درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

باربد سوال میکنه مواد لازم، سالاد الویه را برام بنویس فردا از دانشگاه برگشتم بخرم میخوام درست کنم . چون هم درس و تحقیق های دانشگاه را دارم هم امتحان زبان آلمانی دارم میخوام چند وعده الویه میون وعده هام داشته باشم که بتونم مدیریت زمان کنم .

مواد لوازمش میخره ، باهام آنلاین مرحله به مرحله سالاد الویه را درست میکنیم تو هر مرحله تمامسمون قطع میکنیم تا مرحله بعدی ...
در نهایت که آماده اش کرد تست میکنه ...میگه مامی دستت درد نکنه عالی شده
میگم قربونت برم دست و پنجول خودت درد نکنه شما خودت که درستش کردی
میگه شما مراحلش و نکاتش شما به من گفتی

چون خودش خرید ها را انجام میده بر هزینه ها آگاهه
میگه یهش نمیاد اما سالادالویه غذای گرونی درمیاد ، ها ، مامی
میخندم میگم همه غذاها بالاخره هزینه خودش داره ما چون مواد باکیفیت انتخاب میکنیم هزینه شون بیشتر میشه ...
قبلا بهش گفتم میخوای از درست کردن یه غذا در نهایت خسته و کلافه نشی نزار ظرفهات جمع بشه بین آشپزیت ظرفهات بشور که موقع خوردن چشمت به ظرفشویی بیفته بگی آخیشش کاری ندارم 😃
این نکات را هم رعایت میکنه

از غذاهایی که براش درست کردم هنوز در فریز ذخیره داره اما برای اینکه یک دفعه تمام نشه خودش هم ما بینش یه سری غذاهای اینجوری درست میکنه

گاهی موقع غذا خوردنش باهامون تماس میگیره
میبینم با امکاناتش دقیقا شبیه همون چیزی که من براش غذا میگذاشتم از خودش پذیرایی میکته
چون من توی سینیش براش همیشه متنوع مخلفات پیش غذا ، دورچین ، دسر میگذاشتم
کیف میکنم مبینم خودش هم همین اهمیت و پذیرایی را از خودش به عمل میاره

یقناً احترام و اهمیت به خودمون ، استارتش از خانواده شروع میشه که چقدر شایسته با ما رفتار کرده باشند..
دیدم بعضی آدمها حتی شرایطش دارند ولی از رسیدگی و توجه به خودشون انگار حس گناه دارند . چون در زمانی که باید توجه میشند یا بی توجهی بوده یا منت سرشون گذاشتند

یه وقتها به حدی دلم برای باربد تنگ میشه انگار قلبم میخواد از سینه ام کنده بشه یهو گریه میکنم که بتونم ظرفم خالی کنم ... ولی وقتی میبینم داره با این تجارب در این سن برای زندگی تواناتر و ساخته میشه میگم خیلی می ارزه که من با دلتنگیم بهای ، رشد و پیشرفت باربد بدم ... به هرحال از ما فقط ساپورت مالی اون هم در حد معقول و توانمون میگیرع ؛ اما به کل خودش تمام زندگیش . در یک کشور غریب اداره میکنه

ساعت هوشمندش توسط مامان ارشیا به دستش رسیده و خیلی دوستش داره ... این خوشحالم میکنه که تا حدودی با این عیدی حال دلش عوض شده

دیروز تماس گرفت حس میکردم میخواد یه چیزی بگه اما آخرش نگفت ...
گفتم پسرم خوبی ؟
گفت خسته ام اون هم فیزیکی ...چون چند روز پرفشار داشتم ..
نمیدونم چرا حس کردم یکم روانی هم باشه

گفتم مامان فردا از طرف من شام خودت پاپایز مرغ سوخاری مهمان کن .. چون دوست داری حال و هوات عوض میشه .. نذار خستگی بهت غلبه کنه
تشکر کرد گفت ترجیح میدم جمعه شب سفارش بدم که فرداش تعطیلم
گفتم هر روزی که تو دوست داری من موافقم .

خدا حافظی کردیم چون میخواستم برای مامانم سینی افطارش آماده کنم از ظهر یه آبگوشت دلبرانه ، غذای مورد علاقه حسن و همچنین مامان و بابام را براشون بار گذاشته بودم ... دلتون نخواد به قول مامانم مثل آبگوشت های قهوه خونه ها شده بود ...

یک ساعت بعدش هم حسن رسید.. مثل همیشه این روزها اون هم از حجم زیاد کار و مسیر و یک سری اتفاقات ناخوشایند شخصی مربوط به خودش خستگی از تمام وجودش میباره ...

مامانم مرتب براش شعرهای ابراز علاقه میخونه ، سرش هر روز میبوسه بهش میگه مثل رضا ( برادر بزرگم برام عزیزی بی نهایت)

بابا دائم بهش میگه چقدر از بودنش خوشحاله ...چراغ خونه ام خونه ام شدی

و من سعی میکنم با درست کردن غذاهای مورد علاقه اش و توجهات اینجوری اندکی از خستگیش کاسته کنم
ولی میدونم شخصیتی که داره شرایط فعلیمون سخت معذبش میکنه ... چون استانداردهایی داره و ادم بی عاری نیست


یه وقتها درد و دلهای که شبها تو رختخوابم باهام میکنه قلبم سخت به درد میاد که ای کاش برخی از ادمهای زندگیش قدر نجابت و قلب رحمانش میدونستند و باهاش حداقل منصف و کمی مهربان میبودند....😥💔
من فقط بهش گوش میدم و بهش میگم تو امید من و باربدی و ما قدر تو را میدانیم بهت افتخار میکنیم که همسر و پدر خوبی مثل تو را داریم .... تو نباید کم بیاری چون از تو ما انرژی برای ادامه دادن میگیریم

حسن موقع شام خوردن بهم میگه باربد فلان جا ، برای فلان کارش، ایمیل زده باز یه جواب مسخره تکراری بهش دادند
میگه باربد خیلی ناراحت بود ...ولی یه ایمیل دیگه آماده کرده براشون امشب بفرسته

با، باربد تماس میگیرم بهش میگم صحبت کردیم نگفتی که اینجوری بهت ایمیل زدند .من حس کردم پسرم حس کردم یه حرفت جا مونده
گفت تماس گرفتم دیدم از حمام آمدی ‌...بعد چند روز درد دندون و فشارهای که براتون پیش آمده خوشکل موشکل کردی ... آرامشت برای من مهمتر از این بود که با پاسخی که به ایمیلم دادند تلخش کنم

گفتم الهی فدات بشم باشعورم... ما که کوتاه نمیایم تو باز بهشون ایمیل خواهی زد ... تمام اتفاقاتی که تو سیستم خانواده ما میفته برای جمع سه نفره ماست
تا اخرش ما کنارت هستیم و تلاشته که برامون اهمیت داره

نگاه میکنم اسفندی که یه دنیا شور و هیجان برای من داشت و من عاشق تکاپوی این روزهای اخر بودم
خیلی انگیزه فضای خیابونی و هیچ خریدی را ندارم فقط تنها تلاشم و انگیزه ام اینه که کمک کنم بتونم از فشار شرایط فعلی کم کنم

لیندا و فریبا دائم پیگیر این هستند که ببینید من ادامه چکاپم ها رفتم .
لیندا حتی با جدیت و گلایه میگه که حس میکنم این سری داری توجه نمیکنی .
بهش گفتم لیندا نمیتونم برای تو بهانه الکی بیارم چون حواس جمع هستی تو درست حدس زدی اینقدر داستان سرم ریخته که اصلا انگار ادامه چکاپم هام تو الویتم نیست . اول دکترهام تهران هستند و چون حسن خودش روبه راه نیست به خاطر فشار کاریش و شرایط اخیرش .. نمیخوام اون را برای دکترهای خودم به دردسر بندازم
بعدش هم یک بار هم که پیگیری کردم گفتند یا دکترهام قبل عید وقت ندارند یا اینکه رفتند مسافرت
برای همین ادامه چکاپم هام احتمالا برای بعد عید میره

گفت اخه مریم ، کهیرهات ، بالا بودن آنزیم های کبدیت نگرانشم
گفتم آنتی بیوتیک هام تمام شده .‌ یه چهل درصد خوشبختانه کهیرهام کاهش پیدا کرده در کنارش هم دارم مرتب کرم هام میزنم .
برای نتیجه آنزیم های کبدیم گفتند باید یک ماه دیگه صبر کنم آزمایشم چک کنم ....

و اما یکی از دلخوشی هام اینه که امشب خواهرم از اهواز راه میفته و میاد فردا صبح ویانا و رایان قشنگم بغل میکنم میدونم حضور این دوتا عسلک ، هم برای من و هم حسن خیلی شادی اوره ... اینقدر که این دوتا نفس، چند روزه برای آمدنشون با من تماس گرفتند و ذوق داشتند و من هی باهاشون هیجانی شدم کیف کردم

این چند وقته تمام خونه مامان و بابام مرتب آماده سازی کردم که مهمانهاشون عید میخوان بیان حاضر باشه
مامانم از روز اول اتاق خوابش را در اختیار من و حسن قرار داد گفت تو جراحی کردی نمیتونی روی زمین بخوابی من راحت ترم این مدتی که اینجا هستی اتاقم به تو بدم که تو و حسن آقا راحت باشید خودم هم که زمین نمیتونم بخوام روی کاناپه مبل میخوابم

هر چی گفتم من قبول نمیکنم خلاصه کوتاه نیومد ...و اتاقش به ما داد ‌

شبها مامانم تمام پاهام را بابت کهیرهام با روغن چرب میکنه
قبل خواب موهام هر شب میبافه ....چقدر حس خوبیه ادم مامانش موهاش شونه بزنه 😢❤️

و من هم متقبلا برای آسودگی و جبران محبتش نیازهاش را جهلت سهولت تو خونه ،تا جایی که بتونم انجام میدم

قرار بود خوشحالی ما افزون باشه ... برادرم امین با خانمش ، پسرش آراد و دوقلوهای ، نوپاش نویان و نوژان همراه مادر خانمش مهمان عید خونه پدر و مادرم باشند ... انتظارشون میکشیدیم که متوجه شدیم برادرم از روی پله ها پاهاش لیز خورده و هر دوپاش شکسته ....😭🤕
با وجود اینکه از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم ولی خب بر اساس باورهام حسم میگه این اتفاق حتما ، حتما خیری درش است که بهتره به جای شکوایه راضی باشیم به رضای خدا ...

آرادش خیلی انتظار این سفر را میکشید
دیشب باهاش تصویری تماس گرفتم .. کلی قربون صدقه اش رفتم گفتم آرادم ، ما خیلی دلمون گرفت از اتفاقی که برای بابا افتاد و اینکه تو را از نزدیک نمیبینم
ولی عزیز دل عمه ، یکم زمان میبره تا پای بابا خوب بشه بالاخره مامان مرخصی میگیره باباهم شغلش آزاده میتونه هماهنگ کنه تایم دیگه ایی بیاید تازه ماه رمضان هم رفته ، سرمای هوا هم کم شده ما میتونیم راحت تر بیرون بریم ... دلت نگیره قشنگ عمه ... فرقش اینه که الان برای دیدنت بیشتر انتظار باید بکشیم ..‌ گفت باشه عمه
دیگه گوشی را دادم ، مامان و بابام ازش همگی دلجویی کردند که پسرمون از ناراحتیش کم بشه

از زن داداشم تشکر کردم گفتم داشتن بچه دوقلو و این شرایط امین ، فشارش روی تو خیلی سخته کاش نزدیکتون بودیم کمکتون میکردیم قدردان خودت و مامانت هستیم باز هم احساس کردید من میتونم کمکی بکنم بهم اطلاع بدین خودم حتما کنارتون میرسونم تا این روزها بگذره
( خونه اش نزدیک پدر و مادرش هست و بسیار خانواده همراه و حامی داره که خدا را شکر ساپورتشون میکنند . ولی من سهم خودم تو این شرایط دوست داشتم اعلام آمادگی کنم)

با عمه هام برنامه ریزی کردیم جمعه صبح همگی بریم آرامستان عیدانه مادربزرگم را بگیریم ‌‌‌.... قرار بود پنج شنبه صبح بریم
به خاطر اینکه سارا خواهرم برسه و اون هم همراه مون باشه ، مینا دختر عمه ام هم جمعه صبح آمدن براش مساعد تر بود ..‌ حسن هم پنج شنبه محل کارش کشیک داشت گفت جمع راحت تر هستم ... دیگه دورهمی عیدانه بی بی عزیزم برای جمعه صبح گذاشتیم .

شب قبل جابه جایی اخیرمون از تهران به کرج .. و دلشکستگی هایی که به قلبمون وارد شد ..‌ من خواب دیدم بی بی بهم یه مبلغ پول عیدی داد اینقدر از دریافت عیدیش تو خواب خوشحال شدم که حد و اندازه نداشت و خودش هم واضح میدیدن
با وجود اینکه دلم مالامال از غم و افسوس بود اما مطمئن بودم که در بطن این رنج خیری
عظیم نهفته است که پیشاپیش مادربزرگم با عیدی که در خواب به من داد پیام خیرش به من ارسال کرد ... و این دلم قرص میکنه که نفع ما در این بوده
به قول المیرای عزیزم مامی باراد ، استخوان لای زخم بود .

مادربزرگم مادری بود که به معنای واقعی درد ما درد اون بود و هرگز نمیتونست بی تفاوت باشه ..‌ دائم برای حال خوب ما دست به دعا بود ...
میدونم بی بی مثل همیشه حواست هست و دعای خیرت را بدرقه راهمون میکنی ، میدونم از حالم باخبری .... بی بی قشنگم خونه واقعی و ابدی تو قلب ماست . راهت پرنور و روحت در آسودگی و آسایش باشه زیبای بی همتا . ‌

امیدوارم ایام بر شما دوستان عزیزم به خیر بگذره


















نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 13:4 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • فریبا ، گل زیبا دوست قشنگم دیروز صبح آمد پیشم چند ساعت باهم بودیم .. چقدر دلتنگ هم بودیم
    یه عالمه نقشه برای دونفره های شب نشینی از ترکیه نقشه کشیدم

    شب قبل پیام داد گفت یا صبحانه ، یا ناهار بیرون بریم یه جایی وسط ما و شما قرار بگذاریم اونها شرق ما غرب
    در جریان جراحی اخیر لثه ام نبود ...
    بهش پیام دادم گفتم فریبا جونم بیرون نمیتونم چون جراحی لثه کردم برای بیرون رفتن خیلی آمادگی ندارم
    گفت پس من میام پیشت ... دیگه نمیشه همو نبینیم خیلی طولانی شد

    گفتم تو بیای که عالی میشه .. فقط من ساعت نه تا نیم برای آمپول پنی سلینم میرم درمانگاه بقیه ساعات هستم

    ( با خود گفتم اگر درگیر ادامه چکاپهام بشم ممکنه مشکلاتی باشه باز بین دیدارمون وقفه بیفته ...
    درسته باب دلم سرحال نیستم ولی دیدن رفیق خوب میتونه زمستونت بهار کنه .. مخصوصا رفیقی که باهاش راحتی هی نمیخوای خودت توضیح بدی که سوتفاهم نشه )

    از لحظه ایی که یواش یواش میز پذیرایی ووتنقلاتمون چیدم یه انرژی خوب ، یه انتظار شیرین را در خودم احساس کردم ... چقدر مشغله ها باعث شده بود تکرار حس این لحظه ها به تاخیر بیفته

    مراقب باشیم این دلخوشی های ناب از خودمون دور نکنیم .. این لذت حق همه ماست...

    فریبا جانم آمد ... کلی همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم انگار جان گرفتم
    زمان تند تند میگذشت و حرفهامون مثل همیشه تمام نشدنی

    این وسط یکی از مراجعانم تماس گفت : برای اولین بار تو کل تجربه کاریم وقت جلسه را تو اون تایم فراموش کرده بود با دیدن اسمش روی گوشیم یهو یادم افتاد این عزیز در این تایم مشاوره داشته .

    زدم توی سرم وایییی فریبا ... خاک تو مخم ، حواسم نبود اینجوری شده
    گفت چهل و پنج دقیقه است برو مشاوره ات انجام بده
    خلاصه مشاوره ام ، با صبوری فریبا به خوبی انجام شد.
    بعد مشاوره گل گفتن هامون را آغاز کردیم
    کادوی تولدم یه کت سنتی خیلی خوشکل از صنایع دستی اصفهان برام گرفته بود .با یه جعبه شیرینی فوق العاده خوش مزه ، من هم که سوغاتی های که براش اورده بودم را بهش دادم
    این چهار ساعت کنارهم بودیم برامون اندازه پنج دقیقه بود ... حالا آسوده تر بشم تو فرصتی که هستم دیدار های مکرر باهم هماهنگ میکنیم

    امروز از صبح زود درگیر انجام آزمایش سونوگرافی شکم و لگنم شدم به سختی نوبت یه پزشک خیلی خوب را بین مریض حسن برام زحمت کشید گرفت

    سونوم انجام شد چون آزمایشم برده بودم دکتر گفت
    آنزیم های کبدت بالاست
    اما از نظر من با سونوگرافی تمام ارگانهای شکمت ، کبد ، صفرا ، کلیه ، طحال طبیعی و بدون مشکل هست

    گفت یک ماه دیگه این آزمایش دوباره انجام بده

    خیلی تعجب میکرد بهش گفتم در گذشته صفرام با چند تا سونوگرافی تشخیص سنگ داده بودند و بعد چند وقت دیگه سنگ ها نبود .. میگفت اتفاق خیلی نادر هست سنگ صفرا خودش دفع نمیشه ... الان هیج سنگی نداره

    خدا را شکر جواب سونو خوب بود اما حالا باید علت این کهیر ها را پیگیر بشم و شاید بررسی های دقیق تری پزشکان تجویز کنند چون دیگه تمام پوستم از این وضعیت اذیت شده

    موقع برگشت از سونوگرافی در راه تهران به کرج بودیم فریبا پیگیر نتیجه سونوم شد خلاصه در حال خوش و بش بودیم
    حسن با لبخند نگاهم کرد گفت سلام برسون واقعا این دوستهایی خوب نعمت بزرگ زندگی هستند ...
    گفتم همینطوره حسن جان
    از صبح که تا گوشیم باز کردم ویس های نغمه را تو ماشین گوش کردم ... کلی محبت و دلگرمی
    یه مقدار که رفتیم جلوتر لیندا زنگ زد داشت میرفت سر کار ، اون هم یه عالمه مهربونی بهم رد و بدل کردیم

    در اخر هم که با فریبا صحبت کردیم

    حسن گفت مریم ببین اینها واقعا گنجند ، مهربون ، بی آزار ، بی کلک ، خوبی که برای خودشون میخوان برای تو میخوان ، دلواپستند ، دوست دارند همیشه خوب باشی البته که تو هم برای اونها همین چیزها را میخوای .

    گفتم حسن اینها که تنها نیستند هنوز چندتا گنج دیگه دارم یکی یکی اسمهاشون اوردم و یادشون کردم
    من حتی توی فضای مجازی، مخاطبهای وبلاگم دوستان ندیده و با محبتی دارم که یه وقت دیر کامنت میگذارند دلتنگشون میشم ...

    دست انداخت دور گردنم خم شد سرم بوسید گفت عزیزم با وجود این همه دارایی و قشنگی ها نباید اجازه بدیم مگس های مزاحم اوقاتمون خراب کنند

    یه بخش از رابطمون را که خیلی دوست دارم و بهش افتخار میکنم اینه که نمیگذاریم هیچ عامل یا اتفاق بیرونی از صمیمیت و محبتون کم کنه همیشه بهم یاداور میشیم دیواره این اتحاد تا خودمون نخوایم به دست هیچ بشری قابل تخریب نیست. اتفاقا وقتی یه تنش بیرونی به وجود میاد بیشتر دستهای میگیریم ،بیشتر از قبل همدیگر را بغل میکنیم چون میدونیم وفاداری که بینمون ریشه داده هیچ کسی دیگه نمیتونه آن را در زندگی با آن کیفیت بهمون بده ، پس باید ازش حفاظت کنیم .. بهم یادوار میشم که هیچ چیز و هیچ اتفاقی نباید عشق رابطمون را کاهش بده... آن آدم میخواد هرکسی باشه .

    در باب داشتن دوستان خوب حسن گفت یه روز سر کار تو جمع دوستان قدیمی و صمیمی بودم که خوبیشون و رفاقتشون بهم ثابت شده است من گفتم اگر از اول نیومده بودم تهران من شاید توی اهواز میتونستم با توجه به آشنایی محیطم فلان کارها را اونجا انجام بدم .
    بعد گفت یکی از این دوستان خیلی دلی یهو گفت نه اصلا این حرف نزنی ها
    گفتم چرا ؟
    ما اگر تو نیومده بودی تهران با یه دوست و رفیق خوبی مثل تو آشنا نمیشدیم
    حسن گفت چون خیلی دلی و یهویی گفت خیلی حس خوبی بهم داد ....
    گفت وقتی تلاششون برای سهولت و گشایش کارهام میبینم ، همدلیشون تو روزهای سخت .. به خودم میگم
    قرار بوده اینها باشند که جای خالی نداشته ها و تلخی هام پر کنند

    توصیه من اینه که به جای که تمرکزتون بگذارید روی آزار حتی نزدیکترین آدمهای زندگیتون ... آنها را رها کنید به حال خودشون بگذارید . روی لطف ها و محبت های دیگری دقت کنید که به سمتتون میاد ... وقتی ادم داشته هاش را با چشم باز میبنه و درک میکنه ، عزت نفسش سالم میمونه







    نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:56 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ‌‌

    شنبه ، شب ، به دندون درد خیلی وحشتناکی گرفتار شدم ... فرداش هم نوبت دندون پزشکی برای یکی دیگه از دندون هام سمت چپم بالا ، برای عصب کشی و پر کردن وقت داشتم
    درد من لثه سمت راست پایینم بود ... خلاصه حسن گفت هر طور شده فردا برای مشکل لثه ات هم یه کاری میکنیم نمیشه اینجوری درد بکشی .. الان یک ماه شد تو اسیر این مشکل هستی

    خلاصه شب را با خوردن کلی مسکن گذروندم ...نزدیکهای ظهر دوباره درد لثه ام شروع کرد
    سریع دوتا مسکن قوی خوردم بعدش هم حسن آمد با هم رفتیم دندون پزشکی .
    از طرفی فرداش دوشنبه، حسم مصاحبه مهمی داشت که نمیخواستم شرایط من عامل مزاحمی و درگیری فکری براش داشته باشه تا جایی که میتونستم شکایتم از درد ابراز نمیکردم .. کهیرها و خارش های بدنم که بیچاره کرده بود
    هی میگفتم خدایا این چه گرفتاریه ، دوباره من درگیرش شدم ... آن هم دو مشکل هم زمان

    رفتیم دندان پزشک ، کار دندان سمت چپ بالام انجام داد
    چند تا کلینیک دندانپزشکی رفتیم ... هرکدوم از پزشک ها میددن گزارش میگرفتند و معاینه میکردند میگفتند ما اینو انجام نمیدیم ...

    آخرین کلینیک که رفتم ،دردم همونجا شروع شد به خودم میپچیدم دکترش که آمد ویزیت کرد گفت اصلا تو این درد نمیشه دندونی کشید من هرچی آمپول بزنم تو سر نمیشی موقع کشیدن از درد بی هوش میشی .
    گفت مجدد برات آنتی بیوتیک مینویسم بخور التهابش خوابید دردت چند روز دیگه کم شد آن وقت برات میکشمش

    گفتم من درد امونم بریده چیکار کنم ؟
    گفت مرتب دوتا دوتا مسکن بخور ژلوفن با استامینفون کدئین بخور تا بگذره
    ما یه فرم تو پذیرشش پر کرده بودیم یکی از تیک ها سابقه شیمی درمانی بود که من زدم
    با تعجب آمد گفت شما بیا داخل،من الان فرم پذیرشت دیدم کی شیمی درمانی داشتی ؟
    گفتم هفت ، هشت سال پیش .
    برای چی ؟
    براش توضیح دادم
    گفت من اصلا به دندون شما دست نمیزنم
    گفتم دکتر هشت سال پیش بوده ؟
    گفت باشه هشت سال پیش باشه
    خلاصه یه پیش بینی خیلی وحشتناکی برام کرد من برای این حرفها نمیترسم اگر یه بیمار بود که ترس تو وجودش بود توضیحات احمقانه این میتونست حسابی مضطربش کنه
    گفت در یه صورت انجام میدم باید بری پیش آنکولوژت یه نامه بیاری یه لیست موارد گفت ،بگه این کارها برای شما بلامانع است و امضا و مهر کنه
    گفتم متاسفانه آنکولوژم فوت کرده
    گفت نمیدونم یه آنکولوژ پیدا کن که کار برات انجام بده

    کاری به درخواستش ندارم . از اول اصلا از شخصیت دکتره خوشم نیومد .. یه شخصیت نمایشی و حراف الکی ، حس یه ادم علمی را نمیداد حتی تیپش هم بیشتر شبیه کاسب ها بود چون تنها جایی که برای ویزیت پول گرفت ایشون بودند بعد کار درمان را به پزشکان دیگه محول میکرد ویزیتش هم یه مشت چیزهایی که خودمون میدونیم .. فکر کنم اصلا عملی بلد کار نبود
    من پیش دندان پزشک های خیلی حرفه ای و به نام رفتم برای ویزیت و طرح درمان هزینه نگرفتند ایشون یه مکان به اسم کلینیک باز کرده بود بیمه ها را هم قبول میکرد بعد فکر کنید روزی چند بیمار را برای ویزیت ایشون پول میگیرند ....هیچ کاری هم نمیکنند .
    ترسش هم از اینکه من نامه بیارم اینجور حدس زدم که قبلا سابقه شکایت داشته الان میترسه .

    به حسن گفتم من صد سال پیش این نمیرم.

    خلاصه دیگه دیر موقع بود حسن هم میخواست یه کفش بخره برای جایی که فردا میخواست بره

    اینقدر من ضعف و بی حالی از درد گرفته بودم بنده خدا در اولین مغازه من توی ماشین نشستم حسن کفشش گرفت آمد

    آمدیم خونه همینجوری درد داشتم خودم به مسکن بستم ، قرص ضد حساسیت هم برای کهیرهام خوردم رفتم تو اتاق بخوام جلوی چشمای حسن نباشم ، که این بنده خدا دو ساعتی بتونه برای ارائه فرداش چیزی آماده و جمع بندی کنه نگران من هم زیاد نباشه ...

    دیروز دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم ، به سمت راست صورتم یه آجر وصل کردند از بس سنگین شده بود ... بلند شدم رفتم تو آینه دیدم وای کلی ورم کرده ... شبیه این انیمیشن ها که تو کارتونها میدیدم دندون درد میگیرند ...
    خلاصه حسن هم در حال آماده شدن به محل مصاحبه بود من و دید کلی جا خورد .... بهش آرامش دادم گفتم نگران نباش چیز خاصی نیست شما برو کارت انجام بده برگرد یه کاریش میکنیم

    تا حسن بیاد هی به تورم و گسترشش افزوده میشد

    سه ساعت بعد حسن تماس گرفت گفت مصاحبه اش خوشبختانه خیلی عالی ارائه داده و افراد مصاحبه گر ابراز رضایت کردند و حتی تشویقش کردند .... ما همیشه تو زندگیمون از این فراتر هم رفتیم به بهانه ایی حقمون ناجوانمردانه خوردند و ناحق کردند ... خوشحالم که همسری باهوش و تواتمند دارم اما روزگار بهم درس اینو داده تو این موقعیت ها خوشحال نباشم ... اجازه بدم ببینم بالاخره چه خواهد شد پس رهاش میکنم و بهش فکر نمیکنم ... که بعد بسوزم

    خلاصه حسن گفت من نگرانتم الان میخوام با کلینیک ونک همون دکتر خودت تماس بگیرم شاید در دسترس باشه یا شرحت را به منشی بدم آنها راهنمایمون کنند ...
    منشی جواب داده بود گفته بود امروز دکتر ساعت سه میاد الان سر جراحی در اتاق عمل هستند نمیتونم عکس شما را نشونش بدم از اتاق عمل بیرون بیاد نشونش میدم

    یک ساعت بعد منشی تماس گرفت گفت من عکستون را برای دکتر فرستادم میگه دندان راست پایین کشیدنی نیست
    گفتم ولی خودتون با من هفته پیش تماس گرفتید گفتید دکتر گفته سطح عفونت وسیع هست باید کشیده بشه ...
    گفت شما اسم دیگتون پریسا هست
    گفتم خیر مریم هستم ...
    آخ این عکس هم فامیل شماست ولی اسمش پریساست
    یعنی هم وقت منو هم دکتر با بی دقتیش گرفت با وجود که عکسم از قبل داشتند مجدد براش عکس دندونم فرستادم
    اینم از شانس مایه

    خلاصه حسن رسید دید ورم صورتم دوبرابر صبح شده
    خیلی ترسید
    گفت لباس بپوش بریم نزدیک کلینیک باشیم این وضعیت نمیشه نگران کننده است .

    تا کت و شلوارش عوض کنه براش ناهار که از قبل داشتم گرم کردم کشیدم خورد بعدش رفتیم سمت کلینیک رفتیم

    نزدیک شدیم حسن به منشی گفت من چون شرایط خانمم حاد هستش مسیرمون هم به شما زیاده با اجازتون الان نزدیک شما هستیم اجازه بدین بیایم داخل کلینیک
    موافقت کرد
    کلینیکشون خیلی شیک و خاصه تو یه برج
    با هماهنگی قبلی نگهبان اجازه وارد شدن میده
    تمام پرسنلشون که خانمند جز یکیشون ، همه بی حجاب هستند .
    نگهبان با کلینیک تماس گرفت به نگهبان گفت توی لابی بشینند هنوز دکتر نرسیده
    دوتا مریض دیگه هم رسیدند به آنها هم همینو گفت
    وقتی دکتر رسید رفت بالا منشی تماس گرفت و هممون با آسانسور بالا رفتیم

    وضعیتم را دیدند ،من اول همه داخل فرستادند .... دکتر تا منو ویزیت کرد ....( اینها را مینویسم که برای شما تجربه و هشدار بشه ... ایشون بسیار خودش و برادرش از دندانپزشکان و جراحان حاذق ، استاد دانشگاه هم هستند... البته من بیمار بردارش هستم اما این کار توسط ایشون انجام میشد )

    دکتر گفت طبق تجربه من که جراح هایی زیادی در بیمارستان انجام دادم .. اینقدر سطح عفونت شما وسیع هست اگر الان این دندون کشیده نشده و من چرک هاش شستشو و خالی نکنم ... با قاطعیت میگم تا فردا برای شما خطر جانی داره ... شانس بیاری زود برسی بیمارستان که فوری ببرنت اتاق عمل ، یه عمله شش ساعته است که خیلی هم سخته .. دو هفته هم بیمارستان بستری خواهی بود. کمه ،کم صد میلیون براتون هزینه خواهد شد
    چون این آبسه تا فردا پیشروی میکنه و تمام گلو و ارگانهای دیگرت هم درگیر میکنه
    به همین سادگی جون ادم از دست میره
    بعد گفت میدومم چه دردی هم کشیدی چرا اینقدر تحمل کردی
    اینو باید فوری تا بهت میگفتند بکش میکشیدی
    گفتم دکتر اولش که درگیر آنتی بیوتیک خوردن بودم
    یه یک هفته این وسط فاصله افتاد ...
    گفت یک هفته خیلی زمان زیادیه برای این شرایط شما

    دیگه به دکتر نگفتم اون یه هفته فاصله اش برای این بود که گفتم چهلم پدر حسن پشت سر بگذارم بتونم کارهاش انجام بدم اگر مشکل یا استراحتی نیاز باشه این جراحی مانعش نشه

    خواهرم شنید خیلی دعوام کرد گفت چرا ما و مخصوصا تو خودتو تو الویت نمیگذاری ... حالا چهلم چه ماجرای مهمی بود که تو خودت اینجوری به درد و کشتن بدی ...

    گفتم حرف حساب جواب نداره .. گفتم من مدنظرم اونها نبودند فقط حسن بود . اما این اتفاق نشون میده من تو این قضیه در مورد خودم قصور ضعف دارم که باید روش یه بازبینی کنم .. درست میگی من نباید موضوع به این مهمی را به تاخیر مینداختم البته من دردش فقط تحمل میکردم آگاهی نداشتم این عواقب ها را داشته و الا اگر من و حسن میدونستیم اقدام فوری تری میکردیم

    دکتر قبل اقدام گفت الان ، فقط دندون کشیدن خالی نیست من باید جراحیش کنم که بتونم آبسه هاش خالی کنم ...
    گفت ممکنه یه مقدار اذیت بشی ولی به نفعت هست همکاری کنی
    خلاصه دندونم با کمک دوتا دستیارش کشیدن و جراحی کردند زیر دندون یه کیست بزرگ هم خارج کردند ....ازشون ممنونم و قدر دانم چون میدونم هرجای دیگه انجام میدادم ممکن بود از درد ، از هوش برم
    ولی نهایت سعیش کرد کمتر اذیت بشم
    کلی خون آمد ... لثه ام بخیه خورد ولی گفت یه شیارش که باز کردم برای خروج چرک باز میگذارم

    شش تا پنی سیلین برام نوشت گفت روزی دوتا میزنی
    آموکسی کلاو نوشت گفت هر هشت ساعت میخوری
    دهان شویه درمانی با سرم نمکی تجویز کرد گفت ترکیب میکنی روزی پنج بار دهانت را شستشو میدی
    چون هنوز دیواره ها و اطراف آسیب و التهاب دارند .

    برام یه آمپول کترولاک هم زد گفت که از التهاب دندانت جلوگیری میکنه هم کمک به کاهش دردت میکنه

    مسکن ، ژلوفن و استامینوفن نوشت

    هزینه ای هم که گرفت فکر کنم سه برابر جای دیگه بود ... اما نوش جونش حقشه چون کارش واقعا درست و اصولی انجام داد ... کاری که روز قبلش کسی جرات نمیکرد انجام بده ... خوشحالم نشد .. که به دست توانمند خود ایشون انجام شد
    خیلی ها را دیدم کار دندان پزشکشون را انجام میدن چون درست انجام نشده بعدش به هزار درد و دردسر بدتری میفتند

    واقعا سپاسگزارشم ، بیمارش معطل شد ولی احساس مسئولیت کرد و کار من را انجام داد
    از بیماری که معطل شد هم عذرخواهی کردیم

    از جراحی دندون دیروز و دردهای که این روزها کشیدم احساس بی حالی و خستگی میکنم
    به هرحال جای جراحیم درد میکنه ..
    چند دقیقه دیگه باید برم درمانگاه آمپول پنی سلینم صبحم بزنم
    فقط راه میرم میگم خدایا شکرت که ایران این اتفاق افتاد ..‌ ترکیه اگر بودم خدا میدونست چه مکافاتی در انتظارم بود .. بچه ام کلی میترسید ...فاجعه رخ میداد

    کهیرهام بیشتر شده سطح سرم هم زده ،یکی دو روز بگذره.. پیگیر داستان کبدم میشم چون واقعا نای نشستن با این وضعیتم در اتاق انتظار برای سونوگرافی را ندارم ....


    روزهای آسوده را از اعماق وجودم طلب میکنم ... فارغ از بی دردی و خیال اروم را خیلی خیلی نیازمندم .

    روزگار ،مهربانی خودت را در این ایام مثل چتر بر همه عزیزانم ، مخاطبانم ، مراجعانم و من گسترده کن ... ما همگی شاکر و قدردان جهان هستی خواهیم بود ...❤️🙏



    نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 8:34 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • وبه دنیا آمدم در سوم اسفند ماه🎂
    چهل و دوسالگی 🍰🥂

    نامه ای به خودم :

    مریم عزیزم :💞
    متاسفم براے همہ دردهایے ڪہ ڪشیدی❤️‍🩹
    من بے قید و شرط دوستت دارم💝
    تو پیش من در امانی
    من ڪنارتم
    احساسات تو براے من مهمه
    تو ڪافے هستے
    من بہ تو ایمان دارم
    من قدردان زحماتتم
    دوست دارم بدونے پیشرفت هاے ڪوچڪتم موفقیت محسوب میشن
    همه این روزهای که الان داخلش هستی میگذرند بهت قول میدم از پسش برمیای ، تو میتونی....

    نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 10:49 توسط : مریم | دسته : تبریکات و تسلیت های مناسبتی
  •    []

  • ماریا دختر عموی حسن خوابی دیده که برای حسن خوابش را پیام کرده بود ..از حسن خواستم کپی پیامش برام بفرسته اینجا پست کنم :

    عزیز دل دخترعمو ‌سلام
    چند شب پیش خواب عجیبی دیدم
    عمو در بیمارستانی بستری بود که تو برای بدنیا آوردن فرزندت رفته بودی

    وقتی خبر فوت عمو رو دادند خبر تولد پسری رو در بخش نوزادان دادند و گفتند این پسر توست

    وقتی نوزاد پسر را بغل کردی روی دستبند نوزاد نوشته شده بود مرتضی کواکب
    قطعا تعبیر خیر است ولی دقیقا نمیدونم چه مفهومی دارد
    عزیز دلم چشمت هم روشن همسر گلت ، مریم خانم اومده کنارت
    از طرف من بهشون سلام برسون . به حضورش خیلی احتیاج داشتی
    عزیز دختر عمو مراقب خودت باش ،خدا نگهدار روی ماهت میبوسم

    پی نوشت : ماریا دختری عموی حسن سوپروایزر بیمارستان بوده که تازه بازنشست شده همسن خواهرهای حسن هستش ودر بچگی در اهواز همه باهم بزرگ شدند میگن با سه خواهر شوهر های من مثل چهار قلوها باهم بودند
    بعدها عموی حسن به شهر زادگاه همسرش میره
    البته که از مهر کلام ماریا و نوازشش مشخصه بین اینها و اون سه تا خواهر فرق زمین تا آسمونه
    ماریا فقط یه برادر داره که دقیقا همسن حسن هست بارها شنیدم بی نهایت به برادرش، زن برادرش و دخترشون عشق و حمایت میده خدا حفظ کنه ادمهایی که درون زیبایی دارند و خاطر نیک در یادها به جا میگذارند

    خوابش برام جالب بود . شبیه رویاهای صادقه است
    چون واقعا موقع تولد باربد پدر حسن تمام لحظه ها تا من زایمان کنم در بیمارستان به انتظار نشسته بود و تا من و باربد به بخش اوردند همون جا داخل گوشش اذان گفت
    روز پدر بود ، بهم گفت بابا از لحظه ایی که داخل اتاق عمل رفتی همش تی وی داره دعا وومناجات میخونه چه روز مبارکی پسرمون دنیا اوردی .. من قرار بود فرداش سزارین بشم اما سیزده رجب دردم گرفت یعنی تولد واقعیش همون روز بود

    و پدر حسن در روز پدر به آسمان پرکشید🕊

    که حسن در مراسم پدرش گفته بود من روز پدر ، پدر شدم و در روز پدر بدون پدر شدم😭

    ماریا از تاریخ قمری تولد باربد اطلاعی نداشت
    حس میکنم این خواب یه پیام و رازی درش هست که شاید روزی آگاهیش برامون روشن بشه .



    نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 20:3 توسط : مریم | دسته : رویاهای زیبا و خاص ، خوابهای معنوی
  •    []