند.
    مردم می گویند: به امید دیدار دوباره!
    به سرعت برای تجدید دیدار نقشه میکشند، در حالیکه سریعتر از آن، قصد خود را فراموش میکنند.
    من مانند آنها نیستم.
    من حقیقت را ترجیح میدهم و حقیقت این است که به احتمال قریب به یقین ما دوباره همدیگر را نخواهیم دید ...

    📓 #وقتی_نیچه_گریست
    ✍🏻 #اروین_د_یالوم

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    تا زمانی که زنده هستی، زندگی کن
    اگر زندگی را در حد کمال درک کنی، وحشت مرگ از بین میرود. اگر کسی در زمان مناسب زندگی نکند، در زمان مناسب هم نمیمیرد!

    📙 #وقتی_نیچه_گریست
    ✍🏻 #اروین_د_یالوم

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‌کند می‌ترسد.
    ما می‌کوشیم زندگی را دونفری تجربه کنیم،
    ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم.
    کسی قادر نیست با ما یا به ‌جای ما بمیرد.

    👤اروین د. یالوم
    📚مامان و معنی زندگی

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    زندگی در اکنون جاری ست..

    هستی را نمی توان به تعویق انداخت. بسیاری از بیماران سرطانی گزارش می کنند که زندگی شان در زمان حال پربارتر شده است.
    دیگر زندگی کردن را به زمان آینده موکول نمی کنند. دریافته اند که زندگی تنها در اکنون جریان دارد، در واقع نمی توان اکنون را طولانی تر کرد ... همیشه با شماست.
    حتی در لحظه ای که انسان به گذشته خود می نگرد - حتی در آخرین لحظه زندگی - هنوز زنده است و زنده بودن را تجربه می کند. زمان جاودانی اکنون است نه آینده.

    اروین دیوید یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    ترس از مرگ مساوی است با ،زندگی نازیسته و مرگ تنها قادر است زندگی نازیسته ما را از ما بستاند ولی قادر نیست زندگی زیسته ما را از ما بگیرد.

    آروین د یالوم🌺

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    اروین یالوم:‌ تنهایی بخشی از هستی است، باید با آن رو در رو شویم و راهی برای هضم آن بیابیم. ارتباط با دیگران مهم‌ترین منبع در دسترس ما برای کاستن از وحشت تنهایی است. هر یک از ما کشتی‌هایی تنها در دریایی تیره و تاریم. نورکشتی‌های دیگر را می‌بینیم، کشتی‌هایی که به آنها دسترسی نداریم ولی حضورشان و شرایط مشابهی که با ما دارند، آرامش زیادی به ما می‌بخشد. ما از تنهایی و درماندگی محض‌مان آگاهیم. ولی اگر بتوانیم سلول‌های بی‌روزنمان را بشکافیم، متوجه می‌شویم دیگرانی هم هستند که با وحشتی مشابه دست به گریبانند.

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    پدر بزرگ من👁👁
    یادم نمیاد چیز زیادی ازش یاد گرفته باشم جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه ش میذاشتیم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:
    "میبینی پسر"! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن."

    اروین_دی_یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    یکی از فرمول‌های شوپنهاور که خیلی به من کمک کرد، این ایده بود که شادی نسبی از سه منبع سرچشمه می‌گیره:

    آنچه هستی
    آنچه داری
    و آنچه در چشم مردم جلوه میکنی.

    شوپنهاور اصرار داره که ما باید فقط بر اولی(آنچه هستي) تمرکز کنیم.

    درباره گزينه دوم و سوم يعني بر داشته‌ها و بر وجهه‌مان در چشم ديگران نبايد سرمایه‌گذاری كنیم

    زيرا کنترلی بر آنها نداریم؛
    چرا كه از دست دادني هستند و از ما گرفته می‌شوند؛
    درست مثل پیری گریزناپذیر که زیبایی ما را می‌گیرد.

    در واقع، شوپنهاور معتقد است: "داشتن" معکوس می‌شود: "آنچه داریم، اغلب صاحبمان می‌شود."

    برگرفته از كتاب: درمان شوپنهاور
    اثر: اروین یالوم
    ─═इई 🍃🌸🍃ईइ═─

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    از بیشتر مراجعه کنندگانم می پرسم:
    دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟

    پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم:
    چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟
    چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟
    فورا پاسخ داد:
    «همه کارهایی که انجام نداده ام.»
    پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد:
    به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است.
    در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است:

    «زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.»
    و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»

    📖 خیره به خورشید نگریستن
    اثر اروین_یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋


    🏵🏵مقوله «اگزیستانسیال» شامل پنج مورد است:

    ۱ - درک اینکه گاهی زندگی بی‌انصاف و ستمگر است.
    ۲ - درک اینکه در نهایت از بعضی از رنجهای زندگی و از مرگ نمی‌توان گریخت.
    ۳ - درک اینکه هر قدر هم به دیگران نزدیک شوم، باز باید به‌تنهایی با زندگی مواجه شوم.
    ۴ - مواجهه با مسائل اساسی زندگی و مرگ تا بتوانم صادقانه‌تر زندگی کنم و کمتر خود را درگیر جزئیات کنم.
    ۵ - درک اینکه هر چقدر هم از دیگران راهنمایی و حمایت گرفته باشیم، در نهایت مسئولیت شیوه‌ی زندگی‌ام برعهده خودم است.

    اروین یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۴۰۱ ساعت 21:59 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • میخواستم از دوستان پر مهری که جویای حال من و باربد هستند ، بی نهایت تشکر کنم ، به راستی که چقدر محبتتون دلگرم کننده است

    بعضی هاتون برام پیام گذاشتید از تجربیات و روزمره های شخصی زندگیم چرا دیگه نمی نویسم ؟

    راستش حرف و سخن برای نوشتن زیاد هست اما با خودم فکر میکنم ، در این حال و هوای وطن و اخبارهای تلخ از خون و خون ریزی اتفاقات زندگی من و خانواده ام چیز جذابی برای روایت کردن نداره

    برای فارغ شدن از این شرایط و روزهای عادی خیلی دلتنگم ...

    در کل من و باربد خوبیم .... باربد در کناری که مدرسه اش میره همزمان برای آزمون یوس که چند ماه دیگه داره، تلاش میکنه

    من هم که دیگه نگم براتون حجم مسئولیتم خیلی زیاده از صفر تا صد با خودمه ، هرچند روز یک بار مثل ماشینی که تسمه پاره میکنه ... جسمانی کم میارم و فشارم افت زیاد پیدا میکنه و چون انتخاب و توانی جز استراحت ندارم به سبک خودم استراحتکی میکنم که باز برای بدو بدوهای فردای زندگی آماده بشم در واقع بعد از تکرار زیاد یاد گرفتم چطوری خودم بازیابی کنم .

    تحلیل تجربه اخیرم براتون مینویسم شاید برای شما هم توجه به این مطلب مفید باشه

    چند روز پیش با یکی از نزدیکانم که خرید داشت ، همراهی کردم، زمان ناهار خوردن در فوت کورد بهم گفت یه مطلب در مورد باربد میگم ناراحت نشی
    گفتم راحت باش بگو....بعد خندیدم گفتم فوقش ناراحت میشم چه اشکال داره ولی شاید تو حرف مهمی برای ما داشته باشی .

    گفت تو به من هم رسیدگی و پذیرایی خوب میکنی برام دسر ، کیک ، میلک شیک و ال و بل درست میکنی اما دقت کردم ، دائم و روزانه برای باربد اینگونه پذیرایی و سرویس میدی حتی کنار اینها ، انارش را دون میکنی ، میو ه اش اسلایس میکنی کنارش میگذاری، فکر میکنم با این کارها خیلی دیگه تحویلش میگیری مانع مرد شدنش میشی ....

    بهش گفتم حرفت از اینکه دائم به یکی سرویس بدی بدون اینکه اونو متوجه مسئولیت های دیگر زندگیش کنی اشتباه نیست واقعا ادم از این مدل سرویس گرفتن لطمه میخوره ، اما من فکر میکنم حواسم به اون سمت قضیه هم برای باربد زیاد بوده

    خلاصه گفت اما من فکر میکنم این کارها که میکنی زیادی هست
    من فقط بدون توضیح به آن گوش میدادم و اخرش گفتم خب به هر حال این هم نظر تو هست

    بعد گفت اصلا چرا بچه به این بزرگی تو را مامی صدا میزنه؟

    گفتم چون از اول تو و من، گفتیم مامان ، یکی دیگه گفت دا ، یکی دیگه گفته ننه ، دیگر ی اسم کوچیک مادرش صدا زده ، این هم مامی من را صدا زده ... چون گوش تو عادت نداره برات پسند نیست
    خندیدم گفتم مامی خیلی شیکه و خارجی، مارجیه ، کلاس داره
    بعد گفتم شوخی میکنم دیگه اینجوری من را صدا زده دیگه ، سخت نگیر لطفا

    دوباره رفت چسبید سر سرویس دادن زیادی من به باربد اینقدر گذاشتم بگه و بگه من فقط بهش گوش دادم تا خوب دلش خنک شد ، یکم تخلیه شد در مورد موضوع بعدی صحبت باز شد ازش عبور کردیم

    دو روز بعد ، با لیندا دوستم حال و احوال میکردم ، یه روزها صبح ها که لیندا از خواب بیدار میشه سر کار بره در مسیر تا برسه سر کار باهم حرف میزنیم

    صحبت بچه هامون شد من این ماجرا را براش تعریف کردم یه‌ مطلبی در مورد هیوا گفت چون این ماجرا هم بی ربط نبود خلاصه براش به عنوان مثال گفتم

    لیندا وقتی شنید خیلی حرص خورد با هیجان زیاد گفت : وا میگفتی چرا براش این کارها نکنم ؟بچه به این خوبی تو این شرایط دور از کشورش داره تلاش میکنه چرا باید بهش توجه ندم

    مریم اصلا بهش میگفتی چرا به خودت اجازه دادی اینو به من بگی ، این موضوع به خودم مربوطه
    خلاصه اگر لیندا آن روز با ما امده بود ناهار بخوره ، فکر کنم میزد لهش میکرد

    مریم یه جور حالیش میکردی داره حرف مفت میزنه
    عجب حسود و بخیلی هست این آدم زورش آمده تو به بچه رسیدگی میکنی چه ادمیه این ، اه اه

    گفتم لیندا راستش من هیچ کدوم از این چیزهایی را که تو گفتی به خودم نه زحمت دادم بگم ، نه دلم خواست براش توضیح بدم اینقدر گذاشتم بگه که دلش خالی بشه و صحبتش تموم بشه و هیچ گونه مشغله و درگیری ذهنی برام ایجاد نکرد

    گفت اخه مریم چرا نگفتی ، گناه داره باربد عزیرم اینطوری در موردش گفته


    گفتم به دو دلیل توضیح ندادم و قانعش نکردم که داره اشتباه فکر میکنه :

    اول که طرف من ادم بسیار غیر منطقی و دائم در شرایط شکایت و نارضایتی از زندگی و ادمهای گذشته و حالش است . خودش از بی توجهی آسیب زیادی خورده
    بحث و توضیح دادن به این ادم اون بیشتر کلافه و خشمگین تر میکنه .چرا باید ما این احساس داشته باشیم که طرف مقابلمون را همیشه قانع کنیم و وقت و انررژیمون را هدر بدیم ( اصلا شیوه من اتفاقا با این جور ادمها اینه که ، هرچی گفتی حق باتوهه برو حالش ببر) من زمانی تو چرخه بحث می افتم که بدونم قرار یه چیزهای را برای خودم برداشت کنم و بردارم . طرف مقابلم ادم خالی باشه ، اگر من بحث کنم ضعف و ایراد من خواهد بود و من لطمه میخورم .

    و دلیل دوم که خیلی مهمه ، اینه که وقتی یه جا داریم خیلی بالا و پایین میپریم که خودمون و شیوه رفتارمون ثابت کنیم نشانه های از تعارض و ضعف درون و ذهن ماست به عبارتی انگار خود ما هم در ناخودآگاه خودمون حس میکنیم نظر طرف مقابل شاید درست باشه و در شیوه و باورمون تزلزل داریم این عدم تطابق و ناهماهنگی ما را مضطرب میکنه در نتیجه میجنگیم که طرف مقابل را قانع کنیم

    زمانی که من به راهم و شیوه خودم اطمینان کامل دارم دیگه توضیح زیاد برای طرف مقابلم ، به نظرت نشونه ضعف من نیست ؟

    یه دیالوگ لورل و هاردی دارند که که هاردی به لورل میگه
    معذرت ميخوام که بهت گفتم احمق !

    لورل :
    اشکال نداره،
    خودم که ميدونم احمق نیستم

    واقعا مهم باور ما به خودمونه، دیگه حواشی و اراجیف های بقیه چه اهمیتی داره مگر اینکه واقعا یه نقد به جایی به ما بشه و لازم بشه که ما خودمون و تفکرمون را ویرایش کنیم
    اون باور که قراره فرمول های زندگیمون باهاش جلو ببریم از روی جهل و نا آگاهی نباید باشه ، پشتش حتما ، منطق و سواد خوبی باشه که آنوقت ما محکم باورمون را حفظ کنیم

    لیندا گفت اره مریم چقدر خوب گفتی رفیق راست میگی واقعا ... این نگاه خیلی خوبه

    گفتم من که شرایط اون ادم میدونم ضعف هاش میشناسم دقیقا دلیل این واکنشش را هم میدونم

    باربد در کناری که سرویس مناسب و معقول در زندگی گرفته اما بچه نازپرورده و وابسته ایی نیست و قطعا کامل هم نیست نقاط ضعف هم مثل همه ادمها داره

    همین چند وقت پیش یه پسر شانزده ساله ، سه ماه و ده روز به بهترین شکل ممکن تونست در اینحا یه کشور غریب تک و تنها زندگی کنه بدون اینکه حتی دوستان نزدیکش از تنهایش مطلع بشند همین دو روز پیش حرف شد گفت من حتی به ارشیا و علیرضا نگفتم تنها هستم .
    گفتم چرا نگفتی ؟
    گفت نیازی برای گفتن این موضوع ندیدم با وجود اینکه در نبود من چند بار جمعی با دوستانش بیرون رفتند

    خیلی برام این قسمت شخصیتش جالبه ، کاملا با من متفاوته حالا اگر خود من بودم ، دوستام که متوجه میشدن دختر خاله دوستانم هم با خبر میشدن 😂


    ما فقط هزینه مادی زندگیش را ، آن هم معقول تامین کردم خودش از کل نیازهاش، از هر چیزی که لازمه زندگی بود، خوشبختانه برآمد

    الان یک سال چند ماه هست که پدرش را ندیده گاهی گریزی از دلتنگیش به پدرش میزنه اما هنوز استوار احساسش را مدیریت میکنه ..

    برای خونه خرابی و یا مشکلی پیش بیاد به عنوان مرد خونه ، با جستجو در اینترنت سعی در رفعش میکنه و خیلی موارد دیگه ..که بی نهایت خیالم آسوده است ، همین امروز من برای همیشه از ایران برم میتونه اینجا زندگی کنه و از پسش بربیاد

    واقعا چرا انارش دون نکنم با عشق بهش ندم ، دسرهای که دوست داره را درست نکنم ، سر وقت وعده های غذایش ندم .


    خوب هر کدوم از ما در زندگی خانوادگی نسبت به مسئولیتی داریم که باید در جهت تامین آرامش هم قدم برداریم و مسئولیت پذیر باشیم

    مژگان یکی از دوستان ترکیه ، که خیلی در انجام امورات زندگیش بی مسئولیت و از کارهای خانه داری، فراری هست .

    امروز عصر بعد ازچند وقت با من تماس گرفت احوالپرسی کنه ، تماسش طولانی شد از هر دری که فکر کنید صحبت کرد ا

    من همزهان که داشت صحبت میکرد برای عصرونه باربد خاگینه مغز دار درست میکردم که با نسکافه بخوره
    از اون طرف صدای نق نق پسر ده ساله اش می آمد ، مژگان یه جیغ بنفش سرش کشید بعد گفت برو یه تیکه نون بخور تا بیام بس کن دیگه


    گفت مبینی چقدر روی مخ ادمه


    گفتم چه مشکلی داره ؟


    گفت گرسنه اش هست من ناهار درست نکردم میخوام تازه برم ناهار درست کنم


    گفتم مژگان جان خداحافظی کنیم تو باسرعت بیشتری بتونی غذای بچه را آماده کنی عزیزم برو برس به بچه

    خلاصه خداحافظی کردیم

    لامصب این دیگه اسمش ناهار نیست شامه هوا رو به تاریکی رفته


    چطور اصلا تا آن ساعت برای خانواده ناهار درست نکردی آمدی با من تماس گرفتی ؟

    حالا گرفتی چرا اینقدر طولانی حرف میزنی؟چه خبره اخه

    حالا حرف زدی ، مثل من موقع تماس مشغول یه غذایی برای این بچه هات و شوهرت میشدی ؟

    حالا که بچه برای نیازش ،اعتراض میکنه به جای داد زدن ازش عذرخواهی کن قصور از تو هست ( البته چون دیدم بساط عدم تهیه شام و ناهار تو خونه مژگان مرتب همین است این شیوه براش عادی شده نیازی برای عذر خواهی نمیبینه، تازه درخواست بچه اش حتما ناهنجار میبینه )

    اینجوری میشه که بچه ها برای همین نیازهای اولیه سرویس درست نمیگیرند احساس ارزشمندیشون ویران میشه و بعد برای یه بشقاب خوشکل پذیرایی ،در آینده خودشون را برای انتخاب یه رابطه فوق اشتباه ، به فنا میدن

    پس ما باید به فرزندانمون در کنار آموزش استقلال و مسئولیت پذیری وظایفش ، خدمات و توجه مناسب بدیم اگر این بخش را رعایت کردیم ،بلاشک پذیرایی و توجه به نیازهای اینگونه فرزندانمون باعث احساس اهمیت و خود ارزشمندیشون میشه و آنها تلاششون در زندگی و رابطه هاشون برای موارد عالی است نه بدست آوردن توجهات سطحی و ابتدایی که ما باید تامینش میکردیم .

    خیلی این موضوع مطلب مهمی هست برای فرار ، تنبلی ، کوتاهی از مسئولیت هامون ممکنه سرنوشت و آینده یه انسان نابود کنیم .



    نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 0:32 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • نیمه شب بیدار شدم آب بخورم ،دیگه نتوستم حتی یه لحظه پلکم روی هم بزنم و خواب بهم حروم شد


    گوشیم یه چک کردم پست غزل رنجکش ، از روایت فاجعه ایی که براش رخ داده بود را در صفحه اینستاگرامش خوندم و همش در ذهنم با او بودم

    غزل زیبا وقتی خسته از محل کارش برای استراحت به خونه برمیگرده ...یه وحوش خنده کنان با تیر ساچمه ای به چشمانش شلیک میکنه و متاسفانه چشم راستش بینایش از دست میده

    پست غزلمون را اینجا کپی میکنم ، دل میخواد خودنش ، اما از درد همنوعمون فرار نکنیم بخونیم و تا بفهیم چه بلاهایی سرمون اوردند :

    تا صدای غزل ایرانمون باشیم ..( رنجکش فامیل واقعی غزل است )

    غزل رنجکش نوشته :😭❤💔

    ممنونم که صدای من بودین❤
    ازتون ممنونم که اون اژدهایی شدین که من بعدِ از دست دادن چشمم بدستش آوردم؛ قربون تک‌تکتون میرم✨🙏🏻

    سلام،
    من غزلم🐉❤
    من فقط بعد از 4 ساعت سرکلاس بودن و 9 ساعت سرکار بودن داشتم برمیگشتم خونه تا استراحت کنم...
    آخرین تصویری که چشم راستم ثبت کرد؛ لبخند اون شخص موقع شلیک کردن بود...
    اونی که منو زد نمیدونست من ضد گلوله‌ام، نمیدونست روح و جسم من فراتر از اینه که با دیدن تفنگ تو دستش دلم بلرزه عقب بکشم تا مبادا تیر به مادرم بخوره...!
    نه؛ من غزل، کسی‌ام که وقتی از درد چشمم نفسم بالا نمیومد؛ تنها جمله‌هایی که از دهنم بیرون اومد این بود:
    -مامان تیر خوردی، حالت خوبه؟
    -من هنوز کتابامو چاپ نکردم!
    -چشمام خیلی خوشگل بودااا همه میگفتن...
    اما الان میگم: کتابمو چاپ میکنم، خداروشکر مامانم سالمه؛
    ولی یه تصویری از من به جا مونده که هربار میرم جلو آیینه یه غریبه رو میبینم...
    و یه سوال دارم:
    چرا منو زدی؟
    چرا لبخند رو لبات بود...؟!

    پ.ن1: ساچمه‌ها از چشم من بعد از یه عمل جراجی 3 ساعته خارج شدن، و پلکم با جراحی پلاستیک ترمیم شده؛ حدود 52 تا بخیه رو چشم راستم هست؛ و دیگه بینایی نداره، چون شبکیه کاملا آسیب دیده، امکان پیوند قرنیه وجود نداره...

    😔😔😔😔😔😔😔😔😔

    امان امان که وقتی روایت غزل خوندم ، باتو هستم ، تو که به چشمش شلیک کردی چطور میتونی بر روی بالشت بی وجدانیت به خواب بری ؟؟؟ از نفس کشیدنت شرم نداری ؟

    من که خودم از درد این جوانها میسوزم الان با کار تو حس گناه دارم ، انوقت تو هیچ جای وجدانت به راستی درد نمیکنه ؟

    واقعا با خودت چه کار کردی، که اینگونه تمام نشانه های آدمیت را از بین بردی ؟

    چرا موقع شلیک به چشم دخترمون لبخند زدی ؟؟🤔🤔😡😡😡😡😡😡


    خنده مرگ بر صورتت نقش ببنده که حسابی عاقبت به، شر شدی


    یه ایران پشت غزل ، دادخواهش خواهیم بود .
    ازش چشمش را گرفتی ولی شکوهش را عظیم تر کردی او الان عزیز و نور چشمان همه ماست .

    چقدر بخونم با هی خودم
    از دیو دد ملولم و انسانم آرزوست🖤🙏🏼

    نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 12:40 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []


  • آسیه باکری متولد ۱۳۶۲ فرزند شهید حمید باکری در جنگ‌ایران عراق وقتی پدرش به شهادت رسید او یازده ماهه بود و همچنین برادر زاده شهیدان گرامی مهدی و حمید باکری

    آسیه مکرر تذکر داده که از اسم پدر شهیدش برای سرکوب مردم استفاده نکنند و همچنین به واکنش و تحلیل ابلهانه رائفی پور در مورد شهدا عکس پدر و عمویش را منتشر کرد و کناررش نوشت

    طبق گفته های آقای رائفی پور دو نفره که در تصویر وجود دارند.یعنی شهید حمید و مهدی باکری با سن ۲۷ سال دنبال خالی کردن هیجاناتشان رفته اند به جبهه مقصر ما هستیم که زودتر از اینها توی دهن چنین افراد وقیحی نزده ایم که انقدر به وقاحت شان ادامه دهند

    و استوری تامل برانگیز دیشب آسیه باکری این بود :

    دی ماه سال ۸۹ هواپیمای مسافربری تهران _ ارومیه سقوط کرد، شوهر دخترخاله ام در آن پرواز کشته شد ‌.ما هنه شب تا صبح نخوابیدیم ، ۸ صبح بازجو وزارت اطلاعات به من زنگ‌زد که بیا دفتر پیگیر ی ، گفتم : من حال روحی خوبی ندا م ، تاصبح نخوابیده ام فردا بیام ؟
    گفت نه همین امروز ...
    خلاصه من رفتم و آخر بازجویی با لحنی طعنه آمیز و پوزخند گفت : می دانی تو سقوط اونهایی که طرفدار نظام بودن ، زنده موندن ! هرچی ضد نظام بود مردن !ومن آنروز بیش تر از بیش مطمئن شدم ،ما با یکسری آدم در یک محیط جغرافیایی زندگی میکنیم که از مرگ ما در هر شرایطی خوشحال میشوند !

    ❌❌❌❌❌❌❌❌❌

    من استوری را که خوندم ضمن تاسف عمیق درونیم با خودم گفتم :
    در ظاهر و نمایش ، نام شهید را روی اتوبان میگذارند ، مثلا شهدا برایشان عزیز و ارجمند هست
    با اسم و ادعای پایمال نکردن خون شهدای این عزیزان سر مردم برای نطق کشیدن ، فریاد میکشند ، اما باطن قضیه فقط درد یتیمی و رنج بی همسر شدن سهم این بچه های ادم حسابی وطن دوست و مادران جوانشان بوده
    در ظاهر اینها فررندان شهدا بودند که امتیازات ویژه داشتند در خفا چگونه با تهدید به روانشون تجاوز میکردند!؟😔😔

    پر واضح هست ازشون می ترسیدن و می ترسند، چون خون پدران شریف جسورشون در رگ هاشون جاری هست

    چقدر روایت آسیه باکری روایتی آشنا و تلخیست برای من ،زهر چشم همیشه صلاحی بوده برای سکوت کردن حق های پایمال شده😭

    آسیه هم دیشب بعد از یازده سال این تجربه مشمئز کنتده را روایت کرده
    میدانم آسیه جان تلخی آن بازجویی عین یازده سال هر روز همراهت بوده شاید دیشب با ، بازگو کردنش تونستی بخشی از رنج و حمل آبستنی این خشم و درد را به زمین بگذاری

    متاسف و شرمنده ام برای روزهای که اینها گاهی بین ما فررندان عادی و شهدا با نمایش توجهات مخصوص تفرفه و فاصله انداختند و ما آگاه نبودیم که در باطن قضیه این عزیزان حامل چه رنج های عظیمی هستند

    آسیه جان این روزها که رنج نامه های تو و همدردانت را میخونم بیش از بیش خودم را مدیون شما و پدرانتون میدونم ... خدا گواهه منه مریم ، به سهم خودم هرگز در زندگیم حتی برای امتیازهای دروغینی که اینها مدعی به شما بودند ، برای شما شاکی نبودم
    حتی کسی هم شاکی میشد میگفتم صدبرابر از این امتیازها نبودن پدر و رنج یتیمی را جبران نمیکنه

    دوران راهنمایی در مدرسه شاهد درس خوندم و همیشه با دلی با مهر کنار همدردان شما دوستی کردم

    ولی باز با همه اینها میدونم به سهم خودم شما را خیلی تنها گذاشتم و درک نکردم به ذهنم هرگز خطور نمیکرد حتی به شما هم تا این اندازه رحم نکردند

    آسیه جان من میدونم این امتیاز و سرویس های هست اما نه برای آدمهای شریفی مثل شما که خون شهداشون را پایمال و حق را باطل نکردند

    با مناعت طبع و بلند نظری که در امثال شما میبینم مطمئنم که عارتان میشده حتی اگر امتیازی هم برای خود مطرحی خودشان میدادن استفاده کنید


    من از تو و پدران و عموهای جادوانت درس شرافتمندی را مراحل بالاتر یاد گرفتم
    عجب خانواده باکری ها رسالتشون در این دنیا پربرکت و جلیل و جمیل بوده ..

    و همچنین دختر نازنین شهید شیروردی و فرزندان شهدای عزیز دیگری که چه زیبا قدر و قیمت زندگی را به ما این روزها با جسارت و جرات مندی یاداوردی کردند


    عزیزان شهدای ایران ببخشید اگر من به سهم خودم در ، درک شما قصور و کوتاهی کردم ... مدیون شما هستیم
    این خیزش یکی از، بزرگترین، ره آوردش این بود که ما حقیقت تلخ و باور نکردنی شما را مطلع شدیم ، وچشمانمون به روی واقعیت ها بینا شد

    با خوندن استوری آسیه برای شجاعت سکوت نکردنش و فریاد زدن ، تجربه تلخ روایت مشابه خیلی از ادمهای این سرزمین یاد گفته آلبرکامو افتادم که گفت :

    اگر نتوانم آزادی و عدالت
    را یک جا داشته باشم
    و من مجبور باشم میان این دو یکی را انتخاب کنم؛
    آزادی را انتخاب می‌کنم تا بتوانم به بی‌عدالتی اعتراض کنم.

    #براى_آزادى
    انسان شریف باشیم جز نام و یاد نیک ما وارث هیج ثروتی ابدی نیستم.

    نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 12:9 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • همیشه باور داشتم و اینجا هم نوشتم که هر چقدر زندگی بالا و پایین بشه ما باید تلاش کنیم بهانه و دلیلی برای ادامه دادن پیدا کنیم
    زندگی مثل جریان رودخانه باید همینجور با همه تلاطم ها و مانع هاش رو به جلو بره ...

    این روزها ما در فضای از ابهام و آماج متوالی اخبار تلخ و دردناک وطن هستیم
    اما امیدمون هم ، به اندازه حجم دردهامون عظیمه.

    با وجود باورم آنچنان شاید این روزها حسی به نوشتن بابت روزمرگی های زندگی شخصیم ندارم الویتم احساس درد همگانی است که با هم در تجربه اش هستیم .

    به امید روزهای که زندگی ساز قشنگش را برای ما در ایران بنوازه

    امروز به ذهنم رسید یادآوری یه نکته مهم را در باب تجربه اخیرم با ، باربد بنویسم شاید برای مادران صاحب نوجوان وجوان مفید باشه ...

    در این وسط عروسی هامون ، گوشی باربد هنگ میکنه و نفس های اخرش میکشه .خلاصه کار کردن باهاش روی مخش است
    گوشی موبایل، در ترکیه از همه جای دنیا گرون تر است ، دلیل این مسئله را هم نمیدونم

    گوشی انتخابی باربد برند سامسونگ هست چون سری S گرونه میخواد از سری A گوشی انتخاب کنه در عوض کنارش یه گلسی واچ هم بخره

    دقیقا این دومورد انتخابی در ترکیه قیمتش دو برابر ایران هست ‌. چون مشکل ریجستری سیم کارتهامون را با گوشی ساده دیگه ای حل کردیم تصمیم گرفتیم که از ایران گوشی پ تهیه بشه چون با این دو برابری قیمت اینجا ، با شرایطمون اقتصادی فعلیمون برای خرید سازگار نیست .

    الان تو این شرایط نه خودمون قصد سفر به ایران داریم نه کسی که آشنا باشه به ترکیه مسافرت میکنه

    خلاصه اوایل هر بار گوشیش هنگ میکرد کلافه میشد من به جای که سرش غر بزنم ‌یه همدلی خوب بهش میدادم و پا به پاش من هم ابراز شکایت میکردم
    و نشون میدادم که من هم ناراحتم

    بعد غیر مستقیم ولی جوری که متوجه بشه با این ور و انور با دوستان اینجا تماس میگرفتم و میگفتم لطفا اگر احیانا قصد سفر به ایران هست یا مسافر دارید ما یه گوشی نیاز داریم که واجبه به دستمون برسه شاید به دهها نفر تماس گرفتم
    و خودش میخندید میگفت مامی فکر کنم کسی دیگه نمونده بهش نگفته باشی همه را خبردار کردی
    بهش میگفتم عزیزم برام خیلی مهمه که وسیله شخصی که باهاش کارهات انجام میدی مسبب حس خوب برات باشه

    در مرحله دوم به دوتا از دوستان نزدیک خارج از ایرانم پیام دادم و گفتم قیمت گوشی ها را در کشورشون برام نگاه کنند تا با ایران مقایسه کنیم شاید بالاخره از سمت شما کسی گذرش به ترکیه افتاد اطلاعاتی که برام میفرستادن برای باربد ارسال میکردم

    دلیل این کارم این بود که نشون بدم ، اون مسئله که الان براش مهم و دغدغه است برای من هم متقابلاً هست .
    ما باید تا میتونیم روابطمون با فرزندانمون به سمت ، فضای حسنه و دوستی ببریم که اعتماد قوی تر بشه
    حتما خیلی مهمه از نگاه اونها ، به اهمیت مسائل نگاه کنیم

    با وجود اینکه هنوز خبری از مسافر به ایران نیست و گوشیش اوضاعش بدتر شده ولی میبینم خیلی شکایت نمیکنه و اروم تره و شیوه استفاده را از امکانات فعلیش براش یه چاره هایی پیدا میکنه

    به خاطر وجود این اعتماده ، درک متقابل جاری است و اصلا نمیگه مثلا به من ربطی نداره باید همین ترکیه برام بخری خلاصه داد و هوار و فشار باشه

    اصلا ًاز این مسائل تو رابطه ما نیست . حتی اگر من الان بخوام بگم میخوام در ترکیه برات گوشی بخرم خودش قبول نمیکنه چون یه اشاره کردم گفت اصلا به اون گزینه فکر نکن من ترجیح میدم صبر کنم که متضرر نشیم
    ببینید میگه متضرر نشیم ،یعنی ضرر ما را ، ضرر خودش میدونه

    پس هر آدمی ، هر شرایط سنی کلید رفتاری داره ،حتی همون نوجوانی که میگند بحران و ناسازگاری داره
    پس اگر درک شدن و رفتار منصفانه از فرزندان میخواین باید اون را بهشون بدین، تا اون را به شما به وسیله اعتمادی که ساخته شده بازخورد بدهند . ....

    اینجا یه اتفاق ارزشمندی هم که برای باربد میفته یه تمرین خویشتن داری و صبر برای نیازش را در زندگی تجربه میکنه .

    نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 20:24 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • #مریم_نوشت: میخواستم امروز یه مطلب جدید البته در باب همین‌روزها در مورد دهه شصتی ها و هشتادی ها از نگاه خودم که دهه شصتی و مادر یه دهه هشتادی هستم بنویسم

    نیمه شب در سانسی که از خواب پریدم ، گوشیم چک کردم ، دیدم طبق معمول ،باید یه مصیبت سهم روزانه ایرانی ، را فردا با هشتک فریاد بزنیم #اوین ( آتش گرفتن زندان اوین )

    نمیدونم آیا باز هشتکی هم ، مونده که ما براش زاری نکردیم ؟

    هشتکی مونده که خواب ، خوراک و راحتی را از ما دریغ نکرده باشه ؟

    هشتکی هم مونده که ما خودمون جای قربانی و نزدیکترین افراد قربانی از هر قلم بلایی ، نگذاشته باشیم؟ ....
    از درک تصور عاجزه ، که نخبه های در حبس خانواده هاشون از دیشب تا الان چند بار مردند و زنده شدند ، که مطلع بشند عزیزشون در چه شرایطی است میگن برای فلانی هر یک دقیقه ده سال گذشت مطمئنم منظورشون، این تجربه دردناک بوده ...

    راستش امروز دلی و توانی برای نوشتن مطلبی که میخواستم بنویسم را ندارم تا بعد که حالم را بازسازی کنم .... خواستم با این چند خط مراتب همراهی و همدلی خودم را با این اتفاق ابزار کنم ...
    همدلتون هستم، امیدوارم خیر پیش رو باشه و غبار غم و اندوه از دلهای همگیمون پاک بشه ... اینکه در تجربه رنج های مشترک این روزهامون ، اینقدر دلهامون دور و نزدیک ، دیده و ندیده به هم گره خورده به وسعت یک دنیا زیبا و ارزشمنده ، سپاس بابت وجود نازنینتون ، این روزها عمیقاً حس میکنم ایرانی بودن چه فخر و سعادتیست
    ما در بحران های جمعی ثابت کردیم چقدر ارزش های نامیرا و گرانبهایی در وجودمون داریم

    #اوین

    #زن_زندگی_آزادی

    #مرد_میهن _آبادی

    نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 22:39 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • نشسته‌ ام توی اتوبوس
    داریم با مانی و‌ نیما از‌ مدرسه بر‌می‌گردیم
    بیرون بارون شدیدی میاد
    تلوزیون توی اتوبوس داره از خونه میگه
    از ایران
    توی سرم جنگه
    توی‌ دلم آتیش
    توی چشمام بارون
    و همه‌ش این جمله رو تکرار می‌کنم
    :
    من از ایران رفتم
    ایران از من نرفت


    👤#بابک_اسحاقی

    با چیزهای که شاهدش هستم دارم تلخ تلخ به خودم میقبولونم آن چیزی که من فکر میکنم و دلم میخواد در جریان باشه تا فهم و آگاهیش بیاد به عمر من و حتی سال ها بعدش هم قد نمیده ...

    دلشکسته هستم ، اما ناامید نیستم چون در وجودم و جهان درونم جز صلح و دوستی چیز دیگری نیست

    زخم خورده ام ، حقم خورده شده اما معتقدم بر اساس قوانین هستی هیچ چیز گم نمیشه و در جایی دیگه شاید این حق بهترش به من برگرده سعی میکنم با تمرین رهایی جهان درونم را آرام نگه دارم

    من هم وقتی به ناعدالتی های که سرم آمده فکر میکنم وجودم پر از فشار و درد میشه میگم نه فراموش میکنم ،نه میبخشم .... اما خودم میشناسم که دل انتقام و عمل خشونت بار حتی اگر فرصتش برام فراهم بشه را ندارم

    وقتی میبینم مردم از هر دو طرف درگیری ، از دیدن فیلم کتک زدن به قصد کش طرف مقابلشون با خوشحالی و لذت بی نهایت این فیلم ها را دهها بار نگاه میکنند .... خیلی غمیگن میشم ... برای مرگ انسانیت😔

    من حتی دلم نمیخواد تا آخر، این فیلم ها را نگاه کنم اگر اتفاقی باز کنم فوری میبندم

    وقتی یه چیزهابی را با چشم خودم میببنم و حالم خیلی بد میشه از خودم میپرسم کی و چی شد که بعضی از ماها اینقدر بی رحم و منتقم شدیم و دلهامون سیاه شد ؟

    وقتی میگن اگر فلانی و فلانی خبر مرگشون بیاد ، ضیافت و رستوران و شام حتما با ما .... از الان بگو کجا دوست داری بری ؟

    حالم خیلی بد میشه میگم من تا حالا مرگ کسی را آرزو نکردم که الان بخوام فکر کنم چه شامی برای ضیافت مردن کسی به پا کنم ....و خواهش میکنم که هیچ وقت این پیشنهاد به من ندین چون با ذاتم و تفکراتم سازگاری نداره

    از من میپرسند وااا مگه تو کم ازشون ضررر دیدی ؟

    میگم قیامت ضرر دیدم ، دلم دریای خونه ...

    ولی من از اول دو موضوع را در مورد خودم رعایت کردم و بهش پایبندم :

    اول اگر کسی خنجری به من زد ، برای رفع زخم و دردم تبر نزنم
    و از رنجم مسیری بسازم اگر بشه کسی دیگر رنج من را تجربه نکنه برای همین خواست قلبیم ،دلم خواست روانشناس بشم یا وبلاگی بزنم که بتونم بخشی از تجربیاتم برای کمک به بقیه انتقال بدم

    دوم اگر قرار باشه اون کار بدی که کسی با من کرد من همون بدی را بهش برگردونم پس فرق من با او در چی هست ؟

    برای شخص من ،چند واژه هستند که فقط کلمه نیستند .با اینها جمله نمیسازم بلکه دائم خودم و زندگیم را باهاشون میسازم و مقید و باورمند به تک تک شون هستم :

    توکل(خدا ) ، انسانیت ( احترام به تمام ابعاد هستی خودم ، دیگران ، حیوانات ، گیاهان ) ، تفکر ، تلاش ، تجربه خوب و بد خودم و دیگران ، دوری از دوگانگی ، حق گویی در هر شرایطی بدون در نظر گرفتن منفعت شخصیم ، خویشتن داری ، صبر ، امید ، رها بودن

    حتی به باربد هم ذره ذره این نکات را میگم چون جوانها نصحیت شدن دوست ندارند من به آرامی در حدی که اثر مثبتش بگذاره ، این اندیشه ها را بهش می رسونم دیگه حالا بسته به ظرفیت و پذیرندگی خودش داره که چه میزانیش را قبول یا باور کنه

    مفهوم برابری و آزادی هیچ وقت با این همه تناقض در، خواست و عمل رخ نمیده وقتی که کسی فریاد میزنه زن ، زندگی ، آزادی
    دیگه برای اعتراض خودش به مادر و خواهر عقیده روبه روش فحش های رکیک و زننده نمیده ..‌‌
    چیزی که الان مثل نقل و نبات میشنویم و میخونیم این فحش های رکیک هست که ادمها این روزها نثار خاندان همدیگر میکنند و مدام از روزی که هر کدام قدرتمندتر شوند همدیگر به تهدیدهای خشونت بار میکنند

    بعضی از معترضان شاکی و پر از خشم هستند از اینکه بهشون اجازه حرف زدن و ابراز عقیده ندادند اما خودشون هم دقیقا همین کار میکنند تا کسی ذره ایی میخواد حرف را بگه یا حتی سوال بپرسه که ذره ای با اندیشه شان مخالف باشه با ایگنور کردن و فحش دادن و تهمت زدن خاموشش میکنند
    اما فکر میکنند دارند برای دموکراسی تلاش میکنند

    من در رویای خودم به قول ترانه شادمهر و ابی، جهانی بدون جنگ ، اجبار و موشک را تصور میکنم
    این جهان را من و تو و بقیه اگر به حق خودمون قانع باشیم میسازیم نه تنها خودمون سیراب میشیم میتوانیم به بقیه ببخشش کنیم، برای آیندگان هم پس انداز

    اما چیزی که من با میزان عقل خودم میبینم هیچ جای این دنیا قانع بودن وجود نداره فقط باید تو رویا باهاش روبه رو بشیم چون قدرت خواهی ادمها اجازه به این دنیای رویایی را نمیده

    ادمهای معترضی را میبینم که از درد خشونت فریاد میزنند، اما دور از وطن خودشون در امنیت کامل نشستند و بقیه را دعوت به انجام و تشویق کارهای خشونت آمیز میکنند ..

    میدونید چرا این اتفاقات و این تناقضات پیش میاد
    چون اکثر ادمها درگیر منیت ، و خودبینی خودشون هستند
    حاضر نیستند در پای خودشون خاری بره و بیان از نزدیک اون خشونتشون اجرا کنند
    بقیه را تحریک و تشویق به این خشونت ها میکنند یعنی بقیه سپهر بلا و قربانی من بشند تا دلم خنک بشه و انتقام بگیرم ... کجای این رفتار بوی انسانیت و آزادی میده

    آزادی زمانی مفهوم واقعی پیدا میکنه که من با چشمی که خواست های خودم را میبینم خواست های بقیه را هم در نظر بگیرم اگر چیز بدی را برای خودم نمیخوام برای بقیه هم نخوام ...

    حرف های من خیلی زیاده اما به همین ها بسنده میکنم بیشتر از این بگم ممکنه قضاوت بشم که دارم جانبداری میکنم
    و هی میخوان بگند، تو یعنی این کار و اون کا اینها را ندیدی ؟
    خیالت راحت اگر تو ده تا دیدی من صدتا دیدم ، تو صدتا دیدی من هزارتا دیدم ... رنجیدم ، شکستم ، زندگیم به صفر رسوندن .... اما برای انسان ،زندگی کردن باید بها داد و آسان نیست ....


    میخوام بگم با اکثریت اینوری ها هم که دم از آزادی میزنن با این تناقضات رفتاری احساس فاصله میکنم .

    آری درد بی نهایته ، قلبهامون پر از برای هایی است که تا صبح بگیم تموم نمیشه

    از هر دو طرف، به نظرم نقدها بی شماره که با گفتن من چیزی تغییر نمیکنه فقط الان در حد یه دردل هست و بس و ارزش دیگری نخواهد داشت

    اونهایی که تو این سالها کامل من را میشناسند میدونند حق گفتن برایم ارزش محسبوب میشه و هرگز نخواستم روزی در زندگیم به خاطر منفعت و هیجان زودگذر حقی را زیر پام بگذارم

    و هرگز خودم را سانسور نکردم

    چیزی که دردم اورده، باهاش حتی دشمنم را هم درد نمیارم

    در نهایت همگی ما هموطن هستیم به هم رحم کنیم و اینجوری به قصد کش به هم حمله ور نشیم

    قبل تجربه بیماری من همین باورها را داشتم اما بعد از بیماری و تجربه همدل و همراه شدن با دوستان همدرد و که بعضی هاشون آسمانی شدند یه جورهایی من ته زندگی را دیدم ... با ادمهایی که روزهای اخر زندگیشون بوده و خودشون میدونستند به پایان و رفتن نزدیکند با جانم و قلبم حرفهای طلایشون را گوش دادم
    و واقعا حاضر نیستم آنچه که برای خودسازی خودم کار کردم و تلاش کردم را نزول بدم ...

    هیچ چیز واقعا در دنیا ارزش این را نداره که انسانیت را نادیده بگیریم

    ترجیج میدم برای آرامش درونم و خودمراقبتیم کمتر درگیر بخش هجوهای اخباری دو طرف بشم...

    و از عقیده خودم که هرکس به سهم خودش در دنیای که زندگی میکنه خوب و مسئول باشه دور نشم ، بیشتر روش متمرکز باشم و برای سازندگی راه و مسیرم را به سبک و شیوه خودم ادامه بدم


    نمیخوام بگم من ادم خوبی هستم اما این روزها خوشحالم که متوجه شدم در روبه رو شدن و عمل ، در مقایسه با خیلی ها هنوز دل دیدن ، انجام ، شنیدن خیلی کارها را ندارم ..

    دل شکسته ترینم اما آن عطش انتقام مثل خیلی ها در وجودم غلغله نمیکنه و هنوز قلبم من را به صبوری و اعتماد به خدا هدایت میکنه و دلم را قرص و قوی نگه میداره

    خوشحال ترینم که شهامت این را دارم که در هر شرایطی خود واقعیم را ابراز کنم و بنویسم .

    دلم میخواد در این شرایط محدودیت اینترنت ایران که هم موجب دلتنگی و هم بی کاری فعلی من شده در اندیشه و مطالعات خودشناسی بیشتر باشم چیزی که حالم را خوب میکنه‌و یک قدم به انسان تر شدن نزدیکترم میکنه

    از اعماق وجودم مدام برای تمام مردم سرزمینم آرامش و آسودگی را طلب میکنم امیدوارم پایانش برای مردم خیر و نیک باشه
    طلب خیر +1

    مولانا شمس را گفت:
    پس زخم هایمان چه؟!

    و او پاسخ داد:
    نور از محل آنها وارد میشود.

    نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 19:15 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • در حالی که در درونم ، فریادهای خاموش رژه میرند و انگار یه ایران از هموطن هام در من هستند تمام حالم به اتفاقات اخیر و یک دنیا چرایی هایی تکراری و بی پاسخ درگیر هست

    باربد میبینم با هیجان و احساسات پررنگ شده خبرها و توییت ها را پیگیری میکنه . یه مدل از باربد که تا الان ندیده بودم و تصور نکرده بودم

    در حال حاضر اگر ، در یه سیستم مناسبم بود میباست باربد و باربدهای ایرانم دغدغه های فکریشون موارد دیگری در زندگی بود

    به باربد میگم ما در این شرایط اعتراض و محدودیت اینترنت در ایران نیستیم .. باربد میگه نیستیم ولی من از اینجا دوستانم را همراهی میکنم

    می پرسم چگونه ؟
    همراهی خودش را با مزاح برای من میگه بلکه یه لبخند به تلخی و ترشی صورتم بیاره

    میگه من الان ساقی وی پی ان هستم 😬
    برای دوستام در ایران فیلتر شکن های متعدد و مطمئن را تحقیق و دانلود میکنم میفرستم 🤗

    خنده ام میگیره ، از وظیفه ای که به خودش نسبت میده

    ایران هم بودیم از یه مواردی انتقاد و ناراحت بود من نگران بودم کلاً همه چیز از چشمش بیفته و بعضی از خاطرات تلخ موجب بشه اگر از ایران بره دیگه اسمی از ایران نیاره

    اما الان میبینم اشتباه کردم و مهین دوستی در عمق وجود ادمهای اصیل و درست و حسابی هست .

    و خوشحال شدم که از راه دور همراه و همدل دوستانش است که بسی از این محدودیت عصر حجری اندکی رنج ودردشون ،کاهش بده

    این روزها ایران را عمدتاً بچه های دهه هشتاد میچرخونن .. عجب شگفت انگیزند ، چقدر جسورند که زیر بار حرف زور به هیچ قیمتی نمیرند و برای خواسته هاشون پافشاری میکنند

    اینها همه فرزندانمون ، جان ما هستند، باتوم و گلوله حقشون نیست باید یکی یکی در آغوششون گرفت و به درد دلهاشون مهربانانه گوش کرد.
    اینها الماس های این وطن هستند که باید طوری مراقبشون باشیم که گرد روشون نشینه

    اینها مثل دهه پنجاه و دهه شصتی ها نیستند که تمام عمرشون را با ترس و تهدید گذروندن ... و جوانی و آرزوهاشون بر باد رفته ... خیلی هاشون ناکام و عزادار دائمی حقوق خفه شده شون و رویاهای هدر رفتشون شدند .

    اینها هر قصه ای را باور نمیکنند ، مطیع هر حرف زور و ناعدالتی نیستند ...

    من فیلم هاشون این روزها تو خیابان میبینم گریه ام میگیره .... باور نمیکنم اینها همون بچه هایی هستند که صبح تا شب پای بازی های کامپیوتری بودند ولی الان بی محابا ،دست خالی چقدر شکوهمند ایستادگی و اعتراض میکنند...

    نمیدونم واکنش الان من مربوط به سنم هست یا تجارب زندگی که آن شور و هیجان و احساسی شدن این جوانها در لحظه خواندن ، خبرها را ندارم
    ترجیح میدم چیزی میشنوم یا میبینم در ذهنم پخته کنم و صبر کنم موثق بودن خبر از منبع درست و معتبر بیرون بیاد ...

    گاهی باربد دلش میخواد پا به پاش شبیه اون هیجان داشته باشم .. سعی میکنم توازان درک و همدلی اون و توجه به نیاز خودم را این وسط برقرار کنم

    این روزها خیلی چیزها برای من عیناً ثابت شد
    اون خشم بسیار عظیمی که در وجود خیلی ها انباشته بود ... اینقدر سطح این خشم بالا هست که الان تبدیل به نیروی حرکت شده ... هیجان زیاده ، خسته شدن از محدودیت ها ، فشارها بالاست
    اینقدر این فشار ها مردم را خسته کرده که فقط دنبال دگرگونی و تغییر هستند

    و متاسفانه قسمت نگران کننده اش اینه که به دلایلی که گفتم ممکنه به موارد مهم و اساسی دقت و توجه نشه ... فقط میخوان از این وضع فعلی رها بشند

    مثل اینه که کسی از ایران خسته و درمانده باشه برای فرار به پاکستان پناه ببره ولی وقتی رسید اونجا ندونه اینجا چه کشوری هست ؟ الان باید چیکار کنه ؟
    خب طبیعی است سردرگم میشه و ادم سردرگم اوضاع مساعدی نخواهد داشت بدتر از قبل ناامید تر و حیران تر میشه

    این اعتراض استارتش با کشته شدن دختری به اسم مهسا امینی که علتش هم حجاب اجباری بود کلید خورد
    مشخصه شروع لبریز خشم از حادثه که برای مهسای ایرانمون بود، آغاز شد

    ولی الان مردم با این اقدام مطالبات و اعتراض های دیگشون را هم دارنددرخواست میکنند
    و پر واضح است به حدی ریشه اعتماد در وجود مردم خشکانده شده که میگن ما اصلا دیگه شما را نمیخوایم .

    با خودم که اندیشه میکنم میبینم چقدر این اوضاع ، ابهامات و نامعلومی های، زیادی داره ، اعتراض کننده ها حتی لیدر ندارند ... طبیعی است که این وسط یک سری ادمهای خودشیفته ،عاشق جا و قدرت که روانپریش های سرگردان هستند الان در توهم این هستند که فردا، ریس ایران میشند و به تخت و تاج میرسند

    بابا مردم ایران خسته و له شده اند جوانها دارند تو خیابانونها یکی یکی پر پر میشند هرکدوم از اینها عزیز کسانی هستند که داغ ابدی بر دلشون نشسته بعد تو هیچ ندان ، مغز تهی ، بیای ایران میخوای با عقده هات و چه فلاکتی به پا کنی ؟؟؟؟

    متاسفانه ، واقعیت هست برید مطالعه کنید بعد از هر انقلابی به دلایل زیاد، کشورها اوضاعشون نه تنها بهتر نشده خیلی بدتر شده مثل کشورهای مصر ، تونس ، لیبی و... یعنی کشور خودش رو به تغیبرات و سازندگی میرفت خیلی امیدبخش تر بود

    بنابراین باید معجزه بشه که اگر ایران تغییر کرد اوضاعش بدتر نشه

    این حجم آشفتگی مردم ، محدودیت زیاد پشت سر گذاشته شده ، حق های داده نشده ، توقعات انباشته شده و باز هیجانات زیاد .... مدیریت آدمهاش کار فوق العاده سختی است

    خیلی زیاد زمان میبره که بخواد ، اوضاع به نسبت قابل قبول برسه آیا مردم فعلی ما حوصله وظرفیت این صبر و طاقت را دارند ؟

    به هر حال واقعیت هست ، وقتی سیستم تغییر کنه تا مدتها هرج و مرج بین گروه هاست که این میخواد بگه ما ریُس و وارث هستیم ،اون میخواد بگه ما هستیم
    بعد تا بخواد کل سیستم بر شرایط جدید تغییر کنه، تجارب امتحان بشه ، طبیعتاً زمان زیادی میبره
    پس با تغییر کردن فعلا خبری از اون آسایش که در ذهن ها هست وجود نداره ..

    من از سیاست خیلی متنفرم و همیشه گفتم سوادش ندارم بهش ورود نمیکنم چون ابهامات بی شمارش درک نمیکنم

    حالا چرا متتفرم ؟
    چون واقعا راست گفتند پدر و مادر نداره

    معلوم نیست صاحب اصلی کیه ؟

    پر از بازیهای کثیف و ابهامات آزار دهنده است

    پر از دوگانگی و ریاکاری است

    لبریز از آدم فروشی و بی شرافتی است

    به هر خفتی برای منفعت بیشتر جیب پر کردن است
    نمیتونی بفهمی کی به کی است؟

    ادمهای که درگیرش میشند ممکنه ادمهای از خودگذشته و شریفی باشند ، اما برای اون آدم های که دارند سود میبرند بازی و کار میکنند بدون اینکه متوجه باشند .

    سیاست انگار از یه در وارد میشی بعد درهای بی نهایت جلوی روت هست هرچی میری راه در رو نداری

    خلاصه برام حتی فکر کردن زیاد بهش آزار دهنده و مشمئز کننده است .

    درست سیاست بلد نیستم و دوستش ندارم و واردش نمیشم ، اما حقوق خودم را که میشناسم من و خیلی ها اگر هم نقدی یا اعتراضی بکنیم برای حق طبیعیمون است .
    همه هدفشون اغتشاش یا براندازی نیست .

    باور کنید که نقدهای ،بی نهایتی به شما آقایون وارد هست و متاسفانه برای زیاده خواهی هاتون تا تونستید با زور و فشار مردم را در منگنه قرار دادین


    خودتون بگید الله وکیلی چقدر از کشور و امکانات رفاهی خوبش را برای خودتون و نزدیکانتون اختصاصی کردید و مردم را نادیده گرفتید ؟؟....

    تا هر کی آمد کوچترین حرفی بزنه نطقش بریدین به اون وزرات مخوفتون بردین در وجودش کلی ترس و وحشت ایجاد کردید برای اینکه به خودش و عزیزانش آسیب نرسه همیشه در سکوت نفرت خودتون نگهش داشتین

    اگر کوچترین حق طلبی میکرد فوری برچسب ضد فلان به کل خاندانش می بستید

    من قسم میخورم اکثر خانواده های ایرانی در وزارت مخفوف شما من جمله خود ما جهت زهر چشم یه پرونده الکی الکی براش درست کردین؟ که تهش حداقل برای ما هیچ چیز نتونستید ثبات کنید فقط خواستید نشون بدین ما زیر و بم زندگیتون میدونیم

    از همون روز نفس کشیدن تو هوای که شما توش نفس میکشید را از چشمم انداختین یه حس نا امنی به ما دادین که تا مدتها ما فکر میکردیم همه جای زندگیمون یه شنود هست از سایه خودمون هم ترس داشتیم ..... نمی بخشم هرگزززز تا ابد ....

    تا به خودمون آمدیم که اصلا چرا به چه دلیل باید بترسیم ؟

    آیا ،اگر چشم پیشرفت کسی جز خودتون را ندارید خب حتما باید الکی به رعب و وحشت بندازینش و یه چیز بخواین بهش بچسبونید ؟
    فهمیدم چرا این کارها را میکنید که طرف اگر موقعیتی هم براش جور شد خودش بفهمه جیزه و بگه نه مرسی قربونتون من نمیخوام بدین به خودشون چرا من ؟

    چقدر به مردم دروغ گفتید و میگید
    بابا چرا فکر میکنید با این همه رسانه و سیستم های قوی اطلاع رسانی ، میتونید راحت برید و ادعاهای دروغی از رفاه و آزادی مردم کشور ایران به خبرنگارهای خارحی سر بدین ؟؟؟

    چرا به شعور مردم توهین میکنید و با آی کی یو پایین خودتون نقشه میچینید ؟؟


    بچه های امروز پذیرنده این حجم تناقض و مکاری را ندارند ؟
    مثلا تو اخبارتون میگید ایران آرومه چندتا اغتشاشگر نظم به هم زدن که باهاشون برخورد میشه ما نمیگذاریم آرامش مردم عزیزمون به دست این چند تا اغتشاشگر به هم بریزه

    اگر ایران آرومه و فقط ده بیست آدم به قول شما سر و صدا کردند الان چرا ده روزه ینجوری اینترنت را به روی مردم بستید؟


    برای این چند نفر که ادم اینقدر پاشون روزانه که ضرر نمیده

    میفهمید با اون اوضاع اقتصادی ویرانتون خیلی ها درامدشون از راه همین اینترنت هست ، یکیش خود من ، که از طریق آنلاین به مخاطبهام خدمات مشاوره میدادم ... اخه چرا اینقدر ملت برای منفعت خودتون نادیده میگیرید و براتون مهم نیست چی بر سرشون میاد ؟؟

    چه اشکال داره یک بار با مردمتون از در روراستی وارد بشین ... حداقل پذیرای بخشی از خطاهاتون باشید .

    روسای یک مملکت مثل پدر و مادر یک خانواده هستند
    دقت کنید حتی در خانواده هم زور و محدودیت اثر عکس داره و خانواده را از هم متلاشی میکنه

    شما مثلا با بستن اینترنت دارید از خودتون محافظت میکنید اما خشم و آتش این جوانان را بلا شک بیشتر و بیشتر میکنید

    این حجم انکار و دروغ فاجعه است بفکر کنید بیشتر از این ،خودتون را منقورتر نسازید.

    امروزه مردم با گوشی هاشون به راحتی حقانیت و واقعیت ها را آشکار سازی میکنند
    چرا از عواقب این شیوه زشت و ناپسند از گذشته خودتون درس نمیگیرید

    درد اینجاست که شما با نام اسلام ، خدا ، امام ، شهید .. تمام این اعمال پر خطا و نابخشودنی را انجام میدین و کاری کردین نسل جوان را به این اعتقادات زده و منزجر کردین

    فیش های حقوقی نجومی برای خودتون دارین و چقدر پدر ها را شرمنده خانواده هاشون کردین

    اینقدر تو فکر خودی های، خودتون و منفعت هاتون بودین هرچه ادم با استعداد و توانمند و بالیاقت کنار گذاشتید یه مشت فامیل خودی بی سواد و نابلد اوردین روی این کاربلدها ریاست کنند. ادمهای که تنها هنرشون ریش بلند شون و موقع نماز آستین ها را تا زیر بغل بالا میزنند از این اتاق به اون اتاق که ببینید من نماز میخونم

    اون نماز بخوره در فرق اون سرتون


    واقعاانتظار دارین کسی صداش دارنیاد ؟
    به بعضی ها اینقدر درد و ناامیدی دادین که مرگ فقط چاره دردشون است

    هرکی مثل شما تفکر نکرد ، رفتار نکرد یا مدل شما نشد به دردسری مبتلاش میکنید که قشنگ‌از هرچی خیر از که حقش هست ، باید برسه نا امید و دورش میکنید...
    این دقیقا تجربه شخصی خانوادگی خود من هست که ما نخواستیم مدل شما باشیم ولی متعهد و باشرافت بودیم خودمون به هر قیمتی نفروختیم نمایش ریاکاری از چیزی که نیستم راه ننداختیم .. ولی راهمون درست بود ..

    با زندگیمون چه کردین ؟

    الان مثل همیشه که خودم بودم و خواهم بود سرم بالا میگیرم با وجدان آسوده حرف حقم را میزنم.

    چون من ادم سکوت نیستم و نه تنها نمیترسم دیگه تجربه اون ترس های الکی هم در من اثرنداره و نخواهد داشت
    مردن با عزت خیلی بهتره زندگی با ذلته


    شما باعث شدین که ادمهایی رده سنی من واقعا برای زندگیشون هیچ خواسته و رویایی دیگه نداشته باشند
    شما مسئول مرگ‌ رویاهای آدمها هستید

    چرا هرکی اعتراض و نقدش به شما میگه از نظر شما اغتشاگر یا ضد فلان به حساب میاد ؟

    فساد و خودخواهیتون تمام ایران را گرفته
    به خدا جز خودتون و خانواده هاتون واعتقاداتون .... آدمهایی دیگری هم در این کشور حق زندگی و آزادی دارند .

    وقتی بچه هاتون تو همون مگ مگ امریکا و کانادا دارند در بهترین دانشگاهها و راحت ترین پوشش زندگی میکنند تمام عکس ها در فضای مجازی موجود هست

    امروز پوششی از دو تا نوه یکی از امام جمعه ها خطبه گو را دیدم که حتی دختران غربی خانواده دار هم با این پوشش نمیگردند


    بعد انتظار دارید که به خاطر چند تار مو که اینجا در باب حجاب اجباری دختری میمیره جوانها بشینن تماشا کنند ؟؟؟

    اگر حجاب خوبه عالیه پس چرا برای خانواده های محترمون انور آب اجباری نیست ؟؟؟

    اگر زندگی ساده نشینی خوبه ؟ چرا خودتون ساده زیست نیستید ؟

    برای همه امریکا جیزه و خطرناکه ولی شما حتی پوشک بچتون تا کل لوازم مصرفیتون امریکایی هست؟

    واکسن چون امریکایی هست از نظرتون حرامه، وارد نمیکنید این همه ادم میمیره به هیچتون نیست چند خانواده بدبخت میشند ،ولی پودرهای پروتیینی ورزشی از امریکا برای بچه هاتون میارید کوفت کنند‌ آن موقع حروم نیست ، همین سفر اخیر را میگم ،که با کامیون سوغاتی هاتون بار میزدین

    یک نفر بره امریکا مهاجرت کنه تا درجه سومش را تحت مراقبت و حفاظت نامحسوس قرار میدین حواستون است ،چون فلانی دختره خاله عمه مادرش گرین کارت امریکا را داره پست مدیریتی بهش ندین

    بعد بچه هاتون اینقدر آنجا ساکن شدن و زاد و ولد کردند که فارسی حرف زدنشون ، کیلی کیلی کمرنگ شده ...‌‌‌‌

    میخواین کسی صداش درنیاد به خیال خودتون ملت نفهمه در گرسنگی و احتیاج نگهشون داریم که اینقدر اونها درگیر نان باشند ما هم درگیر عشق و حال و اختلاسمون باشیم.

    چقدر ادمهای فرهیخته و نخبه را به خاطر قدر نشناسی و نادیده گرفتن شماها ، مهاجر کشورهای دیگر شدند

    اینها میتونستند در ایران بمونند و همین جا را بسازند
    تا همه مردم از دانششون برای رفاه استفاده کنند

    راحت آدمهای توانا ، با عرضه ، پاک و درستکار که به هر دلیلی که نخواستند یا نتونستد از کشور برند ولی مدل شما نبودند در محل های کارشون پایین نگه داشتید و مثل گرگ مراقب بودین هیچ امتیاز و رشدی براشون پیش نیاد اگر هم از سمت دیگری ترقی بود با پرونده سازی های الکی و فرضیه های توهمیتون مانعش شدین که جاش تقدیم نورچشمی های خودتون کنید

    نمیشه ادم خداشناس یا انسانیت سرش بشه ولی اینقدر بی وجدان برای نفع خودش بقیه را له و نابود کنه

    شما چگونه میخواین برای این کارهاتون در محضر خدا پاسخگو باشید ... وای بر شما

    چقدر ادمهای وقیحی که خودشون را طرفدار شما میدونستید مثل رائفی پور و حسن عباسی توی رسانه ها آوردین تا با وقاحت و نیش زبان ، به بقیه ملت زخم بزنند و دلخوش این باشید که حامیانی دارید
    ( لطفا گوسفند نباشید )

    و چه بسیار،با این سیستم اعتقاداتی و اجبارتون ادمهای دوگانه و متظاهر در جامعه مثل ویروس پخش کردین به ادمها یاد دادین دروغ بگند همیشه چیزی که خودشون نیستن نشون بدن تا امتیاز بگیرند

    ادمهایی که آمدند زلال و صاف که خودشون باشند ... چقدر زجر و مکافات به زندگیشون دادین ... اما همه آن ادمها به خاطر یکرنگیشون تو اون وسط سینشون قلبی صاف و بی ادعا بود که آهی کشیدن از ته دل زورشون به شما نرسید منتظر بودن خدای خودشون، نه خدای شما بلکه طبق وعده ایی که داده، بی رحمی شما را یک روز مدعی بکنه. من هم گیجم و ترجیح میدم صبر داشته باشم تا بخوام نتیجه گیری کنم که الان وقت آن مدعی رسیده یا نه

    شما توی خیابابون نیرو از عراق و افغانستان و غیره میارید تا هموطنتون را برای ساکت کردنش به قصد کش کتک بزنند... تو خاک خودش براش غریبه اوردین ؟ شگفتاااا
    شما کی هستید اینهمه ما شهید در جنگ دادیم که عراق به خاک و مردم ما تجاوز نکنه رفتین خودشون اوردین که ملت را در وطن خودش کتک بزنه ؟ ای لعنت بر هرچی بی وجدان وطن فروش ،بی شرف ، خود فروخته است ...

    من به چشم های بی قرار تو قول میدهم؛ ریشه های ما به آب و شاخه های ما به آفتاب میرسد.
    ما دوباره سبز میشویم........👊👊👊🙏🏽🙏🏽🙏🏽🤝🤝🤝💚💚🤲🤲🤲🤲❤❤💪💪💪💪

    #مهسا_امینی❤

    #زن_زندگی_آزادی❤

    نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۴۰۱ ساعت 21:14 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • دیروز اینجا یکشنبه روز تعطیل بود از صبح باربد چند بار گفت مامی باید امروز حتما از خونه خارج بشیم یه قدمی یه دوری بزنیم
    ناهار که خوردیم گفت ساعت چهار فکر کنم ساعت خوبیه بریم ...
    ساعت چهار گفتم هوا گرمه

    ساعت پنج آمد گفتم آفتاب نمیبینی من نمیتونم الان تو این هوا بیرون برم

    ساعت شش آمد ، گفت : دیگه الان هوا خوبه بهانه نیار بلند شو تا میکروس بزرگه پیاده بریم و برگردیم

    گفتم شما کار واجبی داری که اصرار داری باید امروز بیرون بریم ؟

    گفت نه من هیچ کاری خودم ندارم اما باید بیرون بریم کار واجبم شما هستی

    گفتم چه واجبی ؟

    گفت چون تو ادمی هستی که اهل بیرون رفتنی حتی شده بری تا سر کوچه و بیای ،الان میبینم چند روزه همش داخل خونه موندی انگار به این مدل خونه موندن عادت کردی ... من باید به زور هم شده حال و هوای فعلیت عوض کنم تو نیاز تغییر شرایط داری

    ( الهی من دورش بگردم که اینقدر باشعوره و در مورد من شناخت خیلی خوبی داره و درست میگه
    در ضمن بچه های نوجوان زیاد حوصله بیرون رفتن با والدین را ندارند چون مدل لذت هاشون متفاوته باربد هم مستثنی نیست یعنی ایران بودیم خیلی جاها دیگه با من و حسن نمی آمد اما اینجا واقعا با انعطاف و درک متقابل خیلی موقع ها من را همراهی میکنه )

    بهش گفتم واقعا حال بیرون آمدن ندارم اما اینقدر انگیزه تو برام قشنگه که میام که با هم بریم قدم بزنیم اما شرایط انجام فعالیت دیگه ای ندارم

    گفتم باشه فقط قدم میزنیم

    خلاصه دست در دست باهم‌رفتیم، گاهی تو راه همدیگر را بغل میکردیم میبوسیدیم

    فقط قدم زدیم هیچ چیز نخوردیم هرچی بهش گفتم برای شما تنها بگیرم من میلی ندارم گفت نه میگذاریم برای یه تایم دیگه
    میریم خونه شام را باهم میخوریم

    تو راه که بودیم یه جاهای که تو خودم بود با ریتم زمزمه میکردم:

    از خون جوانان وطن لاله، جانم لاله خدا، لاله دمیده

    در ماتم سرو قدشان، سرو جانم ، سرو خدا ،سرو خمیده

    در سایه گل بلبل ازین غصه خزیده

    گل نیز چو من در غم ،چو من در غمشان جامه دریده

    چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ ،نه دین داری نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ

    بعد باربد گفت مامی میدونی از صبح که بیدار شدی چند بار این شعر داری با خودت میخونی انگار تمام ذهنت این شعره شده

    یهو به خودم آمدم ،یه آهی کشیدم گفتم به یاد مهسا امینی میخونم به تعدادی که این شعر خوندم حواسم نبوده ... ولی خیلی ذهنم به این دختر و حواشی پیش آمده اش گره خورده

    من ایران نیستم ولی هر اتفاقی برای هموطنم و وطنم بیفته ، حال من هم گره میخوره به حال و هوایی که در ایران است

    میخواستم برای الهه که مینویسم تا پایان نوشته هام پست غیر دیگری ننوسیم
    اما از آنجایی که ایران ماتم ها و داغ هاش تمامی نداره از این درد باید بریم سر درد بعدی ....
    و حادثه ای که برای مهسا پیش آمد روح و روانم جریحه دار کرد

    روایت مهسا امینی دختر مظلوم کرد با پرکشیدن الهه
    برای من تلخ در تلخ شد ...

    یک نقد داشتم شاید در گذشته خودم هم از این خامی ها و از روی نا آگاهی ها این مدل خودخواهی را داشتم اما الان دیگه با فهم امروزم این مدل نگاه را نمیپسندم
    مثلا میبینم یه عده ادم معروف و غیر معروف خارج رفته توییت و کامنت با این مضمون میگذارند .. خوشحالیم که ما از ایران رفتیم و دخترمون را از این وضعیت نجات دادیم که در آینده به سر نوشت مهسا دچار نشه

    اخه چقدر خودخواهی زیاد از این دیدگاه میباره ، دل به درد میاره ، ما نمی تونیم حتی یک دقیقه خودمون جای پدر و مادر مهسا تصور کنیم که الان چه مصیبتی میکشند
    چه فرقی میکنه مهسا هم مثل دختر زیبای من و شماست ، هموطنمون بود و همیشه فرزند ایران است

    هر فرزندی زاده ایران هست را باید فرزند خودمون بدونیم

    همین که تو شرایطش و پولش داشتی تونستی دخترت از ایران نجات بدی دیگه غم و دردی نیست .... کاش
    همدل تر و انسان تر باشیم ، نمک روی زخم نباشیم پدرش با این کامنت ها که کم هم نیستند مواجهه بشه ممکنه با خودش احساس گناه کنه که چرا اون برای خانواده اش همچین ایده ای نداشته ... تا شاهد عروس و نوه دار شدن از مهسا باشه ...که خودش ، همسرش و پسرش تا ابد دغدار دختر قشنگشون نباشند

    و درد بزرگ دیگری که این وسط با مردم رنج میده عدم صداقت و اعتماد ویران شده است

    هواپیمای اوکراینی با ۱۶۷ مسافر با شلیک موشک منهدم کردند اخرش هم گفتند خطای انسانی
    الان بیان قتل مهسا امینی را گردن بگیرن ؟
    اینها گردن گیرشون کار نمیکنه

    از طرفی ،مقابل بیمارستان کسری مردم را کتک میزنند!
    در آرامستان آیچی مردم را کتک میزنند!
    در شهر سقز مردم را کتک میزنند!

    تا این مردم کتک‌خورده قبول کنند که *مهسا امینی* کتک‌نخورده...!!!

    شگفتا از این همه تناقض گفتاری و رفتاری

    خلاصه اینجا فقط باید گفت به کدامین دردت بگریم وطنم ؟
    چه بر سرت و سرنشین هات که ما باشیم آوردند .....
    کشوری با این همه منابع انرژی ، مردم با استعداد و خلاق .... هرکی را میبینی نه دیگه انگیزه داره نه امید

    به نظرم به جای تشویق مردم به فرزند آوری ، امید را در همین هایی که هستند زنده کنید ، باید اینها باشند که بچه بتونند تولید کنند

    چون یا هر کی میبینی تو فکر فرار از این کشور هست یا قید زندگی را زده ..... حیف و دریغ از ایرانم کاش وجدانهای خوابیده کسانی که راس هستند بیدار بشه .

    کاش همه خوبی ها و امتیازها را فقط برای خودشون و بچه هاشون نخوان ...
    کاش وقتی با شکم سیر در پر قو میخوابند . بدانند خیلی کودکان از گرسنگی نتوستند بخوابند و پدرانی که از شرمندگی خانواده هاشون دست به خودکشی زدند

    اینجا مردم را برای بدحجابی میکشید فرزندان خودتون با پول ملت در کشورهای پیشرفته با بهترین امکانات و آزادی پوشش زندگی میکنند

    اینجا کسی که از قماش خودتون نباشه حتی یه قدم اجازه رشد و جلو رفتن را بهش نمیدین
    انگار ایران ارث و میراث اختصاصی شماست و بقیه مردم شهروند درجه دوم هستند

    هر کس اسم امریکا و کانادا و انگلیس به زبون بیاره از نظر شما برای شما عامل خطر محسوب میشه و همه جوره زیر نظرش میگیرید اما نزدیکان و فرزندان خودتون اونجا تحصیل و کار میکنند ، سرمایه گذاری اقتصادی میکنند
    حتی شرکت های فیلتر شکن دارند ... خدایا فقط بگو از دست اینها خودت کی ظهور میکنی ؟

    و به لطف فضای مجازی تمام این اطلاعات با سند و مدرک منتشر میشه .... اما شما با وقاحت تمام به زندگی متعفن و درویی خودتون ادامه میدین

    یادتونه چون ما فقط یه لاتاری امریکا برنده شده بودیم بر سر زندگیمون چی اوردید ؟ ؟؟؟؟؟
    من نه میبخشمتون نه فراموش میکنم ... وقتی این هم ناعدالتی و بی رحمی در شما میبینم
    با ادعای دین و اسلام برای حفظ بقای خودتون بعدها برام آشکار شد که این تجربه تلخ فقط داستان زندگی ما نبوده شما از بی دردسرترین و بی حاشیه ترین ادمهای این کشور ، از همشون با یک بهانه یه زهر چشمی گرفتید ......

    یاد یه جوک میفتم شما مصداق این جوکه هستید نمیدونم ،بخندم یا گریه کنم ?

    خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

    کارم از گریه گذشته به آن میخندم

    یه پدر بچه اش میگیره یه فصل کتک میزنه بچه میگه بابا چرا میزنی ? من کاری نکردم میگه فردا بهت کارنامه میدن من میخوام برم مسافرت فردا نیستم که برای نمره های کمت کتکت بزنم الان دارم برای نتیجه کارنامه فردات میزنمت

    و این شمایید که با صادق ترین هموطن های خودتون چه قصاص های الکی قبل از جنایت کردید ....
    یک روز در محضر پروردگار باید همه اینها را جوابگو باشید این دنیا ابدی نیست آن روز بالاخره فرا میرسه
    که باید پاسخ بدین به کدامین گناه این همه آرزوها و امیدها را خاموش کردید؟ ...بعضی را مثل مهسا یک بار کشتید و از شر خودتون راحتش کردید بعضی ها رو مثل پدر و مادر مهسا روزی هزار بار تا زنده هستید کشتید
    واقعا انسانم آرزوست ....

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    وای!
    جنگل را بیابان می‌کنند
    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
    آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
    در کویری سوت و کور
    در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
    صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
    گفتگو از مرگ انسانیت است..

    فریدون مشیری

    🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    پی نوشت :قسمت پنجمین روز از سوگ الهه را تا شب منتشر میکنم .

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:6 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • این روزها فضای مجازی پر شده از اخبار سفر مردم ایران به عراق ، جهت شرکت در مراسم اربعین
    یک سری فیلم ها نشون میده که در بعضی از مرزها مردم در چه وضعیت سخت ، به علت سو مدیریت این سفر هستند

    یه عده هم که در سفر هستند و ممکنه از مرزهای دیگه سفر کردند توسط صفحه های مجازیشون اوضاع رضایت بخش و خوشحالیشون از رفتن به این سفر نشون میدن

    چیزی که من اینجا میخوام در موردش بنویسم این هست که من کاری ندارم که با انجام این سفر با این شرایط موافق هستم یا نیستم .. دقیقا میخوام روی موضوع به من چه و به تو چه تمرکز و توجه داشته باشم .

    اینکه ما آدمها واقعا کی قراره یاد بگیریم که نخوایم خوب خودمون و باورمون را بزور تو مغز بقیه بکنیم
    اینکه بفهیم هر ادمی با یه مدل زندگی حالش خوش و خوب میشه
    یکی با رفتن به سفر کربلا حتی این مدلیش ، حتی رنجی که از این مدل سفر داره براش لذت بخشه

    یکی با رفتن به کنسرت ، کازینو ، سفرهای خارجی و...

    یکی دیگه با هیچ کدوم از این دو مورد حال نمیکنه یه شیوه دیگه برای حال خوب کردن خودش داره

    اخه چرا باید منه نوعی این وسط به خودم اجازه بدم براساس چیزی که خودم فکر میکنم درسته بیام آن کسی که مدل من حرکت نمیکنه را به سخره بگیرم و بعد دم از حق آزادی زندگی و حقوق بیان باشم

    متاسفانه یه عده هم این وسط اصلا تو باغ نیستند فقط ،طوطی تقلید کن هر مجلسی هستند ، تحت تاثیر فضای حاکم ، جو زده میشند فکر میکنند اگر آنها هم مثل دیگران شیوه زندگی بقیه را تحقیر نکنند از سخنوری جا میمونند و براشون این نوع مخالفت کردن یک نوع توهم فهمیده گی و با کلاسی داره این دسته از همه فلک زده ترند که با هر وزشی سمت آن میرند و چقدر به تنش و مسموم کردن جامعه دامن میزنند

    من میگم به فرض کنیم که ادمی راه ، حال خوشش را صددرصد اشتباه و با اشکال انتخاب کرده ... اگر از من و تو مشورت خواست میتونیم نظرمون پیشنهاد بدیم حتی تحمیل نکنیم ... اگر کسی نظر نخواست اجازه بدین آدمها خودشون اشتباهاتشون تجربه کنند ما دایه مهربان تر از مادر نیستم ،ما با زور و فشار نخوایم کسی را به راه خوش خودمون هدایت کنیم
    همون جایی که داد میزنیم به زور من را به بهشت نفرست تو هم لطفا با بی احترامی و خشونت کلامی کسی را به سمت خوب خودت دعوت نکن

    چند وقت پیش در اینستا دیدم خانمی در ایران برای چند دقیقه جهت فیلم برداری حجابش برداشته با یک تاپ نیم تنه داره قدم میزنه و میگه من مخالف حجاب اجباری هستم از همین فیلم های هست که مدل های مختلف اعتراضیش را توی اینستا میگذارند

    بعد تعدادی کامنت ها را خوندم که یه عده نوشته بودند ما مخالف حجاب اجباری و آزادی هستم اما امثال تو که مثل زنهای فلان فلان شده هستید
    را نمیخوایم ...تا دلتون بخواد ادمهایی که گوش فلک از حق آزادی داشتن آزادی کر کردند این خانم به فحش و بد و ناسزا بسته بودند که مخالف این مدل پوشش در جامعه هستند

    باز من کاری به درستی و غلطی حرکت این خانم ندارم
    من خودم به شخصه همچین کاری نمیکنم چون نظرم اینه که ادمها در هرجایی که زندگی میکنند باید به تابوها و قوانین جامعه احترام بگذارند و اگر قرار باشه اون قوانین تغییر بکنه از این مدل کارها تغییرش نمیده فقط همون ادمهایی که این قوانین آوردند همون ها هم میتونند در راستای تغییرش قدم بردارند
    باز این نظرمنه ،صد البته برای نظر مخالف مقابلم احترام میگذارم ...

    اما نکته و صحبت من با آن دسته از مردمی است که سواد حق آزادی شخصی انسانها را ندارند ولی به شدت طلبش میکنند
    آزادی شخصی یعنی من و تو به پوشش و مدل زندگی دیگران کار و دخالت نداشته باشیم

    مگر کولر یا بخاری روشن هست که هرکی هر چقدر بخواد طبق دلخواهش کم و زیادش کنه

    احترام به آزادی فردی یعنی من نخوام کسی را مجبور کنم به مدل و فرم من زندگی کنه
    وقتی یاد گرفتیم با افرادی که سبک زندگیشون ، پوششون ، اعتقادشون که شبیه ما نیستند در صلح و احترام زندگی کنیم و برای کسی مثل یک مامور مزاحم نباشیم آن موقع است که معنای آزادی را فهمیدم .

    چیزی که من به خوبی در این کشوری الان داخلش هستم میبینم آدمها به مدل زندگی و پوشش همدیگر در هر سطحی که هستند اصلا ورود و قضاوت نمیکنند کسی دغدغه این مسائل را اینجا نداره
    چیزی که درد تو قلبم هست اینه که ، عقبه تمدن و فرهنگ ایران من کجا اینها کجا ؟
    اما الان ما کجا هستیم و اینها در این مسائل در چه سطح خوب فرهنگی و رفتاری هستند .

    برای درست زندگی کردن از خودمون شروع کنیم ، وقتی که برای درست کردن بقیه میخوایم بگذاریم برای ساختن و رفع اشکالات خودمون بگذاریم
    چون من وقتی خودم بسازم یه نسل طولانی را ساختم
    و مدل های خوب رفتاریم را برای فرزندانم الگو میشه و آنها هم به فرزندانشون منتقل میکنند ...

    یا حق ....

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 11:50 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • نویسنده:Dina شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱ ساعت: ۱۷:۳

     

    Yek bar yek ja yek sokhan rani dashtam azam yeki yek ho soal kard moaser tarin adam too zendegitoon ki boode va man bi derang o bedoon inke bekham ziad be javabesh fek konam kheyliiiii por rang to oomadi to zehnam o manam kheyliiii sadeghane goftam Maryam Babakhani yek doosti ke salha mikhoonanesh hanooz nadidamesh Vali inghad taesir gozar o por range manesh,didesh nahveyeh modiriyatesh nahvehyeh barkhordesh ba chaleshaye zebdegi ke taesiresh az 1000 ketab o film o famil o doost baram bishtar boode bad soal badi in bood ke yekam rajebe Maryam begoo manam kheyliiiii kholase goftam yadam nemire in soala in javaba oon lahzeh va oon naghshi ke too to negahe man be zendegi dashti monazam tarin moghtader tarin ba mohabat tarin o ba dark tarik adami ke man ta emrooz shenakhtamesh hamishe ham bara ghezavate monsefsnat tahsinet kardam Maryame daryaei man

    💞💞💞💞💞💞💞

     

    مریم نوشت :
    در سرویس  اسنپ نشستم  پیام پر از لطف دینا از سوئد  را میخونم دوستی که تو این سالها یکی از مخاطب های همراه و خوب من بوده
    دارم میرم سمت  کافه رستوران رنسانس، که نغمه جان تازه از اسلواکی آمده همدیگر را در اخرین روزهای سفرم در ایران ببینیم


    به صبحانه دعوت شدم و کلی خوشحالم که قسمت طوری شد که ما تونستیم دوبار از زمانی که من ایران بودم همدیگر را ملاقات کنیم بار اول تا نغمه به ایران رسید ما زود قرار گذاشتم که اگر من بخوام بگردم همدیگر را دیده باشم نمیدوستم شرایط طوری پیش میره که نغمه میره و برگرده من هنوز ایرانم و ما دوباره سعادت دیدار همدیگر را پیدا میکنیم

     

    بارها  گفتم نوشتار  صادقانه از تجربیات و روزنوشت هام، تو این سالها دوستان نابی به من داد که الان برای من شدند جزیی از دارایی و خوشحالی هام ... امثال نغمه ، دیناو.......

    به اعتقاد مولانا  در دفتر دوم معثنویش که میگه
    هیچ رفاقت و همراهی بی دلیل نیست. در این عالم هم جنس ها همدیگر را جذب، و اهل نور و اهل نار به سمت هم کشیده می شوند.
    اگر به اطراف خود با دقت نگاه کنیم گاهی می بینیم افرادی که به سمت ما می آیند در خصوصیتی مشترک هستند. حتی گاهی ما گلایه می کنیم که چرا باید این افراد همیشه سر راه من سبز شوند؟؟!! در این گونه موارد باید به خودمان نگاه کنیم و ببینیم چه چیزی در وجود ماست که این افراد به سمت مان جذب شده اند :
    در جهان هر چیز چیزی جذب كرد
    گرم گرمی را كشید و سرد سرد
    قسم باطل، باطلان را می كِشد
    باقیان از باقیان هم سرخوشند
    ناریان مر ناریان را جاذب اند
    نوریان مر نوریان را طالب اند

    💕💕💕💕💕💕

     

    دیشب وقتی پیام مریم پویا را خوندم که بابت تکمیل وبلاگ بوسه خدا دلگرمی داده بود تو متنش نوشته بود امیدوارم زودتر وبلاگ را تکمیل کنی اون نوشته ها ، یادگار آن روزها خاطرات تو و البته ما...
    نمیتونم چطوری این حجم همدلی و همراهی را قدر دان بشم که به حدی همراه بودین که آن روزها را خاطرات خودتون هم میدونید و من از معرفت شما چه درسهای ارزشمند گرفتم و میگیرم

     

    امروز نغمه میگفت با انتشار مطالب من دارم مجدد وبلاگ بوسه خدا را میخونم اما  این سری چون نتیجه را میدونم با دلی و خاطری آسوده نوشته ها را میخونم

    ممنونم از بودنتون بی نهایت قدر دانم ....
    💕💕💕💕💕💕

     

    و اما پیام تو دینا جان ... که تصمیم گرفتم توی پست هام  این افتخار از برداشت و نگاهت تو این سالها از من ،برای خودم به یادگار بگذارم گرچه که کارم سخت تر کردی، که حتما در راه و اهدافم مسئول تر و مصمم تر باشم ... ما روانشناسها در بخشی از بحث ترمیم عزت نفس مراجع ها بهشون میگیم وقتی کسی که از ویژگیهای خوب شما تعریف میکنه خجالت نکشید معذب نشید خودتون را پایین نکشید به جاش پذیرا بشید، تشکر کنید و خوشحال باشید ، از بابت فیدبک های خوبی که بابت خصایص خوبتون به شما دادند
    پس دینا جان  من هم بابت این پیام زیبات تشکر میکنم
    خود من هم همیشه جز کسانی هستم که نکات  و توانایی های مثبت اطرافیانم بهشون میگم فقط تو دلم نگه نمیدارم تحسین و تشویق واقعی ادمها به دور از تملق ، درویی و چاپلوسی از فضائل نیک و ارزشمنده

    پس دینا جان من هم  یه برش از کتاب جوجه اردک زشت درون  نوشته دبی فورد به تو تقدیم میکنم که می نویسه:

     

    🔵🔵وقتی عظمت فرد دیگری را می بینید و تحسین می کنید؛ در واقع این عظمت برای خودتان است .
    خیلی خوب است آدم اینقدر با خودش در صلح باشد که به راحتی بزرگی دیگران را تحسین کند و به زبانش بیاورد.

    💞💞💞💞💞💞💞💞







     

    نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ ساعت 13:24 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • یکی از سوالهای که به تکرار زیاد ا در اینجا و اینستاگرام و...  ارمن  پرسیده و درخواست میشه در مورد مدیریت زمان رسیدگی به امور منزل ، خانواده  و کار بیرون هست
    مثلا چیکار میکنی که میتونی به این کار و اون کارت برسی ؟
    من چند بار به عنوان و بهانه های مختلف تجربه خودم را در این وبلاگ  توضیح دادم
    اما انگار این سوال شده ، سوالی برای همه فصول😃

    به علت اهمیت و میزان درخواستی که در پیام ها هست  باز هم این پست در مورد این مطلب توضیح میدم
    واقعا  مدیریت زندگی و برنامه ریزی کارها بسیار در کیفیت زندگی  پر اهمیت هست


    در مراجع ها میبینم عدم مدیریت و آشفتگی در زندگی چقدر بین زوج ها تنش برانگیز هست و مرد و زن شاکی از این قصور از انجام وظایف و اهمال کاری طرف مقابل که روی جنبه های مختلف زندگیشون اثر گذاشته مخصوصا وقتی یکی از زوج ادم منظم و روی برنامه باشه خیلی از این مدل زندگی همسرش زجر میکشه

    از تمام جوانب الان فرصت ندارم به همه ابعادش بپردازم چون قبل تر هم  به این موضوع پرداختم ، اما به طور خلاصه تجربه شخصی خودم را مطرح میکنم
    من خودم را در انجام برنامه ریزی موارد روزانه و مدیریت زمان  فرد موفقی میدونم


    خدا را شکر ذهنم توانایی خوبی را نظم دهی و الویت بندی کارها  را داره و گیج و سردرگم نیستم برای کارها دور خودم سه ساعت بچرخم ندونم از کجا شروع کنم
    همیشه مابین انجام کار اصلی یه عالمه کارهای کوچیک انجام میدم بعد در کنار دقت خوب سرعتم بالاست
    من یک دفتر برنامه ریزی ( روزانه و ماهانه ) دارم که کارها و اموراتم داخل اون ثبت میکنم 
    در بخش یادداشت برنامه های روزانه شب قبل برنامه های فردام به ترتیب شماره مینویسم
    بیکار بودن هم  برام درد بزرگیه بنابراین برای خودم تا زمان خواب برنامه میریزم


    قبلاً هم گفتم  الویت اول من در زندگیم  مسئولیتم نسبت به خانواده ام است، مورد بعد کارم است
    الان که کارم مدتهاست به صورت  آنلاین هست هرگز طوری برنامه نریختم که از زندگیم بزنم و از وظایفم در مورد حسن و باربد کوتاهی کنم بعد بگم مشاوره داشتم
    هرگز نشده تایم های مشاوره هام  لطمه ای به مسئولیت های دیگر زندگیم بزنه حتی اگر لازم میبوده نیمه شب تدارک ببینم


    مخصوصا  که در بخش بهداشت روانی افراد فعال هستم مسخره است خودم اینقدر در کارم غرق بشم که دیگه خانواده به فنا بره
    حضوری که مراجع میدیدم  همیشه غذای گرم به راه و خونه کاملاً مرتب بود و چون با برنامه ریزی و علاقه انجام میشد برای من احساس خستگی و کلافگی نداشت و الان هم  نداره
    مثلا من روز قبل فکر میکنم ناهار و شام فردام قراره چی باشه ... یک تایم برنامه پیاده روی دارم چیزهایی که برای ناهار فردا کم دارم میخوام درست کنم بیرون برای پیاده روی  رفتم میخرم
    ( مثلا برای غذای امروز گوجه و هویج میخواستم ) برای سالاد شیرازیش خیار میخواستم دیشب موقع پیاده روی خرید کردم


    دلتون نخواد امروز چلو ماهیچه با پلوزعفرونی میخواستم درست کنم از دیشب ماهیچه را گذاشتم  داخل یخچال که تا صبح یخش باز بشع
    توی  قسمت برنامه های امروز ناهارم شد چلو ماهیچه با سالاد شیراری و ماست خیار
    در قسمت شام نوشتم نون پنیر با خیار وگوجه و سبزی
    گذاشتن مطلب در وبلاگ  یکی از موارد  برنامه های امروزم بود
    انجام مشاوره های تایم صبح  مورد بعدی
    بعد از ظهر پیاده روی و خرید برای موارد ناهار فردا .
    و چند مورد دیگه مثل مطالعه مقالات به روز ، تحلیل و تست های انجام شده مراجع ها و....

     

    صبح ساعت هشت صبح بیدار شدم ساعت نه صبح مشاوره داشتم تو این یک ساعت ماهیچه ام را گذاشتم و زیرش کم کردم
    ماست خیار و سالاد شیرازیم  درست کردم
    سبزی خوردنم روز قبل پاک کرده بودم  شستم
    تا چایم دم کشید و تخم مرغم نیمرو کردم گوشیم آلارم داد یک ربع به تایم مشاوره مونده
    تو این یک ربع صبحانه ام خوردم
    دوتا مشاوره پشت هم داشتم تا ساعت ده و نیم مشاوره هام تمام شد
    بعد فوری باربد تماس گرفت یک ربع با باربد حرف زدم
    بعد ش رفتم ظرفهای که از آشپزی و صبحانه کثیف شده بود شستم .  زعفرونم هم دم کردم سینک تمیز شد آمدم دو ساعتی مشغول نوشتن پست هام برای وبلاگ شدم .  زیر ماهیچه را خاموش کردم
    یک ساعتی مطالعه کردم بعد رفتم برنجم را خیسوندم نیم ساعت بعد رفتم و برنج آماده  کردم ماهیچه را لابه لاش گذاشتم روی ماهیچه ها چند تکه کوچیک کوچیک کره حیوانی گذاشتم برنج جم کردم دور تادور برنج زعفرون ریختم ، ته دیگ  هم نونی گذاشتم
    تایم دم کشیدن برنج طوری تنظیم کردم که حسن میرسه خاموش کنم


    ده دقیقه به آمدن حسن زیر آب ماهیچه را روشن کردم  سفره را پهن کردم ، به سالادم  و آبغوره و چاشنی زدم ، ماست خیار و سبزی خوردن و نوشیدنی  روی سفره گذاشتم 
    حسن سه و نیم رسید تا لباسش دراورد  من غذا را کشیدم عطر و بوش بی نظیر شده بود .. حسن گفت یه بو و عطری  تو راهرو پیچیده بود الان همسایه ها فحشون میدن 
    میتونم بگم همیشه سفره ام مخلفات داره این بساط برای هر روزه
    اینم بگم حسن رسید یه کیسه گوجه سبز خریده بود تو فاصله ای که غذا را میکشیدم آن را هم توی ظرف آب  ریختم نمک و سرکه بهش زدم
    غذا که خوردیم سفره را با هم جمع کردیم
    تا حسن بعضی موارد در یخچال می اورد
    آن یک مقدار کندتر کارهاش انجام میده
    من روی دور تند هستم
    گوجه سبزها را شستم و بعد ظرفهای ناهار شستم  گاز یه دستمال کشیدم کرکره نیم روزی آشپزخونه را کشیدم
    نکته اینجاست که کارها را روی هم تلنبار و
    به بعد موکل نمی کنم از شلوغ شدن دورم بی اندازه بدم میادو کلافه میشم .
    هر کار را همون موقع انجام میدم
    هر وقت قالب جای یخی را در روز خالی میکنم حتما فوری پرش میکنم خیلی از قالب خالی توی فریزر بدم میا 
    چون ما اب خنک میخوریم همیشه شیشه های اب خوری را در یخچال در روز مابین کارهام پر میکنم هیچ وقت خالی نیست


    خلاصه بعد ناهار امدم یک ساعتی استراحت کردم  یه مشاوره دیگه داشتم انجام دادم
    بعد دوباره وبلاگ نویسی کردم بعدش هم که به سمت پیاده روی و خرید روزانه برگشتم یه دوش گرفتم
      یک مقدار مابین وقت های امروز  با دو سه تا از دوستانم تایمی صحبت کردم 
    دقیقا تا خود شب که بخوابم یه کاری هست که انجام بدم و بعد تیکش بزنم
    این توالی برنامه همه روزهای من هست برای من تکراری نیست چون در برنامه هام گاهی تنوع میدم  من از  یکنواختی خسته میشم بعضی از فعالیت هام یه روزها انجام میدم بعضی ها روز دیگه

    امشب هم که از بیرون رسیدیم از حسن خواهش کردم تا من دوش بگیرم زحمت شستشوی خریدهای خونه را انجام بده که از حمام امدم شام بخوریم و ایشون هم همکاری کرد


    به نظرم بعضی از آدمها قاتل وقت هستند و با بی برنامگی زمان هدر میدن و در نهایت از سختی کارهای روزمره شاکی و ناراضی هستند


    یه دلیل مهمش اینه که در انجام امور روزانه بی حوصله و بی رغبت هستند به همین دلیل چون کارهای خونه را دوست ندارند روی هم کارها را تلنبار میکنند و خودشون مشغول کارهای بی اهمیت تر  میکنند که در الویت نیستند مثلا الکی میرند بیرون وقت با چیزهای دیگه میگذرونند شب همسر میاد خونه هنوز خونه بازار شامه قیامت ظرف روی ظرف شویی هست  همسره گرسنه رسیده تازه خانمه نمیدونه میخواد شام چی درست کنه ؟
    من تو این سالها ازدواجم نود ونه درصد مواقع قبل رسیدن حسن کل سفره را چیدم اون میرسه فقط غذا را کشیدم
    یکی از بیرون میاد خسته و گرسنه است دوست داره یک راست بیاد غذاشو بخوره کلافه میشه تو اون همه شلوغی تازه از غذا خبری نباشه


    حتی من خودم کلینیک میرفتم همه چی را قبل رفتن آماده میکردم بهشون میگفتم من رسیدم تازه غذا را برای گم کردن روی گاز نگذارید میدونید ساعت چند میام زیر گاز روشن کنید سفره و آماده کنید که من امدم غذا را بکشم

    یه مورد دیگه من دیدم بعضی از مادرها  از شلختگی  اعضای خانواده شاکی و خسته هستند
    حقیقت بررسی که میکنی میبینی مقصر خودشون هستند دو دلیل داره یا مادرها خودشون نامرتب و بی نظم هستند  یا اینکه،  تا اعضای خواستند کمک یا همکاری کنند صد تا ایراد گرفتند  یا فرصت ندادند  اونها کمک کنند دیگه اعضا خانواده  به این شیوه عادت کردند ادمها  حوصله غر و ایراد گیری را ندارند ترجبج میدن تو کارها شرکت نکنند تا سرکوفت بشنوند

    هر سبک و شیوه ای ما زندگی کنیم به همون روال بچه ها عادت میکنند حتی من گاهی با ، باربد به صورت آنلاین آشپزی میکنیم من براش مرحله به مرحله  توضیح میدم که چیکار کنه تا غذاش آماده بشه
    برنج که در اخر  دم میده خودکار میره ظرف های کثیف شده را میشوره بعد میره دنبال کارهای خودش ،  دقیقا همین توالی را همیشه در خونه توسط من مشاهده کرده هر وقت زنگ زدم حتی یک قاشق کثیف روی ظرف شورش نبوده چون تا ظرف کثیف بشه میشوره

    گاهی پیش میاد که من  دفتر برنامه ریزیم نگاه میکنم میبنم یکی یا دو تا کار در روزم انجام نشده اون را به فرداش موکول میکنم که جبران بشه ...
    این شیوه  هم کمک بزرگی به نظم شما میده و هم احساس خوب از اینکه میبینید در بیست و چهار ساعت چقدر موثر و مفید بودید
    امیدوارم این اشتراک گذاری کوتاه از تجربه شخصی برنامه های  زندگی روزانه ام من براتون مفید واقع بشه

    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 23:41 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • با فضای پررنگ و بخش منفی اینستاگرام متوجه میشیم چقدر میل مردم به خودنمایی و تظاهر کردن زیاد هست ... با پوشش و ظواهر تجملی خودشون را دارا و ثروتمند نشون میدن ، همش نمایش ها و مراسم های حال به هم زن ،این فضای مجازیه

    تو دنیای واقعی هم همین بساطه و شاهد این ضعف شخصیتی ادمها هستیم حالا به این بخش  ریشه این رفتار کار ندارم که از کمبود عزت نفس میاد و ادمهای این مدلی در واقع احساس کم ارزشی و خود کم بینی خودشون را میخوان با نشون دادن این سبک زندگی پر بکنند

     

    متاسفانه بیشتر  جامعه با فیدبک های که بهشون میده این ضعف شخصیتی را پررنگ میکنه و آدمها  به جای اینکه بیشتر کار روی درون خودشون بکنند و  بچسبن  به ارزش های مهم تر که هم برای خودشون مفید باشند هم دیگران چسبیدن به این نمایش های شخصیتی مشمئز کننده ، یه عده هم قربون صدقشون میرند که بگو این و اون وسیله ات از کجا خریدی 
    همون ادمهای که اینقدر خودشون قبول ندارند و مدام دنبال کپی زدن هستند ببینید تقلید چیز بدی نیست اما اگر تکرارش زیاد باشه جای صحبت داره و اینکه ما از کی و چه چیزی داریم تقلید میکنیم باز مسئله است


     

    وقتی خونمون را فروختیم اینقدر تو بحران بودیم  فشار پشت فشار داشتیم اصلا دیگه توان اینو نداشتم برم دنبال پروسه خونه پیدا کردن و خریدن میدونستم ریسک توقفش تو این اوضاع مملکت درست نیست اما واقعا توانی دبگر نداشتم


    تصمیم گرفتم تا یک مقدار ریکاوری بشم پول خونه را تایم موقتی در بانک سپرده کنم و بعد وارد این فاز جدید بشم بالاخره گفتم با سودی هم که بهش تعلق میگیره میتونه یه درصدی از ضرر خودش را جبران بکنه
    خلاصه ما در یک بانکی اینو سپرده کردیم مبلغش هم خیلی آنچنانی نیست پول یک خونه معمولی خیلی  قدیمی  بدون پارکینیگ و انباری و آسانسور بوده اما در یک منطقه نسبتا خوب و طبقه اول بود


    از زمانی که ما این پول در این بانک گذاشتیم چون سپرده به نام من هست یعنی پام که در بانک میگذارم همه کارمندها جلوم پامیشن بعد خود ریس یا معاون به استقبالم میان اصلا نمیگذارند نوبت بگیرم من را سریع به قسمت پشت گیشه میبرند و یک کارمند خاص اختصاصی به کارم رسیدگی میکنه و یه عالمه تحویل .
    مرتب درخواست میکنند برم طبقه بالا صبحانه یا میان وعده بخورم که تا الان قبول نکردم
    کارم تمام میشه مجدد همه جلوم بلند میشن

    اگر هم قبل رفتن به بانک در جریان آمدنم باشند گاهی  روز قبل سوال میپرسم تاکید میکنند که قبل حرکت با ما تماس بگیرید کارهای اولیه را انجام بدیم که شما معطل نشین که باز هیچ وقت تو این چندباری که رفتم  این کار را نکردم .

    دو نفر از کارکنان مهمشون  شماره شخصی  واتساپ خودشون را هم در اختیارم گذاشتند که هر زمان کاری بود در دسترس باشند

    و یکی دیگه از امتیاز مهمشون امتیاز CIP سفر های خارجی در فرودگاه است که وقتی وارد یا خارج میشی شما را در فرودگاه از لحظه ورود یا خروج سرویس میدن و بعد میبرن تو سالن CIP فرودگاه و پذیرایی ویژه ازت میکنند تمام کارهای تحویل بار و غیره را هم خودشون انجام میدن


    از جایگاه ویژه بدون انتظار پاسبورت را چک   و تو را تا سوار شدن هواپیما همراهی میکنند   که من چند ماه پیش متوجه این خدماتشون شدم و معاون شعبه از طریق واتساپ  بهم گفت من هم  موقع امدن ثبت نام و از این خدمات استفاده کردم

     

    نزدیک هفده ساله که در این شعبه بانک حساب دارم بارها و بارها به این بانک رفت آمد و رفت آمد کردگ  کارهای خودم را در این بانک انجام دادم
    بارها شاهد تعویض روسا و معاونین و همچنین کارمندها شدم اصلا  از این خبرها نبود
    الان چون حساب اینجوری تو بانک گذاشتم خیلی مهم شدم اصلا هرچی تو بخوای و بگی شدم 😐

     

    به حسن گفتم من اصلا حس خوبی به این مدل رفتار ندارم از خدمات و سرویس خوب و روی گشاده خیلی استقبال میکنم اما با  تمایز اینگونه با مشتری ها خیلی زیاد  مخالفم فاز مثبتی برام نداره


    خوب حس خوبی ندارم چون این رفتار فوق العاده پذیرنده ،بابت پولی هست که در بانک گذاشتم به محض اینکه من پول خارج کنم میشم همون مشتری سابق این بانک
    برای همین هست متاسفانه برخی از مردم برای اینکه،   احترام فیک از جامعه و مجازی بگیرند خودشون هی به نمایش تجملات و دارایی میگذارند و در خلوت و از درون احساس پوچ و تهی بودن بیشتر میکنند
    همش نگرانند نکنه چیزهای که برای معرفی خودشون دارند از دست بدن و در بغلش دیگه دیده نشند و دچار سرخوردگی بشند


    من در واقعیت زیاد متاسفانه دیدم چقدر ادمها به افراد ثروتمند تکریم و احترام و اطاعت میکنند چقدر جلوشون خم و راست میشند یعنی میزان احترام گذاشتن را انگار ماشین و ساعت گرون قیمت و لباسهای مارک دار تعیین میکنه .. برخی این ادمها آگاه هستند و میدونند احترامی که میبینند به ابزارشون هست نه خودشون و برخی دیگر در انکار این هستند و فکر میکنند کشته و مرده زیاد دارند و یک توقع بی انتها در وجودشون ایجاد میشه که در همه جا باید مردم بابت رفاه و راحتی آنها اطاعت محض بکنند

     

    و این تبعیض و توالی رفتار ناپسند در همه جای جامعه است . مثلا اخیر که پیگیر دندان پزشکی بودم اولش خوب استقبال و پذیرش میشدم تا دکترها متوجه میشند بیمه من بخشی از درمانم تامین میکنه و اینها هم تحت همان سرویس بیمه هستند و با معرفی بیمه به من باید خدماتشون را بدهند ،  زمین تا آسمون رفتارشون عوض میشد اولا تلخ میشند دوم برای گرفتن  وقت درست همکاری نمیکردند و اصلا به معذوریت های من توجه نکردن 


    حتی دکتر فعلی که انتخاب کردم  وقتی فهمید بیمه  هستم  دیگه سوالهام را کامل جواب نداد .
    و حتی میزان گرمی رفتارش به میزان قابل توجهی کاهش پیدا کرد من شاید اگر این پزشک  اولین انتخابم بود باهاش کار نمیکردم اما دیدم هرجا رفتم همین بساط است گفتم مجبورم بسازم
    خب این کاملا درد و چاله شخصیتی ادمهاست که فکر میکنند ،  که به خودشون میگند جایی که منفعت بیشتر نیست  لزومی به احترام و سرویس حتی در حد متعارف و ، وظیفه  نمیبینم


    من به  آن افرادی که خودم  انتخاب کردم و سرویس رایگان مشاوره در ماه میدم از نظر وقت دهی و خدمات مشاوره دقیقا هماهنگونه است که به مراجعانی میدم که گاهی به دلخواه خودشون هزینه بیشتر بابت مشاوره برای من واریز کردند .

     

    پس احترامی که قراره برای ابزار یا امتیاز ظواهریم به من داده بشه من را خوشحال و سربلند نمیکنه بیشتر خوشحال میشم که متوجه این ضعف و آسیب هستم و تلاش میکنم بیش از قبل به ترمیم درون بپردازم و از ادمهای ظاهر طلب و نمایشی دوری کنم ..ولی جامعه و برخی از افراد خانواده های ما این درد داخلشون بیداد میکنه ما از این دسته افراد نباشیم نه خودمون دنبال احترام فیک باشیم نه ادمهای اینگونه را بابت رفتار تقویت کنیم رفتار خوب و پسندیده را از خودمون شروع کنیم

    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 13:31 توسط : مریم | دسته : هرکس به سهم خودش خوب رفتار کنه
  •    []


  • قسمت اول این پست ، قسمتی از یکی از پست های رمزدارم بوده که چندین ماه پیش نوشتم برای اینکه قسمت دوم را بنویسم نیاز به توضیحات قسمت اول داشتم لذا این بخش را از آن پست قدیمی کپی کردم مجدد اینجا گذاشتم و در ادامه قسمت دوم را تازه نوشتار کردم

    قبلاً نوشت :دوهفته مونده بود به رفتنمون به امریکا ، ستاره دوستم به دیدنم آمد برام تو راهی اورده بود کلی همدیگر بغل کردیم و عکس گرفتیم من هم براش یه هدیه گرفته بودم


    ستاره گفت: وای مریم باورم نمیشه خونه ات خالی شده داری واقعا میری لوازم هات رفت اما دختر برای خونه ات میخوای چیکار کنی ؟گفتم ستاره من دلم میخواد خونه را به یه ادم آشنا و مطمئن رهن بدم چون حتی اگر بشه زیر قیمت میدم که یه اتاق بردارم چند تا وسیله ام داخلش بگذارم ، برای من سخته چون دارم میرم دست یه ناشناس بدم بعد مشکلاتی ایجاد بشه نباشم دردسز میشع
    گفت الان که دیگه خیلی فرصت کم است ، گفتم ستاره سخت نمیگیرم باوجود اینکه به پولش احتیاج دارم اگر پیدا شد حله نشد درب میبندم میرم خدا بخواد یک روز هم مونده باشه یکی پیدا میشه


    خدا شاهده همون شبش یکی از مراجعانم که دوسال بود ازهم خبر نداشتیم یعنی اون از ماجرای سفرم کاملا بی اطلاع بود
    ایشون چند بار توی مرکز معتمد پیشم امده بود یک بارم هم چون خیلی ارژانسی میخواست من را ببینه توی منزلم امده بود ... دیگه بعدش خبری ازش نداشتم دقیقا کپی پیامش را براتون میگذارم

    مراجع :
    سلام خانم دکتر خوب هستین میخاسم اگه براتون مقدوره راهنماییم کنین البته باید حتما وقت بگیریم بیام پیشتون کلی حرف دارم و دلم خیلی زیاد براتون تنگ شده
    امروز پیام دادم ازتون کمک بخام بابت ،،،ماسمت میدان خراسان زندگی میکنیم خونه م براخودمونه ولی اینجا هم همسایگی داریم اذیت میشیم هم محیطش به شدت کثیفه موتاده و باروحیه من اصلا سازگار نیس واقعا دارم اذیت میشم میخام اینجارو بدم رهن یه مقداری پول بزارم روش یه جای خوب خونه اجاره کنم که یکم خلوت محیطش خوب باشه خاستم ازتون بپرسم کجا خوبه به نظرتون؟میدونم این سوالارو باید رفت از بنگاهی پرسید یاخودمون پرسجو کنیم ولی نمیدونم چرا به دلم افتاد ازتون مشورت بخام

    ......
    خلاصه همون شب ازمن وقت مشاوره گرفت و تلفتی حرف زدیم و اخرش بهش گفتم خودم دارم خونه ام رهن میدم خواستی فردا بیا ببین البته قبلا دیدیش اما الان به چشم کسی که میخوای زندگی کنی ببین اگر خوشت امد من خوشحال میشم بتونم خونه ام به تو بدم خیلی زیاد استقبال کرد و قرار شد فرداش بیاد

    وقتی گوشی را قطع کردم گفتم وای حسن موهای بدنم سیخ شده یعنی چقدر خدا خودش گره ها را باز میکنه و ادمها را به هم متصل میکنه این واقعا یه اتفاق خاصه که به دل این دختر بندازه بعد این همه فاصله این موضوع را بیاد در این دقایق آخر به من بگه ... اینها برای من نشانه است

    فرداش آمد خونه را با شوهرش دید
    یه زن و شوهر جوان هستند، سن خیلی کم ازدواج کردند از یکی از روستاهای یه شهرستان امدن تهران وضعشون به نسبتا خوبه اما خیلی ساده و بی آلایش هستند وقتی نشستند تصمیم گرفتم واقعا باهاشون راه بیام که اونها هم خوشحال باشند به حسن گفتم اخه این لینک شدنه خاصه ما هم باید خوب کنار بیایم فکر کنید خونه را زیر قیمت دادم پول اشغال اون اتاق را هم کم کردم ... سرویس خوابم ، پرده سالن ، اتاق خوابها تمام لوستر های سالن و اتاق خواب و حالچه ، گاز و سرویس آینه دستشویی و حمام را براش گذاشتم استفاده کنه
    مبل و میز ناهارخوریم عالی و تمیز اندازه یک سوم قیمت نو بهش دادم
    گفت چک میدم برای تیر ماه
    قبول کردم
    یه سیسمونی کامل بچه همه لوازم خارجی از اروپا داشتم هرچیزی که فکر کنید فقط ایشون باید سرویس خواب و کالسکه بخره همه را یک جا بهش با قیمت خیلی باورنکردنی دادم وقتی لوازم دیدهمون لحظه شبش پولش ریخت به حسابم که خواهرم گفت هفت برابر این که دادی می ارزیده من الان توی خرید لوازم بچه هستم خیلی مفت دادی گفتمم سارا منم در جریان قیمت ها هستم مبارکش باشه قسمتش بوده با جان و دل دادم....من اینها را برای بچه ای که قرار بود بیاد تو این زندگی تهیه کردم که قسمتم نشد حداقل به دست یه ادم این طوری بیفته حس بهتری دارم


    اینها سالهاست در انتظار مادر و پدر شدن هستند و قسمتشون نشده بلکه این خریدها براشون شادی و دلخوشی و امید بیاره

    خلاصه همسر خانمه گفت صدمیلیون از پول رهن میتونم اسفند بهتون بدم گفتم باز هم مشکلی نیست . یه مقدار عوضش کرایه بدین اونم اسفند بدین
    یهو آقاهه گفت والله خوبه هیج کس اینجوری قبول نمیکنه
    خلاصه ده میلیون بیعانه برای خونه به حسابمون همون لحظه ریختند گفتند حسابی از خونه و شرایط حاضر خوششون آمد
    من بهشون گفتم احتمالا تا سه سال میتونند توی خونه بشینند
    لوازم را هم تا یک سال میتونم در اختیارتون بگذارم چون بعدش نمیدونم شرایط چطوری پیش میره
    گفتند یک روز هماهنگ کنیم در هفته اینده بریم املاک قرار داد ببندیم میخواست خیالش راحت باشه که خونه حرفش زدیم برای اون باشه ...که اونم بیفته دنبال رهن خونه اش
    بهشون قول دادیم بهشون تبریک گفتیم
    حسن هم با وجود مشغله های زیادش میگشت هرجا اشکال و ایرادی خونه داشت تعمیر میکرد که خونه را به دستشون میده اذیت نشن براشون یک سری چیزها را عوض کردین

    اینقدر این حسن رو راسته که اینها امده بودند خونه را ببینتد خودش پیش پیش مشکلی در خونه بود بهشون میگفت
    این ادم شخصیتش اینطوریه ..
    همه چی روبه راه بود و طبق روال پیش میرفت

    خونه را هنوز بنگاه نرفته بودیم فقط مستاجر بیعانه ده میلیونی داده بود که ما متوجه شدیم سفرمون را دارند کنسل میکنند در اوج تمام مشکلات و روحیه بد ، زندگی جمع شده تو هوا ، اما من گفتم حسن اون زن و شوهر نباید برنامه هاشون به خاطر مشکل ما زیر و رو بشه اون هام خونه شون برای رهن به املاک داده به من بیعانه داده من زیر قولم نمیزنم، این مشکل ماست حسن گفت معلومه نمیزنیم گفتیم باید روی قولمون وحرفمون باشیم
    حتی یکی گفت واقعا حماقته مریم
    خب بگو به هم خورد میخواد چیکارت کنه ؟
    گفتم اره احنقم دلش ندارم ،اینطور که گشتن تو برنامه هام من هم بخوام توی برنامه های زندگی بقیه بگردم من اون ادم نیستم تاوان اتفاقات زندگی من را کسی دیگه نباید بده


    حتی میدونستم اینقدر تخفیف دادم که بخوام نصف خونه خودم هم رهن کنم خونه گیرم نمیاد
    ولی با اون حال روز قرار رفتیم املاک بدون اینکه مستاجر متوجه شرایطمون بشه و از حال دلمون با خبر بشه و حس معذبی داشته باشه خونه را رهن دادیم و گفتیم سفر ما ممکنه تاخیر داشته باشه ما در ان تاریخی که گفتیم سفر نمیکنیم .اما شما راحت باشید ما خونه بستگانمون هستیم و کلید به شما سر تاریخ مشخص شده تحویل میدیم
    اخرین جمع و جورها با اون دل خون شده توی خونه انجام دادیم خونه من تمیز بود اما بیشتر تمیز کردم و جلا دادم چون مستاجرم مشکل وسواس داشت دلم میخواست به دلش بچسبه


    بعد رفتم خونه پدر و مادرم پیش خواهرم که به خاطر سفر من جهت مهاجرت به امریکا من آمده بود
    بیشتر مشغول دختر سارا ویانا و پسرش رایان بودم یعنی با بچه هاش تونستم دوام بیارم همش بچه ها را بغل میکردم کارهاشون انجام میدادم میبوسیدم تا غمم کاهش پیدا کنه
    مخصوصا پسرس که همش تو آغوشم بود
    حسن و باربد دو روز بیشتر توی خونه موندن ریزه کاریهای که لازم بود تو خونه انجام دادند خونه را گل و بلبل تحویل مستاجر دادیم ....

    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞


    الان نوشت : چند وقت بعد ما خودمون هنوز در شوک و نامعلومی شرایط پیش آمده بودیم خونه ایی که داشتیم چهار واحده بود ما صاحب واحد دوم ولی طبقه اول بودیم چون واحد یک زیر طبقه بود و گل واحدها برای اون ساختمان که آسانسور نداشت برای ما بود


    یه خریدار چند ماه قبل سه واحد را خریده بود خلاصه تو اون شرایط این هم بو برده بود که ما برنامه سفر داریم گیر و آویزون شده بود که خونه را از ما بخره یعنی روزی چند بار تماس میگرفت و روی مخ من بود دلم اصلا نمیخواست براش از اتفاقات شخصی زندگی و سفرمون چیزی بگم
    چون خونه به اسم من بود از ده تا زنگش نه تا تماسش با من بود هرچی میگفتم الان شرایطش نداریم که تصمیم درست بگیریم اما اصرا داشت خلاصه با یک شرایط نفع دو جانبه موافقت نسبی خودم اعلام کردم


    وقتی یه مقدار برای فروش نرم شدم اولین حرفی که بهش زدم گفتم من به مستاجرم تعهد دارم اونها تازه با ما قرداد بستند گفت خانم ما که نمیخوایم خونه را از آنها بگیریم
    گفتم برای من خیلی مهمه نمیخوام بابت تصمیم ما بهشون تنش برسه گفت شما خیالتون راحت باشه
    گفتم پس ما تا اخر معامله انجام بشه چند ماه طول میکشه فعلا بهشون ناراحتی وارد نشه تا با آرامش و اطمینان بهشون بگم
    ( دوستان من میتونستم این موارد برام مهم نباشه ما یک سال قرداد داشتیم طبق قرداد اینها میتونستند بشینند و فروختن خانه از نظر قانونی دخلی به مستاجر نداره و اصلا خودم درگیر این مسائل آن هم در آن شرایط بد خودم نمیکردم و با بی وجدانی میگفتم حالا مگه اینها کی هستند که بخوام بهشون جواب پس بدم
    در واقع همه حمایت من بابت آن تعهد اخلاقیم بود چون این فرد به خاطر آسایش از آن خونه اش آمده بود خونه من را رهن کرده بود)


    خلاصه ما خونه را به این خریداری که سه واحد خریده بود فروختیم و روز محضر باید مستاجر برای انتقال قردادش به خاطر پول رهنی که به ما داده بود می آمد
    چند روز قبل بهشون اطلاع دادیم ... خیلی واکنش و اعتراض نشون دادند چون ظاهراً پذیرایی را هم از بابت آن حرف که من گقته بودم سه سال میتونید بشینید کاغذ دیواری کرده بودند خلاصه تند و هیجانی رفتار کردند
    ولی چون درکشون میکردم سعی کردم با نهایت صبوری و آرامش باهاشون برخورد کنم


    به حسن قبلش گفتم اینها وقتی متوجه فروش بشند با توجه به امتیازهای زیادی که ما بهشون برای رهن خونه و تخفیف خوب دادیم و این وسط سفرمون هم کنسل شده دچار شک و بی اعتمادی میشن فکر میکنند کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و شاید ما باهاشون صادق نبودیم پس هر واکنشی نشون دادن بهشون باید حق بدیم ما که خودمون میدانیم نقشه ای نداشتیم و نداریم زمان و رفتار ما باعث میشه اعتمادشون به ما درست بشه ولی الان باید درکشون کنیم


    خلاصه شوهرش که تند شده بود و من آن شب آرومش میکردم براش گفتم که آن روز ما در املاک میدانستیم سفرمون احتمال نود و پنج درصد کنسله اما فقط به خاطر قول کلامی که داده بودیم بنگاه آمدیم و اصلا به روی شما نیوردیم
    گفت نه باید همونجا میگفتید .
    گفتم الان اینو میگید ولی من اگر آن موقع میگفتم خانم شما خیلی ذوق خونه را داشت شما هم خونه تون را رهن داده بودید کلی به مشکل میخوررید الان که شما نشستید من لوازمم را که گذاشتم استفاده کنید روی قولم هستم که تا یک سال دست شما باشه و استفاده کنید ..


    به خدا آقای فلانی ما ذره ایی نقشه فروش نداشتیم تو این شرایط قرار گرفتیم و من سفارش شما را به آقای خریدار بی نهایت کردم و اون قول داده آسایش شما را لحاظ کنه وسواس گونه آرامش شما را ازشون بارها خواستم


    باور کنید که اتفاقات پیش آمده کنسلی سفرمون همه اتفاق غیر منتظره بوده بماند تو این مدت چه بلایی بر سر ما سه نفر آمده که حتی شما به فکرتون نمیرسه ما چی کشیدم له شدیم
    ولی باز توکلمون به خداست شما هم توکلتون به خدا باشه
    خلاصه یک مقدار اروم شد
    حالا با خانمش که اون بدتر متلاطم بود و هی گفت و گفت
    ( البته زن و شوهر ادمهای متینی هستند درسته تند بودند اما با رعایت ادب معترض بودند )
    خلاصه حرف زدم بهش گفتم
    دختر خوب میدونم از من ناراحتی و دلخوری اما تو این سالها که من را شناختی چیز غیر معمول از من دیدی ؟
    من همون ادم هستم
    من دلم نمیخواد حست نسبت به من عوض بشه و میخوام باور کنی بدون هیچ منتی نیت من راجب همراهی با تو فقط خیر بوده و بس و مخصوصا چون به دلت یهویی افتاد که بابت خونه به من اطلاع بدی من این مسئله را یه نگاه ویژه بهش داشتم و دارم میدونم حکمتی داخلش هست . با وجود اینکه سفر من کنسل شده اما درخواست تو برای این خونه بی دلیل نبوده


    نمیدونم من تو این خونه شفا خودم تجربه کردم داخل این خونه گفتن نداره زیاد مناجات و خلوت شده گوشه به گوشه اش انرژی خوبه شاید تو این خونه برای تو هم اتفاقات خیلی قشنگ بیفته
    ازت خواهش میکنم من هنوز خودم تو اوج بحرانم با یک بچه نوجوان زندگیم آشفته شده کارم را استعفا دادم و الان خونه مادر همسرم هستم و حتی نمیدونم قرار چی در انتظارم باشه
    اما باز خودم را با توکل کردن به خدا و مصلحتش اروم میکنم
    تو که الان تو خونه دلخواهت هستی کسی از فرداش خبر نداره به جای اینکه بشینی الان بگی من میخواستم بیشتر یک سال بشینم بگو فعلاً یک سال هستم بعدش هم خدا کریمه
    شاید به جای سه سال چهارسال یا بیشتر نشستی
    یکم رها باش و دلت به خدا بسپار .‌‌‌...

    دو روز بعد زن و شوهر پیام دادند که حرفهای شما روی ما خیلی تاثیر گذاشت بابت عکس العملمون از شما عذرخواهی میکنیم شما راست میگید تا یک سال دیگه خدا کریمه
    خلاصه باهاشون تماس گرفتم گفتم اول که من از شما معذرت میخوام که ناخواسته متلاطم شدین و اما تماس گرفتم بگم
    بابت آرامشتون و توکلتون خیلی خوشحالم
    ارزشمندتر از این خونه این بود که ما دوستان خوبی پیدا کردیم
    من از همون لحظه اول میتونستم بی تفاوت از این ماجرا بگذرم و حتی یک کلمه هم توضیح ندم اما چون شما برای من مهم بودین و دلم نمیخواست ذره ایی شک در دلتون بابت ما باشه با خودم عهد کردم که رضایت شما را تامین کنم
    و مطمئن باشید برای اتفاقات خوش و خیر قابل باشم دعاگوتون هستم

    خلاصه ترکیه که بودم خانم به من پیام داد که یه خبر خوب براتون دارم میدونم خیلی خوشحال میشید و من و شوهرم از شما ممنویم چون شما آن روز که به من گفتید این خونه براتون خیر بوده داخلش شفا گرفتید من خیلی آرامش گرفتم و همش در ذهنم بود که یه اتفاق بزرگ خوب اینجا برامون می افته
    و بعد از سالها چشم انتظاری من باردار شدم
    گفتم واییییی مبارکه به سلامتی چقدر خوشحالم کردی
    خدایا شکرت که این حس شیرین تو این خونه تجریه کردی
    من بی نهایت برات دعا کردم
    بعد حسن به شوهرش زنگ زد تبریک گفت اون هم خیلی از تماس حسن خوشحال شد
    هر چند وقت یک بار حالش میپرسیدم
    یک بار پیام داد که ما اول بهمن اخر قردادمون هست اما صاحبخونه گفته تا اردیبهشت بشینید شما که از شرایط وسواس من باخبرید تو این وضعیت بارداری میشه خواهش کنم لوازمتون را همون اردیبهشت از ما تحویل بگیرید


    بهش فوراً گفتم هیچ چیز الان جز آرامش تو در این دوران بارداری مهم نیست من از این بابت باهات همراهی میکنم

    چند وقت بعد مجدد صاحبخونه بهش گفته بود فعلا تا شهریور بشینید
    دوباره اطلاع داد صاحبخونه گفته شهریور بشینید و من خرداد زایمان میکنم
    بهش گفتم دیدی عزیزم چقدر نگران بودی که سر یک سال میخوای بلند بشی هم اینجا مامان شدی هم هنوز تو این خونه نشستی تازه ممکنه بیشتر هم بهت بگه بشینی حیف نبود حرص و جوش چیزی را میخوردی که اصلا اتفاق نمی افتاد ؟
    گفتم تو فقط بارداریت را به آسودگی به پایان برسون که بچه ات را به سلامتی و عشق به آغوش بگیری و دغدغه خروج لوازم من را نداشته باش فعلا شما استفاده کن تا فرصت مناسبی که پیدا بشه
    خلاصه میدونم روش نمیشد بگه ولی من چون میدونستم بابت وسواسش این باز یکی از دغدغه هاش بود به سهم خودم آسوده اش کردم


    از طرفی شاید جلوی فامیل ها به عنوان وسایل خودش نشون داده نگفته مال صاحبخونه بوده خلاصه هر چه بود من گفتم سلامت خودت و بچه ات از این چیزها خیلی مهم تره

    چند روز پیش نی نی قشنگه ، چشم انتظار سالها خانواده ، پسری قندعسلی به دنیا آمد ....باز هم من و حسن زنگ زدیم تو این شادی قشنگ باهاشون ابراز خوشحالی کردیم

    در آخر میخوام بگم چرخه روابطمون با ادمها نباید همش روی نفع و فایده باشه گاهی ادم باید برای او تعهد و اخلاقیاتی که آن وسط گذاشته هزینه و بهاش بده خوشحالم که ما روسفید شدیم و آنها هم یک تجربه خوش و ماندنی در این خونه براشون به ارمغان آمد .. گاهی صبر ، فرصت و زمان حقیقت ها را روشن میکنه کسی که میدونه ریگی در کفشش نیست و جز خیر، نیت دیگری نداشته جای نگرانی نیست باید با شکیبایی به طرف مقابلش هم فرصت بده مطمئناً همه چیز عالی خواهد شد .





    نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 2:25 توسط : مریم | دسته : زمین بدجور گرده(کارما)
  •    []

  •  

    وضعیت گر گرفتگیم و در عوارض این مشکل  بی خوابی شبانه ، دردهای بدنیم خیلی خیلی  اوضاعش بد شده به جرات بگم اگر بچسب شاکر نبودن بهم نخوره وقتی حمله های مکررر گر گرفتگی مدام  بهم دست میده از زندگی سیر سیر  میشم و دلم میخواد خاموش بشم
    هی میگم واییی خدا من نمیتونم اینجوری زندگی کنم خلاصم کن ... دور از جون دور از جون باید کسی فقط جای من باشه درک کنه چی میگم
    از دیروز ظهر تا اخر شب من و حسن   داروخونه های مناطق مختلف من و حسن چرخیدم بلکه بتونم بابت کاهش این اتفاق آزار دهنده با مشورت و تحقیق حضوری  مکملی های بهتری را  پیداکنم


    درنهایت یه کیسه مکمل از داروخانه یک سری هم از عطاری گرفتم .
    .مکملی  که داخلش گیاه  کوهوش سیاه و پنج انگشت  داره
    .قرص ژله ایی گیاه گل مغربی به همراه ویتامین E
    .تخم کتان
    .گیاه مریم گلی ، که بجوشونم  بخورم
    .دانه سویا
    در مورد همشون هم خودم  تحقیق کردم و مقاله خوندم  برای من مناسب هستند  ... بابت تخم کتان هم تخمدان ندارم نگران  کیست تخمدان باشم ... در حد معقول مصرف میکنم
    واقعا با هر دکتری مشورت کردم به نتیجه نرسیدم  و بیشتر فهمیده راه خاصی حداقل در ایران برای امثال ما نیست
    تنها چاره این ماجرا هورمون درمانی است که من به خاطر سابقه سرطان برای این گرینه ممنوع هستم
    خلاصه جز این مصرف مکمل ها فعلا چاره ایی نیست .
    اینقدر این گر گرفتگی روی خلق ادم و کیفیت زندگی اثر گذار هست که اندازه نداره


    اعتقادم اینه که مگه فقط زنده مودن و نفس کشیدن مهمه به  جای ده ، پانزده سال اضافه زندگی کردن ادم پنج سال زندگی کنه ولی درست زندگی کنه
    امثال من با سابقه این بیماری انگار دکترها از مسئولیت و عواقب ماجرا میترسند برامون چیزی تجویز کنند حالا انقدر هم ممکنه در مورد فلان مکمل دقیق ندونند تا سابقه من را متوجه میشند  میگند نهههه شما که این مشکل داری بهتره با فلان دکترت مشورت کنی اون هم میگه   برو با فلان دکترت بگو این به این پاس میده ، اینم به آن پاس میده اخرش هم میگند چاره ایی نداره باید تحمل کنی


    خب اگر میشد تحمل کنم میکردم مطمئنم گر گرفتگی امثال من با یک زنی که به صورت معمول در سن پنجاه سالگی یائسه میشه خیلی زیاد  فرق میکنه اون به هرحال تخمدان خودش داره و یه ذخیره ای در بدنش استروژن هست
    نه مثل من دچار فقر کامل این ماجرا هستم ...
    اصلا خوب نیستم مکمل ها را از دیشب شروع کردم بلکه یه مقدار از این جهنمه فاصله بگیریم مکمل هام ایرانی هستند شاید نمونه های  خارجی بهتر باشند اما فعلا این موارد در دسترسم بودند و تهیه کردم 
    وای که چقدر  ...بداخلاقم کرده  ... به خاطر اختلالات خوابی که ایجاد میکنه مدام احساس خستگی و کوفتگی دارم


    این مریم  ابداً باب دلم نیست😔 ... دوست دارم کمکش کنم شدت این حال براش کم  کنم  دلم یه وقتها براش میسوزه 😭....انگار  به خاطر این مسئله و در ماندگیش دائم البغض شدم 🥺🥺.
    به هرحال خواستم نتیجه تلاشم و تحقیقاتم را بنویسم بلکه چیزهای که خریدم و یافتم به بقیه همدردهام کمک کنه الهی که رنج من را نه بکشید نه ببریید
    تجربه شخصیم ،  لباسی که داخلش مواد پلاستیکی داره ، پتو یا هرچیزی که به بدن برخورد میکنه اثرات نامطلوب  روی شدت این ماجرا داره


    ستاره دوستم چون یک ساله یائسه شده اون هم با موضوع گر گرفتگی خیلی مشکل داشته دیروز  میگفت پودرها و ساشه های کلاژن گرفته و مصرف کرده خیلی براش اثرات مثبت داشته آن را هم سفارش دادم امتحان کنم 
    به دستم برسه استفاده میکنم
    گیاه گل مغربی با نام انگلیسی Evening primrose  قبلا استفاده کردم تاثیر مثبت داره

    ویتامین E  هم همینطور
    دانه سویا را هم خوردم
    اینها همگی موثرند ولی درمان کننده نیستند و نمیشه هم دائم خورد باید  باید فاصله انداخت
    دوباره شروع کرد
    گیاه کوهوش سیاه  Black Cohosh
    متوجه شدم برای این موضوع مناسبه و داخل امریکا گیاهش هست دیروز هم هر داردخانه و عطاری میرفتم اسمش حتی به گوششون نخورده بود  با سرچ متوجه شدم یک مکمل ایرانی به اسم  داروی زیلپا هست که داخل ترکیباتش کوهوش سیاه داره به دکترهای داروخانه نشون میدادم که در این مکملی که دارید در ترکیباتش هست
    این دارو را هم دارم  تازه دارم امتحانش میکنم

     

    تخم کتان را هم متوجه شدم اون هم خوبه این را هم باز جدید  میخوام امتحان میکنم
    دیروز که مقالات میخوندم دیدم یه مقاله است که بررسی گیاه مریم گلی با گیاه کوهوش سیاه را بر گر گرفتگی زنان مقایسه کرده بودند که تاثیر گذاری مریم گلی بیشتر بوده
    مریم گلی را برای مریم گری گرفتم 🥴که اون هم تو دلش نشه 😬


    یه خانم دکتر خیلی خوب و بامرام به اسم دکتر نصریان  هم گاهی میاد داروخانه راسل واقع در  سهروردی میشنه
    همیشه هر سوالی هست را با  حوصله جواب میده هر وقت میرفتم داروخانه شیفتش بود  کلی ذوق میکردم
    دیروز که بهش گفتم الان از غرب تهران هستم و از آنجا برای داروخانه شما میام و موقت ایران هستم
    فوری شماره اش داد گفت این همه راه نیا سوال داری به من زنگ بزن ... دنیا این همه انسان ناز سر راهم میگذاره خوشحالم میکنم ...
    بعد ایشون هم گفت نمیشه هورمون تراپی کنی مجبوری بسازی و با همین مکمل ها یکم شدتش کم کنی و توصیه پیاده روی کرد
    که من تقریبا روزانه پیاده روی را دارم
    گفت اثرات مثبت در کاهش عوارضش داره


    خلاصه الان فوق دکترای  گر گرفتگی را دارم .... اینقدر که در موردش جستجو کردم
    مثلا یک جاها نوشتند کسی که سرطان سینه داشته داروی کوهوش سیاه را نخوره اما دقیقا یکی از دوستان با سابقه سرطان پستان  در امریکا متوجه شدم  دکتر بهش مکمل کوهوش سیاه را داده ... میدونید چرا بهش این مکمل داده ؟  امده دیده عوارض گرفتگی، استرس و تنشی که به بیمار میده از عوارض دارو چه بسا صد برابر بیشتر باشه ....
    خب سود این دارو در خوردنش هست
    در این حال و احوال پوکیده ام  تو فکر کسانی بودم که شاید درگیر این ماجرا هستند

    گفتم بدو بدو ها و تحقیقاتم چند خط کنم به اطلاع بقیه  برسونم
    اما لطفا لطفا لطفا ، باز  هم با صلاحدید پزشکتون از این مکمل ها مصرف کنید من مسئولیت سلامتی و زندگی خودم را دارم و میتونم برای خودم  تصمیم بگیریم لذا این جمع آوری ها توصیه نمیشه بلکه  پیشنهاد میشه .
    بی درد و اروم باشید من را هم دعا کنید .



    نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 16:48 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  •  

      امروز چهار صبح از خواب پریدم ، دیگه خوابم نبرد ساعت پنج و نیم یک صبحانه قرتی مثلا شبیه هتلی در سینی چیدم در  تخت خواب اوردم  تا حسن را که عاشق صبحانه خوردن هست اغفال کنم از خواب زودتر بیدار بشه

    توی بشقاب گرد پهن، به طور متنوع هرچیزی که داخل یخچال  مربوط به صبحانه پیدا میشد خوشکلاسیون کردم چیدم 🍳☕🍽🧀

    به حسن گفتم فکر کن  داخل هتل هستیم  من رفتم داخل بوفه سلف سرویس برای هر دوتامون کشیدم مگه از این متنوع تر میکشیدیم 😉
    خلاصه جونم براتون بگه قشنگ گول خورد حاضر شد از خواب نازش دست بکشه 😝

     

    از قبل با پیگیری حسن از طریق بیمارستان تهران کلینیک به ما گفته بودند دکتر کیانی نژاد نهم و تا چهاردهم یه ساعات هایی به بیمارستان سر میزنه ..و پزشک آنکال این روزها هستش

    چهارشنبه بعد از انجام بخشی از  کارهای اداری و بانکیم که رفته بودم انجام بدم ،حسن بعد از تعطیلی اداره اش یه جای حد وسط دوتامون قرار گذاشتیم  ، باهم  به طرف بیمارستان تهران کلینیک رفتیم آنجا به ما گفتند دکتر کیانی نژادصبح آمده و رفته
    خلاصه دیدم اینجوری خیلی سخته دکتر را پیدا کنم و من هم باید از زمانم استفاده کنم
    دیگه با خود دکتر کیانی نژاد تماس گرفتم گفت فردا پنج شنبه، نه و نیم تا ده و نیم برو قسمت انتظار اورژانس بیمارستان بشین مریض جراحیم ویزیت کردم میام پایین میبینمت


    از آنجایی که قبلا نوشتم ، که حسن مرخصی هاش به خاطر دوران شیمی درمانی من که گرفته منفی شده  من ترجیح میدم خودم دنبال کارهاپ برم و زمانی اون تعطیل میشه یک جا باهاش قرار بزارم که هم مزاحمش نشم هم به کارش لطمه نخوره .. خلاصه هرچی دیروز  خودش اصرار کرد با من باشه  قبول نکردم ، امروز هم گفتم لطف کنه سر راهش من را فقط درب بیمارستان پیاده کنه
    با وجود منظمی و خوش قولی همیشگی آقای دکتر من تصمیم گرفتم یکی دو ساعت زودتر بیمارستان حاضر باشم که خیالم از ملاقات دکتر آسوده باشه حسن هفت و نیم صبح من را درب بیمارستان تهران کلینیک پیاده کرد

    دیگه رفتم به قسمت تریاژ قرارم با دکتر اطلاع دادم برای خودم نشستم دکتر حدود یک ربع به یازده به اورژانس رسید
      یه زن باردار براش یه مشکل پیش امده بود پیش پای دکتر به اورژانس آمدند چون از نظر شرایط بدحالی طبیعتاً ایشون در الویت بررسی بود خلاصه ساعت دوازده دکتر تونست من را ویزیت کنه یه پنج ساعتی در انتظار بودم


    دکتر که بیمارش رسیدگی کرد دیگه بعد آمد من را  به یکی از تخت های اورژانش هدایت کرد پرده را کشید معاینه کرد و یک سری سوالات از شرایط فعلیم ، باربد و مهاجرتمون پرسید بعد گفت فضولی نباشه  هاااا
    ای جانم 🥰
    گفتم اختیار دارید خوشحال میشم براتون بگم
    یگم گپ زدیم .. گفتم دکتر یه بلاهایی این چند وقته سرمون آمد که سرطانه شکلاتش بود
    کلی از حرفم خندید گفت اون هم درست میشه

     

    بعد یکی یکی آزمایشها و سونو و اسکنم را نوشت .
    داشت آزمایش ها را مینوشت من هی وسط نوشتن نسخه اش میگفتم جسارتاً دکتر این و آن هم را هم بنویسید بعد گفتم خیلی  معذرت میخوام که میگم گفت نه خیلی خوبه بگو هر چیزی مدنظر هست که من جا نندازم  حتی یه نگاه به نت گوشیم انداخت که داشتم از روش مورد ها را میخوندم زیر و لب خوند بعد گفت اهان این و اون را هم بنویسم خوبه
    ( یه انسان اینقدر بی تکبر و منیت مرحبا داره )
    و تاکید کرد که کلونوسکوپی و حتما آندسکوپی را انجام بدم

    گفتم برای پنج شنبه آینده بیمارستان مهر با دکتر حق ازلی  نوبت دارم

    گفت جوابها را گرفتی نمیخواد این همه راه تا بیمارستات بیای چه کاریه به زحمت بیفتی  برام واتساپ کن من نتایج ببینم همونجا هر چیزی لازم بود بهت میگم
    ( حظ میکنم به چشم و دل سیریش ، بزرگواریش  )
    اخر سر هم هر کار کردم اجازه پرداخت ویزیت نداد همیشه میرفتم داخل درمانگاه ویزیت کنه میگفت چرا پرداخت کردی برو فیش پس بده من قبول نمیکردم همیشه همین بساط داشتم که من فیش پرداخت کرده بودم


    الان چون در اورژانس بودیم سیستم پرداخت متفاوت بود دیگه نتونستم قبل از اینکه نگذاره پرداخت کنم گفت اولاً که من به خاطر شما امدم پایین که  شما را ببینم  اینجا سیستم روتین نیست  برو دختر خوب
    دوم شما بیمه مادام من هستین تا وقتی من هستم😭😭🤍🤍🤍
    (واقعا از حجم این محبت احساسی میشم گریه ام میگیره .. تنها کاری که میتونم بکنم در صفحات مجازی که فعالم از توانمندی و خوبی هاش بگم  بلکه گوشه ایی از  قدر شناسیم را به  جا اورده باشم خیلی افراد از سمت من پیشش رفتند و گفتند معرفشون من هستم و خوشبختانه بلا استثنا هرکس هم پیشش رفته بعد آمده چقدر به خاطر حس رضایتش از من  تشکر کرده )


    میدونید چرا میگه  بیمه من هستی  ...خودم خوب میدونم که واقعا با اون وضع و شدت بیماری و متاستاز  اصلا انتظار این نتیجه را نداشت ... هر وقت برای جراحی هام اتاق عمل  میرتم تا قبل از اینکه دکتر بالای سرم بیاد پرستارها میمودن میگفتند اون خانم روانشناسه که دکتر در موردش  میگفت ایشون هستش خلاصه تا هوشبر بیاد از من بابت حسم ، نگاهم به زندگی و امید کلی سوال میپرسند .. و من کاملا حس میکنم چقدر از دیدن این نتیجه دکتر کیانی نژاد ذوق میزنه والا کاملاً از این بابت  میدونه که من نه تنهامشکلی برای پرداخت ویزیت های خودم ندارم اگر کسی هم مشکل پرداخت داشت میتونم جاش پرداخت کنم

    حتی خدا رحمت کنه دکتر رافت هم ، یادتون باشه اینجا گزارشش مینوشتم از نتیجه درمان و وضعیتم هر وقت مطبش میرفتم مخصوصا این سال اخر  ابراز خوشحالی خودش با شوخی های  به سبک خودش نشون میداد‌
    میدونم و درک میکنم  همشون از نتیجه خوب درمان بیمارهاشون خیلی خوشحال میشند و انرژی  زیادی میگیرند  انگار خستگی از وجودشون در میره
    و آنها خوب میدونند بیمار در مسیر درمانش چه مصیبت و زجرهایی کشیده

    من خودم به حدی از نتیجه خوب مشاوره هام و فیدبک های اثربخشی روی مراجع هام خوشحال و پر انگیزه میشم که کمتر شادیی، میتونه باهاش برابری کنه ..
    کاش برای حال خوب بقیه دلهامون صاف و پر از دعای خوب باشه 
    فکر کنم جاش هست باز با هم یه نکته  قبلا گفته شده را با همدیگر مرور کنیم من اهل نصحیت نیستم هر چیزی را به این سبک میگیم مخاطب اولم خودم هستم بعد بقیه دوست داشتند توجه کنند  ... اون هم اینکه برای همدیگر خیر بخوایم ، راضی به بد کسی نباشیم
    اگر برای ما اتفاق و بحرانی رخ میده فارغی و نداشتن درد مشترک افراد دیگه نباید موجب اعتراض و ناراحتی ما بشه ، یعنی یکی دیگه  خدای نکرده دردمند بشه ما از دردمون کاسته یا رفع میشه ؟
    برای کسی درد و رنج نخوایم زورمون نیاد چرا من الان درناخوشی هستم فلانی در آسودگی هست هرکس زندگیش داستان خودش داره قیاس جالبی نیست


    متاسفانه میتونم بگم زیاد شنیدم از افراد سوگوار که بابت تجربه سخت از دست دادن
    از  خوشی بقیه معترض و پرخشم هستند و میگند نمیتونیم خوشحالی  بقیه را ببینیم 
    وقتی ما این درد و داریم وعزیزمون هم زیر خاک ها خوابیده
    اخه چرا ؟؟؟؟؟؟ 
    زیاد شنیدم از بیمارانی که از زندگی افراد سالم ناراحتند قیاس باعث شده هر روز پر از خشم بیشتر  باشند
    و بسیار دیدم بازماندگان بیماران و  حتی خود بیماران بدحال تر از وضعیت بیماران بهبود یافته به شدت ناراحتند
    اخیراً همدردی فوت کرد روحش در آرامش باشه  نمیخوام برای حفظ حریمش اسمی ازش ببرم چون میخوام یه نقد ازش داشته باشم( خیلی هاتون من را میشناسید که بیزارم از بت سازی فرد متوفی و مرده نوازی اگر چیزی هست که بخوام بگم این ترک دنیا موجب تغییر فازم نمیشه )

     

    خلاصه از این بزرگوار یه کامنت ،نوشته بلندی  به طوز اتفاقی خوندم که منه روان تحلیل گر در سطر نوشته هاش خشم و گلایه هاش را از بهبود یافته ها برام مشهود بود
    حداقل من که این درد را به شکل خیلی پررنگ و عمیق همه جوره اش کشیدم دیگه کسی نمیتونه من را متهم به بی درکی و شکم سیری بکنه
    برای من یکی اصلا هیچ جوره اش قابل پذیرش نیست که ادمی بابت دردی که میکشه شاکی بی درد مشابه خودش با بقیه باشه گویی که انگار بقیه مردم سالم مقصر این حادثه بودند
    هیچ کدوم از این ادم سالم های اطرافمون که موجب تنش و استرس زندگیمون نبودند مقصر شرایط ما نبودند 
    واقعا اگر نیت و نگاه و همچنین نشخوار ذهنی ما اینه
    ببا کدوم دست ها میخوایم رو به آسمون برای زندگی و حال بهتر دعا کنیم ...
    این دله تا صاف صاف نباشه ..هستی به ما رحم نمیکنه ..
    من به سهم خودم از اول بیماریم تا به امروز  حتی یک ثانیه نخواستم و نخواهم خواست  هیچ انسان دیگری مبتلا به این درد بشه و تا زمانی که نفس و جان  در بدن دارم تمام تلاشم میکنم اگر شده حتی یک درد  با تجاربم از دردهای بقیه بردارم ..
    اطلاع رسانی کنم کسی دیگه با پیگیری درست شاید  بتونه جلوی ابتلاش بگیرم


    هر وقت میشنوم یک نفر مبتلا به این مریضی شده چون بخشی از راه رفته و پر حادثه اش  فرداهاش میبینم انگار روی شونه هام دوتا وزنه سنگین وصل میکنند و حالم سنگین و غمگین میشه
    تازه یه جا که گره ایی برکسی باز میشه خوشحال میشم میگم حکمت و رسالت اون دردی که کشیدم برای همین بود ...باورمون نمیشه حتی برای تجربه اون درد خدا را ازته دل شکر کردم

    یه توضیح دیگه هم بدم یه وقت  سوتفاهم نشه منظورم ابداً و هرگز این نیست که اون دوست سفر کرده چون برای افراد سالم ناراحت بوده خوب نشده و فوت شدخ
    نه خیلی این فکر و قضاوت کثیفی است 

    مرگ تنییه هیچ کس نیست اتفاقی و کوچی هست که برای همه ما رخ خواهد داد .. مغزهای کوچک زنگ زده مریضی و مرگ را نتیجه عقوبت کارها میدونند 
    ما از کجا میدونیم شاید معجزه زندگیش و شفاش در رفتنش بوده
    از بابت تجربه و حسی که در کامنتش خوندم نظرم گفتم ومثال زدم  والا من که گوشم پر است که مستقیم و واضح بارها گفته شده که از زندگی افراد سالم ناراحت هستند ...
    خلاصه خوب همدیگر از ته دل  بخوایم ..بعد ببینید بازتابش چه برکات و عشق های نابی به سمتتون میاد

    حتما تجربه رفت و آمدهای این روزهام اینجا مینویسم




     

    نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 19:29 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  •  

    پست اخیر اینستاگرامم چون خیلی دوستش دارم اینجا هم منتشر میکنم 

     

    #مریم_نوشت:در فیلم  عشق ((Love 2015)) اثر گاسپارنوئه، درپایان مورفی پسر خردسالش ،گاسپر را به آغوش میکشه ومیگه ((من را ببخش ، زندگی سخته آسون نیست، یه روز خودت میفهمی ، خواهش میکنم منو ببخش )) 🥺🥺🥺💔💔💔💔

    و من چقدر، با این قسمت فیلم گریه کردم و زمان برد که بتونم گریه ام متوقف کنم🥺😭💔

    ما همگی ، بدهکار این عذرخواهی بزرگ  به فرزندامون در زندگی هستیم .
    باربدم من را ببخش عزیزم بابت اینکه تصمیم گرفتم تو بیای تا من حس مادر شدن را تجربه کنم ....من مادر شدم به قیمت تمام سختی های  که در زندگی، تو باهاش روبه رو شدی و قرار بشی .

    برای حال خوبت و مسئولیتم در رابطه با تو  ، تا اخرین نفسم به سهم خودم تلاش میکنم اما در نهایت روبه رو شدن با رنج ها و سختی های بی پایان این دنیا مسئولیتش با تو هست و زندگی کردن و ادامه دادن در این دنیا شهامت بزرگ  میخواد.

    زیاد به من میگی من را خیلی دوست داری و مادر خوبی هستم  .اما باز هم من را ببخش اگر گاهی حس کردی با ندانسته ها و کم دانی هام در رابطه ام با تو خوب عمل نکردم و فکر کردم خوب تو را من میدونم در صورتی که اینطور نبوده...راستش اینه که ما ، پدر و مادر ها گاهی  در مقابل فرزندانمون فقط ادعای فهمیدنمون میشه در صورتی که با خودخواهی حس میکنیم
    ما کارگردانیم و بچه ها بازیگرهای ما هستند
    و آنها باید تمام ترسها ، ناکامی ها و حسرت های ما را زندگی کنند تو مسئول هیچ کدوم از درماندگی ها و ناکامی های من نیستی ....تو حتی یک ثانیه ات هم برای حسرت های من زندگی نکن چه برسه یه عمر  ....برای خودت سالم و خوشحال گذران کن  چون منه مادر که اینقدر ادعای مهر و از خودگذشتگی مادری هستم اندازه سر سوزنی هم نمیتونم از سختی های که در زندگی باهاش روبه رو میشی را از سر شونه هات بردارم فقط خودت هستی و خودت که باید از پسش بربیای  ...  پس هیچ حق وحقوقی بابت به زور خوشبخت کردنت به خواست خودم ندارم . کلیدش و زحمتش دست خودته ولی بدون‌ من همیشه کنارت هستم .
    و در نهایت باز هم  من را ببخش، ببخش، ببخش پسرم.🥺❤ بابت تمام تلخی ها و سختی های  زندگی که در مسیر زندگیت تجربه کردی و میکنی چون من خواستم که تو اینجا باشی .
    ((معذرت میخوام، منو ببخش دوستت دارم ))❤🙏💕
    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 17:0 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • امروز با یه فیدبک خیلی خوب روزم شروع شد مثل آبی که بعد عطش شدید میخوری میگی آخیش خدایا هزاربار شکرت
    آن هم روزی که باید تو این هوای سرد و سوزش بری خریدهای بازار روز انجام بدی .. خدا را شکر حس خرید ساخته شد
    صبح عمه عشرتم به واتساپم زنگ زد بعد از سلام و احوالپرسی گفت اگر همه جوره آزادی و مراجع نداری میتونی صحبت کنی باهم حرف بزنیم
    گفتم من اوکی هستم والان تازه از خواب بیدار شدم
    و امروز مراجع ندارم چون روز خریدم هست . دیروز مشاوره هام انجام شده
    حقیقت چند روز پیش که این پست با عنوان (( گاهی این صبر بدجور لبریز می شود .. نوشتم )) ،
    تا، در وبلاگ منتشر کردم... آمدم واتساپم که وقت یکی از مراجعانم هماهنگ کنم .. دیدم عمه عشرت یه کلیپ از نوشته های سیمین بهبهانی را ، که در مورد توجه به زن هست را ، برام ارسال کرده .... یک دفعه نمیدونم یه حسی برام پیش آمد که من هم دست نوشته الان خودم که در وبلاگ نوشتم ، براش بفرستم . بالای متن نوشتم عمه عشرت من همین الان اینو نوشتم دوست داشتی بخون . چون میدونم آدرس این وبلاگم هنوز اطرافیان نزدیکم ندارند به همین دلیل نمیتونستم لینک وبلاگ بدم خود متن را کپی کردم فرستادم
    بعضی هاتون در جریان هستید ، عمه عشرت چند سال پیش مبتلا به سرطان سینه شد جراحی و شیمی ودرمانی کرد و خوب شد یک سال بعد از درمان خودش کیان پسرش متاسفانه مبتلا کانسر لنفوم شد درمان شد ولی مجدد یک عود داشت دوباره شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان شد که خدا را شکر باموفقیت بود و چند روز دیگه باید بابت نتیجه کلی درمانش برای بار سوم پت اسکن انجام میده
    خلاصه چند ساله که این خانواده داخل تجریه
    یک بحران و شرایط سخت هستند مخصوصا از روزی که کیان مریض شد واقعا عمه عشرت خیلی فشار زیادی را تجربه کرد .
    خلاصه صبح عمه عشرت گفت مریم این دلنوشته را برام فرستادی به حدی با خوندنش به من آرامش دادی که حد نداره حتی باورت نمیشه کابوس هایی که هر شب، هرشب میدیدم بعد از خوندن این دلنوشته دیگه نداشتم ... آن اول قسمتش که گفتی ما ادمها تو عالم زر خودمون زندگی این دنیامون انتخاب میکنیم بعضی ها سخت ترین ها را برمیدارم دوم اینکه همیشه کسی به من فیلمی پیشنهاد میده تاکید میکنم اگر اخرش خوب تمام بشه ببینم کتابهای رمانی را که انتخاب میکنم از آپشن هام اینه که پایان خوش داشته باشه بعد میخرم .... خلاصه مریم در ذهن من دریچه ای باز کرد که برام پیام روشنی داشته پس با توجه به شخصیتم که همیشه دنبال چیزهای سخت و چالش دار بودم اگر من خودم این زندگی را انتخاب کردم حتما صبر و ظرفیتش در خودم دیدم ولی با توجه به روحیاتم حتما آنجا هم مطمئن بودم پایان و نتیجه اش خوش و خوبه که این مسیر را برداشتم
    احساس میکنم اضطرابم خیلی پایین آمده حس میکنم سبک شدم و آرامش به دلم نشسته
    نگاه میکنم حتی کیان که این بیماری را گرفته از کسری برادر دوقلوش خیلی پرطاقت تر و صبورتره بدون ذره ایی شکایت از ما تمام روزها و دردهاش پشت سر گذاشت یعنی اون هم اگر انتخاب کرده چون ظرفیت و تحملش بالاست
    من هم بین خواهرهام از بقیه صبر و طاقتم میدونی بیشتر بوده ... مریم موقع فارغ التحصیلی از دانشگاه من میتونستم فقط تدریس در مدرسه انتخاب کنم اما خودم دلم خواست مشاوره را انتخاب کردم شغلی که صبوری و خویشتن داری زیاد میخواد نگاه میکنم تمام انتخابهای زندگیم تو همین دنیا اگر دو گزینه بوده روی گزینه سخت تره دست گذاشتم ...اما خیالم راحت بوده که نتیجه اخر انتخاب هام اگر سخته اما شیرینه
    و این قدرت در خودم دیدم که تو دلش رفتم
    امروز گفتم خدایا قطعا تو یه حکمتی از این ماجرای رنج برای ما داری
    خوب بهش گوش کردم گفتم خیلی خوشحالم عزیزم دست نوشته من حس خوب و آگاهی های زیبایی به تو داده داده ...
    پس چه خوب شد که برات ارسالش کردم
    گفت اخه جالبه که تو بیشتر با عمه عفت ارتباط داری زنگ زدم هم برای عفت گفتم و هم پرسیدم آیا مریم برای تو هم این نوشته اش فرستاده بود
    عفت گفت نه برای من نفرستاده متوجه شدم برای من فقط فرستادی ... حتما همه اینها نشانه است

    بهش گفتم فکر کنم میدونی که ماجرای تله پاتی ، عبور و گذر انجام یک عمل از دلم در من خیلی قوی است هنوز داستان و علتش هم نمیدونم ولی زیاد مورد و تجربه داشتم ... من میدونم که قطعا به دل افتادن اینکه من برات ، این نوشته ام میان این همه نوشته هام بفرستم و فقط هم برای شما بفرستم و اصولا عادت به این کار نداشتم حتما بی دلیل نیست قطعا مبارکه .. خوشحالم که تو این حال دلت شریک هستم
    خبر خوب اینکه من فکر میکنم شما داری در رنجت به قسمت شیرین پذیرش نزدیک میشی الان از این رنج فعلا این مطلب برات باز شده وقتی هیجانت کامل خوابید وقتی اروم تر شدی و خشمی نبود ... یکی یکی پیام ها و رازهایی از این تجربه برات باز میشه...
    تو قطعا با این تجربه رنج آن عشرت سابق نیستی نگاهت به موضوعات و جهانبینیت به دنیا از دریچه دیگری است ....
    وقتی ادم به این مرحله می رسه با وجود که از دردهای که پشت سر گذاشته له و مچاله شده و خودش فقط میدونه چی کشیده ، اما چشم دلش به روشنی هایی باز میشه که هرگز در شرایط عادی نمیتونست آن را ببینه و من اینجاست که اسم این رنج میگذارم رنج مقدس
    ادم با رنج مقدسش بدون منیت به زندگی از افق بالاتری نگاه میکنی و دیگه دغدغه هاش ، درگیری ها و اندیشه اش مسائل پست و سطح پایین نیست ... دنبال حقیقت ها و مفاهیمی است که کمتر ادمی حتی ثانیه ایی بهش فکرکرده ...
    هرگز ادمی نمیتونه به این نقطه رنج مقدس برسه مگر اینکه با گوشت و پوست و استخوانش تلخی ها و اما حقیقت های زندگی را خوب لمس کرده باشه
    البته یه عده از تجربه رنجشون به فنا میرند و پست رفت میکنند
    از آونی هم که بودند پایین تر می افتند اما عده قلیلی متعالی و شکوفا میشند حالا این بسته به پتانسیل و جوهره وجودی هر فرد داره ...

    گوشی را که قطع کردم به حدی درونم پر از شعف شد و حس خوب شد که هیچ رویداد مادی نمیتونست این حس رضایت برام جمع کنه ... همیشه گفتم حتی اگر یک نفر کل این چند سال که مینویسم فقط یک تاثیر مثبت از نوشته های من بگیره خوشنودم از این وقتی که گذاشتم و میگه آخیششششش تو این هستی پهناور اندکی به یه دردی خوردم همش اسباب زحمت و مصرف کننده نبودم ....

    نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 21:37 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  

    چه حس نابیه بدون اینکه به هم دیگه بگیم حتی یه کوچولو هم شده آدرس های حال خوبی هم دیگه را بلد باشیم
     

     یه مدته باربد بعضی وقتها بدون اینکه خودم بگم هر وقت میرم ظرف بشورم یا غذا درست کنم با لپ تابش از طریق youtube برام موزیکهای خارجی دهه هشتاد و نود میلادی را  از Madonna و modern talking  و laura brangin و cèline Dion
    و... پخش میکنه یهو به خودم میام میببینم بلند بلند با بعضی هاشون میخونم با بعضی هاشون حرکات موزون میرم و حال و هواهم عوض شده

      گاهی هم یهویی از پشت بغلم میکنه من میبوسه میگه میدونستم دوست داری ...🥰❤❤❤

    ( بدون اینکه بهش بگم خودش متوجه شده که اینها آهنگ های  های مورد علاقه من هستند )
    میدونم ابراز و بیان،  حس دوست داشتن و گفتن جملات  عشقولانه حال ادم خوب میکنه اما بعضی ها مدل ابزار دوست داشتنش هاشون بیشتر اینجوریه تا کلامی بگن
    چقدر خوبه  که کارهای خوب و  لطف های همدیگر را ببینیم ....
    یه وقت ها که باربد یه کار اشتباهی انجام میده یا در وظایفش کوتاهی میکنه هیجان زده میشم و باهاش برخورد میکنم بعد که میام تو خلوتم میگم مریم یکم به نظرت زیاد روی نکردی ؟

    ایا اینقدر که بابت اشتباه باربد اعتراض کردی و واکنش نشون دادی، بابت کارهای خوبش آن را تشویق و قدر دانی کردی؟؟؟؟؟؟

    به نظرت  انصاف رعایت کردی ؟
    نمیدونم چرا ما ادمها متخصص حفظ و نگهداری نقاط منفی وضعف های همدیگر هستیم ولی مثل اب خوردن خوبی ها و لطف های همدیگر را از یاد میبریم ...

    سعی میکنم بیشتر در مورد ضعف ها و  موارری که از اطرافیان برام پیش میاد به این مورد دقت کنم و زمانی که ناراحت رفتار پیش آمده هستم به حافظه ام رجوع می کنم و لیستی از خوبی ها و لطف های طرف مقابلم  در ذهنم بازیابی می کنم اینطوری منصفانه تر میتونم رابطمون را مدیریت کنم تا فقط بر اساس رفتار آخرش یک نتیجه و تصمیم هیجانی بگیرم .

    نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 13:24 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • مادر یک خانواده را میشناسم ، رفتارهای که انجام میده غالبا روی فهم و تفکر نیست و ارج و قرب برای خودش نمیگذاره متاسفانه سیاست و هوش اجتماعی کافی نداره
    دختر این مادر که ازدواج کرده داشت به دختر شش ساله خودش میان وعده میداد یهو یه تکه از بسکویت از دست دخترک روی فرش افتاد بعد با ناراحتی به مادرش گفت که خوراکیم زمین افتاد
    مادربزرگ مشغول صحبت با کسی دیگه بود و حواسش نبود مامانه به دخترک‌ یواشکی گفت اشکال نداره اینو بده مامانی بخوره خودت یکی دیگه بردار منم شاهد این صحنه بودم
    خلاصه دختره بسکویت، نخواسته خودش را چون روی فرش افتاده بود را به مامانی داد ، مامانی هم از همه جا بی خبر بسکویت را گذاشت دهانش و خورد
    دخترک هم وقتی مامانی بسکویت خورد یک خنده موزیانه با احساس شعف از این موفقیت به مامانش زد
    واقعیت من نتوستم سکوت کنم به مادر دخترک گفتم
    خیلی کارت اشتباه و ناپسند بود بحث احترام پدر و مادر را کنار بگذاریم بیایم در مورد نفس کار صحبت کنیم
    من دیدم شما به تغذیه و بهداشت دخترت خیلی حساسی برات مهمه که تغذیه ناسالم نخوره و همه گروههای غذایی را در روز دریافت کنه خب اون تغذیه جسمش است حالا در مورد تغذیه روح و روانش و رشد شخصیتیش چه کاری میخوای انجام بدی ؟
    گفتم الان این بسکویت افتاد زمین دخترت با حالت غضب و ناراحتی چون هم خودت و خودش وسواس داری با اعتراض به سمتت امد، یواشکی گفتی اینو ببر بده مامانی
    گفت اخه اون روز هم یه چیز افتاد زمین ،مامانم گفت نندازش بده میخورمش
    گفتم ببین این توجیح است من خودم اینقدر وسواس ندارم شاید بسکویتم روی فرشم بیفته بردارم بتکونم بخورم
    اما چیزی که خودم نمیپسندم و برام اخ و اوخ است را هرگز به کسی نمیدم و به بچه ام هم میگم اگر چیزی را برای خودت نمیپسندی برای بقیه نخواه
    خنده دختر تو بعد از دادن خوراکیش به مادربزرگش خیلی نگران کننده بود شما خیلی به نماز خوندنت و واجباتت اهمیت میدی اما به نظرم میاد توجه و اهمیت به این نکات اولی تر باشه چون نماز را میخونی برای ساختن خودت نه اینکه چهار تا ایه را فقط تکرار کنی
    بنده خدا گفت
    اره درست میگی من اشتباه کردم
    بعد به دخترش هم گفتم دختر گلم ، قشنگم اگر اون بسکویت بد بود و دوستش نداشتی نباید به مامانی یا کس دیگه ای میدادی چیزی که خودت نمیخوای و بد است را هیچ وقت به کسی نده نهایتش این بود که شما سهم بسکویتت زمین افتاده بود، از ما درخواست میکردی مال خودمون باهات تقسیم میکردیم اگر هم خورده بودیم برات در اولین فرصت میگرفتیم .اما دیگه این کار را نکن خلاصه دخترکش را هم متوجه این اشتباه کردم ...
    خیلی خیلی مهمه که ما به عنوان والد الگوی مناسبی برای فرزندانمون در زمینه رشد اخلاقی و شخصیتش باشیم
    هیچ کسی را حقیر و کوچیک نکنیم باید به فرزندانمون یاد بدیم همه ادمها در جایگاه انسانی حرمت دارند چون احترام متقابل به خودش و دیگران کمک به بهبود حرمت به نفسش میکنه
    ادمهای که عقده حقارت دارند یا خودشون را از بقیه کمتر یا خیلی برتر میدونند ... پس اگر برای فرزندمون سلامت روان میخوایم باید به این نکات دقت کنیم

    نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ ساعت 22:13 توسط : مریم | دسته : هرکس به سهم خودش خوب رفتار کنه
  •    []

  • دیروز ما با خواهرم ، شوهرش و بچه هاش در شهر کرج رفتیم با ماشین یه دوری بزنیم رسیدیم به یه بستنی فروشی بزرگ به اسم دهکده در من و حسن پیاده شدیم که برای همه بستنی قیفی بخریم (چون بی نهایت بستنیش خوشمزه بود گفتم بهتون معرفیش کنم )
    خلاصه باید از یک قسمت توی صف از صندوق سفارش میگرفتیم از یه قسمت دیگر بستنی ها را تحویل میگرفتیم چون نسبتا شلوغ بود مردم هم پراکنده ایستاده بودند منم با سیستم اونجا آشنا نبودم رفتم جلو بپرسم که بایست چه بکنم فیش بهتون تحویل بدم شما صدامون میزنید یا نیاز نیست ؟
    هنوز پرسشم تمام نشده بود یه خانم با حالت خیلی عصبانی
    گفت خانم اینجا صفه ، ها باید بری توی صف بیاستی ما الکی که نیستادیم ، همینجور حرص میخورد یه ریز غر میزد ... منم گفتم لطفا اروم باشید مطمئن باشید من توی صف میایستیم و قبل شما بستنی را دریافت نمیکنم فقط چون با سیستم اینجا آشنا نبودم ازشون سوال پرسیدیم ولی اون باز نگران بود و به حرص خوردنش ادامه میداد منم دیگه بهش بی توجه شدم تا اروم بگیره
    بعد یه آقایی توی صف خیلی محترم با آرامش گفت نه نیاز نیست فیش تحویل بدین ته صف باشید به جلو که رسیدین موقع تحویل فیش بدین بهتون بستنی را میدن
    بعد به خودم گفتم اخه ادم میاد بستنی بخره بهش یه کوچولو خوش بگذره بعد حالا گیرم یکی هم جلوتر از ما بستنیش مثلا گرفت، نهایتش بدتر از این که نیست خرجش چند دقیقه بیشتر معطلی و انتظاره ، اینهمه ما در شبانه روز وقت هدر میدم اما تو این چیزها چقدر کم حوصله و پرخاشگر میشم ، حیف نیست همین تفریح ساده را با این رفتار خراب کنیم
    اینهمه عکس العمل برای چی ؟اگر طرف مقابل خوددار نباشه شاید موجب یک تنش جدی بشه ...
    اتفاقا چند دقیقه قبلش توی صف صندوق که ایستاده بود روم آنور بود بعد روم برگردوندم به آقای که کنارم بود گفتم عذر میخوام شما نفر اخر هستید ؟
    گفت نه معذرت میخوام که من اینجا ایستادم چون بعد شما امدم ، شما بودین که من امدم پس من نفر اخرم امد بره پشت سرم بیاسته گفتم خواهش میکنم جابه جا نشید چه فرقی میکنه من بعد شما سفارش میدم با یک لبخند از هم تشکر کردیم ایشون سفارشش داد ،بعد من سفارش دادم
    رفتارهای که ما بقیه میکنیم بازتاب احساسی و حسشون به خودمون برگشت میخوره.. رفتار محترمانه و صادقانه اون آقا یه بازتاب فیدبک مثبت از طرف من به سمت خودش داشت .
    خیلی پیش میاد توی صف فروشگاه وقتی کسی پشت سر من فقط یکی دو قلم خرید داشته اگر بقیه افراد منتظر در صف راضی باشند و اجازه بدن من میزارم زودتر حساب کنه
    یه لطف های ریز در حق همدیگر گاهی شاید به چشم نیاد اما میتونه تاثیرات خوبی روی حال ادم بگذاره
    یه موضوع مهم دیگری که بهش فکر کردم این بود که چرا اینقدر مردم ما در شرایط های اینجوری قبل از اینکه مطمئن بشند که طرف میخواد حق تقدم رعایت کنه یا خیر، سریع واکنش شدید نشون میدن چرا اینقدر حال اون خانم بد شد ؟
    به نظرم فقط مربوط به کمبود صبر و خویشتن داری اون خانم نیست بخشیش برمیگرده به جامعه ای که در آن هستیم از بس همه میخوان سر هم کلاه بگذارند و همدیگر را به هر عنوانی دور بزنند برای بقیه بستر ناامنی و بی اعتمادی فراهم شده همش حس میکنند باید مراقب باشند کسی حقشون نخوره به نظرم حال جامعه و مردم خوش نیست .
    از تون خواهش میکنم ، اول خطاب به خودم میگم سعی کنیم به سهم خودمون درستکار و سالم زندگی کنیم و در ریزتزین امورات روزانه حق کسی را ضایع نکنیم اول از خانواده خودمون ، فرزندانمون شروع کنیم که اینجوری مردم بی اعتماد و نگران از پایمال شدن حقشون نباشند ...

    نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 0:4 توسط : مریم | دسته : هرکس به سهم خودش خوب رفتار کنه
  •    []