درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

‌‌

‌‌

این بخش از نوشته هام چون مخاطبهای خاص داره ممکنه برای شما خواننده های عمومی یه مقدار گنگ باشه و من هدفم از نوشتنش اینه که به دست همون مخاطب ها این حرف هام و نقدهام برسه

من خودم میگم اگر یکی روزی از دنیا رفتم دوست و آشنا از هر آنی ، که خواستند به زندگی عادی و شادی های روزمره شون مشغول بشند و هیچ توقعی از این بابت نیست که کسی بخواد خودش را مقید کنه به تغییر‌ سبک روال زندگیش و همانگونه که تو فضای مجازی روزهای قبل مردن من رفتار میکرده ادامه بده

پس بنابراین به شخصه مشکلی با این داستان ندارم و نخواهم داشت اهمیت دادن به این مسایل برای من موضوع سخیفی به حساب میاد ....

پس اگر خودم هم به فرض ملزم به رعایت این شرایط دیگران نباشم حرفی داخلش نیست .

چون تکلیفم با خودم و توقعاتم واضح و مشخصه

مدتهاست اینستام دی اکتیو هست خودم دسترسی ندارم ، تو شرایطی که این روزها ، خانواده در سوگ هستند و هنوز مراسم چهلم برگزار نشده توسط دو نفر برام استوری هایی از شادی کردن و قر دادن افرادی فرستاده شد

اول به آن اشخاص گفتم که چه اشکال داره جوان هستند امیدوارم حال دلشون همیشه شاد شاد باشه

و با قاطعیت هم خواهش کردم که ابداً برای من اینگونه اطلاعات و اخبار را منتقل نکنند چون به من هیچ ارتباطی نداره و دلم نمیخواد که ببینم

و گفتم من به هیچ عنوان مدعی العموم و سخنگوی صاحبان عزا نیستم چون تجارب قبلیم اینطور بوده که ،هر زمان بابت حق گویی و حمایت به حق ورود کردم بعدها مورد قدرنشناسی بی رحمانه افرادی که براشون طلب حق کردم قرار گرفتم و جز پشیمانی و ضرر برام سودی نداشته .. لذا اگر کسی ناراحته یا معترضه خودش باید بگه ، من کاره ای نیستم و تمایل به تکرار تجربه آسیب گذشته ندارم

به آنها اصل حرفم همین بود که گفتم‌ اما یه توضیح بابت خودم میمونه که ربطی به جانبداری سوگواران نداره و توضیح را ترجیح دادم اینجا بنویسم تا بخوام به آن ارسال کنندگانی که برام کلیپ فرستادند بگم چون توضیحات من باز به آنها ارتباطی نداره

چیزی که به شدت تمام سالها ،من را تو این جماعت مورد عذاب و درد قرار میداد ناعدالتی سنگین و واضح و خودخواهی هاشون بوده

که زیر بارش نرفتم ،و بابتش از چشمم حسابی افتادند و از دلم رفتند و دیگه نه تو شادی و نه غم ، اصلا هیچ جا دیگه نمیخوامشون

من میگم وقتی خودتون اینقدر توقع و انتظار رعایت احترام متوفی و خانواده متوفی را حداقل تا چهلم برای خودتون دارید و نشان دادید در موقع سوگتون قبلا کسانی که حتی ذره ایی، رعایت نکرده اند واکنش شدید به آنها ابراز کردید

واقعا چرا به کاری که میخواین بقیه در موردتون رعایت کنند اما خودتون ملزم به رعایتش نمیدونید ؟

چرا فکر میکنید شما حق دارید ؟ اما بقیه افراد حق ندارند ؟

اینها خبر از وجود آسیب طرحواره بزرگ منشی شما میده

چرا وقتی کسی فرزند یا فرزندانش ، ایرادهای فاحش دارند به خودش اجازه میده ذره بین برداره و ایرادات بچه های دیگران را نکوهش و عیب جویی کنه ؟

خب وقت تحلیگریت را بگذار روی سازندگی فرزندانت ... اگر سن فرزندت هم ، از تربیت و حرف شنوی گذشته خب حداقل سکوت کن و کاری به درست و بد بودن بچه های دیگران نداشته باش ... رک بگم فقط خودت تو این موقعیت مسخره کردی ، خیلی تابلوهه و زننده است .

با وجودی که نقد و ایرادگویی بابت فرزند خودم هیچ وقتی نبوده و بابت بچه دیگری بوده..اما نتونستم تو آن موقعیت سکوت کنم و عینا همین نقدم را به ادمهایی که خواستند به هر قیمت جماعت خودشون را گردن بگیرند و تحمل انتقاد و حرف درست نداشتند را زدم

در مقابل به جای پذیریش، با طعنه گفتند مثلا تو الان چون در مورد دختر فلانی گفته شده بدت آمده ؟

گفتم حمایت من جانبداری شخصی و احساسی نیست من از اشکال فاحش نفس کار صحبت میکنم که این ایراد قابل دفاع نیست.

به آن شخص چه مربوطه که در مورد رفتارهای اون دختر بچه نظر میده؟

من شما نیستم، که فقط به هر قیمتی شده چون فلانی باهام فلان نسبت داره روی هر زشتی را بپوشونم و چشمام نبینه و گوشهام نشنونه

اگر به خدا این رفتار از طرف مقابل هم بود و ناحقی میدیدم سکوت نمیکردم و تذکرم میدادم چه بسا بارها و بارها در موقعیتی که در غیاب شما اگر میدیدم نسبت به حقتون مغرضانه رفتار میشه واکنش جدی نشون دادم . ..بهم پرخاش شد ولی اجازه ندادم

خودم میدونم بابت این اخلاقم خار چشم هستم

اما من به این ویژگی اخلاقیم و اصالتم که ارزشم هست افتخار میکنم حتی اگر باکسی قطع رابطه باشم و دنیا ازش رنجش داشته باشم در غیابش ناحقی بشنونم واکنش نشون میدم و حرفم میزنم حتی اگر در مورد شما و تو همین لحظه و لحظه های بعد باشه .

کاری که هیچ کدومتون چه شما ،چه بقیه انصاف و عدالتش ندارید و همچنین شهامت ابرازش هم ندارید .

.... یا کسی که خودش تو بخش هایی از شخصیتش خدای ضعف و ایرادات هست اما به خودش اجازه بده مشغول ایراد گیری و مذمت بقیه در اون جوانب باشه ... خب این واقعا اشکال شخصیتی است باید ادم یه جا ،به خودش بیاد ...

همه دارید با سن تقویمی وارد سالمندی میشید قرار نیست این همه ادعا داشتن و ایرادت را رفع کنید ؟ و از توهم دانای عقل کل، تو واقعیت ظهور کنید و باور کنید اشکالاتی که دارید پیچیده است

ناراحت شدند که چند سال پیش من تو وبلاگم نوشتم من اگر روزی برسه بخوام فلان کس ها را کنار بگذارم برام مثل آب خوردنه

میخوام اقرار کنم که آن روز ، که مدتها پیش رسید ، واقعیت نه تنها مثل آب خوردن بود از آن هم راحت تر بود ...چون من در فرصت دادن مجدد دیدم که هنوز اون نگاه ناعدالتی که همیشه موجب دردم میشد سرجاشه و قوی تر از قبل شده و از اصلاحات کاملا ناامید شدم ...

شاید بقیه با هر کیفیتی ، تظاهری با هم بتونید ظاهر این ارتباط تلخ حفظ کنید اما من بمیرم نمیتونم .‌ رابطه وقتی لطف داره که تو بستر اعتماد ، احترام متقابل ، شفافیت و روراستی عدالت و تعادل باشه

چقدر تاسف برانگیزه که صد مدل توقع و انتظار و باید و نباید نسبت به ما ،بابت عروسی ، بچه دار شدن ، عزا و... ، هزاران مدل اضطراب و تنش رسوندین به خودتون که میبینم میرسه قشنگ اول راحتی و برحق بودن برای خودتون قایل هستند مواردی که ما اگر رعایت نمیکردیم پوستمون را میکنیدین، انواع و اقسام منت هاتون را سرمون خراب کردید

وقتی نوبت خودتون میشه ، میخواین دقیقا همونی باشه که آن تایم ما هم دلمون میخواست درکمون کنید و حداقل به خاطر قصور و نادانی بزرگترها با ما تسویه حساب نکنید .‌

‌‌

من یکی که خیلی خسته شد بریدم از تعارضهاتون از اینکه معلوم نشد ما را میخواین یا ما باید تقاص کارهایی که خودمون نکردیم و بزرگترهامون کردند را پس بدیم اگر این ظلم اسمش نیست پس چیه ؟

‌‌

تا حالا شده به خاطر کارهای اشتباه یه بچه دیگرتون چون زورتون بهش،نمیرسه بخواین بچه دیگه تون را تنبیه یا مجازات کنید ؟

بهش فکر کنید میشه ؟ چه حسی اون بچه بی تقصیر و گناه بعد از مجازات های شما خواهد داشت ؟

کمی چشماتون ببنیید وجدانتون را قاضی کنید خودتون جای ما بگذارید شما دقیقا این کار و با ما الخصوص با من کردید ؟

وای اگر نبخشمتون ...

به نظر من که به وقتش،همه این رفتارها، کارما، داره چه من باشم ، چه شما باشید فرق نداره به وقتش هستی عدالتش را برقرار میکنه

کارهایی که نوه ها و بچه های خودتون میکردند اقتضای سن و حقشون بود، گولی مگولیند

ولی برای ما و بچه هامون از دید قضاوت کج شما، گند عالم بود ...

هر دفعه این ناعدالتی ها را دیدم دست خودم نبود اما قلبم از سوزی که در عمقش ،احساس کرد آه کشید ... نفسم حبس میشد نمیخواستم آه بکشم ولی نمیتوستم کنترلش کنم آه از وجودم غیر ارادی خارج میشد

من که دلم هرگز نمیاد خار تو پای خودتون و عزیزانتون هاتون بره ولی اگر تو همچین روزهایی، قر و نانای میکنین نوش جونتون، اما لطفا روزیکه، شما هم نیاز به رعایت و همدلی،داشتید، دهان گشاد نباشید و اگر کسی کمی رعایت نکرد اون را فقط خواهشا نخورید. فقط همین...

اول به خودم میگم ، به خودمون بیایم چون به خواست ما و بقیه نیست که بگن، الهی هیچ بدی سرمون نیاد دنیا تمام این بی عدالتی های رفتاریمون به خودمون در وقت مناسبش برمیگردونه ما چه بخوایم چه نخوایم ساز و کار هستی کار خودش را، میکنه آخه قانون طبیعیت همینه ،ورق وقتی برمیگرده که ما بیدار بشیم، تنها راه نجات همینه .

شما هم صلاح خود را خود دانید .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 19:6 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • هوشنگ گلشیری تو کتاب نیمه تاریک ماه یه جمله خیلی قشنگ درباره معنای زندگی گفته: و چقدر منه

    و من همیشه می‌خوردم به دری که بسته بود، یا می‌رسیدم به جمعیتی که راه نمی‌دادند، حتی به عمد دست دراز می‌کردند تا نگذارند جلوتر بروم. می‌دانستم که نمی‌رسم، اما رفتم، تمام شب، تمام روز...!

    راستی معنای زندگی تو چیه؟!

    خیلی وقتا توی زندگی با موانع روبرو می‌شیم، درهایی که بسته‌س، راه‌هایی که به بن‌بست می‌رسه و حتی بعضی وقتا انگار همه دست‌به‌دست هم می‌دن که جلو نریم. اما با وجود همه اینها، اگه باز هم ادامه بدیم، خیلی وقت‌ها همین مسیر به ما نشون می‌ده که چرا این راه‌ها رو باید طی می‌کردیم. یعنی معنای واقعی زندگی توی همین تلاش‌ها و درس‌هایی هست که از این مسیر می‌گیریم.

    از خطاها ، اشتباهات ، تجربیاتی که تو مسیر به دست اوردی هرگز پشیمان نباش ، اگر حقت خوردند و به خیال و رندی خودشون در مقابل لطف و محبت و کمکت دورت زدند و فریبت دادند و الان خوشحالند ..‌ بازنده اصلی اونها هستند وصد البته تو برنده ایی .‌... چشمات باز شد ، ادم های تبهکار و شبکه های منفی از زندگیت دور شدند ، فرق لیاقت داشتن و نداشتن ادمها را فهمیدی و یه دنیا دستاورد دیگه که هرچی بگم کم گفتم ..‌‌...

    فقط رازش و کلید این فعال شدن کارکرد جهان هستی رها کردن ، آگاه شدن و بیداری تو از عدم تکرار تجربه هایی که قبلا براشون تاوان دادی ...وقتی تو بیدار میشی و تجربه میکنی تکرار خطاها یک جورهایی دیگه انتخاب تو محسوب میشند چون تو درسش گرفتی .

    بزرگترین آموزگات بلا شک همین تجربیات و خطاهای مسیر زندگیت هست تو آنها را تجربه کردی که چگونه از خودت مراقبت کردن را یاد بگیری ...

    هرگز خودتو سرزنش نکن ...

    لطف تو داخل جهان هستی گم نمیشه، ذخیره میشه و یک جا صد برابر بهترش بهت برمیگرده ، البته اگر ایمان داشته باشی

    و ادمهای بد مقابلت هم ، بابت بدی که بهت کردند و محبتت را اسراف و ضایع کردند جهان هستی یک جا درسش را با سختگیری و تنبیه جدی ،کارمای کارشون بهشون برمیگردونه ...اینقدر این چرخه ضرر براشون تکرار میشه تا بفهمند.

    تو فقط قول بده رها کنی و دنبال انتقام جویی و مقابله به مثل کردن به شیوه خودشون نباشی

    شاید اون چیزی که بهش فکر می‌کنیم «مقصد» یا «هدف» نیست. بلکه همون‌طور که ویکتور فرانکل گفته:

    "زندگی تنها زمانی ارزش دارد که ما در آن معنایی پیدا کنیم. معنا، نه در مقصد، بلکه در سفر و در تلاشی است که برای رسیدن به آن می‌کنیم."

    در واقع، شاید ارزش واقعی زندگی همین باشه که توی این مسیر تلاش می‌کنیم و از همون راه‌ها درس هایی که می‌گیریم ، به مقصد می‌رسیم و در طول راه، به خودمون و به زندگی‌مون بیشتر و بیشتر آگاهی پیدا می‌کنیم.

    اروین یالوم هم خیلی خوب این رو توضیح می‌ده:

    "ما به‌عنوان انسان‌ها، در جست‌وجوی معنا هستیم، اما زندگی هم‌چنان در حالی که به دنبال آن می‌گردیم، ما را تغییر می‌دهد. باید مسیر را پیش بریم، با تمام سختی‌ها، بی‌پایانی‌ها و زیباهایی که در آن نهفته است."

    معنای زندگی، خود مسیر هست. ما توی این مسیر با همه چالش‌ها و سختی‌ها رشد می‌کنیم و تغییر می‌کنیم. حتی اگه به جایی که می‌خواستیم نرسیم، همین سفر و تلاش خودش برامون یک معنی بزرگ به همراه داره. فقط باید اون معنای رنج مسیر را عمیق درک کنیم

    نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 16:35 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • یه خانم محترمی حدود یک ماه و نیم پیش، در اوج اعتماد و اطمینان به پارتنرش، خیلی اتفاقی با مدارکی مستند متوجه خیانت پارتنرش میشه... و بهش در حد یه پیامک کوتاه، همون لحظه که تو شوک و انکار بوده، مینویسه: «من متوجه همه ماجراها به استناد این مدارک شدم.»

    تا به این لحظه اون آدم مثل یک روح ناپدید شده و هیچ واکنشی و تلاشی نسبت به توضیح این کارش در مقابل پارتنرش نداشته.

    بماند از رنج عظیمی از سردرگمی و خشم که برای پارتنرش به جا گذاشته...

    من به عنوان درمانگرش با ، توانمند کردن فرد آسیب‌دیده، باهاش همراهی کردم که تصمیم بگیره فرد پیگیرکننده و تماس‌گیرنده این ماجرا اون نباشه. چون کسی که اینجا باید خودش بخواد توضیح بده، اون آدمه؛ نه کسی که خیانت دیده.

    یادت باشه، واکنش مناسب ندادن ما ،گاهی تأیید رفتار غلط دیگرانه.

    من تا همین کلی‌گویی اجازه اشاره به موضوع دادم، جزئیات سال‌ها روابطشون بماند برای خودش و من.

    می‌خوام به این بهانه، از پذیرفتن مسئولیت زخم‌هایی که برای بقیه ایجاد می‌کنیم بنویسم.

    در مسیر جلساتش بهش گفتم: این زمانی که گذشته، الان دیگه خیانت کردنش اولویت نیست. چیزی که خیلی مهم‌تره اینه که بدونی عدم پیگیریش برای این ماجرا، برای منِ درمانگر و آگاهی تو می‌تونه نشونه و هشدار بزرگی باشه.

    روانِ فردی که این کارو می‌کنه، اغلب ترکیبی از ترس از تعارض، عدم بلوغ هیجانی و ناتوانی در برقراری ارتباط صادقانه است.یا همون بی‌مسئولیتی عاطفیه.»

    ‌‌

    ‌.

    و ما بیشتر از هر چیزی در رابطه به امنیت احتیاج داریم. این امنیت با چنین واکنشی می‌تونه تو رابطه مختل بشه.

    رابطه‌ای که امنیت نداره، حال ما داخلش نمیتونه خوب باشه. و زمانی که ما آدم‌ها رو در مقابل رفتارهایی این‌چنینی به دیگران فرصت میدیم، این میشه که بهشون میگیم: تو میتونی برای کارهای بدتر و وقیحانه‌تر هم به رابطه برگردی، چون من به هر قیمتی تو رو میخوام. میتونی از این به بعد هر بلای بدتری سر من بیاری.( این الگو میتونه در روابط خانوادگی و دوستانه هم کاملا مصداق باشه .. یعنی خیلی زود ما باید منتظر رفتار بدتری باشیم چون فرد مقابلمون تاوان

    زیادی برای کار بدی که در حقمون داشته ، پرداخت نکرده )

    ‌.

    خیانت توجیه‌پذیر نیست به هر علت و بهانه‌ای... اما گردن نگرفتن زخمی که ما ایجاد کردیم بدتره.

    کسی که اشتباهشو نمی‌پذیره، در واقع داره انتخاب می‌کنه تو دوباره آسیب ببینی.

    بالاخره بعد تجربه خیانت، آدما یه تصمیم می‌گیرن؛ یا میرن و رابطه رو خاتمه میدن، یا درصدی هم به هم فرصت میدن. اما تجربه ثابت کرده آدم‌هایی که فرصت دادن، در رابطه ناخشنود هستن و به احتمال خیلی قوی دوباره تجربه خیانت شدن رو خواهند داشت.‌

    اما همون آدمی که خیانت کرده، برای خاتمه یا فرصت گرفتن، یه حس مسئولیتی رو باید برای خودش احساس کنه... در حداقل‌ترین حالت، اینکه حرف‌ها و گلایه‌های پارتنرش رو بشنوه.

    براش گفتم: هفته قبل من و همسرم به یه جیگرکی معروف رفتیم که همیشه اونجا شلوغه. چون ما دو نفر بودیم، گفتن ته مغازه که دوتا صندلی خالی بود بشینیم. من روبه‌روی حسن نشستم و به تمام سالن دید داشتم، اما حسن دیدش فقط یه دیوار بود.

    غذای ما رو آوردن. در حالی که حسن داشت گوشت رو از سیخ جدا می‌کرد، یه دختر ده، یازده ساله حواس‌پرت از کنار حسن رد شد و دستش به سیخ خورد و یه خراش خیلی جزئی روی دستش افتاد؛ در حد یه خط با ناخن. ما اصلاً متوجه نشدیم.

    حسن تا خواست بگه «چیزیت نشد؟»، دختره چون خودش برخورد کرده بود، گفت: «ببخشید» و سریع رفت.

    چند دقیقه بعد، مادر دختره با حالت ناراحتی اومد بالای سرمون و با لحن تندی گفت: «آقا ببین دست دخترم چی کار کردی؟ چرا موقع سیخ کشیدن دقت نمی‌کنی؟ اگه خورده بود تو چشمش چی؟»

    من سریع گفتم: «خانم، متأسفیم، معذرت می‌خوایم.» حسن هم خواست توضیح بده و حتماً آخرش عذرخواهی کنه، اما مادره اصلاً اجازه نداد و با حالت پرخاشگرانه گفت: «آقا، به جای عذرخواهی، دست دختر منو زخم کردی، طلبکارم هستی؟» و رفت.

    ‌‌

    خیلی حرف برای دفاع داشتیم. می‌تونستیم بگیم: «خب، دخترت باید دقت می‌کرد. ما که به پشت سرمون که دید نداریم چرا به جای آموزش درست به دخترت، که دقت کنه و از مسیر درست راهش بره با ما اینطوری حرف می‌زنی؟»

    اما من دیدم مادره هنوز ناراحته، شوهرش هم عصبی و بی‌قرار. به حسن گفتم: «ببین، این خانواده هم مثل ما اومدن امشب حال و هواشونو عوض کنن. ما معلم آموزش رفتار درست برای این خانواده نیستیم.

    متوجه نیستند که با این رفتارشون و واکنششون چه آسیبی به بچهشون میزنند

    که به ما مربوط نیست

    درستش و سهم ما اینه که بپذیریم یه زخم، هرچند جزئی و غیرعمد، از سمت ما ایجاد شده.» و مسیولیتش قبول کنیم

    نظرت چی هست من برم ازشون دلجویی کنم که شبشون تلخ نشه ؟

    رفتم روی میزشون که پدرشون اون تایم سر میز نبود و از مادر و دخترشون عذرخواهی کردم.

    به دختره گفتم ببخشید دختر قشنگم اگر دستت زخم شد حتما میدونی که عمدی نبوده ..

    خانمه گفت من به شوهرم گفتم خانمش ادم خیلی درستی بود و حتی عذر خواهی کرد

    خانمه گفت دخترم گفته : «مامان، آقاهه دستم زخم کرده ، اما یه جوری نگاهم کرده انگار من مقصر بودم ؟»

    به مادرش گفتم: «شما شوهر منو نمی‌شناسید، اون از من خیلی بهتره می‌خواست توضیح بده، شما در مورد ایشون دچار سوءتفاهم شدین . »

    حتی بهش نگفتم: اینکه دخترت حتی خودش فهمیده بود مقصره و همون اول از ما عذرخواهی کرده بود. همین یه نشونه کافی بود که نشون بده دختره در شرایط مشابه اینقدر از والدینش واکنش‌های غیرمنطقی دیده و یاد گرفته همیشه تقصیر رو گردن نگیره، چون میترسید براش تاوان داشته باشه . و روایت را از سر ترسش،غیر صادقانه تعریف کرده بود .

    تمام حواشی را از این گوش میشنیدم از اون گوشم بی واکنش در میکردم و حتی جواب و توضیح براش نمیدادم

    من فقط به این فکر کردم که شبشون خراب نشه. حتی وقتی مادره گفت «شوهرم می‌خواست بیاد برای شوهرت»، چیزی نگفتم. چون اون‌قدر زن و شوهر درگیر مشکلات تنظیم هیجانی بودند که بحث و توضیح براشون بی‌فایده بود.

    خندم گرفته از حرفهای غیر منطقی که میزد اخه مگه قتل کرده بود ، که شوهرت بیاد برای شوهرم ...

    قشنگ از واکنش های شوهره معلوم بود از این طبل های توخالی است که فقط رجز میخونه ..حتی جسارت ابراز روبه رو شدن و کلام را نداشت فقط تو خودش میپیچید .

    من که برگشتم سر میز ، پدر هم آمد سر میزشون نشست

    به حسن گفتم: «ببین، پدر دختره هم الان خیلی کلافه‌ست و دچار نا ارومی هست و بنده خدا نمیتونه خودش اروم کنه

    . بیا تو هم برو یه دلجویی ازش بکن.»

    حسن هم رفت، دست گذاشت روی شونه مرده، از خودش و دخترش عذرخواهی کرد و توضیح داد خدا را شکر میکنم به چشمم نخورده و این خودش جای شکر داره و حتما من بارهای بعدی بیشتر دقت میکنم

    . من چون دید ، داشتم یهو دیدم رنگ مرد عوض شد؛ انگار یه آرام‌بخش قوی یهو بهش زدن. و گفت بود اشکالی نداره پیش میاد ( اخه اگر باورت این بود مرد حسابی پس همه اسپند روی آتیش شدن چی بود؟ فقط ببینید بعضی از ادمها منتظر التیام هستند به حدی گره های حل نشده روانی دارند که با یک تلنگر اینجوری غیر متطقی بهم میریزن و با یه توجه خاموش میشند )

    به مراجع‌م گفتم: «ببین، ما بابت یه زخم جزئی که عمدی نبود و حتی طرف مقابل خودش بی‌دقتی کرده بود، باز هم پیگیر شدیم و دلجویی کردیم و مسیولیتش قبول کردیم

    . حالا فکر کن کسی زخم عمیق و عمدی بزنه، بعد هم هیچ مسئولیتی قبول نکنه. این خودش نشونه‌ایه از عمق مشکل اون آدم قطعا هستش »

    گفتم یادت باشه بعضی روابط میان تا به ما یاد بدن کجای زندگی باید حد و مرز بذاریم.

    اینکه وارد رابطه اشتباه بشیم، سلامت ما رو زیر سوال نمی‌بره؛ ولی اینکه بتونیم به‌موقع تشخیص بدیم و قاطعانه فاصله بگیریم، برای منه درمانگر نشونه تشیخص بلوغ و سلامت درمانجو خواهد بود

    حتما آدمای سالم اشتباه می‌کنن، ولی مسئولیتشو هم به دوش می‌کشن. آدمای ناسالم نه‌تنها اشتباه می‌کنن، بلکه تو رو هم مقصر جلوه میدن.

    پس سلامت واقعی اینه که بفهمی کِی باید قاطعانه خط بکشی و خودتو از رابطه ناسالم بکشی بیرون بکشی

    نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:10 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • دیروز عصر با فرزند اخر عمه فاطمه ام ، فرنوش تماس گرفتم حالش بپرسم .. عمه ام خیلی نگرانش بود و حمایتش میکرد ...بهش گفتم فرنوش جان میدونم هیچ کس جای مامانت پر نمیکنه ... ولی میخوام بدونی من از طرف خودم بگم کاری داشتی که از من و حسن برمی آمد ... بدونی تنها نیستی کنارت هستیم حتما بهمون بگو

    بهش گفتم؛ من یکشنبه که تعطیل بود ، مجدد کرج به مزار عمه و بی بی سر زدم ... گل روی مزارش بود که زیاد خشک نبود انگار برای یکی دو روز اخیر بود

    گفت ، که چه کسی آنجا رفته بوده.

    خیلی تشکر کرد‌، باز هم گفت مامانم مریم میدونی خیلی دوستت داشت

    گفتم اخرین بار مامانت را کرج دیدم چند روز کنار هم بودیم خاطرات اخرین دیدارمون شاد و دلگرم کننده بود... همین کافیه خیلی ارزشمنده ... روانش انوشه باد

    گفتم فرنوش جان هیچ تشکری نمیخواد بکنی .. حتی این رفتن من به مزار ، هیج فایده ایی برای رفتگان نداره من برای دل خودمه که هر وقت حس نیاز کنم میرم ...

    ‌‌

    مزار خودش و مادربزرگ را شستم .... هوا خیلی گرم و داغ بود چون سر ظهر رفتیم که توی ترافیک برگشت مسافرها از،شمال گیر نیفتیم ...

    فرنوش گفت الان اسباب کشی دارم مامانم بود همیشه اینجور مواقع ها چقدر از همه لحاظ حمایتم میکرد

    الان جاش خیلی خالیه و از نبودنش غمگینم

    گفتم معلومه خیلی برای تو ، این فقدان سخت هست .

    ( صد حیف که ما ادمها قدر بودن عزیزان و محبت هاشون وقتی عمیق میفهیمم ، که دیگه نیستند و رفتند ... واولین باری که جای خالی لطف هاشون دیده میشه همونجا انگار ادم یه بمب تو سرش می افته و سیلی واقعیت نبودنشون محکم میخوره ، اما آن موقع دیگه ،خیلی خیلی دیر شده )

    از طرفی باید به دوتا دیگه از بچه های عمه ام فرهاد و فرزین تسلیت میگفتیم که انجام تمام این کارها برامون کاری سخت بود درسته همدلی میدی اما دوباره سر غم را با تماست باز میکنی ... بالاخره انجامش دادم ..هر دفعه میدیدم برای تماس اینقدر بهم ریخته میشم که میگفتم فردا ‌‌زنگ میزتم

    اما دیروز گفتم اخرش که چی ؟ باید یه روز انجامش بدم پس همین لحظه انجامش میدم

    بعد تماس هام، انگار کل انرژیم از بدنم تخلیه شد ..‌ خسته و غمگین و مستاصل تا زمانی که به خواب رفتم ... باید حس و حالم ، اجازه میدادم جاری باشه و جلوی احساساتم نمیگرفتم ...این هم یه ورق از زندگیه ...

    دیروز تو خلوت گفتگوهای دونفرمون به حسن گفتم ..‌ کاش بعضی ها فهم و بهای شکستن و قداست و حرمت رابطه را ، واقعا میفهمیدن .یه وقتها جوری میشکننش و چشماشون روی همه چیز میبندن و بی محابا هر رفتاری دلشون میخواد باهات میکنند ، که اخرین باری که تو تصمیم میگیری برای همیشه کنارشون بگذاری .. به خودت میگی کاش لحظه ایی فکر و خویشتن داری میکردند و مسیر جبران برگشت اینقدر گل و آلود و امنیت رابطه را نابود نمیکردند که حتی اگر روزی اونها را هم ببخشی و رها کنی ، اما دیگه نمیتونی فرصت رابطه قبلی را بهشون بدی .. چون از اون مسیر برگردی ، حتما باز گل آلود میشی

    ‌ با تاسف گاهی دیوار حرمت ها ، جوری شکسته میشه که فرو ریخته اش میشه یه راه و مرز بی عبور

    میدونم و رسیده بهم که شاید بعضی هاتون پشیمان هستید، ولی عزیزان من ، دیگه چینی شکسته ، هر کاریش کنی مثل روز اولش نمیشه .. از ما گذشت ... در مورد بقیه حتما مراقب باشید . که تمام پل هایی که یه روز سرد شدی و خواستی ازش برگردی ویران نکرده باشی

    من و حسن ، هر دو در این موضوع عقایدمون کاملا مشترک و هم فکر هستیم ..

    ‌‌

    خیلی ها را دیدم که ، بدترین بلاها و ننگ ها را سر هم میارند دوباره باهم خاله بازی و رابطه میگیرند دوباره چند وقت بعد با یه اتفاق دیگه بدتر رابطه کثیف و بی حرمت میکنند دوباره باز با هم ادامه میدن‌‌‌

    ولی تو مخ من نمیره که به همچین روابطی برگردم.. معنای احترام برای من تو کادوی گرون و سفره رنگیمانی نیست ... تو حرمت و احترامی هست که نباید از بین بره ... من با نون و پنیر و نیمرو هم میتونم کنار بقیه خوشحال باشم ...بقیه هم اگر برعکس من فکر میکنند نظر خودشونه شاید خوشحالی هاشون میزان و معیار دیگه ایی تو رابطه داره

    کاش حداقل با وجود فاصله ، یه جا برای ملاقات بابت روزهای سخت ، کمک رسوندن ، برای خداحافظی ها ، تبریک گفتن ها ، تسلیت گفتن ها و چشم تو چشم شدن میگذاشتید

    با خودتون و ما چیکار کردید ؟

    که صدحیف و دریغاهایی همیشه تو دلمون جا خشک کرده ... و باید باهاش بسوزیم و حسرت بخوریم که میشد تو این دنیا به جای آزار دادن هم ، پناه هم باشیم

    حسن حرف خوبی زد گفت ما با همین آگاهی ها و غم ها مونه ،الان تو این نقطه از زندگی ایستادیم حقیقت زندگیمونه..‌ خودمون خواستیم پس باید ، قدر غم هایی که اینقدر براشون ،جسارت داشتیم که اجازه ندیم شان و احترامون بر باد بره ،را بدونیم ...بقیه اش دیگه اهمیتی نداره ......

    یا حق

    نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ساعت 16:32 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ‌‌

    امروز از یکی شنیدم که گفت :

    مادرشوهرم گفتن بگو برات چیکار کنم که یکم آروم باشی خیالت راحت تر باشه تو دوره درمانت؟

    گفتم دوست ندارم هرگز دیگه تا آخر عمرم خواهرتونو ببینم.

    دستشونو بلند کردن‌ گذاشتن رو چشماشون گفتن چشم. منو ببخش.

    خیلی استرس داشتم برای گفتن چنین چیزی اما اینقدر قلبم سبکه الان که نمیدونید چقدر راحت شدم

    حالا بماند ، چه رنجشی این خانم عزیز ، از خاله همسرشون داشتند ... به اونش کاری ندارم .. اما برای من این حرفش ، یه خاطره خیلی تلخ بالا آورد

    چقدر آدمها میتونند تو روزهای سخت شعور و انسانیتشون متفاوت باشه ..

    دقیقا تو اوج درمانم ، در بدترین و سخت ترین لحظه هایی که فشار بیماریم را حمل میکردم ..‌ وحسن به اجبار ماموریت چند ماهه ، به خاطر تامین هزینه های درمان من به خارج کشور رفته بود .. و من تنها ترین و بزرگترین منبع حمایتیم کنارم نبود... علاوه بر دردهای جسمانی هزاران مسیولیت و حواشی زندگی سرم اوار شده بود

    یه بچه به شدت بی قرار و آسیب خورده که هم رنج دوری پدرش داشت و هم باید شاهد بحرانهایی بیماری مادرش میبود ... آنهایی که همدرد هستند و بچه کوچیک دارند قشنگ میدونند چی میگم

    مادر همسر دقیقا زمانی که توی بستر بیماری تو اتاق از درد به خودم روی تخت میپیچیدم امد بالای سرم ، گفت خاله فلانی گفته چون مریم نگذاشته عروسی بچه ام حسن بیاد این بلا سرش آمده

    حالا آن زمان ،از عروسی اونها چقدر گذشته بود ؟

    نه سال

    آیا اون خاله و بچه هاش تو عروسی ما شرکت کردند ؟

    خیر هیچ کدوم شرکت نکردند ... و خدا را شکر به علت عدم شرکت تو عروس ما طبق دیدگاه سخیف مادر ، هیج کدومشون سرطان نگرفتند

    آیا در واقعیت من مانع شرکت حسن در آن عروسی شدم ؟

    خیلی ها میدونند تا یه دوره ایی من عشق عروسی رفتن بودم با یه اشاره کسی دعوتم میکرد میرفتم .. فضای عروسی را دوست داشتم ، آن تایم یادمه فقط دو روز متوالی از حسن درخواست مکرر میکردم ما هم شرکت کنیم بهمون خوش میگذره

    خودشون هم خوب میدونند ، حسن کلاً برعکس من ، حوصله فضای عروسی را نداره چون ادم درونگرایی هست

    اما همیشه چون میدونست من دوست دارم محبت میکرد جایی دعوت میشیدم من را همراهی میکرد ‌.

    اما این دفعه به دلایل شخصی خودش محکم میگفت نه نمیخوام شرکت کنم ... و خلاصه اصرار من ، اون هم به خاطر خودم برای حضور و خوش گذرونی در فضای عروسی جواب نداد .

    این حرفها بماند ..‌ اما آن تایم که مادر این حرف زد خیلی زیاد دلم شکست ، ظرف خودم پر بود . .... هم اون بخشش که من نگذاشتم حسن بره قضاوت شدم . که اون برام مهم نبود چون من و حسن یکی هستیم فرقی نداره که در مورد کدوممون چه فکری کنند .

    .. قسمت تلخ ماجرا این بود که وضعیت بیماری من را نتیجه عقوبت این ماجرا برداشت کرده بودند...

    ‌‌

    بماند که من میدونم خاله هرگز این حرف نزده

    فرض محال حتی اگر خاله این حرف زده بود که بی جا کرده ... همونجا هم به مادر مستقیم گفتم

    باز از خاله فرض گفتن ، دلخور نیستم چون هیج جای زندگی من نیست

    اول که ،تو اگر مادر خوبی برای ما بودی ، چطور خاله به خودش اجازه داد به شما این حرف در مورد ما بزنه ؟

    اصلا خاله اون قضاوت احمقانه را کرد ، اگر تو بهش باور نداشتی ، چطور به خودت اجازه دادی اون حرف به من منتقل کنی که من و حسن تو آن شرایط دلمون بشکنه ....

    حالا بماند وقتی حسن به مادر گفت من با خاله تماس میگیرم و باهاش برخورد میکنم ... چه دست و پاهایی که گم و هول نشد

    گاهی ادمها حرفهای دل خودشون و نظرشون را راجب شما از زبان دیگران نقل میکنند ... حتی ممکنه با نمایش و انتقاد اینکه حرف بدی زده ، خودشون پشت اون ماجرا قایم میکنند ولی حرف را برای رنجوندن شما بهتون انتقال میدن ...و هدف انتقال دهنده با نقاب مهربانی و ریای دلسوزی ضربه به شما است

    پس خیلی زیاد مراقب این آدمهای این مدلی اطرافتون باشید و ازشون حذر کنید .

    خلاصه ، گفته این خانم را که ، شنیدم این خاطره تلخم ، زخمش تازه شد ... تو خودم بودم ، تنها تو بالکن نشسته بودم .. باربد آمد بالای سرم از غم چشمهام فهمید چیزی در درونم داره دست و پا میزنه ...

    هرچی گفت مامی چی شده قیافه ات غمگینه ؟

    بهش نگفتم ، گفتم به خاطر خستگی و بی خوابی دیشبه ..

    گفت نه این ناراحتی که تو چهره ات هست فراتر از بی خوابیه به من بگو و با من درمیان بگذار..

    ازتوجه اش تشکر کردم اما بهش گفتم مورد قابل بازگو کردنی نیست والا حتما بهت میگفتم اگر زمان بهم بدی جمع میشه پس خواهش میکنم اصرار نکن

    بغلش کردم و بوسیدمش ..

    چرا به باربد نگفتم ؟

    چون دلم نمیخواست تلخی و زشتی این تجربه که آن زمان خودش هم در فضای شنیداری و دیداری این حرف بود و با همون سن کوچیکی یادمه به حرف مادربزرگش واکنش متعرضانه و جدی نشون داد

    نمیخواستم حس و حال الان من تو درونش بیدار بشه .. ترجیح دادم به تنهایی خودم تحملش کنم تا بچه ام دوباره درد نکشه ... چون من هیچ وقت از تجارب تلخم با ، باربد درد و دل نکردم .. به خاطر آسیبی که میدونستم بهش میخوره .. اما برخی از موارد دیگه خودش شاهد بوده و در کنترل من نبوده

    بماند که بعد از بازگو کردن این حرف از طرف مادر ، مثل صدها حرف زده هیجانی بی فکر شده در این سالها .. تو چرخه تکراری عذرخواهی های رو مخی نه به شیوه درست و مظلوم نمایی هایی چرک .. که هر چه بیشتر برای جمع کردنش توضیح میدن حست بدتر میشه روبه رو شدیم

    من که خدا را شکر آدم هایی را که تمومشون کردم هیج گونه اطلاع و دسترسی اخباری بهشون ندارم .. حتی اگر راهی هم بوده بستم که اصلا خبری بهم نرسه .. و همه جوره گوشم خوابه

    اما چون میدونم اون ادمها رختخوابشون اینجا پهنه و متوالی از این وبلاگ پیگیرم هستند ....

    بهشون بگم وقتی دلی میکشنه و ترک برمیداره .. حتی اون فرد هم ببخشه ، خدا نمیبخشه .. چون وقتی تو بدترین و ضعیف ترین شرایط آدمها، فرصت طلبی، برای بی رحمی میکنید ... خدا هم مدعی اون آدم میشه و بهتون رحم نمیکنه

    همینکه در آتش عذاب ، حمایت های همه جانبه حسن از من در هر شرایطی میسوزید .. کافیتون هست

    میدونید راز این شرایط حمایت همه جانبه حسن و باربد از من چیه ؟

    دقیقا با اون فرمونی که نیت ها و کارهاتون پیش بردید .. من برعکسش عمل کردم .. و اجازه دادم خودشون اطرافیان بشناسند ... و با عملکردم در زندگی اعتمادشون ساختم .. نه جادو بوده ، نه باج هست ، نه ترس هست ما هرسه به تنهایی اینقدر مستقل هستیم که بدون همدیگر بتونیم از پس زندگی فردیمون بربیایم ... فقط صبر کردم و درست عمل کردم و انسانیت فراموش نکردم آزادشون گذاشتم خودشون مستقل تصمیم بگیرند و به نتیجه برسند ...برام فرق نمیکنه شما چه برداشتی از من دارید حتی در هر لحظه بخوان مسیر تصمیمشون عوض کنند باز آزاد هستند و من بهشون احترام میگذارم

    برای همین درسته ما هرسه یکی هستیم اما هر واکنش و عملکردی که هر کدام به آدمهای اطرافمون الان داریم یک تصمیم مستقلانه است .به همین علت با وجود رنج های زیاد ،شکوه ایستادگی و ثبات داخلش جاری هست .. چون هر آدمی دقیقا خودش میدونه اون برای خودش و بقیه چه ادمی بوده و ادمهای نزدیکش هم خوب میشناسه

    دل شکستن هنر نیست ... دور از جون شما عاقبت همه خوابیدن داخل گور هستش پس ، با این واقعیت جبری که هست ، ادم چرا تلخی و درد تو قلب های بقیه بکاره .. که با یه تلنگر و حرف ،اون زخم دوباره جاش درد بگیره

    من با رفتن مادربزرگم و پدر حسن بیشتر درک کردم که چقدر ارزش شریف بودن در زندگی اهمیت داره چون این دو عزیر به نظرم طوری زندگی کردند ... که یادشون حتی بعد از رفتنشون آرام جان هست

    مولانا میگه :

    در قیامت چون نمازها را بیارند در ترازو نهند و روزه ها را همچنین،

    اما چون محبت را بیارند محبت در ترازو نگنجد،

    پس اصل محبت است...

    📚فیه مافیه

    نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • با تاکید و جدیت خانواده اش بهم گفتند : ما رسم داریم تا چهلم هر روز سر خاکش بریم بعد از چهلم هم هفته ای دوبار حتما تا سالگرد فوتش سر خاکش میریم

    و من تو ذهنم افسوس بسیار ، که ای کاش ک اینقدر مقید و منظم برای رفتن سر خاکش الان هستید تا زنده بود ازش خبر میگرفتید و بابت حال بدش تا چهل روز هر روز بغلش میکردید و درک و کمکش میکردید شاید از تصمیمش منصرف میشد

    و برای رها شدن از دردهای که تو قلبش بود گزینه حذف و نبودن را انتخاب نمیکرد

    الان خودتون هم سر سالی درگیر تجربه این بحران سنگین و تلاطم نمی شدین

    اما حتما خیلی وقتها زود دیر میشه ...😔

    پی نوشت : اینها را بدونید

    علل عمده میل به خودکشی :

    ۱. احساس بی‌ارزشی و فقدان کنترل

    ۲. مقایسه اجتماعی و احساس شرم

    ۳. فشار ‎قتصادی و استرس مزمن

    ۴. طرد ‎اجتماعی و انزوای روانی

    ۵. ناامیدی از آینده و نبود چشم‌انداز روشن

    نوشته شده در شنبه دوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 22:5 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • بعضی آدمها بدون اینکه در حقشون کم لطفی یا بدی کرده باشید از شما خشمگین هستند ، فقط به دلیل اینکه آنجوری که دلشون میخواسته تو در رنج و بدبختی نیستی در واقع حرص دلشون موفقیت و رشدهای توهستش ... ازت متنفرند اما اگر ازشون بپرسید علت این تنفر چیه ؟ واقعا هیج دلیل مشخصی نمیتونند بیارند

    حتی برخی ها ،ازتون دلخورند چون آگاه شدی و مثل قبل اجازه سو استفاده دیگه بهشون نمیدید

    از شما ناراحتند چون متوجه زخم مهرطلبیتون شدین و دارید سعی میکنید خودتون را هم دیده بگیرید و به خودتون احترام بگذارید و دیگه براتون مهم نیست برای نگه داشتن آدمها دایم در الویت دوم باشید

    دوستتون ندارند چون دیگه شخصیت قربانی ندارید

    مراجع محترمی ، دلشکسته و ناراحت بود برای اینکه خیلی موزیانه ؛ در بازی روانی که خانواده اش راه انداخته بودند به شکل نامحسوس نادیده اش گرفته بودند و به او حس طرد شدگی داده بودند یعنی با وجود حضور فیزیکیشون اما کارهای کرده بودند که دایم این عزیز را به اشکال مختلف نادیده میگرفتند

    فقط به خاطر اینکه تصمیم گرفته بود به جای دنبال کردن آرزوها و رویاههای خانواده اش به انتخابهای خودش هم توجه کنه و از شخصیت تسلیم و اطاعتگر عبور کنه .. خانواده به جای همراهیش ، ازش کینه گرفته بودند و با پرخاشگری منفعلانه سعی کرده بودند موجبات رنجشش را فراهم کنند ...

    بهش گفتم اگر خود واقعیت پیدا کردی و باور کردی که باید یک جای زندگیت ، بالاخره برای خودت هم زندگی کنی ، میان در موندن واقعا آزار دهنده هست یا ادم باید داخل بیاد یا باید از در خارج بشه ....

    تو انقلاب کردی و خواسته های معقول خودت پیگیری کردی .. پس باید بدونی انقلاب کردن بدون هزینه ، جنگ و ویرانی امکان پذیر نیست ...در اکثر مواقع متفاوت بودن در خانواده های کنترل گر اینگوکه است که مقابلت می ایستند ، تحقیرت میکنند و تمام تلاششون میکنند که پشتت خالی کنند که اساسی زمین بخوری بعد بگند دیدی ما گفتیم راهی که تو میری اشتباهه ... بله ما گاهی به حدی خودمحور میشیم که با پاره تنمون ممکنه به بی رحمانه ترین شکل ممکن رفتار کنیم که فقط ثابت کنیم انتخابهای ما درست است

    بهش گفتم باهاشون ابداً برای قانع کردنشون نجنگ ، درگیر نشو ، سطح توقع ات ازشون تا میتونی پایین بیار ... تمرکزت را بگذار روی مسیر مورد علاقه ایی که انتخاب کردی که بتونی آرزوها و تواناییهات خلق کنی و لذتش به جانت بشینه ...

    مبارکت باشه این عزت نفس ترمیم شده ایی که معلومه سالها پر از زخم و ناکامی بوده

    در کل میخوام پیشنهاد بدم برای چهارشنبه سوری امسال بسوزانید اون بخش از شخصبت نا آگاهی که در سالهای قبل داشتید ‌، خاکستر کنید ادمهای که چشم موفقیت و رشد شما را هیچ وقت ندارند ، آتیش بزنید توقعات بیجایی که از شما دارند تا به آن قیمت پذیرفته بشید ...شما برده نیستید

    از تغییر مثبت ، نوشدن ، خودمراقبتی ، شفقت به خودتون نترسید ... آدمهای نزدیک و همجوارتون را ادمهای درست و لایق انتخاب کنید اول باخودتون و بعد با آنها حتما مهربان باشید و قدر همدیگر را حسابی بدونید .

    راستی شما در چهارشنبه سوری برای سوزاندن چه پیشنهاداتی دارید ؟

    به همدیگر یاد بدیم

    پی نوشت : برای مثال، از مراجع اجازه گرفته شده است .

    نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 22:11 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • قسمت دوم :

    پیشاپیش از لحن و صراحت تندم در بخش های از نوشتار پستم پوزش میخوام ... دلم میخواد واقعیت که در دلم و ذهنم هست را آزاد بیان کنم .. اصالت و اعتماد ارتباط من و شما مخاطب عزیزم که بهم ، تو این سالها نزدیکمون کرده ، رمزش همین واقعی بودنه است که برای من رعایت این مسئله یه ارزش محسوب میشه ... بقیه حواشی و قضاوتهاش برای من قطعاً کم اهمیت خواهد بود

    ممنونم از کسانی که شنیدن خبر خونه خریدن ما ، با توجه به عظمت درونشون خوشحالشون کرد و برای ما نگاه خیر داشتند . امیدوارم که نیکی و خوشبختی بر تمام زوایای زندگیشون جاری باشه

    قطع به یقین با شواهدی که از قبل دارم میدونم این خبر چند نفر را هم ناراحت کرده ...‌ اووووو متاسفم جو جویی ها دوست داشتید یک جور دیگه معادلاتتون و پیش بینی های هاتون پیش بره ، که نشد ، که بشه ..‌غم آخرتون باشه .. تسلیت میگم به درون تاریکتون
    خدا به راه راست هدایتتون کنه ، الهی که قلب سیاهتون اندکی رنگش باز بشه ،ما که هیچ ، بلکه خودتون کمی به آرامش برسید ، الهی که خدا از این بیماری نکبت و منحوس حسادت نجاتتون بده

    حالا شواهد چی هست؟
    اینکه من باربد بنا به تصمیماتمون برای،ادامه تحصیل به ترکیه بردم ... تو همون موقعیت قبل رفتن شرایطی بود که تصمیم بر فروش خونمون را گرفتیم .. یعنی اصلا ربطی به مهاجرت من و باربد نداشت ... صلاح بود که بفروشیم ...

    اینقدر حتی توضیح دادنش بهم یه حس چندش میده که حد نداره ، یعنی ادم هنگ میکنه وقتی متوجه میشه چه آدمهای درگیرش هستند که فکرش نمیکنه

    ... چون اخبار خصوصی زندگیمون به حالت سکرت بود که باید هم اینطور باشه ... این مهاجرته چون من و باربد باهم رفته بودیم .‌.‌ اینها تو خودشون مثل مگس میلولیدن که اینها برای چی رفتند ؟ ویز ویز
    غذاشون که میل میکردند بعد سرگردان ویز ویز میچرخیدن ، یهو چطور شد که اینها یک دفعه رفتند؟
    خلاصه این پروسه میل کردن رژیم غذایی روزانشون و گیج شدن هر روز تکرار میشد

    اول گفتند رفتند واکسن فایرز برای کرونا بزنند .. من وقتی اینو اوایل از یکی شنیدم که فلانی ها اینو میگند ... باورم نشد گفتم یعنی اینقدر بیکار که درگیر ما هستند... اخه به آنها چه .... حتی برای آن ادم خبر بیار هم تو آن تایم پاسخ مبهم گذاشتم چون نمیخواستم تا کارم بشه چیزی را علنی کنم
    .. اخه کسانی اینو گفته بودند فامیل درجه چند همسرم ، که ما هیچ رفت آمدی باهاشون نداشتیم . حتی تو فکر کردن هامون هم از ذهنمون تو این سالها عبور نمیکردن اینقدر وجودشون بی اهمیت بود چون همسرم با دلایلی که از خاطرات گذشته باهاشون داشت هیچ رغبت و تمایلی به کوچترین ارتباطی باهاشون نداشت

    بعد مدت خبر رسید شایعه کردند که مریم و حسن حتما از هم جدا شدند .... میدونی چون اینها تا سر خیابون خونشون هم تنها بلد نیستند برند ..مهاجرت تنهایی من برای درک و گنجایش مغزشون عظیم بود و واقعا تو این مغزه لامصب نمیگنجید

    و بعد درک از تفاهم و گذشت خانوادگی وحمایت دادن با کیفیت فرزند براشون مفهوم غریبی بوده ....

    با عقل اندکشون نتیجه گیری کردند پس اگر این همه مدت شوهر ایران و اون ترکیه پس حتما از هم جدا شدند .پس آخیش خوش به حال ما دلمون خنک شد
    اصلا فرض محال بگذارید این اتفاق افتاده بود .. چی به شما بدبختهای حقیر فلک زده میرسید .

    بعد من آمدم ایران دیدن نه خاک عالم تو سرمون کنند اینها طلاق نگرفتند اینها که خبر میاد چقدر هم باهم خوب هستند حالا برای این آتیش حسادت دلمون چیکار کنیم که سوختیم ؟ الان چه سوژه ایی بسازیم

    باز با بی عقلی و هوش نداشته هاشون در ابهامات اخبار زندگی ما ، با عضو پذیری و خاله زنکی یه سری افراد خنگ و بیکار دیگه نشستن یه سناریوی،مثلا بدبختانه برای زندگی ما ریختند ...

    کم کم به گوششون رسیده بود که اینها خونشون فروختند . در نتیجه با خودشون گفتند ، معلوم دیگه این زن مسبب آوارگی شوهرش شده پولها را برداشته برد ترکیه همه را خرج و خوشگذرونی و ال و بل خودش و بچه اش کرده شوهرش هم به خاک سیاه نشونده

    دقیقا امدن همچین کامنت هایی تو همین وبلاگ نوشتند فکر کن خودت پر از هزار درد و خستگی از مسئولیت های که روی دوشت هست ، هستی ، دقیقا تو پیچ زندگیت قرار گرفتی بعد یکی بیاد برات اینجوری بنویسه من که فقط همون لحظه به خدا واگذارشون کردم و بس ... برامون هم از طرفی اصلا مهم نبود میگفتیم ما که خودمون میدونیم شرایطمون چگونه هست بگذار دلخوش توهماتشون باشند .و برای سرگرمیشون چرت و پرت تفت بدن

    حسن با برنامه خارجی و مهارت های که داره چون کارش و رشته اش کامپیوتر هست . لوکیشن حتی اسم کوچه شون اون دو سه تا نخاله از جایی که پیام گذاشته بودند را پیدا کرد ...‌ قشنگ متوجه شدیم ... کی ها هستند ... دوتا کامنتها از زباله های فامیلیش بودند که از بیش دور انداخته بودتشون ، یکی دیگه هم که چند وقت بعد امد کامنت مشابه گذاشت اون غریبه بود و من اونو میشناختم اون هم فکر کرد ، خب من میرم این کامنت برای مریم میگذارم مریم ذهنش میره روی همون فامیل های دور شوهرش.‌‌‌‌......

    ابله ها ، باهمتون هستم که این ذات پلید دارید خدا شاهده من هر سه دفعه با خوندن پیام قبل از اینکه حسن از برنامه استفاده کنه هویتتون را بر اساس تشخیصم شناسایی کرده بودم ... که حسن اولش مقاومت میکرد میگفت نه بابا اینها نیستند بعد وقتی بهش ثابت شد خودش گفت به تشخیص هات و پیش بینی هات ایمان دارم یعنی حض کرد

    حالا ممکنه بگید شما که باهاشون رفت و آمد نداشتید چطوری فهمیدی...من یک بار شب عقد ، بار بعدی شب عروسی دیده بودمشون چند تا تیک شخصیتی ازشون دیدم و بعد با تجربه ها و خاطرات خانواده درجه یک همسرم و همون درگیر شدنشون بابت مهاجرت ما و بعد یک سری فرصت طلبی ها در مرگ پدر همسرم و سواستفاده از داغدیدگی مادرشوهرم و نقشه احمقانه ایی پشت پرده برای آشوب خانوادگی تو آن شرایط انداختند یعنی علنی این کار را نمیکردند از پشت فتنه میکردند
    ولی باز همون جا هم من به یقین گفتم کار اینهاست که بعد سوتی هایی داده شد که من تیز آن را گرفتم . کاملاً شناخته شدند و روسیاه عالم دستشون برای شوهرم اساسی رو شد ...
    تمام شواهد من را به یقین رسونده بود که اینها همون ادمهای حقیر و بی شخصیت کامنت گذار ، این اراجیف هستند ‌..‌ یعنی شاید این شواهد را ، من الان تیتری میگم مشخص به نظر بیاد اما اگر کسی دیگه بود چون این ادمها هیچ جای زندگیشون نبود توجهشون جلب نمیشد .... به خدا اینقدر از جایگاه قبلیشون کوچیک تر و کم ارزش تر پیش شوهرم شدند که حد اندازه نداره...

    ادمهای خنگ متاسفانه توهم زرنگی و رندی را دارند والا هیچ بوقی نیستند

    اون نفر سوم هم از ادبیات نوشتارش شناختمش قبلش که شوهرم برنامه را نصب کنه بهش،گفتم این از فلان شهر هست و میدونم کیه ... و دقیقا همونی بود که گفتم و قشنگ لوکیشن همون شخص بود

    چقدر بعضی ادم ها تاسف برانگیز، بی ابرو و حقیرند

    قطعا میدونم هنوز اینجا پیگیر ما هستید ..‌ یه سلام بهتون بدم بگم بیکارهای فضول و درمانده
    میدونید چرا بعد از دوماه خونه خریدن تازه آمدم این خبر گذاشتم حتی توی روز نوشت های معمولیم هم بهش اشاره نکردم ؟
    چون برام مهم نبوده یه مشت پلشت و درب و داغون چه فکری در مورد زندگی،ما دارند ... شما ناچیزتر از اون چیزی،هستید که من بخوام حتی بیشتر از این شما را مخاطب قرار بدم و توضیح بدم

    کاش یکم زندگی را واقع گرایانه تر میدید ...خونه خریدن من هیچ پز و افتخاری نداره از کجا معلوم من امروز که مینویسم دارنده یک سری چیزها هستم صبح از خواب بلندشم و همه را از دست نداده باشم‌؟ ... شما زلزله زده ، سیل زده ، و خیلی اتفاقات را نشنیدین که فلانی تو یک شب تمام دارایی زندگیش از دست داد
    اخه چرا باید اینقدر پوچ باشید که داشته و نداشته دیگران باعث تلاطم و دل خنکی زندگی شما باشه
    ما داشته باشیم برای خودمون هست نداشته باشیم بازمسیولیتش پای خودمون هست .

    یعنی شما واقعا دلتون سوخته بود و نگران شوهر من بودید که من شوهرم آواره کردم ؟... به خدا اگر ذره ایی اینطور بوده ... شوهرم تو بدترین و سخت ترین روزهای بیماریم پشت من و زندگیمون ایستاد که فرضاً اگر من خونه را هم با یک تصمیم اشتباه از دست میدادم در مقابل اون روزهای بیماری هیج بود بازهم حمایتم میکرد میدونی چرا؟ چون ما حتی یک تصمیم ساده را ، تو زندگیمون یک نفره نمیگیریم، سه نفره باهم میگیرم اگر نتیجه تصمیمون خوب بشه که هر سه همدیگر را تشویق میکنیم اگر بد بشه کسی آن یکی را سرزنش نمیکنه ما تا الان ، چشمهای بدی مثل شما از ما به دور باشه تو روزهای سخت و شکست فقط یه الگو داریم اون هم اینه که از هم حمایت کنیم و به هم امید بدیم ... هم شوهرم حسابش به من پس داده هم من تو روزهای سخت به اون حسابم به آن پس دادم ... پس دیگه خیلی به مغزتون برای یه نتیجه بحرانی ساختگی فشار نیارید

    آن اینقدر به من اعتماد داره که سالهاست صفر تا صد مدیریت مالی را به اختیار من گذاشته ...

    میدونید چقدر ادمها امدن ترکیه و نتونستند واقعا شرایط مدیریت کنند با ضرر بی نهایت برگشتند


    لیندا دوستم اروپا زندگی میکنه دو سه ماه پیش با یورو برای تفریح به ترکیه سفر کرد گفت مریم چقدر،گرونیه من با یورو رفتم ولی خیلی خیلی گرون بود هزار بار گفتم مریم چطوری اینقدر خوب خودش و بچه اش دوام اوردن و اقعا چه مدیریتی کرده تونسته آنجا ادامه بده ؟

    میخوام بهت بگم اصلا ساده نیست اما این ادعا را میتونم داشته باشم خدا را شکر از پسش تا الان برآمدم . با این کیفیت که نگذاشتم چیزی هم تو دل بچه ام بمونه از آن طرف بچه ام یک طور تربیت کردم در کناری که به خودش اهمیت میده ، زیاده خواه نیست آن هم این مدیریت قشنگ میبینم یاد گرفته و داره یه زندگی را طبق امکانات موجودش میچرخونه و خدا را شکر خوشحال هم هست .

    داشتیم با حسن لوازم خونه را میچیدم .... بعد سه، چهار سال لوازممون از،کارتن باز میکردیم
    حسن بسیار ادم منظمی هست ، مخصوصا وقتی میخواد چیزی را بچینه ، بسته بندی و انبار کنه ...میگفت آن کارگرهایی که لوازم از سوله بار میکشیدن .. چندین بار گفتند تا حالا اینقدر منظم و بسته بندی شده ما لوازم اسباب نکشیدم و خیلی تعریف کرده بودند

    خب خود من هم نظم از بایدهام هست وقتی داشتیم یکی یکی چیزهامون از کارتن درمی آوردیم گفتم حسن این مرتب بودن و نو موندن لوازم ما نتیجه نظم خوب ما بوده .... حتی بهش گفتم ادم باید گاهی دستهای خودش ببوسه و به خودش افتخار کنه بابت قشنگ و دونسته زندگی کردنش ... اینو که نباید بقیه به ما بگند باید خودمون که در بطن ماجرا بودیم به همدیگر و حتی خودمون به خودمون یاداوری کنیم

    اگر ما اینها را به این خوبی نگه داری نکرده بودیم برای خریدن همینها چقدر باید الان هزینه میکردیم
    در واقع نظم که فقط به چیدمان لوازم مربوط نمیشه ، اگر کسی بتونه هزینه هایی که گاهی باید به خاطر خرید های غیرضروری بده جلوگیری کنه یا با سلیقه از لوازمش نگه داری کنه این هم خودش یک نظم مالی محسوب میشه

    من یک سری لوازم از،اینجا به ترکیه بردم یک سری
    هم از خود ترکیه تهیه ‌کردم ... اونجا من خونه با لوازم گرفتم . اما بعضی از موارد هست که به دلخواه خودت باید بخری ، مثلا من چیزهای میتونستم با لوازم دم دستی دیگه کارم راه بندازم مجدد هزینه برای تهیه زندگی موقت آنجا نکردم ... یه عالمه دسرهای خوشمزه به جای مخلوط کن با گوشتکوب درست کردم ... چون کلا حسن و باربد دسر خور هستند.... با امکاناتم باز بساط خوشمزه جات خانگی به راه بود

    بعد دیدم بعضی از،لوازمی که با خودم ازایران اوردم تو این خونه هست ... هر زمان کسی خورش آمد گفت مریم دارم میرم ایران مثلا میتونم برات پنج یا حتی ده کیلو بار ببرم ... من هی تا موقعیت جور میشد دسته بندی کردم و لوازم به ایران فرستادم حساب کردم دست کم صد کیلو بار را من تونستم اینجوری به ایران بفرستم ‌چون اگر آنجا میموند دیگه هیج کاریش نمیشد کرد ... بنده خدا همین دوستی که چند بار آمد ایران برای من بار آورد خودش تو موقعیتی قرار گرفت باید فوری با خانواده اش به ایران برمیگشت چقدر ازلوازم نو زندگیش همینجوری به بقیه داده بود چون خیلی بیشتر از بارشون بود و میگفت خیلی متضرر شده

    میخوام بگم من که حواسم حتی به این جزییات زندگی بوده ... توی که به من گفتی از آن زنهایی هستی که شوهرشون بدبخت میکنند ... چشت درآد ، خنگول انوقت از پول خونه ام محافظت نمیکنم ؟ حواسم به مدیریت این نبوده ارزشش پولم پایین نیاد ؟ حالا من نمیخوام جزییات اینکه چیکار کردم و میکنم توضیح بدم چون خیلی درکش برای تو نامفهوم است تو همون قانع باش به آن ده هزاری که صبح آقایی برات به عنوان خرجی میزاره میره .. فعلا خوشحال و سرگرم همون باش، که از سرت زیاده

    من یه فرمول این مدت برای خودم داشتم این بود که فرض میگذارم که خونه را نفروختم و من تو این چالش ها هستم اگر به این مشکلات میخوردم برنمیداشتم دیوار پذیرایی را بکنم ببرم بفروشم
    خب یه جاها لازم شد استفاده کردم بعد اگر تونستم جاش را جایگزین کردم ...سعی میکردم روی تلاش و تکاپوی بیشتر چالش ها را پر و رفع رجوع کنم

    اما در کل وقتی باربد این تصیمیم گرفت همینطور که جلو میرفت و بعد وارد دانشگاه شد .. یه روز بهش گفتم مامان تو تلاشت انجام بده برای رویاهات جلو برو .. من و بابا تا اخرش پشتت هستیم از این بابت نگرانی نداشته باش
    پس اگر برای باربد که همه دار و ندار زندگیمونه، خونه مون را هم فروخته بودیم و همه را هم خرجش میکیردیم ...صد البته بیشتر از الان افتخار میکردیم

    در آینده هم اگر تو مسیر زندگیش لازم بود این کار کنیم که براش خونمون بفروشیم بی درنگ این کار میکنیم ... پیشاپیش میخوام با صراحت بگم امثال شماها لطفا ، اساسی خفه شید ... فرمول بدبختی و خوشبختی زندگی را برای خودتون باشه و تصمیمات ما به شما مربوط نیست ....


    صد دفعه گفتم من تا زنده هستم میدم بچه ام تو وقت مناسبش خرج کنه باهاش رشد کنه .‌‌ ارثی که قرار بعد من بهش برسه تو سنی که ممکنه اون پول براش،فایده خاصی نداشته باشه بهش اعتقادی ندارم ...این نسخه زندگی منه ، شما هم نسخه های زندگیتون واسه خودتون پیاده کنید و نگه دارید سرتون از زندگی بقیه بیرون بکشید

    کاش اندکی عزت و نفس داشتید که اینهمه درگیر دار و ندار زندگی بقیه نمیشیدن حیف دریغا وافسوس

    به خدا هیج چیز تو این دنیای نامطمین بهتر از دل پاک و خیر خواستن برای دیگران باارزش نیست . چرا باید ادم به درجه ایی برسه که با خودش در مورد زندگی دیگران یه نتیجه گیری منفی کنه بعد دلشاد بشه و بعد فکر کنه زخم طرف پیدا کرده و بعد بیاد بهش سرکوفت بزنه

    من بعد از گذروندن تجربه بیماری ؛ به هیچ یک از داشته هام ، الخصوص داشته های مادیم احساس غرورو تعلق همیشگی ندارم چون میدونم امکانپذیره در یک لحظه ورق زندگی برگرده

    منی که حرفه ام شریک بودن در رنج های ادمها هست
    همین چند روز پیش مراجعی داشتم ، اتفاقا از طریق همین وبلاگ هم با من آشنا شده ..‌ یک زن جوان که در سومین سالگرد از دست دادن همسر و دختر زیبای سه ساله اش بود ... در اوج یک دنیا رویا و برنامه ریزی توی یک روز کاملا عادی ، تو اتوبان در یک رفت آمد شهری همسر و فرزندش در تصادف از دست داده بود و کل زندگیش به یک مسیر دیگری افتاده و سه سال تمام است که داره تو رنج خاطرات عزیزانش دست و پا میزنه

    یا زوجی که بابت حل تعارضات پر تکرار زندگی زناشویشون مدتها پیش من مراجع میکردند ، برای مشکلات به آگاهی و حل مسئله رسیده بودند و تصمیم به بچه دار شدن گرفتند که یک دفعه متوجه یه کانسر مهاجم آقا شدند که از نظر پزشکی نهایت طول حیات را پزشکان شش ماه در نظر گرفتند... خانمش تو مشاوره میگه یه جاهایی به سختی تمام میبرمش میگم شاید این اخرین بارش باشه و بعد اندازه یک جهان با تمام وجود گریه میکنه ... دل من هم نگم چقدر براش فشرده میشه

    (دقت اخلاقی : برای مثال زدن از هر دو مراجع اجازه گرفته شده )

    وقتی اینقدر دنیا میتونه بی رحم باشه و میتونه این اتفاقات برای هرکسی خدای نکرده باشه پس دلت از این سیاهی بشور که حداقل وقتی تو آیینه تو چشمهات نگاه میکنی از،خودت و ذاتت شرمسار نباشی

    من تو این چند سال اخیر اینقدر چالش تو زندگیم اتفاق افتاد ، بعضی هاش برام پیش آمد و در انتخاب و کنترل من نبود بعضی هاش هم تلاش دوامی،برای انتخابهای آگاهانه و سختی که خودم داشتم بود کلا شناختی که از خودم دارم گاهی خودم با انتخابهای سخت روبه رو میکنم .. یه جاها به معنای واقعی بارها و بارها تکه های شکسته شده خودم مثل یک پازل بهم چسبوندم و دوباره ادامه دادم .....

    از تون خواهش میکنم بهم رحم کنیم تو دنیا مگه چیز دیگه ایی باقی مونده ....

    یا حق




    نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 20:0 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ‌‌

    اگر کسی با تجربه تلخ خیانت در زندگیش مواجهه میشه ،این را باید حتما بدونه که در این مورد فقط و فقط باید با روانشناس حاذق وقت و در این مورد مشاوره و کمک بگیره ... هیچ تبصره دیگه ایی نیست . اگر از قبل درمانگر داشته به همون درمانگر مراجعه کنه ، اگر نداشته یه روان درمانگر بالینی که دارای پروانه فعالیت حرفه ایی معتبر هست را با تحقیق پیدا میکنه و مراجعه کنه

    متاسفانه آدمها مخصوصا، خانمها وقتی متوجه خیانت همسرشون میشند به حدی فشار روانی را احساس میکنند ، آن زمان فقط دوست دارند به با امن ترین و بهترین دوست خودشون ماجرا را بگند و در این بحران و سردرگمی از آنهت کمک بخوان .

    از طرفی معمولا دلشون نمیخواد از خانواده کسی مطلع بشه گفتگو با دوست نزدیکشون را ترجیح میدن

    در ‌کل بازگو کردن چه با دوست نزدیک ، چه هر کدوم از اعضای خانواده ، بسیار کار اشتباه و هیجانی هست

    باز تاکید میکنم فقط روانشناس

    اون هم نه اینکه روانشناس دختر عمو ، دختر عمه و .... باشه

    روانشناسی باید باشه که تو باهاش وقت و تایم قبلی مشاوره هماهنگ کنی و در یک چهارچوب اصولی و حرفه ایی با هم جلو برید ...

    افرادی که خیانت تجربه میکنند ،دچار احساسات دردناک و سنگینی میشند

    یکی از این احساسات خشم هست که در سطح بالا تجربه میشه همین نیروی خشم زیاد به آنها یه قدرت فیک و کاذب ، بابت یک سری تصمیم گیریها میده

    مثلا برای مقابله با این اتفاق یه لیست از باید و نبایدهای تنبیهی را برای همسران خودشون در نظر میگیرند که در عمل توان و جرات مندی اجرایش را ندارند

    معمولا اوایل خیانت دیدن ‌میگند دیگه دلشون نمیخواد تو این زندگی بمونند چون قبل تر این موضوع به عنوان خط قرمز آنها بود و همیشه ادعا میکردند در مورد تجربه خیانت تخفیف و گذشت ندارند

    دقیقا همین موارد را در کنار اخبار خیانت به دوست نزریک خودشون میگند

    زمان میگذره ، روزهای اول همسر خیانتکار دل به دل همسر خودش میده معمولا نشون میده نادم هست و میخواد دلجویی کنه ،اما چون ریشه و بنیان این رابطه مشکل دار هست ،به مرور همسر خیانتکار به نتظیمات کارخانه برمیگرده و رفتارهای گستاخانه خودش را از نو آغاز میکنه ( منظورم در جنبه های دیگه رفتاریش هست نه فقط تکرار موضوع خیانت . چون ادم سالم خیانت نمیکنه حتما مشکلات دیگر شخصیتی هم وجود داره که حالا خیانت یک موردش هست .)

    همسر خیانت دیده هم میبینه ترس ها و نگرانی هاش برای جدایی و رفتن از این زندگی بالا آمده و خودش را ناتوان برای این تصمیم میبینه

    به بهانه های زیادی مثل وجود بچه در زندگی و... خودش قانع میکنه و میمونه ( ببینید من میدونم برای بعضی ها موندن تو آن زندگی واقعا تنها راهی که دارند ..اما اغلب با شرایط های مالی و حمایتی خوب چون توان روانی و جرات روبه رو شدن را با این فصل زندگی ندارند دلیل برای خودشون میارند و میسازند که چاره ایی جز موندن ندارند .لذا برای چالش تازه خسته و عاجزند ..پس بهتره تغییر تازه ایجاد نکنند و با همون آسیب شخصیتی تسلیم و وابسته خودشون جلو برند

    یعنی فرد به خودش این باور و تلقین را میده که چاره ایی جز انتخاب ماندن نداره .حتی اگر قیمت ادامه دادن زندگی نفرت و بی اعتمادی باشه ...

    و همسر هم خیلی راحت قولهایی که روز های اول افشا شدن کار بدش ، برای ببخشش داده بود مثلا ملک و املاکی به نام بزنه، یا بره محضر حق و حقوق تازه به همسر بده ،زمان که گذشته متوجه شده و حرف های همسر باد هوا و فقط یه تهدید الکی بوده .‌‌

    به هزار بهانه زیر قولش میزنهو پروتر از قبل به زندگی ادامه میده

    سوال آیا ممکنه همسری که خیانت کرده باز خیانت کنه ؟

    تحقیقات نشون داده اغلب ادمهایی که تجربه خیانت کردن دارند ، معمولا مجدد این کار را میکنند ( دقت کنید نوشتم اغلب )

    سوال بعدی آیا میشه همسر خیانتکار را بخشید؟

    ببخش بستگی به شخص و فرد داره اما اصولا در ،کلام این اتفاق میفته اما باز تحقیقات نشون داده که آثار بی اعتمادی و ناراحتی این اتفاق در زندگی همیشه جاری هست پس ببخش به معنای اینکه فرد آسوده و آرامش دوباره زندگی کنه اتفاق نمیفته

    ابعاد زیادی در بررسی و آسیب های خیانت در زندگی هر فرد با توجه به شرایط و تفاوت های فردی وجود داره که محدودیت زمانی و... به من این امکان نمیده تک به تک همه را اینجا باز کنم

    بیشتر هدف این پستم این هست که به موضوع اینکه تجربه خیانت خودتون را لطفا به دوستان نزدیکتون نگید ، چون بعدها به شدت پشیمان میشید از اینکه نتونستید آن قدرت نمایی که روز اول از خودتون جلوی دوستتون نشون دادین را حتی در پایین ترین سطحش هم عمل کنید ... لذا چون دوستتون هم جزیی از افرادی هست که تو آن خاطره تلخ شریک اخبار و اطلاعات شماست ،ناخودآگاه دلتون میخواد هر چه چیز آزاردهنده مربوط به آن بحران حذف کنید .

    به هرحال میگردین ایراد از روی زمین درمیارید و دلیل برای خودتون از آن دوست میسازید که بساط قطع ارتباط استارت بزنید .

    در واقعیت این حذف دوست به خاطر وجود ایرادهای ساختگی شما نیست به خاطر هیجانی رفتار کردن شماست که الان از افشای رازتون پشیمانید

    توصیه :هر زمان شما به عنوان دوست شنونده خیانت بعد از مدتی متوجه تغییر رفتار دوستتون در رابطه شدین

    انرژی روانی برای اثبات و دنبال مشکل در خودتون نباشید مشکل از فرستنده است .. اونه که با خودش درگیره بنده خدا

    بهترین کاری که شما در این موقعیت اگر قرار گرفتید انجام بدین این هست که لطفا کنجکاوی را کنار بگذارید به دوستتون بگید متاسفم از این حادثه لطفا جزییاتش برای من دیگه نگو چون من نمیتونم کمکی بکنم و توصیه های من ممکنه مشکل را برای تو بیشتر کنه بهترین کار اینه باهم جستجو کنیم و یک روان درمانگر خوب پیدا کنیم و تو مشکلت را به اون بگی و تا همین جایی که به من گفتی قول میدم راز داری کنم

    متاسفانه فرد خیانت دیده از ویرانی های این بحران در نهایت اگر مسیر درست انتخاب نکنه ، این براش میمونه که ، هم بدون گرفتن امتیاز مجبوره با همسر خودشیفته خیانتکارش زندگی را ادامه بده ، و هم اینکه یه دوست خیلی خوب خودش را از دست بده

    پس لطفا نه برای خودت دردسر و دغدغه را بیشتر کن ، نه بعد پشیمانی ،از دوستت که این همه با هم خاطرات خوب و رفاقت داشتید ایراد و بهانه جویی داشته باش که بخوای حذفش کنی چون راز آزار دهنده تو را میدونه... این کار هم ، صد البته اخرش برات پشیمانی داره اما وقتی به خودت میای که دیگه خیلی دیر شده برای تاسف ... بعید میدونم دوست اگر برای خودش ارزش قایل باشه مجدد فرصت رابطه را بازیابی کنه..

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:57 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • در تمام روابط انسانی تفاوت ،تناقض ، سوتفاهم و... پیش میاد... مهم شیوه حل کردنش هست که مهارت میخواد . نداشتن تفاوت ها به معنای خوبی و سلامت رابطه نیست .

    اگر یک زمان کسی با ما در رابطه اش در مورد رنجش و دلخوریش صحبت میکنه ... اینقدر گارد نگیریم و دفاعی رفتار نکنیم . به جاش بهش گوش بدیم شاید واقعا ما رفتارمون از جهاتی داره به طرف مقابل حس منفی و رنجش میده و لازمه که ،تغییرات یا توضیحات بیشتری برای طرف مقابل بدیم

    امنیت و خوشحالی رابطه را در این ندونید که همش شخص مقابل بهتون به به چه چه کنه ..‌و توی یک تایم طولانی هیچ نقدی نداشته باشه

    اگر همسر کافی ، یه دوست خوبی هستی ، یا در هر نقش دیگری در رابطه هستی ، حرفهای دوستت و رنجشش گوش میدی به میزان قیمتی که رابطه برات ارزش داره از سالم ترین شیوه حل مسئله برای حل مشکل وارد میشی .. نه اینکه برای اعتراض و ابراز ناراحتی به شدت هم بریزی که دیگه حست به اون رفاقت از دست بدی


    این مسئله ربطی به اعتراض و شکایت دوستت نداره مشکل خودپنداره تو هست که اینقدر وضعیت عزت نفست متزلزله که نمیخوای انتقاد به حقی که بابت رفتارت بهت وارد هست را بشنوی و سری ریکشن های تند و تیز نشون میدی و کلیت اعتماد و امنیت رابطه را زیر سوال میبری ودچار ترس و نگرانی میشی

    احتمالاً با نقد شدن حس ناکافی بودن را داری ، اصلا قرار نبوده ما کامل و بی اشکال باشیم ، قرار نبوده ما بی خطا باشیم .. و این احساس مربوط به برداشت و توقعات اشتباه تو ، از خودت و رابطه هست

    یاد بگیریم اگر با رفتارمون موجب ناراحتی کسی شدیم حداقل کاری که در ابتدا برای رفع مشکل انجام بدیم این باشه که مسیولیت رفتارمون بپذیریم و با این واقعیت روبه رو بشیم که بازهم ممکنه رنجش ها و تفاوت ها در مسیر ارتباط باشه ولی من چون رابطه ام دوست دارم و میخوام حفظش کنم حتی توی دلخوریها هم از رابطه ام مراقبت میکنم..

    به حرمت تمام قسمت های خوب و مثبت رابطه آن عزیز را در موقعیت ناراحتی بغل میکنم .. و بهش میگم متاسفم که ناراحت شدی بیا باهم کمک کنیم حلش کنیم من دلم نمیخواد تو دلخور باشی آنجایی که من اشتباه کردم تصحیح میکنم آنجاهایی که تو برات سوتفاهم شده را برات توضیح میدم که رفع بشه حیف رابطه قشنگ ماست بخواد حالمون گرفته بشه

    ولی متاسفانه اغلب ما یه سپر دفاعی و گارد نادرستی در مواقع اینجوری در رابطه میگیرم ...
    فراموشکاریم ،خوبی ها و لطف ها را از یاد میبریم
    خویشتن داری و حرمت رابطه را با کم صبوری و سو تعبیرهای منفی نابود میکنیم
    بیشتر آماده ویران کردن هستیم چون کار ساده تری هست . حوصله مراقبت و نگهداری کردن را نداریم
    بعد که هیجانهای منفی را در جای نابه جا و غیر منصفانه خالی کردیم .. درگیر دلتنگی های رابطه میشیم
    ولی طرف مقابل سطل آشغال شما نیست که استفراغ روانی خودتون را روش بریزید و بعد بخواین روی ویران کرده هاتون ، به امنیت قبل با شما مجدد معاشرت کنه .... ابراز دلخوری ، رنجش با گریه بی گریه از شما که این همه مقابله نداره

    معمولا آدمهایی که رابطه را از دست میدن بعد برای اینکه بتونند فشار از دست دادن را در خودشون کم کنند شروع میکنند در ذهنشون به عیب ساختن از طرف مقابل ،بلکه حداقل با این شیوه که کاملاً هم غلط و ناسالم هست خودشون دلداری بدن .. استفاده از این شیوه فقط یک مسکن پر ضرر هست چیزی را درست نمیکنه و حداقل از این اتفاق شما چیزی را یاد نمیگیرید ، یک رابطه باارزش را هم از دست دادید

    از شخصیت هیچ آدم و بشری بت نسازید.. این آدمیزاد در موقعیت های مختلف یه نسخه خاص خودش از ظرفیتش و حقیقت موجودش نشون میده ،
    که خودش هم سوپرایز میشه چه برسه به تو
    ابی که گلش ته نشین شده روش زلال هست تکونش بدی تمام اب گل آلود میشه .. پس به زلالیش نمیتونی صدرصد مطمین باشی
    آدم را وقتی تکون میدن چیزی از خودش به تو نشون میده که تازه میتونی متوجه بشی کجای کاری و تو در چه خیال بودی و اون واقعیتش چی بوده ؟
    بدبین نباشید اما همیشه گوشه ذهنتون احتمال اینکه از هیچ چیز از هیج کس بعید نیست را گزینه اش داشته باشید .که یهو تو شوک و ناباوری نرید
    .


    البته این هم یادوار بشم به میزانی که ادم شخصیت سالم تری داشته باشه و روی رشد خودش کار کرده باشه تو این تکون دادنها و موقعیت های خاص هم مدیریت هیجان بهتری داره و هم ثباتش بیشتر هست .

    ما خیلی زیاد میشنویم و توصیه میکنیم مراقب ادمهای سمی زندگیتون باشید و ازشون دوری کنید ... خود من یکی از افرادی هستم که اینو را بارها و بارها هشدار و یاداوری میکنم .. چون میدونم چه آسیب ویرانگری در سلامت ما میگذارند

    اما اینور قضیه را حتما دقت کنید که خودمون هم حواسمون باشه قدرت روبه رو شدن با حفره ها و ضعف های شخصیتی خودمون را داشته باشیم که بتونم رفعش کنیم ... اگر انکار کنیم و نخوایم باهاش روبه رو بشیم شک نکنید ما خودمون هم ، یه پا ادم سمی تمام عیار برای اطرافیانمون هستیم ..

    وقتی از ویژگیهای ادم سمی مطلب میخونیم قبل از اینکه ذکر مثالشون تو اطرافیانمون پیدا کنیم. روراست باشیم ببین چندتاش در خودمون هست که باید در جهت تغییرش اقدام کنیم ....

    نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:32 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • به جون خودم تا میخوام بیام بنویسم حسن یه کار برام قشنگ یا داخل یا خارج خونه ردیف میکته
    امروز بهش گفتم حداقل دوتا پست عمومی میخوام منتشر کنم من را بیخیال شو .. به مخاطب هام قول دادم باید بهش مقید باشم

    الوعده وفا قول جبران بهتون داده بودم پست ها ی امروز از تجارب شخصی و درمانگری هستند امیدوارم تحلیل ها آموزنده باشند اگر بهشون دقت کنید حتما براتون مفید خواهد بود
    من هم حتما از نظرات و تجربیات خوب شما نکات خوبی یاد میگیرم و آگاه تر میشم🥰

    اگر در زندگی خودتون یا نزدیکانتون در حال حاضر در تجربه بحرانهایی مثل بیماری سخت مثلا سرطان و.... هستید
    تجربه سوگ نزدیکان خودتون را دارید تجربه میکنید یا با متوفی رابطه خوبی داشتید یا رابطه دلچسبی نداشتید به هر حال سوگی را دارید تجربه میکنید که از آن رنج و درد میبرید ..احساس خشم و افسردگی دارید

    اگر متوجه خیانت همسر یا پارتنرتون شدین ویا هر اتفاق یا بحران ناگوار دیگری هست . خیلی زیاد متاسفم عزیز دل ..

    متوجه هستم شرایط خیلی سخت و جانفرسا هست ، وسعت تجربه درد بسیار زیاده ، چرخش احساسات متعارض و ناهماهنگ در طی روز بسیار تجربه میشه ، انسان انگار عذاب ، برزخ ، احساسی را داره ... یه وقت ادم احساس گناه داره ، یه وقت حس خشم داره ، یه وقت احساس غم و استیصال داره ... خلاصه این چرخه احساسات بی ثبات آزار دهنده در زندگی فرد بحران دیده در مراحل اولیه دایم جاری هست
    ادم اینقدر فشرده و بالا و پایین میشه ، زمان میبره تا طوفان بحرانش اروم تر بشه

    اما این وسط یک نکته خیلی خیلی مهم فراموش نشه
    اگر ما بیمار شدیم ، سوگوارشدیم ، خیانت دیدیم .... بابت خشم خودمون اجازه نداریم اطرافیان خودمون آزار بدیم ، بقیه بابت رنجمون به ما هرگز و هرگز بدهکار نیستند. نباید برای خودمون این حق اشتباه را قایل بشیم ... اصلاً حقی این وسط وجود نداره

    ما اجازه نداریم به خودمون این حق بدیم چون الان درگیر مثلا شرایط فلان تجربه ،درد بیماری و حواشی آن هستیم در زندگی اطرافیانمون تلاطم و تنش ایجاد کنیم ، از آنها باج گیری عاطفی کنیم ، براشون احساس گناه بی جا ایجاد کنیم

    من از این بحرانها ،هم بیماریش با مراحل سخت و پیچیده تجربه کردم و هم تجربه سوگ عزیزترینم ( مادربزرگم ) داشتم .. پس اینها را که مینویسم اینطور نیست مخاطبم بگه نکشیده که بفهمه ادم وقتی سرش میاد چه حالی میشه ؟

    میتونم حق بدم که در تجربه بحران هر ادمی حق داره درروز سختش با شواهد و دلایل واقع بینانه و منصفانه ادم های اطرافش بیشتر بشناسه و در نهایت یه تنظیم رابطه را ترتیب بده ، میتونه حتی روی بعضی از ادمهای بی خاصیت برای همیشه خط قرمز بکشه ..ولی حق آزار رساندن را نداره

    انسان بحران دیده کاملا حق داره ، غمگین باشه ، در انزوا بره ، کم حوصله بشه ، دلشکسته و دل نازک باشه ، اما هم با خودش هم اطرافیانش محترم باشه
    خیلی خوب میشه که ما وقتی کسی از نزدیکان ، دوستان درگیر رنج و بحرانی میشند بتونیم درآن دوران درکشون کنیم ، حضورمون باعث تسلی شون بشه ..به هرحال بنی ادم اعضای یکدیگرند ... خوشی و ناخوشی میچرخه.. یه روز ممکنه ما درگیر یه سختی بشیم

    بیشتر مطالب من تو این وبلاگ بیشتر به سمت درک شرایط فرد بحران دیده بوده

    اما گاهی در بعضی از افرادی که بحران دیده هستند .. رفتارهایی را شاهدم ، که انگار بقیه را مقصر بحران فعلی خودشون میدونند ، از اطرافیانشون خشمگیند و مرتب با حرفها و توقعات نابه جا باعث رنجش شدیدشون میشند ( البته در ادعا و هوشیاری این موضوع را کتمان میکنند .. اما تمام شواهد رفتاری واقعیت های را نشون میده )

    ادمی که اصالت داره ،پایه شخصیتش سالم هست .. با بحرانش ممکنه مثل قبل نتونه شاد و پرجنب و جوش باشه ، فعالیت های رابطه ایش کم بشه.. اما رفتاری نمیکنه که بقیه را اذیت کنه
    رابطه های ارزشمندش را به فنا نمیده

    قطعا یک روز که این بحران داغش فروکش کرد و ادم تا حدی تونست به زندگی عادی برگرده .. آن زمان ادم حسابی هایی که کنارتون بودند و رنجوندین، دیگه شما هم بخواین به رابطه با شما برنمیگردند.. شما اعتما آنها را ویران کردید

    اگر این ادم حسابی ها، مقابل تلاطم و واکنش های منفی و غیر منصفانه شما سکوت میکنند و باهاتون درگیر نمیشند به معنای این نیست که حق با شماست با وجود رنجشی که از شما دارند میخوان حرمت نان و نمک گذشته را نگه دارند .در واقع انسانیت و رحمانیت لحاظ میکنند
    چون فروتنند و برای وجود خودشون ارزش قائلتد

    آنها میدونند درد شما بسیاره، ترجیح میدن با خویشتن داری ظرف شما را لبریز نکنند ..
    درکتون میکنند میخوان به جنگ روانی شما اضافه نشه

    قضاوت ها ، برچسب ها و تعبیر و تفسیرهای اشتباهتون و نتیجه گیری های ناسالم‌، بیشترین لطمه را به خودتون میزنه

    سکوت آنها به معنای تایید رفتار شما نیست بلکه به خاطر نجابت و شخصیت محترم خودشون هست .
    تعابیر و تفاسیر شما از رویدادها فاز مثبت و منفی شما را میسازه

    در اطرافیانم ادم های اصیل سوگوار دیدم .. که با وجود غم عظیمشون چقدر شایسته رفتار میکنند

    روزی که پدر لیندا دوستم را به خاک سپردند همان روز تولد باربد بود ... شبش با صدای خراشیده از فریاد که ظهر برای تشیع پدر زده بود ، پر از غم و اندوه فراوان با پیام صوتی تولد باربد تبریک گفت و کادوش فرستاد ...خیلی خیلی حرفه و این کارش بی نهایت برای من قیمتی و ارزشمند و فراموش نشدنیه
    من حتی سر سوزنی همچین توقعی ازش نداشتم و نمیگم ادمها در حال بدی و سوگ خودشون مقید به این کارها کنند .. ولی میخوام بگم ادم در حالی که داغداره هم میتونه بزرگوار و ریشه دار باشه
    بسیار سوگ سخت و سنگینی را هم داشت چون ما روزانه با هم حرف میزدیم تا ماهها که به هلند برگشت داغدار بود و گریه میکرد .میخوام بگم فکر نکنید سوگش سبک بوده ..

    متوجه شدم ادم هایی که به معنای واقعی مهربان و و عمیق هستند... همیشه میتونی روی ثبات شخصیتی و رفتاریشون اعتماد و سرمایه گذاری کنی حتی وقتی که درگیر یک شرایط ناگوار هستند

    متاسفانه برخی ادمها وقتی درگیر تجارب ناخوشایند و سنگین میشند انگار مدیریت احساساتشون را از دست میدن و چون خشم و درد زیادی تجربه میکنید خودشون را گم میکنند سردرگم میشند مثل خونه ایی که خیلی شلوغه و ریخت و پاشه و ادم نمیدونه از کجا مرتب کنه و حجم شلوغی را کم کنه ..
    و به صورت ناخودآگاه میان خشم را ، از قضا روی نزدیکترین و بهترین آدمهای زندگیشون جابه جا میکنند و شروع و به ایراد گیری و بهانه جویی میکنند .. هرکاری هم برای کمک بهشون انجام بدی یه داستان ازش بیرون میارند و باهات درگیر میشند و گلایه میکنند .. خودشان هم نمیدونند چی میخوان .. اینقدر فشار و درد زیاده و داخلش غرق شدند برای کم شدنش به هرچیزی و بهانه ایی چنگ میزنند میبینند اروم نمیشند
    .‌

    لذا ادم هایی را ناخودآگاه برای این بساط بهانه جویشون، انتخاب میکنند که میدونند درک بالایی در همدلی و صبوری دارند
    تمام این رفتارها عواقب و ویرانی داره چون هرچقدر هم فرد بحران دیده نیاز به درک و فهمیده شدن داشته باشه ... کسانی که شما به این حجم دلخور و آزارشون میدین تا یه حدی به شما حق میدین فراتر که میره دیگه به کیفیت قبل نمیتونند به رابطه ادامه بدن ...و صد حیف برای این اتفاق

    در تجارب سختمون فراموش نکنیم ادمهای اطراف ما کیسه بوکس ما نیستند..به جاش مدیریت بحران و خشم را از یک متخصص روانشناسی کمک و یاد بگیریم .

    به عنوان مثال چون ، الان درگیر شرایط تجربه درد بیماری و حواشی آن هستید ، نباید در زندگی اطرافیانتون تلاطم و تنش و ، از آنها باج گیری عاطفی کنید و برای آنها احساس گناه بی جا ایجاد کنید

    تمام این تجارب قراره به ما درسهای مهمی را از زندگی آموزش بده... تجربه بحرانها برای ما مثل لبه پرتگاه عمل میکته هم میتونه با نگاه ما به آن بحرانها ما را پرت کنه ته دره و افول بده هم میتونه از ما یه ادم بهتری و صعود کرده بسازه .. که همش بستگی به خودمون داره ....پس فراموش نکنید هیچ کس مسئول زخم های فعلی ما نیست که باهاش تسویه حساب کنیم

    قلبتو ران صاف و زلال کنید ، اگر بیمار هستید ، ادم سالم دیدی: براش خوشحال باشید
    عزیزانتون بیمارند، از سلامت عزیزان بقیه شاکی و خشمگین نباشید
    همسرتون خیانت کرده با کمک متخصص برای تصمیم بهتر زندگیت حتما مشاوره بگیر ... پس همسرت با همسرهای بقیه قیاس نکن و از همونوعان خودت بی جهت به خاطر همسرش حسادت و عصبانی نشو .. از کجا میدونی شاید فردا به آن هم خیانت شد .... ولی این خیلی زشت و قبیح است که ادم میل داشته باشه بحرانی که سرش آمده سر زندگی یکی دیگه بیاد ... منظورم اینه که کلاً دست از مقایسه بردار تمرکزت بگذار روی زندگی خودت ... بدبختی و فلاکت بقیه رنج تاثیری در کاهش رنج تو نداره

    وجودت را طوری تربیت کن که خوشحالی و خوشبختی دیگران باعث حس خوب برات بشه نه اینکه متلاطمت کنه ...
    انسان وقتی آرزوی بد برای بقیه میکته که با بلای که سرش آمده ،بلکه تکرارش سر زندگی دیگری بیاد شاید دردش کم بشه ، کاملاً اشتباهه اولش یه حس فیک آخیش را ممکنه تجربه کنه ولی همیشه خواست منفی برای دیگران ،ما را بد حال تر و دردمند تر میکته

    عزیزی از دست دادی ... همه یک روز مثل عزیزت از این دنیا گذر میکنیم هیچ افارق و تفاوتی نیست . واقعیته یک روز من ، یک روز تو ، یک روز بقیه
    اینکه با اطرافیان عصبانی باشیم ریشه اش فرارتر از سوگ‌پیش آمده است ، سوگ‌فقط بهانه و باعث شده بدون خجالت خشم های انباشته شده ، مهرطلبی های بیخود، یعنی لطف های مکرری که از سر مهربانی نبوده و با بقیه داشتیم ... در ظاهر عشق و ایثار نشان دادیم ولی تو قلبمون نفرت بوده ، نارضایتی بوده ، تعارف های الکی و کیلویی که به بقیه زدیم ، طرف مقابل پذیرفته بعد پشیمون شدیم
    نه گفتن هایی که باید یه جا میگفتیم و نگفنیم
    اینقدر خودمان را نادیده گرفتیم که با بهانه یک بحران ناخودآگاه فکر میکنیم عذری برای ابراز خشم های فوران شده داریم .. حالا شمشیر خشم تو دستمون گرفتیم چشم هامون را بستیم میخوایم به اطرافیانمون فرو کنیم ...همه هم بهت زده اند پس آن همه مهربانی و خوبی یهو چرا تبدیل به این سیاهی و تغییر فاز شد ... چون درحقیقت هرگز مهربان نبودیم نمایش مهربانی داشتیم یعنی مهرطلب بودیم
    و جرات مندی که در زندگی در رابطه با اطرافیان نداشتیم به بهانه خشم فعلی‌، الان نیروی جسارت ابرازش را ، البته به شیوه نادرست ، فرصتش را پیدا کردیم

    قبل تر هم اینجا نوشتم اگر دیدین کسی به بیماری سخت مبتلا هست و رفتارهای عجیب و نادرست میکته علتش دوران بیماریش نیست فقط تجربه بیماری شدت آسیب های شخصیتیش بیشتر نشون میده این فرد را اینجور درنظر بگیرید که مشکل شخصیتی یا رفتاری داشته حالا با بحران بیماری هم روش سوار شده .. پس قرار نیست مشکلات عدیده شخصیتی با تجربه بحران مثل بیماری و سوگ توجیح پذیر باشه

    در حال در هر شرایطی اول به خودم میگم مهربان و محترم باشیم و حتما از آدمهایی که به زندگیمون صدمه و آسیب میزنند دوری کنیم .. چه اصراریه که رابطه ایی که آزار دهنده و سمی هست را ادم بخواد براش تلاش و حفظ کنه... وقتی ما به دیگران احترام میگذاریم دیگران هم موظف هستند با ما محترمانه رفتار کنند در هر شرایطی این در رابطه الزام هست نمیخوان با احترام رفتار کنند بدرقه شون کنید و براش آرزوی سلامتی داشته باشید شاید تاریخ انقضای رابطه فرا رسیده .. با واقعیت روبه رو بشیم و برای مراقبت از خودمان پذیرش کنیم که شرایط تغییر کرده و مثل قبل نیست . قرار نیست با بن بست یک رابطه ادمها خاطرات خوب گذشته را نادیده بگیرند و از بین ببرند. حتی جدایی هم میتونه در چهارچوب و یک بستر امن صورت بگیره.......

    نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:41 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • نویسنده:الهام شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۳ ساعت:

    ۰:۴۶سلام. وقت خوش من خواننده خاموش هستم. متاسفم که بعضی از اطرافیان شما انقدر با حسادتهای نابجا سنگ اندازی کردند که مجبور شدید محتواهایی که میگذارید رو رمز دار کنید. واقعا متاسفم برای ادمهای تنگ نظر و فتنه انگیز .و متاسف برای خودم که از کسب تجربیات شما باز موندم. حیف شد. موفق باشید.

    چند روز پیش ‌، تاریخ کامنت را ببینید ‌ الهام عزیز از مخاطبان وبلاگ این کامنت برای من ارسال کرد ...
    ضمن تشکر از الهام جان و بقیه مخاطب های دیگه که درخواست رمز داشتند و من معذور بودم باید عرض کنم که تمرکز اصلی من در این وبلاگ بر انتشار عمومی مطالب است .. گاهی پیش میاد که به دلایل هایی بخشی از مطالب را نمیتونم عمومی منتشر کنم لذا پوزش میطلبم از تمامی خواننده های محترمی که رمز ندارند
    شما واقعا شریف و ذاتاً نیکو خصال هستید ممنونم از این همه لطف و پیگیری

    برای من نوشتن مثل یک استادی میمونه که من را هی در مسیر نوشتن متولد و بیدار میکنه ... نوشتن برای من مشابه تراپی و کشف شدنه

    گاهی برای نوشتن فضای خصوصی تر میخوام ... من چون سانسور کردن خودم را دوست ندارم .. دوست دارم این قلم روایت گر حقیقت ها و احساساتی باشه که تجربه شده


    با خوندن این پست عذرهای من را از این بابت درک میکنید قول میدم در انتشار مطالب عمومی آینده جبران کنم

    الان یک نمونه از پیام خشونت بار و پر از قضاوت منفی را که امروز برام ارسال کردند را میفرستم ،قطعا بهتر من را درک میکنید.... من مدل رفتاریم این هست که ادمهای اینگونه را نادیده میگیرم و پاسخ نمیدم ... پاسخی جز خاموشی واقعا ندارم.. فقط به خاطر احترامی که براتون قائلم خواستم خودتون هم ببینید والا پیامش پاک میکردم و ازش عبور میکردم
    ولی تحلیلش نکات خوبی برای توجه داره

    در واقع حسادت ، نادانی ، ناتوانی ، حماقت را به گستردگی میتونید در شخصیت این شخص درمانده ببینید .. به خدا که ادم دلش برای جهنمی که برای خودش ساخته و داخلش زندگی میکنه میسوزه
    انسان اگر کلامی به حق ، آموزنده و ارزشمند داشته باشه در جسارت و شفافیت بیان میکنه .. انسانهای حقیر ، ناچیز و کم ارزش ، مخفیانه و ناشناس عقده های درونی حقارت آمیزشون و افکار متعفن خودشان را بیان کنند


    آمده اسم یکی از بهترین ، متشخص ترین دوستان و مخاطبان همراه اینجا را برای خودش گذاشته.....
    چقدر انرژی ، کلک و پنهانکاری برای اینکه روی داغی های حسادتش کمی خنک کنه
    بزرگترین عذابش آتش این حسادت شدیدش هست که لحظه به لحظه داخلش میسوزه
    خدا شاهده اینقدر برای من ؛بی اهمیته که حتی ، نمیصرفه برم آیدیش در برنامه آیدی خوان دربیارم که ببینم این مفلوک ،جاهل کی است ...

    ‌‌

    نویسنده:نسا چهارشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۳ ساعت:

    ‌۱۲:۱۵از اولش هم اشتباه کردی خونه رو فروختی خودت و شوهرت رو آواره کردی که باربد رو بفرستی ترکیه ، الان اینهمه سرمایه برباد رفته ، خدایی چه دستاوردی داشته تاحالا باربد ؟ یه رشته درجه صدم تو یه دانشگاه درجه صدم با اینهمه هدر دادن پول . خب اینو تو ایران نمیتونست انجام بده بدون اینکه خونه بفروشید و آواره و الاخون والاخون بشید ؟؟ اشتباه پشت اشتباه . اونوقت اسم خودتو گذاشتی مشاور و ازین مشاوره های تخمی به مردم هم میدی ، تو اول زندگی خودت رو جمع کن

    اتفاقا همین امروز به یکی از مراجع ها میگفتم چیزهایی که تو از دیگران در مورد خودت میشنوی و تو را ناراحت میکنه چیزهایی هست که تو در آن مورد نسبت به خودت باور کافی نداری ...
    گفتم یکی از مهارت هات که خیلی بهش مطمئنی بگو ... گفت تسلطم خوبم به رشته ام و دروسی که به دانشجوهام تدریس میکنم ، چون علاقه دارم و همیشه قبل کلاسهام آماده ام و صد خودم میگذارم

    گفتم حالا اگر در دانشگاه، یک نفر یا دهها نفر بیان بگند تو استاد کم سواد و نابلدی هستی چه احساسی داری ؟ خندید گفت اصلااااااا برام اهمیتی نداره، چون من در یو دانشگاه برتر هستم که کسی بخواد آنجا به عنوان استاد پذیرفته بشه خیلی باید پیشینه علمی بالایی دلشته باشه ، ضمن اینکه من دایم در حال به روزرسانی خودم از نظر علمی هستم چون نسبت دانش دانشجوهام احساس مسئولیت دارم ...

    گفت برچسب بی پایه و اساسی هست
    گفتم ناراحت یا ذهنت درگیر نمیشه ؟
    گقت ابداً
    تلاش نمیکنی برای آن فرد توضیحاتی بدی که متوجه اش کنی اشتباه فکر میکنه ؟

    گفت هرگز

    الان دقیقا این پیام چرند برای من این حس داره انگار هیچ اهمیتی نداره ... البته تاسف میخورم که یه ادم چطور میتونه اینقدر در سطح پستی از ، زندگیش ؛ خودش را دچار چالش و افکار پریشون کنه
    دوستانی که با من معاشرت نزدیک دارند و تا حدود زیادی از حال و احوال و برنامه ریزی های زندگی من خبر دارند الان کلی به این پیام در حد تیم ملی میخندن ....


    اخه چرا باید یه ادم اینقدر بی شخصیت باشه که خودش بکنه مضحکه خاص و عام

    اصلا فرض بگذار که ، من خونه مون را فروختم ، بعد ما ، اواره ترین شدیم ، دیگه هیچ برامون نمونده... باربد هم هیچ جا نرسیده . دانشگاهش و رشته اش سطح پایینه
    الان هم ول برای خودش تو ترکیه بیکار میچرخه
    من هم که مشاوره هام بیخوده ... زندگیم نتوستم جمع کنم

    خب بتوچهههه . تورو سننه ...😬😬

    خب جالا من طبق ذهنیتت تو بدبخت شدم ... تو که جای من بدبختی نمیکشی تاوانش خودم میدم


    میگن ادمهای نادان بیشتر ادعای فهمشون میشه همینه ، چه جوری نوشته اشتباه پشت اشتباه
    اره تو راست میگی عباس آقا🥴
    اصلا فرض کن اشتباه پشت اشتباه کردم... دلم میخواد زندگی خودمه ... اگر من اینقدر اشتباهم ، گوگولی تو چرا اینقدر درگیر و پیگیرمی؟

    هان ، بگو دیگه

    .... فکر کن هی اینترنت وصل میکنه بیاد از آدم اشتباه، مطلب بخونه

    تو الان باید از این نتایج زندگی ما خوشحال باشی که به خاک سیاه نشستیم ..میتونی اوففف شده حسادت هات با این تفکرات ساختگی مریضت خنک کنی ... خب دیگه دردت چیه ؟

    بماند باربد عزیرمن ، الان در این سن کم به سه زبان کامل مسلط شده
    تو که مشخصه زبان مادریت هم سختته حرف بزنی، تو همون موندی از درکت خارجه بفهمی کسی که به سه زبان مسلط میشه چقدر تلاش کرده
    چندین بار ،جان دل من ، به عنوان یک ایرانی از نظر اخلاق خوب و درس بهش در ترکیه تقدیر نامه دادند ... همش هست ... حالا دادند ، باز برای خودش و ما خوبه ... یعنی میخوام بگم خوب و بد زندگی هرکس به خدا سود و ضررش برای خودشه ، نه دیگران

    تو خودت بلدی یک هفته به تنهایی ، نمیگم خارج کشور ،حتی نمیگم شهر دیگه ، اینها پیشکشت ، در کشور و شهر و خونه خودت ، از پس خودت بربیای ؟
    بعید میدونم .. یه ادمی مثل تو با این سطح فکر و میزان درک از امورات روزانه ساده خودش هم بتونه بربیاد


    پس تو فهم و درکی از دستاورد نداری که بخوای اینو بفهمی و من بخوام برات توضیح بدم که باز یه بچه تو این سن در کشور دیگه به چه افتخار و توانایی از خودش و مدیریت زندگیش برمیاد و بدون کمک کسی تمام چالش های زندگیش حل میکنه ... تو نسل باربد چند تا میشناسی اینجوری بتونند ؟؟؟؟
    من دقیقا ،همین توانایی ها را بیشتر میخواستم باربدم ، بهش برسه ... والا درس را همه جا ، حتی در مناطق محرومم هم میشه خوند


    من صدهزار بار دیگه به عقب برگردم همین راه را برای باربد میرم ... روزی نیست که باربد از من بابت این مسیر تشکر نکنه ...تا همین جاش ما تو انتخابمون، خودمون برنده میدونیم ... تمام سختی ها و دلتنگی هاش روی قلبم میگذارم
    حالا تو و امثال تو فکر کنید دستاوردی نداره یا داره ... اخه چه فرفی به حال ما میکنه ؟
    مگه ما برای دیگران و ارزش های اونها زندگی میکنیم


    واقعا تو میدونی باربد چه رشته و کجا درس میخونه ؟
    و پلن های بعدیش چی هست ؟ که این جوری زررر مفت زدی ... خنده ام میگیره ... درد بگیری پلشت .. چه سمی هستی تو 😂😂

    در ارتباط با اینکه من خونه ام و سرمایه زندگیم بر باد دادم رفته و الان اه در بساط ندارم بگم که :

    واقعا شگفتاااا چقدر بیکار و ابلههه نشستی از این فکر ها میکنی و به این نتایج رسیدی ؟

    انگار منتظرین یه تیکه خبر یا اتفاق از زندگی ادمهایی که درگیرش هستید دستتون بیفته


    اخه چطوری یه مغز میتونه با اطلاعات و شواهد خیلی خیلی ناقص و فقط برداشت شخصی در مورد موضوعات نتیجه گیری کنه ... از اون بدتر بیاد بگه کارت اشتباه بوده ... به شدت مغزت درگیر خطاهای شناختی جدی هست ( بهت توصیه میکنم در مورد خطاهای شناختی تو نت بزن بخون )


    بو گنداب مغزت همه جا پیچیده میدونم اطرافیانت خیلی اسیر کردی و از دستت نمیدونند به کجا پناه ببرند ... لعنتی ذهنت بشوررر ...

    هرچند به تو ربطی نداره
    ابداً فروش خونه من به خاطر مهاجرت باربد نبوده ، تصمیمی بوده که مصلحت دیدیم در آن تایم انجامش بدیم و خوب کردیم دلمون خواسته زندگی خودمونه . تشخیص خوب و بدش و تمام مسئولیت هاش با خودمون هست ... تو این وسط از کجا یهو دانلود شدی


    اینجا خوبیش اینه هویت من مشخصه و مخاطب های زیادی داره که در دنیای واقعی با من در ارتباطند یعنی چیزهای که مینویسم خارج از مجازی شاهد هایی دارم پس جز حقیفت حرف و توضیحی غیری داده نمیشه
    بماند که خودم صداقت برام ارزش هست ...

    همه این عزیزان که میشناسمشون الان دلشون میخواد کله تو را بکنند
    همین مونده امثال تو از برنامه های شخصی زندگی ما با خبر بشین که چی فروختیم ؟ الان چقدر داریم یا نداریم ؟


    چه میدونی الان چی به چیه ؟ ما داریم چی میکنم ؟ از کجا مطمینی که ما ، پولمون داریم یا نداریم
    اوخییی گیج شدی؟

    جالبه اگر از نزدیکان من بپرسی مریم چه مهارت هایی داره ؟ بلاشک اولی یا دومی را میگن مدیریت و ذهن اقتصادیش عالیه ..حتی میگن تو ژن مادر ، مادربزرگم ( بی بی شاه ) داری من که ندیدمش ولی میگن خیلی وارد بوده و قشنگ تجارت میکرده ...


    من ثروتمند نیستم ،اما همون محدوده را که در اختیارمه ازش بهترین میسازم تمام اطرافیانم اینو میدونند ... پس زهی خیال باطل که من الان پول خونه ام که فروخته ام از دست دادم .


    اخیییی الهی چقدر خوشحال که این هیچی از پول خونش نمونده بر باد رفته ....
    واقعا اینقدر درمانده و بیکارید که اینجوری درگیر زندگی ادمهای اطرافتون میشید

    راستی خو بی شعوررر اواره چیه ؟ تو ترکیه که خونه اجاره کردیم ، در حال حاضر تا من ایرانم مهمان پدر و مادرم هستیم
    چون برنامه هایی در دست اقدام داریم این مهمانی چند ماهه شده و یکم طول کشیده ..
    ما حتی جرات نداریم جلوی پدر و مادرم بگیم میخوایم از پیشتون بریم ... بسیار ناراحت میشند..

    نگرانتم کمتر از دوهفته دیگه ، هشدار میدم وبلاگ نیا ، خبرهایی در راه هست برای بیماران حسود اصلا مناسب و مفید نیست احیاناً آمدی قرص قلب بخور، موهای شهلایت نریزه .. .‌.. رویداد خاص و عجیبی اصلا نیست یه اتفاق کاملاً معمولی وعادیه هست . اما اینجوری که نوشتی و فکر میکنی ، تو یکی حتما دق میکنی

    بعد ای کاش خیلی ها دل ما را داشتن که داشته های خودشون به جای اینکه هی مال سر مال بگذارند که ارث بشه بعد در زمانی دست وارث برسه که بدردش نخوره .. تو موقعی که بهتر به دردش بخوره خرجش کنند .... از نظر ما این کار، رفتار درسته
    خود رسیدن به این نقطه فهم زیاد و عمل کردن بهش شهامت میخواد .

    پس من اینقدر به هدفم و انتخابم ایمان دارم هیچ بادی منو تکان نمیده ....

    یه وقت که بحث حسادت بقیه و این حرفها با دوستان میشه .. میگم بابا ول کنید مگه ما کی هستیم ؟ آدم مشهور سلبریتی یا چیزی هستم که بقیه حسادت کنند .. زندگی معمولیمون را داریم میکنیم همه چیزهای هم که داریم خیلی عادی هست

    ولی ادم یهو که همچین کامنت های را میگیره ، میفهمه اوووف یه ادمهایی هستند چقدر درگیر و حسودت هستند ، چقدر عجیب باید گفت : وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ ... چشتون کور بشه ... انرژی منفیتون از ما به دور


    البته ما روانشناسها میگیم وقت حسودانی در اطرافت داری نشون دهنده اینه که تو رشد کردی و موفق هستی ادمها که به هیچ حسادت نمیکنند حتما خبریه که درگیرت هستند

    تو میدونی من به چه اشخاصی مشاوره میدم ؟
    به آدم حسابی هایی که از دست ادمهایی بیماری امثال تو تحت فشار قرار گرفتند ... چون شماها که همه را گرفتار کردید، توهم دانایی دارید و به تغیبر و فهمیدن مقاومت دارید و اصلا درک اینم ندارید روانشناس کی هست ؟ و لزوم روانشناسی چی هست ؟
    حالا من بیام رزومه خودم و دامنه فعالیتم را برای تو که بی تربیتی توصیف کنم که اصلا چی بشه ؟ ... تو فکر کن مشاوره های من به درد نمیخوره . ... بدرک
    مراجعان زیادی دارم که اتفاقی اینجا را پیدا کردند
    حدس میتونم بزنم الان‌ چه حسی دارند
    ...
    افتخار میکنم تو خلوت ادمهایی در جلسات متوالی مشاوره بودم که خود ان افراد جایگاه ویژه و خاص داشتند
    و برای ملاقات خود اون افراد کلی باید بقیه مخاطبانشون در نوبت و انتظار میبودن
    حالا من با این تجارب ، فکر تو چه خللی در من ایجاد میکنه ... میبنی حتی منتشرش کردم ..‌ چون اونی که باید بشناسه منو شناخته ...
    شما لطفا سرت یکم از زندگی بقیه بکش بیرون تو زندگی خودت بکن شاید خوشت امد و سرگرم شدی ...
    برو رد کارت

    پی نوشت : کسانی که کامنت میگذارند لطفا حدس و گمان نزنند که این شخص مثلا فلان کس یا از طرف فلانی هست .... اصلا برای من مهم نیست ... میدونم در دایره نزدیکم نیست ، .. چون من ادمهای ناامن و این مدلی را نشانه ایی ازشون ببینم خیلی سریع طردشون میکنم ... پس هیج جای زندگی من این فرد نیست .. اصلا نمیخوام بدونم کی هست؟ . فرد بی جایگاه برای من مثل یک عابر خیابونه که نسبت بهش بی تفاوتم

    ما اینجا حداقل دیدیم که بدون شواهد و مدارک کافی حرف زدن چقدر انسان بی اعتبار و بی عزت میکنه ... پس از خودمون شروع کنیم .


    نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 3:31 توسط : مریم | دسته : درس هایی که آدمها با رفتارهای اشتباهشون به ما میدن
  •    []

  • یه دوست نزدیک بهم گفت یک سوال میخوام از تو
    بپرسم


    گفتم بفرما:

    گفت ادمهایی که نسبت خونی باهاشون داشتم ، دقیقا آنجایی که به حمایت و دوستیشون نیاز داشتم ، باهم ناجوانمردانه و ناعادلانه دست به یکی کردند در حساس ترین تایم زندگیم بدجور از پشت بهم خنجر زدند ، زندگیم جهنم کردند ، یه عالمه از بابت کارهاشون آسیب و ضربه خوردم ... همشون بدهکار خوبی هام بودند ، نمیدونم چه حسادت و کینه ایی بود که به جای جبران محبت هام ، زیر پام خالی کردند .. چه دروغ ها که پشت سرم نگفتند از دست کارشون زمین خوردم ، تمام تنم زخمی شد ..


    با دلی شکسته و خورد شده به خدا واگذارشون کردم ، خیلی سخت اما بلند شدم و به زندگیم ادامه دادم ازشون کاملا فاصله گرفتم تا زخم هام خوب بشند تو این فاصله به نظر خودم خیلی رشد کردم .. بدون اونها روی مسائل مهمتر تمرکز کردم

    حالا بعد از چند سال دوری و فاصله مجدد در مراسمی سر راه ،هم قرار گرفتیم ... به سمتم آمدند و علامتهای از تمایل به برقراری رابطه نشون میدن ... یه جورهایی فکر کنم اون کشش خونی من را به سمتشون هل میده از طرفی میترسم از بلاهایی که قبلاً به سرم اوردند و به خاطرشون جای اشک خون گریه میکردم دوباره تکرار بشه

    بهش گفتم اولین قدم ‌ برای آرامش قلبی خودت، نه آنها، سعی کن از نظری درگیری ذهنی رهاشون کنی . اینها ادمهایی بودند که فصلی از زندگی تو قرار بوده درسهایی به تو بدن مهمترینش اینکه برای ادمیت چگونه انسانی باشی و چه کارهایی نباید بکنی؟

    ترس فعلی تو ،داره ازت مراقبت میکنه مثل یه هشدار قرمز میمونه ... تجربه گرفتن از شناخت ادمها و محافظت از خود ، با کینه ایی و ساده لوح بودن متفاوته

    میخوام خیلی جدی و دارک بهت بگم تا هوشیار تر بشی

    فرصت دوباره دادن به بعضی از آدمها مثل این میمونه استفراغ بالا اورده ات دوباره بخوری.
    اشغالی که ادم داخل سطل اشغال میندازه ، دوباره وسط خونه اش برنمیگردونه .. بحث سمی بودن بعضی ادمهاست به خودت و روح و روانت رحم کن ازشون دور بمون

    کسانی که مرز اخلاقیات و انسانیت را فقط یک بار عبور میدن و بابت حسادتهاشون دست به له کردن کسی میزنند، همیشه ترسناکند چون تونستند وجدانشون را برای این اندازه بدی قانع کنند ... در واقع مصداق ذات بد نیکو نگردد چونکه بنیانش بد است

    گفتم تو که ابزارشون نیستی هر وقت دلشون خواست بهت تمایل داشته باشند هر وقت خسته شدند با بدترین رفتار کنارت بگذارند

    اگر در تایمی از زندگی افرادی به خواست خودشون ، به ما آسیب میزنند تلاش اونها بود اما مراقبت های بعدی مسئولیتش با خودمونه

    گفت خیلی درست میگی، ولی من یه خاطرات خوشی هم گذشته باهاشون داشتم اما همیشه نسبت به علاقه و دوستی صادقانه شون به خودم تردید داشتم

    گفتم از قضا سمی ترین و پر آسیب ترین نوع رابطه ، ارتباط با افرادی است که ما را به آغوش میکشند و تلاش برای صمیمی نشان دادن رابطه میکنند اما آنجایی که ما لبه پرتگاه هستیم به یکباره ما را رها میکنند در واقعا ، این آدمها بیمارانی هستند که ثبات خلقی و عاطفی ندارند پر از تناقضات و تعارضات درونی هستند و در رابطه دلبستگی ناایمن یا فیک درست میکنند

    به عبارتی رابطه را برزخی و ناامن جلو میبرند و با مهر و کین رفتار میکنند .. کاملا برزخی ادم نمیدونه دوستش دارند یا ازش متنفرند ... اون کسی که صادقانه عدم تمایل یا احساسات منفی خودش را نشان میده و در راستای ثبات با ما جلو میره رفتارش مقبول تر و شرافتمندانه تر است

    ما در رابطه به طوری جدی به ثبات و امنیت نیاز داریم این دو نباشند رابطه به جای فایده برای ما بی نهایت ضرر رسان هست

    گفت این نکته ها خیلی بهم کمک میکنه دیگه چه مواردی در رابطه هست که باید براشون هوشیار باشم :

    گفتم دوری از کسانی که موقع اختلاف نظر یا دلخوریها روی زخم هامون دست میگذارند ، اینها هرگز مناسب رابطه صمیمی نیستند

    انسان سالم و دوستدار کسی هست که زمانی هم که با ما ،به ، اختلاف میرسه برای بیان شکایتش دست به تخریب و تحقیر ما نمیزنه در همون حالت اختلاف با مروت با ما رفتار میکنه و انتقادش را در خلوت و به شیوه سالم و محترمانه ابراز میکنه نه اینکه در جمع ما را آزار بده


    دوری از کسی ‌که به گفته هاش شاخ و برگ میده و رویدادهای رابطه اش با دیگران غلو میکنه ارتباط باهاش بسیار پرحاشیه تنش برانگیزه ‌. چون مطمئن باش یک روز هم نوبت تو میرسه که کلی ازت دروغ و چرندیات بگه

    کسی که به انتخاب خودش برای بقیه کارهایی میکنه ولی چپ و راست منت میگذاره مناسب رابطه نیست در واقع برای خودنمایی و بهره برداری خدمات ، خود خواسته را داده .. یه جا گرفتارت میکنه

    و بازهم تاکید میکنم تو مسئول مراقبت از خودت و ادمهای اطرافت مثل همسر و فرزندت هستی هر تنشی که تو از محیط بگیری تنشش گریبانگر اونها هم خواهد شد.

    پرسید مهمترین توصیه ایی که میتونی الان بهم بگی چی هست ؟

    گفتم : زخم هات به ادمهای نامحرم نشون نده. بدجور تو موقعیت های حساس برای آزار دادنت ازش استفاده میکنند

    به نظرم تجربه خیلی مهمه مثل یک کتاب میمونه
    ادم برای عدم تکرار اینگونه مسائل باید تجربه این دسته ، اتفاقات را فقط تو ذهنش به خاطر نسپاره، بلکه کنده کاری کنه یادش نره که فرصت دوباره دادن به بعضی از آدمهاخطای سنگین و گزافی هست .

    پرسید چیپ ترین قسمت تجربه رابطه از نظر تو چی هست ؟

    گفتم حال به هم زن ترینشون ، ادمهای تازه به دوران رسیده ‌ چرتکه به دست هستند که فکر میکنند محبت کردن واقعی فقط تو قیمت کادو و سفره های رنگی به رنگی خلاصه میشه ..و ارزش گذاری رابطه براشون بخش مادیاتش هست ...ازشون بیزار و خسته ام ... نمیدونم کی میخوان از این سطحی بودن گذر کنند

    و مجدد ادمهایی چرتکه بدست که فقط کارهایی که خودشون میکنند مییینند و تمام لطف و محبت های تو انگار وظیفه ات بوده
    همیشه دو قانون دارند خوب خودشون قرار نیست خوب تو باشه قانونی که برای تو بد هست لزوماً جز منعیات خودشون نیست به همین ناعدالتی

    ادم فکور و رسش یافته عدالت را اول از خودش و خونه اش آغاز میکنه

    و هشدار هشدار هشدار و.....
    دوری از آدمهایی که فرافکنی میکنند یعنی ادمهایی که هر گندابی که تو خودشون هست را متوالی به تو نسبت میدن و میگن تو اون ضعف داری ... در واقع یه واکنش بیمارگونه از سمت طرف مقابل ، که غیرقابل کنترله
    و شخص دوم رابطه با این مکانیزم دفاعی فرافکنی پوستش کنده میشه... برای اینجور ادمها دوپا داری دوپا هم قرض کن زود فرار کن

    در نهایت تجربه زندگی من را به این نتیجه رسونده که ،زخم هایی که بقیه بهت میزنند زود ازشون عبور کن ... بهانه های درست و بهتر برای ادامه زندگی پیدا کن
    در غم و خشم آزارهایی که بهمون رسونند نباید زیاد متوقف بشیم قطعا ما کارهای مهمتری داریم.. نباید مغزهای پوسیده و زنگ زده ما را متوقف کنند

    بعضی روابط خانوادگی مثل آتشند ، خیلی نزدیکشون بشی میسوزی ازشون خیلی دور بشی یخ میکنی باید پذیرفت به علت یک سری دلایل و شواهد قبلی ، صمیمیت و نزدیکی با برخی از اشخاص امکان پذیر نیست هرکاری کنی به علت ذهنیت های ناسالم یه چیز ازش درمیان که اعصاب و روانت به هم بریزند

    هیچی نمیتونه اندازه یه رابطه پرحاشیه و بگو مگودار حال و احوال ادم خراب کنه چه کاریه خب ، فاصله برای اینجور موقع هاست
    چرا باید ادم در ارسارت رابطه ایی باشه که دایم داخلش کنترل کردن و تسلط هست ..انسان با عزت نفس پذیرای اینگونه رابطه نخواهد بود

    و عمدتا ادمهای خودشیفته هستند که اکثر این ویژگی های منفی را دارند و رابطه باهاشون در توازان و سلامت نیست . انسان احساس فرسودگی میکنه همیشه برچسب مقصر و ناکافی بودن را میگیره
    در رابطه همیشه فرد خودشیفته تمرکزش به منفعت و سودجویی از رابطه است چیزی که خودش را به شدت آزار میده در مورد طرف مقابل اصلا مقید به رعایت نیست ولی توقع و انتظار داره طرف مقابل رعایت کنه

    گفت سوال اخر خود شما چه برخوردی با این آدمها دارید ؟
    پاسخ دادم ،من به خود گفتم نسبت ادمهایی که با زخم های درونشون میخوان به من زخم بزنند بی تفاوت باشم حتی قهر کردن از گزینه هام براشون نیست جایی دیدمشون باهاشون سلام و احوالپرسی میکنم . اما فرصت صمیمیت بهشون هرگز و هرگز نمیدم .. چون هرکس متعلق به جایگاهی است که از نظر پختگی ، فهم و شخصیتی برای خودش تعیین ‌کرده.

    ‌‌‌‌

    ‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:22 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []



  • آنچه مهم است این است که تاب بیاوریم و صبر کنیم تا به چشم خود ببینیم که استعداد بی همتای انسان در اوج تلاش و کوشش،
    چگونه یک پایان غم انگیز را به پیروزی عظیم و یک وضعیت بحرانی را به فتحی پیروزمندانه بدل می کند.

    👤ویکتور فرانکل
    📚انسان‌ در‌ جستجوی‌ معنا

    🛑🛑ادامه مطلب در زیر بزنید و پست رمزدار را مطالعه بفرمایید

    👇👇👇👇👇

    ‌‌

    نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 22:12 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  • [ادامه مطلب]   []

  • یکی از سمی ترین و آسیب رسانهای رابطه، افرادی هستند که چشماشون روی همه چیز میبندن و هر بلایی دلشون میخواد سرت میارند . وقتی خودشون را کامل تخلیه کردند ،قلب و روانت حسابی زخمی کردند و حرمت ها را شکستند .. تمام خوبی و لطف هات نادیده گرفتند و فکر و عاقبت نتیجه کارشون را هم نکردند ، در نهایت وقتی تو برای مراقب از روانت و آرامش زندگیت تصیم به طردشون گرفتی و دیگه اون آدم قبل نشدی و خودت را ازشون گرفتی ..
    با سو استفاده از جایگاه احساسی و ضعف هاشون ، با مظلوم نمایی مکرر میگن مگه ما چی گفتم ؟ مگه ما چی کار کردیم ؟ یعنی قتل کردیم ؟ چه بدی کردیم که حتی حاضر به جواب تماسمون نیستید ؟

    پر واضح و شفاف هست که توالی این رفتار ، و بازی روانی مشخصه اشخاص نارسیسم هست یا به عبارتی افرادی درگیر زخم های شدید خودشیفتگی هستند

    اینها را مینویسم که شما مخاطب نازنینم به اندازه چند جلسه تراپی رفتن بدون پرداخت هزینه آگاه بشید.

    اگر مطلب براتون مفید بود دوست داشتی فقط یه طلب خیر برام اعلام کن .

    خودشیفته ها همیشه همه چیز را جوری میچینند که تو و دیگران فکر کنید تو مقصری نه اون

    فرد خود شیفته به خودش حق کامل میده هرکار ناعادلانه و اشتباه و بی ملاحظگی را در حق تو انجام بده ، اما تو حق انجام آن کار را نداری وای به روزگارت اگر یک درصد از کارهایی که اون باهات میکنه را باهاش بکنی . بدجور باهات تلافی میکنه

    خودشیفته مثل آب خوردن شما را به هر بهانه ایی تحقیر و مسخره میکنه بعد که شما معترض شدی اسمش شوخی میگذاره

    خودشیفته ها بسته به نوع جایگاه نسبتیشون در نقش والد ، همسر ، پارنتر ، خواهر ، برادر ، دوست و... به هر کاری دست میزنند که شما بهشون توجه کنید اگر احساس کنند از سمت شما توجهتون کم شده زندگی را به کامتون زهر میکنند .. گاهی مدعی عاشقی و علاقه به شما هستند درصورتی که پی منفعت و سرویس گرفتن از شما هستند
    کسی که شما را قلبی دوست داشته باشه از شما برای توجه به خودش آزار نمیرسونه ، به عبارتی اون عاشق توجه به خودشه نه بی تاب و نه دلباخته شماست ... تمام ابرازهاش ؟ نمایشی و فیک هست .
    کسی که شما را دوست داره ازتون باج گیری عاطفی نمیکنه
    کسی که به شما علاقمنده ترحم شما را برنمی انگیزه و در شما برای کسب توجهاتون احساس گناه ایجاد نمیکنه

    خودشیفته ها اصولاً از شخصیت و ضعف، انسانهای ایثارگر ، مهرطلب سو استفاده میکنند و در ابتدا با دادن یک سری امتیازها به سمت خودشون جلبشون میکنند . در واقع قربانی میگیرند و از قربانی یا قربانیان خودشون به نفع اهداف ، سواستفاده ، ابزار ، باج گیری عاطفی استفاده میکنند

    بر خلاف ظاهرشون که سعی میکنند این را پنهان کنند به شدت نسبت به طرد شدن و کنار گذاشته شدن هراس و وحشت دارند . حتی اگر احساس کنند شما زیادی تسلیم رابطه و اسیر بازیهاش شدین شما را مکرر تهدید به رهایی ، جدایی و طرد میکنند در صورتی که بلعکس طرد شدن کابوس خودشونه

    ادمهای آگاه از این آسیب و تکلیف مشخصی که دارند ، جهت خود مراقبتی روانی در دام و بازی روانی این افراد نمی افتند ..از قضاوت و داروی منفی بقیه که ممکنه فرد خودشیفته ذهن بقیه را با دروغ شستشو داده باشه هراسی ندارند

    مثلا اگر خودشیفته فرد سالمند باشه با استفاده از مظلونمایی و اینکه چقدر دلتنگ و عاشق قربانی خود هست ، با دروغ های و حرفهای ساختگی میخواد احساسات بقیه را تحریک کنه تا برای خودش تاییده جمع کنه
    بقیه هم با دلسوزی بی جا بیشتر از قبل تقویتش میکنند

    فردی که میخواد از عزت نفسش محافظت کنه تکلیفش با خودش مشخصه و به این بازیها اهمیت نمیده و به کارگردانی فرد خودشیفته در بازیهای روانیش شرکت نمیکنه و باج عاطفی نمیده

    اندکی حرف با فرد خودشیفته :

    فردی که خودشیفته هستی روزی که چشم هات روی همه چیز میبندی و تمام پل های پشت سرت خراب و ویران میکنی به عاقبتت فکر کن که شاید روزی خواستی از آن پل دوباره برگردی
    وقتی که مسیر برگشتت را خراب کردی راهی برای برگشت نیست ..اینو خوب بفهم

    از آن بدتر چون از نظر خودشیفته همیشه اشکال و ایراد از بقیه است و پذیرای انتقاد نیستند برای برگشت شما دست به رفتارهای جبرانی نمیزنند
    همش میگند ما که کاری نکردیم اگر هم عذرخواهی کنند به فهم عذرخواهی نرسیدن یعنی خودشون مقصر نمیدونند اون عذر خواهی به خاطر ترس ها و کنار گذاشته شدنشون هست .

    بحث کردن با فرد خودشیفته کار بیهوده و بی نتیجه ای است اب در هاون کوبیدنه چون آنها باز به خودتون حمله میکنند و اصلاً استدلال ها و منطق شما را گوش نمیدن و فقط انرژی شما را هدر میدن .. اگر هزار بار اون حرف بگی اون نمیپذیره

    ممکنه برخی از ماها در زندگیمون با ادمهای که آسیب خودشیفتگی دارند در تعامل و رابطه باشیم
    توضیحات من ، قرار شما را آگاه بکنه که بدونید فرد مقابل شما چقدر آزاردهنده و آسیب زننده هست و تلاش شما برای بهبودش بی نتیجه است

    اون فرد هر کس شما میخواد باشه شما نباید قربانیش بشید و تن به بازیهای روانیش بدین
    در خودشیفتگی بحث شدت اختلال خیلی مهمه ، اگر شدت اختلال زیاد باشه تنها گزینه و راه حل ،خروج و ترک این رابطه سمی هست که بهتره هرچه زودتر خودتون نجات بدین

    به نصحیت و دلسوزی های بی جای اطرافیان از یارگیری فرد خودشیفته توجه نکنید چون شما مسئول سلامت روان خودتون هستید نه قضاوتهای بی جای دیگران

    اگر برای فرد خودشیفته ماه را تو آسمان بیارید قدر محبت و لطف شما را ناچیز میدونه و خیلی زود فراموش میکنه و اما کوچترین کاری که خودش برای شما انجام داده باشه همه جوره سرتون منت میگذاره

    شما مسئول و نگهبان آرامش خودتون و همسر و فرزندانتون هستید نه توجه به فرد بیماری که ظرف توجهش هرچی داخلش میرزی انگار سوراخه و پر نمیشه و حتی نمیپذیره که شما به عنوان قربانیش به بقیه ادمهای نزدیک که در رابطه هستید و مسئولیت دارید مثل همسرتون ، اگر شاهد روتین و بایدهای رابطه شما باشه براش ناخوشاینده و فوری عکس العمل های منفی نشون میده ...و حسادت میکنه که راس توجه شما فرد دیگه ایی باشه

    اگر از فرد خودشیفته فاصله گرفتید و اون برای دوباره قربانی کردنتون ممکنه به هر کاری دست بزنه به این امید نباشید که این فرد تغییر کرده و متوجه و آگاه به اشتباهات رفتاریش شده
    هرگز و هرگز .. بعد از شروع مجدد و فرصت دادن شما خیلی زود رفتارهای سمی و بازیهاش را با شما شروع میکنه

    حالا شما خودتون بگید واقعا می ارزه ادم لحظه های زندگیش با همچین ادم بی ثبات ، خود محور ، کنترل گر ، نا متلاطم حروم کنه

    مخاطب خاص : من که خودم و باربد به شخصه نمیتونیم با کارهای که نباید در حقمون میکردی و کردی و الان به راحتی ویس میدی و میگی من چیکارررر کردم ؟
    شگفتااااا
    دقیقا برای ما مثل این میمونه که یکی را بکشی بعد بگی من کاری نکردم فقط کشتمش

    ما که تکلیف مون مشخصه شما را به خیر ما را به سلامت ،هیچ راهی واقعا نگذاشتی
    حرف و سخن و چرا ؟ چرا ؟ ازت پرسیدن زیاده ولی چون بی فایده است نمیپرسم .

    شخص مورد نظرت هم ، که تلفنش را از تماس هات و پیام هات هر روز آبکش میکنی ...من دوبار بهش پیشنهاد دادم گفتم تلفنت جواب بده ..

    سریعاً بهم گفت دلم نمیخواد جواب بدم و دیگه هم تو هم از این پیشنهادها نده
    فقط موندم با آدم به این خوبی و نازنینی گروهی چی کردید ؟ چی به روزش از نظر احساسی اوردید ؟ که به اینجا رسیده و فقط نمیخواد که نمیخواد...
    چه دلی ازش شکستید ؟

    اگر تونستی به عاقبت رفتارهات و رفتارهای نزریکانت عمیق فکر کن سرنخ این بلا را راحت پیدا میکنی ‌، جای دیگه برات دردسر نشه ما که سوختیم و زخمی شدیم و رفتم و قید همه چیز زدیم . دیگه بقیه نسوزن و ترکتون نکنند
    تو که هم احترام و توجه به این خوبی از سمت ما سه نفر، الخصوص من داشتی ببین چی شد که مفت و ارزون حراجش کردی که الان هر چقدر تقلا میکنی شخص مورد نظر و نزدیکت دلشکسته تر از این حرفهاست که حتی پاسخ تماست بده و اینجوری سکوتی سنگین کرده ...


    وسط قلبم براش به درد میاد .. مثل همیشه و این روزها بیشتر ،اینقدر غرق محبت و توجهش میکنم که جای خالی یه شهر براش پر کنم

    تو که باید میزدی تو دهن آدمهایی که حرف گنده تر از دهنشون میزدن با دهن بینیت دوره ات کردند اتداختنت توی بازیشون و پا را از گلیمشون دراز تر کردند و از آب گل آلود ماهی گرفتند حالا هی تو ویس هات برامون میگی خدا لعنتشون کنه ....

    چه راحت در حریم و خونه ات را روی نااهلان و ادمهای فرصت طلب باز گذاشتی که سالها منتظر این بودند که زهر حسادتهاشون را روی خودت بریزند و با نادیده گرفتن ما و اراجیف گویی این فرصت بهشون آسون دادی و الان که از تب و تاب افتادی دیدی به بهانه ما خود تو را نشونه گرفته بودند و از پشت چه خنجری بهت زدند جوری که نمیتونی از جات بلند شی

    واقعا خدا لعنتشون کنه چه شما و چه ما بگیم و چه نگیم خدا تمام بدخواهان و فتنه ها را لعنت کرده ...و نتیجه اعمالشون و نیت هاشون به خودشون برمیگرده من مرده ، شما زنده .. کارما جوابشون میده

    اما شما خیلی دیر جنبیدی و مثل همیشه تحریک شدی و چون حزب بادی هر لحظه از یه جا میوزی و با خودت تکلیفت مشخص نیست، اسیر دهن بینی هستی این سری بدجور کار دست داد

    نمیدونم شاعر این شعر کیه اما چقدر قشنگ سروده انگار حرف و دل ما را شعر کرده:

    نمک نشناس در یادش محبت ها نمی ماند
    نمک بر جای مرهم زد که فرقش را نمی داند

    سگی ولگرد تنها استخوانی مرده می خواهد
    که فرق بین مرغ و مومیایی را نمی داند

    بسوزانی وجودت را که گرما بخش او باشی
    کند خاکستر آن آتش که آبش را بجوشاند

    اگر جای خدا او را پرستش هم کنی آخر
    چو آتش با زبانش پیروانش را بسوزاند

    نمک نشناس امروزت گذشت و به فکر فردا باش
    که برای صید یک ماهی کسی دریا نخشکاند

    اگر با لطف یارانت مقامت ده برابر شد
    فقط با صفر بی ارزش کسی بالا نمی آید

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 16:52 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • جالینوس حکیم ابله و دانشمندی را دید که تمام روز با هم جر و بحث می کنند. ابله می گفت سه هشت تا بیست و یکی، دانشمند می گفت سه هشت تا بیست و چهار تا. ابله به دانشمند دشنام داد و دانشمند با ابله گلاویز شد.
    جالینوس حکیم دستور داد تا دانشمند را در ملاء عام بیست و چهار ضربه شلاق بزنند. دانشمند عصبانی شد و گفت: من درست می گویم، شما به جای آن مرد نادان من را شلاق می زنید؟!

    جالینوس گفت: تو نیز ابله ای چون اگر ابله نبودی با ابلهان گلاویز نمی شدی.
    تو تمام روزت را برای اثبات خود به یک ابله از دست دادی.

    خیلی از ماها داریم شلاق همین اثبات خود به ابلهان زندگیمون رو می خوریم. همه رو از خود راضی و خشنود کردن دقیقا مثل همه رو از خود رنجاندن یک نوع بیماریه

    اگر اردک های زندگی شما را تایید نکردن لحظه ای ناراحت نباشید. عقاب را چه به تایید اردک ها!!


    من نگویم که کنون با که نشین و چه بگویی
    که تو خود دانی اگر عاقل و هوشیار باشی

    پی نوشت : طبایع پست از همه چیز سواستفاده و بهره برداری میکنند لذا قابل احترام و صمیمیت نیستند


    مجبورم ساده نویسی کنم که در فهم مخاطب خاصم باشد بلکه در پردازش مغز کوچکش و شخصیت بی نهایت حقیرش جا بیفتاد ...
    بیشتر بهت گفتم تو اصلا در حد ما نیستی که بخواهیم باهات بحث کنیم جوابت بدیم حیف زمان و وقت که برای تو بگذاریم بخوایم خودمون در حد تو پایین بکشیم که تلاش کنیم تو را قانع کنیم .. مگه دیوانه ایم ؟
    چون ابلهی جوابت خاموشی هست همانطور که بزرگان گفتند

    در کتاب گلستان سعدی باب چهارمش نوشته :

    جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی‌حرمتی همی‌کرد. گفت: اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدینجا نرسیدی.

    پس خودت نَکُش برای مجادله با من ، فکر کنی چهار تا اراجیف بگی من تحریک میشم به هیچمون نیست فقط هی برات متاسف میشیم چون من خودم را هرگز ، با تو ه درچنین شرایط حقیرانه ایی قرار نمیدم


    از اون مهمتر تو واقعا هیچ کاره مایی ... اخه به تو چه زنیکه سلیطه ، دیوار شکسته ، سگ دریده


    یهو سر کله ات پیدا شده خودت قاطی مسائل یه خانواده کردی که بهت اصلا هیچ مربوطی نیست
    من حتی یک بار یاد ندارم از خودت و خانواده ات جلوی من به نیکی یاد کرده باشند همیشه ذکر شر و بدی هاتون بوده ....


    زنیکه ماهگیر آب های گل آلود..🧐🐟 از خوزستان تا تهران


    قشنگ تابلوهه و حسن هم همینو با ضرس قاطع میگه ، که من تو با هم معاشرتی هرگز نداشتم تو دشمنیت با اونهاست و به بهانه من داری در ظاهر دوست ، زهر و حسادتهای تمام عمر نکبتیت را به مادرشوهر و خواهرشوهرهای من نشون میدی ... حسود هرگز نیاسود ... چقدر ازشون کینه و خشم در وجودت انباشته داری که شکل عقده حقارت شدی ؟

    ام الفتنه ، ملکه حسادتها ، بانوی فضول، قبل تر بهت تذکر سریع دادم گفتم گور و بساطتت را از این وبلاگ جمع کن برو اینقدر پیگیر و درگیر ما نباش چون چیز عایدت نمیشه ..


    برای یه کلاس اولی ، نمیشه درس هندسه و حسابان داد چون نمیفهمه درکش نمیکنه .مصداق تو هست
    مطالب اینجا هم به درد میزان هوش تو نمیخوره نمیفهمیش مغزت رد میده قاطی میکنه همه را اشتباه برداشت میکنی ، از این زن خلی که هستی خل و چُل تر میشی ..🤯😵‍💫

    تو با نام نکبت خودت و یا غیر در این وبلاگ کامنت بگذاری از طریق برنامه خارجی آیدی خوان آیدی و محل ارسال دقیقت به ما میده زین پس پیامت هات نخونده پاک میشه فقط بشین هی حرص بخور و سیاه کن تا جونت دربیاد ...میدونم یه زن بی سواد و کم شعوری اینقدر سر گرم خاله زنک بازی و شر به پا کردن هستی که از اطلاعات اینگونه کاملا عقبی برای همین خواستم حالیت کنم بگم همچین چیزی هست اینقدر خودت سبک و خوار نکن ....مجدد چخه ، چخه 🐕🐕🐕🐕🐕🐕🐕🐕🐕🐕🐕🐕

    دوستانی که رمز دارید یه ورود به مطلب رمز دار روی ادامه مطلب بزنید ... 👇👇👇👇

    نوشته شده در جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 14:44 توسط : مریم | دسته : فضای خصوصی
  • [ادامه مطلب]   []

  • امروز یازده روزه که ایران هستم ... میگن طرف وقت سر خاروندن هم نداره دقیقا شرایط فعلی من هستش حتی نتوستم بیام بهتون رسیدنم خبر بدم ... نتوستم حتی یه استوری تو اینستام بگذارم
    الان سه ، چهار روزه ، زیر یکی از دندونهام ته پایینم سمت راستکه عصب کشی هم شده آبسه کرده و اسیر این موضوع هستم .. یعنی مشکل دندان نیست لثه است .هیچ التهابی در ظاهر لثه نیست اما عکس نشون داده از زیر آبسه کرده
    اثر مسکن که کم میشه مثل توپ بسکتبال بالا و پایین میپرم یعنی از درد جونم بالا میاد میخوام صورتم بکنم .
    از دندون درد خیلی خیلی بدتره ...
    پریشب یهو یکی از مسکن ها بهم حساسیت شدید داد با سری و گز گز شدید صورت و تورم پشت گردن از خواب پریدم ... حسن اینقدر بنده خدا ترسید ..

    نیمه شب بابتش بیمارستان رفتم تا برام کورتون و ضد حساسیت زدند بتونند از عود حساسیت پیشگیری کنتد

    حسن مرتب اونجا میگفت این سابقه بیماری سرطان داشته این تورم پشت گردنش نگران کننده است .. اونجا گفتند حساسیت دارویی به مسکن آلفاست .نگران نباشید


    دیروز دوتا دندان پزشک رفتم .. داروهای چرک خشک کن و ... دادند،دارم مصرف می کنم ..
    اون سمت آبسه لثه ام علاوه بر درد به صورت پیش رونده هی سر و سوزن سوزن میشه
    وقت یه متخصص ریشه برای یکشنبه گرفتم که تشخیص دقیق تر بگیرم ... الان مسکنم خوردم دردش نسبتا ساکت شده که میتونم بنویسم امیدوارم واقعا از درد زجر اورش حداقل زودتر راه بشم

    دکتر گفت اگر گز گز صورتت رفع نشد باید حتما یه دکتر نورولوژی بری ... که نه تنها رفع نشده بیشتر هم شده
    خوردن این مسکن ها بالاخره برام ضرر داره


    احساس دوگانه دارم ،هم خدا را شکر میکنم این اتفاق بد زمانی که در ترکیه بودم نیفتاد چون واقعا فاجعه بود .هم اینکه متاسفم که حسن خودش تو شرایط خوبی نیست درگیر و نگران دردسر من هم شده

    توی فرودگاه از باربد که جدا شدم انگار بند دلم ریش ریش کردند
    هر دوتامون شدید بغض کردیم .. باربد میخواست ، با من طبقه بالا بیاد بابت جریمه موندنم ، به افسر توضیحاتی بده که بهش اجازه ندادن
    رفتم بالا طبق روال هم جریمه نقدی داشتم و هم تایمی جریمه منع ورد به ترکیه ... جریمه را که پرداخت کردم...میخواستم برم به سمت نرده ها از بالا برای باربدم دست تکون بدم یه پلیس افسر همراهم فرستاد ، لعنتی جازه نداد برم . و منو به سمت خروجی پرواز هدایت کرد
    اینترنت گوشیم غیر فعال شده بود، کاملا از هم بی خبر شدیم . ....‌ یعنی این تایم که میدونستم مدتی باربد تا برگردم بهش سر بزنم نمیبینم و هم محدودیت خداحافظیم باعث شده بود حالم اینقدر بد بشه میخواستم از حال برم ...
    هی سعی کردم به خودم مسلط بشم و مدیریت کنم که از هم نپاشم
    جوری حالم بد شد یه زن و شوهر از مسافرها متوجه تغییرات ظاهریم شدند امدند و سمتم کنارم نشستند و بهم اب دادند ...خدا خیرشون بده

    باربد توی جمع کردن چمدونم کمکم کرده بود یعنی من لوازم گذاشته بودم و اون همه را عالی چیده بود ... دقیقا همیشه حسن این کار را به بهترین نحو انجام میداد من لوازم سفر میگذاشتم و اون خیلی مرتب میچید و لوازمی که حفاظ نیاز داشت و ریختنی بود با کیسه و چسب بسته بندی میکرد
    روز قبل امدن من و باربد مرکز شهر رفتیم خریدهای مورد نیازم انجام دادم از یک هفته قبل کم کم لوازم سفرم کنار چمدان گذاشته بودم خلاصه شب خودش دقیقا مثل باباش نشست بدون دخالت من چمدانم بست و با چسب و کیسه چیزهای ریختنی رابسته بندی کرد

    واقعا بچه ها میبینند و یاد میگیرند و ما بزرگترین الگوی رفتارهای خوب و بدشون هستیم .

    فرداش هم تایم رفتن به فرودگامون را خودش هماهنگ کرد جز یه ساک دستی که دستم بود چمدان که سی کیلو بار داشت و یه ساک دستی دیگه را خودش تا ایستگاه اتوبوس حمل کرد بعدش هم با مترو به سمت فرودگاه رفتیم ...


    الهی دورش بگردم یه اخم به صورتش نیاورد فقط تو کل مسیر هی سر منو هر چند دقیقه یک بار میبوسید من هم صد بار تا فرودگاه بازوهاش و دستهاش بوسیدم ...😢❤

    ازش یک دنیا ممنونم که اینقدر مهربان و همراه صبوری هستش

    من هم تمام اختیارات و مدیریت های اونجا را طبق درخواست خودش با کمال میل بهش محول کردم حتی اپلیکیشن بانکم را روی گوشی اون منتقل کردم که برای انجام کارهاش سهولت داشته باشه ... همیشه از این حس اعتماد و توجه حس خوبی گرفته اون هم واقعا امانتدار بسیار خوبی هستش .

    بالاخره حدود یک و نیم شب رسیدم ایران ... با دیدن حسن شوک شدم انگار ده سال پیرتر شده بود خیلی غمبار بود . اندوه و درد فقدان پدر روش اثر زیاد گذاشته بود ...😭😭😭🖤🖤🖤
    متوجه شدم چقدر امدنم به ایران واجب بود
    فهمیدم چقدر زیاد بار مسئولیت روش ریخته شده
    رسیدم خونه مادرشوهرم و خواهرشوهرم مژده که پیشش بود خواب بودند.... از همون نیمه شب فضای غم آلود خونه مشهود بود ...خیلی خیلی خسته بودم ولی فهمیدم روزهای سختی پیش روم هست باید بدون فکر به هیچ حاشیه ایی به حسن کمک کنم که سنگینی بار این وضعیت از روی شونه هاش را کم کنم

    صبح که بیدار شدم مادر شوهرم دیدم اون هم خیلی اوضاعش ناجور بود ....بغلم کرد و گفت چقدر بابا همیشه دوستت داشته و به نیکی ازت یاد میکرد.

    صبح باید بانک میرفتم که هزینه دانشگاه باربد را چنج کنم و براش از طریق صراف میفرستادم نمیخواستم دیر بشه و بچه مضطرب بشه ...اول کار باربد انجام دادم

    خواهر شوهرم مژده گفت فردا میخواد برگرده شهر محل زندگیش و پست و مسئولیت را به من تحویل بده
    یعنی کمی بیشتر نموند حداقل من بتونم یکی دو روزی خستگی در کنم به هرحال میخواست سرخونه و زندگیش بره

    خیلی کم انرژی و زیاد خسته مسیر سفر بودم اما به حسن گفتم حالا که مژده میخواد فردا بره اگر صلاح میدونی بعد ناهار بریم به آرامگاه پدر سر بزنیم . وقتی پیشنهاد دادم حسابی استقبال کردند
    دیگه رفتم سر مزار بابا و اونجا خیلی مامان و مژده بی تابی کردند
    فردا صبح مژده رفت ... حسن هم سر کارش رفت

    من خودم عزادار مادر بزرگم بودم و دلم میخواست وقتی میرسم ایران بدون وقفه برم مزار مادر بزرگم اینقدر مادر حسن و خود حسن نیاز به کمک داشتند
    که من هرچه برنامه ریزی شخصی داشتم را کنار گذاشتم و مشغول رسیدگی به این دونفر کردم

    مامانش بی قراری های خیلی شدیدی داره از طرفی کارهای خونه ، آشپزی و مراقب دائم از مامان حسن با من هست ... حتی باید راه میره پشت سرش راه برم سرش گیج نره زمین نخوره

    گاهی از خودکشی حرف میزنه ... پاهاش به زمین میکوبه ... شصت سال باهم زندگی کردند
    تو بغلم ظهرها میخوابونمش شب هم همینطور
    اینقدر ماساژشش میدم تا استرسش کاهش پیدا کنه بتونه بخوابه ... نیمه شب هم که بی تابی کنه صداش بشنوم میام تو تختش دستش میگیرم تا اروم بگیره
    دقیقا شبیه بچه ها احساس ناامنی و بی قراری داره
    همش بغلش میکنم که حس امنیت کنه
    دستهاش براش کرم میزنم ...
    به تغذیه اش رسیدگی میکنم ، به موقع وعده های غذایش میدم ، دو بار در شبانه روز دم نوش های آرام بخش که تهیه کردم براش درست میکنم .مکمل های ویتامینیش را میدم ، میوه براش اسلایس میکنم ..که بی قراری و بی تابی میکنه چون ازش انرژی میره از پا نیفته


    ببینید من در تجریه این روزها به هیچی از گذشته و خیلی از حاشیه ها فکر نکردم همه را فعلا یه کنار گذاشتم ..


    حتی چون حسن شب دیرموقع خونه میاد خودم میرم خریدهای مورد نیاز خونه را خودم تهیه میکنم

    . با خودم گفتم الان روبه روی من یه انسان دردمند ، سوگوار ، سالمند هست که باید از نگاه انسانیت بهش کمک کنم ...اینکه وظیفه این یا اون هست را هم گذاشتم کنار ... گفتم الان من هستم ، سهم خودم تو این ماجرا با تکلیف مشخص باید انجام بدم و من تو این شرایط در توانم نیست بی تفاوت بگذرم شاید از دور به گونه ای دیگر فکر میکردم اما الان که در بطن ماجرا هستم باید مدیریت بحران کنم لذا آنچه رضای دلم هست را بی چشمداشت دارم انجام میدم ... از همه مهمتر نتیجه اش خیال آسوده حسن هست

    از طرفی حواسم به حسن هم هست غذای فردای حسن را آماده میکنم که سرکار ناهار داشته باشه و اثرات حضور و حمایت منو احساس کنه
    دوتا عمه هام که حسن سوا سوا دیدند گفتند خیلی حضورت روی حسن اثر داشته خیلی حالش بد بوده
    چقدر کار خوبی کردی امدی به دادش رسیدی ؟
    گفتم واقعا؟ ولی از نظر من حالش مساعد نیست
    گفتند نسبت به روز مراسم تشیع و مسجد که دیدیمش خیلی فرق کرده .

    یک بار فقط تو این موقعیت تونستم با لیندا دوستم صحبت کنم چون ما هر روز دوبار با هم حرف میزدیم هی گفت مریم نگرانم کجاییی ؟ بهم بگو چه خبر؟
    گفتم لیندا فقط یه عالمه کار پیش روم هست که باید بی توقف انجام بدم اصلا خودم از حالم خبر ندارم حس منگی دارم فعلا بتونم این بحران جمع کنم
    بعدش طبق روال قبل با هم در ارتباط باشیم

    عمه عشرت و عمه عفتم دلداریم میدن که این حال و احوال حسن و مامانش نگران نباشم میگن طبق تجربه سوگ خودشون بعد مدتی جمع و جور میشه و حالشون بهتر میشه ...

    مادر شوهرم مرتب میگه من با تو خیلی راحت تر از دخترهام هستم و دلم میخواد کنارم باشی ... خب بالاخره میدونم چه واکنشی نسبت به درک سوگش نشون بدم
    ممکنه فکر کنید شاید نمیخواد به دخترهاش زحمت بده نه اینطورنیست واقعا بارها و بارها این را تو این سالها که عروسشم به من زیاد گفته

    باید بنویسم که درس عبرت بشه که بعضی ادمها چگونه میتونند با انتخاب رفتارهای اشتباه در سیستم خانواده مشکل ایجاد کنند

    بزرگی به سن و سال نیست ، شعور و انسانیت به تحصیلات و مال و ثروت نیست .

    خواهر شوهر بزرگم تو این موقعیت طبق معمول از پشت رفتارهای خبیثاته ، احمقانه نشون میده .. کلا این بشر یه ادم بی ثبات و حسود دو عالم من هستش که بال بال میزنه برای هر ضربه ای که از دستش برمیاد بزنه( من تا الان شکر خدا ریختش ندیدمش )
    حسن از رفتار های خواهرش خیلی بهش برخورد گقت وسایل هات جمع کن فردا صبح زود خونه پدر و مادرت میبرمت

    مادرشوهرم این حرف از حسن شنید گفت مریم باید از جنازه من رد بشه از این خونه بره بیرون
    میخوام پای هر سه تا دخترام بشکنه ، که بیان یا نیان خونه من ، که مریم نباشه ...میخوام صد سال دیگه نیان
    مریم جانشین منه و اینجا اون صاحبخونه است مریمه که باید در را روی اونا باز کنه .مریم از خونه خودش نباید بره بیرون
    بعد نگاه من کرد گفت دخترم تو جایگاه خودت خالی نکن که اونها فکر کنند مهم هستند بهشون اینجوری توجه نده تو فهمیده هستی من انتظارم از تو بیشتره
    خلاصه حسن هم میگفت نه باید ببرمش ، نمیخوام اینجا باشه
    من دیدم بین مادر و پسر تنش ایجاد شده .. و اون کتی ناقص العقل فضا را سمی کرده ، واسطه شدم با توجه به واکنش مامان حسن به حضورم و حمایتش گفتم حسن من به احترام و درخواست مامانت فعلا کنارش میمونم خونه پدر و مادرم نمیرم
    حسن گفت نمیشه اون خواهر نادان تو این شرایط میخواد روان من را بهم بریزه من خودم کم بدبختی ندارم ..
    گفتم من به عنوان یه ادم مشکل دار بهش نگاه میکنم برام اهمیتی نداره این ادم خیلی وقته داستانش برای من تموم شده ... و الان به جای بزرگی و مادری کردن طبق معمول مشغول تشنج ایجاد کردنه
    مثلا باید تو فکر سوگش باشه ، حواسش به حرمت پدرش باشه ، نگران مادرش باشه .. دنبال اینه که مثلا حال ما را بگیره
    به حسن گفتم اروم باش نه تنها رفتار کتی بلکه رفتارهای کل خواهرات و خاندان برای من مهم نیست ...من اونها را اصلا نمیبینم چیزی که حال درون من را تعیبن میکنه عکس العمل های معقول و حمایت های درست تو هستش ... دیگه بقیه اش مهم نیست . پس بیخیال نه خودت حرص بده نه ناراحت کن ...

    گفتم ببین حسن مامانت الان شوهرش از دست داده و من هم تو این شرایط رهاش کنم خیلی زیاد آسیب میبینه ...
    خواهرت ابله و احمقه من که مثل اون نیستم باید رفتار درست انتخاب کنم

    به قول یه بنده خدایی خواهر شوهرت الان برای حمایت و رسیدگی تام به مادرش باید دستهای تو را میبوسید و قدر دانی میکرد.

    مادر شوهرم به شوهرم میگفت من نمیخوام مریم بره که کتایون بیاد یا من برم خونش اون ادمیه که همش میخواد حرفهای خودش بهت تحمیل کنه ، زور بگه و زیاد حرافی میکنه من مخصوصا الان اعصاب بودن کنارش ندارم ... حوصله اراجیف های که میگه را ندارم .

    میدونید گرچه ظاهر حمایت مادرشوهرم نسبت به من خیلی جذابه اما با شناخت این سالهایی که دارم . اول که الان سر نیازش هست و اعتماد امنی که از حمایت و توجه من داره
    ولی نکته مهم این است که شخص خود ایشون هم رفتارهای بی ثبات و تغییر فازی به خاطر افسردگیش داره نمیشه خیلی روش حساب کرد ... اما من با تمام شناختم به این مسئله تصمیم این‌رفتارهام گرفتم چون واقعا حسن خیلی فشار روش هست از پا درمیاد ...

    پنج شنبه تصمیم گرفتم که برم کرج مزار مادربزرگم برای اولین بار زیارت کنم با هماهنگی قبلی مادرشوهرم قرار شد چند روزی خونه خواهر شوهرم کرج بمونه که بردیم اونجا گذاشتیم

    بعدش هم پنج شنبه ظهر با مامان و بابام و عمه عفتم مزار مادر بزرگ رفتیم ... حس دیدن سنگ قبر مادربزرگم خیلی دردش سنگین بود یعنی زار میزدم که به جای آغوش مهربانش الان باید سنگ قبرش ببینم
    وایییی خدا باورم نمیشد ... بی بی قشنگم ماه صورتم زیر اون سنگ باشه😭😭😭😭😭😭
    پنج شنبه عید مبعث بود چقدر عاشق دید و بازدید تو این مناسبتها بود

    از اونجا که برگشتیم نگفتنی حالم بد و سنگین بود انگار من تازه از تشیع مادر بزرگ برگشته بودم تمام رمقم را کشیده شده بودند ....

    میتونم بگم تمام این سوگم را یه جورهایی به تنهایی و غریبانه تجربه کردم

    خدایا چقدر این روزها به من سخت گذشت چقدر زندگی دردمندمون کرد .

    فرداش هم جمعه مراسم مسجد پدرهمکار حسن که به رحمت خدا رفته بود شرکت کردیم
    موقعی که برای شیمی درمانی بستری بودم آقای رنجبر و خانمش عیادتم آمده بودند بر خودم واجب دونستم شرکت کنم .
    از اونجا هم راه به راه برای عرض تسلیت مادربزدگم خونه عمه بزرگم رفتیم ... عمه عصمتم هم اونجا بود کلی هم اونجا شاهد بی قراری های عمه عصمتم برای مادربزرگم بودم ... چون مادر بزرگم باهاش زندگی میکرده خیلی زیاد بی تابیش میکنه
    یعنی بی وقفه شاهد غم و اندوه هستم
    بعدش هم که درگیر درد لثه شدم


    هنوز فرصت نکردم تلفن برخی از دوستان را جواب بدم اگر اینجا را میخونید ازتون پوزش میخوام بهتون قول میدم اوضاعم به زودی سبک تر میشه و جبران میکنم
    چون من در کنار کارها و رسیدگی های به خونه و افراد .. به خاطر کمک و همراهی به مخاطبان عزیزم و مدیریت بخش مالی زندگیم مجبور بودم مشاوره هام تا جایی که ممکنه را کنسل نکنم دیگه فرصت برای تلفن های شخصی را نداشتم .
    خدمت عزیزان بگم که مسائل شخصی و کاری بحثشون جداست . لذا حرفه مقدسم ، انجام خدمات مشاوره های روانشناسیم به صورت آنلاین ،متوالی فعال هست اگر کسی درخواست و نیاز به مشاوره داشت در واتساپ یا اینستاگرامم برام دایرکت بگذاره بهش وقت مشاوره را حتما براساس شرایط مطلوب هر دونفرمون میدم.




    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 19:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • 🌱📌این موارد نشونه های آدم سمی در رابطه هست که باید حتما جدی بگیرید :👇👇

    1.هیچکدوم از حرفا یا کارات براش کافی نیست


    2.کوچکترین نقص ها کمبودهاتو به روت میاره


    3. مدام سرکوفتِ گذشته‌ات رو بهت میزنه و نمیزاره تغییر کنی


    4. خودشو عاری از اشتباه میدونه


    5. همش بهت حس گناه میده


    6. کنترلگر و همیشه منتقده و اهمیتی به نیازهات نمیده


    7. به روانت آسیب میزنه


    8. خط قرمزاتو رد میکنه و هیچ‌وقت به نه‌گفتنت احترام نمیذاره


    9. به احساساتت کوچکترین اهمیتی نمیده


    10.همیشه باید در راس و محور همه چیز قرار داشته باشه

    نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲ ساعت 13:2 توسط : مریم | دسته : درس هایی که آدمها با رفتارهای اشتباهشون به ما میدن
  •    []

  • یکی از باورهای مهمم ، اینه که پتانسیل متضاد رفتار کردن دل و عملم با دیگران ندارم. دوست ندارم ریاکارانه ،با دوگانگی و تظاهر به دیگران علاقه و تملقی نشون بدم که در قلبم هیچ نشونه ایی از اون محبت نیست . این کار خیانت اول به خودم و بعد به طرف مقابلم میدونم
    برای همین قبل از اینکه یه احساسی را به طرف مقابلم بگم اول پالایشش میکنم ببینم چقدر بین دل و عملم توازان و برابری است . ما به آنچه که به دیگران میگیم حتما مسئولیم .


    بعد از تجربه بیماری خودم و همدردانم عمیق متوجه شدم زندگی خیلی خیلی کوتاهه و باید آن را فنای موارد سطحی و کم اعتبار نکنم
    و خیلی به موضوع رسالت و اثر گذاری در دنیا به عنوان عضوی از هستی توجه و متمرکز کردم ، که چگونه میتونم توی طول سفر کوتاهم در این دنیا کارهای بکنم که موثر باشه ..‌ این تاثیر به معنای رضایتمندی و خشنودی و اطاعت از دیگران نیست
    بلکه آنچه در توانم هست با رعایت حقوق فردیم ، به عنوان کار درست و انسان دوستانه را انجام بدم
    از آنجایی که ما ادمها همگی نصحیت دوست نداریم به جای اینکه به بقیه بگم مهربان باشید و زندگی کوتاه و این حرفها ... از خودم شروع کردم بدون نگاه معامله گری در رابطه ، سهل تر گرفتم و مدتهاست ........


    با کسانی که حتی دوران بیماریم و روزهای سختم کوچترین قدمی برام برنداشتند همدردی و یاری رسوندم

    تولدهایی را تبریک میگم که اصلا تاریخ تولد من یادشون نیست

    به کسانی که بعد از من به سوگ نشستند حتی یک تسلیت ساده نگفتند ولی باهاشون با کیفیت همدردی کردم و بهشون گفتم من کنارتون هستم .. چون میدونستم الان چقدر درد میکشند و نمیخواستم بی تفاوت باشم

    کسانی بودند که قبلا درگیر روزهای سخت و سوگ شدند در نهایت توانم در کنارشون بودم ولی الان هیج اثری ازشون نیست ... ( هرگز از کمک بهشون پشیمون نیستم... )

    خلاصه میخوام بگم حتی اگر کسی کاری برام نکرده و نکنه دیدگاهم اینه که من تا زمانی که مهربانیم شکل سواستفاده براشون‌نباشه واز خط قرمزهام عبور نکند ... که اگر پیش بیاد قطعا جدی وقاطع برخورد میکنم

    در غیر این دو مورد که گفتم باز دوست دارم در شرایط های خاص کنار ادمها باشم ... چون فکر میکنم گاهی بعضی از ادمها اینقدر مهربانی نکردن و قوانین سخت و پیچیده از محبت به دیگران دارند ... به حدی برای نوازش بقیه خست دارند و غیر منعطف هستند که گاهی ما با دادن مهربانی به آنها میتونیم نشون بدیم که زندگی را لازم نیست اینقدر سخت و تلخ بگیرند ... درک میکنم که اینجور ادمها سخت آگاه میشند ولی ما نباید از تکرار عمل خوب خودمون خسته بشیم


    همه باید بدونیم این عمر ماست که مثل باد میگذره ولی بعضی ما‌ آدمها همچنان نگران تماشای خوشبختی دیگران هستیم و دلمون نمیخواد خیری از ما به بقیه برسه در واقع یه موفقیت خاصی را نمیخوایم فقط میخوایم کسی دیگه آن موفقیت را نداشته باشه ... وای بر ما اگر در حق هم اینگونه باشیم چون باید بدانیم:


    بنی آدم اعضای یک پیکرند
    که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی به درد آورد روزگار
    دگر عضوها را نماند قرار

    تو کز محنت دیگران بی‌غمی
    نشاید که نامت نهند آدمی

    نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 17:53 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • بعد از دوسال دوماه دوری و دلتنگی بی نهایت و مشقت های فراوان بالاخره حسن امروز از ایران پیشمون آمد تا چند روزی در کنارمون باشه چون به قول خودش دیگه ظرف دلتنگیش جوری لبریز شده بود که ممکن بود از پا درش بیاره

    درسته ما ترکیه بودیم برای دیدار کردن نباید پیچیده میبود . اما الکی الکی نشدنی و پیچیده اش کردند . به شر یه سری محدودیت ها ،داستانها و مرارت های بسیاری پیش آمد که قابل توضیح و نوشتن نیست .. زخمش و خون دل خوردنش بگذارید بمونه تو دل سه نفرمون ...که حداقل ما دو نفر یعتی من و حسن به خاطر این ستم ها و ناحقی ها ادم قبلی خودمون نمیشیم

    حسن و باربد که هیچ حسی و باوری به خیلی چیزها مثل کارما و این چیزها ندارند
    اما من یکی بی خیال نمیشم امید بستم به اینکه خدا دیده و اه ما را شنیده .. حواسش هست .. و خودش برامون جبران میکنه و ادم بدهای این ماجرا را مجازات میکنه ... امیدوارم قلبم را از اعتمادی که بهش بستم قوی نگه داره
    ....

    نه اینکه چون همسرمه اما واقعا پاک ترین و مظلوم ترین ، صادقانه ترین ، بی حاشیه ترین ، کم توقع ترین ، نجیب ترین ، معصوم ترین انسانی که تو کل عمرم دیدم این ادمه ،با فاصله خیلی زیاد مثلش ندیدم

    ...حق یه همچنین ادمی خورده شده ، ستم به همچین انسانی شده که قسم میخورم آزارش به حتی یه گیاه تو طبیعت نرسیده چه برسه حیوان و انسان

    من شاید دلخوریی هایی از باب توقعات در روابط خودمون ، تاکید میکنم از نگاه خودم تو این مدت ازش دارم و زندگیمون با این فاصله دیگه گرمای قبل نداره اما نمیتونم منکر ویژگیهایی شخصیتیش بشم که اینقدر این ادم تو جامعه با همه خوب و با وقار و بی شیله پیله است


    یه جورهایی دور از جون شما تو این جامعه جنگلی ایران که عده بیشماری میخوان برای منفعت هاشون همدیگر را بخورند معلومه این ادم مخوذ به حیا و نجیب زیر دست و پا له میشه ...
    بسیار هم آدم باهوشیه و متوجه همه چی هست ... اما نمیتونه حتی کسی که بهش بدی کرد را با بدی جواب بده .
    ..
    اینقدر میزان خولصش زیاده که متاسفانه از آسیب ها و ضررهایی که میخوره چون در زندگی مشترک هستیم ما هم به همراه خودش آسیب میخوریم
    بلاهایی که سرش میارند سر ما هم میاد

    خدا میدونه که من وقتی شرایطش میبینم‌ با چشم هام فقط براش اشک نمیریزم با قلبم گریه میکنم و قلبم براش هزار تیکه میشه

    اما از طرفی هم بابت فشارهایی که سرمون میاد من به خاطر تحمل این اهرم سنگین و بار مسئولیت های زیادی که تو این شرایط سرم ریخته خیلی خیلی خسته ام ... یه جورهایی انگار ستون اصلی را من باید بگیریم که زیر اوار این مشکلات اوار نشیم
    همش باید در تقلای نجات دادن باشم تا کمی فارغ و آسوده زندگی کنم ... به معنای واقعی در حسرت یه زندگی معمولی هستم‌

    درست خوب بودنش زیباست و همه دارند از نیکی و امن بودنش میگن اما وقت منفعت همون تعاریف کنندگان برسه روش هم رد میشن و من این وسط به خدا کباب دو عالم شدم و فقط کسی که جای من باشه متوجه میشه چی میگم

    چون در کل ، نزدیکان‌ اطراف ما انسانها درصدی کمی از زندگیمون را میدونند و اصولا از باب چیزهای ظاهری در مورد زندگمون نتیجه گیری و قضاوت میکنند
    قرار نیست اونها بار مسئولیت اونی که داره زیرش له میشه را بردارند
    اونی که همیشه تو زندگی در سخت ترین شرایط داره میدوه و دردش و فشارش به کسی نشون نمیده همیشه محجور واقع میشه و چون از درد و اه گله نمیکنه حس میشه اون که خوب و خوشه کارهای هم که انحام میده ،وظایفشه
    اونی که مظلوم تره و سکوت کرده و تا حدی تسلیم شده نگاه احساسی سمت اون هست که چقدر گناه داره ، چقدر فلانی خوب و معصومه و ..... تازه ظاهر غمناکش را هم که میبینند میان با خواهش و تمنا میگن فلانی را دیدیم چقدر شکسته و غمگین بود ترخدا هواش را داشته باش ، کمکش کن ..
    یه جوری انگار مثلا من دارم تو سواحل هاوایی برای خودم عشق و حال و ریخت و پاش میکنم یا ادم بی تفاوتیم و باعث حال اون فلانی منم .


    چقدر بعضی دلسوزیها بی جا و روی مخ هست ادم به جای حس خوب حس بدی میگیره و دوست داره بگه ....پس کی هوای منه همیشه گرفتار را داشته باشه
    بعد یادش میاد که اصلا به اون چه وقتی اینقدر گیر قضاوت ظاهر هستش و دایه دلسوز تر از مادر شده

    چقدر گاهی ادم دلش برای تنهایی و درک نشدنش تو این دنیا سخت میگیره و متوجه میشه از طرفی نه ادمیه که بخواد فعلا تسلیم بشه و باخت بده از طرفی مبینه طوری زندگی کرده و بقیه عادت کردند حتی اگر بمیره مردم باز از جنازه اش هم توقع دارند همیشه اونه که باید کاری بکنه

    به هرحال مهم نیست دیگه .... خدا امیدوارم توان بده ، ادم هیچ وقت از تلاش متوقف نشه ...و مهم اینه که خودت میدونی چقدر تلاشهات موثره و کار خوب و درست چیه‌....مسابقه که نیست ...زندگیه هر کس باید راه درستی برای جلو رفتن انتخاب کنه

    خلاصه حسن تقریبا یهو در پی کلافگی دلتنگیش و همچنین نگرانی ازاینکه ممکنه باربد وارد کشوری دیگه بشه و نتونه باربد چندین سال دیگه ببینه هر طور بود سفرش را تدارک دید و دلش میخواست برای بعضی از کارها و برنامه های نهایی که باربد داره بهش کمک بده

    بلیطش برای پنج شنبه یک شب از ایران تهیه کردم که حدود پنج صبح به وقت ترکیه میرسید
    مشغول خربد و برنامه ریزی برای آمدنش شدیم
    و فضای خونه را به فضل آمدنش انگونه که باید نشون بدم خوشحالیم جهت راحتی و آسودگیش مهیا کردم که اون میاد نخواد درگیر مسئولیت خاصی بشه و فضا براش کاملا استراحتی باشه
    خریدها و برو و بیاهاش، حملشون چقدر به دلم و جاهای جراحیم فشار اورد ... و شب از دل درد تا صبح در خودم پیچیدم

    باربد گفت من میرم فرودگاه به استقبال بابا
    پدرش فهمید ازش یه عامله خواهش کرد که اینکار را نکنه چون ساعت امدنش مناسب نیست

    از طرفی چون باید با اتوبوس تا فرودگاه میرفت اینجا اتوبوس به تایم های کوتاه تر تا ساعت دوازده هست و شش صبح آغازش میشه
    از ساعت دوازده به بعد هر یک ساعت یک بار خط های اتوبوس میاد

    حالا چرا اتوبوس ، ماشین دربست نکردیم ؟
    بی رودربایستی هزینه تاکسی اینجا بالاست برای اینکه بتونی اینجا دوام بیاری و هزینه هات مدیریت کنی مجبوری تا جایی که امکانش هست از سرویس های پر هزینه استفاره نکنی ... من و باربد هم واقعا تو این مدت خیلی جاها با شرایط سخت تر روبه رو شدیم که بتونیم از پس هزینه های اولیه بربیایم
    فرق ادمی که توی خارج کشور با این ریال بی ارزش دوام میاره و اونی که دوام نمیاره و مجبوره بدتر از قبل به جای قبلیش برگرده اینکه بلد نیست توازان با شرایط هر آنچه که داره و هست ایجاد کنه .
    من فکر میکنم تو این مورد واقعا با جایگزین ها و خیلی برنامه ریزیهای درست ، ماهرانه عمل کردم که هم عزت و نفسمون حفظ بشه ، هم درست بخوریم و بپوشیم هم درمانده نشیم ..واقعا مدیریتش آسون نیست

    .

    خلاصه از طرفی پدرش بهش اصرار داشت به خاطر ساعت نامناسب پرواز و رسیدنش به فرودگاه نره
    و از طرفی خود باربد اصلا این پیشنهاد قبول نمیکرد

    وقتی من دیدم یک نیمه شب میخواد برای رفتن به فرودگاه از خونه خارج بشه نگران شدم
    بهش گفتم حالا که بابا اصرار داره خودش میتونه با لوکیشین بیاد میخوای تو خونه منتظرش باشی ؟

    گفت اصلا یک درصد امکان نداره باید جلوی پدرم برم انطور که شایسته حضورش هست ازش استقبال کنم و با آسودگی به خونه بیارمش

    گفتم اخه تو ساعت یک از خونه بری تا پنج بابات برسه بارش را تحویل بگیره میشه هفت صبح . شب تا صبح که نخوابیدی چند ساعت هم که تو فرودگاه معطل میشی
    گفت مامی اینها همه برای من بابت شوق دیدار پدرم سختی نیست مثل شکلاته و من خودم اینقدر هیجان دارم که نمیتونم تو خونه تا آمدنش اروم بگیرم ترجیح میدم درگیر آمدنش باشم زمان برام بگذره
    حالا یه شب هم نخوابم که اتفاقی نمییفته

    ( درسته که من بهش میگفتم نرو ولی به حدی بابت پاسخ هاش و پافشاریش برای رفتنش به فرودگاه غیرت و عشقی که در دلش به پدرش داشت ... افتخار و ذوق میکردم )


    خلاصه سه ساعت و نیم نیمه شب فرودگاه رسید بهم پیام داد که رسیده چقدر دلم میخواست آن لحظه قشنگ دیدارشون حضور میداشتم
    من صبح زود ناهارم روی گاز گذاشتم که اروم اروم بپزه مقدمات صبحانه را آماده کردم .
    که پدر و پسر حدود ساعت نه صبح روز پنج شنبه رسیدند ....
    یعنی باربد مشخص بود که تو مدت زمان چقدر حجم دلتنگی تو وجودش بود و صداش را هم در نیاورده بود.
    و حسن هم از تغییر و بزرگ شدن باربد شگفت زده شده بود میگفت نمیتونستم وقتی دیدمش از بغلش جدا بشم

    به باربد گفتم بابت کرایه رفت و امدت و شارژهای کارت اتوبوست هرچی بوده بگو که بهت برگردونم

    گفت نه من خودم حساب کردم و نیاز نیست
    قربونش برم همش بوی مردونگی میده

    حسن که دیدم به حدی آثار غم و خستگی و شکستگی توی ظاهرش بود انگار صد کیلو بغض دیگه تو گلوم نشست .
    امدم پست امدنش را نوشتم خواستم همون روز منتشر کنم چون از شلوغی کارهام کامل نشد رویت عمومی نزدم

    امروز شنبه است و سه روزه که حسن امده... در کنار یه سکوتی که تو جو خونه است
    به خاطر حال روانی حسن که خیلی در خود فرو رفته است و فکر کنید ادمی که مدل خودش اروم و متین بوده انگار یه جورهایی هزاران برابر مظلوم تر شده هی میبینمش یواشکی اشکم میاد پاک میکنم که خودش و باربد متوجه نشن
    اینقور تو خودش جمع شده که انگار فرم شونه هاش پرانتزی شده
    معلومه از رسیدگی به خودش کاملا غافل شده . من
    وقتی باهم بودیم زیاد بهش رسیدگی میکردم از غذا به موقع تا قرص های ویتامین و.....
    این چند وقته هم که هست باید اساسی تقویتش کنم و بهش برسم ...


    همش تو آشپزخونه هستم و دارم وعده های اصلی و میان وعده ها را آماده و پهن و جمع میکنم و میشورم

    باربد و حسن هم مثل دوتا دوست خیلی صمیمی و همراه ،همش کنار هم هستند باهم فیلم میبینند ، انگلیسی صحبت میکنند که باربد مکالمه تمرین کنه
    باهم موارد مهم تحقیقی را سرچ میکنند
    عصر دیدم باهم گیم بازی میکنند من هی تخمه و هله و هوله براشون میبرم که از وجود هم بتونتد نهایت لذت ببرنند ...

    ‌‌

    آهای اون ادمی که چشم نداشتی عشق این پدر و پسر را ببینی و در رفتن ماموریت پدر باربد سه سال پیش سنگ‌گنده انداختی .
    حیف این عشق نبود که باعث فاصله این پدر و پسر شدی و تنها دارایی خوشبختی را ازشون دور کردی .

    تو این سه روز چند باری دیدم هم حسن هم باربد بهم نگاه میکنند و بغض میکنند .... میگم اخ از این دلهای شکسته که جز خدا پناهی نداشتند و تو و امثال تو چقدر جفا کردین
    من یکی نه فراموش میکنیم نه میبخشمتون ....
    فضای زندگیمون را سنگین و غمناک کردین

    خبر بد براتون که من تا جون دارم تمام چیزهای که ویران کردین و خسارت زدین دوباره میسازم و ترمیم میکنم ...





    نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲ ساعت 14:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • همش این بیت سعری را با خودم زمزمه میکنم:

    دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم 😭😭😭😭

    و بعد از طرفی ، تلاش ها ، خستگی ها و از همه مهتر دل خون شده ام را نگاه میکنم به خودم میگم درسته که میگن صبر کن درست میشه اما به قول هوشنگ‌ ابتهاج:
    خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
    این صبر که من میکنم
    افشردن جان است‌‌‌‌...💔💔💔💔💔💔 و دقیقا حال الان منه

    باربد فردا جمعه ساعت یازده شب به ارمنستان سفر میکنه و بکشنبه صبح برمیگرده سفرش بیش از پنجاه ساعت طول میکشه ... به تصمیم خودش میخواد طول زمان برگشت را در فرودگاه ارمنستان شهر ایروان سپهری کنه


    سرنوشت بار دیگر باربد را مسافر ارمنستان شهر ایروان کرد.

    ‌شاید این پروسه به اون سختی و تلاطم که در من هست نباشه اما تمام وجودم دلشوره است برای چیزی که انتظارش را نداشتیم
    برای لحظه به لحظه خستگی هایی که تو این توقف سفر و انتظار قرار داشته باشه برام ناشناخته است نمیدونم چه مشکلاتی را ممکنه باهاش روبه رو بشه و
    من باهاش نیستم ... و خودش باید کل سفرش را به یه کشور دیگه مدیریت کنه

    فکر میکنم این آشوب درونم طبیعی باشه احتمالا تا بره و برگرده من بخشی از جانم میره

    متاسفانه با نهایت تلخی و بی رحمانه نتیجه تمدید اقامت هر دوی ما رد شد ......😔💔💔
    و به خاطر اون قانون مسخره که موقع درخواست اقامت باربد زیر هیجده سال بوده اون را هم رد کردند


    خلاصه چقدر تو این چند روز من و باربد اسیر دانشگاه باربد و اعتراض کردن بودیم و هرچه تلاش کردیم تا اخرین دقایق امیدوارانه کارش را پیگیری کردیم نشد که نشد ، که نشد

    من برای خودم انتظار تمدید اقامت نداشتم چون قانون امسال را میدونستم
    مسئله ام باربد بود که اینهمه تلاش کردم بالا و پایین شدم که درگیر این شرایط نشه آخرش هم شد

    حالا برای رفع مشکل اقامت باربد ، اون باید به کشوری دیگه خروج بزنه و بعد مجدد وارد ترکیه بشه و یه مهر خروج و ورود بزنه ..‌ ایران که نمیتونه به خاطر مسئله سربازی بره ، ورودش به کشور دیگه ایی باید باشه


    ماشاالله که ما هم پاس ایرانیمون گل سرسبده تمام پاس های دنیاست خیرسرمون. چهارتا کشور بیشتر بدون ویزا راهمون نمیدن در نتیجه تصمیم به این شد که به ارمنستان بره یعنی معقول ترینشون همین ارمنستان بود

    اشغال ترین و بی وجودترین، لجن ترین آفیسر بی انصافی که میتونست با پرونده این بچه براش این دردسر مسخره ورود و خروج سرش بیاره آفیسر پرونده من بود ...الهی که درد قلب من و بچه ام را لمس کنه و دقیقا بچشه


    با وجود اینکه به چه تلاشی پیداش کردم باهاش حرف زدیم دید که این بچه دانشگاه ثبت نام کرده اینهمه هم هی ما را هر روز اداره اقامت کشوندن اخرش هم ذات پستش رضایت نداد که این مشکل را برای این بچه ایجاد نکنه چون فقط به نظر و امضای این مردک بستگی داشت .
    بعضی ها بوی از انسانیت نبردند و باربد چقدر وقتی متوجه شد پشت هم با خشم و ناراحتی لعنش کرد.

    وقتی من دیدم باربد رد شده انگار یه اب داغ را از نوک سرم تا پاهام رد کردند یهو خون تمام بدنم جوش اورد

    اون روز که باربد فهمید رد شدیم اینقدر ناراحت شد تو راه که آماده شدیم تند تند به سمت دفتر دانشگاهش بریم


    گفت مامی خودت ببین کو اون خدا که اینهمه ازش میگی ؟
    کو قدرتی که تو ذهن ها ازش ساخته شده ؟
    میبینی که قدرت دست ادمهاست میتونند با خودکار و جایگاهشون تو را به هرجا میخوان بکشن
    نشونه های بودنش به من نشون بده ؟

    پس چرا کاری نمیکنه جلوی این همه ظلم نمیگیره
    اگر هم باشه ظلمش پررنگ تر از عدالتشه

    ازش بیزازم و بدم میاد ..‌.
    و با خدای خودش در افتاد هی شکوه و شکایت کرد .. کلی بهش توپید


    و من بدون دفاع و مخالفت باهاش در حالی که با تمام وجودم گریه میکردم فقط سکوت کردم و با نگاه مستاصل و درماندگی نگاهش کردم و اجازه دادم حداقل فشارهایی که روی قلبش بود را بیرون بریزه
    .... رنجیده ، خسته است متوالی توی زندگیش شاهد جورهای مختلف بوده... دوسال بیشتر پدرش ندیده ، شاید حق با اون باشه ... به من چه ربطی داره رابطه اون با خداش ... من کی هستم بگم اینو بگو اینو نگو...‌ حقی برای دخالت این رابطه ندارم

    ‌‌

    خلاصه هر دوی ما چند روز اخیرخیلی اذیت شدیم و هستیم
    به قول لیندا دوستم میخواست التیام بده گفت مریم میفهمم که چقدر تو این مدت اذیت شدی و ملالت کشیدی ولی به خاطر باربد تو گزینه ایی جز به جلو رفتن نداری و عقب گرد یعنی ویران شدن این دوسال خورده ایی خون دل خوردنت... دردت را باز بکش ولی برو رو به جلو
    درست میگفت

    با گریه بهش گفتم لیندا حس میکنم واقعا کوهی جلوم بوده من با دستم بدون هیچ ابزاری دیگه ایی دست خالی کندم و مسیرم باز کردم .... اخه یه جا نباید ادم روی خوش و لبخند این زندگی را ببینه ؟
    گاهی واقعا ادم از دست دردهای این زندگی دلش میخواد به مرگ پناه ببره ... چرا اینقدر داره به من سخت میگیره .؟... چی از جونم میخواد ؟


    چرا من در این سن در نقطه ای از زندگی هستم که به جای بغل کردن آرزوهام و سَر ، زندگی ، برای ادامه دادن باید به فکر تقلا کردن باشم ؟

    اینقدر که برای نجات دادن و کمک کردن به باربد با این همه محدودیت دارم دست و پا میزنم که از این شرایط مزخرف آسیب نخوره یادم رفته برای شخص خودم رویا داشتن چگونه است ؟
    انگار زنی که باید در درونم طنازی کنه پنهان شده و قهر کرده ... و بیشتر کسی که الان بیداره زن مبارزی هست که سرسخت و مردانه داره برای این زندگی مبارزه میکنه
    چاره ایی جز این ندارم ... اهمیت کیفیت زندگی باربد و مسئولیتی که در موردش دارم مهمترین مسئله برام هست .

    خلاصه باربد میره ارمنستان و برمیگرده بعد مجدد با سن هیجده سالگیش درخواست راندو و اقامت میده تمام مشکلات و قانون هایی اینها هم لنگ خروج و ورود این بود ... اینقدر برام بی مفهومه که فکر کردن بهش کلافه ام میکنه

    خودم هم حدود یه بیست روزی میمونم خیلی نباید طولش بدم تا یه مقدار شرایط و ثبات باربد ردیف کنم
    چون زیاده روی در موندن ممکنه باعث دیپورتی طولانی مدت بشه
    بعد از این چند روز که کارهام انجام دادم برگه خروج از اداره اقامت میگیرم جریمه این مدت موندنم را در فرودگاه پرداخت میکنم و به ایران برمیگردم و احتمالا سه ماه بعد میتونم دوباره برگردم و با ، پاسم سه ماه اینجا بمونم .
    این هم از داستان قشنگ ما که اینجوری به هم بافته شده...و گره های کور هی میخوره

    هرکاری کردم باربد این توقف دو روزه را یه هتل در ازمنستان بره قبول نکرد حتی لیندا مستقیم باهاش تماس گرفت گفت باربد من دلم میخواد از طرف خودم که اینهمه تلاش میکنی دو روز از اقامتت را تو ارمنستان هتلت را از طرف خودم رزرو کنم
    باربد تشکر کرد گفت خاله لطفا این کار را نکنید من اصلا الان تو فازش نیستم دلم میخواد توی همون محیط فرودگاه بمونم تا این ساعت ها بگذره و خارج بشم
    برام حکم سفر نداره

    چند سال پیش که ارمنستان رفته بودیم اونجا استیک گوشت خوک خورده بود و من حتی از نگاه خوردنش حالم به هم میخورد.. اما خودش عاشق تیست استیک گوشت خوک شد و همیشه میگفت کی بشه دوباره من این استیک بخورم .صبح بهش گفتم راستی حالا که هتل نمیری برو همون فود کورت استیک مورد علاقه ات بخور که اینقدر همیشه دوست داشتی

    گفت نه تو این شرایط برام خوردنش و رفتنش حس لذت بخشی نداره نمیخوام

    انگار اینها با این گیرشون باعث شدن ما حدود چهل ، پنجاه میلیون پول را توی سطل اشغال بریزم که دو تا مهر چرت توی پاس باربد بخوره و هیچ فایده خاصی هم نداره ... امیدوارم اونی که دستش تو قدرت هست هر جای دنیاست مردم گرفتار میکنه تمام این تشویش ها را هزار برابر به زندگی خودش برگرده ... به خدا که بعضی آدمها بوی از انسانیت و شرف را نبردند .

    همیشه گفتم ما از مهاجرتمون به ترکیه به اون هدفی که داریم به عنوان اقامت موقت و سکوی پرتاب هرگز پشیمان نیستم ولی کشورهایی مثل ترکیه بدتر از کشور خودمون ادم نقره داغ میکنند به نظرم کسی که قصد مهاجرت دائم داره از ایران بیاد ترکیه با مسائلی روبه رو میشه که احساس سرخوردگی شدید بهش دست میده چون تو این کشور به خاطر منفعت هاشون از روی مهاجرها لازم باشه همه جوره رد میشن و هیچ چیز دیگه ایی براشون مهم نیست .

    اون روز که بعد از پیگیری و ساعت طولانی انتظار از دانشگاه باربد بی جواب برمیگشتیم با حال سنگین توی گرما قدم هام را برمیداشتم همینجوری اشک هام مثل شیر آبی که باز کرده بودند از چشم هام بدون توقف سرازیر میشد ...


    باز با دل شکسته ام یادم افتاد ، گفتم امان از اون کسی که آتیش به زندگی ما با دل سیاهش انداخت یه ماموریت به اون مهمی به امریکا مسبب ابطالش شد چه بلاها که سر مون نیومد یه خانواده خیلی قشنگ دو سال و خورده ایی مجبور شدند از هم منفک بشن
    بهش گفتم هی انسان نما کجایی ؟ چه میکنی حتی حال امروزمون هم، مسببش تویی و بس این سوختن و کباب شدن ادامه همون آتشی هست که تو انداختی تو زندگیمون از روی حسادت ، بخل ، کینه ، هر درد بد ذاتی که توی وجودت بود ....ببین با روزگارمون چه کردی....ازت نمیگذرم هرگز

    گرچه من سعی کردم با همون تن رنجور و بیمارم دست تنها از زخم هایی که زدی به کوری چشمت جوانه بزنیم .... صبر کن ببین که تو نه تنها باعث زمین خوردن ما نشدی ما از جراحت عمیقی که بر ما زدی شکوفه میدیم ...حقیر سیاه دل هر موجود پستی با هر سمت و مقامی که هستی ننگ برتو🤬🤢🤮🤢

    و اونجا که شهریار میگ: فلک همیشه به کام یکی نمیگردد که آسیای طبیعت به نوبت است ، ای دوست

    جا داره ،همین جا از نغمه عزیزم دوست خیلی خوبم تشکر میکنم بابت لطف بی نهایتش
    دلگرمی هایی که بابت سفر باربد تو صحبتهامون برام زده ،چون تجربه سفر و اقامت های طولانی در فرودگاه داشته
    برام توضیح میداد که شرایط چگونه است کمتر درد نگرانی را بکشم
    قدردانش هستم بابت هدیه ای ارزشمندی که بابت دانشجو شدن باربد براش فرستاد و نفس کارش موجب کم شدن بار مشکلمون و خوشحالی من و باربد شد❤


    بعضی آدمها شریف بودنشون تواین حجم دلتنگی نوازشی بر ترک های است که روی قلبمون ایجاد شده ... نغمه همیشه و بارها و بارها دوستی برای من در عمل ، تو لحظه های خیلی سخت ،بسیار موثر و دلگرم کننده بوده ... فقط میتونم بگم آدمهای خوب زندگیمون بلاشک جزیی از دارایی های گرانبهای ما هستند ❤و قدردانی کردن ازشون حداقل کاری هست که ما میتونیم شایستگیشون را به یادشون بیاریم

    امروزصبح با ، باربد رفتیم یه سری هله و هوله خریدیم که داخل کوله اش بگذاره که اونجا توی فرورگاه باهاشون رفع گرسنگی کنه .‌‌‌.. لپ تابش را هم با خودش میبره که همونجا هم درس بخونه هم با تماشای سریال و بازی وقتش بگذرونه

    نگرانم پاهاش تو کفشش ورم کنه
    براش دلار گرفتم بهش دادم لیر هم باهاش هست اما نگرانم یه مسئله ایی پیش بیاد پول هاش گم بشه ، کم بشه اتفاقی نیقته بی آب و غذا بچه ام بمونه ،
    پلیس مرزی اینور یا انور بهش گیرالکی ندن
    خسته بشه خوابش ببره از پرواز برگشت جا بمونه
    میدونید که من چقدر مستقل بارش اوردم چه کارهایی را خودش به تنهاییی انجام داده اما این سفر زوری با اعصاب خوردی قبلش برام تا برگرده خیلی تجربه اش غریب و سخت هستش😭😭

    چیکار کنم با این تلاطم پی در پی و بدون توقف چالش های زندگیم نگاه می کنم :

    جایی دورتر از خودم ایستاده ام .به تماشای کسی که در من زندگی میکند ... چه بی رحمانه تنهاست و به ناچار قوی باید باشد .

    نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 0:23 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []


  • اگر بخواید بدونید بعد از تقاضای تمدید اقامت نتیجه چی شد ؟
    خدمتون بگم که تا همین امروز هر وقت شماره کارت اقامتمون را در سایت زدیم هم برای من و هم باربد مینوسه این پرونده هنوز بررسیش شروع نشده

    حسش دوگانه است هم خوبه هم بده
    خوبه چون تا نتیجه بیاد من میتونم اینجا قانونی حضور داشته باشم برگه تردد دارم و پلیس کاری بهم نداره

    بد هست از بابت بلاتکلیفی که نمیتونی برنامه ریزی درستی داشته باشی

    چند روز پیش ،باربد ترم آموزشگاه زبانش را برای آمادگی آزمون آیلتس با نمره خوب رد کرد و از دیروز وارد ترم اخر کلاسهاش شد که ترم اخرش هم بابت پرسش و پاسخ و رفع اشکال هست ، حدود یک ماه و نیم طول میکشه بعدش خدا بخواد باید برای امتحان دادن آزمون آیلتس خودش را آماده کنه

    من هم به تنهایی همون توالی زندگی و بالا و پایین هاش را میگذرونم و خبر جدیدی از خودم خیلی برای نوشتن ندارم

    چیزی که این روزهای اخیر ذهنم بهش درگیر و متاثر شد خبر سویساید (خودکشی) یک مادر نه ماهه باردار که ایشون رزیدنت پزشکی متخصص اطفال بود
    متاسفانه خانم دکتر جانش را ازدست داد و نوزاد پسرش را از طریق سزارین تونستند متولد کنند اما اون هم یک ساعت بعد از تولدش اکسپایر شد🥺💔😭😭

    همسر خانم دکتر متخصص روانپزشکی بودند

    به خاطر تحصیلات و شرایط بارداری و همسر روانپزشک خانم دکتر بازار قضاوت های مغزهای کوچک زنگ زده که همیشه از روی هیچ فهمی و درکی و سوادی نظر میدن بسیار گسترده و داغ بود

    کامنت ها را که در مورد ایشون در جاهای مختلف میخوندم به حدی تحت تاثیر و تاسف قرار میگرفتم که حال خودم هم دگرکون میشد دلم میخواست فریاد بکشم بگم شما با این فهم و شعور چگونه برای آزادی مدعی هستید
    اون بخش های شایعه و تهمت ها که جای خود داشت چه بسا چقدر زننده و مشمئز کننده بود .

    اول اینکه مگر ما از چند درصد درون زندگی حتی نزدیک ترین افراد زندگیمون را میدونیم ؟ که الان به خودمون اجازه بدیم با اطلاعات فوق ناقص و محدود در مورد شنیدن داستان حادثه زندگی یک فرد بگیم کار درست و غلطش چی هست ؟

    ‌‌‌‌

    چرا وقتی دانش کافی برای تحلیل کردن نداریم اصلا باید نظر بدیم ؟

    همه ماشاالله اینجور مواقع روانشناس و روانپزشک میشند وخودشون هم از یک فضای دیگه امدند و همش مشغول و شماتت و ابراز باید و نباید فرد حادثه دیده میکنند

    اولاً که طبق تحقیقات روانشناسی بزرگان که در زمینه خودکشی تحقیق کردند این بوده که تمام آدمها در زندگیشون برای یک بار هم شده به خودکشی فکر کردند . میگن حتی همون موقع که از کنار یه پل ادم رد میشه میگه اگر من الان تو این پل یا ارتفاع پرت بشم چی میشه جز دسته فکر خودکشی قرار میگیره پس سخنرانان دانشمند خودشون هم درگیر این تفکر در زندگی شدند .

    حالا اینکه یه عده چگونه میشه که اقدام به خودکشی میکنند و از این ،میون یه سری هاشون هم خودکشیشون به نتیجه میرسه ... بررسی ها و تحلیل های عمیق فردی داره .. بلاشک که حتما اون افراد از افسردگی عمیق رنج میبرند و قطعا مدتها این چالش و فکر همراهشون بوده

    یکی نوشته بود اخه من خودم مادرم ، این خانم دکتر این کار را کرده حیوان هم به خاطر بچه اش حاضر نیست این کار کنه
    نظر این خانم نتیجه وجود مغز فندقیست علت دیگری نیست زیاد نباید به چرندیات اهمیت داد گاهی دهان بعضی ها بدون مغز هم تکان میخوره

    ‌‌

    اولا ًتوی بارداری هورمونهای زنانه تغییر میکنه ،کسی چه میدونیه ، اون ادم چه حالی را داشته با خودش تجربه میکرده چه روزها و شب ها به تنهایی مانع این حادثه شده و برای خودش زمان خریده تا خودش به این نه ماه برسونه ؟

    کی خبر داره این فرد چقدر درد میکشیده که برای رهایی از درد حاضر به این کار شده ؟

    میدونید چرا حتی نزدیکان خانم دکتر هم از این اتفاق توی بهت و حیرت رفتند و همکارانش در کامنت ها از اون به عنوان یک انسان بسیار صبور و اروم و با مسئولیت یاد کردند
    بلاشک همینطور بوده ادمی که تلاش کرده و به این مقطع زندگی رسیده همیشه در کوشش بوده
    ولی اطرافیان برای فهم کم و کم سوادی همدلیشوت اجازه نمیدن ادمها خود واقعیشون را ابراز کنند

    همین ادم اگر می آمد از حال بدیش میگفت
    بهش میپریدن تو دیگه چرا ؟ تا ثابت نمیکردند اونها بدبخت ترند ولش نمیکردند
    بعد هزار برچسب بهش میزدن ، بعد میگفتند تو ادم ناشکری هستی اینجوری بخوای ناله کنی صدتا بلا ممکنه برای کفران نعمت هات سرت بیاد

    یا قوی قوی قوی باش مزخرف بهش میبستند یا بهش یه احساس گناه و سرزنش بیش از اندازه از اینکه از تو بعید بود که اینقدر ضعیف و سطحی باشی ما چه فکری در مورد تو میکردیم الان تو داری چی میگی از خودت ؟

    پس انسان دردمند ، برای اینکه دردی که از درون میکشه بیشتر نشه براش هزینه کمتری داره که احساسات دردناکش را پوش بده و در تنهایی خودش رنجش حمل کنه
    در نتیجه، زدن این نقابها و فشارهای زندگی یک جا براش لبریز میشه و یک ان دچار یه جنون آنی و جرات خاموش کردن خودش را برای ادامه زندگی میگیره

    ولی شاید اگر این فرد میتونست از حال بدیش آنگونه که است به ادمهای نزدیکش اطلاع بده و یه همدلی خوب دریافت میکرد فرصتی میشد برای درمان روانش و خودش و فرزندش نجات پیدا میکردند

    دو روز پیش برای کاری ضروری بابت اینترنتمون به مرکز خریدی که شعبه اینترنت ما آنجاست باید مراجعه میکردیم
    باور کنید بعد از مدتهای زیادی منی که همیشه عادت خروج روزانه از خونه را داشتم به مرکز خرید اون هم به این بهانه کاری با ، باربد رفتیم
    واقعا حال و توانش نداشتم برم ، ولی دل به دل باربد تو فضای مرکز خرید چرخیدم هرجاش که دوست داشت پا به پاش رفتم ... روی پله برقی چشمش به چشمم افتاد بغلم کرد بوسیدم فشارم دادگفت مامی چرا چشمات اینقدر غمگینه ، درک میکنم خیلی خسته ای ولی غمگین نباش من هم حالم گرفته میشه
    چرا ناراحتی مامی ؟😭

    من هم بغلش کردم گفتم پسرم درست میگی من هم خسته ام و هم بسیار دلتنگم واقعا این روزها از صددرصد یه ادم فکر میکنم من با یه درصدم دارم خودم را از اینور و انور میکشم . و تمام این یک درصد من به عشق تو‌ هستش که میتونه منو زمین نزنه .

    من فقط ازت یه خواهش میکنم اجازه بده که من برای بهتر کردن حالم حداقل خودم را زیاد سانسور نکنم
    نخوام حس گناه از این وضعیت داشته باشم و بخوام نقاب بزنم


    خودم خیلی متاسفم از این حالی که دارم و تو هم حس خوبی نمیگیری اما واقعیتم اینه من الان مساعد نیستم ... اما تمام تلاشم میکنم که برای خوب تر شدنم کاری کنم

    اون هم گفت باشه مامی تو راحت باش ولی بدون همیشه که من خیلی دوستت دارم

    از چشمام که پر از بغض بود و اشکی شده بود همون لحظه یه عکس گرفتم و زیرعکسم جهت آگاهی و بالا بردن سواد همدلی مخاطبان صفحه اینستام ، تجربه خودم و باربد از این مکالمه شرح دادم

    و آخرش نوشتم خواهش میکنم به ادمهای اطرافتون بابت حال بدیشون احساس شرمندگی و گناه ندین ما واقعا از نودو پنج درصد درون افراد اطلاعی نداریم ، پس بهتره قضاوتشدن نکنیم
    شاید من که روانشناسم اینو بگذارم برخی از مخاطبانم براشون عجیب باشه که منه روانشناس چرا باید الان در شهر آنتالیا و تصورات ساختگی خودشون غمگین باشم و چشمانم اینگونه اشک آلود باشه تازه این مکالمه را هم با فرزندم داشته باشم

    گرچه من یه عالمه فیدبک خوب و دردلهای زیادی از تجارب شخصی دوستان گرفتم و خوشحالم که تونستم این آگاهی را به چند نفر انتقال بدم


    حتی ممکنه به قیمت این باشه که مخاطب من فکر کنه چون من خودم هم غم تجربه میکنم پس درمانگر مناسبی نیستم چون اگر میتونستم خودم هرگز غمگین نمیبودم
    عرض کنم که از قضا من هم به قیمت یه سود مادی حاضر به داشتن همچین مراجع کوته فکر و کم دان را ندارم چون اگر ادمی در این سطح هوشی هست با این بینش کم اصلا جلسات روانشناسی براش جواب نخواهد داشت

    همیشه شما شاهد بودین تو این سالها که چقدر من در مورد خود واقعی بودن ، پذیریش هر آنچه که هستید و هسستیم ، تجربه و ابراز واقعی هر احساسی که دارید صحبت کردم و مطلب نوشتم ...

    هیچ وقت ما بدهکار کسی برای توضیح حال بد و خوبمون نیستیم هر آنچه که در درون ما اتفاق میفته خوب و بدش را ما باید تحمل کنیم و به کسی مربوط نیست که بخواد برای حال بدی شخصی دیگر احساس شرمساری و گناه ایجاد کنه .. هر ادمی در اطرافتون اینگونه رفتار کرد بدونید که باید ازش فاصله بگیرید میخواد هر نسبتی با شما داشته باشه سلامت روانی شما از نسبت های خونیتون اهمیتش خیلی بالاتر و مهم تر است

    اروین یالوم در بخشی از کتاب دروغگویی روی مبل یه نکته ارزنده ای میگه از اینکه :

    وقتی کسی میگوید حالم خوش نیست ، دنبال اتفاقات بزرگ نگردیم و نگوییم این که چیز مهمی نیست ، به دلایل متعدد ، بازتاب یک اتفاق بیرونی در درون فرد ، ممکن است بسیار بزرگ باشد.
    به رسمیت شناختن " حق کم آوردن " برای دوست ، امنیت بخش ترین قسمت دوستی است و شناخت این حق برای خود ، نشان از صلح با خود دارد در عمیق ترین لایه های وجود.....


    قسمت بعدی که خیلی این خانم دکتر درد کشیده و خانواده اش به شدت و رگباری قضاوت شده بودند روانپزشک بودن همسر ایشون بود

    اول که کسی چه میدونه همسر ایشون چه رابطه ای
    چه اقداماتی و چه کارهاییی برای ایشون انجام داده ؟

    و دوم که خیلی موضوع مهمی است من برای بار صدم دارم این موضوع را اطلاع رسانی میکنم در درمانهای روانشناسی و روانپزشکی تا خود بیمار نخواد و انگیزه درمان نداشته باشه تمام روانشناسهای حاذق دنیا هم جمع بشند به تنهایی درمان بیمار امکان پذیر نیست
    حالا اون فرد بچه ، همسر ، خواهر ، برادر یا هر کس و کار نزدیک فرد متخصص روان باشه

    مثل این میمونه بری دکتر بعد باید جراحی کنی ولی بیمار نخواد وارد اتاق عمل بشه بعد همه بگند چرا بیمار خوب نشد ؟


    درمان همیشه یک تلاش متقابل است درمانگر روان اقدامات خودش انجام میده مراجع یا بیمار هم باید انگیزه و تلاش بخش درمان خودش را بخواد که همکاری کنه اگر نیاز به کمک روانشناس دارید ولی در خودتون حس تلاش برای کمک و رفع چیزهایی آزارتون میده ندارید رفتن پیش روانشناس کار بیهوده ایی هست پس پولتون دور نریزید .

    اینکه فلانی عجبا همسرش روانپزشک بود چرا این کار کرد بسیار حرف نا آگاهانه و با پوزش احمقانه است🐄🐴🐷

    حتی ما آمار خودکشی در خود روانشناسان و روانپزشکان هم داریم ... کسی که حالش خوب نیست یا مریض میشه دیگه شغلش نمیتونه که نقش دوا و درمان براش بازی کنه من قبول دارم با آگاهی شاید یه دکتر روان بهتر بتونه خودش را مدیریت کنه اما این برای زمانی است که تاب اوری هنوز کار خودش را در فرد انجام میده و بیماری افسردگی عود نکرده باشه


    اگر بیماری روان در هر کسی با هر شغلی عود کرد بینش و قضاوت اون فرد نسبت خودش ، دنیا ، آینده و آدمها تغییر میکنه

    لذا گاهی فرد بنا به دلایل ریشه ای و زیادی تمایل به همکاری به درمان نداره ممکنه به علت خشم های سرکوب شده ، به علت نفع ثانویه که از بیماری میبره به علت تصورات مسئولیت ها و توقعاتی که بعد درمان ازش دارند انگیزه و همکاری برای درمان خودش نداره
    پس هیچ وقت بار گناه و سرزنش را سمت بستگان افرادی که متخصص این حرفه هستند نبرید چون ممکنه قربانی بعدی از فشار این حرفها شخص متخصص فرد محروم باشه ...⛔⛔⛔

    اگر علت این اتفاق ، اختلافات خانوادگی باشه واقعا باید یک روز ما آدمها باید متوجه بشیم زندگی دیگران وحاشیه هاش به ما هرگز مربوط نیست حرف زدن و ورود کردن در مورد زندگی بقیه اسمش تجاوز به حریم دیگران است اگر این نسبت نازیبا را دوست نداریم باید از این کار دست بکشیم فقط ما میتونیم گاهی نکات مهمی را از تجربه های دیگران برای خودمون داشته باشیم

    در پایان میخواستم بگم تا مبتونیم مهارت و سواد همدلی را در خودمون بالا ببریم اگر یک روز کسی ناراحت است و حالش بده و آمده کنار شما بهش اینها را بگید :

    ۱- تو برای من مهمی و من هرکاری از دستم برمیاد برات انجام میدم.

    ۲- چیزی که درگیرش هستی باید خیلی سخت باشه.

    ۳- اشکالی نداره اگه حالت خوب نیست.

    ۴- کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟

    ۵- دوستت دارم (بدون اینکه بعدش از کلمه “اما و اگر” استفاده کنید).

    ‏۶- میتونیم کنارهم تو سکوت بشینیم اگر دلت میخواد.

    ۷- ممکنه الان حرفم برات غیر قابل باور باشه ولی بهت قول میدم حس تو تغییر میکنه و این حال دائمی نیست

    ۸- شاید نتونم درکت کنم که دقیقاً چه حسی داری ولی من مراقبتم و میخوام کمکت کنم. چون برای هر کسی یه تایمی حال بد اتفاق میفته تو هم مستثنی نیستی من هم تجربه حال بد را داشتم


    پی نوشت : هر گونه افکار آسیب زننده به خودتون داشتید نیاز به کمک اورژانسی و مراجعه فوری به روانشناس بالینی و یا روانپزشک دارید.چون شما باید مراقبت و درمان حرفه ایی براتون شروع بشه . اگر از نزدیکانتون علامت های مشکوک مربوط به آسیب زدن به خودشون دیدین هرگز برچسب ضعیف بودن و اینکه بی تفاوت بودن به بهانه اینکه فلانی میخواد جلب توجه کنه را نداشته باشید باید بدونید که این شخص نزدیک شما نیاز به دریافت کمک اورژانسی داره لطفا جدی بگیرید چون میتونه تاوان و هزینه سنگینی برای خانواده داشته باشه ....

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:17 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • الان تو این فرصتی که دارم براتون مینویسم ، شرایطم را مثل میدان جنگ و مبارزه ایی در نظر بگیرید که سربازش آمده از بابت خستگیش و دلخوشیی مقدار کوچکی از دستاوردش یه گوشه ایی با همون لباس رزم برای جسمش و روحش اندکی پهن زمین بشه و کلاهش روی صورتش کشیده در حالی که به دیوار تیکه داده ، سایه بگیره ، اما خیلی زود دوباره باید برای ادامه مبارزه به میدون جنگش برگرده

    همیشه من برای زندگی واژه صلح و آشتی را استفاده میکنم مخالف استفاده از واژه هایی هستم که ،داخلش باری از خشونت و التهاب داشته باشه ..

    اما صبح که چشمام را باز کردم واقعا تشبیه این سرباز در جنگ را برای شرایط فعلیم تونستم مصداق کنم


    شرایط و مانع هایی که پیش آمده باید براش هر طور شده هر چنگی بزنم که باربد سرخورده نشه بتونه از این مانع های سفت و لجوج عبور کنه
    به معنای واقعی من دارم مانعی که مثل کوه هست را بدون وسیله با چنگ های های دو تا دست هام ،میکَنم

    مدلم اینطوریه که باید برای خواسته ها و اهدافم همه تلاشم را تا جایی که میتونم بکنم که اگر نشد مقابل وجدانم آسوده باشم و بگم من سهم خودم را انجام دادم ..
    یه وقتها این سرسختی به قیمت پوست کندنم تمام میشه ولی انگار اینجوری حس رضایتم بهتر هست

    حالا فکر کنید، وقتی که بحث باربد این وسط باشه انگیزه و نیروی این سرسختی و مبارزه در من چند برابر میشه

    گاهی تو این دست تنهایی شبیه ادمی میشم که هی زمین میخوره ولی حاضر نمیشه سر جاش پهن بشه هر طور شده برای که جا نمونه با همون حالت تلو تلو قدم به قدم سرپا میشه تا بتونه مسیرش را ادامه بده

    واقعا از ته قلبم ، دلم میخواست مثل گذشته دلنوشته هام اینجا روزانه یا حداقل یک روز درمیون ثبت میکردم اما در موقعیت و تایمی از زندگیم هستم که میدونم حتی خیلی وقته از خودم خبر ندارم و یه جاها بی رحمانه خودم را برای انتخاب یک سری الویت های خانوادگی و بحرانی که در آن هستیم جا گذاشتم و نادیده گرفتم

    اینقدر به این مریمه بدهکارم که نمیدونم اگر یک روز این آتیش را خاموش کردم چطوری تو آینه برم در چشمهاش نگاه کنم .....😭💔💔💔

    باز یه پاردوکسه که داخلش هستم میدونم که باید از خودم بهتر مراقبت میکردم ، میدونم که خیلی فراتر از توانم سختگیرانه از خودم کار کشیدم .. اما از طرفی با ذهن منطقیم میدونم که الویت بندی ها را بر اساس شرایطم الان درست انتخاب کردم چون اینقدر همه چیز در هم تنیده و پیچیده است فرصتی به توجه و مراقبت از خودم نبود اگر مراقبت میکردم این وسط دو نفر دیگه ممکن بود به فنا برند و سرخورده بشند من کل در نظر گرفتم ، چون من الان یه خانواده ام مادرم ، همسرم و زندگی من تنها نیست بلکه زندگی ماست ... پس فعلا باید برای بقا و نجات این سه نفر به سهم خودم تلاش بی نهایت کنم .... در روزگار سختی هستم

    در این وسط مسائل و عروسی های خودمون موضوع تمدید اقامتون به لطف تغییرات دم به دقیقه قوانین ترکیه قوز بالا قوزش شده ...خودمون کم دردسر داشتیم که این هم معضل این روزهامون شده

    تمدید اقامت خانواده عرشیا دوست باربد از ما زودتر بود تمام نگرانی مامان عرشیا که با من صحبت میکرد این بود که مطمئنه که به عرشیا اقامت میدن اما دوست داره خودش و شوهرش هم کنار عرشیا باشند و تمام امیدش به تغییر قوانین اقامتی بود.


    چهار روز پیش تماس گرفت گفت خبر خوبی ندارم جواب اقامتمون بر خلاف انتظارمون خیلی زود بهمون دادند هر سه نفرمون را ریجکت کردند و گفتند باید برگه ریجکتی تون را بیان امضا بزنید و تحویل بگیرید و ظرف ده روز بعد از تحویل برگه ریجکتی از ترکیه خارج بشید ...
    ( اینجا الان اقامت را یا ملکی یا دانشجویی میدن)

    من تعجب کردم گفتم پرونده ارشیا به این خوبی بچه حدود هفده تا یوس شرکت کرده نمره های عالی گرفته این همه تلاش داشته ... انگار آفیسر اصلا پرونده این را باز نکرده حوصله نداشته اون لحظه یه کاره برای سه تاتون ریجکتی را رد کرده

    گفت دقیقا همینی که میگی

    واقعا متاسفم کشورهای اینجوری مثل ایران خیلی قدر و ارزش بچه هایی که مثل گوهر نایاب هستند را نمیدونه انوقت کشورهای پیشرفته چقدر روی ادمهای بااستعداد سرمایه گذاری میکنه حتی آنها را گاهی پیدا میکنه و در کشورهای خودشون با پیشنهادی خوب پذیرا میشه که در آینده در کشورشون ازشون استفاده کنه

    ارشیا به خاطر وابستگی خیلی زیادی که به خانواده اش داره قصدش اینه در ترکیه باشه کنار یا نزدیک خانواده اش باشه یعنی ترکیه براش مقصد است

    هم باربد و هم ارشیا در نمره های یوس های دانشگاهاشون سطح نمره را اوردند اما چون هنوز دانشگاه پذیرش را شروع نکرده ، فقط قبولی را اعلام کرده . اداره اقامت اینها را لحاظ نمیکنه میگه برای اقامت دانشجویی باید کامل در دانشگاه ثبت نام بشید

    و تو حالا هرچی هم از مشکلات و محدودیت هات بگی میگه به ما ربطی نداره

    خلاصه بندگان خدا خانواده عرشیا این چند روز اینقدر اینها برو و بیا کردند ،وکیل گرفتندو چقدر هزینه کردند در آخر طبق قوانین چون عرشیا ریجکت شده باید سه ماه از کشور ترکیه خارج بشه بعد برگرده مجدد ثبت نام دانشگاه و اقامت دانشجویی بگیره

    دردسر بعدی چون پسر هست اگر برگرده ایران به خاطر سربازی اجازه خروج بهش نمیدن باید به کشوری دیگه بره سه ماه بمونه و تنها جایی که میتونه سه ماه اقامت داشته باشه ارمنستان هست .
    خلاصه دردسرها و هزینه های جور وا جور در انتظارشونه

    تازه هم سه هفته پیش درگیر تمدید اجاره خونشون بودند چقدر صاحبخونشون اذیتشون کرد و تو یه موقعیتی قرارشون داد مجبور شدند کرایه یک سالشون را پیشاپیش بدن
    ( چیزی که دو ماه دیگه در انتظار ما هست ولی امید است صاحبخونه ما رحم داشته باشه )

    خلاصه فکر نکنید امثال ما تو آنتالیا که به هدف های اینجوری امدیم درگیر خوش گذرونی و عشق و حال هستیم . هیچ از این خبرها نیست
    صفا سیتی برای قشر دیگریست ... من چندین ماهه رنگ ساحل یا خیابان مرکزی شهر را ندیدم

    حالا در نظر بگیرید ، باز شرایط عرشیا اینها از ما ، صد برابر بهتر است هم از نظر اقتصادی هم اینکه ، همه خانواده باهم هستند ماشین خوب دارند مرتب کارهاشون با وکیل انجام میدن کوچترین فرم ها ومدارکشون وکیل پر و ارسال میکنه
    خیلی آپشن های دیگه که ما نداریم تازه با همه اینها چقدر راضیه جون مامان عرشیا که بهش حتما حق هم میدم از این شرایط گریه میکرد و ارشیا دچار دردهای عصبی معده شده بود

    حالا شما فکر کنید و من با حداقل ترین امکانات ،صفر تا صد کارها را باید هی خودم تحقیق کنم هزار مدل بالا پایین بشم بعد خودم بدون کمکی در نهایت همه را انجام بدم که بتونم شرایط و هزینه ها را مدیریت کنم یعنی هی از خودم مایه بگذارم ..

    حسن نه تنها از نزدیک نمیتونه باشه و به من کمک بکنه از دور هم کاری از دستش برنمیاد مضاف به اینکه خودش هم تو شرایط بسیار خاص و پیچیده ایی است که خیلی شکننده و آسیب پذیر شده

    ‌‌

    و روبه روی هر دوی ما تارنمای یه آینده ایی است که فکرشم نمیکردیم که ما تو این سن و سالمون تو موقعیتی قرار بگیریم درگیر مشکلاتی بشیم که مجبور بشیم از صفر شروع کنیم و این صفری که بهتون میگم پشت هر دوی ما را به شدت میلرزونه

    ممکنه بگید چرا صفر ؟


    حسن در شرایطی قرار گرفت مثل زنی که توسط شوهرش شکنجه میشه هیچی تو دست و بالش نیست ولی برای نجات جانش و روانش میگه مهرم حال جانم آزاد .....اون هم راهی جز این با ضحاک های زمانه را نداشت

    واقعیت با وجود اینکه ته دلم از حسن یه سری رنجش ها و انتقادهای ازش برام هست اما اون مردی بود که روزهای سخت بیماریم کنارم بود چقدر غصه دارم شد درسته من زنی نبودم خودم سرش اوار کنم اما هر چه بود با هم تا اخرش را گذروندیم

    .. من نمیتونم این روزهای تنگش که کمر هر دومون را شکستند تنهاش بزارم به هرحال اگر قرار بر سوختن و ساختن هست باید باهام بسوزیم و بسازیم .( زندگی فقط مال اون یا من نیست چه خوبش چه بدش سهم ماست )

    من الان بیشترین تمرکزم روی باربد گذاشتم که کمک کنم ،اون حداقل ترین آسیب از شرایط فعلی بخوره و بتونم در جایگاه امنی مستقرش کنم ...

    باورتون میشه حتی فرصت سوگواری برای اتفاقات پیش آمده را پیدا نکردم میگم الان وقت مبارزه است و جلو رفتنه ،غصه خوردن زمانم را هدر میده ... خیلی تو آینده و شرایط ناامن فعلی نمیگردم

    واقعا نمیدونم آیا میتونم آنچه که دلم میخواد و طلب دارم را به نتیجه برسونم ؟
    اگر خدای نکرده نشد ولی میدونم من تمام تلاشم کردم

    دیشب مادرم که تماس گرفت و رنگ و حالم تصویری دید گفت چرا به روز خودت داری اینجوری میاری باربد میخواد برای تو اخرش چیکار کنه اینقدر خودت داری براش به اب و آتیش میدی ؟

    گفتم مامان مسئله اینجاست که من هرگز این سوال از خودم نمیپرسم .
    من میگم من باید برای آسایش بچه ام هرکاری از دستم برمیاد بکنم خود این بخش بزرگی از معنای زندگی منه چرا باید فکر کنم اون قرار ته اینها برای من کاری کنه ؟ هیچ کاری قرار نیست بکنه من انتظاری ندارم

    حالا ما در این فرصت کوتاه تمدید اقامتمون تنها یک راه جلوی پامون است که اتفاق ریجکتی که برای ارشیا افتاد برای باربد پیش نیاد .

    اون هم اینکه آنتالیا فقط یک دانشگاه خصوصی داره که ما نخوایم درگیر جابه جایی و شهر به شهر بشیم چون دوباره مجبوریم در شهر دیگه خونه کرایه کنیم
    و خود این یه پروسه پرهزینه است ، اصلا زمان به ما این اجازه را به ما نمیده .
    چون برای اقامت دانشجویی در یک شهر دیگه اول باید یه خونه کرایه کنی و این جزیی از شرایطه ... خلاصه به هر عنوانی از مهاجرها میخوان هزینه دربیارن

    میخدام باربد یکی از رشته های کاردانی دانشگاه خصوصی آنتالیا بنویسم هزینه دانشگاه به دلار هست و خیلی بالاست

    برای همین ما دست روی رشته های کاردانی گذاشتیم قیمت های لیسانسش دوبرابره
    با ثبت نام دانشگاه بتونیم برای باربد اقامت و زمان بخریم در کنارش هم به هرحال یه چیزی را هم آموزش میبینه
    تا باربد تو این فاصله باربد خودش را برای موقعیت و هدفی که در ذهنش است برسونه یعنی این دانشگاه محل تحصیل اصلی باربد نیست .فقط بهانه ایی برای اقامتش خواهد بود

    حالا ترکیه مثل اب خوردن همیشه پروسه تمدیدش به راه بود یک سال اینجوری شانس ما این داستانها را وضع کرده .

    خلاصه من این چند روزه وارد عمل شدم با رابط های دانشگاه ارتباط گرفتم مدارک باربد براشون ارسال کردم و امروز پنج شنبه در دفتر مرکزشون ساعت دو وقت ملاقات باهاشون داریم چون باربد تا ساعت یک کلاس آنلاین زبان داره

    دانشگاه خصوصی میدونید پول نباشه سلام هم بهتون نمیدن برای موضوعی که اصلا آمادگیش تو این شرایط نداشتم یعنی من از پریروز چه کارها و راههایی را رفتم بخوام بگن خودش کتاب میشه که بتونم مبلغی را تو حسابم بگذارم که به عنوان پیش ثبت نام بهشون بدم که استارت کارهاش بزنند

    باربد چون دیپلمش جز شاگردای الف بوده و سطح قبولی نمر یوس دانشگاه معروف Ege ازمیر را اورده یه تخفیفی برای بورسیه دانشگاه بهش میدن ولی بازهم با اون تخفیف چون هزینه دلاری هست خیلی برای ما زیاد میشه اما واقعا چاره ایی نیست اگر من این راه و لینک براش پیش نرم میدونم لطمه زیادی میخوره ...

    چون شرایط زندگی ما طبق برنامه ریزی پیش نرفت پدرش دچار شکست کاری و مالی زیادی شد نه تنها موقعیت حمایت کردن فعلی باربد را الان دیگه نداره خودمون هم دچار ضررهای خیلی زیادی شدیم ..
    راحت بگم اینجوری سرمون اوردند با زندگیمون مثل یک اسباب بازی ، بازی کردند

    به هرحال همیشه من خودم گفتم این زندگی هیچ وقت برای ما گارانتی از برنامه های خوشی که در پیش رومون هست را نداره گاهی ما را یهو از عرش به فرش میندازه و ما هم بر اساس شرایطمون چاره ایی جز ادامه دادن نداریم

    دیشب ساعت ده شب ،اخرین بخش پولی که باید در حسابم می آمد واریز شد با اون حال بسیار خستگی که دیگه نا، نداشتم از بس از صبح دویده بودم و تنش بهم وارد شده بود

    یه چای برای خودم و باربد ریختم تنها رفتم توی بالکن نشستم و چایم تو اون سکوت کم نور با بوی گل های شب بوی حیاط بخورم یکم بلکه به کله ام هوا بخوره

    یهو باربد امد از پشت بغلم کرد سرم را را بوسید گفت مامی خسته نباشی خیلی تلاش کردی چقدر اذیت شدی اخرش موفق به جمع و جور کردن پولی که مدنظرت بود شدی

    گفتم اره عزیزم درسته این پول فقط پیش پرداخته که بتونند کارمون را هم انجام بدن ازشون فرصت میگیرم بقیه را هم جور میکنم پرداخت میکنیم تو نگران نباش من همه تلاشم میکنم این خستگی ارزشش را داره ...

    قرار بود برای ما همه چیز تو این روزها با شرایط بابا طوری پیش بره که به آسودگی بگذره ولی نگذاشتن ، ظلم کردند ، حقمون را پایمال کردند ....

    ولی مهم اینه که ما هنوز داریم با این همه درد و زخم های که بهمون زدند ادامه میدیم و کم نمیاریم بقیه اش هم تا جایی که بتونیم درست میکنیم تو فقط با انگیزه بیشتر به راهت ادامه بده که من بتونم بیشتر نیرو بگیرم و برات تلاش کنم ..

    حالا مدارک آماده کردیم فردا میریم ببینیم چی میشه یه بخشیش دست ماست توکل به خدا

    مامانم ، از زمانی که بیمارشدم و بحرانهایی بعدی که تو زندگی برام پیش آمده تازه بیست درصدشون را نصف و نیمه خبر داره مرتب و بسیار روی مخی هی میگه تو زندگیت چشم کردند اینقدر میگه که من میخوام بالا بیارم هی میگم مامان این حرفها را ول کن

    میگه تو مثل شیر بودی ما همه جا پز تو را میدادیم
    میگم مامان این داستان را تمامش کن الان دیگه که چیزی نیست کسی بخواد حسرتش را بخوره که بخواد به قول تو چشم بزنه ... من موندم یه کوه مشکلات که سرم آوار شده .. دیگه داستان چشم زدن تو زندگی من ، توهم هستش

    آن روز که ماجراهایی اقامت و یه دو درصد اونم در حد حدس متوجه مشکل فعلیمون شد گفت یعنی چه چرا اینقدر تو بد میاری انگار تو را نفرین کردند
    گفتم واااا چه حرفیه میزنی اصلا چرا این فکر را میکنی نفرین از کجات اوردی ؟
    مگه نفرین ناحق میتونه دامن کسی را بگیره ؟
    گفت نه نه نه حواسم نبود منظورم همون چشم کردند غیر از این نیست مگه میشه یه زندگی اینقدر سنگ هی جلوش بیفته .

    گوشی را که قطع کردم با وجودی که حرف مامان خیلی برام از روی بی فکری و چرت و پرت بود ولی با خودم فکر کردم واقعا من و حسن تو این دنیا منش و مراممون جز مهربونی هیچ چیز دیگری نبوده فقط من مدلم طوری هست زیر بار حرف زور نمیرم

    کسانی بدخواه و بد سیرت پشت پرده پیدا شدند که باعث لطمه زدن به زندگی ما شدند و حقمون را ناجور خوردند ... اون که واضح است

    اما واقعا کسی هم پیدا میشه ما را نفرین کنه ؟ اگر هست همچین آدمی واقعا چرا ، باید بشینه برای سیاه بخت شدن ما دست به دعا بشه ؟

    دلم میخواد فکر کنم این مزخرف ترین فکری هست که از ذهن مامانم به خاطر منفی نگری های که داره عبور کرده و مثل همیشه حرفی از روی بی فکری زده......

    پی نوشت : باز هم یاداوری کنم اگر مخاطبان اینستام میبینند خیلی قسمت های شخصی زندگیم به اشتراک نمیگذارم و بیشتر یه مدل دیگه اعلام حضور میکنم من نه بلدم نه حال میکنم انطوری که نیستم تصویر غیر واقعی از خودم برای انرژی دادن به مخاطبم نشون بدم .
    و اینکه اینجا زود به زود نمینویسم یه دلیلش را در اول متن توضیح دادم دلیل دیگرش اینه که من الان چیز هیجان انگیز یا اتفاق خوشی را برای بازگو کردن ندارم ترجیح میدم تا جایی که ممکنه حس و حالم چون پیچیدگی داره را عمومی به شما منتقل نکنم
    خیلی تو خلوت با خودم میگذرونمش

    این را هم حتما بگم که البته خیلی خوشحالم که باز هم با همه این هیاهوی زندگیم اما مشاوره هام به طور عالی و رضایت بخش پیش میره و من چقدر این قسمت زندگیم دوست دارم هم قشنگه و هم معنویه اونجایی که رنج مخاطبم کم میکنم و کمک میکنم جلوی هزینه های بسیا سنگین عواقب مشکلش را بگیرم .. همین مورد تو این شرایطم حس مفید و باارزش بودن را در من زنده نگه میداره... برای همتون از ته دلم کاری کخ دوست دارید را طلب میکنم .

    دوستتون دارم مراقب خودتون باشید .









    نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:31 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیروز یه تیکه کوچیک از پوست کف دست راستم عمیق کنده شد خیلی جاش سوزش داره
    به خاطر استفاده زیاد بابت کار کردن این تیکه گوشه کف دستم پوستش کلفت و برامده شده بود، اتفاقی به جایی گیر کرد ، دلتون بدحال نشه ناجور کنده شد
    خیلی فکر کردم چیکار کنم که به جایی نخوره بیشتر درد نگیره ، دیدم بدجاست نمیشه بهش چسب بزنم و از دستم استفاده نکنم . تنها راه صبر کردن و سازش هست تا خوب بشه .
    خلاصه الان به هرچی میخوره تا مغزم درد میگیره

    امروز صبح دیدم یه کوچولو درد و سوزشش و التهابش از دیروز کمتره ....

    ‌‌

    از طرفی دیروز یکی از دوستان نزدیکم ، در خارج کشور با دو تا بچه بعد از چند ماه کشمکش و تنش و چهارده سال زندگی از همسرش شرعی و قانونی جدا شد

    خیلی باهم اختلاف و مسئله داشتند زندگیشون حریم و حرمتی دیگه نمونده بود نه درست میتونستند زندگی کنند نه جرات جدا شدن را داشتند تا چند ماه پیش یه سفر به ایران داشتند اتفاقاتی را دوستم آنجا تجربه کرد که عزمش برای جدایی جزم و کرد و تا رسید پیگیر کارهای جدایش شد بیست روز بعد هم که شوهرش از ایران به کشور رسید دید که اجازه ورود به خونه اش را نداره و دوستم برای جدایی به طور قانونی اقدام کرده و ازش شکایت کرده

    خلاصه بعضی ها زبان محبت و دلجویی را بلد نیستند از طرفی همیشه طرف مقابل را مقصر میدونند و سهم خودشون از به وجود آمدن مشکلات نادیده میگیرند
    همسرش زیاد برای مانع شدن از جدایی تلاش کرد اما نه به زبان جبران و مهربانی ، بلکه با زبان تحقیر و تهدید و ...

    ‌خلاصه راهشون از هم سوا کردند که بیشتر از این به خودشون و بچه ها لطمه نزنتد

    در این مدت که دوستم پیگیر کارهای طلاق بود از واسطه ها میشنید هر سری حرفهای که همسرش گفته از اینکه ،بمیرم طلاق نمیدم ال میکنم بل میکنم یه روز هم میگفت تمامش میکنم
    بعد دوستم با ناراحتی هر بار به من زنگ میزد میگفت من توان این همه تنش ندارم دوست دارم زود تموم بشه شرش کم بشه ولی میدونم این حالا حالاها برای آزار دادن من هم شده کشش میده
    حداقل یک سالی من را بالا و پایین میکنه جونم درمیاره تا بره
    خلاصه کاملا مصمم بود و حتی روز قبل ازش پرسیدم
    که تو درونت درصدی هم هست که دلت بخواد بهش فرصت بدی ؟


    گفت اصلا


    گفتم این سوال من نمیپرسم که بهش فرصت بدی یا ندی چون اون قسمت تصمیمش کاملا با تو هست میخوام از حال دلت باخبر بشم


    پس یادت باشه این تو هستی که باید برای این مسئله مطمئن باشی

    مبادا مثلا نگران سرزنش اطرافیان باشی که فردا بگن تو همش وقت ما را برای دردسرهای زندگیت گرفتی اخرش هم به شوهرت برگشتی
    یه سر سوزن به خاطر این حرفها برای زندگیت تصمیم نگیر حرف اطرافیان مهم نیست
    ولی اگر خواستی هم فرصت بدی یادت نره داری به چه کسی فرصت میدی ؟
    میخوام بگم در هر دو صورت انتخاب ، درد و بار مسئولیتش روی دوش خودته نه افکار و ذهنیت مردم

    گفت مریمی فقط میخوام هر چه زودتر تموم بشه

    در کمال ناباوری دوستم ، دیروز اولین جلسه دادگاهشون بود و همسر تهدید کن که همش میگفت اعدامم کنند طلاق نمیدم تا زجرش بدم ، امد مثل اب خوردن برگه طلاقش امضا کرد و، وکالت هم داد که به صورت شرعی هم طلاقشون جاری بشه

    خلاصه دوستم با گریه زیاد و حال خیلی بد باهام ، تماس گرفت که فکر نمیکردم بخواد اینقدر زود طلاق بده حالم اینقدر بد ،دارم میمیرم
    فکر نمیکردم وقتی طلاق بده حالم این همه بد بشه
    من دیونه شدم‌... دلم براش تنگ شده دوست دارم بیاد بغلم کنه

    من فقط بهش گوش کردم تا هر آنچه که احساس میکنه را بتونه بگه چون میدونم ادمها تو این شرایط احساسات متناقض دارند و با خاطر همین احساسات خیلی توسط اطرافیان، قضاوت و سرزنش میشن و درک نمیشن

    به هر حال ادم خیلی وقتها، به هر آنچه که فکر میکنه با زمانی که با اون حادثه به طور واقعی روبه رو میشه ممکنه واکنشش متفاوت باشه

    مخصوصا در شرایط های اینگونه ادم که از دست دادن را تجربه میکنه یه پرده میفته روی دلایل تصمیمش و ترس هاش از آینده پشتش را میلرزونه و احساسات متفاوت و متعارضی را تجربه میکنه

    خلاصه خیلی گریه کرد بیشتر با گوش کردن و فضای باز بدون خجالت برای بیان احساساتش اورمش کردم
    تا بتونه بخوابه چون صبح هم باید برای یک امضا دیگر مراجع میکرد
    بهش گفتم این حال تو طبیعی است و چیری نیست که از احساسات شرمنده بشی
    اما در کنار سوگواری و دلتنگی هات ، یه یادی هم گاهی از دلایلت برای این کار بکن خشونت ها و کبودی هایی که بارها روی بدنت ایجاد کرد تحقیر هایی که دائم در موردت انجام میداد خیانت هایی که تو روابطتون انجام داد و هر سری ازش عبور کردی و لی باز تکرار کرد ... بدتر از اینها تمام اتفاقات خصوصی زندگیت را دائم برای خانواده و دوستان پشت سرت میگفت


    ببین ایا نقطه امن و درستی با این ادم میتونستی داشته باشی ؟

    میدونستم امروز صبح با حال وحشتناک سنگین بیدار خواهد شد چون ادم تو این شرایط معمولا تو مرحله انکار و خشم خواهد بود

    حوالی ظهر تماس گرفت ، گفت رفتم امضا کردم ولی یه اشتباه بسیار بزرگی هم کردم اون لحظه دچار یه حالی شدم کلی گریه کردم بهش گفتم بیا به خاطر بچه هامون یک بار دیگه بهم فرصت بدیم
    آن هم گفت اصلا دیگه فایده نداره
    ناراحتم خودم کوچیک کردم اونو خیلی بی رحم و بی تفاوت دیدمش

    مریم چیکار کنم بتونم از این درد خلاص بشم ؟ خیلی فشار رومه

    یهو سوزش دستم توجهم به خودش جلب کرد همون لحظه پیامی از این زخم دستم به ذهنم رسید

    بهش گفتم دوستم راستش متاسفم خیلی ناراحتم برای حالت میفهمم دردت زیاده اما هیچ راهی نداره که آنی از این درد رها بشی هر راهی را الان برای خلاصی از این درد انتخاب کنی ممکنه تو را یک جور دیگه به دردسر بندازه
    چاره بعضی از دردها فقط زمان هست و بس ، تا درد به مرور، یواش یواش التیام پیدا کنه


    مثل زخم دست من که دیروز اتفاق افتاده و اون پوست کلفت و آسیب دیده از ته کنده شد
    من باید درد بکشم هر روز کمی کمتر از روز قبل تا به مرور خوب بشه وخودش اون قسمت دستم ترمیم کنه

    تو هم باید با این احساسات دردناکت روبه رو بشی ببینیشون حسشون کنی متوجه بشی برای چی این هزینه داری براش پرداخت میکنی ؟
    از دردش به چیزهای اشتباه پناه نبر
    فکر نکن این دردی که الان تجربه میکنی تمام روزگارت همینه


    وقتی که ادم یه چیز زائد مثل توده از بدنش جراحی میکنه وقتی از درد جراحی فارغ شد تازه متوجه میشه خودش از چه چیز اضافی خلاص کرده

    تو شرایط روانی هم همینه ادمها بعد از اینکه برای آسیب هاشون هزینه دادند در پایان خودشون پیدا میکنند و متوجه میشند بعضی دردها برای رها شدن و پایان دادن به یک راه تلخ بیشتر از این هم ارزش داشت ادم درد بکشه

    گفتم الان بی قراری های تو برای اون شخصیت نیست برای همسری که همیشه در ذهنت دوست داشتی باشه و نبود تو سوگوار همسری هستی که دلت میخواست یک روز بهت امنیت بده و اخرش هم نداد و رفت

    گفت دقیقا دقیقا

    گفت الان ابروم میبره ، میره به همه میگه که من اخر سر التماسش کردم برگرده و اون قبول نکرده

    گفتم لطفا به همین جمله ات بشین فکر کن چقدر ناامنی داخلش است تو چقدر شایستگی تو همچین ادمی میبینی ؟ کسی که حتی نمیتونی بهش درخواستت را بگی و میترسی که بقیه را مثل همیشه خبردار کنه و به قول خودت با ابروت بازی کنه

    من موافقم از نظر شخصی شاید ابراز نمیشد مناسب تر بود اما اگر من تو شرایط تو قرار میگرفتم شاید همین رفتار تو را میکردم و حتی بیشتر خواهش میکردم برگرده پس خودت سرزنش نکن اون لحظه زندگی خودت بوده دلت خواسته اینو بگی ...


    تازه این کار یه پیام مهمی هم داره اینکه نشون میده تو تا اخرین لحظه متعهد بودی و پشتت به فرد سومی تو این زندگی گرم نبوده و بیرون آمدن از این زندگی جسارت خودت بود و الا در دقایق اخر باز به خودش نمیگفتی بیا دوباره به هم فرصت بدیم


    ( چون دوستم ادم متعهد و معتقدی هستش میدونستم این میتونه بر این حس سرزنشش التیام خوبی باشه )
    و واقعا هم موثر بود

    در کل زخم دستم باعث شد حتی برای خود من هم پیام هایی را درونم آگاه و یاداوری کنه... که یه روز بالاخره هر دردی خوب میشه مهم درس و نکته ای هست که آدم بتونه ازش بیرون بکشه که مجبور به تکرار اون تجربه و درد مجدد در زندگیش نشه .

    پی نوشت : بابت نوشتن این مطلب از دوستم کسب اجازه کردم و خودش هم میاد میخونه😊

    نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:11 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • کامنتی خوندم که شخصی زیر دلتنگی های نامزد حنانه کیا و وصف حال این روزها مردم ایران نوشته بود ....

    شاید ما جای دیگری مرده ایم و اینجا جهنم ماست🖤💔

    بهش فکر کردم دیدم چقدر راست مگیه
    مگر میشه آبستن بودن ، این همه درد و تلاطم آدمها را در اینجا منکر شد

    آدم حس میکنه داره تقاص و مجازات پس میده این همه بدبیاری متوالی عادلانه نیست

    و این جهنمی که داریم تجربه اش میکنیم به دست خود همین ادمها برپا شده اینقدر برای منفعت ها در حق ادمهایی که سرشون تو کار خودشونه ، بدی میکنند که متوجه نیستند برای هر امتیازی که به دست میارند چند نفر را زیر پاهای خودشون نیست و نابود میکنند

    چند روز پیش شخصی از این رو سیاها به حسن گفته بود آقای فلانی ترخدا حلالمون کن .... و حسن گفت فقط وفقط چند ثانیه بهش زل زدم نگاهش کردم سرم زیر انداختم و رد شدم

    گیرم حسن حلالتون کنه که صد سال نمیکنه .... دلشکسته باربد ومن پدر و مادر حسن ، همگی هستیم.

    اینقدر من و حسن در تمام لحظه های سخت زندگیمون قوی بودیم بهم دیگه با مهربونی، دلگرمی میدادیم و یاداوری میکردیم مهم اینه که ما همدیگر را داریم بقیه اش میگذره
    ولی این روزها عمیق در سکوتیم نه نای برای لبخند زدن به هم داریم نه توانی برای دلداری دادن همدیگه شدیم تماشاگر . باورتون میشه برای هم حرفمون نمیاد در روز در حد چند کلمه بیشتر باهم صحبت نمیکنیم چون ما بلد نیستیم فیک با حرفهایی دلخوشکنک بهم حسی که در قلبمون نیست ابراز کنیم .

    چه پاردوکسی بهتون یاد دادن ادمها را تا جایی که میتونید له کنید ،کار نداشته باشید چه انسانیه ، خوبه ، شریفه ، جوانه ، فرزند کسیه ، پدر کسیه ، همسر کسیه ، چشماتون ببنیدین هر بلا و مصیبتی دلتون میخواد سرش بیارید بعد...تنگش یه حلالم کن بهش بگید تا همه چیز براتون پاک و بی حساب بشه ...
    من از طرف خودم یکی بگم تا ابد حلالتون نمیکنم همه جامون که سرک میکشید ای کاش اینجا را هم بخونید نظرمون بدونید

    یادم به رنج نامه کسی افتاد که داییی کثافت و رذلی که پنج تا بچه بزرگ داشت به خواهر زاده نوجوانش بارها تجاوز کرده بود و با اسلحه ای مجوز داری که به خاطر شغل آدم فروشیش داشت با تهدید اون را برای درخواست های بیمارگونه و حیوانی خودش وادار کارهای پستی میکرد که بخوام بازش کنم چند شبانه روز حالتون دگرگون میشه
    دایی شیطان بعد از سیرشدن از خوی نکبتیش که بارها تکرار میکرده میرفته غسل و وضو میگرفته نماز و قرآن میخونده و العفو العفو میکرده که صداش تا خونه همسایه ها میرفته

    اون خانم قربانی بعد از گذشت سالها وداشتن بچه های بزرگ آثار شکنجه و آسیب هاش زندگیش نابود کرده بود و یه مرده متحرک بود .

    مگه ظلم کردن ، اینجوری به آدمها با حلالم کن و استغفار کردن درست میشه
    ظرفه که بشورید تمیز بشه ...‌
    فکر کردین درخواست حلالم کن سفید کننده است بریزید لکه های سیاه بره .... ننگ بر شما

    مثل ظرف شکسته است که هزار تیکه شده هر کاری کنید مثل اولش نمیشه ......

    نه میبخشیم نه فراموش میکنیم
    هر آنچه برای ما خواستید و کردید سر خودتان بیاد
    ما که درب آرزوها و رویاهامون را برای خودمون گذاشتیم از خیرش برای همیشه گذشتین .
    هرگز نمیخوایم ، به قیمت بی شرفی به حاجت رسیدن آرزوهامون را ببینیم .
    شرف و انسانیت هر کس قیمت و اندازه اش فرق میکنه . مال شما اون قیمته ، مال ما هم این قیمته

    برید به ادامه شرهاتون برسید عقب نمونید😡👹

    ✅✅✅✅✅✅

    دوستان قشنگم ،خواستم امروز یکی یکیتون بغلتون کنم در گوشتون بگم :💕

    💚امیدوارم با خود غمگینت مهربان باشی و دست نوازشی بر سر خودت بکشی
    ببین میتونی امروز با خود اندوهناک مهربان باشی؟ براش یه کاری بکنی بهت خیلی نیاز داره💟

    نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 17:37 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دختر خواهرم کلاس اول یه مدرسه غیر انتفاعی میرفت که خیلی مدرسه قر و ادا داشت
    برای تمام مناسبتها و هر بهانه ای ، از والدین می خواستند ،شرایطی را مهیا کنند و عکس و فیلمش را از زوایای مختلف برای مدرسه بفرستند و آنها هم در گروه و کانال مدرسه منتشر میکردند

    از آنجایی که اکثر ما ایرانی ها همیشه دنبال تظاهر و تجملات هستیم گاهی بعضی مادرها این مناسبتها را خیلی خاص تدارک میدیدند

    هزینه مدرسه به خاطر تورم برای ثبت نام سال دوم ویانا بالا رفته بود
    خواهرم ناراحت و ذهنش درگیر بود با من مشورت کرد
    بهش گفتم ببین ویانا دختر فوق العاده باهوش و زرنگی هستش یه مدرسه معمولی تر بگذارش تو میتونی هزینه مدرسه براش در کلاسهای فوق برنامه خودت به مصلحت خودت هزینه و مدیریت کنی

    تنش اختلاف خودت و همسرت را از بابت هزینه مدرسه کاهش بدی

    تو دوتا بچه داری و آن هم نیازبه رسیدگی و آموزش داره فکر آن هم باید باشی

    از همه مهمتر خودت هم از این بساط ادا و اطوارهای مادرها و مدرسه رها میشی
    شما فکر میکنید که این برنامه ها برای بچه هاست ؟ در واقع مدرسه با سیاست خودش شما را ابزار میکنه که تو خونه درگیر هزینه و وقت و حتی گاهی بحث و جدل بشید که برای آنها عکس و تصویر بگیرید و برای بزرگ کردن مدرسه برای خودشون این تصاویر و فیلم ها را تبلیغ بکنه

    تا میتونی ویانا را درگیر این حاشیه ها و مسائل نکن بزار کودکیش با آرامش بگذرونه این چیزها باور کن برای بزرگترهاست برای بچه ها لطف و سودی نداره

    خلاصه ویانا را کلاس دوم و الان که سوم هست در مدرسه دیگه ایی ثبت کرد ...و بارها و بارها گفته خیلی دعا به جونت میکنم انگار از دردسر های بزرگی من را رها کردی الان که تو این مدرسه هستم متوجه شدم چقدر گرفتار حاشیه های آن مدرسه بودم .

    توی اون مدرسه ویانا یه همکلاس داشت که خواهرم از خودش و مادر آن دختر که چقدر زن باشخصیت و محترمی هست تعریف میکرد
    نسبتاً با هم ، ارتباطشون حفظ کردند گاهی باهم برای بچه ها تاتر و کتابخونه میرند و خواهرم از امکانات مالی و شرایط خوب زندگیشون هم تعریف میکنه

    چند وقت پیش تماس گرفت گفت یکی از همکلاسهای مدرسه قبلی ویانا تولد گرفته و مامانش تماس گرفته و ویانا را دعوت کرده خیلی هم پولدار هستند
    به نظرت چیکار کنم ؟ نظر تو چی هست ؟

    گفتم قطعا بقیه همکلاسی های ویانا را هم دعوت کرده و اگر مامانش میشناسی صد البته ویانا را بفرست همین معاشرتها بهش هم حس خوب میده هم در محیط ، خیلی موارد را تجربه میکنه

    گفت لباس مخصوص تولد نداره
    کادو حالا چی بدم ؟

    گفتم ببین اینها بهانه است الان عید نزدیکه لباس عیدش را زودتر بگیر که هم مناسب تولد باشه هم عیدش

    کادو هم بالاخره کاری نداره چند پیشنهاد بهش دادم گفت خیلی خوبه

    گفت پس بزار ببینم مامان فلانی ( همین خانمی که باهاش هنوز ارتباط داره اگر دخترش میفرسته باهاش هماهنگ کنم اون و ویانا باهم برند )

    چند دقیقه بعد باهام تماس گرفت گفت :
    با مامان فلانی تماس گرفتم گفت راستش دختر من را هم دعوت کرده اما من نمیخوام دخترم را بفرستم
    چون اینها خیلی پولدار هستند تولدش قطعا آنچنانی هست بعد دخترم هم از من توقع میکنه که تولد آنجوری براش بگیرم و من در توانم نیست ترجیح میدم نره که درگیر نشم

    خواهرم گفته بود پس من هم نمیفرستم

    به خواهرم گفتم هر دوتاتون چقدر اشتباه میکنید که صورت مسئله را پاک میکنید به جای ندیدن و منع کردن خودتون و بچه هاتون به بچه هاتون و الخصوص خودتون را یاد بدین ، هر آنچه که هستید و دارید دار پذیرا باشید

    این چه تربیتی است که بچه ام اگر ببینه اون هم اون مدلی میخواد؟ خب بخواد شما درجایگاه والد نمیخواد روضه ناتوانی و نداری براشون بخونید در حد فهمشون توضیح بدین که امکانات و برنامه ریزی شما به این صورت است .

    در ضمن بیشتر اینها دغدغه های بزرگترهاست نه بچه ها
    بزرگترها هستند که خودشون مقایسه میکنند و در مقابل افراد مالی قوی تر از خودشون حس خودکم بینی دارند
    مگر تو همیشه نمیگی این خانم خیلی وضع مالیش خوبه ؟
    گفت چرا خیلی خوبه همه کاری هم برای دخترش میکنه در حد عالی

    گفتم ولی متاسفانه الان در مقایسه با این همکلاسی دخترش احساس ضعف و ناتوانی بهش دست داده که نمیتونه هم تراز اونها برای دخترش مراسم برگزار کنه

    گفت من درگیر این موضوع نیستم چون ویانا دوساله از دوستان اون مدرسه اش جدا شده فقط با این همکلاسیش درارتباطه نگرانم بره آنجا و این نباشه احساس غریبی کنه

    گفتم خب خود اینم یه مهارته و روبه رو شدن هست غیر مستقیم به مامان دوستش که تولدشه خواهش میکنی از این بابت حواسش به ویانا باشه و بچه ها خودشون باهم زود رابطه میگیرند

    خلاصه هر دوتا مادر به خاطر تله های ذهنی خودشون بچه هاشون به همچین تولدی نفرستادن
    در صورتی که اگر من بودم فکر میکردم بچه ام تو یه تولد خاص و شیک بره بهش خوش بگذره مگر چند دفعه قراره همچین تولدی دعوت بشه

    گاهی ما آدمها خودکم بینی ها خودمون را غیر مستقیم به بچه هامون هم منتقل میکنیم
    یادشون بدین ارزش اونها به چیزهای مهمتر از ظواهر و تجملات است... یادشون بدین خودشون را هر طور که هستند قبول کنند دوست داشته باشند
    مهارت شاد و خوشحالی را بهشون یاد بدین

    حس خوشحالی و رضایت از درون آدمها نشات میگیره و احساسی که به خودشون دارند نه ظواهرهایی آنچنانی و بیرونی


    امکانات صد البته اهمیت دارند اما در حد ارضای نیازها ، نه اینکه ما باهاشون خودمون را کم ببینیم و احساس حقارت کنیم

    و این رفتار و ، واکنش دقیقا یکی آسیب های بزرگ عزت نفس هستش

    من و هیوا دختر دوستم لیندا که در هلند زندگی میکنه توی ماه فوریه متولد شدیم چند روز پیش برای تبریک تولدش با لیندا تماس گرفتم
    دیدم لیندا برای دخترش تولد گرفته و گفت من هر سال چند مدل در روزهای مختلف هیوا را خوشحال میکنم

    یکی از روزهاش فیلمش برای من فرستاد بقیه اش برام تعریف کرد
    مثلا برای دخترش آیفن چهارده خریده بود
    ... و صبح زود خودش و همسرش بالای سر هیوا در رختخواب ، با هدیه و با یه کیک تک نفره که روش یه شمع کوچولو بود ،براش تولدتت مبارک خوندن اون هم با همون موهای آشفته و لباس خواب و حسابی خواب آلو، در حالی چشم هاش میمالید بسته بزرگ کادوش هی جعبه در جعبه باز کرد تا به گوشیش رسید حسابی خوشحال و سوپرایز شد هی نگاهش میکرد و باورش نمیشد چند بار پرسید واقعا برای من هستش ؟

    من خیلی خیلی لذت بردم که این تولد فقط و فقط برای خود هیوا و حس خوب هیوا بود نه شو و نمایشی در فضای مجازی و حاشیه های دیگه

    حتی لیندا این فیلم توی اینستاش هم نگذاشته بود
    و بعد گفت یک روز هم با دوستانش براش برنامه میگذارم .....و اونجا هم ما خیلی مختصر عکس و فیلم میگیریم فقط تلاش میکنیم اون روز به بچه ها خوش بگذره و هرسال همین بوده

    امیدوارم ما بزرگترها به اسم بچه ها ناکامی ها و کمبودهامون را به نمایش نگذاریم که نه تنها سود و خوشحالی برای بچه ها نخواهد داشت ، تازه اونها برای حس خوب و احساس ارزشمندی نیازمند فیدبک و تایید بیرونی خواهند بود چون این همون چیزی است که از ما یاد گرفتند

    اگر خودمون ملاحظه کنیم و احساس منفی و افکار اشتباهمون را بهشون منتقل نکنیم ، قطعاً دغدغه های ما بزرگترها با آنها یکی نیست.


    گاهی بچه ها با ساده ترین هزینه ها عمیق خوشحال میشند
    برخی از تولدها ، کلاسهای فوق برنامه ، بعضی از کلاسهای کنکور و.... رقابت و نمایش والدین هست که از همدیگه جا نمونند نه سبک و شیوه مفیدی برای خود بچه ها

    در تصویر برداری از مراسم ها بچه هاتون، آنها را خسته و دلزده نکنید چهار تا عکس کمتر داشتن اتفاقی نمیفته ولی عوضش بچه هاتون از لحظه هاشون بهتر لذت میبرند و کلافه شون نکردید .

    مادر تمام مهارت های زندگی خود دوستی و پذیرش خود هست ... اگر ادم ها ، دنیایی مهارت های حرفه ایی بلد باشند ولی از خودشون رضایت نداشته باشند و در مقایسه با دیگران احساس کمتر بودن کنند .. اون مهارتها هیچ فایده و ارزشی براشون نخواهد داشت .







    نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22:49 توسط : مریم | دسته : درس هایی که آدمها با رفتارهای اشتباهشون به ما میدن
  •    []

  • یکی از همکارانم امروز ، صبح زود در خارج کشور که از اساتید دانشگاه است حالش مساعد نبود ..به علت اینکه یکی از مراجعانش که روز قبل هم بهش مراجعه کرده بود ، فرداش اقدام به خودکشی موفق کرده بود...

    ( یعنی همکار عزیر من ، آقای دکتر اصول حرفه ای خودش را در سهم مسئولیتیش و ارجاع به روانپزشک انجام داده بود اما به هرحال این اتفاق جزییاتی داشت که از توضیحاتش اینجا معذورم )

    اکثر مواقع موضوعات و موارد شخصی خودش را با من به اشتراک میگذاره و با هم گفتگو میکنیم

    ضمن همدلی عمیق و آرام سازی همکارم برای اینکه در تجربه بسیار تلخی بود ... در هیجده سال سابقه حرفه ای درخشان براش این حادثه خیلی درد اور بود ...

    میخواستم به این بهانه یاد اور بشم خواهشا هر زمان هر گونه افکار تهدید و آسیب زننده خودتون یا اطرافیانتون داشتید باید حتما اقدام و مراجعه اورژانسی به روانپزشک داشته باشید و در مورد افکارتون با روانپزشک صحبت کنید شاید لازم باشه برای افراد تحت افکار خودکشی دستور بستری صادر بشه تا از اون بحران هیجان و شرایط روانی نامساعد عبور کنه وکمک و مراقبت حرفه ایی ویژه بگیره ..

    مورد بعدی ،چند روز پیش یه همگروهی محترم ، در یه مسیر مشترک ، که الان رابطه در این‌سالها ، با برخی از همگروه ها یه حالت دوستی پیدا کرده

    دوست گرامی ضمن ارسال یه مطلب آموزشی ، حال و احوالم پرسیده بود
    ایشون از این افراد هست که خیلی به دنبال انرژی مثبت ، مسائل مربوط به جذب ، دوری کردن از هر مدله فکر منفی هستند

    وقتی در جواب حالت چطوره اش نوشتم ؟
    بد نیستم ( چون واقعا زیاد در آن تایم مساعد نبودم )

    تعحب کرد نوشت اخه شما چرا بد نیستید ؟ شما که کوه انرژی و قدرت هستید ؟ ترخدا به خودتون انرژی منفی ندین .

    براش نوشتم آقای فلانی ، چون واقعا خوب نیستم و پایه ارزشی من با اطرافیانم روی صداقته
    درسته ما بابت حال بدیمون قرار نیست به کسی جواب پس بدیم ... اما چون شما برام مهم هستید با وجود اینکه الان کم حوصله برای توضیح هستم، اما دلم میخواد این را برای شما مقداری شفاف کنم

    اول اینکه برای شما، احتمالا شاید حال بدی من چون روانشناسم تعجب اور باشه که این خودش دیدگاه اشتباه است . ادم نرمال کسی است که تمام احساسات و هیجانات مثبت و منفی را تجربه کنه
    من روانشناسم و نگران قضاوت نیستم که ادمهای اطرافم براشون عجیب باشه چرا حالم بد هستش
    بیشتر تلاشم اینه که آگاه بشن که نباید از این بابت تعجب کنند .
    مثل این میمونه که بگی ادمی که سیر شده نباید دیگه هیچ وقت گرسنگی را تجربه کنه

    دوم اینکه من شما را از بابت علاقمندی به تفکرات مثبت و جذب این مسائل میشناسم ... اما در جایگاه یک روانشناس این راهم خدمتتون بگم که با نهایت احترام، یک سری از این مباحث، نگاه مثبت به هر قیمتی با انکار واقعیت برای افراد علمی جز مباحث روانشناسی زرد و افکار مثبت سمی، محسبوب میشه

    انسان نرمال فردی هست که احساسات خودش را چه مثبت چه منفی نادیده نگیره و اون احساسات و حالی را که تجربه میکنه به رسمیت بشناسه

    نادیده گرفتن احساسات منفی و پنهان کردنشون به توجیح مثبت بودن ، نشانه ترس و ضعف هستش مثل این میمونه ما یه کیسه اشغال بدبو را برای اینکه با بوش روبه رو نشیم ته کمد لباسهامون پنهان کنیم
    به نظرتون نتیجه این کار چی میشه ؟
    دقیقا این کاری است که ما با احساسات انکار شدمون میکنیم

    حالمون وقتی بد و به قول شما منفی هست به جای انکار و نفی اش ، ببینیم چه پیامی برای ما داره ؟
    ریشه این حال بعد از کجا میاد ؟ میخواد ما را متوجه چه نکاتی از خودمون بکنه ؟

    من خیلی زیاد در این مورد در وبلاگ مطلب نوشتم و همیشه تاکید کردم اما میبینم ، آگاهی در این زمینه خیلی کم است و نیاز به تکرار هست

    اینکه یکی میاد بهتون میگه حالم بد هسن فوری بهش نگید منفی فکر نکن ... این حرف شما یه رفتار غیر همدلانه است ..طرف مقابل ممکنه به خاطر حالش احساس شرم و گناه کنه
    به جاش بهش بگید احساس میکنم حالت بد هستش
    چی شده که این احساسات را تجربه میکنی ؟
    آیا من میتونم بهت کمک بکنم اگر ممکن باشه خوشحال میشم همراهیت کنم

    فکر نکنید یکی حالش بد هست حتما باید یه نسخه یا راه حلی بهش بدین
    بیشتر مواقع بزرگترین کمکی که میتونیم به کسی که حالش بد باشه ، انجام بدیم اینه که اول پذیرای حالش باشیم و بعد فقط بهش گوش بدیم و این حس همدلی خوب را بهش منتقل کنیم که هر ادمی با هر موقعیت شغلی و عنوانی ، حق داره غصه بخوره ، کم بیاره و شکایت کنه


    گاهی آدمها دچار پریود مغزی میشند .. مثل علائم روانی دوران پریودی خانمها باید دورانش طی بشه و ادم خودش را در ،خلق بهتر بازیابی کنه

    به نظر من یکی از سالم ترین و جسورترین رفتار آدمی اینه که توان این را داشته باشه خود واقعیش ابراز کنه و پذیرای شرایط احساسی خودش باشه و در کنارش مدیریت احساسات و هیجاناتش را بلد باشه .


    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روان تحلیگر ، دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:1 توسط : مریم | دسته : درس هایی که آدمها با رفتارهای اشتباهشون به ما میدن
  •    []


  • چند وقت پیش دیدم دو تا ادم به بلوغ نرسیده از نظر فهم و آگاهی در مورد شرایط کافی داشتن برای ازدواج به خاطر احساسات و هیجان هاشون تصمیم به ازدواج گرفتند ... خب شنیدن این ماجرا ادم را متعجب نمیکنه


    من از ادمی تعجب کردم ،که سن و سال دار هستش و برای پول حلقه عروس و داماد و هزینه محضر فراخوان کمک گذاشته بود و متاسفانه یک سری ادم دیگه هم هیجانی تر داشتند از این فرخوان حمایت می کردند

    اون خانم نمایشی ،فرخوان گذار ، کسی جرات نمیکرد بهش یه آلارم بده ، چون چنان به منتقدها حمله میکرد ، که آدم ، از هرچی مسئولیت وجدانی ، بیخیال میشد

    اخه کسانی که پول حلقه و محضرشون را قراره بقیه جمع اوری کنند تو این شرایط سخت اقتصادی که محضر و حلقه ،حداقل ترین هزینه اولیه است چطور میخوان ، بقیه راه و چالش های زندگی را برند

    ببینید من میگم همه ادمها حق دارند آرزو داشته باشند ، حق دارند ازدواج کنند ، حق دارند عاشق بشند و حق خیلی چیزهای دیگه ایی را دارند
    اما باید بفهمند که هر کاری آمادگی و یه لازمه اولیه نیاز داره
    موافق پرتوقعی و تجملات نیستم ، اما بحث اینه کسانی که قراره حلقهای ازدواجشون با فرخوان جمع بشه آیا میتونند بقیه مسئولیت های زندگیشون را گردن بگیرند؟ ( دقت کنید یعنی خانواده دختر و پسر هم هیچ گونه توان حمایتی را از آنها ندارند
    پس حرمت به نفس کجاست ؟ حالا برای یک مسئله حیاتی و جانی فرخوان میزنند موجه است اما دیگه برای حلقه و محضر چه کاریه
    خب اگر راست میگید اینقدر خواهان مشترک شدن هستید بدون حلقه با هم کنار بیان ... اخه واقعا با فرخوان با اون حلقه چه حسی خواهید داشت ؟)

    ممکنه بگید اون هم انسانه شاید دلش بخواد ؟
    مگه بستنی شکلاتیه که دلش بخواد

    من میگم اونی که فرخوان زده و اونهایی که تو این حرکت، مثلا خیر خواهانه شرکت کردند دقیقا دوستیشون مدل دوستی خاله خرسه است .


    حالا اینکه تورم هست ازدواج برای همه سخت شده کاملا قبول دارم اون خودش کلی درده و بحثش مفصل

    اما بحث اینجاست آیا ‌من نوعی خودم ،هم به عنوان کانادید ازدواج ، بر اساس شرایط موجودم در جامعه و موقعیت و تواناییم چقدر از عقلم استفاده میکنم
    خوشحالی تا روز محضر هست.. یعنی برای این دو مورد حساس که براشون پول جمع میکنند یعنی داماد در نقطه زیر صفر هست از فردای عقد تمام داستانها و مصیبت ها شروع میشه کی میخواد برای روزانه هاشون هزینه کنه

    به عقیده من بعضی کمک هایی که به اسم کار خیر میکنبم باید به چند قدم اونورترش هم نگاه کنیم چون نه تنها لطف نیست بلکه به طرف مقابل ظلم، هم میکنیم و راه را برای پیاده کردن حماقت ها و بی مسئولیتی هاشون هموار میکنیم .

    نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:15 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • نمیدونم اخیراً توجهتون جلب شده یا خیر؟ تعدادی از بلاگرها و بازیگران سینما که زندگی های پر زرق و برق، عشقولانه خودشون را در معرض بازدید عموم میگذاشتند در شرف جدایی یا طلاق قرار گرفتند.

    گاهی اسم هاشون از مراجع ها یا دوستان شنیدم و برای آشنایی بیشتر هر چند وقت یک بار یه بازدید از صفحشون انجام دادم

    به هر حال من شغلی دارم که بابت یه سری اطلاعات معرفی شده چه خوب ،چه بد ، باید به روز باشم تا بتونم درک و دید وسیع تری از شناخت مراجعان خودم را داشته باشم

    کلا این اشخاص به شخصه هیچ وقت، برام جذاب نبودند و نخواهند بود ، که بخوام مسائل روزمره اشون را دائم پیگیری کنم و علت و چرایی جدایشون هم ، خیلی موضوع مهمی از نظر شخصی برایم نبوده در نتیجه به این موضوع که برای جذب فالور یا هر نیت مسخره دیگری هست فعلا کار ندارم ... اما هرچه که باشد میدونم رابطه و سبک زندگی به این مدل بابت میل به شواف و کسب منفعت مالی و روانی ، تمیز و سالم نیست و صاحبان این صفحه ها حال روانی خوبی ندارند

    حالشون مثل بادکنکی میمونه که یه پوست و ظاهر بیرونی داره و حجم داخل با هوا پر شده

    یکی از این بلاگرها که مقداری صفحه خودش و همسرش متفاوت تر از بقیه بلاگرها هست ، اما در کلیت صفحه های آنها هم آلوده به شواف و نمایش و مسائل ظاهری است

    کاملاً اتفاقی دو روز پیش ، در صفحه خانم با توضیحاتی که در یک لایو سیو شده در صفحه اش به صورت عمومی منتشر کرده بود متوجه شدم این زوج هم درحال جدایی هستند ...

    برای من شنیدن خبر جدایی ادمها باز به خاطر کارم و اطلاع از ریز جزییات زندگی آدمها نمیتونه خبر عجیب و حیرت برانگیزی باشه به دلیل اینکه خیلی مسائل پراهمیت و اختلاف نظرهای زیادی در فضای شخصی ادمها ممکنه باشه که حتی نزدیکترین افراد هم ، از اون مسائل باخبر نباشند ..

    ممکنه مربوط به فانتزی های جنسی و تمایلات تابودار باشه و یا انواع مشکلات مسائل دیگه که ، به حدس عموم نرسه اما هر کدوم از آنها باشه طبیعتاً دیگه ادامه زندگی مشترک جایز نیست

    ما آدمها مرتب میخواهیم دیگران را براساس اطلاعات موجود وعینی خودمون نتیجه گیری کنیم چون اطلاعات ما بی شک بسیار ناقص است این نتیجه گیری براساس دنیا و برداشت ذهنی خودمون عبث و کاملا اشتباه است .

    این زوج بلاگر از فعالیت های ورزشی ، بچه داری همسرداری ، مهاجرت ، سوپرایزهای جذاب و خواستنی
    آزادی فردی ، بوسه های خاص و عاشقانه و زندگی لاکچری.... بسیار از مواردی که خیلی آدمها دوست دارند آن را تجربه کنند را به اشتراک میگذاشتند

    از قبل از بچه دار شدن صفحه داشتند

    آقا ،با عناوین خواستنی و اختصاصی همسر خودش را در عموم ،مورد خطاب قرار میداد

    مرد ، آخوند زاده ( یعنی پدرش آخوند ) اما تیپ و ظاهر به روز ،گوشواره به گوش ، شیک و گوگولی صحبت کن ، آنطوری که دل مخاطب های خاص خودش ببره
    البته امثال من چون نگاه وسیعی تری به به این آدمها دارند و داخل تر را هم میبینتد ، هرگز جایی برای جذاب بودن ندارند

    تلاش مرد بلاگر ، برای نشون دادن اینکه که پدر و مادر مذهبی و بطنی که در آن رشد کرده موجب تقلید عقاید نشده و او خواسته آدمی متفاوت تر از خانواده خودش باشد
    اما شما تناقضاتش را میتوانستید از ظاهر و تاتوهای بدنش متوجه بشوید ، مثل ابوالفضلی که بزرگ روی قسمتی از بدنش حک کرده بود..که اصلا با ظاهر فرنگی طورش و گوشواره های گوگولی مگولیش نمیخوند ( هیچ کدام از آرایش ظاهر اختصاصا اشکالی ندارد تلفیقش با هم سوال برانگیز است . که شخص مورد نظر واقعا فازش چیست ؟ )

    زن و مرد بلاگر این مدت ،صاحب دو تا فرزندو پسر و دختر شدند که کلیپ های زایمانی دلبر از پدر و مادر شدنشون تا شیوه های به ظاهر تربیتی مدرن از خودشون منتشر کردند

    بچه ها ، وعده های غذایی تا میان وعده های غذایی خاص مثل بلوبری ، دراگون ، آوکادو و... را در ظرف های تغذیه شون مخاطب مشاهده میکرد

    همسر گاهی بچه ها را نگه داری میکرد ، تا خانم خونه بتونه با دوستان خانم و آقای خودش شب به تفریحات شخصی به تنهایی برود و بابت بدرقه خانم و دوستانش تا زمان برگشت خانم از تفریح ،صحنه هایی برای فالورها به اشتراک گذاشته میشد
    حمایت همه جانبه از فعالیت های ورزشی بانو در همه دوران چون خود مرد هم از قشر ورزشکار هست برای بقیه جذاب بود ...

    خلاصه این دوستان در کمال ناباوری مخاطبانشون اعلام عمومی کردند که در شرف جدا شدن هستند و تصمیمات خودشون گرفتند من نمیدونم شاید هم جدا شده باشند و دارند کم کم‌ به مخاطب وضعیت خودشون را اعلام میکنند

    ولی ظاهر و چشمان دردمند خانم و ابروهای توخالی و کنده شده که خبر از اضطراب بسیار بالا ، وسواس و اختلال تریکوتیلومانیا را متاسفانه میده مشهود است

    درسته که هر آدمی در نتیجه رفتار رسش یافته میبایست تا میتونه از قضاوت دوری کنه و به حریم خصوصی دیگران توجه و احترام بگذاره
    اما نباید از این موضوع غافل شد که شخصی که به این وسعت بلاگر میشه و تا این میزان لحظه های زندگی خودش را در معرض اطلاع عموم میگذاره تا بتونه مخاطب بیشتری جذب کنه و دیده بشه و در بغل این دیده شدن تبلیغات گران بگیره و درآمد زایی کنه باید ظرفیت ورود مخاطبانش را به بخش های از زندگیش در خودش ایجاد کنه هر کاری که ما برای فعالیت زندگی انتخاب میکنیم سختی ها و مشقت های خودش را داره طبیعتاً بلاگری هم با مسائل های اینگونه روبه رو خواهد شد

    مثلا یه عده هستند میزان حد از اطلاعات شخصی خودشون را مشخص کردند که نشون بدهند . خب طبیعتاً این ادمها وبلاگرهای جز تمایلی ندارند مخاطب به صورت عمیق وارد جزییات زندگیشون بشه اما این دسته بلاگرهای فعال ، به گونه ای رفتار کردند که با پوزش مخاطب فقط زمان استفاده از سرویس بهداشتی با آنها همراه نیست اما بقیه لحظه هاشون را تمایل دارند فالورها در جریان باشند

    زندگی اینها به گونه ایی از سمت خودشون نمایش داده میشد که حتی یکی از دوستان فهیم و خیلی صمیمی خودم وقتی در مورد زندگی شخصیش و انتقاد از همسرش دلگیر بود و برام حرف میزد همیشه میدیدم به رابطه این دو نفر ، یعنی زن و شوهر بلاگر و آخرین اتفاق عشقولانه و درک وسیع از همسرداری که مثلا به نمایش گذاشته بودند اشاره میکرد

    همیشه بهش میگفتم فلانی جانم ، قربون صورت زیبات بشم ، میدونم که چقدر سبک و رفتارهای این بلاگر به نظرت شیک میاد و همینطور هم هست اما فراموش نکن ما در همه ابعاد زندگی این ادمها نیستیم و این ادمها هیچ کدوم رفرنس خوبی برای ارجاع دادن و مثال نیستند . بعد‌ چند تا از نقدها و تناقضات رفتاریشون را مثال میزدم و توجهش بهش جلب میکردم
    میگفتم به نظرم نقد و ناراحتی خودت را از همسرت با مقایسه اینها پیش نبر

    میگفتم میدونم شاید احساس کنی که گاهی شیک تر و فهمیده تر از بلاگرهای دیگه حرف می زنند و احساس میکنی چقدر همسر و مادر و پدر نمونه ایی هستند اما در نهایت ما با آنها زندگی نکردیم و نمیدونیم در زندگی واقعیشون چقدر شبیه صحنه هایی هستند که به ما نشون میدن
    ( اتفاقا خانمه که اخیرا در مورد جدایش میخواست صحبت کنه، دقیقا ً گفت ما چیزهایی را به شما نشون میدیم که دلمون میخواد شما ببینید ) و به نظرم اقرار به این مسئله یعنی عدم صداقت واقعی با مخاطب

    من همیشه با خودم فکر میکنم هر آدمی که به اندازه حتی سه نفر مخاطب و تریبون به دست داشته باشه چقدر سهم مسئولیتش بزرگ و سنگینه و به میزانی که این مخاطب ها بیشتر بشه این مسئولیت ها خطیرتر و پر اهمیت تر میشه

    چون مخاطب الگو میگیره ، در ذهنش اینها را مدل میکنه ، مقایسه میکنه ، تاثیر میگیره ، باهاشون حسرت میخوره ، زندگی شروع میکنه ، زندگی از هم میپاشونه و صدها شیوه غلط دیگه
    که بیشترین ضرر را ، مخاطب ایده ال گرای این وسط میکنه که فکر میکنه همه زندگی این ادمها همین تصاویر چند لحظه ایی است که اینها به ما نشون میدن
    امیدوارم به خاطر آرامش زندگی خودمون هم شده ما همیشه مخاطب های باهوش و منصفی باشیم
    .

    ببینید طلاق گرفتن اتفاق خوبی نیست اما گاهی یک راه حل نجات و رهایی است که قطعاً انجام شدنش بهتر از انجام نشدنش است مسئله اینجاست که مخاطب برای این هنگ میکنه یهو وسط آن زندگی عاشقانه و بوس های دلبرانه این اعلام جداییه با برداشت هاش نمیخونه
    و حس میکنه انگار برای دریافت داده هاش سرش کلاه گذاشتند و باهاش صادق نبودند

    والا خود طلاق به تنهایی میتونه تصمیم و اراده انجامش در بعضی از شرایط های زندگی یه شهامت بزرگ باشه، ممکنه برای هر کدام از ما یک روزی اتفاق بیفته ولی اگر برای ما اتفاق افتاد چون بابت زندگیمون نمایش های عاشقانه دروغین تحویل ندادیم بدهکار پاسخ نیستیم بلکه زندگی خودمون بوده و به کسی هم مربوط نخواهد بود چون قبلش بابت زندگیمون به کسی با شواف دروغین آسیب نزدیم .

    واکنش مخاطب ها از خبر جدایی این زن و شوهر متفاوت بود....

    دسته اول : حسودان خودفریب پلاستیکی که منتظر به خاک سیاه نشستن دیگران هستند ابزار خوشحالی کردند که اه مردم ، که اینهمه خوشبختیتون را نشون دادین زندگیتون را گرفت ( این مخاطبان حقیرترین ادمهای روی زمین هستند که نه برای نجات و خوشبختی خودشون میتونند کاری کنند و نه از خوشبختی دیگران خوشحالند تنها التیام زندگیشون اینه که ببینند یکی ناکام شده .... بدبخت پلاستکی از کجا میدونی شاید الان داره با تصمیم فعلیش پا در رشد و ترقی میگذاره و تازه خوشبختیش استارت خورده و تو خبر نداری )

    دسته دوم :یه عده واقعا هنگ بودند و نوشته بودند شما ما را با نمایش زندگیتون فریب دادین ما شما را الگو کرده بودیم و نمیبخشیم ( خوب شما اشتباه کردین بودین که کلیت زندگی یه ادم الگو کردین واقعیت زندگی همه ادمها اینه که ضعف و قوت با هم است .. به جای الگوبرداری تمام و کمال یاد بگیر زندگی بقیه را اینقدر با خودت مقایسه نکنی
    الگو برداری یا استفاده از تجریه دیگران بسیار خوب هم است در صورتی که اول عزت نفست حالش خوب باشه یا به مشکل نخوره و دوم اینکه تو ایده ها و پلن های خودت را هم داشته باشی هر کس نسخه زندگیش منحصر به فرد شرایط خودش است )

    دسته سوم :یه عده دیگه اصرار و خواهش در عدم ناباوری که ما مطئنیم شما دوباره به هم برمیگردین و امکان نداره شما بتونید جدا از هم باشید و التماس زیاد که طلاق نگیرین ... ( دقیقا اینها همون دسته مخاطبانی هستند که فضای عاشقانه زندگی این دوستان براشون جذاب و سرگرم کننده بوده و الان دوست ندارند در فیلم رویایی خودشون که هر روز دنبال میکردند تداخل و ناهماهنگی ببینند ترجیج میدن با انکار و خودفریبی هی بگند نه بابا مگه میشه شما هرگز از هم جدا نخواهید شد این دوستان هم همیشه تو انکار هستند و الان سوگوار قطع فیلم های عاشقونه خودشون هستند )

    دسته چهارم : متاسفانه حزب بادها بودند که اینها هر کار کنند میگند افرین ، به به چقدر شما بی همتاید ( به نظرم حتی اعلام جداییشون باز مثل تمام سالهایی که با مخاطبانشون صادق نبودند فقط یه اطلاع رسانی پر از شواف و شعار بود .... طوری که باز هم شاید یه عده حسرت این مدل طلاق باکلاس در دلشون بخورند یه جورهایی باز مخاطب بی دقت و سطحی را فریب دادن به عبارتی اصل درد و رنج را با کادو پیچی شیک به واسطه بازی با کلمات به مخاطب انداختن)

    همسر این خانم مدتهای زیادیست هر شب موضوعات خاص ، بالاش هم میزد مثبت هیجده در مورد اون مباحث در اینستاگرام لایو میگذاشت خیلی هم از بابت اندیشه ایشون به به و چه چه میکردین ... اما نمیدونم چند نفر مثل من که گذرا از لایوشون کوتاه عبور میکردند ، فکر میکردند ، که با خودم همیشه میگفتم این ساعت نیمه شب هرچقدر تو حرفهاییی شنیدنی برای گفتن داشته باشی اما الان تو باید در کنار همسرت باشی ...مگه میشه کسی خانواده خودش را رها کنه بعد بخواد دنیا را بسازه همیشه گفتند بهتره ما برای هر تغییری ابتدا از خودمون شروع کنیم حالا اگر ماهی دو بار بود یه حرفی ، اکثریت شبها میدیدم نیمه شب لایو این اقا در حال برگزاری هست .

    بد به حال آن افراد سطحی و ظاهر بینی که اینگونه افراد را الگوی درست زندگی خودشون قرار میدن و خودشون و همسرانشون را با معیارهای نمایشی این ادمها پایین میکشند .

    به هرحال تمام بلاگرهای که در سطح وسیع فعالیت میکنند و جز نمایش روزمرگی های آنچنانی زندگی هدفی دیگر ندارند افرادی هستند که درگیر شخصیت نمایشی ، حال ویران درون و نیاز شدید به پذیرش و تایید شدن دارند .

    و پیامشون اینه ، من همسرم را با برنامه ریزی قبلی سوپرایز میکنم که شماهه، مخاطب ببینید و تایید کنید بگید به به چه شوهر رویایی خاک تو سر من با این شوهر کردنم
    و اینقدر میل و عطش دیده شدن دارم همان همسر را شبهای متوالی تنها میگذارم و میام برای شما مخاطب سخنرانی میکنم که باز بگید چه ادم با کمالات و فهمیده ایی باز خاک بر سر شوهر من ...

    به نظرم طلاق های این بلاگرها ( دوستان باز تاکید میکنم طلاق رخدادی ، جهت عیب جویی یا ایراد گیری نیست بلکه بحث فعلی نمایش های غیر واقعی این بلاگرها از زندگیشون است که طلاقشون مثل کلاه گشادی روی سر مخاطب های رفته که با مقایسه و حسرت زندگی اینها زندگی را به کامشون تلخ کردند )

    به نظر من طلاق این بلاگرها که یکی پشت دیگری صداش درمیاد حقیقت داره ، چون زندگی که پایه هاش روی شو های ساخته شده است یه جا کشش در خواهد رفت

    مثل زندگی بلاگر پاکبان عاشق ، زنی بلاگر که همسر مردی به اصطلاح روفتگر شده بود از صفحه بلاگری این زن تا مصاحبه های پی در پی در تی وی و روزنامه ها از زن بلاگر ،باعث بیشتر دیده شدنش شده بود

    این زن از بلاگری و تبلیغات وضعش بسیار خوب شده بود اما مدام هنوز اصرار زیاد به پاکبان نشان دادن همسرش در موقعیت های مختلف و اینکه با دختر کوچکش هرشب پشت پنجره وقتی ماشین حمل زباله رد میشد مثلا برای پدر و همسر دست تکون میدادند

    اینکه او زنی است مدرن که به شغلش همسرش مثلا افتخار خاص میکند

    هیچ شغلی عار نیست اما اگر فرد شرایط خوبی برای ارتقا زندگیش پیدا کند چه دلیلی دارد همسرش به عنوان یه پاکبان به این شغل ادامه بدهد
    واضح است حقوق پاکبانی همسرت به اندازه یکی از تبلیغ های روزانه تو نمیشود

    من همیشه در فیلم ها چهره معذب همسرش را کاملا حس میکردم این شخص را اروم و تسلیم احساس میکردم انگار دلش نمیخواست اینگونه تصاویر شخصیش پخش بشه و بنده خدا اذیت بود

    در کناری که فالورها زن را به عنوان یک همسر نمونه ، فداکار و عاشق یاد میکردند
    من در این زن فقط خودشیفتگی میدیدم و بس و همان درد و رنج بی عزت و نفسی را در رفتارش مشاهده میکردم ...
    که به طور ناخودآگاه نشان میداد من وارد رابطه ایی شدم با ادمی که از خودم پایین تر است تا به واسطه پایین بودن اون آدم من وقتی مقایسه میشم بالاتر و بهتر دیده بشم و دیگران من را به خاطر از خودگذشتگی و ایثارم تمجید کنند و دقیقا در صفحه اش این بساطی که میخواست براش به راه بود
    و همه از خاص بودن و گذشت بی نهایتش مینوشتند

    اکثر ادمهایی که میرند ،با ادمهایی خیلی از خودشون از لحاظ ظاهری و موقعیتی پایین تر ازدواج میکنند همین ماجرا را دارند در واقع میخوان ، در مقایسه برتر
    دیده بشند اینقدر احساس خودکم بینی دارند و نیاز به توجه که بااین ازدواج ها خودشون را در معرض هورا کشیدن قرار میدن ( خیلی خیلی انگشت شمارند ادمهایی که از روی گذشت واقعی ازدواج های اینگونه انجام میدن به راحتی در دسترس دید من وشما نیستند چون اون ادم برای شواف و تحسین اینگونه ازدواج نکرده که من شما آنها را بشناسیم زندگی شرافتمندانه دارند )


    ادمهای که برای دیده شدن خودشون با ادمهای پایین تر ازدواج میکنند ایثارشون از روی فهم و درایتشون نیست بلکه بازوی خودشیفتگی آنها بابت تایید و تحسین وتمجید دیگران است ( برای همین پیچیدگی انسان است که روانشناسی و روانکاوی کار بسیار خطیر و ظریفی هست و کسی میتواند انسان را تحلیل کند که دانش ، صلاحیت و هوش خوبی داشته باشد در نتیجه مشاوره قبل ازدواج با روانشناس دارای صلاحیت بلاشک آگاه سازی ارزشمندی را در روابط به ما میده که میتونه از هزینه های سنگین و جبران ناپذیر مارا نجات بده )

    مثلا این خانم بلاگر به ظاهر عاشق و مهربان برای همسرش ولنتاین سوپرایزی گرفته بود زمین را پر از برگ گل رز و شمع چیده بود همسر با همان لباس پاکبانی وارد شد و اینها کل مراسم را با لباس پاکبانی همسر بدون رفتن همسر به دستشویی برای دست شستن و کات فیلم ، فیلم برداری کردند

    چه کامنت های از به وجد آمدن مخاطبان و ستایش این خانم بود ... و من فقط به عنوان تجربه درمانگری ازمعاینه وضعیت روانی خجالت و بی حوصلگی را در چشمان آقا مشاهده کردم
    نه ذوقی و نه شوقی در چشمان این مرد گرفتار که آرزویش شاید یک ساعت زندگی زناشویی برای خودش به دور از شواف بود . و اینگونه ولنتاین نه تنها برایش عاشقانه نبود ،بلکه بیشتر میدانست که او و شغلش ابزاریست برای نمایش و مطرح کردن خانمش در فضای عمومی

    متاسفانه به چه آسانی آدمها خواسته های خودشون را به خورد مخاطبانشون میدن

    کمتر از یک سال است این خانم و آقا هم که زندگی نمایشی عشقولانه ایی که خانم به راه انداخته بود با وجود یک دخترک حدود پنج ساله از هم جدا شدند .

    همان مرد آرام و تسلیم وارد یک رابطه دیگه ای شده بود و با خشم های شدید انباشته شده که به نظرم با ورود به رابطه دیگه این هم خودش یک جور انتقام از خانم بود به خانم اعلام کرد دیگه من نمیتونم به زندگی با تو ادامه بدم تحمل توهین ها و تحقیرهایی را که در زندگی خارج از اینستاگرام، دائما به من میکنی را ندارم و مسیرهامون باید از هم سوا کنیم و دیگه تمایلی ندارم هیچ گونه تصویر و عکسی از من در صفحه اینستاگرامت بگذاری و خانم را وادار کرد تمام عکس هاش از صفحه اینستاگرام پاک کند و از آن زندگی بیمارگونه این زن رفت .

    باز هم ایول به آقاهه که بیدار شد از خودش و عزت نفسش مراقبت کرد و خودش را نجات داد چون بعضی ها سالها یا تا ابد گرفتار تله های بیمار گونه همسران اینچنینی خودشون هستند و متاسفانه ، آدمهای ناآگاه با وجود این صفحه های خود مطرحی ، این ادمهای خودشیفته هیجانی نمایشی را تعریف و تمجدید میکنند

    اینقدر این آدمها از درون تهی و خالی هستند که وقتی فضای خود مطرحیشون به مشکل میخوره براشون حکم مرگ داره یعنی حس میکنند برای ادامه زندگی و حیات هیچ چیز باارزشی ندارند

    گفتن و ریز شدن در مورد تحلیل این بلاگرها فرصت بیشتری میطلبه و فضای اینجا وخیلی محدوده و حتی شاید از حوصله شما خارج باشه چون آسیب شخصیتیشون و چرایی رفتارشون وسعتش بسیار زیاد است .

    به هر حال در پایان اصل مقصودم از نوشتن این پست این است که :

    چیزی که من از شنیدن ماجرای جدایی ، زن و مرد بلاگر ،مجدد به بازبینی و فکر در حد فضای فعالیت خودم در ارتباط با مخاطبانم به فکر فرو برد
    آن احساس مسئولیتی که در مورد مخاطبم همیشه داشتم و خواهم داشت
    این شش سال فعالیت عمومیم را با خودم مرور کردم .

    خوشبختانه من هیج وقت مدعی ادم کامل
    و بی نقص بودن را نداشتم کما اینکه بارها به کم و زیاد خودم در محدوده فعالیت مجازیم اشاره کردم

    شواهد و مستندات این سالها فعالیتم موجود هست که تمام تلاشم و سعیم در این بوده که اگر چیزی را دارم به مخاطبم و بهتره بگم دوستانم ارائه میدم با دنیای واقعیم تا حد ممکن برابر باشه و اطلاعات اغراق شده و فیک نداشته باشه چون صداقت و روراستی برایم یکی از بزرگترین ارزش های زندگیم است .

    شاید به همین دلیل بوده که چون خواستم عوامل غیر وارد این فضای حسی و دوستانه بودن ما نشه من از این راه تا کنون ،کسب درامد نکردم مطمئن باشید هم راهش بلد بودم هم به موقع وارد این فضا شدم اما اینقدر نگاه وسیعی تری در موردش داشتم هیچ وقت وسوسه نشدم که بخوام با حاشیه های فیک و درگیر کردن احساسات مخاطبم صفحه های مجازیم را رشد بدم به خودم گفتم اگر روزی قرار باشه این اتفاق از باب درآمد بیفته ، بهتره در بستر واقعی و درستش پیش بیاد نه تلاش برای دور زدن مخاطبم من مخالف کسب درامد نیستم اما نه به هر قیمتی

    یعنی دلم نخواست برای رسیدن به قسمت مادیات ماجرا شرف و وجدانم را زیر پا بگذارم ...

    اینقدر در این بستر محبت های بی دریغ و واقعی و فیدبک های عالی گرفتم که حسش قابل وصف نیست .

    میدونید برای دیده شدن و رقابت بلاگرها باهم دیگر ، باید به یک سری رفتارهای آلوده مشغول بود ، که این خلاف باور و ارزش های زندگیم بوده

    شما شاهد بودین هر وقت از عشق و لحظه های قشنگ زندگیم نوشتم سعی کردم اون لحظه های که بریدم ، کم اوردم ، دلگیر بودم ، شاکی بودم ، دیده نشدم ، توجه نشدم و خیلی از رویدادهایی که در زندگی همه ما رخ میده را هم بنویسم
    از بیرحمی ها ،تفاوت ها ، تناقض ها ، ناعدالتی ها از هر چیزی که دلتنگ شدم نوشتم
    از روزهای که بغض کردم و اشک ریختم
    هدفم انتقال انرژی منفی نبوده فقط میخواستم ، این روزها هم حتی اگر به دل تو مخاطب نشینه ، بگم این‌هم ورقی از زندگی این مریمی هست که داری دنبالش میکنی و همین مریم جز خودش و خدا روی هیچ کسی برای بلند کردنش بابت روزهایی که زمین میخوره چشم امید نداره

    با وجود تصور اشتباه و انتظارات غیر واقع بینانه بعضی از مردم از یک روانشناس ، از ناقص بودن نترسیدم چون همیشه انتخابم ، خود بودن واقعیم بوده و اتفاقاً یکی از تلاش هام ترمیم فرهنگ‌سازی از این قضاوت نادرست در مورد روانشناسان بوده

    اونهایی که همراه دائمی بودند میدونند هیچ وقت در مورد موقعیت اجتماعی و ظاهری زندگیم چیزی را بزرگ جلوه ندادم اگر کاستی بوده به راحتی گفتم ... از ساده بودن نگرانی نداشتم

    احترام و توجهی که قراره بر اساس مسائل ساختگی باشه آسیب جدی و عمیق به شخصیت میدونم و من اون احترام هرگز نمیخوام
    و برام مهم بوده که مخاطبم من را همین که هستم و پذیرش کردم بشناسه و انتخاب کنه ... من عطش مخاطب زیاد را از اول نداشتم از قضا بیشتر دنبال کیفیت بودم دلم میخواسته مخاطبانم کم و خاص ، ولی پردرک و شعور باشند .

    چیزی را نوشتم یا تصویرش را ارائه دادم که حتما واقعی بوده و میدونستم اثرش غیر مستقیم بر روی مخاطبم و زندگیش مثبت و تاثیرگذار هست
    همیشه دلم خواسته از جریان واقعی زندگیم حس خوب منتقل کنم .

    تا به امروز ، روزنوشت هام با جزییات نویسی ، نوشتار یک رویداد واقعی زندگیم بوده نه یک سکانس ساختگی و تو خالی بودن که فقط جذب مخاطب بیشتر داشته باشه

    امیدوارم ما با یاری و توکل به خدا در مسیر درست زندگی باشیم سعی نکنیم دیگران را فریب بدیم به نظرم اگر فعالیت مجازی میکنیم به جای حسرت گذاشتن در دل دیگران ، دلگرم کننده و حمایت گر باشیم اگر توانایی داریم تسهیل گیر باشیم ... موقعیت ها را به فرصت جهت سازندگی زندگی خودمون و دیگران تبدیل کنیم نه اینکه موجب تخریب و آسیب زندگی بقیه باشیم

    ما نسبت به مخاطب هامون مسئولیت اخلاقی بزرگی داریم اجازه نداریم آنها را بازی بدیم

    ما آدمها ، هرکدوم ، عضوی مهم از هستی هستیم که میتونیم سهم خودمون را با گزینه انتخاب یک انسان اخلاق مدار موثر و تاثیر گذار انتخاب کنیم و مطمئن باشید این تاثیر میتونه گاهی تا بینهایت تا حتی بعد از حیاتمون ادامه دار باشه... تلاش و انتخابی که با هیچ پولی قابل خریدن نیست و ارزشش مدوام و ماندگار خواهد بود ....نباید برای دریافت ها و توجه های کم ارزش انسانیت خودمون افول بدیم


    باید همیشه طوری رفتار کنیم که وقتی به درونمون رجوع کردیم بابت واقعی بودن و درستکاریمون احساس رضایت درونی داشته باشیم .







    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ ساعت 0:36 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []


  • با نیکو یکی از دوستان سه روز پیش حال و احوال میکردم گفت که امروز راندو داشته (یعنی مصاحبه برای درخواست سومین بار اقامتش در ترکیه داشته ) و باید منتظر نتیجه باشه ..

    بعد چند تا نکات که با هم در میون میگذاشتیم...
    گفت مریم من اصلا این چیزها را نمیدونم تو این سه سال یه آقاهی هست، بهش پول میدم برام قبلش کارهام انجام میده مدارکم کامل میکنه و من فقط روز مصاحبه میرم
    بعد چند مورد که از اینور و انور شنیده بود به من توصیه میکرد که حواسم به این مورد و آن مورد باشه

    بعد ، بهش گفتم نه نیکو اینطوری نیست الان قانون جدید اینجور میگه یا این مدرک که میگی برای اقامت اولی هاست برای اقامت دومی ها فلان مدرک لازمه و چیزهای مهم دیگری از قوانین بهش گفتم

    بعد نیکو گفت ایول تو اینها را چقدر خوب میدونی تازه اقامت اولت را گرفتی من بار سومه

    گفتم اخه من ، بدون اینکه یه کلمه زبان ترکی دانستن مو به مو کارهای اقامتم دست تنها خودم انجام دادم فقط با سرچ و تحقیق کردن از منابع تا حدی معتبر و توان قدرت تشخیص اینکه فکر میکردم کدوم اطلاعات میتونه منطقی به نظر بیاد تو این مسیر رفتم ...

    پوستم، یعنی به معنای واقعی کلمه کنده شد خیلی مشقت کشیدم اما خیلی چیزها یاد گرفتم چون واقعا از بابت هزینه کردن برام ممکن نبود بود کسی را مطمئن پیدا کنم‌ این کارها را انجام بده مخصوصا با این حجم کلاهبرداری هموطن های بی وجدان که سر بقیه اوردن ، نمیخواستم‌ با این تجربه تلخ مواجهه بشم

    الان هم اینجا کار اداری و مسئله ایی پیش می آید که نیاز به مراجعه داشته باشیم خودم و باربد میریم تازه الان به نسبت اوضاعمون خیلی خوبه تر شده ،چون باربد میتونه ترکی را نسبتاً خوب صحبت کنه ... اولش خیلی فشار روم بود

    وقتی به ترکیه آمدم ، اینجا برادرم بود آن زمان شرایط روحی مساعدی نداشت یه توقعاتی داشت که مثلا با هم یک جا زندگی کنیم من و همسرم موافق این مسئله بنا به دلایل خودمون نبودیم بهش گفتم من خونه ام سوا باشه ولی هوای تو را خواهم داشت .

    با وجود حمایت های زیادی که همیشه ازش میکردم و الان هم دارم بیشتر از قبل حمایت میکنم از تصمیم ما بسیار دلخور و ناراحت شد و در نتیجه کلاً هیچ همکاری در زمینه کارهای اقامت ، اجازه خونه و خیلی چیزهای دیگه با من نکرد کلا خودش کنار کشید ، و دقیقا خودش ان تایم یکی از دردسرهای تنشی من شد ‌
    میتونم بگم در یک موقعیت لجبازی و بی رحمانه از جانبش قرار گذاشتم

    حتی یک مدت زیاد رابطمون قطع بود تو آن تایم خیلی ازش رنجیدم ، اما بارها به خودم گفتم مریم تو فکر کن وارد این کشور شدی و اصلا برادری اینجا نبوده میخواستی کارهات بدی انجوری دنبال راه حل باش قرار نیست به آن تکیه کنی

    برادرم خودش هم وقتی من را از حمایت به دلیل اعتراضش رها کرد ابداً باورش نمیشد که از پس این ماجرا بربیام ... خدا را شکر با محدودیت های زیادی که داشتم و عدم توانایی زبان بر آمدم الان طوری شده که گاهی میاد یه سری اطلاعات درست و خبرها را از من و باربد پیگیر میشه.

    حتی این وسط برای ادامه کارهای اقامتم یه بنده خدایی با تعارفات کیلو کیلو و عشقم عشقم ، اعلام همراهی کرد و کلی وعده داد
    یه روز برای حساب بانکی باز کردن باهام آمد و گفت اصلا غصه نخور من تمام مراحل کنارت خواهم بود ولی فرداش که یه جای اداری خیلی خیلی مهم میخواستیم بریم یهو غروب پیام من تو گرما سرم درد میگیره و یه سری مشکلات شخصی دارم و کلاً نمیتونم برای انجام کارهات باهات بیام


    قشنگ مدل ادمهای ناامن که پشتت یهو مثل ریزش یه ساختمان خالی میکنند ...

    بهش گفتم همین امروز هم که امدی لطفت در حق من فراموش نشدنی است و اشکالی نداره ...

    بهش نگفتم اینهمه قول دادی گفتی میام پس چی شد؟

    یعنی تو گرمای اینجا را نمیدوستی یهو یادت آمد

    خلاصه فقط تشکر کردم

    و بعد از آن هر وقت دیدمش همون لبخندی و تحویلی گرفتم که همیشه میگرفتم و به جبران محبت همراه شدنش به بانک براش چند تا کار انجام دادم ... الان هم کاری داشته باشه بتونم انجام میدم ‌

    چون محبت کسی از نظرم ، هیچ وقت دور نمیمونه ، مگر اینکه اون ادم ظرفش سوراخ باشه هرچی توش بریزم برای یه کار که کرده ، هی راضی نشه دیگه مجبورم یه جا قیچیش کنم بگم برو به سلامت

    میدونم رفتار اون خانم بی ثبات و بدقولی بود ولی ما طلبکار ادمها نیستیم و این ادم فرد نزدیک و صمیمی من نیست و من میدونم درگیر مشکلات روانی هست .
    همیشه حس اینو داره که بقیه ازش سو استفاده میکنند در صورتی خودش بسترش فراهم میکنه من طوری رفتار کردم که بهش نشون بدم محبتش به من وظیفه نبوده

    الان چند ساله ، مخصوصا ،بعد از ، تجربه بیماریم واکنش های ادم های مختلف ، عکس العمل های هیجانیشون ، تعارفات کیلویی و دیدن فاصله زیاد عمل تا حرف ادمها .... همه جوره این زندگی را تا تهش دیدم چه در خانواده ،چه دوست و آشنا سعی کردم توقع و انتظار را در خودم نسبت به آدمها به حداقل برسونم و حتی میتونم بگم یه جاهایی به صفر رسوندم

    در نتیجه وقتی مشکل یا مسئله ایی در زندگی برام رخ میده به جای اینکه انرژیم مثل قدیم ها بگذارم روی ناراحتی از اینکه چرا فلانی کمک نکرد؟ ، نیاورد؟ ، نگفت ؟
    کاملا روی همت خودم بگذارم

    یعنی وقتی مشکلی برام پیش میاد به تنها گزینه ایی که فکر نمیکنم اینه که کسی به کمکم برسه


    همیشه میگم مریم فکر کن تو یه جزیره تنهایی و این مشکل پیش آمده و باید خودت به تنهایی حلش کنی ببین چه راه حل هایی پیش روت داری ؟

    با وجود اینکه این تفکر را برای خودم دارم، اما اگر کسی در اطرافم نیاز به همراهی و کمکی داشته باشه از دستم کاری بربیاد که در حد توانم باشه واقعا دریغ نمیکنم چون از گره باز کردن و همراهی کردن خودم بیشتر لذت میبرم
    و مطمئنم اگر جای ما در مشکل عوض میشد طرف مقابلم هرگز نوازش و همدلی من را به سمتم قادر نبود بده

    هر آدمی به میزانی در درونش قدرت سخاوت ، بذل و مهربانی داره و همه قرار نیست شبیه هم باشند

    من به شخصه اگر با کسی همراهی نکردم یعنی واقعا در توان و موقعیت فعلیم نبوده غیر از این، بی بهانه داوطلب میشم چون دلم میخواد تو این سفر کوتاه زندگیم موثر باشم .

    ((واقعا به این جمل زیاد معتقدم که میگن آرامشم مدیون انتظاری هستم که از کسی ندارم .))

    همیشه اینجا گفتم دایره ارتباطی افرادی که باهاشون ارتباط دارم به خاطر کارم ، فعالیت های مجازیم و غیره گسترده است ....
    با وجود درجه بندی شدنشون از لحاظ میزان صمیمت و شناخت ، که برای خودم مشخصه ، اما در ارتباط با مدیریت رابطه ، با یکایکشون ، توجه ، احترام متقابل و... همیشه مسئولانه رفتار کردم ..

    نمیگم پرفکت بودم اما اصولا بدون دلیل کسی را وقتی در رابطه هست و حتی برای من درجه دهم باشه بدون مشکل نادیده نمیگیرم دوست ندارم از بالا به پایین به دیگران نگاه کنم
    نه تنها پیام هاشون ، سوال هاشون و احوالپرسی هاشون را بی پاسخ نگذاشتم ، تازه اگر کاری داشتند که در توانم بوده ، براشون انجام بدم دریغی نکردم

    یه مدلی هستم معمولا از کسی زیاد درخواست نیاز و کمک نمیکنم . نمیگم این رفتارم خوبه، مدلم اینه تو این مورد معیارهای سرسختانه دارم ...

    یه سه الی چهار نفری ادمهای فوق ناب و اصیل در چرخه صمیمیتیم هستند که خوشبختانه تو این مدل معیارهای سرسختانه خودم چون اینها ادم حسابی و بلند طبع هستند وقتی ازشون همراهی یا محبتی به خواست خودشون ، به سمتم برسه بی دغدغه پذیراشون هستم چون مطمئنم اگر دنیا زیرو رو بشه اینها مدل منت گذاری ندارند چه بسا همیشه این حس مدام به من میدن که اگر کاری این وسط برای من انجام دادند دلی و جهت قدر شناسی است و چون واقعا محبتشون، مهرطلبانه و پردرسر نیست ، برای من از عسل شیرین تره و چقدر هم میچسبه در واقع ادم حسابی هستند میتونم بگم بسیار ادمهای امن ، دارای شخصیت رسش یافته اند

    یکی از این عزیزان چند وقت پیش از کانادا امد ایران یه دارو نیاز داشتم بهش گفتم برام اورد با وجود یه پسرکوچیک و مشغله های شخصی که در جریانش بودم داشت ، اما برام تهیه کرد
    پدرم رفتند ازش تحویل گرفتند که قرار برام ترکیه بیارند ... یعنی اگر غیر از این سه ، چهار نفر بودند اگر داروی حیاتی تر هم نیاز داشتم نمیگفتم من این مدلیم
    چون نظرم اینه خواست هات نباید به هرکسی بگی و رو بندازی باید خیلی شناخت از اون آدم داشته باشی که یه رفیق واقعی و بامرامی باشه چون عزتت ، از همه این چیزها مهمتره برای من نفس کشیدن و زندگی این ، همه نیست که به خاطرش دست به هر تقلایی بزنم

    تو این دایره ارتباطی ادمها یه سری افراد هستند از جانب خودشون خیلی فاز محبت و صمیمیت به من نشون میدن من را حتی گاهی با لفظ های عشقم ، خواهری ، نفس و ال و بل صدا میزنند و البته من آنها را با اسم کوچیک خودشون

    خیلی پر تکرار با تاکید زیاد به طور مداوم وقتی به من لینک میشن همشون میگند مدیونی اگر کاری داشتی به ما نگی یا روی ما حساب نکنی ، من همیشه فقط تشکر کردم و درخواستی تا الان نداشتم

    یه هماهنگی ، یه همکاری برای حدود چند روز آینده لازم داشتم
    هشت نفر از این افرادی که همیشه من را قسم میدادن که کاری داشتم بهشون بگم را لیست کردم که با شناختی که داشتم‌ میدونستم اینها میتونند و شرایطش دارند در این مورد با من همراه بشند

    با وجود که از قبل باشناختم نتیجه را میدونستم گفتم بگذار با شواهد محکم نتیجه امتحانشون برای خودم داشته باشم

    این افراد کسانی بودند که به همشون به سهم خودم محبت و توجه داشتم حتی مدل درخواستی که ازشون داشتم در وسعت بزرگتر برای یکی دو نفرشون وقتی از من قبلاً خواستند ، بدون درنگ‌ انجام دادم

    خلاصه به خودم گفتم مریم اینها را یه امتحان بزن ولی قانون اینکه طلبکار نیستی و ته ماجرا مشکلت برای خودت هست را فراموش نکن هر جور هست باید خودت براش کاری بکنی ...

    از این لیست هشت نفره ، به چهار نفرشون گفتم و عین چهار نفر با دلیل و توجیهات خودشون با عذر خواهی چند ساعت بعد پیام دادند نمیتونند همراهی کنند
    من ترجیح دادم دیگه سراغ نفر پنجم لیست نرم وقتی بدون امتحان عیان هست دیگه چه کاریه ادامه دادن

    صحبتم اینه مگه ما مجبوریم هی بخوایم به دیگران اعلام توجه و حمایت های دروغین بدیم وقتی نمیتونیم ، در توانمون نیست دلش نداریم . باور کنید اگر نگیم محترم تر و دوست داشتنی تر هستیم .

    مثلا میخوایم دیگران را با وعده هایی تو خالی برای خودمون ماندنی کنیم ...
    ماندنی شدن تو اصالت ادمهاست ، اصالت هم ربطی به این نداره تو کجایی هستی از چه خانواده ایی امدی باید خودت ، اون را برای شخصیتت ساخته باشی ....مثل همین پیشنهادهای فیک مدام ندی

    همونطور که گفتم با این ادمها رفتارم مثل قبل خواهد اما با تفاوت که یه مقدار بیشتری فاصله و در دسترس نبودن براشون‌در این ارتباطه لازمه ،چون برام ابزار محبت های تو خالی شنیدنش کلافه کننده و حتی مشمئز کننده است ...

    ممکنه سوال براتون پیش بیاد که چرا مثلا درخواست خودت را به اون سه الی چهار نفری که میشناختی و میگی ادم حسابی هستند نگفتی ؟
    اول که اگر میگفتم بلاشک صدرصد پاسخ همراهی مثبت ازشون داشتم امتحانشون پس داده شده است

    دلم خواست این گروه از دوستان را یه امتحان کنم با وجود که نتیجه را از قبل میدونستم میخواستم شواهدم محکم تر باشه

    من هیچ زمانی از توجه ومهربانی کردن به آدمها پشیمان و نادم نیستم و هیچ وقت مهربانی کردن خودم را تمام نمیکنم اما حتما در تجربه های که با ادمها دارم بر اساس شیوه آنچه که هستند و رفتار میکنند میزانش تنظیم و ویرایش میکنم چون اگر به ادمهای اشتباه زیادی توجهی بدی که از ظرفشون بزرگتر باشه و هوش هیجانی خوبی از درک محبت تو نداشته باشند اون محبت ها میشه یه خنجری برای خودت ، لذا در باب مهربانی کردن اول باید از خودمون مراقبت کنیم و بعد بدانیم طرف مقابل کیست ؟ و میزان صمیمیت و مهربانی باهاش باید چه اندازه باشه ؟

    به خودم قول دادم در باقی مانده عمرم، حتی اگر قرار باشه قیمتش این باشه که تنها ترین فرد عالم باشم ولی نگذارم ادم اشتباه و سمی از حدش تو رابطه باهام تجاوز کنه ... برای همه ادمها نسخه کات ندارم فقط محدوده مشخص میکنم

    مدل تنهایی زندگی کردن و لذت بردن یاد بگیرید که به خاطر درد تنهایی هر علف هرزی را اسمش دوست خودتون ندونید ادم ها باید برای شما درجه داشته باشند .

    چند وقت پیش این گفته از آرتور شوپنهاور از کتاب هنر خودشناسی در پست های قبلی در وبلاگ گذاشتم و ترجیح میدم به لحاظ اهمیت و توجه باز هم چون بی ربط به این پست وبلاگم نیست باز بگذارم ، که میگه :

    انسان با صمیمیت بی‌اندازه با دیگران، از قدر و احترام خود می‌کاهد، زیرا طبایع پست از همه چیز سوءاستفاده می‌کنند، بالاخص زمانی که دریابند دسترسی به شما نیز آسان است.

    ازاین‌رو آدمی باید بکوشد، علی‌رغم گرایش طبیعی به مردم داری، در مراوده با آدم‌های بی‌سروپا بیشترین خست را به خرج دهد.

    ویلیام شنستون در کتاب جستارهایی درباب مردان و مرام‌ها می‌گوید: فضیلت‌ها همانند افشانه‌اند، همین که در فضای آزاد بگذاری‌شان، عطر و بوی‌شان از بین می‌رود. فضیلت‌ها همانند گیاهان بسیار حساس‌اند که حتی یارای تماس نزدیک دست را نیز ندارند.

    ( پی نوشت : میگه مردم دار باشید ولی و آگاه باشید و در ارتباط با ادمهای اطرافتون ، شناخت و قدرت تمیز و انتخاب رفتار داشته باشید، جایگاه اونها و خودتون درک کنید ... یه وقتها بعضی نوشته ها را برخی دوستان صفر و صد نگاه میکنند که اشتباهه .

    نکته مهم تعادل و اعتدل و همچینین دوری از افراط و تفریط هست که باید دقت بشه )

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ ساعت 14:40 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • نیمه شب بیدار شدم آب بخورم ،دیگه نتوستم حتی یه لحظه پلکم روی هم بزنم و خواب بهم حروم شد


    گوشیم یه چک کردم پست غزل رنجکش ، از روایت فاجعه ایی که براش رخ داده بود را در صفحه اینستاگرامش خوندم و همش در ذهنم با او بودم

    غزل زیبا وقتی خسته از محل کارش برای استراحت به خونه برمیگرده ...یه وحوش خنده کنان با تیر ساچمه ای به چشمانش شلیک میکنه و متاسفانه چشم راستش بینایش از دست میده

    پست غزلمون را اینجا کپی میکنم ، دل میخواد خودنش ، اما از درد همنوعمون فرار نکنیم بخونیم و تا بفهیم چه بلاهایی سرمون اوردند :

    تا صدای غزل ایرانمون باشیم ..( رنجکش فامیل واقعی غزل است )

    غزل رنجکش نوشته :😭❤💔

    ممنونم که صدای من بودین❤
    ازتون ممنونم که اون اژدهایی شدین که من بعدِ از دست دادن چشمم بدستش آوردم؛ قربون تک‌تکتون میرم✨🙏🏻

    سلام،
    من غزلم🐉❤
    من فقط بعد از 4 ساعت سرکلاس بودن و 9 ساعت سرکار بودن داشتم برمیگشتم خونه تا استراحت کنم...
    آخرین تصویری که چشم راستم ثبت کرد؛ لبخند اون شخص موقع شلیک کردن بود...
    اونی که منو زد نمیدونست من ضد گلوله‌ام، نمیدونست روح و جسم من فراتر از اینه که با دیدن تفنگ تو دستش دلم بلرزه عقب بکشم تا مبادا تیر به مادرم بخوره...!
    نه؛ من غزل، کسی‌ام که وقتی از درد چشمم نفسم بالا نمیومد؛ تنها جمله‌هایی که از دهنم بیرون اومد این بود:
    -مامان تیر خوردی، حالت خوبه؟
    -من هنوز کتابامو چاپ نکردم!
    -چشمام خیلی خوشگل بودااا همه میگفتن...
    اما الان میگم: کتابمو چاپ میکنم، خداروشکر مامانم سالمه؛
    ولی یه تصویری از من به جا مونده که هربار میرم جلو آیینه یه غریبه رو میبینم...
    و یه سوال دارم:
    چرا منو زدی؟
    چرا لبخند رو لبات بود...؟!

    پ.ن1: ساچمه‌ها از چشم من بعد از یه عمل جراجی 3 ساعته خارج شدن، و پلکم با جراحی پلاستیک ترمیم شده؛ حدود 52 تا بخیه رو چشم راستم هست؛ و دیگه بینایی نداره، چون شبکیه کاملا آسیب دیده، امکان پیوند قرنیه وجود نداره...

    😔😔😔😔😔😔😔😔😔

    امان امان که وقتی روایت غزل خوندم ، باتو هستم ، تو که به چشمش شلیک کردی چطور میتونی بر روی بالشت بی وجدانیت به خواب بری ؟؟؟ از نفس کشیدنت شرم نداری ؟

    من که خودم از درد این جوانها میسوزم الان با کار تو حس گناه دارم ، انوقت تو هیچ جای وجدانت به راستی درد نمیکنه ؟

    واقعا با خودت چه کار کردی، که اینگونه تمام نشانه های آدمیت را از بین بردی ؟

    چرا موقع شلیک به چشم دخترمون لبخند زدی ؟؟🤔🤔😡😡😡😡😡😡


    خنده مرگ بر صورتت نقش ببنده که حسابی عاقبت به، شر شدی


    یه ایران پشت غزل ، دادخواهش خواهیم بود .
    ازش چشمش را گرفتی ولی شکوهش را عظیم تر کردی او الان عزیز و نور چشمان همه ماست .

    چقدر بخونم با هی خودم
    از دیو دد ملولم و انسانم آرزوست🖤🙏🏼

    نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 12:40 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • به نام خدای رنگین کمان 🌈🖤

    به نام‌خدای رنگین کمان 🌈🖤

    به نام خدای رنگین کمان 🌈🖤

    به نام خدای رنگین کمان 🌈🖤

    به نام خدای رنگین کمان🌈🖤

    و.....

    همینجور مدام خدای رنگین کمان در سرم رژه میره و کوبیده میشه

    چطور تونستی بچه مون را بکشی ؟؟؟؟ قایقش تو خون غرقی کنی

    یه آینده پرنور را خاموش کردی ؟؟ لعنتی چطور تونستی کیان را از پا در بیاری اینجوری غمبارمون کنی؟؟؟؟ 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    زینب مادرکیان، در صفحه مجازیش نوشت : رود پر پر شده ام💔💔💔🖤 ( به زبان لری رود ابراز احساسات مادران‌به فرزند هست و رود یعنی عزیز جونم، فرزندم )

    زینب جان رود کیانم 🖤، رود تمام بچه های پر پر شده ایرانم ، رود رود رود از این هه عزا که بر سرمون آوار شده 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔

    #کیان_ پیرفلک‌🌈🌈

    نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ ساعت 13:43 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • #مریم_نوشت: در بخشی از تجربه حرفه ایم ، مشاوره با زوج هایی که حال روابطشون ناخوش بوده ، را زیاد داشتم .

    این روزها عملکرد جمهوری اسلامی ، من را یاد رفتار مشابه و معیوب زوج های می اندازد، که یکی از زوج ها ،درگیر خودشیفتگی بالا است ، ساعت ها میخواهد از لیست بلند بالایی عیب و ایرادات همسرش صحبت کنه و تاکید و اصرار دارد که دلیل جو متشنج زندگیشان اشتباهات و عیب های همسرش است

    به مشکلات کاملا تفکر و انتساب بیرونی دارد و از هر گونه انتقاد به شدت پرهیز میکند به نوعی که حتی از ما به عنوان درمانگر توقع تایید همه جانبه دارد و جایی که احساس کند درمانگر میخواهد آن را متوجه بخش مسئولیتش در رابطه بکند، تمام سیستم درمان و درمانگر را با ایرادگیری غیر واقع بینانه تحقیر و کوچک نمایی میکند و اصولاً از ادامه درمان صرفنظر میکند .

    زوج هایی که آنها را آگاه میکنیم، که به جای اینکه روی عیب های همسرانشان ، پافشاری کنند روی ایرادات و مشکلات خودشان در رابطه تمرکز کنند ، وقتی پذیرنده اشکالات خودشان میشوند و در جهت بهبود و بازسازی رابطه با ما همکاری میکنند شاهد بودم که چقدر رابطه این زوجین به مسیر مثبت هدایت شده

    اگر جمهوری اسلامی یا دولت ، به جای انکار مشکلاتش ، عدم صداقت در رسانه ها ، انتساب دادن قصور به عوامل غیر و مقابله و مجازات سخت با انتقاد را ، در سیاست ارتباطی خودش با مردم پیش نمیبرد ، این اعتماد و اعتبار ویران نمیشد که مردم بخواهند اینگونه مقابل هم قرار بگیرید و این خشم و آتش درونشون با هیچ چیزی خاموش نشود.

    یکی دیگر از موارد مهم ویرانگر در ،زوج های که روابط آنها به طلاق منجر شده بحث کنترل و محدودیت است .
    یعنی یکی از زوج ها برای اینکه رابطه را طبق دلخواه خودش پیش ببرد و مراقبت کند از کنترل و فشار استفاده میکند اما طبق تحقیقات ثابت شده که کنترل و فشار نه تنها به بهبود رابطه کمک نکرده بلکه منجر به متلاشی شدن و قطع رابطه شده است
    و این روزها ما شاهد کنترل و محدودیت بیشتری از سوی دولت در رابطه با مردم هستیم ...
    این جا خاک و وطن ماست نه زندان ...
    به راستی هدف چیست ؟وقتی شیوه های ناکارآمد، در گذشته نتیجه خوبی نداده چر ا این شیوه های ناموثر و مخرب مجدد با شدت بیشتر اعمال میشود ؟
    یک بار هم شده از نگاه مردم به شرایط نگاه کنید چیزی که هست ببینیدآیا شما با مردم هستید یا مقابل مردم ؟
    اگر شما این مردم بودید چه واکنشی از خودتان ابراز میکردید ؟
    شما باید بهای این بی اعتمادی و حال ناخوشی را به مردم بپردازید.

    من به عنوان یک روانشناس بالینی صریحاً اعلام میکنم حال این رابطه خیلی وخیم است آثار و شواهد قطع امید از درمان روزبه روز بیشتر میشود .


    #زن_زندگی_آزادی
    #مرد_میهن_آبادی


    👤 روانشناس بالینی و روان تحلیلگر دارای شماره نظام و پروانه

    نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 19:12 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • تاریکی را تو با دل روشن می‌توانی ببینی؛
    وقتی دل تو از شب هم تاریک‌تر است، دیگر چه رنگی می‌تواند داشته باشد شب؟
    بگذار تاریکی بدمد، نفوذ کند،
    بگذار شب بیاید، دیگر چشم چشم را نمی بیند، دیگر کس کس را نمی‌بیند.
    این، خود بهتر
    .


    👤محمود دولت آبادی
    📚جای خالی سلوچ

    نمیخواستم در وبلاگم در مورد خبری که در زیر میخوام در موردش بنویسم پستی بگذارم چون خبر هرچند دردناک، اما انتشارش مربوط به وبلاگ من نمیشد

    پس هدف اطلاع رسانی نیست حواشی خبر که تاسف برانگیز و ناراحت کننده بود موجب شد که بخوام بنویسم از اینکه ، چرا بعضی از آدمها در مقابل دردناک ترین تجربه های انسانهای دیگه بی رحم و سیاه دل هستند ؟

    واقعا چرا اینقدر بعضی ها لبریز از خشم و عقده هستند . هر امکانی که براشون فراهم میشه پشت فضای مجازی شروع به تخلیه خشم و عقده گشایی میکنند ...

    یعنی به حدی پرخاشگر منفعل شدند هر جا بتونند ضربات خشم خودشون را میزنند
    تمام رحم و انسانیت زیر پای خودشون میگذارند تا بتونند یه مقدار خودشون را خالی کنند
    به نظرم این خیلی فاجعه برانگیز و ترسناکه

    البته از نظر من اینها انسانهای بی نهایت بزدلی هستند که هرگز در دنیای واقعی شهامت نداشتند از حقوق خودشون دفاع کنتد الان با نقاب در فضای مجازی سعی میکنند هر جا که تونستند بدون عواقب و عوارض کارشون مقداری از خشم خودشون را، تف کنند

    پنج شنبه ای که گذشت یعنی سه روز پیش خانم نسرین مقانلو بازیگر سینما ، در صفحه اینستاگرامش خبر درگذشت ناگهانی پسرش را داد

    ارشیا ۲۶ ساله؛ پسر ارشد خانم نسرین مقانلو ، که ده روز بود از امریکا به دیدن مادر آمده بود

    طبق اعلام خودشون پنج شنبه حالش بد میشه چون قبلا سابقه جراحی در ناحیه سر داشته بعد از خوردن داروهاش بالا میاره و بعد از دست میره

    امروز یکشنبه در آغوش خاک گذاشتنش


    خیلی متاسفم خدا به مادر و پدر و برادرش صبر جلیل بده

    برای فوت مهسا امینی خانم خانم مقانلو درحمایت و همدلی با مادر و پدر مهسا نوشته هیج داغی بدتر از ، از دست دادن اولاد نیست .
    بنده خدا نمیدونست خودش قراره به زودی این درد عظیم را تجربه کنه

    من خانم مقانلو را دو سه بار در یه سری جشن ها از نزدیک دیدم
    باوجود شغلی که داره و از نظر مالی به خاطر شغل همسرش خیلی متمول هست اما بسیار متواضع ، گرم و صمیمی با اطرافیانش رفتار میکنه من شخصیتش را دوست دارم و باهاش عکس هم گرفتم یه انسان کاملاً بی حاشیه ای هست .

    چند روز پیش ، تولد پسرش ارشیا بود در صفحه اش برید در پست های قدیمش مشخصه که چقدر ذوق ارشیا را میزنه و دلش براش ضعف میره و یه رابطه مادر و فرزندی خوبی باهم داشتند

    خبر فوت پسرش در صفحه اینستاگرامش که همون پنج شنبه شب اطلاع رسانی شد به احتمال قوی ادمین صفحه این اطلاع رسانی را به نمایندگی خانم مقانلو انجام داده ولی خب اعلام نکرده که ادمین داره اطلاع رسانی میکنه ... اما ،ما که عقل داریم که اگر نتونیم این مادر را درک کنیم بفهممیم خودش در شرایطی نیست که بیاد این خبر را اعلام کنه

    یعنی کامنت ها را که میخونی متوجه میشی تو همین امار این خبر و ، واکنش افراد مختلف ... چقدر حال جامعه ما بد و ، وخیم هست، چقدر آدمها فکر نکرده به خودشون اجاره اظهار فضل میدن

    البته که خیلی از ادمهای باشرف و خوش دل جهت همدلی بهش تسلیت گفتند

    اینجا میخوام در مورد اون قشری بنویسم که به جامعه و فضای مجازی ، دوست ، خانواده ، روابط گند زدند و مخل آسایش هستند ، در مورد آدمهای سمی بگم

    اول که بعضی ها گیر دادن تو این شرایط چه حالی داشتی بیای اینستا این خبر اطلاع رسانی کنی تو این شرایط هم دنبال دیده شدن هستی

    یکی نوشت بود چیکار کنم پسرت مرده ادم مهمی که نبوده ما خودمون جوانهامون دارند تو خیابان پر پر میشند این وسط
    پسر تو برام اهمیتی نداره
    ( یعنی باورکنیم تو برای جوانهای خیابان ناراحت هستی ؟
    من که فکر نمیکنم این لحن یه ادم نرمال باشه )

    یه عده نوشتند حالا خوب شد درد مادرهای آبان را میتونی بفهمی یادته آن زمان که ازت خواستند از بچه های آبان بگی گفتی من شرایط و محدودیت های کاریم اجازه ورود به این موضوع را نمیده ....

    یه عده زیادی روی علت مرگ گیر داده بودند
    یه عده میگفتند به خاطر واکسن کرونا بوده چقدر ما گفتیم نزنید گوش نکردین این هم نتیجه اش

    یه عده زیاد دیگری چون خانم مقانلو در متن اطلاع رسانی در دلنوشته برای بدرقه پسرش گفته بود پسر خوش قلبم راهت روشن
    میگفتند این رفته تو تظاهرات با باتوم زدند تو سرش و الان نمیخوان علت مرگ بگند

    یه سری دیگه میگفتند خودکشی کرده .

    یه عده میگفتند مواد زده اوردوز کرده

    ( من از کسی باهاشون معاشرت داره شنیدم بسیار انسان خوب ، ورزشکار ، خوش صدا ، مودب و خیلی خصلت های پسندیده داشته )

    همینجوری برای خودشون راحت علت مرگ هر آنچه فکر میکردند انتشار میدادن

    من بهت زده بودم کامنت ها را میخوندم باور کنید فشارم از دست اراجیف گویان مجیز گو پایین افتاد خدا به داد مادرش برسه چه دلی ازش بشکنه و کباب بشه وقتی بیاد این کامنت ها را بخونه

    اول که علت مرگ به دیگران چه ربطی داره؟ فعلا خانواده اش صلاح دیدن علت مرگ را سکته مغزی اعلام کنند یا حقیقته یا نیست. اما ایا نباید به تصیمیم و حریم خانواده مصیبت دیده ، احترام گذاشت و بیشتر از این کنکاش و قضاوت و دخالت نکرد؟

    میدونید چرا هرکس علت فوت را یه چیز اعلام میکنه ... دلیلش اینه که دیگران به زور وادار کنند مثل اونها و افکارشون، فکر کنند همون موضوع خودخواهی و این چیزها

    مخالفین واکسن هرکی میمیره میان میگن واکسن بود و دیدین ما راست گفتیم
    اونها هم که عنوان میکنند تو اعتراض ها فوت کرده دلیلش واضح است چرا میگند

    خانم مقانلو در عکسی که برای پسرش گذاشته ، یه گردنبند صلیب در گردن ارشیا هست یکی نوشته به جای این دلقک بازی ها و ول گشتن ها مینشستی بچه ات تربیت میکردی که گردنبند صلیب به خودش اویزون نکنه مگه بچه تو مسیحی بوده که گردنبند صلیب اویز کرده ؟

    ( همین مونده که به تو بی شعور کسی بخواد توضیح بده تو خیلی کار داری تو همون حماقتت بمون از دست کسی برات کاری ساخته نیست )

    و زشت ترین ، کثیف ترین ، وقیح ترین ، حال به هم زن ترین کامنت که خوندم این بود
    یه پیج مزون بود که آمده بود نوشته بود خانم مقانلو یادته خودت و خواهرت روناک پانزده میلیون تو مزونم، سرم کلاه گذاشتید و پولم ندادید من ادم خوبی بودم شکایتتون نکردم چون گفتم بازیگرید ابروتون میره ولی دیدین زمین چقدر گرده اول پدرتون مرد بعد پسرتون مرد از این بعد مراقب کارهاتون باشید که نخواین اینجوری تاوان بدین

    فقط تناقض تو این کامنت این ادم نمای، پست ببینید میگه شکایت نکردم که ابروت نره ولی امده زیر این پست که یه عالمه بازدید داره این موضوع را افشا میکنه

    خانم مقانلو خیلی پولداره پانزده میلیون برای این فرد هیچ به حساب میاد
    فرض محال که گیرم این اتفاق افتاده واقعا پانزده میلیون چقدر ارزش داره که تو دلت خنک شده هم این زن پدرش از دست داده هم به داغ فرزند نشسته .. تو هم خوشحال که این تلافی پانزده میلیون پولی بوده که باید بهت میداد....‌ برو بابا خدا بهت عقل سالم بده که خیلی گرفتاری

    صدر صد این ادعا دروغه فقط ایشون میخواست با یه ادعای دروغین زیر پستی که پر مخاطب هست مزون خودش تبلیغ کنه و توجه بگیره بالاخره چند نفر پیجش باز میکنند ببینید کسی که مشتریش خانم مقانلو بوده چی میفروشه ؟

    چه اتفاقی میفته که انسانی اینقدر برای نیازهای سطحی و بی ارزش افول میکنه و تمام ارزش های اخلاقی را زیر پا میگذاره

    تا ما ادمها اول در خودمون تغییر و خودسازی نکنیم بالاترین سطح کیفیت حکومتی هم برامون باشه ... برای بعضی ها زندگی همچنان اینقدر بی کیفیت و خاک بر سر خواهد بود

    کاش با این شیوه رفتار اینقدر همدیگر را دلزده و ناامید نکنیم من یکی که این جور افراد وقتی میبینم حتی از دور به عنوان یه تماشاگر ، یه فاز منفی سنگین روی خودم احساس میکنم
    که روی کیفیت انرژی روزم و حسم حسابی اثر میگذاره
    دلم میخواست جهان جای بهتری برای زندگی میبود و ما انسانی تر رفتار میکردیم .



    غروب در خانه فرود آمد، هوا تاریک شد، اما تاریکی را تو با دل روشن می‌توانی ببینی؛
    وقتی دل تو از شب هم تاریک‌تر است، دیگر چه رنگی می‌تواند داشته باشد شب؟
    بگذار تاریکی بدمد، نفوذ کند،
    بگذار شب بیاید، دیگر چشم چشم را نمی بیند، دیگر کس کس را نمی‌بیند.
    این، خود بهتر.

    👤محمود دولت آبادی
    📚جای خالی سلوچ

    نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 17:35 توسط : مریم | دسته : آسمونی ها( به نور پیوستند)
  •    []

  • در حالی که در درونم ، فریادهای خاموش رژه میرند و انگار یه ایران از هموطن هام در من هستند تمام حالم به اتفاقات اخیر و یک دنیا چرایی هایی تکراری و بی پاسخ درگیر هست

    باربد میبینم با هیجان و احساسات پررنگ شده خبرها و توییت ها را پیگیری میکنه . یه مدل از باربد که تا الان ندیده بودم و تصور نکرده بودم

    در حال حاضر اگر ، در یه سیستم مناسبم بود میباست باربد و باربدهای ایرانم دغدغه های فکریشون موارد دیگری در زندگی بود

    به باربد میگم ما در این شرایط اعتراض و محدودیت اینترنت در ایران نیستیم .. باربد میگه نیستیم ولی من از اینجا دوستانم را همراهی میکنم

    می پرسم چگونه ؟
    همراهی خودش را با مزاح برای من میگه بلکه یه لبخند به تلخی و ترشی صورتم بیاره

    میگه من الان ساقی وی پی ان هستم 😬
    برای دوستام در ایران فیلتر شکن های متعدد و مطمئن را تحقیق و دانلود میکنم میفرستم 🤗

    خنده ام میگیره ، از وظیفه ای که به خودش نسبت میده

    ایران هم بودیم از یه مواردی انتقاد و ناراحت بود من نگران بودم کلاً همه چیز از چشمش بیفته و بعضی از خاطرات تلخ موجب بشه اگر از ایران بره دیگه اسمی از ایران نیاره

    اما الان میبینم اشتباه کردم و مهین دوستی در عمق وجود ادمهای اصیل و درست و حسابی هست .

    و خوشحال شدم که از راه دور همراه و همدل دوستانش است که بسی از این محدودیت عصر حجری اندکی رنج ودردشون ،کاهش بده

    این روزها ایران را عمدتاً بچه های دهه هشتاد میچرخونن .. عجب شگفت انگیزند ، چقدر جسورند که زیر بار حرف زور به هیچ قیمتی نمیرند و برای خواسته هاشون پافشاری میکنند

    اینها همه فرزندانمون ، جان ما هستند، باتوم و گلوله حقشون نیست باید یکی یکی در آغوششون گرفت و به درد دلهاشون مهربانانه گوش کرد.
    اینها الماس های این وطن هستند که باید طوری مراقبشون باشیم که گرد روشون نشینه

    اینها مثل دهه پنجاه و دهه شصتی ها نیستند که تمام عمرشون را با ترس و تهدید گذروندن ... و جوانی و آرزوهاشون بر باد رفته ... خیلی هاشون ناکام و عزادار دائمی حقوق خفه شده شون و رویاهای هدر رفتشون شدند .

    اینها هر قصه ای را باور نمیکنند ، مطیع هر حرف زور و ناعدالتی نیستند ...

    من فیلم هاشون این روزها تو خیابان میبینم گریه ام میگیره .... باور نمیکنم اینها همون بچه هایی هستند که صبح تا شب پای بازی های کامپیوتری بودند ولی الان بی محابا ،دست خالی چقدر شکوهمند ایستادگی و اعتراض میکنند...

    نمیدونم واکنش الان من مربوط به سنم هست یا تجارب زندگی که آن شور و هیجان و احساسی شدن این جوانها در لحظه خواندن ، خبرها را ندارم
    ترجیح میدم چیزی میشنوم یا میبینم در ذهنم پخته کنم و صبر کنم موثق بودن خبر از منبع درست و معتبر بیرون بیاد ...

    گاهی باربد دلش میخواد پا به پاش شبیه اون هیجان داشته باشم .. سعی میکنم توازان درک و همدلی اون و توجه به نیاز خودم را این وسط برقرار کنم

    این روزها خیلی چیزها برای من عیناً ثابت شد
    اون خشم بسیار عظیمی که در وجود خیلی ها انباشته بود ... اینقدر سطح این خشم بالا هست که الان تبدیل به نیروی حرکت شده ... هیجان زیاده ، خسته شدن از محدودیت ها ، فشارها بالاست
    اینقدر این فشار ها مردم را خسته کرده که فقط دنبال دگرگونی و تغییر هستند

    و متاسفانه قسمت نگران کننده اش اینه که به دلایلی که گفتم ممکنه به موارد مهم و اساسی دقت و توجه نشه ... فقط میخوان از این وضع فعلی رها بشند

    مثل اینه که کسی از ایران خسته و درمانده باشه برای فرار به پاکستان پناه ببره ولی وقتی رسید اونجا ندونه اینجا چه کشوری هست ؟ الان باید چیکار کنه ؟
    خب طبیعی است سردرگم میشه و ادم سردرگم اوضاع مساعدی نخواهد داشت بدتر از قبل ناامید تر و حیران تر میشه

    این اعتراض استارتش با کشته شدن دختری به اسم مهسا امینی که علتش هم حجاب اجباری بود کلید خورد
    مشخصه شروع لبریز خشم از حادثه که برای مهسای ایرانمون بود، آغاز شد

    ولی الان مردم با این اقدام مطالبات و اعتراض های دیگشون را هم دارنددرخواست میکنند
    و پر واضح است به حدی ریشه اعتماد در وجود مردم خشکانده شده که میگن ما اصلا دیگه شما را نمیخوایم .

    با خودم که اندیشه میکنم میبینم چقدر این اوضاع ، ابهامات و نامعلومی های، زیادی داره ، اعتراض کننده ها حتی لیدر ندارند ... طبیعی است که این وسط یک سری ادمهای خودشیفته ،عاشق جا و قدرت که روانپریش های سرگردان هستند الان در توهم این هستند که فردا، ریس ایران میشند و به تخت و تاج میرسند

    بابا مردم ایران خسته و له شده اند جوانها دارند تو خیابانونها یکی یکی پر پر میشند هرکدوم از اینها عزیز کسانی هستند که داغ ابدی بر دلشون نشسته بعد تو هیچ ندان ، مغز تهی ، بیای ایران میخوای با عقده هات و چه فلاکتی به پا کنی ؟؟؟؟

    متاسفانه ، واقعیت هست برید مطالعه کنید بعد از هر انقلابی به دلایل زیاد، کشورها اوضاعشون نه تنها بهتر نشده خیلی بدتر شده مثل کشورهای مصر ، تونس ، لیبی و... یعنی کشور خودش رو به تغیبرات و سازندگی میرفت خیلی امیدبخش تر بود

    بنابراین باید معجزه بشه که اگر ایران تغییر کرد اوضاعش بدتر نشه

    این حجم آشفتگی مردم ، محدودیت زیاد پشت سر گذاشته شده ، حق های داده نشده ، توقعات انباشته شده و باز هیجانات زیاد .... مدیریت آدمهاش کار فوق العاده سختی است

    خیلی زیاد زمان میبره که بخواد ، اوضاع به نسبت قابل قبول برسه آیا مردم فعلی ما حوصله وظرفیت این صبر و طاقت را دارند ؟

    به هر حال واقعیت هست ، وقتی سیستم تغییر کنه تا مدتها هرج و مرج بین گروه هاست که این میخواد بگه ما ریُس و وارث هستیم ،اون میخواد بگه ما هستیم
    بعد تا بخواد کل سیستم بر شرایط جدید تغییر کنه، تجارب امتحان بشه ، طبیعتاً زمان زیادی میبره
    پس با تغییر کردن فعلا خبری از اون آسایش که در ذهن ها هست وجود نداره ..

    من از سیاست خیلی متنفرم و همیشه گفتم سوادش ندارم بهش ورود نمیکنم چون ابهامات بی شمارش درک نمیکنم

    حالا چرا متتفرم ؟
    چون واقعا راست گفتند پدر و مادر نداره

    معلوم نیست صاحب اصلی کیه ؟

    پر از بازیهای کثیف و ابهامات آزار دهنده است

    پر از دوگانگی و ریاکاری است

    لبریز از آدم فروشی و بی شرافتی است

    به هر خفتی برای منفعت بیشتر جیب پر کردن است
    نمیتونی بفهمی کی به کی است؟

    ادمهای که درگیرش میشند ممکنه ادمهای از خودگذشته و شریفی باشند ، اما برای اون آدم های که دارند سود میبرند بازی و کار میکنند بدون اینکه متوجه باشند .

    سیاست انگار از یه در وارد میشی بعد درهای بی نهایت جلوی روت هست هرچی میری راه در رو نداری

    خلاصه برام حتی فکر کردن زیاد بهش آزار دهنده و مشمئز کننده است .

    درست سیاست بلد نیستم و دوستش ندارم و واردش نمیشم ، اما حقوق خودم را که میشناسم من و خیلی ها اگر هم نقدی یا اعتراضی بکنیم برای حق طبیعیمون است .
    همه هدفشون اغتشاش یا براندازی نیست .

    باور کنید که نقدهای ،بی نهایتی به شما آقایون وارد هست و متاسفانه برای زیاده خواهی هاتون تا تونستید با زور و فشار مردم را در منگنه قرار دادین


    خودتون بگید الله وکیلی چقدر از کشور و امکانات رفاهی خوبش را برای خودتون و نزدیکانتون اختصاصی کردید و مردم را نادیده گرفتید ؟؟....

    تا هر کی آمد کوچترین حرفی بزنه نطقش بریدین به اون وزرات مخوفتون بردین در وجودش کلی ترس و وحشت ایجاد کردید برای اینکه به خودش و عزیزانش آسیب نرسه همیشه در سکوت نفرت خودتون نگهش داشتین

    اگر کوچترین حق طلبی میکرد فوری برچسب ضد فلان به کل خاندانش می بستید

    من قسم میخورم اکثر خانواده های ایرانی در وزارت مخفوف شما من جمله خود ما جهت زهر چشم یه پرونده الکی الکی براش درست کردین؟ که تهش حداقل برای ما هیچ چیز نتونستید ثبات کنید فقط خواستید نشون بدین ما زیر و بم زندگیتون میدونیم

    از همون روز نفس کشیدن تو هوای که شما توش نفس میکشید را از چشمم انداختین یه حس نا امنی به ما دادین که تا مدتها ما فکر میکردیم همه جای زندگیمون یه شنود هست از سایه خودمون هم ترس داشتیم ..... نمی بخشم هرگزززز تا ابد ....

    تا به خودمون آمدیم که اصلا چرا به چه دلیل باید بترسیم ؟

    آیا ،اگر چشم پیشرفت کسی جز خودتون را ندارید خب حتما باید الکی به رعب و وحشت بندازینش و یه چیز بخواین بهش بچسبونید ؟
    فهمیدم چرا این کارها را میکنید که طرف اگر موقعیتی هم براش جور شد خودش بفهمه جیزه و بگه نه مرسی قربونتون من نمیخوام بدین به خودشون چرا من ؟

    چقدر به مردم دروغ گفتید و میگید
    بابا چرا فکر میکنید با این همه رسانه و سیستم های قوی اطلاع رسانی ، میتونید راحت برید و ادعاهای دروغی از رفاه و آزادی مردم کشور ایران به خبرنگارهای خارحی سر بدین ؟؟؟

    چرا به شعور مردم توهین میکنید و با آی کی یو پایین خودتون نقشه میچینید ؟؟


    بچه های امروز پذیرنده این حجم تناقض و مکاری را ندارند ؟
    مثلا تو اخبارتون میگید ایران آرومه چندتا اغتشاشگر نظم به هم زدن که باهاشون برخورد میشه ما نمیگذاریم آرامش مردم عزیزمون به دست این چند تا اغتشاشگر به هم بریزه

    اگر ایران آرومه و فقط ده بیست آدم به قول شما سر و صدا کردند الان چرا ده روزه ینجوری اینترنت را به روی مردم بستید؟


    برای این چند نفر که ادم اینقدر پاشون روزانه که ضرر نمیده

    میفهمید با اون اوضاع اقتصادی ویرانتون خیلی ها درامدشون از راه همین اینترنت هست ، یکیش خود من ، که از طریق آنلاین به مخاطبهام خدمات مشاوره میدادم ... اخه چرا اینقدر ملت برای منفعت خودتون نادیده میگیرید و براتون مهم نیست چی بر سرشون میاد ؟؟

    چه اشکال داره یک بار با مردمتون از در روراستی وارد بشین ... حداقل پذیرای بخشی از خطاهاتون باشید .

    روسای یک مملکت مثل پدر و مادر یک خانواده هستند
    دقت کنید حتی در خانواده هم زور و محدودیت اثر عکس داره و خانواده را از هم متلاشی میکنه

    شما مثلا با بستن اینترنت دارید از خودتون محافظت میکنید اما خشم و آتش این جوانان را بلا شک بیشتر و بیشتر میکنید

    این حجم انکار و دروغ فاجعه است بفکر کنید بیشتر از این ،خودتون را منقورتر نسازید.

    امروزه مردم با گوشی هاشون به راحتی حقانیت و واقعیت ها را آشکار سازی میکنند
    چرا از عواقب این شیوه زشت و ناپسند از گذشته خودتون درس نمیگیرید

    درد اینجاست که شما با نام اسلام ، خدا ، امام ، شهید .. تمام این اعمال پر خطا و نابخشودنی را انجام میدین و کاری کردین نسل جوان را به این اعتقادات زده و منزجر کردین

    فیش های حقوقی نجومی برای خودتون دارین و چقدر پدر ها را شرمنده خانواده هاشون کردین

    اینقدر تو فکر خودی های، خودتون و منفعت هاتون بودین هرچه ادم با استعداد و توانمند و بالیاقت کنار گذاشتید یه مشت فامیل خودی بی سواد و نابلد اوردین روی این کاربلدها ریاست کنند. ادمهای که تنها هنرشون ریش بلند شون و موقع نماز آستین ها را تا زیر بغل بالا میزنند از این اتاق به اون اتاق که ببینید من نماز میخونم

    اون نماز بخوره در فرق اون سرتون


    واقعاانتظار دارین کسی صداش دارنیاد ؟
    به بعضی ها اینقدر درد و ناامیدی دادین که مرگ فقط چاره دردشون است

    هرکی مثل شما تفکر نکرد ، رفتار نکرد یا مدل شما نشد به دردسری مبتلاش میکنید که قشنگ‌از هرچی خیر از که حقش هست ، باید برسه نا امید و دورش میکنید...
    این دقیقا تجربه شخصی خانوادگی خود من هست که ما نخواستیم مدل شما باشیم ولی متعهد و باشرافت بودیم خودمون به هر قیمتی نفروختیم نمایش ریاکاری از چیزی که نیستم راه ننداختیم .. ولی راهمون درست بود ..

    با زندگیمون چه کردین ؟

    الان مثل همیشه که خودم بودم و خواهم بود سرم بالا میگیرم با وجدان آسوده حرف حقم را میزنم.

    چون من ادم سکوت نیستم و نه تنها نمیترسم دیگه تجربه اون ترس های الکی هم در من اثرنداره و نخواهد داشت
    مردن با عزت خیلی بهتره زندگی با ذلته


    شما باعث شدین که ادمهایی رده سنی من واقعا برای زندگیشون هیچ خواسته و رویایی دیگه نداشته باشند
    شما مسئول مرگ‌ رویاهای آدمها هستید

    چرا هرکی اعتراض و نقدش به شما میگه از نظر شما اغتشاگر یا ضد فلان به حساب میاد ؟

    فساد و خودخواهیتون تمام ایران را گرفته
    به خدا جز خودتون و خانواده هاتون واعتقاداتون .... آدمهایی دیگری هم در این کشور حق زندگی و آزادی دارند .

    وقتی بچه هاتون تو همون مگ مگ امریکا و کانادا دارند در بهترین دانشگاهها و راحت ترین پوشش زندگی میکنند تمام عکس ها در فضای مجازی موجود هست

    امروز پوششی از دو تا نوه یکی از امام جمعه ها خطبه گو را دیدم که حتی دختران غربی خانواده دار هم با این پوشش نمیگردند


    بعد انتظار دارید که به خاطر چند تار مو که اینجا در باب حجاب اجباری دختری میمیره جوانها بشینن تماشا کنند ؟؟؟

    اگر حجاب خوبه عالیه پس چرا برای خانواده های محترمون انور آب اجباری نیست ؟؟؟

    اگر زندگی ساده نشینی خوبه ؟ چرا خودتون ساده زیست نیستید ؟

    برای همه امریکا جیزه و خطرناکه ولی شما حتی پوشک بچتون تا کل لوازم مصرفیتون امریکایی هست؟

    واکسن چون امریکایی هست از نظرتون حرامه، وارد نمیکنید این همه ادم میمیره به هیچتون نیست چند خانواده بدبخت میشند ،ولی پودرهای پروتیینی ورزشی از امریکا برای بچه هاتون میارید کوفت کنند‌ آن موقع حروم نیست ، همین سفر اخیر را میگم ،که با کامیون سوغاتی هاتون بار میزدین

    یک نفر بره امریکا مهاجرت کنه تا درجه سومش را تحت مراقبت و حفاظت نامحسوس قرار میدین حواستون است ،چون فلانی دختره خاله عمه مادرش گرین کارت امریکا را داره پست مدیریتی بهش ندین

    بعد بچه هاتون اینقدر آنجا ساکن شدن و زاد و ولد کردند که فارسی حرف زدنشون ، کیلی کیلی کمرنگ شده ...‌‌‌‌

    میخواین کسی صداش درنیاد به خیال خودتون ملت نفهمه در گرسنگی و احتیاج نگهشون داریم که اینقدر اونها درگیر نان باشند ما هم درگیر عشق و حال و اختلاسمون باشیم.

    چقدر ادمهای فرهیخته و نخبه را به خاطر قدر نشناسی و نادیده گرفتن شماها ، مهاجر کشورهای دیگر شدند

    اینها میتونستند در ایران بمونند و همین جا را بسازند
    تا همه مردم از دانششون برای رفاه استفاده کنند

    راحت آدمهای توانا ، با عرضه ، پاک و درستکار که به هر دلیلی که نخواستند یا نتونستد از کشور برند ولی مدل شما نبودند در محل های کارشون پایین نگه داشتید و مثل گرگ مراقب بودین هیچ امتیاز و رشدی براشون پیش نیاد اگر هم از سمت دیگری ترقی بود با پرونده سازی های الکی و فرضیه های توهمیتون مانعش شدین که جاش تقدیم نورچشمی های خودتون کنید

    نمیشه ادم خداشناس یا انسانیت سرش بشه ولی اینقدر بی وجدان برای نفع خودش بقیه را له و نابود کنه

    شما چگونه میخواین برای این کارهاتون در محضر خدا پاسخگو باشید ... وای بر شما

    چقدر ادمهای وقیحی که خودشون را طرفدار شما میدونستید مثل رائفی پور و حسن عباسی توی رسانه ها آوردین تا با وقاحت و نیش زبان ، به بقیه ملت زخم بزنند و دلخوش این باشید که حامیانی دارید
    ( لطفا گوسفند نباشید )

    و چه بسیار،با این سیستم اعتقاداتی و اجبارتون ادمهای دوگانه و متظاهر در جامعه مثل ویروس پخش کردین به ادمها یاد دادین دروغ بگند همیشه چیزی که خودشون نیستن نشون بدن تا امتیاز بگیرند

    ادمهایی که آمدند زلال و صاف که خودشون باشند ... چقدر زجر و مکافات به زندگیشون دادین ... اما همه آن ادمها به خاطر یکرنگیشون تو اون وسط سینشون قلبی صاف و بی ادعا بود که آهی کشیدن از ته دل زورشون به شما نرسید منتظر بودن خدای خودشون، نه خدای شما بلکه طبق وعده ایی که داده، بی رحمی شما را یک روز مدعی بکنه. من هم گیجم و ترجیح میدم صبر داشته باشم تا بخوام نتیجه گیری کنم که الان وقت آن مدعی رسیده یا نه

    شما توی خیابابون نیرو از عراق و افغانستان و غیره میارید تا هموطنتون را برای ساکت کردنش به قصد کش کتک بزنند... تو خاک خودش براش غریبه اوردین ؟ شگفتاااا
    شما کی هستید اینهمه ما شهید در جنگ دادیم که عراق به خاک و مردم ما تجاوز نکنه رفتین خودشون اوردین که ملت را در وطن خودش کتک بزنه ؟ ای لعنت بر هرچی بی وجدان وطن فروش ،بی شرف ، خود فروخته است ...

    من به چشم های بی قرار تو قول میدهم؛ ریشه های ما به آب و شاخه های ما به آفتاب میرسد.
    ما دوباره سبز میشویم........👊👊👊🙏🏽🙏🏽🙏🏽🤝🤝🤝💚💚🤲🤲🤲🤲❤❤💪💪💪💪

    #مهسا_امینی❤

    #زن_زندگی_آزادی❤

    نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۴۰۱ ساعت 21:14 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • گفت، مرگ در اینجا چون گرد در هواست؛
    همه‌ی دریچه‌ها را ببندی نیز
    سرانجام به اتاقت می‌آید.


    👤الیاس علوی

    ‌‌

    در دهمین روز به یاد الهه آسمانی ( بخش سوم وپایانی)

    فقط هفت روز بود الهام فوت کرده بود که الهه متوجه میشه اون هم به سرطان سینه مبتلاست .

    شوهر الهام ،رضا وقتی متوجه این مسئله میشه به الهه دلگرمی میده و میگه باید درمانت را پیش پزشکان خوب در تهران انجام بدی و نگران هزینه درمان و اقامتت در تهران نباش

    خلاصه هزینه های درمان الهه را میده و هر بار که الهه شیمی درمانی داشته از ترکیه می آمده و خودش الهه را تا تهران برای شیمی درمانی میبرده و می اورده چون کسی نبوده که از شمال بخواد با الهه بره ، بالاخره هرکس زندگی شخصی و کار داشته

    آقا رضا ،یکی دو بار هم که نتوسته بیاد امکانات راحتی الهه را فراهم کرده و پول براش فرستاده بود .
    دو جلسه آخر شیمی درمانی یک بار که شیمی درمانی الهه تمام میشه توی جاده موضوع خواستگاری و ازدواجش با الهه مطرح میکنه

    الهه اولش اینقدر شوک میشه که فکر میکنه توهم زده
    بعد که رضا بیشتر توضیح میده متوجه میشه نه واقعا صحبتش جدی هست و رضا بهش میگه که دوستش داره و بهش علاقمند شده

    الهه میگه تو حالت خوبه ؟
    متوجه هستی رضا تو این شرایط با این حال و کله کچلم به من چی میگی ؟
    میگه اره میدونم چی میگم دوستت دارم
    فکرهات بکن به من جواب بده

    الهه میزنه زیر گریه میگه من فکری ندارم بکنم من هم تو را به عنوان برادر و شوهر الهام دوست دارم .

    مدیون زحماتت هستم که این روزها برام کشیدی اما من اصلا نمیتونم این پیشنهاد قبول کنم حس میکنم به الهام خیانت کردم تو عشق الهام بودی ... من هرگز موافق نیستم

    رضا میگه زود و احساسی تصمیم نگیر من و تو خیلی مناسب همدیگر هستیم باز من تلفنی ازت پیگیر میشم

    الهه میگه اینقدر از رضا بابت درخواستش دلخور بودم که حد نداره وقتی تماس گرفت گفتم جوابم همون بود که تو ماشین بهت گفتم نه نه نه

    رضا میگه ، پس ، نه من، نه تو دیگه کاری با هم نداریم

    الهه میگه یعنی جلسات شیمی درمانی های که مونده دیگه شما نمیای ؟
    اون هم میگه معلومه نمیام تو فکر کردی من دیونه بودم اینهمه وقت و هزینه برای تو بکنم یعنی واقعا با خودت چه فکر کردی ؟؟؟؟

    خلاصه رضا ارتباطش با الهه قطع میکنه و دو جلسه اخر شیمی درمانی الهه هزینه اش هر طور بود جور میکنه و برای اقامت هم یکی از دوستان خویش پذیرای الهه میشه

    همانطور که در پست قبل گفتم تو هر روایتی شخصیت های ماجرا هر کدوم درسی برای ما دارند ؟
    نمیشه صفر و صدی بگیم به خاطر یک رفتار پسندیده اون ادم فرشته بود و به خاطر یک رفتار ناپسند بگیم اون یکی ادم دیو و ادم بده ماجراست
    فیلم هندی که نیست زندگی واقعی است

    آدمها میزان ظرفیتشون ، شخصیتشون ، عزت نفسشون ، خلوصشون و... با هم دیگه متفاوته

    رضا شوهر الهام همون مردی بود که الهام مریض شد با بهترین امکانات و درمان به ترکیه منتقلش کرد و تا اخرین لحظه کنار زنش موند تازه ازدواج هم کرده بود میتونست حتی ادامه نده اما پای مسئولیت و تعهدش موند
    الهام برد ترکیه که خبر بیماریش موجب تنش برای مادر و برادرهای الهام نشه

    در طلاق الهه همراهیش کرد

    برای راحتی الهام قبول کرد الهه هم باهاشون زندگی کنه .. خیلی ها موافق این کار نیستند .

    اجازه داد الهه برای علاقه و دوست داشتنش دوتا سگ در خونشون بیاره

    برای همین میگم احساسی ادمها را قضاوت و مجازات نکنید ... چون اگر با الهه ازدواجشون میشد .. برای بعضی ها ، فرشته این داستان میشد ، که چه مرد بزرگواری بوده با وجود اینکه زنش از این بیماری مرده خواسته الهه را هم تو این بیماری حمایت عاطفی کنه و به نتیجه فکر نکرده چقدر از خود گذشته بوده

    اول از نظر من هر مرد و زنی بعد از طی کردن مراحل سوگواری از دست دادن همسر، حق دارند که اگر دوست داشته باشند ازدواج کنند و حق طبیعی و مسلم هر انسانی است که حالا که زنده است شرایط دلخواهش رقم بزنه ... اینکه یه عده مردم خودشون صبح و شب کنار شوهر و زن هاشون زندگی میکنند بعد ، زن و مردی که همسر از دست داده را برای ازدواج مجددشون قضاوت کنند .. فقط یه دهان گشاد است که بدون مغز داره باز و بسته میشه

    من خودم به حسن در دوران بیماریم گفتم بعد از من دلت خواست حتما حتما ازدواج کن و یه فصل از زندگی جدید را برای خودت رقم بزن فقط چون باربد این وسط ماجرا است مراقب باش یه ازدواج آگاهانه باشه که باربد لطمه نبینه باربد و اون پذیرای هم باشند

    اینجا کسی کار اشتباه انجام نداده ولی شوهر الهام متاسفانه در مورد اتمام درمان الهه انتخاب رفتاری خوبی نداشته

    بعضی ادم ها مخصوصا مردهای متمول تحمل نه شنیدن از طرف یک زن ندارند چون فکر میکنند هر چه اراده کنند باید انجام بشه و احتمالا ایشون هم از نه گفتن الهه خشمگین شده ، اصلا انتظار نداشته
    فکر کرده با کناره گیری ، الهه شاید پشیمون بشه

    واقعا این دو نفر برای ازدواج مناسب هم نبودند
    چون شرایط الهه مناسب ازدواج نبوده طفلک درگیر درمان و مسائل سوگ پدر و خواهر و این چیزهاش بوده هنوز خودش پیدا نکرده بود

    از طرفی شاید به صورت ناخودآگاه آقا رضا چون الهام را خیلی دوست داشته و با سوگ از دست دادنش کنار نیومده بوده میخواست با الهه ازدواج کنه دوباره شاید الهام را برای ناخودآگاه خودش براورده و دست یافتنی کنه

    من شنیدم الهام بی نهایت دختر دوست داشتنی و با محبتی بوده .مهرنیا به من گفت من عاشق عمه الهامم بودم خیلی زیاد دوستش داشتم و وقتی فوت کرد خیلی بی قرارش شدم

    حالا اینهمه الهه با این بچه ها دوست بود ، این عمه الهام چی میکرده که اینقدر محبتش تو دل بچه ها مونده بود .......از دست دادن یه ادم اینجوری برای همه نزدیکان جاش خالی و بسیار سخته

    ( خیلی وقت ها پیش میاد ما انتخابهامون یا ازدواج هامون بدون اینکه دلیلش را بدونیم ریشه اش در ناخودآگاهمون باشه یعنی جایی که ما در بیداری و هوشیاری بهش دسترسی نداریم مگر به کمک یک درمانگر خوب بالینی یا روانکاو بشه اون اطلاعات را بیرون کشید این مورد برای احتمال خواستگاری آقا رضا از الهه من میدم. )

    با تعاریف و تصاویری که من شنیدم و دیدم الهام و الهه هر دو زیبا ، مهربان ، خوش اخلاق ، باسلیقه ، خونه دار زنهای بودند که به زندگی جان میدادن

    نکته بعدی همه اون تایم درگیر بحران بودند کسی در بحران ازدواج ووانتخابهای مهم انجام نمیده

    فقط ببینید که الهه چقدر انسان بلند نظر و چه عزت نفس خوبی داشته ... که به خاطر نیاز و بحرانش ارزش هاش زیر پا نگذاشت

    میدونست با سابقه بیماری خودش و خانواده اش قطعا گزینه مناسب خواستگار نخواهد داشت .. اما محکم به مردی شیک و پولدار به خاطر حرمت نگه داشتن عشق خواهرش پاسخ منفی داد

    فردی که بهترین تفریحات و امکانات زندگی را به پاش

    می ریخت

    کسی که مدتها هیچ کس نوازش و محبت بهش نکرده بود حتی وقتی باز هم جمله دوستت دارم شنید گفت نه من جوابم منفی هست

    با وجود اینکه شوهر الهام برای پایان درمان رهاش کرد اما پای ارزش هاش موند
    میگن یه ادم بانهایت شرافت، عمر و زندگی میکنه یعنی قشنگ مصداق الهه است
    برای خودش دو جا از زندگیش بی نهایت ارزش و احترام قائل شد یکی موقعی که بهش خیانت شد یکی اینجا که ازش خواستگاری شد و جواب منفی داد .. یعنی گوهره وجود خودش را پیدا کره بود

    البته اگر هم ازدواج میکرد هیچ ایرادی و نقدی بهش نبود ولی اینکه اینقدر یه ادم خویشتن دار باشه و همه نیازهاش برای ارزش هاش پس بزنه، من به نظرم هزاران بار قابل تحسین هست .

    آدمهایی که تجربه سوگ از بچگی دارند ، حالا اگر چند دفعه براشون مثل الهه تکرار بشه به خاطر آسیبی که از فقدان میخورند یک مقدار شخصیت وابسته پیدا میکنند یعنی از دست دادن و رها کردن براشون تجربه بسیار تلخی هست

    تا حدی این ماجرا و آسیب در الهه هم بود ... یعنی من مطمئنم که آقا رضا وقتی یهو دست حمایت خودش از الهه کم کرده ، اینجا هم الهه باز ضربه خورده و بهش سخت گذشته ... اما هیج کدوم از این دلیل ها باعث نشد از نظرش برگرده.

    بعد که حال الهام رو به وخامت میره و قطع درمان میشه تصمیم میگیرند به ایران بیان
    تمام تعلقات الهه از لوازم شخصی و سگش در ترکیه به طور موقت میمونه که با الهام به ایران بیان
    که درگیر فوت الهام و بیماری خودش میشه
    سگش( دم )که مثل یه مادر دوستش داشته بهش دیگه دسترسی نداشت و پیش دوستان بوده
    بعد هم رضا خیلی سرسنگین شده بود

    الهه درمان سرطان اولش تمام شد ...
    پیگیر سگش و لوازم شخصیش میشه

    الهه میگفت یه عالمه لباس که با الهام خریده بودیم و خیلی دوستشون داشتم

    یکم که خود پیدا کردم پیگیر سگم شدم هر دفعه یه چیز بهم گفته میشد که نگران نباش جاش خوبه تا به دستت برسه

    به رضا چند بار بابت لباس هام پیام دادم بعضی پیام هام نادیده گرفت ، بعضی ها را گفت باشه امدم ایران میارم و خیلی رسمی تر از قبل شده بود

    چند وقت گذشت یه مدت خیلی دلم هوای دیبا دختر رضا را کرده بود واقعا از دلتنگی دیبا و سگم دم ،گاهی شبها با گریه میخوابیدم

    در ترکیه ما چند تا دوست بودیم که با هم دیگه همش جمع میشدم خوش میگذروندیم . مثل چند تا خواهر بودیم در مریضی الهام خیلی هوای ما را داشتند در جمعمون کاملاً با هم ندار و صمیمی بودیم

    یکی از دوست ها مون یه خانم خیلی زیبا بود که یک دختر داشت و از همسرش جدا شده بود و در ترکیه با دخترش توی همون مجتمع ما هم زندگی میکرد

    تو این مدت هم چند بار من پیگیر سگم و لباس های خودم و الهام از طریق این شدم مثلا بهش میگفتم رضا سر کار میاد تو برو تحویل بگیر تا من بعد از تو لباس ها را بگیرم هی باهاش برای لوازمم نقشه میچیدم یعنی اینقدر باهاش احساس امنیت داشتم که حس میکردم رضا اینقدر از جواب رد دادن من ناراحته که پیش این لوازمم باشه امن تره

    میگفت باشه من حواسم هست تو نگران نباش
    باهاش درد و دل میکردم هیچ چیز که بخواد من را مشکوک بشم ، متوجه نشدم

    تا یه روز از طریق یه دوست مشترکمون بهم خبر رسید که رضا و این خانم چندین ماهه باهم ازدواج کردند
    بهش زنگ زدم و گفتم فلانی تو با شوهر الهام ازدواج کردی ؟

    گفت اره خلاف شرع کردم الهه جون ؟ خواستگاری کرد جواب مثبت دادم

    الهه میگه : نه خلاف شرع نکردی اما چرا به من نگفتی ؟ دیدی من این مدت چقدر پریشان هستم برای سگم، دیبا ، لوازم خودم و الهام

    تو این مدت تو درخونه الهام بودی با من حرف میزدی
    و به روی خودت نیاوردی ؟

    خانمه میگه : وظیفه ای الهه جون برای گفتن نداشتم بهتر بود ندونی چون مریض بودی استرس برات خوب نبود ممکن بود ناراحتت کنه من ملاحظه خودت را کردم

    الهه میگه ما همه مثل خواهر بودیم همه خوشحالی هامون با هم بود ...

    واقعیت بگو الان سگم کجاست؟
    سگت جاش خوبه برات پیج کسی که ازش نگه داری میکنه را میفرستم دیگه به اون کاملا عادت کرده به نظرم تو هم با این شرایط جسمی نمیتونی نگهداریش کنی

    الهه میگه : دلم میخواد صدای دیبا را بشنوم یه شرایط جور کن با دیبا حداقل حرف بزنم

    خانمه میگه : شرمنده الهه جون حساسیت سنی دیبا را حتما درک میکنی از انور مامان خودش، بعد امد پیش تو و الهام بعد بچه تا مدتها برای فوت الهام و ندیدن تو بهانه میکرد افسردگی گرفته بود یه ذره بگی نگی از افسردگی درامده بخوای تو دوباره باهاش حرف بزنی هوایی میشه بهترا ارتباطی نباشه

    من از الهه پرسیدم الهه مگه جریان خواستگاری رضا را از تو میدونست گفت من نگفتم ولی نمیدونم رضا هم بهش گفته بوده یا نه ؟

    خلاصه الهه گفت: این ادم با صد و هشتاد درجه تغییر رفتاری با من برخورد کرد باورم نمیشد این همون دوست لحظه های خوب و تنگمون بود.

    من به الهه گفتم خانمه شاهد علاقه رضا به الهام بوده، شاید هم جریان تو را هم بدونه دست و دلش میلرزیده که شوهرش با شما روبه رو بشه یه جوری از ترسش خواسته فاصله باشه که خاطرات برای شوهرش تکرار نشه

    بعد خانمه گفته من لباس هات جمع و جور میکنم میدم یه مسافر برات بیاره ایران بعد از تهران برات پست کنه

    الهه میره پیج کسی که سگش پذیرفته را میبنه

    گفت: وقتی سگم تو بغل صاحبی که نمیشناختم دیدم و عکس هاش در زوایای مختلف نگاه کردم
    انگارخنجر بود که تو قلبم فرو میکردن واقعا حس میکردم بچه ام ازم گرفتند و دستم بهش نمیرسه

    بازالهه اینجا تجربه های تلخ از دست دادن مکرر را پشت هم براش اتفاق افتاده بود

    شوهر خواهری که عشق خواهرش بود و هوای خواهر زن و خاتواده زنش داشت اینجا دیگه به طور همیشگی با ازدواجش مسیرش جدا شده بود

    دوستی که همیشه بهش اعتماد داشت و باهم خوشی و ناخوشی زیاد داشتند یهو متوجه میشه عجب دورش ، زده. با شوهر خواهرش ماههاست ازدواج کرده صداش درنیورده

    سگش که اینجوری بی رحمانه ازش جداش کرده بودند انگار خانمه واقعا میخواسته برای ارتباط الهه با آنها هیچ بهانه ای نباشه

    دیبا دختر رضا ، که همچون دخترک زاده نشده خودش دوستش داشت بهش میگن دیگه حرف زدن باهاش ممنوعه

    چند روز بعد یه کیسه لباس از طریق مسافر به دست الهه میرسه... میگه وقتی کیسه را باز کردم تمام لباسهای بدردنخور و دم دستی بود که اصلا یادم بهشون نبود و حتی بعضی هاش مال من نبود تمام لباسهای خودم و الهام که مارک هاشون هنوز نکنده بودم یه دونه اش نبود

    بعد که بهشون گفتم خانمه گفته بود من نمیدونم ظاهرا قبل از اینکه من وارد خونه بشم لوازم الهام را ، رضا جمع کرده بوده و اشتباهی احتمالا اون کیسه ها را سرایدار با لوازم دیگه برای خودش برداشته ... ( شگفتاااا به همین راحتی
    چند ماهه این داره برات دردو دل میکنه میگه پی لباس های خودم و خواهرم هستم الان اینو بهش میگی)

    خلاصه الهه با همون کیسه لباس ها را پیش سطل آشغال میگذاره

    الهه گفت مریم شاید برات عجیب باشه چون مامانم همش حال من را میدید میگفت من رفتارت درک نمیکنم من سه روز تمام برای لباس هام ضجه زدم و گریه کردم
    مامانم خنده اش میگرفت میگفت بگو شوخی میکنی برای چند دست لباس اینجوری میکنی ؟
    ولی من واقعا همین الان هم دارم میگم بغض میکنم و میخواد اشکم بیاد

    گفتم الهه من بهت حق میدم و میتونم با توجه به شخصیتت و درک ماجرات بفهم دلیل ضجه های تو به بهانه لباس چی بوده؟

    تو یهو بعد از الهام پشت هم تجربه از دست دادنهای دیگه را داشتی همه را براش گفتم .
    ببین وقتی یه زن بهش خیانت میشه ضربه ای که میخوره از زنی که شوهر مرده بیشتره
    چون زنی شوهرش مرده از نظر ذهنی عشق و تعهدشون سرجاسه فقط همسر در قید حیات نیست، اما زنی که خیانت دیده هم دیگه همسرش را از دست میده هم سوگوار عشق و امنیتی میشه که از رابطشون برای خودش ساخته بود

    تو انتظار نداشتی از دوستی که حس صمیمیت و یکدلی باهاش داشتی یهو بخواد این شیوه را باهات پیش بگیره و برای منفعتش تغییر فاز بده ...

    متاسفانه این دوست با شما خوش گذروند محبت و مهربانی هم در رابطه اش با شما داشته اما هیچ وقت تو را نشناخته ..یعنی سعادت و لیاقتش نداشته

    اگر خودش صادقانه می آمد این موضوع را با تو مطرح میکرد چه بسا حتی تو به ، درست شدن و قوام این ازدواج کمکش هم میکردی

    یهو پشت هم رفیقت ، سگت، دیبا ، شوهر خواهرت ، لباسهای که هر کدوم با الهام با یه عشقی خرید کرده بودین و اخرین تعلقاتت و یادگاری ها از روزهای زندگی خودت و الهام بود از دست دادی

    مامانت از این منظر بهش نگاه نکرده ، لباس ها بهانه ضجه های تو بود

    تو ، هم که ،درد از دست دادن عزیزان همیشه در زندگیت داشتی چیزهای رده دوم و سوم هم که از دست میدی زخمات سر باز میکنه اینقدر بی قرار میشی انگار تو تنت جات نمیگیره ... خشمت میرزی تو خودت چون کاری ازت برنمیاد و گریه کوچترین واکنش و دم دستی ترین چیزی که از ظرف لبریز شده تو را ،چند قطره کم کنه

    میگفت : واییی مریم ‌انقدر خوب و عالی شرایطم تحلیل کردی انگار در من زندگی کردی اینکه یکی به این خوبی من را فهمیده من اروم میکنه

    بعد الهه گفت من خیلی تمرین میکنم که وابسته چیزی نباشم شاید باید با این اتفاقات روبه رو میشدم تا تعلقاتم از دست بدم تا خوب تو مغزم و درونم بشینه که هیچ چیز در این دنیا متعلق به ما نیست و همه چیز فانیست

    گفتم الهه چقدر زیبا ،من اینو روزی که دکتر ها گفتند کاری دیگه برات نمیتونند بکنند وقتی امدم تو اتاقم درب اتاق بستم و خلوت کردم همونجا مثل یه وحی این مسئله در ذهنم نشست دیدم من اگر بمیرم حتی شخصی ترین وسیله ام دیگه متعلق به من نیست
    و با خودم گفتم ما حتی اگر هزاران ملک و ماشین و جواهرات داشته باشیم مثل اسباب بازیهایی هستند که یه مدت دادن دستمون بازی کنیم و بعد باید پس بدیم .
    پس یادم بمونه هر چیزی که قرار به دست بیارم در آرامشم اختلال اساسی وارد کنه یا خدای نکرده نیاز به این باشه ارزش هام زیر پا بگذارم مفت نمی ارزه ..
    ...

    دوست دارم خاتمه این یادواره ، ده روزه را با این خاطره الهه را بدرقه کنم
    الهه با تمام درد و رنج های که پشت سر گذاشته بود خدا باور بود و به درک معنویات علاقه داشته

    جلسه دوم شیمی درمانی یه سری داروهای اصلیش را هرچی میگرده گیرش نمیاد
    اول یکم دلش آشوب میشه میگه من تلاشم کردم پیدا نشد توکل به خدا اگر جور بشه داروخانه باهام تماس میگیره دوستم میره برام میگیره میاره بیمارستان میزنم .نباشه یعنی قسمت نیست خلاصه رهاش میکنه

    میره بیمارستان بعد دکتر خیلی ناراحت و عصبانی میشه میگه تو اوضاعت خیلی حساسه باید سر وقت تزریقت انجام یشه یعنی چی پیدا نکردم ؟

    الهه میگه چیکار کنم گیرم نیومد ؟

    بعد پرستار میگه خانم دکتر راست میگه این داروهاش ظاهراً تو این چند وقت نیست شده . بیمارهای دکترهای دیگه بیمارستان هم همین مشکل را داشتن

    دکتر میگه برو تو اتاقت بشین اون یکی داروهات بزن تا جلسه بعد هر طور شده اون داروهات گیر بیاری
    الهه داروهاش میزنه بعد دم رفتن دکتر که پرونده مریض ها را تند تند امضا میزده یهو یه نفر یه کیسه دارو میاره میگه خانم دکتر این برای مریض ما بود که دیروز فوت شد لطفا به بیماری که احتیاج به این دارو ها داره، بهش بدین

    دقیقا داروهای الهه بوده یعتی الهه میگه یک دقیقه دیرتر میرسید دکترم رفته بود همه چی روی لبه، لبه اخرش جور شد .....
    و دکتر دستور داد که نرس داروها را برام بزنه

    پایان ❤🙏🏽

    پی نوشت :ضمن طلب خیر برای خودتون و عزیزان آسمانیتون
    ممنون از همراهیتون اگر جایی مبهم بود و کسی سوالی داشت به دوشرط اول بدونم دوم بدونم مطرح کردنش موردی نداره حتما جواب میدم

    کامروا باشید

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 18:37 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دیروز اینجا یکشنبه روز تعطیل بود از صبح باربد چند بار گفت مامی باید امروز حتما از خونه خارج بشیم یه قدمی یه دوری بزنیم
    ناهار که خوردیم گفت ساعت چهار فکر کنم ساعت خوبیه بریم ...
    ساعت چهار گفتم هوا گرمه

    ساعت پنج آمد گفتم آفتاب نمیبینی من نمیتونم الان تو این هوا بیرون برم

    ساعت شش آمد ، گفت : دیگه الان هوا خوبه بهانه نیار بلند شو تا میکروس بزرگه پیاده بریم و برگردیم

    گفتم شما کار واجبی داری که اصرار داری باید امروز بیرون بریم ؟

    گفت نه من هیچ کاری خودم ندارم اما باید بیرون بریم کار واجبم شما هستی

    گفتم چه واجبی ؟

    گفت چون تو ادمی هستی که اهل بیرون رفتنی حتی شده بری تا سر کوچه و بیای ،الان میبینم چند روزه همش داخل خونه موندی انگار به این مدل خونه موندن عادت کردی ... من باید به زور هم شده حال و هوای فعلیت عوض کنم تو نیاز تغییر شرایط داری

    ( الهی من دورش بگردم که اینقدر باشعوره و در مورد من شناخت خیلی خوبی داره و درست میگه
    در ضمن بچه های نوجوان زیاد حوصله بیرون رفتن با والدین را ندارند چون مدل لذت هاشون متفاوته باربد هم مستثنی نیست یعنی ایران بودیم خیلی جاها دیگه با من و حسن نمی آمد اما اینجا واقعا با انعطاف و درک متقابل خیلی موقع ها من را همراهی میکنه )

    بهش گفتم واقعا حال بیرون آمدن ندارم اما اینقدر انگیزه تو برام قشنگه که میام که با هم بریم قدم بزنیم اما شرایط انجام فعالیت دیگه ای ندارم

    گفتم باشه فقط قدم میزنیم

    خلاصه دست در دست باهم‌رفتیم، گاهی تو راه همدیگر را بغل میکردیم میبوسیدیم

    فقط قدم زدیم هیچ چیز نخوردیم هرچی بهش گفتم برای شما تنها بگیرم من میلی ندارم گفت نه میگذاریم برای یه تایم دیگه
    میریم خونه شام را باهم میخوریم

    تو راه که بودیم یه جاهای که تو خودم بود با ریتم زمزمه میکردم:

    از خون جوانان وطن لاله، جانم لاله خدا، لاله دمیده

    در ماتم سرو قدشان، سرو جانم ، سرو خدا ،سرو خمیده

    در سایه گل بلبل ازین غصه خزیده

    گل نیز چو من در غم ،چو من در غمشان جامه دریده

    چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ ،نه دین داری نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ

    بعد باربد گفت مامی میدونی از صبح که بیدار شدی چند بار این شعر داری با خودت میخونی انگار تمام ذهنت این شعره شده

    یهو به خودم آمدم ،یه آهی کشیدم گفتم به یاد مهسا امینی میخونم به تعدادی که این شعر خوندم حواسم نبوده ... ولی خیلی ذهنم به این دختر و حواشی پیش آمده اش گره خورده

    من ایران نیستم ولی هر اتفاقی برای هموطنم و وطنم بیفته ، حال من هم گره میخوره به حال و هوایی که در ایران است

    میخواستم برای الهه که مینویسم تا پایان نوشته هام پست غیر دیگری ننوسیم
    اما از آنجایی که ایران ماتم ها و داغ هاش تمامی نداره از این درد باید بریم سر درد بعدی ....
    و حادثه ای که برای مهسا پیش آمد روح و روانم جریحه دار کرد

    روایت مهسا امینی دختر مظلوم کرد با پرکشیدن الهه
    برای من تلخ در تلخ شد ...

    یک نقد داشتم شاید در گذشته خودم هم از این خامی ها و از روی نا آگاهی ها این مدل خودخواهی را داشتم اما الان دیگه با فهم امروزم این مدل نگاه را نمیپسندم
    مثلا میبینم یه عده ادم معروف و غیر معروف خارج رفته توییت و کامنت با این مضمون میگذارند .. خوشحالیم که ما از ایران رفتیم و دخترمون را از این وضعیت نجات دادیم که در آینده به سر نوشت مهسا دچار نشه

    اخه چقدر خودخواهی زیاد از این دیدگاه میباره ، دل به درد میاره ، ما نمی تونیم حتی یک دقیقه خودمون جای پدر و مادر مهسا تصور کنیم که الان چه مصیبتی میکشند
    چه فرقی میکنه مهسا هم مثل دختر زیبای من و شماست ، هموطنمون بود و همیشه فرزند ایران است

    هر فرزندی زاده ایران هست را باید فرزند خودمون بدونیم

    همین که تو شرایطش و پولش داشتی تونستی دخترت از ایران نجات بدی دیگه غم و دردی نیست .... کاش
    همدل تر و انسان تر باشیم ، نمک روی زخم نباشیم پدرش با این کامنت ها که کم هم نیستند مواجهه بشه ممکنه با خودش احساس گناه کنه که چرا اون برای خانواده اش همچین ایده ای نداشته ... تا شاهد عروس و نوه دار شدن از مهسا باشه ...که خودش ، همسرش و پسرش تا ابد دغدار دختر قشنگشون نباشند

    و درد بزرگ دیگری که این وسط با مردم رنج میده عدم صداقت و اعتماد ویران شده است

    هواپیمای اوکراینی با ۱۶۷ مسافر با شلیک موشک منهدم کردند اخرش هم گفتند خطای انسانی
    الان بیان قتل مهسا امینی را گردن بگیرن ؟
    اینها گردن گیرشون کار نمیکنه

    از طرفی ،مقابل بیمارستان کسری مردم را کتک میزنند!
    در آرامستان آیچی مردم را کتک میزنند!
    در شهر سقز مردم را کتک میزنند!

    تا این مردم کتک‌خورده قبول کنند که *مهسا امینی* کتک‌نخورده...!!!

    شگفتا از این همه تناقض گفتاری و رفتاری

    خلاصه اینجا فقط باید گفت به کدامین دردت بگریم وطنم ؟
    چه بر سرت و سرنشین هات که ما باشیم آوردند .....
    کشوری با این همه منابع انرژی ، مردم با استعداد و خلاق .... هرکی را میبینی نه دیگه انگیزه داره نه امید

    به نظرم به جای تشویق مردم به فرزند آوری ، امید را در همین هایی که هستند زنده کنید ، باید اینها باشند که بچه بتونند تولید کنند

    چون یا هر کی میبینی تو فکر فرار از این کشور هست یا قید زندگی را زده ..... حیف و دریغ از ایرانم کاش وجدانهای خوابیده کسانی که راس هستند بیدار بشه .

    کاش همه خوبی ها و امتیازها را فقط برای خودشون و بچه هاشون نخوان ...
    کاش وقتی با شکم سیر در پر قو میخوابند . بدانند خیلی کودکان از گرسنگی نتوستند بخوابند و پدرانی که از شرمندگی خانواده هاشون دست به خودکشی زدند

    اینجا مردم را برای بدحجابی میکشید فرزندان خودتون با پول ملت در کشورهای پیشرفته با بهترین امکانات و آزادی پوشش زندگی میکنند

    اینجا کسی که از قماش خودتون نباشه حتی یه قدم اجازه رشد و جلو رفتن را بهش نمیدین
    انگار ایران ارث و میراث اختصاصی شماست و بقیه مردم شهروند درجه دوم هستند

    هر کس اسم امریکا و کانادا و انگلیس به زبون بیاره از نظر شما برای شما عامل خطر محسوب میشه و همه جوره زیر نظرش میگیرید اما نزدیکان و فرزندان خودتون اونجا تحصیل و کار میکنند ، سرمایه گذاری اقتصادی میکنند
    حتی شرکت های فیلتر شکن دارند ... خدایا فقط بگو از دست اینها خودت کی ظهور میکنی ؟

    و به لطف فضای مجازی تمام این اطلاعات با سند و مدرک منتشر میشه .... اما شما با وقاحت تمام به زندگی متعفن و درویی خودتون ادامه میدین

    یادتونه چون ما فقط یه لاتاری امریکا برنده شده بودیم بر سر زندگیمون چی اوردید ؟ ؟؟؟؟؟
    من نه میبخشمتون نه فراموش میکنم ... وقتی این هم ناعدالتی و بی رحمی در شما میبینم
    با ادعای دین و اسلام برای حفظ بقای خودتون بعدها برام آشکار شد که این تجربه تلخ فقط داستان زندگی ما نبوده شما از بی دردسرترین و بی حاشیه ترین ادمهای این کشور ، از همشون با یک بهانه یه زهر چشمی گرفتید ......

    یاد یه جوک میفتم شما مصداق این جوکه هستید نمیدونم ،بخندم یا گریه کنم ?

    خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

    کارم از گریه گذشته به آن میخندم

    یه پدر بچه اش میگیره یه فصل کتک میزنه بچه میگه بابا چرا میزنی ? من کاری نکردم میگه فردا بهت کارنامه میدن من میخوام برم مسافرت فردا نیستم که برای نمره های کمت کتکت بزنم الان دارم برای نتیجه کارنامه فردات میزنمت

    و این شمایید که با صادق ترین هموطن های خودتون چه قصاص های الکی قبل از جنایت کردید ....
    یک روز در محضر پروردگار باید همه اینها را جوابگو باشید این دنیا ابدی نیست آن روز بالاخره فرا میرسه
    که باید پاسخ بدین به کدامین گناه این همه آرزوها و امیدها را خاموش کردید؟ ...بعضی را مثل مهسا یک بار کشتید و از شر خودتون راحتش کردید بعضی ها رو مثل پدر و مادر مهسا روزی هزار بار تا زنده هستید کشتید
    واقعا انسانم آرزوست ....

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    وای!
    جنگل را بیابان می‌کنند
    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
    آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
    در کویری سوت و کور
    در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
    صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
    گفتگو از مرگ انسانیت است..

    فریدون مشیری

    🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    پی نوشت :قسمت پنجمین روز از سوگ الهه را تا شب منتشر میکنم .

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:6 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • این روزها فضای مجازی پر شده از اخبار سفر مردم ایران به عراق ، جهت شرکت در مراسم اربعین
    یک سری فیلم ها نشون میده که در بعضی از مرزها مردم در چه وضعیت سخت ، به علت سو مدیریت این سفر هستند

    یه عده هم که در سفر هستند و ممکنه از مرزهای دیگه سفر کردند توسط صفحه های مجازیشون اوضاع رضایت بخش و خوشحالیشون از رفتن به این سفر نشون میدن

    چیزی که من اینجا میخوام در موردش بنویسم این هست که من کاری ندارم که با انجام این سفر با این شرایط موافق هستم یا نیستم .. دقیقا میخوام روی موضوع به من چه و به تو چه تمرکز و توجه داشته باشم .

    اینکه ما آدمها واقعا کی قراره یاد بگیریم که نخوایم خوب خودمون و باورمون را بزور تو مغز بقیه بکنیم
    اینکه بفهیم هر ادمی با یه مدل زندگی حالش خوش و خوب میشه
    یکی با رفتن به سفر کربلا حتی این مدلیش ، حتی رنجی که از این مدل سفر داره براش لذت بخشه

    یکی با رفتن به کنسرت ، کازینو ، سفرهای خارجی و...

    یکی دیگه با هیچ کدوم از این دو مورد حال نمیکنه یه شیوه دیگه برای حال خوب کردن خودش داره

    اخه چرا باید منه نوعی این وسط به خودم اجازه بدم براساس چیزی که خودم فکر میکنم درسته بیام آن کسی که مدل من حرکت نمیکنه را به سخره بگیرم و بعد دم از حق آزادی زندگی و حقوق بیان باشم

    متاسفانه یه عده هم این وسط اصلا تو باغ نیستند فقط ،طوطی تقلید کن هر مجلسی هستند ، تحت تاثیر فضای حاکم ، جو زده میشند فکر میکنند اگر آنها هم مثل دیگران شیوه زندگی بقیه را تحقیر نکنند از سخنوری جا میمونند و براشون این نوع مخالفت کردن یک نوع توهم فهمیده گی و با کلاسی داره این دسته از همه فلک زده ترند که با هر وزشی سمت آن میرند و چقدر به تنش و مسموم کردن جامعه دامن میزنند

    من میگم به فرض کنیم که ادمی راه ، حال خوشش را صددرصد اشتباه و با اشکال انتخاب کرده ... اگر از من و تو مشورت خواست میتونیم نظرمون پیشنهاد بدیم حتی تحمیل نکنیم ... اگر کسی نظر نخواست اجازه بدین آدمها خودشون اشتباهاتشون تجربه کنند ما دایه مهربان تر از مادر نیستم ،ما با زور و فشار نخوایم کسی را به راه خوش خودمون هدایت کنیم
    همون جایی که داد میزنیم به زور من را به بهشت نفرست تو هم لطفا با بی احترامی و خشونت کلامی کسی را به سمت خوب خودت دعوت نکن

    چند وقت پیش در اینستا دیدم خانمی در ایران برای چند دقیقه جهت فیلم برداری حجابش برداشته با یک تاپ نیم تنه داره قدم میزنه و میگه من مخالف حجاب اجباری هستم از همین فیلم های هست که مدل های مختلف اعتراضیش را توی اینستا میگذارند

    بعد تعدادی کامنت ها را خوندم که یه عده نوشته بودند ما مخالف حجاب اجباری و آزادی هستم اما امثال تو که مثل زنهای فلان فلان شده هستید
    را نمیخوایم ...تا دلتون بخواد ادمهایی که گوش فلک از حق آزادی داشتن آزادی کر کردند این خانم به فحش و بد و ناسزا بسته بودند که مخالف این مدل پوشش در جامعه هستند

    باز من کاری به درستی و غلطی حرکت این خانم ندارم
    من خودم به شخصه همچین کاری نمیکنم چون نظرم اینه که ادمها در هرجایی که زندگی میکنند باید به تابوها و قوانین جامعه احترام بگذارند و اگر قرار باشه اون قوانین تغییر بکنه از این مدل کارها تغییرش نمیده فقط همون ادمهایی که این قوانین آوردند همون ها هم میتونند در راستای تغییرش قدم بردارند
    باز این نظرمنه ،صد البته برای نظر مخالف مقابلم احترام میگذارم ...

    اما نکته و صحبت من با آن دسته از مردمی است که سواد حق آزادی شخصی انسانها را ندارند ولی به شدت طلبش میکنند
    آزادی شخصی یعنی من و تو به پوشش و مدل زندگی دیگران کار و دخالت نداشته باشیم

    مگر کولر یا بخاری روشن هست که هرکی هر چقدر بخواد طبق دلخواهش کم و زیادش کنه

    احترام به آزادی فردی یعنی من نخوام کسی را مجبور کنم به مدل و فرم من زندگی کنه
    وقتی یاد گرفتیم با افرادی که سبک زندگیشون ، پوششون ، اعتقادشون که شبیه ما نیستند در صلح و احترام زندگی کنیم و برای کسی مثل یک مامور مزاحم نباشیم آن موقع است که معنای آزادی را فهمیدم .

    چیزی که من به خوبی در این کشوری الان داخلش هستم میبینم آدمها به مدل زندگی و پوشش همدیگر در هر سطحی که هستند اصلا ورود و قضاوت نمیکنند کسی دغدغه این مسائل را اینجا نداره
    چیزی که درد تو قلبم هست اینه که ، عقبه تمدن و فرهنگ ایران من کجا اینها کجا ؟
    اما الان ما کجا هستیم و اینها در این مسائل در چه سطح خوب فرهنگی و رفتاری هستند .

    برای درست زندگی کردن از خودمون شروع کنیم ، وقتی که برای درست کردن بقیه میخوایم بگذاریم برای ساختن و رفع اشکالات خودمون بگذاریم
    چون من وقتی خودم بسازم یه نسل طولانی را ساختم
    و مدل های خوب رفتاریم را برای فرزندانم الگو میشه و آنها هم به فرزندانشون منتقل میکنند ...

    یا حق ....

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 11:50 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • دیروز ظهر تماس گرفتم دیدم هنوز باربد خونه مژگان اینهاست
    مژگان گفت هرچی به باربد اصرار میکنم پیشمون بمونه میگه باید برم خونه خودمون
    بهش گفتم تو تازه دیشب آمدی حداقل خونه ما این همه راه آمدی یک هفته بمون
    البته خونه اینترنت نداریم ما از اینترنت همسایه استفاده میکنیم گفتم بمون پریا را میفرستم از همسایه برای تو رمز اینترنت بگیره اما باز میگه میخوام برم


    گفتم مژگان جان تو لطف داری اگر اجازه بدی بره باربد با شما تعارف نداره به هرحال دیشب امد کنارتون بود ... خلاصه مژگان راضی کردم که باربد برگرده خونه
    در واقع باربد نجات دادم


    چون میدانستم برای موندن آنجا به خاطر شرایط و سبک شرتی پرتی  زندگی مژگان باربد بیشتر از این بمونه خسته و کلافه میشه همون تا اندازه چند ساعت تو فضای خونه مژگان بیشتر دوام نمیاره موندن خونشون را طولانی دوست نداره


    مژگان یه خانم بی نهایت مهربان و پر محبتی هست . از لحاظ اخلاقی ادم سالم و قابل اعتمادی هست دنبال مسائل بی بندو باری نیست .
    شوهرش آقا نادر همشهری من و مرد بسیار نازنین و محجوبی است . اینها قسمت های خوب این خانواده است
    اما خب به دلیل یک سری ضعف هایی که مژگان از لحاظ زندگی شخصیش داره و در معاشرت تاثیر گذار هست من ترجیح میدم رابطه ام را روی یک فاصله و باید و نبایدهایی باهاش حفظ کنم

     

    یه مواردی مثبتی داره که دلم نمیخواد کلا رابطه ام باهاش داخل ترکیه  قطع کنم میخوام باشه
    یک سری چیزهای دیگه هم داره که برای معاشرت نزدیک خیلی آزار دهنده است .
    خیلی فرا تر از آنچه که به تصورتون میاد از نظر خونه و زندگی شلخته و نامرتبه اینقدر شدید که کلمات براش عاجز هستند


    خیلی زیاد از لحاظ سرویس دادن به خانواده اش تنبل و بی مسئولیته اکثر وعده های غذایش را در موقعی که بچه ها برای شام و ناهار اشکشون درمیاد هول هولی یه چیز خیلی سر باز کنی تهیه میکنه بهشون میده

     

    دختر و پسرش خیلی لاغر هستند اما به بچه ها  غذای بیرون بدی یا یه غذا براشون ببری به اندازه دوتا ادم بزرگ اون حجم غذا  را با نهایت اشتها میخورند یعنی معلومه غذا دوست دارند و خوب  اشتها دارند مادر غذا درست نمیکنه که اینها وعده غذایی دلخواهشون را بخورند

     

    وضع مالیشون خوبه و متوسطه مشکلی ندارند بحث همون بی حوصلگی و عدم مسئولیته از ترس چاق شدن خودش خیلی خیلی کم غذا میخوره ولی متاسفانه این تصمیمش را که خودش نمیخواد بخوره را برای بقیه هم اجرا میکنه یعنی فکر نمیکنه ممکنه بچه هاش یا مهمانش گرسنه باشند
    شلختگی و گیجی را در سراسر زندگیش میبینی از خرید کردن های بیخود و بی جهت و هرچیزی که فکر کنید

    حالا سوال آیا این موارد  ارتباطی یا دخلی  به من داره؟ معلوم که در کلیت نداره اما
    ربطش اینه که اگر بخوام باهاش معاشرت نزدیک کنم و ساعات طولانی باشم این شیوه را نمیپسندم و برام آزار دهنده است


    وقتی برم خونشون اینقدر فضا درهم و شلخته است و من هم نمیتونم در بی نظمی و نامرتبی بشینم مجبورم عمده ساعاتی که آنجا هستم فقط جمع و جور کنم و بشورم و تمیز کنم  ...

    از نظر من همکاری کردن ، کمک  به دوست هیچ اشکالی نداره  هر جا که شما فکرش کنید برم فعالم و همکاری و همراهی میکنم همه میدونند  جای برم نمیتونم یک جا بشینم
    اما خونه این بازار شامه از همکاری و همراهی خیلی انورتر هست مثلاچند ساعت خیر سرم این همه راه رفتم که حال و هوام عوض بشه اما یه کوه کار روی سرم ریخته میشه

     

    در نتیجه چند ماه پیش که آخرین بار من و باربد خونشون رفتیم  اینقدر خسته شدم که از خونشون که خارج شدیم گفتم باربد مامان خونه خاله از این بعد اصرار کرد بریم هر چند ماه یک بار بیشتر نمیریم اون هم برای تایم کوتاه یا بیرون فقط  قرار میگذاریم به این شیوه و مدل برام قابل قبول نیست خسته میرم خسته تر برمیگردم  باربد گفت مامی خیلی موافقم من هم نمیپسندم


    بعد مژگان  ظاهراً دیده من این مدلی هستم
    براش عادی شده و اصلا عین خیالش نیست اینهمه دارم کار میکنم هیچ حس ناراحتی یا خجالت نداره
    یادمه دفع دوم که خونشون بودم خواهرش زنگ زد من مشغول ظرف شستن بودم و خریدهای بیرون جمع میکردم
    بعد دروبین انداخت روی من ، من و خواهرش  باهم سلام علیک کردیم


    خواهرش اینقدر دعواش کرد که چرا اینقدر تنبلی ابرومون بردی چرا یه دوست به این خوبی پیدا کردی نگهش نمیداره ترخدا اینهمه از خوبی مریم گفتی بزار تو غربت برات دوستیش بمونه
    امده خونت اجازه میدی اینجوری کار کنه هی بهش گفت نهایت بی شعوریت هست و این حرفها

     

    دیدم اینقدر جدی داره با مژگان دعوا میکنه  گفتم لیلا جان اشکالی نداره من خودم خواستم همکاری کنم گفت نه این  کار را خواهشاً نکنید این از هرکی بتونه بابته کارهای خونش استفاده میکنه خواهر من شلخته و بی مسئولیته
    آن روز خیلی حرفهای لیلا را سخت نگرفتم گرچه متوجه بی نظمی زیاد مژگان شده بودم اما برای قضاوت زود بود
    در رفت امدهای بعدی دیدم مو به مو حرفهای لیلا در مورد مژگان درسته بوده

    و از جهاتی که میگم دلم نمیخواست ارتباطم قطع کنم مثل همین دختر خوبش پریا که به هرحال از نظر سنی به باربد نزدیک هست  و بابت تجربیاتش میتونم کمک بگیرم
    هم یک سری نکات مثبت دیگه خود مژگان داره 
     یه صداقت دلنشینی داره اونو دوست دارم
    راهش اینه که با فاصله باهاش ارتباط داشته باشم
    هیچ وقت بدون دعوت خونش نرفتم من هیچ جا بدون دعوت اصولاً نمیر،م هر چند باری که رفتم با دعوت و اصرار زیاد بوده بچه هاش چقدر خواهش میکردند که پیششون بریم


    همسرش چقدر اصرار میکنه و همیشه میگه خواهشا پیش ما بیا چون مژگان آرامش عجیبی با تو داره و من میبینم چقدر وقتی کنارش هستی حال و هواش عوض میشه

    چقدر مژگان  اصرار  که تو نمیخواد به ما بگی بیای  عصر جمعه که باربد مدرسه اش تعطیل میشه دیگه تا یکشنبه خونه ما بمونید حالا من اینجوری که نمیرفتم  تا خودش میگفت با فاصله با هزار اطلاع و حتما هر سری با دست پر میرفتم چون به هرحال هر دو کشور غریب هستیم باید بیشتر مراعات هم را بکنیم

     

    چقدر همیشه  با روی باز و مهربانی از ما استقبال میشه اما جز پذیرایی بار اول دفعه های دیگه برای انتخاب ساده ترین غذاها بابت  وعده ها ایشون قفل بود...تهش با یک چیز مزخرف سرهمش میکرد
    کسی برای شکمش جایی نمیره اما ادم یه نون و پنیر را میتونه با احترام بگذاره با هم بخورید

    بار اول یه ماست بورانی ، و اناربیج شمالی یه پلو کته کرده بود از بیرون مرغ و گوشت مزه دار شده گرفته بود آقا نادر کباب کرد


    حلال باشه یک بار دیگه هم چون دید من برای پیج اینستام از سفرش عکس میگیرم یه صبحانه یک مقدار ژیگولی درست کرد که فقط تخم مرغش قابل خوردن بود دومورد دیگرش به حدی بد و خمیر شده بود از خودش یه چیز دراورده بود خیلی نتیجه و مزه اش  بد شده بود بعد عکاسی من هیچ کس نتونست بخوره ،بهش گفتم دوباره بگذار تو فر براش یه شهد شکر درست کن بچه هات عصرونه بخورنند


    بابت همون صبحانه نخورده دیگه ناهار هم حاضر نکرد چون حاضر کردن همون خیلی به چشمش آمده بود هی راه به راه از خودش تعریف میکرد بعد من و باربد ساعت چهار و نیم ناهار نخورده از خونه اش بیرون آمدیم همونجا رفتیم کی اف سی مرغ سوخاری خوردیم
    اینقدر هم کمکش کرده بودم که حد و اندازه نداشت

    نمیتونستم درک کنم چطور ممکنه یک نفر تا این ساعت به مهمانش غذا نداده باشه و براش مهم نباشه ان موقع از این کارش خیلی ناراحت شدم یه مدت اصلا محلش ندادم بعد اینقدر خودش و شوهرش تماس گرفتند که یکم از موضع و سخت گیرم کم کردم
    چون دیدم این ادم سبک و مدلش اینجوریه بخوام بهش از این بابت گلایه کنم اصلا متوجه نمیشه و فکر میکنه برای شکممون معترض شدیم .
    بهش نگفتم اما برای خودم در رابطه باهاش ملاحظات گذاشتم

     

    یه روز خونشون بودیم شوهرش بهش  میگفت یه هفته است تو قول ماکارونی به ما دادی پس چی شد این ماکارونی ؟
    دقیقا ماکارونی یه غذایی هست که وقتی هیچی نخوای درست کنی و زحمت نکشی  میگی بگذار یه ماکارونی درست کنم انوقت این اینجوری حسرتش تو دل خانواده گذاشته بود

     

    مثلا شوهرش کارش خیلی پر فعالیت و یدی هست از صبح رفته بود تا شب بعد ما غروب   خونشون رسیدم  سر راهمون هم شام خوردیم که باربد خونش گرسنه نمونه
    بعد یه ظرف که مرغ هاش خورده شده فقط دورچینش مونده یخ زده همنجوری شلخته و حال به هم زن تازه خودش برای شوهرش خسته اش نیاورد به شوهرش گفت این ظرف از روی فر بردار برای شامت بخور
    بعد گفت بچه هات ناهار خورده بودند عصر مجدد مرغ هاش خوردند فقط دورچینش مونده 
    حالا شوهره ناهار هم نخورده بود  بدون اینکه صداش در بیاد نشست خرت و پرت های بی ریخت اون غذا مونده دست کاری شده را خورد ...
    تو دلم گفتم بچه ها بیخود کردند تو خونه بی قانون تو غذای پدرشون اینجوری خوردند )

     

    بعد صبح از خواب بیدار شدیم تخم مرغ درست کرده تازه رفته نگاه کرده میبینه  ای وای نون نیست شوهره را تازه  فرستاده  بره نون بگیره دقیقا ما نیم ساعت بعد نیمروی کاملا یخ زده خوردیم
    سفرهای پهن کرده اش شنبه و یکشنیه  یه لیوان بزرگ یکی ماگ یکی طرح دار قاشق یکی بلند یکی کوچیک از نظر من این سیستم زندگی فاجعه است و فرزندان دچار یه عالمه حسرت و خودکم بینی میشن و از اون بدتر اگر هوش اجتماعی خوبی نداشته باشه از تمام این رفتارها الگو میگیرند

     

    البته من بدم نیومد باربد این شرایط ببینه که متوجه بشه همه چی به این نظم براش حاضر و آماده است پاش زحمت و برنامه ریزی گذاشته شده والا شرتی و پرتی زندگی کردن را هر کس میتونه پس ما برای سرویس ها و نظم زندگیمون ارزش گذاشتیم
    حتی باربد به من گفت مامی چقدر اینها سخت و بد زندگی میکنند حال ادم بد میشه


    من استقبال میکنم تفاوت ها و کاستی ها را باربد ببینه
    من ادم دیدم با اوج نداری اینقدر مرتب و ناز زندگی میکنه که دلم میخواسته تمام حداقل های زندگیش ببوسم
    این شیوه زندگی از فقر و نداری نیست از فقر شعوری و شخصیتی است

    ظهر همون ناهار نیمرو یخی  عزا داشت چی ناهار درست کنه از انور هم اجازه نمیداد ما بریم یه بسته گوشت دراورد
    یک بار گفت کتلت ، یک بار گفت یه چیز دیگه میگذارم ، دوساعت بعد گفت واویشکاش میکنم
    همون پیاز و گوشت چرخ کرده را سرخ میکنند
    گفتم مژگان جان پریا از دیشب میگه دلم غذا میخواد بگذار من کمکت میکنم تو یه ساعت این گوشت به یه غذای خوب تبدیل کنیم


    خلاصه کته کبابش کردیم و گوجه و سیب زمینی سرخ کردیم سالاد شیرازی و ماست خیار درست کردم هشتاد درصدش خودم انجام دادم
    آی این بچه ها کیف کردند اول همه هم برای آقا نادر برداشتم شب بیاد غذا بخوره
    مژگان هی میگفت نادر نمیخواد براش بگذاری
    بیاد نون پنیری چیزی خودش از یخچال درمیاره میخوره
    لامصب چرا نباید نادر براش غذا برداری ادم از کارگر خونش هم پذیرایی میکنه انوقت تو شوهرت که اینقدر زحمت کش است اصلا تو فکر ناهار و شامش نیستی ؟
    شگفتااااا

     

    هر کاری به من کرد تو نخوردی باید غذا با خودت ببری قبول نکردم و هرچی گفت فردا تعطیله بمون گفتم کار دارم باید برگردم اونجا بود که امدیم بیرون به باربد گفتم خاله خیلی مهربونه ولی من نمیتونم این سیتمش را تحمل کنم درسته ما خیلی فاصله رفت و آمدمون زیاد کردیم  اما هنوز باید بیشترش کنیم و ،تو دام اصرارهای زیادش برای اینکه خونش بریم نباید بیفتم . و واقعا دیگه مدیریتش کردم وتا‌چند ماه بعد که امدم ایران به بهانه های مختلف هر چی گفت  نرفتم

     

    حالا تو این سه ماه چندین بار گفته بود باربد بیاد خونمون که من قبول نکردم این سری دیگه دعوتش قبول کردیم
    باربد خونشون بود  تماس گرفتم طبق معمول گفت میخواستم ناهار کتلت درست کنم حوصله نداشتم بهشون کالباس دادم . کتلت برای شامشون درست میکنم
    فرداش تماس گرفتم باربد میخواست بره خونه میگفت نرو میخوام ناهار جوجه رو گاز کباب کنم
    بعد اخر سر دلش نیومده بود سهم باربد کباب کرده بود بهش داده بود با خودش برای ناهارش اورده بود

     

    گفتم باربد دیشب کتلت خوردی گفت نه یه سوپ ابکی ابکی بود به زور چند قاشقش قورت دادم .
    یعنی شام هم تنبل خانم کتلت ظهر را درست نکرده بوده از این سوپ های بدمزه نیمه آماده که من برای چاشنی سوپ استفاده میکنم ریخته داخل دیگ اب همزده به بچه ها به عنوان شام داده
    تو بچه من را دعوت میکنی اینکه مادرش نیست خودش داره بعضی  از وعده هاش  از غذاهای نیمه آماده استفاده میکنه تو هم بهش کالباس و سوپ اونجوری و جوجه مدلی تنبلی میدی
    جالبه اینهمه هم،  اصرار پشت اصرار که باید یک هفته باربد پیشمون بمونه


    بچم پوست استخونش میمونه میشه مثل بچه های خودت
    دلم میخواست همین الان عکس وعده های غذایی باربد که برای خودش تهیه میکنه ب
    براتون بگذارم به سبک خود من مخلفات و حتی میوه و نوشیدنی توی سینی خودش میگذاره ..

     

    هر وعده این بچه شانزده ساله برنامه ریزی داره چی میخواد بخوره تازه اولین تجربه تنها شدنش هست انوقت این یه زنه پنجاه ساله است اینجوری بابت غذا و شام بی برنامه و بی مسئولیته


    از دست پسرش پاشا بابت سر به هوایی و بی توجهی هاش ناراحت بود میگفت چرا اینقدر چیز گم میکنه
    گفتم مژگان جان پاشا یه پسر ده ساله است باید توجه و تمرکزش را از خونه شروع کنه باید نظم را از تو و بقیه اعضای خانواده ببینه بعد انتظار دقت ازش داشته باشی بعد معترض بشی که پاکن و مدادش گم نکنه
    الان خود تو رسیدی خونه جا، جای خونه یه رد از خودت گذاشتی ؟ ماسکت آلوده اینجا پرت کردی ، جورابت آنجا ،پالتوت انور کیفت اینور، خریدهات این وسط گذاشتی
    پاشا چشم باز کرده اینجوری زندگی را دیده

    گفت اره من قبول دارم ادم شلخته و نامرتبی هستم گفتم برای درست کردن پاشا از خودت شروع کن پاشا کار زیادی نداره

     

    یک انتقاد دیگه که بهش همیشه دارم و بهش گفتم در مورد این موضوع ملاحظه کنه اینه که شوهرش خیلی تحقیر میکنه و خیلی رفتارش با شوهرش روی مخمه
    من از اینکه زن و شوهر همدیگر را تحقیر کنند خیلی بدم میاد تحقیر ادمها ،نشانه بی عزت و نفسی ،خیلی پایین شخصیت تحقیر کننده است ما ،در عزت نفس سالم میگیم هم دیگران باید با ما محترمانه برخورد کنند یعنی پذیرنده رفتار نامحترمانه نباشیم هم ما با دیگران محترمانه رفتار  کنیم و کسی را تحقیر نکنیم


    هر وقت مژگان از من سوال پرسیده گفتم مژگان جلوی دیگران و بچه ها با آقا نادر این رفتار را نکن حرمتش خراب نکن فکر میکنی داری سالاری میکنی و ان را به دلخواه خودت هدایت میکنی اما ستون خودت داری خراب میکنی اول به خودت تیر میزنی

    یک روز سر میز صبحانه آقا نادر یه چیز تعریف کرد مژگان جلوی ما نه گذاشت نه برداشت یهو گفت دروغگو سگه ، الکی نگو
    یهو آقا نادر با بغض  گفت به فرض من دروغ میگم تو الان برای اثبات این حرف حاضری شوهر خودت سگ کنی ؟
    گفتم مژگان تو فقط به آقا نادر که حرف نمیزنی من هم معذب میشم جلوی بقیه این رفتار صحیح نیست


    ( دوستان میدونید که قبلا گفتم ، من اخلاق اینو ندارم توی رفتار بقیه مستقیم دخالت کنم مثلا شرایط یا صحبتش پیش میاد طرف مقابل بحثش وسط میکشه من هم جاش مناسب ببینم انوقت میگم )

    باب صمیمیت من با مژگان بیشتر اینجوری بود که از ابتدا من در گروه هموطنان آنتالیا سوال میپرسیدم مژگان در دایرکتم امد و من را بابت یک سری سوالهام راهنمایی کرد من ادم موجه و و درستی دیدمش و باز هم بین ما ارتباط برقرار شد و درست هم از این لحاظ تشخیص دادم


    در میان  یه مشکل‌بزرگی  در زندگی مژگان اینها بود و یه شخصی ازشون داشت سو استفاده های زیادی  میکرد و اینها متوجه نبودند مژگان فهمید من روانشناس هستم با من مشورت کرد و وقتی براش رفتارهای آن فرد را تحلیل کردم و هشدارهای لازم دادم و در موارد بعدی زیاد پیش بینی های من درست از آب درآمد خلاصه مژگان و شوهرش به من  خیلی اعتماد کردند و تونستند خودشون را از اون شرایط فاجعه باری که در انتظارشون میتونست باشه،  نجات بدن و بعد اتفاقاتی افتاد که بهشون ثابت شد اگر به موقع اقدام لازم نمیکردند چه بلایی به سرشون می آمد از سر آن مسئله خودش و شوهرش خیلی زیاد کلامی و رفتاری محبتشون را به من نشون میدن و مرتب میگند ما مدیون تو هستم ما به عنوان ناجی زندگیمون به تو نگاه میکنیم
     


    اینکه بابت خونه و زندگیش اینجور رفتار میکنه سبک اشتباه زندگیش هست مسئله اش بی توجهی نسبت به شخص من نیست .

    مثلا یک بار پسرش مریض شد و حال ندار بود بهش نان و چای  به عنوان غذا داد
    بابا بچه جون نداره یه سوپ و فرنی براش درست کن راحت سنبل میکنه


    بهداشتش هم خیلی ضعیفه مثلا داشت سیب زمینی سرخ میکرد کفگیرش افتاد روی پارکت جلوی پاش، حداقل بهداشت یه ادم نرمال اینه که کفگیرش را زیر اب بگیره ، همینجور دوباره تو ماهیتانه چرخش داد خلاصه بخوام بگم موارد این شکلی خیلی زیاد داره از حوصله شما و توان نوشتن من خارجه

     

    نگاه میکنم بعضی ادمها از خانواده الگوهای غلط گرفتند و بعدش هم خودشون نتونستند راه درست پیدا کنند و همین ها مجدد الگوهای غلط آشفتگی برای بچه هاشون هستند و اگر کسی این وسط خودش از این چرخه نجات نده چقدر این شیوه زشت استمرار پیدا میکنه


    به شوخی حسن به باربد گفت چند روز پاشا و پریا را می اوردی پیش خودت ازشون پذیرایی میکردی حداقل چند وعده غذای درست و حسابی میخوردند ظاهر تو الان بهتر میتونی مسئولیت خونه زندگی را قبول کنی و میچرخونی

    والا به خدا درست میگه
    باربد با اصرار به خونه ات دعوت میکنی این بچه که هزار برابر خودش به تنهایی تو خونه خودمون از پس خودش برمیاد پیش تو بمونه  با این وضعیت از گرسنگی از پا درمیاد... قربونت لطف های اینجوریت نخواستیم

     

    از این بابت این پست نوشتم گاهی ادمها میتونند با همون الگوهای بدشون درس های مهمی به ما بدن
    و اینکه ادمها کامل نیستند سیاه یا سفید نیستند خاکستریند تنظیمات و حد و مرزشون را بسته به شرایط ما باید تعیین کنیم نه اینکه ما هم درگیر الگوهای غلط طرف مقابل بشیم
    و در نهایت ما معلم و تربیت کننده هیج کس با هر توانایی در این دنیا نیستم هر وقت کمکی و سوالی از ما داشتند به همون میزان درخواست ورود میکنیم .. پس انرژی خودتون روی تربیت کردن ادمها نگذارید وظیفه ما نیست .


     

     

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:50 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • با فضای پررنگ و بخش منفی اینستاگرام متوجه میشیم چقدر میل مردم به خودنمایی و تظاهر کردن زیاد هست ... با پوشش و ظواهر تجملی خودشون را دارا و ثروتمند نشون میدن ، همش نمایش ها و مراسم های حال به هم زن ،این فضای مجازیه

    تو دنیای واقعی هم همین بساطه و شاهد این ضعف شخصیتی ادمها هستیم حالا به این بخش  ریشه این رفتار کار ندارم که از کمبود عزت نفس میاد و ادمهای این مدلی در واقع احساس کم ارزشی و خود کم بینی خودشون را میخوان با نشون دادن این سبک زندگی پر بکنند

     

    متاسفانه بیشتر  جامعه با فیدبک های که بهشون میده این ضعف شخصیتی را پررنگ میکنه و آدمها  به جای اینکه بیشتر کار روی درون خودشون بکنند و  بچسبن  به ارزش های مهم تر که هم برای خودشون مفید باشند هم دیگران چسبیدن به این نمایش های شخصیتی مشمئز کننده ، یه عده هم قربون صدقشون میرند که بگو این و اون وسیله ات از کجا خریدی 
    همون ادمهای که اینقدر خودشون قبول ندارند و مدام دنبال کپی زدن هستند ببینید تقلید چیز بدی نیست اما اگر تکرارش زیاد باشه جای صحبت داره و اینکه ما از کی و چه چیزی داریم تقلید میکنیم باز مسئله است


     

    وقتی خونمون را فروختیم اینقدر تو بحران بودیم  فشار پشت فشار داشتیم اصلا دیگه توان اینو نداشتم برم دنبال پروسه خونه پیدا کردن و خریدن میدونستم ریسک توقفش تو این اوضاع مملکت درست نیست اما واقعا توانی دبگر نداشتم


    تصمیم گرفتم تا یک مقدار ریکاوری بشم پول خونه را تایم موقتی در بانک سپرده کنم و بعد وارد این فاز جدید بشم بالاخره گفتم با سودی هم که بهش تعلق میگیره میتونه یه درصدی از ضرر خودش را جبران بکنه
    خلاصه ما در یک بانکی اینو سپرده کردیم مبلغش هم خیلی آنچنانی نیست پول یک خونه معمولی خیلی  قدیمی  بدون پارکینیگ و انباری و آسانسور بوده اما در یک منطقه نسبتا خوب و طبقه اول بود


    از زمانی که ما این پول در این بانک گذاشتیم چون سپرده به نام من هست یعنی پام که در بانک میگذارم همه کارمندها جلوم پامیشن بعد خود ریس یا معاون به استقبالم میان اصلا نمیگذارند نوبت بگیرم من را سریع به قسمت پشت گیشه میبرند و یک کارمند خاص اختصاصی به کارم رسیدگی میکنه و یه عالمه تحویل .
    مرتب درخواست میکنند برم طبقه بالا صبحانه یا میان وعده بخورم که تا الان قبول نکردم
    کارم تمام میشه مجدد همه جلوم بلند میشن

    اگر هم قبل رفتن به بانک در جریان آمدنم باشند گاهی  روز قبل سوال میپرسم تاکید میکنند که قبل حرکت با ما تماس بگیرید کارهای اولیه را انجام بدیم که شما معطل نشین که باز هیچ وقت تو این چندباری که رفتم  این کار را نکردم .

    دو نفر از کارکنان مهمشون  شماره شخصی  واتساپ خودشون را هم در اختیارم گذاشتند که هر زمان کاری بود در دسترس باشند

    و یکی دیگه از امتیاز مهمشون امتیاز CIP سفر های خارجی در فرودگاه است که وقتی وارد یا خارج میشی شما را در فرودگاه از لحظه ورود یا خروج سرویس میدن و بعد میبرن تو سالن CIP فرودگاه و پذیرایی ویژه ازت میکنند تمام کارهای تحویل بار و غیره را هم خودشون انجام میدن


    از جایگاه ویژه بدون انتظار پاسبورت را چک   و تو را تا سوار شدن هواپیما همراهی میکنند   که من چند ماه پیش متوجه این خدماتشون شدم و معاون شعبه از طریق واتساپ  بهم گفت من هم  موقع امدن ثبت نام و از این خدمات استفاده کردم

     

    نزدیک هفده ساله که در این شعبه بانک حساب دارم بارها و بارها به این بانک رفت آمد و رفت آمد کردگ  کارهای خودم را در این بانک انجام دادم
    بارها شاهد تعویض روسا و معاونین و همچنین کارمندها شدم اصلا  از این خبرها نبود
    الان چون حساب اینجوری تو بانک گذاشتم خیلی مهم شدم اصلا هرچی تو بخوای و بگی شدم 😐

     

    به حسن گفتم من اصلا حس خوبی به این مدل رفتار ندارم از خدمات و سرویس خوب و روی گشاده خیلی استقبال میکنم اما با  تمایز اینگونه با مشتری ها خیلی زیاد  مخالفم فاز مثبتی برام نداره


    خوب حس خوبی ندارم چون این رفتار فوق العاده پذیرنده ،بابت پولی هست که در بانک گذاشتم به محض اینکه من پول خارج کنم میشم همون مشتری سابق این بانک
    برای همین هست متاسفانه برخی از مردم برای اینکه،   احترام فیک از جامعه و مجازی بگیرند خودشون هی به نمایش تجملات و دارایی میگذارند و در خلوت و از درون احساس پوچ و تهی بودن بیشتر میکنند
    همش نگرانند نکنه چیزهای که برای معرفی خودشون دارند از دست بدن و در بغلش دیگه دیده نشند و دچار سرخوردگی بشند


    من در واقعیت زیاد متاسفانه دیدم چقدر ادمها به افراد ثروتمند تکریم و احترام و اطاعت میکنند چقدر جلوشون خم و راست میشند یعنی میزان احترام گذاشتن را انگار ماشین و ساعت گرون قیمت و لباسهای مارک دار تعیین میکنه .. برخی این ادمها آگاه هستند و میدونند احترامی که میبینند به ابزارشون هست نه خودشون و برخی دیگر در انکار این هستند و فکر میکنند کشته و مرده زیاد دارند و یک توقع بی انتها در وجودشون ایجاد میشه که در همه جا باید مردم بابت رفاه و راحتی آنها اطاعت محض بکنند

     

    و این تبعیض و توالی رفتار ناپسند در همه جای جامعه است . مثلا اخیر که پیگیر دندان پزشکی بودم اولش خوب استقبال و پذیرش میشدم تا دکترها متوجه میشند بیمه من بخشی از درمانم تامین میکنه و اینها هم تحت همان سرویس بیمه هستند و با معرفی بیمه به من باید خدماتشون را بدهند ،  زمین تا آسمون رفتارشون عوض میشد اولا تلخ میشند دوم برای گرفتن  وقت درست همکاری نمیکردند و اصلا به معذوریت های من توجه نکردن 


    حتی دکتر فعلی که انتخاب کردم  وقتی فهمید بیمه  هستم  دیگه سوالهام را کامل جواب نداد .
    و حتی میزان گرمی رفتارش به میزان قابل توجهی کاهش پیدا کرد من شاید اگر این پزشک  اولین انتخابم بود باهاش کار نمیکردم اما دیدم هرجا رفتم همین بساط است گفتم مجبورم بسازم
    خب این کاملا درد و چاله شخصیتی ادمهاست که فکر میکنند ،  که به خودشون میگند جایی که منفعت بیشتر نیست  لزومی به احترام و سرویس حتی در حد متعارف و ، وظیفه  نمیبینم


    من به  آن افرادی که خودم  انتخاب کردم و سرویس رایگان مشاوره در ماه میدم از نظر وقت دهی و خدمات مشاوره دقیقا هماهنگونه است که به مراجعانی میدم که گاهی به دلخواه خودشون هزینه بیشتر بابت مشاوره برای من واریز کردند .

     

    پس احترامی که قراره برای ابزار یا امتیاز ظواهریم به من داده بشه من را خوشحال و سربلند نمیکنه بیشتر خوشحال میشم که متوجه این ضعف و آسیب هستم و تلاش میکنم بیش از قبل به ترمیم درون بپردازم و از ادمهای ظاهر طلب و نمایشی دوری کنم ..ولی جامعه و برخی از افراد خانواده های ما این درد داخلشون بیداد میکنه ما از این دسته افراد نباشیم نه خودمون دنبال احترام فیک باشیم نه ادمهای اینگونه را بابت رفتار تقویت کنیم رفتار خوب و پسندیده را از خودمون شروع کنیم

    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 13:31 توسط : مریم | دسته : هرکس به سهم خودش خوب رفتار کنه
  •    []


  • امروز سونو گرافی سینه ،  زیر بغل و لگن و شکم پیش خانم دکتر افسانه واسعی انجام دادم
    منشی مطب وقتی نوبت گرفتم    گفته  بود از ساعت  هفت صبح آنجا باشم از پنج و نیم بیدار شدم تا صبحانه خوردم و آماده شدیم حسن من را ده دقیقه به هفت درب ساختمان سونو گرافی  واقع  در بلوار کشاورز پیاده کرد و خودش هم  محل کارش رفت


    یکی از سوالهای پرتکرار و مکرر بقیه از من در مورد انتخاب پزشکهای مختلف است از آنجایی که دلم نمیخواد مسئولیت ضمانت کننده پزشک کسی را داشته باشم  به جای توصیه کردن ،کاری که از دستم برآمده این بوده که حداقل پزشک های که خودم انتخاب کردم را اسامیشون را به شما بگم
    خانم دکتر افسانه واسعی هم یکی از دو الی سه ، سونولوژیستی است که من پیشش مراجعه میکنم حالا شما هم اگر  دوست داشتید از تجربه های پزشک های من میتونید  برای خودتون استفاده کنید هنوز هم تحقیقات خودتان داشته باشید ببینید میتونه پزشک مناسب شما بر اساس خواسته ها و انتظاراتتون باشه


    حتما در بحث بررسی های تشخیصی مثل آزمایشگاه ، سونو و اسکن و... جایی را باید انتخاب کنید که هم دستگاههای به روز داشته باشه هم دکتر بررسی کننده سوابق درخشانی داشته باشد
    شما در بهترین حالت و نزد بهترین پزشک هم برید جواب آزمایش هاتون احتمالا درصد خطا را داره پس بهتره با انتخاب بهتر این ریسک به حداقل برسونید .


    خلاصه سونو هام را خانم دکتر با حوصله و دقت انجام داد... در مورد سوابقم بهش یاداوری کردم چندتا از  سونو هایی که خودش انجام داده بود توی پوشه گذاشتم براش بردم آنها را هم دید
    گفت تو که این همه اوضاعت پر ریسک بوده چرا دکتر به جای مامو پلاستی سینه هات را کلا تخلیه نکرد و جاش پروتز نگذاشت .گفتم تصمیم پزشکان همین بود اما در نهایت دکتر افشار فرد گفت تا جایی که میتونم کوچیک میکنم ممکنه سینه هات را کلاً ریمو کنم برات اثرات روانی بدی داشته باشه چون رحم و تخمدان خارج کردی اینها را هم کامل برداریم  روی روانت اثرات سو بگذاره .
    گفت ولی باز تخلیه شون میکرد بهتر بود .


    تو دلم گفتم اتفاقاً کار خوبی کرد کامل برنداشت  شما براتون زنده موندن بیمار مهمه
    (جواب و نتایج ها که آماده شد در یک پست مینویسم )
    از حاشیه های اتفاق امروز در مطب سونوگرافی  این بود که ...
    این مطب سالها روالش اینه که یک سری بیمار با وقت قبلی داره چند تا بیمار غیر وقتی را هم در بین مریض  رد میکنه
    من چتد روز  قبل تماس گرفتم به عنوان مریض غیر وقتی برای سه شنبه وقت داد ...


    چون سونو شکم و لگن داشتم باید یه عالمه آب میخوردم .
    وقتی رسیدم چند نفر نشسته بودند ، بعد کنار پذیریش جلوی من یه مادر و دختر بودند که هر دو، وقت داشتند نسخه هاشون دادند
    بعد من بودم ، پشت سرم یه خانم بود که برگشت از من پرسید شما بیمار وقتی هستید ؟
    بهش گفتم چند روز پیش وقت گرفتم اما بین بیمارها گفتند ویزیت میشم 
    اول صبحی حالت پرخاش و بی قراری داشت گفت من کارمندم از قبل گفته  هفت صبح اینجا باشم الان ساعت هفت هست  این همه مریض اینجاست باید من را سر ساعتی که گفته داخل بفرسته
    گفتم من از سال ۹۴ بیمار ایشون هستم روال مطبشون همیشه این شکلی بوده و تمام وقت هاشون تقریبی است
    شما اولین باره پیش ایشون تشریف میارید ؟


    گفت نه من از سال ۸۵ سونوهام پیش ایشون انجام میدم ( در اخر هم فهمیدم بیماری خاصی نداره چکاپهای روتین یا شاید برای بارداری هاش پیش خانم دکتر  از قبل می آمده
    مسئله اینجاست تو که از سال ۸۵ اینجا میای و آگاهی قبلی داری چطور الان برای این شرایط میخوای معترض باشی ؟
    واقعا شگفتاااا یعنی بعضی ادمها فقط باید نگاهشون کنی و بگی همین که شبیه تو نباشم کارم درسته )


    خلاصه مادر و دختر پذیریش شدند
    بعد من پذیریش شدم منشی ها به من گفتند تا میتونی بی وقفه  آب بخورم ، من رفتم سمت آبخوری
    نوبت پذیریش ایشون بود  باز به منشی نق زد که به من گفتید ساعت هفت وقت دارم
    منشی  بهش گفت ما به همه میگیم ساعت هفت اینجا باشید که برای سونو آماده باشند اینجا وقت ها تقریبی است لطفا بشینید منتظر باشید

    خلاصه من مشغول خوردن لیوانهای آبم بودم
    همینجور افرادی را صدا میزدن که داخل برند
    بعد مدتی که دیگه برای سونو آماده شدم
    منشی صرام زد گفت خانم (ب) بیا داخل روبروی صندلی اتاق خانم دکتر بشین مریض امد بیرون برو داخل .
    یهو اون خانم پریشون احواله امد گفت چرا ایشون صدا زدین من بیمار وقتی هستم باید اول من برم داخل ؟
    منشی جوان ، خیلی خوب جوابش داد گفت نمیدونستم برای صدا زدن مریض ها قبلش باید با تو هماهنگ کنم
    گفت نه من وقت داشتم نباید ایشون زودتر بره .


    منشی گفت خانم منظور بیمار غیر وقتی این نیست که همه برند ما اینها را بزاریم اخر سر داخل بفرستیم بر اساس نوع سونو و شرایط ما صلاح میدونیم کی چه موقع داخل بره
    منشی بهش گفت برو بشین اول صبح داری با شلوغ کاریهات تمرکز من را هم با این همه مریض به هم مریزی سونوت هم چیزی نیست یه سونو ساده است بعد از ایشون شما داخل میری


    منشی گفت ایشون میدونی در چه وضعیتی است چقدر اب خورده نمیتونیم بیشتر از این معطل نگهش داریم
    بعد خانمه از پشت شیشه با یه غضبی من را نگاه میکرد انگار مال پدرش خوردم
    به خانمه گفتم میدونی اشکال کار کجاست ؟ خطای من بود ... اینکه شما از من پرسیدی شما چه نوع وقتی دارید چه دلیلی داشت اصلا بپرسید و چه دلیلی داشت من به شما توضیح بدم ،که الان بخوابین اینجوری جو را شلوغ کنید با واکنشت درس خوبی به من دادی چون من رفت و آمدم به مطب پزشک ها زیاد هست این مورد نداشتم دفعه دیگه حواسم جمع کنم تا من باشم  سوال هر کسی را پاسخ ندم 
    پرخاشگریش بیشتر شد من به تو چیکار دارم مگه با تو حرف زدم
    گفتم بحث سر نوبت من هست


    گفت شما منصفانه میدونی که من از یک ماه قبل وقت گرفتم شما زودتر من داخل بری ؟ من کارمند بانک هستم باید برم سر کارم
    ( همه اینها را با لحن تند و عصبی بخونید )
    گفتم که بله بهتره که بیمارها سر وقت اعلامی داخل برند ولی شما که  چند سال بیشتر از من این مطب را میشناسید سیستمشون به این صورت هست با برنامه ریزی قبلی می آمدی
    من و شما که نمیتونیم سیستم به بقیه تحمیل کنیم

    همین جوری نق میزد منشی بهش گفت بفرما برو بشین تو  سونوت  چند دقیقه  دیرتر انجام میدی  بعدش هم میری با اعصاب خوردی که برای من ایجاد میکنی من ممکنه از پایان وقت از اثرات تنش های بیخودی که ایجاد کردی ده تا  اشتباه در کارم داشته باشم تازه ایشون هم وقت خودش را هفته پیش گرفته ..الان که وارد مطب نشده
    بیمار  با سابقه سرطان هم هست .


    اخه دلم میخواست بهش بگم ابله تو الان فهمیدی من مریض غیر وقتی هستم این هشت تا بیمار که قبل خودت  و مت داخل رفتند ایا نوع وقتشون را میدونستی ؟
    عقل کمت همونی هست که با چشمت دیدی ؟
    فکر کنید این ادم درب و داغون و گرفتار در نقش های دیگه اش که همسر ، مادر ، خواهر ، کارمند ، دوست و غیره است همینطوری پر تواقع و غیر منطقی و روی مخ است یعنی از صبح که چشم نکبیتیش باز میکنه میخواد با شیوه رفتارش و ناسازگاری که داره شرایط به میل خودش کنه  همه از بودنش در عذابند


    خانمه که رفت نشست منشی خانم سن بالاهه یواشکی به من گفت من میدونم اب خوردی الان خیلی اذیتی این خانم سونوش سه دقیقه شاید بیشتر طول نکشه اگر صلاح میدونی و خودت اجازه میدی بگیم این بیاد بره سونوش انجام بده که از مطب خارج بشه اینجا اصلا نباشه .
    گفتم معذرت میخوام نه قبول نمیکنم چون نوع رفتارش خیلی غلط و بی ادبانه است فکر نکنید فقط به شما تنش وارد کرد من هم الان احساس تنش میکنم بعد ایشون اگر بیایم بگیم قبل من  داخل بره  همینجوری همه جا همین بساط داره


    بیمارهای دیگه را هم یاد میده با این قلدری بیان رفتار کنند
    بعد منشی جوان گفت راست میگه این الگوی زشتی برای بیمارهای دیگه است بیخود میکنه همه اینجا کار و زندگی دارند باید بتونه منتظر بمونه
    یه چندتا نفس عمیق کشیدم چون به مثانه ام  فشار زیاد وارد بود این خانم هم من را عصبی کرده بود اوضاعم تشدید شده بود بلند شدم یکم خودم تکون دادم بتونم وضعیت جسمیم تحمل کنم .


    به خودم گفتم مریم اینقدر تو از این زمانهای بیشتر تو زندگیت صبر کردی بزار قبل تو این بره داخل این چند دقیقه انتظار میخواد در زندگی ما چیکار کنه اون نمیفهمه ت، و که اینو میفهمی انتظار میره خویشتن دار تر رفتار کنی


    بارها بارها و بارها  شده من در جاهای مختلف به ادم شریف و باشخصیت کسی که خودم تشخیص دادم زمان براش واجب تر از منه یا خودش مودبانه درخواست کرده وقتم باهاش جابه جا کردم ... اما این ادم خیلی گرفتار شخصیتی بود


    بعد به خودم گفتم که این ادم با این رفتارش روی مخ خیلی هاست واقعا ممکنه تو محل کار هم ازش دل پری داشته باشند و  با دیر کردن مدیرش با اون دل پری که ازش داره حالش اساسی بگیره .. اگر این چند دقیقه برای این ادم کم هوش مهمه ارزش نداره بهش بده .


    خلاصه به منشی گفتم من منتظر میمونم بگید ایشون قبل من داخل بره
    بعد منشی پیر گفت خدا خیرت بده مطمئن باش خدا به خاطر این گذشتت و درکت  که میدونم الان تو فشار هستی بهت عوض خوبی میده
    گفتم ممنونم ، نه بابا منتظر عوض نیستم فکر کردم این انتظار چیزی نیست که انجامش ندم
    خلاصه بهش گفت خانم فلانی بیا داخل مریض قبول کرد که شما قبل اون داخل برید
    من که میدونم اینقدر این کم فهم بود که فکر اینو داشت با داد و بیدادهاش موفق شده
    از منشی ها تشکر کرد آمد داخل  بعد یه پشت چشم برام با اون قیافه ایکبیریش نازک کرد یه لبخند که مثلا موفق شده قبل من بره داخل برام انداخت 
    بهش گفتم میدونستی من خواستم و اجازه دادم قبل من داخل برید اگر نمیخواستم شما قبل من نمی تونستید داخل برید
    با یک لحن خیلی زشت گفت  یعنی میخوای از تو تشکر کنم ؟
    به ارومی گفتم  واقعا ،مشکل چیه ؟ چرا میخوای روزت اینهمه با این رفتارها خراب کنی
    من چه نیازی به تشکر شما دارم
    همین لحظه هم میتونم بگم خودم میرم داخل نزارم شما برید  ببین تا حالا سونو دادی که اب تا حد انفجار بخوری ؟ گفتم حالا من در این وضعیتم ولی باخودم فکر کردم شاید واقعا تو مشکلی داری که این چند دقیقه هم برات مهمه
    پس من با تحمل بیشتر میتونم به شما کمک کنم


    چرا وقتی میتونم روزم با حرکت مثبت پیش ببرم ، نبرم 
    ببین خانم من و شما ، همه این ادمها سونوشون را انجام میدن یکی زودتر یکی دیرتر حیف لحظه های زندگی که بخوایم برای این چیزهای ساده جنگ و جدال کنیم ...از صبح شروع میکنیم باید فکر من و تو این تصمیم و عمل باشه که چیکار کنم که در روزم مثبت و تاثیر گذار باشم
    گفتم الان به منشی ها تنش دادی
    تنش را به من منتقل کردی الان شرایطی هستم که آرامش برام اهمیت زیادی داره الان دستهام یخ کرده ، به خاطر پری مثانه بی قرار تر شدم
    بعد لحنش اروم شد شروع کرد  گفتن اره میدونم ولی خب من هم میگم از قبل وقت گرفتم
    یعنی خنگ هر دوجهان رفت دوباره سر خونه اولش .
    یعنی باز بی زبونی میگفت من نمیخوام بفهمم و در فهمیدن یه گارد و مقاومت دارم .


    گفتم باشه مشکلی نیست الان دیگه حل شد‌
    چون دلم نمیخواست بهش  گوش بدم 
    مهم این بود که خودم از بابت این کنترل هیجانم و خویشتن داری در برابر یک ادم مشکل ساز

    وقتی رفت داخل منشی جوان به من گفت خانم به خدا من الان تا اثرات تنش این خانم تو خودم کم کنم دو ساعت طول میکشه
    بهش گفتم من پنجاه درصد که گفتم ایشون قبل من داخل بره بابت شما بود گفتم الان من داخل برم و برگردم ایشون همینطور میخواد به شما نق بزنه پس زودتر کارش انجام بده بره
    سی درصد به خاطر خودش بود که مشخص بود درگیرهای درونیش زیاده ‌
    بیست درصد هم تنبیه خودم بود که نباید این موضوع وقت را به ایشون جواب میدادم اصل خطا و بی دقتی را من کردم چه بسا ایشون همینطور که مال بقیه را نمیدونست مال من را هم نمیدونست اینقدر تنش ایجاد نمیشد .

    گفت خدا خیرتون بده شما هم نمیگفتید ایشون به یک بهانه دیگه روی اعصابمون  تا نمیرفت از مطب خارج نمیشد
    واقعا راست میگفت
    اما بهش گفتم درسته  به هرحال برای من هم درس خوبی شد من باید کم دقتی خودم بپذیرم

    خلاصه چند دقیقه کار خانم تمام شد دستیار دکتر  من را صدا زد که برم داخل روی تخت اماده بشم
    حالا خانمی که دیرش شده من روی تخت معطل و منتظرم با اون شرایطی که میدونه صبر کردم تا این داخل بره مگه دکتر با سوالهای فوق چرندش ول میکرد این همونی بود که دیرش شده بود ... دستیار دکتر بهش گفت لطفا خانم بفرمایید  مریض روی تخت منتظره اگر مطلب مهمی لازم باشه ما خودمون بهتون میگیم

    بعضی ادمها هینقدر پر دردسر و خودخواهند انگار یه آیینه دارند فقط و فقط  خودشون و نیازهاشون میبینند و ازبس در گذشته نادیده گرفته شدند به جای نجات و درمان ، با آسیب شخصیتیشون  آنها هم بی رحمانه برای نیاز و خواسته هاشون روی بقیه رد میشند و آنها را نادیده میگیرند
    این حاشیه را نوشتم بگم این شکلی بلا ساز و تنش افکن نباشیم ... میتونم یک روز ادمهای زیادی را خراب کنیم
    هم سونوی ایشون انجام شد هم سونوی من

    یعتی اگر ایشون بیمار دکتر رافت بود و اینجوری توی مطب رفتار میکرد منشی ها به همراه دکتر به هشتاد قسمت مساوی تقسیم ک
    برای همیشه از مطب اخراجش میکردند یعنی بعضی ها براشون جدیت و اخلاق نظامی از واجباته والا دنیا را با پر مدعایشون به هم میرزن
    چقد روزها بوده  از صبح زود پشت در مطب ها و بیمارستانها نشستیم تا شب که پذیرش شدیم
    انجام یه سونوی ساده بخواد ادم براش شهر به هم بریزه ... امان از روزی که اینها خدای نکرده تو یه بحران بیفتن ...

     

    بعد از انجام سونو گرافی به سمت  منطقه اول زندگیمون یعنی خیابان ملک رفتم تا یه کار اداری را پیگیری کنم بعد از انجام کارم رفتم  از قصاب محل هم یه خرید مفصل گوشت  کردم که اگر بخوام ترکیه  برگردم قبلش برای حسن فریزر را پر از غذا کنم که از بابت یه مقدار آسوده باشه ...
    خلاصه یا اینوره یا انور مرتب پخت و پز و فریزر را پر کنم .وقتی تنها رفتم برای حسن و باربد
    الان که آمدم ایران برای باربد غذا های مختلف درست کردم  بخوام برگردم برای حسن باید این بساط مهیا کنم

    فردا هم باید داروها و رژیم کلونوسکوپی و
    آندو سکوپی را بگیرم که پنج شنبه اول صبح برم بیمارستان مهر پیش دکتر مهرداد حق ازلی و این دوتا بررسی را انجام بدم.



     

    نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 20:10 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • امروز نوبت دندان پزشکیم بود ، اتفاق خاصی نیفتاده اما باید اخلاقاً ، صحیح یه مطلبی را بهتون میگفتم .
    متاسفانه من زود قضاوت و اشتباه کردم


    زمانی که دکتر دندانم چک کرد گفت این دندان شکسته آن دندونی نیست که ما درست کردیم اما چون  قبلاً کارهای دندانت انجام دادی و کانال داره و نیاز نیست ما کانال بگذاریم ،رایگان این ترمیم برای شما انجام میدیم
    بماند که چقدر رفتار گرم و پذیرا داشتند ... خلاصه یه پانسمان جزیی روش انجام دادند و برای هفته دیگه دوشنبه باز وقت دادند که دندانم کامل ترمیم کنند .


    حالا هی باربد  امروز چند بار سر تکون داده گفته وای وای چقدر زود قضاوت کردی ... گفتم خب دیگه ، یه سوتی از ما افتاد دست تو  من واقعا فکر میکردم دندونی هست که اینها درست کردند ... تو بزرگواری خودت ببخش

     

    مهمترین موضوعی که این دو روزه ، الخصوص امروز روی مخم هست و احساس ناراحتی و تاسف زیادی بابتش دارم ... سرنوشت دردناک مونا حیدری دختر هفده ساله عرب زبان اهوازی است که به دست همسر و برادر همسر داعشیشش سر بریده شد
    همسر قاتلش پسر عموش بود ....
    و کلیات  روایت تلخ زندگی کوتاهش را  وقتی آدم میشنوه  ،میشه براش توی همین قرن یک مصیبت نامه سوزناک نوشت و در  مناسبت های غمناک روضه خوانی کرد
    اینکه دوازده سالگی به زور با این موجود  ترسناک داعشی،  کودک همسر شده


    اینکه سیزده سالگی باردار و چهارده سالگی مادر شده
    و او مادر یک طفل پسر  سه ساله بود
    اخه چطور میشه اینها را هضم  کرد که بعد بشه سر بریده شدنش را در ملاعام  باور کرد


    همسر شیطان صفتش بعد از جنایت با لبخندی از سر پیروزی
    وحشیانه و مشمئز کننده، نمایشی متعفن و ترسناک را با چرخاندن  سر آن دختر معصوم به راه انداخت تا به غیرت لجن مالش افتخار کنه

     

    بماند که از نظر من قاتل اصلی این دختر بی پناه پدر و مادرش بودند ...که اینگونه دنیای او را  به نا امن ترین شکل ممکن ترتیب دادند

     

    من چون  اصلیتم اهوازی ولی فارس زبان هستم و دوران تجردم ساکن اهواز بودم‌  تا حدود زیادی با تعصبات قومیت های عرب در اهواز آشنایی دارم گرچه که منصفانه نیست یک رفتار زشت و قبیح را به تمام یک قوم نسبت داد اما متاسفانه این اتفاق تلخ  در میان آنها رایج هست


    یادمون نره رومینا اشرافی عرب نبود ولی قربانی این ماجرا به دست پدرش شد .. پس این اتفاق ممکنه در هر خانه ای که صاحبش جاهل و نادان است بیفته

     

    شما فکر میکنید الان اون همسر  جانی احساس عذاب وجدان داره ؟
    نه تنها این حس نداره بلکه با جهل و حماقت بی انتهاش احساس مردانگی و غرور میکنه و زمانی که به جمع قوم نفرین شده اش برگرده با اکرام و تکریم به استقبالش میرن با شیخ هاشون براش سور و مهمانی میدن چندتا گوسفند کباب میکنند خلاصه به دست بوسی دست پلیدش میان که به خاطر غیرتش الان  افتخار قوم  وتباره .


    حالا بریم  پسره بتکونیم و بالا و پایینش کنیم نه تنها نمیتونه دوکلمه حرف بزنه بلکه سواد درستی هم نداره
    تازه میبینی خودش  تا دلتون بخواد خلاف و روابط نامشروع با زن های دیگه داره ... که برای او چون مرد هست هیچ اشکالی نداره

    ..‌‌ متاسفانه ماجرا زخمی تر و  تلخ تر از آن چیزی هست که بقیه تصور میکنند


    امروز فکر میکردم تو این چند سال که وبلاگ نویسی میکنم چقدر جنایات تلخ رخ داد و من احساس و دلنوشته ام را از باب اتقاق پیش آمده و همدلی در روز نوشت هام نوشتم  چندین روز حالمون دگرگون و ملتهب هست بعدش هم چقدر راحت همه به صندوق فراموشی سپرده میشن ..

     

    چیزی که از مونا حیدری  دل من را به درد میاره اینه که این دختر سنش به پسر من باربد نزدیک بود ...هر تجربه جدیدی که باربد میخواد انجام بده من دلم زیر و رو میشه که مشکلی پیش نیاد انوقت چگونه این دختر معصوم را درگیر مسئولیت های بی وقت زندگیش کردند


    ادم افسوس میخوره تفاوت های  زندگی را در کشور و حتی خانواده های مختلف میبینه
    هر کدوم بسته به فرهنگ و میزان آگاهی که دارند رفتار میکنند .
    اینجا در ترکیه مدارس مختلط هست
    مثلا الان که باربد در دبیرستان هست از دو جنس همکلاس هستند ، بچه ها در کنار هم درس میخونند ، معاشرت میکنند باهم گروهی بیرون میرند


    توی گروه های مجازیشون  یه عالمه سر به سر هم میگذارند ( باربد برای من تعریف میکنه کلی من هم میخندم )
    فضا کاملا شاد و امن هست .  تازه چقدر خوب که زودتر با هم هستند میتوند نسبت به تفاوت ها و نیازهای همدیگر آشنایی پیدا کنند قطعا برای روابط جدی آینده و ازدواجشون تاثیر مثبتی خواهد داشت .


    یک روز من باربد سر ایستگاه اتوبوس بودیم یه دختر نوجوان وسط یک زن و مرد خندا اینور خیابان می آمدند  یهو دیدم خودش و باربد برای هم از دور تا به هم نزدیک بشند کلی دست تکون دادند تا نزدیک شدند با هم سلام و علیک و احوالپرسی کردند
    متوجه شدم همکلاس باربد هست و تازه ایرانی هم بودند چقدر هم پدر و مادرش با ذوق با ما برخورد کردند ..


    همون موقع به خودم گفتم چقدر بعضی از ما پدر و مادرها تونستیم دنیای بچه هامون متفاوت با تجربه تلخ  دنیای گذشته خودمون  با آگاهی بهتر شیرین تر کنیم


    زمان من تو این سن دبیرستان ،  از نظر خانواده   سلام و علیک  با پسرهای همسایه و حتی خندیدن در بیرون خونه توسط خانواده تاوان سنگینی داشت و مرتب لیست محدودیت هاشون را به من گوشزد میکردند و میگفتند اگر این خط قرمزها رد بشه چه بهایی گزافی در انتظارم است

    و میدونم مثلا این سخت گیری به مراتب بسته به دوران،  مثلا برای عمه های من بیشتر و سنگین تر بود ... همش از ترس آبرو و فکر زری و پری و گلی ، سوسن بود ...  بماند که به همه ما به بهانه محافظتمون خیلی بد گذشت

    همیشه در هر دورانی  والدین باید نظارت و مدیریت داشته باشند بیش از اینکه بچه ها را محدود و تهدید کنید بهشون آموزش بدین چگونه باید معاشرت کنند و آسیب های جامعه را در قالب غیر نصحیت گرایانه بهشون یاد بدین .... محدودیت از ادمها محافظت نمیکنه آنها را برای آزاد بودن حریص تر و خشمیگین میکنه .....

     

    خلاصه  دیگه امروز فکر میکردم مثلا یکی خود من تو این دنیا قسمتم نشد که دختر دار بشم و میگفتم در دنیای موازی من این دختر را صاحب میشم بعد یکی مثل من باید بابت این حسرت به خودش وعده دنیای موازی را بده انوقت مونا باید بشه دختر این خانواده جاهل و جانی .....
    باز هم انسانم آرزوست .....


    چیزی که در مورد مونا من را تسکین میده اینه که از دست این قوم و تبار وحشی خو  آسوده شد..‌ اینجا جای امنی براش هرگز نبود‌.... این جاهلیت و وسعت جنایت حالا حالاها زمان میبره که صاحبینش کمی انسانیت را بفهمن ‌.
     

    نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 22:34 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • تمام وجودم درد میکنه ، به زور مسکن قوی و دارو یک مقدار الان نسبت به دیشب ارومترم ولی اثرات افزایش تب و لرزم را دارم  قشنگ احساس میکنم ،انگار استخوانهام را خورد کردند  ، دیشب جوری می لرزیرم که تو گرمای هوای آنتالیا   زیر سه تا پتو باز احساس  سرما ی شدید داشتم محمد هم سر کار بود خودم تنها در خونه  بودم  

     روز دوشنبه ۱۸ مرداد قبلش با احساس های ضعف شروع شد دیدم جلوی چشمم سیاهی میره 

    قبل از اینکه به لرز بیفتم یه غذا درست کردم گفتم شب چند لقمه بخورم شاید بی بنیه شدم 

    وقتی داداشم رسید با یه بدبختی و جمع شدن  تو خودم تونستم از تخت جدا بشم  و خودم  به در رسوندم تا تونستم  در را براش باز کنم 

    ممکنه بعضی ها بگند ما کرونا گرفتیم ولی اینجوری درد نداشتم  چطوری تو اینقدر درد داری ؟

    اولا بدن با بدن فرق میکنه  و هر کس یه واکنشی نسبت به بیماری میده 

    بعد من ذخیره استخوانی خوبی به خاطر شیمی درمانی ها و عدم پریود شدن نداره 

    تنها دلخوشیم تو این شرایط اینه که چندین روز بود لگن درد شدید داشتم و احتمال متاستاز را هم  حتی میدادم اما الان میدونم برای همین کرونا بوده 

    خشکی شدید دهان ، بی اشتهایی  مقداری  سوزش گلو درد  ، تعریق خیلی زیاد انگار توی سونا تر نشستم  ، ضعف و بی حالی پنج تا تا دیگه علامت های من هست

    فعلا سرفه ندارم ، و حس چشایی و بویایی را دارم 

    دو سال تمام با وجود انجام مشاوره های حضوری اینقدر  مراقبت از خودم را مدیریت کردم و حسن و باربد بیشتر به خاطر سیستم ایمنی من خیلی زیاد  رعایت کردند تونستم از کرونا قصر در برم آن هم در وضعیت اسفبار کرونا در ایران 

    اما متاسفانه برادرم اصلا رعایت نکرد و مرتب کرونا را منکر میشد به  هر زبانی که فکر کنید ازش خواهش میکردم ملاحظه کنه اما گوش نمیکرد  ، در حد فاجعه رعایت نمیکرد 

    جالبه که دوازده روزه از خونه پام بیرون نگذاشتم  ، یعنی من 

    محمد چند روز بود احساس لرز و بدن درد نه در حد من و ضعف و بی حالی داشت .

    دیشب میگفت کل شب هذیان میگفتی تا خود صبح حسن را صدا میزدی  که خودم یادم نمیاد  میگه حتی گفتی محمد کی آمدی ایران ؟

    گفت اینقدر ناله میکردی تا صبح چند بار امدم ماساژت دادم که بتونی بخوابی  فقط صبح دیدم روی پوست پام زخم و کنده شده و سوز میده پاهام  میدونم از درد خیلی به هم فشار دادم

    دیشب خودش امد حالم دید ترسید فکر کنید با چه وضعی کشون کشون  دمپایی پلاستیکی مردانه و ماشین گرفت رسوندم بیمارستان 

    بیمارستان خیلی شلوغ بود ولی چون حالم خیلی بد بود من را روی تخت گذاشتند و زودتر آزمایشم انجام دادن تازه زودتر انجام دادند سه ساعتی طول کشید فکر کنم بیماری اینجا هم داره رشد میکنه 

    پس این واکسن ها چه غلطی میکنند ؟ این چه کوفتی بود سر دنیا آمد 

    صبح محمد بیرون بود زنگ زدند سریع برو خونه و تا ۱۴ روز قرنطینه باشید یک لیست از جریمه های سنگین و حتی حبس در صورت خروج از خونه مکتوب بهمون اعلام کردند  و شماره کیملیک محمد را گرفتند گفتند حسابی تحت کنترل پلیس هستید یه وقت هوس خروج از خونه را نکنید 

    محمد تست کرونا نداده اجازه خروج هم نداره یه شماره دادند گفتند علامت هاتون بیشتر شد یا محمد حالش بدتر شد باهامون  تماس بگیرید  جالبه از ظهر یک بند محمد زنگ میزنه یا مشغوله آزاد هم میشه بعد چند تا بوق قطع میکنند اینها هم بدتر ایران 

    جالبه دیشب محمد اول زنگ میزنه اروژانس و حال و علامت های من را توضیح میده میگه ارژانس نمیاد خودتون با تاکسی باید برید 

    اینجا هزینه های تاکسیشون هم خیلی زیاد هست 

    خب اون راننده تاکسی بخت برگشته چه گناهی کرده که ما را باید  تا بیمارستان ببره 

    مسافرهای بعدی راننده تاکسی  چه گناهی گردند که باید جای  ما که ناقلیم  بشینند  نه اون سخت گیری نه به این رفتار اینها هم رد دادند 

    حتی بیمارستان دولتی زنی که وقت ویزیت دکتر میداد یه خانم روس بود جلوی ما بود و شرایط مشابه داشت چونه میزد من بیمه هم دارم گفت ببین  اجرتی آزاد باید بدی اگر نمیدی بهت وقت نمیدم  وقتمون را نگیر مریض ها منتظرند

    خوب هزینه اش هم زیاد بود شاید واقعا تو این درد بی درمان کسی پول این ویزیت و چکاپ نداشت خب اگر اون انجام نده کسی هم کاری نمیاد سراغش بهش گیر بده میتونه بره تو جامعه یک عالمه را بیمار کنه 

    واقعا کجای دنیا ادم بتونه بره که  شاید این مسائل درد اور نباشه 

    همینه که کرونا توی  بعضی از کشورهای پیشرفته  به صفر رسیده اما هنوز خیلی از کشور ها داغونند

    دوستان من  تمام توصیه های مراقبتی و گیاهی تغذیه ای این بیماری را میدونم اما مسئله اینجاست که چون اول هر دومون مریضیم و دوم  اینکه برادرم تو این رسیدگی  خیلی دست و پا دار نیست  البته دست و پا شکسته یه تلاشی میکنه 

    از طرفی هم با وجود اینکه اون حالش خیلی از من بهتره یه کوچولو ظهر دردم کمتر شد به هر زحمتی بود بلند شدم اروم اروم جمع جور کردم و ظرفها را شستم به خود محمد رسیدگی کردم 

    بهش گفتم ببین ما الان با محدودیت زیادی روبه رو هستیم تو کشور غریبیم  این بیماری هم حالت سینوسی داره هر وقت یه ذره حال هر کدوممون بهتر بود به آن یکی برسه 

    تو خونه هم خیلی نیاز به خرید داشتیم محمد  به همسایه اش ( مدیر ساختمونشون ) زنگ گفت  خانمه لطف کرد امد پول را دم درب برداشت  بعد  برامون خرید کرد باید مرغ را بشورم و بسته بندی کنم الان اصلا توان ندارم ولی خب بالاخره جمع و جورش میکنم 

    متاسفانه حسن و باربد هم خیلی نگران شدند و آنها هم شرایطشون سخت هست بهشون حق میدم دور از جون جاهامون عوض میشد من اصلا طاقتش نداشتم میمردم 

    حالا محمد  همش هم راه میره شوخی میکنه  و مسخره بازی میگه ممکنه بمیری ، تا هوشیاری  یه برگه بنویس من را وارث اموالت کن 

    بعد میگه کسی هم اینجا از کرونا مرد هزینه اش خیلی خیلی زیاد  دیگه به ایران نمیفرستند همین جا شهرداری میاد با کلاس با تابوت میبره قبرستون خوشکلشون همون جا دفنت میکنه .... بعد چه مردن شیکی مقبره خواهرمون در ترکیه شهر آنتالیاست 

    گفتم من مردم برام فرق نمیکه تو دریا بندازم ، بسوزننم ، با تابوت خاکم کنند چون این کالبد جسمانی چه فایده ایی داره .. اصلش آن عروج متعالی است .

    خواهشا کاری که برادر من با من کرد ،و برادر تیفانی با پدر و مادرش کرد، نکنید ، دنیا زمانی  زیباست که روی چرخه مسئولیت ها مون مقید باشیم 

    تنها کاری که الان جز قرنطینه برام کردند یه بسته قرص دادند گفتند روز اول صبح هشت بخورم هشت تا شب بخورم از فردا تا پنج روز سه تا  باید بخورم

    محبت میکنید برای از سر گذروندن این روزها برام دعا کنید .

     

     روز سوم بیماری  کرونا چهارشنبه ۲۰ مرداد دیشب هشت عدد قرصم خوردم (داروی فاویپراویر)  امروز  هم صبح سه تا شب چهارتا باید بخورم الان صبحه  با کوفتگی خیلی شدید از خواب بیدار شدم دیشب مجدد تب و لرز کردم  لباسم به حدی  صبح خیس بود که انگار از تشت اب درش اورده بودم متکا و ملاحفه ام و پتوم  همینطور ، اب بدن  خیلی تو این بیماری دفع میشه  الان پشت کمرم درد تازه است  که  امروز اضافه شده  محمد میگفت دیشب هم هذیان میگفتی و حسن را صدا میزدی  و میگفتی حسن خیلی سردمه  حسن عزیزم به شدت نگرانه و میگه این اتفاق با این شرایط از کابوس هام و ترس هام بود که الان رخ داد میگه از استرس و نگرانی دچار معده دردهای شدید  شدم 

    نکته جالب اینکه به گفته محمد  دو شبی که پشت سر گذاشتم  توی هذیانهای شبانه ام مرتب حسن ، یک بند صدا میزدم و عین دو شب خودم خواب میبینم که رفتم خونه فریبا دوستم  و کنار هم حال و احساس خوبی دارم 

    به هر حال خواب ضمیر ناخودآگاهه ادم و من چون تو این شرایط کسی نیست بهم کمک کنه اینها چون حسن و فریبا دو نفر جز ادمهای امن زندگی من هستند این تجربه اتفاق میفته و تکرار میشه

    اصلا حالش و توانش  ندارم  احساس ضعفم  بیشتر شده و دهنم مثل کویر خشکه  اما هر طوری شده میخوام یه غذایی  برای ناهارمون آماده کنم یکم اب میوه طبیعی درست کنم ، چند تیکه ظرف های دیشب بشورم  فکر کنم اگر به تغذیه نرسم حتما از کم آبی و ضعف از پا در میام ...خدایا بر توان و طاقت ما بیفزا  از تمامی دوستان عزیزم که با پیامهاشون به من دلگرمی دادند سپاسگزارم بودنتون را یک دنیا قدر دانم ❤🙏

    عشق نوشت : حسن تماس گرفت حالم را بپرسه میگه باربد از لحظه ای که متوجه کرونات شده اصرار و پافشاری میکنه برام بلیط بگیر برم ترکیه به مامانم کمک کنم بهش گفتم نمیشه خودت هم مریض میشی گفته مشکلی نیست اون الان به کمک من بیشتر احتیاج داره باید به دادش برسم بدن من طاقتش  زیاده مریض هم بشم دوره اش طی میشه ولی مامی بدون ما با شرایط جسمیش براش  این دوران خیلی سخت میگذره   ... شما بگید اخه من برای این مرد قشنگ باغیرتم نمیرم ❤😘🥰

     

    روز چهارم  بیماری کرونا پنج شنبه ۲۱ مرداد

    سخته نوشتن ، همه چیز مبهمه و من هوشیاری و تمرکز کافی ندارم 

    هر چیزی اشک من را سرازیز میکنه ، پر از بغض و دلتنگیمممم 

    جان در بدن نیست  انگار  همه چیز نفس های اخرش است .

    خوب نیستم ، خوب نیستم

     

    روز پنجم بیماری کرونا جمعه ۲۲ مرداد :

    صبح که  به سختی چشم باز میکنی  و مثل روزهای قبل انگار شیر آب را روی لباست باز کردند . دستهات را نگاه میکنی به حدی تعریق کرده انگار یک شبانه روز این دست در سطل ابی خیسانده شده تجربه نو و عجیبیست

    امروز به حدی ناخوش و افتاده حال و رنگ پریده شدم در تماس تصویری موجب نگرانی شدید خانواده شد با اصرار  به  برادرم مکرر از ش  خواستند که من به بیمارستان  منتقل بشم  مادرم مرتب پشت هم تماس میگرفت عمه ها از طرفی برادرم امین همه خواستند که من به بیمارستان  برم.

    اخرش رفتم بیمارستان 

    خانم دکتر بعد از دوساعت ویزیت کرد و گفت تجربه کردن این علامتها طبیعیست اگر تا پنج روز دیگه تب و لرز قطع نشد باید به بیمارستان مراجع کنی

    برای یک ماه قرص آسپرین داد... گفت چون در ناحیه شکمت جراحی داشتی ، یک قرص ضد درد و یک قرص معده داد

    چه بیماری زشت و بی رحمیست 

    روز ششم بیماری کرونا شنبه ۲۳ مرداد:

    صبح که  به سختی چشم باز میکنی  و مثل روزهای قبل انگار شیر آب را روی لباست باز کردند . دستهات را نگاه میکنی به حدی تعریق کرده انگار یک شبانه روز این دست در سطل ابی خیسانده شده تجربه نو و عجیبیست

    دست و پنجه نرم کردن با عورض کرونا سر جایش هست امروز روز اخر مصرف  (داروی فاویپراویر) است ....خدایا شفا با تو 

    جانمان و روانمون درد داره

    امیدوارم این بیماری طبق گفته خانم دکتر دیشب به همین روزها ختم بشه و داستان درگیری ریه مطرح نباشه  چون در این کشور غریب برم  چالش  بسیار سختی  میشه 

    دلگرمی و اطلاعاتی که دوستان به من میدن موجب قوتم است :.

    زینب ، نغمه ، افسانه ، فریبا  و... دلسوزانه علامتها را با من روزانه چک میکنند داشتنشون گنجی با ارزش هست .

     

    روز هفتم بیماری کرونا یکشنه ۲۴ مرداد:

    از بس تهوع آزار دهنده ایی است حس میکنم با وجود تجربه شیمی درمانی ،تجربه به این سختی و مشابه نداشتم  وقتی ظهر مایع به شدت تلخ رنگی را بالا اوردم حس کردم در سرویس بهداشتی دیگه نمیتونم کمرم را بلند کنم .... چقدر بیماری بی رحمی حتی در آن حال کسی نیست چند تا ضربه پشت کمرت بزنه یا ماساژت بده  

    هر بیماری نیاز به بیمار نوازی و همراهی داره که وقتی ادم مبتلا به کرونا میشه خودش هست و خودش 

    و من که در کشور خودم هم نیستم 

    چقدر امروز دلواپس  آمدن باربد و انتقال ویروس بودم افسانه از کانادا که کل خانواده اش مبتلا شده بودند  به من دلگرمی داد که بعد از چهارده روز امکان سرایت وجود ندارد حتی ممکن است تا یک ماه آزمایش مثبت شود اما قدرت سرایت بعد از چهارده روز میرورد

    ( افتخار میکنم به خودم با همه محدودیت هام چهار تایم مشاوره انجام دادم بدون مدیریت امکان پذیر نبود . رضایت بخش صورت گرفت دلم میخواد زودتر به زندگی عادی برگردم ) 

    روز هشتم بیماریکرونادوشنیه ۲۵مرداد: 

    هشت روز نفس گیر ، تهوع و بی حالی و احساس بد نسبت به اکثر مواد غذایی ، الخصوص خوراکی ها و نوشیدنی های شیرین بی رغبتی به خوردن ندارم ..... احساس کردم امروز حس چشایی که کامل از بین رفته بود حدود پنج درصدش برگشته  .. حس میکنم میزان تمرکز و هوشیاریم مقداری بهتر شده .کلافگی و اعصاب نا آرام را وقتی پیگیر شدم به من گفته شد این بیماری برای یه عده روی ریه و قلب و برای عده دیگر روی مغز اثر میگذاره چون اعصاب مرکزی را درگیر میکنه

    خدایا تو خودت ما را شفا بده دردیست جانفرسا 🙏🙏😭

    چقدر فضای خونه دلگیر و سنگینه این حال سنگین دور از سلیقه و انتخاب منه ... این روزها بگذر و تموم بشه

    (باز هم آفرین به خودم که سه تایم مشاوره را به نحو احسنت مدیریت کردم خسته شدم و انجامشون در این شرایط برام دشوار بوداما تمام فعالیت ها به من نوید خوب شدن را میدهند و در کنارش برای تامین یک  سری هزینه ها و برنامه ها من بهتر است مشغول باشم ... خوشحالم از پسش برآمدم) 

     

    روز نهم بیماری کرونا سه شنیه ۲۶ مرداد :

    محنوس بودن واقعا برازنده کروناست بسیار عجیب و غیر قابل پیش بینی است ... دیشب لرز و تعریق داشتم اما نه به شدت شبهای پیشین صبح هم حس میکردم سطح هوشیاریم مساعد تر هست اما از ظهر  تهوع و استفراغ زمین گیری گریبانگیرم شده غذا که نمیتونم بخورم اب را که میخورم بالا میارم . سلامتی گنج بزرگیست

    روز دهم بیماری کرونا چهارشنبه ۲۷ مرداد :

    امروز صبح اداره مهاجرت وقت راندو یا مصاحبه داشتم اما به خاطر قرنطینه بودن این مصاحبه صورت نمیگیره...  تهوع و بی اشتهایی و ضعف سخت ترین علائمی است که هم کنون تجربه میکنم

    تونستم چهار تایم مشاوره را انجام بدممم خیلیییییییییی سخت بود 

    اما همه چی را مدیریت کردم انجامش دادم ... پایان مشاوره ها حالم یک مقدار بیشتر بد شد.  چقدر خوبه که تسلیم نمیشوم و ادامه میدم شاید برای خودم هم باور کردنی نباشه که از پس مشاوره هام بر آمدم ...

    روز یازدهم بیماری کرونا پنج شنبه ۲۸ مرداد :

    امروز ، روز زندگی منه ، روز شکوهمندی برای  من و حسن .. باربد عزیزم شانزده ساله میشه ، به مناسبت تولد باربدم کمتر امروز غر کرونایی میزنم ...در کل وضعیت  شرایط مثل دو روز پیش هست .و بزرگترین معضل آزار دهنده حالتهای تهوع است .....

    او جان من است باربدم تولدت دنیا دنیا مبارک

     

    روز دوازدهم بیماری کرونا جمعه ۲۹ مرداد :

    امروز یک مقدار  زیادی کارهای آشپزخونه  را انجام دادم ...   تونستم یک تایم مشاوره سر  ظهر انجام بدم عصر که شد یه مقدلر خیلی کمی  در حد دو قاشق ناهار خیر سرم خوردم که بعد حالم بد شد و کلی بالا اوردم و چشم هام قرمز شده و احساس میکنم در بدنم جان نیست  

    کرونا خیلی مزخرفی ادم تکلیفش باهات مشخص نیست 

     

    روز سیزرهم بیماری کرونا شنبه ۳۰ مرداد :

    امروز پر از بغض و دلتنگی بودم انگار  یک سنگ روی قلبم گذاشته بودند 

    چقدر  گریه کردم ... جمله های قوی باش ، تو خودت روانشناس هستی مزخرف ترین و بی درک ترین جمله های غیر همدلانه است که ممکنه تو این فضا بشنوم کاش ادمها بفهمند که انسان با هر موقعیت و شخصیتی گاهی خسته میشه و دنیا براش یه قفس تنگ میشه ...درد دارم 

    خدایا کمکم کن تو بهتر از هر کس میدونی که من چه لحظه های سخت و دردناکی را پشت سر میگذارم خودت میدونی که جر تو پناهی ندارم 

    میدونی الان بزرگترین درد من کرونا نیست . شرایطی که به اجبار داخلش هستم و برای رها شدن از این شرایط لحظه شماری میکنم 

    تنها کاری که برای رهایی از این وضعیت خفگی و دلتتگی در لحظه  به نظرم امد این بود که بلند شدم خونه را با شوینده شستم تی کشیدم و مشغول درست کردن ماکارونی شدم ‌.. کلا کار کردم بلکه با کار کردن کمی خودم را سر و بی خیال کنم 

    خدایا من بغل میخوام ، شانه هات میخوام که روش زار بزنم تو نوازشم کنی و بگی  حتما درست میشه

    روز چهاردهم بیماری کرونا یکشنبه ۳۱ مرداد:

    امروز از به نسبت این چند وقته اشتهام بهتر بود ولی چیزی که امروز آزارم میداد این بود که انگار تو گلوم گرد و خاک نشسته ، نفسم خیلی راحت نبود و کتفم حالت کوفتگی زیاد داشت و درد میکرد .برای اینکه کلا از این وضعیت کلافه هستم بیشتر خودم با انجام کارهای خونه مشغول کردم میدونم هر چه بیشتر استراحت کنم بهتر است اما این شرایط مبحوس و محدود بودن برام تجربه خوبی نیست 

    شهناز جون خانم پسر عمه ام پزشکه پیام داد که مراقبت بعد دوران کرونا به خاطر آسیب که به بدن خورده  کار سنگین نکن ، پروتئین بخور  گفتم من اینقدر کار و مسائل دارم اصلا فرصت برای استراحت ندارم تازه باید بدو بدوهام شروع کنم 

     

    روز پانزدهم بیماری کرونا  دوشنبه ۱ شهریور:

    امروز بعد از حدود سی روز از خونه خاج شدم که برم دنبال کارها و برنامه های عقب افتاده ...حس آزادی خروج از خونه شیرین  بود 

    گرمای هوای این فصل  آنتالیا خستگی کرونایی ضعف عمومی انجام کارها را خیلی سخت کرد.... بالاخره این روزها هم درست میشه ...

     

     

    نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 23:9 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []


  • یک ادمی به خاطر رسیدن به یک منفعت  ،( بهتر بگم یه ادم نما ) خیلی دور برمون میگرفت سعی میکرد نشون بده خیلی به فکر ماست  و باهامون فاز صمیمی داره ... خلاصه وقتی ما برای اون نفعش،اوکی دادیم  البته ناگفته نماند  ما هم شرایط خودمون طوری گذاشتیم که متضرر نشیم باهاش موافقت کردیم
    ایشون در همون مرحله اول ، به محض اینکه  خرش،از پل عبور کرد اصلا شد یه ادم دیگه ، انگار که  دیگع ما را نمیشناخت
    خیالش که راحت شد اون شخصیت پلید خودش را نمایان کرد علاوه بر تغییر فازش،حتی  با بدجنسی حاضر نبود در قسمت های از مسئولیت  و وظایف ما در این مسیر جهت سهولت انجام کار ها  همکاری کنه
    حتی بهش هم میگفتیم شما اگر فلان مدرک دارید ما دیگه دنبالش نریم  ،.چون میدونستیم داره  خودش میزد به اون راه ...مثل ادمی که دیگه حالا برام شرایط شما  مهم نیست  یعنی قبلش حاضر یود کفش هامون جلو پامون جفت کنه
    این ادمهای خودشیفته غیر همدل  به ادم ها نگاه ابزاری دارند و وقتی که منفعتی دیگه براشون نباشه حتی اگر باهاتون نسبت خونی و نزدیک داشته باشه  کنارت میگذارند
    با افراد مثل عروسک خیمه شب بازی رفتار میکنند و مدام در پی سواستفاده از دیگران هستند تو روابط تاثیرات فرسایشی دارند آسیب زننده هستتد و رفتارهای صفر و صدی دارند
    و در ارتباط یک جورهایی خطر آفرین هستند 

    خلاصه ما باید برای ادامه کار  میرفتیم یک جایی و یک مدرکی را در آرشیو اون اداره میگرفتیم باهاش تماس گرفتم گفتم فلانی شما اگر اون مدرک دارید که میدونستم صد درصد داره به ما لطفا برای ادمه کارها در  نهاد مربوطه بدین
    با حالت بی تفاوتی گفت که فردا صبح یه پیامک بدین میگردم اگر بود بهتون میدم  بعد گفتم شرایط جسمانی من را که میدونید این چند روز هم همش تردد عمومی داشتم به دنبال این کارها ، به خاطر کرونا در خطر هستم ، به نظرتون اگر من فردا خودم نرم به همسرم این مدرک میدن ( چون شناسه ها به اسم من بود ازش پرسیدم  و چون میدونستم اطلاعات به روز داره )
    با نیشخند  و یک حالت بی تفاوتی گفت خودت هم بری بهت نمیدن همسرت جای خود دارد تازه رفتی کلی هم باید اونجا پول خرج کنی یعنی رشوه بدی تا بهت اون مدرک بدن
    با خودم گفتم عجب این سادسیمی و آزارگره تا دیروز هر چی میگفتی خودش برای حل مسئله جلو می انداخت یعنی تظاهر تا این اندازه ... بهش فکر میکردم حسابی لجم درمی آمد تلاش میکردم فضای منفی رفتارش روم اثر نکنه
    هیچ اتفاقی جز اینکه نیاز و منفعتش به ما رفع شده بود این وسط پیش نیومده بود .. چقدر یک ادم میتونه عوضی و منفور باشه
    اون شب من و حسن تصمیم گرفتیم دیگه تحت هیچ شرایطی باهاش ارتباط تلفنی  نگیریم تا همه چیز به صورت رسمی و قانونی  روالش پیش بره و کاری به این ادم متزلزل نداشته باشیم  فقط به حسن گقتم صبح برای اینکه بهانه دستش ندیم یه پیامک بده بنویس یاداوری جهت اون مدرک که در موردش دیشب صحبت کردیم

    فردای اون شب ،صبح زود  که اخرین روزهای اسفند بود و طی روزهای قبلش هم کلی بدو بدو کارهای اداری داشتم و کاملا خسته و بی رمق شده بودم با اون نیشخندی که اون آقا شب بهم زده بود که کارم همینجوری انجام نمیشه باوجود اینکه زود انجامش به نفع خودش هم بود اما  انگار  دلش میخواست ما چلونده بشیم ...
    ممکنه بگید چرا ؟
    واقعا ادم عقده ایی اگر ندیدین یعنی ایشون 
    من تازه متوجه شدم که  ایشون یه برادر بزرگتر داره که حسابی وضع مالی خوبی داره اینم هرکی میخواد بشناسدش خودش پولدار معرفی میکنه اما ظاهراً ایشون هیج هستند و اویزونه خان داداشون تشریف دارند و فقط خان داداش چون اموالش زیاده گاهی شراکتی چیزی را به نام خودش و این میزنه
    خلاصه این در بغل این زندگی کوفتی چون هیچ نشده پر از عقده و کینه های فراوانه ...
    خلاصه بگذریم وقتی صبح  وارد اون اداره شدم تو دلم گفتم خدایا هیج کس جز تو از حال و احوال من با خبر نیست هیچ کس جز تو نمیتونه درک کنه تو این مدت از هر لحاظی که بوده بر من چه گذشته این موضوع الان شده قوز بالا قوز خودت پناهم باش و بر من رحم کن که ظرفم دیگه پر شده دلم گنجایش نداره
    رفتم پشت گیشه گفتم فلان مدرک میخوام
    گفت : کارت ملی
    گفتم بفرمایید
    چند دقیقه بعد امد گفت این پرونده  ببر  روبرو بگو اون خانم  از این صفحه که تا زدم کپی بگیره
    یه خانم پشت شیشه بود یک قسمت کوچیک اون شیشه باز بود پرونده را از زیر میدادن داخل و این کپی میگرفت
    بعد بهشون میگفت برید بالا منتظر بمونید تا صداتون کنند 
    چند نفر جلوم بودند یکی یکی کپی ها را گرفت ، به من که رسید پرونده را گرفت یکم مکث کرد بدون هیچ کلامی چشم در چشمم شد گفت دور بزن بیا تو اتاقم .. گفت ببین همینجوری بری بالا معلوم نیست چقدر کارت طول  بکشه و اینجا علاف میشی  خود پرونده را بهت میدم لطفا یک جور بگیر برای من دردسر نشه،  نبینند  پرونده را دست خودت دادم  ببر طبقه سوم بده آقای صالحی تا برات امضاش کنه ...سریع هم برو چون میخواد بره جایی کار داره تا نرفته بهش برش
    من تند تند پرونده را گرفتم رفتم پیش اقای صالحی فوری   امضا و مهرش کرد ... به همین سادگی
    رفتم پایین پیش خانمه گفتم من نمیدونم از دل تو راجب من چی گذشت که برام این لطف کردی فقط بدون من اینقدر خسته و حتی دلشکسته بودم که از در اینجا وارد شدم فقط خدا را صدا زدم با تمام وجود و تک تک سلولهام دعات میکنم که اینگونه همراهیم کردی  الهی که هر چی خیر و خوبی هست بر زندگیت بباره
    خانمه چشماش پر از اشک شد گفت ترخدا دخترم دعا کن ..
    گفتم الهی نگاه خدا بر زندگی دخترت لحظه به لحظه باشه  الهی که عاقبت یه خیر میشه
    کل کارم  و امضا گرفتنه بدون رشوه و خوابی که اون اقاهه دیده بود یک ریع طول کشید به حسن گفتم فقط بهش پیامک بده بگو دیگه نیازی به زحمت شما نیست ما اون مدرک گرفتیم
    میدونستم تازه شروع دردسرها و کارهای بعدی هست اما چقدر اون روز پیام زیبایی گرفتم که خدا همیشه حواسش است حتی بدون اینکه تو ، توضیح بدی و درخواست کنی همین که در دلت طلبش داشته باشی اگر اون بخواد هر گره ایی را برات باز و آسان میکنه ...
    یه سری ادم ها مثل این اقا دل میشکنند و آزار میرسونند، اهل دوگانگی شخصیت و ریاکاری هستند
    یکی هم مثل این خانم اول صبحی برای خودش و خانواده اش  در اون حال تضرع دعای خیر و برکت  میگیره
    قطعا هر دو نفر این ادمها معلم من هستند یکی میگه برای انسان بودن چه ادمی نباشم  اون یکی میگه برای انسان بودن  چه ادمی باشم
    ما رفتیم دنبال  ادامه کارهامون یه عالمه برو بیا کردیم  ،تازه ساعت یک آقاهه به گوشی حسن پیامک داده ببخشید من فراموش کردم  دنبال چیزی که میخواین بگردم
    ما از اون تاریخ دیگه هیچ تماس پیامکی هم از این ادم نگرفتیم اگر هم نیاز به کار خاصی بوده از طریق واسطمون انجام دادیم. 
    خدایا  ممنونم که بعضی از ادمها قدرت و اعتبار خاصی ندارند والا در دنیای کوچکشون خدا میدونه چه بلاهایی سر دیگران می اوردند .. خدایا شکرت که قلبها ادمها را به هم گره میزنی که از همدیگر دست گیری کنند
    در کنار شرایط  سخت فعلیمون پیش بینی نشده درگیر یک کار مهم دیگر هم شدیم که فشار مضاعف را تحمل میکنیم  به امید که تصمیم مناسبی را شاید  گرفته  باشیم . برامون خیلی زیاد دعا کنید

     

    از حضرت حافظ :

    مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن

    که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 21:34 توسط : مریم | دسته : درس هایی که آدمها با رفتارهای اشتباهشون به ما میدن
  •    []