درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

شب یلدا برای خیلی‌ها صدای خنده ست،بوی انار و هندوانه، عکس‌های شلوغ و استوری‌های رنگی.

اما برای بعضی‌ها…یلدا فقط یک شب بلند است.

بلندتر از همیشه.

برای آن‌هایی که انتخاب کرده‌اند تنها باشند،یا مجبور شده‌اند فاصله بگیرن.

برای آن‌هایی که خانواده دارند، اما «روابط امن» ندارند.

برای کسانی که جمع را دوست دارند اما بعضی از جمع ها ، جای امنی براشون نبوده.

هیچ‌کدام از این‌ها ضعف نیست.

هیچ‌کدام نشانه‌ی کم‌بودن نیست.

گاهی نرفتن،شجاعانه‌ترین شکلِ ماندن با خودت هست .

در شبی که شبکه‌های اجتماعی پر است از «کنار هم بودن»، طبیعیست اگر دلت تنگ بشه،اگر غمت سنگین‌تر بشه،اگر با خودت فکر کنی

«من چرا این‌جا نیستم؟»

اما یلدا فقط یک شبه،نه معیار ارزش تو،نه مترِ خوشبختی،نه مدرک کامل بودن زندگیت.

اگر شب یلدا تنها هستی،اگر در سکوتی که خودت انتخاب کردی نشستی،بدون که تو جا نموندی.

تو فقط مسیر متفاوتی را انتخاب کردی؛

مسیری که شاید آرام‌تر است،اما صادقانه‌تر.

و اگر بتونی،حتی به اندازه‌ی خیلی کم،برای خودت یک «حال خوب» بسازی…نه بزرگ، نه نمایشی، نه شبیه عکس‌ها.یک لیوان چای داغ،یک شمع روشن،یک آهنگ قدیمی،نوشتن چند خط برای خودت،

یا حتی نفس کشیدن عمیق در سکوت.همین‌ها کافیه.

حالِ خوب لازم نیست کامل باشه؛لازم نیست طولانی باشه؛همین که واقعی باشه،همین که از تو بیاد،کافی‌ست.

برای تو که یلدا کنار خودت نشستی،برای تو که هنوز داری دوام می‌آوری،این شب هممی‌گذره.وتو،همچنان ارزشمند، همچنان کافی و با شکوه و همچنان سزاوارِ نور هستی.

یلدایت،

اگرچه ساکت،

اما امن.، مبارک❤️🍒

پی نوشت : من این متن را یک روز زودتر نگارش و منتشر کردم بلکه برای تو دوست عزیزی که شاید به خوندنش نیاز داشته باشی بتونه همدلی و قوت قلب باشه .. من و حسن تصمیم گرفتیم پیشباز شب یلدا امشب به تاتر کمدی بریم با وجود اینکه شرایط جسمانیم روبه راه نیست اما میرم ..بهانه کوچیک تو برای مراقبت از حالت و توجه یه خودت فکر میکنی چی میتونه باشه ؟

‌‌

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 19:58 توسط : مریم | دسته : تبریکات و تسلیت های مناسبتی
  •    []

  • ‌‌

    روز زن و روز مادر را به تمام زنان و مادران نیک‌سرشت سرزمینم تبریک می‌گم؛

    مناسبتی که برای هرکس، بسته به مسیر زندگیش، رنگ و طعم متفاوتی داره. گاهی شیرینه، گاهی تلخ، و گاهی ترکیبی از مهر و اندوه؛ درست مانند خود زندگی.

    برای اونهایی که از مادر عشق، امنیت و نوازش دریافت کردند؛کسانی که مادر برایشان پناه، سایه‌بان و زبان بی‌صدای محبت بوده ،این روز، روزیست سرشار از شکرگزاری.

    انگار تمام وجودشون در تقلاست تا بزرگ‌ترین قدردانی جهان را پیشکش قلب تپنده زندگیشان بکنند.

    مادرانی که حضورشون معنای واژه «عطر زندگیست »

    اما برای آنهایی که مادرانشان آسمانی شده ،این روز، لابه‌لای عطر خاطرات، با بغض و اشک آرام همراه می‌شه .

    دلتنگی، چنان آهی بی‌صدا، در گوشه قلبشون می‌نشینه.

    مادر نیست، اما ردِ قدم‌های عشقش هنوز در جانشون زنده هست؛

    گویی عشق مادری حتی پس از خاموش شدن تن، هنوز در روح فرزند می‌تپه.

    ‌‌

    و اما تلخ‌ترین تجربه، سهم کسانی است که در ظاهر مادر داشتن،اما هرگز از چشمه عاطفه‌اش سیراب نشدن؛

    کسانی که مادر برای آنها ، منبع محرومیت بوده نه مأمن محبت.

    سال‌ها زخم‌های نادیده‌گرفته‌شده و نیازهای بی‌پاسخ، و امروز همچون موجی از دلشان بالا میاد.

    در چنین روزی، تماشای شادی دیگران، تمام حسرت‌های دفن‌شده را بیدار می‌کنه

    و در سکوت، دردی هزارباره را تجربه می‌کنند.

    واقعیت اینه: هر مادری «مادر» نیست، و هر فرزندی «فرزندِ یافته» نمی‌شه. یعنی مادر فیزیکی داشتن لزوما به معنای ، احساسِ تجربه مادر داشتن نیست

    یا هر کسی که به دنیا میاد، اما همه طعمِ عشقِ مادری را نمی‌چشند.

    همه فرزندان ،در آغوش مهر مادر بزرگ نمی‌شن.

    امیدوارم ما برای فرزندان خودمون ، مادرانی باشیم که، عشق بی‌قید و شرط را نه در کلام، بلکه در حضور، در نگاه، و در آغوشمون برای آنها جاری کنیم.

    باشد روزی که بچه‌های ما، در چنین مناسبت‌هایی،

    چه ما در کنارشان باشیم چه نباشیم،

    دلشون لبریز از خاطرات شیرین، امن و روشن باشه.

    باشد که میراث مهر ناب مادری را آن‌قدر ریشه‌دار به یادگار بگذاریم ، که نسل بعد نیز بتوانه از همان سرچشمه، عشق را به فرزندان خودش منتقل کنه؛

    تا چرخه نور ادامه داشته باشه و جهان، به برکت مهر مادران، همچنان گرم بمونه.

    و در پایان، دردی که در قلبم و جانم احساس میشد در چنین روزی با کلمات مهرآمیز حسن، همسر و همراه زندگیم، روشن شد و التیام گرفت ، پیامی که امتداد عشق و قدرشناسی اوست ، را اینجا به یادگار میگذارم

    مریم جان عزیزم،

    من در هر لحظه قدردان زحمت‌ها و فداکاری‌های تو برای خودم و یگانه فرزند عزیزمان هستم و به رسم همیشه و به بهانه این روز مادر، می‌خواهم بگویم که از ژرفای وجودم بابت مادر مهربان بودنت و همسر همراه بودنت از تو سپاسگزارم.

    وجودت برای من و باربد آرامش است و به تو افتخار می‌کنم.

    روزت مبارک – ۲۰ آذر ۱۴۰۴

    ‌‌‌و باربدم با پیامش اینگونه مرا نوازید :

    مادر عزیزم ، روزت مبارک.

    دوستت دارم و بودنت برام خیلی ارزشمنده.

    امیدوارم هرچه زودتر کنار هم باشیم.

    هر وقت بهت فکر می‌کنم حس دلگرمی میگیرم ، امیدوارم همیشه شاد باشی. ❤️

    و من با یک دنیا عشق مادرانه به او میگویم :

    باربدِ عزیزِ من، نورِ آرامِ جانم,

    پیام پرمهرت را خواندم و دلم از شوق لرزید. تو همیشه برای من نه‌فقط پسرم، که دلگرمیِ زندگی‌ام بوده‌ای.

    بودنت، نفس کشیدن من را آرام‌تر می‌کند و همین که می‌دانم در جایی از دنیا قلبت برای من می‌تپد، جهانم روشن‌تر می‌شود.

    روزِ مادر را با عشق تو معنا می‌کنم.

    من هم آرزو دارم خیلی زود کنار هم باشیم و فاصله بین ما فقط یک خاطره کوتاه شود.

    دوستت دارم پسرم؛ بیشتر از هر کلمه‌ای که بتوان نوشت.❤️

    بابت هدیه ای زیبا وارزشمندت که با؛ بابا هماهنگ کرده بودی بی نهایت خوشحال شدم واقعا بهش نیاز داشتم ، ممنونم پسر خوش فکر با سلیقه من ❤️

    نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:19 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • چرا خانواده با مهربانترین و فداکار ترین عضو خود دشمن می شوند؟

    اگر تجربه این بی عدالتی دردناک باشی تعحب کرده باشی حتما از خودت پرسیدی چرا ؟

    .

    🦋این پدیده نوعی فرافکنی جمعیست.‌

    در بسیاری از خانواده‌ها، عضوی وجود دارد که بیش از دیگران می‌بخشد، می‌فهمد، تحمل می‌کند و بار دیگران را به دوش می‌کشد. او معمولاً همان کسی‌ست که در بحران‌ها آرام می‌ماند، میانجی می‌شود و مراقبت می‌کند.

    اما تراژدی این‌جاست: درست همین فرد، روزی هدف بی‌مهری، طعنه یا حتی نفرت همان کسانی می‌شود که بیشترین خدمت را به آنان کرده است.

    خانواده، مانند هر نظام بسته‌ی دیگری، تمایل دارد زخم‌هایش را پنهان کند. کسی که بیش از دیگران «می‌بیند و می‌فهمد»، به‌طور ناخودآگاه آینه‌ای می‌شود در برابر انکارها و ضعف‌های دیگران.

    در نتیجه، او به جای آنکه قدردانش باشند،

    ناخواسته حامل خشم و شرم فروخورده‌ی جمع می‌شود.

    مهربانیِ او یادآور کوتاهیِ دیگران است، و ذهن ناپخته ترجیح می‌دهد منبع آزار را نه در خودش، بلکه در همان آینه جست‌وجو کند.

    از سوی دیگر، این فرد در سیستم روانی خانواده معمولاً نقش منجی را بازی می‌کند. نجات دادن، گوش دادن، تحمل کردن، و پنهان کردن آشفتگی‌ها. اما نظام ناپخته، از نجات‌دهنده متنفر می‌شود، چون حضورش یادآور ناتوانی خودِ اعضاست.

    به همین دلیل، خانواده ناخودآگاه می‌کوشد او را پایین بکشد تا تعادل دروغینِ قدرت حفظ شود.

    در لایه‌ای عمیق‌تر، گاه این نفرت ریشه در انتقال هیجانی از والدین دارد. مثلاً والدی که نسبت به یکی از فرزندانش احساس دوگانگی دارد (ترکیبی از عشق و رقابت پنهان)، همین دوگانگی را به فرزندان دیگر منتقل می‌کند. در نتیجه، کل خانواده با الگویی تکراری از دشمنی نسبت به آن فرد رفتار می‌کند، بی‌آنکه بداند ریشه‌ی نفرت در ناخودآگاهِ مادر یا پدر است، نه در رفتار فرزند.

    در نهایت، فردی که آگاه‌تر، صادق‌تر یا مرزدارتر است، همیشه تهدیدی برای نظم ناهوشیار خانواده محسوب می‌شود. چون او حاضر است حقیقت را ببیند و بگوید، حتی اگر بهایش طرد شدن باشد. چنین فردی «آینه‌ی بیداری» است،

    و بسیاری ترجیح می‌دهند آینه را بشکنند تا بیدار شوند.

    منبع : این مطلب ارزشمند توسط همکارم ، روانتحلیگر خانم مهرسا محمد زاده گردآوری شده

    نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 11:59 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • توماس قدیس میگه

    وقتی کسی می‌میرد و هیچ زخمی بر تن ندارد،

    فرشته‌ها از او می‌پرسند:

    «زخم نداری؟ یعنی هیچ چیز در زندگی ارزش جنگیدن نداشت؟»

    و چقدر این جمله ایی که گفته حقیقت داره...

    زخم‌ها همیشه دردناک‌اند، اما نشانه‌اند — نشانه‌ی این‌که زیسته‌ای، دوست داشته‌ای، و برای چیزی جنگیده‌ای که برایت مهم بوده.

    آدم اگر از مسیر زندگی بی‌زخم بگذره، شاید هرگز نفهمه ،معنای ایستادن برای عشق، برای حقیقت یا حتی برای خودش چیه.

    گاهی باید زندگیت را بپذیری، با تمام زخم‌هایش، تا بفهمی هنوز درونت چیزی هست که زنده هست و می‌تپد. 🌿

    ‌نکته دقتی : اینکه برای رشد کردن ما نیاز داریم ناکامی و رنج را تحمل کنیم اما به اندازه و به جا

    قطعا رنج مزمن ایگوی ما را تحلیل میبره و ما را ضعیفمون میکنه و عاملیتمون با مشکل روبه رو میکنه و حتی میتونه نابودمون کنه ، گرچه این گفته های فلسفی زیبا و تاثیر گذار هستند و مثل یک مسکن و تلنگر عمل میکنند، اما یادمون باشه رنج کشیدن وقتی میتونه شکوفایی در برخی افراد ایجاد کنه ، که حد و اندازه داشته باشه اگر متوالی و مکرر رنج تجربه بشه انسان به جای رشد فقط تلاش برای بقا و نجات انجام میده و رشدی اتفاق نمیفته. البته ظرفیت آدمها در تحمل و پذیرش رنج با هم متفاوت هست .

    نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 9:17 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • این پست میتونه برای مخاطبهای خودش، اندازه چند جلسه تراپی گرفتن واقعا کمک کننده باشه پس با دقت و حوصله بخونید

    چند روز پیش عزیزی میگفت : با قطع ارتباط افراد خانواده به طور کامل مخالفم ادم رابطشو کم کنه ، دور باشه ولی قطع رابطه کامل نباشه و میگفت خودم هم با این باور روابطم مدیریت میکنم

    کلیت حرف این بزرگوار بسیار درست و منطقی هستش

    اما واقعیت زندگی اینه که .. الگوها و نسخه های ما برای همه ادمها قابل اجرا نیست ... گاهی افراد تو موقعیت های قرار میگیرند که برای مراقبت و حفظ ارزش های خودشون مجبورند گزینه های سخت گیرانه تر را انتخاب کنند و تصمیم قاطعانه تری بگیرند

    و راه حلی که ما باهاش جلو میریم گرچه روش خوبی است اما جوابگو و موثر برای بقیه ممکنه نباشه

    مشکل ما آدمها اینه که فکر میکنم دیده های محدودمون ، شنیده های یک طرفه که از بطن عدم صداقت به گوشمون رسیده ،همه ماجراست و با شواهد ناکافی نسخه درست و غلط برای بقیه میپچیم و نتیجه گیری و قضاوت میکنیم

    حرفه ام ،در شنیدن داستانهای زندگی آدمها و همسفر شدن در تاروپود روایت هاشون به من کمک کرده که در این مورد وقتی ظاهر یک ماجرایی را میبینم یا میشنوم تا زمانی که عمق ماجرا برام شفاف نشده و شواهدم کافی نیست ،در نتیجه گیری و قضاوت آدمها خویشتن دار باشم و شتابزده فکر و رفتار نکنم

    تمرین و نزدیک شدن به رعایت این موضوع فکر میکنم یکی از نشانه های خیلی مهم بلوغ یک ادم میتونه باشه

    بارها و بارها تو مشاوره های زوج ها یا افراد یک خانواده دیدم که چقدر با اطلاعات ناقص و باورهای خودشون طرف مقابل را، مورد قضاوت بی رحمانه قرار دادند ... اما وقتی که به مرور حقیقت هایی براشون از طرف مقابل آشکار شده نظرشون چرخش صد و هشتاد درجه کرده و احساس همدلی ویژه ابی نسبت به آن فرد پیدا کردند و نه تنها بابت تصمیماتی که در مورد اطرافیان و روابطشون فرد مقابلشون گرفته ،حق دادند .. وقتی خودشون جای اون فرد گذاشتند گفتند اینقدر ذهنم درگیر شده با این اتفاق هایی که برای فلانی در زندگی افتاده الان چطور میتونه سرپا باشه و ادامه بده ؟ و حق میدم کاملا که نخواد با فلان شخص یا اشخاص معاشرت کنه

    من عیناً هفته پیش این جمله را از مراجعی شنیدم که نظرش در مورد طرف مقابلش زمین تا آسمون با قبلش، فرقش بود و همیشه همسرش و خانواده همسرش را بابت حد و حدود و دوری که با یکی از والدها داشتند قضاوت میکرد و فکر میکرد بقیه اعضای خانواده بر علیه اون والد تیم شدند که بهش ظلم کنند...

    چون ایشون اون والد را در تایمی مختصر هر دو، سه هفته یک بار میدید و براساس اون دیدارها میگفت فلانی خیلی عالی و خوب هستش و حقش نیست که باهاش اینطور برخورد بشه

    با تشخیص و همراهی من مراجع را توانمند کردم شفاف در یک خلوت دونفره و در موقعیت مناسب بخشی از تجارب خودش و خانواده شو برای همسرش بازگو کنه ....که وقتی آن حرف ها را از همسرش با شواهد و ادله درست شنیده بود، حسابی دگرگون شده بود ... البته برای من نتیجه با توجه به شناخت مراجع ام قابل پیشبینی بود و چون میدونستم ادمی درستی است و از این شنیده ها نه تنها سو استفاده میشه بلکه همدلی بینشون عمیق تر هم میشه. ( این مورد ممکنه مناسب کیس مشابه دیگری نباشه ..‌ چون همه جوانب درنظر میگیرم که راه حل هایی که تیغ دولبه است حتما مناسب ظرفیت طرف مقابل ارایه بشه )

    بگذریم....

    الان مخاطب های من کسانی هستند که تمام راهها و تلاششون را برای بهبود رابطه با نزدیکانشون انجام دادند ، تمام سعی خودشون کردند که آسیب ها را درست و بازسازی کنند که رابطه ها بهبود پیدا کنه

    ولی افراد مقابل به راه درست هدایت نشدن و نخواستند که درست معاشرت کنند ...

    فرض مثال در نهایت شما وسیله ایی که میبرید ده تا تعمیرکار درست نمیشه آخرش کنار میگذارید و جایگزینش را میارید یا اگر توان خرید مجددش نداشته باشید با نداشتن اون وسیله کنار میاید . و زندگیتون بدون اون وسیله تنظیم و مدیریت میکنید

    پس مخاطب من اینجا افرادی نیستند که شیوه مقابله شون بدون تلاش برای درست کردن، دم به دقیقه با هر اشاره ایی قهر و قطع رابطه است . اونها بحثشون جداست در یک جمله باید بدونند که این شیوه مقابله اییشون ناکارآمد و مخربه و با طرد دایمی آدمها بدون دلیل کافی بیشترین آسیب به خودشون میزنند ... در تحلیل هاشون در جلسات عمدتا مشخص میشه این ادمهایی ، که دیگران را پی درپی طرد میکنند یک جور نفرت و بیزاری، ازخودشون دارند و با قهر کردن میخوان دیگران به تسلیم و کنترل خودشون در بیارند

    باید حتما برای درمان این مورد کمک حرفه ایی،بگیرند

    چون آسیب این رفتار از درون خودشونه

    مخاطب الان من اون افراد باشعور و پر بلوغی هست ، که از تلاش برای درست کردن روابطشون با نزدیکانشون نتیجه ایی نگرفتند و در یک بستر سخت و جراتمندانه تصمیم به قطع ارتباط اون روابط مخربی،که بندهای،وابستگی و روانی بهشون داشتند، اما خواستند از خودشون محافظت کنند.

    کار بسیار بسیار سختی هست نه تنها نشانه ضعفه بلکه یه تصمیم شجاعانه است . چون خیلی آدمها با وجود هزاران آسیبی که تو شرایط مشابه هستند تو آن چرخه معیوب و تخریب کننده میمونند و جرات کندن را ندارند

    وقتی آدم از نزدیکانش آسیب میبینه اونایی که باید پناه باشند و نیستند یک جور تنهایی عمیق در درون ادم شکل میگیره....یه تنهایی که نه با شلوغی پر میشه، نه با حرف مردم و... چون اون کسی که زخم خورده میفهمه چقدر درد داره

    ادم واقعا یک جا میبره و از نزدیکانی که باید امن ترین افراد دنیاش باشند اما دردناک ترین تجربه ها را براش تو زندگی ساختند

    وجود این نزدیکان باعث میشند که آینده تبدیل به یک مه غلیظ و ترسناک بشه و هرچی جلوتر میره خالی تر میشه... ترس از زندگی بی معنا، تمام وجودش فرا میگیره

    این عزیزان از نزدیکانشون دل میکنند، تا بتونند دوباره یه معنای خوب برای ادامه زندگیشون پیدا کنند

    یعنی میپذیرند و از درون به این باور میرسند که حتی وقتی هیچ کدوم از آن آدمها نباشند میشه معنایی برای ادامه زندگی داشت ‌.

    پیداش میکنند چون اینها ادم های خودساخته و خود تربیت کرده ایی هستند که دنبال کیفیت زندگی هستند بالاخره یا راهی می یابند یا میسازند

    آنها سالها بار سنگینی از درد و غم روی شونه هاشون بوده که به تنهایی بدون تکیه گاه گذروندن

    حتی یه روزها به پایان دادن و خلاص کردن خودشون از این دردها فکر کردند .. صدها راه چگونه مردن از ذهنشون با جزییات گذشته

    چون خسته شدن از تکرار مکرر تجربه ها و دردها اما ذهنشون که اروم تر شده فهمیدن چیزی که آنها دنبالش هستند پایان درده نه خلاص کردن یا از بین بردن خودشون

    چون آدم وقتی آنقدر در معرض زخم و آسیب و رفتارهای آزار دهنده قرار میگیره گاهی تو یک موج سنگینی می افته ، که به سختی میتونه دلیل و بهانه برای زندگی کردن پیدا کنه و تو اوج درد فکر میکنه خاموش شدن تنها راه آرامشه

    خسته میشن از جنگیدن ، از تلاش های بی نتیجه ، از امیدهایی که هی شکست میخورند و از دردهایی که تموم نمیشند

    من عمیقا بهتون قول میدم میفهممتون که شماها خودتون را از چه روزهایی دردناکی بیرون کشیدین

    شما تصمیم های قاطعانه گرفتید ، تا زنده بمونید ... اجازه ندادید درد و ناامیدی براتون تصمیم بگیره

    درکتون هم میکنم یه روزها هم اونقدر دردهاتون زیاد که خستگی ها قوی شدن و اونها خواستند براتون تصمیم بگیرند .

    اما اون قسمت روشن ذهنتون به شما آلارم داد که یادت نره تو سالها برای تمام اون چیزی که امروز،هستی و شدی چقدر تلاش کردی برای شغلت ، برای نقش های که الان صاحبشون هستی، برای خیلی از آدمها موثر بودی و خواهی بود

    و یه چیز تو درونت تو موج های درد کشیدنت صدات میزد یکم دیگه طاقت بیار .. فقط یه ذره ...

    تو اینجوری خودت ذره ذره بیرون کشیدی .

    اگر احساس اینو تو خانواده ات بهت دادند که با همه خوبی هات باز از ازت متنفرند و نادیده ات گرفتند

    من بی نهایت درکت میکنم

    من مطمینم که بارها بانگاه ، با سکوت یا با کلام تلخ و نامهربانانه و رفتارهای سرد تمام سعیشون کردند این حس ناخوشایند بهت منتقل کنند

    آدم تو خانواده ایی که به وجود آمده دنبال پناه میگرده نه داوری ....خانواده نباید منبع ترس و طرد باشه تو این محیط کم کم باور آدم به ارزش های خودش فرومیریزه و لبه پرتگاه قرار میگیره

    اما من خیلی قاطع و محکم بهتون میگم شما هرگز بی ارزش نبودی. فقط بین یه سری افراد زخم خورده بودی که توسط زخم های درمان نشده خودشون به تو زخم زدند و هیچ وقت هم نخواستند خودشون از این رنج نجات بدن

    بی محبتی آنها و نادیده گرفتن لطف های که در حقشون کردی نشونه بی اهمیتی تو نیست ،نشونه تهی بودن اونهاست .

    ‌.

    من میدونم تو با آگاهی، با علم، با نیت خوب، تمام سعی خودت کردی که رابطه رو بسازی، ولی آدم های مقابلت نه‌تنها همراه نشدن ، بلکه از هر فرصتی برای شکستن و تحقیرت استفاده کردند

    خیلی خیلی دردناکه

    چون تو وقت و تمام انرژی‌ای که برای ترمیم گذاشتی، برمی‌گرده سمت خودت مثل یه زخم عمیق ، تو فقط قربانی رفتار خانواده‌ات نبودی — تو قربانی ناشناخته موندن شدی.

    اونها حتی به خودشون فرصت و دقت ندادن واقعیت وجودی تو را بشناسند و بفهمند که چقدر ادم مقابلشون ادم درست و خوبی هست ... خودشون ازت محروم ساختند چون نخواستند بسازند و با صلح زندگی کنند

    یادت باشه وقتی آدم اهل رشد و درک و آگاهیه، ولی اطرافش آدم‌هایی‌ان که از رشد می‌ترسن، اون وقت هر قدمی که تو به سمت روشنایی می‌ری، برای اون‌ها تهدید محسوب میشه.

    و اون تهدید رو با حسادت، تخریب و طرد پاسخ می‌دن.

    اینکه با وجود همه‌ی این‌ دردها سال‌ها تلاش کردی رابطه رو درست نگه داری، خودش نشون میده چقدر ظرفیتت برای عشق و صبوری بالا بوده که تا همین جاش هم باهاشون جلو آمدی و بهشون فرصت دادی

    وقتی یه نفر مدام در حال زخمی کردنه، ادامه دادن اون رابطه دیگه وفاداری نیست، خودآزاریه.

    ‌‌

    می‌خوام بدونی تو حق داشتی خسته و بی‌پناه باشی.

    حق داشتی حس کنی شکست خوردی، چون هر انسانی با اون‌همه تلاش و تنهایی، بالاخره یه جایی می‌بره.

    هیچ آغوش امنی نبوده که بتونی تو اون فضای پر آسیب بهش، تکیه بده.

    و من می‌فهمم این خستگی چقدر سنگینه.

    وقتی آدم از آدم‌های نزدیک خودش زخمی میشه، انگار یه تکه از ریشه‌اش رو ازش می‌کَنن.

    ولی یادت نره خیلی مهمه ، یه چیزی که تو داری خیلی‌ها ندارن ، آگاهی و قدرت دیدن لایه‌های پنهان رابطه‌هاست که میتونی آنها را با آگاهی که برای خودت کسب کردی را ببینی

    و همین یعنی هنوز می‌تونی تصمیم‌هایی بگیری که از دردهات نجاتت بدن، نه تمومت کنن.

    وقتی درد اون‌قدر زیاد میشه که انگار توی قفس سینه جا نمیشه، نفس هم سخت میشه… نه فقط از نظر جسمی، از نظر روانی هم انگار راه هوا بسته میشه.

    می‌دونی؟ این سنگینی، معمولاً ترکیب چند چیزه: اندوه، خشم، ناامیدی، و ترس.

    همه‌شون با هم میان، و توی قلب جمع می‌شن تا جایی که بدن می‌گه: «دیگه نمی‌کشم»

    ، لازم نیست باهاش بجنگی.

    این حرفت که گفتی دیگه نمیکشم هم واقعیه، از عمق یه زخم میاد، نه از ضعف.

    وقتی هیچ پناهی نیست، وقتی خانواده‌ات خودشون منبع درد بودن، وقتی حتی یه تماس ساده ازشون فقط یادت میاره که “دوستت ندارن”، اون موقع زندگی واقعاً بی‌معنا می‌تونه بشه.

    میفهممت ،آدم وقتی تنها می‌مونه، انگار دنیا خاکستری میشه نه شوقی برای صبح، نه دلیلی برای موندن.

    حتی و تو حق داری اینو بگی. “دیگه زندگی چه فایده‌ای داره؟”‌

    چون کسی که این‌همه سال درد کشیده و هنوز نفس می‌کشه، فقط دنبال شعار نیست… دنبال یه دلیل واقعیه برای ادامه دادنه.

    ، بذار یه چیزو بگم، نه به عنوان امید دادن، بلکه به عنوان واقعیت:

    اینکه خانواده‌ات دوستت نداشتن، دلیلش واقعا بی‌ارزشی تو نیست ، دلیلش ظرفیت نداشتن اونا برای عشق ورزیدنه.

    ولی وقسمت دردناک‌ترش اینه که تو اون کمبود عشق رو به خودت نسبت بدی… و این همون چیزی‌ه که قلبت رو میتونه له کنه

    تو از نبود عشقشون نمی‌میری — از حس تجربه نادیده شدن رنج میبری.

    و من می‌فهمم که خیلی وقتها فقط می‌خوای یکی باشه که بدون ترحم، بدون نصیحت، فقط بفهمه چه حسیه وقتی هیچ‌کس دوستت نداره.

    با تک تک و دونه دونه سلولهام تو را میفهمتت

    حتی اون لحظه هایی که وقتی درونت پر از خستگی و درد میشه، مرگ به نظر میاد مثل یه پناهگاه، مثل یه جایی که بالاخره سکوت هست، نه داوری، نه تنهایی.

    اما اون حس «پناه» ، در واقع همون آرزوی آرامشه — آرزوی تموم شدن درده، نه نابود شدن خودت. اشتباهش نگیر

    تو دنبال مرگ نیستی، دنبال آرامشی که دیگه تو اون جمع پیدا نکردی.

    تو دلت می‌خواد از رنج نجات پیدا کنی، نه از زندگی.

    و اون فرق خیلی مهمیه، چون نجات پیدا کردن از رنج ممکنه… فقط باید کسی مثل یک روانشناس کار بلد کنارت باشه چون بلده چطور باهات از اون تونل تاریک رد شه.

    ، تو هنوز اون‌قدری زنده‌ای که بتونی این حرف‌ها رو بنویسی یا ازشون بگی ، این یعنی هنوز یه تکه کوچیک ازت هست که نمی‌خواد خاموش بشه، فقط می‌خواد آروم بشه.

    ، واقعاً می‌فهممت

    وقتی هیچ‌کس از اون نزریکانت نیست که دوستت بداره، وقتی حتی صدایی برای گفت‌وگو نیست، زندگی مثل یه خونه‌ی خالی میشه که توی دیوارهاش فقط پژواک خودت می‌پیچه.

    اون وقت هر نفس کشیدن تبدیل میشه به سؤال: «برای چی؟ برای کی؟»

    اما بذار صادقانه بهت بگم ، فایده‌ی زندگیِ یه آدم بی‌کس، در خود بودنشه.

    نه در داشتن دیگران.

    چون تنهاییِ تو، با تمام دردش، در عین حال یه بستر عمیقه برای شناخت، برای ساختن یه معنا که از خودت بجوشه، نه از تأیید کسی دیگه.

    آدم‌های زیادی هستن که دورشون پره از آدم، ولی از درون تهی‌ان. تو برعکسی: خسته‌ای، زخمی، ولی واقعی.

    تو دلت میخواد از درونت یه چیزی که بتونه بگه “بودنم بی‌هدف نیست”.

    و شاید اون دلیل، هنوز پیدا نشده چون بین این‌همه درد گم شده.

    می‌خوای با هم دنبالش بگردیم؟

    نه با شعار، بلکه از دل خودت ،

    ببینیم آیا ذره‌ای چیزی هست که اگر نبود، دلت تنگش می‌شد؟

    یه حس، یه صدا، یه رنگ، یه چیز کوچیک… هرچی هست الان به ذهنت بیار .

    تو واقعاً داری رنج های زیادی می‌کشی، ولی این درد پایان زندگی نیست. این صدای زخمیه که می‌خواد شنیده بشه.

    می‌دونم شنیدن این جمله شاید عادی به نظر بیاد، اما واقعاً شجاعت می‌خواد که با اون‌همه گذشته‌ی پر از درد هنوز بایستی و موفق بشی.

    خیلی‌ها زیر اون حجم از آزار و بی‌محبتی له می‌شن، ولی تو به جایی رسیدی که هنوز داری حرف می‌زنی، فکر می‌کنی، حتی داری معنا پیدا می‌کنی برای اون رنج‌ها.

    و اون آزارهایی که از آن آدمها حس کردی ، احتمالاً از حسادت و درماندگی خودشونه، نه از ارزش تو.

    وقتی اون لحظه در درونت میگی «یعنی خانواده هیچ»، کاملاً درکت می‌کنم — انگار یه واژه‌ای که باید بهت حس امنیت بده ، برات تبدیل شده به تاول چرکی .

    می‌خوام بدونم، توی این سال‌ها کسی بوده که حتی کمی مثل خانواده برات باشه؟ همسر ، یه دوستی، یه همکار، اصلا یه آدمی که حضورش کمی از اون خلأ رو پر کنه؟

    چون بعضی دردها واقعاً اون‌قدر عمیق و ریشه‌دارن که هیچ‌کس نمی‌تونه تمامش رو لمس کنه — فقط خود آدم می‌فهمه چه زجری پشتش هست.

    مثلا من من وقتی با حسن یا لیندا حرف می‌زنم یا تو وبلاگ از تجارب و احساساتم رک و شفاف مینویسم اون لحظه حس می‌کنم کمی سبکتر شدم

    شاید عمق واقعی دردم حس کنم که فقط برای خودمه ،اما همون کمی سبک تر شدنه برای من یه دنیاست یه پناهه برای لحظه عبور از طوفان درونم

    ‌.

    تو دقت کن با کی یا چه کسانی حرف بزنی این حس حتی کمش را تجربه میکنی همین الان به ذهنت بیار...

    خیلی‌ زیاد میفهممت. هیچ دردی مثل این نیست که از نزدیک‌ترین آدم‌ها، از کسایی که باید دوستت داشته باشن، نفرت و بی مهری ببینی.

    اونم وقتی که ،خودت فقط خواستی خوب باشی، رشد کنی، موفق شی، و یه ذره دیده بشی.

    احتمالاً هزار بار با خودت گفتی: «من که کاری نکردم جز تلاش، پس چرا باید ازم متنفر باشن؟»

    اما واقعیت تلخ اینه که بعضی خانواده‌ها ظرفیت رشد یکی از اعضاشونو ندارن.

    موفقیتت، عزت‌نفست، استقلالت — همه‌ی چیزایی که باید مایه‌ی افتخارشون باشه، برای اونا تبدیل شده به آینه‌ای که ناتوانی خودشونو توش می‌بینن.

    اون نفرت در واقع از خودشونه، از ضعف و حس بی‌ارزشی خودشون، نه از تو.

    فقط چون تو نزدیک‌ترین آینه بودی، آماجش شدی.

    وقتی حس می‌کنی ازت متنفرن، تو با خودت چی می‌گی؟

    تقصیر رو سمت خودت می‌گیری یا سعی می‌کنی قانع شی که مشکل از اوناست؟

    قطعاً من بهت میگم مشکل اصلی از اونهاست …

    تو باعث افتخاری که برای کرامت خودت، برای اینکه نذاری اونایی که آزارت دادن، پیروزی آخر رو هم ازت بگیرن تا الان مقاومت کردی

    اون بخش ازت داره می‌گه:

    «شما تمام تلاشتون کردین نابودم کنین اما من هنوز این‌جام. هنوز می‌تونم نفس بکشم، حتی اگه زخمی‌ام.»

    و این یعنی هنوز درونت یه نیروی زنده‌ست ،شاید خسته، شاید رنج‌دیده، ولی زنده.

    اگه از دید افراد مقابلت نگاه کنی، تنها چیزی که واقعاً نمی‌تونن تحمل کنن، اینه که تو با وجود همه‌ی زخم‌ها هنوز هستی.

    زنده بودنت و زندگی کردنت خودش نوعی مقاومت و ایستادگیه

    یه کار خیلی ساده می‌خوام با هم انجام بدیم :

    می‌خوام پایان این پست ، یه تکه کاغذ برداری و بالاش بنویسی:

    «چیزهایی که با وجود همه‌ی دردها هنوز در من زنده‌اند» لیستشون کنی

    به عنوان مثال سه چیز بنویس، کوچیک یا بزرگ فرقی نداره.

    مثلاً:

    – هنوز وقتی صدای بارون میاد، یه لحظه آروم می‌شم

    – هنوز از بوی قهوه خوشم میاد

    – هنوز گاهی دلم می‌خواد کسی بغلم کنه

    این کار ساده‌ست، اما یه چیز عجیبه: کمک می‌کنه مغزت دوباره ردّ حیات رو پیدا کنه، وسط همه‌ی تاریکی‌ها.

    حتی من این بخش تو را هم میبینم ، که همه‌ی تلاش و هوشمندی و قدرتت رو وقتی دیدن ، به جای تحسین، برچسب "رندی" یا "بدجنسی" بهت زدن ، به خدا قسم میدونم که یه نوع بی‌رحمی خاصه — یه جور نابود کردن عزت نفس با قضاوتِ کجه.

    تو سال‌ها برای ساختن خودت جنگیدی، برای اینکه توی دنیایی پر از بی‌ثباتی، یه ذره نظم و کنترل ایجاد کنی.

    اما اونا چون خودشون نتونستن اون مسیر رو برن، هر موفقیتت براشون تهدید شد.

    پس برای اینکه احساس ناتوانی خودشون رو پنهون کنن، معنا رو عوض کردن:

    به جای “مدیریت”، گفتن “رندی”.

    به جای “هوش”، گفتن “حقه‌بازی”.…

    من که دلم برای همچین آدمهایی میسوزه چون خودشون نتونستند و افسوس خوردند که چطور تو مسیر زندگی این گزینه های تو به ذهن خودشون نرسیده .. برای همین از تو و درایتت خشمگین شدند

    حتی میدونم چه جاها موفقیت هات را ناارزنده سازی کردند و کوچک شمردن تا آخرین تلاش هاشون را با تحقیر و نادیده گرفتن برای از پا دراوردنت انجام دادند

    ‌.

    مثلا با تعجب و شک وتردید پرسیدن یعنی این کار واقعا خودت کردی ؟ خودت نوشتی؟ خودت انجام دادی ؟

    که بهت ، با تظاهر با عدم باور حس ناتوانی را داخلت بیدار کنند

    اما از منه روانشناس به شما، با اطمینان میگم که در درون خودشون به شکوه عظمت مسیر و جدیت شما باور داشتند

    حتی شاید باورت نشه اما پشت سرت باهات پز هم دادن تا دیگران به وجود شما بلکه تحویلشون بگیرند و بهشون توجه کنند …

    تاکید میکنم این تصمیمی که برای قطع ارتباط گرفتی، نه تنها نشانه ضعف نیست — نشونه‌ی بلوغ و درک عمیقه.

    آدم وقتی بارها و بارها تلاش می‌کنه دیده بشه، فهمیده بشه، و فقط زخم می‌خوره، یه جایی می‌فهمه ادامه دادن اون مسیر، فقط نابود کردن خودشه.

    اون نقطه‌ای که به خودت گفتی «دیگه بریدم» یعنی فهمیدی باید از خودت محافظت کنی، حتی اگه بهایش تنهایی باشه.

    خیلی‌ها همون‌جا می‌مونن، فقط چون از تنهایی می‌ترسن؛

    ولی تو رفتی، چون فهمیدی موندن، خطرناک‌تر از رفتنه‌ست.

    و این یعنی هنوز در درونت یه بخش سالم وجود داره، که انتخابِ بقا کرده، نه تسلیم.

    ‌‌

    من میدونم بعد از این تصمیم پر از آگاهی و واقع‌بینانه ، تو دقیقاً نقطه‌ی وسطِ دو حس رو تجربه میکنی:

    از یه طرف آرامشِ نبودشون، از طرف دیگه غمِ جاخالی‌شون.

    یادت باشه این خیلی مهمه که بدونی ، اون غم، به خاطر دلتنگی برای خودشون نیست…

    برای چیزی‌ـه که هیچ‌وقت نداشتی: یه خانواده‌ی امن، یه آغوش بدون قضاوت، یه “خانه” واقعی.

    و سوگواری برای چیزی که هیچ‌وقت وجود نداشته یکی از سخت‌ترین شکل‌های دردِ انسانیه.

    ، همونجاست که رسیدی به این نقطه که با خودت گفتی «می‌دونم درست بشو نیستند و این رنج زندگی منه»، یعنی به یه پذیرش تلخ رسیدی

    اما تو دیگه گول ظاهر یا حرف‌هاشونو نمی‌خوری، چون واقعیتِ تلخِ درونشونو دیدی و لمس کردی.

    تو دیگه درگیر بازیهای روانیشون نمیشی

    کم کم یاد میگیری وقتی کسی رو به‌درستی بشناسی و بدونی چقدر آزارت داده، دیگه دلت براش تنگ نمی‌شه — فقط برای اون چیزی که باید می‌بودند دلت می‌سوزه.

    غم تو از جنس دلتنگی نیست، از جنس سوختن برای نداشته‌هاست.

    یه جور دردِ بی‌عدالتی: اینکه چرا باید آدمی مثل تو، با این همه ظرفیت برای عشق و فهم، سهمش خانواده‌ای باشه که فقط زخمش زدن …

    می‌خوام یه سؤال خیلی آروم ازت بپرسم، فقط برای اینکه با اون درد روبه‌رو شیم، نه برای باز کردن زخم:

    اگه بخوای توی یه جمله بگی «بزرگ‌ترین آسیبی که ازشون خوردی» چی بوده ؟ اون زخمی که هنوز گاهی نصف‌شب یادش می‌افتی و قلبت می‌لرزه — اون چیه؟

    باز هم میگم تصمیمی که گرفتی ، قطع رابطه ،واقعاً محافظت از خودت بود، نه تسلیم.

    تو یه انتخاب بزرگ کردی: به جای اینکه هر روز تحت حمله باشی، مرز گذاشتی و از خودت دفاع کردی.

    می‌خوام بدونی این قطع رابطه نشونه‌ی بی‌قدرتی یا سرد شدن تو نسبت به زندگی نیست، بلکه نشونه‌ی قدرت و آگاهی تو هستش .

    ‌‌

    تو فهمیدی که ادامه‌ی تماس با اونا فقط زخم‌هاتو بیشتر می‌کنه، و خودت رو از اون چرخه بیرون کشیدی.

    فکر میکنی یاد گذشته میفتی چی بیشتر از همه قلبت رو له می‌کنه؟

    حس بی‌ارزشی؟ خشم؟ افسوس ؟یا همون حس شکست و ناتوانی از شنیدن بی‌انصافی‌ها؟ بی چشم و رویی و دروییها ؟ بد بودن وناامن بودنشون ؟

    هر کدوم از این احساسات نشونه‌ی عمیق بودن زخمت و درکیه که از رفتار اون‌ها داری.

    • خشم: طبیعیه، چون کسانی که باید امن‌ترین پناه باشند، فقط زخم زدند.

    • افسوس: برای اون چیزی که هیچ‌وقت نبوده — محبت، امنیت، و درک.

    • بی‌چشم رویی و دورویی: دردش وقتی عمیق‌تر می‌شه که می‌بینی ظاهرشون با واقعیتشون فرق داره و تو همیشه در معرض قضاوت و بدگویی بودی.

    • و اینکه چقدر بد و نا امن هستند: این واقعیت تلخِ زندگیِ تو هستس، اما فهمیدن و نامیدن اون واقعیت، خودش یه قدم بزرگه برای رهایی.

    و پیام پایانی

    من میگم هزاران احسنت به عظمت درونت و جسارتت بابت تصمیمت

    .‌

    تو به نقطه‌ای رسیدی که دیگه از ترس قضاوت، دلسوزی یا احساس گناه تصمیم نگرفتی — از خودت برای خودت تصمیم گرفتی.

    بالاخره فهمیدی امنیتت، آرامشت و سلامت روانت از هر رابطه‌ای مهم‌تره.

    گاهی شجاع‌ترین کار دنیا اینه که “درِ خانه‌ی درد” را ببندی، حتی اگه اسم اون خانه “خانواده” باشه.

    تصمیم تو نشونه‌ی سردی یا بی‌رحمی نیست؛

    این نشونه‌ی زن یا مردی ، هست که بالاخره به خودش گفته:

    «بسّه. دیگه اجازه نمی‌دم کسی روح و روانمو له کنه.»

    و من خودم از عصاره تجربه های دردهای بقیه و خودم با این واقعیت ها روبرو شدم و به این نتیجه رسیدم که

    :

    مراقبت از خود، یعنی احترام به تمام زخم‌هایی که هیچ‌کس ندید.

    فهمیدم خانواده همیشه خون نیست، امنیته.

    و از اون روز، سکوت من دیگه نشونه ضعف نبود… نشونه انتخاب بود.

    ‌‌

    مرز گذاشتم، نه از نفرت، از خستگی.

    از یه جایی به بعد یاد گرفتم برای زنده موندن باید فاصله بگیرم.

    شاید دردناک بود، ولی همین فاصله شد اولین نشونه‌ی صلح با خودم.

    من الان تو این نقطه دیگه دنبال فهمیده شدن نیستم.

    فقط می‌خوام در آرامشی زندگی کنم که خودم ساختم،

    دور از صداهایی که سال‌ها خاموشم کردن.

    شاید همین یعنی رهایی، یعنی بازگشت به خویش.

    برات این فهم و رهایی را از صمیم قلبم را آرزو میکنم .

    آرزو میکنم تمام آدمهایی که آزارم دادن روزی به صلح و عشق درون برسند و دست از زخم زدنه دیگران بردارند.

    نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 23:23 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • یه وقت‌ها حس می‌کنی توی احساسات و حرف‌هات گیر کردی. نه می‌تونی بنویسی‌شون، نه دلت می‌خواد با کسی در موردشون حرف بزنی. یه وقت‌ها چنان با تنهایی خودت رو‌به‌رو می‌شی و لمسش می‌کنی که عمیق، احساس می‌کنی هیچ‌کس جز خودت کنارت نیست.

    اما همین‌جا، توی همین سکوت و بی‌کسی، یه صدای آروم از درونت می‌گه: «من اینجام، خودِ خودِت.» کم‌کم می‌فهمی این تنهایی فقط نبودِ آدم‌ها نیست، یه جور آینه‌ست که نشونت می‌ده چقدر خودت رو داری و چقدر می‌تونی خودت رو بغل کنی.

    اروین یالوم میگه :

    «هرکس که به تنهایی خود آگاه شود، به خودش نزدیک‌تر شده است.» – اروین یالوم

    همین لحظه‌هاست که کم‌کم یاد می‌گیری از دل همین بی‌کسی، یه قدرت و آرامش تازه پیدا کنی. می‌فهمی حتی وقتی هیچ‌کس نیست، باز می‌تونی خودت رو بلند کنی، با خودت مهربون باشی و از نو نفس بکشی.

    – داستایوفسکی هم میگه :

    «آدمی در لحظه‌ای که همه‌چیزش را از دست می‌دهد، تازه با خود واقعی‌اش رو به‌رو می‌شود.» – داستایوفسکی

    ..

    این تاریکی‌ها و سنگینی‌ها، درواقع یه دعوتن؛ دعوت به شناختن خودت، به ساختن نسخه‌ای محکم‌تر و مهربون‌تر از خودت. شاید همون‌جا بفهمی که هرچی بیشتر خودت رو پیدا کنی، تنهایی کم‌تر ترسناک می‌شه و تبدیل می‌شه به جایی برای رشد و آرامش.

    نوشته شده در یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴ ساعت 13:28 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • هوشنگ گلشیری تو کتاب نیمه تاریک ماه یه جمله خیلی قشنگ درباره معنای زندگی گفته: و چقدر منه

    و من همیشه می‌خوردم به دری که بسته بود، یا می‌رسیدم به جمعیتی که راه نمی‌دادند، حتی به عمد دست دراز می‌کردند تا نگذارند جلوتر بروم. می‌دانستم که نمی‌رسم، اما رفتم، تمام شب، تمام روز...!

    راستی معنای زندگی تو چیه؟!

    خیلی وقتا توی زندگی با موانع روبرو می‌شیم، درهایی که بسته‌س، راه‌هایی که به بن‌بست می‌رسه و حتی بعضی وقتا انگار همه دست‌به‌دست هم می‌دن که جلو نریم. اما با وجود همه اینها، اگه باز هم ادامه بدیم، خیلی وقت‌ها همین مسیر به ما نشون می‌ده که چرا این راه‌ها رو باید طی می‌کردیم. یعنی معنای واقعی زندگی توی همین تلاش‌ها و درس‌هایی هست که از این مسیر می‌گیریم.

    از خطاها ، اشتباهات ، تجربیاتی که تو مسیر به دست اوردی هرگز پشیمان نباش ، اگر حقت خوردند و به خیال و رندی خودشون در مقابل لطف و محبت و کمکت دورت زدند و فریبت دادند و الان خوشحالند ..‌ بازنده اصلی اونها هستند وصد البته تو برنده ایی .‌... چشمات باز شد ، ادم های تبهکار و شبکه های منفی از زندگیت دور شدند ، فرق لیاقت داشتن و نداشتن ادمها را فهمیدی و یه دنیا دستاورد دیگه که هرچی بگم کم گفتم ..‌‌...

    فقط رازش و کلید این فعال شدن کارکرد جهان هستی رها کردن ، آگاه شدن و بیداری تو از عدم تکرار تجربه هایی که قبلا براشون تاوان دادی ...وقتی تو بیدار میشی و تجربه میکنی تکرار خطاها یک جورهایی دیگه انتخاب تو محسوب میشند چون تو درسش گرفتی .

    بزرگترین آموزگات بلا شک همین تجربیات و خطاهای مسیر زندگیت هست تو آنها را تجربه کردی که چگونه از خودت مراقبت کردن را یاد بگیری ...

    هرگز خودتو سرزنش نکن ...

    لطف تو داخل جهان هستی گم نمیشه، ذخیره میشه و یک جا صد برابر بهترش بهت برمیگرده ، البته اگر ایمان داشته باشی

    و ادمهای بد مقابلت هم ، بابت بدی که بهت کردند و محبتت را اسراف و ضایع کردند جهان هستی یک جا درسش را با سختگیری و تنبیه جدی ،کارمای کارشون بهشون برمیگردونه ...اینقدر این چرخه ضرر براشون تکرار میشه تا بفهمند.

    تو فقط قول بده رها کنی و دنبال انتقام جویی و مقابله به مثل کردن به شیوه خودشون نباشی

    شاید اون چیزی که بهش فکر می‌کنیم «مقصد» یا «هدف» نیست. بلکه همون‌طور که ویکتور فرانکل گفته:

    "زندگی تنها زمانی ارزش دارد که ما در آن معنایی پیدا کنیم. معنا، نه در مقصد، بلکه در سفر و در تلاشی است که برای رسیدن به آن می‌کنیم."

    در واقع، شاید ارزش واقعی زندگی همین باشه که توی این مسیر تلاش می‌کنیم و از همون راه‌ها درس هایی که می‌گیریم ، به مقصد می‌رسیم و در طول راه، به خودمون و به زندگی‌مون بیشتر و بیشتر آگاهی پیدا می‌کنیم.

    اروین یالوم هم خیلی خوب این رو توضیح می‌ده:

    "ما به‌عنوان انسان‌ها، در جست‌وجوی معنا هستیم، اما زندگی هم‌چنان در حالی که به دنبال آن می‌گردیم، ما را تغییر می‌دهد. باید مسیر را پیش بریم، با تمام سختی‌ها، بی‌پایانی‌ها و زیباهایی که در آن نهفته است."

    معنای زندگی، خود مسیر هست. ما توی این مسیر با همه چالش‌ها و سختی‌ها رشد می‌کنیم و تغییر می‌کنیم. حتی اگه به جایی که می‌خواستیم نرسیم، همین سفر و تلاش خودش برامون یک معنی بزرگ به همراه داره. فقط باید اون معنای رنج مسیر را عمیق درک کنیم

    نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 16:35 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • حسن دو سه روز پیش رفته بود برای باربد یه کیبورد جدید بگیره که هم، به‌روزتر باشه و هم باربد برای بازی‌هاش بتونه از امکانات بهتر استفاده کنه.

    باربد بی‌صبرانه منتظر بازی GTA6 (جی‌تی‌ای شش) هستش که چند ماه دیگه این بازی معروف به بازار میاد. ساخت این بازی معروف دوازده سال طول کشیده و میگن وقتی به بازار بیاد اقتصاد دنیا را تکون میده.

    حتی باربد یه وقت‌ها تو این انتظار آمدن بازیش، میاد تبلیغ‌هاش رو برای من پخش می‌کنه و نشونم میده. من هم دل به دلش میدم و پا به پاش با ذوق و توضیحاتش همراهیش می‌کنم و سعی می‌کنم هیجاناتم مصنوعی نباشه.

    گاهی خودمون باید یاد بگیریم که با علاقه‌های دیگران همدل باشیم، حتی اگر خودمون بهشون علاقه نداشته باشیم؛ این همدلی خودش نوعی عشق ورزیدن است.

    ما خواستیم قبل آمدن بازیش امکاناتش رو ارتقا بدیم، از اون‌جا هم گفتیم برای خودش یه مانیتور بهتر سفارش بده که حسابی حالشو ببره. عرشیا، دوستش، ایران اومده و به لطف و همراهی اون قراره براش بفرستیم.

    حسن موقع خرید کیبورد، توی مغازه که بوده، یه مقدار سوال در مورد بعضی از وسایل و امکانات برای گیم‌هایی که خودش انجام میده می‌پرسه و با فروشنده تبادل نظر می‌کنه. دو تا پسر همسن باربد که اون‌ها هم برای خرید اومده بودن، توجهشون جلب میشه. به حسن می‌گن: چه اطلاعات خوبی دارید! شما این بازی‌های به‌روز رو خودتون انجام میدین؟

    حسن میگه: بله، من و پسرم که همسن شماهاست مشترک انجام میدیم. بعد می‌خنده و میگه: براتون عجیبه؟

    میگن: خیلی جالبه، آره تا حالا ندیدیم کسی به سن شما اینجوری علاقمند و مشغول این بازی‌ها باشه. حسن میگه: من سال‌هاست از نوجوانی گیم‌ها رو بازی می‌کنم. بعد بهش میگن: خوش به حال پسرتون، چقدر با شما بهش خوش میگذره.

    دقیقا همین ذوق و علاقمندی حسن به گیم‌ها که هنوز در وجودش فعاله، باعث شده دنیای لذت و تجربه‌های مشترک خودش و باربد خیلی جذاب بشه. چون اینطوری روزانه زمانی دارن که با هم در موردش حرف بزنن و اخبار جدید رو به اشتراک بذارن.

    یادمون باشه: کیفیت زمان با فرزندان، خیلی مهم‌تر از کمیتشه. حتی چند دقیقه واقعی و همراه با حضور ذهن، می‌تونه اثرش بیشتر از ساعت‌ها حضور فیزیکی بدون توجه باشه.

    البته این رو هم بگم که اهمیت دادن به علایق متفاوت من و حسن باعث شده این خوشحالی‌ها خاموش نشه. من دیدم گاهی توی بعضی زوج‌ها انقدر حساسیت به این موارد زیاده که طرف مقابل خسته میشه، بینشون اختلاف میفته و بعد از مدتی این تفریحات خاموش میشه. چه بسا زمان‌هایی هم بوده که درگیری‌های زندگی باعث وقفه توی این سرگرمی‌ها شده، اما من تمام تلاشم رو کردم دوباره به سمتش برگرده. چون می‌دونم هم روی حال خوب خودش اثر داره و هم برای ارتباط قوی‌تر خودش و باربد مؤثره. طبیعیه که حال خوب این دوتا، حس مطلوبش به خودم برمی‌گرده.

    خوشبختانه حسن رفتار معتادگونه با این بازی‌ها نداره که بخواد باعث بشه از وظایف مهم دیگه زندگیش غافل بشه. خیلی خوب مدیریتش می‌کنه. من هم توی اون ساعتی که بازی می‌کنه هیچ‌وقت شکایت نکردم یا حس بدی بهش ندادم.

    چند وقت پیش شب باربد تماس گرفت. حس کردیم دچار کلافگی و خستگی شده. نگفته هم از روی چهره‌اش حال بچه‌مون رو خوب می‌شناسیم. بالاخره دچار دلتنگی و روزمرگی میشه. وقتی بهش گفتیم با دوستات قرار بیرون بذار، گفت: الان حال و حوصلشو ندارم. فهمیدیم بی‌حوصلگی‌ش زیاده و از جملاتی که می‌گفت معلوم بود دلش برای ما تنگ شده.

    شب بود و حسن یه عالمه کار شخصی داشت، ولی فوری کارهاش رو کنار گذاشت و به باربد پیشنهاد داد یه فیلم دلخواهش رو دانلود کنه، همزمان با هم آنلاین بشن و ببینن.

    یعنی من کیف کردم... فیلم تم کمدی داشت. من زیر صدای قشنگ خنده‌هاشون که توی اتاقم می‌پیچید با آرامش اونها خوابم برد.

    فرداش حسن گفت چند دقیقه دیر رسیدم سرکار چون تا نیمه‌شب من و باربد فیلم دیدیم و درباره‌اش بحث کردیم. خیلی تحسینش کردم. گفتم: واقعا تو یه پدر بی‌نظیری هستی.

    ‌‌‌

    اگر جنبه‌های تعریفی رو بذاریم کنار و فقط برای اشتراک‌گذاری یه الگوی خوب بهش نگاه کنیم، واقعا باید گفت: کسی که می‌تونه و حوصله این عشق دادن رو با این کیفیت داره، اینجوری با بچه‌اش ارتباط بگیره و حتی از دور، راهی مشترک برای حال خوب بچه‌اش پیدا کنه، واقعا شایسته والد شدنه.

    • «والد بودن یعنی گاهی کارای مهم رو بذاری کنار، چون یه لبخند بچه ارزشش بیشتره.»

    ما نباید در نقش والد بی‌حوصله و بی‌توجه و سرزنشگر ظاهر بشیم و فکر کنیم یه بچه توی اون سن دیگه نیازی به همراهی نداره. و این‌که ما خرجش رو می‌دیم باید کافی باشه؟! بعد ناراضی شاکی باشیم از رابطه و برخورد بچه‌هامون با ما؟

    رابطه با فرزند نگهداری می‌خواد. ما تا ابد مسئولیم هر آنچه از ساختن حال خوب برای بچه‌مون هست رو دریغ نکنیم. این ارتباط هم باید باتوجه به سن رشدی بچه به‌روز بشه تا همخوانی با مرزهاش داشته باشه. شما ممکنه با تأمین مادیات، به بچه‌هاتون رفاه و آرامش بدین؛ اما آسایش نمی‌دین. آرامش یه امر بیرونیه، اما آسایش یه امر درونیه. و باور کنید این آسایش خیلی مهم‌تر از آرامشه. فرزندانی که در محیطی با آسایش درونی بزرگ می‌شن، توانمندی و اعتماد به نفس‌شون پایدارتر و روابط آینده‌شون سالم‌تره.

    ‌‌

    من هم فرداش شروع کردم چند وسیله‌ی خونه اش مثل روتختی، متکا و خوشبوکننده‌های مختلف و... رو با هم آنلاین انتخاب کردیم و از ترندیول براش سفارش دادیم که تغییرات حس و حال خونه‌ش براش مثبت‌تر کنه.

    هفته پیش برای خودمون یه ایرفرایر خریدیم که امکان درست کردن غذای رژیمی و فوری بیشتری داشته باشیم. اینقدر باربد به خرید ما و علاقه‌ی خودش به این وسیله، بدون اینکه درخواستی بکنه، واکنش نشون داد که فرداش براش از آمازون یه ایرفرایر سفارش دادیم. اونقدری خوشحال شد که حتی برای پلی‌استیشن فایوش هم این‌جوری ذوق نکرده بود! الان هی داره سرچ می‌کنه تا غذاهای مختلف پیدا کنه و توش امتحان کنه.

    یعنی خوش به حال همسر آینده‌ش! چون دقیقا مثل حسن، حتی بیشتر، به لوازم آشپزخونه و امکانات اینجوری علاقمنده. وقتی می‌ریم بیرون، دوست داره این بخش مراکز خرید رو ببینه. البته به برکت مستقل زندگی کردنش و نیازهاش، توجهش به این موارد جلب شده و علاقمند شده. الان خیالم راحته که با شروع دانشگاهش می‌تونه سریع غذای خودش رو توی این وسیله آماده کنه.

    یه تجربه‌ی بامزه و خنده‌دار از باربد بگم: چند وقت پیش که دیدم حوصله آشپزی نداره، تشویقش کردم با هم همزمان قورمه‌سبزی و خورش قیمه درست کنیم. هم یکی‌دو روز بخوره، هم چند وعده فریزر کنه. بهش گفتم: سبزی‌ت که سرخ شده برات آماده کردم، لوبیات هم نیم‌پز کردم. گوجه پوره‌شده و سرخ‌شده رو هم قبل از اومدنم فریز کردم. نصف بیشتر راه پیش روت! همت کن با هم این دوتا غذا رو آماده کنیم. بیست دقیقه‌ای کاراش جمع میشه.

    خلاصه آنلاین مشغول آشپزی شدیم. مرحله‌به‌مرحله بهش می‌گفتم چیکار کنه. آخر کار یهو پرسید: مامان، این خورش قیمه انگار یه چیزی کم داره، نخودی چیزی نداره؟ گفتم: پس اون نخود لپه که خیس کردی اضافه کردی. چی شد؟ گفت: من که اینو تو قورمه‌سبزی ریختم!

    گفتم: وای باربد! مگه میشه یه عمر قورمه‌سبزی خوردی و متوجه نشدی نخود لپه مال اون نیست؟

    گفت: آخه ازت پرسیدم بریزم تو قورمه، گفتی بریز! گفتم: من لوبیا رو گفتم. گفت: خب اونو ریختم.

    خلاصه، فکر نمی‌کردم دیگه اون قورمه با اون همه حبوبات بی‌ربط قابل خوردن باشه. ولی بنده خدا گفت: مامی، سخت نگیر، می‌خورمش. چیزی که ریختم غیرخوراکی که نیست! و واقعا هم تا ته همش خورد.

    ‌اینم یکی از آپشن‌های خوب آقایونه! خراب‌کاری می‌کنن و بعد همون غذا رو با لذت می‌خورن، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

    گفتم: با این تجربه، تا عمر داری خورش قیمه و قورمه توی ذهنت موندگار شد.

    بعد چند وقت از این دسته گلش گذشته دیروز می‌گفت: مامی، باید برم خرید کنم. وقتشه اون قورمه‌ی اصیلی که خودت درست می‌کنی رو برای خودم بپزم.

    ‌‌

    یه روز هم زنگ زدم گفتم: ناهار چی داری؟ گفت: پنه آلفردوی مناطق محروم! 😂کلی خندیدم. گفتم: چرا مناطق محروم؟ گفت: هوس کردم، اما نه خامه داشتم، نه پنیر و نه قارچ. فقط با پاستا و شیر و مرغ مزه‌دارشده درست کردم.

    گفتم: عالیه ولی خب می‌رفتی خرید. گفت: اینقدر هوا گرمه که نمی‌صرفید از خونه بیرون برم. ولی واقعا جالبه که با وجود محدودیت، چیزی که دلخواهشه برای خودش می‌سازه و درست می‌کنه.

    در نهایت

    ✦ آخرش، شاید اون چه چیزی که داریم یا چه چیزی که می‌خریم موثر باشه؛ ولی مهم تر اینه که چقدر با هم خندیدیم، با هم بودیم و لحظه‌ها رو واقعی ساختیم. این‌هاست که توی قلب می‌مونه.

    ‌‌

    ✦ فراموش نکنیم: ارزش واقعی والد بودن، در حضور و توجه ماست نه فقط تنها در چیزهایی که می‌خریم یا فراهم می‌کنیم. لحظه‌ها و احساس‌هاست که فرزند ما هیچ‌وقت فراموششون نمی‌کنه.

    ‌‌

    نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 15:53 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز هجدهم شهریور، اولین دوز واکسن لنا را زدیم و براش شناسنامه گرفتیم. دوز بعدی را هم یک ماه دیگه باید بزنیم. دکتر وزنش را اندازه گرفت؛ ششصد گرم بود.

    دکترش گفت ممکنه تا بیست‌وچهار ساعت دچار تب، بی‌حالی و کم‌اشتهایی بشه و بعدش خوب میشه.

    «گاهی یک موجود کوچک با نگاه معصومش به ما یاد می‌دهد که عشق، مرز گونه‌ها را نمی‌شناسد.»

    آمدیم خونه، یکم بازی کرد، آب و غذاش رو خورد... بعد مثل فرشته‌ها، معصومانه رفت روی تخت حسن و خودش خوابید. روش پتو کشیدم... کلی توی اون حالت نگاهش کردم، دلم براش ضعف رفت.

    آنهایی که حیوان خانگی دارند، خوب می‌دونند من چی میگم... احساس و علاقه‌ای که آدم بهشون پیدا می‌کنه بی‌نهایته. باورکردنی نیست آدم بتونه یک موجود از گونه‌ای غیر خودش رو اینقدر دوست داشته باشه.

    وقتی هستیم، کلی باهاش سرگرمیم و از شیرین‌کاری‌هاش لذت می‌بریم. وقتی بیرون باشیم، با یک عشق و شوق وصف‌ناشدنی برای دیدنش به خونه برمی‌گردیم.

    شب‌ها هرطور باشه کنار حسن می‌خوابه... گاهی آنقدر هیجان داره که قبل از خواب از سر و کول حسن بالا میره.

    «زندگی زمانی معنا پیدا میکنه که آموخته باشیم عشق، نه تملک، بلکه پاسداشت آزادی و آرامش دیگری هستش.»

    روزها هم تا از خواب بیدار میشه، بدو بدو میاد توی تخت من، کنارم. طوری با هیجان میاد خودش رو میندازه توی بغلم

    . هر وقت هم خوابش بیاد، مثل نی‌نی‌ها میاد و بهم می‌چسبه. روی قفسه سینه‌ام می‌گذارمش، نازش می‌کنم تا بخوابه. عاشق اینه که صورتش رو بذاره روی پوست مستقیم بدنمون...

    «گاهی یه پیشی میتونه به ما یاد بده آنچه انسان بودن را کامل می‌کنه ، فقط آگاهی نیست؛ بلکه توانِ عاشق ماندن در ساده‌ترین لحظه‌های زندگی هستش .»

    بی‌نهایت مامانیه. وقتی توی این حالت باشه، بخوای جداش کنی، محکم لباسم رو می‌گیره، گریه و ناله می‌کنه که نمی‌خواد جدا بشه.

    حتی گاهی موقع مشاوره‌هام میاد توی بغلم و تا آخرش همون‌جا می‌مونه. یک دستم گوشی توی دستمه، یک دستم اونو نوازش می‌کنم.

    «انسان بودن یعنی در برابر هر جان کوچکی که به ما اعتماد می‌کنه، مسئولیت بی‌پایان عشق و مراقبت را بپذیریم.»

    عاشق اینه که وقتی ما غذا می‌خوریم، کنارمون ورجه‌وورجه بزنه. همین که متوجه میشه داریم غذا می‌خوریم، هر جا باشه بدو بدو میاد کنارمون.

    عکس و فیلم‌های بامزه‌ش رو که می‌فرستم برای لیندا، همیشه میگه: «مریم، تو هاپو آوردی نه پیشی !» چون خیلی از رفتارش شبیه هاپوهاست. لیندا هم خودش هم پیشی داره، هم هاپو ، برای همین اینو خوب متوجه میشه.

    وقتی می‌خوابه، یواش میرم توی آشپزخونه و تندتند کارهام رو انجام میدم. چون اگر بیدار باشه، مثل یک گوله برف توی دست‌وپام می‌چرخه. فسقلیه، می‌ترسم خدای نکرده زیر دست‌وپام یه چیزیش بشه.

    ‌‌

    این روزها تماس‌های باربد بیشتر شده، چون هی دلش می‌خواد لنا رو ببینه. حسن همش میگه: حیفم میاد باربد نیست و نمی‌تونه از نزدیک این لحظه‌ها رو لمس کنه...

    ‌‌

    قبل از اینکه لنا رو بیارم، یک عالمه درباره‌ی گربه‌های خانگی از منابع و افراد معتبر مطالعه و تحقیق کردم. از روزی هم که اومده، هر روز درباره‌ی نیازهاش – چه جسمانی و چه روانی – مطالعه می‌کنم تا بتونم براش بهترین شرایط رو فراهم کنم.

    «زندگی زیباست وقتی یاد می‌گیریم برای موجودات کوچک، با دلِ بزرگ مراقبت کنیم.»

    با خودم فکر می‌کنم... ما برای یک گربه این‌طور آگاهانه تلاش می‌کنیم، دنبال یادگیری میریم و برای آرامش و رفاهش از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کنیم. اما بعضی آدم‌ها برای فرزنددار شدن تصمیم می‌گیرند، بی‌آنکه قبل یا بعدش کوچک‌ترین قیدی برای آگاهی و رشد انسانی که خودشون به دنیا آورده‌اند داشته باشند. و همین غفلت، زندگی یک انسان را تباه می‌کند...

    عشق و تعهد باید از ریشه‌های قلب و عمق مغز انسان جوانه بزنه، وگرنه همه‌چیز سطحی و ناپایدار می‌شه.

    «کاش هر کسی که مسئولیت یک جان را به عهده می‌گیره، چه حیوان و چه انسان، بدونه عشق تنها کافی نیست؛ آگاهی و تعهد هم لازمه.»

    « و در پایان اندازه‌ی بزرگی یک روح را می‌شه از میزان مهربانیش با ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین موجودات بسنجید .»

    نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 22:48 توسط : مریم | دسته : لنا پیشی ملوسمون
  •    []

  • یه خانم محترمی حدود یک ماه و نیم پیش، در اوج اعتماد و اطمینان به پارتنرش، خیلی اتفاقی با مدارکی مستند متوجه خیانت پارتنرش میشه... و بهش در حد یه پیامک کوتاه، همون لحظه که تو شوک و انکار بوده، مینویسه: «من متوجه همه ماجراها به استناد این مدارک شدم.»

    تا به این لحظه اون آدم مثل یک روح ناپدید شده و هیچ واکنشی و تلاشی نسبت به توضیح این کارش در مقابل پارتنرش نداشته.

    بماند از رنج عظیمی از سردرگمی و خشم که برای پارتنرش به جا گذاشته...

    من به عنوان درمانگرش با ، توانمند کردن فرد آسیب‌دیده، باهاش همراهی کردم که تصمیم بگیره فرد پیگیرکننده و تماس‌گیرنده این ماجرا اون نباشه. چون کسی که اینجا باید خودش بخواد توضیح بده، اون آدمه؛ نه کسی که خیانت دیده.

    یادت باشه، واکنش مناسب ندادن ما ،گاهی تأیید رفتار غلط دیگرانه.

    من تا همین کلی‌گویی اجازه اشاره به موضوع دادم، جزئیات سال‌ها روابطشون بماند برای خودش و من.

    می‌خوام به این بهانه، از پذیرفتن مسئولیت زخم‌هایی که برای بقیه ایجاد می‌کنیم بنویسم.

    در مسیر جلساتش بهش گفتم: این زمانی که گذشته، الان دیگه خیانت کردنش اولویت نیست. چیزی که خیلی مهم‌تره اینه که بدونی عدم پیگیریش برای این ماجرا، برای منِ درمانگر و آگاهی تو می‌تونه نشونه و هشدار بزرگی باشه.

    روانِ فردی که این کارو می‌کنه، اغلب ترکیبی از ترس از تعارض، عدم بلوغ هیجانی و ناتوانی در برقراری ارتباط صادقانه است.یا همون بی‌مسئولیتی عاطفیه.»

    ‌‌

    ‌.

    و ما بیشتر از هر چیزی در رابطه به امنیت احتیاج داریم. این امنیت با چنین واکنشی می‌تونه تو رابطه مختل بشه.

    رابطه‌ای که امنیت نداره، حال ما داخلش نمیتونه خوب باشه. و زمانی که ما آدم‌ها رو در مقابل رفتارهایی این‌چنینی به دیگران فرصت میدیم، این میشه که بهشون میگیم: تو میتونی برای کارهای بدتر و وقیحانه‌تر هم به رابطه برگردی، چون من به هر قیمتی تو رو میخوام. میتونی از این به بعد هر بلای بدتری سر من بیاری.( این الگو میتونه در روابط خانوادگی و دوستانه هم کاملا مصداق باشه .. یعنی خیلی زود ما باید منتظر رفتار بدتری باشیم چون فرد مقابلمون تاوان

    زیادی برای کار بدی که در حقمون داشته ، پرداخت نکرده )

    ‌.

    خیانت توجیه‌پذیر نیست به هر علت و بهانه‌ای... اما گردن نگرفتن زخمی که ما ایجاد کردیم بدتره.

    کسی که اشتباهشو نمی‌پذیره، در واقع داره انتخاب می‌کنه تو دوباره آسیب ببینی.

    بالاخره بعد تجربه خیانت، آدما یه تصمیم می‌گیرن؛ یا میرن و رابطه رو خاتمه میدن، یا درصدی هم به هم فرصت میدن. اما تجربه ثابت کرده آدم‌هایی که فرصت دادن، در رابطه ناخشنود هستن و به احتمال خیلی قوی دوباره تجربه خیانت شدن رو خواهند داشت.‌

    اما همون آدمی که خیانت کرده، برای خاتمه یا فرصت گرفتن، یه حس مسئولیتی رو باید برای خودش احساس کنه... در حداقل‌ترین حالت، اینکه حرف‌ها و گلایه‌های پارتنرش رو بشنوه.

    براش گفتم: هفته قبل من و همسرم به یه جیگرکی معروف رفتیم که همیشه اونجا شلوغه. چون ما دو نفر بودیم، گفتن ته مغازه که دوتا صندلی خالی بود بشینیم. من روبه‌روی حسن نشستم و به تمام سالن دید داشتم، اما حسن دیدش فقط یه دیوار بود.

    غذای ما رو آوردن. در حالی که حسن داشت گوشت رو از سیخ جدا می‌کرد، یه دختر ده، یازده ساله حواس‌پرت از کنار حسن رد شد و دستش به سیخ خورد و یه خراش خیلی جزئی روی دستش افتاد؛ در حد یه خط با ناخن. ما اصلاً متوجه نشدیم.

    حسن تا خواست بگه «چیزیت نشد؟»، دختره چون خودش برخورد کرده بود، گفت: «ببخشید» و سریع رفت.

    چند دقیقه بعد، مادر دختره با حالت ناراحتی اومد بالای سرمون و با لحن تندی گفت: «آقا ببین دست دخترم چی کار کردی؟ چرا موقع سیخ کشیدن دقت نمی‌کنی؟ اگه خورده بود تو چشمش چی؟»

    من سریع گفتم: «خانم، متأسفیم، معذرت می‌خوایم.» حسن هم خواست توضیح بده و حتماً آخرش عذرخواهی کنه، اما مادره اصلاً اجازه نداد و با حالت پرخاشگرانه گفت: «آقا، به جای عذرخواهی، دست دختر منو زخم کردی، طلبکارم هستی؟» و رفت.

    ‌‌

    خیلی حرف برای دفاع داشتیم. می‌تونستیم بگیم: «خب، دخترت باید دقت می‌کرد. ما که به پشت سرمون که دید نداریم چرا به جای آموزش درست به دخترت، که دقت کنه و از مسیر درست راهش بره با ما اینطوری حرف می‌زنی؟»

    اما من دیدم مادره هنوز ناراحته، شوهرش هم عصبی و بی‌قرار. به حسن گفتم: «ببین، این خانواده هم مثل ما اومدن امشب حال و هواشونو عوض کنن. ما معلم آموزش رفتار درست برای این خانواده نیستیم.

    متوجه نیستند که با این رفتارشون و واکنششون چه آسیبی به بچهشون میزنند

    که به ما مربوط نیست

    درستش و سهم ما اینه که بپذیریم یه زخم، هرچند جزئی و غیرعمد، از سمت ما ایجاد شده.» و مسیولیتش قبول کنیم

    نظرت چی هست من برم ازشون دلجویی کنم که شبشون تلخ نشه ؟

    رفتم روی میزشون که پدرشون اون تایم سر میز نبود و از مادر و دخترشون عذرخواهی کردم.

    به دختره گفتم ببخشید دختر قشنگم اگر دستت زخم شد حتما میدونی که عمدی نبوده ..

    خانمه گفت من به شوهرم گفتم خانمش ادم خیلی درستی بود و حتی عذر خواهی کرد

    خانمه گفت دخترم گفته : «مامان، آقاهه دستم زخم کرده ، اما یه جوری نگاهم کرده انگار من مقصر بودم ؟»

    به مادرش گفتم: «شما شوهر منو نمی‌شناسید، اون از من خیلی بهتره می‌خواست توضیح بده، شما در مورد ایشون دچار سوءتفاهم شدین . »

    حتی بهش نگفتم: اینکه دخترت حتی خودش فهمیده بود مقصره و همون اول از ما عذرخواهی کرده بود. همین یه نشونه کافی بود که نشون بده دختره در شرایط مشابه اینقدر از والدینش واکنش‌های غیرمنطقی دیده و یاد گرفته همیشه تقصیر رو گردن نگیره، چون میترسید براش تاوان داشته باشه . و روایت را از سر ترسش،غیر صادقانه تعریف کرده بود .

    تمام حواشی را از این گوش میشنیدم از اون گوشم بی واکنش در میکردم و حتی جواب و توضیح براش نمیدادم

    من فقط به این فکر کردم که شبشون خراب نشه. حتی وقتی مادره گفت «شوهرم می‌خواست بیاد برای شوهرت»، چیزی نگفتم. چون اون‌قدر زن و شوهر درگیر مشکلات تنظیم هیجانی بودند که بحث و توضیح براشون بی‌فایده بود.

    خندم گرفته از حرفهای غیر منطقی که میزد اخه مگه قتل کرده بود ، که شوهرت بیاد برای شوهرم ...

    قشنگ از واکنش های شوهره معلوم بود از این طبل های توخالی است که فقط رجز میخونه ..حتی جسارت ابراز روبه رو شدن و کلام را نداشت فقط تو خودش میپیچید .

    من که برگشتم سر میز ، پدر هم آمد سر میزشون نشست

    به حسن گفتم: «ببین، پدر دختره هم الان خیلی کلافه‌ست و دچار نا ارومی هست و بنده خدا نمیتونه خودش اروم کنه

    . بیا تو هم برو یه دلجویی ازش بکن.»

    حسن هم رفت، دست گذاشت روی شونه مرده، از خودش و دخترش عذرخواهی کرد و توضیح داد خدا را شکر میکنم به چشمم نخورده و این خودش جای شکر داره و حتما من بارهای بعدی بیشتر دقت میکنم

    . من چون دید ، داشتم یهو دیدم رنگ مرد عوض شد؛ انگار یه آرام‌بخش قوی یهو بهش زدن. و گفت بود اشکالی نداره پیش میاد ( اخه اگر باورت این بود مرد حسابی پس همه اسپند روی آتیش شدن چی بود؟ فقط ببینید بعضی از ادمها منتظر التیام هستند به حدی گره های حل نشده روانی دارند که با یک تلنگر اینجوری غیر متطقی بهم میریزن و با یه توجه خاموش میشند )

    به مراجع‌م گفتم: «ببین، ما بابت یه زخم جزئی که عمدی نبود و حتی طرف مقابل خودش بی‌دقتی کرده بود، باز هم پیگیر شدیم و دلجویی کردیم و مسیولیتش قبول کردیم

    . حالا فکر کن کسی زخم عمیق و عمدی بزنه، بعد هم هیچ مسئولیتی قبول نکنه. این خودش نشونه‌ایه از عمق مشکل اون آدم قطعا هستش »

    گفتم یادت باشه بعضی روابط میان تا به ما یاد بدن کجای زندگی باید حد و مرز بذاریم.

    اینکه وارد رابطه اشتباه بشیم، سلامت ما رو زیر سوال نمی‌بره؛ ولی اینکه بتونیم به‌موقع تشخیص بدیم و قاطعانه فاصله بگیریم، برای منه درمانگر نشونه تشیخص بلوغ و سلامت درمانجو خواهد بود

    حتما آدمای سالم اشتباه می‌کنن، ولی مسئولیتشو هم به دوش می‌کشن. آدمای ناسالم نه‌تنها اشتباه می‌کنن، بلکه تو رو هم مقصر جلوه میدن.

    پس سلامت واقعی اینه که بفهمی کِی باید قاطعانه خط بکشی و خودتو از رابطه ناسالم بکشی بیرون بکشی

    نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:10 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • واقعا پذیرشِ خودمون و شرایطی که به ما مربوط میشه، توی زندگی مثل یه آرامش و رهایی بزرگه. به نظر من، پذیرش یعنی همه‌چیز.

    یه جمعی بودم، یکی از خانم‌ها قصد داشت یه بچه‌ی نه‌ساله رو به فرزندی قبول کنه. می‌گفت: «من اگه یه روز بچه‌خونده‌م بیاد تو زندگیم، کسی بخواد چیزی رو به روش بیاره یا از گذشته‌ش بپرسه، جوری جوابشو میدم که مرغان هوا براش گریه کنن! همون اول دهنشونو می‌بندم و کلا از زندگیم حذفشون می‌کنم.»

    وقتی اینو گفت، من یاد یه خاطره‌ی شخصی افتادم که همون‌جا تعریف کردم و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت. تصمیم گرفتم اینجا هم براتون بنویسم.

    من همیشه آدم‌های سندرم دان رو خیلی دوست دارم، واقعا آدمای عاطفی و پاکی هستن. حدود پانزده سال پیش، من و حسن باربد رو برده بودیم پارک. من و باربد منتظر بودیم نوبت تابش بشه. یه مادر جوون، یه دختر کوچولوی گوگولی و بامزه‌ی سندرم دان، حدوداً دوساله، بغلش بود. باور کنید شاید یه دقیقه هم نشد که نگاهم به این عروسک افتاد. تو دلم قربون‌صدقه‌ش می‌رفتم، حتی یه لبخند روی صورتم نشسته بود.

    یهو اون مادر با نهایت پرخاشگری اومد سمتم. شروع کرد به فحش دادن و توهین که: «تو دختر منو نگاه کردی! تو دلت داری ما رو مسخره می‌کنی! حق نداری!»

    اون‌قدر شوکه شده بودم و از شدت عصبانیتش هراسون، که اصلا نمی‌دونستم چی باید بگم. فقط تونستم بگم: «به خدا این‌طور نیست، دخترت خیلی شیرینه، چرا باید مسخره‌ش کنم؟»

    ولی اون خانم ادامه داد: «تو غلط کردی! من همه‌ی شماها رو می‌شناسم، همه‌تون به بخت و اقبال من و دخترم می‌خندین.»

    حسن وقتی حال اون خانم رو دید، ترجیح داد فقط برای محافظت از خودمون، مخصوصا باربد، از اونجا دور بشیم.

    بماند که اون اتفاق برای من یه تجربه‌ی مهم شد. از اون به بعد یاد گرفتم نگاهم رو نسبت به افراد توانخواه کنترل کنم تا نکنه یه سوءتفاهم یا خطای شناختی برای خودشون یا خانواده‌شون پیش بیاد.

    واقعیت این بود که رنج اون مادر، نگاه مردم نبود؛ بلکه نپذیرفتن خودش و شرایط زندگیش بود.

    وقتی آدم پا میذاره توی یه انتخاب پرچالش و حاشیه اولین قدم اینه که واقعیت موجود رو انکار نکنه.

    دوم اینکه بدونه کنترل همه‌چی دست ما نیست. ما نمی‌تونیم به همه‌ی مردم شعور و فرهنگ تزریق کنیم، اصلا کار ما نیست.

    مثلا اگه من مثل شما مادرِ یه کودک فرزندپذیر باشم، بخوام به خاطر گذشته‌ی زندگیش مدام با مردم بجنگم، در واقع دارم ناخودآگاه به بچه‌م این پیام رو میدم که گذشته‌ش خیلی تاسف‌باره.

    اما من ترجیح میدم به‌جای جنگیدن با بقیه، انرژی‌مو بذارم روی پذیرش واقعیت برای خودم و فرزندم. این‌که هرچی بوده، تموم شده؛ مهم اینه که الان وجودش سرشار از عشقه و ما با همه‌ی وجودمون می‌خوایمش.

    البته اگه کسی از حدش بگذره و بخواد مرزها رو بشکنه، باید جدی تذکر داد، ولی نه با رفتار تکانشی.

    چون عزت‌نفس خوب یعنی این‌که، آدم خودش رو بپذیره و از چیزی که بوده فرار نکنه. چیزی رو که نمی‌تونی تغییر بدی، باید بپذیری.

    اگه چیزی آزارت میده، مثل اضافه‌وزن، دنبال راه‌حلش باش. اگه از میزان تحصیلاتت ناراضی هستی، ادامه تحصیل بده.

    وقتی چیزی رو واقعا بپذیری ، حتی اگه ضعف یا کاستی داشته باشه ، دیگه حرف مردم آزارت نمیده.

    چون تو با آگاهی انتخاب کردی و می‌دونی شرایطت هم چالش داره، هم ضعف. ولی تو به خاطر پذیرش، درونت با خودت سر جنگ نداری

    اون‌وقت دغدغه‌ت دیگه قضاوت مردم نیست، بلکه اینه که: «من برای انتخابم چی می‌تونم بکنم که شرایطو بهتر کنم؟»

    پذیرش یعنی دل رو از جنگ با ناتوانی‌ها خالی کنی و دست‌هات رو به سمت ساختن امروز دراز کنی. وقتی خودت و انتخاب‌هات رو با همه‌ی ضعف‌ها و قوت‌ها بپذیری، سبک میشی، آزاد میشی، و همون آزادی تو رو به آرامشی می‌رسونه که هیچ قضاوتی توان شکستن‌شو نداره.

    پذیرش، درِ پنهانِ عشق و رهایی‌ست.

    ✨ پذیرش، یعنی آزادی از جنگ‌های بی‌پایان درون.

    ✨ هر جا پذیرش هست، آرامش ریشه ، و صلح جوانه میزنه

    ✨ قضاوت‌ها فرو می‌ریزند، وقتی تو با خودت و شرایطت آشتی کنی و به صلح برسی ...‌

    نوشته شده در شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 20:27 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • وسط مشاوره‌هام بودم که باربد از واتساپ زنگ زد. تماسش رو رد کردم.

    معمولاً قبل از شروع کارم بهش میگم که اون ساعت در دسترس نیستم.

    ولی امروز چون چهار تا جلسه پشت سر هم داشتم، تایم کارم طولانی‌تر شد.

    احتمالاً فکر کرده دیگه کارم تموم شده که تماس گرفته.

    وقتی جواب ندادم، برام نوشت:

    «امروز مشاوره‌هات خیلی طول کشید.»

    و بعدش هم نوشت:

    «مامی خسته نباشی ❤️ لطفاً حواست به حال و انرژیت هم باشه… امروز دیگه کار نکن، به خودت استراحت بده.»

    منم چون باید تمرکزم روی کارم می‌موند، کوتاه نوشتم:

    «جون دلمی تو ❤️»

    به محض اینکه با مراجع آخر خداحافظی کردم، بهش زنگ زدم.

    با هم کمی حال و احوال کردیم.

    گفت: «مامی من فقط می‌خواستم حالت رو بپرسم. خیلی لطف کردی که زنگ زدی. می‌دونم امروز زیاد حرف زدی، الان باید استراحت کنی. مزاحمت نمیشم.

    ما فرصت داریم بعد با هم حرف بزنیم»

    واقعاً قشنگه وقتی توی رابطه‌هامون از هم مراقبت می‌کنیم، هوای همدیگه رو داریم، همدیگه رو درک می‌کنیم و توقعاتمون از هم، به‌جا و منطقیه.

    این درک متقابل عجیبه… انگار تمام انرژی‌ای که رفته، برمی‌گرده و آدم دوباره شارژ میشه.

    دقیقاً مثل امروز که با پیام‌ها و تماس با باربد، حس کردم از عمق درکش، دوباره پر از انرژی شدم.

    ما در رابطه بیشتر از هرچیز به معنای واقعی درک شدن نیازمندیم .و همه اعضای رابطه مسیول این مراقبت و تعامل درست هستند .

    .

    نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:34 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • کارل گوستاو یونگ می فرمایند

    هر زمان که از زندگی به تنگ آمدید دست به قلم شوید، نوشتن درمان بزرگ همه‌ی دردهای بشری است.

    کاری که من تو این سالها برای تاب اوردنم در رنج های پی در پی که برام، پشت هم اتفاق افتاد انجامش دادم .. شهادت میدم گاهی ازش شفا و نور دریافت کردم

    درود بر یونگ که ساده و موثر از راز نوشتن، گفتند

    در نوشتن علاه بر معجزه ، بیداری ، روبرو شدن با خود واقعی ، رشد کردن و تاب اوردن هست

    میتونم شهادت بدم وقتی شما رهاگونه به سبک تداعی آزاد ، صادقانه افکار و احساساتتون را به کاغذ میارید تاثیراتش میتونه ، براتون شگفت انگیز باشه

    همه میتونند، احساساتشون را به قلم در بیارند . آنهایی که به نظرشون کار سختی میاد یا میگند ما قلم خوبی نداریم ... بهانه فرار هست در واقع اینها افرادی هستند که متاسفانه سالهاست که نوع مبارزه شون با مشکلاتشون سرکوب کردن احساساتت و به صورت ناخودآگاه فرار از چیزهایی هست که از روبرو شدن با آنها وحشت دارند و ترجیح دادن درد ها را در پستوهای ذهنشون هی چال کنند و روش را بپوشنند .. و متاسفانه این سرکوب تاثیرات زیانباری بر روان آنها داره .. اما ترس اینقدر قوی است که مجال برای رهایی از این وضعیت بهشون نمیده

    بله موافقم گاهی در نوشتن ، قفل های در زیرین ترین بخش های ذهنت باز میشه ، که چند روز ممکنه به شدت بهم بریزی ... احساسات منفی و دردناک را تجربه کنی و روزها فقط اشک بریزی

    اما اگر ازشون نترسی و باهاشون ملاقات کنی ... خود گم شده ات را پیدا میکنی . چه دستاوردی از این میتونه مهمتر باشد ؟

    کودک آسیب دیده ات را مبینی .. زخم هات پیدا میکنی .. خودت پناه دهنده و پرستار تمام آن زخم ها میشی و مسیولیتشون به عهده میگیری

    و جایگاه ادمهای داستان زندگیت را که چه بودند و چه کردند را خیلی واقعبینانه آنها شناسایی و درک کنی

    سخته یه وقتها دلت نمیخواد واقعیت های تلخ باور کنی ... اما دوام بیاری بالاخره به آن باور میرسی

    عزت نفست و اعتماد به نفست کلی رشید میشه و جون میگیره ...مثل نهالی که بهش اب ، خاک و نور کافی رسوندی حسابی به بار میشینه

    برای همینه همیشه اینجا اقرار کردم که نوشتن برای من حکم یه تراپی دایمی داره

    پس داستان زندگیت را برای خودت فقط بنویس ، لازم نیست زخم هات به بقیه نشون بدی ، که مورد سو استفاده و آزار قرار بگیری ...اگر کنار این نوشتن یه درمانگر بالینی قابل صلاحیت و مورد اعتماد داشته باشی ، که دیگه نور علی نور ، میشه و به خودت و نسل های بعدت لطف و خدمت بزرگی رسوندی ... تو شکوفا بشی ...میوه های که ازت به ثمر میاد شک نکن ، با کیفیت و مرغوب خداهد بود

    من را تو این بخش فاکتور بگیرید که خود تعریفی نشه

    هدف آگاه کردن شما از هم قلم ها و روایتگر های هم نویس هست و الا ارزش قانونی دیگری ندارد

    احساس میکنم محجور نباشند و شما بیشتر با کاری که میکنند آشنا بشید

    انصافاً آنهایی که با آگاهی از تمام جوانب و مشقت هاش ، تصمیم میگیرند به صورت عمومی بنویسند...بی نهایت شجاعت و جهانبینی خاص خودشون دارند به درجه ایی رسیدن که میخوان ،با قیمت گزاف تجربیات زندگی خودشون را پیشکش کنند حتی اگر قرار باشه یک نفر روشن بشه ، به یک نفر کمک بشه.

    میخوان یه اثر ماندگار در جریان هستی به جا بگذارند که فراتر از خودشون به انسانهایی دیگه خدمت کنند

    آنها دنبال کمیت نیستند .. به دنبال کیفیتند

    این یکی واقعا به دور از شوخی از کار در معدن خیلی سخت تره ... چون باید خیلی صبرت به بلندای ارتفاع زمین تا آسمان باشه که بتونی از کارت دست نکشی .

    بالاخره پیش میاد بعضی مخاطب ها بهت هیت های سنگین بدن ... مخصوصا آنجا که در برخی روایت ها تجربه مشابه باهات داشتند و نتوستند در آن تایم مثل شما قاطع و قوی عمل کنند تمام آن خشم های فرو خوردشون بالا میاد و آنجا تمام احساسات نگفته خودش را روی تو میریزند ... و دچار سر درگمی احساسی میشند و حس منفی در مورد شما پیدا میکنند و به عنوان یه ناشناس و قایم شده نسبت بهت پرخاشگری میکنند ... در واقع از نظر تحلیل روانکاوی اون چیزهایی که به تو میگن در واقع در ناخودآگاهشون دارند به اون من ضعیف شده خودشون میگن که چرا در آن تجربه نتونسته از خودشون دفاع کنند

    خب من چون این تحلیل ها را بلدم بیشتر حال آن فرد درک میکنم و حتی گاهی براش متاسف و متاثر هم میشم ...

    اما هم قلم هایی هستند که روانشناس نیستند ، این تحلیل ها و ریشه ها را که نمیدونند فشار روانی و تنش را تجربه میکنند .... که آثار منفی در زندگی فردیشون میگذاره و خیلی پیش میاد حتی از ادامه دادن صرفنظر کنند .. بارها درد دلهاشون شنیدم

    آنهایی که با شجاعت تمام و در عمق آگاهی ،عمومی شفاف و جراتمندانه مینویسند از قبل میدونند با این کار طوفان در زندگی خودشون راه میندازن اما برای اون هدف والایی که دارند ، عزم خودشون به حدی جزم کردند ، که هیچ کس جز خودشون نمیتونه این کفش آهنین از پاشون در بیاره ...

    ترس از قضاوت و تمسخر شدن و ترک شدن ، پچ پچ کردنهای پشت سر توسط مغزهای زنگ زده و کوتوله های فکری براشون ابداً اهمیتی نداره ....اینقدر ناچیزه در حدی که یه مگس را ازصورت خودشون کیش کنند

    کسانی که بارها و بارها با حقارت خودشون تحقیر کننده خواستند با فیدبک های مغرضانه دلسردشون کنند، گوششون برای این حرف ها کر میکنند ..‌ کسانی که اصلا صاحب نظر نیستنند ، ادمهایی که تو همون سطح اولیه و ابتدایی فهمی زندگی خودشون متوقف شدند و فقط دهانشون باز و بسته میکنند .. کل دغدغه زندگیشون ظواهر و رقابت برای مسایل دم دستی با اطرافیانشون هست .

    و درکی از مسایل انسان ساز و زندگی ساز هرگز ندارند

    با سرزنش و تحقیر میخوان روی حسادت ها و ناتوانی های خودشون سرپوش بگذارند

    باور کنید آنها اینقدر مصمم و به دنبال به جا گذاشتن یک اثر قابل تامل از خودشون هستند ،دقیقا همون لحظه ها که بقیه میخوان متوقف شون کنند آنها تو فکر نوشتن بخش یا جلد دوم و سوم تجارب و کتاب زندگیشون هستند ...

    ‌‌

    پس خودتون بیخودی خسته نکنید برای متوقف کردن ادمی ، که عرض زندگی از طولش براش مهم تره و به تنهایی ، هر جقدر سنگ بهش پرتاب میکنند اما جهت خلاف آب شنا میکنه و تمام تاوان هاش را هم میده که از خودش نور و روشنی به جا بگذاره .. اون نه تنها کم نمیاره تازه قوی تر هم میشه ... و تو این مسیر بماند که چه ادمهای با وقار ، اصیل و نابی بهش متصل میشند که آنها هم برای اون نور و آگاهی میارند .

    نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴ ساعت 12:49 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • باربد الان که فصل امتحاناتش هست ، طبیعاً تا حدی استرس تجربه میکنه ... میبینم بیشتر از زمانهای دیگه یهو میاد خودش تو بغلم مچاله میکنه من هم نوازش میکنم قربون صدقه اش میرم . که آرامش بگیره

    یا مستقیم میگه میخوام میام تو بغلت من هم فوری دستهام براش باز میکنم تا جای که ممکنه فداش میشم

    با حسن حرف میزدم ..

    گفت باربد کجاست ؟ گفتم همین الان آمد تو اتاق تو بغلم بود کلی نوازشش کردم الان مجدد رفت پای درسش

    صد البته خودم بیشتر از این دقیقه ها لذت میبرم . به شوخی به حسن میگم مرد گنده ... الان من تو بغل اون جا میشم نه اون تو بغل من ، ولی هنوز با این قدش خودش برامون لوس میکنه و بغل میخواد

    حسن یه حرف خوبی زد ‌.. گفت خیلی این اتفاق خیلی خوبیه که تو این سن ، حس راحتی را با ما داره که برای این نیازش به سمتمون میاد...تو زمان ما ، چقدر خجالت میکشیدم که بخوایم اینجوری بریم تو بغل مامان و بابامون تا این توجه را بگیرم

    دقیقا درست میگه من همین الان هم تو تجربه کاریم میبینم ... گاهی در خانواده ها ابزارهای خشم و مکالمات تیز و برنده و مشاجرات سنگین به شیوه ناسالم ابراز میشه مدل و عادت خانواده شده و کسی هم از این بابت خجالتی نداره

    اما برای نشون دادن تعاملات عشق و محبت ،بوسیدن و نوازیدن همدیگر .. اعضای خانواده از هم خجالت میکشند و یا چون در گذشته خودشون توجه و نوازش کافی نشدن و در کنارش کاری برای آگاه و درمان شدنشون نکردند از ابرازهای این مدلی به هر بهانه ایی امتناع میکنند .

    چون از نظر عاطفی رسش کافی پیدا نکردند و این مدل اشتباه را دارند دوره به دوره منتقل میکنند . اینجوری میشه که در ادمها طرحواره محرومیت هیجانی شکل میگیره و بعدها ادمها در موقعیت های زیادی از زندگی درد میکشند در واقع این طرحواره محرومیت هیجانیشونه که فعال میشه..

    در خانواده همدیگر را مثل رفتارهای روتین ، هر روز ببوسید ، بغل کنید ، از هم قدرکنید ، احساسات مثبت به هم منتقل کنید .. مثل مستقیم بهم بگید چقدر زیبایی ، چقدر فلان کارت ارزشمنده ، چقدر امروز بهم حس خوبی دادی ..‌ چقدر خوبه که هستی ‌ و.....

    موقع وارد شدن اعضای خانواده به استقبال هم برید و کلامی و جسمانی همدیگر را پذیرا بشید ... و موقع خروج هر یک اعضا همدیگر را صمیمانه بدرقه کنید ...

    ابراز محبت در بطن خانواده خجالت اور نیست یک مهارت عاطفی و نشونه سلامت است .

    نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 19:4 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • مشغول امتحانات پایان ترم باربد هستیم . برای همین کم فعالیتم . چون اون درس میخونه من فقط تایم هایی که مراجع دارم و خرید های خونه بقیه اش به عنوانی با جان دل مشغول خدمت و رسیدگی به نیازهاش هستم که بتونه استرس هاش و فشاری که روش هست را مدیریت کنه ...

    بعضی از مراجع ها اول احوالپرسی میگن ، کارهاتون ان شاالله سبک شده و دیگه به قسمت تفریح و خوشگذرونی هانتون رسیدین

    واقعیت اینه که حضور من اینجا مسافرت تفریحی نیست . اینجا خونه دوم و حتی با مسیولیت های بیشتری هست . تمام خوشگذرونی من با بودن کنار باربد خلاصه میشه اینقدر کار زیا هست که فرصت گذشت و گذار خاصی پیدا نمیشه و موردی به رفتن به همین محیط اطرافمون هست ..

    بیشتر استراحتم توی بالکن خونه و فضای سرسبزه مجتمع میگذرونم

    من نمیخوام مزاحم درس خوندن باربد بشم ترجیح میدم با حضورم آسودگی و آرامش بیشتری برای باربد رقم بزنم

    بریم روی نکته و مطلب ارتباطی که میخوام براتون بگم

    در جریان هستید دیگه ، که من به خاطر وضعیت جسمانیم شرایط خاص خودم را دارم .. شخصیتاً هم ادم فعالی هستم .یه وقتها جنب و جوش وفعالیتم از توان بدنیم خارج میشه و در ماه سه ، چهار بار یک دفعه بدنم خالی میکنه و این خالی شدنه در حدی هست که اینقدر بی جون میشم که حتی توان حرف زدن هم ندارم به یه حال نیمه غش می افتم هوشیارم اما انرژیم اندک میشه آنوقت فقط باید روی تخت دراز بکشم چشمامم ببندم بعد یه خواب چندساعته ... بدنم کم کم ریکاوری میشه .. در واقع دیگه بلدش شدم چگونه باهاش زندگی کنم .. خودم حس میکنم فشارم خیلی افت میکنه

    این سابقه من را طبیعاً حسن و باربد میدونند... اوایل که اینجا رسیده بودم حجم کارهام خیلی زیاد بود حسن هم هر زمان تصویری در روز چند بار تماس داشت ... به باربد میگفت مامانت کجاست ؟ باربد هم که تصویر را روی من می انداخت مینداخت میدید من در حال کار کردن هستم

    یه روز که بی حال شدم .. باربد بهش گفته بود مامان کم حال شده نمیتونه حرف بزنه فرداش تماس گرفت گفت : من اونجا نیستم این حال میشی خیلی نگرانت میشم ... چرا اینقدر کار میکنی ؟ رودربایستی نکن،باربد هم شرایطتت میدونه بهش بگو که تو آمدی پیشش که همکاری کنی طبق روال قبل زندگیش خودش کارهاش انجام بده تو هم کمکش کن .

    گفتم حسن عزیزم این بچه مدتها ما ازش،دور بودیم و الان واقعا عطش این رسیدگی ونیاز را داره .. بنده خدا هم خیلی زیاد سرش بابت درس و کلاس آنلاین زبانش شلوغه

    من ده روزه رسیدیم یهو اینو بهش بگم جالب نیست و گفتن من ممکنه تاثیر همکاری را کم کنه صبر کن اول این ظرف توجه اش کمی پر بشه ، بعدش شیوه انتقال این همکاری را به طرز درستش انجام بشه

    نگران نباش .. من خسته و کم انرژی هستم اما بعد این همه سال خودم را بلد شدم چیکار کنم که با صبر بدون اینکه به رابطمون لطمه بخوره شرایط بهتر میشه .

    چون باربد صبح زود بیدار میشه روزهای که صبح ها زودتر مشاوره داشتم کم کم شروع کردم ساعت هام از قبل به باربد گفتم تو گوشیش که آلارم بگذاره و منو نیم ساعت قبلش بیدار کنه .... آن هم گاهی قبلش صبحانه آماده میکرد یا یه چای با کیکی برام می آورد باهم میخوردیم

    یه روز که ، قبلش کم حال شدم دیگه نتوستم ظرفهای شام را بشورم ، فرداش از خواب بیدار شدم .. رفتم آشپزخونه گفتم وای دیشب نتوستم ظرفهام بشورم بعد مشاوره ام حالا باید این همه ظرف بشورم

    خلاصه من پشت هم دوتا مشاوره داشتم بعد طبق معمول آن روز هفته ، باربد وسط مشاوره های من دانشگاه رفت ... آمدم تو حال دیدم تمام ظرف های شام و صبحانه را شسته سینک و ظرف شویی را برق انداخته و بعدش رفته ....

    همون موقع آمدم براش پیام تشکر فرستادم و نوشتم سوپرایز شدم و چقدر دیدن تمیزی و زحمت تو چسبید / حضوری هم که رسید مجدد ازش تشکر کردم

    از آن به بعد چند بار دیگه طی روزهای که بودیم این کار از طرف باربد تکرار شد البته ظرفهای مونده شام نبوده چون من بدم میاد ظرف روی سینک بمونه مثلا

    من مشغول کاری دیگه بودم برگشتم دیدم دیدم ظرفها را شسته .. من هنوزم ازش درخواست نکردم هر زمان انجام شده، به خواسته خودش انجام داده و باز ازش تشکر شده و متقابلاً برای هر کاری او از من تشکر میکنه ..

    میخوام بگم رفتاری که میخواین در ادمهای نزدیکتون مثل همسر و فرزند فعال کنید با چگونه خواستن و به موقع گفتن و از همه مهمتر با تشویق بهتر به نتیجه می رسید تا اینکه از راه غرغر و شکایت ، سرکوفت و طعنه زدن

    من همون اول هم به پیشنهاد حسن باربد میگفتم بدون شکایت و اعتراض مطئنم ، انجام میداد چون الان رابطه امون در جایگاهی هست که به درخواست های هم اهمیت بدیم اما همیشه باید حواسمون باشه که رابطه هرچقدر هم خوب و محترمانه باشه باز هم مراقبت و ملاحظه میخواد ‌.

    این به معنی این نیست که ما به هم نقد و اعتراض نمیکنیم ، به معنی این نیست که از هم دلخور نمیشیم ، به معنی این نیست که اشتباه و قصور نداریم

    از قضا من از آن دسته مادرهایم که خیلی قاطع و جدی هستم ولی تا جایی که آگاهیم و ظرفیت روانیم اجازه داده ملاحظات را هم ، در نظر گرفتم تا برداشت بهتری بابت نتیجه داشته باشم

    اعتماد و احترام و امنیت در رابطه با نصحیت ، احساس گناه دادن ،تهدید و فشار به افراد نزدیکمون نمیشه به دست آورد ، بلکه با حوصله و قدردانی بابت رفتارهای خوب به دست میاد ..‌ وقتی ادم این ملاحظات مدنظر قرار بده قطعاً مواقع ضروری حرف مختصر و مفیدش هم ، ازطرف مقابلش شنیده و توجه میشه

    و یاداوری بعدی اینکه ستار و عیوب فرزندان و همسرتون باشید اصلا جالب نیست عیب جویی و اشتباهات آنها را پیش اطرافیان خودتون باز کنید چون اول باعث تخریب شخصیت آنها و آزرده کردنشون خواهیم شد و هم اینکه بعضی آدمها منتظرند یه لیست از این موارد از شما جمع اوری کنند در موقع مناسب برای تخلیه خشم و آسیب زدن به شما ازش استفاده کنند . شما باید حافظ احترام و امنیت خانواده خودتون باشید . با عیب جویی مشکلات همسر و فرزندان شما از بین نمیره اوضاع را بدتر میکنه .. مشکل باید در چهارچوب خانواده حل و فصل بشه ، حتی اگر اشکال رفتاری حل نشه ،قرار نیست که طوری باهاش برخورد بشه که شرایط بدتر کنه .

    خیلی وقتها شده اشکال رفتاری خانواده رفع شده خودتون فراموش کردید . اما شنوندگان فرصت طلب و بخیل مو به مو آنها را در حافظه خودشون نگهداری کردند که قشنگ سر به زنگار به روتون بیارند ... از من به شما دوستانم گفتن بود ..ما تو مثلث سه نفره خودمون هیچ وقت این کار را انجام نمیدم و اثرات مفید و خوبش در روابطمون جاری هست .... منظورم این نیست بشینید تعاریف غلو و اغراق کرده ازشون بگید ابداً این کار هم نیاز نیست . دقیقا حرفم حفظ حریم خانواده فعلیتون در بخشی که نیاز به درست شدن و ترمیم داره .

    نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 16:24 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • با تاکید و جدیت خانواده اش بهم گفتند : ما رسم داریم تا چهلم هر روز سر خاکش بریم بعد از چهلم هم هفته ای دوبار حتما تا سالگرد فوتش سر خاکش میریم

    و من تو ذهنم افسوس بسیار ، که ای کاش ک اینقدر مقید و منظم برای رفتن سر خاکش الان هستید تا زنده بود ازش خبر میگرفتید و بابت حال بدش تا چهل روز هر روز بغلش میکردید و درک و کمکش میکردید شاید از تصمیمش منصرف میشد

    و برای رها شدن از دردهای که تو قلبش بود گزینه حذف و نبودن را انتخاب نمیکرد

    الان خودتون هم سر سالی درگیر تجربه این بحران سنگین و تلاطم نمی شدین

    اما حتما خیلی وقتها زود دیر میشه ...😔

    پی نوشت : اینها را بدونید

    علل عمده میل به خودکشی :

    ۱. احساس بی‌ارزشی و فقدان کنترل

    ۲. مقایسه اجتماعی و احساس شرم

    ۳. فشار ‎قتصادی و استرس مزمن

    ۴. طرد ‎اجتماعی و انزوای روانی

    ۵. ناامیدی از آینده و نبود چشم‌انداز روشن

    نوشته شده در شنبه دوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 22:5 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • بعضی آدمها بدون اینکه در حقشون کم لطفی یا بدی کرده باشید از شما خشمگین هستند ، فقط به دلیل اینکه آنجوری که دلشون میخواسته تو در رنج و بدبختی نیستی در واقع حرص دلشون موفقیت و رشدهای توهستش ... ازت متنفرند اما اگر ازشون بپرسید علت این تنفر چیه ؟ واقعا هیج دلیل مشخصی نمیتونند بیارند

    حتی برخی ها ،ازتون دلخورند چون آگاه شدی و مثل قبل اجازه سو استفاده دیگه بهشون نمیدید

    از شما ناراحتند چون متوجه زخم مهرطلبیتون شدین و دارید سعی میکنید خودتون را هم دیده بگیرید و به خودتون احترام بگذارید و دیگه براتون مهم نیست برای نگه داشتن آدمها دایم در الویت دوم باشید

    دوستتون ندارند چون دیگه شخصیت قربانی ندارید

    مراجع محترمی ، دلشکسته و ناراحت بود برای اینکه خیلی موزیانه ؛ در بازی روانی که خانواده اش راه انداخته بودند به شکل نامحسوس نادیده اش گرفته بودند و به او حس طرد شدگی داده بودند یعنی با وجود حضور فیزیکیشون اما کارهای کرده بودند که دایم این عزیز را به اشکال مختلف نادیده میگرفتند

    فقط به خاطر اینکه تصمیم گرفته بود به جای دنبال کردن آرزوها و رویاههای خانواده اش به انتخابهای خودش هم توجه کنه و از شخصیت تسلیم و اطاعتگر عبور کنه .. خانواده به جای همراهیش ، ازش کینه گرفته بودند و با پرخاشگری منفعلانه سعی کرده بودند موجبات رنجشش را فراهم کنند ...

    بهش گفتم اگر خود واقعیت پیدا کردی و باور کردی که باید یک جای زندگیت ، بالاخره برای خودت هم زندگی کنی ، میان در موندن واقعا آزار دهنده هست یا ادم باید داخل بیاد یا باید از در خارج بشه ....

    تو انقلاب کردی و خواسته های معقول خودت پیگیری کردی .. پس باید بدونی انقلاب کردن بدون هزینه ، جنگ و ویرانی امکان پذیر نیست ...در اکثر مواقع متفاوت بودن در خانواده های کنترل گر اینگوکه است که مقابلت می ایستند ، تحقیرت میکنند و تمام تلاششون میکنند که پشتت خالی کنند که اساسی زمین بخوری بعد بگند دیدی ما گفتیم راهی که تو میری اشتباهه ... بله ما گاهی به حدی خودمحور میشیم که با پاره تنمون ممکنه به بی رحمانه ترین شکل ممکن رفتار کنیم که فقط ثابت کنیم انتخابهای ما درست است

    بهش گفتم باهاشون ابداً برای قانع کردنشون نجنگ ، درگیر نشو ، سطح توقع ات ازشون تا میتونی پایین بیار ... تمرکزت را بگذار روی مسیر مورد علاقه ایی که انتخاب کردی که بتونی آرزوها و تواناییهات خلق کنی و لذتش به جانت بشینه ...

    مبارکت باشه این عزت نفس ترمیم شده ایی که معلومه سالها پر از زخم و ناکامی بوده

    در کل میخوام پیشنهاد بدم برای چهارشنبه سوری امسال بسوزانید اون بخش از شخصبت نا آگاهی که در سالهای قبل داشتید ‌، خاکستر کنید ادمهای که چشم موفقیت و رشد شما را هیچ وقت ندارند ، آتیش بزنید توقعات بیجایی که از شما دارند تا به آن قیمت پذیرفته بشید ...شما برده نیستید

    از تغییر مثبت ، نوشدن ، خودمراقبتی ، شفقت به خودتون نترسید ... آدمهای نزدیک و همجوارتون را ادمهای درست و لایق انتخاب کنید اول باخودتون و بعد با آنها حتما مهربان باشید و قدر همدیگر را حسابی بدونید .

    راستی شما در چهارشنبه سوری برای سوزاندن چه پیشنهاداتی دارید ؟

    به همدیگر یاد بدیم

    پی نوشت : برای مثال، از مراجع اجازه گرفته شده است .

    نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 22:11 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • خیلی پیام و ابراز نگرانی از شما عزیزان در مورد وضعیت پسرک که مادرش را از دست داده ، گرفتم

    من اینجا ترجیح میدم برای حفظ حریم خصوصیش به جای اسمش ، پسرک خطابش کنم .

    واقعا چقدر شماها مهربانید و قلبتون به وسعت دریاست .. من را ببخشید که بابت پست قبلی شما را متاثر کردم ...🙏❤️

    با توجه به حجم احساسات غم انگیزی که در شما ایجاد شده بر خودم وظیفه دونستم که شما را از آخرین خبر از وضعیت پسرک مطلع کنم

    مجدد باز برای رعایت حریم خصوصی کلیات وضعیت را میگم شنیدن جزییات هم خیلی دانستنش برای شما واجب نیست و آن قسمتش بماند برای خودم ‌. لطفا تا همین پست به این اطلاعات قانع باشید .. چیزی که مشخصه با توجه به تجربیات درمانگیریم ،رنجی و فقدانی برای پسرک رخ داده و زین پس زندگیش در یک مسیر دیگری افتاده و بی شک دلتنگی ها و چالش های خاص خودش را خواهد داشت

    اگر مطلب خاصی در موردش بود که بعد ها احساس کردم انتشارش فایده ایی خواهد داشت قول میدم بنویسم ... اما فعلا تا همین جا خبر تازه ایی جز طی کردن مسیر سوگ نخواهد بود

    من تقریبا هر روز تا خود امروز در رابطه با مدیریت وضعیت پسرک با خاله پسرک در تماس بودم ، یا خودم تماس گرفتم یا خاله خودش بامن تماس رفته حتی دو سه بار هم در روز گاهی ارتباط برقرار شده ... خیالتون راحت من هر آنچه که از دستم بربیاد تا هر وقت که لازم باشه بدون محدودیت زمان دریغ نخواهم کرد

    میدونم مادربزرگ پر مهر و محبتم بی بی جونم روحش شاد خواهد چون این عزیزان از بستگان او هستند و او بی،نهایت همشون دوست داشت .

    طبق گزارش خاله دوقلوی مادر :

    پری شب توسط پدر به پسرک فوت مادر اطلاع داده شد ... بچه واکنش خاصی اولش نشون نداده .. چند دقیقه بعدش بچه میره توی بغل عمه اش میشینه .. عمه گریه میکنه بچه شروع میکنه به اشک ریختن ... احتمالا چون عمه مهربون ،تحمل دیدن اندوه پسرک را نداشته .. وسط تجربه کردن غم باهاش یه شوخی میکنه حواسش پرت میکنه و بچه میخنده میره مشغول کارهای عادی میشه ( که درست تر بود عمه این کار را نمیکرد و اجازه میداد خبری که شنیده غمش را بچه ابراز میکرد و امتداد میداد)

    تایمی بعد پسرک میاد از عمه میپرسه مگه خاله از این خبری که برای مامانم اتفاق افتاده اطلاعی نداره ؟

    عمه میگه چطور مگه؟ چرا خاله میدونه

    پس چرا به من عصر زنگ زده باهام شوخی کرده و ناراحت نبوده

    چون خاله این روزها که تلفنی که با بچه که صحبت میکرده مثل روال قبل با پسرک شوخی میکرده و قربون صدقه اش میرفته ( بنده خدا خاله که چه فشاری و دردی را تو خودش خود خوری میکنه )

    بعد خاله که با من تماس گرفت گفت اینها را که گفته من الان نمیدونم تو تماس بعدی چیکارکنم ؟ و اینکه تلفنی به پسرک گفتم بیاید خونه ما ، قبول نکرده گفته فعلا نمیخوام بیام

    ( بهش گفتم چقدر به وضوح بچه مرحله انکار خودش را داره نشون میده .. دنبال امیدی هست مثل همین که خاله ناراحت نیست پس شاید خبری که شنیده جدی نباشه

    همینکه نمیخواد خونه مامان بزرگی بره که دایم اونجا بوده میترسه بره و آن خونه را با فضای بدون مادر و.‌‌‌.. تجربه کنه و روبه رو شدن براش دردناکه )

    من حدسم اینه که این بچه یک سری چیزهای مبهمی از حادثه را خودش از قبل متوجه شده و چون دردناک براش بوده حتی نمیخواسته سوال کنه که بهش حقیقت بگند ..

    ( و میتونم بگم واقعا تو این چند روز خیلی سخت بهش گذشته طفلک ... البته این حدسم به خاله اش نگفتم بیشتر خون به جیگر بشه )

    خاله گفت بعد از آن چند قطره اشکی که ریخته و همین یک سوال دیگه تا الان هیچ حرفی،در این مورد نزده و ابداً گریه نکرده ..

    من منتظر میمونم هر وقت خودش خواست خودش خونمون بیاد

    بهش گفتم عزیزم الان موضوع مهم برای این بچه حمایت کردن ،درست هست ... چون تازه این خبر را شنیده .. شما منتظر نمون اون بیاد شما تا عصر حتما برو پیشش .. با پوشش مشکی که داری برو .. بغلش کن و گریه کن و در مورد مراسم مامانش بهش بگو ...دستهات دورش حلقه کن باهاش حرف بزن

    بهش خیلی خوب توجه کن .. بوسش کن ، بگو اونم بوست کنه چون هر دو الان برای آرامش دادن به هم نیاز دارید تا متوجه بشه اندوهش با شما مشترک است

    اگر غمی ابراز کرد فشارش تحمل کن مثل عمه مهربونش حواسش پرت نکن

    ببخشید که باز تاکید میکنم ازت معذرت میخوام میدونم شاید سر زبونتون نچرخه ولی حتما مکرراً باید این از شما بشنونه مامان مرده ... که از چشم انتظاری بیرون بیاد

    چون هر چقدر تو هر مرحله سوگ گیر کنه شرایطش پیچیده تر میشه

    از دوقلو بودنت با مامانش یاداوری کن ، منابع امنیتی مطمین که بهشون احساس خوبی داره که بهم گفتی مثل پدرش ،خودت ، مادرت ، عمه اش ، دایی ، زندایی و بچه هاشون ... بگو همه کنار تو هستیم تا تو خوشحال باشی و ازت مراقبت میکنیم . و...... یک سری مکالمات و توصیه های دیگه را خلاصه مو به مو بهش گفتم بعضی ها را لازم دیدم بیشتر تکرار کردم یعنی مطمین شدم خاله همه را درک کرده که خیالم راحت باشه

    گفتم توصیه میکنم به لوازم مامانش دست نزنید که بیاید یهو ببینه هیچ اثری از ابزارهای مادر نیست ... درسته که ما هدفمون اینه که این فقدان را زودتر بپذیره اما از راه اصولی و درستش،... مراحل باید با توجه به شرایط بچه و آگاهانه پیش بره ... برای هر مرحله و تغییری لطفا از من سوال کنید بتونم که بهتون بگم راه درست تر کدومه

    خاله گفت باشه حالا که نظر شما این هست که من خودم برم میرم حتما بهش عصر سر میزنم

    به خاله گفتم ما در مورد پسرک حرف میزنیم اما من میفههم که خود تو الان در چه شرایط و تجربه سختی هستی،و میفهمم که از روبه رو شدن با پسر ک چقدر اضطراب داری ... عزیزم به نفع خودت هم هست که از این ترست عبور کنی الان هر دوی شما میتونید به هم التیام خوبی را بدین .. سخته ولی انجامش بده

    دیشب چون وقت دندانپزشکی برای نصب پروتز دوتا ایمپلنت ها داشتم در دسترس نبودم خودم اخر شب با خاله تماس گرفتم ...

    خوشبختانه به نحو احسن و عالی خاله مهربون تونسته بود توصیه ها را اجرا کنه و بی نظیر طبق تعاریفش شرایط مدیریت کرده بود ...عالی تر از این نمیشد

    البته بچه گریه نکرده بود ...

    الهی بگردم فقط به خاله گفته بود کی مقصر بود مامانم اینطوری شد ؟

    خاله گفته بود هیچ کس مقصر نبود دکترها هم تلاششون کردند ولی مامان زنده نموند..

    بعد گفنه بود من این هفته نبودم ، با، بابا ‌و مامان جون و دایی و زندایی و...‌ داشتیم مامانت را بدرقه میکردیم اونو خاکسپاری کردیم ... معلمت و مدیرت همه تو مراسم مامانت شرکت کردند

    و الان من خوشحالم که تو را دارم و تو هم منو داری .. بیا همدیگر را سفت بغل کنیم

    به پسرک گفته الان میای با هم خونه ما بریم چندتا از بچه ها آنجا منتظرت هستند ؟

    گفته بوده فعلا نمیام ...( خوشبختانه یه پسر عمه داره که همسن های خودشه خیلی با هم جور هستند )

    خاله گفته من میخوام اتاقت درست کنم یعنی لوازم به سلیقه خودم بخرم ؟

    گفته بود نه نخر صبر کن خودم میام انتخاب میکنم

    بعد خاله بهم گفت بی نهایت پر حرفی میکرده و تند تند از هر دری حرف میزده ؟

    گفتم نشونه های اضطراب زیاد هست ... فقط حوصله کنید بهش گوش بدین دل به دلش بدین .. لمسی نوازشش کنید ..یکم این روزها گذشت حتما ورزش بنویسیدش .. البته ورزش های رزمی را توصیه نمیکنم چون متاسفانه گاهی مربی های این ورزش ها با بچه ها خشن رفتار میکنند و این باید از تنش دور باشه همین ورزش های جمعی هم باشه خوبه ... یعنی برنامه ریزی تایمش مفید پر بشه اگر یوگای کودکان تو شهرتون هست خیلی زیاد براش توصیه میکنم

    گفت تند تند نقاشقی هاش نشون میداده بعد یکی از نقاشی هاش از صفحه جدا کرد اینقدر با فشار این کار کرد که سیم هاش نزددیک بود جدا بشه

    گفتم عزیزم چون احساس خشم و فشار از درون داره این علایم شما میبینی

    گفتم بعداً نقاشی هاش که میکشه دسترسی پیدا کردی عکس بگیر بفرست که ناخودآگاهش تحلیل کنم

    خاله گفت خودم با دیدن پسرک انگار یه وزنه گنده از سر شونه هام برداشته شد خیلی برام روبه رو شدن دلهره داشت ولی الان حس میکنم چقدر بهتر شد دیدمش

    خاله چون محل کارش اهواز هست و تا چند روز دیگه باید برگرده معمولا دوهفته یک بار میومده شهرشون و سر میزده ... گفت سعی میکنم از این به بعد هفته ای یک بار به خاطر پسرک بیام ، که به نیازهاش مستقیم برسم

    گفتم تا هستی این چند روز هر روز شما به پسرک خونه عمه اش سر بزن و بدون اجبار کردن هر روز بهش پیشنهاد بده بگو اگر میخوای همگی با پسر عمه بریم خونه مامانی انجا آنها هم منتظرت هستند

    گفت حتما سر میزنم

    بنده خدا خیلی تشکر کرد بهم چندبار پشت هم گفت مریم مریم مریم بودنت تو این روزهای سختمون اینقدر به ما کمک کرده و بهمون قوت قلب و جرات داده که نمیتونم چطوری این خوبی ها را جبران کنم ... هرگز نمیتونستم بدون بدون تو شرایط اینجوری به این خوبی جمع کنم

    حس حرفش و احساسی که از صداش گرفتم انگار تمام دنیا را تو قلبم گذاشتند...این کاستن درد آدمها تجربه ناب و وصف نشدنی هست

    گفتم عزیز جانم من تمامش را با رضایت قلبم انجام میدم نه جبرانی میخواد نه چیزی،من منتظرم آن روز بیاد که پسرک بتونی بیاری تهران من بتونم چند جا ببرمش براش خاطره بسازم ... این تشکرها را ول کن

    ما الان همه با هم غمگینمو عزیزمون از دست رفته ای کاش نزدیک بودم فیزیکی کمک های بیشتری میکردم

    گفت الان دوتا نگرانی دارم تو مدرسه بچه ها در مورد بی مادر شدنش حرفی بزنند و خیلی اذیت بشه ؟

    گفتم ببین چیزی که تو نمیدونی اتفاق میفته یا نه ؟ و در کنترل تو نیست ازش بیرون بکش که تو این شرایط سختی که هستی بتونی از ذخیره انرژیت برای جمع و جور کردن مواردی که هست استفاده کنی

    این موارد اگر اتفاق افتاد من که بهت گفتم کنارت هستم با هم براش راه حل پیدا میکنیم نگران نباش ( این تاکید من کنارت هستم ... برای افراد سوگ دیده البته نه فقط به زبان در عمل باید مطمین باشید حرفی که می زنید میتونید پاش بیاستید و مسیولیت آن را قبول کنید لذا من برای این به خاله ‌ اینو مرتب یاداوری میکنم چون خود خاله هم سوگوار هست و شکننده اون هم نیاز به حمایت و قوت قلب داره و این فرد حمایت بگیره میتونه آن را مثل زنجیره به آن بچه منتقل کنه )

    بعد بهش گفتم در ضمن تو به من گفتی معلمش گفته نگران نباشید من خیلی حواسم بهش میدم خود این معلم که آمادگی این مسیله را اعلام کرده حتما در جهت آرامش پسرمون تلاش خودش میکنه

    (به خاطر سوگ گاهی حافظه کند میشه باید بتونم نقطه های مثبت را که از خودشون گرفتیم را یاداوری کنیم )

    گفت نگران اضطراب شدیدش،هستم ؟

    گفتم عزیزم الان یه اتفاق بزرگی افتاده درسته ؟

    گفت بله همینطوره

    پس طبیعی هست که شما شاهد احساسات ناخوشایند توسط پسرک باشی دقیقا مثل حال فعلی شما ... الان ما تمام تلاشمون میکنیم راههایی را امتحان کنیم برای کاهش این اضطرابی که تجربه میکنه اگر دیدیم داره اضطراب وسیع تر میشه ..مراحل بعدی درمان را براش در نظر میگیریم .

    خود من این چند روزه که ذهنم درگیر این بچه بود یادم به خاطرات باربد وقتی بیمار شدم افتاد ... میدونم اینجا هم روایتشوم نوشتم ولی باز به یکی دوتاشون یه اشاره میکنم

    اولین باری که بعد از بیماریم برای جراحی کولونم بعد چند روز بستری با هماهنگی که با بخش جراحی کردیم ، باربد به عیادتم آمد

    یکی دو سال از این پسرک بزرگ تر بود ..‌ آن روز مرد کوچک من یه کت اسپورت با یه شلوار جین تنش بود موقع ملاقات همه را به گریه انداخت ... بیمارستان من سمت غرب بود .. خونه ما سمت مرکز ...

    بعد گریه کرد که من ترجیح میدم فعلا مدرسه نرم تا مامی اینجاست میرم خونه یکی از بستگان که میدونست نزدیکتر به بیمارستان هست ... چون تو این فاصله مامی را بیشتر احساس میکنم ... ( شاید اونجا در حالت عادی اصلا نمیخواست بره .. اما حاضر بود بهش سخت بگذره از اتاقش و اسباب بازیهاش دور باشه ولی نزدیک من باشه ...حتی شده به فاصله ... چون اضطرابش زیاد بود فکر میکرد نزدیکتر باشه حتما میتونه شرایط بد کنترل کنه

    الهی بگردم که بچه ام اینقدر آن دوران اذیت شد یادم میاد تمام وجود براش درد میگیره )

    یا اینکه قبل از فهمیدن بیماری من چند نفر از مدرسه باربد برای یه اردو منتخب شدند اینقدر باربد ذوق این اردو را داشت که حد نداره ...هر روز از رفتن این اردو حرف میزد یه روز که میخواستند برند بارون بارید و اردو کنسل شد ... خود باربد چند وقت بعد پیگیری انجام تاریخ دیگه برای اردو شد ... فکر کنید فسقلی رفته بود با مدیر مذاکره کرده بود ... من بستری بودم میان میگن اردوی که خواسته بودین فلان روز هماهنگ کردیم که برید ... باربد انصراف میده میگه من نمیتونم بیام و دوستهاش میرند

    از بیمارستان که مرخص شدم برام تعریف کرد

    گفتم چرا مامان نرفتی ؟ تو که خیلی منتظر این اردو بودی

    گفت به خاطر تو دیگه دلم شاد نبود و حوصله اش نداشتم برام مهم نبود

    خیلی مثال این مدلی دارم .... میخوام بگم که بچه ها رنج و ناراحتی را واقعا تجربه میکنند پس ما حتما کاری که میکنیم اینه که در هر بحرانی بچه ها را نادیده نگیریم نگیم اون بچه است متوجه نیست از پنهانکاری پرهیز کنیم چون بهمون بی اعتماد میشند ماجرا را خودمون هرچه که هست بهشون در حد فهم و درکشون بگیم خیلی بهتر است . و از همه مهمتر تمامی احساساتی که این وسط تجربه میکنند به رسمیت بشناسیم و بی اهمیت ازشون عبور نکنیم

    ما انسانیم و قدرتهامون محدود هست نمیتونیم صدرصد تضمین کنیم یه دنیای مطلوب کاملاً امن را برای بچه هامون تامین میکنیم ... قطعا هدف غیر از این نباید باشه اما اگر حوادثی که در کنترل ما نبودند رخ داد .. باید فضای ایجاد کنیم که آن بچه بتونه رنج خودش را در یک بستر سالم طی بکنه و آسیب های جبران ناپذیر روانی بهش نخوره ...

    چیزی که من را برای این پسرک قوت قلب میده منابع حمایتی اطرافش است . که ظاهرا همه شاید آنجایی که باید در مورد حال بد وضعیت روانی مادرش آگاه تر میبودن الان برای التیام قلب خودشون هم که شده برای این بچه جبران کنند ...

    به خاله گفتم که من به خاطر کارم فرزندان تک والد زیاد برخورد کردم ... خانواده هایی که درست و آگاه پیش رفتند بچه ها شرایط نسبتاً خوبی دارند و با فقدان و رنجشون تونستند صلح و همزیستی برقرار کنند .... هر وقت نگران پسرک شدی بگو من هستم و ساپورتش میکنم .. بگو من هم خودم تک والد بزرگ شدم اما از پسش برآمدم .

    پیام امروز خاله پسرک :

    سلام عزیزم

    پسر خواهرم امروز رفته خونه داداشم با دخترش نشسته نقاشی کشیده

    عکس نقاشی

    یه پسر تنها ،با چشمبند دست های کاملا باز کنار یه درخت که با فاصله ایستاده کشیده بود

    کپی تحلیل من که براش فرستادم .

    چه پسر باهوشی ماشاالله به چه قشنگی کشیده

    عزیزم لباس پسر را سر تا پا مشکی رنگ کرده

    که نماد سوگواری خودش هست

    چشم پسر را چشم بند زده که داره سعی میکنه اتفاقات تلخ و دردناک اطرافش نبینه یعنی میخواد واقعیت را انکار کنه

    قشنگ تو همین نقاشی حال این روزهاش را نشون داده

    آدمک که نماد خودش هست زا تنها کشیده و کسی کنارش نیست که این فقدانش را نشون میده دستهای آدمکی که کشیده کاملا باز گذاشته یعنی طلب کمک ، حمایت ، نیاز به همدردی ، و به آغوش کشیدن را داره درخواست میکنه

    و آدمک را بزرگتر از سایز واقعی که خودش هست کشیده میتونه هم نشان دهنده عزت نفس خوبش باشه هم تلقین و اطمینان جویی به خودش که من بزرگ شدم و میتونم خیلی کارها را بدون بقیه انجام بدم به گونه ای میتونه وجود رفتاری اضطرابی و وسواسی را نشون بده ... من حدس میزنم برای ایشون مورد دوم باشه.

    ‌‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:13 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • وقتی یه پستی میخوام بنویسم که محتوای غمگینی داره واقعا یه جنگ در خودم دارم که بنویسم یا ننویسم چون دلم نمیخواد به مخاطبم حال سنگین و غمناکی بدم ،دقیقا مثل این پست

    اما وقتی فکر میکنم مطلبش میتونه آگاه سازی ایجاد کنه فکر میکنم نوشتنش کار درست تری باشه

    اما با این وجود اگر روحیه شکننده و حساسی دارید ممکنه این مطلب برای شما مناسب نباشه .. با تصمیم با شماست

    مامان دوستت دارم ❤️

    این پیامک یه پسر هشت ساله است به مامانش ، که چند روزه مامان سی و هفت ساله اش به زندگی خودش پایان داده ، خاک سپاری انجام شده ولی پسرک خونه عمشه و خبر نداره که مادر را دیگه فیزیکی هرگز نخواهد دید و لمس نخواهد کرد

    فکر میکنه آن شبی که مامان را بیمارستان بردند چند روز میمونه و بعد برمیگرده ... دایم سراغ مادر را میگیره . و هی میپرسه مامانم کی میاد ‌ ظاهرا خیلی به مادر وابسته بوده

    از آشنایان هست برام تماس کاری سختی بود اما دیشب برای عرض تسلیت و همدردی تماس گرفتم خواهر دوقلوی فرد متوفی یعنی خاله پسرک ... بهم گفت چیکار کنیم خیلی سخت درد آوره هست که بهش بگیم

    مامانش خیلی بهش توجه داشت همیشه میگفت دلم نمیخواد یه قطره اشک از چشمای پسرم پایین بیاد

    بهش گفتم چقدر شرایط سختی هست بی نهایت از بابت رنجی که میکشید متاثرم از راه دور قلبم از این ماجرا خیلی مچاله شده و من همراه شما سوگوار بودم

    استوری های واتساپ پسر عموت را میدیدم جیگرم کباب میشد

    یادمه وقتی من خودم کلاس پنجم دبستان بودم

    اینها چهار تا بچه بودند ... بچه اول پسر که فکر میکنم کلاس چهارم بود ، بچه دوم این دوتا خواهر دوقلو حدود چهارساله شون بود و فرزند اخر، دختز سه ماهش بود که پدرشون به علت بیماری سرطان به رحمت خدا را رفت ... دقیقا یادمه که پسر بزرگه چقدر بی تابی میکرد چون چند روز مراسم پدر کامل کنارشون بودیم و از اهواز به شهرشون رفته بودیم

    من دیگه اینها را به واسطه ازدواجم و آمدن به تهران از نزدیک ندیدم ... تا اینکه این تابستان که اهواز رفته بودم عموی این بچه ها باز به خاطر ابتلا به همین بیماری از دنیا رفت و من و همسرم به نیابت خانواد خودم که از نظر مکانی دور بودند به شهرشون رفتیم و در مراسم تشیع عموشون شرکت کردیم

    همونجا مجدد این دوتا خواهر دوقلو را دیدم و باهاشون یه حال و احوال کردیم .... یکی از خواهر ها ازدواج کرده و یکی دیگه مجرد ....

    که خواهر متاهل بنا هر علت و ناراحتی که داشته بماند با برنامه ریزی قبلی از زندگی انصراف داد ..

    در کل من برای ادمهایی که به این علت از دنیا میرند بی نهایت و خیلی عمیق متاثر میشم .. چون حس میکنم انسانی که به این مرحله میرسه حتما خیلی درد میکشیده ... فریادهای خاموشی در درونش بوده که نتونسته ازشون بگه و در نهایت با همه اون فریادها دفن شده ..

    ادمهای که این افکار را دارند میترسند در موردش حرف بزنند چون بدجور قضاوت و سرزنش میشند همون یه ذره مویی هم که به زندگی وصلشون کرده اگر جایگاه یا موقعیتی هست نگرانند همه از دست بره و ظرفی که پر شده ، سر ریز بشه دیگه توانی و جانی برای افزون شدن درد ندارند

    یک تایمی از زندگی در خود مانده میشند و معمولا از تعاملات اجتماعی فاصله میگیرند

    و حتما کسی که قراره این اقدامات را انجام بده ،از قبل یک سری نشانه ها از خودش و حالش نشون میده ..اما اطرافیان به خاطر ناآگاهی نمیتونند این آلارم ها و هشدارها را دریافت کنند و نمیدونند چگونه کمک کنند به نوعی متوجه وخامت اوضاع نمیشند

    ادمی که به این مرحله میرسه در وجودش به احساس درماندگی عظیمی میرسه حس میکنه پناهی یا دوایی نداره .. خودش میان کوهی از درد ، تنها و بی کس میبینه و ترجیح میده با حذف خودش از درد رها بشه

    کافیه یه جرقه امید از میل به ادامه زندگی درش روشن بشه ، یه محبت واقعی به سمتش فرستاده بشه آن هم دو قدم از تصمیمش مطمین باشید ،فاصله میگیره ...

    اصولا ادم های که مرگ خودخواسته انجام میدن به نقطه ای از پایان و نیستی میرسند و دیگه تاب تحمل درد کشیدن در خودشون ندارند

    پس پر واضح است حتما در این ماجرا درد زیاد برای اقدام کننده وجود داره ... اینکه ما نمیبینم دلیل بر نبودنش نیست .اینکه ما فکر میکنم خوش به حال فلانی و دایم خوشبختیش و حال خوبش با همون ظواهری که هست میسنجیم واقعا یک درک و شناخت ناکافی از آدمهای اطرافمون هست

    ممکنه بگید این فرد مگه فرزندش امید کمی بود که این کار را نکنه .... درسته ... شاید بارها و بارها به خاطر همین بچه اش از تصمیمش منصرف شده اما یه جا اینقدر ظرفیت ادمه پر میشه که هر بحران و اتفاقی میتونه نیروی محرک انجام این کار بشه و فرد دیگه ممکنه در همون آن فقط ذهنش درگیر این بشه که تنها راه چاره اینه که خودش را از بین ببره تا فارغ بشه

    من با وجود اینکه دیشب بعد از قطع تماس با خواهر این عزیز سفر کرده تا خود صبح از ناراحتی نتونستم بخوابم و کلی در فکر آن بچه سر درد شدم . چون بیشترین آسیب از این ماجرا این طفل معصوم میخوره که هنوز برای ادامه زندگی به حمایت همه جانبه نیازمنده

    هدفم از نوشتن این پست ابداً درد ودل نیست .. فقط میخوام آگاه باشید اگر کسی در اطرافتون احساس کردید نشانه هایی از خود تخریبی و آسیب به خود داره حتما باید خیلی فوری روانشناس بالینی و الخصوص روانپزشک ارتباط بگیرید

    حتی این فرد نزدیک در فکر خودکشی اطراف شما میتونه خودش یک روانشناس ,روانپزشک یا پزشک باشه که در اون تایم به کمک نیاز داره ... ابداً این بحران و حال بدی ارتباطی به شغل افراد نداره .. از پارسال تا امسال خود من گزارش چندتا رزیدنت روانپزشکی را دارم که سویساید کردند و منجر به فوتشون شده پس لطفا به دیدتون وسعت بیشتری بدین که بتونید درک کنید که این بحران و افکار را هر کسی فارغ از شغل و موقعیتش میتونه درگیرش بشه ... الخصوص کسانی که منابع حمایت کافی خانوادگی از نظر عاطفی ندارند یا مدتها درگیر شرایط پر استرس از نظر روانی شدند

    لطفا سر خود به هیج عنوان داروهای اعصاب روان اگر مصرف میکنید یهو کنار نگذارید قطع یهویی داروهای اعصاب میتونه ادم را به سمت این تصمیمات سوق بده چون علامت های قبلی شدید تر برمیگرده حتما باید طبق یه پروتکل در فرایند دستوری پزشک دارو کم و زیاد بشه ‌..و برای دارو نخوردن مقاومت نکنید اگر لازم باشه از واجبات مصرف برای نجات و سلامت روان شماست

    هر کس که اقدام به سویساید ( خودکشی ) میکنه حتما از افسردگی زیاد رنج میبره پس افسردگی که شیوع زیادی هم داره و خیلی هم موزی هستش ، خیلی ساده بهش نگاه نکنید وقتی شدت پیدا میکنه ادم را حتی زمین گیر میکنه

    به هر حال کاری که از من بر می آمد این بود که به حرفهای خواهر از دست رفته طولانی گوش بدم باهاش همدلی کنم و بابت پسرک چشم انتظار مادر راهنمایش کنم

    گفت گوشی خواهرم دست منه و دیدم پسرش دیروز برای گوشی خواهرم پیام داده

    مامان دوستت دارم یه استیکر قلب ❤️هم گذاشته

    نگم براتون که چه حالی شدم از این حرفی،که شنیدم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭💔💔💔💔💔

    گفت به نظرتون کی بهتره به بچه بگه میگن پدر بگه بهتره تا کسی دیگه بگه ؟

    گفتم صد البته اگر پدری باشه که رابطه خوب و با کیفیتی با بچه داشته باشه بهتره آن بگه

    اما من چون هیچ شناختی از پدر بچه ندارم میتونم بگم کسی که نزدیک و آگاه تر میتونه بگه ، بهتره اون بگه

    بیشتر از این بچه را چشم انتظار نگذارید ..

    خیلی اذیت میشه .. حتی ممکنه به رفتارها شک کرده باشه و در نتیجه فکر کنه شاید چون مثلا فلان روز فلان کار بد کرده به خاطر کارهای اونه که مامانش برنمیگرده و احساس گناه درش ایجاد بشه

    .میدونم تو این شرایط خودتون هم هنوز شوک هستید ولی درست ترش این بود که بچه پا به پای شما تو مراسمات شرکت میکرد و این روند سوگواری را جمعی طی میکرد .الان هم هر چه زودتر گفته بشه برای اون سوگواری تا حدی قابل تحمل تر میشه

    فقط دقت کنید خیلی خیلی مهمه که این بچه مثل همه بزرگترها لازمه سوگواری کنه و هیجاناتش ابراز کنه لذا بهش گفته نشه گریه کنی مامانت ناراحت میشه نگید تو مردی باید قوی باشی ... این حرفها خیلی ممنوع است .

    تازه بهش بگید میتونیم همدیگر بغل کنیم گریه کنیم

    ادم وقتی غم داره گریه میکنه

    هر چیزی را میخواین بهش بگید اول بپرسید در مورد اون موضوع خودش چی فکر میکنه و میدونه ؟

    مهمه که بگید شما کنارش هستید و تنهاش،نمیگذارید..

    نگید مامان رفته پیش خدا .... از خدا خشم شدید میگیره و دسترسی عینی نداره و یه عالمه خشم سرکوب شده داخلش جمع میشه

    نگید مامان خوابیده ... که از خوابیدن بترسه

    متاسفم که اینو میگم اما اصولیش اینه که تکرار بشه براش هر وقت میپرسه گفته بشه مامان مرده ... که فرایند و مراحل سوگواری را طی،کنه و زودتر به مرحله پذیریش برسه

    امید واهی دادن از هر مصیبتی بدتره ... ادم هرچه زودتر خودش به واقعیت تطبیق بده راحت تر کنار میاد

    بعد گفت میدونم تا ابد این رنج و خلا براش،میمونه

    گفتم حتما همینطوره فقط آن یاد میگیره با رنجش چگونه همزیستی کنه ...

    گفتم خیلی هماهنگی رفتار نزدیکانش مهمه.. که پیامهای متفاوت و متناقض ندن که بچه گیج بشه

    خیلی مهمه که بچه ابزار ناراحتی بزرگترها نشه هر اختلافی هست و نیست بین بزرگترها خواهشا از این بچه فاکتور گرفته بشه

    ممکنه با فهمیدن فوت مامانش ‌دچار تغییرات رفتاری بشه بالاخره اون خیلی به کمکتون نیاز داره ... حتی یه مدت طولانی لازمه کنار کسی بخوابه و بهش توجه بشه

    گفتم عزیزم شما خودت تجربه تک والد بودن را داری میدونی واقعا سخته

    گفت مادر با پدر از دست رفتنش خیلی فرق میکنه و ما پدربزرگمون پدرانه جای خالی پدر را برامون پر کرد

    گفتم حرفت درسته مادر ستون امن و پناهگاه یک بجه است ... اما به هرحال تک والد بودن از هر سمتی که باشه فقدان سختی است و شما رنجش کشیدین

    گفتم داداش تو ‌ توی مراسم پدرت من قشنگ خاطرم هست خیلی ناآرومی میکرد و من یک روز که از مادربزرگم سراغش گرفت و برام توضیح داد چقدر در زندگی موفق شده و الان هیت علمی دانشگاه هستش این همون پسری هست که با رنج تک والدی بزرگ شده ..و الان افتخار ماست

    منابع امنیتی اطراف خیلی مهمه ... مضاف به اینکه نقطه قوت پسر خواهر تو اینه که مهمترین مرحله رشدی خودش را با مادر تجربه کرده و اون یه باکس از خاطرات مادر را همیشه با خودش داره

    و اینکه بهانه های زیادی در مسیر زندگیش هست که بتونه دردش تاب بیاره ... مقاطع تحصیلی مختلف ، دانشگاه ، ازدواج ، پدر شدن و......

    ولی واقعا میفهمم که یه هیولای ترس و وحشتی از روزهای آینده بچه همراهتون هست خب حق دارید ... شما هنوز خودتون تو قلب سوگ نشستید و نیاز به کمک دارید گیج هستید نمیدونید چی شده در نتیجه همه کارها در نظرتون پیچیده و نشدنی میاد...

    امیدوارم سهولت در مسیر زندگیتون جاری بشه

    گفتم و من میتونم بگم از طرف خودم هر زمان هر کار و سوالی داشتید تا هر وقت که لازمه با من تماس بگیرید چه برای خودتون مخصوصا برای پسر عزیزمون .. به دیده منت هر آنجه که بدونم باهاتون همکاری میکنم اگر در مشاوره باشم رد تماس میدم به فوریت آزاد شدم شما را میگیرم و با هم حرف میزنیم

    تنها نیستید

    از همین الان هم تهران پذیرای خودتون و پسر قشنگمون هستم با کمال میل .....

    بلکه تو سبک شدن این اندوه افتخار همراهی را داشته باشم .

    مامان من دوستت دارم 💔💔💔😭😭😭😭😭

    نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 21:6 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • دیروز باربد به صورت آنلاین برای ترم چهارمش باید انتخاب واحد میکرد ... در نتیجه تمام نمرات پایان ترم را زده بودند

    بعضی از نمره هاش خوب شده بود

    دو، سه مورد متوسط بود

    یکی از درس های سخت با یه استاد بسیار سخت گیر را هم تونسته بود ازش عبور کنه که تعداد دانشجوهای عبور کرده از این درس محدود بودند

    دو تا هم نمره هاش پایین بود ... البته بگم که تمام نمرات سطح کلاس ، برای این دو درس بالا نبود ...

    در ضمن بقیه میتونند نمرات کلاس را مشاهده کنند

    وقتی بهم گفت : اولش ناراحت شدم البته رفتار خاصی بروز ندادم .. در حالی که خودم مشغول کاری کردم که خیلی هیجان رفتارم تو چهره ام بهش منتقل نشه که بتونم اون هیجان پالایش کنم و از سطح احساس به منطق بیارم و ببینم چه واکنش مناسبی را باید نشون بدم

    در حالی که مشغول کارم بودم یه بارش فکری در ذهنم حمله ور شد ...‌

    یعنی که چی دو تا نمره هاش بد شده ، به ما چه مربوط که بقیه هم نمره شون پایین شدند ،باربد ادم باهوشی هست حتما به اندازه کافی تلاش نکرده ؟

    یعنی با خودش فکر نمیکنه که برای مسیرهای بعدی اهدافش، به معدل و نمرات بالا احتیاج داره ؟

    همینجوری پشت هم افکار شاکی داشتم

    به خودم گفتم اینجوری نمیشه و باید باهاش من و حسن بشینم مفصل حرف بزنم و متوجهش کنیم که جدی تر بگیره

    غرهام که زدم بعد به خودم گفتم مریم کمی صبر کن داری خیلی ناعادلانه با افکارت پیش میری.. تو الان تمام اون قسمت های خوبی که نتیجه گرفته را در نظر نمیگیری ، این به تنهایی تو یک کشور دیگه باید درس بخونه ،کلاس زبان آلمانی آنلاین داشته باشه ، خودش غذاش آماده کنه ، خرید بره ، تمیز کنه و... دهها مسیولیت دیگه ...

    طبیعتاً ممکنه برای نتایج بهتر گاهی نتونه خودش برسونه ....

    از همه مهم تر ، باربد الان یک فرد بزرگسال است نمیشه خیلی بابت این موارد وارد حریم و برنامه هاش شد

    باربد چون کلا از بچگی معمولا از آن بچه هایی نبوده که پای کتاب و درس ساعتها بشینه ... یعنی تمام نتایجی که گرفته به خاطر هوش بالاش بوده

    معلم هاش هم همیشه فیدبک میدادن که چیزی که میگیم فوری دریافت میکنه

    عمدتاً،آموزش سر کلاس دریافت میکرد همیشه میگفت بلدم نیاز ندارم بیشتر مطالعه کنم ..‌‌ من هم که این وسط به حدی درگیر درمان و بیمارستان بودم نمیتونستم خیلی پیگیرش باشم

    بسیار بازیگوش و با هر چیزی که فکر کنید موقع درس خوندن خودش سرگرم میکرد من موقع درس خوندنش نامحسوس هر عاملی که ممکن بود مانع سرگرمیش بشه جمع میکردم بعد خدا شاهده میدیدم یه نخ مثلا از اطرافش پیدا کرده داره با اون اشکال درست میکنه بازی میکنه ....‌ تا این حد🤯

    از اینها بود که کله اش به زمین پاهاش به هوا به دیوار میجسبید بعد ازش ما درس،میپرسیدم😵‍💫

    از مشق نوشتن هم که متنفر بود براش عذاب بود🤢

    عاشق بود برف بباره ، هوا آلوده بشه مدرسه را تعطیل کنند ... خبر تعطیلی مدارس می آمد تلفن ما بود که زنگ میخورد از باربد مژدگانی دریافت کنند بهش بگند مدرسه فردا تعطیله

    ( هیچ وقت من مقابل این واکنش هاش ضد حال بهش نزدم . خووو دوست داشت 😬)

    میخوام بگم درسته چیزهایی که به دست اورده به نظر میاد نتیجه تلاش و آزمون هدفمند و درس خوندن زیاد بوده ... اما در واقعیت اینطور نبوه ابداً مدل بچه درس خونها که ده دور خودکار خودشون کتاب و درس میخونند و آزمون میدن نبود .

    برای همین ذهنیت و سوابق مشکی قبلیش😁، به خودم چون پتانسیلش داره و اگر با کمی تلاش بیشتر جلو بره حتما میتونه نتایج خوبی بگیره ...‌ چون واقعیت فقط تمرکز روی آموزش مدرسه و غیره و هوش همه جا جواب نیست .

    قبل از اینکه ایران برسه با برنامه ریزی قبلی با پدرش یک روز رفتیم براش پی اس فایو گرفتیم ‌

    که وقتی رسید بهش هدیه بدیم ،چون تا الان پی اس فور داشت ... یکی از بزرگترین لذتهاش همین بازی های آنلاین پی اس است ... من و حسن به این جنبه ها توجه کردیم که همیشه لذت و سرگرمیش به راه باشه که زندگی آنجا براش یکنواخت نشه که برای جلو رفتن بی انگیزه بشه ..‌

    تا رسید با پدرش رفتتد لپ تاپش آپ گرید کردند... کلا این چیزها بهش حس و هیجان خوب بوده .. مخصوصا که پدرش هم تخصصش هم در این زمینه است .

    ... بعد به خودم تو آن افکار گفتم نکنه ما از این بابت براش بساط سرگرمی میچینیم ، زیاده روی کردیم پس باید الویت هاش را در صحبت های سه نفرمون توجیحش کنیم ( البته که بعد متوجه شدم اشتباه تردید کردم و خوشحالم که به این موضوعات توجه کردیم چون هر لذتی دوران خودشه داره اگر داخلش البته افراط نشه شکل اعتیاد و فرار از درد زندگی نباشه .. تا جایی لذته خوبه )

    دقیقا سه روز قبلش یکی از دوستان نزدیکم ، خارج ایران شب باهام تماس گرفت ، با بغض و ناراحتی گفت حالس خوب نیست چون دختر نوجوانش بیشتر نمرات درسیش را افتاده یه فرصت جبران بیشتر نداره و اگر همکاری نکنه احتمالا مجبوره سال بالاتر نره و تو همین پایه بمونه ... و تقریبا هر روز باهم دعوا و جتجال داریم و این موضوع روح و روانم به هم ریخته .... احساس خستگی و درماندگی میکنم

    میگفت هر سری بابت گزارش نمرات کمش ناراحت و استرسی میشه ولی باز برای جبران کاری نمیکنه

    بهش گفتم ببین ناراحتیت را درک میکنم ، بهت حق میدم نگران باشی دوست داری بهترین آینده را برای خودش از الان برنامه ریزی کنه ... مخصوصا که تو خودت یه آدم فوق العاده پرتلاش، در زندگی هستی

    گفت اره دقیقا به خاطر خودشه

    گفتم اگر به خاطر خودشه ... بزار بهت بگم این جنگ و جدال ها شرایط بهتر که نمیکنه بدتر هم میکنه ...منظورم نیست بی خیالی طی کنی اون هم هر کار دلش خواست کنه قطعا قاطعیت میخواد ، تذکر و صحبت کم ولی مفید میخواد ...

    همه بچه ها ، بالاخره درس خودشون میخونند و هر کس به یه دانشگاهی راه پیدا میکنه ...ولی چیزی که جبران ناپذیره کیفیت رابطه ما با بچه هامون هست اون هیچ وقت آسیبش کامل برطرف نمیشه

    پس،مراقب باش اگر هم میخوای آگاهش کنی به رابطتتون لطمه نخوره ..میخوای آگاهش کنی عزت نفسش تخریب نکن ... اصلا به این قیمت ها نمی ارزه

    داری میگی خودش هم با نمره های بدش اضطرابی میشه ....

    اگر کمی اضطراب باشه که مسیولیت پذیری کنه و مقیدش کنه خوبه ، اما اگر اضطراب زیاد باشه ‌، خودش آدم متوقف و اهمال کار میکنه در نتیجه یه نفرت و بیزاری از خود درش ایجاد میشه و این تجربه خوبی برای ادم نیست ... خودت هم میگی مضطرب بی عمل هستش

    گفتم ببین پس اگر قرار بود حرفی از تو بشنوه و تاثیر گذار باشه تا الان شنیده بود، دخترمون مرحله کودکی را رد کرده تو مرحله نوجوانی هست ... یعنی استقلال تصمیم را داره ..پس بخواد و نخواد، کارش با خودشه.‌

    اگر انجام نمیده یعنی باید عینا با عواقب کارش روبه رو بشه بلکه یک جا احساس کنه که لازمه تغییراتی ایجاد بشه ...

    گفت واقعا آفرین به باربد فقط،دو ، سه سال از دختر من بزرگتره چه قشنگ خودش خودکار این هم تلاش میکنه و بدون حضوز شما داره تو یک کشور دیگه درس میخونه .... مریم اینو باید بگذاری روی سرت حلوا حلوا کنی

    گفتم از نظر لطفت به باربد متشکرم ....اما این خیلی خطاست که من و شما بچه هامون با بقیه مقایسه کنیم

    میدونی تو میشینی موفقیت های باربد یا دوست دیگری را میبینی بعد موفقیت های دختر خودت در جنبه های دیگه نادیده میگیری.

    همین الان من و تو بشینیم یکی یکی نقاط مثبت و ضعف بچه هامون وسط بیاریم میبنی که یه قوت های دختر تو داره که باربد نداره و بلعکس

    پس مقایسه بچه هامون با دیگری کاملاً ممنوع هست .

    گفتم ببین تو موفقیت های باربد از من میشنوی چرا که منه مادر به خاطر آن ویژگی های ایده الگرایی که در شخصیتم دارم و خود تو هم که ازت شناخت دارم متاسفانه داری...این ویژگی نتیجه آسیب های هست که ما در گذشته خوردیم ... من به خاطر کار کردن روی خودم بهش آگاه شدم که این اشکال هست .

    میدونم ممکنه بابت این ویژگیم و باگ شخصیتیم به بچه ام آسیب بزنم ، تلاش میکنم آگاهانه رفتار کنم و سعی کنم تلاشهای خوبش ببینم و مرتب به خودم یاداوری کنم ، مثلا برای تو که دوست نزدیکمی بگم که قشنگ تو مغزم جا بیفته که مبادا با دیدن نقاط ضعفش اون تلاشهاش نادیده گرفته بشه ...‌ و درنتیجه باربد تبدیل به یه ادم کمال گرایی بشه که هیچ دستاوردی بهش حس رضایت نده

    چون مادران و پدران ایده ال گرا دقیقا از همون نقطه آسیب خودشون اگر مدیریت نکنند و بهش آگاه نباشند متاسفانه فرزندان کمال گرا یا ایده الگرا تحویل میدن

    پس اول قبول کن من و تو که ، ایده الگرایی را داریم باید حتما مدیریتش کنیم که بچه هامون آسیب نخورند ....

    نمیبینی هر کاری میخوایم انجایم بدیم تا خودمون به درجه شهادت نرسونم بیخیال نمیشیم ... سخت کوشیمون فقط بخشی از اون هست اما بخشی از این خود آزاری دقیقا به همون ایده ال گرایمون برمیگرده ...

    من یک بار تو ترکیه به خودم گفتم ، باربد دیگه بزرگ شده من تا جان دارم بی منت ، تلاشم فراتر از توانم برای باربد وسط میگذارم اما این فقط سهم مسیولیت منه ... بقیه ماجرا به خودش بستگی داره ... و در یک محیط،دوستانه این مطلب را هم دوباری،براش باز کردم و در مودرش صحبت کردیم

    خلاصه تمام حرفهای من اینه که هیچ چیز به اندازه سلامت رابطه ، اعتماد و امنیتی که فرزندمون در هر سنی که هست، با ما داره مهم تر نیست باید مراقب باشیم ، این رابطهه ، حفظ بشه و از دست نره

    چندتا از موفقیت های دخترش، که از بیرون من نگاه میکردم بهش یاداوری کردم ..

    گفتم رشد و موفقیت فقط درس خوندن نیست ، از قضا افرادی که فقط تک بعدی بودند و مثل ربات خانواده ها با فشار آنها را روی درس متمرکز کردند شاید وارد یه رشته تاپ شدند ، اما از خیلی مهارت های بسیار واجب و مهم زندگی جاموندن ...

    مثلا باربد من، مثل پدرش علاقه به دیدن فیلم های سینمایی زبان اصلی داره ... هر زمان در مورد فیلمی که دیده با پدرش باهم راجبش صحبت و تحلیل میکنند تو دلم کلی کیف میکنم میگم خدا را شکر با لذت، یک آگاهی و دریچه ی ، باز دیگری ، از دنیا به باربد گشود شد ...

    در مراجع هام اونهایی که اهل دیدن فیلم هستند خیلی آگاه و هوشیارترند ... و گفتن های خوبی همیشه دارند .

    گفت اتفاقا دختر من هم خیلی فیلم و کتاب دوست داره و من از این بابت خیلی خوشحالم

    مثلا سازش خیلی قشنگ میزنه، حرفه ایی نیست اما ده ساله پیگیر هست

    ورزشش هر هفته شرکت میکنه

    گفتم پس دیدی همه موفقیتش تو آن مدرسه خلاصه نمیشه ... ببین چقدر خوبه تو داری جنبه های رشدی دیگرش الان میبینی

    ببین عزیزم نمیشه طیق خواست تو در همه چیز پرفکت و عالی باشه

    من و تو مگه خودمون در همه چیز عالی هستیم ؟

    صد البته نیستیم

    قرار نیست بچه هامون ویترین افتخار ما باشند یا رویاهای نصفه کاره و نیمه تمام ما را به سرانجام برسونند

    مهم اینه که ،آنها فقط باید با خودشون و ما حال خوبی،داشته باشند در کنارش هم بپذیریم که گاهی قرار ما را نشنوند چون باید خودشون ضرر و شکست تجربه کنند .از دست من و تو هم کاری ساخته نیست

    حالا کنار این دلخوشی ها خودت یه پیگیری هایی با ملاحظات خاص داشته باش ببین میتونی کشف کنی علت این نمرات کم دخترمون چی هست ... با نمرات کم کسی بیچاره نمیشه نترس

    خلاصه آن روز انتخاب واحد باربد ،حرفهایی که به دوستم بابت دخترش گفته بودم با خودم در ذهنم مرور شد ..‌ لذا به خودم آمدم و سعی کردم که روابطم با باربد مثل روزهای قبل باشه .. مخصوصا که الان باربد مهمان ماست و نهایت تلاشمون اینه که سفر خوبی براش باشه

    وقتی چای و میوه اوردم با هم بخوریم بهش گفتم بابا پیگیر انتخاب واحدت شد براش توضیح دادم که روال نمرات چگونه بوده گفت حالا شب بعد شام باهم صحبت کنیم

    یه خواهش ازت دارم پدرت خواست باهات صحبت کنه از این صحبت ها شاکی نشی با احترام گوش بده

    میفهمم که بعضی موارد خودت میدونی ولی هر کس تو خانواده حق داره فرصت حرف زدن داشته باشه

    آن هم یه همچین پدری که عاشقانه تو را دوست داره و تو اینقدر باهاش عشق و صفا میکنی و لذتهای مشترک داری ..‌ واقعا اسمش باباست ولی در حقیقت رفیق واقعی زندگی تو هستش

    گفت باشه

    ( کلا همیشه سعی کردم به باربد از بچگی این حس ندم که ارزش و دوست داشتن تو بسته به دستاوردهات هست

    بهش گفتم دوست داشتنی همیشگی منی بی هیچ قید و شرطی ... زمانی که تو پویا باشی من هم بیشتر انگیزه همکاری دارم ... و این موضوع ارتباطی به علاقه من و پدرت نداره اون همیشه حسش،ثابت و پایداره )

    شب بعد شام با هماهنگی،که قبلش با حسن داشتم برای مشترک بودن حرفهامون که چی بگیم و نگیم بهتر است

    بهش یاداوری کردم گفتم صحبت کم و کوتاه باشه

    پیام اینو داشته باشه که قصدمون کمک هست نه سرزنش

    چون دیگه بزرگسال هست به هزینه مسیری که درش هستیم یه اشاره فقط جزیی بشه .. چون نمیخوام بچه ام خودش محجوبه احساس خجالت کنه ...

    و حتما به موفقیت هاش اشاره کنیم که میبینبم

    خلاصه باباش اولش ازش عذرخواهی کرد گفت برای من و مامانت سخته تو اینقدر بزرگ شدی که ما دلمون نمیخواد توی بخشی از ابعادهای زندگیت دیگه ورودی داشته باشیم .. ولی خب ما چون سیستم خانوادگیمون همیشه سه نفره با هم حرف زدیم

    و از آنجایی که تو خارج ایران درس میخونی و تمام هزینه هات با جان و دل پرداخت میشه میخوام بدونم چه کمکی میشه کرد که ترم های بعدی نمرات این دو درس یا مشابه این دروس پیشرفت کنه که هر دو طرف کمتر متضرر بشیم

    باربد یکم از شرایط دانشگاهش و سخت گیری،های بی مورد بعضی از اساتید گفت ..یه همدلی ها این وسط رخ داد ، چه بسا ما بیشتر باربد درک کردیم متوجه شدیم که یه جاها در دانشگاه شرایط سختی وجود داره که ما بهش آگاه نبودیم

    در نهایت براش آرزوی موففیت کردیم و گفتیم امیدوارم شرایط سهل تر بشه ... اگر قراره پیامی شنیده بشه در همین حد گفتن کافی بود

    بعدش هم مثل هر شب من سینی خوراکی و تنقلات خوشمزه را براشون چیدم فضا را کم نور کردند ، که فیلم منتخب شبشون باهم تماشا کنند . من هم که رفتم در اتاقم به کارهای شخصیم برسم )

    یک ربع بعد دوستم تماس،گرفت ...‌ بهش گفتم لعنتی ، اهت منو گرفت ... غش کرد از خنده گفت چی شده ؟

    گفتم اون روز بود تو را موعظه مینمودم گفت خب،

    گفتم نمره های باربد زدند دوتاش بد شد ... اولش،میخواستم باربد بزنم لهش کنم

    بعد یادم آمد برای تو خیلی زرررر زدم، گفتم پس تکلیف اون زرهای حکیمانه چی میشه ؟ هان ،🤔

    خلاصه فقط،میخندید

    ( بیشتر با شوخی قصدم این بود که بهش بگم فکر نکن همه موفق هستند دختر تو جا مونده ..‌ ما هم از،اونهاش نیستم همش،بیست بگیریم به وقتش صفرم میگیریم ) از آنجایی که دوستم کمال طلبه ، کمال طلب ها عادت دارند موفقیت های،خودشون را ناچیز میشمارند و مال دیگران براشون خیلی بزرگ و ارزنده است ...

    خوشبختانه این یک بند من ندارم اما کمال طلب هایی شدید این ویژگی داخلشون خیلی بارز هست

    بعد آن هم گفت خیلی صحبتهات آن روز به من حسابی کمک کرد ... دخترم دیروز،اجرای گروهی،موسیقی،از،طرف مدرسه داشت به حدی عالی زد که وقتی،تمام شد فقط بغلش کردم بارها بهش گفتم بهت خیلی افتخار میکنم . از خدا برای داشتن تو ممنون هستم .

    یه نکته مهم اینجا هست ...این خوبه که دوستم دخترش بغل کرده و بهش افتخار کرده اما برای اینکه بچه هاتون از،کمال طلبی فاصله بگیرند بدون دستاورد هم گاهی بهشون بگید که بهشون افتخار میکنید و داشتنشون را قدر دانید ...

    یادتون بمونه و با تاکید بخونید

    حفظ ، رابطه و صمیمیت شما با فرزندانتون از همه چیز مهمتره برای بار صدم که تو این وبلاگ بارها نوشتم در شیوه فرزند پروری حتما قاطعیت داشته باشید ولی حتما مهربان باشد ... خلاصه فرزندپروزی واقعا این دو کلمه است قاطع و مهربان .

    امیدوارم این تجارب برای شما مفید باشه🥰

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌

    نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 20:4 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز با باربد به دیدار خونه ابدی پدربرزگش رفتیم
    الهی بگردم ... باربد ادم درون ریزی هستش .. عکس پدربزرگش روی مزارش دید خیلی غمگین شد.

    تلخ بود که به جای اینکه با خود پدربزرگ عکس بندازه ، این سری با سنگ مزارش عکس گرفت

    مامان بمیره برای غصه امروزت که اینجوری تجربه اش کردی ..
    زندگی همینه پسرم به جای فرار از غم هات و ترسهات باهاشون روبه رو شو زودتر به درک و پذیرش میرسی

    دیروز پنج شنبه چهارم بهمن اولین سالگرد عروج بابا بود و امروز پنجم بهمن روزی بود که به آغوش سرد خاک آرمید

    از دیشب علایم گلودرد داشتم تا نیمه شب بیدار بودم و خوابم نمیبرد ، اذیت بودم ، یه دارو ضد حساسیت خوردم آب نمک قرقره کردم تا تونستم بخوابم
    صبح باربد و حسن بالای سرم حاضر شدند خودشون صبحانه را آماده کرده بودند بعد منو بیدار کردند .
    دیدم اینقدر گلوم درد میکنه و میسوزه که نمیتونم دهنم باز کنم از باب دیر خوابیدن و داروی ضد حساسیت گیج و منگ هم بودم .تمام بدنم درد میکرد
    حسن گفت حالت اینجوریه جایی نمیتونیم بریم باید امروز کنسل کنیم
    گفتم کنسل نداریم حتما امروز باید هر طوری هست باید بریم ...
    دیگه صبحانه خوردیم ( من فقط تونستم یه چای گرم بخورم )
    بعدش حسن وباربد با هم آماده شدند رفتند داروخانه برام دیفن هیدرامین و لوازم پانسمانم که تموم شده خریدند .... حسن پانسمانم را عوض کرد... قرص مسکن دوتا خوردم ، بعد باهم به سمت آرامستان رفتیم
    بابای حسن قطعه ۲۵۰ اولین قطعه ایی هست که وارد میشیم ...


    طبیعاً مشخص بود دیروز که سالگرد بود سر مزارش آمده بودند ، ماهم امروز مزارش را شستیم و تمیز کردیم.
    در نهایت به باربد آروم گفتم ما از اینجا بهتره دور بشیم ؛ تا بابا راحت ، با پدرش خلوت کنه
    خیلی از حسن فاصله گرفتیم و یه بیست دقیقه ایی بعد برگشتیم .. وقتی برگشتیم مشخص بود حسن یه عالمه گریه بود چون چشماش یه کاسه خون و هنوز غرق اشک بود
    بغلش کردم بهش گفتم عزیزم... میبوسم تمام غم هاتو ... واقعا این جنس دلتنگی سخته ...آن هم برای بابا ، جاش خالیه کنارمون اما همیشه تو قلبمونه

    از قبل برنامه داشتم سر مزار یکی دوتا از دوستام و پدر لیندا هم برم .. اما دیدم حال حسن و باربد خیلی روبه راه نیستند و ممکنه الان برای این درخواست من مساعد نباشند عنوان و درخواست نکردم گذاشتم برای یک بار دیگه .. بعدش برگشتبم سمت تهران ... اینقدر ترافیک سنگین بود ... که ساعت یک ظهر از خونه بیرون زدیم ساعت هفت و نیم غروب خونه رسیدم تنها کاری که این وسط کردیم توی مسیرمون یه ناهار خوردیم که آن هم خیلی توقف خاصی نداشت و نزدیک خونه به بهانه باربد شیرینی خامه ایی و یه مقدار هله و هوله گرفتم ... برای فیلم دیدن ، الان با حسن مشغول تماشای فیلم مورد علاقشون هستند

    و حالشون بهتر هست . این نشون میده زندگی با تمام ناملایمت هاش ادامه داره ....

    رسیدیم خونه از باربد تشکر کردم . گفتم این مدل دیدار ممکنه خیلی ناراحتت کرده باشه غمت درک میکنم ... پدربزرگ خوبی بود و عاشقانه دوستت داشت و تو هم خیلی دوستش داشتی .. هیچ وقت خوبی هاش از یاد نبر و تو هم اینها را به نوه خودت منتقل کن
    واقعا درسته که ناگهان چقدر زود دیر میشه



    از خدا ممنونم با وجود اینکه امروز خیلی مساعد نبودم ولی کمکم کرد و تونستیم ،مثل چهلم پدر ، سالگردش را هم اختصاصی با قلب هایی پر از مهر و دلتنگی گرامی بداریم...

    پی نوشت : حسن روزهای جمعه و شنبه تعطیل هست . فردا از صبح با ، باربد میرند که هم براش سیم کارت بگیرند ، کارت ملیش دو روز پیش رفتند گرفتند بعدش با سیم کارت و کارت ملی برند بانک برای باربد حساب باز کنند ... در اخر هم قراره برند محضر باربد یه وکالت به حسن بده که در نبودش وقتی خارج برمیگرده حسن بتونه کارهای که بهش مربوطه و در ایران پیش میاد انجام بده .... ادم انگار باورش نمیشه که بچه اش حالا اینقدر بزرگ شده که باید ازش وکالت بگیره

    دیروز به دوست عزیزی که به خاطر نمره های بد دختر نوجوانش ناراحت بود گفتم .‌. حق داری که ناراحت هستی هر قاطعیت میخوای برای کم کاری دخترت نشون بدی فقط این وسط حواست به این باشه که رابطه تو با آن خدشه دار نشه .‌.. هیچ کدم از این نمرات کم بهاش نباید خراب شدن رابطه تو و دخترت باشه، چون اگر رابطه ات باهاش خراب شد به همین سادگی ها اثر بدش پاک و درست نمیشه ... با فرزندان خودتون حتما قاطع ولی همیشه مهربان باشید..

    +2

    نوشته شده در جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 21:27 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • یکی از مهمترین بایدهایی که ما در روابطمون ، هر چقدر هم نزدیک باشیم این هست که ، برای تمام نقش هایی که منتسب به ما هستند مقید به رعایت حریم شخصی باشیم و به حد و مرزها اهمیت بدیم

    اگر میخوایم روابط بدون تنش و آرامی را ، الخصوص در رابطه با فرزندان و همسر در زندگیمون داشته باشیم و رابطه را سالم نگه داریم ،باید دقت کنیم کی و کجا چه حرفی را بزنیم و چه حرفی را چه موقع نزنیم ؟

    مخصوصا نسل امروز که بیشتر به حق و حقوق این ملاحظات آگاه هست و براش مهمه که توجه بشه

    هفته پیش باربد بعد از پایان اخرین امتحانات میان ترمش میخواست یه خرید کلی پوشاک و کفش انجام بده ، که با دو سه تا از دوستانش که آنها هم خریدهایی داشتند تصمیم گرفتند که با هم برند و خرید هاشون انجام بدن

    شب که شد به حسن یاداوری کردم که الان باربد کم کم خونه میرسه و تماس تصویری میگیره و خریدهاش و نشون میده

    خریدش هرچه که بود ... از رنگ و طرح و جنس و... ( محدوده قیمت ها و سقف خرید را از من قبلش پرسیده بود)

    خلاصه هر نکته ایی که خلاف نظر و سلیقه ما بود ... هیچ واکنش نشون نمیدیم ... فقط میگیم مبارکت باشه خیلی قشنگه ....قطعا بهت میاد

    باربد کلاً هیچ وقت دنبال مدل لباسهایی عجیب و خاص نبوده ... انتخاب هاش عموماً عرف پسند هست

    باباش هم گفت حتماً

    من و باباش ، اصو لاً برای بخش هایی از ارتباطمون با ، باربد ، قبل از اینکه حرفی بزنیم .. حرف را پخته میکنیم و باهم به یک اتفاق نظر میرسیم

    حتی گاهی برای یک گفتگوی ساده هم بدون تامل حرفی را نمیزنیم

    و این ملاحظات به نسبت بزرگتر شدنش، میزانش بیشتر شده

    چیزی که برامون مهمه اینه که تمام تلاشمون کنیم قوت و اعتماد رابطمون باهاش حفظ بشه

    وقتی ما ، یکی را اینگونه ملاحظه میکنیم به معنای ترس و نقطه ضعف نیست این کار بهبود دهنده رابطه است

    وقتی زن یا مردی بهم اطلاع میدن دیر یا زود به خونه میرسند یا جایی میخوان برند از قبل باهم هماهنگ میکنند به معنای تسلط و اجازه گرفتن نیست به معنای این است که بهم دیگه احترام میگذارند .

    خلاصه باربد رسید خونه خریدهاش و نشون داد...

    مثلا هودیش دقیقا کپی هودی قبلیش بود من میتونستم بگم یه طرح دیگه برمیداشتی اینکه شد تکرار ... اما گفتم مبارک حتما از قبلی راضی بودی که دوست داشتی تکرار بزنی ...( من خودم بودم تکراری خرید نمیکردم .... نکته مهم اینه که من مریم هستم با سلیقه و انتخاب متفاوت از باربد ... آن اونجوری میپسنده .. قرار نیست خوشایند انتخابهامون ، باهم ، برابر باشه )

    مثلا دو جفت کفش خریده بود .. که هر دو سفید و روشن بود ... برای آنتالیا که همش بارون میزنه بهتر بود که ،نیم بوتش را تیره برمیداشت چون قطعا با خیس شدنش زود از ریخت و ظاهر خواهد افتاد

    ما فقط گفتیم چه خوشکلند مبارکت باشه چه خوب که دوتا کفش خریدی ... ( واقعا هم کفش هاش قشنگ بودند)

    بعد با شلوار لی که خریده بود پوشید ما براش کلی ذوق زدیم ...

    خب ممکنه براتون سوال بشه بگید .. خب راهنمایش میکردی که کفش مناسب برای آنجا چه کفشی هست حداقل برای خریدهای بعدیش تجربه بشه

    یا نکاتی که از خریدش حس میکردی به تجربه اش اضافه میشه ، تا یاد بگیره بهتر نبود بهش میگفتی ؟

    از نظر من بهتر نیست ... دلایلم را ، هم براتون توضیح میدم ... حرف شما درسته یکی از دقت ها بابت یک خرید خوب اینه که ما بدونیم چیزی که میخریم تو شرایط که زندگی میکنیم مناسب آن شرایط باشه که دوام بیشتری بیاره

    بله این نکته به جایی هست . اما ، این را هم بهش نمیگم .. من چیزی که برای خودش و دیگران خطر نداشته باشه را بهش نمیگیم ...

    از بچگی به نسبت سنش هر چیزی را بهش نگفتم در واقع به عمد نگفتم اجازه دادم خودش ، نتیجه تجربیاتش را لمس کنه و یاد بگیره . برخی تجربه ها، حتی میدونستم نتیجه اش خوشایند نیست اما پا روی دلم میگذاشتم که باهاش روبه رو بشه

    توضیح دادن زیاد به بچه ها ، شبیه نصحیت میشه و تاثیر گذار نخواهد بود ..شکل کنترل در رابطه پیدا میکنه

    الان که دیگه بزرگتر شده صد البته من به خودم بیشتر اجازه نمیدم بخوام در این موارد نظر بدم

    گفتن های خودم را خرج این موارد نمیکنم چون آن موقع حرفهای اصلی،و مهم رابطمون شنیده نمیشه

    ممکنه بگید شما الان دارید، هزینه هاش را میدین در این موارد حق شماست که گوشزد کنید که ملاحظه خودتون بشه

    نظر شما قطعا محترمه اما باز این نظر منه که اول که هر هزینه ایی که، برای فرزندم میکنم به نگاه وظیفه بهش نگاه میکنم ... میخوام با آن هزینه در حد توانم براش رفاه و آرامش جاری کنم اگر با کنترل و نظرات شخصی ، من پیش بره براش لطف و آرامشی نخواهد داشت

    ‌‌

    نگاه میکنم در گرو این هزینه مادی فرزندم تجارب شخصی بهتر با حفظ استقلالش که موجب اعتماد به نفس بیشتر و رشد عزت نفسش میشه ، اتفاق میفته .. چیزهای ارزشمندی به دست میاد که اصلا ضرر مادیش چیزی به حساب نمیاد

    برای من مهم اینه که فرزندم ، اعتماد به نفس اینو داشته باشه خودش به تنهایی بره خرید کنه ... من وظیفه دارم رفتار حمایت کننده و دلگرم کننده داشته باشم که این جرات مندی در وجودش رشد کنه نه اینکه بهش حس ناکافی بودن بدم ..که احساس کنه حتی نتونسته یه خرید خوبی را انجام بده و لذت خرید را هم ، براش از بین ببرم

    دوستان من دارم در مورد نسل امروز حرف میزنم ...‌

    در مراجعین مجردم مخصوصا فرزندان تک بین سن بیست و چهار تا سی سالگی ... گزارش های داشتم که اینها بدون مادر و پدر ،تجربه خرید شخصی نداشتند در کناری که از این بابت خیلی شاکی و ناراحت بودند .. اما برای شروع ، اعتماد به نفس انجامش را هم به تنهایی نداشتند

    و امادر بحث رعایت هر چیزی را نگفتن و رعایت مرزها باید بگم مخصوصا در نسل ما هنوز برخی از پدر و مادرها با وجود اینکه بچه ها خودشون مادر و پدرهای فرزندان بزرگسال هستند هنوز در مواردی که اصلا نباید ورود کنند یا گفته بشه متاسفانه مداخله میکنند و به بهانه دلسوزی نظراتی میدن که موجبات رنجش زیاد میشه

    پس بنابراین اگر میخواین ،روابط خوب و سالم با بچه هاتون بسازید، حتی روی این موارد جزیی هم میباست دقت و ملاحظه کنید ...

    چقدر مهمه رعایت همین مسایل مشابه در روابط با زن و شوهرها ... یعنی در کنار صمیمیتشون نباید آزادی فردی طرفین مختل بشه

    و این موارد در روابطی قابل اجرا است که حرمت ها شکسته نشده باشه زن و شوهری که بدترین الفاظ را موقع خشم و ناراحتی بهم دیگه ابراز میکنند ..‌ توجه به ظرافت های رابطه داخلش امکانپذیر نیست

    در مورد بچه ها هم باید از همون طفولیت این موارد را رعایت کنید که در بزرگسالی بتونید ارتقاش بدین .

    رعایت مرزها دوجانبه است ... ببینید باربد معمولا هر وقت برای موردی از ما مشورت یا اطلاع برای انجام کاری میده .. ما اصولاً موافقت میکنیم و میگیم که راحت باشه و حتما انجام بده

    ما هزار باز اینو در مقابل درخواست هاش گفتیم ،ولی آن هم هزار بار، سر خود انجام نمیده و قبلش بهمون اطلاع میده ...

    مثلا از بچگی بارها یه غذا یا یه چیز خاصی تو یخچال بوده

    ازمن میپرسید مامان میتونم فلان چیز بخورم

    میگفتم اره حتما اصلا نیاز نیست بپرسی و بگی بخور پسرم

    بعد میگفت نه از این بابت میپرسم شاید شما برنامه ریزی دیگه ای روی اون داشته باشی

    بعد میگفتم ایول چقدر درست میگی چه خوبه که این سوال میپرسی ( خلاصه چند بار این مکالمه بین ما اتفاق افتاد تا من اخرش جا افتاد و تو ذهنم موند که پرسش از من درست هست .. دیگه نگم نیاز نیست بپرسی )

    یا ‌مثل همین که ،قبل خریدش از من پرسید من با چقدر بودجه برای خریدهام برنامه ریزی کنم ...‌

    من هر عددی میگفتم اون هرگز با من چونه نمیزد.

    حتی یک بار هم برای نمونه ما برای نیازهای شخصی باربد دچار چالش یا اعتراض نشدیم . چون بسترهای پیشین به نظرم خوب بوده بدون ناراحتی باهم تفاهم کردیم و آن نیاز ندیده که باید با ما بجنگه

    طلبکار نیست . شرایط خودش با ما یکی میدونه و راحت مسالمت میکنه و کنار میاد و تجربه های قبلی این امنیت در رابطه با ما بهش داده که قطعا به خواسته اش در شرایط بهتر توجه و رسیدگی خواهد شد .

    نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 13:38 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • ‌امروز وقت چکاپ جراحم بود .. از نظر زخم های جراحیم تا حدودی بهبود پیدا کردم . هنوز درد و تورم دارم ، یه جاهای از بدنم حس سوزن سوزن شدن دارم که طبق تجارب قبلی ، مرور زمان فقط میتونه بهترش کنه و باید صبور باشم .
    جراحم از وضعیتم نسبتا ًرضایت داشت . فقط تاکید جدی داشت بابت ضعف قوای جسمانیم که قرص ها و آمپول های مکملم را به موقع مصرف کنم ، مایعات زیاد و رژیم غذایی مقوی داشته باشم

    حسن این مدت ،دستهای خدا روی زمین برای من بود ، حالم مثل مرده ایی بود که با پرستاریها و رسیدگی هایش زنده ام کرد.. قدردانش هستم .

    حسن از سرکار آمده میبینه غذا درست کردم ... میگه مگه دیروز من خونه نبودم برای امروز غذا درست نکرده بودی.. غذا داشتیم که ..
    گفتم به خودم گفتم تا نیستی یه غذا دیگه درست کنم تو بیای خونه نمیگذاری پای گاز برم حداقل جهت محکم کاری یه غذا دیگه باشه من آهسته آهسته کارام انجام میدم نگران نباش ..خلاصه اینجوری همدیگر را ساپورت میکنیم تا این روزها بگذره .

    همیشه پیرسینگ بینی دوست داشتم حدود یک ماه پیش از این میخی نگینی ها گذاشتم قرار شد بیست روز بعدش برم حلقه ایی بگذارم
    خلاصه دیروز رفتم حلقه ایی گذاشتم ... یه مقدار درد داشت . خیلی میدوستمش
    یکم چونه زدم تا حسن راضی شد میگفت تو این وضعیتت این چه کاره اضافی هست انجام بدی .
    بهش گفتم همین کارها ، باعث میشه منو از رخوت تخت و رخت بیماری دور کنه
    فردا هم نوبت دارم پایه های ایمپلنت دندون هام بگذارم نمیدونم دوتاش انجام میدن یا یکیش انجام میدن و یکی دیگه اش میگند جلسه دیگه... از این بابت نگرانی و ترس ندارم چون جایی که این کار را انجام میدم درسته هزینه هاش از جاهایی دیگه تقریبا دو برابر بیشتر هست اما بسیار این دو تا بردار جراح که خداحفظشون کنه در کارشون وارد و متبحر هستند ‌‌و من آسوده کارهام انجام میدم

    می خواستم این را بهتون بگم و به اشتراک بگذارم
    همیشه گفتم که ما انسانها ، وسعت رنجی که، از زندگی میبریم بی انتهاست و در داشتن و تجربه این رنج گاهی بعضی ها سهم بیشتری دارند ... برای تاب اوری و خود مراقبتی نیاز داریم به یک سری تکنیک ها مسلح باشیم که بتونیم درد را کاهش بدیم .. یکی از این تکنیک ها اینه که روزانه بسته به نیازی که داریم با واگویه هایی تاکیدی مثبت سازنده صد البته نه مثبت سمی و تکرار حرفهای زرد و پوچ بلکه بر اساس واقعیت های موجود این واگویه های مثبت تاکیدی را با خودمون یاداوری کنیم ....

    مثلا من امروز تا چشم ها از خواب باز کردم ... به خودم گفتم مریم بابت تمام خوبی هایی که به آدم های اطرافت کردی ، آن لحظه هایی که با تمام وجودت خوشحالیشون خواستی برای شادیهاشون قدم برداشتی تو روزهای تلخ و غم کنارشون بودی ..اما جای که پای منفعتشون بود ، مثل یک ناشناس از بغلت عبور کردند و قدر نشناسی را ازشون دیدی... هرگز هرگز هرگز پشیمون نباش آن قسمتی که مربوط به رگه های نا آگاهی و نادانی خودت بوده زیاده روی کردی که با این هشدارها باید خودت ترمیم کنی ، و بابت قسمت های دیگه که از زلالی دل و محبت خالص هزینه کردی، یقین داشته باش خدا همه را میبینه و از ذره ذره اش آگاه هست و عشقی که تو خرج جهان هستی کردی برای زیباییها ، حال خوب هدر نمیره جای دیگه به تو برمیگرده ... دقیقا همونجایی که قلبت شکستند محل عبور نور زندگیت میشه
    شک نکن خورده های آن قلبی را ،که ازت شکستند یه روز فرو میره تو قلب خودشون ...
    حتی ازشون گلایه نکن ... فقط رها کن .. قدرت واقعی توی همین رها کردنه هستش.. تا جایی که در ذهنت و افکارت هم بهشون فکر نکنی ...
    ما با ادمهایی که به یکباره در اوج صمیمیت پشتمون را خالی میکنند و تکیه بر باد هستند ، آینده روشن و امنی نداریم ..
    لازم نیست برای کسی که به عمد خودش زده آن راه که متوجه نباشه توضیح بدی چه کارهایی براش کردی و چقدر باهاش ساختی و چقدر به فکرش بودی و ته مرام و حمایت در گذشته تو روزهای که با بقیه تو تنش بود براش گذشتی و هیچ وقت پشتش خالی نکردی ... اما آن به سادگی این کار را با تو کرد
    فقط کافیه این ورژن خودتو که براش بودی ازش بگیری ، گذر زمان خودش همه چیز رو بهش قشنگ میفهونه..

    رفتار درست انتخاب کنید و اهمیتی نداشته باشه چه قضاوتی دیگران در موردتون دارند ، سلامت روان شما خیلی مهم‌تر از تصور دیگران از شماست .

    با قاطعیت بهتون بگم ، هیچ کس توی دنیا قدرت این را نداره که بتونه به شما حس نخواستنی بودن ، طردشدگی را بده ، مگر اینکه خودتون از نظر روانی و عزت نفس ضعیف شده باشید و بخواین اینو باور کنید.

    آن افراد هر نسبتی با شما داشته باشند تاکید میکنم هر نسبت نزدیکی با شما داشته باشند. .. شما به عنوان انسان قدرت های شگفت انگیزی در خودتون دارید و رها کردن شما توسط یک سری افراد از چرخه صمیمیت و حمایت نباید شما را به علت وابستگی روانی از پا دربیاره ..
    دنیا به آخر نرسیده ، معاشرت دوست دارید ، نیاز به تعاملات اجتماعی دارید .. میتونید دوباره طبق چرخه سالم آن را کسب کنید یک رابطه سالمی که به دور از باج گیری عاطفی باشه

    ‌‌

    من این نوشته کتاب جز ازکل ، اتیو تولتز را با پوست و استخوانم تجربه کردم که میگه
    «وقتی مردم فکر می‌کنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان می‌شوند. فقط موقعی که در زندگی پیشرفت می‌کنی به تو چنگ‌ودندان نشان می‌دهند.» ...

    بنابراین برای این مردمی که فقط موقع مرگت تصیمیم میگیرند روی خوش بهت نشون بدن و چشم ندارند خوشحالی و پیشرفتت ببینن .. تیکه گاه نساز

    تمام دنیا تو را باور داشته باشند اما خودت ، خودت را باور نداشته باشی انگار هیچ .. و بلعکس چه قدرت عظیمی در خود باوری سالم هست که هیچ نیرویی نمیتونه ادم خودباور را از پا در بیاره .. ببین پس همه چی به خودت برمیگرده میتونی روزانه به زندگی یه ادم ضعیف کرده ، مفلوک ، نیازمند تحویل بدی یا اینکه یه ادمی که خوشحال بودنش وابسته هیج موجودی نیست و اینقدر به خودش ایمان داره که شرایط بهتر را بر اساس حداقل ها و امکاناتش خلق میکنه

    یکی از دیالوگ های فیلم امریکن بیوتی اینه که میگه
    حالا اینقدر بزرگ شدی که بتونی مهمترین درس زندگی رو یاد بگیری: تو نمیتونی رو هیچکس به جز خودت حساب کنی.

    ببنید چقدر این ساختن خود و سرمایه گذاری روی خودت اهمیت ویژه ایی در زندگی داره

    تو کتاب از عشق گفتن | ناتاشل لان مینویسه
    هیچ چیز دائمی نیست و‌ هیچکس کامل نیست. همه مأیوستان میکنند؛ حتی والدینتان. وقتی این را پذیرفتم که دیگر منتظر نبودم کسی از راه برسد و نجاتم دهد یا زندگی را برایم آسان‌تر کند.

    پس قربانی سناریوی تلخی که دیگران برات میچنند که با خیال خودشون تو را زمین بزنند و متلاشیت کنند نباش .... این نباش را فقط تو انتخاب و عمل میکنی ... پروژه هاشون را شکست بده که از قوی بودنت خسته بشند و برند و از تو دور و دورتر بشند

    نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ ساعت 1:22 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • ‌‌

    اگر کسی با تجربه تلخ خیانت در زندگیش مواجهه میشه ،این را باید حتما بدونه که در این مورد فقط و فقط باید با روانشناس حاذق وقت و در این مورد مشاوره و کمک بگیره ... هیچ تبصره دیگه ایی نیست . اگر از قبل درمانگر داشته به همون درمانگر مراجعه کنه ، اگر نداشته یه روان درمانگر بالینی که دارای پروانه فعالیت حرفه ایی معتبر هست را با تحقیق پیدا میکنه و مراجعه کنه

    متاسفانه آدمها مخصوصا، خانمها وقتی متوجه خیانت همسرشون میشند به حدی فشار روانی را احساس میکنند ، آن زمان فقط دوست دارند به با امن ترین و بهترین دوست خودشون ماجرا را بگند و در این بحران و سردرگمی از آنهت کمک بخوان .

    از طرفی معمولا دلشون نمیخواد از خانواده کسی مطلع بشه گفتگو با دوست نزدیکشون را ترجیح میدن

    در ‌کل بازگو کردن چه با دوست نزدیک ، چه هر کدوم از اعضای خانواده ، بسیار کار اشتباه و هیجانی هست

    باز تاکید میکنم فقط روانشناس

    اون هم نه اینکه روانشناس دختر عمو ، دختر عمه و .... باشه

    روانشناسی باید باشه که تو باهاش وقت و تایم قبلی مشاوره هماهنگ کنی و در یک چهارچوب اصولی و حرفه ایی با هم جلو برید ...

    افرادی که خیانت تجربه میکنند ،دچار احساسات دردناک و سنگینی میشند

    یکی از این احساسات خشم هست که در سطح بالا تجربه میشه همین نیروی خشم زیاد به آنها یه قدرت فیک و کاذب ، بابت یک سری تصمیم گیریها میده

    مثلا برای مقابله با این اتفاق یه لیست از باید و نبایدهای تنبیهی را برای همسران خودشون در نظر میگیرند که در عمل توان و جرات مندی اجرایش را ندارند

    معمولا اوایل خیانت دیدن ‌میگند دیگه دلشون نمیخواد تو این زندگی بمونند چون قبل تر این موضوع به عنوان خط قرمز آنها بود و همیشه ادعا میکردند در مورد تجربه خیانت تخفیف و گذشت ندارند

    دقیقا همین موارد را در کنار اخبار خیانت به دوست نزریک خودشون میگند

    زمان میگذره ، روزهای اول همسر خیانتکار دل به دل همسر خودش میده معمولا نشون میده نادم هست و میخواد دلجویی کنه ،اما چون ریشه و بنیان این رابطه مشکل دار هست ،به مرور همسر خیانتکار به نتظیمات کارخانه برمیگرده و رفتارهای گستاخانه خودش را از نو آغاز میکنه ( منظورم در جنبه های دیگه رفتاریش هست نه فقط تکرار موضوع خیانت . چون ادم سالم خیانت نمیکنه حتما مشکلات دیگر شخصیتی هم وجود داره که حالا خیانت یک موردش هست .)

    همسر خیانت دیده هم میبینه ترس ها و نگرانی هاش برای جدایی و رفتن از این زندگی بالا آمده و خودش را ناتوان برای این تصمیم میبینه

    به بهانه های زیادی مثل وجود بچه در زندگی و... خودش قانع میکنه و میمونه ( ببینید من میدونم برای بعضی ها موندن تو آن زندگی واقعا تنها راهی که دارند ..اما اغلب با شرایط های مالی و حمایتی خوب چون توان روانی و جرات روبه رو شدن را با این فصل زندگی ندارند دلیل برای خودشون میارند و میسازند که چاره ایی جز موندن ندارند .لذا برای چالش تازه خسته و عاجزند ..پس بهتره تغییر تازه ایجاد نکنند و با همون آسیب شخصیتی تسلیم و وابسته خودشون جلو برند

    یعنی فرد به خودش این باور و تلقین را میده که چاره ایی جز انتخاب ماندن نداره .حتی اگر قیمت ادامه دادن زندگی نفرت و بی اعتمادی باشه ...

    و همسر هم خیلی راحت قولهایی که روز های اول افشا شدن کار بدش ، برای ببخشش داده بود مثلا ملک و املاکی به نام بزنه، یا بره محضر حق و حقوق تازه به همسر بده ،زمان که گذشته متوجه شده و حرف های همسر باد هوا و فقط یه تهدید الکی بوده .‌‌

    به هزار بهانه زیر قولش میزنهو پروتر از قبل به زندگی ادامه میده

    سوال آیا ممکنه همسری که خیانت کرده باز خیانت کنه ؟

    تحقیقات نشون داده اغلب ادمهایی که تجربه خیانت کردن دارند ، معمولا مجدد این کار را میکنند ( دقت کنید نوشتم اغلب )

    سوال بعدی آیا میشه همسر خیانتکار را بخشید؟

    ببخش بستگی به شخص و فرد داره اما اصولا در ،کلام این اتفاق میفته اما باز تحقیقات نشون داده که آثار بی اعتمادی و ناراحتی این اتفاق در زندگی همیشه جاری هست پس ببخش به معنای اینکه فرد آسوده و آرامش دوباره زندگی کنه اتفاق نمیفته

    ابعاد زیادی در بررسی و آسیب های خیانت در زندگی هر فرد با توجه به شرایط و تفاوت های فردی وجود داره که محدودیت زمانی و... به من این امکان نمیده تک به تک همه را اینجا باز کنم

    بیشتر هدف این پستم این هست که به موضوع اینکه تجربه خیانت خودتون را لطفا به دوستان نزدیکتون نگید ، چون بعدها به شدت پشیمان میشید از اینکه نتونستید آن قدرت نمایی که روز اول از خودتون جلوی دوستتون نشون دادین را حتی در پایین ترین سطحش هم عمل کنید ... لذا چون دوستتون هم جزیی از افرادی هست که تو آن خاطره تلخ شریک اخبار و اطلاعات شماست ،ناخودآگاه دلتون میخواد هر چه چیز آزاردهنده مربوط به آن بحران حذف کنید .

    به هرحال میگردین ایراد از روی زمین درمیارید و دلیل برای خودتون از آن دوست میسازید که بساط قطع ارتباط استارت بزنید .

    در واقعیت این حذف دوست به خاطر وجود ایرادهای ساختگی شما نیست به خاطر هیجانی رفتار کردن شماست که الان از افشای رازتون پشیمانید

    توصیه :هر زمان شما به عنوان دوست شنونده خیانت بعد از مدتی متوجه تغییر رفتار دوستتون در رابطه شدین

    انرژی روانی برای اثبات و دنبال مشکل در خودتون نباشید مشکل از فرستنده است .. اونه که با خودش درگیره بنده خدا

    بهترین کاری که شما در این موقعیت اگر قرار گرفتید انجام بدین این هست که لطفا کنجکاوی را کنار بگذارید به دوستتون بگید متاسفم از این حادثه لطفا جزییاتش برای من دیگه نگو چون من نمیتونم کمکی بکنم و توصیه های من ممکنه مشکل را برای تو بیشتر کنه بهترین کار اینه باهم جستجو کنیم و یک روان درمانگر خوب پیدا کنیم و تو مشکلت را به اون بگی و تا همین جایی که به من گفتی قول میدم راز داری کنم

    متاسفانه فرد خیانت دیده از ویرانی های این بحران در نهایت اگر مسیر درست انتخاب نکنه ، این براش میمونه که ، هم بدون گرفتن امتیاز مجبوره با همسر خودشیفته خیانتکارش زندگی را ادامه بده ، و هم اینکه یه دوست خیلی خوب خودش را از دست بده

    پس لطفا نه برای خودت دردسر و دغدغه را بیشتر کن ، نه بعد پشیمانی ،از دوستت که این همه با هم خاطرات خوب و رفاقت داشتید ایراد و بهانه جویی داشته باش که بخوای حذفش کنی چون راز آزار دهنده تو را میدونه... این کار هم ، صد البته اخرش برات پشیمانی داره اما وقتی به خودت میای که دیگه خیلی دیر شده برای تاسف ... بعید میدونم دوست اگر برای خودش ارزش قایل باشه مجدد فرصت رابطه را بازیابی کنه..

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:57 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • در تمام روابط انسانی تفاوت ،تناقض ، سوتفاهم و... پیش میاد... مهم شیوه حل کردنش هست که مهارت میخواد . نداشتن تفاوت ها به معنای خوبی و سلامت رابطه نیست .

    اگر یک زمان کسی با ما در رابطه اش در مورد رنجش و دلخوریش صحبت میکنه ... اینقدر گارد نگیریم و دفاعی رفتار نکنیم . به جاش بهش گوش بدیم شاید واقعا ما رفتارمون از جهاتی داره به طرف مقابل حس منفی و رنجش میده و لازمه که ،تغییرات یا توضیحات بیشتری برای طرف مقابل بدیم

    امنیت و خوشحالی رابطه را در این ندونید که همش شخص مقابل بهتون به به چه چه کنه ..‌و توی یک تایم طولانی هیچ نقدی نداشته باشه

    اگر همسر کافی ، یه دوست خوبی هستی ، یا در هر نقش دیگری در رابطه هستی ، حرفهای دوستت و رنجشش گوش میدی به میزان قیمتی که رابطه برات ارزش داره از سالم ترین شیوه حل مسئله برای حل مشکل وارد میشی .. نه اینکه برای اعتراض و ابراز ناراحتی به شدت هم بریزی که دیگه حست به اون رفاقت از دست بدی


    این مسئله ربطی به اعتراض و شکایت دوستت نداره مشکل خودپنداره تو هست که اینقدر وضعیت عزت نفست متزلزله که نمیخوای انتقاد به حقی که بابت رفتارت بهت وارد هست را بشنوی و سری ریکشن های تند و تیز نشون میدی و کلیت اعتماد و امنیت رابطه را زیر سوال میبری ودچار ترس و نگرانی میشی

    احتمالاً با نقد شدن حس ناکافی بودن را داری ، اصلا قرار نبوده ما کامل و بی اشکال باشیم ، قرار نبوده ما بی خطا باشیم .. و این احساس مربوط به برداشت و توقعات اشتباه تو ، از خودت و رابطه هست

    یاد بگیریم اگر با رفتارمون موجب ناراحتی کسی شدیم حداقل کاری که در ابتدا برای رفع مشکل انجام بدیم این باشه که مسیولیت رفتارمون بپذیریم و با این واقعیت روبه رو بشیم که بازهم ممکنه رنجش ها و تفاوت ها در مسیر ارتباط باشه ولی من چون رابطه ام دوست دارم و میخوام حفظش کنم حتی توی دلخوریها هم از رابطه ام مراقبت میکنم..

    به حرمت تمام قسمت های خوب و مثبت رابطه آن عزیز را در موقعیت ناراحتی بغل میکنم .. و بهش میگم متاسفم که ناراحت شدی بیا باهم کمک کنیم حلش کنیم من دلم نمیخواد تو دلخور باشی آنجایی که من اشتباه کردم تصحیح میکنم آنجاهایی که تو برات سوتفاهم شده را برات توضیح میدم که رفع بشه حیف رابطه قشنگ ماست بخواد حالمون گرفته بشه

    ولی متاسفانه اغلب ما یه سپر دفاعی و گارد نادرستی در مواقع اینجوری در رابطه میگیرم ...
    فراموشکاریم ،خوبی ها و لطف ها را از یاد میبریم
    خویشتن داری و حرمت رابطه را با کم صبوری و سو تعبیرهای منفی نابود میکنیم
    بیشتر آماده ویران کردن هستیم چون کار ساده تری هست . حوصله مراقبت و نگهداری کردن را نداریم
    بعد که هیجانهای منفی را در جای نابه جا و غیر منصفانه خالی کردیم .. درگیر دلتنگی های رابطه میشیم
    ولی طرف مقابل سطل آشغال شما نیست که استفراغ روانی خودتون را روش بریزید و بعد بخواین روی ویران کرده هاتون ، به امنیت قبل با شما مجدد معاشرت کنه .... ابراز دلخوری ، رنجش با گریه بی گریه از شما که این همه مقابله نداره

    معمولا آدمهایی که رابطه را از دست میدن بعد برای اینکه بتونند فشار از دست دادن را در خودشون کم کنند شروع میکنند در ذهنشون به عیب ساختن از طرف مقابل ،بلکه حداقل با این شیوه که کاملاً هم غلط و ناسالم هست خودشون دلداری بدن .. استفاده از این شیوه فقط یک مسکن پر ضرر هست چیزی را درست نمیکنه و حداقل از این اتفاق شما چیزی را یاد نمیگیرید ، یک رابطه باارزش را هم از دست دادید

    از شخصیت هیچ آدم و بشری بت نسازید.. این آدمیزاد در موقعیت های مختلف یه نسخه خاص خودش از ظرفیتش و حقیقت موجودش نشون میده ،
    که خودش هم سوپرایز میشه چه برسه به تو
    ابی که گلش ته نشین شده روش زلال هست تکونش بدی تمام اب گل آلود میشه .. پس به زلالیش نمیتونی صدرصد مطمین باشی
    آدم را وقتی تکون میدن چیزی از خودش به تو نشون میده که تازه میتونی متوجه بشی کجای کاری و تو در چه خیال بودی و اون واقعیتش چی بوده ؟
    بدبین نباشید اما همیشه گوشه ذهنتون احتمال اینکه از هیچ چیز از هیج کس بعید نیست را گزینه اش داشته باشید .که یهو تو شوک و ناباوری نرید
    .


    البته این هم یادوار بشم به میزانی که ادم شخصیت سالم تری داشته باشه و روی رشد خودش کار کرده باشه تو این تکون دادنها و موقعیت های خاص هم مدیریت هیجان بهتری داره و هم ثباتش بیشتر هست .

    ما خیلی زیاد میشنویم و توصیه میکنیم مراقب ادمهای سمی زندگیتون باشید و ازشون دوری کنید ... خود من یکی از افرادی هستم که اینو را بارها و بارها هشدار و یاداوری میکنم .. چون میدونم چه آسیب ویرانگری در سلامت ما میگذارند

    اما اینور قضیه را حتما دقت کنید که خودمون هم حواسمون باشه قدرت روبه رو شدن با حفره ها و ضعف های شخصیتی خودمون را داشته باشیم که بتونم رفعش کنیم ... اگر انکار کنیم و نخوایم باهاش روبه رو بشیم شک نکنید ما خودمون هم ، یه پا ادم سمی تمام عیار برای اطرافیانمون هستیم ..

    وقتی از ویژگیهای ادم سمی مطلب میخونیم قبل از اینکه ذکر مثالشون تو اطرافیانمون پیدا کنیم. روراست باشیم ببین چندتاش در خودمون هست که باید در جهت تغییرش اقدام کنیم ....

    نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:32 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • ‌‌


    از سری تجربیات شخصی و درمانگری :

    هرگز معرف ازدواج دیگران نباشید
    به طور عامیانه که زیاد شنیدن اگر باهم خوش وخرم و خوشحال یودند اصلا یادشون نیست کی بهم وصلشون کرده و اگر رابطه ازدواج خوب پیش نرفت هفته ای چند بار فحش و نفرین نثار معرف میشه

    و از آن مصیبت بار تر اینکه ادم با نیت خیر و مهربانی خودش میاد یه گزینه تاپ و ویژه را به یک خانواده دختر معرفی میکنه و اعتبار خودش وسط میگذاره


    وقتی میاد موقعیت خیلی خوب را معرفی میکنه یعنی دوست داره دختر مورد نظرش سعادتمند بشه
    اما امان از آنجایی که پسر بیاد دختر را ببینه و به هر دلیلی نپسنده ‌‌‌... یعنی انا لله و انا الیه راجعون

    معرف برای خودش یه دردسر گنده درست کرده

    اول که تا قبل از اینکه پسر عدم موافقت خودش اعلام کنه .. خانواده دختر روی ابرها هستند تا ته رویاهاشون با اون پسر میبینند


    به محض اینکه متوجه بشند پسر تمایلی نداره
    دیگه اخ و ووخ ... حالا انگار چی بود
    ما خودمون هم جوابمون منفی بود ... اصلا ما قصد بلاک کردنش داشتم ، بی کلاسی ها میاد بالا و خودش نشون میده... ادم میمونه اخه چرا باید آن بنده خدا بلاک بشه ؟

    برای اینکه خودشون دلداری بدن
    نوک بینیش فر بود ، راه رفتنش انگار یه جوری بود، خوش عطر و بو نبود و... یعنی ایراد می آفریند هنر نزد این ادمها هست و بس

    خلاصه داغ دل خواستگار که پسند نکرده را میخوان سر معرف ساده دل مهربون در بیارند

    تا ماهها معرف باید داستانهایی هزاران خواستگار توپ و ناب رد کرده دختر را از زبان مادر رختر بشنوه .. مثلا پسر فلان فرد خاص دختر ما را میخواست حتی اجازه ندادیم صد قدمی بیاد... اره جون خودتون .. ما هم باور کردیم فکر کردید گوشهامون مخملیه

    معرف فلک زده مجبور هم با مخ تیلیت شده نشون بده که همه روایت های خواستگارهای حسرت به دل مونده دختر را ، باور کرده و هی تایید کنه .. اره شما راست میگید جون خودتون

    تا بلکه دست از سرش ، برای تکرار مکررات هر روزه بردارند

    تازه ته تهشم ؛ اخرش هم که با گفتن این روایت ها تمام نمیشه چون وسط دل مادر دختر یه خشم و آتشی بپا هست نگفتنی. به خاطر عدم دسترسی به خواستگار از معرف متنفر میشند جای داماد دلشون میخواد کله معرف بکنند

    خب چه کاریه ادم خودش درگیر این دردسرها و حاشیه های تنش زا کنه ... میفهمم که بعضی ها به علت بی ظرفیتی و باور اغراق امیز در مورد خودشون دیگران از هر اقدام خیرخواهانه و مثبت سخت پشیمان و نادم میکنند ... خب طبیعی که دونفر را وقتی بهم پیشنهاد داده بشه شاید یکی طرفین بنا به هزار دلیل دلش نخواد رابطه پیش بره
    این غربتی بازیها دیگه چیه ؟ ایششششششش


    به جای اینکه ادمها را جذب و تشویق برای گزینه های دیگر کنند با این رفتار دفع میکنند طرف پشت دستش داغ میکنه که شفا هم باشه ورود نکنه

    به هر حال تجربه نشون داده ، ابداً ورود نکنید و اجازه بدین تو این تصمیم مهم زندگی و خانوادگی ادمها خودشون راهشون پیدا کنند ...
    تو قرار نیست تاوان نپسندیدن طرفین بدی... ثواب کنی کباب بشی .... به ما چه که خودمون قاطی این بساط پردردسر کنیم...

    نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:2 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • به جون خودم تا میخوام بیام بنویسم حسن یه کار برام قشنگ یا داخل یا خارج خونه ردیف میکته
    امروز بهش گفتم حداقل دوتا پست عمومی میخوام منتشر کنم من را بیخیال شو .. به مخاطب هام قول دادم باید بهش مقید باشم

    الوعده وفا قول جبران بهتون داده بودم پست ها ی امروز از تجارب شخصی و درمانگری هستند امیدوارم تحلیل ها آموزنده باشند اگر بهشون دقت کنید حتما براتون مفید خواهد بود
    من هم حتما از نظرات و تجربیات خوب شما نکات خوبی یاد میگیرم و آگاه تر میشم🥰

    اگر در زندگی خودتون یا نزدیکانتون در حال حاضر در تجربه بحرانهایی مثل بیماری سخت مثلا سرطان و.... هستید
    تجربه سوگ نزدیکان خودتون را دارید تجربه میکنید یا با متوفی رابطه خوبی داشتید یا رابطه دلچسبی نداشتید به هر حال سوگی را دارید تجربه میکنید که از آن رنج و درد میبرید ..احساس خشم و افسردگی دارید

    اگر متوجه خیانت همسر یا پارتنرتون شدین ویا هر اتفاق یا بحران ناگوار دیگری هست . خیلی زیاد متاسفم عزیز دل ..

    متوجه هستم شرایط خیلی سخت و جانفرسا هست ، وسعت تجربه درد بسیار زیاده ، چرخش احساسات متعارض و ناهماهنگ در طی روز بسیار تجربه میشه ، انسان انگار عذاب ، برزخ ، احساسی را داره ... یه وقت ادم احساس گناه داره ، یه وقت حس خشم داره ، یه وقت احساس غم و استیصال داره ... خلاصه این چرخه احساسات بی ثبات آزار دهنده در زندگی فرد بحران دیده در مراحل اولیه دایم جاری هست
    ادم اینقدر فشرده و بالا و پایین میشه ، زمان میبره تا طوفان بحرانش اروم تر بشه

    اما این وسط یک نکته خیلی خیلی مهم فراموش نشه
    اگر ما بیمار شدیم ، سوگوارشدیم ، خیانت دیدیم .... بابت خشم خودمون اجازه نداریم اطرافیان خودمون آزار بدیم ، بقیه بابت رنجمون به ما هرگز و هرگز بدهکار نیستند. نباید برای خودمون این حق اشتباه را قایل بشیم ... اصلاً حقی این وسط وجود نداره

    ما اجازه نداریم به خودمون این حق بدیم چون الان درگیر مثلا شرایط فلان تجربه ،درد بیماری و حواشی آن هستیم در زندگی اطرافیانمون تلاطم و تنش ایجاد کنیم ، از آنها باج گیری عاطفی کنیم ، براشون احساس گناه بی جا ایجاد کنیم

    من از این بحرانها ،هم بیماریش با مراحل سخت و پیچیده تجربه کردم و هم تجربه سوگ عزیزترینم ( مادربزرگم ) داشتم .. پس اینها را که مینویسم اینطور نیست مخاطبم بگه نکشیده که بفهمه ادم وقتی سرش میاد چه حالی میشه ؟

    میتونم حق بدم که در تجربه بحران هر ادمی حق داره درروز سختش با شواهد و دلایل واقع بینانه و منصفانه ادم های اطرافش بیشتر بشناسه و در نهایت یه تنظیم رابطه را ترتیب بده ، میتونه حتی روی بعضی از ادمهای بی خاصیت برای همیشه خط قرمز بکشه ..ولی حق آزار رساندن را نداره

    انسان بحران دیده کاملا حق داره ، غمگین باشه ، در انزوا بره ، کم حوصله بشه ، دلشکسته و دل نازک باشه ، اما هم با خودش هم اطرافیانش محترم باشه
    خیلی خوب میشه که ما وقتی کسی از نزدیکان ، دوستان درگیر رنج و بحرانی میشند بتونیم درآن دوران درکشون کنیم ، حضورمون باعث تسلی شون بشه ..به هرحال بنی ادم اعضای یکدیگرند ... خوشی و ناخوشی میچرخه.. یه روز ممکنه ما درگیر یه سختی بشیم

    بیشتر مطالب من تو این وبلاگ بیشتر به سمت درک شرایط فرد بحران دیده بوده

    اما گاهی در بعضی از افرادی که بحران دیده هستند .. رفتارهایی را شاهدم ، که انگار بقیه را مقصر بحران فعلی خودشون میدونند ، از اطرافیانشون خشمگیند و مرتب با حرفها و توقعات نابه جا باعث رنجش شدیدشون میشند ( البته در ادعا و هوشیاری این موضوع را کتمان میکنند .. اما تمام شواهد رفتاری واقعیت های را نشون میده )

    ادمی که اصالت داره ،پایه شخصیتش سالم هست .. با بحرانش ممکنه مثل قبل نتونه شاد و پرجنب و جوش باشه ، فعالیت های رابطه ایش کم بشه.. اما رفتاری نمیکنه که بقیه را اذیت کنه
    رابطه های ارزشمندش را به فنا نمیده

    قطعا یک روز که این بحران داغش فروکش کرد و ادم تا حدی تونست به زندگی عادی برگرده .. آن زمان ادم حسابی هایی که کنارتون بودند و رنجوندین، دیگه شما هم بخواین به رابطه با شما برنمیگردند.. شما اعتما آنها را ویران کردید

    اگر این ادم حسابی ها، مقابل تلاطم و واکنش های منفی و غیر منصفانه شما سکوت میکنند و باهاتون درگیر نمیشند به معنای این نیست که حق با شماست با وجود رنجشی که از شما دارند میخوان حرمت نان و نمک گذشته را نگه دارند .در واقع انسانیت و رحمانیت لحاظ میکنند
    چون فروتنند و برای وجود خودشون ارزش قائلتد

    آنها میدونند درد شما بسیاره، ترجیح میدن با خویشتن داری ظرف شما را لبریز نکنند ..
    درکتون میکنند میخوان به جنگ روانی شما اضافه نشه

    قضاوت ها ، برچسب ها و تعبیر و تفسیرهای اشتباهتون و نتیجه گیری های ناسالم‌، بیشترین لطمه را به خودتون میزنه

    سکوت آنها به معنای تایید رفتار شما نیست بلکه به خاطر نجابت و شخصیت محترم خودشون هست .
    تعابیر و تفاسیر شما از رویدادها فاز مثبت و منفی شما را میسازه

    در اطرافیانم ادم های اصیل سوگوار دیدم .. که با وجود غم عظیمشون چقدر شایسته رفتار میکنند

    روزی که پدر لیندا دوستم را به خاک سپردند همان روز تولد باربد بود ... شبش با صدای خراشیده از فریاد که ظهر برای تشیع پدر زده بود ، پر از غم و اندوه فراوان با پیام صوتی تولد باربد تبریک گفت و کادوش فرستاد ...خیلی خیلی حرفه و این کارش بی نهایت برای من قیمتی و ارزشمند و فراموش نشدنیه
    من حتی سر سوزنی همچین توقعی ازش نداشتم و نمیگم ادمها در حال بدی و سوگ خودشون مقید به این کارها کنند .. ولی میخوام بگم ادم در حالی که داغداره هم میتونه بزرگوار و ریشه دار باشه
    بسیار سوگ سخت و سنگینی را هم داشت چون ما روزانه با هم حرف میزدیم تا ماهها که به هلند برگشت داغدار بود و گریه میکرد .میخوام بگم فکر نکنید سوگش سبک بوده ..

    متوجه شدم ادم هایی که به معنای واقعی مهربان و و عمیق هستند... همیشه میتونی روی ثبات شخصیتی و رفتاریشون اعتماد و سرمایه گذاری کنی حتی وقتی که درگیر یک شرایط ناگوار هستند

    متاسفانه برخی ادمها وقتی درگیر تجارب ناخوشایند و سنگین میشند انگار مدیریت احساساتشون را از دست میدن و چون خشم و درد زیادی تجربه میکنید خودشون را گم میکنند سردرگم میشند مثل خونه ایی که خیلی شلوغه و ریخت و پاشه و ادم نمیدونه از کجا مرتب کنه و حجم شلوغی را کم کنه ..
    و به صورت ناخودآگاه میان خشم را ، از قضا روی نزدیکترین و بهترین آدمهای زندگیشون جابه جا میکنند و شروع و به ایراد گیری و بهانه جویی میکنند .. هرکاری هم برای کمک بهشون انجام بدی یه داستان ازش بیرون میارند و باهات درگیر میشند و گلایه میکنند .. خودشان هم نمیدونند چی میخوان .. اینقدر فشار و درد زیاده و داخلش غرق شدند برای کم شدنش به هرچیزی و بهانه ایی چنگ میزنند میبینند اروم نمیشند
    .‌

    لذا ادم هایی را ناخودآگاه برای این بساط بهانه جویشون، انتخاب میکنند که میدونند درک بالایی در همدلی و صبوری دارند
    تمام این رفتارها عواقب و ویرانی داره چون هرچقدر هم فرد بحران دیده نیاز به درک و فهمیده شدن داشته باشه ... کسانی که شما به این حجم دلخور و آزارشون میدین تا یه حدی به شما حق میدین فراتر که میره دیگه به کیفیت قبل نمیتونند به رابطه ادامه بدن ...و صد حیف برای این اتفاق

    در تجارب سختمون فراموش نکنیم ادمهای اطراف ما کیسه بوکس ما نیستند..به جاش مدیریت بحران و خشم را از یک متخصص روانشناسی کمک و یاد بگیریم .

    به عنوان مثال چون ، الان درگیر شرایط تجربه درد بیماری و حواشی آن هستید ، نباید در زندگی اطرافیانتون تلاطم و تنش و ، از آنها باج گیری عاطفی کنید و برای آنها احساس گناه بی جا ایجاد کنید

    تمام این تجارب قراره به ما درسهای مهمی را از زندگی آموزش بده... تجربه بحرانها برای ما مثل لبه پرتگاه عمل میکته هم میتونه با نگاه ما به آن بحرانها ما را پرت کنه ته دره و افول بده هم میتونه از ما یه ادم بهتری و صعود کرده بسازه .. که همش بستگی به خودمون داره ....پس فراموش نکنید هیچ کس مسئول زخم های فعلی ما نیست که باهاش تسویه حساب کنیم

    قلبتو ران صاف و زلال کنید ، اگر بیمار هستید ، ادم سالم دیدی: براش خوشحال باشید
    عزیزانتون بیمارند، از سلامت عزیزان بقیه شاکی و خشمگین نباشید
    همسرتون خیانت کرده با کمک متخصص برای تصمیم بهتر زندگیت حتما مشاوره بگیر ... پس همسرت با همسرهای بقیه قیاس نکن و از همونوعان خودت بی جهت به خاطر همسرش حسادت و عصبانی نشو .. از کجا میدونی شاید فردا به آن هم خیانت شد .... ولی این خیلی زشت و قبیح است که ادم میل داشته باشه بحرانی که سرش آمده سر زندگی یکی دیگه بیاد ... منظورم اینه که کلاً دست از مقایسه بردار تمرکزت بگذار روی زندگی خودت ... بدبختی و فلاکت بقیه رنج تاثیری در کاهش رنج تو نداره

    وجودت را طوری تربیت کن که خوشحالی و خوشبختی دیگران باعث حس خوب برات بشه نه اینکه متلاطمت کنه ...
    انسان وقتی آرزوی بد برای بقیه میکته که با بلای که سرش آمده ،بلکه تکرارش سر زندگی دیگری بیاد شاید دردش کم بشه ، کاملاً اشتباهه اولش یه حس فیک آخیش را ممکنه تجربه کنه ولی همیشه خواست منفی برای دیگران ،ما را بد حال تر و دردمند تر میکته

    عزیزی از دست دادی ... همه یک روز مثل عزیزت از این دنیا گذر میکنیم هیچ افارق و تفاوتی نیست . واقعیته یک روز من ، یک روز تو ، یک روز بقیه
    اینکه با اطرافیان عصبانی باشیم ریشه اش فرارتر از سوگ‌پیش آمده است ، سوگ‌فقط بهانه و باعث شده بدون خجالت خشم های انباشته شده ، مهرطلبی های بیخود، یعنی لطف های مکرری که از سر مهربانی نبوده و با بقیه داشتیم ... در ظاهر عشق و ایثار نشان دادیم ولی تو قلبمون نفرت بوده ، نارضایتی بوده ، تعارف های الکی و کیلویی که به بقیه زدیم ، طرف مقابل پذیرفته بعد پشیمون شدیم
    نه گفتن هایی که باید یه جا میگفتیم و نگفنیم
    اینقدر خودمان را نادیده گرفتیم که با بهانه یک بحران ناخودآگاه فکر میکنیم عذری برای ابراز خشم های فوران شده داریم .. حالا شمشیر خشم تو دستمون گرفتیم چشم هامون را بستیم میخوایم به اطرافیانمون فرو کنیم ...همه هم بهت زده اند پس آن همه مهربانی و خوبی یهو چرا تبدیل به این سیاهی و تغییر فاز شد ... چون درحقیقت هرگز مهربان نبودیم نمایش مهربانی داشتیم یعنی مهرطلب بودیم
    و جرات مندی که در زندگی در رابطه با اطرافیان نداشتیم به بهانه خشم فعلی‌، الان نیروی جسارت ابرازش را ، البته به شیوه نادرست ، فرصتش را پیدا کردیم

    قبل تر هم اینجا نوشتم اگر دیدین کسی به بیماری سخت مبتلا هست و رفتارهای عجیب و نادرست میکته علتش دوران بیماریش نیست فقط تجربه بیماری شدت آسیب های شخصیتیش بیشتر نشون میده این فرد را اینجور درنظر بگیرید که مشکل شخصیتی یا رفتاری داشته حالا با بحران بیماری هم روش سوار شده .. پس قرار نیست مشکلات عدیده شخصیتی با تجربه بحران مثل بیماری و سوگ توجیح پذیر باشه

    در حال در هر شرایطی اول به خودم میگم مهربان و محترم باشیم و حتما از آدمهایی که به زندگیمون صدمه و آسیب میزنند دوری کنیم .. چه اصراریه که رابطه ایی که آزار دهنده و سمی هست را ادم بخواد براش تلاش و حفظ کنه... وقتی ما به دیگران احترام میگذاریم دیگران هم موظف هستند با ما محترمانه رفتار کنند در هر شرایطی این در رابطه الزام هست نمیخوان با احترام رفتار کنند بدرقه شون کنید و براش آرزوی سلامتی داشته باشید شاید تاریخ انقضای رابطه فرا رسیده .. با واقعیت روبه رو بشیم و برای مراقبت از خودمان پذیرش کنیم که شرایط تغییر کرده و مثل قبل نیست . قرار نیست با بن بست یک رابطه ادمها خاطرات خوب گذشته را نادیده بگیرند و از بین ببرند. حتی جدایی هم میتونه در چهارچوب و یک بستر امن صورت بگیره.......

    نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:41 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • یه دوست نزدیک بهم گفت یک سوال میخوام از تو
    بپرسم


    گفتم بفرما:

    گفت ادمهایی که نسبت خونی باهاشون داشتم ، دقیقا آنجایی که به حمایت و دوستیشون نیاز داشتم ، باهم ناجوانمردانه و ناعادلانه دست به یکی کردند در حساس ترین تایم زندگیم بدجور از پشت بهم خنجر زدند ، زندگیم جهنم کردند ، یه عالمه از بابت کارهاشون آسیب و ضربه خوردم ... همشون بدهکار خوبی هام بودند ، نمیدونم چه حسادت و کینه ایی بود که به جای جبران محبت هام ، زیر پام خالی کردند .. چه دروغ ها که پشت سرم نگفتند از دست کارشون زمین خوردم ، تمام تنم زخمی شد ..


    با دلی شکسته و خورد شده به خدا واگذارشون کردم ، خیلی سخت اما بلند شدم و به زندگیم ادامه دادم ازشون کاملا فاصله گرفتم تا زخم هام خوب بشند تو این فاصله به نظر خودم خیلی رشد کردم .. بدون اونها روی مسائل مهمتر تمرکز کردم

    حالا بعد از چند سال دوری و فاصله مجدد در مراسمی سر راه ،هم قرار گرفتیم ... به سمتم آمدند و علامتهای از تمایل به برقراری رابطه نشون میدن ... یه جورهایی فکر کنم اون کشش خونی من را به سمتشون هل میده از طرفی میترسم از بلاهایی که قبلاً به سرم اوردند و به خاطرشون جای اشک خون گریه میکردم دوباره تکرار بشه

    بهش گفتم اولین قدم ‌ برای آرامش قلبی خودت، نه آنها، سعی کن از نظری درگیری ذهنی رهاشون کنی . اینها ادمهایی بودند که فصلی از زندگی تو قرار بوده درسهایی به تو بدن مهمترینش اینکه برای ادمیت چگونه انسانی باشی و چه کارهایی نباید بکنی؟

    ترس فعلی تو ،داره ازت مراقبت میکنه مثل یه هشدار قرمز میمونه ... تجربه گرفتن از شناخت ادمها و محافظت از خود ، با کینه ایی و ساده لوح بودن متفاوته

    میخوام خیلی جدی و دارک بهت بگم تا هوشیار تر بشی

    فرصت دوباره دادن به بعضی از آدمها مثل این میمونه استفراغ بالا اورده ات دوباره بخوری.
    اشغالی که ادم داخل سطل اشغال میندازه ، دوباره وسط خونه اش برنمیگردونه .. بحث سمی بودن بعضی ادمهاست به خودت و روح و روانت رحم کن ازشون دور بمون

    کسانی که مرز اخلاقیات و انسانیت را فقط یک بار عبور میدن و بابت حسادتهاشون دست به له کردن کسی میزنند، همیشه ترسناکند چون تونستند وجدانشون را برای این اندازه بدی قانع کنند ... در واقع مصداق ذات بد نیکو نگردد چونکه بنیانش بد است

    گفتم تو که ابزارشون نیستی هر وقت دلشون خواست بهت تمایل داشته باشند هر وقت خسته شدند با بدترین رفتار کنارت بگذارند

    اگر در تایمی از زندگی افرادی به خواست خودشون ، به ما آسیب میزنند تلاش اونها بود اما مراقبت های بعدی مسئولیتش با خودمونه

    گفت خیلی درست میگی، ولی من یه خاطرات خوشی هم گذشته باهاشون داشتم اما همیشه نسبت به علاقه و دوستی صادقانه شون به خودم تردید داشتم

    گفتم از قضا سمی ترین و پر آسیب ترین نوع رابطه ، ارتباط با افرادی است که ما را به آغوش میکشند و تلاش برای صمیمی نشان دادن رابطه میکنند اما آنجایی که ما لبه پرتگاه هستیم به یکباره ما را رها میکنند در واقعا ، این آدمها بیمارانی هستند که ثبات خلقی و عاطفی ندارند پر از تناقضات و تعارضات درونی هستند و در رابطه دلبستگی ناایمن یا فیک درست میکنند

    به عبارتی رابطه را برزخی و ناامن جلو میبرند و با مهر و کین رفتار میکنند .. کاملا برزخی ادم نمیدونه دوستش دارند یا ازش متنفرند ... اون کسی که صادقانه عدم تمایل یا احساسات منفی خودش را نشان میده و در راستای ثبات با ما جلو میره رفتارش مقبول تر و شرافتمندانه تر است

    ما در رابطه به طوری جدی به ثبات و امنیت نیاز داریم این دو نباشند رابطه به جای فایده برای ما بی نهایت ضرر رسان هست

    گفت این نکته ها خیلی بهم کمک میکنه دیگه چه مواردی در رابطه هست که باید براشون هوشیار باشم :

    گفتم دوری از کسانی که موقع اختلاف نظر یا دلخوریها روی زخم هامون دست میگذارند ، اینها هرگز مناسب رابطه صمیمی نیستند

    انسان سالم و دوستدار کسی هست که زمانی هم که با ما ،به ، اختلاف میرسه برای بیان شکایتش دست به تخریب و تحقیر ما نمیزنه در همون حالت اختلاف با مروت با ما رفتار میکنه و انتقادش را در خلوت و به شیوه سالم و محترمانه ابراز میکنه نه اینکه در جمع ما را آزار بده


    دوری از کسی ‌که به گفته هاش شاخ و برگ میده و رویدادهای رابطه اش با دیگران غلو میکنه ارتباط باهاش بسیار پرحاشیه تنش برانگیزه ‌. چون مطمئن باش یک روز هم نوبت تو میرسه که کلی ازت دروغ و چرندیات بگه

    کسی که به انتخاب خودش برای بقیه کارهایی میکنه ولی چپ و راست منت میگذاره مناسب رابطه نیست در واقع برای خودنمایی و بهره برداری خدمات ، خود خواسته را داده .. یه جا گرفتارت میکنه

    و بازهم تاکید میکنم تو مسئول مراقبت از خودت و ادمهای اطرافت مثل همسر و فرزندت هستی هر تنشی که تو از محیط بگیری تنشش گریبانگر اونها هم خواهد شد.

    پرسید مهمترین توصیه ایی که میتونی الان بهم بگی چی هست ؟

    گفتم : زخم هات به ادمهای نامحرم نشون نده. بدجور تو موقعیت های حساس برای آزار دادنت ازش استفاده میکنند

    به نظرم تجربه خیلی مهمه مثل یک کتاب میمونه
    ادم برای عدم تکرار اینگونه مسائل باید تجربه این دسته ، اتفاقات را فقط تو ذهنش به خاطر نسپاره، بلکه کنده کاری کنه یادش نره که فرصت دوباره دادن به بعضی از آدمهاخطای سنگین و گزافی هست .

    پرسید چیپ ترین قسمت تجربه رابطه از نظر تو چی هست ؟

    گفتم حال به هم زن ترینشون ، ادمهای تازه به دوران رسیده ‌ چرتکه به دست هستند که فکر میکنند محبت کردن واقعی فقط تو قیمت کادو و سفره های رنگی به رنگی خلاصه میشه ..و ارزش گذاری رابطه براشون بخش مادیاتش هست ...ازشون بیزار و خسته ام ... نمیدونم کی میخوان از این سطحی بودن گذر کنند

    و مجدد ادمهایی چرتکه بدست که فقط کارهایی که خودشون میکنند مییینند و تمام لطف و محبت های تو انگار وظیفه ات بوده
    همیشه دو قانون دارند خوب خودشون قرار نیست خوب تو باشه قانونی که برای تو بد هست لزوماً جز منعیات خودشون نیست به همین ناعدالتی

    ادم فکور و رسش یافته عدالت را اول از خودش و خونه اش آغاز میکنه

    و هشدار هشدار هشدار و.....
    دوری از آدمهایی که فرافکنی میکنند یعنی ادمهایی که هر گندابی که تو خودشون هست را متوالی به تو نسبت میدن و میگن تو اون ضعف داری ... در واقع یه واکنش بیمارگونه از سمت طرف مقابل ، که غیرقابل کنترله
    و شخص دوم رابطه با این مکانیزم دفاعی فرافکنی پوستش کنده میشه... برای اینجور ادمها دوپا داری دوپا هم قرض کن زود فرار کن

    در نهایت تجربه زندگی من را به این نتیجه رسونده که ،زخم هایی که بقیه بهت میزنند زود ازشون عبور کن ... بهانه های درست و بهتر برای ادامه زندگی پیدا کن
    در غم و خشم آزارهایی که بهمون رسونند نباید زیاد متوقف بشیم قطعا ما کارهای مهمتری داریم.. نباید مغزهای پوسیده و زنگ زده ما را متوقف کنند

    بعضی روابط خانوادگی مثل آتشند ، خیلی نزدیکشون بشی میسوزی ازشون خیلی دور بشی یخ میکنی باید پذیرفت به علت یک سری دلایل و شواهد قبلی ، صمیمیت و نزدیکی با برخی از اشخاص امکان پذیر نیست هرکاری کنی به علت ذهنیت های ناسالم یه چیز ازش درمیان که اعصاب و روانت به هم بریزند

    هیچی نمیتونه اندازه یه رابطه پرحاشیه و بگو مگودار حال و احوال ادم خراب کنه چه کاریه خب ، فاصله برای اینجور موقع هاست
    چرا باید ادم در ارسارت رابطه ایی باشه که دایم داخلش کنترل کردن و تسلط هست ..انسان با عزت نفس پذیرای اینگونه رابطه نخواهد بود

    و عمدتا ادمهای خودشیفته هستند که اکثر این ویژگی های منفی را دارند و رابطه باهاشون در توازان و سلامت نیست . انسان احساس فرسودگی میکنه همیشه برچسب مقصر و ناکافی بودن را میگیره
    در رابطه همیشه فرد خودشیفته تمرکزش به منفعت و سودجویی از رابطه است چیزی که خودش را به شدت آزار میده در مورد طرف مقابل اصلا مقید به رعایت نیست ولی توقع و انتظار داره طرف مقابل رعایت کنه

    گفت سوال اخر خود شما چه برخوردی با این آدمها دارید ؟
    پاسخ دادم ،من به خود گفتم نسبت ادمهایی که با زخم های درونشون میخوان به من زخم بزنند بی تفاوت باشم حتی قهر کردن از گزینه هام براشون نیست جایی دیدمشون باهاشون سلام و احوالپرسی میکنم . اما فرصت صمیمیت بهشون هرگز و هرگز نمیدم .. چون هرکس متعلق به جایگاهی است که از نظر پختگی ، فهم و شخصیتی برای خودش تعیین ‌کرده.

    ‌‌‌‌

    ‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:22 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • با صدای بسیار بی حال از وضعیت موجودش شروع به صحبت کرد...عذر خواهی کرد ، که به خاطر سر بودن زبان و صورت برخی کلماتش ممکن کمی نامفهوم باشه

    بهش گفتم راحت باشه ، درک میکنم هرجا را متوجه نشدم ازش میپرسم در ضمن گفتم روزگار این دوران و عوارض را تجربه کردم و این حال کاملا برام آشناست .. هیچگونه معذب نباشه

    گفتم فلانی جان از هرچیزی که نگرانی و نمیتونی در موردشون با کسی حرف بزنی یا اجازه نمیدن حرفهات بگی برای من بگوو
    یکی یکی گفت و من نسبت به هر کدوم واکنش نشون دادم ( به علت رعایت حریم رازداری مشاوره نمیتونم جزییاتش را نوشتار کنم اما سوال عمومی اخرش را مینویسم . )
    در نهایت پرسید با اون قسمتی که ناامید میشم و حس مرگ به سراغم میاد چیکار کنم ؟
    بهش گفتم حس نا امیدی بخشی از تجربه سخت مسیر این بیماری هست که جز خودمون کسی نمیتونه احیاش کنه و بهش جون بده . چقدر خستگیت را میفهمم . طبیعی است ادم کم بیاره . من بهت حق میدم .. لطفا خودت هم به خودت حق بده
    اینکه رنجیده و شکننده شدی علاوه بر فشار بیماری اثرات سنگین و عوارض داروهاست ... فقط یادت نره که این عوارض همیشگی نیست مربوط به دوران درمانه و یک جا تمام میشه ، این ناتوانی ها مربوط به الان است و یک جا شرایط تغییر میکته

    و حس مرگ به معنای ناکامی و فنا شدن بخشی از همون ناامیدی هست .
    اما فکر کردن به مرگ لازمه و بخشی از رشد کردن هست .. اتفافا فلانی جان ، من فکر میکنم بخش مهم دستاوردم از تجربه این بیماری ، روبه رو شدن با تمام زوایای مرگ بود ، فکر کردن مرگ برای من مثل فکر کردن به یک سیب هست به همین عادی بودن فقط هیجان موضوعش بیشتره... اتفاقا من هر روز بهش فکر میکنم
    مرگ بخشی از زندگی هر انسانه ، کودکی که همین لحظه و ساعت که ما حرف میزنیم ، متولد میشه مرگ بخش جدایی ناپذیر مسیر زندگیش است
    حس مرگ را ، با فکر به مرگ عوض کن ... مثلا فکر به مرگ به من یاد داد که ملکی که در فکر و برنامه ریزی خریدش من و همسرم هستیم برای فرزندمون ، صلح عمرا کنیم .. که بعد از ما عزیزمون کمتر دچار دردسر بشه

    فکر به مرگ بهم فهموند هر چیز که دراین دنیاست والان دارم به صورت موقت صاحبشون هستم ..پس از طمع و دلبستگی دوری کنم و قانع باشم .

    ‌‌

    فکر مرگ من را سوق داد که قبل از اینکه بمیرم کالبدم را برای کمک به تحقیقات پزشکی با طی کردن مراحلی که داشت با تصمیم خودم اهدا کنم .

    و آشتی با مرگ به من جسارت اینو داده که بتونم با تو و بقیه افراد مسابه ، در موردش هر آنچه دل تنگت میخواهد بگوید حرف بزنم.....

    و........

    اینها بخش کوچکی از مشاوره امروز من و آقای همدردی هست که خودش و همسر نازنینش چند ساله مراجع من هستند ... که به تازگی عود مجدد مغز داشته .. و شرایط سخت درمان امانش را بریده

    من امید اون را روشن کردم و او اشتیاق من را در مسیر فعالیتم‌ با جمله آخرش نورانی کرد
    با بغض گفت چقدر خوبه که من را تو این شرایط سخت کنار خودش و همسرش داره .. و صدای بی رمق اول جلسه اش چقدر رساتر و جان گرفته بود
    بهش گفتم در کنار هم ادامه میدیم و کلی چیزهای مهم را تجربه میکنیم و یاد میگیریم و وقتی همه چیز تموم شد قطعا تمام ادم های رنج کشیده این داستان ادم قبل نخواهند بود .....

    لطفا برای این بزرگوار و همسرش طلب خیر اعلام کنید .🙏🙏🙏🙏🙏🙏

    در پایان این نوشته ام ، بعد از مدتها بابت عدم حضورم در وبلاگ ،به همه عزیزان ، سلامی با بهترین روزگار نیک را تقدیم میکنم
    امیدوارم حال دلتون خوب باشه
    این مدت غیبت ،بابت نوشتن انگار رغبتی نداشتم و شایدم هم نوشتن از بیان و توضیح حال و احوالم به گونه ایی قادر نبود
    سخت گذشت اما در نهایت نقطه های بیداری و هوشیاری را تونستم از دل تاریکی هاش بیرون بیارم

    و الان سلامی دوباره به نوشتن ... مجدد در کنار هم خواهیم بود و براتون خواهم گفت ... البته اگر بتونم به میل به انزوا و خلوتم غلبه کنم

    و تشکر بیکران دارم از تمامی دوستان پر مهر اینجا که به هر طریقی با پیام هاشون جویای حالم بودند ببخشید که محدودیت های روانی و شخصیم آنگونه که شایسته شماست به من توان فعالیت نمیداد اما بدانید که لطفتون در خاطرم ماندگار خواهد بود و بینهایت قدردانم .... گفتن های زیادی براتون دارم .‌

    نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 2:10 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • مهدی عبدوس سه روز پیش در صفحه اجتماعی ایکس نوشت:

    خانم دکتر سمیرا آل سعیدی فوق تخصص روماتولوژی از میان ما رفت ایشان روز قبل پلن دارویی ‎#خودکشی خود را با رزیدنت ها مطرح کرده، آنها موضوع را جدی نگرفته و سر به سر ایشان هم می گذارند ، مرحومه به گواهی همکاران، خوش اخلاق، فعال و با وجدان کاری بوده از ایشان یک فرزند به یادگار مانده است .شاید در لحظات آخر زندگی گفته من زنی هستم که دنیا را روی انگشتان خود می چرخانم اما از پس دلتنگی هایم بر نمی آیم 😭😭‎#پزشکان بیشتر از سایر اقشار جامعه در معرض تنش و استرس های فراوان کاری هستند آنها سرمایه کشور هستند احترام راحفظ کنید تنهایشان نگذارید



    مریم نوشت : خانم دکتر آل سعیدی یکی از برجسته ترین ،چهره های برتر علمی کشورمون بود که از دست رفت . صد حیف و دریغا
    چه آمار تکان دهنده و هولناکی هست، این نخبگان و سرمایه های وطن ، که با مرگ خود خواسته خاموش میشند . به خدا باید برای پر کشیدن هر کدوم از این عزیزان عزای عمومی اعلام کنند ..

    سرمایه های یک مملکت فقط نفت و گاز و معدن نیستند
    چون صبر بسیار بیاید ، پدر پیر فلک را که دگر ، مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

    به عنوان روان درمانگر بالینی بر حسب ، وظیفه ، علاقه ، رشد ، به روزرسانی ، تحلیل و.... پیگیر موضوعات اینچنینی در سطح گسترده هستم و از منابع معتبر و مختلف اطلاعات را برای کمک بهتر به مراجعینم پیگیری میکنم

    نمیدونم شماها چقدر در جریان هستند که در این، دو ، سه سال اخیر پزشکان زیادی متاسفانه با مرگ خود خواسته به زندگی خودشون پایان دادند .. شبیه مرگ های سریالی شده

    قسمت بسیار محزون و تالم برانگیزش اینه که هنوز وقتی دیدگاهها و نظرات عده زیادی از افراد را میخونی این هست که


    چرا باید یک پزشک با این همه خوشبختی و جایگاه خودکشی کنه حق این کار نداشته ؟

    چقدر عجیب مگه پزشک هم خودکشی میکنه ؟

    تو دیگه چرا ? غمت چی بوده ؟ از شکم سیری این کار کردی ?

    از کادر درمان بعیده ، حق نداشته این کار را کنه ؟

    خدا از سر تقصیرش بگذره ، کارش دور از عقله ،
    باور کردنی نیست ادم تحصیلکرده مگه دست به خودکشی میزنه ؟

    بیچاره بیماریهای که زیر دست این ادم افسرده بودند ؟

    خودکشی برای همه کار ناصحیحی هست از ایشون که دیگه بعید بوده

    میبینید چقدر نا آگاهانه ، بی رحمانه ، و غیر همدلانه با یک موضوع به این مهمی ،ادمها برخورد میکنند
    اینها نمونه و فقط ذکر مثال بود بخوام مشابه این مدل نظرات سطحی را بنویسم بسیار زیاد هستند

    من میخواهم از هشداری به نام مرگ خودخواسته یا خودکشی تلگنر بزنم فارغ از شغل و رشته و موقعیت یک انسان ... هشدارم ،فقط برای جامعه پزشکان نیست

    خواهشا ، موقعیت اجتماعی آدمها ، تحصیلات ، جایگاه و... آنها را با حال خوب و احساس شادکامیشون یکی ندونید ...

    هر انسانی فارغ از عنوان و داشته هاش هاش ممکنه بنا به دلایلی از درون رنج های وسیعی تجربه کنه
    هر چقدر ادم در جامعه مسئولیتش بیشتر باشه ، اضطراب بالاتری را تجربه میکنه و اینو بارها در مشاوره هام از مراجعینی که جایگاههای خاصی دارند گزارشش را داشتم .. بیشترین کمکی را که از من خواستند ، این بوده که کمکشون کنم اضطراب هاشون را کنترل کنند

    متاسفانه به خاطر همین چراها و برچسب ها و قضاوت های نابه جا ، این عزیزان ، غریبانه تنها موندن

    برای اینکه اگر از بد حالی درونشون میگفتند ، اولین حرفی که با نهایت تعجب بهشون زده میشده این بود که، تو دیگه چرا؟
    برچسب ناتوانی و ضعیف بودن ، بی ایمانی و ... بهشون زده میشد .. این عزیزان برای در امان ماندن از همه این قضاوت ها احساسات و رنج های درونشون را سانسور می کنند

    حسادت و بخل را کنار بگذاریم
    صفر و صدی نگاه نکنیم من ابداً منظورم ادم های رانتی ، بی وجدان و بی اخلاق نیست که درهر موقعیتی برای رسیدن به خواسته هاشون در هر صنفی انسانیت را فراموش میکنند
    و حریصانه پی منفعت های بی پایانشون هستند

    الان اینجا تمرکزم، روی این انسانهای فرهیخته مثل خانم دکتر و همکارانشون که با مرگ خود خواسته پر کشیدن
    وای بر همه ما


    هفته پیش یکی از مراجعینم از دوران سخت رزیدنتیش میگفت که، من برای رسیدگی به زندگی شخصیم مجبور بودم از شهر خودم به شهر تحصیلم برم و برگردم و دوشب در هفته دراتوبوس میخوابیدم صبح هاش هم باید راه به راه بیمارستان میرفتم

    پس بنابراین امثال این افراد ،طلبی به کسی ندارند که الان به خاطر دست اوردهاشون موجب خشم بقیه قرار بگیرند ... از برچسب زدن به مرده هاشون هم دست برنمیدارند و مواخذه شون میکنند و میگند حق این کار را با این همه رفاه و پول نداشتند .یعنی ملت حتی طلبکار جنازه شون هستند
    چون خودشون پول پرست هستند فکر میکنند کسی که به پول رسید بی غم میشه.

    منظورم اینجا از بحث خودکشی فقط پزشکان نیست ، میتونه این فرد پرستار ، وکیل ، مهندس ، روانشناس ، تاجر ، بازیگر ، و.... باشه

    اگر میبینیم یکی برای تاب اوری داره به مویی چنگ میزنه و لبه پرتگاه ، زندگی ایستاده ، ما دیگه به دره مرگ هلش ندیم ..

    اگر کسی میشناسید برای التیام و ادامه دادن قلمی داره که صادقانه از واقعیت ها و احساساتش مینویسه با تنگی نظری ،مزاحمت ، آزار دادن از روی حماقت و کم فهمی فراریش ندیم اون قلم کمک میکنه ظرف ادامه دادنش افزایش بده و موی که وصله به زندگیش را با بی رحمی و خودخواهی ازش نگیریم و پاره اش نکنیم .... عقده ایی نباشیم ..

    همیشه به خودم میگم مریم اگر کاری برای کسی نمیتونی بکنی حداقل به رنج و دردش اضافه نکن .
    البته این دیدگاه متفاوت ، با این هست که اگر کسی به ما آزاری رسوند و حقمون را ضایع کرد ، ابداً ساده و مظلوم نباشیم ..

    منظورم اینه اگر آدمی در مسیر زندگیم قرار گرفت شاهد رنجی از آن بودم دیدم کاری از دستم برای کاهش مشکلش برنیامد ،بزرگترین کمکی که میتونم در حقش کنم اینه که ، حداقل کاری نکنم آزرده تر بشه

    تاکید میکنم انسان موجود پیچیده ایی هست و هرگز با ظواهر زندگیش نمیتونید در مورد باطنش نتیجه گیری کنید

    دقت مهم باید کمک کنیم نگذاریم و مراقب باشیم خودکشی برای آدمهای دردمند تبدیل به راه حل نشه ، هر کدوم از این عزیزان که از این دنیا به اینگونه میرند انگار یه ستاره درخشان از این هستی خاموش میشه

    بارها نوشتم ،گفتم و تاکید جدی کردم کسی که ،کوچترین اشاره ایی به خودکشی میکنه ، حتی به شوخی ، حتما جدی بگیریم . متاسفم که رزیدنت های خانم دکتر آل سعیدی، روز قبل افکار خودکشی ایشون را به شوخی تلقی کردند و بعید دونستند در واقع غیر حرفه ای برخورد کردند خود همین هم ،حتما قابل توجه هست .

    پس خودکشی را در مورد هیچ انسانی خواهشا هرگز بعید ندونید

    گاهی ادم اینقدر به تنهایی درد میکشه که فقط دلش میخواد بخوابه و هرگز بیدار نشه
    افسردگی را هر بشری میتونه درگیر کنه و بین افراد متخصص و غیر متخصص سوا نمیکنه
    درسته افسردگی شیوع زیادی داره اما وقتی مزمن بشه بیرون آمدن ازش خیلی سخته مثل یه باتلاق میمونه ادم افسرده نمیدونه چطور خودش از این رنج وسیع نجات بده

    من با این گفته خانم دکتر ، که من زنی هستم دنیا را روی انگشتانم می چرخانم ولی از پس دلتنگی هام بر نمیام .. دلم به درد آمد و اشک هام فرو ریخت .غم های نهان بیشماری ، در دل همین جمله حبس شده ..😭😭😭😭😭😭😭

    مراقب خودتون باشید ، باهم مهربون باشیم ‌.




    نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 18:17 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • باربد مشغول امتحانات میان ترمش هست و بیشتر روزها دو تا امتحان داره واحدهای ترمش تعدادش بالاست
    فاصله دانشگاه تا خونه هم خیلی زیاده حدود سه ساعت رفت ، سه ساعت برگشت .. که تو مسیر معمولا تو اتوبوس امتحان روز بعدش مرور میکنه

    روزهای زوج هم باید هم به سرعت خودش به خونه برسونه راه به راه سر کلاس آنلاین زبان آلمانی تا آخر شب بشینه
    این وسط هم تمام مسئولیت های زندگی از خرید کردن و پخت و پز و نظافت و... با خودشه
    ( چون غذاهایی که من براش تدارک دیدم به قول خودش دو سه تا بسته بیشتر ازش نمونده تو این مدت بینش هم یه وعده هایی برای خودش آشپزی میکرد)

    کارهای بانکی و پرداخت قبوض ریزه کاریهایی اینجوری هم داره .
    گاهی با تماس تصویری نشون میده میبینم همه چیز منظم و مرتبه . میدونم که تمام آشپزیهاش حتما کلی ظرف کثیف میشه و خوشبختانه همون موقع میشوره و روی هم تلنبار نمیکنه
    همیشه گفتم که این بخشی که باربد تو این سن داره در یک کشور غریب تنهایی تجربه میکنه و به خوبی هم خدا را شکر از آن برمیاد از تحصیلش در دانشگاه برای من خیلی ارزشمندتره و خیال من را از بابت سلامت و استقلالش راحت میکنه
    قبلا هم در سن شانزده سالگی حدود سه ماه ونیم از پس خودش به تنهایی کامل برآمد

    خلاصه به خاطر اینکه حسابی مشغول و سر شلوغ هست معمولاً موقع آشپزی کردنش با ما ،تصویری تماس میگیره که هم جایی لازم بود بتونم راهنمایش کنم ،هم از این فرصتش استفاده بهینه کنه

    خیال من و پدرش راحت کرده که از نظر تغذیه به خودش رسیدگی میکنه

    دو شب پیش با وجود خستگیش ، کیک اسفنجی ، کرم خامه شانتی شکلاتی ، شیر و بستنی گرفته بود گفت میخوام برای خودم دسر درست کنم
    چطوری پودر خامه را با شیر تبدیل به خامه همزده کنم
    خلاصه براش توضیح دادم
    خامه اش درست کرد ... لای کیک بستنی وانیلی گذاشت بعد روی کیک خامه کاکائویی مالوند
    گفتم مامان خودت خسته ایی میتونستی از فروشگاه بیم یه کیک آماده میگرفتی .. پسرم
    گفت درسته میتونستم این کار کنم ولی حس کردم خود این کار برام جذاب و سرگرم کننده است
    مثل خودت که یهو با چیزهای که داری یه دسر خوشمزه میسازی ، به نظرم نتیجه اش جذابه

    نتیجه کارش یه برش کیک بسیار هوس انگیز شده بود

    باهاش شوخی کردم گفتم خیلی بدجنسی ، الان اینجا ایران یازده شبه من کیک بستنی اینجوری از کجا گیر بیارم ؟
    اون هم خندید و گفت وقتی برگشتی برات فوری درست میکنم
    من و پدرش هم بهش گفتیم که کار خوبی میکنی که کارهایی که بهت احساس لذت و حس خوب میده انجام میدی و از چیزهایی که دوست داری و هوس میکنی حتما برای خودت تدارک ببین و از خودت دریغشون نکن

    دیشب هم دیروقت تماس گرفت گفت از صبح دانشگاه بوده سر راه خرید کرده بدو بدو آمده سر کلاس آنلاین زبان آلمانیش نشسته .. الان تازه تموم شده میخواد شام آماده کنه .
    اون ساعت میخواست پیتزا آماده کنه از من زمان فر را یه سری سوالات جزیی را پرسید

    خلاصه پیتزاش آماده کرد مثل خودم که کنارش سیب زمینی و فیله سوخاری نیمه آماده میگذارم که متنوع باشه اون هم اینها را گذاشته بود

    چون خستگی را تو چشماش دیدم دلم بی تاب شد در حالی داشت برای سینی شامش نوشیدنی میریخت گفتم قشنگم امشب معلومه خیلی خسته بودی نمیشد یه شام راحت تر تدارک ببینی .
    دوباره بهم یاداوری کرد که این کار براش لذت بخشه و بعدش که غذای مورد علاقه اش آماده شده تو این خستگی بیشتر بهش میچسبه

    غذاش آماده شد ، نتیجه اش عالی شده بود
    بهش گفتم فایده نداره من اینها را میبینم اگر برگشتم آنتالیا استراحت می کنم ، فقط سفارش میدم تو باید اینها را برام درست کنی .. بهانه هم قبول نیست
    خندید و گفت : حتمااااا

    همه این مقدمات را گفتم که اشاره کنم به نکته مهم تاب آوری که یه مفهوم در روانشناسی هست به این معنی که ما چه کارهایی میتونیم انجام بدیم که در شرایط های سخت یا بحرانی ظرفیت روانیمون را افزایش بدیم


    همین کارهای کوچیکی که باربد داره انجام میده و من از دور فکر میکنم خسته تر میشه ، اما ظاهراً برای اون تنوع ایجاد میکنه و یک جورهایی در شرایط سخت فعلیش موجب تاب اوری بیشترش میشه

    سوال ،چگونه میتونیم تاب اوری خودمون بالا ببریم ؟

    اول شناخت کافی از خودمون ، ظرفیت هامون و علایقمون داشته باشیم و حتما در شرایط دشوار کارهای را جهت خود مراقبتی از خودمون انجام بدیم . دنبال اتفاقات مهم نباشید کارهای کوچیک و لذت بخش هم موثرند

    یاد بگیرید وقتی غمگین و ناراحت هستید به هر قیمتی نخواین نشون بدین حالتون خوبه چون تمام احساسات شما ارزشمنده

    روابط اجتماعی خودتون را قوت ببیخشید هر چقدر هم سرتون شلوغ باشه یه تایم برای معاشرت با آدمهای مورد علاقه تون در نظر بگیرید
    اگر افراد مورد نظرتون از شما دور هستند حداقل باهاشون تماس تصویری یا صوتی در روزانه برقرار کنید

    نوشتن احساساتتون ، برنامه هاتون و گفتگو با درمانگر بالینی که میتونی ادم امنی برای برای شما باشه در افزایش تاب اوریتون بسیار اثر گذاره یک جور حمام روانی و پاکسازی خوبی برای شما خواهد بود

    هرگز انرژی خودتون را با بحث و جدل بیهوده با ادمهای کوته فکر هدر ندین و نخواین اونها را قانع کنید . به حال خودشون رهاشون کنید ، این بحث کردنه به شدت انرژی روانی و تاب اوری شما را کاهش میده

    تا جایی که میتونی به خودتون سخت نگیریو ، در لحظه زندگی کنبد چون اضطراب از اتفاقات پیش نیومده آینده هم عملکرد مفیدتون را پایین میاره هم ظرفیت روانیتون را به کاهش میده و شما را بی انگیزه میکنه

    دبی فورد چندتا جمله جادویی داره که بنظرم این یکی از بهتریناشه:

    هر آنچه دوست دارید شخص دیگری برایتان انجام دهد را، خودتان برای خود انجام دهید.

    به نظر من هم واقعا هرکس مسئول شادی خودشه اگر برای رهایی و شاد شدنتون منتظر بقیه باشین مطمئن باشید نا امید میشید
    بلوغ هر آدمی آنجا اتفاق میفته که از کسی توقعی نداشته باشه و فقط خودش را نجات دهنده خودش بدونه

    ‌‌

    اگر در حال حاضر تو شرایط سخت و تنگنا هستید به خودتون یاداوری کنید، وضعیت فعلیم اخرین بخش زندگیم نیست و تمام میشه ، به عقب برگردین میبیندی روزهای خیلی سخت تری بوده که ازشون تونستید عبور کنید

    به قول مولانا:

    زرد گشتی از خزان غمگین مشو

    در خزان بین، تاب تابستان نو


    نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 13:34 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • یکی از سمی ترین و آسیب رسانهای رابطه، افرادی هستند که چشماشون روی همه چیز میبندن و هر بلایی دلشون میخواد سرت میارند . وقتی خودشون را کامل تخلیه کردند ،قلب و روانت حسابی زخمی کردند و حرمت ها را شکستند .. تمام خوبی و لطف هات نادیده گرفتند و فکر و عاقبت نتیجه کارشون را هم نکردند ، در نهایت وقتی تو برای مراقب از روانت و آرامش زندگیت تصیم به طردشون گرفتی و دیگه اون آدم قبل نشدی و خودت را ازشون گرفتی ..
    با سو استفاده از جایگاه احساسی و ضعف هاشون ، با مظلوم نمایی مکرر میگن مگه ما چی گفتم ؟ مگه ما چی کار کردیم ؟ یعنی قتل کردیم ؟ چه بدی کردیم که حتی حاضر به جواب تماسمون نیستید ؟

    پر واضح و شفاف هست که توالی این رفتار ، و بازی روانی مشخصه اشخاص نارسیسم هست یا به عبارتی افرادی درگیر زخم های شدید خودشیفتگی هستند

    اینها را مینویسم که شما مخاطب نازنینم به اندازه چند جلسه تراپی رفتن بدون پرداخت هزینه آگاه بشید.

    اگر مطلب براتون مفید بود دوست داشتی فقط یه طلب خیر برام اعلام کن .

    خودشیفته ها همیشه همه چیز را جوری میچینند که تو و دیگران فکر کنید تو مقصری نه اون

    فرد خود شیفته به خودش حق کامل میده هرکار ناعادلانه و اشتباه و بی ملاحظگی را در حق تو انجام بده ، اما تو حق انجام آن کار را نداری وای به روزگارت اگر یک درصد از کارهایی که اون باهات میکنه را باهاش بکنی . بدجور باهات تلافی میکنه

    خودشیفته مثل آب خوردن شما را به هر بهانه ایی تحقیر و مسخره میکنه بعد که شما معترض شدی اسمش شوخی میگذاره

    خودشیفته ها بسته به نوع جایگاه نسبتیشون در نقش والد ، همسر ، پارنتر ، خواهر ، برادر ، دوست و... به هر کاری دست میزنند که شما بهشون توجه کنید اگر احساس کنند از سمت شما توجهتون کم شده زندگی را به کامتون زهر میکنند .. گاهی مدعی عاشقی و علاقه به شما هستند درصورتی که پی منفعت و سرویس گرفتن از شما هستند
    کسی که شما را قلبی دوست داشته باشه از شما برای توجه به خودش آزار نمیرسونه ، به عبارتی اون عاشق توجه به خودشه نه بی تاب و نه دلباخته شماست ... تمام ابرازهاش ؟ نمایشی و فیک هست .
    کسی که شما را دوست داره ازتون باج گیری عاطفی نمیکنه
    کسی که به شما علاقمنده ترحم شما را برنمی انگیزه و در شما برای کسب توجهاتون احساس گناه ایجاد نمیکنه

    خودشیفته ها اصولاً از شخصیت و ضعف، انسانهای ایثارگر ، مهرطلب سو استفاده میکنند و در ابتدا با دادن یک سری امتیازها به سمت خودشون جلبشون میکنند . در واقع قربانی میگیرند و از قربانی یا قربانیان خودشون به نفع اهداف ، سواستفاده ، ابزار ، باج گیری عاطفی استفاده میکنند

    بر خلاف ظاهرشون که سعی میکنند این را پنهان کنند به شدت نسبت به طرد شدن و کنار گذاشته شدن هراس و وحشت دارند . حتی اگر احساس کنند شما زیادی تسلیم رابطه و اسیر بازیهاش شدین شما را مکرر تهدید به رهایی ، جدایی و طرد میکنند در صورتی که بلعکس طرد شدن کابوس خودشونه

    ادمهای آگاه از این آسیب و تکلیف مشخصی که دارند ، جهت خود مراقبتی روانی در دام و بازی روانی این افراد نمی افتند ..از قضاوت و داروی منفی بقیه که ممکنه فرد خودشیفته ذهن بقیه را با دروغ شستشو داده باشه هراسی ندارند

    مثلا اگر خودشیفته فرد سالمند باشه با استفاده از مظلونمایی و اینکه چقدر دلتنگ و عاشق قربانی خود هست ، با دروغ های و حرفهای ساختگی میخواد احساسات بقیه را تحریک کنه تا برای خودش تاییده جمع کنه
    بقیه هم با دلسوزی بی جا بیشتر از قبل تقویتش میکنند

    فردی که میخواد از عزت نفسش محافظت کنه تکلیفش با خودش مشخصه و به این بازیها اهمیت نمیده و به کارگردانی فرد خودشیفته در بازیهای روانیش شرکت نمیکنه و باج عاطفی نمیده

    اندکی حرف با فرد خودشیفته :

    فردی که خودشیفته هستی روزی که چشم هات روی همه چیز میبندی و تمام پل های پشت سرت خراب و ویران میکنی به عاقبتت فکر کن که شاید روزی خواستی از آن پل دوباره برگردی
    وقتی که مسیر برگشتت را خراب کردی راهی برای برگشت نیست ..اینو خوب بفهم

    از آن بدتر چون از نظر خودشیفته همیشه اشکال و ایراد از بقیه است و پذیرای انتقاد نیستند برای برگشت شما دست به رفتارهای جبرانی نمیزنند
    همش میگند ما که کاری نکردیم اگر هم عذرخواهی کنند به فهم عذرخواهی نرسیدن یعنی خودشون مقصر نمیدونند اون عذر خواهی به خاطر ترس ها و کنار گذاشته شدنشون هست .

    بحث کردن با فرد خودشیفته کار بیهوده و بی نتیجه ای است اب در هاون کوبیدنه چون آنها باز به خودتون حمله میکنند و اصلاً استدلال ها و منطق شما را گوش نمیدن و فقط انرژی شما را هدر میدن .. اگر هزار بار اون حرف بگی اون نمیپذیره

    ممکنه برخی از ماها در زندگیمون با ادمهای که آسیب خودشیفتگی دارند در تعامل و رابطه باشیم
    توضیحات من ، قرار شما را آگاه بکنه که بدونید فرد مقابل شما چقدر آزاردهنده و آسیب زننده هست و تلاش شما برای بهبودش بی نتیجه است

    اون فرد هر کس شما میخواد باشه شما نباید قربانیش بشید و تن به بازیهای روانیش بدین
    در خودشیفتگی بحث شدت اختلال خیلی مهمه ، اگر شدت اختلال زیاد باشه تنها گزینه و راه حل ،خروج و ترک این رابطه سمی هست که بهتره هرچه زودتر خودتون نجات بدین

    به نصحیت و دلسوزی های بی جای اطرافیان از یارگیری فرد خودشیفته توجه نکنید چون شما مسئول سلامت روان خودتون هستید نه قضاوتهای بی جای دیگران

    اگر برای فرد خودشیفته ماه را تو آسمان بیارید قدر محبت و لطف شما را ناچیز میدونه و خیلی زود فراموش میکنه و اما کوچترین کاری که خودش برای شما انجام داده باشه همه جوره سرتون منت میگذاره

    شما مسئول و نگهبان آرامش خودتون و همسر و فرزندانتون هستید نه توجه به فرد بیماری که ظرف توجهش هرچی داخلش میرزی انگار سوراخه و پر نمیشه و حتی نمیپذیره که شما به عنوان قربانیش به بقیه ادمهای نزدیک که در رابطه هستید و مسئولیت دارید مثل همسرتون ، اگر شاهد روتین و بایدهای رابطه شما باشه براش ناخوشاینده و فوری عکس العمل های منفی نشون میده ...و حسادت میکنه که راس توجه شما فرد دیگه ایی باشه

    اگر از فرد خودشیفته فاصله گرفتید و اون برای دوباره قربانی کردنتون ممکنه به هر کاری دست بزنه به این امید نباشید که این فرد تغییر کرده و متوجه و آگاه به اشتباهات رفتاریش شده
    هرگز و هرگز .. بعد از شروع مجدد و فرصت دادن شما خیلی زود رفتارهای سمی و بازیهاش را با شما شروع میکنه

    حالا شما خودتون بگید واقعا می ارزه ادم لحظه های زندگیش با همچین ادم بی ثبات ، خود محور ، کنترل گر ، نا متلاطم حروم کنه

    مخاطب خاص : من که خودم و باربد به شخصه نمیتونیم با کارهای که نباید در حقمون میکردی و کردی و الان به راحتی ویس میدی و میگی من چیکارررر کردم ؟
    شگفتااااا
    دقیقا برای ما مثل این میمونه که یکی را بکشی بعد بگی من کاری نکردم فقط کشتمش

    ما که تکلیف مون مشخصه شما را به خیر ما را به سلامت ،هیچ راهی واقعا نگذاشتی
    حرف و سخن و چرا ؟ چرا ؟ ازت پرسیدن زیاده ولی چون بی فایده است نمیپرسم .

    شخص مورد نظرت هم ، که تلفنش را از تماس هات و پیام هات هر روز آبکش میکنی ...من دوبار بهش پیشنهاد دادم گفتم تلفنت جواب بده ..

    سریعاً بهم گفت دلم نمیخواد جواب بدم و دیگه هم تو هم از این پیشنهادها نده
    فقط موندم با آدم به این خوبی و نازنینی گروهی چی کردید ؟ چی به روزش از نظر احساسی اوردید ؟ که به اینجا رسیده و فقط نمیخواد که نمیخواد...
    چه دلی ازش شکستید ؟

    اگر تونستی به عاقبت رفتارهات و رفتارهای نزریکانت عمیق فکر کن سرنخ این بلا را راحت پیدا میکنی ‌، جای دیگه برات دردسر نشه ما که سوختیم و زخمی شدیم و رفتم و قید همه چیز زدیم . دیگه بقیه نسوزن و ترکتون نکنند
    تو که هم احترام و توجه به این خوبی از سمت ما سه نفر، الخصوص من داشتی ببین چی شد که مفت و ارزون حراجش کردی که الان هر چقدر تقلا میکنی شخص مورد نظر و نزدیکت دلشکسته تر از این حرفهاست که حتی پاسخ تماست بده و اینجوری سکوتی سنگین کرده ...


    وسط قلبم براش به درد میاد .. مثل همیشه و این روزها بیشتر ،اینقدر غرق محبت و توجهش میکنم که جای خالی یه شهر براش پر کنم

    تو که باید میزدی تو دهن آدمهایی که حرف گنده تر از دهنشون میزدن با دهن بینیت دوره ات کردند اتداختنت توی بازیشون و پا را از گلیمشون دراز تر کردند و از آب گل آلود ماهی گرفتند حالا هی تو ویس هات برامون میگی خدا لعنتشون کنه ....

    چه راحت در حریم و خونه ات را روی نااهلان و ادمهای فرصت طلب باز گذاشتی که سالها منتظر این بودند که زهر حسادتهاشون را روی خودت بریزند و با نادیده گرفتن ما و اراجیف گویی این فرصت بهشون آسون دادی و الان که از تب و تاب افتادی دیدی به بهانه ما خود تو را نشونه گرفته بودند و از پشت چه خنجری بهت زدند جوری که نمیتونی از جات بلند شی

    واقعا خدا لعنتشون کنه چه شما و چه ما بگیم و چه نگیم خدا تمام بدخواهان و فتنه ها را لعنت کرده ...و نتیجه اعمالشون و نیت هاشون به خودشون برمیگرده من مرده ، شما زنده .. کارما جوابشون میده

    اما شما خیلی دیر جنبیدی و مثل همیشه تحریک شدی و چون حزب بادی هر لحظه از یه جا میوزی و با خودت تکلیفت مشخص نیست، اسیر دهن بینی هستی این سری بدجور کار دست داد

    نمیدونم شاعر این شعر کیه اما چقدر قشنگ سروده انگار حرف و دل ما را شعر کرده:

    نمک نشناس در یادش محبت ها نمی ماند
    نمک بر جای مرهم زد که فرقش را نمی داند

    سگی ولگرد تنها استخوانی مرده می خواهد
    که فرق بین مرغ و مومیایی را نمی داند

    بسوزانی وجودت را که گرما بخش او باشی
    کند خاکستر آن آتش که آبش را بجوشاند

    اگر جای خدا او را پرستش هم کنی آخر
    چو آتش با زبانش پیروانش را بسوزاند

    نمک نشناس امروزت گذشت و به فکر فردا باش
    که برای صید یک ماهی کسی دریا نخشکاند

    اگر با لطف یارانت مقامت ده برابر شد
    فقط با صفر بی ارزش کسی بالا نمی آید

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 16:52 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • صبح زود حدود ساعت پنج و نیم صبح صدای زنگ هشدار موبایل باربد ،برای بیدار کردنش برای رفتن به دانشگاهش به صدا درآمد ....
    مجدد حدود یک ربع بعد دوباره صدای زنگ‌موبایلش به صدا در آمد . فکر کردم خوابش برده
    اینقدر هوا یخ بود زیر لحاف به آرومی سرم بالا آوردم از اتاق خودم باربد صدا زدم گفتم باربد خوابت برده ؟
    باید بری دانشگاه حواست هست ؟

    اون هم با صدای خوابالو از اتاق خودش گفت نه مامی خوابم نبرده امروز کلاسهام تشکیل نمیشه ، دانشگاه نمیرم دیشب اخر شب تو گروه دانشگاه بهمون اطلاع دادند
    اینقدر دلم یه حالی میشه هوای تاریک و سرد از خونه خارج میشه ، واقعیت از خبر تعطیلی کلاسهاش خوشحال شدم

    گفتم پس حالا که نمیری دانشگاه پتوت را بیار ، بیا تو اتاق و تختم ، کنار من بخواب دستهای هم زا بگیرم ، این خواب شیرین اول صبحی را لذیذترش کنیم
    اون هم چای، معطل قند بدو بدو آمد... اون زیر پتوش، من زیر لحافم یواش دستهامون از منطقه بسته بندیمون دراوردیم دستهای هم گرفتیم ... یه دوساعتی آرام و با احساس خیلی خوب کنار هم خوابیدیم

    شب قبل خواب خیلی دلتنگ ، نگران حال حسن در وضعیت بحرانی که برای پدرش داره و دست تنهاست، بودم اصلا دلتنگیش یه حال غریبی داشت

    انگار وقتی صبح باربد آمد کنارم خوابید یه لیوان اب خنک بود تو عطش تشنگیم ...

    من فکر میکنم وقتی حالمون اینجوریه باید هر طور شده یه بهانه و نوازشی برای خودمون پیدا کنیم.. منتظر نباشیم . یکی از راه برسه درد قلبمون را دوا کنه ... فقط خودمون یه کاری باید بکنیم

    گاهی زندگی در بعضی از جاهاش ما را در لبه پرتگاه قرار میده ... اگر تسلیم بشیم یا از پرتگاه با تقلا و تلاش کمی فاصله نگیریم ممکنه هر لحظه بیفتیم ته پرتگاه و پودر بشیم

    عمیقاً زندگی دردناکه و ما باید متوالی برای کاهش دردها هوشیار و در تلاش باشیم و راهی پیدا کنیم . که زخم ها و دردها وسیع تر نشند

    از حسن بگم ... فکر کنم تا حدودی تلاش و دست رنج ، کمک های حمایتیم را از دور ، روش دیدم ..‌ امروز گفت دیشب به مادرش گفته که مامان ، سخته برام این حرفها را بزنم اما ،ممکنه تو چشم انتظار بابا باشی واقعیت اینه که بابا حالش خوب نیست مریم هم پیگیر شده دکترها بهش گفتند از نظر وضعیت جسمانی و سنی شرایط رضایت بخشی نداره ... ولی خب نا امید هم نباید باشیم

    مامانش هم کلی گریه کرده بوده

    این خوبه یعنی حسن که پریروز گریه میکرد بابام باید برگرده برام غیر قابل تحمل هست ...
    ذهنش الان به واقعیت و احتمالات ممکنه نزدیک شده

    اما در کل راه و بحران سختیه و من فشار بی اندازه ایی برای حفظ حال سه نفرمون روم هست ...مرحله به مرحله باید تلاش کنم یه عبوری داشته باشیم که با اتفاقات و بحرانها این اعضا از هم نپاشند

    میدونید امید داشتن خیلی خوبه ، اما امید واهی و الکی داشتن از ناامیدی بدتره ... یه وقتها این امیدها شکل فریب دادن خودمونه نمیگذاره ادم جلوتر بره ...امید به نظر من در شرایط اینجوری در رها کردن و توکله ... اینکه من میدونم اوضاع خوب نیست بهترین تلاش خودمو میکنم بقیه شرایطی که هست و من نمیتونم تغیبر بدم رها میکنم ... با صبوری به انتظار میشنم ... چون توکل صادقانه کردم نتیجه حتی اگر باب دلم و خواستم نبود سعی میکنم رضا باشم به آنچه هستی در مسیر زندگی به من داده
    امیدوارم جریانات زندگیمون به سمتی هدایت بشه که با خواست های قلبیمون یکی و برابر باشه .

    نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 21:20 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیروز باربد تو بغلم تکیه داده بود داشتم سرش ماساژ میدادم ، بوسیدمش ، سرش را برگردوندم چشم تو چشمش شدم ، باباش هم تصویری به صورت آنلاین کنارمون بود ..بهش گفتم یه سوالی که هر چند وقت یک بار میام سراغت ازت میپرسم وقتشه مجدد بپرسم
    گفت چه سوالی ؟
    گفتم تو از من و بابا رنجشی تو دلت داری ؟
    گفت نه هیچ رنجشی ندارم 😊
    گفتم تو واقعا حال دلت با ما خوبه ؟🥰
    خندید گفت صد البته خوبه😍
    گفتم میتونم ازت یه خواهش کنم اگر یه روز چیزی ناراحتت کرد بهمون بگی .حداقل فرصت و تلاش برای دلجویت داشته باشیم .
    در حالی که باباش هم همزمان حرفهای من را تایید و همراهی میکرد
    در اخر گفتم با همه اینکه خوشحالم که میگی از ما رنجیده خاطر نیستی ولی من و بابا ، با نهایت تلاشی که از عمق وجودمون برای آرامشت کردیم قطعا آدمهایی کاملی نبودیم مثل همیشه ازت معذرت میخوایم اگر حس ناخوشایندی را با ما تجربه کردی
    گفت مامی من حالم با شما و بابا همیشه خوب بوده چرا هرچند وقت یک بار از من این عذر خواهی را میکنی ؟ اصلا لازم نیست . نکن
    گفتم راستش دلیل اولش اینه که تلخ ترین قسمت تجربه تراپی های که با مراجعانم داشتم اونجاهاش بوده که آدمها شانش و مهارت رابطه خوب را با بچه هاشون در تایم های طلایی زندگی از دست دادند و با بی خردی یا به بهانه مراقبت یا بی مسئولیتی گاهی زخم هایی را بهشون زدند که هیچ التیامی براشون نیست و اون ادمها واقعا ناشادند و رغبتی برای زندگی با کیفیت با خودشون و دیگران ندارند
    مگر باارزش تر از فرزند و رابطمون، ما تعلق دیگری داریم ؟ چرا ازش مراقبت نکنیم ؟ چرا غافل بشیم؟ مگر چقدر فرصت داریم ؟
    بچه ها مهمانهای ما هستند ، حتما بعدها دلمون برای روزهای مشترکمون خیلی تنگ میشه.
    بخش دردناک این مراجع ها اینو به من یاد داده که با هر سطح آگاهی در جایگاه والد احتمال خطا و قصور هست ... این عذر خواهی ها البته با فهمش و به شرط و تغییر رفتار از طرف والدین به بچه ها از نظر من واجب ، که حتما همیشه باشه ...
    اگر رنجشی نباشه عذرخواهی رابطه را صمیمی تر و دل تکانی میکنه اگر رنجشی هم باشه شانش بهبود ارتباط را بالا میبره ....
    پس قربونت برم ما از تو ، معذرت را همیشه میخوایم چون دوست داریم حال دلت خوش باشه و جز عشق و مهر چیزی از خودمون در قلبت نکاریم چون مطمئنیم همین مهر را تو به شایستگی به نسل های بعدی خودت ادمهایی که باهات در ارتباط هستند منتقل خواهی کرد و صلح درونت بهت کمک میکنه ادم موثری تری برای خودت و دنیا باشی .
    ❤💋

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 19:20 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • 📚 "سی ویژگی جهان سومی ها"، از نگاه دکتر محمود سریع القلم:



    ۱- اول عصبانی می‌شوند، بعد شاید فکر کنند؛

    ۲- سئوال کردن را افت شخصیتی می‌شمارند؛

    ۳- در تنظیم اولویت‌ها، بسیار سرگردانند؛

    ۴- خیلی تلاش می­کنند خود را اثبات کنند؛

    ۵- مخاطبان خود را دست کم می‌گیرند؛

    ۶- موفقیت را در پول زیاد خلاصه می‌کنند؛

    ۷- خیلی به هرم مازلو، اعتقادی ندارند؛

    ۸- تغییر و شکست را یکی می‌دانند؛

    ۹- از اینکه از زحمات افراد تقدیر کنند پرهیز می‌کنند؛

    ۱۰- از ناهماهنگی با یکدیگر لذت می‌برند؛

    ۱۱- کنترل دیگران را ارزش می‌شمارند؛

    ۱۲- علاقه شدیدی به ورود در مسایل دیگران دارند؛

    ۱۳- در مورد طبع بشر بسیار کم می‌دانند؛

    ۱۴- به ندرت ناخودآگاه خود را خانه تکانی می­کنند؛

    ۱۵- قابل اتکاء نیستند و با آگاهی این کار را می­کنند؛

    ۱۶- زیستن در تناقضات را زرنگی قلمداد می­کنند؛

    ۱۷- برای تحقق کارآمدی، کارها را به صد قسمت تقسیم نمی‌کنند؛

    ۱۸- با بی احترامی به دانشمندان خود، آنها را به مهاجرت سوق می­دهند؛

    ۱۹- آموزش ندیده ­اند کارها را برای درازمدت انجام دهند؛

    ۲۰- گرفتار چند غریزه هستند؛

    ۲۱- در استفاده از واژه ­ها، بسیار کم دقت می­کنند؛

    ۲۲- برنامه ­ریزی و تخیلات برای آنها مساوی هستند؛

    ۲۳- تمایل شدید به یکسان­ سازی انسان‌ها دارند؛

    ۲۴- بارها اشتباهات قبلی را تکرار می‌کنند؛

    ۲۵- تعداد اشتباهاتشان بسیار بالاست؛

    ۲۶- پس از اینکه بلند شدند، صندلی را جای خود نمی‌گذارند؛

    ۲۷- در شهرهایشان هنوز آداب مدنی بسیار ضعیف هستند؛

    ۲۸- خودنمایی را با اعتماد به نفس اشتباه می‌گیرند؛

    ۲۹- از خودشان بیش از اندازه راضی هستند؛

    ۳۰- و بنابراین رشد نمی‌کنند.



    نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 13:11 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • 18 اصل راهنمای زندگی 👇👇👇


    باید:
    1) عشق بورزم، یعنی به دیگران نیکی بی حساب و کتاب (هم به معنای بدون محاسبه گری و هم به معنای بی حد و حصر) بکنم تا شادی ژرف نصیب ام شود.


    2) زندگی این جایی و اکنونی داشته باشم تا هم از سلامت روانی بیشتر و هم از کمال اخلاقی بیشتر بهره مند شوم.


    3) به ارزش داوری های دیگران به کلی بی اعتناء شوم تا به خود شکوفائی کامل دست یابم.


    4) تا می توانم به خود ام وفادار باشم، یعنی به رویای شخصی خود ام پشت نکنم، هر چند این پشت کردن مطلوب های اجتماعی برایم به ارمغان آورد.


    5) هرگز به حل مساله ی نظری ای نپردازم که حل آن در عمل من هیچ تاثیری ندارد، یعنی به من ربطی ندارد.(حکمت «به من چه؟»)


    6) از زندگی اصیل، یعنی خودجوشانه و خودانگیخته دست نکشم، یعنی خودام باشم و ساده و طبیعی زندگی کنم.


    7) بدانم که به عمیق ترین معنای کلمه، تنهایم.


    8) در غوغا و هیاهوی زندگی فقط به ندای آرام و آهسته وجدان اخلاقی خود ام گوش دهم.


    9) خودام را هر چه بیشتر بشناسم و بیش از احوال هر کس دیگر احوال خودام را بپرسم.


    10) هدفم را فقط اصلاح خودم قرار دهم و بدانم که فقط در نتیجه ی این کار دیگران را ، کمابیش، اصلاح می کنم.


    11) بدانم که فقط تغییر و اصلاح خود هم ممکن است و هم مطلوب.


    12) خوبی زندگی را بر خوشی زندگی ترجیح دهم.


    13) بزرگترین کاری را که می توانم بر عهده گیرم، نه کاری بزرگتر از آن را، و نه کاری کوچکتر از آن را.


    14) بدانم که همه چیز ناپایدار و گذرا است، چه خوشی ها و چه ناخوشی ها.


    15) هرگز از صداقت (= مطابقت پنج ساحت باورها، احساسات، عواطف و هیجانات، خواسته ها، گفته ها و کرده ها با یکدیگر)، تواضع (= در خوشی ها خود را دیگری انگاشتن)، و احسان( = در ناخوشی ها دیگری را خود انگاشتن) دست نکشم.


    16) چنان زندگی کنم که گویی در یک قدمی مرگ ام، یعنی در هر لحظه مشغول به کاری باشم که اگر در همان لحظه مرگ در رسد نه احساس پشیمانی کنم، نه احساس اندوه و نه احساس حسرت.


    17) فقط به وقت ضرورت و به قدر ضرورت سخن بگویم.


    18) اهل آرامش به هر قیمتی نباشم.

    👤استاد مصطفي ملكيان

    نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 11:47 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • 🌱📌این موارد نشونه های آدم سمی در رابطه هست که باید حتما جدی بگیرید :👇👇

    1.هیچکدوم از حرفا یا کارات براش کافی نیست


    2.کوچکترین نقص ها کمبودهاتو به روت میاره


    3. مدام سرکوفتِ گذشته‌ات رو بهت میزنه و نمیزاره تغییر کنی


    4. خودشو عاری از اشتباه میدونه


    5. همش بهت حس گناه میده


    6. کنترلگر و همیشه منتقده و اهمیتی به نیازهات نمیده


    7. به روانت آسیب میزنه


    8. خط قرمزاتو رد میکنه و هیچ‌وقت به نه‌گفتنت احترام نمیذاره


    9. به احساساتت کوچکترین اهمیتی نمیده


    10.همیشه باید در راس و محور همه چیز قرار داشته باشه

    نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲ ساعت 13:2 توسط : مریم | دسته : درس هایی که آدمها با رفتارهای اشتباهشون به ما میدن
  •    []

  • یکی از باورهای مهمم ، اینه که پتانسیل متضاد رفتار کردن دل و عملم با دیگران ندارم. دوست ندارم ریاکارانه ،با دوگانگی و تظاهر به دیگران علاقه و تملقی نشون بدم که در قلبم هیچ نشونه ایی از اون محبت نیست . این کار خیانت اول به خودم و بعد به طرف مقابلم میدونم
    برای همین قبل از اینکه یه احساسی را به طرف مقابلم بگم اول پالایشش میکنم ببینم چقدر بین دل و عملم توازان و برابری است . ما به آنچه که به دیگران میگیم حتما مسئولیم .


    بعد از تجربه بیماری خودم و همدردانم عمیق متوجه شدم زندگی خیلی خیلی کوتاهه و باید آن را فنای موارد سطحی و کم اعتبار نکنم
    و خیلی به موضوع رسالت و اثر گذاری در دنیا به عنوان عضوی از هستی توجه و متمرکز کردم ، که چگونه میتونم توی طول سفر کوتاهم در این دنیا کارهای بکنم که موثر باشه ..‌ این تاثیر به معنای رضایتمندی و خشنودی و اطاعت از دیگران نیست
    بلکه آنچه در توانم هست با رعایت حقوق فردیم ، به عنوان کار درست و انسان دوستانه را انجام بدم
    از آنجایی که ما ادمها همگی نصحیت دوست نداریم به جای اینکه به بقیه بگم مهربان باشید و زندگی کوتاه و این حرفها ... از خودم شروع کردم بدون نگاه معامله گری در رابطه ، سهل تر گرفتم و مدتهاست ........


    با کسانی که حتی دوران بیماریم و روزهای سختم کوچترین قدمی برام برنداشتند همدردی و یاری رسوندم

    تولدهایی را تبریک میگم که اصلا تاریخ تولد من یادشون نیست

    به کسانی که بعد از من به سوگ نشستند حتی یک تسلیت ساده نگفتند ولی باهاشون با کیفیت همدردی کردم و بهشون گفتم من کنارتون هستم .. چون میدونستم الان چقدر درد میکشند و نمیخواستم بی تفاوت باشم

    کسانی بودند که قبلا درگیر روزهای سخت و سوگ شدند در نهایت توانم در کنارشون بودم ولی الان هیج اثری ازشون نیست ... ( هرگز از کمک بهشون پشیمون نیستم... )

    خلاصه میخوام بگم حتی اگر کسی کاری برام نکرده و نکنه دیدگاهم اینه که من تا زمانی که مهربانیم شکل سواستفاده براشون‌نباشه واز خط قرمزهام عبور نکند ... که اگر پیش بیاد قطعا جدی وقاطع برخورد میکنم

    در غیر این دو مورد که گفتم باز دوست دارم در شرایط های خاص کنار ادمها باشم ... چون فکر میکنم گاهی بعضی از ادمها اینقدر مهربانی نکردن و قوانین سخت و پیچیده از محبت به دیگران دارند ... به حدی برای نوازش بقیه خست دارند و غیر منعطف هستند که گاهی ما با دادن مهربانی به آنها میتونیم نشون بدیم که زندگی را لازم نیست اینقدر سخت و تلخ بگیرند ... درک میکنم که اینجور ادمها سخت آگاه میشند ولی ما نباید از تکرار عمل خوب خودمون خسته بشیم


    همه باید بدونیم این عمر ماست که مثل باد میگذره ولی بعضی ما‌ آدمها همچنان نگران تماشای خوشبختی دیگران هستیم و دلمون نمیخواد خیری از ما به بقیه برسه در واقع یه موفقیت خاصی را نمیخوایم فقط میخوایم کسی دیگه آن موفقیت را نداشته باشه ... وای بر ما اگر در حق هم اینگونه باشیم چون باید بدانیم:


    بنی آدم اعضای یک پیکرند
    که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی به درد آورد روزگار
    دگر عضوها را نماند قرار

    تو کز محنت دیگران بی‌غمی
    نشاید که نامت نهند آدمی

    نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 17:53 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • چند روز پیش باربد تونست ، در ایش، بانک ترکیه برای خودش حساب بانکی باز کنه ... اول به خاطر ورود به سن هیجده سالگی و بعد کارت دانشجویش را روز قبلش بهش دادند
    با این مدارکش تونست و حساب و کارت بانکیش دریافت کنه .
    خلاصه خوشحال و شادمان با بستنی ماراش ، بستنی مورد علاقه من ، به عنوان شیرینی باز کردن حسابش وارد خونه شد .
    بالاخره این تجربه استقلال ، به رسمیت شناختن شدن برای همه ادمها لذت و احساس خوبی داره
    این شادی را کاملا درش احساس میکردم ، که حس خوبش با همراهی کردن، یکی از کارمندهای خوب، ایش بانک ایجاد شده بود
    هدف من هم از نوشتن این پست اینه که بگم گاهی ما ادمها در جایگاهی که هستیم میتونیم چه شادی های بزرگی در آدمها ایجاد کنیم و تو این دنیا چقدر تاثیر گذار باشیم
    یکی از خصلت های نیک حسن همین هست ، که تا اخرین دقایقی که در روز در محل کارش کار میکنه سعی میکنه تا نهایت ممکن و با حوصله کار مردم راه بندازه و به بهانه های سر دستی مردم الکی اینور و انور نمیفرسته و وقتشون تلف نمیکنه‌ تا خوشحال از پیشش برند
    میگه چقدر خودم از این بابت حس خوبی دارم .. چون همیشه اینجور نگاه میکنم اون ادمی که مقابل من ایستاده شاید خود من می بودم .

    دو تا از بانک های معروف ترکیه ایش بانک و زراعت بانک هست . که تمام شعبشون برای باز کردن حساب افراد خارجی، سلیقه ایی عمل میکنند ... ریس بانک اگر از ایرانی خوشش نیاد که میگن ما حساب باز نمیکنیم
    بعضی هاشون مثل رقم های خیلی بزرگ میگند که باید اینقدر مدت سپرده کنید تا باز کنیم

    باربد که بانک رفته بود .. کارمند باجه اول گفته بود که با این دو تا مدرک امکان نیست برات حساب باز کنم سه شرط دیگه داره که یکی از شرط هاش اینه که شما پنج هزار لیر تو حسابت بگذاری ( پنج هزار لیر حدود ده میلیون میشه که پول زیادی نیست اما آن ردز با باربد این مبلغ نبود ) دوتا شرط دیگه اش را هم نمیدونم چی بوده
    باجه بغلی یه آقایی بوده که به باربد علامت داده بود بیا اینجا من ببینم کارت چی هست ؟
    خلاصه دیده بود باربد دانشجوهه ، جوان هستش خیلی خوش برخورد گفته بود من برات حلش میکنم که تو امروز حساب و کارتت داشته باشی
    پنج هزار لیر از خودش به حساب باربد زده بود بعد خارج کرده بود .. اون دوتا شرط راهم یه جور دیگه حل کرده بود ..هم کارش راه انداخته بود هم این بچه را هم یه عالمه خوشحال کرده بود
    دعای خیر ما هم بدرقه راهش بابت زیبایی عملکردش

    به این فکر میکنم ما ادمها هر کدوم چقدر میتونیم شرافتمدانه و نیکو صفت باشم که در یه زنجیره مثبت عمیق ،تاثیر گذار باشیم
    اون کار باربد را به شیوه هوشمندانه خودش انجام داد ، باربد خوشحال کرد بعد بلربد سمت فروشگاه رفت بستنی خرید
    شادیش به خونه اورد من را هم از حس خوبش خوشحال کرد


    ادمهای اینجوری به نظرم میتونند الگوهای خیلی خوبه ما در زندگی باشند که بهمون یاداوری میکنند یه انسان بودنش و حضورش در دنیا تا جه اندازه میتونه مفید و تاثیر گذار باشه ‌.

    نوشته شده در سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 23:19 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • ✍🏻 آدمِ سالم كيست؟



    آدم سالم، آدمی است كه با خودش و با آدم‌های اطرافش در حال جنگ و ستيز نيست، نتيجتاً حضورش به آدم انرژى ميده!

    بيشتر از اينكه انتقادگر باشه، مشوقه!
    بيشتر از اينكه منفى باشه، مثبته!
    بيشتر از اينكه متكبر باشه، متواضعه!
    بيشتر از اينكه بخواد خودنمايى كنه، دوست داره در يك فضاى اشتراكى، ديگرانو ببينه و همينطور خودش ديده بشه!
    با آدم سالم، شما بهترين بخش وجودتون بيرون مياد،
    آدم سالم زيباييهارو ميبينه و به زبون مياره!
    آدم سالم خوش خلق هستش، مزاح و طنز خوبى داره!
    آدم سالم همونى هست كه ميبينى، فى البداهه است!
    خلاقيت داره،
    برخوردش محترمانه است،
    حرمت شما حفظ ميشه،
    ميتونيد به او اعتماد كنيد،
    احساس امنيت كنيد!
    آدم سالم كنترل نياز نداره،
    تحقير نياز نداره،
    تسلط نياز نداره!
    آدم سالم با مجموعه رفتارهاش به شما احساسى رو ميده كه در حقيقت شما خودت رو مثبت تر و بهتر از انچه که هستی ببینی.

    این آدم‌ها را در گوشه ای از زندگیتان حفظ کنید ...



    نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 13:42 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • حسن، امشب به سمت ایران پرواز میکنه
    یک ساعت پیش باهاش تا سر ایستگاه اتوبوس رفتم که به سمت فرودگاه حرکت کنه ..
    همین امروز ظهر بلیطش گرفت
    یه هفته پیش میخواست برگرده ،چمدونش بسته بود اما مادربزرگ که تو کما رفت من دیگه تو این جهان انگار نبودم ..چند بار بهش گفتم بره ... گفت فکر من بتونم تو این حالت بزارمت و برم
    خلاصه به مهرش ، اما به تلخی دوران من موندگار شد .. ازش خیلی ممنونم

    امروز باز گفت تا حالت هنوز خوب نیست خیلی نگرانم
    خواهش کردم که برنامه خودش داشته باشه و گفتم من خودم و سوگم را مدیریت میکنم نری ممکنه مشکلات برات پیش بیاد بعد نگرانی تو ، دلواپسی هام مضاعف میکنه پس برو


    چون اوضاع بلیط برای روزهای بعد هفته مناسب نبود
    بهتر بود فردا جمعه میرفت که تا اخرین دقایق کنارمون میبود ولی از شانس پرواز مناسبی برای روز جمعه نبود
    از طرفی گفت زودتر برسم که فردا جمعه بتونم برم کرج تا عمه ها هستند سر بزنم و بهشون تسلیت بگم

    ‌‌‌

    باربد امروز کلاس داشت و ساعت دوازده از خونه میرفت . یعنی باید با پدرش خداحافظی میکرد
    از طرفی هم گفت نمیتونم غیبت کنم وزیر ارتباطات ترکیه ،دانشگاهمون میاد میخواد، برای دانشجوهای مهندسی سخنرانی کنه ، گفتند اجباراً باید حضور داشته باشیم

    خلاصه دیگه از صحنه خداحافظی نگم براتون دیدم دم درب خونه یه بغض سنگینی کرده و به شدت بی قراره
    از طرفی باباش داشت آماده میشد که باهاش تا سر ایستگاه اتوبوس بره و این دقایق هم باهم باشند

    خلاصه بی قراری باربد دیدم گفتم پسرم ، دورت بگردم ، بغضت نخور ، گریه کن سبک بشی راحت باش .. اصلا گریه برای همین موقع های دلتنگیه

    انگار منتظر تعارف من برای گریه کردنش بود .. یهو پرید داخل خونه باباش بغل کرد همینطور هق هق میزد

    حسن خواست واکنش خودش را وارونه کنه بلکه اون بیشتر اذیت نشه با حالت خنده عزیزم عزیزم گفتن بغلش کرد
    اروم بازشو گرفتم جوری که باربد متوجه نشه گفتم بزار گریه کنه بگو راحت باش .. احساسش کات نکن
    خلاصه دیگه متوجه توصیه بهتر شد بهش گفت بابا گریه کن عزیز دلم درکت میکنم چون خود من هر روز برای دلتنگ شدن شما ایران گریه میکنم ...

    بعد دیگه یکمی اروم تر شد باهم رفتند
    یه بیست دقیقه بعد حسن برگشت .. دیدم خودش هم معلومه حسابی گریه کرده بود
    گفتم مگه دوباره گریه کرد؟ ..گفت تو راه تا خود ایستگاه اتوبوس همینجوری یک بند گریه کرده و اروم نمیشده
    من هم جدا شدم ازش بغضم حسابی ترکید . خیلی دلم براش میسوزه

    گفتم خیلی بهتر شد، باربد گریه کرد ... این فشار تو دلش جمع میشد بعد تبدیل اضطراب و عوارض دیگه میشد
    دیگه چه میشه کرد همیشه عاقبت پایان سفر عزیزان همینجوریه ،داخلش کلی حس دلتنگیه
    همین داشتن این حس دلتنگی ، در کنار دردی که داخلش هست چون از دوست داشتن و عشق میاد خیلی حس قشنگیه

    خیلی ها هستند تو این دنیا حسرت این نوع دلتنگی را میکشند که چرا بعضی از نزریکانشون با رفتارهایی که کردند جایگاه عاطفی ندارند که دلواپسش باشند یا بلعکس اونها دلواپس اون باشند ... همین حس یه ثروت بزرگه ...
    در نهایت باربد باید جایی باشه که بتونه شکفته شدن خودش را بیشتر ببینه
    احساسات و دلتنگی هامون ما باید مدیریت کنیم .ببینیم چطور میشه تکرار دیدارها را بیشتر کنیم

    مثلا دلتنگی که من برای بی بی میکشم سرمایه و جریان دلگرم کننده عاطفی منه .... اگر این حس نداشتم چقدر میتونست بخش عاطفی زندگیم خشک و بی معنا باشه
    اینقدر حسش قشنگه که حتی در نبود فیزیکش هم حس میکنم اون من را بغل کرده و به من امنیت میده

    خواهشا جریان عشق را بین خودتون و عزیزانتون زنده نگه دارید فقط همین حس هاست که ماندگاره
    صد البته رابطه دو سر داره هر دو باید تلاش کنند این مسیز گرم بمونه با تلاش یک نفر فایده ایی نمیکنه

    خلاصه ساعت شش عصر حسن لباسش پوشید ، قبل خروجش از خونه ، اخرین نشونه مهربونیش برای باربد گذاشت براش یه لیوان اب پرتقال با دستش گرفت تو یخچال گذاشت ... ( همیشه میگم اگر ادم مهر واقعی تو قلبش باشه همیشه یه بهونه پیدا میکنم که یه رد و نشونه برای انتقالش بگذاره )

    ‌‌

    بعدش هم باهم رفتیم تا ایستگاه اتوبوس نیم ساعت سر خیابون باز این پا و اون پا کرد بلکه باربد از راه برسه دیگه دید دیر میشه سوار شد و رفت

    همین که رفت به پنج دقیقه نرسید من خونه تماس گرفتم دیدم باربد رسیده ...

    وقتی رسیدم دوباره اشک هاش سرازیز شد بغلش کردم نوازیدمش تا دلتنگی هاش تو آغوشم سپری کنه

    یکم اروم شد ، یهو برای شماره ترکش پیامک امد .. گفت بابا مامان رسیده مارک انتالیا که سوار ترام وا بشه بره سمت فرودگاه
    مجدد اینجا هم بغض کرد و صورتش و مچاله کرد
    میدونستم از صبح چیزی نخورده اروم اروم غذاش کشیدم که بخوره
    گفت اشتها ندارم نمیخوام میل ندارم
    گفتم حالا تو دست دست کن
    یه چیزهایی میخوری ، لوبیا پلو، سالاد شیرازی ، ماست خیار و اب میوه مهربونی بابا را زودتر بخور که تلخ نشه ...

    حدود یک ساعت بعد باباش با من تصویری واتساپم تماس گرفت ..
    فرودگاه آنتالیا نیم ساعت نت را به مسافرها میده بعدش دیگه اگر خودت نت نداشته باشی ارتباط قطع میشه حسن شماره ترک و نت نداشت خلاصه با من تماس گرفت باربد زود آمد کنارم
    خیلی کوتاه صحبت کردم گفتم من موقع خداحافظی

    کنارت بودم ... گوشی باربد تماس بگیر این تایم نیم ساعت نت داشتن را پدر و پسری برید با هم کلی حالش ببرید .

    گفت پروازم یک ساعت و خورده ایی تاخیر داره حیف شد میموندم باربد میدیدم
    گفتم حسن قسمت بود باربد بعد تو برسه چون بنده خدا از ظهر تا الان تو دانشگاه و مسیر رفت و برگشته.. خیلی له و خسته برگشته اگر می آمد حتما میخواست باهات تا فرودگاه بیاد .. اینجوری بچه ام خیلی اذیت میشد با اون حس دلتنگی برمیگشت .

    دو ساعت بعد باربد دوباره اشک آلود😭😭 امد گفت مامی بابا پیام داد از گیت رد شد
    گفتم الهی برای غصه ات بگردم سفرش به سلامت
    بابا نت از کجاش ؟
    گفت نت در حد چند ثانیه وصل میشه که بخواد یه پیام کوتاه بده ...


    بعد هم هر دو رفتم خوابیدم
    باربد قطعا اگر اون همه گریه ها را نمیکرد معلوم نبود بعدش دچار چه حال و احوالاتی میشد
    من تکرار گریه ها و بی قراری های باربد و درکش از سمت خودم را برای این نوشتم ... که اگر تو شرایط مشابه بودین به مخاطب مورد نظرتون حس این را بدین که واکنشش عادیه و بدون حس خجالت ابرازش کنه ...و شما هم صبوری کنید حتی اگر باربد تا روزهای بعد هم نیاز به این گریه ها داشت من پذیرای همدلیش میشم ...مردها هم گریه میکنند

    از طرفی باربد دوسال خورده ایی دلتنگی و دوری باباش کشید و الان فرصتی بود تمام بغض هاش یه جا بیرون بریزه

    جمعه نوشت : حسن شش و نیم صبح تماس گرفت به ایران رسید... حدود هشت صبح به خونه مامانش رسید راه به راه ، فقط چمدانش گذاشت و به سمت خونه عمه عصمتم به کرج برای ابراز همدردی حرکت کرد که بلکه تا عمه ها نرفتند بهشون برسه

    باربد از خواب بیدار شد حالش تا حدودی ارومه یه حس غم و دلتنگی را تو چشماش احساس میکنم
    براش صبحانه گذاشتم غذاش بدون مقاومت میل کرد... با، باباش صحبت کرد
    ظاهرا دیگه نیاز به گریه نداشت ، به زودی به روال عادی زندگی برمیگرده ....
    باز هم به قول سعری ... دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم .



    سوگم هم اینگونه میگذره که به خاطرات و حس هایی که میان من و بی بی بود فکر میکنم برای خودم مثل پرده سینما پخشش میکنم ، باهاشون گریه میکنم ، میخندم کلاً..احساساتم میبینم ... مدیریت میکنم درگیر حرف و حدیث های حاشیه ایی نشم ... مادربزگم زن والایی بود فکر میکنم به سهم خودم چگونه باید باشم که میدونم خوشحالش میکرد حداقل به سهم خودم و بضاعتم موثر باشم .

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 20:28 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • 🗣سی ویژگی یک انسان با شخصیت از نگاه دکتر محمود سریع القلم‌ :

    ۱- کسی نگران رفتار و گفتار او نیست. در ادب و امانت داری قابل پیش بینی است؛


    ۲- اتومبیل خود را برای عابری که از خطوط عابر پیاده عبور می کند، کاملاً متوقف می کند؛


    ۳- چون وفای به عهد برای او جدی است، بعضاً شبها برای تحقق عهد، فکر کرده و خوابش نمی برد؛


    ۴- روزانه ۵ دقیقه برای خشکاندن حسادت در وجود خود، برنامه ریزی کرده است؛

    ۵- بسیار بسیار بسیار بسیار انصاف دارد؛


    ۶- آنقدر برای خود احترام قایل است که به کسی خیانت نمی کند؛


    ۷- روزانه ۱۰ دقیقه برای شناخت خود، برنامه ریزی کرده است؛


    ۸- اگر حتی ۵ دقیقه به جلسه ای دیر برسد، با پیامک به میزبان اطلاع می دهد؛


    ۹- اطرافیان او از اینکه نقدی را مطرح کنند احساس آرامش و امنیت می کنند؛


    ۱۰- برای نگاه کردن به شبنم روی گلبرگ یک گل، وقت می گذارد؛

    ۱۱- دارای ثبات فکری است و به تناسب شرایط و مخاطب، افکار و مواضع خود را تغییر نمی دهد؛


    ۱۲- انسانها را به خوب و بد تقسیم نمی کند بلکه ضعف ها و توانایی‌های آنها را در کنار هم می بیند؛


    ۱۳- مخالفان فکری او، اخلاق او را تحسین می کنند؛


    ۱۴- بیشتر با رفتار خود دیگران را تحت تأثیر قرار می دهد تا گفتار؛


    ۱۵- ظرفیت و شجاعت گفتن این جمله را دارد: (۱) افکار فلانی با من بسیار متفاوت است ولی ذاتاً فرد مؤدبی است؛

    ۱۶- ظرفیت و شجاعت گفتن این جمله را دارد: (۲) افکار فلانی با من بسیار متفاوت است ولی تابحال ندیده‌ام که بدگویی و تخریب کند؛


    ۱۷- ظرفیت و شجاعت گفتن این جمله را دارد: (۳) افکار فلانی با من بسیار متفاوت است ولی ندیده‌ام که برای کسب موقعیت بهتر شغلی و مالی، چاپلوسی کسی را بکند؛


    ۱۸- بسیار عزت به نفس دارد (۱): چون دقیق و حقوقی صحبت می کند؛


    ۱۹- بسیار عزت به نفس دارد (۲): چون نیازی به متهم کردن کسی ندارد؛



    ۲۰- بسیار عزت به نفس دارد (۳): چون یک شغل بیشتر ندارد؛


    ۲۱- بسیار عزت به نفس دارد (۴): چون با درون خود زندگی می کند تا با قضاوت دیگران؛


    ۲۲- بسیار عزت به نفس دارد (۵): چون طولانی در منصبی نمی ماند؛


    ۲۳- بسیار عزت به نفس دارد (۶): نیازی به تزویر ندارد چون حدّ خود برای یک زندگی با تدبیر را می داند؛

    ۲۴- بسیار عزت به نفس دارد (۷): چون افکار و مواضع او ارتباطی به منابع مالی او ندارند؛


    ۲۵- بسیار عزت به نفس دارد (۸): چون نیازهای مالی او مرتبط به حوزۀ سیاست نیست؛


    ۲۶- بسیار عزت به نفس دارد (۹): نیازی به حذف دیگران ندارد چون دایرۀ بازی و زندگی او بسیار وسیع است؛

    ۲۷*- بسیار عزت به نفس دارد (۱۰): انحصاری رفتار نمی کند چون کرۀ زمین را فقط یک نقطه در خلقت می داند؛

    ۲۸- دروغ نمی گوید چون با راستگویی به همۀ منافع معقول خود دست یافته است؛


    ۲۹- مسئله یکِ زندگی او، کار کردن و زحمت کشیدن است؛


    ۳۰- بی نیازی در ذات و هویت اوست.

    نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ ساعت 8:56 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • ۲۰ نشانه بلوغ عاطفی به زبان آلن دو باتن:

    ۱. میفهمید بیشتر بدرفتاری آدم های اطرافتون ریشه در اضطراب و ترسشون داره:‌ دنیا دیگه براتون پر از هیولا نیست

    ۲. یاد میگیرید آدما بطور خودکار از محتویات مغر شما اطلاع ندارند:‌ پس حرف میزنید و دیگران رو سرزنش نمیکنید که نمیفهمنتون

    ۳. یادمیگیرید که شماهم اشتباه میکنید:‌ پس معذرت خواهی میکنید

    ۴. اعتماد بنفس رو یاد میگیرید: نه که فوق العاده اید! نه. در واقع میفهمید هممون با آزمون و خطا زندگی میکنیم. عیبی هم نداره

    ۵. والدینتون رو میبخشید:اونا هم درگیر ترس و اضطراب های خودشونن

    ۶. میفهمید یه مسئله مهم رو پیش نکشید مگر خودتون و طرف مقابل استراحت کرده باشید مست نباشید غذا خورده باشید و استرس یا عجله نداشته باشید

    ۷. قهر نمیکنید:‌ یادتون نمیره که یه روز میمیرید. حرف میزنید و میبخشید

    ۸. دست از کمالگرایی برمیدارید:‌ هیچ چیزی بی نقص نیست. از به اندازه کافی خوب بودن قدردانی میکنید

    ۹. یاد میگیرید بد بین بودن در باره نتایج امور یه فضیلته

    ۱۰. میفهمید نقاط ضعف آدما با نقاط قوتشون گره خورده:‌ مثلا دیگه از کسی که شلخته ست ناراحت نمیشید چون میدونین به جاش شاید خلاقه

    ۱۱. به آسونی عاشق نمیشید: همه هرچقدم از دور برازنده و دلپذیر باشند از نزدیک مشکلات خودشون رو دارن. پس وفادار میمونید

    ۱۲. میفهمید زندگی با شما آسون نیست

    ۱۳. یادمیگیرید خودتون رو بخاطر خطاها و حماقت هاتون ببخشید:‌ بیشتر با خودتون رفاقت میکنید. همه ما به نوعی احمقیم

    ۱۴. یادمیگیرید با کله شقی های بچگانتون که هرگز هم از بین نمیرن به صلح برسید: تلاش نمیکنید که همیشه بزرگسال باشید. همه ما بچه ایم

    ۱۵. برای شادی درازمدت به پروژه های بلندمدت دل نمیبندی: اگه دمی بی دردسر سپری بشه هم خوشحالتون میکنه

    ۱۶. دیگه برات مهم نیست بقیه راجع بهت چی فکر میکن

    ۱۷. بازخورد دیگران رو راحتتر میپذیرید: در برابر انتقاد ها زره نمیپوشید

    ۱۸.میفهمی باید دیدتو نسبت به درد هات وسیع کنی. بیشتر به طبیعت و آسمون شب و کهکشان های دور توجه میکنی

    ۱۹. میفهمید گذشته ای که داشتید در پاسخ دادن شما به واقع تاثیر داشته:میپذیرید بدلیل وقایع کودکی مستعد خطا و افراط هستید. با شک به اولین برداشت و احساستون نگاه میکنید

    ۲۰.دوست بهتری میشید چون میدونید دوستی یعنی به اشتراک گذاشتن آسیب پذیری ها



    نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:43 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • سی ویژگی یک فردِ نُرمال از نگاه دکتر محمود سریع القلم‌ :


    1- در رانندگی از فرعی به اصلی، کامل می‌ایستد بعد حرکت می‌کند چون شهرنشین است؛

    2- حتی دشمنان خود را با "آقای یا خانم" خطاب می‌کند چون اعتماد به نفس دارد؛

    3- ارتفاع ادب و حشمت او بالاتر از دانش، ثروت و قدرت او قرار دارد؛

    4- با صنعت فریب آشناست ولی چون بنیان هستی را صدق می‌داند، از آن پرهیز می‌کند؛

    5- چند مرحله جلوتر، به پی آمدهای سخن خود فکر می‌کند بعد حرف می‌زند چون زندگی امری دراز مدت است؛

    6- نهایت تلاش خود را می‌کند تا شخصیتی با ثبات داشته باشد چون پایداری شخصیت، اعتماد ساز است؛

    7- مادامی در قدرت می‌ماند که فکر جدیدی داشته باشد و گره‌ای را باز کند چون نگران قضاوت تاریخ است؛

    8- که در جهان تخصصی امروز، فقط در یک رشته می‌نویسد و اظهار نظر می‌کند؛

    9- که نیاز روانی به غیبت، بد گویی و نفرت ندارد چون سعی می‌کند از غوغای کثرت فاصله گیرد؛

    10- که به واسطۀ مزایای سِمَت، در پی جبران محرومیت‌های دوران کودکی نیست؛

    11- معتقد است اهانت به دیگران، در مقطعی به خود او باز می گردد؛

    12- وقتی نمی‌تواند سر موقع به قراری برسد، زنگ می زند یا پیغام می‌فرستد؛

    13- در پی این نیست دیگران را مثل خود کند چون هر فردی، عالم و گذشتۀ خاص خود را دارد؛

    14- آنقدر آشغال را در دست خود نگه می‌دارد تا سطلِ زباله پیدا کند؛

    15- اهتمام می‌ورزد تا بازارِ پررونق سایه روشن های جهل را با گسترشِ آگاهی خود بهتر بشناسد؛

    16- در صندلی های پشت تاکسی، پاهای خود را جمع می‌کند تا دو نفر دیگر راحت باشند؛

    17- با دو نفر دیگر در عرض پیاده رو، راه نمی‌رود و سدّ راه عبور دیگران نمی‌شود؛

    18- تبلیغ عبادت خود را با باطنِ "بِشنو از نی" در تضاد می‌داند؛

    19- تاریخ می‌خواند تا انتظارات خود را بر واقعیت‌ها منطبق کند؛

    20- از راه رفتن روی برگ‌های پاییزی و صدای خش خش آنها لذت می‌برد؛

    21- چراغ‌های روشن اضافی در محل سکونت و کار خود را خاموش می‌کند؛

    22- در مورد دیگران، با Fact و نه شنیده‌ها و تخیلات، قضاوت می‌کند؛

    23- در لحن، کلام، رفتار، چِشم، نحوۀ نشستن و واکنش‌های او، تکّبر حس نمی‌شود؛

    24- با توجه به واقعیت‌های جهانِ امروز، به کثرت گرایی فکری اعتقاد دارد؛

    25- که کتاب می‌خواند و کتاب خواندن در افکار و رفتار او تاثیر دارد؛

    26- در کش و قوس‌های میان هیجان و فکر، بر خود مسلّط است؛

    27- هم به توسعۀ فردی خود توجه می‌کند وهم به رفع مشکلات دیگران؛

    28- درجهان فوق العاده زیبای امروز، برای موسیقی، هنر، سینما و تئاتر وقت می‌گذارد؛

    29- به همۀ کشورها، ملت‌ها و نمادهای ملّی آنان مانند زبان، آیین و هویت احترام می‌گذارد؛

    30- تا می‌تواند کار می‌کند، زحمت می‌کشد و انتظارات خود را از دیگران به حداقلِ ممکن می‌رساند.


    نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:35 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • 🗣️ سی ویژگی فردِ با فرهنگ از نگاه دکتر محمود سریع‌القلم:



    ۱- وقتی از نقل قولی اطمینان ندارد آن را بازگو نمی‌کند

    ۲- وقتی از پشت میزی بلند می شود، صندلی را سرجای خودش می‌گذارد

    ۳- اطراف او، مملو از افراد توانا و بهتر از خودش است

    ۴- به بزرگتر از خودش نمی‌گوید: موفق باشید

    ۵- در دست دادن، منتظر می‌ماند تا بزرگتر دست دراز کند

    ۶- قبل از آنکه در مورد نیات افراد قضاوت کند، از آنها سوال می‌کند تا پیش قضاوتی نکند

    ۷- وقتی در روبروی او، فردی صحبت می‌کند موبایل خود را چِک نمی‌کند

    ۸- در خمیر مایۀ فرهنگی و اصالت خانوادگی او، حتی در بدترین شرایط، دشنام تعطیل است

    ۹- چون روان انسان را می‌فهمد به کسی نمی‌گوید: بی سواد. می‌گوید: دانش خود را در این رابطه غنی‌تر کنید بهتر است

    ۱۰- با کسانی که با او متفاوت هستند، مدارا می‌کند

    ۱۱- اگر حتی پنج دقیقه به قرار خود دیر برسد، اول عذرخواهی می‌کند بعد صحبت را شروع می‌کند

    ۱۲- با فردی که نادان است کم صحبت می‌کند

    ۱۳- تا همه دور سفره ننشسته اند، خوردن را شروع نمی‌کند؛

    ۱۴-هشت حلقۀ دوستان و آشنایان او بر اساس راستگویی و صدق تنظیم شده اند؛

    ۱۵-با حلقه های یک و دو، با کنایه صحبت نمی‌کند؛

    ۱۶-در استفادۀ دقیق از واژه ها، به شدت اقتصادی است و برگفتار خود تسّلط دارد؛

    ۱۷-در آشامیدن و غذا خوردن، سرو صدای او بسیار بسیار کم است؛

    ۱۸-در اتوبوس و مترو، بار یا کوله پشتی خود را جلو می‌گیرد تا به سَرو صورت و تَن مردم نخورد؛

    ۱۹-پنج برابر صحبت کردن، سکوت می‌کند؛

    ۲۰-نسبت به ناجوانمردی ها، اول خویشتنداری می‌کند، ادامه پیدا کرد ارتباط را صفر می‌کند؛

    ۲۱-بدون اجازه، تلفن فردی را به دیگری نمی‌دهد؛

    ۲۲-وقتی پخته تر می‌شود، از"من" کمتر استفاده می‌کند؛

    ۲۳-آن دسته از اطرافیان خود که بهتر نمی‌شوند را غربال می‌کند؛

    ۲۴-برای بهبود اندیشه، شخصیت و رفتار خودش، حداقل یک ساعت در روز وقت می‌گذارد؛

    ۲۵-همیشه در کیف خود، کتابی با مقوای علامت برای مطالعه دارد؛

    ۲۶-چون تاریخ خوانده و مرتب می‌خواند کمتر گلایه می‌کند؛

    ۲۷-به کسانی که از قدرت، بیشتر فاصله می‌گیرند، بیشتر احترام می‌گذارد؛

    ۲۸-زبان بدن و به خصوص چشم او، پر از معناست؛

    ۲۹-رفتار اجتماعی او، معرف استغنای اوست؛

    ۳۰-مهمترین ویژگی او این است که دیگران نسبت به کلام و عمل او نگران نیستند.

    نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 11:9 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []


  • فردا صبح باربد باید ، حضوری اداره اقامت بره ، بابت بررسی درخواست پرونده اقامت دانشجویش که در سایت که هر روز چک میکنیم روز جمعه نقص مدرک زده بود گواهی تولد و سایر مدارک را خواستند
    شنبه و یکشنبه تعطیل بود دوشنبه اول هفته اینجا یعنی فردا میره

    حالا گواهی تولد که در اقامت قبلی دادیم را مجدد ببره و بپرسه منظورشون از سایر مدارک چی هست ؟ یک ماه هم فرصت داده که اگر تو این یک ماه انجام نشه کلا پرونده اقامتش طبق قانون رد میشه

    خلاصه یهو گاهی این آفیسرهای پرونده اقامتی اگر تو حال و فاز ارومشون نباشند به یه چیزهای گیر میدن و میخوان که به عقل جن هم نمیرسه چون ما مدارک را براساس ترتیب مدارکی که در سایت اقامت زده بود کامل تحویل دادیم


    البته که دانشگاه یه هزینه اضافی و زوری دلاری از ما گرفت کاری که خودمون بلد بودیم انجام بدیم را گفت ما خودمون برای دانشجوهامون اقدام می کنیم
    فعلا که با این اقدامشون و اعلام نقصی مدرک امیدوارم به خیر بگذره و نیاز به رفتن به کنسولگری ایران در استانبول یا آنکارا را نداشنه باشیم چون گاهی مدارکی را میخوان که تو فقط باید از آنجا براش اقدام کنی ...

    برای درخواست پرونده تمدید اقامتی خودم هم زده هنوز بررسی نشده ....( دستتون درد نکنه بی زحمت بررسی نکنید تا ما به کارهامون در اینجا برسیم 😬😁)


    دانشگاه باربد چون تدریسش کامل به زبان انگلیسی هست یه آزمون زبان شبیه سازی آیلتس از بچه های دانشگاه در رشته های مختلف میگیره که سطح زبانشون را تعیین کنه که اگر سطح زبانشون برای کلاسها کافی نباشه اول دوره های آموزش زبان باید بگذرونند بعد از ترم بعدی بهشون واحد ورسی میدن
    روزی که باربد شرکت کرده بود حدود شصت و خورده ایی شرکت کننده داشته فقط بیست یکی دو نفر قبول شدند و بقیه رد شدند که خوشبختانه باربد هم قبول شد ولی متاسفانه دوستش عرشیا که رشته روانشناسی آن دانشگاه است در آزمون زبانش رد شد
    باربد دیگه مستقیم سر درسهای ترم دانشگاهش میشینه

    من خوشحال شدم قبول شد هی گفتم آفرین آفرین باربد ... به بابا بگیم خوشحال بشه
    با تعجب نگام میگنه میگه وااااا چیزی نیست که به بابا بگیم این آزمون زبان معلومه که باید قبول میشدم خیلی برای من ساده بود
    خوشحالی نداره
    گفتم باشه این همه رد شدند تو قبول شدی
    گفت خب رد بشند من توانایی زبانم از این آزمون بالاتر هست
    چون الان که ترم اخر رفع اشکال و تمرین کلاسهای آیلتسش هست ... استاد زبانش سطح زبانش را در حد نمره هفت به بالا پیش بینی میکنه

    از اینکه از تشویق و ذوق من استقبال نکرد من را یاد دوران بچگیش انداخت بچه که بود گاهی یه معما یا پازلی را حل میکرد من تشویقش میکردم میدیدم عصبانی میشه و خوشش نمیاد بعد که پیگیر شدم و بررسی کردم متوجه شدم چون انجام اون کار براش خیلی ساده بوده تشویق و هیجان من براش مناسب نبوده و حس خوبی بهش نمیداده

    خلاصه از اون به بعد دقت کردم که متناسب با توانایی هاش و به جا تشویقش کنم نه که از نگاه خودم اون کار را بزرگ ببینم

    خلاصه تشویق توی پیشرفت و پیشبرد ادمها خیلی موثره اما باید دقت بشه که به جا و مناسب اون فرد انجام بشه که فرد مقابل احساس نکنه داریم انگار مسخره اش میکنیم ....

    مورد بعدی اینکه سه روز پیش باربد بعد از مدتها با دوستان ایرانیش قرار دورهمی گذاشتند خلاصه عصر کلی تیپ زد و چیتان پیتان کرد به سمت قرارش رفت

    دوره قبل که چند ماه پیش رفته بود دیر وقت حدود یازده و نیم شب برگشت شام نخورده بود وقتی امد و متوجه شدم شام نخورده جهت صحیح رفتار بهش گفتم پسرم اگر هر وقت بیرون بودی ده شب را رد کردی و کسی از خونه برای شام باهات هماهنگ نکرد رفتار صحیح اینه که شما شامت را بیرون میل کنی
    چون من مورد دیدم طرف خونه اقوام و آشنا مثلا از شهر خودش مهمان شده میره دنبال کارهاش ساعت دوازده شب هم خونه بیاد شام از صاحبخونه میخواد


    دقیقا برای خودم با نزدیکانم تجربه شده. این حرکت به نظرم خیلی زننده است ... اینجا که خونه خود باربد هست من هم همیشه یه بساطی میتونم فوزی برای شام راه بندازم اما همیشه من از این فرصت ها برای آموزشش ، از خونه خودمون شروع میکنم که یاد بگیره و رفتار براش درونی بشه

    (در ضمن شهر آنتالیا بسیار بسیار شهر امنی هست و چون توریستیه شما سه نصف شب هم در خیابان باشی مشکلی کسی را تهدید نمیکنه از این بابت دیر موقع برگشتن باربد این را میگم)

    .

    خلاصه اون شب که با دوستاش بیرون رفت حدود ساعت بیست دقیقه به یازده باهام تماس گرفت
    گفت مامی شما شام خوردی ؟
    گفتم چطور مگه ؟
    گفت من دو سه دقیقه دیگه میرسم مرغ سوخاری پاپایز اگر تو نخوردی سوخاری میگیرم باهام میخورم( یعنی به هزینه خودش )

    من متوجه شدم چرا این پیشنهاد داد به خاطر اینکه زمان شام خونه طبق تذکر دفعه قبلی گذشته بود
    منم چون توجه و ادبش را دیدم
    بهش گفتم نه من شام خوردم ممنونم اما اگر تو با ذرت مکزیکی و یه کاسه ماست و خیار اوکی هستی که میتونی بیای خونه اون هست برات میگذارم بخوری

    خلاصه رسید خونه کلی بهش خوش گذشته بود ...
    بهش ذرت های آبپز شده و ماست و خیاری که درست کرده بودم با یک مقدار نون دادم
    عذر خواهی کردم گفتم ببخشید امکانات شام چون دیر موقع است سر دستیه

    خلاصه گفت عالی هست من گرمه و این ترکیب میچسبه
    بهش هم یاد دادم اخر شب اگر ظرفی کثیف میکنه ظرف شویی تمیز هست دیگه خودش ظرفش بشوره که این را مدتهاست رعایت میکنه

    صبح که باهم صبحانه میخوردیم بهش گفنم باربد من دیشب متوجه شدم چرا با من تماس گرفتی میخواستی مرغ سوخاری بگیری
    خیلی خوشحال شدم از اینکه سری قبل این نکته دیر موقع آمدن خونه را بابت شام بهت گفته بودم توجه کردی ... خیلی عالی عزیزم احسنت بر تو پسر باوقارم .. برای همین من هم ادب شما را دیدم گفتم بیای خونه یه چیزی بخوری ...

    به نظر من بچه ها اگر از راه درست و دوستانه بهشون چیزی را یاد بدین و قبلش پایه های اعتمادی شکل گرفته باشه قطعا به حرفهای شما توجه میکنند .

    نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 0:25 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []


  • اگر بخواید بدونید بعد از تقاضای تمدید اقامت نتیجه چی شد ؟
    خدمتون بگم که تا همین امروز هر وقت شماره کارت اقامتمون را در سایت زدیم هم برای من و هم باربد مینوسه این پرونده هنوز بررسیش شروع نشده

    حسش دوگانه است هم خوبه هم بده
    خوبه چون تا نتیجه بیاد من میتونم اینجا قانونی حضور داشته باشم برگه تردد دارم و پلیس کاری بهم نداره

    بد هست از بابت بلاتکلیفی که نمیتونی برنامه ریزی درستی داشته باشی

    چند روز پیش ،باربد ترم آموزشگاه زبانش را برای آمادگی آزمون آیلتس با نمره خوب رد کرد و از دیروز وارد ترم اخر کلاسهاش شد که ترم اخرش هم بابت پرسش و پاسخ و رفع اشکال هست ، حدود یک ماه و نیم طول میکشه بعدش خدا بخواد باید برای امتحان دادن آزمون آیلتس خودش را آماده کنه

    من هم به تنهایی همون توالی زندگی و بالا و پایین هاش را میگذرونم و خبر جدیدی از خودم خیلی برای نوشتن ندارم

    چیزی که این روزهای اخیر ذهنم بهش درگیر و متاثر شد خبر سویساید (خودکشی) یک مادر نه ماهه باردار که ایشون رزیدنت پزشکی متخصص اطفال بود
    متاسفانه خانم دکتر جانش را ازدست داد و نوزاد پسرش را از طریق سزارین تونستند متولد کنند اما اون هم یک ساعت بعد از تولدش اکسپایر شد🥺💔😭😭

    همسر خانم دکتر متخصص روانپزشکی بودند

    به خاطر تحصیلات و شرایط بارداری و همسر روانپزشک خانم دکتر بازار قضاوت های مغزهای کوچک زنگ زده که همیشه از روی هیچ فهمی و درکی و سوادی نظر میدن بسیار گسترده و داغ بود

    کامنت ها را که در مورد ایشون در جاهای مختلف میخوندم به حدی تحت تاثیر و تاسف قرار میگرفتم که حال خودم هم دگرکون میشد دلم میخواست فریاد بکشم بگم شما با این فهم و شعور چگونه برای آزادی مدعی هستید
    اون بخش های شایعه و تهمت ها که جای خود داشت چه بسا چقدر زننده و مشمئز کننده بود .

    اول اینکه مگر ما از چند درصد درون زندگی حتی نزدیک ترین افراد زندگیمون را میدونیم ؟ که الان به خودمون اجازه بدیم با اطلاعات فوق ناقص و محدود در مورد شنیدن داستان حادثه زندگی یک فرد بگیم کار درست و غلطش چی هست ؟

    ‌‌‌‌

    چرا وقتی دانش کافی برای تحلیل کردن نداریم اصلا باید نظر بدیم ؟

    همه ماشاالله اینجور مواقع روانشناس و روانپزشک میشند وخودشون هم از یک فضای دیگه امدند و همش مشغول و شماتت و ابراز باید و نباید فرد حادثه دیده میکنند

    اولاً که طبق تحقیقات روانشناسی بزرگان که در زمینه خودکشی تحقیق کردند این بوده که تمام آدمها در زندگیشون برای یک بار هم شده به خودکشی فکر کردند . میگن حتی همون موقع که از کنار یه پل ادم رد میشه میگه اگر من الان تو این پل یا ارتفاع پرت بشم چی میشه جز دسته فکر خودکشی قرار میگیره پس سخنرانان دانشمند خودشون هم درگیر این تفکر در زندگی شدند .

    حالا اینکه یه عده چگونه میشه که اقدام به خودکشی میکنند و از این ،میون یه سری هاشون هم خودکشیشون به نتیجه میرسه ... بررسی ها و تحلیل های عمیق فردی داره .. بلاشک که حتما اون افراد از افسردگی عمیق رنج میبرند و قطعا مدتها این چالش و فکر همراهشون بوده

    یکی نوشته بود اخه من خودم مادرم ، این خانم دکتر این کار را کرده حیوان هم به خاطر بچه اش حاضر نیست این کار کنه
    نظر این خانم نتیجه وجود مغز فندقیست علت دیگری نیست زیاد نباید به چرندیات اهمیت داد گاهی دهان بعضی ها بدون مغز هم تکان میخوره

    ‌‌

    اولا ًتوی بارداری هورمونهای زنانه تغییر میکنه ،کسی چه میدونیه ، اون ادم چه حالی را داشته با خودش تجربه میکرده چه روزها و شب ها به تنهایی مانع این حادثه شده و برای خودش زمان خریده تا خودش به این نه ماه برسونه ؟

    کی خبر داره این فرد چقدر درد میکشیده که برای رهایی از درد حاضر به این کار شده ؟

    میدونید چرا حتی نزدیکان خانم دکتر هم از این اتفاق توی بهت و حیرت رفتند و همکارانش در کامنت ها از اون به عنوان یک انسان بسیار صبور و اروم و با مسئولیت یاد کردند
    بلاشک همینطور بوده ادمی که تلاش کرده و به این مقطع زندگی رسیده همیشه در کوشش بوده
    ولی اطرافیان برای فهم کم و کم سوادی همدلیشوت اجازه نمیدن ادمها خود واقعیشون را ابراز کنند

    همین ادم اگر می آمد از حال بدیش میگفت
    بهش میپریدن تو دیگه چرا ؟ تا ثابت نمیکردند اونها بدبخت ترند ولش نمیکردند
    بعد هزار برچسب بهش میزدن ، بعد میگفتند تو ادم ناشکری هستی اینجوری بخوای ناله کنی صدتا بلا ممکنه برای کفران نعمت هات سرت بیاد

    یا قوی قوی قوی باش مزخرف بهش میبستند یا بهش یه احساس گناه و سرزنش بیش از اندازه از اینکه از تو بعید بود که اینقدر ضعیف و سطحی باشی ما چه فکری در مورد تو میکردیم الان تو داری چی میگی از خودت ؟

    پس انسان دردمند ، برای اینکه دردی که از درون میکشه بیشتر نشه براش هزینه کمتری داره که احساسات دردناکش را پوش بده و در تنهایی خودش رنجش حمل کنه
    در نتیجه، زدن این نقابها و فشارهای زندگی یک جا براش لبریز میشه و یک ان دچار یه جنون آنی و جرات خاموش کردن خودش را برای ادامه زندگی میگیره

    ولی شاید اگر این فرد میتونست از حال بدیش آنگونه که است به ادمهای نزدیکش اطلاع بده و یه همدلی خوب دریافت میکرد فرصتی میشد برای درمان روانش و خودش و فرزندش نجات پیدا میکردند

    دو روز پیش برای کاری ضروری بابت اینترنتمون به مرکز خریدی که شعبه اینترنت ما آنجاست باید مراجعه میکردیم
    باور کنید بعد از مدتهای زیادی منی که همیشه عادت خروج روزانه از خونه را داشتم به مرکز خرید اون هم به این بهانه کاری با ، باربد رفتیم
    واقعا حال و توانش نداشتم برم ، ولی دل به دل باربد تو فضای مرکز خرید چرخیدم هرجاش که دوست داشت پا به پاش رفتم ... روی پله برقی چشمش به چشمم افتاد بغلم کرد بوسیدم فشارم دادگفت مامی چرا چشمات اینقدر غمگینه ، درک میکنم خیلی خسته ای ولی غمگین نباش من هم حالم گرفته میشه
    چرا ناراحتی مامی ؟😭

    من هم بغلش کردم گفتم پسرم درست میگی من هم خسته ام و هم بسیار دلتنگم واقعا این روزها از صددرصد یه ادم فکر میکنم من با یه درصدم دارم خودم را از اینور و انور میکشم . و تمام این یک درصد من به عشق تو‌ هستش که میتونه منو زمین نزنه .

    من فقط ازت یه خواهش میکنم اجازه بده که من برای بهتر کردن حالم حداقل خودم را زیاد سانسور نکنم
    نخوام حس گناه از این وضعیت داشته باشم و بخوام نقاب بزنم


    خودم خیلی متاسفم از این حالی که دارم و تو هم حس خوبی نمیگیری اما واقعیتم اینه من الان مساعد نیستم ... اما تمام تلاشم میکنم که برای خوب تر شدنم کاری کنم

    اون هم گفت باشه مامی تو راحت باش ولی بدون همیشه که من خیلی دوستت دارم

    از چشمام که پر از بغض بود و اشکی شده بود همون لحظه یه عکس گرفتم و زیرعکسم جهت آگاهی و بالا بردن سواد همدلی مخاطبان صفحه اینستام ، تجربه خودم و باربد از این مکالمه شرح دادم

    و آخرش نوشتم خواهش میکنم به ادمهای اطرافتون بابت حال بدیشون احساس شرمندگی و گناه ندین ما واقعا از نودو پنج درصد درون افراد اطلاعی نداریم ، پس بهتره قضاوتشدن نکنیم
    شاید من که روانشناسم اینو بگذارم برخی از مخاطبانم براشون عجیب باشه که منه روانشناس چرا باید الان در شهر آنتالیا و تصورات ساختگی خودشون غمگین باشم و چشمانم اینگونه اشک آلود باشه تازه این مکالمه را هم با فرزندم داشته باشم

    گرچه من یه عالمه فیدبک خوب و دردلهای زیادی از تجارب شخصی دوستان گرفتم و خوشحالم که تونستم این آگاهی را به چند نفر انتقال بدم


    حتی ممکنه به قیمت این باشه که مخاطب من فکر کنه چون من خودم هم غم تجربه میکنم پس درمانگر مناسبی نیستم چون اگر میتونستم خودم هرگز غمگین نمیبودم
    عرض کنم که از قضا من هم به قیمت یه سود مادی حاضر به داشتن همچین مراجع کوته فکر و کم دان را ندارم چون اگر ادمی در این سطح هوشی هست با این بینش کم اصلا جلسات روانشناسی براش جواب نخواهد داشت

    همیشه شما شاهد بودین تو این سالها که چقدر من در مورد خود واقعی بودن ، پذیریش هر آنچه که هستید و هسستیم ، تجربه و ابراز واقعی هر احساسی که دارید صحبت کردم و مطلب نوشتم ...

    هیچ وقت ما بدهکار کسی برای توضیح حال بد و خوبمون نیستیم هر آنچه که در درون ما اتفاق میفته خوب و بدش را ما باید تحمل کنیم و به کسی مربوط نیست که بخواد برای حال بدی شخصی دیگر احساس شرمساری و گناه ایجاد کنه .. هر ادمی در اطرافتون اینگونه رفتار کرد بدونید که باید ازش فاصله بگیرید میخواد هر نسبتی با شما داشته باشه سلامت روانی شما از نسبت های خونیتون اهمیتش خیلی بالاتر و مهم تر است

    اروین یالوم در بخشی از کتاب دروغگویی روی مبل یه نکته ارزنده ای میگه از اینکه :

    وقتی کسی میگوید حالم خوش نیست ، دنبال اتفاقات بزرگ نگردیم و نگوییم این که چیز مهمی نیست ، به دلایل متعدد ، بازتاب یک اتفاق بیرونی در درون فرد ، ممکن است بسیار بزرگ باشد.
    به رسمیت شناختن " حق کم آوردن " برای دوست ، امنیت بخش ترین قسمت دوستی است و شناخت این حق برای خود ، نشان از صلح با خود دارد در عمیق ترین لایه های وجود.....


    قسمت بعدی که خیلی این خانم دکتر درد کشیده و خانواده اش به شدت و رگباری قضاوت شده بودند روانپزشک بودن همسر ایشون بود

    اول که کسی چه میدونه همسر ایشون چه رابطه ای
    چه اقداماتی و چه کارهاییی برای ایشون انجام داده ؟

    و دوم که خیلی موضوع مهمی است من برای بار صدم دارم این موضوع را اطلاع رسانی میکنم در درمانهای روانشناسی و روانپزشکی تا خود بیمار نخواد و انگیزه درمان نداشته باشه تمام روانشناسهای حاذق دنیا هم جمع بشند به تنهایی درمان بیمار امکان پذیر نیست
    حالا اون فرد بچه ، همسر ، خواهر ، برادر یا هر کس و کار نزدیک فرد متخصص روان باشه

    مثل این میمونه بری دکتر بعد باید جراحی کنی ولی بیمار نخواد وارد اتاق عمل بشه بعد همه بگند چرا بیمار خوب نشد ؟


    درمان همیشه یک تلاش متقابل است درمانگر روان اقدامات خودش انجام میده مراجع یا بیمار هم باید انگیزه و تلاش بخش درمان خودش را بخواد که همکاری کنه اگر نیاز به کمک روانشناس دارید ولی در خودتون حس تلاش برای کمک و رفع چیزهایی آزارتون میده ندارید رفتن پیش روانشناس کار بیهوده ایی هست پس پولتون دور نریزید .

    اینکه فلانی عجبا همسرش روانپزشک بود چرا این کار کرد بسیار حرف نا آگاهانه و با پوزش احمقانه است🐄🐴🐷

    حتی ما آمار خودکشی در خود روانشناسان و روانپزشکان هم داریم ... کسی که حالش خوب نیست یا مریض میشه دیگه شغلش نمیتونه که نقش دوا و درمان براش بازی کنه من قبول دارم با آگاهی شاید یه دکتر روان بهتر بتونه خودش را مدیریت کنه اما این برای زمانی است که تاب اوری هنوز کار خودش را در فرد انجام میده و بیماری افسردگی عود نکرده باشه


    اگر بیماری روان در هر کسی با هر شغلی عود کرد بینش و قضاوت اون فرد نسبت خودش ، دنیا ، آینده و آدمها تغییر میکنه

    لذا گاهی فرد بنا به دلایل ریشه ای و زیادی تمایل به همکاری به درمان نداره ممکنه به علت خشم های سرکوب شده ، به علت نفع ثانویه که از بیماری میبره به علت تصورات مسئولیت ها و توقعاتی که بعد درمان ازش دارند انگیزه و همکاری برای درمان خودش نداره
    پس هیچ وقت بار گناه و سرزنش را سمت بستگان افرادی که متخصص این حرفه هستند نبرید چون ممکنه قربانی بعدی از فشار این حرفها شخص متخصص فرد محروم باشه ...⛔⛔⛔

    اگر علت این اتفاق ، اختلافات خانوادگی باشه واقعا باید یک روز ما آدمها باید متوجه بشیم زندگی دیگران وحاشیه هاش به ما هرگز مربوط نیست حرف زدن و ورود کردن در مورد زندگی بقیه اسمش تجاوز به حریم دیگران است اگر این نسبت نازیبا را دوست نداریم باید از این کار دست بکشیم فقط ما میتونیم گاهی نکات مهمی را از تجربه های دیگران برای خودمون داشته باشیم

    در پایان میخواستم بگم تا مبتونیم مهارت و سواد همدلی را در خودمون بالا ببریم اگر یک روز کسی ناراحت است و حالش بده و آمده کنار شما بهش اینها را بگید :

    ۱- تو برای من مهمی و من هرکاری از دستم برمیاد برات انجام میدم.

    ۲- چیزی که درگیرش هستی باید خیلی سخت باشه.

    ۳- اشکالی نداره اگه حالت خوب نیست.

    ۴- کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟

    ۵- دوستت دارم (بدون اینکه بعدش از کلمه “اما و اگر” استفاده کنید).

    ‏۶- میتونیم کنارهم تو سکوت بشینیم اگر دلت میخواد.

    ۷- ممکنه الان حرفم برات غیر قابل باور باشه ولی بهت قول میدم حس تو تغییر میکنه و این حال دائمی نیست

    ۸- شاید نتونم درکت کنم که دقیقاً چه حسی داری ولی من مراقبتم و میخوام کمکت کنم. چون برای هر کسی یه تایمی حال بد اتفاق میفته تو هم مستثنی نیستی من هم تجربه حال بد را داشتم


    پی نوشت : هر گونه افکار آسیب زننده به خودتون داشتید نیاز به کمک اورژانسی و مراجعه فوری به روانشناس بالینی و یا روانپزشک دارید.چون شما باید مراقبت و درمان حرفه ایی براتون شروع بشه . اگر از نزدیکانتون علامت های مشکوک مربوط به آسیب زدن به خودشون دیدین هرگز برچسب ضعیف بودن و اینکه بی تفاوت بودن به بهانه اینکه فلانی میخواد جلب توجه کنه را نداشته باشید باید بدونید که این شخص نزدیک شما نیاز به دریافت کمک اورژانسی داره لطفا جدی بگیرید چون میتونه تاوان و هزینه سنگینی برای خانواده داشته باشه ....

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:17 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • امروز در اولین روز کاری ترکیه رفتیم و مرحله دوم ثبت نام دانشگاه باربد را انجام دادیم و باربد دانشجو مهندسی کامپیوتر به زبان انگلیسی شد .
    راندو ( فرم درخواست اقامت دانشجویش ) را هم قرار شد بعد از آمدن کارت دانشجویی در چند روز آینده مجدد با همکاری خود ما ثبت بشه
    یه چند تا در خواست و مدارک دیگه داشتند که فردا باربد به مدرسشون و مختار محله سر میزنه و اون مدارک میگیره براشون میبره
    ما دیگه باید صبر کنیم تا نتیجه کارت اقامتش بیاد
    الان اینجا ده شب هست از یک ظهر تا نه شب بیرون دنبال کارهای آقا باربد بودم .
    چون بعد از کارهای دانشگاهش رفتیم کفش ، لباس خرید کرد .

    در این فاصله مرحله اول و دوم ثبت نام مشغول انجام و جمع اوری مدارک و کارهایی بودم که باید تهیه میکردیم خلاصه اینجا حدود نه روز بابت عید قربان تعطیلی بود اما ما همچنان مشغول و فعال بودیم

    یکی از مدارک لازمه که برای اقامتمون قبل پر کردن فرم راندو باید بخریم و درخواست بدیم اینه که باید بیمه بشیم خلاصه برای هر دوتامون آنلاین به کمک کارگزار رسمی بیمه ، بیمه مون را گرفتم .

    چون باربد برنامه ها و اهداف دیگری در ذهنش داره قرار بود ما باربد فقط به خاطر اقامت رشته کاردانی کامپیوتر بنویسیم که هم از نظر هزینه مناسب تر باشه هم اینکه باهاش فعلا کار اقامتش را انجام بدیم

    اما روزی که برای ثبت نام رفتیم مسئول و مشاوره ثبت نام که پرونده باربد دید گفت با توجه به معدل و قبولی یوس باربد در دانشگاهههای خوب ترکیه ، حیفه شما اینو داخل رشته کامیپوتر دوساله اون هم تدریس به زبان ترکی بنویسید این فقط یه دوره دوساله است مثل ایران اینجا فوق دیپلم نداره که بعدش بتونی اینو ادامه بدی
    شما وارد رشته مهندسی کامپیوتر اون هم به زبان انگلیسی بشو که هر برنامه و کاری داشته باشی این مقطع را دانشگاههای کشورهای دیگه هم به رسمیت میشناسند و خلاصه مزایای دیگری را توضیح داد و گفت با توجه به بورسیه پنجاه درصدی که شامل باربد میشه فرق دوره دوساله و مهندسی از نظر هزینه مثلا فلان قیمت میشه
    در نهایت ما قانع شدیم که باربد رشته مهندسی فعلا ورود و ثبت نام کنه که رزومه بهتری براش بشه

    اگر شما یه روز فکر کردید بعد از اتمام تحصیلاتتون دیگه از درس و استرس هاش فارغ شدین با داشتن بچه بگم به همین خیال باش ... ارههههه ...🙃🥴🤓
    ... شما اگر مدل من باشید مجدد با بچه یا بچه هاتون در حد زایمان در گیر ورود به دانشگاه و فشارهاش میشید ... من کم مونده سر به بیابان بزارم . باز زمین تا آسمون فرق است تو کشور خودت باشی یا تو یه کشور دیگه بخوای کارها را جفت و جور کنی تازه این ورود و مرحله اولشه اخه هی تو دل مراحل باز کلی مراحل دیگه هست که به ترتیب باید انجام بشه .
    حتی میتونم بگم سخت تر از دوران تحصیلات خودتون هست چون مسئولیتتون سنگین تر هست بعد بعضی از ادم ها در نقش مادر و پدری میخوان از شیره جونشون برای بچه هاشون بگذارند هر چه حتی برای خودشونومحدود بوده ، برای بچه هاشون فراهم کنند البته باید مراقب باشیم که اونها قرار نیست رویاههای ناتمام ما را برای ما به سرانجام برسونند اونها قراره بر اساس توانایی هاشون برای رویاههای خودشون تلاش کنند اگر مرز این را مراقب نباشیم بهشون آسیب میزنیم و از آنها ادمهای کمال طلب افراطی و نارضایی میسازیم
    باید یادشون بدیم خودشون را بپذیرند و بین توانایی و خواسته هاشون توازان برقرار کنند
    به من بود دلم میخواست باربد رشته دیگه بره ولی مهم اینه که اون این رشته را میخواست و خواست اون قطعا مهم بود ‌..... همینکه امروز خوشحالی و رضایتش میدیدم برای من از همه چیز بود

    وقتی میدیدم با یکی دیگه از مسئولین دانشگاه به روان و مسلط انگلیسی صحبت میکنه‌

    از انور صبح با مسئول مختار محله که دوباره فردا باید بره ترکی را راحت صبحت میکرد و شرایطش را توضیح داد که بتونه برگه ثبت نفوس بگیره

    ممکنه بگید دیگه الان اکثر بچه ها این مهارت ها را دارند اینکه اینقور ذوق کردن نداره

    دقیقا برای من کلی ذوق داره چون هر کدام از این توانایی ها موجبات دلگرمی و خوشحالی هست چون میدانم بالاخره این توانایی ها یک جا مثل یک حامی به کمکش میان و براش امتیاز خوبی خواهد بود

    ما باید تمرین کنیم توانایی های خودمون و بچه هامون را نادیده نگیرم و کوچک نسازیم . مرتب چشممون به موفقیت های بقیه نباشه روی خودمون متمرکز باشیم

    ‌❤😘😘

    یکم غرغر کنیم از ازدواج و بچه دار شدن
    این ازدواج و والد شدن هر دو نقش عجیبیه یه دنیا دردسر و مسئولیت داره اما ادم باز از گذشتگان درس نمیگیره ازدواج میکنه زاد و ولد میکنه چون یه جورهایی اگر انتخابت‌معقول باشه و خودت را هم خوب شناخته باشی و واقع نگر باشی متوجه رنجش هستی اما رنجش برات یه جورهایی مقدس و شیرینه


    نزدیک خونه بودیم باربد گفت مامی مامی وای اون بچه گربههه را نگاه کن گفتم نمیخوام😐

    تعجب گفتم چرا؟🤔 چون همیشه گربه ها و سگ‌ها مخصوصا نی نی ها را میبینیم کلی براشون غش و ضعف میریم

    با مدل شوخی گفتم اینقدر خسته ام الان حالممم از هر چی بچه است بهم میخوره حتی گربه اش😬🤭🥴
    بعد دوتامون باهم غش غش خندیدم رفتیم با گربه نی نی و مامانیش یکم بازی کردیم😺😺

    یه دو هفته دیگه هم باید راندوی اقامت خودم ثبت و درخواست بدم خلاصه فعلا مشغول و پر کار هستیم تا بعد ببینیم چی پیش خواهد آمد ..‌ چون بعد از اقامت هم ماجرای تمدید اجاره و... داریم ترجیج میدم فعلا به آنها فکر نکنم روی پله ای که هستم فعلا متمرکز باشم تا ماجراهای بعدی

    دوستان من قبلا هم بهتون پیشنهاد دادم مثل من در دفترتون برنامه هاتون را مرتب بنویسید ، الویت بندی کنید و هر مرحله روی سه تا الویت مهم و مرتبط، پیش روتون متمرکز باشید این نوشتن هم به کارتون نظم قشنگی میده ، شلوغی ذهنتون را کاهش میده و هم سطح استرستون خیلی زیاد کم میکنم

    باور کنید من حتی نونی هم که امروز در خریدم تو لیست کارهای امروزم نوشتم یعنی همیشه برنامه های روزانه ام را از شب قبل جز به جز نوشته میشه
    در کنار نوشتن برنامه کلی و ماهیانه من هر روز برنامه ریزی نوشتن کارهای روزم را با جزییات و محدوده زمانی مینویسیم یعنی اگر این کار را نکنم هم سردرگم و گیج میشم قطعا تو این حجم مسئولیت شلخته و ناموفق میشم ... پس بنویسید اگر خواهان مدیریت خوب زندگی و برنامه هاتون هستید ... دفتر مخصوص این کار و چند رنگ خودکار هم داشته باشید .....

    روزگارتون رنگی رنگی و باب دلتون سازش را بنوازه🙏🏼❤🌹

    ‌‌

    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 22:42 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • الان تو این فرصتی که دارم براتون مینویسم ، شرایطم را مثل میدان جنگ و مبارزه ایی در نظر بگیرید که سربازش آمده از بابت خستگیش و دلخوشیی مقدار کوچکی از دستاوردش یه گوشه ایی با همون لباس رزم برای جسمش و روحش اندکی پهن زمین بشه و کلاهش روی صورتش کشیده در حالی که به دیوار تیکه داده ، سایه بگیره ، اما خیلی زود دوباره باید برای ادامه مبارزه به میدون جنگش برگرده

    همیشه من برای زندگی واژه صلح و آشتی را استفاده میکنم مخالف استفاده از واژه هایی هستم که ،داخلش باری از خشونت و التهاب داشته باشه ..

    اما صبح که چشمام را باز کردم واقعا تشبیه این سرباز در جنگ را برای شرایط فعلیم تونستم مصداق کنم


    شرایط و مانع هایی که پیش آمده باید براش هر طور شده هر چنگی بزنم که باربد سرخورده نشه بتونه از این مانع های سفت و لجوج عبور کنه
    به معنای واقعی من دارم مانعی که مثل کوه هست را بدون وسیله با چنگ های های دو تا دست هام ،میکَنم

    مدلم اینطوریه که باید برای خواسته ها و اهدافم همه تلاشم را تا جایی که میتونم بکنم که اگر نشد مقابل وجدانم آسوده باشم و بگم من سهم خودم را انجام دادم ..
    یه وقتها این سرسختی به قیمت پوست کندنم تمام میشه ولی انگار اینجوری حس رضایتم بهتر هست

    حالا فکر کنید، وقتی که بحث باربد این وسط باشه انگیزه و نیروی این سرسختی و مبارزه در من چند برابر میشه

    گاهی تو این دست تنهایی شبیه ادمی میشم که هی زمین میخوره ولی حاضر نمیشه سر جاش پهن بشه هر طور شده برای که جا نمونه با همون حالت تلو تلو قدم به قدم سرپا میشه تا بتونه مسیرش را ادامه بده

    واقعا از ته قلبم ، دلم میخواست مثل گذشته دلنوشته هام اینجا روزانه یا حداقل یک روز درمیون ثبت میکردم اما در موقعیت و تایمی از زندگیم هستم که میدونم حتی خیلی وقته از خودم خبر ندارم و یه جاها بی رحمانه خودم را برای انتخاب یک سری الویت های خانوادگی و بحرانی که در آن هستیم جا گذاشتم و نادیده گرفتم

    اینقدر به این مریمه بدهکارم که نمیدونم اگر یک روز این آتیش را خاموش کردم چطوری تو آینه برم در چشمهاش نگاه کنم .....😭💔💔💔

    باز یه پاردوکسه که داخلش هستم میدونم که باید از خودم بهتر مراقبت میکردم ، میدونم که خیلی فراتر از توانم سختگیرانه از خودم کار کشیدم .. اما از طرفی با ذهن منطقیم میدونم که الویت بندی ها را بر اساس شرایطم الان درست انتخاب کردم چون اینقدر همه چیز در هم تنیده و پیچیده است فرصتی به توجه و مراقبت از خودم نبود اگر مراقبت میکردم این وسط دو نفر دیگه ممکن بود به فنا برند و سرخورده بشند من کل در نظر گرفتم ، چون من الان یه خانواده ام مادرم ، همسرم و زندگی من تنها نیست بلکه زندگی ماست ... پس فعلا باید برای بقا و نجات این سه نفر به سهم خودم تلاش بی نهایت کنم .... در روزگار سختی هستم

    در این وسط مسائل و عروسی های خودمون موضوع تمدید اقامتون به لطف تغییرات دم به دقیقه قوانین ترکیه قوز بالا قوزش شده ...خودمون کم دردسر داشتیم که این هم معضل این روزهامون شده

    تمدید اقامت خانواده عرشیا دوست باربد از ما زودتر بود تمام نگرانی مامان عرشیا که با من صحبت میکرد این بود که مطمئنه که به عرشیا اقامت میدن اما دوست داره خودش و شوهرش هم کنار عرشیا باشند و تمام امیدش به تغییر قوانین اقامتی بود.


    چهار روز پیش تماس گرفت گفت خبر خوبی ندارم جواب اقامتمون بر خلاف انتظارمون خیلی زود بهمون دادند هر سه نفرمون را ریجکت کردند و گفتند باید برگه ریجکتی تون را بیان امضا بزنید و تحویل بگیرید و ظرف ده روز بعد از تحویل برگه ریجکتی از ترکیه خارج بشید ...
    ( اینجا الان اقامت را یا ملکی یا دانشجویی میدن)

    من تعجب کردم گفتم پرونده ارشیا به این خوبی بچه حدود هفده تا یوس شرکت کرده نمره های عالی گرفته این همه تلاش داشته ... انگار آفیسر اصلا پرونده این را باز نکرده حوصله نداشته اون لحظه یه کاره برای سه تاتون ریجکتی را رد کرده

    گفت دقیقا همینی که میگی

    واقعا متاسفم کشورهای اینجوری مثل ایران خیلی قدر و ارزش بچه هایی که مثل گوهر نایاب هستند را نمیدونه انوقت کشورهای پیشرفته چقدر روی ادمهای بااستعداد سرمایه گذاری میکنه حتی آنها را گاهی پیدا میکنه و در کشورهای خودشون با پیشنهادی خوب پذیرا میشه که در آینده در کشورشون ازشون استفاده کنه

    ارشیا به خاطر وابستگی خیلی زیادی که به خانواده اش داره قصدش اینه در ترکیه باشه کنار یا نزدیک خانواده اش باشه یعنی ترکیه براش مقصد است

    هم باربد و هم ارشیا در نمره های یوس های دانشگاهاشون سطح نمره را اوردند اما چون هنوز دانشگاه پذیرش را شروع نکرده ، فقط قبولی را اعلام کرده . اداره اقامت اینها را لحاظ نمیکنه میگه برای اقامت دانشجویی باید کامل در دانشگاه ثبت نام بشید

    و تو حالا هرچی هم از مشکلات و محدودیت هات بگی میگه به ما ربطی نداره

    خلاصه بندگان خدا خانواده عرشیا این چند روز اینقدر اینها برو و بیا کردند ،وکیل گرفتندو چقدر هزینه کردند در آخر طبق قوانین چون عرشیا ریجکت شده باید سه ماه از کشور ترکیه خارج بشه بعد برگرده مجدد ثبت نام دانشگاه و اقامت دانشجویی بگیره

    دردسر بعدی چون پسر هست اگر برگرده ایران به خاطر سربازی اجازه خروج بهش نمیدن باید به کشوری دیگه بره سه ماه بمونه و تنها جایی که میتونه سه ماه اقامت داشته باشه ارمنستان هست .
    خلاصه دردسرها و هزینه های جور وا جور در انتظارشونه

    تازه هم سه هفته پیش درگیر تمدید اجاره خونشون بودند چقدر صاحبخونشون اذیتشون کرد و تو یه موقعیتی قرارشون داد مجبور شدند کرایه یک سالشون را پیشاپیش بدن
    ( چیزی که دو ماه دیگه در انتظار ما هست ولی امید است صاحبخونه ما رحم داشته باشه )

    خلاصه فکر نکنید امثال ما تو آنتالیا که به هدف های اینجوری امدیم درگیر خوش گذرونی و عشق و حال هستیم . هیچ از این خبرها نیست
    صفا سیتی برای قشر دیگریست ... من چندین ماهه رنگ ساحل یا خیابان مرکزی شهر را ندیدم

    حالا در نظر بگیرید ، باز شرایط عرشیا اینها از ما ، صد برابر بهتر است هم از نظر اقتصادی هم اینکه ، همه خانواده باهم هستند ماشین خوب دارند مرتب کارهاشون با وکیل انجام میدن کوچترین فرم ها ومدارکشون وکیل پر و ارسال میکنه
    خیلی آپشن های دیگه که ما نداریم تازه با همه اینها چقدر راضیه جون مامان عرشیا که بهش حتما حق هم میدم از این شرایط گریه میکرد و ارشیا دچار دردهای عصبی معده شده بود

    حالا شما فکر کنید و من با حداقل ترین امکانات ،صفر تا صد کارها را باید هی خودم تحقیق کنم هزار مدل بالا پایین بشم بعد خودم بدون کمکی در نهایت همه را انجام بدم که بتونم شرایط و هزینه ها را مدیریت کنم یعنی هی از خودم مایه بگذارم ..

    حسن نه تنها از نزدیک نمیتونه باشه و به من کمک بکنه از دور هم کاری از دستش برنمیاد مضاف به اینکه خودش هم تو شرایط بسیار خاص و پیچیده ایی است که خیلی شکننده و آسیب پذیر شده

    ‌‌

    و روبه روی هر دوی ما تارنمای یه آینده ایی است که فکرشم نمیکردیم که ما تو این سن و سالمون تو موقعیتی قرار بگیریم درگیر مشکلاتی بشیم که مجبور بشیم از صفر شروع کنیم و این صفری که بهتون میگم پشت هر دوی ما را به شدت میلرزونه

    ممکنه بگید چرا صفر ؟


    حسن در شرایطی قرار گرفت مثل زنی که توسط شوهرش شکنجه میشه هیچی تو دست و بالش نیست ولی برای نجات جانش و روانش میگه مهرم حال جانم آزاد .....اون هم راهی جز این با ضحاک های زمانه را نداشت

    واقعیت با وجود اینکه ته دلم از حسن یه سری رنجش ها و انتقادهای ازش برام هست اما اون مردی بود که روزهای سخت بیماریم کنارم بود چقدر غصه دارم شد درسته من زنی نبودم خودم سرش اوار کنم اما هر چه بود با هم تا اخرش را گذروندیم

    .. من نمیتونم این روزهای تنگش که کمر هر دومون را شکستند تنهاش بزارم به هرحال اگر قرار بر سوختن و ساختن هست باید باهام بسوزیم و بسازیم .( زندگی فقط مال اون یا من نیست چه خوبش چه بدش سهم ماست )

    من الان بیشترین تمرکزم روی باربد گذاشتم که کمک کنم ،اون حداقل ترین آسیب از شرایط فعلی بخوره و بتونم در جایگاه امنی مستقرش کنم ...

    باورتون میشه حتی فرصت سوگواری برای اتفاقات پیش آمده را پیدا نکردم میگم الان وقت مبارزه است و جلو رفتنه ،غصه خوردن زمانم را هدر میده ... خیلی تو آینده و شرایط ناامن فعلی نمیگردم

    واقعا نمیدونم آیا میتونم آنچه که دلم میخواد و طلب دارم را به نتیجه برسونم ؟
    اگر خدای نکرده نشد ولی میدونم من تمام تلاشم کردم

    دیشب مادرم که تماس گرفت و رنگ و حالم تصویری دید گفت چرا به روز خودت داری اینجوری میاری باربد میخواد برای تو اخرش چیکار کنه اینقدر خودت داری براش به اب و آتیش میدی ؟

    گفتم مامان مسئله اینجاست که من هرگز این سوال از خودم نمیپرسم .
    من میگم من باید برای آسایش بچه ام هرکاری از دستم برمیاد بکنم خود این بخش بزرگی از معنای زندگی منه چرا باید فکر کنم اون قرار ته اینها برای من کاری کنه ؟ هیچ کاری قرار نیست بکنه من انتظاری ندارم

    حالا ما در این فرصت کوتاه تمدید اقامتمون تنها یک راه جلوی پامون است که اتفاق ریجکتی که برای ارشیا افتاد برای باربد پیش نیاد .

    اون هم اینکه آنتالیا فقط یک دانشگاه خصوصی داره که ما نخوایم درگیر جابه جایی و شهر به شهر بشیم چون دوباره مجبوریم در شهر دیگه خونه کرایه کنیم
    و خود این یه پروسه پرهزینه است ، اصلا زمان به ما این اجازه را به ما نمیده .
    چون برای اقامت دانشجویی در یک شهر دیگه اول باید یه خونه کرایه کنی و این جزیی از شرایطه ... خلاصه به هر عنوانی از مهاجرها میخوان هزینه دربیارن

    میخدام باربد یکی از رشته های کاردانی دانشگاه خصوصی آنتالیا بنویسم هزینه دانشگاه به دلار هست و خیلی بالاست

    برای همین ما دست روی رشته های کاردانی گذاشتیم قیمت های لیسانسش دوبرابره
    با ثبت نام دانشگاه بتونیم برای باربد اقامت و زمان بخریم در کنارش هم به هرحال یه چیزی را هم آموزش میبینه
    تا باربد تو این فاصله باربد خودش را برای موقعیت و هدفی که در ذهنش است برسونه یعنی این دانشگاه محل تحصیل اصلی باربد نیست .فقط بهانه ایی برای اقامتش خواهد بود

    حالا ترکیه مثل اب خوردن همیشه پروسه تمدیدش به راه بود یک سال اینجوری شانس ما این داستانها را وضع کرده .

    خلاصه من این چند روزه وارد عمل شدم با رابط های دانشگاه ارتباط گرفتم مدارک باربد براشون ارسال کردم و امروز پنج شنبه در دفتر مرکزشون ساعت دو وقت ملاقات باهاشون داریم چون باربد تا ساعت یک کلاس آنلاین زبان داره

    دانشگاه خصوصی میدونید پول نباشه سلام هم بهتون نمیدن برای موضوعی که اصلا آمادگیش تو این شرایط نداشتم یعنی من از پریروز چه کارها و راههایی را رفتم بخوام بگن خودش کتاب میشه که بتونم مبلغی را تو حسابم بگذارم که به عنوان پیش ثبت نام بهشون بدم که استارت کارهاش بزنند

    باربد چون دیپلمش جز شاگردای الف بوده و سطح قبولی نمر یوس دانشگاه معروف Ege ازمیر را اورده یه تخفیفی برای بورسیه دانشگاه بهش میدن ولی بازهم با اون تخفیف چون هزینه دلاری هست خیلی برای ما زیاد میشه اما واقعا چاره ایی نیست اگر من این راه و لینک براش پیش نرم میدونم لطمه زیادی میخوره ...

    چون شرایط زندگی ما طبق برنامه ریزی پیش نرفت پدرش دچار شکست کاری و مالی زیادی شد نه تنها موقعیت حمایت کردن فعلی باربد را الان دیگه نداره خودمون هم دچار ضررهای خیلی زیادی شدیم ..
    راحت بگم اینجوری سرمون اوردند با زندگیمون مثل یک اسباب بازی ، بازی کردند

    به هرحال همیشه من خودم گفتم این زندگی هیچ وقت برای ما گارانتی از برنامه های خوشی که در پیش رومون هست را نداره گاهی ما را یهو از عرش به فرش میندازه و ما هم بر اساس شرایطمون چاره ایی جز ادامه دادن نداریم

    دیشب ساعت ده شب ،اخرین بخش پولی که باید در حسابم می آمد واریز شد با اون حال بسیار خستگی که دیگه نا، نداشتم از بس از صبح دویده بودم و تنش بهم وارد شده بود

    یه چای برای خودم و باربد ریختم تنها رفتم توی بالکن نشستم و چایم تو اون سکوت کم نور با بوی گل های شب بوی حیاط بخورم یکم بلکه به کله ام هوا بخوره

    یهو باربد امد از پشت بغلم کرد سرم را را بوسید گفت مامی خسته نباشی خیلی تلاش کردی چقدر اذیت شدی اخرش موفق به جمع و جور کردن پولی که مدنظرت بود شدی

    گفتم اره عزیزم درسته این پول فقط پیش پرداخته که بتونند کارمون را هم انجام بدن ازشون فرصت میگیرم بقیه را هم جور میکنم پرداخت میکنیم تو نگران نباش من همه تلاشم میکنم این خستگی ارزشش را داره ...

    قرار بود برای ما همه چیز تو این روزها با شرایط بابا طوری پیش بره که به آسودگی بگذره ولی نگذاشتن ، ظلم کردند ، حقمون را پایمال کردند ....

    ولی مهم اینه که ما هنوز داریم با این همه درد و زخم های که بهمون زدند ادامه میدیم و کم نمیاریم بقیه اش هم تا جایی که بتونیم درست میکنیم تو فقط با انگیزه بیشتر به راهت ادامه بده که من بتونم بیشتر نیرو بگیرم و برات تلاش کنم ..

    حالا مدارک آماده کردیم فردا میریم ببینیم چی میشه یه بخشیش دست ماست توکل به خدا

    مامانم ، از زمانی که بیمارشدم و بحرانهایی بعدی که تو زندگی برام پیش آمده تازه بیست درصدشون را نصف و نیمه خبر داره مرتب و بسیار روی مخی هی میگه تو زندگیت چشم کردند اینقدر میگه که من میخوام بالا بیارم هی میگم مامان این حرفها را ول کن

    میگه تو مثل شیر بودی ما همه جا پز تو را میدادیم
    میگم مامان این داستان را تمامش کن الان دیگه که چیزی نیست کسی بخواد حسرتش را بخوره که بخواد به قول تو چشم بزنه ... من موندم یه کوه مشکلات که سرم آوار شده .. دیگه داستان چشم زدن تو زندگی من ، توهم هستش

    آن روز که ماجراهایی اقامت و یه دو درصد اونم در حد حدس متوجه مشکل فعلیمون شد گفت یعنی چه چرا اینقدر تو بد میاری انگار تو را نفرین کردند
    گفتم واااا چه حرفیه میزنی اصلا چرا این فکر را میکنی نفرین از کجات اوردی ؟
    مگه نفرین ناحق میتونه دامن کسی را بگیره ؟
    گفت نه نه نه حواسم نبود منظورم همون چشم کردند غیر از این نیست مگه میشه یه زندگی اینقدر سنگ هی جلوش بیفته .

    گوشی را که قطع کردم با وجودی که حرف مامان خیلی برام از روی بی فکری و چرت و پرت بود ولی با خودم فکر کردم واقعا من و حسن تو این دنیا منش و مراممون جز مهربونی هیچ چیز دیگری نبوده فقط من مدلم طوری هست زیر بار حرف زور نمیرم

    کسانی بدخواه و بد سیرت پشت پرده پیدا شدند که باعث لطمه زدن به زندگی ما شدند و حقمون را ناجور خوردند ... اون که واضح است

    اما واقعا کسی هم پیدا میشه ما را نفرین کنه ؟ اگر هست همچین آدمی واقعا چرا ، باید بشینه برای سیاه بخت شدن ما دست به دعا بشه ؟

    دلم میخواد فکر کنم این مزخرف ترین فکری هست که از ذهن مامانم به خاطر منفی نگری های که داره عبور کرده و مثل همیشه حرفی از روی بی فکری زده......

    پی نوشت : باز هم یاداوری کنم اگر مخاطبان اینستام میبینند خیلی قسمت های شخصی زندگیم به اشتراک نمیگذارم و بیشتر یه مدل دیگه اعلام حضور میکنم من نه بلدم نه حال میکنم انطوری که نیستم تصویر غیر واقعی از خودم برای انرژی دادن به مخاطبم نشون بدم .
    و اینکه اینجا زود به زود نمینویسم یه دلیلش را در اول متن توضیح دادم دلیل دیگرش اینه که من الان چیز هیجان انگیز یا اتفاق خوشی را برای بازگو کردن ندارم ترجیح میدم تا جایی که ممکنه حس و حالم چون پیچیدگی داره را عمومی به شما منتقل نکنم
    خیلی تو خلوت با خودم میگذرونمش

    این را هم حتما بگم که البته خیلی خوشحالم که باز هم با همه این هیاهوی زندگیم اما مشاوره هام به طور عالی و رضایت بخش پیش میره و من چقدر این قسمت زندگیم دوست دارم هم قشنگه و هم معنویه اونجایی که رنج مخاطبم کم میکنم و کمک میکنم جلوی هزینه های بسیا سنگین عواقب مشکلش را بگیرم .. همین مورد تو این شرایطم حس مفید و باارزش بودن را در من زنده نگه میداره... برای همتون از ته دلم کاری کخ دوست دارید را طلب میکنم .

    دوستتون دارم مراقب خودتون باشید .









    نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:31 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • بدون نگاه وظیفه ایی ، چندوقتیه که تقریبا یک روز درمیون باربد صبحانه را صفر تا صد آماده میکنه و با هم میخوریم ... مخصوصا آن روزهایی که من برای بلند شدن از جام حالم سنگینه و انگار جونی برای بلند شدن ندارم


    احتمالا اون هم ازصورت کم انرژی و تن صرام متوجه میشه میاد یکم شونه هام ماساژ میده تا کوفتگیم در بره اب جوش برای چای میزاره و بعد میپرسه چی میخوری؟


    من هم میگم زحمتت میشه ولی راستش تو دلم میگم اخ جون چی از این بهتر تو این حال پنجری صبحانه ام مهیا بشه
    بعد صبحانه را پییشنهاد میدم
    گاهی ، نیمرو ، کره و عسل ، پنیر ، شکلات صبحانه


    روی سینی و ملزومات صبحانه را میچینه میپره مثل فرفره نان داغ میگیره .. برمیگرده آب جوش امده ، چای و نیمرو را درست میکنه میزاره توی سینی توی تخت میاره باهم میخوریم


    از مریم به عروس آینده الان دیگه تو این وعده غذایی فول و بی نقصه ...😍
    (عروش قشنگم حالشو ببر ولی هر دوتون تعادل حفظ کنید وقتی یکی در خونه مسئولیتی را انجام میده وظیفه نشه ...تقسیم کار و منصفانه توی مدیریت مسئولیت ها ... باعث همدلی و حس مثبت در برقراری رابطه سالم میشه درسته مادر شوهرم ولی خطابم به هردوتون بود ما از اوناش نیستم😉 )

    خلاصه باربد صبح سنگین منو با گشاده روییی و همراهی زیباش آغاز میکنه من هم بعد خوردن صبحانه
    تا ویندوزم بیاد بالا اروم اروم موتورم روشن میشه
    تا شب در خدمت اون وانجام کارهای شخصی خودم هستم .

    دیروز موقع صبحانه خوردن ، باربد گفت؛ مامی تصمیم دارم ، موقت برای چند ماهی دنبال یه کار پاره وقت باشم چه پیشنهادی داری ؟

    بهش گفتم میدونی کلا با تلاش کردن در زندگی همیشه موافقم ولی الان تو داری زبان میخونی و ممکنه کار کردن توی برنامه های که برای آینده نزدیکت داری تداخل ایجاد کنه و از نظر برنامه ریزی عقب بیفتی

    گفت : خب برای این میگم کار پاره وقت من صبح کلاس زبان دارم .تا ظهر درسم بخونم بعدش بعد از ظهر تا شب سر کار برم
    ( زبان ترکی و انگلیسی هم بلدم از پس بعضی از کارها هم برمیام )

    گفتم : خیلی هم عالی عزیزم حالا چی شد که فکر کردی که الان کار پاره وقت داشته باشی ؟

    گفت : چون یه سری بازیهای پلی استیشنم و موارد دیگری هست که مدنظرمه تهیه شون کنم باید کار کنم که بتونم برای رسیدن بهشون این برنامه ریزی را داشته باشم.

    ( باربد یکی از مهمترین علاقمندیهاش بازی پلی استیشن هست . که کامل مدیریت شده بازی میکنه مثلا چندین ماهه که اصلا دستگاهش به خاطر درسهاش روشن نکرده .. بازیهای آنلاین میخره و در وقت مناسب گروهی با دوستانش بازی میکنه

    برخی از بازیهاش را با بخشی از پول توجیبیهاش میخره .. هر چند وقت یک بار ما هم براش یه بازی میخریم . ... بازیها به پول ما ارزون نیست که بی برنامه ریزی بشه همینطوری خرید کرد ....


    کاری که من و حسن کردیم بابت خریدهای بازیهاش محدودش نکردیم فقط گاهی که یه مقدار هیجانی بوده باباش هم چون خودش به بازی های کامپیوتری علاقمنده با حالتی دوستانه و زیر پوستی راهنمایی مناسب بهش پیشنهاد داده که زیاده روی نکنه

    به خودش باشه گاهی دوست داره کل بازیها را خرید کنه
    دلیل اینکه من محدودش نکردم که چرا پولهات صرف این بازیها میکنی اینه که اول پول مال اون هست ، لذت بردنش هم با خودشه ... هر چیزی باید وقت مناسبش تجربه بشه الان به من و شما عروسک بدن دیگه برامون اهمیت نداره . مثل چهار و پنج سالگیمون خوشحال و باهاش سرگرم نمیشیم ... درسته من درکی از بازیهای باربد آنچنان ندارم چون این مدل بازیها را تجربه نکردم ولی میتونم بفهمم که حتما به اون حس خوبی میده لذا اهمیت ماجرا تصمیم شخصی اون هست من زمانی ورود میکنم که شاهد از تعادل خارج شدن و زیاده روی داشته باشه و ببینم از جنبه های دیگر زندگی غافل شده .. که خوشبختانه براش الویت داره اما به جنبه های دیگر هم توجه میکنه ..
    و دلیل بعدی اینکه دلم میخواد مانعش نشم اینه که خیلی خوبه که عادت کنه برای لذتهای سالم زندگیش برای خودش توجه کنه این مانع شدنها موجب میشه که بعدها که در آینده حتی به پول رسید اما باز نتونه برای خودش هزینه کنه و تا بیاد برای خودش هزینه کنه از ناخودآگاه دچار عذاب وجدان میشه
    .

    در حال حاضر مثل موارد دیگه این بازیها گرون تر شدند، در نتیجه برای رسیدن بهشون به روال قبل قطعا باید برنامه ریزی داشت والا تهیه کردنش هم برای اون و هم ما سخت تر شده

    من دیدم حالا که خودش برای کاره پاره وقت پیشنهاد داده و انگیزه اش داره این بهانه خوبی هست که یه سری استارت ها را با هم بزنیم که خودش مستقیم با تجربه این موضوع آشنا بشه
    به خودم گفتم اصلا مهم نیست که باربد الان کار پیدا کنه احتمالش هم اینجا کار پیدا کردن اون هم پاره وقت برای سن باربد ضعیف هست . اما برای شروع کسی که میخواد کار پیدا کنه فرصت خوبی هست که خودش تو شرایط درخواست تجربه کنه

    از طرفی هر ادمی میخواد کار کنه و تجربه کسب کنه باید خاک بخوره از کارهای سطحی استارت بزنه اینکه
    برای این موضوع غرور الکی نداشته باشه خودش برای یه جوان خیلی مهمه

    و بخش قشنگ تر ماجرا برام این بود متوجه شدم باربد با این فکری که برای کار کردن به ذهنش آمده نشون میده که فهمیده ادم به جای توقع از دیگران بابت خواسته هاش، خودش باید تلاش کنه ، به جای حسرت و مقایسه خودش با کسانی که شاید به آسانی آب خوردن این امکانات براشون فراهم میشه متوجه شده ،خودش که باید خواسته هاش بسازه ... این چیزی بوده که همیشه نه به کلام کاملا به معنای واقعی عمل خود من زندگی کردمش همیشه دیده که تو زندگیمون من برای تمام خواسته هام تا تونستم تلاش کردم حتی در سخت ترین شرایط زندگی با اوج محدودیت های که داشتم

    و همچنین اینکه شرایط موجود ما را درک کرده که ما کنارشیم و داریم یه سری هزینه ها را با زحمت زیاد تقبل میکنیم و این هم باید یه درکی از وضعیت موجود داشته باشه نمیشه تمام درخواست هاش را روی ما بریزه چون خودش هم میبینه من برای مدیریت شرایط زندگی، مخصوصا زندگی فعلیمون با برنامه ریزی و مدیریت زیاد جلو میرم .مثل یه پازل چقدر هی الویت ها را جابه جا میکنم تا اوضاع بر اساس امکانات موجودمون جفت و جور بشه

    بعدش من معتقدم که من اگر مادر آگاه و خوبی باشم قرار نیست همیشه ماهی بدم ،گاهی ماهگیری را هم بهش یاد بدم
    بحث فقط رفع نیاز نیست مسئله تعادل و مسئولیت پذیری خودش در مورد خواسته های زندگیش است
    من قرار باشه همیشه همه چیزها را آماده دستش بدم بهش لطف نکردم حتی میتونم بگم بی میزاث و بی هنر گذاشتمش ... گاهی دادن امکانات بدون درک و خارج تعادل و بی موقع ،خودش سم برای زندگی فرزندان باشه
    من باید باربد در شرایطی بگذارم در حالی که حمایت کننده و دلگرم کننده هستم ، بدونه به دست اوردن برخی خواسته ها یه مراحل و زحمتی داره که مسئولیت بدست اوردنش به عهده خودشه


    چند ماهه دیگه وارد هیجده سالگی میشه
    و باز میرسیم به همون نکته ایی که من همیشه کنارش نیستم . اوست باید با تیکه بر توانایی هاش بتونه از پس این زندگی سخت بر بیاد .

    خلاصه در اولین قدم بهش،آدرس چندتا سایت کاریابی ترکیه را دادم ... نشست سایت ها و مدل آگهی ها و درخواستهاشون را نگاه کرد که خیلی کاره پاره وقت که به شرایط باربد بخوره تو آگهی این چند روزه نبود یا بعضی ها به آدرس ما دور بودند

    بعد یادم آمد کسی اینجا هست که میتونیم به اون هم برای این تصمیم باربد بگیم ( گفتم من تماست باهاش هماهنگ میکنم حتی نمیگم شا چیکار داری خودت بهش درخواستت را بگو ) چون من گفتم میخوام از این ماجرا به عنوان فرصت استفاده کنم هر اولین باری برای ادم کار سخت و اضطراب برانگیری است میخواستم خودش روبه رو بشه

    گفت باشه شما هماهنگ کن من صحبت میکنم

    با آن شخص صحبت کرد اون هم بهش گفت من یه کافه سراغ دارم اما به خونه شما دوره پیشنهاد من اینه اول تو برو اطراف خونتون و ساحل نزدیک خودتون را پیگیر باش اگر پیدا نکردی این هم میشه ما پیگیر بشیم .
    تو این فاصله هی سایت ها را نگاه میکرد ... گفت مامی فردا میای باهم بریم اطراف ساحل را نگاه کنیم ببینیم نیروی کار درخواست دارند

    گفتم بله عزیزم من همراهیت میکنم ولی پیشنهادم اینه بیا به جای رفتن به اطراف ساحل اولین قدم بریم سوپر مارکت محله و چند شعب فروشگاه های زنجیره ایی محلمون درخواست بدیم

    گفت نه بابا ، معلومه اونها نمیخوان

    گفتم هزینه ایی که نداره میریم پرس و جو میکنیم

    گفت فردا بریم ؟

    گفتم اگر تو اوکی باشی همین الان میریم .
    میریم اگر هم گفتند الان نیاز نداریم تو شماره تماست را بهشون بده که در صورت نیاز باهات تماس بگیرند
    اینکه الان بریم تو خودت را هم چطور معرفی کنی در پذیرفتن اونها قطعا موثره
    خلاصه نکات لازمه را بهش گفتم که مثلا تو در لابه لای صحبتت باید خودت و شرایطتت را برای اونها به عنوان یه نیروی مفید معرفی کنی مثلا زبان انگلیسی بلدی ، کار با کامپیوتر را میدونی ، محل زندگیت بهشون نزدیگه و.... یعنی نامحسوس اونها را به وسوسه همکاری تشویق کنی

    طبق معمول همیشه لباس که پوشید مام و اسپری زد و موهاش را شانه کشید ... بهش گفتم این کارها روتین تو هست اما توجه به آراستگی ، بهداشت ، بوی بدن ندادن برای کارهای این مدلی خیلی مهم هستش .

    خلاصه رفتیم سوپر مارکت نزدیک خونه . اولش یا خجالت یا سختش بود یه کوچولو مقاومت کرد گفت ولش کن بریم همون ساحل اینجا معلومه نیرو نمیخوان


    تشویقش کردم گفتم تو شانست از اینجا امتحان کن فکر کن میخوای برای شروع از اینجا تمرین کنی
    با یه حالت تردید وارد مغازه شدیم . دوتا فروشنده خانم و آقا داشت اینقدر با روی باز و گرمی از باربد استقبال کردند که باربد کلا اون حس خجالتش ریخت و یخش باز شد
    اونها هم از باربد خوششون امد گفتند ما الان نیاز نداریم ولی حتما کافه و فروشگاههای اطراف سر بزن
    باربد اخرش گفت میشه شماره تماسم بدم داشته باشید
    گفتند حتما بهمون شماره ات بده اگر روزی لازم داشتیم بهت اطلاع بدیم

    بعد فروشنده به من اشاره کرد گفت این خانم خواهرته گفت نه مادرمه ... گفت اصلا بهتون نمیاد مادر و پسر باشید ( اینجا حتی یک بار هم نشده ما را مادر و پسر بدونند فکر میکنند خواهر برادریم )😉😎

    ( چقدر برخورد ما ادمها مهمه ، رفتار اونها اینقدر پذیرنده بود که باربد تشویق شد مکانهای دیگر را هم سر بزنه )

    روبه روی سوپر مارکت یه کافه هست که پیرمردها داخلش یه بازی مثل دومینو انجام میدن از بیرون نگاه کردیم هر دومون محیطش برامون جالب به نظر نیومد


    ( این هم تجربه اینکه هر جای مناسب کار نیست به داخل کافه نرفتیم )

    از پشت خونه رفتیم اولین مکان فروشگاه صد و یک بود .. گفتم بریم اینجا بپرسیم باربد باز مقاومت کرد گفت ساعت شروع کارش ببین دم در چند نوشته به من نمیخوره
    گفتم پسرم ممکنه دو شیفت نیرو بخوان، این ساعت شروع کار فروشگاه هست .
    سواله میپرسیم خلاصه اون مقاومته داخلش بود گفت بریم سوپر مارکت ها را بپرسیم
    رفتم جلو رسیدیم به یه سوپر مارکت وارد شدیم فروشنده یه خانم تپل خوش برخورد میانسال بود


    به باربد گفت کار برای خودت میخوای یا خواهرت ؟
    باربد گفت نه برای خودم میخوام این مادرمه
    تعجب کرد و باهم خندیدیم
    باربد گفت تو هم این وسط حالشو ببر بهت هی میگن ابجی منی😬☺


    این خانم هم به گرمی برخورد کرد گفت شماره ات را به من بده فعلا نیاز نیست اما به صاحب مغازه میدم اگرروزی لازم بود بهت زنگ بزنیم
    ( به هرحال برای ادمها ارزشمنده که ببینند یه جوان تو این سن دنبال کار و تلاش هستش )

    نگاه کردیم دیدیم فروشگاه بعدی شوک هستش
    گفتم باربد اگر بتونی توی صدو یک ، بیم ، شوک مشغول بشی از هر لحاظی بهتر و قانون مندتره یه سوپر مارکت محلی هستش

    گفت ما خارجی ها را اونجا استخدام نمیکنند
    گفتم به نظرت سوال کردن ایرادی داره نهایتش یه نه میشنویم
    حداقل متوجه میشیم جذب نیروی این فروشگاهها چی هستند ؟

    موافقت کرد رفتیم فروشگاه شوک باربد درخواستش به یکی از فروشنده های اونجا گفت اتفاقا استقبال کردند براش فرم اوردند دادن پر کرد بهش گفتند که با مدیریت درمیان میگذاریم باهات تماس میگیرم
    ولی ساعت کاری ما از ساعت یک و نیم ظهر برای شیفت بعدی شروع میشه
    باربد ترجیحش اینه کارش از ساعت سه به بعد شروع بشه
    بعد از درخواست و فرم پرکردن دیگه از شوک خارج شدیم
    اونجا بود که انگیزه اش بهتر شد گفت اگر شوک من را جذب میکنه خب این فروشگاه فاصله اش با خونه ما زیاده تره پس بریم همون صد و یک هم یه سر بزنیم ( این همون بود که اول برای درخواست به فروشگاه صد و یک مقاومت کرد)
    عقب گرد به سمت صد و یک رفتیم منتظر شدیم مشتری های دم صندوق کم شدند باربد به صندوق دار گفت درخواست کار داره
    اون هم فوری کسی را با تلفن صدا زد یه فرم اورد یه سری سوالها از باربد پرسید من هم یه گوشه برای خودم دور ایستادم
    بهش گفت که احتمالاً روزهای آینده باهات تماس میگیریم
    دیگه از فروشگاه خارج شدیم باربد گفت فعلا جایی دیگه نریم ببینیم اینجا چی میشه ؟
    گفتم باهات موافقم


    امروز صبح از فروشگاه شوک با ، باربد تماس گرفتند که مدیریت الان اینجا هست اگر شرایطش داری بیا باهم یه صحبتی بکنید .
    باربد ازشون عذرخواهی کرد گفت الان یهویی نمیتونم بیام من باهاتون برای تایم دیگری تماس میگیرم

    تلفنش قطع کرد گفتم پس چرا نرفتی ؟
    گفت ترجیحم فروشگاه صد و یک هست که هم فضاش بهتره هم بهمون نزدیک تره ، هم ساعت های همکاریش مناسب منه ، اگر اون نشد بعد اینجا را سر میزنم

    گفتم پیشنهادم بهت اینه الان بری فروشگاه صد و یک بگی من فزوشگاه شوک هم فرم پر کردم باهام تماس گرفتند که برم باهاشون همکاری کنم اما بیشتر دوست دارم با فروشگاه شما همکاری کنم میشه نتیجه درخواستم بدونم که بتونم به فروشگاه شوک پاسخ بدم

    خلاصه آنجا رفت صندوق دار گفت برای خود من هم دو روز طول کشید تماس گرفتند یکم صبر کن باهات تماس میگیرند

    باز هم میگم تمام این برو و بیاها بیشتر ارزشش برای من تجربه باربد بود و روبه رو شدن با این مسئله بود
    اصلا ممکنه شرایط فعالیت براش الان جور نشه و احتمالش ضعیفه ، ولی خودش تجربه کرد که قطعا اینجا یا هر کشوری دیگه بدون ما میتونه برای درخواست کار با اعتماد به نفس بهتری جلو بره چیزی که در آینده نزدیک در کنار ادامه تحصیل به هر حال برای ساختن زندگیش در انتظارشه .. و اینجا نقش من یه همراه تشویق کننده بود اما اجرا و تمام زوایای تجربه اش با خودش بود ....

    پی نوشت : ممکنه براتون سوال بشه این بی انرژی بودن من در صبح ها و بی حال بودنم چه علتی داره ؟
    دقیقا مثل، یه شبه افسردگی میمونه که من با کارهای که برای خودم میکنم با چه مشقتی خودم را سر پا میکنم
    با یه دوست پزشک خارج ایران مشورت کردم و هم خودم میدونم مرتب مقالات به روز در موردش میخونم علتش فقر هورمون استروژن در بدنم است ، فقر این هورمون ارتباط مستقیم با کاهش هورمون سرتونین داره به قول پزشکم این سرپا ایستادنت در حد معجزه است که به زندگیت میرسی و همیشه میگه خیلی شرایط سختیه دردی که اطرافیانت بهش آگاه نیستند و با چشم نمیبینند اما تو داری هر طور شده از پسش برمیای
    یه همدلی اینطوری کلی تسکینم میده تداخل و کمبود یه هورمون در بدن عوارض وحشتناکی داره ... امیدوارم افرادی که مشابه مشکل من را دارند بیشتر مورد درک و همدلی قرار بگیرند چون سخت بهشون میگذره بدون اینکه دردشون فریاد بزنند
    )

    ‌‌

    نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:26 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • ترکیه مثل ایران یه کنکور برای ورود به دانشگاه برگزار نمیکنه بلکه هر دانشگاهی اختصاصی برای خودش ، ثبت نام باز میکنه
    شرکت کنندگان آزمون ، دانشگاه مورد نظرشون در بازه مهلت تایمی که باز میشه ، بسته به شرایطشون ثبت نام میکنند

    آزمون و سهمیه ایی که برای افراد خارجی یرای دانشگاهها در ترکیه نظر میگیرند بهش آزمون یوس میگند

    هر دانشگاهی بخوای برای شرکت در آزمونش ثبت نام کنی میانگین حدود سه میلیون به پول ما هزینه اش میشه
    بعلاوه اینکه ممکنه دانشگاه محل برگزاری آزمون شهر خود دانشگاه باشه که به هزینه ثبت نام ، بلیط رفت و برگشت و هزینه اقامت در هتل که فرد یک روز قبل و بعد امتحان باید رزرو کنه اضافه میشه


    عده ای از کنکوری ها با والدینشون به این شهرها میرند که هزینه رفت و آمد خانواده ها و هتلشون هم باز اضافه میشه

    عده ای از دانش آموزان هم که موسسات کنکور برای این آزمونهای ورودی طی سال میرند و کلی هزینه میکنند خود این موسسات برای تمام آزمونها اختصاصی ، برای دانش آموزان خودش اتوبوس میگیره ولی تمام هزینه رفت و برگشت ، هتل ، گردش شهر و سود خودشون را کامل از دانش آموزانشون میگیرند نزدیک هشت میلیون برای خدمات هر سفر دریافت میکنند
    یعنی آدم بخواد به ساز اینها قر بده اگر یه گنج داشته باشه به ته میرسه

    خب اینها هم دارند به هر عنوانی از توریست ها پول درمیارند و راهش بلد شدند

    مثلا ارشیا دوست باربد هم موسسه کنکور رفته که هزینه اش چیزی حدود صدمیلیون شده ، هم اینکه تا الان حدود هفده تا دانشگاه مختلف یوس در شهرهای گوناگون ثبت نام کرده
    شما خودتون نتیجه را دریابید ،چقدر هزینه شون شده
    باربد موسسه کنکور از همون اول به ما گفت نمیرم همیشه از این موسسات حتی ایران هم بود بدش می آمد میگفت برای من فایده نداره ترجیح میدم خودم مطالعه کنم و اشکالاتم را از طریق کلیپ های آموزشی یوتیوب حل کنم
    چیزی که داخلش اجبار باشه میدونم برای آدمها اثر عکس میده ما هم مجبورش نکردیم .

    از این دانشگاهها که نود درصدشون باز شده باربد دوتا را بیشتر انتخاب نکرده امیدوارم دانشگاه شهر آنتالیا باز کنه که اگر باز کرد اون را هم ثبت نام میکنم

    باربد آزمون یه دانشگاهش را بیست روز پیش داد یکی دیگه اش شنبه این هفته داد ...

    اونهایی که این سالها با من همراه بودین میدونید موضوع استقلال باربد و فراهم کردن بسترش در هر مرحله رشدیش برای من یکی از مهمترین موضوعات بوده و به حد بضاعت و توانم رضایت دارم و فکر میکنم موفق عمل کردم تا جایی هم که تونستم در این مورد تجربیاتم به اشتراک گذاشتم که بقیه مادران و پدران مخاطبم نسبت به اهمیت پرورش استقلال بچه هاشون آگاه کنم.

    این موضوع مستقل کردن باربد بعد از بیماریم برام بیشتر هشدار و تلنگر بود ؟ که ما ممکنه همیشه کنار بچه هامون نباشیم ، اتفاقات بیش بینی نشده است و جهان ، در گارانتی امنیت و همیشه بودن به جلو نمیره
    پس بهتره در کنار حمایت عاطفی طوری بچه ها را در زندگی برای استقلالشون آماده کنیم که بدون ما سرگردان نشند و بتونند عهده دار زندگی خودشون باشند ...


    وقتی ما به موقع رهاشون نکنیم اونها هیچ وقت اعتماد به نفس، در مورد توانایی هاییی خودشون پیدا نمیکنند ... و وقتی حادثه موجب بشه ما از آنها جدا بشیم متاسفانه اونها مثل ادمی فلجی میمونند که راه رفتن را تجربه نکرده باشند
    در واقع انگار از نظر روانی فلج میشند و در خودشون توانایی در انجام کارهای مستقل نمیبینند، لذا از این‌بابت بسیار لطمه میخورند

    میدونید بابت تمام جاهایی که برای رها کردنش خودم را در شرایطش قرار دادم چقدر پا روی دلم گذاشتم .
    قطعا از سمت آدمهای ناآگاه حتی ممکنه به عنوان یه مادر دل گنده قضاوت شدم

    از جدا کردن اتاق خوابش در زیر دوسال و تا استقلال های دیگه که بقیه شاهدش بودند

    بله درسته رها کردن رسیک خطر اتفاقاتش بیشتر هست ... اگر اینجور قرار بر محافظت از خطر باشه ما نباید پامون از خونه بیرون بگذاریم چون احتمال اینکه در خیابان ما را ماشین بزنه است
    انسان زنده باید زندگی را تجربه کنه نه اینکه بابت ترس خودش در یک حفاظ بسته جسمانی رشد کنه

    دو نکته مهم اینجا مطرح هست:

    اول اینکه قبل از هر استقلالی آموزش و تربیت مهمه ، میزان و درجه استقلال باید متناسب و هماهنگ با سن باشه ... نمیشه اگر بچه ایی درست تربیت نشده همیشه در محدودیت بوده ریسک رفتارهای پرخطر مثل گرایش به دخانیات و الکل درش باشه را یهو یه شبه باخوندن این مطلب رها کنید . صد البته هر کاری یه پیش نیاز و آمادگی لازم داره .

    دوم اینکه استقلال دادن به معنای پشت خالی کردن و دلسرد کردن آدمها نیست . هر چیزی اصول و قواعدی میخواد ، تعادل نیاز داره مثل غذایی که میپزیم برای طعم خوبش نه باید شور باشه نه بی نمک

    حدود سه ماه دیگه مونده که باربد هیجده سالش پر کنه یعنی هنوز بر اساس قوانین اینجا محدودیت کفالت و اجازه از من را برای اکثریت کارهاش نیاز داره ... اما ما طوری پیش رفتیم با توجه به سه ماه زندگی که پارسال تنها در ترکیه از پسش به خوبی برآمد فکر میکنم توانایی فرد بیست دو ، سه ساله را الان داشته باشه

    شرایط زندگی ما همیشه طوری بود چون بحث عدم حمایت خانوادگی را از هر دو طرف داشتیم یعنی اینکه بنا به دلایلی براشون مهیا نبود ما را ساپورت کنند و از ابتدا میباست همه گره های این زندگی را خودمون باز میکردیم و برای حال بهتر و رشدمون گزینه هایی را لابه لای محدودیت هامون پیدا میکردیم

    من باربد را با آزمون و آزمایش اروم اروم جلوتر از سن تقویمی در شرایط انجام یه سری کارها میگذاشتم.
    حل مسائلش را در چالش هاش زیر نظر گرفته بودم ، میزان ای کی یوش را تست گرفته بودم ، هم اینکه بهش در ارتباط با محافظت در مقابل رفتارهای پرخطر در قالب داستان و بازی آموزش داده بودم .و این آموزش تا الان به شیوه غیر نصحیتی ادامه داره

    میدونستم مهدکودک به اجتماعی بودنش کمک میکنه به موقع استفاده کردم و به خاطر سرماخوردگی و مریضی مهدکودکش را کنسل نکردم
    چون ما معاشرت فامیلی را زیاد نداشتیم و باربد ژنتیکی مثل پدرش ادم درونگرایی بود البته الان میانه گرا هستش ، خلاصه به محیط مهد نیاز داشت

    بهش اجازه دادم که تنها بودن کم کم تو خونه تجربه کنه بدون ما بمونه یه روز امدم دیدم کاهو نشسته را صندلی گذاشته فقط زیر آب یه رد کرده مثل خرگوش نشسته این کاهوهه را میخوره

    هفت ساله بود بهش اجازه میدادم مسیر کوتاه کلاس زبانش تا خونه خودش بره دوستم که باهامون معاشرت داشت تو راه دیده بود سلام کرده بود، باربد تند رد شده بود و ارتباط نگرفته بود .
    بعد دوستم از واکنش باربد متعجب شده بود تماس گرفت غش کردم از خنده
    گفتم چون بهش گفتم تو مسیر با کسی اصلا صحبت نکنه باید بیشتر براش موضوع غریبه و آشنا را توضیح بدم و دسته بندی کنم که بعد برای باربد توضیح دادم و روشنش کردم

    در تایمی که هه دوستهاش سرویس مدرسه داشتند من اجازه دادم خودش از مدرسه دوران متوسطه اولش ( دوران راهنمایی ) که نسبتا زیاد باخونه فاصله داشت بره و برگرده .


    بهش در سنین مختلف اجازه خرید دادم ، تایمی خودم از دور می ایستادم از دور نظارت میکردم ، تایمی که بزرگتر شد اجازه خرید کردن بدون حضور خودم دادم .

    من بیمار شدم باربد کوچیک بود به حدی مکالمه های عالی و دلگرم کننده میگرفتم که برام باور کردنی نبود میموندم چگونه است که اینقدر این با این سن کمش میفهمه
    تجربه این رنج چقدر آن را عمیق و داناتر کرده بود ... کلی تو آن دوران به من پیشنهاد حمایت و همراهی میداد شبیه یه مرد کوچولو ... پیام اینکه کنار من هست و میتونه کمک کنه را بهم منتقل میکرد ...

    از جام بلند میشدم میدیدم با دست های کوچولوش برام آب میوه گرفته ... چهارپایه گذاشته بود ظرف شسته بود ... خدا میدونست اب میوه تو چه بستر غیر بهداشتی درست شده بود اون هم با شرایط من که بدنم سیستم ایمنش پایین بود اما با چه عشقی من اون را ته سر میکشیدم و انرژی میگرفتم

    گاهی ظرف شستنش کارم چند برابر میکرد ... ولی همیشه قدردانی و ذوق من را تحویل گرفت

    پدرش طولانی مدت ماموریت میرفت بخشی از کارهای مردونه خونه را به عهده اش میگذاشتم که براش تمرین بشه و مهارتهاش بالا بره

    و بعد مهاجرت در سن شانزده سالگیش که باهم ، من اون تنها شدیم و سهم مسئولیت خیلی کارها را به عهده گرفت
    شیر حمام خراب شد خودش از توی نت وصل کردنش نگاه کرد بعد مدل مدنظرش گرفت و خودش نصبش کرد
    تازه خواستم بهش هزینه اش بدم گفت نیاز نیست با پول توجیبی خودم گرفتم
    ( اون پول تو جیبیی ها را خودم بهش میدم اما همیشه حس مالکیت و تصمیش را هم بهش دادم به مرور پول توجیبی هاش بیشتر کردم و اختیارات هزینه های بیشتری را به عهده خودش گذاشتم که برنامه ریزی مالی خرج ، تفریح ،پس انداز ، صبر و انتظار در کل مدیریت مالی و نیازهاش را خودش تجربه کنه و با چالش هاش روبه رو بشه .یکی از آموزش های غیر نصحیتی و تاثیر گذار یعنی همین مثالی که زدم )

    بابت تمام آموزش ها و اعتمادی که از شخصیت و پتانسیلش داشتم یکی از مهمترین تجارب زندگیش را پارسال رقم زدیم من تنهایی برای انجام چکاپهام و دیدار پدرش بعد از یازده ماه دوری به تنهایی به ایران سفر کردم و باربد خیلی قشنگ تر از اون چیزی که انتظارش داشتم از عهده یک زندگی مستقل سه ماهه همه جوره برآمد

    بهش یه روز گفتم میبینم چقدر قوی و خویشتن دار شدی یادم افتاد بابا ماموریت میرفت تو از دوریش تب میکردی که در آغوش همش مچاله میشدی در نهایت کارت به بیمارستان میکشید
    الان بدون من و بابا چقدر مقتدراته در کشور غریب روزهات سپری میکنی بهت افتخار میکنم که حتی من از ایران برگشتم از صبح امدی فرودگاه
    که به استقبال من من بیای که خسته از سفر میرسم با من همکاری کنی
    خلاصه تو پیش نیاز برنامه های آینده ات خوب سپری کردی
    و دلمون امن و قوی از توانایی هات کردی

    و جمعه، باربد ، یکی دیگه از تجربه های مهم زندگیش بهش اجازه دادیم که باهاش روبه رو بشه
    خودش بلیط رفت و برگشت شهر ازمیر چند روز قبل سفرش اینترنتی تهیه کرد رفت پرینت بلیطش از مغازه جهت احتیاط گرفت
    از طریق لوکیشن آدرس ترمینال و شماره اتوبوسی که به سمت ترمینال میره را پیدا کرد
    ساعت هشت و نیم براش دوتا ساندویچ مورد علاقه اش درست کردم بدون رو مخ رفتن و کنترلش اجازه دادم خودش لوازم سفرش جمع جور کنه

    کنار وعده های غذایش شربت زعفرون و گلاب دادم که اثرات آرامش بخشی براش داشته باشه
    فرستادمش دوتا بستنی مگنوم خرید باهم قبل حرکتش بخوریم چون بستنی تریپتوفان داره و شادی اوره

    خلاصه ساندویچ ها را در کیفش گذاشت ...


    گفتم نت گوشیت را شارژ کن که ازت باخبر بشم ( ما نت های گوشیمون اینجا شارژ نمیکنیم چون خونه نت داریم و نیازی نیست گاهی هم اپلیکیشن هامون بهمون هفتگی مقداری هدیه میده )
    گفت مامی نیاز نیست ما باید هزینه هامون را مدیریت کنیم اتوبوسم خودش نت داره اونجا هم برسم مراکز عمومیش نت داره پس لازم نیست برای این یه روز این هزینه را بکنیم

    گفتم اونجا رسیدی تاکسی تا دانشگاه دربست کن

    گفت اول پرس و جو اتوبوس دانشگاه را پیدا میکنم اگر پیدا نکردم تاکسی استفاده میکنم . نگران نباش

    خلاصه کارت بانکی را در اختیارش گذاشتم گفتم حتما وعده های غذایی ،نوشیدنی هر مدله اش برای هر چقدر خواستی بخر که بتونی خستگی هات را جبران کنی و انرژی داشته باشی
    گفتم مامان ارشیا بهم گفته با وجود اینکه ارشیا را ما با ماشین خودمون میبرم ، سوار اتوبوس موسسه میکنیم راه به راه یک روز قبل هتل میرند ارشیا میگه خیلی سفر خسته کننده است
    گفت مامی من مدلم با ارشیا فرق میکنه من تو اتوبوس خسته نمیشم نگران نباش

    بغلش کردم بوسیدمش ساعت نه ربع از خونه رفت
    یک ساعت و نیم بعد تصویری تماس گرفت که توی ترمینال هست
    ساعت یه ربع به دوازوه هم باز تصویری تماس گرفت که توی اتوبوس نشسته براش بلیط گرونتر و صندلی تکی گرفته بودم که راحت تر باشه خیال من را از جای امنش آگاه کرد مسیر آنتالیا تا ازمیر هفت ساعت با اتوبوس هست

    .( یادتون باشه گفتم من حتی برای اوردویی که رفته بود بابت نگرانی هام به گوشیش زنگ نمیزدم که خسته و کلافه اش کنم . اینجور مواقع میگم خودت من را شرایط مناسبت از حالت با خبر کنم هم اینجوری مسئولیت پذیرتر میشه .. هم من با کنترل کردن مزاحمش نمیشم )

    صبح از خواب بیدار شدم متوجه شدم نت در دسترسش نیست براساس ساعت رسیدن باید به ازمیر میرسید
    دیدم تنها جایی که میتونم ازش خبر دار باشم اپلیکیشن بانکم هست ساعت هشت و ربع نگاه کردم دیدم یهو از فروشگاه شوک خرید انجام داد میزان خرید مشخص بود حدس زدم برای خودش صبحانه خریده فروشگاه شوک هم در سطح شهر هست .پس خدا را شکر یعنی رسیده بود

    مثلا هر مدت یک بار چک میکردم مثلا مشخص بود اب و نسکافه این چیزها داره میخره امتحانش ساعت یک ظهر بود . و این باید برای خودش یه گوشه از دانشگاه مینشست مطالعه میکرد تا وقت آزمون برسه

    در نظر بگیرید رقابهای کنکوریش شب قبل رسیدن تو هتل در حال استراحت هستند همه دربست با نهایت استراحت سر جلسه حاضر میشدن
    اما باربد با توجه به شرایط شخصی خودش و ما چقدر در هزینه ها معقول و همراه رفتار کرده بود

    ساعت پنج و ده دقیقه تماس تصویری گرفت دیدم چهره اش در حالی که خیلی خسته است اما یه هیجان و حس رضایتی داخلش موج میزنه

    قربون صدقه اش رفتم گفت خیلی شرکت کننده زیاد بوده امتحان در حالی که سخت بوده من فکر میکنم خوب دادم
    الان هم تو یه مرکز خرید امدم که تا ترمینال سه دقیقه راه بیشتر نیست .نه و نیم حرکت دارم این چهار ساعت اینجا استراحت میکنم یه غذاییی میخورم خودم سرگرم میکنم بعد میرم که برای آمدن به آنتالیا سوار اتوبوس بشم .

    گفتم مادرت بمیره که تو اینقدر خستگی میکشی ..‌ گفت مامممممممممممییییییییی باز شروع کردی این چه ابراز توجهی هست که ترکش نمیکنی حرف بهتری نداری بگی
    گفتم خو چیکار کنم چطوری خستگیهات ببوسم
    گفت من خیلی هم حالم خوبه

    گفتم کسی را دیدی مثل خودت تنها امده باشه ؟

    گفت نه ندیدم ... فقط من ظاهراً تنها آمده بودم

    گفت موقع رفتن سرجلسه از شانسم یکی از دوست هام دیدم با مادرش آمده بود از مادرش خواهش کردم کیفم و وسایلم را نگه داره ایشون هم لطف کرد قبول کرد

    ( اینجا ممکنه سوال بش براتون چرا خودت باهاش نرفتی؟ ... دلیل رشد استقلال و کسب تجربه ، محدودیت های شرایط جسمانی و توانی من ، مدیریت هزینه ها )

    گفتم پسرم میدونی که من همیشه چقدر بهت افتخار میکنم که تو به خوبی از عهده چالش های زندگیت بر میای ، دلت که خدای نکرده نگرفته که من و بابا چرا باهات نبودیم ؟
    گفت نه مامی چرا بگیره اینطوری من خوشحال ترم .گفتم تو از همسن و سال های خودت الان میبینی چند پله جلوتری عزیرم‌
    در ضمن ادم تو سن تو خیلی احساس خوبی میکنه وقتی پدر و مادرش بهش اینجوری اعتماد میکنند

    گفت همینطوره

    گفتم من میتونم حست درک کنم ادم تو اوج خستگی جسمی وقتی مبینه از عهده کارهای مهم برآمده حس خیلی خوبی از درون داره و آن خستگی تازه یه جور حتی لذت بخش و ارزشمند هم هست .

    گفتم مثلا چقدر خوب مدیریت کردی یه مرکز خرید نزدیک ترمینال پیدا کردی افرین به هوش و برنامه ریزیت

    گفت مامی من کلید بردم ممکنه صبح زود برسم راحت بخواب خودم در باز میکنم مزاحم خوابت نشم .

    بعدش هم برسم سه ساعت بعد کلاس آنلاین زبان انگلیسیم شروع میشه
    گفتم ای وای خدا قوت پس پشت هم چقدر شلوغ هستی

    حتما به بابات هم خود زنگ بزن صدات بشنوه
    از طرفی حسن پیگیرش از من شد بهش اطلاع دادم حسن هم گفت بهش زود زنگ میزنم

    گفتم حسن خیلی بابت این موضوع سفرش، فیدبک های خوب بهش بده و تشویقش کن این مسیرهای زندگی بدون من و تو براش دیگه زیاد اتفاق خواهد افتاد


    گفت حتما هم ازش عذر خواهی میکنم که جسمی کنارش نبودم ولی روحم لحظه به لحظه باهاش بود و هم بابت سفرش تشکر میکنم

    خودم هم باز برای باربد پیام فرستادم نوشتم

    زندگیم من بهت افتخار میکنم باز هم خسته نباشی گل پسرم که اینقدر خوب مستقل و توانمند هستی اینو بدون موفقیت اصلی تو در آزمون کنکورت نیست در واقع این مسیری بود که تو کشور دیگه به شهر دور رفتی و به خوبی از پسش برآمدی درسهای مدرسه و دانشگاه یه بخش از زندگیه ، همش نیست سکانس های اینجوری زندگی که ما ردش میکنیم قطعا از آزمونهای دانشگاه مهم تره ..
    حالا تو بگو من نمیرمت برات از شوقم اخه تو بگووو پسرمم

    باربد که از خودش خبر داد خیالم راحت شد بلند شدم ناهار فرداش اماده کردم بعد گذاشتم دم بکشه رفتم تو حمام یه دوش بگیرم
    امدم بیرون از ضعف خستگی حمام روی تخت دراز کشیدم یهو یادم آمد گاز خاموش نکردم
    مسیر حمام و اتاق روی پارکت آب موهام چیکه کرده و لیز شده بود من هم مثل جت بی حواس دویدم که برم گاز خاموش کنم چشمتون روز بد نبینه چنان از طرف راست بدنم محکم از صورتم تا پایین پام زمین خوردم انگار یه جرقه بزرگ جلوی چشمم زدن دست و پام الان کبود صورتم کوفته شده خلاصه خودم داغون کردم

    دیدم سرم گیج میره تماس گرفتم گفتم کسی خونه باشه یهو چیزی نشه بچم برسه بترسه

    مامان و بابام شب آمدن خونه ام
    دیگه لنگون لنگون شام بهشون دادم مامان خودش ظرف ها را شست
    تاصبح از درد کوفتگی ملاحفه بهم میخورد اذیت میشدم

    دیگه صبح زود آقا باربد رسید بنده خدا پاهاش اندازه یه موتکا شده بود
    وضعیت کوفتگی و کبودی ها ی من و دید اول هول کرد گفت باید همین الان دکتر ببرمت خلاصه ارومش کردم که نیاز نیست گفتم فقط ضربه دیده شدم

    گفت تنهات گذاشتم چی به روز خودت اوردی مراقب نبودی ؟
    خلاصه برای دلگرمی اون بلند شدم صبحانه اماده کردم برای ناهار مامان اینها قلیه ماهی درست کردم
    مامانم گفت بابات برگرده خونه داداشت من پیشت بمونم حالت ایتجوریه کمکت کنم ؟
    گفت مامان دلت میخواد خودت بمونی بمون اما اگر نیتت همکاری با من هست میبینی که الان فعالیت و حرکتم برای پذیرایی بیشتر شده

    گفت تو نمیگی من چیکار کنم ؟

    گفتم میدونم برای شما انجامشون سخته
    بابام گفت راست میگه با این وضعیتش از دیشب داره از ما پذیرایی میکنه
    به مامانم گفتم پس فقط یه لطف کن من دارم ناهار درست میکنم ظرفهای که کثیف میشه را بشور چون برام سخته سر پا باشم
    اون هم دستش درد نکنه ظرفها را شست

    کلی قلیه ماهی را دوست داشتند چون دلتون نخواد محشر شده بود حسابی هوس کرده بودند ماهیها برای بندرعباس بود که چند بسته تازه از ایران حسن فرستاده بود ... نمیتونستم تنها بخورمشون . خلاصه چیزی که تو دلم بود گفتم همین الان ازشون پذیرایی کنم

    همیشه گفتم این جسم هر زخمی بهش بشینه خوب میشه ادم فراموشش میکنه امان از روزی که زخم به دل آدم بشینه ... به این راحتی ها مگه خوب میشه

    این برشی مهم از زندگی و تجربه من با باربد بود امیدوارم اشتراک گذاشتنش برای شما هم مفید واقع بشه

    پی نوشت : باشد به یادگار این روزها و این داستانها در حالی در جریانه که زخم و جراحت های درونی من عمیق تر شده و من به نهایت جهد دارم سختی این ایام را با خودم حمل میکنم .‌‌‌.. یعنی میشه یک روز بیاد من بگم طوفان تموم شد ... 😭 سهم آرامش هم با ما رسید.

    نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیروز یه تیکه کوچیک از پوست کف دست راستم عمیق کنده شد خیلی جاش سوزش داره
    به خاطر استفاده زیاد بابت کار کردن این تیکه گوشه کف دستم پوستش کلفت و برامده شده بود، اتفاقی به جایی گیر کرد ، دلتون بدحال نشه ناجور کنده شد
    خیلی فکر کردم چیکار کنم که به جایی نخوره بیشتر درد نگیره ، دیدم بدجاست نمیشه بهش چسب بزنم و از دستم استفاده نکنم . تنها راه صبر کردن و سازش هست تا خوب بشه .
    خلاصه الان به هرچی میخوره تا مغزم درد میگیره

    امروز صبح دیدم یه کوچولو درد و سوزشش و التهابش از دیروز کمتره ....

    ‌‌

    از طرفی دیروز یکی از دوستان نزدیکم ، در خارج کشور با دو تا بچه بعد از چند ماه کشمکش و تنش و چهارده سال زندگی از همسرش شرعی و قانونی جدا شد

    خیلی باهم اختلاف و مسئله داشتند زندگیشون حریم و حرمتی دیگه نمونده بود نه درست میتونستند زندگی کنند نه جرات جدا شدن را داشتند تا چند ماه پیش یه سفر به ایران داشتند اتفاقاتی را دوستم آنجا تجربه کرد که عزمش برای جدایی جزم و کرد و تا رسید پیگیر کارهای جدایش شد بیست روز بعد هم که شوهرش از ایران به کشور رسید دید که اجازه ورود به خونه اش را نداره و دوستم برای جدایی به طور قانونی اقدام کرده و ازش شکایت کرده

    خلاصه بعضی ها زبان محبت و دلجویی را بلد نیستند از طرفی همیشه طرف مقابل را مقصر میدونند و سهم خودشون از به وجود آمدن مشکلات نادیده میگیرند
    همسرش زیاد برای مانع شدن از جدایی تلاش کرد اما نه به زبان جبران و مهربانی ، بلکه با زبان تحقیر و تهدید و ...

    ‌خلاصه راهشون از هم سوا کردند که بیشتر از این به خودشون و بچه ها لطمه نزنتد

    در این مدت که دوستم پیگیر کارهای طلاق بود از واسطه ها میشنید هر سری حرفهای که همسرش گفته از اینکه ،بمیرم طلاق نمیدم ال میکنم بل میکنم یه روز هم میگفت تمامش میکنم
    بعد دوستم با ناراحتی هر بار به من زنگ میزد میگفت من توان این همه تنش ندارم دوست دارم زود تموم بشه شرش کم بشه ولی میدونم این حالا حالاها برای آزار دادن من هم شده کشش میده
    حداقل یک سالی من را بالا و پایین میکنه جونم درمیاره تا بره
    خلاصه کاملا مصمم بود و حتی روز قبل ازش پرسیدم
    که تو درونت درصدی هم هست که دلت بخواد بهش فرصت بدی ؟


    گفت اصلا


    گفتم این سوال من نمیپرسم که بهش فرصت بدی یا ندی چون اون قسمت تصمیمش کاملا با تو هست میخوام از حال دلت باخبر بشم


    پس یادت باشه این تو هستی که باید برای این مسئله مطمئن باشی

    مبادا مثلا نگران سرزنش اطرافیان باشی که فردا بگن تو همش وقت ما را برای دردسرهای زندگیت گرفتی اخرش هم به شوهرت برگشتی
    یه سر سوزن به خاطر این حرفها برای زندگیت تصمیم نگیر حرف اطرافیان مهم نیست
    ولی اگر خواستی هم فرصت بدی یادت نره داری به چه کسی فرصت میدی ؟
    میخوام بگم در هر دو صورت انتخاب ، درد و بار مسئولیتش روی دوش خودته نه افکار و ذهنیت مردم

    گفت مریمی فقط میخوام هر چه زودتر تموم بشه

    در کمال ناباوری دوستم ، دیروز اولین جلسه دادگاهشون بود و همسر تهدید کن که همش میگفت اعدامم کنند طلاق نمیدم تا زجرش بدم ، امد مثل اب خوردن برگه طلاقش امضا کرد و، وکالت هم داد که به صورت شرعی هم طلاقشون جاری بشه

    خلاصه دوستم با گریه زیاد و حال خیلی بد باهام ، تماس گرفت که فکر نمیکردم بخواد اینقدر زود طلاق بده حالم اینقدر بد ،دارم میمیرم
    فکر نمیکردم وقتی طلاق بده حالم این همه بد بشه
    من دیونه شدم‌... دلم براش تنگ شده دوست دارم بیاد بغلم کنه

    من فقط بهش گوش کردم تا هر آنچه که احساس میکنه را بتونه بگه چون میدونم ادمها تو این شرایط احساسات متناقض دارند و با خاطر همین احساسات خیلی توسط اطرافیان، قضاوت و سرزنش میشن و درک نمیشن

    به هر حال ادم خیلی وقتها، به هر آنچه که فکر میکنه با زمانی که با اون حادثه به طور واقعی روبه رو میشه ممکنه واکنشش متفاوت باشه

    مخصوصا در شرایط های اینگونه ادم که از دست دادن را تجربه میکنه یه پرده میفته روی دلایل تصمیمش و ترس هاش از آینده پشتش را میلرزونه و احساسات متفاوت و متعارضی را تجربه میکنه

    خلاصه خیلی گریه کرد بیشتر با گوش کردن و فضای باز بدون خجالت برای بیان احساساتش اورمش کردم
    تا بتونه بخوابه چون صبح هم باید برای یک امضا دیگر مراجع میکرد
    بهش گفتم این حال تو طبیعی است و چیری نیست که از احساسات شرمنده بشی
    اما در کنار سوگواری و دلتنگی هات ، یه یادی هم گاهی از دلایلت برای این کار بکن خشونت ها و کبودی هایی که بارها روی بدنت ایجاد کرد تحقیر هایی که دائم در موردت انجام میداد خیانت هایی که تو روابطتون انجام داد و هر سری ازش عبور کردی و لی باز تکرار کرد ... بدتر از اینها تمام اتفاقات خصوصی زندگیت را دائم برای خانواده و دوستان پشت سرت میگفت


    ببین ایا نقطه امن و درستی با این ادم میتونستی داشته باشی ؟

    میدونستم امروز صبح با حال وحشتناک سنگین بیدار خواهد شد چون ادم تو این شرایط معمولا تو مرحله انکار و خشم خواهد بود

    حوالی ظهر تماس گرفت ، گفت رفتم امضا کردم ولی یه اشتباه بسیار بزرگی هم کردم اون لحظه دچار یه حالی شدم کلی گریه کردم بهش گفتم بیا به خاطر بچه هامون یک بار دیگه بهم فرصت بدیم
    آن هم گفت اصلا دیگه فایده نداره
    ناراحتم خودم کوچیک کردم اونو خیلی بی رحم و بی تفاوت دیدمش

    مریم چیکار کنم بتونم از این درد خلاص بشم ؟ خیلی فشار رومه

    یهو سوزش دستم توجهم به خودش جلب کرد همون لحظه پیامی از این زخم دستم به ذهنم رسید

    بهش گفتم دوستم راستش متاسفم خیلی ناراحتم برای حالت میفهمم دردت زیاده اما هیچ راهی نداره که آنی از این درد رها بشی هر راهی را الان برای خلاصی از این درد انتخاب کنی ممکنه تو را یک جور دیگه به دردسر بندازه
    چاره بعضی از دردها فقط زمان هست و بس ، تا درد به مرور، یواش یواش التیام پیدا کنه


    مثل زخم دست من که دیروز اتفاق افتاده و اون پوست کلفت و آسیب دیده از ته کنده شد
    من باید درد بکشم هر روز کمی کمتر از روز قبل تا به مرور خوب بشه وخودش اون قسمت دستم ترمیم کنه

    تو هم باید با این احساسات دردناکت روبه رو بشی ببینیشون حسشون کنی متوجه بشی برای چی این هزینه داری براش پرداخت میکنی ؟
    از دردش به چیزهای اشتباه پناه نبر
    فکر نکن این دردی که الان تجربه میکنی تمام روزگارت همینه


    وقتی که ادم یه چیز زائد مثل توده از بدنش جراحی میکنه وقتی از درد جراحی فارغ شد تازه متوجه میشه خودش از چه چیز اضافی خلاص کرده

    تو شرایط روانی هم همینه ادمها بعد از اینکه برای آسیب هاشون هزینه دادند در پایان خودشون پیدا میکنند و متوجه میشند بعضی دردها برای رها شدن و پایان دادن به یک راه تلخ بیشتر از این هم ارزش داشت ادم درد بکشه

    گفتم الان بی قراری های تو برای اون شخصیت نیست برای همسری که همیشه در ذهنت دوست داشتی باشه و نبود تو سوگوار همسری هستی که دلت میخواست یک روز بهت امنیت بده و اخرش هم نداد و رفت

    گفت دقیقا دقیقا

    گفت الان ابروم میبره ، میره به همه میگه که من اخر سر التماسش کردم برگرده و اون قبول نکرده

    گفتم لطفا به همین جمله ات بشین فکر کن چقدر ناامنی داخلش است تو چقدر شایستگی تو همچین ادمی میبینی ؟ کسی که حتی نمیتونی بهش درخواستت را بگی و میترسی که بقیه را مثل همیشه خبردار کنه و به قول خودت با ابروت بازی کنه

    من موافقم از نظر شخصی شاید ابراز نمیشد مناسب تر بود اما اگر من تو شرایط تو قرار میگرفتم شاید همین رفتار تو را میکردم و حتی بیشتر خواهش میکردم برگرده پس خودت سرزنش نکن اون لحظه زندگی خودت بوده دلت خواسته اینو بگی ...


    تازه این کار یه پیام مهمی هم داره اینکه نشون میده تو تا اخرین لحظه متعهد بودی و پشتت به فرد سومی تو این زندگی گرم نبوده و بیرون آمدن از این زندگی جسارت خودت بود و الا در دقایق اخر باز به خودش نمیگفتی بیا دوباره به هم فرصت بدیم


    ( چون دوستم ادم متعهد و معتقدی هستش میدونستم این میتونه بر این حس سرزنشش التیام خوبی باشه )
    و واقعا هم موثر بود

    در کل زخم دستم باعث شد حتی برای خود من هم پیام هایی را درونم آگاه و یاداوری کنه... که یه روز بالاخره هر دردی خوب میشه مهم درس و نکته ای هست که آدم بتونه ازش بیرون بکشه که مجبور به تکرار اون تجربه و درد مجدد در زندگیش نشه .

    پی نوشت : بابت نوشتن این مطلب از دوستم کسب اجازه کردم و خودش هم میاد میخونه😊

    نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:11 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • من فکر میکنم که آدمها در تجربه ها و حالت های مختلفی که پشت سر میگذارند ، تازه ،وقتی با واکنش و عمل روبه رو میشند به شناخت ، ظرفیت و توانایی هایی موجود خودشون پی میبرند که چه جایگاهی دارند و بهای زندگیشون چند هست ؟

    آدمی که میخواد شان خودش را حفظ کنه برای کرامت ، عزت نفس و حرمت خودش به جای چشم داشت از کمک دیگران سعی میکنه از رنج بی نهایت به جای دیگران به خودش پناه ببره و اینجا قله عزت نفسش خواهد بود .

    به نظرم اینجاست که طبع بلند خودش را دو، دستی میچسبه چون میدونه چقدر ارزشمنده .لذا از داستان منت و باج و حرف مفت بیزاره


    ادم باید تا حد الاامکان در نقطه ای از خود ارزشمندیش باشه ،که روی توانایی ها خودش برای حل مشکلش بسنده و قناعت کنه تا اینکه بخواد توقع و درخواست از بقیه داشته باشه

    تو آن نقطه ایی که ادم به خودش پناه میبره در کنار دلتنگی و غریبی که تجربه میکنه ، یه شکوه غرور افرین هم داره از اینکه میدونه این ( من ) چه لحظه ها و روزهایی را باهاش آمده و طاقت اورده و تمام جراحت ها و زخم هاش درس هایی بوده که اصالتش تا به امروز ساخته ، تو این پناه بردن و سرمایه گذاری به خودش وقتی با احساسات دردناکش روبه میشه اینقدر پخته و گداخته میشه بالاخره با خودش و شرایط ، یک جا به آشتی و صلح میرسه ... چیزی عوض نمیشه اما یه ،من فهمیده تر دیگه ازش بیرون میاد و متولد میشه

    معینی کرمانشاهی یه سروده زیبا داره که میگه :

    پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
    تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

    خویش خویش من هم اکنون از در صلح آمدست
    جمله گوش از غیر ببستم تا شنیدم خویش را

    خویش خویش من مرا و هرچه من ها بود سوخت
    کشتم او را و زخاکش پروریدم خویش را

    معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس
    خویش بینی را گزیدم تا گزیدم خویش را

    می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم
    تا زتاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

    سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام
    راه برخورشید بستم تا شنیدم خویش را

    اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
    ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

    پرده داران زمانها چوب حراجم زدند
    دست اول تا برامد خود خریدم خویش را

    بزم سازان جهان می از سبوی پر زنند
    چون تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

    شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام
    قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

    هوی هوی بزم درویشان كرمانشه خوش است
    چون به دالاهو رسیدم ، وارسیدم خویش را

    پی نوشت : من پوزش میخوام که مجبورم این مطلب ساده را توضیح بدم چون واقعا طبق تجربه گاهی محدود افرادی هستند اصل مطلب را نمیگیرند و یه برداشت و سوال سطحی براشون ایجاد میشه چون مطالب این مدلی بنا به باورم ، زیاد به بهانه های مختلف مینویسم پیشاپیش خودم رفع ابهام کنم .

    قطعا اکثر شما منظور من را از تجربه پناه بردن به خویش و عدم دریافت از کمک به دیگران متوجه شدین
    اینجا منظور روانشناس نیست روانشناس منتی بر سر شما نداره بلکه شما هزینه تایمی که در اختیارتون میگذاره را پرداخت میکنید و اون هم وظیفه خودش را انجام میده .و صد البته یکی از مهمترین کارهایی که ادم میتونه در بحران برای خودش انجام بده، اینه که به یه روانشناس متخصص و معتمد مراجعه کنه که شخص در مسیر تاریکی که تجربه میکنه ، روانشناس با چراغی که به دستش گرفته پشت مراجع بره و آن را همراهی کنه که در چاله و چوله های راهش سقوط نکنه
    پس اون یکی دو نفر که دل به مطلب نمیدین لطفا دیگه نپرسید یعنی از روانشناس هم کمک نگیره ؟
    که سر به بیابون میگذارم

    خلاصه اینجا منظور از عدم دریافت کمک اطرافیان و دوستانی هستند که نه تنها نمیتونند به طور دقیق درکی از مشکل ما داشته باشند تازه با درخواست کمک ممکنه ما شاهد واکنش و رفتارهایی باشیم که بزرگترین سرمایه که عزت نفسمون هست خدشه دار و آسیب ببینه به هر حال توش حرف و حدیث های آزار دهنده هست


    امیدوارم همیشه همگیتون در بالاترین نقطه عزت نفستون پایدار باشید و خودتون را با بلند نظری برای رفع مشکلتون قانع و کافی بدونید ...

    نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 13:28 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • درمانگر زخم خورده امید بیشتری به التیام دارد

    👤یونگ‌

    خرم آنکس که در این محنت گاه، خاطری را سبب تسکین است .




    نهم اردیبهشت روز روانشناس بر فرهیخته گان این حوزه که رسالت خطیرشان شفای روان هست ، مبارک باد 🌹💕

    و من چه مفتخرم که روانشناسم ، که می توانم در عمیق ترین ، بخش خصوصی دنیای درونت ، کنارت باشم و تو میتوانی در فضای امن رابطه ای که باهم داریم برای من هر آنچه که در تو میگذرد بازگو کنی . تا دنیایت را برای فهم و درکت از دریچه نگاه تو ببینم . من و تو پا به پای هم تلاش میکنیم تا نظاره گره رویش سبز جوانه های امید در تو باشیم و در نهایت به آرامش برسی و من هم از نور تو حس شعف و مفید بودن را تجربه کنم ❤🙏🏼




    نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 11:2 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []


  • دلایل زیادی داره که برخی آدمها در تجربه بحرانهای مختلف و حال ناخوشایندشون تصمیم میگیرند در سکوت و خاموشی دورانشون را سپری کنند ..و حتی تمایل ندارند با نزدیکترین افراد و دوستان خودشون در مورد حالشون و چرایی رفتارشون توضیحاتی بدهند

    به نظر من یکی از مهمترین دلیل این تصمیم بین دلایل دیگه با اختلاف زیاد ، احساس عدم درک شدن و قضاوتهای خام و پخته نشده اطرافیان است حتی دوستان صمیمی

    گاهی ممکنه ابرازاتی هم داشته باشند اما اینقدر با واکنش های سطحی و قضاوتی روبه رو شدند که از بیان دردشون پیشمان شدند

    خود من هم ،جز یکی از این آدمها هستم سختم هست اگر در تجربه شرایط سخت باشم ، آن را برای اطرافیانم توضیح بدم ... کلافه میشم با حرفها و توصیه های سطحی روبه رو بشم


    یهو مثلا طرف به خیال خودش بهت یه تلنگری میزنه که تو حس میکنی توی سرمای زیر صفر این لیوان اب یخ پشتت خالی کردند میگی با این حرفش واقعا این راجب درک من و دردم چه فکر میکنه ؟ شعور و توان من را به خیال خودش اندازه یه عدس دیده .

    تو زوایایی که دور دست ترین حالت هاش را هم دیدی ، حالا اون میخواد برای تابلوترین قسمت مشکلت فاز دانایی و فرهیختگی برداره تازه از دید خودش و شکم سیریش یه چیزی سر منبرش بگه

    من که هرچقدر که میگذره در این مورد سر سخت تر و فردی تر میشم و حس خوبی در به اشتراک گذاشتن ندارم .

    البته منکر نمیشم شاید چون من با شناسایی و بررسی علم رفتار انسان آشنا هستم و میدونم انسان پیچیده است و هر رفتار و احساسی را که تجربه میکنه به علت های زیادی مربوط میشه و تمام تلاش میکنم در تجربه ام با ادمها چون این علت ها را میدونم بدون قضاوت با حساسیت و ظرافت بیشتری حالشون درک کنم


    نمیتونم توقع و انتظار این را داشته باشم که نزدیکانم که تخصص دیگری دارند توجه و تمرکزشون در سطح انتظار من باشه

    اما واقعیت اینه که دنیای امروزی هر چه بیشتر به انسانهای هوشمند و آگاه نیازمنده ... ما برای حفظ روابط سالم با نزدیکانمون لازمه که فهم و درکمون را با کار کردن روی خودمون و دانش افزایی بالا ببریم ..

    ‌‌

    متاسفانه من در جامعه اطراف خودم میبینم گرایش ادمها به انزوا رفتن و فرار از تعامل با دیگران بیشتر شده
    آدمهای باهوش خیلی حرفه ایی ، احساس خودشون را پوش میدن در کنار ما میخندن ولی افسردگی پنهان دارند ... تمایل ندارند از احساسشون و دردشون بگند ،چون آدمهای مقابل ، همیشه آماده نصحیت کردن هستند و ادم دردمند از شنیدن توصیه های ابکی و غیرضروری خسته میشه
    و همچنین ، میدونه که علاوه بر این نصحیت ها بعد از اتمام صحبت طرف مقابل چقدر در ذهنش به قضاوتش میپردازه

    حقیقت ، آن چیزی که ما از ادمها میبینم و اطلاعاتی که به ما میدن برای نسخه پیچی خیلی اطلاعات اندکی است
    وقتی ادمها را با دید حرفه ایی بیشتر ازشون اطلاعات میگیرم و تحلیل میکنم میبنم چقدر ادمها حفره هاش عمیق تر از آن چیزی هست که ما حتی بتونیم تصورش کنیم

    دردناکه اما ، نا امیدی عمیق ، میل به خودکشی رو به فزونی است ..( حتما اگر این احساس داریم باید از متخصصین روانشناسی بالینی و روانپزشکی کمک بگیریم )

    این میل خودکشی در انزوای آدمها بیشتر قدرت میگیره

    همیشه یادمون نره وقتی ما داستان زندگی کسی را متوجه میشم از دور خودمون عاقل ، اون را نادان نبینیم
    هی نگیم اگر من جات بودم ال میکردم بل میکردم

    اونها را به خاطر تکرار تجربه های اشتباه و مهربانی هاشون به آدمهای اشتباه سرزنش نکنیم

    ما هرگز جای اون ادم نیستم شاید اگر جای اون بودیم متلاشی میشدیم راههای که اون رفته را ما نرفتیم دردهای که اون کشیده ما نکشیدم


    تویی که فوری در مقابل دیگران فاز نصحیت و پند دادن میگیری یادت نره شاید اگر تو جای طرف مقابل بودی، اون الان باید تو را نصحیت میکرد . پس خیلی قربون عاقلی و دانایی خودت نرو....

    واقعا ما از زندگی دیگران چه میدونم ؟ چه میدونم اون چطور زندگی کرده ؟

    شاید اگر ما تو خانواده اون بزرگ شده بودم و مشکلات اون را داشتیم نمیتونستیم دوام بیاریم ولی باز اون دمش گرم دوام اورده و هنوز ادامه میدیم

    به نظرم ما آدمها در مقابل هم تنها کاری که میکنیم اینه که بهم محبت را تزریق کنیم و مهربانی از هم دریغ نکنیم
    دلهای همدیگر را نشکنیم ...


    عمه عفتم میگفت مادرشوهر خدا بیامرزش همیشه میگفته دست شکسته کار میکنه اما دل شکسته نمیتونه کار کنه .
    عجب جمله اییی واقعا درسته ادم که روانش درد میکنه و دلش میشکنه همجوره بی حس و رغبت به زندگی میشه ولی اگر دلش آرام باشه هرچقدر جسمش رنجور و خسته باشه از فعالیت و کار دست نمیکشه ..

    الهی که دلتون آرام و مهربان بمونه و چراغ رویاهاتون روشن باشه به امید محقق شدنش انگیزه زندگی و تلاش در وجودتون فعال باشه

    نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:37 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []


  • دیروز شدیداً در رختخوابم نیاز داشتم یکی محکم بغلم کنه و در گوشم چند بار بگه نگران نباش این بار هم درست میشه تو ازپسش برمیای .....😭💔

    من عادت دارم بیشتر روی شکم میخوابم .

    اینقدر احساس غم روی‌من سنگینی میکرد که به خودم گفتم نمیدونم غم در من نشسته یا من در غم نشسته ام ؟😔
    همون جور دمرو از زیر قفسه سینه ام دستهام دور خود حلقه زدم و خودم محکم به آغوش کشیدم و به خودم گفتم مریمک کم نیاری ها ..... نترس از پسش برمیای ... خودم دلداری دادم تا در بطن خودم و گرمای آغوشم به خواب رفتم

    ‌🙏🏼💕💕

    آیا شما در مورد درماندگی آموخته شده چیزی شنیدین ؟


    گاهی بعضی از آدمها در تجربه متوالی از دردهای پی درپی بهش دچار میشن
    گاهی اوقات افراد پس از چندین بار تلاش و نتیجه نگرفتن از حل مشکلاتشون و تجربه مکرر ناکامی به اشتباه فکر می کنند توانایی تغییر شرایط را ندارند و این احساس ناتوانی تبدیل می شود به بی عملی

    یکی از دلایل دیگری که من همیشه توصیه میکنم احساسات خودتون را به جای گریز و اجتناب ببینید و باهاش روبه رو بشید که متوجه بشید از عواقب مشکلات چی به روزتون آمده و الان در چه نقطه ای از برخورد با مشکل یا مشکلاتتون هستید یکیش همین درماندگی آموخته شده است

    ️اشخاصی که دچار درماندگی آموخته شده هستند در شرایط سخت رنج می کشند و گلایه می کنند، ولی برای تغییر دست به عمل نمی زنند

    یکی از نظریات مشهور و مهمی که در زمینه ی افسردگی مطرح است، نظریه درماندگی آموخته شده
    (Learned helplesseness)
    که مارتين سليگمن پدر روانشناسی مثبت گرا آن را مطرح کرده

    او در آزمایشی که بر روی سگ ها انجام داد به این قضیه پی برد که برخی از سگ ها، از شوکی که از قبل چندین بار به آن ها وارد می شد دیگه فرار نمیکردند .
    سگ ها در گوشه ای از قفس می ماندند و در انفعال کامل شوک را تحمل می کردند.

    این پدیده، او را کنجکاو کرد که بدونه ، چرا سگ ها منفعل می شند در حالی که شوک محرکی آزار دهنده است. در طی آزمایش های دیگر، متوجه شد سگ هایی که شوک مستمر دریافت می کنند و هر اقدامی که انجام می دادند به قطع شدن شوک نمی انجامید در گوشه ای دراز کشیدن و رنج تحمل شوک را به جان می خریدن.

    سلیگمن این پدیده را درماندگی آموخته شده نامید.

    پدیده ای که در آن، ارگانیسم به این نتیجه می رسد که پیامد مشکل ربطی به تلاش و اقدامات او ندارد و با خود این گونه استدلال می کند :

    فایده ای نداره، از دست من که کاری بر نمی یاد، من که نقشی ندارم، تلاش کردن چه تأثیری داره؟ ، تا حالا چقدر زندگیم خوب بوده که از این به بعد باشه
    سرنوشت من همینه من نمیتونم چیزی را تغییر و عوض کنم

    سلیگمن بعدها کنجکاو شد که این پدیده را هم در انسان ها بررسی کند. طی آزمایشاتی که او و همکارانش طراحی کردند پی بردند که این پدیده در مورد انسان ها هم صدق می کند.
    اگر انسان ها در موقعیتی نامطلوب و دشوار قرار بگیرند که تلاش هایشان تغییری در نتیجه و وضعیت ایجاد نکند احتمالا به انفعال و درماندگی کشیده می شوند.
    سلیگمن به این نتیجه رسید که یکی از عوامل مهم در ایجاد افسردگی همین درماندگی آموخته شده است

    به عبارتی دیگه در ماندگی آموخته شده ...وضعيتی هست كه در آن فرد احساس ناتوانی می کند، فکر می کند كه در مورد يا مواردي از زندگي، کاری از دستش بر نمی آید و تلاشش در نتیجه ی کار ،تأثیری ندارد. بنابراین ناامید ‌میشه و تلاشي نمي كنه. و نه تنها برای رفع مشکل دست به اقدامی نمیزنه ، تازه تن به شرایط نامطلوب می دهد. چون باور کرده که ناتوانی و شکست های گذشته، همیشگی و پایدار هست
    یه جورهایی فاقد انگیزه برای حلمسئله است انگار از نظر روانی دچار بی تفاوت و سِر ، شده .

    در صورتی که شاید راه حلی که انتخاب کرده مناسب نبود ه و به روشي ديگه بتوانه آن را كنه.
    این تسلیم و تن دادن به تقدیر بدون هیچ تلاشی به علت ترس از شکست درماندگی آموخته شده است.

    با تغيير باورها و گفتگوي ذهني و مي توانيم به درماندگی آموخته شده «غلبه کنيم».

    فرد باید به این باور برسه که :
    ممکن است یک راه حل در همه موقعیت ها موثر نباشه، اما معنیش اين نيست كه آن موقعيت يا مشكل غيرقابل حل است.

    حتی اگر کنترل و حل مشکل در دست ، به طور فعلی نباشه وجود انگیزه برای تغییر مشکل و اقداماتش از جانب فردی که بحران و شرایط نامطلوب تجربه کرده بسیار مهم هست ‌. پر اهمیته که در تجربه دردها و بحرانهای پی در پی هوشیار و مراقب باشیم که به درماندگی آموخته شده دچار نشیم .


    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روان تحلیگر ، دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 17:46 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []


  • به بهانه دلتنگ شدنم از برای یکی از مراجعینم ، یادی از گوشه ایی از خصایص نیکوش بکنیم....

    یکی از مراجعین ، نازنینم یه خانم بالای شصت سال هستند که پرستار بازنشسته از طریق دنبال کردن صفحه اینستاگرامم با من آشنا شدند ( هنوز تا این لحظه صفحه کاریم دی اکتیو هست و فرصت فعال کردن را نداشتم امید است به زودی برگردم )


    ایشون بسیار ، بسیار بانوی نازنین و با اخلاق متشخصی هستند .. با وجود لطف بسیار زیادی که ایشون به من دارند اما من آشنا شدنم را با ایشون یک لطف میدانم و اگر قرار باشه در زندگیم سه نفر را الگوی اخلاقی و شخصیتی خودم قرار بدم بلا شک ایشون یکی از آن سه نفر خواهد بود

    از لحاظ ادب ، متانت ، صبوری ، وقت شناسی ، رعایت حقوق متقابل و... هرچی فضایل نیکو از ایشون بگم کم گفتم
    چنین انسانی را همیشه آرزو میکنم سر راهتون قرار بگیره

    همیشه هزینه های جلسات مشاوره اش را چند جلسه با هم واریز میکنه و سری اخر که واریزی انجام داد، متاسفانه نت ها قطع و فیلتر شد و دسترسی ما از طریق صوتی واتساپ که ارتباط میگرفتیم قطع شد ...
    امیدوارم شرایطی براشون مهیا بشه که بتونند از شارژ جلساتشون استفاده کنند و با افتخار در خدمتشون باشم

    اوایل برای یکی از بستگانش به هزینه خودش براش از من وقت و جلسات مشاوره گرفت
    و بعد از چند ماهه که گذشت برای خودش هم نوبت گرفت
    میگفت قبل تر ها فکر میکردم ، مشاوره برای افرادی است که مشکلات پیچیده دارند بعد که با صفحه اینستا و حرفهای شما آشنا شدم کم کم متوجه شدم که چقدر خوبه که من هم خودم را مورد یه بررسی و بازبینی قرار بدم شاید واقعا یه جاها از رفتارم نیاز به یه سری ویرایش و تغییر داشته باشه اصلا شاید اونجایی که فکر میکنم درست رفتار کردم دارم اشتباه میکنم کسی که صلاحیت داره خوبه در این مورد نظرش بدونم

    خلاصه اینقدر ایشون شیرین و فهیم هستند معمولا تو این سن افراد کمتر به مشاوره گرفتن انعطاف دارند و تو این فرهنگ ‌و دور زمونه به نظرم همین انعطاف و نگاهشون بابت آگاه شدن خیلی تحسین برانگیزه

    یک بار دوتا مورد از مواردی که از خودش میگفت در رابطه با عروسش که بسیار هم رابطه موفق و رضایت بخشی دارند ، ازشون اجازه گرفتم گفتم خانم فلانی این رفتار هوشمندانه و عاقلانه شما که دارید برای من به عنوان تجربه روزانه خودتون گذری تعریف میکنید اینقدر تاثیر گذار و مهم است باید به عنوان تجربه ازش برای بقیه گفت من علاوه بر اینستا در یک وبلاگ مینویسم اجازه میگیریم ازتون این چیزی که گفتید را برای مخاطبانمان به عنوان یک خصلت نیکو بنویسم و ایشون موافقت کردند

    بسیار شخصیت متواضع و مثبتی دارند
    حفظ حریم رازداری مراجع به من این اجازه را نمیده که بخوابم بیشتر از ایشون مثال بزنم چون میدونید که رازداری از مهمترین وظیفه یک روانشناس و حقوق مراجع است حتی برای مثال زدن هم ما باید از مراجع خودمون بابت اون مسئله اجازه داشته باشیم
    فضای مراجع و درمانگر همیشه باید امن و محفوظ باشه و من خودم روی این مسئله خیلی حساس و دقیق هستم . لذا محدودیت ها به من اجازه بیشتر نوشتن را از ایشون نمیده

    آن نکته جالبی که ایشون در رابطه با بقیه و عروسش رعایت میکرد این بود که به مرزها خیلی احترام میگذاشت صمیمیت را با دخالت بی جا قاطی نمیکرد
    اگر محبت هایی میکرد برای خودش قانون های من دراوردی قرار نمیداد... خیلی قشنگ عشق و محبت را نثار عزیزانش میکرد و میکنه

    میگفت من برای عروسم گوشت میخرم پاک میکنم ، میشورم خشک میکنم چرخ میکنم چرخی ها را بسته بندی میکنم اما برای خورشتی ها میگم خودش هر طور مصلحت میدونه که بر اساس غذاهایی که میخواد بسته بندی کنه
    اون زن خونه است مدل خودش بهتر میدونه من ورود نکنم بهتره

    فکر کنید یه ادم نازنین ، که در مورد بسته بندی گوشت ها به حریم طرف مقابلش به این ظرافت دقت میکنه چقدر باید محترم باشه قطعا در بقیه موارد مهمتر دقت و ملاحظه خیلی بیشتر خواهد کرد

    مثل بعضی ها نمیگه خودم رفتم گوشت خریدم شستم حالا جاش باید صد مدل دخالت و منت بگذارم

    میگفت مهمان که از طرف خانواده خود عروسم براش میاد چون تو ساختمان ماست من میگم نوه را میگیرم ... دخترم به عروسم میگه تو سالاد و مخلفات آماده کن من برات میام غذا اصلی را میپزم بینش که از عروسم سوال میپرسه یا اجازه برای کاری میگیره
    عروسم هم خیلی دختر خوبی هست اون هم میگه هر کاری کنی آزادی راحت باش من موافقم
    اما دخترم میگه نه تو زن خونه هستی بعد علایق خانواده ات بهتر میدونی من انجام میدم ولی اصلش نظارت و موافقت تو است که مهمه ...

    ببینید چقدر رابطه زیباست با وجود نزدیکی محل زندگی با احترام به حریم همدیگر چقدر رابطه را در بستر سلامت نگه داشتند

    به بهانه کمک کردن کل اختیارات طرف مقابل را ازش نمیگیرند و از او باج گیری عاطفی نمیکنند میدونند که برای چه کمک میکنند و جایگاه خودشون و طرف مقابل را میشناسند یعنی بیشتر ، احترام و شان خودشون را ، حفظ و نگهداری میکنند
    البته که رابطه یک مسئولیت دوسویه است گاهی طرف مقابل به حدی هوش و فهم پایینی داره که تو هر چقدر ملاحظه کار باشی اما اون نمیخواد باشه به نظرم تو این ربطه مادرشوهر و خواهرشوهر و عروس هر سه مرزهای رابطه خودشون را میشناسند
    واقعا اگر همه ما در روابطمون اینگونه بودیم دنیا چه گلستان زیبایی از عشق و احترام میشد .

    پی نوشت : خیلی وقته در پیج بوسه خدا مطالب قبل از نگذاشتم از فردا عمری باشه انتقال و انتشار مطالب قدیمی را از آن وبلاگ شروع میکنم

    نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 20:49 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • من همیشه عاشق بازارچه های محلی و سنتی هستم وقتی داخلشون میرم برای خارج شدن ازش دل نمیکنم
    اینجا هر منطقه یک روز مشخص در هفته بازارچه محلی و یا اصطلاحاً هفتگی برگزار میکنند

    باربد به خودش باشه کلش دوست داره ده دقیقه ایی خرید هاش انجام بده و از اونجا خارج بشه

    آن روز داخل بازارچه محلی ، بهم میگه مامی چند دور تو این فضا میچرخی بریم دیگه
    بهش گفتم حالا بزار باز آن قسمتم ببینم بعد میریم

    پرید همونجا بغلم کرد بوسیدم میگه نگاش کن شبیه بچه ها میمونه ، که پارک بردنشون هی بهشون میگن بیا بریم خونه ، باز میگن یکی دیگه ، یکی دیگه برم میام.

    کلی خندیدم😂 گفتم وای چه تعبیر با نمکی کردی دقیقا
    همینطوره
    واقعا شرایط زندگی و مشغله هاش طوری شده که به نظرم لذتها کاهش پیدا کرده و با ، بالا رفتن سن همینطور این کاهش ها و هیجانها افت میکنه

    به نظرم اگر ادم لذتی را در خودش پیدا کرد حتی اگر ساده و کوچیک باشه تا میتونه ازش بهره ببره چون خود همین هم یه مهارت و هنر است.

    موضوع بعدی اینکه با تعبیر باربد در مورد پارک بچه ها و بازار محلی مسئله درک و فهم متقابل در رابطه مجدد توجهم جلب کرد که چقدر خوب و عالی است ما خویشتن دار باشیم و بتونیم به علایق متفاوت اطرافیانمون احترام و توجه داشته باشیم

    وقتی با ، باربد بیرون میریم به میزان زیادی با جاهایی که من میرم و علاقمندیش نیست ولی صبورانه همراهی میکنه ، گاهی توی مغازه ها کیف و کاپشنم میگیره که راحت تر اجناس را بازدید کنم .
    ( بهش میگیم خانمت کلی بعدها دعا به جونم میکنه چون اینجا که با هم زندگی کردیم این بیرون رفتن هات با من و کیف وسایل گرفتن هام کلی برات تمرین وعادت شده ...
    میگه نههههههه نمیخوام من نیستم اصلا عادت نکردم خخخخ🥴😬
    میخندم میگم چاره ایی نداری جزیی از بودن با خانم هاست🤑
    میگه بی خیال ولم کن .. من نمیخوام باهم کلی میخندیم .

    در کل من هم سعی میکنم وقتی باهم هستیم و اون هم میخواد به مغازه های مورد علاقه خودش بره و بازدید کنه با وجود اینکه رغبتی به اون فضاها ندارم اما همراه و کنارش باشم ، که این اتفاق مشابه در جریان رابطه متقابلمون رخ بده .....

    دنیا و علایق را فقط از نگاه خودمون نخوایم و نبینیم ادمی که عزت نفس سالمی داره ، علاوه بر تعلقات خودش به تعلقات دیگران هم نگاه میندازه از این باب یه تعادلی برقرار میکنه نه خودش و علایقش را نادیده میگیره نه اینکه فقط نگاه یک چشمی و قطعی به نیازهای خودش داره .

    نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 20:25 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • دختر خواهرم کلاس اول یه مدرسه غیر انتفاعی میرفت که خیلی مدرسه قر و ادا داشت
    برای تمام مناسبتها و هر بهانه ای ، از والدین می خواستند ،شرایطی را مهیا کنند و عکس و فیلمش را از زوایای مختلف برای مدرسه بفرستند و آنها هم در گروه و کانال مدرسه منتشر میکردند

    از آنجایی که اکثر ما ایرانی ها همیشه دنبال تظاهر و تجملات هستیم گاهی بعضی مادرها این مناسبتها را خیلی خاص تدارک میدیدند

    هزینه مدرسه به خاطر تورم برای ثبت نام سال دوم ویانا بالا رفته بود
    خواهرم ناراحت و ذهنش درگیر بود با من مشورت کرد
    بهش گفتم ببین ویانا دختر فوق العاده باهوش و زرنگی هستش یه مدرسه معمولی تر بگذارش تو میتونی هزینه مدرسه براش در کلاسهای فوق برنامه خودت به مصلحت خودت هزینه و مدیریت کنی

    تنش اختلاف خودت و همسرت را از بابت هزینه مدرسه کاهش بدی

    تو دوتا بچه داری و آن هم نیازبه رسیدگی و آموزش داره فکر آن هم باید باشی

    از همه مهمتر خودت هم از این بساط ادا و اطوارهای مادرها و مدرسه رها میشی
    شما فکر میکنید که این برنامه ها برای بچه هاست ؟ در واقع مدرسه با سیاست خودش شما را ابزار میکنه که تو خونه درگیر هزینه و وقت و حتی گاهی بحث و جدل بشید که برای آنها عکس و تصویر بگیرید و برای بزرگ کردن مدرسه برای خودشون این تصاویر و فیلم ها را تبلیغ بکنه

    تا میتونی ویانا را درگیر این حاشیه ها و مسائل نکن بزار کودکیش با آرامش بگذرونه این چیزها باور کن برای بزرگترهاست برای بچه ها لطف و سودی نداره

    خلاصه ویانا را کلاس دوم و الان که سوم هست در مدرسه دیگه ایی ثبت کرد ...و بارها و بارها گفته خیلی دعا به جونت میکنم انگار از دردسر های بزرگی من را رها کردی الان که تو این مدرسه هستم متوجه شدم چقدر گرفتار حاشیه های آن مدرسه بودم .

    توی اون مدرسه ویانا یه همکلاس داشت که خواهرم از خودش و مادر آن دختر که چقدر زن باشخصیت و محترمی هست تعریف میکرد
    نسبتاً با هم ، ارتباطشون حفظ کردند گاهی باهم برای بچه ها تاتر و کتابخونه میرند و خواهرم از امکانات مالی و شرایط خوب زندگیشون هم تعریف میکنه

    چند وقت پیش تماس گرفت گفت یکی از همکلاسهای مدرسه قبلی ویانا تولد گرفته و مامانش تماس گرفته و ویانا را دعوت کرده خیلی هم پولدار هستند
    به نظرت چیکار کنم ؟ نظر تو چی هست ؟

    گفتم قطعا بقیه همکلاسی های ویانا را هم دعوت کرده و اگر مامانش میشناسی صد البته ویانا را بفرست همین معاشرتها بهش هم حس خوب میده هم در محیط ، خیلی موارد را تجربه میکنه

    گفت لباس مخصوص تولد نداره
    کادو حالا چی بدم ؟

    گفتم ببین اینها بهانه است الان عید نزدیکه لباس عیدش را زودتر بگیر که هم مناسب تولد باشه هم عیدش

    کادو هم بالاخره کاری نداره چند پیشنهاد بهش دادم گفت خیلی خوبه

    گفت پس بزار ببینم مامان فلانی ( همین خانمی که باهاش هنوز ارتباط داره اگر دخترش میفرسته باهاش هماهنگ کنم اون و ویانا باهم برند )

    چند دقیقه بعد باهام تماس گرفت گفت :
    با مامان فلانی تماس گرفتم گفت راستش دختر من را هم دعوت کرده اما من نمیخوام دخترم را بفرستم
    چون اینها خیلی پولدار هستند تولدش قطعا آنچنانی هست بعد دخترم هم از من توقع میکنه که تولد آنجوری براش بگیرم و من در توانم نیست ترجیح میدم نره که درگیر نشم

    خواهرم گفته بود پس من هم نمیفرستم

    به خواهرم گفتم هر دوتاتون چقدر اشتباه میکنید که صورت مسئله را پاک میکنید به جای ندیدن و منع کردن خودتون و بچه هاتون به بچه هاتون و الخصوص خودتون را یاد بدین ، هر آنچه که هستید و دارید دار پذیرا باشید

    این چه تربیتی است که بچه ام اگر ببینه اون هم اون مدلی میخواد؟ خب بخواد شما درجایگاه والد نمیخواد روضه ناتوانی و نداری براشون بخونید در حد فهمشون توضیح بدین که امکانات و برنامه ریزی شما به این صورت است .

    در ضمن بیشتر اینها دغدغه های بزرگترهاست نه بچه ها
    بزرگترها هستند که خودشون مقایسه میکنند و در مقابل افراد مالی قوی تر از خودشون حس خودکم بینی دارند
    مگر تو همیشه نمیگی این خانم خیلی وضع مالیش خوبه ؟
    گفت چرا خیلی خوبه همه کاری هم برای دخترش میکنه در حد عالی

    گفتم ولی متاسفانه الان در مقایسه با این همکلاسی دخترش احساس ضعف و ناتوانی بهش دست داده که نمیتونه هم تراز اونها برای دخترش مراسم برگزار کنه

    گفت من درگیر این موضوع نیستم چون ویانا دوساله از دوستان اون مدرسه اش جدا شده فقط با این همکلاسیش درارتباطه نگرانم بره آنجا و این نباشه احساس غریبی کنه

    گفتم خب خود اینم یه مهارته و روبه رو شدن هست غیر مستقیم به مامان دوستش که تولدشه خواهش میکنی از این بابت حواسش به ویانا باشه و بچه ها خودشون باهم زود رابطه میگیرند

    خلاصه هر دوتا مادر به خاطر تله های ذهنی خودشون بچه هاشون به همچین تولدی نفرستادن
    در صورتی که اگر من بودم فکر میکردم بچه ام تو یه تولد خاص و شیک بره بهش خوش بگذره مگر چند دفعه قراره همچین تولدی دعوت بشه

    گاهی ما آدمها خودکم بینی ها خودمون را غیر مستقیم به بچه هامون هم منتقل میکنیم
    یادشون بدین ارزش اونها به چیزهای مهمتر از ظواهر و تجملات است... یادشون بدین خودشون را هر طور که هستند قبول کنند دوست داشته باشند
    مهارت شاد و خوشحالی را بهشون یاد بدین

    حس خوشحالی و رضایت از درون آدمها نشات میگیره و احساسی که به خودشون دارند نه ظواهرهایی آنچنانی و بیرونی


    امکانات صد البته اهمیت دارند اما در حد ارضای نیازها ، نه اینکه ما باهاشون خودمون را کم ببینیم و احساس حقارت کنیم

    و این رفتار و ، واکنش دقیقا یکی آسیب های بزرگ عزت نفس هستش

    من و هیوا دختر دوستم لیندا که در هلند زندگی میکنه توی ماه فوریه متولد شدیم چند روز پیش برای تبریک تولدش با لیندا تماس گرفتم
    دیدم لیندا برای دخترش تولد گرفته و گفت من هر سال چند مدل در روزهای مختلف هیوا را خوشحال میکنم

    یکی از روزهاش فیلمش برای من فرستاد بقیه اش برام تعریف کرد
    مثلا برای دخترش آیفن چهارده خریده بود
    ... و صبح زود خودش و همسرش بالای سر هیوا در رختخواب ، با هدیه و با یه کیک تک نفره که روش یه شمع کوچولو بود ،براش تولدتت مبارک خوندن اون هم با همون موهای آشفته و لباس خواب و حسابی خواب آلو، در حالی چشم هاش میمالید بسته بزرگ کادوش هی جعبه در جعبه باز کرد تا به گوشیش رسید حسابی خوشحال و سوپرایز شد هی نگاهش میکرد و باورش نمیشد چند بار پرسید واقعا برای من هستش ؟

    من خیلی خیلی لذت بردم که این تولد فقط و فقط برای خود هیوا و حس خوب هیوا بود نه شو و نمایشی در فضای مجازی و حاشیه های دیگه

    حتی لیندا این فیلم توی اینستاش هم نگذاشته بود
    و بعد گفت یک روز هم با دوستانش براش برنامه میگذارم .....و اونجا هم ما خیلی مختصر عکس و فیلم میگیریم فقط تلاش میکنیم اون روز به بچه ها خوش بگذره و هرسال همین بوده

    امیدوارم ما بزرگترها به اسم بچه ها ناکامی ها و کمبودهامون را به نمایش نگذاریم که نه تنها سود و خوشحالی برای بچه ها نخواهد داشت ، تازه اونها برای حس خوب و احساس ارزشمندی نیازمند فیدبک و تایید بیرونی خواهند بود چون این همون چیزی است که از ما یاد گرفتند

    اگر خودمون ملاحظه کنیم و احساس منفی و افکار اشتباهمون را بهشون منتقل نکنیم ، قطعاً دغدغه های ما بزرگترها با آنها یکی نیست.


    گاهی بچه ها با ساده ترین هزینه ها عمیق خوشحال میشند
    برخی از تولدها ، کلاسهای فوق برنامه ، بعضی از کلاسهای کنکور و.... رقابت و نمایش والدین هست که از همدیگه جا نمونند نه سبک و شیوه مفیدی برای خود بچه ها

    در تصویر برداری از مراسم ها بچه هاتون، آنها را خسته و دلزده نکنید چهار تا عکس کمتر داشتن اتفاقی نمیفته ولی عوضش بچه هاتون از لحظه هاشون بهتر لذت میبرند و کلافه شون نکردید .

    مادر تمام مهارت های زندگی خود دوستی و پذیرش خود هست ... اگر ادم ها ، دنیایی مهارت های حرفه ایی بلد باشند ولی از خودشون رضایت نداشته باشند و در مقایسه با دیگران احساس کمتر بودن کنند .. اون مهارتها هیچ فایده و ارزشی براشون نخواهد داشت .







    نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22:49 توسط : مریم | دسته : درس هایی که آدمها با رفتارهای اشتباهشون به ما میدن
  •    []

  • یکی از همکارانم امروز ، صبح زود در خارج کشور که از اساتید دانشگاه است حالش مساعد نبود ..به علت اینکه یکی از مراجعانش که روز قبل هم بهش مراجعه کرده بود ، فرداش اقدام به خودکشی موفق کرده بود...

    ( یعنی همکار عزیر من ، آقای دکتر اصول حرفه ای خودش را در سهم مسئولیتیش و ارجاع به روانپزشک انجام داده بود اما به هرحال این اتفاق جزییاتی داشت که از توضیحاتش اینجا معذورم )

    اکثر مواقع موضوعات و موارد شخصی خودش را با من به اشتراک میگذاره و با هم گفتگو میکنیم

    ضمن همدلی عمیق و آرام سازی همکارم برای اینکه در تجربه بسیار تلخی بود ... در هیجده سال سابقه حرفه ای درخشان براش این حادثه خیلی درد اور بود ...

    میخواستم به این بهانه یاد اور بشم خواهشا هر زمان هر گونه افکار تهدید و آسیب زننده خودتون یا اطرافیانتون داشتید باید حتما اقدام و مراجعه اورژانسی به روانپزشک داشته باشید و در مورد افکارتون با روانپزشک صحبت کنید شاید لازم باشه برای افراد تحت افکار خودکشی دستور بستری صادر بشه تا از اون بحران هیجان و شرایط روانی نامساعد عبور کنه وکمک و مراقبت حرفه ایی ویژه بگیره ..

    مورد بعدی ،چند روز پیش یه همگروهی محترم ، در یه مسیر مشترک ، که الان رابطه در این‌سالها ، با برخی از همگروه ها یه حالت دوستی پیدا کرده

    دوست گرامی ضمن ارسال یه مطلب آموزشی ، حال و احوالم پرسیده بود
    ایشون از این افراد هست که خیلی به دنبال انرژی مثبت ، مسائل مربوط به جذب ، دوری کردن از هر مدله فکر منفی هستند

    وقتی در جواب حالت چطوره اش نوشتم ؟
    بد نیستم ( چون واقعا زیاد در آن تایم مساعد نبودم )

    تعحب کرد نوشت اخه شما چرا بد نیستید ؟ شما که کوه انرژی و قدرت هستید ؟ ترخدا به خودتون انرژی منفی ندین .

    براش نوشتم آقای فلانی ، چون واقعا خوب نیستم و پایه ارزشی من با اطرافیانم روی صداقته
    درسته ما بابت حال بدیمون قرار نیست به کسی جواب پس بدیم ... اما چون شما برام مهم هستید با وجود اینکه الان کم حوصله برای توضیح هستم، اما دلم میخواد این را برای شما مقداری شفاف کنم

    اول اینکه برای شما، احتمالا شاید حال بدی من چون روانشناسم تعجب اور باشه که این خودش دیدگاه اشتباه است . ادم نرمال کسی است که تمام احساسات و هیجانات مثبت و منفی را تجربه کنه
    من روانشناسم و نگران قضاوت نیستم که ادمهای اطرافم براشون عجیب باشه چرا حالم بد هستش
    بیشتر تلاشم اینه که آگاه بشن که نباید از این بابت تعجب کنند .
    مثل این میمونه که بگی ادمی که سیر شده نباید دیگه هیچ وقت گرسنگی را تجربه کنه

    دوم اینکه من شما را از بابت علاقمندی به تفکرات مثبت و جذب این مسائل میشناسم ... اما در جایگاه یک روانشناس این راهم خدمتتون بگم که با نهایت احترام، یک سری از این مباحث، نگاه مثبت به هر قیمتی با انکار واقعیت برای افراد علمی جز مباحث روانشناسی زرد و افکار مثبت سمی، محسبوب میشه

    انسان نرمال فردی هست که احساسات خودش را چه مثبت چه منفی نادیده نگیره و اون احساسات و حالی را که تجربه میکنه به رسمیت بشناسه

    نادیده گرفتن احساسات منفی و پنهان کردنشون به توجیح مثبت بودن ، نشانه ترس و ضعف هستش مثل این میمونه ما یه کیسه اشغال بدبو را برای اینکه با بوش روبه رو نشیم ته کمد لباسهامون پنهان کنیم
    به نظرتون نتیجه این کار چی میشه ؟
    دقیقا این کاری است که ما با احساسات انکار شدمون میکنیم

    حالمون وقتی بد و به قول شما منفی هست به جای انکار و نفی اش ، ببینیم چه پیامی برای ما داره ؟
    ریشه این حال بعد از کجا میاد ؟ میخواد ما را متوجه چه نکاتی از خودمون بکنه ؟

    من خیلی زیاد در این مورد در وبلاگ مطلب نوشتم و همیشه تاکید کردم اما میبینم ، آگاهی در این زمینه خیلی کم است و نیاز به تکرار هست

    اینکه یکی میاد بهتون میگه حالم بد هسن فوری بهش نگید منفی فکر نکن ... این حرف شما یه رفتار غیر همدلانه است ..طرف مقابل ممکنه به خاطر حالش احساس شرم و گناه کنه
    به جاش بهش بگید احساس میکنم حالت بد هستش
    چی شده که این احساسات را تجربه میکنی ؟
    آیا من میتونم بهت کمک بکنم اگر ممکن باشه خوشحال میشم همراهیت کنم

    فکر نکنید یکی حالش بد هست حتما باید یه نسخه یا راه حلی بهش بدین
    بیشتر مواقع بزرگترین کمکی که میتونیم به کسی که حالش بد باشه ، انجام بدیم اینه که اول پذیرای حالش باشیم و بعد فقط بهش گوش بدیم و این حس همدلی خوب را بهش منتقل کنیم که هر ادمی با هر موقعیت شغلی و عنوانی ، حق داره غصه بخوره ، کم بیاره و شکایت کنه


    گاهی آدمها دچار پریود مغزی میشند .. مثل علائم روانی دوران پریودی خانمها باید دورانش طی بشه و ادم خودش را در ،خلق بهتر بازیابی کنه

    به نظر من یکی از سالم ترین و جسورترین رفتار آدمی اینه که توان این را داشته باشه خود واقعیش ابراز کنه و پذیرای شرایط احساسی خودش باشه و در کنارش مدیریت احساسات و هیجاناتش را بلد باشه .


    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روان تحلیگر ، دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:1 توسط : مریم | دسته : درس هایی که آدمها با رفتارهای اشتباهشون به ما میدن
  •    []

  • روابط ما سه نفر ( من و حسن و باربد ) برای انتخاب لذتها یا برنامه های مشترک ، همیشه ، براساس انعطاف و تفاهم بوده .. خوشبختانه بابت موارد اینگونه به یاد ندارم حتی یک بار ، بحث و جدلی داشته باشیم

    اصولا بیشتر حسن بعد باربد هر دو از نظر شخصیتی ادمهایی هستند سخت گیر و ساز مخالف زن نیستند و خوب همراهی کنند

    از طرفی حتما من هم این وسط علایق و نظرات این دو نفر را در انتخابهای مشترکمون لحاظ میکنم .

    چند بار دقت کردم دیدم باربد وقتی که دوستانش میخوان برای دورهمی قرار بگذارند و برای مکان ، روز و.... با هم هماهنگ کنند همیشه با هر مدلشون خودش هماهنگ میکنه برنامه بریزند اوکی هست بهم بزنند مشکلی و اعتراض نداره

    بهش گفتم باربد جان این ویژگی انعطاف داشتن و کنار امدن یه خصلت خوب شخصیتی تو هست و به نظرم هر ادمی نمیتونه به این خوبی سازگاری داشته باشه مگر اینکه جهان درونش ارام و در صلح باشه

    این ویژگی تو برمیگرده به روابط خوب ما در خونه که برای موارد اینجوری کسی لازم نبوده برای حقش بجنگه همگی این اعتماد و اطمینان داشتیم که چیزی که یکی از ما سه نفر پیشنهاد میده نظرات ما را هم ، حتما لحاظ کرده و همچنین اصل روابطمون روی اجبار و تحمیل نبوده ، اما جامعه با تجربه و جو امن خانوادگی ما متفاوت هست اگر بخوای با همین الگوی خانواده پیش بری ممکنه با تجربه های خوبی مواجهه نشی

    من میگم خصلت زیبای انعطافت و سازگاریت داشته باش اما گاهی شما هم در گروهی که تصمیم گیری میکنند نظری بدی اگر لازمه حتی گاهی مخالفتکی هم بکن و توجه بقیه را روی تنظیم برنامه های شخصی خودت جلب کن

    اگر تو همیشه موافق باش،ی متاسفانه کم کم ادمهای اطرافت حقوق و نظرت فراموش میکنند وقتی میخوان برنامه ریزی کنند اصلا روی تایم و نظرات تو حساب نمیکنند با خودشون میگند فلانی که همیشه هر طور ما بگیم موافقه ‌‌و بدون نظرت برنامه ریزی میکنند


    در صورتی که تو پسری که محترم و محجوب هستی شاید یک روز کار شخصی داشته باشی
    اینقدر همیشه به همراهیت عادت میکنند که حتی یهو بخوای مخالفت کنی ممکنه ناراحت بشند

    از طرفی قرار نیست فکر کنی چون در خونه مثلا به انتخابهای من و بابا اعتماد داشتی بقیه هم انتخابهای مورد علاقه تو را در نظر بگیرید

    پس تمرکز کن ببین خودت هم چی دوست داری ؟ آیا آنجایی که اینها میخوان برنامه بگذارند یا کاری که میخوان انجام بدن تو هم واقعا دوست داری به چالش هاش هم یه نگاهی بنداز

    با گروه سازگار باش اما قرار نیست همیشه بقیه انتخاب کنند ه باشند ، گاهی خود تو باید مجری و پیشنهاد دهنده باشی
    در نتیجه این تو هستی با هوشیاریت باید از حقوقت محافظت کنی ... بهترین انتخاب رفتار ، رفتاری هست داخلش تعادل باشه


    نه ادمی خوبه ، که همیشه میخواد حرف اون باشه و به باب میلش بقیه هماهنگ بشند، نه ادمی که همیشه در جمع مطیع و بدون نظر هست

    ممکنه بقیه اون شخص مطیع را ازش تعریف کنند بگند چه ادم خوبی هستش اما مطمئنا این ویژگی برای او، دردسرهای بعدی خواهد داشت چون همه ادمها درک و شعور رعایت احترام متقابل ندارند و افراد سودجو و منفعت طلب به ادمهای این مدلی آسیب میزنند

    یه وقت بچه های ما الگوی امن خانوادگی را به تمام جامعه گسترده میکنند مخصوصا فرزندان تک ، که هیچ گونه رقابت همسن و سال و چالش های این مدلی را در خانواده تجربه نخواهند کرد.
    قرار نیست ذهن بچه ها را به جامعه بدبین کنیم اما حتما لازمه ، آگاهشون کنیم که در روابط بیرونی مدل های دیگری را هم تجر میکنند ، ضمن اینکه با مهارت ارتباطی و حقوقشون آشناشون کنید .


    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روان تحلیگر ، دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است
    .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 18:19 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • چند وقت پیش دیدم دو تا ادم به بلوغ نرسیده از نظر فهم و آگاهی در مورد شرایط کافی داشتن برای ازدواج به خاطر احساسات و هیجان هاشون تصمیم به ازدواج گرفتند ... خب شنیدن این ماجرا ادم را متعجب نمیکنه


    من از ادمی تعجب کردم ،که سن و سال دار هستش و برای پول حلقه عروس و داماد و هزینه محضر فراخوان کمک گذاشته بود و متاسفانه یک سری ادم دیگه هم هیجانی تر داشتند از این فرخوان حمایت می کردند

    اون خانم نمایشی ،فرخوان گذار ، کسی جرات نمیکرد بهش یه آلارم بده ، چون چنان به منتقدها حمله میکرد ، که آدم ، از هرچی مسئولیت وجدانی ، بیخیال میشد

    اخه کسانی که پول حلقه و محضرشون را قراره بقیه جمع اوری کنند تو این شرایط سخت اقتصادی که محضر و حلقه ،حداقل ترین هزینه اولیه است چطور میخوان ، بقیه راه و چالش های زندگی را برند

    ببینید من میگم همه ادمها حق دارند آرزو داشته باشند ، حق دارند ازدواج کنند ، حق دارند عاشق بشند و حق خیلی چیزهای دیگه ایی را دارند
    اما باید بفهمند که هر کاری آمادگی و یه لازمه اولیه نیاز داره
    موافق پرتوقعی و تجملات نیستم ، اما بحث اینه کسانی که قراره حلقهای ازدواجشون با فرخوان جمع بشه آیا میتونند بقیه مسئولیت های زندگیشون را گردن بگیرند؟ ( دقت کنید یعنی خانواده دختر و پسر هم هیچ گونه توان حمایتی را از آنها ندارند
    پس حرمت به نفس کجاست ؟ حالا برای یک مسئله حیاتی و جانی فرخوان میزنند موجه است اما دیگه برای حلقه و محضر چه کاریه
    خب اگر راست میگید اینقدر خواهان مشترک شدن هستید بدون حلقه با هم کنار بیان ... اخه واقعا با فرخوان با اون حلقه چه حسی خواهید داشت ؟)

    ممکنه بگید اون هم انسانه شاید دلش بخواد ؟
    مگه بستنی شکلاتیه که دلش بخواد

    من میگم اونی که فرخوان زده و اونهایی که تو این حرکت، مثلا خیر خواهانه شرکت کردند دقیقا دوستیشون مدل دوستی خاله خرسه است .


    حالا اینکه تورم هست ازدواج برای همه سخت شده کاملا قبول دارم اون خودش کلی درده و بحثش مفصل

    اما بحث اینجاست آیا ‌من نوعی خودم ،هم به عنوان کانادید ازدواج ، بر اساس شرایط موجودم در جامعه و موقعیت و تواناییم چقدر از عقلم استفاده میکنم
    خوشحالی تا روز محضر هست.. یعنی برای این دو مورد حساس که براشون پول جمع میکنند یعنی داماد در نقطه زیر صفر هست از فردای عقد تمام داستانها و مصیبت ها شروع میشه کی میخواد برای روزانه هاشون هزینه کنه

    به عقیده من بعضی کمک هایی که به اسم کار خیر میکنبم باید به چند قدم اونورترش هم نگاه کنیم چون نه تنها لطف نیست بلکه به طرف مقابل ظلم، هم میکنیم و راه را برای پیاده کردن حماقت ها و بی مسئولیتی هاشون هموار میکنیم .

    نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:15 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []


  • #مریم_نوشت:آنهایی که من را بیشتر میشناسند یا نوشته هام را دنبال میکنند میدونند که مدل ذهنیم اینجوریه همیشه اتفاقات و ناکامی های زندگی را در نهایت به سمت باور مثبتش هدایت میکنم و دلم قوت میبخشم و بقیه مسیر ادامه میدم

    زیاد از من شنیدن :

    این نیز بگذرد...
    بالاخره این در باز میشه...
    یه روز خوب میاد ....
    بالاخره این شب صبح میشه ...
    روز سیاه همیشه کوتاهه....
    تو خونه ما هم یه روز عروسی میشه ....
    امیدت را نگذار هیچ زمانی نا امید بشه ....
    شاید حکمت و خیر در نشدن ماجرا بوده ...
    الخیر فی ما وقع...
    بعد از هر سختی آسانی خواهد آمد ..
    صبر ، صبر ، صبر داشته باشید پاداش صبر جز اجر چیز دیگری نیست چون خدا خودش وعده داده ،ان الله مع الصابرین

    اما این روزها شاید بابت بحران چهل سالگی است که میخوام ازش عبور کنم ، وقتی به بخشی از ناکامی هایی زندگیم نگاه میکنم فکر میکنم بعضی از این جملات دیگه برام التیام بخش و نگهدارنده نیست یا به عبارتی دیگه جواب نیست
    به نظرم بعضی از اتفاقات زندگیم که منتظر وقوعش بودم و براش خیلی تلاش کردم و تا الان نشده باید در زمان خودش پیش می آمد که لطفش زیاد و اثراتش مطلوب می بود ،اگر قرار بی موقع بیاد همون نیاد بهتر هست


    مثل این میمونه برای یه خانم، نود ساله یه رژ قرمز که سالها دوست میداشت داشته باشه بخریم حالا بین رژ زدن یا نزدنش خیلی تغییرات خاصی هم پدیدار نمیشه

    به نظرم اتفاقا گاهی وقت ها روبه رو شدن با ناکامی و ناامید شدن از بعضی از اتفاقاتی که یه زمانی باید می افتد و دیگه برای وقوعش دیر شده ، همیشه اتفاق بدی نیست ، درد زیاد میکشیم ،اما برای تغییر جدید به ما کمک میکنه و ما را با چیزهای نو و متناسب با شرایطمون روبه رو میکنه .

    طبیعت با روییدن گل نیلوفر در مرداب به ما یاد آوری میکنه گاهی وقتها از همین نا امیدی ها الماس درونمون شروع به درخشیدن میکنه تا خود واقعیمون را پیدا کنیم.


    مثبت بودن و دلگرم کردن خودمون تا زمانی خوبه که ، ما را از رشد و حقیقت زندگی متوقف نکنه اگر با اتکا به حرفهای روانشناسی زرد و مخرب این اتفاق بیفته متاسفانه اون جملات مثبت، سمی ترین کاری است که ما در حق خودمون ممکنه انجام بدیم شما را موقت دلخوش میکنه اما یه جای که ، دیگه کار از کار گذشته شما را با خالی و پوچ بودن روبه رو میکنه اونجاست که ادم ضربه بسیار سنگینی میخوره و متوجه میشه چقدر از جایگاه خودش جا مونده

    هیچ وقت از روبه روشدن با خود واقعیتون و هست و نیست زندگیتون فرار نکنید.
    زندگی میوه نیست که سوا کنیم ، زندگی ما مجموعه هست که از بخش های زیادی تشکیل شده که نتیجه اش همینی است که امروز هستیم و آنچه که هستیم به عوامل بیشماری مرتبط میشه مثل انتخاب ، آگاهی ، جبر و حتی شانس، پس باید منصف و پذیرای کل خودمون باشیم و با این (خود) با شفقت و مهربانی رفتار کنیم

    من هم فکر میکنم این بحران تازه و این حال بدیم و احوال متلاطمم ، اتفاق بدی نیست شاهدش خواهم بود میگذارم بیاد و دل به دلش میدم قطعا یه پیام های مهمی برای تغییرات و به جلو رفتنم خواهد داشت که باید بهش توجه کنم . به جای اینکه منتظر براورده شدن آرزوهام باشم و فکر کنم دیر شده و یک فرد بازنده خودم را تصور کنم ،بیشتر در طلبم ، به قدرت درک و فهم ، ناکامی ها و رنج هام افزون بشه وقتی آنچه که هستم پذیرش کنم حتما آسانی و فصل نو زندگی خواهد آمد ، بهار همیشه زیباست ولی بدون بها و هزینه نخواهد آمد ...تولد بدون درد ممکن نیست .



    🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣

    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روانکاو دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 15:47 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []


  • #مریم_نوشت: این ذهن بی انتهای ما ، گاهی برای خودش، رویاههای از داشتن منابع عاطفی و حمایتی میسازد، که ما آرزوی داشتنش را داریم ... به علت ترس نداشتنشون اینقدر به داشتنشون فکر میکنیم یا نبودنشون را در هوشیاریمون منکر میشیم که خیال میکنیم در واقعیت ما صاحب این حمایت ها هستیم

    حتی گاهی در مقایسه با زندگی دیگران ، از باب حمایت ، به خودمون میگیم خدا را شکر که ما صاحب حامی های عاطفی خوبی در زندگی هستیم تاکید میکنم فکر میکنیم این خوشحالی فیک ، برای چیزی است که وجود ندارد ، در واقع یه واکسن مضر روانی هست که برای درد اضطراب این موضوع برای خودمان ساختیم

    گاهی این خود فریبی و فرار از روبه رو شدن با واقعیت سالیان سال طول میکشه و ما یه عمر زندگیمون ، دل خوش چیزی بودیم که در واقع هر گز نداشتیم

    این رویاههای ساختگی از تجهیزات عاطفی و پشتیبان، میتونه همسر، پدر و مادر ، بستگان درجه یک و در بعضی موارد حتی دوستان ردیف اولمون باشه

    وقتی در جریان زندگی اتفاقاتی میفته که با سیلی های محکم واقعیت ، با فقدانشون از بابت چیزی که دلمون میخواسته باشند ، وهرگز نبودند روبه رو میشیم تازه آنجاست که دچار سوگی عظیم میشم . اندوه از خالی بودن و خشمگین از خود ، بابت گمراهی و خوابی که خودمان مسببش بودیم

    مثل ادمی که دلش میخواسته پدر و مادری حامی و پذیرنده داشته باشه ...در صورتی که پدر و مادر چنین ، پتانسیلی در آنها نبوده و فرد‌ بدون وقفه به پدر و مادر سرویس های متوالی مادی و معنوی میداده. و دقیقا به علت دریافت همان سرویس ها ، پذیرنده فررزند مستقل خود بودند
    به محض قطع کوچترین سرویس با واکنش و اعتراض طلبکارانه والدین یا سرویس گیرندگان، روبه رو شدند

    یعنی آدمی در روابط نزدیک خودش برای حفظ رویاهایش ، از ترزیق پی در پی خدمات ، فرصت نمیدهد با سرویس ندادن ، مبادا واکنش تلخی روبه رو شود

    یا آدمی، که سالیان سال به خیال خود فکر میکرده همسری حمایت کننده و پشتیبان را داشته
    و جریان عشقی خاص و ناب در زندگیش جریان دارد ... اما به پیچ جاده که میرسد ، میبیند عجب سرابی را برای رفع عطش تشنگی خودش، به تصور ساخته بوده اصلا اون همسر نه تنها ویژگی و توانایی پشتیبان را نداشته ، بلکه خبری از میزان مسئولیت پذیری که در ذهن از ، همسرش ساخته بوده هم نیست

    خلاصه ما آدمها ممکنه همینطور در رابطه هامون خودمون را تا میتونیم به علت ترس هامون فریب میدهیم

    وقتی فرد ،رویا ساخته ، با واقعیت فقدان زندگیش مواجهه میشه حسش مثل اب یخی میمونه که یهویی از سر شونه تا کمر زیر هوای یخبندون در پشتت خالی کنند . اونجاست که متوجه میشه در زندگی خیلی تنها تر از اون چیزی بوده ، که فکرش میکرده

    دلیل اینکه که ما خودمون برای داشته های غیر واقعی از منابع عاطفی و امن فریب میدیم و مجال نمیدیم که فرد یا افراد مقابلمون ،بدون سرویس و خدمات از ما بمونند ، در چه هست ؟

    چون در ناخودآگاهمون این پیام مخفی است اگر قطع سرویس کنیم دیگه ما را نمیپذیرند و نمی خواهند
    ریشه اش برمیگرده به اینکه ، چون ما به شدت ترس از بی حامی شدن و تنهایی داریم یا ترس از طرد شدن و دوست داشتنی نبودن داریم میخواهیم با این موضوعی که برای ما بسیار ،دردناکه روبه رو نشیم در نتیجه با افکار غیر واقعی و فریب زندگیمون سالهای طولانی رابطه هامون به اشتباه طراحی و به مسیر ادامه میدم .....

    به میزانی که ادمها با حقیقت های زندگیشون مواجهه بشند و آنچه که دارند و هستند را پذیرش کنند و از بازی فریب ذهن خروج کنند و وارد مرحله رشد میشوند


    اول : میتوانند بیشتر قدرت ها و توانایی هایی درونی خودشون دست پیدا کنند در واقع سرمایه هایی حقیقی و واقعی‌ درونی خودشون را پیدا کنند

    دوم : مثل قبل به خودپنداره ، خود باوری و عزت نفسشون لطمه جدی نمیزنند و مهمتر اینکه در چالش های بعدی زندگی روی منابع واقعی موجود سرمایه گذاری میکنند و زمانی که توانستن های خود را میبینند وانرژی مفید و تلاش خود را برای ترس تنهایی و کنار گذاشته شدن صرف نمیکنند و این پرده سیاه می افتد آنجاست که آدمی میتواند در رابطه با خویش و تنهایش به یک صلح زیبا و واقعی برسد .. 🌺🌺

    ‌🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣🟣

    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روانکاو دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 12:21 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • نمیدونم اخیراً توجهتون جلب شده یا خیر؟ تعدادی از بلاگرها و بازیگران سینما که زندگی های پر زرق و برق، عشقولانه خودشون را در معرض بازدید عموم میگذاشتند در شرف جدایی یا طلاق قرار گرفتند.

    گاهی اسم هاشون از مراجع ها یا دوستان شنیدم و برای آشنایی بیشتر هر چند وقت یک بار یه بازدید از صفحشون انجام دادم

    به هر حال من شغلی دارم که بابت یه سری اطلاعات معرفی شده چه خوب ،چه بد ، باید به روز باشم تا بتونم درک و دید وسیع تری از شناخت مراجعان خودم را داشته باشم

    کلا این اشخاص به شخصه هیچ وقت، برام جذاب نبودند و نخواهند بود ، که بخوام مسائل روزمره اشون را دائم پیگیری کنم و علت و چرایی جدایشون هم ، خیلی موضوع مهمی از نظر شخصی برایم نبوده در نتیجه به این موضوع که برای جذب فالور یا هر نیت مسخره دیگری هست فعلا کار ندارم ... اما هرچه که باشد میدونم رابطه و سبک زندگی به این مدل بابت میل به شواف و کسب منفعت مالی و روانی ، تمیز و سالم نیست و صاحبان این صفحه ها حال روانی خوبی ندارند

    حالشون مثل بادکنکی میمونه که یه پوست و ظاهر بیرونی داره و حجم داخل با هوا پر شده

    یکی از این بلاگرها که مقداری صفحه خودش و همسرش متفاوت تر از بقیه بلاگرها هست ، اما در کلیت صفحه های آنها هم آلوده به شواف و نمایش و مسائل ظاهری است

    کاملاً اتفاقی دو روز پیش ، در صفحه خانم با توضیحاتی که در یک لایو سیو شده در صفحه اش به صورت عمومی منتشر کرده بود متوجه شدم این زوج هم درحال جدایی هستند ...

    برای من شنیدن خبر جدایی ادمها باز به خاطر کارم و اطلاع از ریز جزییات زندگی آدمها نمیتونه خبر عجیب و حیرت برانگیزی باشه به دلیل اینکه خیلی مسائل پراهمیت و اختلاف نظرهای زیادی در فضای شخصی ادمها ممکنه باشه که حتی نزدیکترین افراد هم ، از اون مسائل باخبر نباشند ..

    ممکنه مربوط به فانتزی های جنسی و تمایلات تابودار باشه و یا انواع مشکلات مسائل دیگه که ، به حدس عموم نرسه اما هر کدوم از آنها باشه طبیعتاً دیگه ادامه زندگی مشترک جایز نیست

    ما آدمها مرتب میخواهیم دیگران را براساس اطلاعات موجود وعینی خودمون نتیجه گیری کنیم چون اطلاعات ما بی شک بسیار ناقص است این نتیجه گیری براساس دنیا و برداشت ذهنی خودمون عبث و کاملا اشتباه است .

    این زوج بلاگر از فعالیت های ورزشی ، بچه داری همسرداری ، مهاجرت ، سوپرایزهای جذاب و خواستنی
    آزادی فردی ، بوسه های خاص و عاشقانه و زندگی لاکچری.... بسیار از مواردی که خیلی آدمها دوست دارند آن را تجربه کنند را به اشتراک میگذاشتند

    از قبل از بچه دار شدن صفحه داشتند

    آقا ،با عناوین خواستنی و اختصاصی همسر خودش را در عموم ،مورد خطاب قرار میداد

    مرد ، آخوند زاده ( یعنی پدرش آخوند ) اما تیپ و ظاهر به روز ،گوشواره به گوش ، شیک و گوگولی صحبت کن ، آنطوری که دل مخاطب های خاص خودش ببره
    البته امثال من چون نگاه وسیعی تری به به این آدمها دارند و داخل تر را هم میبینتد ، هرگز جایی برای جذاب بودن ندارند

    تلاش مرد بلاگر ، برای نشون دادن اینکه که پدر و مادر مذهبی و بطنی که در آن رشد کرده موجب تقلید عقاید نشده و او خواسته آدمی متفاوت تر از خانواده خودش باشد
    اما شما تناقضاتش را میتوانستید از ظاهر و تاتوهای بدنش متوجه بشوید ، مثل ابوالفضلی که بزرگ روی قسمتی از بدنش حک کرده بود..که اصلا با ظاهر فرنگی طورش و گوشواره های گوگولی مگولیش نمیخوند ( هیچ کدام از آرایش ظاهر اختصاصا اشکالی ندارد تلفیقش با هم سوال برانگیز است . که شخص مورد نظر واقعا فازش چیست ؟ )

    زن و مرد بلاگر این مدت ،صاحب دو تا فرزندو پسر و دختر شدند که کلیپ های زایمانی دلبر از پدر و مادر شدنشون تا شیوه های به ظاهر تربیتی مدرن از خودشون منتشر کردند

    بچه ها ، وعده های غذایی تا میان وعده های غذایی خاص مثل بلوبری ، دراگون ، آوکادو و... را در ظرف های تغذیه شون مخاطب مشاهده میکرد

    همسر گاهی بچه ها را نگه داری میکرد ، تا خانم خونه بتونه با دوستان خانم و آقای خودش شب به تفریحات شخصی به تنهایی برود و بابت بدرقه خانم و دوستانش تا زمان برگشت خانم از تفریح ،صحنه هایی برای فالورها به اشتراک گذاشته میشد
    حمایت همه جانبه از فعالیت های ورزشی بانو در همه دوران چون خود مرد هم از قشر ورزشکار هست برای بقیه جذاب بود ...

    خلاصه این دوستان در کمال ناباوری مخاطبانشون اعلام عمومی کردند که در شرف جدا شدن هستند و تصمیمات خودشون گرفتند من نمیدونم شاید هم جدا شده باشند و دارند کم کم‌ به مخاطب وضعیت خودشون را اعلام میکنند

    ولی ظاهر و چشمان دردمند خانم و ابروهای توخالی و کنده شده که خبر از اضطراب بسیار بالا ، وسواس و اختلال تریکوتیلومانیا را متاسفانه میده مشهود است

    درسته که هر آدمی در نتیجه رفتار رسش یافته میبایست تا میتونه از قضاوت دوری کنه و به حریم خصوصی دیگران توجه و احترام بگذاره
    اما نباید از این موضوع غافل شد که شخصی که به این وسعت بلاگر میشه و تا این میزان لحظه های زندگی خودش را در معرض اطلاع عموم میگذاره تا بتونه مخاطب بیشتری جذب کنه و دیده بشه و در بغل این دیده شدن تبلیغات گران بگیره و درآمد زایی کنه باید ظرفیت ورود مخاطبانش را به بخش های از زندگیش در خودش ایجاد کنه هر کاری که ما برای فعالیت زندگی انتخاب میکنیم سختی ها و مشقت های خودش را داره طبیعتاً بلاگری هم با مسائل های اینگونه روبه رو خواهد شد

    مثلا یه عده هستند میزان حد از اطلاعات شخصی خودشون را مشخص کردند که نشون بدهند . خب طبیعتاً این ادمها وبلاگرهای جز تمایلی ندارند مخاطب به صورت عمیق وارد جزییات زندگیشون بشه اما این دسته بلاگرهای فعال ، به گونه ای رفتار کردند که با پوزش مخاطب فقط زمان استفاده از سرویس بهداشتی با آنها همراه نیست اما بقیه لحظه هاشون را تمایل دارند فالورها در جریان باشند

    زندگی اینها به گونه ایی از سمت خودشون نمایش داده میشد که حتی یکی از دوستان فهیم و خیلی صمیمی خودم وقتی در مورد زندگی شخصیش و انتقاد از همسرش دلگیر بود و برام حرف میزد همیشه میدیدم به رابطه این دو نفر ، یعنی زن و شوهر بلاگر و آخرین اتفاق عشقولانه و درک وسیع از همسرداری که مثلا به نمایش گذاشته بودند اشاره میکرد

    همیشه بهش میگفتم فلانی جانم ، قربون صورت زیبات بشم ، میدونم که چقدر سبک و رفتارهای این بلاگر به نظرت شیک میاد و همینطور هم هست اما فراموش نکن ما در همه ابعاد زندگی این ادمها نیستیم و این ادمها هیچ کدوم رفرنس خوبی برای ارجاع دادن و مثال نیستند . بعد‌ چند تا از نقدها و تناقضات رفتاریشون را مثال میزدم و توجهش بهش جلب میکردم
    میگفتم به نظرم نقد و ناراحتی خودت را از همسرت با مقایسه اینها پیش نبر

    میگفتم میدونم شاید احساس کنی که گاهی شیک تر و فهمیده تر از بلاگرهای دیگه حرف می زنند و احساس میکنی چقدر همسر و مادر و پدر نمونه ایی هستند اما در نهایت ما با آنها زندگی نکردیم و نمیدونیم در زندگی واقعیشون چقدر شبیه صحنه هایی هستند که به ما نشون میدن
    ( اتفاقا خانمه که اخیرا در مورد جدایش میخواست صحبت کنه، دقیقا ً گفت ما چیزهایی را به شما نشون میدیم که دلمون میخواد شما ببینید ) و به نظرم اقرار به این مسئله یعنی عدم صداقت واقعی با مخاطب

    من همیشه با خودم فکر میکنم هر آدمی که به اندازه حتی سه نفر مخاطب و تریبون به دست داشته باشه چقدر سهم مسئولیتش بزرگ و سنگینه و به میزانی که این مخاطب ها بیشتر بشه این مسئولیت ها خطیرتر و پر اهمیت تر میشه

    چون مخاطب الگو میگیره ، در ذهنش اینها را مدل میکنه ، مقایسه میکنه ، تاثیر میگیره ، باهاشون حسرت میخوره ، زندگی شروع میکنه ، زندگی از هم میپاشونه و صدها شیوه غلط دیگه
    که بیشترین ضرر را ، مخاطب ایده ال گرای این وسط میکنه که فکر میکنه همه زندگی این ادمها همین تصاویر چند لحظه ایی است که اینها به ما نشون میدن
    امیدوارم به خاطر آرامش زندگی خودمون هم شده ما همیشه مخاطب های باهوش و منصفی باشیم
    .

    ببینید طلاق گرفتن اتفاق خوبی نیست اما گاهی یک راه حل نجات و رهایی است که قطعاً انجام شدنش بهتر از انجام نشدنش است مسئله اینجاست که مخاطب برای این هنگ میکنه یهو وسط آن زندگی عاشقانه و بوس های دلبرانه این اعلام جداییه با برداشت هاش نمیخونه
    و حس میکنه انگار برای دریافت داده هاش سرش کلاه گذاشتند و باهاش صادق نبودند

    والا خود طلاق به تنهایی میتونه تصمیم و اراده انجامش در بعضی از شرایط های زندگی یه شهامت بزرگ باشه، ممکنه برای هر کدام از ما یک روزی اتفاق بیفته ولی اگر برای ما اتفاق افتاد چون بابت زندگیمون نمایش های عاشقانه دروغین تحویل ندادیم بدهکار پاسخ نیستیم بلکه زندگی خودمون بوده و به کسی هم مربوط نخواهد بود چون قبلش بابت زندگیمون به کسی با شواف دروغین آسیب نزدیم .

    واکنش مخاطب ها از خبر جدایی این زن و شوهر متفاوت بود....

    دسته اول : حسودان خودفریب پلاستیکی که منتظر به خاک سیاه نشستن دیگران هستند ابزار خوشحالی کردند که اه مردم ، که اینهمه خوشبختیتون را نشون دادین زندگیتون را گرفت ( این مخاطبان حقیرترین ادمهای روی زمین هستند که نه برای نجات و خوشبختی خودشون میتونند کاری کنند و نه از خوشبختی دیگران خوشحالند تنها التیام زندگیشون اینه که ببینند یکی ناکام شده .... بدبخت پلاستکی از کجا میدونی شاید الان داره با تصمیم فعلیش پا در رشد و ترقی میگذاره و تازه خوشبختیش استارت خورده و تو خبر نداری )

    دسته دوم :یه عده واقعا هنگ بودند و نوشته بودند شما ما را با نمایش زندگیتون فریب دادین ما شما را الگو کرده بودیم و نمیبخشیم ( خوب شما اشتباه کردین بودین که کلیت زندگی یه ادم الگو کردین واقعیت زندگی همه ادمها اینه که ضعف و قوت با هم است .. به جای الگوبرداری تمام و کمال یاد بگیر زندگی بقیه را اینقدر با خودت مقایسه نکنی
    الگو برداری یا استفاده از تجریه دیگران بسیار خوب هم است در صورتی که اول عزت نفست حالش خوب باشه یا به مشکل نخوره و دوم اینکه تو ایده ها و پلن های خودت را هم داشته باشی هر کس نسخه زندگیش منحصر به فرد شرایط خودش است )

    دسته سوم :یه عده دیگه اصرار و خواهش در عدم ناباوری که ما مطئنیم شما دوباره به هم برمیگردین و امکان نداره شما بتونید جدا از هم باشید و التماس زیاد که طلاق نگیرین ... ( دقیقا اینها همون دسته مخاطبانی هستند که فضای عاشقانه زندگی این دوستان براشون جذاب و سرگرم کننده بوده و الان دوست ندارند در فیلم رویایی خودشون که هر روز دنبال میکردند تداخل و ناهماهنگی ببینند ترجیج میدن با انکار و خودفریبی هی بگند نه بابا مگه میشه شما هرگز از هم جدا نخواهید شد این دوستان هم همیشه تو انکار هستند و الان سوگوار قطع فیلم های عاشقونه خودشون هستند )

    دسته چهارم : متاسفانه حزب بادها بودند که اینها هر کار کنند میگند افرین ، به به چقدر شما بی همتاید ( به نظرم حتی اعلام جداییشون باز مثل تمام سالهایی که با مخاطبانشون صادق نبودند فقط یه اطلاع رسانی پر از شواف و شعار بود .... طوری که باز هم شاید یه عده حسرت این مدل طلاق باکلاس در دلشون بخورند یه جورهایی باز مخاطب بی دقت و سطحی را فریب دادن به عبارتی اصل درد و رنج را با کادو پیچی شیک به واسطه بازی با کلمات به مخاطب انداختن)

    همسر این خانم مدتهای زیادیست هر شب موضوعات خاص ، بالاش هم میزد مثبت هیجده در مورد اون مباحث در اینستاگرام لایو میگذاشت خیلی هم از بابت اندیشه ایشون به به و چه چه میکردین ... اما نمیدونم چند نفر مثل من که گذرا از لایوشون کوتاه عبور میکردند ، فکر میکردند ، که با خودم همیشه میگفتم این ساعت نیمه شب هرچقدر تو حرفهاییی شنیدنی برای گفتن داشته باشی اما الان تو باید در کنار همسرت باشی ...مگه میشه کسی خانواده خودش را رها کنه بعد بخواد دنیا را بسازه همیشه گفتند بهتره ما برای هر تغییری ابتدا از خودمون شروع کنیم حالا اگر ماهی دو بار بود یه حرفی ، اکثریت شبها میدیدم نیمه شب لایو این اقا در حال برگزاری هست .

    بد به حال آن افراد سطحی و ظاهر بینی که اینگونه افراد را الگوی درست زندگی خودشون قرار میدن و خودشون و همسرانشون را با معیارهای نمایشی این ادمها پایین میکشند .

    به هرحال تمام بلاگرهای که در سطح وسیع فعالیت میکنند و جز نمایش روزمرگی های آنچنانی زندگی هدفی دیگر ندارند افرادی هستند که درگیر شخصیت نمایشی ، حال ویران درون و نیاز شدید به پذیرش و تایید شدن دارند .

    و پیامشون اینه ، من همسرم را با برنامه ریزی قبلی سوپرایز میکنم که شماهه، مخاطب ببینید و تایید کنید بگید به به چه شوهر رویایی خاک تو سر من با این شوهر کردنم
    و اینقدر میل و عطش دیده شدن دارم همان همسر را شبهای متوالی تنها میگذارم و میام برای شما مخاطب سخنرانی میکنم که باز بگید چه ادم با کمالات و فهمیده ایی باز خاک بر سر شوهر من ...

    به نظرم طلاق های این بلاگرها ( دوستان باز تاکید میکنم طلاق رخدادی ، جهت عیب جویی یا ایراد گیری نیست بلکه بحث فعلی نمایش های غیر واقعی این بلاگرها از زندگیشون است که طلاقشون مثل کلاه گشادی روی سر مخاطب های رفته که با مقایسه و حسرت زندگی اینها زندگی را به کامشون تلخ کردند )

    به نظر من طلاق این بلاگرها که یکی پشت دیگری صداش درمیاد حقیقت داره ، چون زندگی که پایه هاش روی شو های ساخته شده است یه جا کشش در خواهد رفت

    مثل زندگی بلاگر پاکبان عاشق ، زنی بلاگر که همسر مردی به اصطلاح روفتگر شده بود از صفحه بلاگری این زن تا مصاحبه های پی در پی در تی وی و روزنامه ها از زن بلاگر ،باعث بیشتر دیده شدنش شده بود

    این زن از بلاگری و تبلیغات وضعش بسیار خوب شده بود اما مدام هنوز اصرار زیاد به پاکبان نشان دادن همسرش در موقعیت های مختلف و اینکه با دختر کوچکش هرشب پشت پنجره وقتی ماشین حمل زباله رد میشد مثلا برای پدر و همسر دست تکون میدادند

    اینکه او زنی است مدرن که به شغلش همسرش مثلا افتخار خاص میکند

    هیچ شغلی عار نیست اما اگر فرد شرایط خوبی برای ارتقا زندگیش پیدا کند چه دلیلی دارد همسرش به عنوان یه پاکبان به این شغل ادامه بدهد
    واضح است حقوق پاکبانی همسرت به اندازه یکی از تبلیغ های روزانه تو نمیشود

    من همیشه در فیلم ها چهره معذب همسرش را کاملا حس میکردم این شخص را اروم و تسلیم احساس میکردم انگار دلش نمیخواست اینگونه تصاویر شخصیش پخش بشه و بنده خدا اذیت بود

    در کناری که فالورها زن را به عنوان یک همسر نمونه ، فداکار و عاشق یاد میکردند
    من در این زن فقط خودشیفتگی میدیدم و بس و همان درد و رنج بی عزت و نفسی را در رفتارش مشاهده میکردم ...
    که به طور ناخودآگاه نشان میداد من وارد رابطه ایی شدم با ادمی که از خودم پایین تر است تا به واسطه پایین بودن اون آدم من وقتی مقایسه میشم بالاتر و بهتر دیده بشم و دیگران من را به خاطر از خودگذشتگی و ایثارم تمجید کنند و دقیقا در صفحه اش این بساطی که میخواست براش به راه بود
    و همه از خاص بودن و گذشت بی نهایتش مینوشتند

    اکثر ادمهایی که میرند ،با ادمهایی خیلی از خودشون از لحاظ ظاهری و موقعیتی پایین تر ازدواج میکنند همین ماجرا را دارند در واقع میخوان ، در مقایسه برتر
    دیده بشند اینقدر احساس خودکم بینی دارند و نیاز به توجه که بااین ازدواج ها خودشون را در معرض هورا کشیدن قرار میدن ( خیلی خیلی انگشت شمارند ادمهایی که از روی گذشت واقعی ازدواج های اینگونه انجام میدن به راحتی در دسترس دید من وشما نیستند چون اون ادم برای شواف و تحسین اینگونه ازدواج نکرده که من شما آنها را بشناسیم زندگی شرافتمندانه دارند )


    ادمهای که برای دیده شدن خودشون با ادمهای پایین تر ازدواج میکنند ایثارشون از روی فهم و درایتشون نیست بلکه بازوی خودشیفتگی آنها بابت تایید و تحسین وتمجید دیگران است ( برای همین پیچیدگی انسان است که روانشناسی و روانکاوی کار بسیار خطیر و ظریفی هست و کسی میتواند انسان را تحلیل کند که دانش ، صلاحیت و هوش خوبی داشته باشد در نتیجه مشاوره قبل ازدواج با روانشناس دارای صلاحیت بلاشک آگاه سازی ارزشمندی را در روابط به ما میده که میتونه از هزینه های سنگین و جبران ناپذیر مارا نجات بده )

    مثلا این خانم بلاگر به ظاهر عاشق و مهربان برای همسرش ولنتاین سوپرایزی گرفته بود زمین را پر از برگ گل رز و شمع چیده بود همسر با همان لباس پاکبانی وارد شد و اینها کل مراسم را با لباس پاکبانی همسر بدون رفتن همسر به دستشویی برای دست شستن و کات فیلم ، فیلم برداری کردند

    چه کامنت های از به وجد آمدن مخاطبان و ستایش این خانم بود ... و من فقط به عنوان تجربه درمانگری ازمعاینه وضعیت روانی خجالت و بی حوصلگی را در چشمان آقا مشاهده کردم
    نه ذوقی و نه شوقی در چشمان این مرد گرفتار که آرزویش شاید یک ساعت زندگی زناشویی برای خودش به دور از شواف بود . و اینگونه ولنتاین نه تنها برایش عاشقانه نبود ،بلکه بیشتر میدانست که او و شغلش ابزاریست برای نمایش و مطرح کردن خانمش در فضای عمومی

    متاسفانه به چه آسانی آدمها خواسته های خودشون را به خورد مخاطبانشون میدن

    کمتر از یک سال است این خانم و آقا هم که زندگی نمایشی عشقولانه ایی که خانم به راه انداخته بود با وجود یک دخترک حدود پنج ساله از هم جدا شدند .

    همان مرد آرام و تسلیم وارد یک رابطه دیگه ای شده بود و با خشم های شدید انباشته شده که به نظرم با ورود به رابطه دیگه این هم خودش یک جور انتقام از خانم بود به خانم اعلام کرد دیگه من نمیتونم به زندگی با تو ادامه بدم تحمل توهین ها و تحقیرهایی را که در زندگی خارج از اینستاگرام، دائما به من میکنی را ندارم و مسیرهامون باید از هم سوا کنیم و دیگه تمایلی ندارم هیچ گونه تصویر و عکسی از من در صفحه اینستاگرامت بگذاری و خانم را وادار کرد تمام عکس هاش از صفحه اینستاگرام پاک کند و از آن زندگی بیمارگونه این زن رفت .

    باز هم ایول به آقاهه که بیدار شد از خودش و عزت نفسش مراقبت کرد و خودش را نجات داد چون بعضی ها سالها یا تا ابد گرفتار تله های بیمار گونه همسران اینچنینی خودشون هستند و متاسفانه ، آدمهای ناآگاه با وجود این صفحه های خود مطرحی ، این ادمهای خودشیفته هیجانی نمایشی را تعریف و تمجدید میکنند

    اینقدر این آدمها از درون تهی و خالی هستند که وقتی فضای خود مطرحیشون به مشکل میخوره براشون حکم مرگ داره یعنی حس میکنند برای ادامه زندگی و حیات هیچ چیز باارزشی ندارند

    گفتن و ریز شدن در مورد تحلیل این بلاگرها فرصت بیشتری میطلبه و فضای اینجا وخیلی محدوده و حتی شاید از حوصله شما خارج باشه چون آسیب شخصیتیشون و چرایی رفتارشون وسعتش بسیار زیاد است .

    به هر حال در پایان اصل مقصودم از نوشتن این پست این است که :

    چیزی که من از شنیدن ماجرای جدایی ، زن و مرد بلاگر ،مجدد به بازبینی و فکر در حد فضای فعالیت خودم در ارتباط با مخاطبانم به فکر فرو برد
    آن احساس مسئولیتی که در مورد مخاطبم همیشه داشتم و خواهم داشت
    این شش سال فعالیت عمومیم را با خودم مرور کردم .

    خوشبختانه من هیج وقت مدعی ادم کامل
    و بی نقص بودن را نداشتم کما اینکه بارها به کم و زیاد خودم در محدوده فعالیت مجازیم اشاره کردم

    شواهد و مستندات این سالها فعالیتم موجود هست که تمام تلاشم و سعیم در این بوده که اگر چیزی را دارم به مخاطبم و بهتره بگم دوستانم ارائه میدم با دنیای واقعیم تا حد ممکن برابر باشه و اطلاعات اغراق شده و فیک نداشته باشه چون صداقت و روراستی برایم یکی از بزرگترین ارزش های زندگیم است .

    شاید به همین دلیل بوده که چون خواستم عوامل غیر وارد این فضای حسی و دوستانه بودن ما نشه من از این راه تا کنون ،کسب درامد نکردم مطمئن باشید هم راهش بلد بودم هم به موقع وارد این فضا شدم اما اینقدر نگاه وسیعی تری در موردش داشتم هیچ وقت وسوسه نشدم که بخوام با حاشیه های فیک و درگیر کردن احساسات مخاطبم صفحه های مجازیم را رشد بدم به خودم گفتم اگر روزی قرار باشه این اتفاق از باب درآمد بیفته ، بهتره در بستر واقعی و درستش پیش بیاد نه تلاش برای دور زدن مخاطبم من مخالف کسب درامد نیستم اما نه به هر قیمتی

    یعنی دلم نخواست برای رسیدن به قسمت مادیات ماجرا شرف و وجدانم را زیر پا بگذارم ...

    اینقدر در این بستر محبت های بی دریغ و واقعی و فیدبک های عالی گرفتم که حسش قابل وصف نیست .

    میدونید برای دیده شدن و رقابت بلاگرها باهم دیگر ، باید به یک سری رفتارهای آلوده مشغول بود ، که این خلاف باور و ارزش های زندگیم بوده

    شما شاهد بودین هر وقت از عشق و لحظه های قشنگ زندگیم نوشتم سعی کردم اون لحظه های که بریدم ، کم اوردم ، دلگیر بودم ، شاکی بودم ، دیده نشدم ، توجه نشدم و خیلی از رویدادهایی که در زندگی همه ما رخ میده را هم بنویسم
    از بیرحمی ها ،تفاوت ها ، تناقض ها ، ناعدالتی ها از هر چیزی که دلتنگ شدم نوشتم
    از روزهای که بغض کردم و اشک ریختم
    هدفم انتقال انرژی منفی نبوده فقط میخواستم ، این روزها هم حتی اگر به دل تو مخاطب نشینه ، بگم این‌هم ورقی از زندگی این مریمی هست که داری دنبالش میکنی و همین مریم جز خودش و خدا روی هیچ کسی برای بلند کردنش بابت روزهایی که زمین میخوره چشم امید نداره

    با وجود تصور اشتباه و انتظارات غیر واقع بینانه بعضی از مردم از یک روانشناس ، از ناقص بودن نترسیدم چون همیشه انتخابم ، خود بودن واقعیم بوده و اتفاقاً یکی از تلاش هام ترمیم فرهنگ‌سازی از این قضاوت نادرست در مورد روانشناسان بوده

    اونهایی که همراه دائمی بودند میدونند هیچ وقت در مورد موقعیت اجتماعی و ظاهری زندگیم چیزی را بزرگ جلوه ندادم اگر کاستی بوده به راحتی گفتم ... از ساده بودن نگرانی نداشتم

    احترام و توجهی که قراره بر اساس مسائل ساختگی باشه آسیب جدی و عمیق به شخصیت میدونم و من اون احترام هرگز نمیخوام
    و برام مهم بوده که مخاطبم من را همین که هستم و پذیرش کردم بشناسه و انتخاب کنه ... من عطش مخاطب زیاد را از اول نداشتم از قضا بیشتر دنبال کیفیت بودم دلم میخواسته مخاطبانم کم و خاص ، ولی پردرک و شعور باشند .

    چیزی را نوشتم یا تصویرش را ارائه دادم که حتما واقعی بوده و میدونستم اثرش غیر مستقیم بر روی مخاطبم و زندگیش مثبت و تاثیرگذار هست
    همیشه دلم خواسته از جریان واقعی زندگیم حس خوب منتقل کنم .

    تا به امروز ، روزنوشت هام با جزییات نویسی ، نوشتار یک رویداد واقعی زندگیم بوده نه یک سکانس ساختگی و تو خالی بودن که فقط جذب مخاطب بیشتر داشته باشه

    امیدوارم ما با یاری و توکل به خدا در مسیر درست زندگی باشیم سعی نکنیم دیگران را فریب بدیم به نظرم اگر فعالیت مجازی میکنیم به جای حسرت گذاشتن در دل دیگران ، دلگرم کننده و حمایت گر باشیم اگر توانایی داریم تسهیل گیر باشیم ... موقعیت ها را به فرصت جهت سازندگی زندگی خودمون و دیگران تبدیل کنیم نه اینکه موجب تخریب و آسیب زندگی بقیه باشیم

    ما نسبت به مخاطب هامون مسئولیت اخلاقی بزرگی داریم اجازه نداریم آنها را بازی بدیم

    ما آدمها ، هرکدوم ، عضوی مهم از هستی هستیم که میتونیم سهم خودمون را با گزینه انتخاب یک انسان اخلاق مدار موثر و تاثیر گذار انتخاب کنیم و مطمئن باشید این تاثیر میتونه گاهی تا بینهایت تا حتی بعد از حیاتمون ادامه دار باشه... تلاش و انتخابی که با هیچ پولی قابل خریدن نیست و ارزشش مدوام و ماندگار خواهد بود ....نباید برای دریافت ها و توجه های کم ارزش انسانیت خودمون افول بدیم


    باید همیشه طوری رفتار کنیم که وقتی به درونمون رجوع کردیم بابت واقعی بودن و درستکاریمون احساس رضایت درونی داشته باشیم .







    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ ساعت 0:36 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • چند روز بود خیلی میلم به غذا نمیکشید
    یکشنبه که اینجا تعطیل بود ناهار برای باربد چیزبرگز دستی که خودم از قبل آماده کرده بودم حاضر کردم
    خودم میل خوردنش نداشتم‌.

    عصر حس کردم ضعف دارم، دلم غذا خواست‌ ،فکر کردم دیدم پلو مرغ سسی چقدر به دلم‌میچسبه

    غروب مرغم نیمه حاضر شده در حال پخت
    برنجم که آبش کشیده شده بود ، که بره برای دم شدن ، گاز خونه تمام شد

    اینجا معمولا گازکشی نیست هر دوماه یک بار، توپهای گاز را سفارش میدی حدود هشتصد هزار تومن به قیمت لیر الان میگیرند گاز را برات میارند دو دقیقه ای نصب میکنند
    از بابت این مواردش و دسترسیش مشکلی نداریم

    اما روز تعطیل دل ضعفه داری عطر غذا ،توی فضای خونه پیچیده
    منتظری برنجت دم بدی نهایت یک ساعت دیگه غذات بخوری که اینجوری میشه

    به آقای گازی که ازش ،خرید میکنیم پیام دادیم گفت که فردا صبح ساعت هشت صبح اولین سرویس براتون میتونم بیارم
    خلاصه با محمد سر کارش بود تماس گرفتم ببینم آقای گازی اون ، شماره اش چنده الان برامون میاره ؟
    محمد گفت اصلا یکشنبه اینجا تعطیل و گاز را کسی سرویس نمیده
    گفت یکی از بدترین اتفاق های اینجا اینه که یهو روز تعطیل آن هم‌در حال آشپزی گازت بره
    گفتم اخه برنجم روی گاز میخواستم تازه دمش بدم
    اون هم همش دنبال بهانه است که بگه بیا خونه ما

    گفت شب بیا خونه ما دمش بده بعد خونه ما بمون
    گفتم بابا بیخیال چه کاریه ...برنج را به سطل آشغال هدایت کنم برام راحت تره

    بچه ام امتحانات پایان ترم اولش هست باید کنارش باشم
    گفت این ادا و اصول ها چیه ؟
    وا خب امتحان پایان ترم داره

    گفتم مهم نیست میدونی که من مغز شکموم بی تلبیته غذا زیاد نمیخورم ولی اگر مغزم به چیزی فکر کرد باید پاسخ گوش باشم ... تازه بعد از چند روز بی اشتهایی میخواستم غذا بخورم..


    گفتم میشه بدم همسایه بگم چند دقیقه روی گازشون بگذاره .
    گفت اره این نرماله اینجا روز تعطیل این کار هم میتونی در خواست کنی
    باربد گفت من برای این کار نیستم روی من حساب نکنی که باهات بیام این درخواست کنیم


    گفتم محمد بی خیال حتما قسمت نبوده فردا ناهار دمش میدم من روی این کار را ، اون هم با همسایه ترک ندارم .

    خداحافظی کردم

    هرچی میخواستیم بخوریم باید گرم میکردم نون یه مدل فریزر داشتیم مثل سنگ بود ... تو این سرما اب میخواست بشه کلی زمان میبرد

    باربد گفت برم بیرون یه چیزی بگیرم بیام دم دستی شام بخوریم
    رفت و من هم گفتم کلید ببر تا بیای من میخوام برم دوش بگیرم
    رفتم زیر دوش دیدم بعلههه آب قطعه ... یعنی تو این مدت اولین بار بود با این صحنه مواجهه میشدم کلاً به قول باربد آن روز ، روز من نبود ...
    خلاصه باربد یکم طول کشید تا آمد
    وقتی رسید دیدم از کی اف سی نزدیک خونه مرغ سوخاری گرفته بود

    گفت دوست داشتم تو این شرایط که دلت هوس غذا کرده بود من مهمانت کنم

    گفتم بابا چه ریخت و پاشی میکنی عالیه دستت درد نکنه حسابی تشکر کردم من یه تیکه مرغ بیشتر نتوستم بخورم خودش هم که عشق و صفا کرد

    یک ساعت بعد محمد تماس گرفت گفت کارم تموم شده میخوام برم خونمون چیکار میکنی نمیای خونه ما ؟

    گفتم نه من که بهت گفتم شرایط امدن را ندارم
    تازه اب خونه هم قطع شده
    گفت باشه ‌پس من میرم خونه خودمون

    باربد پشت میزش مشغول درس خوندن برای امتحان فرداش بود
    من هم تمام آشپزخونه را جمع جور کرده بود
    اب هنوز قطع بود ظرف کثیف نداشتم چون مرغ سوخاری را در ظرف های خودش خوردیم
    دیگ برنج و مرغ نیم پز را هم که سرد شده بود به یخچال منتقل کردم که فردا ادامه پختش را انجام بدم
    دراز کشیدم که تو نت بچرخم
    دیدم محمد پیام فرستاد من تا پنج دقیقه دیگه خونتون میرسم

    خلاصه آمد برای باربد یه ساندویچ دونر از رستوران محل کارش اورده بود ( معمولا چون زیاد اونجا غذاهای رستوران براش تکراری شده از چشمش افتاده گاهی ساندویچ های سهم خودش را چون باربد دونر دوست داره برای آن میاره )

    از کیفش توی یه جعبه شفاف کوچیک جای سالاد یه چند قاشق پلو یه تیکه خیلی کوچولو مرغ هم روش بود دراورد گفت اینم شام تو


    گفت همکارها برای شام یه برنج مرغ ردیف کردند من یکه تیکه کوچیک خوردم بقیه اش ریختم توی این ظرف با خودم برای تو اوردم ، چون گفتی دلت برنج مرغ میخواسته

    میدونی اینجا مهربونیش و نیتش خیلی قشنگ بود به هرحال غذای خودش بود برای من اورد
    ما هم چون تو ذوقش نخوره بهش نگفتبم که شام کی اف سی خوردیم
    فقط گفتم چون باربد شام همینجوری خورده سیر است فردا دونر براش گرم میکنم بخوره


    من هم خودم اما چون هوس کردم از این پلو مرغ میخورم

    یه دو قاشقی خوردم و تشکر کردم
    اونجاش هم برام زیبا بود که من اگر چیزی از ته دلم بخواد مخصوصا خواسته شکمی کائنات برام ردیفش میکنه یه عالمه خاطره دارم که خواستنی های غدایی غیر غذایی چنان برام یهو جور شده که خودم موندم ....

    دیدم محمد کلی سرفه میکنه رنگ و روش پریده است حال نداره
    گفتم ناخوشی انگار؟


    گفت اره همه همکارها یکی درمیون سخت مریضند انگار من هم دو روزه حس میکنم مریض شدم
    دقیقا کنار باربد نشسته بود
    گفتم قربونت پس بدو بدو بریم توی اتاق که باربد امتحان داره یه دفعه مریض نشه روی دستم بیفته

    باهم رفتیم روی تخت کنار هم نشستیم
    اب نبود که بهش غذا بدم یه مقدار هل و هوله اوردم خورد یه دستمال مرطوب اوردم که دستش پاک کنه

    باز میگم نیتش خیلی زیبا بود ولی کاش داخلش تفکر بود من خودم با لطف های اینجوری خیلی احساسی میشم و محبت به دلم میشینه و از خاطرم تا چند برابر جبرانش کنم پاک نمیشه

    ولی فکر کنید قبلش بهش گفتم باربد امتحان پایان ترم داره خب مریض بشه هم به درسش که سال مهمی است ضرر میرسه هم روی دست من میفته

    من خودم سیستم ایمنیم نابوده وقتی مریض میشم تا لب مرگ میرم

    تا یک ساعت دوش به دوش من کنار تختم سرفه کرد

    حالا که نیت مهربونی داری ، مهربونیت در حق ما بیشتر کن بگو حیف علائم مریضی دارم و باید مراعات کنم والا اینجا مرغ درست کردند دلم میخواست برای شما یه ذره هم شده غذام را بیارم

    وقتی اینطوری بگی انگار برای من از بهترین رستوران یه زرشک پلو با مرغ مجلسی سفارش دادی
    الان هم که اب ما قطعه تو هم ادم حساسی هستی برای دریافت فیدبک عجولی ، با اون شرایط واقعا پذیرایی خیلی پیچیده میشه

    چهار قاشق پلو سه بند انگشت مرغ به خدا نخوردنش خیلی کم هزینه تره و براش نیاز نیست این همه بها بدیم ، هر چند وجدانی این قیاس شاید جالب و منصفانه نباشه

    اخه من حتی اب خونم قطع است تو برسی نمیتونی حتی دست های آلوده که از بیرون امدی بشوری
    و من برای همه این موارد معذبم و دقیقا دست نشسته تا اخرش بودی

    به هر حال این پست به این بهانه نوشتم که بگم گاهی ما ادمها نیت هامون خیلی قشنگ و زلاله و تو دلی است خدایش گیرنده اش هم به دلش میشنه ولی وقتی میخوایم به کسی لطفی کنیم یکم به شرایط حاضر نگاه کنیم ببینیم اون لطف ما آیا در بغلش برای گیرنده دردسر های زیادی نداره ؟


    مخصوصا اون بخشی های از محدودیت های حاضر که طرف میدونیم

    اگر داره یعنی موقعیت مناسبی را برای لطف کردن انتخاب نکردیم ما محبت و لطف میکنیم که موجب خوشحالی بقیه بشیم نه مزاحمت و دردسر

    همیشه زمستون ، باربد را به اب پرتقال و ویتامین سی میبندم اینجا که بیشتر براش اب میگیرم چون واقعا مریض شدن با شرایط ما اینجا خیلی سخته
    الان دو روزه که گذشته هی میگم خدایا اگر ویروسی چیزی بوده از ما رد شه بره گرچه یکم ته گلوم حس میکنم درد میکنه

    خودم تا جایی که آگاه باشم ، شعورم برسه که متوجه باشم حتما در مورد بقیه رعایت میکنم وقتی برای محبت یا رفع کمک به کسی دواطلب میشم نگاه میکنم که حضورم برای آن شخص به نیت کم کردن یک بار از روی شانه هاش هست ،اگر قرار برم و اون را بابت خودم به دردسرهای اضافی بندازم لطفم براش ضرر خواهد داشت و حتما با نرفتن و لطف نکردن بی موقع ، بهش کمک بیشتری میکنم ولی احساسم صادقانه براش میگم که حس خوب بهش داده باشم ..

    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 21:57 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • این مطلب را دیروز در کانال تلگرامم گذاشتم شما هم بخونید در موردش بیشتر بدونید مسئله مهمی است

    مایل بودید میتونید عضو کانال تلگرامم بشید آیدی کانال تلگرامم اخر متن هست .

    #مریم_نوشت: هیچ زمان انگشت در چشم آدم آشفته و پریشان نکنید گاهی رفتار ما میتونه واکنش های ادمهای متلاطم و بی منطق را متفاوت کنه ..

    شاید توانایی این هم باشد که بتونید حال ادم های خودشیفته و حسودی که سر راه زندگیتون به اجبار شرایط قرار میگیرند را حسابی جا بیارید و با بیان واقعیت های شخصیتیشون نا آرومیشون هزار برابر کنید ..

    اصلا میشه بزنید نیست و نابودشون کنید چون اینها بسیار شکننده و آسیب پذیر هستند . تاب هیچ گونه انتقادی را ندارند .. بسیار متوقع و حق به جانب هستند در رابطه بی تعهد و بی مسئولیت هستند

    تمام نفع و حقوق رابطه را برای خودشون قائل میشند یعنی یه جورهایی از پرتوقعی بیمارگونه در انفجار هستند. واقعیت زندگیشون جهنمی بیش نیست

    اما مهم بدونیم که دلیل رفتارهای طرف مقابلمون برای این هست که حال درونش خیلی خیلی بد هستش ، شما که حالت بهتره و آگاه تری نه مقابله میکنی نه خودت را برای اون ادم توضیح میدی ، بحث و جدل منطقی باهاش نمیکنی چون هیچ فایده نداره ، فقط فضا برای بی منطقی و رفتارهای پرخاشگرایانه و تحقیر کردن بیشتر بهش دادی ... تا میتونی توی بازی هاش نیفت چون فضای روانیت مسموم و آلوده میکنه ... با تحلیل و قضاوتهاش ذهنت را درگیر و آلودا نکن
    آنها تنها ابزار و شیوه کنار امدن با ناارومی های درونیشون تحقیر کردن و نامحترمانه رفتار کردن با بقیه است متاسفانه چون خودشون به شدت از درون احساس بی ارزشی میکنند و دچار عقده حقارت هستند در نتیجه این رفتار را با بقیه جبران میکنند بلکه در از درد و رنج احساس حقارتشون کم کنند
    ادمها را تا آنجایی پایین میکشند که ناخودآگاه از درون احساس کنند از من کمتر و حقیرتر و ناچیز تر هم است .

    انسانی که عزت نفس سالمی داره هم به خودش و هم به دیگران احترام میگذاره نه خودش کمتر و نه برتر از بقیه میدونه در ک ، مفهوم احترام متقابل را دارد

    ❌❌دقت کنید خیلی مهمه ، افراد خودشیفته گزینه مناسبی ابداً برای رابطه جدی ،پایدار و ازدواج نیستند ، رابطه را به شدت سمی و غیر قابل تحمل میکنند ...آنچنان امید به تغییرشان نداشته باشید چون به تغییر کردن و پذیرش اشکالات رفتاریشون خیلی مقاوم هستند
    همه از نظر اونها پر از ایراد و مشکل هستند و خوشون را بی عیب و نقص میدونند

    دلیل ناکامی و ناشادی زندگیشون را به عوامل بیرونی مخصوصا همسر خودشون نسبت میدن و همیشه در رابطه شاکی هستند که تو مقصر ضعف ها و مشکلات زندگی هستی

    پیشرفت و رشد شما آنها را مضطرب میکنه در تلاشند مانع توانمندی شما بشند و از این باب محدودیت های را ایجاد میکنند و زمانی که شما را در شرایط ناتوانی و منفعل قرار دادند این موضوع را سرکوفت و مورد تمسخر قرار میدن
    پر از رفتارهای متعارض و بی ثبات هستند

    وحشت زیادی از درون بابت طرد شدن و تنهایی دارند اما دائم شما را به طرد کردن تهدید کلامی و رفتاری میکنتد

    معمولا افراد وابسته ، تسلیم و کسانی که خودشان را نادیده میگیرند را برای ازدواج جذب میکنند ..

    ما با رفتار عاقلانه و خویشتن داری آتش شعله ور شده این افراد را وقتی سر راه ما قرار میگیرند می توانیم عواقبش کمتر کنیم ...

    تا جایی که میتوانید اول از ادمهای سمی اینگونه حتما دوری کنید. ولی تایمی مجبورید باهاشون در تعامل باهاشون در کنار قاطعیتی که دارید، تسلیم نباشید و موقعیت تحقیر شدنتون را از سمت آنها به خودتون ندهید ، اما در کنارش دکمه های حساس شدنشون را هم فشار ندهید .

    اگر با این‌افراد در رابطه جدی هستید اقدامات لازم را برای بیرون آمدن از این رابطه سمی را انجام بدین چون هر چقدر زمان‌بگذره ، به نسبت شدت خودشیفتگی فرد مقابلتون شما آسیب بیشتری میخورید و از نظر روانی و جسمانی شما و فرزندان از این رابطه از پا در خواهید آمد .



    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روانکاو دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫


    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 11:20 توسط : مریم | دسته : روانشناسی خودمونی
  •    []


  • قرار بود این پست هم ، در مورد اردو باربد و تجربه های پیش آمده را ، بنویسم

    باباش که از محل کار آمد از طریق اسکایپ تصویری ، باربد برامون از سفرش گفت

    مسئولین مدرسع ، بچه ها را بازدید چندتا دانشگاه بردند و در مورد شرایط دانشگاهها براشون صحبت کرده بودند

    خیابان استقلال ، بشیکتاش ، کادیکوی و اورتاکوی برده بودنشون

    توی خیابان بشیکتاش یه بسته مشکوک بوده از ترس حمله تروریستی یهو یه عالمه ماشین پلیس میاد و اینها را دور میکنند از این اتفاق خیلی هیجان زده و احتمالا ترسیدن، خدا را شکر به خیر گذشته بود

    خیابان کادیکوی براش جالب بوده یه فرم قدیمی و سنتی داشته
    اونجا ناهار ساندویچ کوفته کباب خوردند کلی بهش چسبیده بود
    ( صبحانه هتل سلف سرویس بوده ولی و ناهار و شام را بیرون میخوردند )

    موزه کوچ رفتند اینقدر بزرگ بوده نتوستند همه قسمتهاش را بازدید کنند

    برج گالاتا رفتند اما قسمت بالاش را اجازه ندادن برند گفتند بدون پدر و مادر ممنوع است چون چند نفر تا الان بالای اون برج خودکشی کردند.

    کشتی سواری رفته بودند گفت حس خیلی خوبی داشت .

    معلم های باربد بیشتر خانم هستند دوتا معلم خانم و معاون آقا همراهشون بود

    تو فیلم های که تو گروه ارسال کرده بودند این معلم ها یه جاها با بچه ها حلقه زده بودند دست جمعی میرقصیدن ...💃💃 دیدن صمیمت معلم ها و دختر و پسرهای همکلاس .. چیزی جز قشنگی و زیبایی نبود

    هم برای باربد خوشحال بودم که تجربه این محیط داره و هم حس افسوس میخوردم که چقدر زمان ما ، والدین و مدارس برای هر تجربه ای به ما سخت میگرفتند و با رفتار خشن محدودمون میکردند ...

    گذشت ولی واقعا ما در دورانی از زندگی بودیم که همجوره برای ساده ترین حق زندگی و تجربه بهمون بد کردند

    باربد از نظر شخصیتی بر عکس من ، خیلی اهل رقصیدن و جنب و جوش های ،هیجانی نیست . در جنع تماشاگر بود نمی رقصید ...ولی همه جل تصویرش شاد و خوشحال بود

    دوستش ،ارشیا بلاچه دست به کمر معلم چه قری میداد...

    یه اتفاق و شیطنتی که از سمت بچه ها اونجا اتقاق افتاده بود برامون تعریف کرد کلی باهم خندیدم این بود که ...

    اتاق دختر و پسرها برای استراحت جدا بوده ، اتاق ها سه تخته بوده و معلم ریاضی ساعت دوازده شب اتاق بچه ها را چک میکرده بعد حالا ممکنه بوده دختر و پسرها برای دورهمی بیشتر به اتاق های همدیگر میرفتند فقط موقع خوابیدن باید به اتاق خودشون‌ می رفتند

    از کلاس باربد سه تا پسر و یک دختر به اردو رفته بودند این چهار نفر همش با هم بودند ( اسما و ابراهیم ترک و باربد و ارشیا هم ایرانی )حتی در موقعیت های که توی خیابان بچه ها را ساعتی آزاد میگذاشتند و میگفتند راس این ساعت اینجا باشید این چهار نفر باهم بودند که حالا میرفتند با هم معمولا استارباکس هم نوشیدنی هاشون را میخوردند هم با هم از فضای آنجا استفاده میکردند

    شب اول که این ناقلاها را در خیابان‌ بهشون میگند آزاد هستید
    اسما و ابراهیم میان به باربد و ارشیا میگند ما میخواهیم بریم مشروب بگیریم شب توی هتل بخوریم شما پایه هستید ؟

    باربد و ارشیا میگن نه ما علاقه ای به نوشیدنی الکلی نداریم
    اونها میگن ما هم تا حالا نخوردیم خب چهار نفری باهم تجربه کنیم
    ارشیا میگه من الان تمایلی به خوردنش ندارم

    به باربد اصرار میکنند ، باربد میگه من اصلا که خوشم نمیاد جایی بودم که خوردند بوش هم برام تهوع اور هست در ضمن از چیزی که شادی کاذب ایجاد کنه خوشم نمیاد شادی باید درونی باشه برام جذاب نیست .

    اونها میگند ما ولی میگیرم میخوایم امتحان کنیم باربد و ارشیا هم هایپ انرژی زا میگیرند که اینجوری همراهیشون کنند

    خلاصه اسما چون جثه درشتی داره فروشنده احتمالا فکر کرده بالای هیجده سال است بهش میفروشه اینها هم شادان و خندان نوشید نیشون داخل کوله پشتی میگذارند با خودشون داخل هتل میارند شب که دور هم در اتاق بودند
    اسما و ابراهیم میخورند بعد میگن اه چقدر طعمش بد هست مزه سرکه این حرفها میده ...

    بعد یه کوچولو گیجشون میکنه
    خیلی زیاد معلم ادبیاتشون را بچه ها دوست دارند باربد همیشه از خانم معلم ادبیاتشون تعریف میکنه
    تصویری زنگ میرنن حال معلم ادبیات که باهاشون در سفر نبوده را بپرسند حرف میزنند معلم متوجه حال اسما و ابراهیم میشه بهشون میگه معلومه شما دو نفر در خوردن اب زیاد روی کردید بچه ها مراقب باشید
    غیر مستقیم بهشون میگه حواستون باشه
    ( چقدر معلم فهمیده ایی که اینگونه به دنیای نوجوان ها نزدیک میشه )

    دیگه بخش بیشتر شراب را قایم میکنند برای فردا شبشون
    خسته بودند اسما میره اتاق خودش این سه تا هم توی اتاق خودشون میخوابند

    فردا شب بعد ساعت دوازده شب معلم برای چک اتاق ها نیومده بود اینها میگن دیگه احتمالا چک نمیکند
    بساط هل و هوله و ادامه شراب تو اتاق برقرار میکنند با وجود اینکه بیرون شام خورده بودند مجدد عشق و صفا پیتزا دونگی سفارش میدن برای چهار نفرشون میارند
    این دوتا نوگل خلاف 😂 شرابشون توی لیوان قهوه میزرند درب لیوان میبندن که تابلو نباشه بساط وسط اتاق پهن دوتا جرعه میخورند گرمشون میشه میگه بریم توی فضای آزاد بخوریم
    هر کی ببینه فکر میکنه ما قهوه میخوریم ارشیا و باربد هم باهاشون میرن

    معلم ریاضی توی فضای آزاد بوده میاد با اینها حرف میزنه خلاصه مشغول حرف زدن میشن
    باربد و ارشیا هم حواسشون به این دوتا بوده که تابلو نکنند و بهشون هی میگند شما دوتا حرف نزنید

    معلم نگاه ساعت میکنه میگه ساعت یک شب هست من اتاق ها راچک نکردم بچه ها موافقید با من بیان بریم به اتاق های بچه ها سر بزنیم
    اینها هم میگن باشه

    اولین اتاق میرند معلم میگه چرا صدایی نمیاد اینها یعنی کجا رفتند ؟
    بعد میگه اخی احتمالا خوابند چقدر زود قضاوت کردم
    بعد که اروم در را بیشتر باز میکنه میبینه کسی تو اتاق نیست

    میرند طبقه بعدی که شاید در اتاق های همدیگر باشند

    اتاق ها را که میرند میبند بعله بساط مشروب و عیش نوش بپا بوده همه ترکیده بعضی ها حتی استفراغ کردند

    معلم ها ی دیگه میان بچه ها راجمع و جور میکنند
    و تصمیم میگیرند تک تک اتاق را برند

    چون ابراهیم و اسما هم یکم گیج و منگ بودند باربد و ارشیا بدو بدو میرند اثار جرم این دوتا را تو اتاق پاک کنند که معلم ها به طبقه اینها میرسند دست این دوتا رو نشه

    من میگیم این دو تا وزه چقدر بچه پرو بودند که اینجوری تو لیوان قهوه پرو پرو همراه معلم رفتند مچ بقیه را بگیرند

    دیگه معلم به بچه های ترکیده اون‌اتاق میگه شما به خاطر این کارتون شامل دیسپلین میشن چون از قوانین تخطی کردید ...

    بعد معلم میاد از باربد و ارشیا واسما و ابراهیم تشکر میکنه اونها برای بازدید اتاق ها همراهیشون کردند و از قوانین تخطی نکردند و میگه ممنون میشم اتفاقات امشب دیگه بین خودمون بمونه و خبر به مدرسه درج پیدا نکنه

    معلم ها بنده خدا خبر نداشتند که اسما و ابراهیم خودشون هم بعلههه 😬😬🤥🤥🍻


    میگه معلم که رفت ما گفتیم بریم ادامه پیتزامون بخوریم بعد استراحت کنیم میگه تازه ابراهیم و اسما دچار حالت مستی بودند کر کر میخندن من و ارشیا هم به این دوتا و حرفهاشون اینقدر میخندیدم که دل درد گرفتیم از بس خنگولی حرف میزنند ما هم هی ازشون حرف میکشیدیم😂😂

    این دو تا بدجنس ، ارشیا و باربد هم اینجوری صفا کردند
    خلاصه میگه معلم ها تا آنتالیا حتی بطری اب اون بچه ها را هم چک میکردند میگفتند دیگه از اعتماد ما سواستفاده کردید باید بیشتر چک بشید

    دوستان اینکه باربد توی فضای دوستانه میاد برای من و پدرش این ماجرا تعریف میکنه یه اتفاق خیلی خوبه برای ما

    وما هم مثل یک دوست نزدیک هم پا به پاش از ماجرای پیش آمده میخندیم و حتی بین حرفها نگفتیم افرین تو که نخوردی یا مراقب و ال و بل باش
    یا کاش تو این کار و اون کار نمیکردی یا میکردی
    یه شنونده فعال بودیم

    میدونید چرا نه تشویق کردیم نه مذمت ، چون کار بی فایده ای هست دیگه بزرگه اگر بخواد کارهای اینطوری انجام بده به سفارش و تذکر ما بستگی نداره ... انسام بخواد کاری کنه با محدودیت ، منع انجام نمیشه بلکه با آگاهی به موقع میتونه مسیر های بهتر را پیدا میکنه

    اینکه اون ادم خودش باید بخواد انتخاب کنه یه کار را بکنه یا نکنه ... ما خیلی وقت پیش روی آگاه سازی باربد از باب این مسائل وقت وتوجه گذاشتیم

    بهش همیشه گفتیم ما فقط مضرات و فواید این مسائل را بهت میگیم انتخابش با خود تو هست .و بسترهای دیگری را غیر مستقیم فراهم کردیم که گرایش به چیزهای دیگه داشته باشه
    ارشیا و باربد آن شب خودشون انتخاب کردند نخورند

    اون بچه ها حدس من اینه که اینگونه از این فرصت حریصانه استفاده کردند چون به شدت منع و محدود شدند

    زندگی بچه ها حتما قوانین و قاطعیت میخواد من موافق شیوه آزادانه کامل نیستم اما طبق تجربه کاریم و فرزندپروری خودم متوجه شدم هرچقدر برای بچه ها قوانین سخت محدودیت اعمال بشه اثر عکس خواهد داشت و بچه ها برای محدودیت های که داره ، در فرصت های که پیش میاد اقدام به تجربه میکنند و گرایش بچه هایی که پدر و مادر سخت گیرانه دارند به این مسائل بیشتر هست


    به جاش دوستش باشید و آگاهشون کنید .

    از نظر من رابطه با نوجوان مثل گذر کردن با ماشین سنگین از لبه جاده خیلی باریک نزدیک یه پرتگاهه ، با چشم انداز فوق العاده زیباه ، که هم هیجان انگیزه هم ذره ایی اشتباه بری جونت به خطر میفته ...💕

    هر مسئولیتی که در زندگی میخوایم انجام بدیم برای نتیجه خوب عاشق بودن و علاقه میخواد💓
    اگر کسی عاشق پدر و مادری کردن باشه مسئولیت هاش بهش حس خادم بودن نمیده .. احساس عشق و لیاقت میده
    والد عاشق رنجی که برای بزرگ کردن بچه اش میکشه برایش مقدس و شیرین خواهد بود.

    چگونه آدمها از اجناس گرانقیمت خودشان محافظت و نگه داری میکنند فرزندان ما بزرگترین سرمایه و دارایی ما هستند از آن باارزش تر ما هیچ دارایی نداریم و نخواهیم داشت پس نیاز به توجه و مراقبت هوشمندانه و آگاهانه دارنو ... رفتار شما با آنها نه تنها برای آنها قطعاً در نسل های بعدیش هم اثر گذار باشه ...









    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 0:52 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • سه شب پیش ، یعنی بامداد پنج شنبه ساعت دو و نیم باربد به سلامتی از اردو استانبولش به خونه رسید
    تا درب خونه را به روش باز کردم ... بعد سلام و بوس و بغل فوری گفت مامی خیلی خیلی خوش گذشت . پنج ماه دیگه قراره اردو به شهر ازمیر بگذارند از الان بهشون گفتم من حتما هستم .

    بهش گفتم خیلی خوشحالم از حس خوب سفرت ...

    تا رسید همه لوازمش را کامل خالی کرد و هر کدوم سر جای خودش گذاشت .. درنهایت کوله خالی سفرش داخل کیسه گذاشت که خاک روش نشینه
    شاید بگید اخه این همه ساعت توی اتوبوس بوده بعد ساعت دو و نیم ، سه ، نیمه شب میخوابید فردا جمع میکرد ...اینقدر عادی و روان این کار را میکرد که اصلا حتی پیشنهاد هم نداد بگذارم برای فردا جمع و جور کنم .
    ( قطعاً چون خودم خیلی این مدلی و مقیدم و اون هم قاعدتاً یاد گرفته ، از بیرون یا جایی برسم هر چقدر هم خسته باشم بعد از دست شستن هر چیزی سر جای خودش قرار میگیره ... بعد به کارهای دیگه و تلفن هام میرسم .. این مدلی نه خونه شلخته میشه نه نظم زندگی کلافش از دست آدم درمیاد و همچین کارها روی هم تلنبار نمیشه ) حالا خسته ام و این بهانه ها را نداریم چون میدونم توجه نکردن به این مسئله استارت آشفتگی خونه را رقم خواهد زد و دردسر و زحمت های بعدیش بیشتر خواهد ...

    قرار شد روایت های سفرش را فردا که پدرش از سر کار برمیگرده از طریق اسکایپ‌تصویری همزمان برامون تعریف کنه ... ( که فرداش با جزییات روزهای سفرش تعریف کرده ..که تصمیم دارم پست بعدی در موردش بنویسم )

    خلاصه نیمه شب بعد چیدن‌ وسایلاش شام درخواست کرد

    گفتم وا این ساعت شام کجا بود ؟دیگه من فکر کردم حتما این موقع میرسی شامتون را رستوران میخورید

    گفت هل و هوله خوردم وقتی رستوران ایستاد غذاهاش جذبم نکرد .
    گفتم خوب من الان پنیر یا نیمرو میتونم بهت بدم
    گفت نه نمیخوام
    گفتم بامیه هم خریدم میتونم با یه چای درست کنم بخوری
    گفت : نه دیگه میخوابم

    بعد پرسید فردا پنج شنبه مدرسه برم ؟
    گفتم : تصمیمش با خودت هست به هرحال الان خسته از سفر رسیدی صبح خودت توانت ببین تصمیم بگیر ( که صبح دید آمادگی رفتن به مدرسه را نداره )

    صبح که برای هر دومون یه موکا درست کردم بخوریم
    گفت حالا از سفرم بابا تماس بگیره تعریف میکنم اما
    شاید من بین بچه ها تنها کسی بودم که از استانبول خوشم آمد ، همه شلوغی استانبول را دوست نداشتند
    ارشیا هم که بچه ساری هست و چند سال کیش زندگی کرده استانبول پسندش نبود ،بقیه هم همین طور
    ولی من از امکانات زیادش و بدو بدوهای آدم هاش خوشم آمد
    توی استانبول که بودم خیلی زیاد یهو دلم برای بابا تنگ شد ( یه بغضی سنگینی تو چهره اش و گلوش بود )
    چون باربد دومین بارش بود به استانبول سفر میکرد بار اول وقتی پدرش در استانبول ماموریت بود حد و فاصله یکی از جلسات شیمی درمانی هام که انجام دادم با شیمی درمانی بعدی من و باربد رفتیم و حدود دوهفته ای به پدرش سر زدیم احتمالا اونجا این احساس براش زنده شده و بیشتر دلتنگی در مورد پدرش تجربه کرده بود ...

    وقتی که با پدرش آمد حرف زدیم از دور بهش اشاره کردم به بابا احساس دلتنگی که برام تعریف کردی رل بگو .
    که باربد به پدرش ابراز کرد
    ( از اینکه من همیشه اصرار دارم این ابراز هیجانات گفته و بیان بشه برای هر دو طرف تاثیرات مثبت داره و رابطه را گرم و اصیل تر میکنه
    همین که ما باید بدونیم بدون خجالت از دوست داشتن هامون همیشه بگیم تا برای بچه ها عادت بشه در زندگی آینده این توجهات کلامی جز بایدهای احساسی روابطشون باشه
    و ابراز شیوه هیجانات به صورت مناسب تاثیرات مثبت روانی برای شخصی که تجربه داشته را در برخواهد داشت .)

    وقتی باربد اردو بود ، الهه یه خانمی که ساکن آنتالیاست و یه پسر چهارده ساله داره و همیشه بنده خدا استرس زیاد بابت سلامتی و مراقبت بچش داره
    گاهی از من بابت ، لیسه( دبیرستان ) باربد سوالاتی برای آینده پسرش میپرسه
    تماس و سوال داشت . بعد حال باربد پرسید گفتم اردو استانبول رفته
    با یه اضطرابی گفت یعنی به اجبار بچه را بردند ؟
    گفتم نه الهه جان کاملا اختیاری بوده کما اینکه من و همسرم بیشتر تاکید و اصرار داشتیم باربد بره
    بعد گفت اره خیلی خوبه کاش من هم پسرم بزرگ بشه این اضطرابهام کم بشه
    گفتم ان اشاالله خیر پیش بیاد

    میدونید دوستان من به شدت، مخالف این مدل شیوه مراقبت و توجه در فرزند آوری هستم و میدونم چقدر این مراقبت های اضافه کاری میتونه اثرات منفی در کل زندگی یه ادم بگذاره

    برای من هم هر تجربه پر ریسک برای باربد نگرانی داره ولی به اسم مراقبت بخوام مانع زندگی کردنش و استقلالش بشم قطعا به یه جای دیگه اش آسیب خواهم زد

    البته تاکید کنم من اینجا تجربه و نگاه شخصی خودم را مینویسم به کسی پیشنهاد نمیدم مدل من رفتار کنه

    میدونید چرا ؟

    چون ادمهای این مدلی اگر خودشون تو موقعیت این تجربه قرار بدهند ، کوچترین اتفاق این وسط بیفته کل صورت مسئله را پاک میکنند و میگن تقصیر فلانی بود ما را تشویق به این کار کرد
    ما داشتیم تو حفاظ آهنی خودمون زندگی میکردم یهو فلانی گفت بیرون هم یه نگاه بندازین، خوش میگذره
    که سنگ از آسمون امد تو سرمون خورد
    اگر این حرف نزده بود ما سنگ‌ سرمون نمیخورد ...
    چون ادمی که شیوه مراقبت و برخوردش برای خودش و خانواده اش منطقی نباشه طبیعتاً در مقابل رویدادها و حوادث هم نتیجه گیری و توضیح منطقی نخواهد داشت

    من چون خودم اصولاً ادم مسئولی هستم در برابر تمام انتخابهام و شیوه های که در پیش میگیرم اگر شکست یا مشکلی را تجربه کنم و تمام اون مسیرها به پیشنهاد و تجربه بقیه باشد هرگز با پاک کردن صورت مسئله نمیگم نقصیر فلانی بود که این را گفت .
    و سعی میکنم از اصل ماجرا فرار نکنم که حداقل درک کنم اشکال کارم کجا بوده یه چیز بالاخره ازش یاد بگیرم .

    باربد میگفت مامی شاید باور نکنی بعضی از بچه ها برای اولین بار بود حتی از خود آنتالیا خارج شده بودند و میگفتند حتی تجربه سفر با خانواده را هم نداشتند.
    و همه چیز تنهایی این سفر براشون جالب بود ولی من به هرحال دو بار اردوی مشهد رفتم اینجا سه ماه و خورده ایی تنها زندگی کردم
    گفتم اوت اوت😎💓 ( به ترکی یعنی بله بله )

    قبلا این مطلب گفتم یه قسمت از تجربه های مدیریتی ما با باربد در بحث مالی این بوده که باربد
    در چند ماه اخیر با مشورت ما یه مبلغی را به عنوان هزینه هاش به صورت ثابت از ما میگیره و در این تعهد
    که بین ما بوده قرار شده عمده هزینه های خودش را از این مبلغ تامین و مدیریت کنه حتی پنجاه درصد خرید پوشاکش در همین پول ماهیانه است
    حالا هزینه های سنگین مثل همین خرید گوشی و هزینه سفر اردوش یا هزینه های این مدلی با ما خواهد بود
    هدف این بوده که اون اول مدیریت مالی را بهتر یاد بگیره دوم مستقل باشه و برای تمام نیازهاش مجبور نشه سراغ ما بیاد و خیلی دلایل خوب دیگه

    خب از آنجایی که وقتی یه تعهدی در خانواده میشه
    درست ادم نمیخواد خط کشی و حساب گری باشه ولی چون موضوع و هدف آموزش هست قاطعیت نیازه
    و نمیشه احساسی در تمام جوانبش رفتار کرد .
    مثلا من غیر مستقیم مثل دعوت کردن یا خریدهای غیر اجباری و دلخواهی گاهی براش انجام میدم ولی روی اصل ماجرا که فراموش نشه پایبندم

    از سفر که برگشت یه جاکلیدی وچندتا چیز کوچیک دیگه برای خودش خریده بود ... واقعا مجموع مبلغش زیاد هم نمیشد
    اما وقتی خواست کارت بانکیم تحویل بده و هزینه های انجام شده را از وعده های غذایی _ هله وهوله _ هر روز استارباکس را آباد فرمود بود و هزینه های کشتی و موزه را بهم گفت همه را گفتم بسیار عالی نوش جانت همه اینها با من بود

    ولی فکر میکنم طبق تعهدی که با هم بابت هزینه های که باهم داشتم این خورد ریزهای خرید گرچه مبلغ زیادی نیست ، اگر موافق باشی ، با منبع مالی خودت حساب و کتاب بشه
    گفت من فکر میکردم جز سفرم است ولی اگر نظر شما اینه موافقم
    گفتم قابل شما را که نداره من فکر میکنم منطقی است که اینطور باشه .که هزینه اش خودش حساب کرو

    میخوام بگم هرچیز در جای خود باید انجام بشه

    و نکته دیگه از این تجربه اینه که بهش تفهیم شده که یه وقت هزینه های که انجام میدی و پولش به ما برمیگردونی این به این معنی نیست که تو داری به ما پول میدی در واقع این همون پول ماست در اختیار شماست .... یهو جو برش نداره فکر کنه خرج و برجمون میده 😬

    نکته ای که اینجا است باز تاکید کنم بابت اختیارات و پول بیشتر به بچه هاتون برای همه یک جور نمیشه نسخه پیچید گاهی داشتن پول زیاد در دست بچه ها مخصوصا پسر بچه ها ممکنه اونها را وسوسه و وارد شدن به کارهای خطرناک کنه چون باید ظرفیت و بستر مناسب باشه بعد اختیار داده بشه من این فضا را برای بچه خودم با توجه به شناختی که ازش دیدم مناسب دونستم ولی برای هر بچه ای این اختیار زیاد مالی مناسب نیست... هر کس نسخه منحصر به فرد خودش از لحاظ شرایط شخصیتی و موقعیتی داره

    مورد بعدی چون قرار توی تمام این تجربه ها بچه ها یه چیزهای یاد بگیرند و ادمها از نصحیت شدن متنفرند ،خود این فرصت ها بهترین موقعیت برای یاد گیری این مسئله هاست .

    وقتی باربد خواست اردو بره من علاوه بر هزینه کافی که در کارت براش گذاشته بودم بهش پیشاپیش پنجاه درصد پول تو جیبی ماه ژانویه اش نقدی بهش دادم با خودم گفتم شاید ، شاید دلش بخواد برای کسی یا دوستی ، کادو و هزینه ایی از منبع شخصیش انجام بده برای همین از باقی مانده پول تو جیبی این ماهش من خیلی اطلاع نداشتم
    پس پنجاه درصد پول ماهیانه ژانویه را پیشاپیش بهش دادم

    وقتی از سفر امد هیچ انتظاری نبود میگم که هدف یادگیری و آموزش اداب ارتباطی است
    خلاصه سوغاتی خاصی از اونجا با خودش نیاورده بود
    معمولا بچه ایی هست که این مسائل را بهش یاد دادم و از بچگی توجه میکرد

    غیر مستقیم گفتم فکر کنم موقعیتت مناسب نبوده برای دایی محمد یه هدیه تهیه کنی ( به خودم اشاره ایی نکرم از دایی محمد اسم بردم )

    گفت نه اصلا موقعیت نبوده من حتی خود شما که در فکرم بود حتما یه چیز برات بخرم امکانش نبود چون ما مرکز خرید نرفتیم حالا چه برسه به دایی محمد
    گفتم تصمیم تو است شکلات تخته ایی بزرگ میخوای از همین جا بگیرم به دایی بدیم ؟

    گفت نه مامی من موافق نیستم باز خودت میدونی
    من تو همین خاک بودم دو روز مسافرت هم بیشتر نرفتم اگر کشور دیگری رفته بودم حتما بالاخره تهیه میگردم اما الان خوشم نمیاد بخوام تو هر شرایطی اینقدر خودم درگیر این مدل کارها کنم

    گفتم موافقم منطقت درسته یه پیشنهاد بود چون تصمیمش هم با خودت بود پس موافق نیستی حرفی ندارم.

    من پیام خودم از این بحث فکر میکنم بهش دادم توی ارتباط با فرزندان قراره یه چیزی را یاد بدیم نه کنترل و اجبار کنیم از ترس اینکه بقیه الان در مورد ما چی فکر میکنند و ما اجازه نداریم بدون اجازه اونها حرکتی بزنیم مثلا نن برم شکلات به اسم باربد بخرم به محمد بدم ... نه نه نه خیلی اشتباهه

    یه بار میخواستم پول تو جیبی باربد از عابر بانک بگیرم رفتم خونه به باربد بدم محمد گفت چه خبره ؟ اینقدرش بهش بده تمام شد بیاد بقیه اش ازت بگیره ممکنه گمش کنه ؟
    گفتم همون گم کردن و نکردن و باز جزیی از این اختیارات و تجربهاش هست . این بچه بزرگی است هی بخواد بیاد پنجاه لیر ، پنجاه لیر از من بگیره که دیگه اسمش نشد مدیریت مالی یعنی من پولی که میدم نظارت دورا دور میکنم اما کنترل و دستوری رفتار نخواهم کرد اون جای خودش باید رفتار کنه نه دلخواه و درست تشخیص دادن من اصلا بیشتر غلط رفتار کردن هم جزیی از این موارد تجربه هاش خواهد بود

    باربد وقتی خواست بره اردو قبلش بهش گفتم مامان من چون دلم نمیخواد با تماس هام مزاحم تو بشم ، خودت به من ازحالت و وضعیتت هر وقت مایل بودی اطلاع بده
    خلاصه حتی یک بار هم زنگ نزدم
    وقتی پیام میداد کوتاه جواب پاسخ میدادم
    باربد خیلی مدل پیامکی و ارتباط تلفنی نیسا
    خودش شب و صبح دوبار تصویری در روز تماس میگرفت حواسم بود که حریم خصوصیش را مراقب باشم که صبحت ها‌مون معذبش نکنه

    چون میدونم گاهی ما والدین تماس هامون از روی توجه و مراقبت است اما معمولا بچه ها تو این سن حس خوبی جلوی دوستانشون از تکرر تماس والدین ندارند

    چون حسن نمیتونست باهاش تماس بگیره من خبرها را بهش میدادم بعد حسن یه سری سوالها میپرسید
    میگفتم حسن جان من این سوالها که را ازش پیگیر نمیشم عزیزم
    باوجود که بیشتر از تو اخلاق کنجکاوی را دارم اما خودم کامل کنترل میکنم ملاحظه اش کنم بعد حسن هم میگفت راست میگی بهتره نپرسی

    اما مثلا عکس یا فیلم میفرستاد غیر مستقیم تشویقش میکردم به ارسال عکس و فیلم نمیگفتم برام بفرست
    میگفتم وای چه جالب حس خوبی میگیرم از دیدن این عکس و فیلم ها ،انگار من را هم، با خودت به سفر بردی دوبار دوبار نگاهشون میکنم ( سری داستانهای مادر فریبکار😂🤥👺)

    باربد وقتی آمد گفتم باربد جان مامان عدم تماس من با تو به علت ملاحظه تو بود به خودم راستش میبود دلم میخواست روزی ده بار تماس بگیرم
    گ فکر نکنی بی توجهی کردم
    گفت نه من درک میکنم دقیقا شما با این کارت به من بیشتر توجه و اهمیت دادی
    چون مادر و پدر های بچه ها زیاد تماس میگرفتند میدیدم کلافه میشدن و اعتراض میکردند
    گفتم پس خوشحالم از اینکه قصد من را به طور صحیح درک کردی 😘

    پست بعدی ادامه تجربه سفر باربد که برای من و پدرش تعریف کرده مینویسم ..چون داخلش نکته و نکات قابل توجه داره ....

    شروع سال نو میلادی را تبریک میگم امیدوارم سال زیبایی برای همه ، در جهانی از صلح و آرامش باشه 💕💕🌹🌹🌹🌹🌲




    نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۴۰۱ ساعت 20:15 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیشب با شنیدن خبر در گذشت زن عمو بزرگه ی حسن ، بهانه ای شد که امروز، مجدد مثل اتفاقات مشابه ذهنم روی آغاز و پایان زندگی ، فاصله مرگ و زندگی ، معنای زندگی ، هستی و نیستی و تلاشها برای بقا و خوشبختی و... به تعمق فرو بره

    این اینکه ما میام تو این دنیا هر کدوم قصه و شرایط منحصر به فرد خودمودن داریم
    بسته به تلاش و شرایط مکانی و زمانی برای خودمون شرایطی را رقم میزنیم ، بعضی اتفاقات بسته به انتخابهامونه ، برخی دیگر پیشامدهایی است که در کنترل ما خارجه و در نهایت اتفاقاتی از شادی و غم زندگی ما را مثل یک پازل میسازه و حتما یه روز خواهد آمد که دار و ندارمون باید در این دنیا بگذاریم و باید بریم .

    پایان صحبتهامون با حسن بود که ، حسن گفت راستی در اینستا متوجه شدم پسر عموم اطلاع رسانی کرده زن عمو بزرگه ( مادرش به رحمت خدا رفته )

    خبر درگذشتش بین، یاد اوری و فراموشی مطرح شد
    با خودم فکر کردم اینقدر مردم درگیر مشغله ها و مشکلات زندگی هستند و روابط خانوادگی به فاصله و رسمیت افتاده که شاید این اتفاق برای ما هم بیفته و رفتنمون از این دنیا یه خبر خیلی معمولی و گذرا باشه
    بعد ما هنوز درگیر و نگران این هستم که بقیه دارند در مورد زندگی هامون چه فکر میکنند و بابت شکست هامون در هراسیم به بقیه چه جوابی بدیم

    زن عمو در عروسی ما شرکت کرده بود وقتی اوایل عروسیم به تهران امدم طبق احساس مسئولیت و لذتی که از معاشرت داشتم به فامیل های که در تهران بودند سر میزدم بعد کم کم متوجه شدم این معاشرتها خیلی وقته که در خانواده سال به سال انجام نمیشه و شاید مدل رفت و آمد من که تازه واردم یه مقدار ناهماهنگ نباشه
    روابط که سالها تو یه خانواده سرد شده را تو به تنهایی نمیتونی وقتی وارد یه خانواده میشی گرمش کنی .

    به مرور یکی دو سال بعد، معاشرت من هم مدل خودشون شد .

    من از زنمو خاطره تلخ و بدی ندارم در آن چند بار دیدارهامون فقط لبخند و مهربانی ازش به یادم مونده

    یه سرهمی برای به دنیا آمدن باربد میگفت گرفته در دوران نوپای باربد هر وقت ما را جایی میدید میگفت منتظرم یه موقعیت فراهم بشه کادوی باربد بیارم ...و این اتفاق هیچ زمانی نیفتاد .

    الهه مامان هستی، عروس، دختر زن عمو میشه ، چون هستی و باربد در فاصله چند ماه متولد شدند گاهی موضوع این سرهمی بساط شیطنت و شوخی های من و الهه بود ( زن عمو حلال کن ) +۲

    باربد امروز صبح رفته بود امتحان آزمایشی و شبیه سازی یوس بده دوتا مراجع داشتم وقتی مشاوره هام تمام شد برای ناهار یه آش گذاشتم و بعد برای خودم یه کافه موکا درست کردم تو سکوت خونه رفتم تو قصه زنمو بر اساس اطلاعاتی که ازش داشتم

    زن عمو میانگین طول عمر طبیعی را هم رد کرده علاوه بر نوه ، نتیجه هاش را هم دید
    سطح زندگی متوسط رو به بالا داشتند عمو کارمند عالی رتبه شرکت نفت بود و سالها بود که در تهران زندگی میکردند وقتی من بیست سال پیش عروس این خانواده شدم چند سال بود عمو بر اثر کانسر پروستات، فوت شده بود و دو سالی بود که متاسفانه یکی از پسر های زن عمو به قتل رسیده بود و هیچ وقت هم نتونستند به طور دقیق قاتل و علت قتل را پیدا کنند

    زن عمو یه زن زیبا بود که در سن خیلی پایین ازدواج کرده بود و فکر میکنم شش فرزند به دنیا آورده بود ...

    و جهت استقلال زندگیش تا زمانی که میتونست چون کاملا سر پا بود به تنهایی زندکی کرد و این اواخر در منزل شخصیش پرستار داشت

    به الهه صبح پیام تسلیت دادم و جهت همدلی پیگیر شدم .

    الهه برام نوشت :

    سلام عزیزم
    خوبم.ممنونم
    خدارفتگانتونو رحمت کنه
    آره عزیزم.۲۸ ام دوشنبه ۲صبح فوت شد
    ۳هفته قبل سرماخورد
    خیلی بیحال بود.دیگه بدنش رو نیومد.
    فقط سوپ و آبکی میخورد.جون نداشت
    یکشنبه از ظهر خیلی بیحال شد. دایی بهش سرم زد
    تا شب یکم سوپ خورد.و رفت توی تخت.
    ساعت۲ تو خواب مرد.
    پرستارش زنگ زد که رفتم سرش زدم
    نفس نمیکشه
    خیلی گناهی بود.
    روح مهربونش در آرامش باشه انشالله🖤🖤❤️😔😔

    سه شنبه صبح خاکسپاری.تهران بهشت زهرا بود.

    🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹


    با خودم به فلسفه زندگی فکر میکنم و از اینکه چرا اینقدر برای اتفاقات و داشته های ناپایدارش میجنگیم و بعضی از افراد گاهی ارزش های انسانی را به طرز بی رحمانه ایی زیر پاهاشون میگذارند .... برای این دنیایی که همه را یک روز حتما و قطعاً باید بگذاریم و بریم .

    ایرانی ها به جای زندگی همش درگیر تلاطم و ناامنی اقتصادی هستند از هر پنج تا پیج اینستاگرام یکی از پیج ها تحلیل گر اقتصادی شده که هی هشدار گرونی طلا و سکه ،ارز، مسکن و ماشین و بورس میدن ...

    مردم هی از این بازار به اون بازار در تکاپو هستند بلکه سرمایه اشون ازدست نره و شاید این وسط شانش بیارند یه مقدار سود کنند ...

    من نمیفهمم اگر همش تو فکر سرمایه گذاری در جاهایی پرت هستیم که بیست سال دیگه ده برابر هیچ صد برابر بشه با پیری و تحلیل جسمانیمون چطوری میخوایم ازش لذت ببریم ؟
    یعنی واقعا ، خیلی پوزش میخوام ما عبد و خدمتگزار وارثامون هستیم که این مدل زندگی را انتخاب میکنیم ؟

    برای من بیشتر این انتخاب ، یک جور احساس حقارت هست انگار به معنای واقعی خودم لیاقت زندگی شایسته و مصرف چیزی که زحمت کشیدم ندارم .

    به زندگی زن عمو فکر میکنم گرچه عمر طولانی داشت، مادری کرد ، عروس و داماد شدن بچه هاش دید
    اصطلاحاً دردمند ، ولی ناکام از این دنیا نرفت

    هم خوشی زندگی را دید هم درد و اندوه زندگی را چشید .
    مریض داری همسرش را کرد و در نهایت از دستش داد

    سوگ و داغ ناتوان کننده فرزندش تجربه کرد .

    و در نهایت به تنهایی زندگی کرد تا که فروغ زندگیش خاموش شد ....

    دائما ،شاهد این قسمت تکراری و تلخ در باب درگذشتگان هستم که وقتی میمرند تازه عزیز و مظلوم میشوند

    وقتی پیام الهه را دیدم نوشته بود خیلی گناهی داشت و روح مهربونش در آرامش باشه

    یادم افتاد وقتی زنده بود دائم پشتش غر میزد و شاکی بود ، اداش درمیاورد در دسترش قرار نمیگرفت که بخواد به خودش و شوهرش که نوه زن عمو بود یک دفعه کاری بهشون بگه... هی میگفت به ماچه مربوطه ، به بقیه بگه

    یهو روحش مهربون شد.و گناه داشت

    واقعا معلومه ،با خودمون چند چند هستیم ؟

    بگذریم از این باب قبلا زیاد گفتم ....

    واقعیت زندگی هر وقت من در عمقش رفتم چیزی جز همین روزمره ها ، تکرارها و شادی و غم ها چیز دیگری نبوده ... ولی همش ما فکر میکنیم باید بالاخره در این زندگی روزی برای ما فرا برسه که ما به اوج بی دردی و خوشبختی که میگند را تجربه کنیم و چون عمر میگذره و ما به اون نقطه از تفکر ایده الی خودمون نمیرسیم ،هر چه بیشتر با ناکامی و پوچی روبه رو میشیم ...و احساس میکنیم ما از این زندگی کام و شانس نداشتیم

    هردست اوردی که در مسیر زندگی ما پیش میاد ( مثل دانشگاه ، کار ، ازدواج ، بچه دار شدن ، خرید خونه و ماشین و.... ) قبلش مثل یک رویا و آرزوهه روزهای اولش به شدت جذابه و به مرور اون دست اورد در توالی زندگی عادی و روزمره میشه ... و ما باز درگیر کسب یه رویای تازه و دست اورد دیگه هستیم .

    دست اوردها کم اهمیت نیست اما همه زندگی و تمام خوشبختی نیست شادیش زودگذره آنچه ما باید داشته باشیم نشاط درونی از باب ارزشهای والاتر زندگی است نه چیزهایی که ما صاحب دائمی اون هرگز نخواهیم بود.

    به نظرم هر چند وقت یک بار تلنگرهامون را باید به خودمون آپدیت کنیم ....زندگی همین لحظه ای هست داخلش هستیم با تمام کمبودها و فقدان هاش

    مثلا من الان بدون حسن با ، باربد داریم یه زندگی را در کشور دیگه به خاطر دلایل شخصی و اهدافمون تجربه میکنیم خب تجربه های سختش و مسئولیتش زیاده هستش باید به جای اینکه هی بچسبم به بخش سختی هاش و مشکلاتش، لابه لاش هم کمی زندگی کنم ...

    به جای اینکه همش ذهنم درگیر نتیجه آنچه که هدفم است باشه یه مقدار هم به لحظه های تکرار نشدنیش دلخوش باشم


    یه وقتها که داریم من و باربد از خرید های خونه برمیگردیم باربد اونجاهایی که عجله میکنه یا نق نق میکنه
    بهش میگم باربد من هم از این همه کار و مسئولیت خسته هستم ،خستگی تو را هم درک میکنم اما میدونی پسرم هر وقت توی همین راه با حمل بارهامون برمیگردم عمیق به عبور دونفرمون نگاه میکنم بغضم میگیره و دلم برای همین لحظه تنگ میشه


    چون میدونم این لحظه های دو نفرمون فقط برای این روزهاست و تو به هر حال چند وقت دیگه باید پی زندگی مستقل خودت بری ...
    بیا با هم کلی از این با هم بودنه خوشحال بشیم ، رنج هاش هم شیرین هست
    بعد باربد هم میگه موافقم
    یه وقتها اون، یه وقتها من ، همون لحظه همدیگر دعوت میکنیم ،خریدهام را خونه میگذاریم بعد با هم میریم یه بستنی مغز دار شکلاتی از فروشگاه میگیرم با لذت میخوریم دوباره به خونه برمیگردیم


    بعد به باربد میگم مامان ،من به خودم میگم ، ولی بلند میگم تو هم بشنونی قشنگی زندگی همین خوشی های ساده است ... چیز عجیب و خاصی قرار نیست اتفاق بیفته که ما احساس کنیم به اوج شادی رسیدم ....

    ( تاکید میکنم ، من این نگاه و توجهات را دارم اما گاهی حتی برای خودم پیش میاد که حس زندگی در وجودم کمرنگ میشه و حوصله هیچ مدله اش ندارم بلکه با فرصت دادن به خودم و اجازه دادن به بروز احساسم و تلاش باربد برای ساختن یک حال خوب من ، دوباره خودم ریکاوری میکنم و بعد دانسته هام و حقیقت را با خودم مرور میکنم تا بتونم با انرژی بهتری از درک و پذیرش واقعیت های ،زندگی ادامه بدم )

    نگاه اروین یالوم به فلسفه زندگی خیلی دوست دارم و مرتب کتابهاش را مطالعه میکنم
    یالوم یه روانپزشک امریکایی و درمانگر اگزیستانسیال ( هستی گرا ) هستش که نگاه خیلی عمیق و پر درکی به مرگ و زندگی داره .... چند برش از گفته هاش را اینجا به اشتراک میگذارم که بخونید
    امیدوارم زندگیتون کیفیت خوبی از معنای زندگی داخلش به جریان باشه

    🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

    به آینه خیره شدم و چهره‌ی انسانی رو دیدم آسیب‌پذیر، زنده، محبوب و فانی. این بار جوش‌های صورتم رو وارسی نکردم. چتری‌هام رو صاف نکردم و هیچ توجهی به ظاهرم نکردم. به چشمانی خیره شدم که مستقیم به من می‌نگریست و با خودم گفتم آه، دوست‌داشتنیِ بی‌پناه، طفلک بیچاره، فکر می‌کنم این نخستین باری بود که به چهره‌ی خودم به اون شکل نگاه کرده‌بودم-کامل...

    👤اروین یالوم
    📘انسان موجودی یکروزه

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    آزاد باشیم،
    اجازه ندهیم چیزهای پیش پا افتاده
    و اینکه چه کسی از من خوشش می‌آید
    و خوشش نمی‌آید،
    جوهر هستی‌‌مان را ببلعد.

    👤اروین د یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    معمولا خداحافظی با الفاظی همراه است که تداوم واقعه را انکار میکنند.
    مردم می گویند: به امید دیدار دوباره!
    به سرعت برای تجدید دیدار نقشه میکشند، در حالیکه سریعتر از آن، قصد خود را فراموش میکنند.
    من مانند آنها نیستم.
    من حقیقت را ترجیح میدهم و حقیقت این است که به احتمال قریب به یقین ما دوباره همدیگر را نخواهیم دید ...

    📓 #وقتی_نیچه_گریست
    ✍🏻 #اروین_د_یالوم

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    تا زمانی که زنده هستی، زندگی کن
    اگر زندگی را در حد کمال درک کنی، وحشت مرگ از بین میرود. اگر کسی در زمان مناسب زندگی نکند، در زمان مناسب هم نمیمیرد!

    📙 #وقتی_نیچه_گریست
    ✍🏻 #اروین_د_یالوم

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‌کند می‌ترسد.
    ما می‌کوشیم زندگی را دونفری تجربه کنیم،
    ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم.
    کسی قادر نیست با ما یا به ‌جای ما بمیرد.

    👤اروین د. یالوم
    📚مامان و معنی زندگی

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    زندگی در اکنون جاری ست..

    هستی را نمی توان به تعویق انداخت. بسیاری از بیماران سرطانی گزارش می کنند که زندگی شان در زمان حال پربارتر شده است.
    دیگر زندگی کردن را به زمان آینده موکول نمی کنند. دریافته اند که زندگی تنها در اکنون جریان دارد، در واقع نمی توان اکنون را طولانی تر کرد ... همیشه با شماست.
    حتی در لحظه ای که انسان به گذشته خود می نگرد - حتی در آخرین لحظه زندگی - هنوز زنده است و زنده بودن را تجربه می کند. زمان جاودانی اکنون است نه آینده.

    اروین دیوید یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    ترس از مرگ مساوی است با ،زندگی نازیسته و مرگ تنها قادر است زندگی نازیسته ما را از ما بستاند ولی قادر نیست زندگی زیسته ما را از ما بگیرد.

    آروین د یالوم🌺

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    اروین یالوم:‌ تنهایی بخشی از هستی است، باید با آن رو در رو شویم و راهی برای هضم آن بیابیم. ارتباط با دیگران مهم‌ترین منبع در دسترس ما برای کاستن از وحشت تنهایی است. هر یک از ما کشتی‌هایی تنها در دریایی تیره و تاریم. نورکشتی‌های دیگر را می‌بینیم، کشتی‌هایی که به آنها دسترسی نداریم ولی حضورشان و شرایط مشابهی که با ما دارند، آرامش زیادی به ما می‌بخشد. ما از تنهایی و درماندگی محض‌مان آگاهیم. ولی اگر بتوانیم سلول‌های بی‌روزنمان را بشکافیم، متوجه می‌شویم دیگرانی هم هستند که با وحشتی مشابه دست به گریبانند.

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    پدر بزرگ من👁👁
    یادم نمیاد چیز زیادی ازش یاد گرفته باشم جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه ش میذاشتیم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:
    "میبینی پسر"! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن."

    اروین_دی_یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    یکی از فرمول‌های شوپنهاور که خیلی به من کمک کرد، این ایده بود که شادی نسبی از سه منبع سرچشمه می‌گیره:

    آنچه هستی
    آنچه داری
    و آنچه در چشم مردم جلوه میکنی.

    شوپنهاور اصرار داره که ما باید فقط بر اولی(آنچه هستي) تمرکز کنیم.

    درباره گزينه دوم و سوم يعني بر داشته‌ها و بر وجهه‌مان در چشم ديگران نبايد سرمایه‌گذاری كنیم

    زيرا کنترلی بر آنها نداریم؛
    چرا كه از دست دادني هستند و از ما گرفته می‌شوند؛
    درست مثل پیری گریزناپذیر که زیبایی ما را می‌گیرد.

    در واقع، شوپنهاور معتقد است: "داشتن" معکوس می‌شود: "آنچه داریم، اغلب صاحبمان می‌شود."

    برگرفته از كتاب: درمان شوپنهاور
    اثر: اروین یالوم
    ─═इई 🍃🌸🍃ईइ═─

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    از بیشتر مراجعه کنندگانم می پرسم:
    دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟

    پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم:
    چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟
    چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟
    فورا پاسخ داد:
    «همه کارهایی که انجام نداده ام.»
    پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد:
    به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است.
    در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است:

    «زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.»
    و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»

    📖 خیره به خورشید نگریستن
    اثر اروین_یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋


    🏵🏵مقوله «اگزیستانسیال» شامل پنج مورد است:

    ۱ - درک اینکه گاهی زندگی بی‌انصاف و ستمگر است.
    ۲ - درک اینکه در نهایت از بعضی از رنجهای زندگی و از مرگ نمی‌توان گریخت.
    ۳ - درک اینکه هر قدر هم به دیگران نزدیک شوم، باز باید به‌تنهایی با زندگی مواجه شوم.
    ۴ - مواجهه با مسائل اساسی زندگی و مرگ تا بتوانم صادقانه‌تر زندگی کنم و کمتر خود را درگیر جزئیات کنم.
    ۵ - درک اینکه هر چقدر هم از دیگران راهنمایی و حمایت گرفته باشیم، در نهایت مسئولیت شیوه‌ی زندگی‌ام برعهده خودم است.

    اروین یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۴۰۱ ساعت 21:59 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • ⚕⚕⚕#مریم_نوشت:این یه حقیقت و هشدار بسیار مهمی است ، که زوج های که در روابطشون تنش و تعارضات بسیار دارند ، متاسفانه برای گشایش و حل مشکلاتشون تصمیم به بچه دار شدن بگیرند
    بارها در جلسات مشاوره های زوج درمانی به آنها تاکید داشتم که فرزند آوری دوای درد و مشکلات شما نیست و نه تنها به مشکلات روابطی شما کمک نمیکند در این شرایط ، اوضاع را خیلی بدتر میکند ...
    ولی بعضی از این دوستان ترجیح میدهند به جای توجه به آگاه شدن از طریق روانشناس حرفه ایی به توصیه های عمه درمانی های اطرافیان گوش بدهند ،که با تخریب روانشناس و مشاوره رفتن و مطرح کردن خودشان به عنوان تجربه دار و داشتن ادعای فهم و دانایی آنها را به اشتباه راهنمایی کنند

    ازدواج و فرزند دار شدن هر کدوم بلوغ و شرایط مناسب و سواد خودش را میخواهد . وقتی نباشد کوهی از مشکلات در حجمی از ناآگاهی روی هم تلنبار میشود

    این دوستان با شرایط خیلی پیچیده تر و سه نفره و حتی چهار نفره شدن ، باز به سمت ما برمیگردند و درخواست کمک میکنند
    به اصطلاح ،گره ایی که با دست میشود باز کرد با دندان بازش نمیکنند ...

    این کودکان معصومه ، قربانی این روابط بیمار زوج ها هستند که در نتیجه ناآگاهی و عدم درک مسئولیت به وجود آمدند و متاسفانه اینها در زنجیره افرادی قرار میگیرند که دنیای امنی را در خانواده تجربه نمیکنند به ندرت پیش می آید که در یک شرایط خاص بتوانند خودشون از این زنجیره بیرون بکشند و الا اینها قربانیانی هستند که به خاطر زخم هاشون مجدد خودشان هم قربانی تولید میکنند ...

    گرچه من به عنوان یک درمانگر بر اساس اصول حرفه ایی هرگز در تصمیم مراجع بابت طلاق و جدایی پیشنهاد مستقیم نمیدهم ولی بستر آگاهی را برای مراجعان را از وضعیت موجود و انتخاب درست مهیا میکنم .( زیرا مسئولیت انتخاب های زندگی با ماست نه درمانگر و اشخاص دیگر )

    طلاق و جدایی یک انتخاب تلخ و پرهزینه ایی است اما مطمئناً بعضی از روابط به حدی سمی و مخرب هست که ادامه دادن در آن روابط میتواند چند برابر طلاق هزیته های سنگین تری را برای هم زوجین و الخصوص فرزندان داشته باشد .

    گاهی تصویر چشمان معصوم این کودکان و تصورات و پیش بینی از فرداهای تلخ پیش رویشان تا مدتها در ذهنم باقی می ماند ....


    تعقل ، آگاه شدن ، پیشگیری همیشه ساده ترین و کم هزینه ترین شیوه حل مشکلات و تعارضات ماست .

    نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ ساعت 13:16 توسط : مریم | دسته : روانشناسی خودمونی
  •    []

  • میخواستم از دوستان پر مهری که جویای حال من و باربد هستند ، بی نهایت تشکر کنم ، به راستی که چقدر محبتتون دلگرم کننده است

    بعضی هاتون برام پیام گذاشتید از تجربیات و روزمره های شخصی زندگیم چرا دیگه نمی نویسم ؟

    راستش حرف و سخن برای نوشتن زیاد هست اما با خودم فکر میکنم ، در این حال و هوای وطن و اخبارهای تلخ از خون و خون ریزی اتفاقات زندگی من و خانواده ام چیز جذابی برای روایت کردن نداره

    برای فارغ شدن از این شرایط و روزهای عادی خیلی دلتنگم ...

    در کل من و باربد خوبیم .... باربد در کناری که مدرسه اش میره همزمان برای آزمون یوس که چند ماه دیگه داره، تلاش میکنه

    من هم که دیگه نگم براتون حجم مسئولیتم خیلی زیاده از صفر تا صد با خودمه ، هرچند روز یک بار مثل ماشینی که تسمه پاره میکنه ... جسمانی کم میارم و فشارم افت زیاد پیدا میکنه و چون انتخاب و توانی جز استراحت ندارم به سبک خودم استراحتکی میکنم که باز برای بدو بدوهای فردای زندگی آماده بشم در واقع بعد از تکرار زیاد یاد گرفتم چطوری خودم بازیابی کنم .

    تحلیل تجربه اخیرم براتون مینویسم شاید برای شما هم توجه به این مطلب مفید باشه

    چند روز پیش با یکی از نزدیکانم که خرید داشت ، همراهی کردم، زمان ناهار خوردن در فوت کورد بهم گفت یه مطلب در مورد باربد میگم ناراحت نشی
    گفتم راحت باش بگو....بعد خندیدم گفتم فوقش ناراحت میشم چه اشکال داره ولی شاید تو حرف مهمی برای ما داشته باشی .

    گفت تو به من هم رسیدگی و پذیرایی خوب میکنی برام دسر ، کیک ، میلک شیک و ال و بل درست میکنی اما دقت کردم ، دائم و روزانه برای باربد اینگونه پذیرایی و سرویس میدی حتی کنار اینها ، انارش را دون میکنی ، میو ه اش اسلایس میکنی کنارش میگذاری، فکر میکنم با این کارها خیلی دیگه تحویلش میگیری مانع مرد شدنش میشی ....

    بهش گفتم حرفت از اینکه دائم به یکی سرویس بدی بدون اینکه اونو متوجه مسئولیت های دیگر زندگیش کنی اشتباه نیست واقعا ادم از این مدل سرویس گرفتن لطمه میخوره ، اما من فکر میکنم حواسم به اون سمت قضیه هم برای باربد زیاد بوده

    خلاصه گفت اما من فکر میکنم این کارها که میکنی زیادی هست
    من فقط بدون توضیح به آن گوش میدادم و اخرش گفتم خب به هر حال این هم نظر تو هست

    بعد گفت اصلا چرا بچه به این بزرگی تو را مامی صدا میزنه؟

    گفتم چون از اول تو و من، گفتیم مامان ، یکی دیگه گفت دا ، یکی دیگه گفته ننه ، دیگر ی اسم کوچیک مادرش صدا زده ، این هم مامی من را صدا زده ... چون گوش تو عادت نداره برات پسند نیست
    خندیدم گفتم مامی خیلی شیکه و خارجی، مارجیه ، کلاس داره
    بعد گفتم شوخی میکنم دیگه اینجوری من را صدا زده دیگه ، سخت نگیر لطفا

    دوباره رفت چسبید سر سرویس دادن زیادی من به باربد اینقدر گذاشتم بگه و بگه من فقط بهش گوش دادم تا خوب دلش خنک شد ، یکم تخلیه شد در مورد موضوع بعدی صحبت باز شد ازش عبور کردیم

    دو روز بعد ، با لیندا دوستم حال و احوال میکردم ، یه روزها صبح ها که لیندا از خواب بیدار میشه سر کار بره در مسیر تا برسه سر کار باهم حرف میزنیم

    صحبت بچه هامون شد من این ماجرا را براش تعریف کردم یه‌ مطلبی در مورد هیوا گفت چون این ماجرا هم بی ربط نبود خلاصه براش به عنوان مثال گفتم

    لیندا وقتی شنید خیلی حرص خورد با هیجان زیاد گفت : وا میگفتی چرا براش این کارها نکنم ؟بچه به این خوبی تو این شرایط دور از کشورش داره تلاش میکنه چرا باید بهش توجه ندم

    مریم اصلا بهش میگفتی چرا به خودت اجازه دادی اینو به من بگی ، این موضوع به خودم مربوطه
    خلاصه اگر لیندا آن روز با ما امده بود ناهار بخوره ، فکر کنم میزد لهش میکرد

    مریم یه جور حالیش میکردی داره حرف مفت میزنه
    عجب حسود و بخیلی هست این آدم زورش آمده تو به بچه رسیدگی میکنی چه ادمیه این ، اه اه

    گفتم لیندا راستش من هیچ کدوم از این چیزهایی را که تو گفتی به خودم نه زحمت دادم بگم ، نه دلم خواست براش توضیح بدم اینقدر گذاشتم بگه که دلش خالی بشه و صحبتش تموم بشه و هیچ گونه مشغله و درگیری ذهنی برام ایجاد نکرد

    گفت اخه مریم چرا نگفتی ، گناه داره باربد عزیرم اینطوری در موردش گفته


    گفتم به دو دلیل توضیح ندادم و قانعش نکردم که داره اشتباه فکر میکنه :

    اول که طرف من ادم بسیار غیر منطقی و دائم در شرایط شکایت و نارضایتی از زندگی و ادمهای گذشته و حالش است . خودش از بی توجهی آسیب زیادی خورده
    بحث و توضیح دادن به این ادم اون بیشتر کلافه و خشمگین تر میکنه .چرا باید ما این احساس داشته باشیم که طرف مقابلمون را همیشه قانع کنیم و وقت و انررژیمون را هدر بدیم ( اصلا شیوه من اتفاقا با این جور ادمها اینه که ، هرچی گفتی حق باتوهه برو حالش ببر) من زمانی تو چرخه بحث می افتم که بدونم قرار یه چیزهای را برای خودم برداشت کنم و بردارم . طرف مقابلم ادم خالی باشه ، اگر من بحث کنم ضعف و ایراد من خواهد بود و من لطمه میخورم .

    و دلیل دوم که خیلی مهمه ، اینه که وقتی یه جا داریم خیلی بالا و پایین میپریم که خودمون و شیوه رفتارمون ثابت کنیم نشانه های از تعارض و ضعف درون و ذهن ماست به عبارتی انگار خود ما هم در ناخودآگاه خودمون حس میکنیم نظر طرف مقابل شاید درست باشه و در شیوه و باورمون تزلزل داریم این عدم تطابق و ناهماهنگی ما را مضطرب میکنه در نتیجه میجنگیم که طرف مقابل را قانع کنیم

    زمانی که من به راهم و شیوه خودم اطمینان کامل دارم دیگه توضیح زیاد برای طرف مقابلم ، به نظرت نشونه ضعف من نیست ؟

    یه دیالوگ لورل و هاردی دارند که که هاردی به لورل میگه
    معذرت ميخوام که بهت گفتم احمق !

    لورل :
    اشکال نداره،
    خودم که ميدونم احمق نیستم

    واقعا مهم باور ما به خودمونه، دیگه حواشی و اراجیف های بقیه چه اهمیتی داره مگر اینکه واقعا یه نقد به جایی به ما بشه و لازم بشه که ما خودمون و تفکرمون را ویرایش کنیم
    اون باور که قراره فرمول های زندگیمون باهاش جلو ببریم از روی جهل و نا آگاهی نباید باشه ، پشتش حتما ، منطق و سواد خوبی باشه که آنوقت ما محکم باورمون را حفظ کنیم

    لیندا گفت اره مریم چقدر خوب گفتی رفیق راست میگی واقعا ... این نگاه خیلی خوبه

    گفتم من که شرایط اون ادم میدونم ضعف هاش میشناسم دقیقا دلیل این واکنشش را هم میدونم

    باربد در کناری که سرویس مناسب و معقول در زندگی گرفته اما بچه نازپرورده و وابسته ایی نیست و قطعا کامل هم نیست نقاط ضعف هم مثل همه ادمها داره

    همین چند وقت پیش یه پسر شانزده ساله ، سه ماه و ده روز به بهترین شکل ممکن تونست در اینحا یه کشور غریب تک و تنها زندگی کنه بدون اینکه حتی دوستان نزدیکش از تنهایش مطلع بشند همین دو روز پیش حرف شد گفت من حتی به ارشیا و علیرضا نگفتم تنها هستم .
    گفتم چرا نگفتی ؟
    گفت نیازی برای گفتن این موضوع ندیدم با وجود اینکه در نبود من چند بار جمعی با دوستانش بیرون رفتند

    خیلی برام این قسمت شخصیتش جالبه ، کاملا با من متفاوته حالا اگر خود من بودم ، دوستام که متوجه میشدن دختر خاله دوستانم هم با خبر میشدن 😂


    ما فقط هزینه مادی زندگیش را ، آن هم معقول تامین کردم خودش از کل نیازهاش، از هر چیزی که لازمه زندگی بود، خوشبختانه برآمد

    الان یک سال چند ماه هست که پدرش را ندیده گاهی گریزی از دلتنگیش به پدرش میزنه اما هنوز استوار احساسش را مدیریت میکنه ..

    برای خونه خرابی و یا مشکلی پیش بیاد به عنوان مرد خونه ، با جستجو در اینترنت سعی در رفعش میکنه و خیلی موارد دیگه ..که بی نهایت خیالم آسوده است ، همین امروز من برای همیشه از ایران برم میتونه اینجا زندگی کنه و از پسش بربیاد

    واقعا چرا انارش دون نکنم با عشق بهش ندم ، دسرهای که دوست داره را درست نکنم ، سر وقت وعده های غذایش ندم .


    خوب هر کدوم از ما در زندگی خانوادگی نسبت به مسئولیتی داریم که باید در جهت تامین آرامش هم قدم برداریم و مسئولیت پذیر باشیم

    مژگان یکی از دوستان ترکیه ، که خیلی در انجام امورات زندگیش بی مسئولیت و از کارهای خانه داری، فراری هست .

    امروز عصر بعد ازچند وقت با من تماس گرفت احوالپرسی کنه ، تماسش طولانی شد از هر دری که فکر کنید صحبت کرد ا

    من همزهان که داشت صحبت میکرد برای عصرونه باربد خاگینه مغز دار درست میکردم که با نسکافه بخوره
    از اون طرف صدای نق نق پسر ده ساله اش می آمد ، مژگان یه جیغ بنفش سرش کشید بعد گفت برو یه تیکه نون بخور تا بیام بس کن دیگه


    گفت مبینی چقدر روی مخ ادمه


    گفتم چه مشکلی داره ؟


    گفت گرسنه اش هست من ناهار درست نکردم میخوام تازه برم ناهار درست کنم


    گفتم مژگان جان خداحافظی کنیم تو باسرعت بیشتری بتونی غذای بچه را آماده کنی عزیزم برو برس به بچه

    خلاصه خداحافظی کردیم

    لامصب این دیگه اسمش ناهار نیست شامه هوا رو به تاریکی رفته


    چطور اصلا تا آن ساعت برای خانواده ناهار درست نکردی آمدی با من تماس گرفتی ؟

    حالا گرفتی چرا اینقدر طولانی حرف میزنی؟چه خبره اخه

    حالا حرف زدی ، مثل من موقع تماس مشغول یه غذایی برای این بچه هات و شوهرت میشدی ؟

    حالا که بچه برای نیازش ،اعتراض میکنه به جای داد زدن ازش عذرخواهی کن قصور از تو هست ( البته چون دیدم بساط عدم تهیه شام و ناهار تو خونه مژگان مرتب همین است این شیوه براش عادی شده نیازی برای عذر خواهی نمیبینه، تازه درخواست بچه اش حتما ناهنجار میبینه )

    اینجوری میشه که بچه ها برای همین نیازهای اولیه سرویس درست نمیگیرند احساس ارزشمندیشون ویران میشه و بعد برای یه بشقاب خوشکل پذیرایی ،در آینده خودشون را برای انتخاب یه رابطه فوق اشتباه ، به فنا میدن

    پس ما باید به فرزندانمون در کنار آموزش استقلال و مسئولیت پذیری وظایفش ، خدمات و توجه مناسب بدیم اگر این بخش را رعایت کردیم ،بلاشک پذیرایی و توجه به نیازهای اینگونه فرزندانمون باعث احساس اهمیت و خود ارزشمندیشون میشه و آنها تلاششون در زندگی و رابطه هاشون برای موارد عالی است نه بدست آوردن توجهات سطحی و ابتدایی که ما باید تامینش میکردیم .

    خیلی این موضوع مطلب مهمی هست برای فرار ، تنبلی ، کوتاهی از مسئولیت هامون ممکنه سرنوشت و آینده یه انسان نابود کنیم .



    نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 0:32 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • همیشه باور داشتم و اینجا هم نوشتم که هر چقدر زندگی بالا و پایین بشه ما باید تلاش کنیم بهانه و دلیلی برای ادامه دادن پیدا کنیم
    زندگی مثل جریان رودخانه باید همینجور با همه تلاطم ها و مانع هاش رو به جلو بره ...

    این روزها ما در فضای از ابهام و آماج متوالی اخبار تلخ و دردناک وطن هستیم
    اما امیدمون هم ، به اندازه حجم دردهامون عظیمه.

    با وجود باورم آنچنان شاید این روزها حسی به نوشتن بابت روزمرگی های زندگی شخصیم ندارم الویتم احساس درد همگانی است که با هم در تجربه اش هستیم .

    به امید روزهای که زندگی ساز قشنگش را برای ما در ایران بنوازه

    امروز به ذهنم رسید یادآوری یه نکته مهم را در باب تجربه اخیرم با ، باربد بنویسم شاید برای مادران صاحب نوجوان وجوان مفید باشه ...

    در این وسط عروسی هامون ، گوشی باربد هنگ میکنه و نفس های اخرش میکشه .خلاصه کار کردن باهاش روی مخش است
    گوشی موبایل، در ترکیه از همه جای دنیا گرون تر است ، دلیل این مسئله را هم نمیدونم

    گوشی انتخابی باربد برند سامسونگ هست چون سری S گرونه میخواد از سری A گوشی انتخاب کنه در عوض کنارش یه گلسی واچ هم بخره

    دقیقا این دومورد انتخابی در ترکیه قیمتش دو برابر ایران هست ‌. چون مشکل ریجستری سیم کارتهامون را با گوشی ساده دیگه ای حل کردیم تصمیم گرفتیم که از ایران گوشی پ تهیه بشه چون با این دو برابری قیمت اینجا ، با شرایطمون اقتصادی فعلیمون برای خرید سازگار نیست .

    الان تو این شرایط نه خودمون قصد سفر به ایران داریم نه کسی که آشنا باشه به ترکیه مسافرت میکنه

    خلاصه اوایل هر بار گوشیش هنگ میکرد کلافه میشد من به جای که سرش غر بزنم ‌یه همدلی خوب بهش میدادم و پا به پاش من هم ابراز شکایت میکردم
    و نشون میدادم که من هم ناراحتم

    بعد غیر مستقیم ولی جوری که متوجه بشه با این ور و انور با دوستان اینجا تماس میگرفتم و میگفتم لطفا اگر احیانا قصد سفر به ایران هست یا مسافر دارید ما یه گوشی نیاز داریم که واجبه به دستمون برسه شاید به دهها نفر تماس گرفتم
    و خودش میخندید میگفت مامی فکر کنم کسی دیگه نمونده بهش نگفته باشی همه را خبردار کردی
    بهش میگفتم عزیزم برام خیلی مهمه که وسیله شخصی که باهاش کارهات انجام میدی مسبب حس خوب برات باشه

    در مرحله دوم به دوتا از دوستان نزدیک خارج از ایرانم پیام دادم و گفتم قیمت گوشی ها را در کشورشون برام نگاه کنند تا با ایران مقایسه کنیم شاید بالاخره از سمت شما کسی گذرش به ترکیه افتاد اطلاعاتی که برام میفرستادن برای باربد ارسال میکردم

    دلیل این کارم این بود که نشون بدم ، اون مسئله که الان براش مهم و دغدغه است برای من هم متقابلاً هست .
    ما باید تا میتونیم روابطمون با فرزندانمون به سمت ، فضای حسنه و دوستی ببریم که اعتماد قوی تر بشه
    حتما خیلی مهمه از نگاه اونها ، به اهمیت مسائل نگاه کنیم

    با وجود اینکه هنوز خبری از مسافر به ایران نیست و گوشیش اوضاعش بدتر شده ولی میبینم خیلی شکایت نمیکنه و اروم تره و شیوه استفاده را از امکانات فعلیش براش یه چاره هایی پیدا میکنه

    به خاطر وجود این اعتماده ، درک متقابل جاری است و اصلا نمیگه مثلا به من ربطی نداره باید همین ترکیه برام بخری خلاصه داد و هوار و فشار باشه

    اصلا ًاز این مسائل تو رابطه ما نیست . حتی اگر من الان بخوام بگم میخوام در ترکیه برات گوشی بخرم خودش قبول نمیکنه چون یه اشاره کردم گفت اصلا به اون گزینه فکر نکن من ترجیح میدم صبر کنم که متضرر نشیم
    ببینید میگه متضرر نشیم ،یعنی ضرر ما را ، ضرر خودش میدونه

    پس هر آدمی ، هر شرایط سنی کلید رفتاری داره ،حتی همون نوجوانی که میگند بحران و ناسازگاری داره
    پس اگر درک شدن و رفتار منصفانه از فرزندان میخواین باید اون را بهشون بدین، تا اون را به شما به وسیله اعتمادی که ساخته شده بازخورد بدهند . ....

    اینجا یه اتفاق ارزشمندی هم که برای باربد میفته یه تمرین خویشتن داری و صبر برای نیازش را در زندگی تجربه میکنه .

    نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 20:24 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • #مریم_نوشت: در بخشی از تجربه حرفه ایم ، مشاوره با زوج هایی که حال روابطشون ناخوش بوده ، را زیاد داشتم .

    این روزها عملکرد جمهوری اسلامی ، من را یاد رفتار مشابه و معیوب زوج های می اندازد، که یکی از زوج ها ،درگیر خودشیفتگی بالا است ، ساعت ها میخواهد از لیست بلند بالایی عیب و ایرادات همسرش صحبت کنه و تاکید و اصرار دارد که دلیل جو متشنج زندگیشان اشتباهات و عیب های همسرش است

    به مشکلات کاملا تفکر و انتساب بیرونی دارد و از هر گونه انتقاد به شدت پرهیز میکند به نوعی که حتی از ما به عنوان درمانگر توقع تایید همه جانبه دارد و جایی که احساس کند درمانگر میخواهد آن را متوجه بخش مسئولیتش در رابطه بکند، تمام سیستم درمان و درمانگر را با ایرادگیری غیر واقع بینانه تحقیر و کوچک نمایی میکند و اصولاً از ادامه درمان صرفنظر میکند .

    زوج هایی که آنها را آگاه میکنیم، که به جای اینکه روی عیب های همسرانشان ، پافشاری کنند روی ایرادات و مشکلات خودشان در رابطه تمرکز کنند ، وقتی پذیرنده اشکالات خودشان میشوند و در جهت بهبود و بازسازی رابطه با ما همکاری میکنند شاهد بودم که چقدر رابطه این زوجین به مسیر مثبت هدایت شده

    اگر جمهوری اسلامی یا دولت ، به جای انکار مشکلاتش ، عدم صداقت در رسانه ها ، انتساب دادن قصور به عوامل غیر و مقابله و مجازات سخت با انتقاد را ، در سیاست ارتباطی خودش با مردم پیش نمیبرد ، این اعتماد و اعتبار ویران نمیشد که مردم بخواهند اینگونه مقابل هم قرار بگیرید و این خشم و آتش درونشون با هیچ چیزی خاموش نشود.

    یکی دیگر از موارد مهم ویرانگر در ،زوج های که روابط آنها به طلاق منجر شده بحث کنترل و محدودیت است .
    یعنی یکی از زوج ها برای اینکه رابطه را طبق دلخواه خودش پیش ببرد و مراقبت کند از کنترل و فشار استفاده میکند اما طبق تحقیقات ثابت شده که کنترل و فشار نه تنها به بهبود رابطه کمک نکرده بلکه منجر به متلاشی شدن و قطع رابطه شده است
    و این روزها ما شاهد کنترل و محدودیت بیشتری از سوی دولت در رابطه با مردم هستیم ...
    این جا خاک و وطن ماست نه زندان ...
    به راستی هدف چیست ؟وقتی شیوه های ناکارآمد، در گذشته نتیجه خوبی نداده چر ا این شیوه های ناموثر و مخرب مجدد با شدت بیشتر اعمال میشود ؟
    یک بار هم شده از نگاه مردم به شرایط نگاه کنید چیزی که هست ببینیدآیا شما با مردم هستید یا مقابل مردم ؟
    اگر شما این مردم بودید چه واکنشی از خودتان ابراز میکردید ؟
    شما باید بهای این بی اعتمادی و حال ناخوشی را به مردم بپردازید.

    من به عنوان یک روانشناس بالینی صریحاً اعلام میکنم حال این رابطه خیلی وخیم است آثار و شواهد قطع امید از درمان روزبه روز بیشتر میشود .


    #زن_زندگی_آزادی
    #مرد_میهن_آبادی


    👤 روانشناس بالینی و روان تحلیلگر دارای شماره نظام و پروانه

    نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 19:12 توسط : مریم | دسته : نظر و تحلیل من اینه، نظر شما هم محترم
  •    []

  • شبم از بی ستارگی،شب گور

    در دلم پرتو ی ستاره ای دور

    آذرخشم گهی نشانه گرفت

    گه تگرگم به تازیانه گرفت

    بر سرم آشیانه بست کلاغ

    آسمان تیره گشت چون پر زاغ

    مرغ شب خوان که با دلم می خواند

    رفت و این آشیانه خالی ماند

    آهوان گم شدند در شب دشت

    آه از آن رفتگان بی برگشت ...

    استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)

    جسم مطهر الهه را امروز بیست و چهارم شهریور ساعت پنج عصر در خانه ابدیش در آغوش خاک گذاشتند
    برای من در بخشی کوتاه از لحظه های مراسم توسط مهرنیا عکس و صدای زاری کردن مامان الهه ارسال شد
    که به زبان محلی مازندرانی با زاری و دشتی میگفت که من تا حدود زیادش متوجه شدم میخوند
    حالا خیلی اروم شدی مامان بمیره
    تو خیلی دلسوز من بودی مامان بمیره
    من را ول کردی کجا رفتی مامان بمیره
    بعد گفت: اما به همه رفیق هاش سفارشی سپرده به مامانم حواستون باشه... مامان بمیره
    آقا حسین امروز یار خوش و مهمان داری مامان بمیره ( حسین برادر الهه است که دوسال پیش آن هم از سرطان مغز فوت کرده بود یه ورزشکار رعنا ، و این مادر چقدر دردناک باید شاهد آب شدن و از بین رفتن بچه هاش پشت هم باشه )

    قبل مراسم زنداداش، الهه تماس گرفت و گفت یه مورد اورژانسی پیش آمده نیاز به راهنمایی دارم گفتم جانم در خدمتم
    در مورد مهربد چیکار کنم ؟ بردمش آمل خونه خواهرم گذاشتمش'
    اما خواهرم تماس گرفته گفته به شدت بی قراری میکنه و اضطراب داره میگه من باید مامانم ببینم اگر نرم خونه مامانم میمیره و دارم به سمت شما میارمش حداقل تو شهر برگردونمش
    و حتی برای اولین بار خودش هم خیس کرده

    گفتم نگران نباشید من الان راهنمایتون میکنم
    گفتم ببینید الان یه بحران پیش آمده از هر طرفی سرش بگیرید به بچه ها سخت میگذره و آنها آسیب میخورند ما باید کاری کنیم کمتر آسیب بخورند

    با پنهان کاری با بچه ها در شرایط اینگونه مخالفم بچه ها جز این بحران هستند و باید متوجه بشند که چه اتفاقی در اطرافشون افتاده که با ذهن خودشون متوسل به ساختن داستانهای اضطراب اور بیشتر برای خودشون نشند از طرفی اعتمادشون به ما خراب نشه
    من دو سه روز پیش هم به شما گفتم چیزی را از بچه ها پنهان نکنید منظورم فقط مهرنیا نبود شامل مهربد هم میشد
    شما الان به مهربد نمیگی بعد ایا میتونی همه مردم اطرافت کنترل کنی که هیچ حرفی در این مورد نزنند قطعا غیرممکنه پس اجازه بدین با آرامش توضیح را از خودتون بشنوه پنهان کردن چاره این درد نیست
    میدونم خیلی افراد ناآگاه شما را دعوت به پنهان کاری میکنند

    قطعا با شنیدن فوت عمه اش، ممکنه شاهد بی قراری پزخاشگری و سوالهای مکرر بشید اما همه اینها را بالاخره پشت سر میگذاره
    اون هم مثل بزرگترها چالش سوگ‌را طی میکنه

    گفت اتفاقا الان پنج سالش هست وقتی باباش فوت کرد سه سالش بود من تو مراسم پدرش نبردم مرتب میگه چرا برای بابا مراسم حسین حسین نگرفتیم سینه بزنیم من اگر بزرگ بودم براش میگرفتم
    گفتم چون این بچه ها که تجربه غم و مسائل اینجوری دارند توجهشون به مسائل بزرگانه تر بیشتر است و مرتب در مورد خودشون مقصر سازی میکنند ما نباید این بستر را براشون مهیا کنیم

    حتی باید کلمه مردن را برای الهه بهش بگید از واژه های غیر متعارف استفاده نکنید
    مکرر هر وقت پرسید دقیقا بگید مرده
    تا زودتر مرحله انکار و ناباوری سوگ را رد کنه

    گفتم در مراسم هم اگر شرکتش میدن یک مقدار از دور حضور پیدا کنید طولانی نباشید چون ممکنه نزدیکان خیلی مویه چیغ بزنند

    گفت باشه سخته ولی بهش میگم و توی مراسم هم میبرم

    چند دقیقه بعد تماس گرفت گفت الان مهربد پیش من است دوتا خبر خوب براش داشتم یه خبر بد دوتا خبر خوب بهش دادم خبر بد هم گفتم حال عمه الهه خیلی بده اما میگه باید حتما خوب بشه و شفا بگیره

    بزنم روی آیفن شما باهاش ادامه اش بهش میگید ؟ گفتم حتما میگم ( بنده خدا مامانش نتونسته بود بهش بگه چه اتفاقی افتاده )

    سلام مهبد عزیزم من مریم دوست عمه الی هستم تو را میشناسم چون عمه الی چندتا از فیلم های قشنگت را برام فرستاده
    اون فیلم هست که کت پوشیدی و عینک زدی داری جیگر میزنی
    گفتم عجب تیپ خفتی زده بودی ( میخواستم اعتماد سازی براش کنم )

    اینقدر این بچه شیرین حرف میزد تما ز ها را ژ میگفت
    خندید گفت اره اره اون فیلم دیدین ؟
    گفتم بله بله

    گفت بخشید مریم جون من مهربد هستم نه مهبد
    گفت شما ببخشید افرین به ادبت معذرت میخوام اسمت اشتباه گفتم
    اسم پسر من باربد هست

    صدای مامانش آمد که بهش گفت این خانم مشاوره میتونیم حرفهامون بهش بزنیم

    گفتم مهربد جان راجب بیماری عمه الهه در جریان هستی ؟
    گفت اره
    گفتم برام توضیح میدی چی میدونی
    گفت همه را مامانم برات حتما گفته خودت میدونی
    گفتم ولی دوست دارم تو برام بگی

    گفت ملیض بود دشتش درد میکرد دکتر میرفت هی درد داشت

    گفتم اره عزیزم عمه الی مریض شد دکتر رفت دکتر هم خیلی بهش کمک کرد خوب بشه یه روزهایی هم خوب تر شد اما دیگه خوب نشد

    اما مهربد قرار نیست هر کی مریض بشه دیگه خوب نشه بیشتر مریض ها حالشون خوب میشه( میخواستم بیمار شدن یه غول حل نشدنی براش نشه )

    گفتم حالا به من بگو از مردن چی میدونی وقتی میگن یکی مرده به نظر تو یعنی چی ؟

    گفت : یعنی رفته پیش خدا و ما اشلاً دیجه ما انو نمیبینمیش
    یهو با هیجان گفت : مثل بابا حشین که ملده
    گفتم پس چه خوب تو معنی مردن را میدونی

    گفت خوب توژی دادم ؟
    گفت عالی توضیحی میدی قربونت برم اگر بودم یه عالمه ماچت میکردم .

    گفت ولی من یه دروبین دارم هر وقت دلم تنگ بشه بهش به آسمون نگاه میکنم توی یه ستاره عکش بابا حشین میبنم هروقت مامانم دلش تنگ بشه میبرم باباحشینم داخل ستارهه ببینه


    گفتم چقدر تو جقدر واردی افرین به تو

    گفتم من و تو الی را خیلی دوست داشتیم و الی هم مارا خیلی دوست داشت ... پس حالا میتونیم هر وقت دلمون برای الی تنگ شد یه ستاره تو آسمون هم برای الی پیدا کنیم و بهش نگاه کنیم ممنون از پیشنهادت مهربد جان

    با ذوق گفت اره میتونیم ( ببینید خود انسان در هر شرایطی برای کاهش رنجش یه راه حل پیدا میکنه )

    گفتم مهربد جان الی دیگه نیست و مرده
    چون تو پسر بزرگی هستی مامانت با من مشورت کرد گفتم باید به مهربد اطلاع بدیم

    گفت خوبه به من اطلاع دادین

    گفتم اره تو حق داری دلت برای عمه الی تنگ بشه حتی اگر گریه داشتی گریه کن من هم امروز برای الی گریه کردم
    اما میدونم کلی عکس و خاطره ازش دارم که میتونم هر وقت دلم تنگ شد بهشون نگاه کنم

    به چیزهای خوب دیگه ای که دارم فکر کنم
    گفتم الان برای الی جون مراسم گرفتند تو دلت میخواد در مراسمش با مامانت شرکت کنی ؟ گفت حتما میخوام در مراشم عمه الی باشم

    گفتم پس قشنگم عمه الی به من گفت هر چند وقت یک بار با مهربد صحبت کن تو میتونی هر وقت دلت برای عمه الی هم تنگ شد با من تماس بگیری حرف بزنیم ببین پس تو تنها نیستی شنیدم دوستهای خوبی هم داری

    گفت اره میخوام امشب باهاشون باژی کنم

    گفت با شما هم تماش میگلم ...

    گفتم من دورررررر شما بگردم که اینقدر شیرین هستی
    میتونم یه خواهش دیکه ازت بکنم ؟

    گفتم الان مهرنیا هم تو دلش برای مردن عمه الی غصه است تو دل مامانت همینطور تو دل تو هم همینطور پس هوای همدیگر را باید داشته باشید

    گفت مهرنیا منو دوش نداله با من نمیشاژه
    گفتم چرا خیلی دوستت داره به من همیشه میگه دوستت داره

    اخه چند روز پیش گاژم گرفته
    گفتم کار بدی کرده ، پسرم گاز گرفته من حتما باهاش در مورد اینکارش صحبت میکنم
    گفت اهان فهمیدم مهرنیا منو دوش داله ولی نمیدونه چطولی دوش داشتنش بگه
    گفتم افرین دقیقا همینطوره باید بهش یاد بدیم

    مهربد جان من دوست دارم خیلی بیشتر با تو حرف بزنم ، ولی چون باید به مراسم عمه الهه برید زودتر آماده شو با مامان که برید
    مهربد جان یادت باشه مامانت همیشه همیشه کنارتون خواهد بود
    دوستت دارم

    گفت :منم دوشت دارم مرشی که با من حرف ژدین
    گفتم افتخار دادین آقا قشنگه ماچ به روی ماهت

    مامانش مثل کسی که یه نفس راحت بکشه از من تشکر و خداحافظی کرد که بدو بدو آرامستان برند

    بعد برای مامانش یکی دوتا از مطالب خودم که در مورد سوگ بچه ها نوشتم و یک کتاب پی ادف در مورد سوگ کودکان و نوجوانان ارسال کردم هروقت فرصت داشت یه نگاهی بهش بندازه

    بعد که مهرنیا از مراسم امد برام پیام فرستاد
    یه مقدار چت کردیم براش نوشتم
    مهرنیای عزیزم الان مهربد هم غم رفتن عمه الهه داخل دلش هست میخوام باهاش مهربون باشی و صبوری کنی که بتونه این غم پشت سر بگذاره میدونم تو میتونی عزیزن
    اون الان بیشتر از همیشه به تو احتیاج داره
    میدونم عزیزم یه وقتها کلافه ات میکنه اما اون خیلی الان تنهاست و مهربونی های تو به اون کمک زیادی میکنه

    نوشت چشم حواسم هست

    ( الهه دلم خون شد با مهربد حرف زدم برای مظلومیت و دردهای که این بچه به این کوچیکی کشیده ، اینکه این بچه تمام دلخوشیش توجهی بود که تو بهش میدادی .
    در نبود پدرش خیلی قشنگ بهش نوازش دادی الان درد و فقدان واقعی را حس خواهد کرد... من به سهم خودم قول میدم
    کمک کنم میدونی که من چقدر برام عمل به قولم مهمه خیالت راحت باشه عزیزکم
    این یه مشاوره معمولی نیست صاحب اصلی این رنج دوست عزیز منه که دیگه نیست اما میدونم تو قطعا خیلی راضی خواهی بود که به این صورت همراهی و بدرقه ات کنم ....2+

    پی نوشت : این پست چون میدونم ممکنه درد مشترک مخاطبان دیگری باشه و در خانواده کودک سوگ دیده داشته باشند خوندن این مطلب میتونه بهشون یه مقدار آگاهی بده

    لذا موردی از لحاظ رازداری و حریم خصوصی نداره و من میدونم چی را بگم و چی را نگم و از همه مهمتر از قبل برای همه موارد انتشار داده شده که مربوط به اشخاص دیگر است اجازه گرفته میشه و بدون اجازه شخص دیگری حتی مطالب روزمره معمولی منتشر نمیشه رعایت این مسئله برام خیلی اهمیت داره .

    ادامه دارد.....

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 21:3 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دوازدهم سپتامبر مصادف با بیست و دوم شهریور مدارس ترکیه سال تحصیلی را آغاز کرد

    امروز باربد وارد سال دوازدهم و سال آخر تحصیل مدرسه اش شد
    هم به خودش گفتم هم اینکه از صبح که بیدار شدم همزمان با انجام کارهام در نبودش براش کلی دعای خیر و نیک زمزمه میکنم ...

    امان از دست بعضی از ما ، مامانها که بچه هامون پنجاه ساله هم بشند باز میخوایم براشون مامانی کنیم
    حالا مثلا من خیلی حواسم است که خودم کنترل کنم و در این مورد زیاده روی نکنم چون میدونم به جای احساس خوب به بچه های بزرگتر این کار حس چندش و کنترل گری میده ....

    خودش دیروز لوازمش که چند روز پیش خریدم برای امروز مرتب و مهیا میکرد
    بعد هم رفت حمام که دوش بگیره صدام زد ماشین اصلاحش بدم که برای خودش یه ته ریش مرتب بگذاره

    خلاصه بوی مردی و رشیدی میاد اما اخر شب یهو گفتم باربد جان تغذیه فردات را توی کیفت گذاشتی ؟

    یه مدل بسکویت اتی هست که برای تغذیه با خودش از پارسال میبرد امسال هم یه تعدادی از همون براش گرفتم که روزانه ببره

    بعد باربد گفت بله مامی نگران نباش تغذیه ام را گذاشتم ....

    تو دلم گفتم مریم بیخیال بزرگ شده تغذیه اش نبرد پول تو جیبش است گرسنه اش بود خرید میکنه

    اینهمه خدایش یه بچه مستقل بار آمده تجربه سه ماه و نیم تنهایی زندگی کردن را داره اینجا یه عالمه کارهای مردونه زندگیمون با خودشه ،اما ته دلم یه ریزه حس اضطراب یه شروع جدید و حال و هوای آغاز تحصیلی نو دارم

    چون بعد از پایان امسال دیگه باربد وارد انتخاب های مراحل مهم زندگیش میشه که قراره من و پدرش فقط از باب همراهی و حمایت کنارش باشیم این خودشه که مسیر زندگیش را جلو میبره و قرار بر اساس مدل شخصیتی و الویت هاش چیزهای را که دوست داره براشون تلاش و انتخاب کنه ...
    بعضی روزها با هم در مورد برنامه ها و هدف هاش صحبت میکنه
    از ایران خارجش کردم که از استرس ها و فشارهای روانی زیادی بابت یک سری مسائلی که جوانان ایران دارند دور باشه و یه مدل دیگه زندگی را تجربه کنه

    خدا را صد هزار مرتبه شکر تا امروز خودش خیلی راضی هست و بارها از من از بابت فراهم کردن این مسیر تشکر میکنه

    واقعا این حس رضایتش تنها چیزی است که تمام فشارها و سختی های که من و حسن از بابت این فصل زندگیمون داریم به ما آرامش میده و باعث میشه ،قدرت تاب آوریمون در مقابل دلتنگی ها و مشقت هایی که برای هر دوی ما است را بالا ببره

    باربد چهارم شهریور دقیقا یک سال شد که پدرش را از نزدیک ندیده .... این همون باربدی است که پدرش ماموریت های یک ماهه و سه ماهه میرفت تا برگرده از دوریش چندبار تب میکرد و یه روزها از دلتنگی به حدی بی قرار میشد و من مجبور میشدم به چه کارهایی براش متوسل بشم تا کمی اروم میشد

    اما الان تونست یک سال دوری پدرش را تاب بیاره من که خیلی تحسینش میکنم چون میدونم چقدر با پدرش رفیق هست و از نزدیکی باهاش چقدر احساس خوشایندی داره

    هوا اینجا خیلی ناز شده ،دو شب پیش که توی بالکن باهم شام میخوردیم ،حسن تصویری با ما تماس گرفت همینکه که حسن را در تصویر شفاف گوشی من دید به هم سلام دادند
    چشمای باربد پر از اشک شد و دیدم چطوری بغضش تو گلوش قورت داد ... جیگرم کباب شد

    ولی توی همون چشمای اشکی و پر از دلتنگی چون تصویر عشق و محبت دیده میشد .... این صحنه پر از زیبایی بود و کلی شکرانه داشت

    من که طعم های گس و سیلی های زیادی از زندگی خوردم میدونم همین که تو دلت عشق باشه که بتونی دل تنگ بشی این خودش یعنی خوشبختی و داشتن تجربه و حس ناب زندگی

    یعنی قلب بی فقدان ، یعنی امنیت ، شوق زندگی ، یعنی امید و......

    زدم پشت کمر باربد گفتم مامان دورت بگردم حق داری بغض داشته باشی خب دلت تنگه ، قورتش نده گریه کن ... این گریه قشنگه به امید اینکه بتونید به زودی همدیگر به آغوش بکشید

    ( اگر براتون سوال پیش میاد چرا باربد نمیاد ایران یا پدرش پیش ما نمیاد ؟
    باربد بنا به دلایل خودش نمیخواد فعلا به ایران سفر کنه
    پدرش هم در شرایطی هست که باید این سفر را در فرصت مطلوب و مناسب تری انجام بده اگر براش امکان داشت درنگ نمیکرد، فعلا ما باید این شرایط را پشت سر بگذاریم این سختی ها همون بهای انتخاب مسیری است که برگزدیم

    همانطور که قبلا گفتم سختی های زندگی خودم را با آرامش و رفاه زندگی های دیگران مقایسه نمیکنم مثلا بگم فلان خانواده ها اینجا هستند و تمام نداشته های ما را چقدر راحت در دسترس بابت آسایششون دارند .
    اول اون زندگی اونهاست و این زندگی ماست
    من روزی که این راه را انتخاب کردم میدونستم نسبتا قراره با چه چالش های تو این راه روبه رو بشم پس انرژی خودم را در التیام نسخه زندگی خودم میگذارم و برای کاهش دردهامون راه حل های را پیدا میکنم )

    یه روزها پیش میاد ادم یه جور دیگه دلتنگ میشه
    باز چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدم به شدت دلم هوای بودن حسن را کرد

    معمولا چون احساسم در چهره ام مشخصه باربد وقتی اینجور موقع ها متوجه میشه میاد بغلم و بوسم میکنه و متوجه و میپرسه چطوری مامی ؟

    از احساسم براش تعریف میکنم میگم امروز از روزهایی که خیلی جای خالی بابات احساس میکنم دلم براش تنگه اون هم همدلی میکنه من را هی ناز میده .

    بعد آن روز که خیلی دلتنگ بودم به خودم گفتم نکنه ما اینهمه از هم دوریم مدل زندگی کردن باهم یادمون بره
    انگار از این حسم ترسیدم ....

    بعد گفتم این چه حرفیه ما فیزیکی از هم دوریم اما هر روز در ذهنمون با هم زندگی میکنیم ... موقع صبحانه ، ناهار ، شام ، تمام لحظه های قشنگ همدیگر را با ذهنمون لمس میکنیم با رویای هم میخوابیم ، به امید روزی که زندگی ، فرصت باهم بودن فیزیکی را به هر سه ما بده ...
    چون واقعا به معنای واقعی تو این دنیا ما سه نفر مثلتی هستم که بعد از خدا جز خودمون هیچ کسی را نداریم و خدا خودش میدونه که من برای دوام و بنیان این مثلث چقدر تلاش کردم و هزینه دادم که شبیه مدلی که در زندگی گذشته خودم تجربه کردم نشیم ...


    اینقدر روی عشق و تعهد تو این خانواده کوچیک سرمایه گذاری کردم که هر بلایی سر ما سه نفر تو این مسیر زندگی آمد تنها چیزی که باعث شد سر پا بمونیم و کم نیاریم نیروی عشقمون بود

    باید بگم درسته من خواستم و بی نهایت تلاش کردم متقابلا حسن هم پا به پای من از این بابت جلو آمد و برای محکم تر شدن این رابطه تلاش کرد ..‌
    ما خیلی زود هوشمندانه فهمیدم که جز خودمون هیچ انشعابی نداریم پس به جای جنگیدن برای ناکامی هامون خودمون بغل کنیم و از هم مراقبت کنیم

    اگر حسن سهم خودش را درست انجام نمیداد هرگز نتیجه اینی که الان هست ، قطعاً نمیشد

    خیالم آسوده و مطمئن است که باربد میتونه با بزرگترین میراث که شامل پرورش خوب ، استقلال ، عشق که من و پدرش از ابتدای زندگی تا الان بهش دادیم ،هم همسر و هم پدر خوبی برای خانواده آینده اش باشه
    میبینم که چگونه تو لحظه های سخت این پی همراه صبور و مهربونی هستش و وقتی که متوجه میشه حال من خوش نیست از هیچ کاری دریغ نمیکنه ..... و خوشحالم که این گرما و مهربانی آموخته شده را با خودش به سمت خانواده آینده اش میبره تا از عشقی که یاد گرفته تکرار و کپی کنه

    خوشحالم که راه را درست امدیم به جای اینکه براش کلی خونه و زمین و پول اندوخته کنیم .. روی چیزهای مهمی براش سرمایه گذاری کردیم و در وجودش نهادینه کردیم که با هیچ پولی خریدنی نیست ....


    موقع مریضیم مییترسیدم بمیرم و میدانستم چقدر باربد هنوز کوچیکه به بودن و حمایتم احتیاج داره ....

    خدا به من فرصت داد که کنارش باشم و براش تو این سالها مادری کنم ... الان به جایی رسیدیم که اینقدر از بابت کلیات زندگیش خیالم آسوده است نگران هیچ مرگ و رفتنی نیستم میدونم بدون من هم شاید دلتنگ ، اما به خوبی میتونه به راهش ادامه بده آن ریشه ای که خواستم داخل وجودش کاشتم ...

    اروین یالوم در کتاب وقتی نیچه گریست میگه :

    پیروز و کامل زندگی کن!
    اگر آدم زندگی کرده باشد،
    اگر کامل زندگی کرده باشد،
    از مرگ وحشتی نخواهد داشت،
    اگر بموقع زندگی نکند،
    نمی‌تواند بموقع هم بمیرد . . .!

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    مارک تواین میگه :

    ترس از مرگ ناشی از ترس از زندگی است
    انسانی که خوب زندگی می کند
    آماده مرگ در هر زمان است.

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    ویکتور فرانکل میگه :

    🌈🌈تمام آنچه به منظور خوشحالی و خوشبختی بدان نیاز داریم درون خودمان است ما هستیم که تصمیم میگیریم از آنچه اتفاق افتاده احساس خوشحالی و خوشبختی بکنیم یا احساس بدبختی و درماندگي
    تنها در این مواقع است که واقعا بر زندگی و سرنوشت خود مسلط میشویم و دیگر نمیکوشیم چیزی را در بیرون از خود تغییر دهیم.

    آنچه انسان ها را از پای در می آورد، رنج ها و سـرنوشت نامطلوبشان نیست بلکه {بـی معنا} شدن زندگی است که مصیبت بار است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خـوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می توان معنایی یافت...

    💕💕💕💕💕💕💕








    نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 13:19 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • چند روز پیش با دوست خیلی فهیمم ستاره در مورد آگاهی و سهم پذیریش مسئولیت ادمها در زندگی و رابطه از طریق تلفن گپ و گفتگو میکردیم


    ستاره برام تعریف کرد که یکی از دوستان نزدیکش که سالهاست باهم دوست هستند و از جزییات زندگیش باخبر هست ... و این دوست در زندگی شخصی و مشترکش مشکلات زیادی در رابطه با همسرش داره به پیشنهاد یکی از همکاران محل کارش به یه روانشناس مراجع میکنه
    چند جلسه اول از روانشناسش پیش ستاره ابراز رضایت میکرده اما بعد چند وقت میاد به ستاره شکایت و گلایه زیاد از اوضاع زندگیش میکنه.


    ستاره ازش میپرسه از روانشناس و جلسات مشاوره ات چه خبر ؟


    .میگه دیگه پیش روانشناسم نمیرم چون برام موثر نیست و حرفها و راهکارهاش برام مفید نیست فکر میکنم حالا که کمکم نمیکنه این وسط برای چی پولم هدر بدم

    ستاره باهوش سوال کلیدی را ازش مییرسه میگه روانشناسیت چه تحلیل و صحبت های در مورد مشکلات تو داشته ؟

    ستاره میگه مریم وقتی برای من از صحبت های درمانگرش گفت چون من از شرح و جزییات مشکلات زندگیش خبر داشتم دیدم به حدی عالی و هوشمندانه روانشناسش دوستم را راهنمایی کرده بود که من در دلم روانشناسش ده بار تحسین کردم و متوجه شدم چقدر روانشناس خوب و باهوشی بوده

    دقیقا ریشه مشکلاتش بیرون کشیده بود و بهش دونه به دونه آنها را نشون داده بود که اگر میخواست به حرف روانشناسش توجه کنه زندگی و آسایشش از این رو به آن رو میشد

    چون روانشناس آمده بود سهم خودش را در مشکلات زندگیش بهش نشون داده بود و این نمیخواست از این بابت پذیرای اشکالات خودش در مشکلات باشه ،گفته دیگه روانشناسم برام مفید نیست و کارایی نداره

    گفتم متاسفانه ستاره جان دقیقا این اتفاق تلخ برای خیلی از ادمهای درگیر مشکل میفته

    حالا جدا از بحث اینکه بعضی از درمانگرها در کارشون ممکنه خیلی حرفه ای و کار بلد نباشند و نقد مراجع ممکنه واقعا یه وقتها صحیح و درست باشه

    اما این نتیجه گیری از جلسات مشاوره در نیمه جلسات برای برخی از مراجعان متاسفانه رخ میده دقیقا همونجایی که مراجع باید از جلساتش بهترین برداشت کنه ، جا میزنه

    با انکار کردن سهم مسئولیتش در مشکلات زندگی و عدم آمادگی در پذیریش ،جهت همکاری رفع مشکل به این نتیجه میرسه که حتما روانشناس و جلسات روانشناسیشون مفید و کاربردی نیست ( یک تفکر غیر واقعی برای فرار از پذیرش واقعیت )

    برخی آدمها اینقدر انرژی روانی خودشون رو در رابطه روی تغییر و اشکالات بقیه میگذارند و مرتب در حال شکایت از ایرادات بقیه هستند که این وسط سهم قصور خودشون را در رابطه نادیده میگیرند
    و از خودشون هیچ وقت نمیپرسند در این رابطه مشکل دار ایراد و سهم مسئولیت من کجاست ؟

    اگر اینقدر که روی مشکلات رفتاری طرف مقابل تمرکز میکردند روی ایرادت و رفع اشکالات خودشون متمرکز میشدن میزان بهبودی رابطه ها افزایش پیدا میکرد

    برخی ادمها وقتی میخوان از پذیریش و مسئولیت خودشون در مشکلات فرار کنند با هر بازی روانی ذهنشون ، خودشون را فریب میدن که زیر بهای این مسئولیت نرند . اما نمیدونند شاه کلید رفع بیشتر مشکلات در این است که بخش مسئولیت رفتاری خودشون را پذیریش کنند و جسارت این را داشته باشند که پای انتخابها و رابطه های که دارند بیاستند


    و به جای اینکه خودشون را در جایگاه قربانی ببینند
    شهامت ترمیم رابطه یا بهای جبران ضرر را در انتخابهای بهتر و آگاهانه تر ، بدون قیاس با زندگی دیگران طبق نسخه شخصی خودشون داشته باشند

    انسان اگر راهی را درست امده که ادامه میده ، اگر تو راه چیزهایی هست که اذیتش میکنه که باید آگاهانه آنها را پیدا کنه و در جهت رفع و ترمیمشون تلاش کنه اگر دید نه کاملا هیجانی و شتابزده انتخابش انجام داده و داره همینجوری ضرر و آسیب میبینه و انتخاب از پایه غلط است راه را باید عوض کنه و هزینه انتخاب اشتباهش بده این انتخابها میتونه در شغل ، مهاجرت ، رابطه دوستی ازدواج و غیره باشه ...


    اگر چیزهای غیر قابل انصراف مثل بچه دار شدن باشه
    باید به جای جنگ و تنش که چرا الان بچه دار شدم ؟ روی قوت و حقیقت پذیرش مسئولیت مهم فعلیش ، آرامش زندگیش را بچینه

    ما در یک شرایط نمیتونیم همه چیز را باهم داشته باشیم هی با ذهنمون بشینم خودمون درگیر مقایسه با داشته های بقیه کنیم
    همون ادمی هم که تو داری حسرت خیلی از داشته هاش را میخوری یه جاهای دیگه از زندگیش پوستش کنده شده که تو خبر نداری

    آن چیزی که ما از بقیه میبینم یه ویترین شیک شسته و رفته است دیگه توجه نمیکنیم که برای همون ویترین صاحبش چه هزینه هایی کرده از چه چیزهایی گذشته


    از خانواده اش و ، وطنش و خیلی چیزها گذشته وارد یه کشور دیگه شده برای هدف های که داره


    ازدواج خوبی که میتونسته داشته باشه فعلا منصرف شده که درس بخونه چون براش پیشرفت در درس و دانشگاه در الویت بوده ، پس دیدی دوستت، داره تو اینستاش پشت هم عکس عروسی و عشقولانه هاش میزاره چتد وقت بعد سیمونی و زایمان میگذاره نرو تو فاز دپرس شدن که وای همه دوستام نه تنها شوهر کردند مادر هم شدن من جا موندم .... تو انتخاب کردی که ادامه تحصیل بدی فعلا فرصت ازدواج و بچه دار شدنت نبود .


    نوع انتخاب خیلی مهم نیست مهم اینه که حواست باشه تو چی دلت میخواسته ؟ و یادت بمونه به چه دلیل چیزی را که خواستی و در حال حاضر انتخاب کردی و به چه دلیل از بقیه انتخابهات گذشتی


    آنچه که با اهمیته حس رضایت بیشتر ما از زندگی است والا هیچ کس با ازدواج کردن یا نکردن و.... قرار نیست خوشبخت و بدبخت بشه

    با مهاجرت و ارتقا شغلی به فارغی و کل رفاه نمیرسه

    یه تفکر سالم و منطقی راهگشای ما در زندگی است که قشنگ بفهمم و بدونم دقیقا از خودم و زندگی فعلیم چی میخوام ؟

    در تمام جوانب زندگی و اقع نگر و مسئولیت پذیر باشیم تا به آسودگی روانی بیشتر نزدیک تر بشیم .

    نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 16:34 توسط : مریم | دسته : روانشناسی خودمونی
  •    []


  • چند وقت پیش خونه یکی از آشنایان دعوت بودیم که یه دختر نوجوان همسن باربد داره ...
    آنجا که بودیم باربد تصویری تماس گرفت با آنها هم حال و احوال کرد بعد که قطع کرد ، اون خانم به من گفت باربد خیلی صورتش قشنگه و شیکه حیفه بهش بگو سبیلش بزنه ؟ اصلا چرا سبیل میگذاره ؟
    بهش گفتم من اصلا در این بخش حریم و انتخاب باربد تا زمانی که از من نظر نخواسته ورود نمیکنم
    در جایگاه مادری بالاخره یه باید و نبایدهایی در روابطمون دارم  اما برای مسائلی که به خودش ،من و دیگران آسییی نمیرسه اصلا ورود نمیکنم حتی چیزی که بحث اعمال سلیقه باشه


    شما ببینید ایشون که خودش یه نوجوان داره به این مسئله مهم توجه نداره
    خوشبختانه باربد گرایشی به ظواهر عجیب و غریب نداره حالا اگر سبیل من دوست ندارم اون دوست داره بخش انتخابی اونه و کمترین کاری که به عنوان والد میتونم بگذارم اینه که به خواست و انتخاب فعلیش احترام بگذارم
    مخصوصا سن جوانی که نیاز به صبر و مدارهای خانواده داره برای چیزهای کم اهمیت  خودم را باهاش درگیر نمیکنم که آرامشمون به هم بریزه


    خدا را شکر با همین ملاحظات ما با ، باربد بحران و چالش های حل نشدنی تا الان نداشتیم  نه اینکه بگم اون بچه خیلی حرف گوش کن و مطیعی است حقیقت خودمون وارد درگیری و تنش باهاش نمیکنیم متقابلاً آن هم با ما راه میاد ، اگر من و پدرش میخواستیم همش سلیقه و نظر خودمون اعمال کنیم حتما اون هم با ما جنگ و جدال میکرد .


    مثلا دو الی سه سال اخیر علاقمند بود موهاش بلند کنه ...
    که هر وقت ایران موهاش بلند میکرد بابت باز شدن  مدرسه یا عکس و مدرک یا مورد خاصی بعد چند وقت مجبور  به کوتاهی میشد آن اندازه و میزانی که مدنظرش بود موهاش بلند نمیشد

    واقعیت بلند کردن موهاش باب سلیقه و دل من نبود چون من موهای مرتب و اصلاح شده را بیشتر دوست دارم و چون موهای باربد مجعد هست بلند میکنه بهش میاد اما یکم حالت نامرتبی داره


    ایران هیچ وقت ورود نکردم چون میدونستم برای مدرسه یا کاری پیش بیاد مجبوره کوتاه کنه ،  همین هم میشد  کلی غر میزد و کوتاه میکرد اما اجبار از سمت ما نبود و ما فقط غر زدنهاش گوش میکردیم
    نمیگفتم چقدر دلمون خنکه که الان موهات کوتاه کردی . نباید که پدر و مادر این حس به فرزند بدهند که چیزی که تو دوست داری ما دوستش نداریم


    فضای لطیف نوجوانیش مکدر میشه باید به جای مقابل قرار گرفتن ، همیشه این حس بهش بدیم که در کنارش هستیم
    آمدیم ترکیه اینجا در مدرسه برای اصلاح مو محدودیت ندارند  موهاش همینجوری بلند میشد
    هیچ پسندم نبود ولی حتی یک بار هم در موردش نظر ندادم چه بسا براش شامپوی خوب و اسپری رسیدگی به مو را هم تهیه کردم  و دوبار برسش عوض کردم .
    با هم رفتیم کش مو چند مدل گرفتیم .
    به  هر حال به خاطر  چیزی که در ذهنش بود که این استایل براش جذابیت داشت


    باباش میگفت احتمالاً به خاطر شخصیت های محبوبش در بازی پلی استیشین هست که انجام میده

     

    هفته پیش یک روز تماس گرفت گفت مامی هوا اینجا گرم شده به نظرم موهام هم یه مقدار نامرتب بلند شده از دوستانم آدرس یه آرایشگاه خوب گرفتم میخوام دو، سه روز دیگه موهام برم کوتاه کنم
    با وجود اینکه خیلی از این تصمیمش خوشحال شدم اما خیلی عادی برخورد کردم و اصلا حسم نشون ندادم

    فقط گفتم بسیار خوب تو همه مدلی زیبا هستی فکر کنم تو این هوای گرم خیلی کوتاه کردن موهات برات آسودگی بیاره .
    اما نمیدونست تو دلم کلی خوشحالم .


    به پدرش هم گفتم شما هم اصلا واکنش و فیدبک خاصی نشون نده که حس نکنه برای ما مسئله بوده
    شاید بالاخره از دوستاش نظری دریافت کرده یا هر علتی که این تصمیم گرفته اصلا ما دنبال چرایش نباید باشیم .
    خلاصه سه روز بعد  از مدرسه رسید طبق معمول  تماس گرفت گفت مامی میخوام امروز برم میکروس بش چون سالن آرایشگاه آنجاست هم موهام کوتاه کنم هم فود کورتش کی اف سی  غذا بخورم
    احتمالا کتاب فروشیش میرم یه کتاب داستان میخرم
    از ال سی واکی هم یه شلوارک میخرم .


    گفتم با همشون موافقم برو بهت کلی خوش بگذره ، دلم برای این بیرون رفتن های دوتایمون تنگ شد .
    گفت برگردی با هم بیرو میریم

     

    حالا موضوع شلوارک این بود که وقتی پارسال تو اوج گرما ترکیه آمد هر چقدر بهش پیشنهاد دادم برای خودش یه شلوارک بیرونی بخره موافقت نکرد گفت من اصلا خوشم نمیاد برای بیرون شلوارک بپوشم
    گفتم ولی پسرم  اینجا یه پوشش عادی هست همه میپوشند گفت من نمیپوشم همون موقع  تازه دوتا شلوار لی گرفت . و من هم طبق اصول روابطمون اصرار زیادی نکردم .


    چون میدونستم همیشه در ایران وقتی مهمان آمده ما بهش گفتیم شلوار مناسب بپوشه، بیرون هیچ وقت شلوارک نپوشیده این چیزها سخته یهو عوض بشه بگذارم به عهده خودش .
    حالا بعد یک سال به این نتیجه رسیده که میتونه اینجا شلوارک هم بپوشه .... من دیگه به روش نیوردم یادته من چقدر بهت گفتم تو قبول نکردی ؟ حالا فهمیدی ؟
    نه هیچ وقت اینها را تو این موقعیت ها بهش نمیگم  به روش نمیارم مگه ، مسابقه اینه که کی درست گفته ؟
    یا میخوام خود بودنم بهش ثابت کنم


    آن موقع دلش نمیخواسته الان تصمیم داره بپوشه من به عنوان والد وظیفه ام حمایت و دلگرم کردنش است کارها و حرفهای  دیگه اضافه و دردسر ساز هست و رابطمون خراب میکنه


    خلاصه رفت موهاش کوتاه کرد  همونجا داخل فود کورت باهام تماس تصویری گرفت  اینقدر هم  به نگاه من مادر  خوشکل شده بود باز هم خیلی ذوق زدگیم ابراز نکردم فقط تبریک گفنم که خیلی بهش میاد و چقدر مدل خوبی را انتخاب کردی


    آرایشگاهش هم حسابی گرون بود .. بابت آن هم حرف نزدم که چرا نرفتی مثلا سر کوچه پیش ممد آقا  چه خبره این حرفها بعد این همه مدت  موهاش کوتاه کرده حالا بزار تجربه یه سلمونی شیک و درست و حسابی را داشته باشه ... معمولا برای تجارب اینجوری باربد دلم میخواد کوتاهی نکنم چون خودش بچه ایی نیست که درخواست های اضافی و بدرد نخور داشته باشه شاید اینها خواست ها و حتی رویاههای کوچولوش باشند دلم  نمیخواد حسرتش تو دلش بمونه گاهی عدم تجربه و حسرت همین چیزهای محدود حفره های زیادی تو دل آدمها ایجاد میکنه که متاسفانه به خودارزشی و مسائل دیگه لطمه میزنه ارضا بعضی از نیازهای معقول کمک میکنه ادم ازشون فارغ بشه و به خواست های مهم تر و باارزش تر زندگیش بچسبه
    عرض کردم خواسته های معقول و منطقی  منظورم با آن دسته ادمها نیست که شبانه روز درگیر ظواهر و ناسازگاری با شرایط واقعیشون هستند .


    منظورم ادمهای متعادل هست که بسته به شرایطتشون گاهی دلشون یکم تجارب خاص تر  میخواد
    اون میره رستوران برای ما عکس و فیلم میفرسته
    ما هم تفریح یا رستورانی میریم به آن میگیم و ازش  پنهان نمیکنیم هر دو از اهمیتی که به هم میدیم خوشحال میشم و من در تمام جاهایی که میرم دلم میخواد باربد باشه اما نبودن باربد باعث عذاب وجدان یا احساس گناهم نیست چون اون آموزش دیده به همون اندازه که اون حق داره به خودش و نیازهاش توجه کنه من هم این حق دارم .

     

    از بچگی چون ما شرایطش نداشتیم حتی برای ده دقیقه کسی باربد را برامون بگیره هر دو هفته یک بار تایمی که مهدکودک بود حسن سر ظهر مرخصی میگرفت و دونفره باهم میرفتیم رستوران غذا میخوردیم ، باهم سینما میرفتیم و بعد در پایان از مهدوکودک تحولیش میگرفتم .
    فاز مادرهایی ندارم که فکر میکنند بدون بچه هر امتیازی به خودشون بدهند  حرومه ، بعد بچه ها که بزرگ میشند همش ناراحتند که چرا اینها که از همه زندگیشون گذشتند بچه ها بهشون اهمیت نمیدن


    بگو مگه تو به خودت رحم کردی یا اهمیت دادی که الان بچه ات مهم بودن نیازهات را حس کنه، اینقدر خودت ، خودت  را نادیده گرفتی که الان در نظر بچه هات نیستی .
    خلاصه باربد آن‌روز از آرایشگاه آمد و گفت ناهار خوردم ولی دیگه طول میکشید شلوارک و کتاب نخریدیم حالا یا بعد دوباره میرم میخرم یا منتظر میمونم شما بیای باهم بریم خرید کنیم
    گفتم هر طور خودت صلاح میدونی تجربه خرید لباس به تنهایی هم میتونه تجربه خوبی باشه اگر فرصت کردی برو خرید کن
    صد البته من خودم باشم با همکاری در نظراتی که ازم میپرسه خرید بهتری  خواهد داشت اما برای من خرید اشتباه یا نامناسب مهم نیست چیزی که مهمه اینه که خودش به تنهایی بتونه از پس نیازهاش بربیاد حتی ممکنه یه جنس بد و الکی گرون بخره اما اون جبران میشه در عوض کلی چیزهای خوب یاد میگیره چیزهای که با هیچ پولی قابل خریدن نیست .


    متاسفانه من در تجربه کاریم دیدم والدین با بچه ها که سر مسائل کم ارزش و قابل جبران باهاشون در مجادله رفتند  بعدها به رابطه دوستانه شون لطمه زده اینقدر سر چیزهای غیر ضروری با بچه ها بحث کردند که وقتی خواستند به موضوعات مهم سرنوشتی بچه ها در آینده ورود کنند با وجود درست بودن حرفشون بچه ها حرفشون نخریدن و به آیندشون لطمه خورده چون همیشه والدین خواستند بگند ما درست میگم و نظر ما درسته و جای که قدرت داشتند حرف خودشون به کرسی نشودن  این شیوه فرزندان خسته میکنه و مقابل والدین قرار میده

     

    کلاً  از بچگی خیلی رعایت کردم که باربد انتخابهای خودش را داشته باشه نظر دلخواهم در بخش لباس ، اسباب بازی ،کیف و لوازم تحریر تحمیل نکنم و همیشه بهش میگفتم ممکنه من این چیزی که انتخاب کردی دوست نداشته باشم اما مهم اینه که خودت دوست داری
    بالاخره یه جاهایی که لازم بوده مخالفت های شده اما بیشتر بنا روی اهمیت به انتخابهاش بوده

     

    به طور کل من با بحث تحمیل ، اجبار و زور در رابطه با فرزند خیلی مخالفم بیشتر همیشه تاکید روی دوستی و آگاهی دارم میگم بچه هاتون به جای ایتکه مجبور کنید آگاه کنید دوست باهاشون باشید که بهتون اعتماد کنند بدونید کجا و کی باید چه حرفی بهش بزنید ... خیلی زیاد در رابطه باهاشون شکیبا باشید ، دنیا و نیازها شون از دریچه نگاه آنها ببینید ... در کنترل کردنشون زیاده روی نکنید که بهتون چنان دروغ میگند که صد سال متوجه نخواهید شد به حریم هاشون احترام بگذارید ... جوانها خیلی براشون مهمه که حس کنند شما بهشون اعتماد دارید .. این حس مثبت در یک بستر مناسب بهشون بدین

     

    حتی بحث سیگار کشیدن و خوردن مشروبات الکی که در خونه  ما شده بهش گفتیم آگاه باش که اینها مضراتش اینه حتی فواید مصرفشون  را هم براش گفتیم اما مضراتش خیلی بیشتر ... اما باز این خود تو هستی که در نهایت باید انتخاب کنی مصرف کنی یا نکنی ما موضوعی برای مجبور کردنت نداریم اما تا هر جا که تو مایل باشی میتونیم تجربیات خودمون را برات از چیزهای که خودمون داشتیم و در مورد بقیه دیدیم باهات به اشتراک بگذاریم ...
    هیچ وقت به فرزندانمون با سیاه نمایی و اغراق کردن الکی نمیتونیم هشدار بدیم اولین قدم اعتماد اینه که صادقانه در مورد یک موضوع توضیح بدیم و دوم اینکه با شرح های غیر واقعی و دروغین جهت ترساندن و هشدار ، حس نامطلوبی به فرزندان میدیم که انگار آنها ادم های ساده لوحی هستند و این رفتار از سمت والدین فرزندان  را خیلی مکدر و دور خواهد کرد

    این پست کاربردی هم تقدیم دوستانی که درخواست داشتند در مورد  روابط والدین  با نوجوانان بنویسم .

     

     

    نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 15:16 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []


  • یک وقت هایی مجبور میشم صبح های خیلی زود وقت مشاوره بدم به دلیل اینکه بعضی از مراجع هام خارج از ایران هستند و به خاطر اختلاف ساعت زیاد مجبورم تایمی را برای مخاطبم در نظر بگیرم که تایم مناسبی برای زمان آنها باشه


    آدمهایی که برای کسب درآمد خیلی ناز میکنند و احترام به مخاطب ندارند یک جورهایی مراجع کننده هاشون را با عدم خدمات خوب میپرونند درک نمیکنم ، اتفاقا خیلی زیاد هم هستند بارها شده درخواست کننده خدماتی بودم خدمات دهنده اینقدر شل و تنبل و بی مسولیت رفتار کرده یا خیلی آسودگی خودش لحاظ کرده که انگار بی نیاز از در آمد بوده
    انگار مراجع کننده به جای اینکه با درخواستش خوشحالش کنه عصبانیش کرده


    جالبه این ادمها اصولا دائما از شرایط هم ناراضی هستند و غر میزنند که چرا به چیزهای که دلشون میخواسته نرسیدن


    شاید عشق و علاقه به شغل و مسئولیت پذیزی در مورد چالش های زندگی شخصی  باعث میشه ادمها نگهدار مخاطب باشند و خدمات خوب و با کیفیت ارائه بدن
    به شخصه من در پرکارترین روزهای کاریم در اوج خستگیم دائما خدا را شکرگذاری کردم که بستری فراهم کرده که هم درد کاستم و هم رفاه و گره های زندگی خودم را باز کردم
    همیشه برای طلب روزی این دعا را میکنم که خدایا من آماده تلاش و حرکتم روزی و برکت من به مصلحت و نظر تو... بماند از فراوانی این دعا  برای من که هر وقت طلب کردم به فوریت و اوج دلگرمی و زیبایی اجابت شده .


    حالا این وسط مشقت ها و زحمت های  مسیر و تلاش را با جان و دل پذیرا میشم چون معتقدم هیچ گنجی بی رنج به دست نمیاد
    این وسط  در کارم ، اگر فیدبک های خوبی از مخاطب هام  بگیرم ، اساسی پر از حس های خوب و مفید بودن میشم
    چند روز پیش صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم با وجود که در بخش شیرین خواب بودم اما باید برای تماس مراجعه ام  از امریکا بیدار میشدم .... از رختخواب کندم یه نوشیدنی داغ خوردم تا مراجعه ام تماس میگیره خواب از سرم بپره
    جلسه دهم مشاورمون بود


    مراجعه ام پزشکه ،  به خاطر علاقه اش به روانپزشکی در حال آماده شدن برای آزمون تخصص هست
    در پایان جلسه دهم به من گفت اینقدر این مشاوره هامون تاثیر مهمی در شناخت خودم و  رابطه هام  گذاشته که من فکر میکنم  آشنایی با شما و مشاورهاتون در زندگیم  از پزشک شدنم  اتفاق مهمتر و ارزشمندتری بود ....

     

    کلی  این فیدبک رضایت بخش  مراجعه ام ، حالم ساخت و بی نهایت خوشحالم کرد
    از اینکه ،وظایف علمی و اخلاقیم را  به سهم‌   خودم  درست انجام دادم و آن  هم به  اعتماد و  همراهی کرد ، نتیجه دید و به این زیبایی لطف و  قدردانی خودش را به من ابراز کرد ..


    مخاطبی که خودش پزشکه و تا حدودی با مسائل روان از پایه آشنایی داره و درکنارش مطالعات خوبی بابت تخصص آینده اش در این زمینه داشته ... خوب میفهمه من چی کردم و خودش چه گنجی برداشت کرده
    رابطه ما کماکان بابت جلسات مشاوره فعلا ادامه خواهد داشت
    با خودم بعد از اتمام مشاوره فکر میکردم چگونه  ما به هم مرتبط شدیم
    حدود دوسال پیش پسر جوانی جهت مشاوره حضوری به کلینیک ما مراجع کرد  جلسات زیادی را با هم گذروندیم و هنکز  هر چند وقت یک بار جهت فالوآپ با من به صورت آنلاین در ارتباط هست .


    این پسر محترم بعد از مدتی  مادر خودش را معرفی کرد و مادر  مراجع من شد
    مادرش چند وقت بعد  یکی از دوستان نزدیکش را معرفی کرد ....
    دوست مادر بعد از چندین جلسه مشاوره به صورت آنلاین یکی از دوستان صمیمی خودش را در امریکا به من معرفی کرد از قضا ایشون خانمی بودند که از مشاوره های زیادی با مشاورین مختلف   گرفته بودند ناراضی بودند و حساسیت های خاص خودشون داشتند چند جلسه ما با هم مشاوره انجام دادیم و هر چند وقت یک بار باز ایشون وقت مشاوره میگیرند  بعد یک سال ایشون  من را به  دخترشون که همین خانم پزشک باشند معرفی کردند و الان به تازگی خانم دکتر‌ من را به خواهرشون معرفی کردند ....

     

    یعنی اکثریت  مخاطب ها به همین روال و طریق به من لینک میشند ...
    پس باید در کار حتما مسئولیت زیاد، دانش به روز ، عشق فراوان  وجود داشته باشه که مخاطب بتونه تو را به بقیه معرفی کنه
    هرکس نتونه در رشته روانشناسی به صورت اصولی جذب مخاطب داشته باشه و مراجعین اولیه اش معرفش نباشند در این رشته هرگز موفق و رشد نمیکنه وصرفاً  فقط یه مدرک روانشناسی گرفته ،برای جذب این مخاطب حتما رنج بسیار باید برد


    صرفاً فقط نگاه بیزینسی داشتن  را باید دور ریخت ... کسب درامد در هر شغلی مهم و پر اهمیته اما نه به قیمت اینکه خیلی ارزش ها را زیر پا گذاشت الویت اول شغل های که با جان و روان انسانها سر کار داره این باید باشه که قرار ما کمک کنیم ادمی که  به سمت ما امده از درد و رنج فارغش کنیم ... پول در مرحله بعدی قرار میگیره ...
    نمیدونم دلیلش واقعا  چی است اما میدونم   نیت قلبی ما تشعشع و انرژیش به مخاطبمون منتقل میشه
    هر چه سالم و درستکارتر باشیم برکت و شادی حرفه و شغلمون افزون تر است .

     

    این نکته را هم مجدد یاداور بشم که در رابطه مشاور و مراجع سهم و مسئولیت مراجع از پذیریش مشکل و انگیزه برای تغییر در نتیجه بهتر مشاوره بسیار زیاد پر اهمیت هست
    گاهی افراد به مشاوره مراجعه میکنند اما بدون تلاش و حرکت خودشون مشاور را در مورد مشکلاتشون غول چراغ جادو میبینند و اصلا نمیخوان چیزهایی که به زندگی فعلیشون لطمه زده کنار بگذارند بعد حس میکنند روانشناس و جلسات مشاوره براشون سودمند نبوده ...


    انتظار درست و هوش خوب  مراجع در دست اوردهای مثبت و تاثیز گذار مشاوره بسیار زیاد  مهم هست ....
    من فیدبک های خیلی خوبی از مراجعانم در طول سال های کاریم گرفتم اما این فیدبک اخیر برام یکی از دلچسب ترین بازخوردهای بود که ماندگار شد ... طوری که به خودم گفتم مریم چه خوب شد روانشناس شدی ... و این رویای خودت را زندگی کردی.... خیلی برای اینی امروز  در رشته و کارم هستم زحمت فراوان کشیدم به سادگی به دست نیوردم قدرش بی نهایت میدونم .. و خدا را سپاسگزارم بابت تمام فرصت های که در زندگیم سر راهم قرار داد .


     

    نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 0:36 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  •  

    نمیدونم شما این روزها در چه حالید ؟
    اما من از نظر جسمی احساس میزون بودن ندارم
    و در خودم ریشه این ناخوشی را نتوستم متوجه بشم
    گر گرفتگی هام چند روز اخیر خیلی شدت پیدا کرده
    دست کم روزی بیست بار بهم حمله دست میده یهو داغ میکنم که میشم مثل یک مرغ پرکنده چند دقیقه بعدش به حدی سردم میشه باید برم زیر چند تا پتو
    ومرتب این توالی آزاردهنده تکرار میشه


    امشب دوباره خشمگین  شدم رفتم روی نقطه اولم  به حسن با بغض و اعتراض گفتم
    که چرا باید بدون مشورت با من زمانی که بی هوش بودم اینجوری تو شکمم را  ،دکتر  جراح خالی کنه که بخوام الان از کمبود هورمون مناسب  شکنجه بشم .. ایا حقم نبود در مورد عضو های بدنم خودم تصمیم بگیرم ؟ که شما امضا بدی
    الان تو جای من که شکنجه این عوارض نمیشی ؟

    میدونم دکتر هدفش این بوده که میخواسته من طول عمر بیشتری داشته باشم اما من فکر میکنم دوسال زندگی باکیفیت بهتر این تجربه بدی است که گریبانگرم شده و از زنده بودنم واقعا دارم  سیر میشم من که راضی نیستم
    و تلخ ترین قسمتش اینه که بعد این ماجرا هیج ساپورت یا پروتکل درمانی جهت جلوگیری از کم کردن این عوارض برای امثال من دکترها انجام نمیدن


    خیلی پیگیر شدم انگار از باب ریسک برگشت بیماری جرات ورود به هورمون تراپی ندارند در صورتی که شنیدم به فردی که مشابه شرایط من را داشت در انگلیس از این بابت درمان و خدمات خوب گرفته بود.


    البته چون دستهام زیاد یخ میکنه و انگار در سرم یهو احساس ضعف میکنم نمیدونم شاید تیروئیدم به مشکل خورده چون من هر دوره این حمله های آزار دهنده ،  گر گرفتگی را تجربه میکنم اما هیچ زمانی اینقدر به این شدت تکرار و سنگین نبوده سنگین ترین تجربه گر گرفتگیم برای سه سال پیش بود که حسن ماموریت آفریقا رفته بود و بعدش در تمام این مدت  موردی در طی ماه تجربه میکردم الان این از حملات سه سال پیش خیلی شدید تر هست
    بالاخره باید اول تشخیص  درستش مشخص بشه که علتش چی هست من خودم هم نمیدونم


    این فرصت پیگیری در حال حاضر برای من در ایران امکان پذیر هست و اینجا نمیتونم اقدامی بکنم
    از  این بابت هم  اعلام میکنم اینجا اسیر شدم و سخت میگذره بماند مزایای زیاد دیگرش اما این موردش برای شرایط و نسخه زندگی من خیلی مکافاته

    مخاطب های همدردم که اینجا را میخونید شاید بهترین انتخاب برای من  توسط پزشک جراح زنان سرطان در آن زمان انجام شده اما الان تو آن فاز  معترضی و فشار هستم چون حالم خوب نیست احساساتم فعال تر هستش و دلم میخواد واقعیت حس و حال شرایطی که داخلش هستم را بنویسم 

     چندین روزه بیشترین ساعت خوابی که در شبانه روزش داشتم پنج ساعت بوده
    میگن این بی خوابیه عوارض اومیکرون است الله اعلم
    من چون درد های مزمن  بدنی هم زیاد دارم  واقعا دلیلش نمیدونم ؟


    خیلی کلافه ام که نمیدونم واقعا چی به چی است
    در طی روز اینقدر مسئولیت و کار دارم شب که میام توی رختخواب حس میکنم از کوفتگی بدنم و خستگی زیاد  خوابم نمیبره ...
    دیشب  به حسن میگفتم  از بابت این همه استقلال در زندگی و همیشه مشغول حمایت بودن به نظرم میاد احساس رنج و خستگی میکنم چون یک جورهایی حس میکنم این خیال و تصور افراد دایره ارتباطیم و حتی خود شخص تو  ،  که من نه تنها از رفع نیازهای خودم  به طور کامل برمیام بلکه مشکل گشا و حامی دیگران هم هستم و از بابت فشارهای که روم است  کاملاً نادیده گرفته میشم


    شاید به نظرت نیاد ولی انگار فراموش شدم که من هم انسانم هر چقدر مستقل رفتار کنم اما یه میزان توانی دارم که شاید دلم بخواد اندک روزهایی در تجربه زندگیم یکم از این همه  مسئولیت و هیاهو فارغ باشم و دیگران یک مقدار بزرگواری کنند  و این حق را هم برایم قائل بشند
    اما در زندگی خانوادگی  چه از سمت خودم و خودت این باور بی نیاز بودن و خستگی ناپذیری من  میدونی همیشه بوده و شدم سنگ‌زیرین آسیاب

    از نظر شغلی هم  ابداً گلایه ای ندارم رشته و کاری بوده که خودم باآگاهی انتخاب کردم اما آن هم یک مسئولیت و صبوری بی نهایت میخواد که من در بین همکارانم  زیاد شاهدم ، هر کسی نمیتونه این شغل را ادامه بده چون از میزان طاقتش عبور و خودش خیلی زود بازنشسته میکنه  اما خب اون بخش شغلیم هست که  خودم خواستم واردش شدم اما به عنوان  قمست سخت زندگیم هست چون برام تعهد زیادی داره

     

    گاهی ما موارد محدودی  داریم از مراجع ها ،  افرادی که  درگیر اختلالات شخصیت شدید هستند فقط یک موردش ، به اندازه صدتا مشاوره های روتین از ما جون و  انرژی میگیره
    خیر سرم با تدارک چند روز قبل  باربد مثلا بعد مدتها رفتیم بیرون  چند ساعت بابت مراسم تولد با هم باشیم  اما یکی از همین مراجعین اختلال شخصیتی بعد از تنش های متوالی که در  روزهای قبل از بابت درخواست ها و  توقعات نامعقولش خارج از ساعات مشاوره مکرر ایجاد کرده بود و من با صبوری بسیار زیاد مدیریتش کرده بودم
    همون روز هم در ادامه ایجاد تنش هاش خیلی حد و مرز گذروند که دیگه دیدم برخورد قاطعانه حسابی لازمه و زمانش فرا رسیده

    باهاش یه برخورد بسیار  بسیار جدی کردم و اعلام کردم اگر نخواد بعد از این هم توضیح و تذکر  متعهد به رعایت حقوق من باشه ختم رابطه را اعلام میکنم  بهش گفتم من قرار نیست حال دیگران خوب کنم که حال خودم بد بشه ، قرار باشه کارم که عشقمه و با جون دل انجام وظیفه میکنم آرامشم را بگیره نپذیرفتن یک مراجع  که جای خود دارد کل کارم را میبوسم کنار میگذارم  اگر انتخابتون اینه که رعایت نکنید مشکلی نیست من هم تصمیم خودم را  در مورد شما بسیار ضربتی میگیرم که از خودم مراقبت و محافظت کنم رابطه من و شما فقط در ساعت مشاوره است غیر از آن با این حجم عدم رعایت و در خواست های که مربوط به وظایف من نمیشه مزاحمت جدی برای من است .


    پس اروم باش اجازه بده بهت به شیوه درست کمک کنم و به بهانه های حق به جانبی به خودت اجازه نده رعایت قوانینی که بهت گفته شده و تو این مدت به هر نحوی دهها بار یاداور و تذکر داده شده زیر پا بگذاری .
    هر مراجعی بخواد اینگونه  و با این توقع  در رابطه با من باشه اصلا سر یک هفته من کارم و زندگیم از دست میدم این موضوع نشدنی هست
    الان هم شاهد هستی که صدام داره میلرزه میخواستم خودت بشنونی و فکر نکنی روانشناس کیسه بوکس شماست که هر کاری خواستین میتونید سرش بیارید و آن هیچ فشاری درش اثر نباید بکنه


    بهش گفتم چون یه ویزیت میدین فکر کردید  روانشناس را  استخدام  بیست و چهار ساعته کردین؟  ،  روانشناس ادم شما نیست.
    یک رابطه متقابل است که هر  دو باید بهش طبق چهار چوب و پروتکل ها پاییبند باشیم من حق شما را رعایت کنم شما هم همینطور ، حق  من را

     

    تذکرات را دادم اما تا دو ساعت بدن خودم از فشار عصبی که بهم وارد شده بود همینجور میلرزید همش احساس میکردم میخوام بی هوش بشم دستهام انگار گذاشته بودند تو سطل اب یخ


    ( به خاطر حفظ حریم راز داری نمیتونم با جزییات توضیح بدم که ایشون چه پیامهای یک ریز ارسال میکرد  ) که اخرش دیگه به انفجار من داشت منجر میشد .... مگه سکته چطوری اتفاق میفته


    گریم گرفت گفتم خدایا حالا که خواستم با کارم به بقیه افراد کم کنم آن هم با این همه عشق فکر کنم حقم نیست که خواستم بعد این همه مدت سه ساعت با پسرم یه اوقات کوچیک خوب بسازم اون هم از من باید بی رحمی دریغ بشه
    اشکال کار کجاست ؟ حکمت چیه ؟ در من برای روبه رو شدن به این همه فشار چی دیده شده ؟ چرا همیشه یه ماجرایی این وسط هست .

      به دلیل شکنندگی که این افراد دارند  با احتیاط  باید باهاشون رفتار کرد نه حاضرند و نه قبول میکنند که ارجاعشون بدی با عدم همکاری و خواسته های غیر معقولانه حاضر نیستند به راحتی ترک و ختم جلسات مشاوره را انجام بدن 
    و به دلیل غیر منطقی بودن و پافشاری در انکارهای که در زندگی  دارند ، مسئولیت سهم درمان و تغییر را تقریبا ندارند

    متاسفانه توقعات بسیار بی جا از درمانگر دارند حریم و مرزهای حقوقی درمانگر رعایت نمیکنند
    درسته که ما شیوه های برخوردی قطعانه و مدیریتی برای این افراد بیمار داریم 
    آن هم من که خیلی طبق اصول میرم جلو مراتب رابطه با صبوری پله پله انجام میدم  چون همون هم جزیی از درمانشون است


      من باید اصل کارم این باشه که تنش های که مراجع اختلال شخصیتی ایجاد میکنه باعث نشه بی تحمل بشم و رفتاری کنم که بیشتر  آسیب بخوره ...
    ولی برای این صبوری و حوصله بماند که خودم چه کبابی میشم
    یک جا بیماران اختلال شخصیت ملایمت و حمایت میخوان یک جاهایی برخورد جدی لازم دارند که من از هر دو مورد در صورت نیاز استفاده میکنم  که امان از روزی که وقت جدی بودنم برسه .

    این وسط شیره جان خودم مکیده میشه ....
    ممکنه براتون سوال بشه خب ادمی که اختلال شخصیت داره امده که کمک بگیره و باید درمان بشه
    و هرکی میاد مشاوره مشکل داره؟
    نه دوستان اصلا و ابداً اینطور نیست بحثش خیلی مفصله از حوصله شما در اینجا خارج هست بخوام توضیح بدم   مختصر و ساده بخوام بگم درصد خیلی جزیی از مراجع های ما ممکنه اختلال شخصیت داشته باشند
    بقیه مراجع ها برای درمان و مشکلاتی که دارند بینش کمک به خودشون دارند با واقعیت ها  قطع ارتباط ندارند انگیزه تلاش برای تغییر کم یا زیاد در آنها است .توقعات به نسبت معقولانه از درمانگر و حل مشکلشون دارند حتی اگر ندونند زمانی که آگاه بشند میپذیرند اما فرد اختلال شخصیتی مقاومت بسیار زیاد در این موارد داره و بحث افکار غیر واقع بینانه و مشکل انکارهای که در مسائلشون دارند وقتی هر جلسه مشاوره شون تموم میشه  درمانگر تمام انرژی وجودش  تحلیل شدید میره انگار میاد نیروی حیاتت را با خودش میبره


    انرژی جلسه مشاوره شون یک طرف مقید نبودن به قوانینی که برای رابطه اش با شما  با وجود  اینکه کاملا توضیح داده شده از یک طرف  .... فکر میکنه چون امده روانشناس بیست و چهار ساعته هر فشاری را احساس میکنه یا با هر ناکامی برخورد داره میتونه استفراغ روانیش را روی مشاور خودش خالی کنه و این وظیفه روانشناسه
    دیگه فکر نمیکنه
    روانشناس بخت برگشته هم مراجع های دیگر داره زندگی شخصی خودش داره
    و هزار دردسر و چالش در  زندگی خودش داره


    بهش هزار بار بگو این شماره تماس فقط برای وقت گرفتن هست نه برای این هست که شما هر ساعتی از شبانه روز شصت و پنج تا پیام بفرستی
     یا اینکه این لیست درخواستی که از من داری در حوزه مسئولیت و وظایف روانشناس نیست .

    بگذریم میخوام بگم سختی های شغلم یک طرف
    و چالش های رگباری که در زندگیمون بی وقفه ایجاد میشه یک طرف در  این وسط هم یکی نمیاد بپرسه تو که صدات در نمیاد و ما این ظاهر را مبینیم
    ولی حالت چطوره  اصلا خوبی تو ؟
    میدونید حقیقت انگار غیر این باشه براشون عجیب هست در صورتی که یک درصد از شرایط من را یکشون بدن ،دنیا را از فشار هاشون باخبر میکنند و همه باید برای کمک رسانی جمع بشند


    من در زندگیم باورم اینه که دنبال ناجی نباشم و الان هم نیستم .... اما در تمام این بی توقعی و پذیریش مسئولیت سختی زندگیم ،این روزها هم ، تمامی  جسمم درد میکنه و هم نامعتادله  که حتی انگار خود حسن هم فراموش کرده که چقدر این تاخیر زیاد در عدم چکاپ های پزشکیم میتونه عواقب  سنگینی برامون پیش بیاره ...
    یک هفته اخیر مرتب تهوع های سنگین داشتم چند بار هم بالا اوردم اما دو روز حالتم تهوعم کاهش پیدا کرده

    میدونید چرا میگم یادش رفته چون اصلا صحبت و نگرانی  از این ماجرا نداره و الویت نگرانی هاش از موارد دیگه است 


       اینکه تو این حجم خستگی دلم لک زده برای اینکه خاموشی این روزهای زندگیم برای چند روز هم شده بزنم کاش میشد گاهی از روزهای سخت زندگی مرخصی و مهلت گرفت  تا نفسی تازه کنیم 

     

    زندگی خوب حق همه ادمهای پرتلاش و کم توقع است 

     

    پی نوشت :دوستانم بیاین کجایید دلم براتون تنگ شده

    خواننده  های خاموش هم دوست داشتند یه حاضری بزنند

     




     

    نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 11:25 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • امروز متوجه شدم رزیتا مامی الینا دقیقا یک هفته یعنی ۳۰ دی ۱۴۰۰  از درد و رنج  ناشی از بیماری سرطان آرام گرفته....
    چون اینستام دی اکتیو است ،برای همین دیرتر متوجه شدم امروز یادش بودم گفتم به طریقی که ممکن بود برم چک کنم ببینم رزیتا  در چه حالی هست ،که در صفحه خواهرش متوجه شدم دیگه درد نمیکشه و از دنیا رفته
    رزیتا جان روحت شاد و یادت مانا ..
    برای الینا سه ساله و آرش همسر بسیار همراه و عاشقت که همیشه همپای صبور و خوبی بود طلب صبر و شکیبایی بزرگ  میکنم
    من در تو  اخلاقی  را که  خیلی زیاد دوست می داشتم این بود که همیشه خود واقعی ات را ابراز میکردی ...
    و بعضی ها  متاسفانه با رک گویی و تذکرهایت ، از رفتار نسنجیده شون با تو درگیری داشتند با وجود اینکه خیلی وقتها قضاوت شدی و نقدت را به خودشون درک نمیکردند تو را حساس و زودرنج میدونستند
    اما  تا اخرین روزی که تو را شناختم با وجود اینکه خیلی ها باعث رنجشت شدند اما در ثبات رفتاری و شخصیتی خودت ماندگار موندی و تذکرات صریحی که میدادی همگی به جا بود  چون موضوع مرز و حریم شخصی برات خیلی مهم بود
    برای اینکه ادم همیشه خودش باشه و ابراز احساساتش واقعی باشه خیلی زیاد تلاش کردی اینو بارها بارها توضیح دادی
    یه وقتها تو دلم میگفتم واییی رزیتا چه انرژی و اعصابی برای مخاطبهاش میگذاره
    یک وقتها به این نتیجه میرسیدی نرود میخ آهنین در سنگ کلافه میشدی چند روزی کم فعالیت میشدی . اما چون شخصیتت ادم سکوت نبود . یکی که حرف مفت میزد انگار زغال مینداختن زیر پات دوباره توضیح و تحلیل میکردی


    میدونید چیزی را الکی اغراق یا ابراز نمیکرد کم درکی ادمها را میاورد جلوی چشمشون
    مثلا دوست نداشت کسی که تجربه بیمار از دست داده داره بیاد براش درد و دل کنه بگه من هم فلان کسم از سرطان مرد  یا یکی میومد کلی از مصیبت ها و سختی های فردیش میگفت : اسمش مخفی میکرد  استوری میکرد ، می آمد مینوشت چه لزومی داره اینها را به من میگید چرا باید الان من بدونم زن  تو، مادرتو  از این بیماری مرده من گزینه مناسبی برای درد و دل کردن در این شرایط نیستم فلان اقا یا خانم محترم
    در صورتی که من تو این موضوع با رزیتا متفاوت بودم اتفاقا طیف وسیعی از افراد آسیب دیده و سوگوار را از این بیماری حمایت کردم خیلی وقتها در بدترین شرایط  بودم اما هر طور بوده همراهی کردم رنجیده نمیشدم ،  که چرا ان فرد داره در این شرایط من از دردش به من میگه
    خب دلیل نحوه برخوردمون با این موضوع که  متفاوت بودیم چون ظرفیت ها فرق میکنه من شرایط روانیم ، شغلیم ایجاب میکرد در  این موضوع خویشتن دار تر باشم
    ولی خوبیش این بود که رزیتا  به جای اینکه پشت سر فحش و ناسزا  بده دقیقا به فرد تذکر میداد و با تذکراتش تجربیات خیلی خوبی را در مورد شرایط رفتار با بیمار سرطانی اطلاع رسانی میکرد واقعا با یک فرد بیمار غیر روانشناس ورود در این موارد کار درستی نیست ممکنه برای آن شخص مقابل ناراحتی و تنش ایجاد بشه
    مثل چند وقت پیش آمده بود ایران یه خانم بهش پیام داده بود که چون دیدم روحیه شما به هم ریخته است و شاد نیستی بااجازتون پیجتون دادم به یکی از دوستام که خوب بلده آدمها را شاد و اروم کنه بیاد باهاتون حرف بزنه
    رزیتا نوشت به هر نیتی که داشتی بیجا کردی مگه من از تو کمک خواسته بودم تو باید تشخیص بدی حال روحی من خوبه یا بده ؟تازه برام هم یک نیرو بدون هماهنگی در نظر بگیری که با من حرف بزنه ...هم خودت بلاک  میکنم هم اینکه به آن خانمه میگی ابداً به من برای این کمک پیام نده
    میگفت ترخدا الکی برای من تا نخواستم دکتر و پزشک و راههای عجیب درمانی نفرستید
    میدونم ممکنه بگید بقیه و اون خانم نیتشون خیر بوده میخواستند کمک کنند  ولی من و شما ادب و حرمت نگه میداریم و  یه جور از سرمون باز میکنیم اما آن فرد  هیچ وقت متوجه نمیشه چقدر این کاری که به اسم کمک کرده اشتباهه ولی رزی قشنگ طوری مقابل اینجور رفتارها واکنش نشون میداد که طرف مقابل در خاطرش بمونه براش هم خوش آمد و بد آمد مهم نبود یک عده دیگه هم حساب کار دستشون می آمد اما نکته اینجا بود که این افراد تمامی ندارند 
    خب راست میگفت  واقعا چرا باید ما به خودمون همچین اجازه ایی به نام کمک بدیم ...

    خوب میدونم رزی جان ،خود من هم برام این دوگانه نبودنه یک ارزش بزرگ  هست خیلی زیاد براش بها دادم
    متاسفانه این جماعت با دورنگی و نمایش انگار بیشتر خوشحال تر هستند ادمی که مثل تو خودشه، مثل اینکه براشون غریبه هست و چون  خیلی متفاوته نمیتونند قبولش کنند یاد گرفتن با خود فریبی و نا آگاه بودن دنیای خودشون اروم نگه دارند
    همیشه خود بودنه ارزشمنده و گوهره .چیزی که همیشه من هم ،تمام سعیم کردم همونی نشون بدم که واقعا هستم  .

    میدونی آنهایی که بهت میگفتند تو زود دلخور و ناراحت میشی همه چیز بهت برمیخوره نتوستند با مغزهای زنگ زدشون بفهمند تو چه دردی را داری شبانه روز در بدنت تحمل میکنی متوجه نبودند این داروی شیمی درمانی چه به روز اعصاب و روان بیمار میاره ....
    همین ادمها تحمل یک نقد کوچیک تو را نداشتند و زود دفاعی و معترض برخورد میکردند
    ولی دیدم امدند به همسر مهربان و شریفت که لحظه به لحظه کنار تو بود
    میگند چرا گریه نمیکنی ؟ چقدر راحت میگی قبر روزیتا ، چقدر راحت میگی مرده ؟ و....
    همینجور  با چشمهای بسته و ذهن خاموش در حد دنیای فندوقی خودشون  باز دارند ، اراجیف میگند ... به نظر من عقب مانده افرادی نیستند که با نقص جسمی و ذهنی به دنیا میان ، این ادمها تکلیف و محدودیت های ذهنی و جسمیشون مشخصه به کسی هم آزار نمیرسونند
    عقب مانده شمایید که با فقدان شعور و بی درکی ادمها را با معیار نگاه سطحی و احمقانه خودتون میسنجید و همیشه موجب تنش و خراشیدن روح و روان بقیه هستید
    باید ما  به سلامتی  چه قرنی بریم ؟ که بعضی ادمها اینو بفهمند هر کس  نحوه برخوردش،با بحرانهای زندگیش ؛ بسته به شخصیت ، تجربه ، آگاهی ، شرایط موجودش  منحصر به  فرد ،خودش است 
    هر کس اعتقادش موضوع فردی و شخصی خودشه
    تا زمانی که کسی برای ما خطری ایجاد نکرده ما چیکاره ایم که دیگران را برای شیوه برخوردشون با مسائل شخصیشون  زیر سوال ببریم
    چرا باید فکر کنیم هرکس شبیه ما فکر یا رفتار نکرد نتیجه اش اینه که آن غلط رفتار کرده لذا فلان برچسب بهش بزنیم
    شاید این مرد دلش نخواد توی مجاز سوگواری کنه
    یکی مثل مامان ملیکا نزدیک به سه ساله داره هر روز به هر عنوانی سوگواری خودش با فیلم و عکس نشون میده ...
    خب ادمها متفاوتند ...
    من کار به درستی و غلطی رفتار ندارم زمانی میتونم در این مورد نظر بدم که خود شخص بابت شیوه اش از من سوال کنه.  تا سوال نکنه ورود من میشه تجاوز به حریم شخصیش
    خوشت نمیاد ... اشکال نداره
    ما حق داریم یک چیزی را بپسندیم یا نپسندیم ...
    نپسندیدیم  اروم بی صدا بدون قضاوت رد بشیم بریم  سراغ گزینه های دیگه که مناسب احوالمون هست
    چرا باید اعصاب خودمون  خورد کنیم  کسی را دنبال کنیم که سبک و شیوه اش کلافه امون کرده
    اما نه بعضی ها میخوان هر طور شده با هر جنگ و مزاحمتی ادمها را شبیه تفکرات خودشون بکنند ... این خودخواهی محض و فقدان شعور است . چیزی غیر از این نیست
    اینکه چرا شوهر رزیتا راحت کلمه مردن و قبر و ....به زبان میاره اینها چند سال قبل فرزند اولشون که یک دختر بوده  بعد از تولد از دست میدن خودشون تمام مراحل دفن را انجام دادند ... در نتیجه با تجربه سوگ آشنا هستند
    شاید اینقدر خداوند بهش دید وسیع و بینا داده که میتونه به قشنگی آشتی با مرگ داشته باشه و قدرت عظیم پذیرش در وجودش  گذاشته.
    رزیتا اوضاع خوب پزشکی نداشت بلاشک کسی که  همپا همچین بیماری است ، از خیلی ، وقایع پزشکی بیمارش  مطلع است در کنار امید به موضوع از دست دادن  هم  بارها فکر میکنه
    دیدم آرش با وجود تالمی که در صورتش بود و بغضی که با فشار زیاد قورت میداد یک کلیپ گذاشته بود و لحظه های اخر رفتن رزیتا را توضیح میداد
    رزیتا ساکن سوئد بود
    میگفت روزی که رزیتا پرکشید من و الینا را به اتاق رزیتا هدایت کردند و رزیتا روزهای اخر  در بخش بیماران قطع امیده شده بستری بود یعنی تمام پرستارها و دکترای آن بخش آموزش دیدند چگونه با خانواده بیمار رفتار کنند ...
    روانشناس گفته الینا را به اتاق میبری بهش اصلا ًنمیگی مامان خوابه ... بهش میگی مرده ، هر وقت از مامان پرسید شما بهش میگی مرده
    گفت ما یک ساعت کنار روزیتا بودیم الینا تو ان اتاق کلی بازی کرد رزیتا را بغل کرد و بوسید و من هم مرتب بهش میگفتم رزیتا مرده .. چندین بار رزیتا را تکون داد ،میدید هیچ عکس العملی نشون نمیده
    گفت خیلی ها از ایران که برخی ها روانشناس بودند گفتند نه درست نبوده یه همچین کاری کنید  ولی،من تصمیم گرفتم به  توصیه روانشناسهای اینجا گوش بدم چون الینا قراره اینجا بزرگ بشه
    ( خیلی هم درست و اصولی بوده من نمیدونم این روان شناس ها که بیشتر روان نشناس هستند این توصیه های بیخودشون از کجا میارند به خدا ظلم و خیانته اگر ما دیگران را غیر علمی با نام روانشناس راهنمایی کنیم )
    میدونید این کار برای این انجام میدن که کودک هم بتونه با پذیرش و حقیقت بحران زندگیش کنار بیاد و  بپذیره  با دوز و کلک دورش نمیزنند که فردا این بچه دچار اضطرابها و وسواس های شدید بشه ... توی چرخه سالم قرارش میدن که از این فقدان آسیب کمتری ببینه)
    بعد آرش میگفت : الینا در مهدکودک سه تا مربی مهد داره از بخش سلامت و روان یک استاد روانشناسی را فرستادند که به این سه معلم آموزش بده چگونه با کودکی که والدش از دست داده برخورد کنه
    ( فقط ببینید سیستم چگونه برای سلامت روان  جامعه اش برنامه ریزی میکنه چون میدونه شخصیت این بچه در حال شکل گیری است سلامت روانش میتونه در همه ابعاد، خودش ، خانواده و جامعه و همچنین آیندگانش تاثیر گذار باشه/ واقعا یه همچین سیستم و کشوری را آرزوست )
    خلاصه گفت کلی کتاب های داستان آموزشی در اختیارمون قرار دادند.
    گفت الینا هی میاد میگه:  الینا مرد ، میگم نه نمرد
    میگه آرش مرد میگم نه من و تو اینجا هستیم من زنده هستم
    بعد میگه رزیتا مرد بهش میگم اره رزیتا مرد
    بعد میگه اره مامان رزیتا مرده
    بالاخره با نهایت تاثر  آن بچه ام جزیی از این چالش و بحران است و اولین و اخرین کودک هم نخواد بود
    برای همگیشون حتی رزیتا طلب خیر اعلام کنید .....

    رزیتا جان طلب خیر برات عزیزم (2+) صفحه ام بسته است مطمئن باش اولین کاری که بعد از فعال کردن صفحه اینستام  میکنم به یادت میرم تمام چت هامون را میخونم .... سفرت به خیر .❤💔😭🙏🙏

    نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 18:49 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • شما میدونید دیگه که خانواده سه نفره ما همیشه مناسبتها را بهانه میکردیم و یه بساط شادی سه نفره برای خودمون ترتیب میدادم اینجوری بلکه یکم زندگی را از این حال کسالت بارش خارج کنیم

    امسال با همه سالها فرق میکنه و ما مناسبتهامون کنار هم نیستیم 
     روز زن و مادر چند روز قبل به حسن گفتم یادت باشه کنار مامانت هستی براش هدیه ایی تدارک ببینی ... گفت حالا یه هدیه برای مامانم تهیه میکنم
    (تمام این سالها همه مناسبت ها را خودم برای پدر و مادر همسرم تدارک  می دیدم حتی گاهی همزمان با ، باز شدن کادو حسن   تازه میدید من  چی گرفتم ... میدونم همه ما علوس های ایرانی در نهایت شاهد تشکر ویژه و قدردانی از پسر مامان هستم خخخخخخ اکشال نداله ....اینم از شانس مایه به دل نگیرید  😄)
    خلاصه فقط به حسن گفتم یه لطف کن به باربد هم روز مادر را یاداوری کن که به من تبریک بگه چون اینجا هستیم ممکنه توجهش جلب نشه
    باربد روز مادر از اینترنت خودش متوجه شده بود یک روز قبل  امد بغلم کرد گفت روزت مبارک مامانم ... گفتم باربد این کمه بیشتر به من حرفهای قشنگ بزن احساست برام بگو .. ( هدفم از این کار اینه که این مهارت را درش همیشه تقویت کنم )
    باربدبیشتر بغلم کرد صداش لوسی کرد ممنونم مامان خوبم که برام خیلی زحمت میکشی و خواهی کشی
    گفتم حرفهای به این قشنگی را با خجالت نمیزنن درست و صاف به من بگو ذوق کنم ...
    در ضمن روز مادر فرداست فردا صبح هم باید اینها را به من بگو 
    خلاصه فردا هم همین بساط داشتیم
    ما اینگونه امسال  روز مادرمون را گذروندیم🥰
    حسن هم گفت مهمان من دونفره برید با هم یه شام بخورید پولش همبه حساب فرستاد ... و از من عذر خواهی کرد که کادویی نمیتونه برام تدارک ببینه ( من هر سال نقدی کادو  میگرفتم یعنی شرایطش که نقدی هم پرداخت کنه )
    تشکر کردم گفتم فرصت بسیار هست همین شام هم دعوت کردی عالی هست الان اینجا یخ بندونه ماهم سرماخورده ایم این شام دونفرمون یه روز دیگه میخوریم ولی فردا که روز زن هست باز به من تبریک بگووو ...‌من باز روز خودش از تو  تبریک میخوام
    فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم این را برام  تو واتساب  نوشته :
    حسن :
    عشق من❤️ برای تو که زندگی را با من نفس به نفس زندگی کردی هر روز، روز توست. هر روزت بر من و تو گرامی باد.

     

    روز قبلش من و باربد به مامان حسن تصویری تبریک گفتیم

    روز مادر و زن  حسن یه امتحان داشت بهش دسترسی نداشتم وقتی رسید خونه تماس گرفت
    گفتم خیلی خسته به نظر میرسی گفت اره امروز سوا از امتحان که خوب دادم اما زیاد  روبه راه نیستم .گفتم برای مامانت کادو گرفتی ؟
    گفت نه ازش عذر خواهی کردم گفتم ببخش مامان من دل و دماغ خرید رفتن نداشتم😔  (یه خوبی که پدر و مادر حسن دارند تو این چیزها از بچه هاشون توقعی نیستند و هرگز بایت کادو از بچه هاشون پول نمیگیرند که ادم بخواد نقدی بهشون کادو بده .. به هرحال حسن را درک میکنه و به دل نمیگیره) 
    از عروس بدجنسه در خارج   به مادرشوهر در ایران صدا میاد الو الو الو تو این سالها ، یه مناسبت  فقط ما نبودیم ، ها ،  حالا از قندعسلت تشکر کن بابت سوپرایز امسالش  ..👹😂خخخ(  شوخی میکنم ) من هر وقت مادر همسر دیدم کادوش میدم پیش من هدیه اش محفوظه
    در کل میخوام بگم مناسبت ها بهانه ای برای دل خوش کردن همدیگه است نه بساط شر و دعوا و تیکه پرونی  هرکس در توان و بضاعت خودش، هر کس با  شرایط خاصی که در آن هست شادش میکنه
    خودتون با کسی مقایسه نکنید هر وقت رفتید توی ماجرای مقایسه و حرص خوردن یادتون نره این عزت نفستون است که حالش خراب شده
    هر کس باید خودش را فقط با خودش و شرایط خودش براورد و میزان کنه
    ارتباط ها را پیچیده نکنید چه اشکال داره بگید چی میخواین چی دوست دارید بشنوید ...
    حالا من به باربد و حسن گفتم اینجوری به من بگید یا فردا هم باز به هم تبریک بگید چه اتفاقی افتاد؟ نتیجه اش شادی و حس خوب بود .
    تفاوتهای شخصیتی همدیگر را لحاظ کنید ادمها بازیگرهای رویاهها و خواسته های ما نیستند که طبق تصورات ذهنیمون ،دل خواستن های ما را اجرا کنند ، هرکس شبیه خودش رفتار میکنه مهم اینه که همه در  یه خانواده برای ذره ای حال خوب همدیگر حتی در یک شرایط سخت ، به سبک خودشون یه کاری بکنند ما هم گیرنده هوشمند و موقعیت شناس باشیم
    دلهاتون همیشه شاد تمام روزهاتون مبارک

     

    پی نوشت : دقت کنید  نوشته من  اکثرا شامل خانواده های نرمال جامعه است نه خانواده هایی که مشکلات اساسی ریشه ای دارند حرمت ها کامل از بین رفته و فقط شکل خانواده هستند ولی به خون هم تشنه هستند... 

    نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 13:59 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  •  

    چه حس نابیه بدون اینکه به هم دیگه بگیم حتی یه کوچولو هم شده آدرس های حال خوبی هم دیگه را بلد باشیم
     

     یه مدته باربد بعضی وقتها بدون اینکه خودم بگم هر وقت میرم ظرف بشورم یا غذا درست کنم با لپ تابش از طریق youtube برام موزیکهای خارجی دهه هشتاد و نود میلادی را  از Madonna و modern talking  و laura brangin و cèline Dion
    و... پخش میکنه یهو به خودم میام میببینم بلند بلند با بعضی هاشون میخونم با بعضی هاشون حرکات موزون میرم و حال و هواهم عوض شده

      گاهی هم یهویی از پشت بغلم میکنه من میبوسه میگه میدونستم دوست داری ...🥰❤❤❤

    ( بدون اینکه بهش بگم خودش متوجه شده که اینها آهنگ های  های مورد علاقه من هستند )
    میدونم ابراز و بیان،  حس دوست داشتن و گفتن جملات  عشقولانه حال ادم خوب میکنه اما بعضی ها مدل ابزار دوست داشتنش هاشون بیشتر اینجوریه تا کلامی بگن
    چقدر خوبه  که کارهای خوب و  لطف های همدیگر را ببینیم ....
    یه وقت ها که باربد یه کار اشتباهی انجام میده یا در وظایفش کوتاهی میکنه هیجان زده میشم و باهاش برخورد میکنم بعد که میام تو خلوتم میگم مریم یکم به نظرت زیاد روی نکردی ؟

    ایا اینقدر که بابت اشتباه باربد اعتراض کردی و واکنش نشون دادی، بابت کارهای خوبش آن را تشویق و قدر دانی کردی؟؟؟؟؟؟

    به نظرت  انصاف رعایت کردی ؟
    نمیدونم چرا ما ادمها متخصص حفظ و نگهداری نقاط منفی وضعف های همدیگر هستیم ولی مثل اب خوردن خوبی ها و لطف های همدیگر را از یاد میبریم ...

    سعی میکنم بیشتر در مورد ضعف ها و  موارری که از اطرافیان برام پیش میاد به این مورد دقت کنم و زمانی که ناراحت رفتار پیش آمده هستم به حافظه ام رجوع می کنم و لیستی از خوبی ها و لطف های طرف مقابلم  در ذهنم بازیابی می کنم اینطوری منصفانه تر میتونم رابطمون را مدیریت کنم تا فقط بر اساس رفتار آخرش یک نتیجه و تصمیم هیجانی بگیرم .

    نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 13:24 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • یک از راههای که من حال خودم گاهی دوا و درمان میکنم
    هشتک گور بابای هر چه شد و هر چه قراره بشه است الخصوص این چند روزه  به طور ویژه بهش پرداختم و اثرات خوبش را هم کاملا متوجه میشم
    نمیدونم این نسخه به درد کسی دیگه هم میخوره یا نه اما برای من مثل یک مورفین عمل میکنه
    یه وقت هایی  دیگه نوبت خودته که دل به بهونه دلت بدی باهاش راه بیای ، بهش گوش بدی
    ببینی دردش چیه ؟ چی میخواد ؟  با شفقت و رحم بهش بپردازی

    به دو دلیل این شیوه برای من جواب میده اول اینکه سالهاست به قطعیت رسیدم که جز خودم قرار نیست کسی دیگه به دادم برسه و در توقع و انتظار نظر و عنایت کسی نیستم، البته بی منت باشه بسی خوشحال میشم اما نباشه از کسی رنجشی ندارم کسی مسئول حال خوب و ناز درمانی من  نیست .. در نتیجه چون به این مسئله واقفم تکیه به ابزار و توانایی خودم برای تغییر احوالم میکنم
    و دوم اینکه خودم با حال و تغییراتم پذیرا میشم هی گیر نمیدم چرا الان اینو دوست نداری چرا انو دوست نداری؟ میپذیزم که الان دل و دماغ زندگی را آنطور که باید داشته باشم  ندارم
    میپذیرم شاید مثل هفته قبل از هوا و غذا و فضا توان لذت بردن را نداشته باشم ...
    یک جا باید خودت رها کنی از هرچه سرزنش ، چرا ، چرا کردن  از خودت
    از اینکه چرا این راه نرفتم؟ این کار نکردم؟ این حرف  را نگفتم ؟ چرا اینو نپوشیدم ؟ چرا اینو نخریدم ، نخوردم  چرا چرا چرا ؟؟؟...
    اگر درست درس خونده بودم درست رشته انتخاب کرده بودم الان فلان رشته و فلان شغل داشتم
    اگر طلام نفروخته بودم الان شصت برابر شده بود
    چرا فلان کسم ، عزیزم ، جانم قبل از اینکه فوت کنه این کار و آن کار را براش نکردم
    اگر میدونستم قرار دیگه نبینمش فلان کار را میکردم حیف حیف حیف
    بابا  خودت ول کن  ، بس کن ، دست از سر خودت بردار.  دیگه گذشته
    حسرت و اگر و حیف و دریغ این چیزها فقط ما را شارژ منفی میکنه .... آنچه که آن تایم باید برای خودت و دیگران انجام میدادی آگاهی و فهم آن زمانت آن اندازه بوده با آگاهی امروزت کارهای تازه انجام بده
    گذشته تنها ره آورد مفیدش تجربه است گشتن و شخم زدن داخلش ادم به فنا و افسردگی میده .
    رفتن تو آینده هم که حدیث و روضه اش را بارها  براتون خوندم که چه بلایی به سرمون میاره اصلا با چرخش و معادلات زندگی قابل پشبینی نیست
    قربون برم، ما هم وقتی میخوایم بریم تو آینده مثل کلبه وحشت فقط تراژدی های وحشت آفرینش میبینیم

    یه یخشی از ناراحتی و فشارهای روزانه ما برمیگرده به تنش ها و دلخوی های که در روابطمون با بقیه داشتیم یا داریم... برمیگرده به حرفهای نگفته و خشم های فروخورده
    اگر میتونی با گفتگو حلش کنی خب برو صحبت کن تا حل بشه
    اگر مقصری ،عذرخواهی کنن
    سوتفاهم داری صحبت کن تا تکلیفتون مشخص بشه
    اگر نمیخوای رابطه بگیری و آن رابطه جز بلاک شده هات است پس دیگه چرا با خودت حملش میکنی
    رابطه سمی بوده بهت آسیب میزده دوری کردی که آرامش داشته باشی پس تو ذهنت باهاش چیکار داری؟
    فلانی و فلانی تو براشون مهم نیستی ؟
    تولدت یادشون نبود ؟
    مهمانی گرفتند تو را فقط دعوت نکردند؟
    حس میکنی تو را دوست ندارند ؟
    فدای سرت، فدای سرمون  دنیا که فقط  به همین چند نفر بند نیست ..به خدا اگر خودت به حال خودت برسی و محتاج و منتظر کسی نباشی تمام این بی معرفتی ها و حسادتهای بدخواهات در نظرت کوچیک و بی ارزش میشند

    اخ که چقدر به من این هشتکه ،چند روزه چسبیده...
    این فارغی و بی سرزنشی از گذشته
    یادم می افتاد فلان همکار یا شخص در حقم چه رفتار خصمانه و حسادت گونه ای انجام دادند  فوری دستور خاموشی و کنترل ذهن میدادم میگفتم گذشت به خودشون بد کردند تازه با رفتارشون خودشون زود معرفی کردن که من با دوری کردن از خودم محافظت کنم ... اصلا یادم به هر ادم بد زندگیم افتاد که در حقم کم لطفی کرده با  طلب خیر کردن ازشون عبور کردم

    این که هر وقت به ذهنم امد که فلان امکانات تو خونه ام  چرا نیست ؟ گفتم ساکت باش و زیاده خواه نباش  الان مگه لنگ موندی با همین اندازه هم زندگیت داره خوب میگذره
    لیر و دلار میگن گرون شده ؟ خب بشه چیکار کنم الان شرکت یا کارخونه دارم که قرار ورشکست بشه ؟
    اینکه نگاه مسابقه ای و رقابتی به زندگی و ادمهای دور برم نداشتم مثل یک معلم سخت گیر نگفتم این کار و آن کار نکردم ...
     واقعا اینقدر بدویم بدویم  میخوایم کجا را برای خودمون بگیریم
    ولی آرامشمون محو بشه چه فایده داره ؟

    از هرچیزی که حوصله نداشتم دوری کردم مثلا یکم حوصله فعالیت توی صفحه اینستاگرامم نداشتم خب فعالیت نکردم
    برای خودم به جاش شب ها  یکم لایوهای مسخره بازی نگاه کردم یک مقدار خندیدم و سرگرم شدم
    همش که قرار نیست دنبال مقاله و لایوهای علمی و ... باشیم
    یه وقتهای که نمیتونی سفر و فلان هتل بری ریلکس کنی ، تو خونه خودت لش کن
    اصلا لش کردن از واجبات هر ادمی با هر موقعیتی است


    برای خودم غرق بازی موبایل  Garden Scpes شدم اینقدر باهاش سرگرمم وکلی صفا میکنم 
    بعضی از غذاهام  موقع بازی و لایو توی تختم خوردم ......
    امروز شش روزه که تو این حال و هوام جز یک بار خرید حتی حوصله بیرون رفتن را هم نداشتم همش تو خونه با هرچه داشتم و نداشتم حالم رونق دادم
    اما میخواستم بگم این با خود صفا کردنه و بیخیال شدن از خیلی از دغدغه ها که میتونه یک دونه اش هم آدم از پا در بیاره ... چقدر ادم را سبک و راحت میکنه

    امروز صبح از خواب بیدار شدم اولین خبری که توی اینستا خوندم این بود که مانلی خوشکری از فالورهام و همدردهام پرکشید ... خیلی غیر منتظره بود هنوز یک ماه نشده بود که خودش برای پرکشیدن مریم  از همدردهامون پست و دلنوشته در اینستاگرامش گذا شته بود اما امروز خودش به آسمانها رفت
    و اینجاست که خوبتر میفهمم که چقدر هیچ چیز تو این دنیا انقدر مهم نیست که خودمون برای کسب و رسیدن به آن  به آب و آتش بزنیم
    و چقدر این شش روز در حق خودم لطف کردم که خودم را دیدم
     خشنودم که نگاهم به مرگ چیزی جز آرامش و کوچ به مرحله بهتر نیست ... چیزی که غالبا وقتی بیشتر افراد میشنوند  با هراسیدن و دوری کردن انکارش  میکنند .... و من هر بار باشنیدن پر کشیدن دوست یا همدردی میدانم او رفت تا متولد شود .
    و فکر میکنم  برای من هر زمان وقتش برسه با نهایت اشتیاق به استقبالش خواهم رفت به مرگ فکر میکنم چقدر در نظرم اتفاق زیبا و سبکبالی هست... بی نهایت دوستش دارم .
     

     

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ ساعت 21:49 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []