صبح زود حدود ساعت پنج و نیم صبح صدای زنگ هشدار موبایل باربد ،برای بیدار کردنش برای رفتن به دانشگاهش به صدا درآمد ....
مجدد حدود یک ربع بعد دوباره صدای زنگموبایلش به صدا در آمد . فکر کردم خوابش برده
اینقدر هوا یخ بود زیر لحاف به آرومی سرم بالا آوردم از اتاق خودم باربد صدا زدم گفتم باربد خوابت برده ؟
باید بری دانشگاه حواست هست ؟
اون هم با صدای خوابالو از اتاق خودش گفت نه مامی خوابم نبرده امروز کلاسهام تشکیل نمیشه ، دانشگاه نمیرم دیشب اخر شب تو گروه دانشگاه بهمون اطلاع دادند
اینقدر دلم یه حالی میشه هوای تاریک و سرد از خونه خارج میشه ، واقعیت از خبر تعطیلی کلاسهاش خوشحال شدم
گفتم پس حالا که نمیری دانشگاه پتوت را بیار ، بیا تو اتاق و تختم ، کنار من بخواب دستهای هم زا بگیرم ، این خواب شیرین اول صبحی را لذیذترش کنیم
اون هم چای، معطل قند بدو بدو آمد... اون زیر پتوش، من زیر لحافم یواش دستهامون از منطقه بسته بندیمون دراوردیم دستهای هم گرفتیم ... یه دوساعتی آرام و با احساس خیلی خوب کنار هم خوابیدیم
شب قبل خواب خیلی دلتنگ ، نگران حال حسن در وضعیت بحرانی که برای پدرش داره و دست تنهاست، بودم اصلا دلتنگیش یه حال غریبی داشت
انگار وقتی صبح باربد آمد کنارم خوابید یه لیوان اب خنک بود تو عطش تشنگیم ...
من فکر میکنم وقتی حالمون اینجوریه باید هر طور شده یه بهانه و نوازشی برای خودمون پیدا کنیم.. منتظر نباشیم . یکی از راه برسه درد قلبمون را دوا کنه ... فقط خودمون یه کاری باید بکنیم
گاهی زندگی در بعضی از جاهاش ما را در لبه پرتگاه قرار میده ... اگر تسلیم بشیم یا از پرتگاه با تقلا و تلاش کمی فاصله نگیریم ممکنه هر لحظه بیفتیم ته پرتگاه و پودر بشیم
عمیقاً زندگی دردناکه و ما باید متوالی برای کاهش دردها هوشیار و در تلاش باشیم و راهی پیدا کنیم . که زخم ها و دردها وسیع تر نشند
از حسن بگم ... فکر کنم تا حدودی تلاش و دست رنج ، کمک های حمایتیم را از دور ، روش دیدم .. امروز گفت دیشب به مادرش گفته که مامان ، سخته برام این حرفها را بزنم اما ،ممکنه تو چشم انتظار بابا باشی واقعیت اینه که بابا حالش خوب نیست مریم هم پیگیر شده دکترها بهش گفتند از نظر وضعیت جسمانی و سنی شرایط رضایت بخشی نداره ... ولی خب نا امید هم نباید باشیم
مامانش هم کلی گریه کرده بوده
این خوبه یعنی حسن که پریروز گریه میکرد بابام باید برگرده برام غیر قابل تحمل هست ...
ذهنش الان به واقعیت و احتمالات ممکنه نزدیک شده
اما در کل راه و بحران سختیه و من فشار بی اندازه ایی برای حفظ حال سه نفرمون روم هست ...مرحله به مرحله باید تلاش کنم یه عبوری داشته باشیم که با اتفاقات و بحرانها این اعضا از هم نپاشند
میدونید امید داشتن خیلی خوبه ، اما امید واهی و الکی داشتن از ناامیدی بدتره ... یه وقتها این امیدها شکل فریب دادن خودمونه نمیگذاره ادم جلوتر بره ...امید به نظر من در شرایط اینجوری در رها کردن و توکله ... اینکه من میدونم اوضاع خوب نیست بهترین تلاش خودمو میکنم بقیه شرایطی که هست و من نمیتونم تغیبر بدم رها میکنم ... با صبوری به انتظار میشنم ... چون توکل صادقانه کردم نتیجه حتی اگر باب دلم و خواستم نبود سعی میکنم رضا باشم به آنچه هستی در مسیر زندگی به من داده
امیدوارم جریانات زندگیمون به سمتی هدایت بشه که با خواست های قلبیمون یکی و برابر باشه .

