درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

امروز روز ولنتاین، روز عشق…

به یاد کسانی هستم که عاشق زندگی بودند، اما دیگر جان ندارند که برای روز و روزهای عشق‌شان برنامه‌ریزی کنند… یادشان گرامی 🤍داغ ابد بر قلب نشسته و فراموش نشدنی فرزندان وطن ، ما هر گز ادم ،بعداز این اتفاقات نمیشیم از خون پاکشون لاله دمیده...

در جان و تنمان ، جای گلوله ایی که به شما خورده و به ما اصابت فیزیکی نکرده درد میکنه ...خیلی زیاد میسوزه

‌‌

دیروز یه خانم‌دکتر زیبا می‌گفت:

«درسته، دارم زندگی رو ادامه می‌دم، ولی انگار روی بند دارم راه می‌رم. به هر سختی‌ای که شده تعادلم رو دارم حفظ می‌کنم، ولی معلوم نیست چند دقیقه بعد بیفتم یا نه. همه‌چیز رو هواست، همه‌چیز به یه نسیم بنده. من دارم به سختی راه می‌رم، ولی یکی راحت می‌تونه با یه انگشت بندازتم…»

تو جمله‌هاش غرق شدم. دیدم چقدر حال و احساس مشترک این روزهای بعضی از ماها رو، با کلمات درست بیان می‌کنه.

و امروز، وقتی پیام تبریک حسن رو که به بهانه سالگرد ازدواجمون گرفتم که برام نوشته بود:

«بیست‌وسه سال از روزی می‌گذرد که دست‌ها و دل‌هایمان را به هم سپردیم و در مسیر زندگی مشترکمان قدم گذاشتیم.

در این سال‌ها با هم خندیدیم، با هم صبوری کردیم، با هم از ناملایمات عبور کردیم و از آرامشی که در کنار تو بودن به من بخشید، لذت بردم.

با تو یاد گرفتم عشق یعنی ماندن، یعنی دست هم را رها نکردن وقتی فشار روزگار عرصه را بر ما تنگ می‌کند.

ممنونم برای همه مهربانی‌هایت و برای تمام لحظات و خاطرات شیرینی که به خاطر تو، برای من پرارزش و فراموش‌نشدنی شد.

سالگردمان مبارک، عشق من. دوستت دارم؛ برای تمام فرداهایی که هنوز نیامده‌اند.»

حسن/ بیست و پنجمن بهمن ۱۴۰۴

بعدش به یاد حرف‌های دیروز خانم‌دکتر و کامنت حسن افتادم…

گفتم شاید هم هستند کسانی مؤثر و حامی که ما رو با یک انگشت روی این بند زندگی نگه داشتند، وگرنه خیلی وقت بود که پرت شده بودیم.

‌‌

همون‌طور که حسن با محبت و مراقبتش، انگشت نگه‌دارِ من روی بند زندگی شده…

من هم رفتم بغلش کردم و بوسیدمش و بهش گفتم چقدر دوستش دارم،

تا با انگشتم روی بند زندگی محکم نگهش دارم.‌

ازتون خواهش می‌کنم، مخصوصاً این روزها، بیشتر مراقبت و حمایت از حال همدیگه رو داشته باشیم…

مطمئن باشید جمله‌های ما، دست گرفتن‌هامون، می‌تونن در شرایط بحران نجات‌دهنده باشن… قدرت اینو دارن که تاب‌آوری رو بالا ببرن و آدم‌ها ادامه بدن.

لطفاً خیلی حواسمون باشه در مقابل آدم‌های آسیب‌پذیرتر و کسانی که شکننده‌تر شدن، قدرت‌ها و توانمندی‌هامون رو به نمایش نذاریم؛ چون آدم‌ها تو حال بد احساس می‌کنن توانایی‌هاشون رو از دست دادن… و ما با نمایش توانایی‌هامون، حس منفی‌ای که اون‌ها به خودشون دارن رو بیشتر می‌کنیم.

‌‌

الان وقت همدلیه…

وقت اینه که ما هم ابراز کنیم، با هر جایگاه و شرایطی که هستیم، حال ما هم بده و این واکنش نرمال ذهن و جسم به رویدادهاست.

و مهم اینه که با این حالِ مشترک، به هم بگیم: ما کنار هم هستیم… همدیگه رو می‌فهمیم… و درد مشترکی که داریم رو با هم فریاد می‌زنیم.

قطعا عشق میتونه همین باشه؛

همین که وقتی یکی روی بند راه می‌ره دیگری بی‌صدا کنارش بایستد.

نه هل بده، نه قضاوت کنه، نه مقایسه کنه…

فقط انگشتش را آرام بگذاره پشت کمرش و بگه: «من هستم.»

و گاهی همین «من هستم»

تمام چیزی‌ست که یک آدم برای نیفتادن لازم داره. 🤍

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 12:45 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • در حس و حالی که دلم فقط مرگ می‌خواست، شب چشم‌هامو بستم به امید این‌که دیگه بیدار نشم؛ بلکه مردن پایانی باشه بر دردها و غصه‌هایی که این روزها با تک‌تک سلول‌هام دارم احساسشون می‌کنم.

    خسته‌ام و غمبار.

    اقرار می‌کنم؛ به حدی که گاهی حس می‌کنم دارم زجرکش می‌شم.

    انگار بدنم، روحم و ذهنم با هم دارن فریاد می‌زنن.

    صبح با تماس باربد از خواب بیدار شدم.

    گفت:

    مامان خوبی؟

    جون دلمی، تو خوب باشی منم خوبم…

    با بغض گفت:

    مامان، دیشب خوابتو دیدم… این‌قدر حس خوابم واقعی بود که از وقتی بیدار شدم کلی ضدحال خوردم.

    گفتم:

    چه خوابی دیدی پسرم؟

    گفت:

    خواب دیدم اومدی پیشم، کنارمی، بغلم کردی… این‌قدر حست می‌کردم که از خواب پریدم. هنگ بودم که خوابه یا تو واقعاً پیشمی. از منگی و گیجی که دراومدم دیدم خواب بوده…کلی حالم گرفته شد پیشم نیستی

    گفتم:

    الهی دورت بگردم مامان، قلبمی. ان‌شاءالله اوضاع بهتر می‌شه، یا تو میای یا من میام پیشت.

    گوشی رو قطع کردم…

    و دیدم با وجود همه‌ی درد‌هام، من فعلاً نباید بمیرم.

    یه نفر، فرسنگ‌ها دورتر، چشم‌انتظار مادریه که به روزی بهآغوشش پناه ببره.

    می‌خواست بیاد ایران، کلی ذوق داشت، اما این شرایط پیش اومد و تصمیمش عوض شد.

    من بلیط گرفتم برم پیشش، اما حسن بعد از گرفتن بلیطم دچار اضطراب و نگرانی شد؛ چون تایمی که بلیط گرفتم فقط زمینی به مقصدم بلیط بود…

    تشویش حسن از این‌که هنوز زخمم خوب نشده، شرایط جسمیم مساعد نیست، هوا سرده، مسیر طولانیه و شرایط ناامنه…

    باعث شد بلیطم رو کنسل کنم.

    دیدم باربد جاش امنه…

    دلم نیومد حسن رو تو این شرایط تنها بذارم، کنسل کردم…

    انتخاب سختی بود.

    اگه می‌رفتم نگران بودم، کنسل کردن بلیطم ناراحتم کرد…

    اما من همیشه به باربد گفتم:

    تو جونمی، عمرمی، وجودمی… اما بابات الویته.

    باربد هم گفت:

    مامان، من خیلی دوست دارم پیشم بیای، خیلی بهت نیاز دارم؛ اما تا برسی از نگرانی فشار زیادی رو باید تحمل کنم… اوضاع بهتر شد بیا.من تحمل میکنم

    حسن رفت داروخونه تا لوازم پانسمانم که تموم شده بود بگیره.

    وقتی برگشت، چند مدل بستنی برام گرفته بود…

    گفت:

    بستنی‌هایی که دوست داری برات گرفتم، خوشحال بشی.

    باز دیدم…

    پرِ دردم، اما الان نباید بمیرم.

    یکی هست که منو دوست داره، می‌ره برام بستنی می‌گیره که فقط کمی خوشحال بشم.

    فیدبک‌های پر از احساسِ مراجع‌هام از این‌که تو این شرایط کنارشون هستم، و کمک مؤثری که بهشون شده…

    بعد از هر مشاوره با خودم تکرار کردم:

    الان نباید بمیرم.

    منصفانه نیست اونایی که به امید ادامه دادن و همراهی من هستن رو رفیق نیمه‌راهشون باشم.

    من و حسن چای می‌خوردیم…

    تلویزیون روشن بود.

    به حسن گفتم:

    چهارده فوریه، تاریخ شمسیش کیه که اینا می‌گن؟

    گفت:

    نمی‌دونی؟ سالگرد ازدواجمونه، بیست‌وپنج بهمن.

    گفتم:

    درست می‌گی…

    من اتفاقاً یادم بود، گفتم تو این اوضاع شاید یادت نمونه.

    با لبخند و چشمای پر از محبت گفت:

    مگه می‌شه فراموش کنم؟ کدوم سال فراموش کردم؟

    امسال بیست‌وسومین سالگرد ازدواجمونه…

    بهش گفتم:

    من اگه سال‌های عمرمو تقسیم کنم، بیشترش کنار تو بوده تا خونه‌ی پدری.

    گفت:

    آره… تو کوچولو بودی اومدی، خودم بزرگت کردم.

    البته هنوزم برای من کوچولویی.

    باز دیدم…

    برای موی وصل من به زندگی که حسن هست و هنوز سالروز آغاز یکی شدنمون یادشه

    پس نباید بمیرم.

    و در گوشه ایی چشم تو چشم لنای زیبا میشم سمتم میاد و با میو کردن درخواست غذا میکنه و بعد که غذا بهش میدم دستم برای تشکر هی لیس میزنه

    لنا میدونم تو هم میخوای بهم بگی من فعلا نباید بمیرم

    من حتی توان نوشتن هم این روزها نداشتم.

    انگار تو احساساتم فریز شده بودم.

    مخاطب‌های اینجا، بعضی‌هاشون، مدام پیام دادن که چرا نمی‌نویسم…

    و گفتن دارن پست‌های قدیمی رو چندبار می‌خونن.

    یادم آوردن نوشته‌هام تو لحظه های سخت زندگیشون چقدر براشون مفید بوده.

    باور کنین، به عشق شما الان نوشتم…

    که به خاطر شما و اینجا، فعلاً نباید بمیرم.

    می‌دونم اگه بگردم، هنوز کلی دلیل هست که پیدا کنم برای این‌که فعلاً نباید بمیرم؛

    با وجود دردهای زیاد، با وجود ظرفی که پر شده.

    تو هم خواهش می‌کنم ازت…

    دلیل‌هایی که باید زنده باشی و فعلاً ادامه بدی رو پیدا کن.

    اگه دوست داشتی، می‌تونی اینجا هم کامنت کنی؛

    شاید کمک کنه آ‌دم‌های دیگه هم آدرس‌های ادامه دادنِ خودشونو پیدا کنن…

    و اگه از من بپرسی این نوشته چیه؟

    این اعتراف نیست،

    وداع نیست،

    این فقط یادداشتِ زنیه که هنوز،

    با همه‌ی دردهاش،

    تصمیم گرفته فعلا به خاطر معناها و بهانه هایی که داره بمونه.

    نوشته شده در دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 13:33 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • ‌‌

    روز زن و روز مادر را به تمام زنان و مادران نیک‌سرشت سرزمینم تبریک می‌گم؛

    مناسبتی که برای هرکس، بسته به مسیر زندگیش، رنگ و طعم متفاوتی داره. گاهی شیرینه، گاهی تلخ، و گاهی ترکیبی از مهر و اندوه؛ درست مانند خود زندگی.

    برای اونهایی که از مادر عشق، امنیت و نوازش دریافت کردند؛کسانی که مادر برایشان پناه، سایه‌بان و زبان بی‌صدای محبت بوده ،این روز، روزیست سرشار از شکرگزاری.

    انگار تمام وجودشون در تقلاست تا بزرگ‌ترین قدردانی جهان را پیشکش قلب تپنده زندگیشان بکنند.

    مادرانی که حضورشون معنای واژه «عطر زندگیست »

    اما برای آنهایی که مادرانشان آسمانی شده ،این روز، لابه‌لای عطر خاطرات، با بغض و اشک آرام همراه می‌شه .

    دلتنگی، چنان آهی بی‌صدا، در گوشه قلبشون می‌نشینه.

    مادر نیست، اما ردِ قدم‌های عشقش هنوز در جانشون زنده هست؛

    گویی عشق مادری حتی پس از خاموش شدن تن، هنوز در روح فرزند می‌تپه.

    ‌‌

    و اما تلخ‌ترین تجربه، سهم کسانی است که در ظاهر مادر داشتن،اما هرگز از چشمه عاطفه‌اش سیراب نشدن؛

    کسانی که مادر برای آنها ، منبع محرومیت بوده نه مأمن محبت.

    سال‌ها زخم‌های نادیده‌گرفته‌شده و نیازهای بی‌پاسخ، و امروز همچون موجی از دلشان بالا میاد.

    در چنین روزی، تماشای شادی دیگران، تمام حسرت‌های دفن‌شده را بیدار می‌کنه

    و در سکوت، دردی هزارباره را تجربه می‌کنند.

    واقعیت اینه: هر مادری «مادر» نیست، و هر فرزندی «فرزندِ یافته» نمی‌شه. یعنی مادر فیزیکی داشتن لزوما به معنای ، احساسِ تجربه مادر داشتن نیست

    یا هر کسی که به دنیا میاد، اما همه طعمِ عشقِ مادری را نمی‌چشند.

    همه فرزندان ،در آغوش مهر مادر بزرگ نمی‌شن.

    امیدوارم ما برای فرزندان خودمون ، مادرانی باشیم که، عشق بی‌قید و شرط را نه در کلام، بلکه در حضور، در نگاه، و در آغوشمون برای آنها جاری کنیم.

    باشد روزی که بچه‌های ما، در چنین مناسبت‌هایی،

    چه ما در کنارشان باشیم چه نباشیم،

    دلشون لبریز از خاطرات شیرین، امن و روشن باشه.

    باشد که میراث مهر ناب مادری را آن‌قدر ریشه‌دار به یادگار بگذاریم ، که نسل بعد نیز بتوانه از همان سرچشمه، عشق را به فرزندان خودش منتقل کنه؛

    تا چرخه نور ادامه داشته باشه و جهان، به برکت مهر مادران، همچنان گرم بمونه.

    و در پایان، دردی که در قلبم و جانم احساس میشد در چنین روزی با کلمات مهرآمیز حسن، همسر و همراه زندگیم، روشن شد و التیام گرفت ، پیامی که امتداد عشق و قدرشناسی اوست ، را اینجا به یادگار میگذارم

    مریم جان عزیزم،

    من در هر لحظه قدردان زحمت‌ها و فداکاری‌های تو برای خودم و یگانه فرزند عزیزمان هستم و به رسم همیشه و به بهانه این روز مادر، می‌خواهم بگویم که از ژرفای وجودم بابت مادر مهربان بودنت و همسر همراه بودنت از تو سپاسگزارم.

    وجودت برای من و باربد آرامش است و به تو افتخار می‌کنم.

    روزت مبارک – ۲۰ آذر ۱۴۰۴

    ‌‌‌و باربدم با پیامش اینگونه مرا نوازید :

    مادر عزیزم ، روزت مبارک.

    دوستت دارم و بودنت برام خیلی ارزشمنده.

    امیدوارم هرچه زودتر کنار هم باشیم.

    هر وقت بهت فکر می‌کنم حس دلگرمی میگیرم ، امیدوارم همیشه شاد باشی. ❤️

    و من با یک دنیا عشق مادرانه به او میگویم :

    باربدِ عزیزِ من، نورِ آرامِ جانم,

    پیام پرمهرت را خواندم و دلم از شوق لرزید. تو همیشه برای من نه‌فقط پسرم، که دلگرمیِ زندگی‌ام بوده‌ای.

    بودنت، نفس کشیدن من را آرام‌تر می‌کند و همین که می‌دانم در جایی از دنیا قلبت برای من می‌تپد، جهانم روشن‌تر می‌شود.

    روزِ مادر را با عشق تو معنا می‌کنم.

    من هم آرزو دارم خیلی زود کنار هم باشیم و فاصله بین ما فقط یک خاطره کوتاه شود.

    دوستت دارم پسرم؛ بیشتر از هر کلمه‌ای که بتوان نوشت.❤️

    بابت هدیه ای زیبا وارزشمندت که با؛ بابا هماهنگ کرده بودی بی نهایت خوشحال شدم واقعا بهش نیاز داشتم ، ممنونم پسر خوش فکر با سلیقه من ❤️

    نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:19 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • دیروز جراحیم انجام شد .. خیلی سخت گذشت ، چون هم تایم جراحی و هم برش های مجدد و میزان بخیه های که دکتر زد فراتر از چیزی بود که تصور میکردم خون زیادی ازم رفت از دیشب هم همینطور درد دارم ،اما گفتم از حالم شما را باخبر کنم . .

    حسن از هفته ها قبل بابت امروز میدونست جلسه مهمی داره باید حتما سر کار میرفت ،یهو جراحی پیش آمد امروز از اینکه تنهام میگذاشت بی نهایت نگران بود ..

    سعی کردم بهش اطمینان اینو بدم که تا برگرده مشکلی برای من نیست ..تلفن هست باهاش در تماس خواهم بود

    بنده خدا دیشب از استرسش تو خواب داد میزد این سنگینه بلندش نکن بخیه هات پاره میشه ...یکی دوبار بیدارش کردم که من خوبم داری خواب مبینی

    خیلی ناراحت و متاسفم که این حجم از استرس تو زندگیش به خاطر شرایط من متحمل شده تمام مهربونیهاش قوتی است برای بهبودم که زودتر سر پا بشم بی نهایت قدردانشم دیشب برام جیگر گرفت اورد خونه .. به قول خودش جون بگیرم

    دیدم یه غذا هم برای ناهار امروزم گرفته بود تو یخچال گذاشته بود .

    همیشه میگه مریم ماسه نفر که همدیگر را داریم و با جون و دل هم را میخوایم همین کافیه ... دیگه بقیه چیزها نباید بگذاریم دلمونو به درد بیاره اصلا نیازی نیست . .. واقعا راست میگه محبت بی منت و بی قید شرطه مثلث سه نفره ما داخلش حرف و سخنی نیست ...حتی کمش هم شرف داره به یه دنیا لطف که ادم بخواد ، بابتش نگران، مضطرب یا بدهکار باشد.

    محبت اگر بخواهد واقعی باشه، باید مثل همین لحظه‌های زندگی من باشه: بی‌صدا، بی‌غُرور، بی‌حساب‌وکتاب.

    محبتی که در سکوتِ آدمی موج می‌زنه در فکرهای نیمه‌شبش، در خواب‌هایی که از شدت دغدغه پاره می‌شن در ناهاری که بی‌صدا در یخچال میگذاره

    در همین‌ چیزهای کوچک، که بزرگ‌اند؛ آنقدر بزرگ که آدم را نگه می‌داره، حتی وقتی تنش درد می‌کنه، حتی وقتی جانش خسته هست.

    دیروز وقتی از اتاق جراحی بیرون آمدم، فهمیدم درد همیشه از تیغِ جراح شروع نمی‌شه

    گاهی مرهم تو از حجمِ آن چیزی آغاز می‌شه که می‌فهمی یک نفر برای تو حس می‌کنه.

    این‌که ترسش واقعی بوده، نگرانی‌اش عمیق بوده، و تمام وجودش درگیرِ این بوده که تو، همین تو، سلامت برگردی به خونه.

    این‌جاست که آدم می‌فهمه رنج، هرچقدر هم سنگین باشد، وقتی در کنار کسی تجربه می‌شه ،که دوستت دارد، شکلش عوض می‌شود.

    دیگر فقط درد نیست؛ معنایی هم داره.

    انگار بخشی از یک داستانه، نه یک حادثه.

    داستانی که در آن «حضور» مهم‌تر از هر نسخه، هر پانسمان، و هر دارویی هست.

    من این روزها خیلی چیزها را دوباره یاد گرفتم.

    فهمیدم آدم‌ها در بزنگاه‌ها شناخته می‌شند در همان شب‌هایی که خواب‌شان نمی‌بره ، در آن روزهایی که باید می‌رفتند سرکار اما دل‌شان پیش تو گیر کرده، در کاسه جیگری که بی‌صدا می‌گذارند ،جلوی تو که فقط کمی جان بگیری.

    زندگی همیشه به ما ثابت می‌کنه که عشق، یک اتفاقِ بزرگ نیست.

    یک رفتارِ کوچکِ مداوم هست.

    یک «حواسم هست» بی‌صدا.

    یک «اگه درد داری زنگ بزن» من فوری خودم را میرسونم

    یک آرامشِ عجیب که حتی وقتی تنها می‌مونی، تنهات نمی‌گذارد.

    گاهی فکر می‌کنم اگر آدم قرار باشد تنها یک چیز را برای ادامه‌دادن نگه دارد، همان چیزی است که حسن همیشه می‌گه:

    این‌که «ما سه نفر، با همین اندازه عشق که داریم، کافی‌ایم».

    و راست می‌گه.

    کافی‌تر از آن‌که روزگار بتوانه دل ما را بلرزانه.

    تو در زندگی‌ات هرچقدر هم قوی باشی، بالاخره یک‌جایی زخم می‌خوری.

    اما اگر کسی باشه که در همان لحظه کنارت بایسته، حتی اگر نتوانه دردت را کم کنه، حتی اگر فقط دستت را بگیره…همین کافیه ،که آدم دوباره، از همان نقطه، بلند بشه.

    و من حتی امروز با حجم سنگین دردم بلند می‌شم.

    نه فقط به‌خاطر بهبودِ تنم؛

    به‌خاطر تمام مهرهایی که مثل بخیه روی روحم نشستن و دارند من را دوباره جمع می‌کنند.

    زندگی همین هست:

    گاهی با چاقوی جراحی امتحانت می‌کنه،

    گاهی با ترس‌های نیمه‌شب،

    اما همیشه، همیشه، یک نقطه روشن هم دارد؛

    نقطه‌ای که اگر پیدایش کنی، می‌فهمی چطور میان این‌همه درد، هنوز می‌شود «دوست داشته شد» و هنوز می‌شود «دوست داشت».

    ‌‌

    دوستانم بابت تمام پیام های دلگرم کننده و پر مهرتان بی نهایت سپاسگزارم . بابتشان جان گرفتم .

    نوشته شده در یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:14 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • ‌.‌

    با جدیت از دیشب تصمیم گرفتم حال‌خوبی‌هایی که تو این مدت برای زندگیمون ساخته بودم، ادامه بدم و نذارم با وقفه‌ها و زخم‌هایی که به خاطر اتفاقات دو سه روز اخیر و حاشیه‌هاش تو وجودم بالا اومده، هدر بره و شهید بشه. جلوش قاطعانه ایستادم.

    ‌.

    از همون دیشب برای یکشنبه شب بلیط تئاتر کمدی که چند روز پیش تو برنامه ام بود را گرفتم و ردیف اول رزرو کردم.

    در این چند وقت اخیر چندتا تئاتر کمدی با حسن رفتیم و حسابی بهمون خوش گذشته بود .

    همراهی با احساساتم، همدلی‌های منطقی و نکته‌های خوبی که حسن یادآوری می‌کنه، باعث شده بتونم مثل یه ناجی خودمو دوباره بغل کنم. به خودم، حسن و باربد افتخار می‌کنم؛ با وجود دل‌های شکسته و انبوه خاطرات تلخ، اما بدون نگرانی از نتیجه، سهم انسانیتمونو ادا کردیم. واقعا چیزای دیگه اهمیتی برامون نداره. چی گفته میشه و برداشت میشه .. ما دیگه خوب میشناسیم و بهشون عادت داریم .

    ‌‌

    همون‌طور که اروین یالوم می‌گه: «وظیفه‌ی ما، خلق معنایی شخصی در دل رنج‌هاست، نه فرار از آن‌ها.»

    شاید هر کسی جای ما بود، تو این شرایط بی‌تفاوت و خنثی رفتار می‌کرد، ولی ما، سه‌تا تصمیم گرفتیم متناسب با اونچه که واقعا هستیم و شخصیت درونیمون هست، سهم خودمونو نشون بدیم. اما از اینجا به بعد ترجیح میدیم ، سر جای قبلی خودمون بایستیم و ادامه بدیم. اگر افردی که بحران دیده ، مقابلمون کمکی خواستن، حتما هر کاری از دستمون برمیاد براشون انجام می‌دیم.که دردشون کم کنیم . اگه هم نخواستن، مثل قبل براشون آرزوی سعادت می‌کنیم و طلب خیر .

    امروز تمرکزم رو گذاشتم روی دیدن و پررنگ کردن اتفاقات مثبت اخیر زندگیم و شکرگزاری. ذهنمو هدایت کروم سمت چیزایی که شکرانه دارن، و همین تمرکز باعث میشه حس‌های مثبت تو وجودم منتشر و عطرافشانی بشه.

    مثلا شکرانه بابت ثبت‌نام ترم پنجم باربد که دو روز پیش انجام دادیم ، اینکه هزینه‌هاشو تونستیم تامین کنیم. چند روز دیگه به امید خدا سال تحصیلی جدیدش شروع میشه.

    ‌.

    شکرانه بابت تمدید قرارداد خونه باربد. صاحبخونه چند روز قبل غر غر کرد و می‌خواست شانسشو امتحان کنه، شاید بتونه خونه رو از ما بگیره و با چند برابر قیمت به مستاجر جدید بده. حتی با باربد ارتباط گرفته بود، چرت و پرت هایی گفته بود که اگر هر کدوم انجام میداد براش بار سنگین قانونی داشت

    ولی باربد هم خیلی محترمانه و قاطعانه جوابشو داده بود که فعلا باید تو خونه بمونه.

    قاطعیت باربد دیده بود آخر سر خودش و جمع جور کرده بود و گفته بود سلام مامانت برسون ( بنده خدا یه پیرمرد بی ثباته نمیفهمی ادم بدیه یا ادم خوبیه اما به نظرم در کل ادم خوبیه )

    (یادآوری: تو قوانین ترکیه، صاحبخونه‌ای که چندتا ملک داره نمی‌تونه مستاجرشو همین‌جوری بیرون کنه و قانون از مستاجر سفت و سخت حمایت می‌کنه. حتی نمی‌تونه هر قیمتی دلش خواست بذاره؛ یه درصد رسمی و مشخص اعلام میشه که باید رعایت کنه. اما اگر مستاجر خالی کنه میتونه به مستاجر جدید به قیمت روز خونه را کرایه بده .. ایشون هم یه عالمه ملک داره که کرایه میگیره )

    خلاصه دیروز باید کرایه جدید با درصد افزوده رو می‌فرستادیم. برنامه مون این بود که یه مقدار کمی بیشتر از عرف تعیین شده کرایشو رند کنم براش بفرستم به خاطر اون تماس چند روز پیشش به خواست باربد دقیقا همونی را براش فرستادم که عرف درصد اضافه کرایه بود

    باربد میگفت این چون اینقدر مال پرست و پول دوسته و حرص میزنه حقشه همون چیزی که هست بهش بدیم .. که من هم باهاش موافقت کردم ..

    من جوری متن و لینک موثق خودشون و توضیحات را تنظیم کردم و قبض کرایه دادم باربد براش بفرسته

    برای باربد در پاسخ نوشته بود

    «سلام برسون به مامانت و از طرف من بهش تبریک بگو».با همین ریزجزئیات و اطلاعات اینقدر دقیق قوانین ترکیه، مامانت می‌تونه تو ترکیه یه مشاور املاک بزنه! و خیلی هم موفق بشه

    😂😂😂

    اینطوری راهشو بستم که دیگه نتونه فکر کنه ما بلد نیستیم حق و حقوقمونو، و بخواد مکالمه بیهوده و فرسایشی راه بندازه. چون اینا بیشتر دنبال ترسوندن آدم هستن تا بتونند جیبشونو پر کنن لامصب قانون خودتونه برای چی داری هر دفعه یه تنش راه میندازی .

    فکر کنید مالش شده براش دردسر و عذاب خدا میدونه با چندتا دیگه از مستاجرهاش برای شانس مستاجر جدید درگیره و اعصایش خورده و فکرش برای سود بیشتر درگیره

    همین این ماجرا ختم به خیر شد و برای من جای شکر بی‌نهایت داره . چون آرامش و آسایش باربد مستقیم به حال من گره خورده.

    و بعد هم شکرانه بابت بی‌نهایت چیزهای دیگه: همسرم، پسرم، دوستان خوبم، مراجع‌هام، موفقیت در کارم، پیشی‌مون لنا، وجدان آسوده، سلامتی‌ای که محتاج کسی نیست، قلمم و وبلاگم، شما مخاطبای عزیز اینجا، نیازهای مادی که از پسشون برمیام و صد ها چیز دیگه که برای خودم میشمارم

    یکی از مهم‌ترین کارهام الان اینه که قدرت رها کردنم رو تقویت کنم. رها کردن چیزهایی که نمی‌تونم تغییرشون بدم. چون همه‌چیز دست من نیست و نمی‌خوام با چسبیدن به چیزی که کنترلی روش ندارم، خودمو گیر بندازم.

    داستایوفسکی جایی می‌گه: «انسان قوی کسی‌ست که بتواند دردهایش را تبدیل به اندیشه کند، نه آنکه از آن‌ها بگریزد.»

    ‌‌

    در نهایت انگیزه و تلاشم مبتنی بر این واقعیته که حال خوب، ساختنیه؛ خودش نمیاد. ازتون می‌خوام شما هم با من هم‌فاز بشید و امروز رو به تمرکز روی شکرگزاری و نوشتن لیست داشته‌هاتون اختصاص بدید. دو تا کار کوچیک انتخاب کنید که حالتون رو بهتر می‌کنه و به خودتون در روزهای آینده هدیه بدید. یادتون باشه، مدیریت ذهن با شماست؛ نذارید افکار منفی تعیین‌کننده‌ی حس و حال روزتون باشن.

    ‌‌

    زندگی درست مثل یه رودخونه‌ست؛ بعضی وقت‌ها آبش گل‌آلود میشه، اما جریانش ادامه داره. ما نمی‌تونیم جلوی جریان رودخونه رو بگیریم، فقط می‌تونیم یاد بگیریم شنا کنیم و به سمت روشنایی حرکت کنیم.

    همون‌طور که اروین یالوم یه جا دیگه گفته: «مسئولیت نهایی زندگی، بر دوش خود ماست. کسی نمی‌آید که زندگیِ نزیسته‌ی ما را برایمان زندگی کند.»

    و داستایوفسکی هم یادآوری می‌کنه: «راز وجود انسان، نه فقط در زنده ماندن، بلکه در پیدا کردن دلیلی برای زندگی کردن است.»

    و باز از زاویه‌ای دیگه، زندگی درست مثل یه باغچه‌ست؛ اگه هر روز دونه‌های شکرگزاری، توجه و رها کردن رو توش بکاریم، کم‌کم سبز میشه و گل میده. هیچ‌کس جز خودمون باغبون حال درونیمون نیست.

    همون‌طور که آلبر کامو می‌گه: «در دل زمستان، فهمیدم که درون من تابستانی شکست‌ناپذیر وجود دارد.»

    پس بیاید این تابستون شکست‌ناپذیر درونمون رو بیدار نگه داریم.

    ا

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 12:23 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • حسن دو سه روز پیش رفته بود برای باربد یه کیبورد جدید بگیره که هم، به‌روزتر باشه و هم باربد برای بازی‌هاش بتونه از امکانات بهتر استفاده کنه.

    باربد بی‌صبرانه منتظر بازی GTA6 (جی‌تی‌ای شش) هستش که چند ماه دیگه این بازی معروف به بازار میاد. ساخت این بازی معروف دوازده سال طول کشیده و میگن وقتی به بازار بیاد اقتصاد دنیا را تکون میده.

    حتی باربد یه وقت‌ها تو این انتظار آمدن بازیش، میاد تبلیغ‌هاش رو برای من پخش می‌کنه و نشونم میده. من هم دل به دلش میدم و پا به پاش با ذوق و توضیحاتش همراهیش می‌کنم و سعی می‌کنم هیجاناتم مصنوعی نباشه.

    گاهی خودمون باید یاد بگیریم که با علاقه‌های دیگران همدل باشیم، حتی اگر خودمون بهشون علاقه نداشته باشیم؛ این همدلی خودش نوعی عشق ورزیدن است.

    ما خواستیم قبل آمدن بازیش امکاناتش رو ارتقا بدیم، از اون‌جا هم گفتیم برای خودش یه مانیتور بهتر سفارش بده که حسابی حالشو ببره. عرشیا، دوستش، ایران اومده و به لطف و همراهی اون قراره براش بفرستیم.

    حسن موقع خرید کیبورد، توی مغازه که بوده، یه مقدار سوال در مورد بعضی از وسایل و امکانات برای گیم‌هایی که خودش انجام میده می‌پرسه و با فروشنده تبادل نظر می‌کنه. دو تا پسر همسن باربد که اون‌ها هم برای خرید اومده بودن، توجهشون جلب میشه. به حسن می‌گن: چه اطلاعات خوبی دارید! شما این بازی‌های به‌روز رو خودتون انجام میدین؟

    حسن میگه: بله، من و پسرم که همسن شماهاست مشترک انجام میدیم. بعد می‌خنده و میگه: براتون عجیبه؟

    میگن: خیلی جالبه، آره تا حالا ندیدیم کسی به سن شما اینجوری علاقمند و مشغول این بازی‌ها باشه. حسن میگه: من سال‌هاست از نوجوانی گیم‌ها رو بازی می‌کنم. بعد بهش میگن: خوش به حال پسرتون، چقدر با شما بهش خوش میگذره.

    دقیقا همین ذوق و علاقمندی حسن به گیم‌ها که هنوز در وجودش فعاله، باعث شده دنیای لذت و تجربه‌های مشترک خودش و باربد خیلی جذاب بشه. چون اینطوری روزانه زمانی دارن که با هم در موردش حرف بزنن و اخبار جدید رو به اشتراک بذارن.

    یادمون باشه: کیفیت زمان با فرزندان، خیلی مهم‌تر از کمیتشه. حتی چند دقیقه واقعی و همراه با حضور ذهن، می‌تونه اثرش بیشتر از ساعت‌ها حضور فیزیکی بدون توجه باشه.

    البته این رو هم بگم که اهمیت دادن به علایق متفاوت من و حسن باعث شده این خوشحالی‌ها خاموش نشه. من دیدم گاهی توی بعضی زوج‌ها انقدر حساسیت به این موارد زیاده که طرف مقابل خسته میشه، بینشون اختلاف میفته و بعد از مدتی این تفریحات خاموش میشه. چه بسا زمان‌هایی هم بوده که درگیری‌های زندگی باعث وقفه توی این سرگرمی‌ها شده، اما من تمام تلاشم رو کردم دوباره به سمتش برگرده. چون می‌دونم هم روی حال خوب خودش اثر داره و هم برای ارتباط قوی‌تر خودش و باربد مؤثره. طبیعیه که حال خوب این دوتا، حس مطلوبش به خودم برمی‌گرده.

    خوشبختانه حسن رفتار معتادگونه با این بازی‌ها نداره که بخواد باعث بشه از وظایف مهم دیگه زندگیش غافل بشه. خیلی خوب مدیریتش می‌کنه. من هم توی اون ساعتی که بازی می‌کنه هیچ‌وقت شکایت نکردم یا حس بدی بهش ندادم.

    چند وقت پیش شب باربد تماس گرفت. حس کردیم دچار کلافگی و خستگی شده. نگفته هم از روی چهره‌اش حال بچه‌مون رو خوب می‌شناسیم. بالاخره دچار دلتنگی و روزمرگی میشه. وقتی بهش گفتیم با دوستات قرار بیرون بذار، گفت: الان حال و حوصلشو ندارم. فهمیدیم بی‌حوصلگی‌ش زیاده و از جملاتی که می‌گفت معلوم بود دلش برای ما تنگ شده.

    شب بود و حسن یه عالمه کار شخصی داشت، ولی فوری کارهاش رو کنار گذاشت و به باربد پیشنهاد داد یه فیلم دلخواهش رو دانلود کنه، همزمان با هم آنلاین بشن و ببینن.

    یعنی من کیف کردم... فیلم تم کمدی داشت. من زیر صدای قشنگ خنده‌هاشون که توی اتاقم می‌پیچید با آرامش اونها خوابم برد.

    فرداش حسن گفت چند دقیقه دیر رسیدم سرکار چون تا نیمه‌شب من و باربد فیلم دیدیم و درباره‌اش بحث کردیم. خیلی تحسینش کردم. گفتم: واقعا تو یه پدر بی‌نظیری هستی.

    ‌‌‌

    اگر جنبه‌های تعریفی رو بذاریم کنار و فقط برای اشتراک‌گذاری یه الگوی خوب بهش نگاه کنیم، واقعا باید گفت: کسی که می‌تونه و حوصله این عشق دادن رو با این کیفیت داره، اینجوری با بچه‌اش ارتباط بگیره و حتی از دور، راهی مشترک برای حال خوب بچه‌اش پیدا کنه، واقعا شایسته والد شدنه.

    • «والد بودن یعنی گاهی کارای مهم رو بذاری کنار، چون یه لبخند بچه ارزشش بیشتره.»

    ما نباید در نقش والد بی‌حوصله و بی‌توجه و سرزنشگر ظاهر بشیم و فکر کنیم یه بچه توی اون سن دیگه نیازی به همراهی نداره. و این‌که ما خرجش رو می‌دیم باید کافی باشه؟! بعد ناراضی شاکی باشیم از رابطه و برخورد بچه‌هامون با ما؟

    رابطه با فرزند نگهداری می‌خواد. ما تا ابد مسئولیم هر آنچه از ساختن حال خوب برای بچه‌مون هست رو دریغ نکنیم. این ارتباط هم باید باتوجه به سن رشدی بچه به‌روز بشه تا همخوانی با مرزهاش داشته باشه. شما ممکنه با تأمین مادیات، به بچه‌هاتون رفاه و آرامش بدین؛ اما آسایش نمی‌دین. آرامش یه امر بیرونیه، اما آسایش یه امر درونیه. و باور کنید این آسایش خیلی مهم‌تر از آرامشه. فرزندانی که در محیطی با آسایش درونی بزرگ می‌شن، توانمندی و اعتماد به نفس‌شون پایدارتر و روابط آینده‌شون سالم‌تره.

    ‌‌

    من هم فرداش شروع کردم چند وسیله‌ی خونه اش مثل روتختی، متکا و خوشبوکننده‌های مختلف و... رو با هم آنلاین انتخاب کردیم و از ترندیول براش سفارش دادیم که تغییرات حس و حال خونه‌ش براش مثبت‌تر کنه.

    هفته پیش برای خودمون یه ایرفرایر خریدیم که امکان درست کردن غذای رژیمی و فوری بیشتری داشته باشیم. اینقدر باربد به خرید ما و علاقه‌ی خودش به این وسیله، بدون اینکه درخواستی بکنه، واکنش نشون داد که فرداش براش از آمازون یه ایرفرایر سفارش دادیم. اونقدری خوشحال شد که حتی برای پلی‌استیشن فایوش هم این‌جوری ذوق نکرده بود! الان هی داره سرچ می‌کنه تا غذاهای مختلف پیدا کنه و توش امتحان کنه.

    یعنی خوش به حال همسر آینده‌ش! چون دقیقا مثل حسن، حتی بیشتر، به لوازم آشپزخونه و امکانات اینجوری علاقمنده. وقتی می‌ریم بیرون، دوست داره این بخش مراکز خرید رو ببینه. البته به برکت مستقل زندگی کردنش و نیازهاش، توجهش به این موارد جلب شده و علاقمند شده. الان خیالم راحته که با شروع دانشگاهش می‌تونه سریع غذای خودش رو توی این وسیله آماده کنه.

    یه تجربه‌ی بامزه و خنده‌دار از باربد بگم: چند وقت پیش که دیدم حوصله آشپزی نداره، تشویقش کردم با هم همزمان قورمه‌سبزی و خورش قیمه درست کنیم. هم یکی‌دو روز بخوره، هم چند وعده فریزر کنه. بهش گفتم: سبزی‌ت که سرخ شده برات آماده کردم، لوبیات هم نیم‌پز کردم. گوجه پوره‌شده و سرخ‌شده رو هم قبل از اومدنم فریز کردم. نصف بیشتر راه پیش روت! همت کن با هم این دوتا غذا رو آماده کنیم. بیست دقیقه‌ای کاراش جمع میشه.

    خلاصه آنلاین مشغول آشپزی شدیم. مرحله‌به‌مرحله بهش می‌گفتم چیکار کنه. آخر کار یهو پرسید: مامان، این خورش قیمه انگار یه چیزی کم داره، نخودی چیزی نداره؟ گفتم: پس اون نخود لپه که خیس کردی اضافه کردی. چی شد؟ گفت: من که اینو تو قورمه‌سبزی ریختم!

    گفتم: وای باربد! مگه میشه یه عمر قورمه‌سبزی خوردی و متوجه نشدی نخود لپه مال اون نیست؟

    گفت: آخه ازت پرسیدم بریزم تو قورمه، گفتی بریز! گفتم: من لوبیا رو گفتم. گفت: خب اونو ریختم.

    خلاصه، فکر نمی‌کردم دیگه اون قورمه با اون همه حبوبات بی‌ربط قابل خوردن باشه. ولی بنده خدا گفت: مامی، سخت نگیر، می‌خورمش. چیزی که ریختم غیرخوراکی که نیست! و واقعا هم تا ته همش خورد.

    ‌اینم یکی از آپشن‌های خوب آقایونه! خراب‌کاری می‌کنن و بعد همون غذا رو با لذت می‌خورن، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

    گفتم: با این تجربه، تا عمر داری خورش قیمه و قورمه توی ذهنت موندگار شد.

    بعد چند وقت از این دسته گلش گذشته دیروز می‌گفت: مامی، باید برم خرید کنم. وقتشه اون قورمه‌ی اصیلی که خودت درست می‌کنی رو برای خودم بپزم.

    ‌‌

    یه روز هم زنگ زدم گفتم: ناهار چی داری؟ گفت: پنه آلفردوی مناطق محروم! 😂کلی خندیدم. گفتم: چرا مناطق محروم؟ گفت: هوس کردم، اما نه خامه داشتم، نه پنیر و نه قارچ. فقط با پاستا و شیر و مرغ مزه‌دارشده درست کردم.

    گفتم: عالیه ولی خب می‌رفتی خرید. گفت: اینقدر هوا گرمه که نمی‌صرفید از خونه بیرون برم. ولی واقعا جالبه که با وجود محدودیت، چیزی که دلخواهشه برای خودش می‌سازه و درست می‌کنه.

    در نهایت

    ✦ آخرش، شاید اون چه چیزی که داریم یا چه چیزی که می‌خریم موثر باشه؛ ولی مهم تر اینه که چقدر با هم خندیدیم، با هم بودیم و لحظه‌ها رو واقعی ساختیم. این‌هاست که توی قلب می‌مونه.

    ‌‌

    ✦ فراموش نکنیم: ارزش واقعی والد بودن، در حضور و توجه ماست نه فقط تنها در چیزهایی که می‌خریم یا فراهم می‌کنیم. لحظه‌ها و احساس‌هاست که فرزند ما هیچ‌وقت فراموششون نمی‌کنه.

    ‌‌

    نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 15:53 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیشب یک پیشی ملوس پرشین که متولد جمعه ۲۷ تیر ۱۴۰۴ هست ، بی‌نهایت گوگولی و شبیه یک گوله برف، به خانواده‌ی ما اضافه شد.

    امروز دقیقا ۴۴ روزش میشه

    حس شیرین حضورش وصف‌نشدنیه... انگار هنوز دارم خواب می‌بینم. از همون لحظه‌ی اول مدام خودش رو بهم می‌چسبونه تا نازش کنم. امیدوارم من و حسن سرپرست‌های خوبی براش باشیم. دخمل چشم‌زمردی ما هنوز بی‌اسم مونده، اما به‌زودی نامدار می‌شه.

    خیلی وقت گذاشتم و پیش از آوردنش حسابی تحقیق کردم تا صرفاً احساسی تصمیم نگیرم و خدای نکرده آسیبی به این موجود ظریف و زیبایی که وارد خونمون می‌شه نرسه. همه‌ی شرایط و ظرفیت‌ها رو سنجیدم؛ حتی سختی‌هاش رو موشکافانه بررسی کردم تا مطمئن بشم از پسش برمیام. سراغ توله‌کش‌ها و پت‌شاپ‌ها نرفتم، چون واقعاً بیزارم از اون فضا. این پیشی کوچولو کاملاً خونگیه، شیر مادرش رو خورده و اصالتش بی‌نظیره. طبق پروتکل جهانی هم در محدوده پنجاه‌روزگی می‌شه این فرشته‌های کوچیک رو به سرپرستی گرفت.

    امروز عصر قراره ببریمش دامپزشک تا کامل چکاپ بشه و دستورات لازم برای رشد و سلامتیش رو بگیریم. بی‌نهایت تو دلبروئه... نگم براتون این فسقلی از دیشب تا حالا چه‌طور خودش رو عسل می‌کنه.

    حقیقت ظاهر ماجرا اینه که من به خاطر علاقه‌ی خودم خواستم گربه بیاریم، اما باطنش یه چیز دیگه‌ست... چون می‌دونستم حسن وقتی مجرد بوده و توی خونه‌ی ویلایی زندگی می‌کرده، چندتا گربه‌ی خونگی داشته و عاشقشون بوده. می‌دونستم چقدر دل‌بسته‌ی این موجوداته. برای همین، بعد از همه‌ی سختی‌ها و بحران‌هایی که پشت سر گذاشتیم، و بعد از سوگی که حسن بابت از دست دادن پدرش تجربه کرد، الان که به یک آرامش و ثبات نسبی رسیدیم، دلم می‌خواست این شادی رو دوباره به زندگیش بیارم. می‌خواستم حس خوب زندگی عمیق‌تر در وجودش جاری بشه.

    من خودم همیشه از دور عاشق گربه‌های خیابونی بودم، اما از نزدیک شدن بهشون می‌ترسیدم. می‌ترسیدم طبق غریزه ناگهان واکنشی نشون بدن. اما برای خاطر حسن بر این ترسم غلبه کردم و خواستم این مسئولیت زیبا رو وارد زندگیمون کنم.

    طبق تجربه‌ی کاری‌م در مشاوره، می‌دونم که پذیرش و تاب‌آوری بعد از سوگ، وقتی با مسئولیت نگهداری از یک پت همراه بشه، نتایج فوق‌العاده‌ای داره. مطمئنم این پیشی قشنگمون با خودش یک فصل خاص، ناب و پر از نور به زندگیمون میاره. انگار وقتی چیزی رو با تمام وجود و زلال از دل طلب می‌کنی، خودش راهشو پیدا می‌کنه و در آغوشت می‌ذاره.

    مدت‌ها بود در فکر سرپرستی یک گربه‌ی اصیل بودم، تا اینکه حدود دو هفته پیش افسانه‌جون من و حسن رو خونشون دعوت کرد و یک شب عالی برامون ساخت. اونجا بود که با "دافی" آشنا شدیم؛ یک گربه‌ی ناز و مغرور با کاراکتری منحصربه‌فرد. دافی مثل یک مانکن پرجذبه، فقط نگاه می‌کرد و با شکوه رد می‌شد، بدون اینکه اجازه بده کسی لمسش کنه. دیدن اون باعث شد اشتیاقم برای آوردن گربه بیشتر و مصمم‌تر بشه.

    امروز با تمام وجودم سپاسگزار پروردگار خوبی‌ها و زیبایی‌ها هستم بابت این هدیه‌ی قشنگ که به زندگیمون بخشید. 🌸

    نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 13:7 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • باربد میگه: «مامی، کی مشاوره‌هات تموم میشه با هم آنلاین آشپزی کنیم؟»

    میگم: «چی میخوای درست کنی که مقدماتشو با هم آماده کنیم؟ وقتی مشاوره‌هام تموم شد بهت پیام میدم.»

    میگه: «کباب تابه‌ای با گوجه سرخ شده و کته پلو.»

    میگم: «به‌به! سالاد شیرازی هم باهاش درست کنیم؟»

    میگه: «بعله! اونم با هم درست می‌کنیم.»

    بهش میگم: «باربد جان، این غذا رو چند بار با هم آنلاین درست کردیم. دیگه لازم نیست هر بار برای غذاهایی که بهت یاد دادم با هم آنلاین بشیم. هدفم این بوده که بدون من هم راحت بتونی درستشون کنی.»

    میگه: «مامی، من همه غذاهایی که یادم دادی رو بلدم، ولی وقتی با تو آنلاین آشپزی می‌کنم نمی‌دونی چقدر حس خدبی داره. من واسه همین لذتش دوست دارم با هم آشپزی کنیم.»

    میگم: «قربونت برم! این که گفتی خیلی مهمه. باشه، قول میدم همیشه با هم آنلاین آشپزی کنیم که هر دوتامون حالشو ببریم »

    حسن میگه: «مریم، این خیلی خیلی خوبه. ممنون بابت همه زحماتی که بابت پرورش و رشد ،برلی باربد کشیدی. نتیجه‌اش اینه که تو این سن، که بعضی بچه‌ها از پدر و مادرشون فاصله می‌گیرن، این بچه دوست داره روزی چند بار با ما، اونم طولانی، حرف بزنه.»

    میگم: «مرسی عزیزم از حس خوبی که دادی. منم از تو که یه پدر بی‌نظیر برای باربد بودی تشکر می‌کنم. قطعاً بدون همراهی تو اینجوری نمی‌شد.»

    این روزا کنار پیگیری یه مشکل پزشکی هم برام پیش اومده.، یه روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم پای چپم رو زمین نمی‌تونم بذارم، انگار وقتی زمین میگذارم یکی سوزن بزرگ کف پام فرو میکنند

    . رفتم پیش دکتر مغز و اعصاب همه جوره چکاپم کرد گفت یه عصب پام به هر دلیلی آزروه شده که با دارو و گذر زمان بهتر میشه.

    تو این چند روز پام خیلی بهتر شده، ولی داروهایی که خانم دکتر مهرنوش مهربانی داده بود، با بدنم سازگار نبود و عوارض بدی داشت. سریع دارو رو قطع کرد و یکی دیگه داده ، آن هم بهم نساخته

    پنجشنبه از مطبش زنگ زدن که ،باید یکشنبه دوباره خانم دکتر گفتند شما باید ویزیت بشید. امروز عصر مطب میرم ببینم خانم دکتر چه دستوری داره ؟

    در کنار داستان پام ، برای یه تصمیم خیلی

    مهم زندگیمم قدم‌هایی برداشتم. این روزا بعد کارای روزمره ام ، دایم تمام مدت دارم تحقیق و بررسی می‌کنم و با آدمایی که تجربه مشابه من داشتن حرف می‌زنم.

    از همین طریق گفتگوها به واسطه یه بزرگواری رفتم تو یه گروه ۴۴ نفره که خیلی گزینشی عضو می‌گیرن، چون اعضا خیلی راحت از تجربه‌هاشون میگن و حتی عکس شخصی میذارن. حتما اون ادم باید خیلی امن و امین باشه

    وقتی وارد شدم، طبق رسم گروه، خودمو معرفی کردم: «مریم، ۴۳ ساله، روانشناس بالینی» و توضیحات دیگه انگیزه‌ام رو گفتم. اسم حسن یا باربد رو اصلاً نیاوردم. ترجیح دادم آروم و با احتیاط پیش برم. ولی جالب اینجا بود که یکی از همون اول نوشت: «مریم جون، شما مریم ، مامان بابک نیستید؟»

    که مشخص بود منظورش باربده! فقط نوشتم: «نه عزیزم، من مامان بابک نیستم.» شانس میبینی ببین حتی وقتی نمیخوای فعلا آنچنان شناخته بشی، تو همچین گروه کم جمعیتی یکی داره حدستت میزنه ؟

    فعلا به خیر گذشته قانع شده روزهای بعد مغزش یادش بیاره مجید جان اون بابک نیست اون باربده ..خخخخخخخ 😂 فعلا پناه برخدا

    فعلاً نمی‌خوام درباره این تصمیمی که هنوز دارم پخته اش میکنم اینجا هم چیزی بگم. ولی قول میدم هر نتیجه‌ای که بگیرم، چه موافق و چه منصرف بشم . وقتی قطعی شد، همه تجربه‌هاشو باهاتون درمیون بذارم.

    فقط اینو بدونین که یه سوپرایز اساسی هستش… فعلاً خواهشا ،کنجکاوی نکنید، به وقتش میگم!

    فداتون ❤️

    نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 12:48 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • در جریانید که ضعف، بی‌حالی، دردهای گوارشی و تنگی نفس، بخشی از روزمرگی من شده بودن. حس می‌کردم بدنم داره چراغ خاموش پیش می‌ره، بدون اینکه بفهمم دقیقاً چه خبره. ولی حالا که نتایج آزمایش‌هام اومده، یه بخش بزرگی از این ابهام روشن شده...

    فاکتورهای مهم خونیم، حتی مارکرهای تومور، همه‌چی عالی بود. فقط یه کم‌خونی و کمبود ویتامین B12 دارم؛ که خودش می‌تونه دلیل خیلی از این بی‌حالی‌ها باشه.

    نتیجه‌ی سونوگرافی؟

    عالی‌تر از چیزی که انتظار داشتم.

    کبد حتی در حد گرید ۱ هم چرب نبود. اون صفرا که قبلاً یادتون باشه سنگ داشت، حالا هیچ مشکلی نداشت.

    همیشه سونو رو پیش خانم دکتری انجام می‌دم که خیلی بادقت، با وسواس و مسئولیت‌پذیری بررسی می‌کنه. این‌بار هم مثل همیشه، با دقت همه چی رو بررسی کرد و بعد گفت:

    "با اون سابقه‌ای که داشتی، واقعاً شگفت‌انگیزه که الان همه چیز اینقدر خوبه..."

    اما من هنوز درگیر دردهای شکمی بودم. بهش گفتم:

    "دیشب از شدت درد، تا هوا روشن شد نتونستم حتی یه ساعت بخوابم."

    اونم گفت چیزی که خودم می‌دونستم، ولی از زبون یه پزشک شنیدنش اثر دیگه‌ای داشت:

    "اون ناحیه بعد از جراحی‌ها خیلی آسیب‌پذیر شده. فتق‌هایی که ایجاد شده، خودشون منشأ دردن. این دردها، بخشی از زندگی تو هست چاره ایی نیست ..."

    در مورد ضعف‌هام هم، جالب بود که همون حرفی رو زد که دکتر کیانی نژاد گفته بود:

    "الان همه‌مون همینیم... یه جور بی‌جونیِ جمعی. انگار دوره‌ی فرسودگی بی‌صداست."

    وقتی از اتاق اومدم بیرون، حسن با استرس منتظرم بود.

    پرسید:

    "چی شد؟"

    گفتم:

    "همه‌چی خوب بود."

    انگار یه نفس حبس‌شده از ته وجودش آزاد شد. چشم‌هاش براق شد... پر اشک.

    با بغض گفت:

    "یعنی کبدت هم خوبه؟"

    گفتم:

    "به خدا همه‌چی خوبه."

    بغضش رو قورت داد. گفتم:

    "چی شده عزیزم؟"

    جواب داد:

    "خیلی نگران بودم. وقتی حالت رو می‌دیدم، با خودم می‌گفتم نکنه این دردها نشونه‌ی یه مشکل جدیه..."

    می‌دونستم بخشی از نگرانی‌ش ریشه در ماجرای «راما» داره. اینکه نکنه تاریخ داره دوباره برای ما تکرار می‌شه.

    با لبخند لپش رو کشیدم و گفتم:

    "من به خاطر برق چشمات، قول می‌دم که هرچقدر سخت باشه... نمیمیرم، زندگی می‌کنم."

    آلبر کامو یه جمله‌ی تکان‌دهنده داره که این روزا هر لحظه باهاش زندگی می‌کنم:

    > "در نهایت، انسان برای زندگی کردن شجاعت بیشتری نیاز دارد تا برای کشتن خود."

    حالا نوبت توئه ، بگو تو برای کی یا چی زندگی می‌کنی؟ برای کی نمی‌میری و سختی‌ها رو به جون می‌خری؟

    اگه من بی‌سانسور می‌نویسم، برای اینه که شاید یکی دیگه هم، اون وسط‌ها نفسش بند اومده باشه... و با دیدن برق چشم یکی از عزیزاش، یهو دوباره بخواد بلند شه.

    حقیقت اینه که این مدت خیلی خسته بودم.

    بیشتر از اون چیزی که نشون می‌دادم.

    انگار «حس زندگی» تو وجودم رفته بود روی حالت کم‌نور.

    ولی من و حسن تو خلوت‌هامون باهم زیاد حرف زدیم. همدلی کردیم. تاب آوردیم. ولی درد، خستگی، بی‌رمقی… همشون تو من قوی بودن.

    تا اینکه دیروز… اون برق چشم حسن، اون سکوت آمیخته با اشک، یه جایی از قلب منو روشن کرد.

    یه حسی گفت:

    تو باید زندگی کنی. با کیفیت، به خاطر حسن و باربد که تمام این مسیر همراهت جلو امدن

    برای اونایی که دوستشون داری. برای خودت. برای آینده‌ای که هنوز نیومده.

    همین شد که دیشب، کوهی از مکمل‌های ویتامین خریدم. برای خودم. برای حسن.

    بدن خسته‌م رو تحویل گرفتم تا دوباره جون بدم بهش.

    راستش…

    حتی دیشب هم درد داشتم. هم تنگی نفس. هم بیداری تا خود صبح.

    ولی فرقش این بود:

    این‌بار معنیِ درد رو فهمیده بودم. تحملش معنا داشت.

    ✨ اگه تا اینجا خوندی، بدون که این نوشته فقط شرح حال یه آدم نیست.

    دعوتی‌ست برای دوباره ایستادن.

    برای زندگی کردن، نه فقط زنده موندن.

    🕊️ به قول آلبر کامو، زنده موندن شاید غریزی باشه…

    ولی «زندگی کردن» شجاعت می‌خواد.

    نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:55 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • دیروز عصر با فرزند اخر عمه فاطمه ام ، فرنوش تماس گرفتم حالش بپرسم .. عمه ام خیلی نگرانش بود و حمایتش میکرد ...بهش گفتم فرنوش جان میدونم هیچ کس جای مامانت پر نمیکنه ... ولی میخوام بدونی من از طرف خودم بگم کاری داشتی که از من و حسن برمی آمد ... بدونی تنها نیستی کنارت هستیم حتما بهمون بگو

    بهش گفتم؛ من یکشنبه که تعطیل بود ، مجدد کرج به مزار عمه و بی بی سر زدم ... گل روی مزارش بود که زیاد خشک نبود انگار برای یکی دو روز اخیر بود

    گفت ، که چه کسی آنجا رفته بوده.

    خیلی تشکر کرد‌، باز هم گفت مامانم مریم میدونی خیلی دوستت داشت

    گفتم اخرین بار مامانت را کرج دیدم چند روز کنار هم بودیم خاطرات اخرین دیدارمون شاد و دلگرم کننده بود... همین کافیه خیلی ارزشمنده ... روانش انوشه باد

    گفتم فرنوش جان هیچ تشکری نمیخواد بکنی .. حتی این رفتن من به مزار ، هیج فایده ایی برای رفتگان نداره من برای دل خودمه که هر وقت حس نیاز کنم میرم ...

    ‌‌

    مزار خودش و مادربزرگ را شستم .... هوا خیلی گرم و داغ بود چون سر ظهر رفتیم که توی ترافیک برگشت مسافرها از،شمال گیر نیفتیم ...

    فرنوش گفت الان اسباب کشی دارم مامانم بود همیشه اینجور مواقع ها چقدر از همه لحاظ حمایتم میکرد

    الان جاش خیلی خالیه و از نبودنش غمگینم

    گفتم معلومه خیلی برای تو ، این فقدان سخت هست .

    ( صد حیف که ما ادمها قدر بودن عزیزان و محبت هاشون وقتی عمیق میفهیمم ، که دیگه نیستند و رفتند ... واولین باری که جای خالی لطف هاشون دیده میشه همونجا انگار ادم یه بمب تو سرش می افته و سیلی واقعیت نبودنشون محکم میخوره ، اما آن موقع دیگه ،خیلی خیلی دیر شده )

    از طرفی باید به دوتا دیگه از بچه های عمه ام فرهاد و فرزین تسلیت میگفتیم که انجام تمام این کارها برامون کاری سخت بود درسته همدلی میدی اما دوباره سر غم را با تماست باز میکنی ... بالاخره انجامش دادم ..هر دفعه میدیدم برای تماس اینقدر بهم ریخته میشم که میگفتم فردا ‌‌زنگ میزتم

    اما دیروز گفتم اخرش که چی ؟ باید یه روز انجامش بدم پس همین لحظه انجامش میدم

    بعد تماس هام، انگار کل انرژیم از بدنم تخلیه شد ..‌ خسته و غمگین و مستاصل تا زمانی که به خواب رفتم ... باید حس و حالم ، اجازه میدادم جاری باشه و جلوی احساساتم نمیگرفتم ...این هم یه ورق از زندگیه ...

    دیروز تو خلوت گفتگوهای دونفرمون به حسن گفتم ..‌ کاش بعضی ها فهم و بهای شکستن و قداست و حرمت رابطه را ، واقعا میفهمیدن .یه وقتها جوری میشکننش و چشماشون روی همه چیز میبندن و بی محابا هر رفتاری دلشون میخواد باهات میکنند ، که اخرین باری که تو تصمیم میگیری برای همیشه کنارشون بگذاری .. به خودت میگی کاش لحظه ایی فکر و خویشتن داری میکردند و مسیر جبران برگشت اینقدر گل و آلود و امنیت رابطه را نابود نمیکردند که حتی اگر روزی اونها را هم ببخشی و رها کنی ، اما دیگه نمیتونی فرصت رابطه قبلی را بهشون بدی .. چون از اون مسیر برگردی ، حتما باز گل آلود میشی

    ‌ با تاسف گاهی دیوار حرمت ها ، جوری شکسته میشه که فرو ریخته اش میشه یه راه و مرز بی عبور

    میدونم و رسیده بهم که شاید بعضی هاتون پشیمان هستید، ولی عزیزان من ، دیگه چینی شکسته ، هر کاریش کنی مثل روز اولش نمیشه .. از ما گذشت ... در مورد بقیه حتما مراقب باشید . که تمام پل هایی که یه روز سرد شدی و خواستی ازش برگردی ویران نکرده باشی

    من و حسن ، هر دو در این موضوع عقایدمون کاملا مشترک و هم فکر هستیم ..

    ‌‌

    خیلی ها را دیدم که ، بدترین بلاها و ننگ ها را سر هم میارند دوباره باهم خاله بازی و رابطه میگیرند دوباره چند وقت بعد با یه اتفاق دیگه بدتر رابطه کثیف و بی حرمت میکنند دوباره باز با هم ادامه میدن‌‌‌

    ولی تو مخ من نمیره که به همچین روابطی برگردم.. معنای احترام برای من تو کادوی گرون و سفره رنگیمانی نیست ... تو حرمت و احترامی هست که نباید از بین بره ... من با نون و پنیر و نیمرو هم میتونم کنار بقیه خوشحال باشم ...بقیه هم اگر برعکس من فکر میکنند نظر خودشونه شاید خوشحالی هاشون میزان و معیار دیگه ایی تو رابطه داره

    کاش حداقل با وجود فاصله ، یه جا برای ملاقات بابت روزهای سخت ، کمک رسوندن ، برای خداحافظی ها ، تبریک گفتن ها ، تسلیت گفتن ها و چشم تو چشم شدن میگذاشتید

    با خودتون و ما چیکار کردید ؟

    که صدحیف و دریغاهایی همیشه تو دلمون جا خشک کرده ... و باید باهاش بسوزیم و حسرت بخوریم که میشد تو این دنیا به جای آزار دادن هم ، پناه هم باشیم

    حسن حرف خوبی زد گفت ما با همین آگاهی ها و غم ها مونه ،الان تو این نقطه از زندگی ایستادیم حقیقت زندگیمونه..‌ خودمون خواستیم پس باید ، قدر غم هایی که اینقدر براشون ،جسارت داشتیم که اجازه ندیم شان و احترامون بر باد بره ،را بدونیم ...بقیه اش دیگه اهمیتی نداره ......

    یا حق

    نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ساعت 16:32 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • پنج شنبه شب بلیط برگشت به ایران گرفتم ، هنوز یه سه هفته مجاز به موندن بودم . دیگه جمع و جور کردم که برگردم ...

    از دیشب پر از بغضم بابت جدا شدن از باربد ..در حالی که مثل فرفره در حال آشپزی غذا برای فریزر باربد هستم .. هنذزفری توی گوشم هست و با ترانه های که باب این فضای فعلیم هست گوش میدم مثل ابر بهار گریه میکنم ، خدا به خیر کنه

    باربد هم لطف میکنه توی اتاق داره لوازم چمدونم را جاسازی میکنه ... از الان اماده میکنم چون دقیقه اخری هول هولکی و بدم میاد کارهام انجام بدم .

    دیگه حس کردم حسن تنهایی خسته اش کرده ..دلم نمیخواد آن هم بیشتر از این اذیت بشه .. بنده خدا اون چیزی مستقیم نمیگه ولی دیگه بلدمش میدونم کجا ظرفش پر میشه

    مادر و پدرهایی که پا روی دلشون میگذارند و بچه خودشون خارج ایران میفرستند ،که بچه شون دنبال موفقیت و پیشرفتش بره .. زندگیشون هیچ وقت به حالت قبل برنمیگرده ... مخصوصا الان تو سنی هستند ، که ادم از دیدن جوانی و رشیدیشون کیف میکنه و دوست دارند تمام ثانیه های بودن بچه شون ،جلوی چشمشون رژه بره

    این چرخه سخت احساسی را باید بارها هر وقت از هم جدا میشند تجربه کنند اصلا آسون نیست.انگار قلبت چنگ میزنند

    اما برای باربدم با همون قلب مچاله ام ، بی نهایت خوشحالم که تمام دلتنگی های که من و پدرش تو قلبمون دایم داریم، به جون خریدیم تا اون بتونه از زمان طلایش با تلاش و توانایی هاش ،دسترنج رشد و موفقیت های خودش ببینه ...‌

    از طرفی هم بابت پر کشیدن عمه ام ترجیح میدم زودتر ، ایران بیام و اولین فرصت ، با حسن سر مزارش بریم چون واقعا انگار باورم نمیشه که دیگه تو دنیا نیست .بلکه از مرحله انکار سوگم عبور کنم

    قبول دارید زندگی از هر طرف دست به انتخاب بزنی در تمام رگه هاش رنج جاری هست و خبری از فارغی نیست

    نمیدونم بعضی ها از این روان نشناس ها ، نه روان شناس ها این همه حرف های انگیزشی زرد چطوری به مردم قالب میکنند و ادمها را فریب میدن که با واقعیت زندگی روبه رو نشن و عجیب هم اکثر ادمها به این حرفهای ابکی و پوچ چقدر بیشتر از درک حقیقت گرایش و تمایل دارند و هی میخوان تو این وعده های دروغین ، بی درد و تلاش ، فقط خیال خوش داشته باشند و روزگارشون را برای هیچ طی کنند. بعد که فرصت از دست دادند ، نقش قربانی شدن را برای خودشون قبول کنند

    هر چیزی که ما تو این زندگی بدست میاریم قبلش بهاش با قربانی کردن خیلی چیزها میدیم .. در واقع اول میکشیم تا متولد کنیم آنچه که میخوایم داشته باشیم .

    ‌‌

    نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 16:38 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ‌‌

    امروز از یکی شنیدم که گفت :

    مادرشوهرم گفتن بگو برات چیکار کنم که یکم آروم باشی خیالت راحت تر باشه تو دوره درمانت؟

    گفتم دوست ندارم هرگز دیگه تا آخر عمرم خواهرتونو ببینم.

    دستشونو بلند کردن‌ گذاشتن رو چشماشون گفتن چشم. منو ببخش.

    خیلی استرس داشتم برای گفتن چنین چیزی اما اینقدر قلبم سبکه الان که نمیدونید چقدر راحت شدم

    حالا بماند ، چه رنجشی این خانم عزیز ، از خاله همسرشون داشتند ... به اونش کاری ندارم .. اما برای من این حرفش ، یه خاطره خیلی تلخ بالا آورد

    چقدر آدمها میتونند تو روزهای سخت شعور و انسانیتشون متفاوت باشه ..

    دقیقا تو اوج درمانم ، در بدترین و سخت ترین لحظه هایی که فشار بیماریم را حمل میکردم ..‌ وحسن به اجبار ماموریت چند ماهه ، به خاطر تامین هزینه های درمان من به خارج کشور رفته بود .. و من تنها ترین و بزرگترین منبع حمایتیم کنارم نبود... علاوه بر دردهای جسمانی هزاران مسیولیت و حواشی زندگی سرم اوار شده بود

    یه بچه به شدت بی قرار و آسیب خورده که هم رنج دوری پدرش داشت و هم باید شاهد بحرانهایی بیماری مادرش میبود ... آنهایی که همدرد هستند و بچه کوچیک دارند قشنگ میدونند چی میگم

    مادر همسر دقیقا زمانی که توی بستر بیماری تو اتاق از درد به خودم روی تخت میپیچیدم امد بالای سرم ، گفت خاله فلانی گفته چون مریم نگذاشته عروسی بچه ام حسن بیاد این بلا سرش آمده

    حالا آن زمان ،از عروسی اونها چقدر گذشته بود ؟

    نه سال

    آیا اون خاله و بچه هاش تو عروسی ما شرکت کردند ؟

    خیر هیچ کدوم شرکت نکردند ... و خدا را شکر به علت عدم شرکت تو عروس ما طبق دیدگاه سخیف مادر ، هیج کدومشون سرطان نگرفتند

    آیا در واقعیت من مانع شرکت حسن در آن عروسی شدم ؟

    خیلی ها میدونند تا یه دوره ایی من عشق عروسی رفتن بودم با یه اشاره کسی دعوتم میکرد میرفتم .. فضای عروسی را دوست داشتم ، آن تایم یادمه فقط دو روز متوالی از حسن درخواست مکرر میکردم ما هم شرکت کنیم بهمون خوش میگذره

    خودشون هم خوب میدونند ، حسن کلاً برعکس من ، حوصله فضای عروسی را نداره چون ادم درونگرایی هست

    اما همیشه چون میدونست من دوست دارم محبت میکرد جایی دعوت میشیدم من را همراهی میکرد ‌.

    اما این دفعه به دلایل شخصی خودش محکم میگفت نه نمیخوام شرکت کنم ... و خلاصه اصرار من ، اون هم به خاطر خودم برای حضور و خوش گذرونی در فضای عروسی جواب نداد .

    این حرفها بماند ..‌ اما آن تایم که مادر این حرف زد خیلی زیاد دلم شکست ، ظرف خودم پر بود . .... هم اون بخشش که من نگذاشتم حسن بره قضاوت شدم . که اون برام مهم نبود چون من و حسن یکی هستیم فرقی نداره که در مورد کدوممون چه فکری کنند .

    .. قسمت تلخ ماجرا این بود که وضعیت بیماری من را نتیجه عقوبت این ماجرا برداشت کرده بودند...

    ‌‌

    بماند که من میدونم خاله هرگز این حرف نزده

    فرض محال حتی اگر خاله این حرف زده بود که بی جا کرده ... همونجا هم به مادر مستقیم گفتم

    باز از خاله فرض گفتن ، دلخور نیستم چون هیج جای زندگی من نیست

    اول که ،تو اگر مادر خوبی برای ما بودی ، چطور خاله به خودش اجازه داد به شما این حرف در مورد ما بزنه ؟

    اصلا خاله اون قضاوت احمقانه را کرد ، اگر تو بهش باور نداشتی ، چطور به خودت اجازه دادی اون حرف به من منتقل کنی که من و حسن تو آن شرایط دلمون بشکنه ....

    حالا بماند وقتی حسن به مادر گفت من با خاله تماس میگیرم و باهاش برخورد میکنم ... چه دست و پاهایی که گم و هول نشد

    گاهی ادمها حرفهای دل خودشون و نظرشون را راجب شما از زبان دیگران نقل میکنند ... حتی ممکنه با نمایش و انتقاد اینکه حرف بدی زده ، خودشون پشت اون ماجرا قایم میکنند ولی حرف را برای رنجوندن شما بهتون انتقال میدن ...و هدف انتقال دهنده با نقاب مهربانی و ریای دلسوزی ضربه به شما است

    پس خیلی زیاد مراقب این آدمهای این مدلی اطرافتون باشید و ازشون حذر کنید .

    خلاصه ، گفته این خانم را که ، شنیدم این خاطره تلخم ، زخمش تازه شد ... تو خودم بودم ، تنها تو بالکن نشسته بودم .. باربد آمد بالای سرم از غم چشمهام فهمید چیزی در درونم داره دست و پا میزنه ...

    هرچی گفت مامی چی شده قیافه ات غمگینه ؟

    بهش نگفتم ، گفتم به خاطر خستگی و بی خوابی دیشبه ..

    گفت نه این ناراحتی که تو چهره ات هست فراتر از بی خوابیه به من بگو و با من درمیان بگذار..

    ازتوجه اش تشکر کردم اما بهش گفتم مورد قابل بازگو کردنی نیست والا حتما بهت میگفتم اگر زمان بهم بدی جمع میشه پس خواهش میکنم اصرار نکن

    بغلش کردم و بوسیدمش ..

    چرا به باربد نگفتم ؟

    چون دلم نمیخواست تلخی و زشتی این تجربه که آن زمان خودش هم در فضای شنیداری و دیداری این حرف بود و با همون سن کوچیکی یادمه به حرف مادربزرگش واکنش متعرضانه و جدی نشون داد

    نمیخواستم حس و حال الان من تو درونش بیدار بشه .. ترجیح دادم به تنهایی خودم تحملش کنم تا بچه ام دوباره درد نکشه ... چون من هیچ وقت از تجارب تلخم با ، باربد درد و دل نکردم .. به خاطر آسیبی که میدونستم بهش میخوره .. اما برخی از موارد دیگه خودش شاهد بوده و در کنترل من نبوده

    بماند که بعد از بازگو کردن این حرف از طرف مادر ، مثل صدها حرف زده هیجانی بی فکر شده در این سالها .. تو چرخه تکراری عذرخواهی های رو مخی نه به شیوه درست و مظلوم نمایی هایی چرک .. که هر چه بیشتر برای جمع کردنش توضیح میدن حست بدتر میشه روبه رو شدیم

    من که خدا را شکر آدم هایی را که تمومشون کردم هیج گونه اطلاع و دسترسی اخباری بهشون ندارم .. حتی اگر راهی هم بوده بستم که اصلا خبری بهم نرسه .. و همه جوره گوشم خوابه

    اما چون میدونم اون ادمها رختخوابشون اینجا پهنه و متوالی از این وبلاگ پیگیرم هستند ....

    بهشون بگم وقتی دلی میکشنه و ترک برمیداره .. حتی اون فرد هم ببخشه ، خدا نمیبخشه .. چون وقتی تو بدترین و ضعیف ترین شرایط آدمها، فرصت طلبی، برای بی رحمی میکنید ... خدا هم مدعی اون آدم میشه و بهتون رحم نمیکنه

    همینکه در آتش عذاب ، حمایت های همه جانبه حسن از من در هر شرایطی میسوزید .. کافیتون هست

    میدونید راز این شرایط حمایت همه جانبه حسن و باربد از من چیه ؟

    دقیقا با اون فرمونی که نیت ها و کارهاتون پیش بردید .. من برعکسش عمل کردم .. و اجازه دادم خودشون اطرافیان بشناسند ... و با عملکردم در زندگی اعتمادشون ساختم .. نه جادو بوده ، نه باج هست ، نه ترس هست ما هرسه به تنهایی اینقدر مستقل هستیم که بدون همدیگر بتونیم از پس زندگی فردیمون بربیایم ... فقط صبر کردم و درست عمل کردم و انسانیت فراموش نکردم آزادشون گذاشتم خودشون مستقل تصمیم بگیرند و به نتیجه برسند ...برام فرق نمیکنه شما چه برداشتی از من دارید حتی در هر لحظه بخوان مسیر تصمیمشون عوض کنند باز آزاد هستند و من بهشون احترام میگذارم

    برای همین درسته ما هرسه یکی هستیم اما هر واکنش و عملکردی که هر کدام به آدمهای اطرافمون الان داریم یک تصمیم مستقلانه است .به همین علت با وجود رنج های زیاد ،شکوه ایستادگی و ثبات داخلش جاری هست .. چون هر آدمی دقیقا خودش میدونه اون برای خودش و بقیه چه ادمی بوده و ادمهای نزدیکش هم خوب میشناسه

    دل شکستن هنر نیست ... دور از جون شما عاقبت همه خوابیدن داخل گور هستش پس ، با این واقعیت جبری که هست ، ادم چرا تلخی و درد تو قلب های بقیه بکاره .. که با یه تلنگر و حرف ،اون زخم دوباره جاش درد بگیره

    من با رفتن مادربزرگم و پدر حسن بیشتر درک کردم که چقدر ارزش شریف بودن در زندگی اهمیت داره چون این دو عزیر به نظرم طوری زندگی کردند ... که یادشون حتی بعد از رفتنشون آرام جان هست

    مولانا میگه :

    در قیامت چون نمازها را بیارند در ترازو نهند و روزه ها را همچنین،

    اما چون محبت را بیارند محبت در ترازو نگنجد،

    پس اصل محبت است...

    📚فیه مافیه

    نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • باربد الان که فصل امتحاناتش هست ، طبیعاً تا حدی استرس تجربه میکنه ... میبینم بیشتر از زمانهای دیگه یهو میاد خودش تو بغلم مچاله میکنه من هم نوازش میکنم قربون صدقه اش میرم . که آرامش بگیره

    یا مستقیم میگه میخوام میام تو بغلت من هم فوری دستهام براش باز میکنم تا جای که ممکنه فداش میشم

    با حسن حرف میزدم ..

    گفت باربد کجاست ؟ گفتم همین الان آمد تو اتاق تو بغلم بود کلی نوازشش کردم الان مجدد رفت پای درسش

    صد البته خودم بیشتر از این دقیقه ها لذت میبرم . به شوخی به حسن میگم مرد گنده ... الان من تو بغل اون جا میشم نه اون تو بغل من ، ولی هنوز با این قدش خودش برامون لوس میکنه و بغل میخواد

    حسن یه حرف خوبی زد ‌.. گفت خیلی این اتفاق خیلی خوبیه که تو این سن ، حس راحتی را با ما داره که برای این نیازش به سمتمون میاد...تو زمان ما ، چقدر خجالت میکشیدم که بخوایم اینجوری بریم تو بغل مامان و بابامون تا این توجه را بگیرم

    دقیقا درست میگه من همین الان هم تو تجربه کاریم میبینم ... گاهی در خانواده ها ابزارهای خشم و مکالمات تیز و برنده و مشاجرات سنگین به شیوه ناسالم ابراز میشه مدل و عادت خانواده شده و کسی هم از این بابت خجالتی نداره

    اما برای نشون دادن تعاملات عشق و محبت ،بوسیدن و نوازیدن همدیگر .. اعضای خانواده از هم خجالت میکشند و یا چون در گذشته خودشون توجه و نوازش کافی نشدن و در کنارش کاری برای آگاه و درمان شدنشون نکردند از ابرازهای این مدلی به هر بهانه ایی امتناع میکنند .

    چون از نظر عاطفی رسش کافی پیدا نکردند و این مدل اشتباه را دارند دوره به دوره منتقل میکنند . اینجوری میشه که در ادمها طرحواره محرومیت هیجانی شکل میگیره و بعدها ادمها در موقعیت های زیادی از زندگی درد میکشند در واقع این طرحواره محرومیت هیجانیشونه که فعال میشه..

    در خانواده همدیگر را مثل رفتارهای روتین ، هر روز ببوسید ، بغل کنید ، از هم قدرکنید ، احساسات مثبت به هم منتقل کنید .. مثل مستقیم بهم بگید چقدر زیبایی ، چقدر فلان کارت ارزشمنده ، چقدر امروز بهم حس خوبی دادی ..‌ چقدر خوبه که هستی ‌ و.....

    موقع وارد شدن اعضای خانواده به استقبال هم برید و کلامی و جسمانی همدیگر را پذیرا بشید ... و موقع خروج هر یک اعضا همدیگر را صمیمانه بدرقه کنید ...

    ابراز محبت در بطن خانواده خجالت اور نیست یک مهارت عاطفی و نشونه سلامت است .

    نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 19:4 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • مشغول امتحانات پایان ترم باربد هستیم . برای همین کم فعالیتم . چون اون درس میخونه من فقط تایم هایی که مراجع دارم و خرید های خونه بقیه اش به عنوانی با جان دل مشغول خدمت و رسیدگی به نیازهاش هستم که بتونه استرس هاش و فشاری که روش هست را مدیریت کنه ...

    بعضی از مراجع ها اول احوالپرسی میگن ، کارهاتون ان شاالله سبک شده و دیگه به قسمت تفریح و خوشگذرونی هانتون رسیدین

    واقعیت اینه که حضور من اینجا مسافرت تفریحی نیست . اینجا خونه دوم و حتی با مسیولیت های بیشتری هست . تمام خوشگذرونی من با بودن کنار باربد خلاصه میشه اینقدر کار زیا هست که فرصت گذشت و گذار خاصی پیدا نمیشه و موردی به رفتن به همین محیط اطرافمون هست ..

    بیشتر استراحتم توی بالکن خونه و فضای سرسبزه مجتمع میگذرونم

    من نمیخوام مزاحم درس خوندن باربد بشم ترجیح میدم با حضورم آسودگی و آرامش بیشتری برای باربد رقم بزنم

    بریم روی نکته و مطلب ارتباطی که میخوام براتون بگم

    در جریان هستید دیگه ، که من به خاطر وضعیت جسمانیم شرایط خاص خودم را دارم .. شخصیتاً هم ادم فعالی هستم .یه وقتها جنب و جوش وفعالیتم از توان بدنیم خارج میشه و در ماه سه ، چهار بار یک دفعه بدنم خالی میکنه و این خالی شدنه در حدی هست که اینقدر بی جون میشم که حتی توان حرف زدن هم ندارم به یه حال نیمه غش می افتم هوشیارم اما انرژیم اندک میشه آنوقت فقط باید روی تخت دراز بکشم چشمامم ببندم بعد یه خواب چندساعته ... بدنم کم کم ریکاوری میشه .. در واقع دیگه بلدش شدم چگونه باهاش زندگی کنم .. خودم حس میکنم فشارم خیلی افت میکنه

    این سابقه من را طبیعاً حسن و باربد میدونند... اوایل که اینجا رسیده بودم حجم کارهام خیلی زیاد بود حسن هم هر زمان تصویری در روز چند بار تماس داشت ... به باربد میگفت مامانت کجاست ؟ باربد هم که تصویر را روی من می انداخت مینداخت میدید من در حال کار کردن هستم

    یه روز که بی حال شدم .. باربد بهش گفته بود مامان کم حال شده نمیتونه حرف بزنه فرداش تماس گرفت گفت : من اونجا نیستم این حال میشی خیلی نگرانت میشم ... چرا اینقدر کار میکنی ؟ رودربایستی نکن،باربد هم شرایطتت میدونه بهش بگو که تو آمدی پیشش که همکاری کنی طبق روال قبل زندگیش خودش کارهاش انجام بده تو هم کمکش کن .

    گفتم حسن عزیزم این بچه مدتها ما ازش،دور بودیم و الان واقعا عطش این رسیدگی ونیاز را داره .. بنده خدا هم خیلی زیاد سرش بابت درس و کلاس آنلاین زبانش شلوغه

    من ده روزه رسیدیم یهو اینو بهش بگم جالب نیست و گفتن من ممکنه تاثیر همکاری را کم کنه صبر کن اول این ظرف توجه اش کمی پر بشه ، بعدش شیوه انتقال این همکاری را به طرز درستش انجام بشه

    نگران نباش .. من خسته و کم انرژی هستم اما بعد این همه سال خودم را بلد شدم چیکار کنم که با صبر بدون اینکه به رابطمون لطمه بخوره شرایط بهتر میشه .

    چون باربد صبح زود بیدار میشه روزهای که صبح ها زودتر مشاوره داشتم کم کم شروع کردم ساعت هام از قبل به باربد گفتم تو گوشیش که آلارم بگذاره و منو نیم ساعت قبلش بیدار کنه .... آن هم گاهی قبلش صبحانه آماده میکرد یا یه چای با کیکی برام می آورد باهم میخوردیم

    یه روز که ، قبلش کم حال شدم دیگه نتوستم ظرفهای شام را بشورم ، فرداش از خواب بیدار شدم .. رفتم آشپزخونه گفتم وای دیشب نتوستم ظرفهام بشورم بعد مشاوره ام حالا باید این همه ظرف بشورم

    خلاصه من پشت هم دوتا مشاوره داشتم بعد طبق معمول آن روز هفته ، باربد وسط مشاوره های من دانشگاه رفت ... آمدم تو حال دیدم تمام ظرف های شام و صبحانه را شسته سینک و ظرف شویی را برق انداخته و بعدش رفته ....

    همون موقع آمدم براش پیام تشکر فرستادم و نوشتم سوپرایز شدم و چقدر دیدن تمیزی و زحمت تو چسبید / حضوری هم که رسید مجدد ازش تشکر کردم

    از آن به بعد چند بار دیگه طی روزهای که بودیم این کار از طرف باربد تکرار شد البته ظرفهای مونده شام نبوده چون من بدم میاد ظرف روی سینک بمونه مثلا

    من مشغول کاری دیگه بودم برگشتم دیدم دیدم ظرفها را شسته .. من هنوزم ازش درخواست نکردم هر زمان انجام شده، به خواسته خودش انجام داده و باز ازش تشکر شده و متقابلاً برای هر کاری او از من تشکر میکنه ..

    میخوام بگم رفتاری که میخواین در ادمهای نزدیکتون مثل همسر و فرزند فعال کنید با چگونه خواستن و به موقع گفتن و از همه مهمتر با تشویق بهتر به نتیجه می رسید تا اینکه از راه غرغر و شکایت ، سرکوفت و طعنه زدن

    من همون اول هم به پیشنهاد حسن باربد میگفتم بدون شکایت و اعتراض مطئنم ، انجام میداد چون الان رابطه امون در جایگاهی هست که به درخواست های هم اهمیت بدیم اما همیشه باید حواسمون باشه که رابطه هرچقدر هم خوب و محترمانه باشه باز هم مراقبت و ملاحظه میخواد ‌.

    این به معنی این نیست که ما به هم نقد و اعتراض نمیکنیم ، به معنی این نیست که از هم دلخور نمیشیم ، به معنی این نیست که اشتباه و قصور نداریم

    از قضا من از آن دسته مادرهایم که خیلی قاطع و جدی هستم ولی تا جایی که آگاهیم و ظرفیت روانیم اجازه داده ملاحظات را هم ، در نظر گرفتم تا برداشت بهتری بابت نتیجه داشته باشم

    اعتماد و احترام و امنیت در رابطه با نصحیت ، احساس گناه دادن ،تهدید و فشار به افراد نزدیکمون نمیشه به دست آورد ، بلکه با حوصله و قدردانی بابت رفتارهای خوب به دست میاد ..‌ وقتی ادم این ملاحظات مدنظر قرار بده قطعاً مواقع ضروری حرف مختصر و مفیدش هم ، ازطرف مقابلش شنیده و توجه میشه

    و یاداوری بعدی اینکه ستار و عیوب فرزندان و همسرتون باشید اصلا جالب نیست عیب جویی و اشتباهات آنها را پیش اطرافیان خودتون باز کنید چون اول باعث تخریب شخصیت آنها و آزرده کردنشون خواهیم شد و هم اینکه بعضی آدمها منتظرند یه لیست از این موارد از شما جمع اوری کنند در موقع مناسب برای تخلیه خشم و آسیب زدن به شما ازش استفاده کنند . شما باید حافظ احترام و امنیت خانواده خودتون باشید . با عیب جویی مشکلات همسر و فرزندان شما از بین نمیره اوضاع را بدتر میکنه .. مشکل باید در چهارچوب خانواده حل و فصل بشه ، حتی اگر اشکال رفتاری حل نشه ،قرار نیست که طوری باهاش برخورد بشه که شرایط بدتر کنه .

    خیلی وقتها شده اشکال رفتاری خانواده رفع شده خودتون فراموش کردید . اما شنوندگان فرصت طلب و بخیل مو به مو آنها را در حافظه خودشون نگهداری کردند که قشنگ سر به زنگار به روتون بیارند ... از من به شما دوستانم گفتن بود ..ما تو مثلث سه نفره خودمون هیچ وقت این کار را انجام نمیدم و اثرات مفید و خوبش در روابطمون جاری هست .... منظورم این نیست بشینید تعاریف غلو و اغراق کرده ازشون بگید ابداً این کار هم نیاز نیست . دقیقا حرفم حفظ حریم خانواده فعلیتون در بخشی که نیاز به درست شدن و ترمیم داره .

    نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 16:24 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • بابت وجودت شکر ، بی نهایت حسن عزیزم ، تولدت مبارک باشه ماه من ؛ که بودنت همیشه ، همه چیز را زیبا و امن میکنه ❤️🥳
    یار من ،تو با زمینی شدنت در فروردین ماه ، بهارم را واقعی ساختی .
    بهترین رفیق لحظه هام دوستت دارم تا ابد و یک روز ❤️💕 سایه ات مستدام عزیز جانم

    تو نفسی ، همه کسی بمان برایم ❤️

    ‏با تو شاه ماهی دریام بی تو مرگ موج تو ساحل / با تو شکل یک حماسه ،بی تو یک کلام باطل❤️❤️❤️❤️❤️

    نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 10:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ‌‌

    باربد ظهر در حالی که مشغول درست کردن نودل برای ناهارش هست، با ، پدرش تصویری تماس گرفته

    من هم تو آشپزخونه مشغول کارهای خونه هستم ...

    صداشون میشنوم

    باباش به باربد میگه چند روزه همش از این غذاها میخوری .. یکم آشپزی کن

    به باباش میگه من دو وعده دیگه دوام بیارم مامی میرسه

    یعنی من ضعف کردم برای تنبلی هاش تو این چند روز و امید قشنگش که داره با خودش صفا میکنه به وعده اینکه مامانش میرسه کلی براش پخت و پز میکنه🥰

    خلاصه ما مامانها ،مثل انرژی که از بین نمیریم فقط از حالتی به حالت دیگه تغییر میکنیم ... یعنی من به اسم دارم میرم آنتالیا ولی در واقع بیشتر از آشپزخونه اینجا به آشپزخونه آنجا منتقل میشم چیزی تغییر نمیکنه ..😂🤭

    و برای خود من هم بهترین لذت غیر این نیست کارهای برای کسانی که دوستشون دارم انجام بدم که به آنها خوش بگذره

    از صبح بلند شدم سالاد الویه درست کردم ، یه پلو مخلوط لذید و دیروز هم فسنجون آماده کردم که به غذاهای فریزری و یخچالی حسن افزوده کنم

    راستش بخواین از حسم بخوام بگم انگار دلتنگم،😭 مثل ادمیه که آمده مسافرت و الان میخواد برگرده ...حتی دو سه بار که امروز تو فشار احساسی قرار گرفتم به خودم گفتم کاش الان نمیرفتم ...

    دلم خیلی تنگ میشه برای تایم هایچای خوردنمون و موزیک گوش دادنهای دونفرمون ..هایده ، داریوش_ ابی ، گوگوش _ سهراب پاکزاد و.....

    حتی دلم برای نورهای رنگی رنگی که با چراغ خواب کهکشانی تو اتاق پخش میکردیم .. که بیشتر موزیک بهمون فاز بده

    برای تمام لحظه هایی غریبی حالم و دلتنگی هام که به هیج کس جز حسن دلم نمیخواد نشونشون بدم

    و آن محرم ترین و امن ترین فرد برای دیدن و درک این غم های منه

    برای تمام دقایقی که عمیق همدیگر تو احوالات خاص این مدتمون درک کردیم و فهمیدیم و به هم تاب آوری دادیم

    برای تحلیل های فوق العاده اش وقتی از درد فردی و دردهای مشترک گفتیم ... اینقدر کافی و دقیق که انگار آن من را زندگی کرده .

    امیدوارم من هم به این عمیقی این حس درک کردن را به آن منتقل کرده باشم

    برای تمام دور دورهایی که حسن منو به زور از اتاقم میکند تا با هم با ماشین بچرخیم ...بعد که میرفتم میگفتم چه خوب شد رفتم ... دوباره دور بعد کندن از اتاقم برام سخت ترین کار دنیا بود ... از بس خلوت اتاقم باب دلم و خلوتمه... چون همه چیز این اتاق ساده باب دلمه ... مثل کافه ی ، مورد علاقه کسی میمونه که دوست داره ، روزی چند ساعت داخلش بره خلوت کنه من این خلوت را تو خونه ام با همراهی حسن برای برای خودم ساختم با ساده ترین امکانات، برای بقیه نمیدونم اما برای من فوق العاده است .

    حتی برای گلدونهای قشنگم ؛ صدای اب نمای خونه ..‌دلم تنگ میشه

    حسن میگه تا باربد بغل کنی همه این دلتنگی هات قابل تحمل میشه ...

    ‌‌

    چمدونهام آماده اند فقط لحظه آخر یخچالی ها را بگذارم ساعت یازده میریم درب خونه افسانه که همسفرم سوار کنم باهم سفر کنیم .

    ‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 18:36 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیشب خریدهایی که میخوام با خودم ببرم چه خریدهای باربد ، چه سوغاتی های بقیه و سفارشهای که بهم داده بودند تموم شد ... همه کنار چمدون گذاشتم

    که فقط چیده بشند.

    تا یک شب سرخ کردن ، سبزی های قرمه سبزیش طول کشید چون من سبزی را با شعله کم و زیاد سرخ میکنم کار زمان بری هست ... تصمیم گرفتم سبزی را سرخ شده با خودم ببرم

    البته قبلش از این سر تهران رفتیم آن سر تهران از فروشنده ایی که سبزیهای قرمه اش از جنوب و سفارشی میاره سبزی تهیه کردیم ...‌ چون واقعا طعم و کیفیت سبزی جنوب به سلیقه ما خیلی نزدیک تر هست .. باربد قرمه سبزی دوست داره دوست داشتم بهترینش براش تا آنجا ببرم ...که وقتی میخوره آن لذت بردنش ببینم

    غذاهای فریزری حسن تا جایی که فریزر جا داشت آماده کردم که شامل خوراک لوبیا با گوشت _ خوراک عدس _ خوراک گوشت _ خورشت مرغ _ کباب تابه ایی با گوجه سرخ شده _ قرمه سبزی _ آش جو _ آش رشته _ کله گنجشکی ...روز رفتن هم حتما تا چند روز براش غذای یخچالی درست میکنم و میگذارم

    تمام غذاها را سعی کردم با امکانات موجود فریزرم تهیه کنم که هم فریزر خالی بشه هم اینکه در مدتی که نیستم مواد فریزر خراب نشند ... از طرفی من حبوبات خیلی دوست ندارم حسن برعکس من خیلی حبوبات دوست داره .. خلاصه غذاها را طبق سلیقه ایی که حسن داره و تجربه نتیجه فریزشون خوب میشه انتخاب کردم

    ده روز مونده تا رفتنم اما چون برای مدیریت کارهام آدم دقیقه نودی ابداً نیستم اصولا همیشه از چند روز قبل کارهام میبندم ... یعنی کارهای که روی برگه نوشتم اخرین تیک های انجامشون میزنم

    با وجود اینکه این کارها واقعا وقت گیر و پر زحمت هستند اما چون داری برای عزیزترینت تکاپو میکنی خیلی لذت بخشه ...حتی جنس خستگی اخر شبش هم متفاوته ‌... یه آخیش گنده تو دل خستگیش هست

    دیشب تا سبزی ها سرد بشند خوابم گرفته بود .. حسن فیلم تماشا میکرد گفت برو بخواب خودم سبزی ها را بسته بندی میکنم

    صبح از خواب بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه، دیدم دیشب دیگ سبزی را هم شسته ... من همه کارها را قبل خواب انجام داده بودم . دیگ را هم شسته بود .... چه صبح قشنگی شد.. به همین سادگی ...

    فوری سر کار بهش زنگ زدم گفتم بوس به دستهات که هم زحمت بسته بندی سبزیها را کشیدی هم اینکه دیگش را شستی ، چه بهم چسبید ( ادمهای نزدیکتون را بابت کوچترین کاری که برای شما میکنند تشویق و قدردانی کنید ،که هم به آنها حس خوب میدین، هم باعث دوباره تکرار این همراهی های مثبت میشید .. از شخصیت طلبکارانه در زندگیتون تا میتونید فاصله بگیرید این معنیش نیست خودتون نادیده بگیرید معنیش اینه که یکی کار خوبی کرد هی نگید وظیفه اش بوده چون میتونست آن کار را انجام نده )

    مقدار مجاز بار سفر و استفاده از آن برای ما که تو این مسیر ، که رفت و آمد داریم از هر دو طرف خیلی اهمیت داره ولی با وجود همه اینها برای من واقعا ارزشه که دقیقا تو همین موقعیت ها که نفع خودم هست ادم هایی که لحظه های خاص کنارم بودند به یادشون باشم

    باربد که میخواست بیاد بهش یاداوری کردم چند کیلو از بار را کنار بگذاریم برای چندتا از دوستانی که به ما تو این مدت لطف داشتند ازشون بپرسیم اگر چیزی،نیاز داشتند براشون به ایران بیاری... که با آن عزیزان هماهنگ کردیم و ارسالی های واجبشون به ایران باربد تحویل گرفت و با خودش اورد و به دست خودشون یا مخاطب هاشون رسوندیم

    الان هم که خودم ، میخوام برم باز حواسم بوده که به دو سه تا از عزیزان بگم که دارم میام اگر چیزی نیاز هست از ایران من براشون ببرم ...

    که رعنا خانم همون خانم املاکی یه مقدار چیزهای هوسونه ایران داشت گفتم سر چشمام برات آنها را از سوغاتی میارم .

    یکی دیگه که تا حالا کار خاصی برای من نکرده اما چون یهو یادش افتادم ، دلی گفتم بهش بگم ... ادمها زیادند اما گاهی مجبوری قرعه بندازی به خودم بود دلم میخواست به همه ادمهای که میشناسم بگم

    بهش که گفتم

    گفت چند کیلو بارت جا داره؟ یه جعبه وسایل دارم البته که واجب و ضروری هم نیست اما اگر خواهرم بتونه برات تهران پست کنه که برام بیاریش

    خدا را شکر خواهرش گفته بوده نمیتونم پست کنم

    فکر کنید خواهریش پست کردنش را گردن نگرفته بود خدا میدونه چند کیلو بوده

    البته من هم مطمین باشید اگر فرا تر از دوکیلو بود قبول نمیکردم کار به آنجاها نرسید

    خلاصه دومورد سفارشات دیگه داشت تهیه کردم با خودم براش ببرم که با کمال میل انجام دادم

    خوشکلی ها وقتی یکی بهتون خبر میده دارم میام یا میرم چیزی یا کاری ندارید برای این نیست که اسباب و وسیله غیر ضروری بهش بگید براتون بیاره مطمین باشید دفعه بعد از لیست خط،میخورید

    برای حمل چند کیلو بار اختصاصی شما نیست

    برای ارسالهای ضروری هست، مثل مدرک و دارو و چیزهای این مدلی،که بشه به دوستان دیگه هم کمک کرد .خلاصه خوبه که اداب و اصول رفتار را در معاشرتهامون بدونیم ...

    برای من حتی تا پنج کیلو دو بار سهیلا جون بار به ایران اورد اما دقیقا تماس گرفت گفت مریم من تا پنج کیلو میتونم برات بار به ایران ببرم ، دوست دارم برای تو انجام بدم اگر میتونی به دستم برسون ... یعنی اگر خودش نمیگفت محالات بود که بخوام ان موارد بدم با خودش بیاره ... خدایش هم اینقدر این محبتش تو دلم موند که همیشه به یادشم و برای کارهای اینجوری نفر اول لیستم هست .و یک رابطه متقابلی تو گره باز کردن برای همدیگه داریم

    چون من واقعا با جستجو این بار با هزینه بیشتر تونستم این بلیط را تهیه کنم که از بارم استفاده کنم.

    خلاصه که ایام را اینجوری میگذرونیم

    تهران خلوت شده ادم بدون ترافیک با این هوای قشنگ صفا میکنه از این ور بره انور

    حال خوب برای دلتون آرزومندم ❤️

    ‌‌

    نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 14:12 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • به بهانه فرا رسیدن سال ۱۴۰۴ براتون روشنایی ، رهایی ، پذیریش ، عشق ، صبوری ، برکت در زندگیتون طلب میکنم ... ماچ وسط پیشونتیتون ، سال خیری به رویتون گشوده بشه🙏🙏🙏

    نمیدونم شما این عید چقدر حس وحال، بهار و سال نو را دارید ؟ و هیجان و شوقش در درونتون جاری هست ؟

    برای من که خیلی کمرنگ و بی بو هست و احساسش نمیکنم ..

    دیشب تا خود صبح از درد شکمم تو خودم می پیچیدم ..

    دقیقا جای عملم شدید درد میکرد بعنی یه جای مشخص درد داشت

    صبح حسن میخواست به خاطر حالم سر کار نره بهش گفتم برو عزیز من به کارت برس نگران نباش این که تازگی نداره و همین یک بار نیست هر چند روز یک بار این بساط دارم .. خودش خوب میشه .‌...

    موقع رفتن تاکید کرد ابداً آشپزی و کار نکنم فقط استراحت کنم

    حسن که رفت به خاطر و انرژی زیادی که از دست داده بودم ، تازه تونستم دو سه ساعتی از خستگی زیاد یه چرتی بزنم همینکه دلم دردش احساس میشد از خواب میپریدم یه متکا را محکم تو دلم فشار میدادم .. یه جا از خواب پریدم دیدم صفحه گوشیم که صدای تماسش بی صدا بود روشن شده ،

    لیندا بود داشت زنگ میزد.. قربونش بشم هر روز یا موقع رفتن سرکارش یا موقع برگشت باهام تماس میگیره🥰

    گوشی را برداشتم ... گفت این چه صداییه چی شده ؟.. بهش گفتم میدونی که همون دردهایی که هر چند روز یک بار سراغم میاد دیشب دیگه خیلی زیاد اذیتم ‌کرد .

    خلاصه یکم نازم داد .. تا زودتر خوب بشم 🤕☺️

    برام گفت برای سال نو ، خونش پنجاه نفر مهمان داره البته قابلمه پارتی هست هرکس یه غذا با خودش،میاره لیندا هم یه سفره هفت سین مفصل با کلی تنقلات میچینه .. خلاصه مراحل تدارکاتش برام تعریف کرد

    گفتم چه خوب تو ایران نیستی اما خیلی خوشحالم حس و حال و شوق عید نوروز در اطرافت جاری هست ...چه کار خوبی میکنید

    گفت تو چی مریم ؟

    گفتم من واقعیت اصلا حس و حال فضای عید را در خودم هرچه جستم پیدا نکردم .. خلاصه حتی پهن کردن سفره هفت سین را هم کنسل کردم ....البته به حسن گفتم اگر آن براش مهم هست حتما تدارک ببینم

    که اون هم گفت نه مهم نیست ..

    یه وقتها ادم حس،بعضی از کارها را نداره ... باربد که بود به خاطر آن به این باید ها حتما مقید بودم .. اما الان که باربد نیست .. حسن هم که با من موافق و هم خواست هست ترجیح میدم گوش به دلم بدم و در گذر و جاری بودن زندگی غرق بشم ...و اگر مناسبت های بعدی خواست و میلش را داشتم بهترینش در حد توانم برای خودم بچینم ...

    منظورم اینه که دنیا و آدمهاش خیلی جاهاش بهمون حسابی، گیر دادند و سخت گرفتند حداقل خودمون هی برای اینکه یه موقع ها با میل اکثریت هم خواست نیستیم خودمون بازخواست و سرزنش نکنیم ..اتفاقی نمیفته ... نگران نباشید عیب و بد نیست

    خیلی روزها بوده که بر خلاف میلمون .. به اصطلاح روز خوب را با کیفیت کمش، هم ساختیم ... اما یه روزها هست که فقط ادم میخواد زندگی کنه اون هم بدون باید و قید و شرط ... هرکاری که ، ازش در لحظه برامد فقط انجام بده

    با لیندا که خدا حافظی کردم ..‌ چای و نباتم و داروهام خوردم ... احساس کردم درد شکمم خیلی کاهش پیدا کرده گفتم برم مشغول آشپزی بشم تا موقعی حسن از سرکار برگشت من یه بند تو آشپزخونه بودم اینقدر مشغول کار شدم که متوجه زمان نشدم سرتون درد نیارم حسن که رسید من چهار تا غذای پر کار در حجم زیاد درست کردم و دیگه اخرهای پختشون بود ...

    . دوتا دیگه از غذاها را هم غروب درست کردم .. وسط این غذاها همه کلی ظرف کثیف و اصول داشت که جمع و جور میکردم هی میشستم .. مگه تموم میشد

    مثلا قرار بود امروز خانمی ،خیر سرش اصلا آشپزی نکنه و فقط ناخن هاش سوهان بکشه💅 تا دلش اوف شده خوب بشه...🥴

    انوقت شش تا غذا پخت و پز کردم 😵‍💫

    یادم به اون کلیپ تو اینستا افتاد که خانمه میاد پای ظرف شویی که کلی ظرف کثیف هست داد میزنه این کلفت کدوم گوری هست؟ این همه ظرف نشسته جمع شده 😡🤬بعد چند ثانیه مکث میکنه میگه ای وای یادم رفت خودممم😵‍💫😫 .. بعد تند تند شروع به ساییدن ظرف ها میکنه ..‌دقیقا ماجرای منه

    حالا چرا اینهمه غذا درست کردم؟ ...یه برنامه برای بعد تعطیلات عید دارم که برم یه مدت پیش باربد بمونم، بلیطم خریدم که به آن هم رسیدگی و توجه کنم ( همین جا بگم عزیزانی هم که مشاوره با من دارید نگران نباشید همه چی طبق روال قبلی هست تا زمانی که ایران نیستم تا برگردم .. از طریق صوتی واتساپ جلساتمون را برگزار میکنیم )

    خلاصه اینها فقط بخشی از،غذاهای آقایی😎 هست که براش فریزر کردم ...این آشپزی قسمت دوم و سوم هم داره که در روزهای آینده کارهای اداریش تموم و تکمیل میشه

    الهی که همیشه برقرار باشید ... شادی وسط قلبهاتون بشینه❤️💕

    برای عید هرجا که هستید خیر و خوشحالی براتون باشه 😘

    اگر در سفرید با خاطره های زیبا و سلامت برگردید 🥰

    اگر کنار خانواده هاتون هستید الهی که کانون عشقتون همیشه گرم و پراز مهر باشه خیلی خیلی قدرش بدونید یکی از بزرگترین لذتها و دارایی های،دنیاست که شما صاحبش هستید

    اگر تنهایید❤️‍🩹 .. غبار غم بره جاش شادی بشینه غمتون نباشه بیاین بغل خودم .. چیزی نشده مریمتون که نمرده ...

    گریه هات کردی زود سر پا شو بهم قول بده هوای خودت داشته باشی .. یک دونه از تو که بیشتر نیست ❤️

    الهی که تمام آرزوهاتون تو این بهار مثل یک درخت زیبا پر از جوانه بشه 🌷

    من و حسن با هم برنامه ریختیم سال تحویل کنار آرامگاه مادربزگ قشنگم باشیم بعد از عید دیدنی بی بی ؛ به سمت آرامستان تهران به زیارت مزار پدر حسن میریم ، پدر مهربانی ،که بعد رفتنش انگار یه دنیا را با خودش برده ... اعتقادی به شگون مگون داره و این چرت و پرت هام اصلا ندارم

    الان نیمه شبه ، صبح که از خواب بیدار شدیم به سمت بهشت سکینه کرج حرکت میکنیم .

    میدونم که عزیزای دلمون متعلق و محدود فقط به اون مکان نیستند اما به هر حال حضور در مزارشون بهانه ایست برای التیام دلتنگی ها و زخم هایی که تو قلبمون هست و خنجرهای که از پشت در کمرمون فرو کردند ، هرگز فراموش نمیکنیم💔😭 .

    .به هرحال اونجا بیشتر احساسشون میکنیم ...

    ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

    بی بی جونم و باباجون عید ما کنارتون هستیم .... محاله از یادمون برید❤️

    بعد نوشت : ما عید دیدنی هامون رفتیم ❤️🤍 خیلی بیشتر دلتنگیم کاش میشد یک بار دیگه بغلشون کرد😭

    نوشته شده در پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ ساعت 2:19 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • باربدم ، صبح ساعت هشت و چهل دقیقه به سمت استانبول هواپیماش پرید ‌

    از دیروز صبح که ما از خواب بیدار شدیم دیگه تا موقع رسیدنش به خونه اش ، ما نخواییدم

    حسن و باربد قبل ظهر به بهانه بنزین زدن ماشین از خونه بیرون رفتند بعد که برگشتند دیدم با یه کیک خیلی گوگولی زیبا به رنگ یاسی و صورتی و یه شمع فانتزی قلبی، اکلیلی آمدند .

    حسن گفت کیک و شمع باربد انتخاب کرده ... گفته مامانم این رنگبندی را دوست داره از چیزهای اکلیلی هم خوشش میاد ،پس شمعش،هم این باشه

    دقیقا من خیلی طیف رنگ بنفش و زیر مجموعه هاش دوست دارم

    خلاصه آنها تا رسیدند استیک های که از دیشب حسابی مزه دار کرده بودم برای ناهار دراوردم اماده کردم

    استیک ریبای

    استیک کوهان گوساله

    و بال مکزیکی ، را روی تابه سنگی گریل درست کردم.. دقت به میزان پخت خیلی،مهم هست .

    اینقدر خوب شدند و باربد به به و چه چه کرد که گفتم حالا ببینم چی میشه برم یه مریم استیکی راه بندازم ... 😬😂

    بعدش سه تایی مثل چسبونک هر کاری میکردیم ، همش کنار هم بودیم که از این دقایق نهایت استفاده را کنیم ..

    چمدون هاش را خودش و باباش از دیروز آماده کرده بودند

    غروب هم یه نیم ساعتی باهم تولد بازی کردیم .. بوس و بغل پارتی را انداختیم من براشون یکم رقصیدم

    البته به خاطر کمر دردم استعدادهام دراین زمینه نمیتونستم خیلی نشون بدم 😂😂

    در اخر هم کیک و چای با هم خوردیم

    ساعت دو نیمه شب به سمت فرودگاه حرکت کردیم .‌‌

    ساعت سه آنجا رسیدیم

    میدونید که قسمت قبل چک پاسورت فقط اجازه میدن مسافر وارد بشه یعنی باید همراه ها خداحافظیشون انجام بدن

    ولی با یک شانس هماهنگی و سفارشی که برامون انجام شد تونستیم همراه باربد تو آن قسمت هم همراهش بریم (خدایش آنهایی که پارتی های کلفت و حسابی دارید چقدر بهتون خوش میگذره تو این دنیا ... صادقانه بگم حتی برای همین مورد من هشدارهای عذاب وجدانی تو مغزم چندبار آلارم زد .. اینقدر بهش گفتم کوفت ، خفه 😬😂

    تا بی خیال شد رفت .. حالا جدا از شوخی گذشته به این فکر میکردم ، واقعا من نمیدونم همین الان چند نفر مشابه من تو این جمعیت هست ولی باید همین جا خدا حافظی،کنه و امکانی نداره که داخل بیاد و بیشتر کنار عزیزش باشه ... )

    یک دفعه اعلام کردند هوای استانبول برفی و طوفانی شده برای همین دوساعت پرواز تاخیر خورد ... خوب شد ما داخل کنارش بودیم و زمان باهم گذرونیدم از تحویل بارش و گرفتن کارت پرواز،کارهای دیگه پا به پاش بودیم

    ( راستی آدم وارد فرودگاه بین المللی ایران میشه بیشتر حس میکنه وارد کابل یا قندهار شده از بس جمعیت افغان زیاده ،چقدر پرواز برای افغانستان و شهرهای مختلفش ساعت به ساعت هست ‌‌‌‌...و یک رفتار عجیب اینکه مردمان افغان ، هر جا کف زمین دلشون میخواست ،راحت با بارهای بسیار نامنظمی که با خودشون داشتن ،روی زمینی که مردم راه میرند پهن میشدن و مینشستند و بارهاشون دور برشون ریخت و پاش بود .... اصلا یه وضع و ظاهر چندشی 🤢🤢

    این که دیگه نژاد پرستی نیست بحث فرهنگ هست هم وطن خودم هم این کاره کنه صد برابر بیشتر نقدش میکنم

    بعد آرایش ووظاهر بیشتر آقایونشون ایشششش چقدر ترسناک بود ... قشنگ انگار طالبان محاصره ات کرده بودند .. این چه وضعی هستش ... ما چه گناهی کردیم باید فیلم وحشت ببینیم

    تو این چند ساعت نگاه میکردم عند پروازها همین دبی و ترکیه بود ... یعنی دوتا کشور درست و حسابی تو این پروازها نبود .. اخه چرا ؟

    حیف ایرانمون نیست که توریست انتخابش نیست

    چیزی که خیلی زیاد متاسفم کرد وضعیت بد ظاهری فرودگاه بود قبل تر هم قابل نقد بود اما الان خیلی بد و نازیبا شده وضعیت سرویس بهداشتی ها بی نهایت افتضاح ‌.. بیشتر شباهت به ترمینال های اتوبوسی سطح پایین بود .

    منه هیچ کاره تو این سیستم ، به عنوان شهروند احساس خجالت میکردم که از کشور دیگه وارد این فرودگاه بشند ،واقعا ابرو بر هستش بعد آنهایی که مسولند چطور به این موضوع ذره ایی فکر نمیکنند و شرمنده نمیشند پس این همه بودجه چی میشه؟... حداقل اینجا ابروداری کنید .. یه دستی دم عیدی سر و روش بکشید ،زشته خوبیت نداره ، بابا ما هم یه غروری داریم )

    بگذریم در این باره سخن و نقد زیاده هی باید از دستتون حرص بخوریم ... این بچه هامون برای امثال چیزها ول کردند رفتند و خواهند رفت چون تب رفتنه خیلی تو جوانها زیاد هست دارم به عینه میبینم و میشنوم ... اینها باید تو خونه خودشون میموندن

    هیییییی روزگار .... هی باید از بچه هامون بشنویم چه خوب شد و خوشحالیم که رفتیم ... این وسط ادم درسته از رضایت بچه اش خوشحال میشه ولی تاسف میخوره که کاش اینها به جای این حس همین جا میموندن و افتخار میکردند ... چرا هیچ کس این مورد براش مهم نیست .ادم حس میکنه با این شیوه و مدل مدیریت دارید خودآزاری یا خود زنی میکنید انگار به عمد دیدگاه خود تخریبی دارید ... ادم حس میکنه نه تنها مردم بلکه کل وطن مبتلا به افسردگی و سر شدگی شده ..

    💔😭😢😭💔

    خلاصه با اعلام تاخیر پرواز باربد ،ساعت هشت و چهل دقیقه صبح انجام میشد ، دیگه ساعت هفت و نیم باربد به سمت چک پاسپورت رفت که آنجا باید دیگه خداحافظی میکردیم

    وقتی بغلمون کرد ، حسابی بغض کرد وزد زیر گریه ... یعنی دل من و باباش تو آن لحظه میخواست از جاش کنده بشه ...

    چقدر ما بهمون فشار آمد که احساسات خودمون کنترل کردیم که آن بیشتر اذیت نشه

    از ما که جدا شد بره چند قدم که جلو تر رفت باز صداش کردیم مجدد بغلش کردیم که با اون حال بی قراری و بغض نخواد بره و ارومتر باشه ... بهش گفتیم ما تا زمانی که تو داخل هواپیما بری بشینی اینجا میمونیم که اگر کاری داشتی یا مسیله ای پیش آمد باهامون تماس بگیر

    خلاصه منتظر موندیم هواپیماش که خواست دیگه حرکت کنه بهمون اطلاع داد و ما هم از فرودگاه خارج شدیم

    در نهایت گل زندگیم با بهترین آرزوهای که بدرقه اش کردیم رفت به دنبال ادامه هدفها و برنامه های برای ساختن آینده اش داره

    ما که با این ترافیک شهر رسیدیم خونه مون ...اون هم همزمان هواپیماش به استانبول رسید و وارد هواپیمای بعدی شد که به سمت آنتالیا پرواز کنه

    از خستگی داشتم میمردم با وجود این همه بی خوابی اصلا حس خواب نداشتم تا ساعت پنج و نیم عصر که باربد از خونه اش تماس گرفت که رسیده بود ، من همینجور متوالی بیدار بودم

    خیالم که آسوده شد به سلامت رسیده ... نفس راحت کشیدم

    همون موقع یه خواب سنگین به چشمام آمد و سر جام یه دوساعتی بی هوش شدم

    اینقدر جاش تو خونه پیداست که نگم براتون 😭😭😭

    بالاخره دو سه روزی طول میکشه که ما عادت کنیم

    برای نگهبان مجتمع که مسیولیت نگهداری کل ساختمان باهاش هست و خانم رعنا که املاکی داره ، و در موضوع تمدید کرایه خونه باربد خاطرتون باشه اول برای حمایت از صاحب خونه با من تماس گرفت ولی وقتی با من صحبت کرد متوجه و قانع شد کاملا حق با ما هست و صاحبخونه در خواست غیر منصفانه داره موضع اش عوض شد با ما همکاری کرد و واسطه خیر شد . با وجود اینکه تا حالا از نزدیک ندیدمش براش چند تا سوغاتی فرستادم باربد گفت امشب با هر دوتاشون هماهنگ گرده و بهشون سوغاتی هاشون میره تحویل میده

    که تحویل داده بود و هر دو خیلی خوشحال شده بودند ... رعنا که خودش باهام تماس گرفت و تشکر کرد .به باربد هم گفته بود هر کاری داره حتما بهش بگه

    شکر میکنم برای انسانهای خوبی که خدا سر راهمون قرار میده ...

    زندگی مثل یه مسیر پر پیج خم هست ... من گزارش یک روز ، ثبت کردم در حالی که انگار گزارش عادی یک برنامه زندگی روزانه به نظر میاد ...اما چقدر اتفاق افتاده ، سالگرد تولد ،آشپزی خاص ، دلتتگی ، عشق ، تلاش برای آینده ، خروح از کشور ، ورود به یک کشور دیگه ، دوباره از اون کشور رفتن به یکی دیگه از شهرهاش ..‌ تعامل و قدردانی با اطرافیان به بهانه سوغاتی و خیلی موارد دیگه ... ...همه اینها محصول یک روز هستند .

    آرزو دارم کشورم ، وطنم ، میهنم حال خودش و مردمانش بهتر بشه ...و در تمام رگ هاس نور و امید جاری بشه که به بچه هامون یه روز بگیم ، حیف نیست اینجا نیستید نمیخواین به خونه امن خودتون برگردین ؟

    آمین 🙏❤️

    ‌‌‌

    نوشته شده در شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 20:24 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • حسن و باربد باهم دوتایی رفتند یه چمدان مناسب کابین هواپیما برای باربد بگیرند که باربد بتونه پی اس فایوش را در یک شرایط بهتر با خودش ببره والا کوله و ساک های دیگه موجود هست هم خودش داره هم ما داریم

    ...

    قرار بود سه نفره با هم بریم .. اما من یه هفت ، هشت روزی میشه سمت راست کمرم دچار یک درد بسیار آزار دهنده ایی شده ... خیلی صداش در نیوردم ، که این روزهای اخری بتونم بدون محدودیت کمتری را با ، باربد سپری کنم ... تصمیم دارم وقتی باربد رفت یه دکتر مغز و اعصاب برم و پیگیری کنم چون اگر الان دکتر میرفتم ممکن بود توصیه های خاصی را بده که محدودم کنه ... خلاصه با کرم موضعی و مسکن های روزانه تا الان مدیریتش کردم .

    به قول باربد شاید هم درد عصبی باشه چون من دارم میرم بهانه های دلتنگیت به جسمت زده .‌‌‌... بعید هم نیست .

    همش یادم میاد تازه مریض شده بودم چقدر برای خوردن مسکن حتی توی بیمارستان مقاومت میکردم اینقدر این دردهای مزمن و عجیب سرم موند که دیگه الان خاله قرصی شدم ...

    تا درد از حد تحملم خارج میشه مسکن را میخورم

    مضاف به کمر دردم ، سرما خوردگی هم دارم ترجیح دادم خونه باشم بتونم ناهار و شام امروز آروم ، آروم درست کنم

    دیروز باربد ، و حسن با هم رفتند ، اول بابت یه حساب جدید دیگه که باربد میخواست در بانک باز کنه وبعد آرایشگاه بره و دراخر یه سری عکس بگیره که با خودش به ترکیه ببره و یک سری خورده کاری دیگه را انجام بدهند ، به من گفتند ناهار درست نکن کارمون انجام شد تماس میگیریم بیا پایین که باهم ناهار بیرون بریم

    باربد پیشنهاد اکبر جوجه داده بود باهم بخوریم

    اینقدر حالم بد بود تما تنم درد میکرد تماس گرفتند یکم ژیگول میگول کردم که رنگ و روم پریده نباشه رفتم پایین ....

    بهم میگن چه عطری چه خانم خوشکلی اوووووو ،

    گفتم فکر کردید ، با خودتون گفتید الان زار پایین میاد میریم بهش نهایت یه فلافل دونونه میدیم حلهههه ....

    ارهههههههه

    با این تیپ باید حداقل منو سمت رستورانهای اندرزگو ببریید غیر از این جایی دیگه نمیام

    خلاصه کلی خندیدن 😂😂

    به باربد تو ماشیم گفتم مامان منو ببخش ممکنه نتونم برات حلیم بادمجان درست کنم ...

    چون غذاهایی که گفته بود دوست داره براش درست کنم همه را درست کردم یه حلیم بادمجون یه استیک سنگی مونده که برای،حلی مبادمجون ازش عذر خواهی کردم ... چون استیک کاری نداره

    بعد گفت اصلا اشکال نداره مامی من درک میکنم نگران نباش ... ازت دستورش میگیرم همونجا خودم درست میکنم

    اکبر جوجه را خوردیم ...

    بعد غذا باز رفتیم یه خورده خریدهای لوازم آشپزخوته ابی که نیاز داشت براش تهیه کردیم

    ( یه چیز جالب بهتون بگم چون باربد تجربه زندگی مستقل داره دیدم خیلی براش جذابه توی فردشگاههای لوازم آشپزخونه بچرخه و با دقت به کارایی لوازم دقت میکنه از من سوال میپرسه ....یا فروشگاههای بزرگ رفتیم سمت این چیزهای این مدلی با اشتیاق رفته و بررسی،کرده

    حتی میاد یه نکاتی را از،آشپزی سوال میکنه که مطمینم اگر کنار ما بود هرگز الان درگیر این موارد نبود و این برای او و ما دستاورد بزرگی هستش که توجه و تجربه میکنه و بعد میتونه کنار همسر و پارتنرش به این موارد اهمیت بده و هم همراهی،کنه )

    بعد خریدهای باربد رفتیم برای نگهبان ساختمان فعلا یه باکس کامل سیگار سوغاتی،گرفتیم تا امروز بقیه سوغاتی های که میخواد ببره تکمیل کنم ... ( ترک های ترکیه مثل دودکش سیگار میکشند و عاشق سیگارهای ایران هم هستند )

    بعد تو راه بستنی سنتی زعفرونی که از قبل باربد گفته بود گرفتیم که آن را هم میل کنه

    باید زود میرسیدم خونه باز یه سری خریدهایی دیگه باربد که از دیجی کالا سفارش داده بود میرسید که باید تحویل میگرفتیم ... کلاس زبان آنلاین هم داشت

    رسیدم خونه واقعا حال ندار بودم .. یکم استراحت کردم تا جسم روبه راه بشه بعد بلند یه شام آماده کردم ...

    دیدم این حلیم بادمجون را اگر براش درست نکنم بعدش حس حسرتش روی مخمه ....

    ..‌ مقدمات اولیه اش آماده کردم روی گاز گذاشتم اروم اروم آماده بشه که امروز دیگه مرحله دومش را پیش میبرم

    ناهار امروز کته کباب با گوجه سرخ شده است که مقدمات آن را هم شب آماده کردم ، حتی سالاد شیرازیم بدون افزودن آبلیمو و نمک وفلفل سیاه و ماست خیارم آماده کردم که اگر امروز حال ندار تر بودم کارهام مختصرتر باشه ... دیگه رفتم تو رختخواب تمام تنم از درد زوق زوق میکرد قرص هام خوردم تا بتونم بخوابم ... با وجود ملاتونین و منیزیوم به سختی زیاد خوابم بود ... اما حسم خیلی خوبه بود که تدارکات فردا را جلو انداختم

    ارزشش داشت .

    امروز هفت و نیم صبح بیدار شدم صبحانه را آماده کردم پدر و پسر بیدار کردم که زودتر صبحانشون بخورند و بعد به سمت خیابان منوچهری برند

    من نرفتم که هم این کارها را انجام بدم هم با دردم براشون مزاحمت و دردسر ایجاد نکنم و هم اینکه بتونم بعدش انرژیم ذخیره کنم کارهای تکمیلی را که مونده تو لیستم تیک بزنم بعد از ظهر باهم بریم انجام بدیم و چمدان قشنگ زندگیم دیگه ببنیدم .... خیلی خیلی سخته این قسمتش .... قلبم از جا میخواد کنده بشه ... ولی این بخش هم جزیی از مسیری است که انتخاب شده که باربد به جلو بره و میپذیرمش

    باربد چند روز پیش برام یه کلیپ فرستاد .... که یه میمون خیلی بامزه است بعد صورتش خیلی غمگینه یهو انگار کسی بهش یه حس مثبت میده اینقدر شیرین میخنده که دلت ضعف میره براش.... بعد بالاش نوشته بود ... تویی که بیست سالته یه روز سختی داشتی بعد مامانت میاد میگه فسقلی من کیه ؟

    مردم از خنده چون دقیقا اون مامانه منم ... همیشه بهش،میگم پنجاه سالته هم بشه یه وقتها من مامانتم و تو همیشه نی نی منی وقتی زنگ میزنم یا کنارتم توی فضای،خصوصیمون هر لحظه دلم خواست باید باهات گیگیلی حرف بزنم .... و خدا شکر آن هم بدش نمیاد همراهیم میکنه 😂 حالا روزی صد بار بیچاره بهش میگم فسقلی من کیه

    صل الله سترکه را کم داشتیم اینم اضافه شد . من بگو با این سرماخوردیگم میخوام مثل خود زنه بگم .. گلوم پاره شده 😂😂😂😂 تیر غیب بخوره به زنه که گرفتارمون کرده لامصب ول کنمون نیست لعنتی هی انگار مجبوریم بخونیم خخخخ😂😂

    یه کرم برای ی صورتش ، یه کرم هم برای خشکی دستش گرفتم ، شربت مکمل و ویتامین همینطور ... هر روز خودم تو این روزها برای دست و صورتش کرم زدم .. مکملش بهش دادم ... باباش میگه این کارها را باید خودت برای خودت انجام بدیییی

    میگه بابا ... من عمداً اینجا انجام نمیدم تو ترکیه همه اینها را خودم انجام میدم ... دوست دارم مامانم برام بزنه حس خوبی برام داره ...

    تا از چشمام میفهمه برای رفتنش بغض میکنم بدو بدو میاد بغلم میکنه میگم مامی گریه کن ، احساسات حبس نکن بعداً بیشتر اذیتت میکنه ( چه خوب تکرار این پیام را که بارها تاکید کردم گرفته که هم ما و و هم ادمهای اطرافمون حق داریم که در موقعیت ناراحتی ابراز هیجانات مناسب داشته باشیم و بهم حق ناراحت شدن بدیم )

    حسن و باربد که رفتند برای خودم ریمکس هایده را روی اسپیکر بولوتوسی، پخش کردم ... با هایده میرم تو یه دنیای دیگه از بس باهاش کیف میکنم... خواننده جاودانه و محبوب منه .‌‌ با موسبقی هایده به انرژیم افزون میکنم

    ظرف های صبحانه را شستم ، ناهارم کامل آماده کردم نگم از عطر غذا که تو خونه پیچیده .... قطعاً تا در بازکنند باربد میگه واییییی به به چه بوییی ......‌آنجا همه خستگی من را شسته میشه

    راستی امروز حدود پنجاه روز میشه که من هر روز پانسمان زخم بخیه هام به کمک حسن تعویض میکنم کم کم دارم آثار بهبودی را داخلش میبینم و بالاخره شاید نهایت تا پانزده روز دیگه کل این زخم خوب بشه .

    این زخم جسم بود دو ماه طول کشید اما بالاخره خوب شد .... زخم هایی که به دلمون زدند پس کی خوب میشه ؟ من که میگم تلخیش هرگز و هرگز فراموش نمیشه

    پی نوشت :من توالی دردها و واکنش های خودم مینویسم بیشتر برای یک سری مخاطب‌ همدرد هست که همیشه سوال میکنند کی این دردها و محدودیت ها تموم میشه ؟ یا برای کاهششون چیکار کنیم

    الهی قربونتون برم به خدا عمیقاً درکتون میکنم من میبوسم تمام جای که دردتون میکنه

    همیشه گفتم کسی که دوره درمان سنگین پشت سر گذاشته ممکنه هیچ وقت دردها تموم نشه به جای انتظار غیر واقعبینانه پذیرش و مدیریتش در هر شرایط یاد بگیر ... گزینه درست تری هستش ...

    زندگی خودش چند لگد محکم ، جانانه بهمون زده خودمون دیگه حداقل به خودمون لگد نزنیم

    نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 12:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ‌‌

    امروز تو خونه تنهام، سرما خوردگی و احساس کوفتگی در بدنم دارم

    دوتا، مشاوره صبح داشتم انجام دادم باید برای گلو دردم دیفین هیدرامن و قرص سرماخوردگی میخوردم چون داروی ضد حساسیت ادم گیج و منگ میکنه بابت مشاوره هام که بتونم ، مسلط باشم وعده صبحم نخوردم


    ناهار هم کله پاچه که قبلا درست کردم از فریزر بیرون میارم گرم میکنم من حسن همونو باهم میخوریم
    چون حال آشپزی ندارم و میخوام استراحت کنم .

    باربد امروز از صبح با دوستش علیرضا با هم پاساژ چهارسو رفتند که سیر دلشون تو لوازم الکترونیکی با هم بچرخند ، ناهار بخورند تا غروب باهم هستند

    در این مدتی که باربد اینجا بوده ، شش،، هفت باری با دوستاش بیرون رفتند و احتمالا این اخرین قرار دوستانه اش خواهد بود
    فردای روزی که متین هم دانشگاهی ترکیه اش به سمت اصفهان بدرقه کردیم ،علیرضا با ماشینش دنبال باربد آمد همدیگر را ملاقات کرند و به صرف شام از باربد پذیرایی کرده بود

    و هیجان انگیرترین دیدارش با سپهر دوست دوران دبستانش بود که با همراهی و همکاری علیرضا چون دوست مشترک هستند ، سوپرایزش کردند خلاصه میدیدم خیلی باهم برای این سوپرایز تقلا و برنامه ریزی میکنند

    هی علیرضا با سپهر قرار میگذاشت یه کاری برای سپهر پیش می آمد جور نمیشد از این طرف یه روزها هم باربد کلاس زبان آنلاین داشت، تا بالاخره یک روز قرارشون جور شد
    توی مرکز خرید اوپال قرار گذاشتند و من و حسن باربد همون اوپال پیاده کردیم و ترجیح دادیم خود اوپال ،پیاده نشیم که باربد راحت باشه و دو نفره به سمت غرب تهران رفتیم

    یه فیلم قشنگی هم از سوپرایزشون گرفتند ... علیرضا و سپهر توی سالن بیلیارد هستند دارند بازی میکنند در حالی که سپهر داره تمرکز میکنه که توب با چوب بیلیارد نشانه بگیره ،باربد یواش میاد یه چوب بیلیارد برمیداره و توپ سپهر را نشونه میگیره ....یعنی فقط،اون صحنه که سپهر باربد را میبینه .. چنان بچه ام( سپهر) رنگ به رنگ شد و خشکش زد ... فداش بشم با یه هیجانی بعد چند ثانیه توقف و شوک پرید و محکم باربد بغل کرد ...
    از نظر ابراز هیجان سپهر ابرازات بیشتر د شفاف داری داره ... باربد ملایم تر ابراز هیجان میکنه ... خلاصه آن شب باربد برنامه داشت آن از دوستاش شام پذیرایی کنه که هر کاری کرده بود سپهر اجازه نداده بود و آن میزبان شام شده بود ...

    به حدی آن شب باربد از این دیدار شعف داشت و خوشحال بود که وقتی خونه برگشت با وجود که دیر وقت بود هنوز شارژ و پر انرژی بود من که خیلی خسته بودم رفتم خوابیدم ولی باباش فرداش گفت دیده باربد خیلی سر حاله نشسته و باهم تایمی گذروند تا باربد هیجانش سبک تر بشه و راحت بخوابه

    پس فرداش مجدد قرار گذاشتند این سری دیگه باربد طوری برنامه ریزی،کرد که میزبان شام خودش باشه
    و آن شب موفق شد از دوستاش پذیرایی کنه

    خدا را هزاران بار شکر میگم برای تمام ثانیه های که باربد تو این سفرش حال خوبی های زیادی را تجربه کرد

    از این بابت میگم احتمال خیلی زیاد آخرین قرار دوستانه باربد هست ...
    چون که ،حسن جمعه و شنبه روز تعطیل کاریش هست بقیه هفته سر کار میره
    باربد شنبه پیش رو ، چهارم اسفند صبح زود میره و ما باید نیمه شب به فرودگاه ببریمش ...
    حسن دیشب گفت چهارشنبه و پنج شنبه را هم این هفته ، مرخصی گرفته که بتونیم این چند روز اخر بیشتر باهم باشیم

    من میدونم که شرایط کاریش طوری است که گرفتن مرخصی راحت نیست ..همین محدود فرصت که از بابت مرخصی داره خواسته برای لحظه به لحظه بودن با ، باربد از دست نده ... اینقدر این پدر قشنگ و نازنیین هستش

    ‌‌

    نه به عنوان مادر باربد و نه به عنوان همسر این مرد ، بلکه به عنوان کسی که از دور داره این رابطه پدر و پسری میبینه و آنالیز میکنه...‌ واقعا باید بگم حسن یک پدر فوق العاده و بی نظیری است که تو این رابطه تمامی ارکان سلامت روان را حفظ میکنه ... من برای لحظه های خوب و مشترک این دونفر میمیرم اینقدر رابطشون قشنگ و دوستانه است ... شبیه دوتا برادر دوقلو هستند که حوصله هم را در همه حال دارند

    روزی که باربد بره ۳۶ روز کنارمون بوده ...که تا الان هر شبش بلا استثنا این پدر و پسر با هم یک فیلم جدید تماشا کردند
    حسن باید صبح زود سر کار بره ولی تو این مدت تا دیر وقت با نهایت علاقه و لذت را با هم گذروندن
    ( من این تایم ها کنارشون نبودم .. در قسمت های دیگه فعال بودم .. و به اتاق خودم میومدم و به کارهام میرسیدم
    بماند که به عمد چون میدونستم نیاز هست خودم تلاش کردم که فضای دونفره اینجوری حتما داشته باشند )

    در کنار بیرون رفتن های مشترکی که زیاد داشتیم .. چهار بار بدون من پدر و پسری باهم ساعات طولانی بیرون رفتند خرید کردند و از جاهایی که علاقمندی مشترک دارند دیدن و وقت گذروندن ، غذاهایی که دوست داشتند و مخصوصا خاطراتی از آنجا داشتند با هم میل کردند

    کنار فیلم دیدن مشترکشون ... یه عالمه بساط تنقلات داشتند .. برای دستگاه پی اس فایو باربد حسن یه دسته بازی، اضافی هم خرید و گاهی باهم مشترک بازی وکلی باهم کیف کردند
    صدای قهقهه های خنده هاشون زیباترین ترانه این روزهای خونه بود

    ( خوبیش اینها که هیچ کدوم از این موارد اجبار یا ادا نبوده ... حسن هم خودش به این بازیها علاقه داره ، حالا باربد هم که باشه لذتش ،براش چند برابر هست )
    خود حسن روی کامپیوترش یه سری بازی داره که انجام میده اختصاصی خودشه ... من حتی یک بار این مدت ندیدم وقتی باربد خونه بوده انفرادی کامپیوترش روشن کنه و بخواد ادامه بازی،هایش انجام بده ، آن دو سه بار که سراغ بازیهای خودش رفته باربد با دوستاش بیرون بوده

    خلاصه ما تمام تلاشمون کردیم که تو این مدت یه حال دو طرفه خوب برای هم بسازیم ‌..‌
    به اندازه تمام خاطرات تلخی که گاهی عامدانه یا مغرضانه کسانی برامون تو این سالها درست کردند و دلمون هر بار شکستند ...با جان دل تمام عشقمون گذاشتیم وسط که برعکس ، ما مسبب خاطرات خوش باربد باشیم .

    یه توییت خوندم که نوشته بود دردها فراموش میشند اما آدمهایی که دردمون آورند هرگز از یاد نمیرند.... واقعا همین طوره

    بگذریم ...

    قطعاً اقرار میکنم من دنیایی که آگاهانه ، از،باربد حمایت میکردم و به سلامت روانش براساس دانشی که دارم توجه میدادم .. اگر بخش رابطه خودش با پدرش کم یا کافی نبود آن خلا قطعا اثرش در زندگی روانی و عاطفی باربد پررنگ بود و من تو این سیستم معیوب آنوقت فقط جای خودم پر میکردم .... اگر به نظر میاد نسبتاً شرایط خوب و مناسبه ، دلیلش ، همه افراد در ، این سیستم هست یک نفر هرگز به تنهایی نمیتونه خلا و اثرات آسیب های رفتاری دیگری را جبران کنه

    چند روز پیش داشتم گفتم هر روز به مراجع هایی که با موقعیت خوب و عالی میگند ابداً فرزند نمیخوایم به دنیا بیاریم داره اضافه میشه
    بعد باربد گفت اگر پولش دارند و سواد مادری و پدری را هم آموزش ببینند خیلی اشتباه میکنند بچه نمیارند

    گفتم به طور قطع که نمیشه گفت اشتباه میکنند ..
    تصمیم با خودشونه هر کس خودشه که باید با خودش روراست و شفاف باشه و مسیولیت تصمیش قبول کنه چون گاهی ادم با رنج هایی در زندگی روبه رو میشه و یا تجربشون میکنه که دلش نمیخواد کسی را به این دنیا بیاره که آن هم با این رنج ها رو به رو بشه
    شاید از نظرش خودخواهی باشه برای اینکه طعم پدر و مادر دار شدن را بچشه ادمی متولد بشه که ممکنه سختی های بی شماری در انتظارش باشه .

    بعد باربد گفت اگر پول و سوادش باشه از نظر من خودخواهی نیست یک لطف به آن فرزند متولد شده است .‌‌ بحث خطرات و ریسک اتفاقات در هر کاری امکانش هست پس اگر اینجوری هست ادم نباید هیج کاری کنه چون احتمال یه اتفاق بد هست

    گفتم حرفت کاملا درسته اما واقعا زندگی کردن سخته و جرات میخواد ...

    گفت مامی حتما در نتیجه گیریهات امثال من را هم فراموش نکن ،من از اینکه زندگی را با تو و بابا تجربه کردم با همه ی چالش هاش ، که سخت ترینش بیماری تو برام بوده ، باز خیلی خوشحالم که تونستم به این دنیا بیام و روزهای شگفت انگیری با شما تو خاطراتم باشه ... هر مرحله برام هیجان و حال خوب خودش داشته .. از،طرفی مرورو خاطراتم با شما لبخند روی لبهام میاره و از طرفی در مورد آینده میدونم با وجود شما روزهای خوب تری در انتظارم هست که دوست دارم تمام لحظه هاش تجربه کنم
    پس از نظر من تجربه زندگی اگر آن دوتا آپشن پول کافی و سواد زندگی و رابطه باشه بی نظیره این شانس بزرگه که اگر ادمی موقعیتش داره نباید از دستش بده


    انگار دنیا را بهم دادند وقتی اینها را گفت ...قبل تر ها هم چندباری بهم گفته بوده ولی از،اینکه هنوز این نظر را داره باز خوشحال ترم کرد
    بغلش کردم بوسیدمش گفتم مامان قربونتتتتتت بره هر وقت این فیدبک های این مدلی را بهم میدی تمام وجودم غرق آرامش میکنی .. خوشحالم از اینکه زندگی را دوست داری و حالت باهاش خوبه این حس خیلی نعمت بزرگی هست .این زندگی مبارکت باشه جان دلم ❤️



    نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ ساعت 17:23 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز چشمم گشودم با یک کلیپ زیبا که حسن خودش درست کرده بود و یک پیام دل انگیز ، شروع روزم اکلیلی کرد😍

    مریم عزیزم،
    محبوب من
    در آغوشم زندگی کن.
    آینده از آن ماست،
    دیروز دوستت داشتم،
    امروز دوستت دارم،
    فردا و فردا های دیگر هم دوستت خواهم داشت
    ای دل به فدای بودنت.
    بیست و دومین سالگرد ازدواجمان مبارک
    ❤️❤️❤️❤️❤️
    1403/11/25
    ❤️❤️❤️❤️❤️



    و من هم برای محبوبم گفتم و نوشتم :🥰❤️


    حسن عزیزم ، عشق زندگیم ...❤️
    بیست و دوسال پیش در چنین روزی ؛ زندگی عاشقانه ما طلوع کرد و تو عزیز جانم ، قلب من را عطر آگین کردی
    روزهایی در این مسیر ، لبه پرتگاه زندگی رسیدیم ، اما ما دستهای هم را ، هر بار مصمم تر و محکم تر از قبل گرفتیم و رها نکردیم ....
    بودنت در کنارم بهانه ایی برای ادامه زندگیم شد و من با تو جوانه زدم . تو و باربدم جای خالی تمامی نداشته هام تلخی های روزگارم را پر کردین.‌

    دلشادترم از اینکه باربد هم در این روز عاشقانه به ایران سفر کزده و کنارمون هست ❤️🥰
    دوستتت دارم ، تا ابد قدردان تمام خوبی ها و محبت هات هستم ... سالگرد ازداوجمون و روز عشق مبارک همسر شریف و شایسته من ❤️❤️

    ‌‌

    و باربد اینگونه برامون تبریک کلامی و نوشتاری ارسال کرد 😍🥰

    مامان و بابای عزیزم

    بیست و دومین سالگرد ازدواجتون مبارک ❤️❤️توی این سال‌ها با عشق و همدلی کنار هم بودین و بهم نشون دادین که محبت و تعهد، سختی‌ها رو آسون‌تر می‌کنه. زندگی‌تون همیشه برام یه درس بزرگ بوده❤️❤️

    آرزو می‌کنم که سال‌های بعدی هم پر از شادی، آرامش و لحظه‌های قشنگ کنار هم باشه. همیشه کنار هم خوشبخت و دلگرم بمونین❤️❤️❤️

    ‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 10:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیروز باربد به صورت آنلاین برای ترم چهارمش باید انتخاب واحد میکرد ... در نتیجه تمام نمرات پایان ترم را زده بودند

    بعضی از نمره هاش خوب شده بود

    دو، سه مورد متوسط بود

    یکی از درس های سخت با یه استاد بسیار سخت گیر را هم تونسته بود ازش عبور کنه که تعداد دانشجوهای عبور کرده از این درس محدود بودند

    دو تا هم نمره هاش پایین بود ... البته بگم که تمام نمرات سطح کلاس ، برای این دو درس بالا نبود ...

    در ضمن بقیه میتونند نمرات کلاس را مشاهده کنند

    وقتی بهم گفت : اولش ناراحت شدم البته رفتار خاصی بروز ندادم .. در حالی که خودم مشغول کاری کردم که خیلی هیجان رفتارم تو چهره ام بهش منتقل نشه که بتونم اون هیجان پالایش کنم و از سطح احساس به منطق بیارم و ببینم چه واکنش مناسبی را باید نشون بدم

    در حالی که مشغول کارم بودم یه بارش فکری در ذهنم حمله ور شد ...‌

    یعنی که چی دو تا نمره هاش بد شده ، به ما چه مربوط که بقیه هم نمره شون پایین شدند ،باربد ادم باهوشی هست حتما به اندازه کافی تلاش نکرده ؟

    یعنی با خودش فکر نمیکنه که برای مسیرهای بعدی اهدافش، به معدل و نمرات بالا احتیاج داره ؟

    همینجوری پشت هم افکار شاکی داشتم

    به خودم گفتم اینجوری نمیشه و باید باهاش من و حسن بشینم مفصل حرف بزنم و متوجهش کنیم که جدی تر بگیره

    غرهام که زدم بعد به خودم گفتم مریم کمی صبر کن داری خیلی ناعادلانه با افکارت پیش میری.. تو الان تمام اون قسمت های خوبی که نتیجه گرفته را در نظر نمیگیری ، این به تنهایی تو یک کشور دیگه باید درس بخونه ،کلاس زبان آلمانی آنلاین داشته باشه ، خودش غذاش آماده کنه ، خرید بره ، تمیز کنه و... دهها مسیولیت دیگه ...

    طبیعتاً ممکنه برای نتایج بهتر گاهی نتونه خودش برسونه ....

    از همه مهم تر ، باربد الان یک فرد بزرگسال است نمیشه خیلی بابت این موارد وارد حریم و برنامه هاش شد

    باربد چون کلا از بچگی معمولا از آن بچه هایی نبوده که پای کتاب و درس ساعتها بشینه ... یعنی تمام نتایجی که گرفته به خاطر هوش بالاش بوده

    معلم هاش هم همیشه فیدبک میدادن که چیزی که میگیم فوری دریافت میکنه

    عمدتاً،آموزش سر کلاس دریافت میکرد همیشه میگفت بلدم نیاز ندارم بیشتر مطالعه کنم ..‌‌ من هم که این وسط به حدی درگیر درمان و بیمارستان بودم نمیتونستم خیلی پیگیرش باشم

    بسیار بازیگوش و با هر چیزی که فکر کنید موقع درس خوندن خودش سرگرم میکرد من موقع درس خوندنش نامحسوس هر عاملی که ممکن بود مانع سرگرمیش بشه جمع میکردم بعد خدا شاهده میدیدم یه نخ مثلا از اطرافش پیدا کرده داره با اون اشکال درست میکنه بازی میکنه ....‌ تا این حد🤯

    از اینها بود که کله اش به زمین پاهاش به هوا به دیوار میجسبید بعد ازش ما درس،میپرسیدم😵‍💫

    از مشق نوشتن هم که متنفر بود براش عذاب بود🤢

    عاشق بود برف بباره ، هوا آلوده بشه مدرسه را تعطیل کنند ... خبر تعطیلی مدارس می آمد تلفن ما بود که زنگ میخورد از باربد مژدگانی دریافت کنند بهش بگند مدرسه فردا تعطیله

    ( هیچ وقت من مقابل این واکنش هاش ضد حال بهش نزدم . خووو دوست داشت 😬)

    میخوام بگم درسته چیزهایی که به دست اورده به نظر میاد نتیجه تلاش و آزمون هدفمند و درس خوندن زیاد بوده ... اما در واقعیت اینطور نبوه ابداً مدل بچه درس خونها که ده دور خودکار خودشون کتاب و درس میخونند و آزمون میدن نبود .

    برای همین ذهنیت و سوابق مشکی قبلیش😁، به خودم چون پتانسیلش داره و اگر با کمی تلاش بیشتر جلو بره حتما میتونه نتایج خوبی بگیره ...‌ چون واقعیت فقط تمرکز روی آموزش مدرسه و غیره و هوش همه جا جواب نیست .

    قبل از اینکه ایران برسه با برنامه ریزی قبلی با پدرش یک روز رفتیم براش پی اس فایو گرفتیم ‌

    که وقتی رسید بهش هدیه بدیم ،چون تا الان پی اس فور داشت ... یکی از بزرگترین لذتهاش همین بازی های آنلاین پی اس است ... من و حسن به این جنبه ها توجه کردیم که همیشه لذت و سرگرمیش به راه باشه که زندگی آنجا براش یکنواخت نشه که برای جلو رفتن بی انگیزه بشه ..‌

    تا رسید با پدرش رفتتد لپ تاپش آپ گرید کردند... کلا این چیزها بهش حس و هیجان خوب بوده .. مخصوصا که پدرش هم تخصصش هم در این زمینه است .

    ... بعد به خودم تو آن افکار گفتم نکنه ما از این بابت براش بساط سرگرمی میچینیم ، زیاده روی کردیم پس باید الویت هاش را در صحبت های سه نفرمون توجیحش کنیم ( البته که بعد متوجه شدم اشتباه تردید کردم و خوشحالم که به این موضوعات توجه کردیم چون هر لذتی دوران خودشه داره اگر داخلش البته افراط نشه شکل اعتیاد و فرار از درد زندگی نباشه .. تا جایی لذته خوبه )

    دقیقا سه روز قبلش یکی از دوستان نزدیکم ، خارج ایران شب باهام تماس گرفت ، با بغض و ناراحتی گفت حالس خوب نیست چون دختر نوجوانش بیشتر نمرات درسیش را افتاده یه فرصت جبران بیشتر نداره و اگر همکاری نکنه احتمالا مجبوره سال بالاتر نره و تو همین پایه بمونه ... و تقریبا هر روز باهم دعوا و جتجال داریم و این موضوع روح و روانم به هم ریخته .... احساس خستگی و درماندگی میکنم

    میگفت هر سری بابت گزارش نمرات کمش ناراحت و استرسی میشه ولی باز برای جبران کاری نمیکنه

    بهش گفتم ببین ناراحتیت را درک میکنم ، بهت حق میدم نگران باشی دوست داری بهترین آینده را برای خودش از الان برنامه ریزی کنه ... مخصوصا که تو خودت یه آدم فوق العاده پرتلاش، در زندگی هستی

    گفت اره دقیقا به خاطر خودشه

    گفتم اگر به خاطر خودشه ... بزار بهت بگم این جنگ و جدال ها شرایط بهتر که نمیکنه بدتر هم میکنه ...منظورم نیست بی خیالی طی کنی اون هم هر کار دلش خواست کنه قطعا قاطعیت میخواد ، تذکر و صحبت کم ولی مفید میخواد ...

    همه بچه ها ، بالاخره درس خودشون میخونند و هر کس به یه دانشگاهی راه پیدا میکنه ...ولی چیزی که جبران ناپذیره کیفیت رابطه ما با بچه هامون هست اون هیچ وقت آسیبش کامل برطرف نمیشه

    پس،مراقب باش اگر هم میخوای آگاهش کنی به رابطتتون لطمه نخوره ..میخوای آگاهش کنی عزت نفسش تخریب نکن ... اصلا به این قیمت ها نمی ارزه

    داری میگی خودش هم با نمره های بدش اضطرابی میشه ....

    اگر کمی اضطراب باشه که مسیولیت پذیری کنه و مقیدش کنه خوبه ، اما اگر اضطراب زیاد باشه ‌، خودش آدم متوقف و اهمال کار میکنه در نتیجه یه نفرت و بیزاری از خود درش ایجاد میشه و این تجربه خوبی برای ادم نیست ... خودت هم میگی مضطرب بی عمل هستش

    گفتم ببین پس اگر قرار بود حرفی از تو بشنوه و تاثیر گذار باشه تا الان شنیده بود، دخترمون مرحله کودکی را رد کرده تو مرحله نوجوانی هست ... یعنی استقلال تصمیم را داره ..پس بخواد و نخواد، کارش با خودشه.‌

    اگر انجام نمیده یعنی باید عینا با عواقب کارش روبه رو بشه بلکه یک جا احساس کنه که لازمه تغییراتی ایجاد بشه ...

    گفت واقعا آفرین به باربد فقط،دو ، سه سال از دختر من بزرگتره چه قشنگ خودش خودکار این هم تلاش میکنه و بدون حضوز شما داره تو یک کشور دیگه درس میخونه .... مریم اینو باید بگذاری روی سرت حلوا حلوا کنی

    گفتم از نظر لطفت به باربد متشکرم ....اما این خیلی خطاست که من و شما بچه هامون با بقیه مقایسه کنیم

    میدونی تو میشینی موفقیت های باربد یا دوست دیگری را میبینی بعد موفقیت های دختر خودت در جنبه های دیگه نادیده میگیری.

    همین الان من و تو بشینیم یکی یکی نقاط مثبت و ضعف بچه هامون وسط بیاریم میبنی که یه قوت های دختر تو داره که باربد نداره و بلعکس

    پس مقایسه بچه هامون با دیگری کاملاً ممنوع هست .

    گفتم ببین تو موفقیت های باربد از من میشنوی چرا که منه مادر به خاطر آن ویژگی های ایده الگرایی که در شخصیتم دارم و خود تو هم که ازت شناخت دارم متاسفانه داری...این ویژگی نتیجه آسیب های هست که ما در گذشته خوردیم ... من به خاطر کار کردن روی خودم بهش آگاه شدم که این اشکال هست .

    میدونم ممکنه بابت این ویژگیم و باگ شخصیتیم به بچه ام آسیب بزنم ، تلاش میکنم آگاهانه رفتار کنم و سعی کنم تلاشهای خوبش ببینم و مرتب به خودم یاداوری کنم ، مثلا برای تو که دوست نزدیکمی بگم که قشنگ تو مغزم جا بیفته که مبادا با دیدن نقاط ضعفش اون تلاشهاش نادیده گرفته بشه ...‌ و درنتیجه باربد تبدیل به یه ادم کمال گرایی بشه که هیچ دستاوردی بهش حس رضایت نده

    چون مادران و پدران ایده ال گرا دقیقا از همون نقطه آسیب خودشون اگر مدیریت نکنند و بهش آگاه نباشند متاسفانه فرزندان کمال گرا یا ایده الگرا تحویل میدن

    پس اول قبول کن من و تو که ، ایده الگرایی را داریم باید حتما مدیریتش کنیم که بچه هامون آسیب نخورند ....

    نمیبینی هر کاری میخوایم انجایم بدیم تا خودمون به درجه شهادت نرسونم بیخیال نمیشیم ... سخت کوشیمون فقط بخشی از اون هست اما بخشی از این خود آزاری دقیقا به همون ایده ال گرایمون برمیگرده ...

    من یک بار تو ترکیه به خودم گفتم ، باربد دیگه بزرگ شده من تا جان دارم بی منت ، تلاشم فراتر از توانم برای باربد وسط میگذارم اما این فقط سهم مسیولیت منه ... بقیه ماجرا به خودش بستگی داره ... و در یک محیط،دوستانه این مطلب را هم دوباری،براش باز کردم و در مودرش صحبت کردیم

    خلاصه تمام حرفهای من اینه که هیچ چیز به اندازه سلامت رابطه ، اعتماد و امنیتی که فرزندمون در هر سنی که هست، با ما داره مهم تر نیست باید مراقب باشیم ، این رابطهه ، حفظ بشه و از دست نره

    چندتا از موفقیت های دخترش، که از بیرون من نگاه میکردم بهش یاداوری کردم ..

    گفتم رشد و موفقیت فقط درس خوندن نیست ، از قضا افرادی که فقط تک بعدی بودند و مثل ربات خانواده ها با فشار آنها را روی درس متمرکز کردند شاید وارد یه رشته تاپ شدند ، اما از خیلی مهارت های بسیار واجب و مهم زندگی جاموندن ...

    مثلا باربد من، مثل پدرش علاقه به دیدن فیلم های سینمایی زبان اصلی داره ... هر زمان در مورد فیلمی که دیده با پدرش باهم راجبش صحبت و تحلیل میکنند تو دلم کلی کیف میکنم میگم خدا را شکر با لذت، یک آگاهی و دریچه ی ، باز دیگری ، از دنیا به باربد گشود شد ...

    در مراجع هام اونهایی که اهل دیدن فیلم هستند خیلی آگاه و هوشیارترند ... و گفتن های خوبی همیشه دارند .

    گفت اتفاقا دختر من هم خیلی فیلم و کتاب دوست داره و من از این بابت خیلی خوشحالم

    مثلا سازش خیلی قشنگ میزنه، حرفه ایی نیست اما ده ساله پیگیر هست

    ورزشش هر هفته شرکت میکنه

    گفتم پس دیدی همه موفقیتش تو آن مدرسه خلاصه نمیشه ... ببین چقدر خوبه تو داری جنبه های رشدی دیگرش الان میبینی

    ببین عزیزم نمیشه طیق خواست تو در همه چیز پرفکت و عالی باشه

    من و تو مگه خودمون در همه چیز عالی هستیم ؟

    صد البته نیستیم

    قرار نیست بچه هامون ویترین افتخار ما باشند یا رویاهای نصفه کاره و نیمه تمام ما را به سرانجام برسونند

    مهم اینه که ،آنها فقط باید با خودشون و ما حال خوبی،داشته باشند در کنارش هم بپذیریم که گاهی قرار ما را نشنوند چون باید خودشون ضرر و شکست تجربه کنند .از دست من و تو هم کاری ساخته نیست

    حالا کنار این دلخوشی ها خودت یه پیگیری هایی با ملاحظات خاص داشته باش ببین میتونی کشف کنی علت این نمرات کم دخترمون چی هست ... با نمرات کم کسی بیچاره نمیشه نترس

    خلاصه آن روز انتخاب واحد باربد ،حرفهایی که به دوستم بابت دخترش گفته بودم با خودم در ذهنم مرور شد ..‌ لذا به خودم آمدم و سعی کردم که روابطم با باربد مثل روزهای قبل باشه .. مخصوصا که الان باربد مهمان ماست و نهایت تلاشمون اینه که سفر خوبی براش باشه

    وقتی چای و میوه اوردم با هم بخوریم بهش گفتم بابا پیگیر انتخاب واحدت شد براش توضیح دادم که روال نمرات چگونه بوده گفت حالا شب بعد شام باهم صحبت کنیم

    یه خواهش ازت دارم پدرت خواست باهات صحبت کنه از این صحبت ها شاکی نشی با احترام گوش بده

    میفهمم که بعضی موارد خودت میدونی ولی هر کس تو خانواده حق داره فرصت حرف زدن داشته باشه

    آن هم یه همچین پدری که عاشقانه تو را دوست داره و تو اینقدر باهاش عشق و صفا میکنی و لذتهای مشترک داری ..‌ واقعا اسمش باباست ولی در حقیقت رفیق واقعی زندگی تو هستش

    گفت باشه

    ( کلا همیشه سعی کردم به باربد از بچگی این حس ندم که ارزش و دوست داشتن تو بسته به دستاوردهات هست

    بهش گفتم دوست داشتنی همیشگی منی بی هیچ قید و شرطی ... زمانی که تو پویا باشی من هم بیشتر انگیزه همکاری دارم ... و این موضوع ارتباطی به علاقه من و پدرت نداره اون همیشه حسش،ثابت و پایداره )

    شب بعد شام با هماهنگی،که قبلش با حسن داشتم برای مشترک بودن حرفهامون که چی بگیم و نگیم بهتر است

    بهش یاداوری کردم گفتم صحبت کم و کوتاه باشه

    پیام اینو داشته باشه که قصدمون کمک هست نه سرزنش

    چون دیگه بزرگسال هست به هزینه مسیری که درش هستیم یه اشاره فقط جزیی بشه .. چون نمیخوام بچه ام خودش محجوبه احساس خجالت کنه ...

    و حتما به موفقیت هاش اشاره کنیم که میبینبم

    خلاصه باباش اولش ازش عذرخواهی کرد گفت برای من و مامانت سخته تو اینقدر بزرگ شدی که ما دلمون نمیخواد توی بخشی از ابعادهای زندگیت دیگه ورودی داشته باشیم .. ولی خب ما چون سیستم خانوادگیمون همیشه سه نفره با هم حرف زدیم

    و از آنجایی که تو خارج ایران درس میخونی و تمام هزینه هات با جان و دل پرداخت میشه میخوام بدونم چه کمکی میشه کرد که ترم های بعدی نمرات این دو درس یا مشابه این دروس پیشرفت کنه که هر دو طرف کمتر متضرر بشیم

    باربد یکم از شرایط دانشگاهش و سخت گیری،های بی مورد بعضی از اساتید گفت ..یه همدلی ها این وسط رخ داد ، چه بسا ما بیشتر باربد درک کردیم متوجه شدیم که یه جاها در دانشگاه شرایط سختی وجود داره که ما بهش آگاه نبودیم

    در نهایت براش آرزوی موففیت کردیم و گفتیم امیدوارم شرایط سهل تر بشه ... اگر قراره پیامی شنیده بشه در همین حد گفتن کافی بود

    بعدش هم مثل هر شب من سینی خوراکی و تنقلات خوشمزه را براشون چیدم فضا را کم نور کردند ، که فیلم منتخب شبشون باهم تماشا کنند . من هم که رفتم در اتاقم به کارهای شخصیم برسم )

    یک ربع بعد دوستم تماس،گرفت ...‌ بهش گفتم لعنتی ، اهت منو گرفت ... غش کرد از خنده گفت چی شده ؟

    گفتم اون روز بود تو را موعظه مینمودم گفت خب،

    گفتم نمره های باربد زدند دوتاش بد شد ... اولش،میخواستم باربد بزنم لهش کنم

    بعد یادم آمد برای تو خیلی زرررر زدم، گفتم پس تکلیف اون زرهای حکیمانه چی میشه ؟ هان ،🤔

    خلاصه فقط،میخندید

    ( بیشتر با شوخی قصدم این بود که بهش بگم فکر نکن همه موفق هستند دختر تو جا مونده ..‌ ما هم از،اونهاش نیستم همش،بیست بگیریم به وقتش صفرم میگیریم ) از آنجایی که دوستم کمال طلبه ، کمال طلب ها عادت دارند موفقیت های،خودشون را ناچیز میشمارند و مال دیگران براشون خیلی بزرگ و ارزنده است ...

    خوشبختانه این یک بند من ندارم اما کمال طلب هایی شدید این ویژگی داخلشون خیلی بارز هست

    بعد آن هم گفت خیلی صحبتهات آن روز به من حسابی کمک کرد ... دخترم دیروز،اجرای گروهی،موسیقی،از،طرف مدرسه داشت به حدی عالی زد که وقتی،تمام شد فقط بغلش کردم بارها بهش گفتم بهت خیلی افتخار میکنم . از خدا برای داشتن تو ممنون هستم .

    یه نکته مهم اینجا هست ...این خوبه که دوستم دخترش بغل کرده و بهش افتخار کرده اما برای اینکه بچه هاتون از،کمال طلبی فاصله بگیرند بدون دستاورد هم گاهی بهشون بگید که بهشون افتخار میکنید و داشتنشون را قدر دانید ...

    یادتون بمونه و با تاکید بخونید

    حفظ ، رابطه و صمیمیت شما با فرزندانتون از همه چیز مهمتره برای بار صدم که تو این وبلاگ بارها نوشتم در شیوه فرزند پروری حتما قاطعیت داشته باشید ولی حتما مهربان باشد ... خلاصه فرزندپروزی واقعا این دو کلمه است قاطع و مهربان .

    امیدوارم این تجارب برای شما مفید باشه🥰

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌

    نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 20:4 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز با باربد به دیدار خونه ابدی پدربرزگش رفتیم
    الهی بگردم ... باربد ادم درون ریزی هستش .. عکس پدربزرگش روی مزارش دید خیلی غمگین شد.

    تلخ بود که به جای اینکه با خود پدربزرگ عکس بندازه ، این سری با سنگ مزارش عکس گرفت

    مامان بمیره برای غصه امروزت که اینجوری تجربه اش کردی ..
    زندگی همینه پسرم به جای فرار از غم هات و ترسهات باهاشون روبه رو شو زودتر به درک و پذیرش میرسی

    دیروز پنج شنبه چهارم بهمن اولین سالگرد عروج بابا بود و امروز پنجم بهمن روزی بود که به آغوش سرد خاک آرمید

    از دیشب علایم گلودرد داشتم تا نیمه شب بیدار بودم و خوابم نمیبرد ، اذیت بودم ، یه دارو ضد حساسیت خوردم آب نمک قرقره کردم تا تونستم بخوابم
    صبح باربد و حسن بالای سرم حاضر شدند خودشون صبحانه را آماده کرده بودند بعد منو بیدار کردند .
    دیدم اینقدر گلوم درد میکنه و میسوزه که نمیتونم دهنم باز کنم از باب دیر خوابیدن و داروی ضد حساسیت گیج و منگ هم بودم .تمام بدنم درد میکرد
    حسن گفت حالت اینجوریه جایی نمیتونیم بریم باید امروز کنسل کنیم
    گفتم کنسل نداریم حتما امروز باید هر طوری هست باید بریم ...
    دیگه صبحانه خوردیم ( من فقط تونستم یه چای گرم بخورم )
    بعدش حسن وباربد با هم آماده شدند رفتند داروخانه برام دیفن هیدرامین و لوازم پانسمانم که تموم شده خریدند .... حسن پانسمانم را عوض کرد... قرص مسکن دوتا خوردم ، بعد باهم به سمت آرامستان رفتیم
    بابای حسن قطعه ۲۵۰ اولین قطعه ایی هست که وارد میشیم ...


    طبیعاً مشخص بود دیروز که سالگرد بود سر مزارش آمده بودند ، ماهم امروز مزارش را شستیم و تمیز کردیم.
    در نهایت به باربد آروم گفتم ما از اینجا بهتره دور بشیم ؛ تا بابا راحت ، با پدرش خلوت کنه
    خیلی از حسن فاصله گرفتیم و یه بیست دقیقه ایی بعد برگشتیم .. وقتی برگشتیم مشخص بود حسن یه عالمه گریه بود چون چشماش یه کاسه خون و هنوز غرق اشک بود
    بغلش کردم بهش گفتم عزیزم... میبوسم تمام غم هاتو ... واقعا این جنس دلتنگی سخته ...آن هم برای بابا ، جاش خالیه کنارمون اما همیشه تو قلبمونه

    از قبل برنامه داشتم سر مزار یکی دوتا از دوستام و پدر لیندا هم برم .. اما دیدم حال حسن و باربد خیلی روبه راه نیستند و ممکنه الان برای این درخواست من مساعد نباشند عنوان و درخواست نکردم گذاشتم برای یک بار دیگه .. بعدش برگشتبم سمت تهران ... اینقدر ترافیک سنگین بود ... که ساعت یک ظهر از خونه بیرون زدیم ساعت هفت و نیم غروب خونه رسیدم تنها کاری که این وسط کردیم توی مسیرمون یه ناهار خوردیم که آن هم خیلی توقف خاصی نداشت و نزدیک خونه به بهانه باربد شیرینی خامه ایی و یه مقدار هله و هوله گرفتم ... برای فیلم دیدن ، الان با حسن مشغول تماشای فیلم مورد علاقشون هستند

    و حالشون بهتر هست . این نشون میده زندگی با تمام ناملایمت هاش ادامه داره ....

    رسیدیم خونه از باربد تشکر کردم . گفتم این مدل دیدار ممکنه خیلی ناراحتت کرده باشه غمت درک میکنم ... پدربزرگ خوبی بود و عاشقانه دوستت داشت و تو هم خیلی دوستش داشتی .. هیچ وقت خوبی هاش از یاد نبر و تو هم اینها را به نوه خودت منتقل کن
    واقعا درسته که ناگهان چقدر زود دیر میشه



    از خدا ممنونم با وجود اینکه امروز خیلی مساعد نبودم ولی کمکم کرد و تونستیم ،مثل چهلم پدر ، سالگردش را هم اختصاصی با قلب هایی پر از مهر و دلتنگی گرامی بداریم...

    پی نوشت : حسن روزهای جمعه و شنبه تعطیل هست . فردا از صبح با ، باربد میرند که هم براش سیم کارت بگیرند ، کارت ملیش دو روز پیش رفتند گرفتند بعدش با سیم کارت و کارت ملی برند بانک برای باربد حساب باز کنند ... در اخر هم قراره برند محضر باربد یه وکالت به حسن بده که در نبودش وقتی خارج برمیگرده حسن بتونه کارهای که بهش مربوطه و در ایران پیش میاد انجام بده .... ادم انگار باورش نمیشه که بچه اش حالا اینقدر بزرگ شده که باید ازش وکالت بگیره

    دیروز به دوست عزیزی که به خاطر نمره های بد دختر نوجوانش ناراحت بود گفتم .‌. حق داری که ناراحت هستی هر قاطعیت میخوای برای کم کاری دخترت نشون بدی فقط این وسط حواست به این باشه که رابطه تو با آن خدشه دار نشه .‌.. هیچ کدم از این نمرات کم بهاش نباید خراب شدن رابطه تو و دخترت باشه، چون اگر رابطه ات باهاش خراب شد به همین سادگی ها اثر بدش پاک و درست نمیشه ... با فرزندان خودتون حتما قاطع ولی همیشه مهربان باشید..

    +2

    نوشته شده در جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 21:27 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز یکم بهمن ماه تولد بابا بزرگ آسمونیمون هست

    بابا جان تولدت مبارک

    جاتون خوبه ؟

    ما واقعا بی شما رنجوریم ؟

    شما بی ما چه میکنید ؟

    خیلی روزها به یادتونم ، یه وقتها خوابتون میبینم

    اما از دیروز به بهانه تولدتون یه لحظه از ذهنم دور نشدین ..

    از صورتم که الان غرق اشک شده ، گریه ام بند نمیاد و از حس و حالی دارم میفهم چقدر زیاد دلتنگتونم،

    مخصوصا الان که باربد ایران آمده ، صد حیف میدونم اگر بودین و قد و بالاش هزار ماشاالله و رفتارهاش الان میدیدین چقدر براش ذوق میکردی

    بابا کاش میدیدش چه مردی برای خودش شده ؟

    مامانهای دوستان ترکیه اش چقدر ازش،تعریف میکنند بهم میگند باربد چقدر محجوبه ، دوست داشتنیه و متینه ، صبوره ، و....

    خوشحالم و افتخار میکنم چون میدونم باربد امتداد، شماست خوشحالم ریشه اش اصالت و بزرگی شما را داره و خون شما در رگ هاش جاری هستش

    باربد الان سر کلاس زبان آنلاین آلمانیش هست

    حسن مشغول کارهای خودش هست

    من هم به بهانه استراحت آمدم تو اتاقم که راحت بتونم موقع نوشتن احساسم ابراز کنم

    بلکه بغضی که از دیشب روی دلم سنگینی میکنه کمی سبکش کنم ، مخصوصا اینکه پارسال چهار روز بعد از تولدتون پر کشیدین به جهان دیگر

    از دیشب سختم بود در مورد تودلدتون با حسن و باربد حرف بزنم ..

    ولی صبح با خودم گفتم شاید آنها نیاز داشته باشند درد دلی کنند و آنها هم ملاحظه میکنند و حرفی نمیزنند

    صبح از باربد پرسیدم باربد جان امروز یادته چه روزی هستش ؟

    در آنی گفت تولد بابابزرگی هستش ... از،خاطراتون یاد کردیم

    هر دومون بغض تو گلومون نشست .

    بعد تماس گرفتم محل کار حسن ...به آن هم گفتم امروز حتما میدونی چه روزیه ؟

    فوری گفت اره تولد باباست

    گفتم امیدوارم غرق در نور و آرامش باشه ... دلتنگشیم

    از سکوت و مدل حسن از،وقتی که از سر کار برگشته

    میفهمم چقدر جای نبودتون تو وجودش درد میکنه

    یک بار گفت سوگ عزیز آدم تجربه عجیبیه بابا که رفت انگار یه جای قلبم سوراخ شده که دیگه هیچ وقت جاش،خوب نمیشه

    بابا جان ازت مثل همیشه ممنونم که بی نهایت پدربزرگ خوبی برای باربد بودی و کودکیش را با مهرت زیبا و پرخاطره ساختی ...و بهمون عشقتون دادین

    بعد رفتنتون متوجه شدم چقدر مراقب خیلی چیزها در مورد ما بودین ... که با رفتنتون همه آنها هم ناپدید شد

    یادتون گرامی ، روحتون در آرامش ابدی باشه

    به زودی با ، باربد و حسن به آرامگاهت میایم

    برای باربد خیلی سخته ، صبح همون روزی که نیمه شب رسید اولین حرفی که کنارش نشستم بهش زدم گفتم به زودی باهم میریم آرامگاه بابابزرگ بهش سر بزنیم

    با مکث نگاهم کرد چشماش یه حالی شد

    بعد گفت باشه

    بغلش ‌کردم و گفتم متاسف میدونم چقدر دوستش داشتی و همیشه خواهی داشت و این مدل دیدار شاید برات خیلی سخته اما من میدونم در کنار همدلی و احترام به پدرت ، برای پذیرش خودت هم بهتره

    گفت

    موافقم حتما میریم.

    بابا تولدتون مبارک😭💔❤️‍🩹

    نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 18:53 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • درود به عزیزان و همراهان خوبم

    با توجه به عمده پیامهایی که گرفتم میدونم سوالتون این بوده که چرا مدتی اینجا فعال نبودم ؟

    ببینید من هر روز امکان نداره به این فکر نکنم که امروز امیدوارم تو وبلاگم بنویسم .. و اگر برنامه ریزهایی روزانه خودم را که هر شب برای فرداش به روز رسانی میکنم ، بهتون نشون بدم یکی از مواردش حتما نگارش روزنوشتم در وبلاگ هست .

    آنهایی که اهل نوشتن مطالب دلی و ثبت وقایع هستند قشنگ میدونند من چی،میگم

    نوشتن باید حتما طلب و احساس نیازش در نویسنده باشه وقتی فقط رفع تکلیف یا یک تولید محتوا باشه شک نکنید به دل خواننده هم نخواهد نشست .

    تعداد موارد زیادی این روزها برخورد و تجربه کردم و برام آگاهی و نکته داشته به خودم گفتم این مطلب را هم حتما با مخاطب هام به اشتراک بگذارم

    ولی اون حس نوشتنه متاسفانه نبود

    عذر کمرنگ بودن من هم این روزها فقط همین بوده .‌‌‌...

    شرمنده هستم از کسانی که بهم پیام دادند و گفتند هر روز سر میزدنن و چرا خبری از من نبوده ؟

    دیگه دو شب که باربد میخواست بیاد تو آن حال وصف نشدنی بودم یهو تو ماشین گفتم این حس خوبم را ثبت کنم تا یادم بمونه زندگی یه روزهاش خیلی دلچسب و قشنگه ...

    از فرداها و آینده خبر ندارم ‌ چون زندگی هرگز به ما ضمانت امنیت نمیده . اما اگر بخوام حال این روزهام که نبودم براتون شرح بدم باید بگم که در پر آرامش ترین ، آسوده ترین ، بی حاشیه ترین لحظه های زندگیم هستم ..هر روزش میگم خدایا شکرت بابت تمام لحظه هایی که ذهنم آسایش داره

    کاش میتونستم بهش تافت بزنم همینطور به همین آرامی بمونه

    آسایش ، خوشبختی ، آرامش ، آسودگی و... شاید از یک خانواده باشند اما هرکدوم مفاهیم و تجربه خاص خودشون دارند

    آرامش در هر دورانی و سنی میتونه برای هر کس

    بر اساس تجارب قبلیش و ویژگی های شخصیتی ، بلوغی که در آن زمان داره متفاوت باشه

    ممکنه تجربه ایی از زندگی ، که به کسی حال خوب میده به کسی دیگه احساس نارضایتی بده

    این طبیعی است به خاطر تفاوت های فردی آدمها هست

    مثلا یک نفر که به درجه ایی از بلوغ و آگاهی رسیده باشه خیلی عالی میتونه در تنهایی حال خوب برای خودش بسازه در نهایت حس های خوبی را تجربه میکنه

    اماشخصی دیگه چون هنوز ابزار و مهارت خودمشغولی هاش کم هست در تنهایی دایم احساس پوچی و بی کسی میکنه تمام ذهنش درگیر فیدبک های است که بهش اطرافیان دادن یا ندادن ‌..

    در واقع امید و خوشحالی هایش وابسته به بقیه است

    خب ببینید یه شرایط مشابه بسته به خیلی چیزها میتونه احساس متفاوت ایجاد کنه

    ادمها وقتی شرایط مختلف در زندگی را پشت سر میگذارند وقتی وارد پختگی میشند نسخه آسایش خودشون را پیدا میکنند

    مثلا من مفهوم آرامش برام در سالهای زندگیم به خاطر لمس کردن و درک خیلی مسایل از این رو به آن رو شده و مطمینم به خاطر ناآگاهی و زخم های که داشتم ، در جایی اشتباه به دنبالش میگشتم

    آدمی مثل من سالها پیش با اون شخصیت روحیه بالای برونگرایی ،رفته رفته تبدیل به ادمی میانه گرا که الان اون میانه گرایی ، حتی سمت درونگرایش قوی تره

    در حال حاضر کنار فعالیت آنلاینی که اکثر روزهام بابت مشاوره به مراجعام دارم ، رسیدگی به امورات منزل و ....

    تکرار های قشنگ هر روزه ام رسیدگی به گلدونهام است ، یه روزها کارهاشون مختصره یه روزها بیشتره .. نگاهشون میکنم دلم حال میاد ...

    پشت شیشه سرتا سری پذیرایی از،این سر تا آن سر کلی،گلدان گذاشتم

    یه اتاق خواب باب دلم برای خودم درست کردم چندتا گلدون هم آنجا گذاشتم تا چشم باز میکنم روم به روی سبز زیباشون گشوده میشه

    قبل خوردن صبحانه خودم، اول پشت دوتا پنجره ، هر دوتا اتاق، برای کفترها هر روز دونه میگذارم .. یه کوچولو از ساعت غذاشون بگذره با نوک شون تو شیشه میزنند پس کجایی بیا دیگه ، صداشون که میاد من کلی،کیف میکنم

    یه وقتها لوسشون میکنم وعده های بیشتری بهشون غذا میدم چون میرند با دوستاشون میان ، دلم نمیاد پذیرایی نشد .

    روزهای خیلی سرد حواسم هست که تعداد وعده های بیشتری غذا را پشت پنجره ها ، تکرار کنم

    حرف های روزانه و آنلاین با، باربد ... اون از ترکیه من از،ایران گاهی باهم مشترک مشغول کاری میشیم از این طریق دلتنگی هامون نوازش میکنیم

    سریال و فیلم های مستندی که از یوتیوپ هر روز دنبال میکنم و چقدر نکات خوب یاد میگیرم

    گیم های ایرادراپیم را بین برنامه هام بازی میکنم و گاهی هیجانش برام جالبه گاهی هم میگم باید شیفت کنم روی همون مدل گیم های قبلیم که بازی میکردم

    یه تایمی هم بابت کارم مطالعه و خودم به روزرسانی میکنم .....

    وقتی هم حسن از سر کار میاد

    موزیک های دونفره ، چای و تنقلاتی که با حسن میشنیم باهم میخوریم و از اتفاقات روزمره میگیم

    یه شبها هم حال داشته باشیم با ماشین یه دور دورکی میزنیم

    اینها همش حالهای خوب ساختنیه

    حتی ان قسمت که در روز هر کدوم به هم مجال میدیم به علایق های فردی و شخصی خودمون بپردازیم ، دقیقا همون چیزهایی که ممکنه به صورت فردی علاقمندی مشترکمون نباشه و برامون ابداً،جذاب نباشه .شدت درک متقابل آسودگی را در زندگی جاری میکنه

    ما الان تو خونه هر کدوم اتاق مجزا خودمون برای اوقاتی که نیاز به فضای شخصی داریم اختصاص دادیم .‌‌....برای لحظه هایی که میخوایم به کارهای متفاوتمون برسیم ( من الان این امکانات را داشتم دونفر هم بیشتر نیستیم اینطوری براش برنامه ریزی کردم ، اگر خونه ام یک خوابه بود یه مدل دیگه بر اساس امکاناتم میساختم )

    اگر در ذهنتون میاد که خوش به حالشون اینها هیچ دردسری ودغدغه ایی ندارند .. کاملا اشتباه میکنید

    در این میان رفت و آمدهای مکرر پزشکی،من هم هست

    حداقل هفته ایی سه بار من برای چکاپ بخیه هام تو این ترافیک و شلوغی مطب باید ، پیش دکتر جراحم برم ( دکتر جراحم ، دکتر کیانی نژاد نیست ، استاد دکتر کیانی نژاد بوده اما به هرحال در انجام اعمال جراحی احتمال هر چیزی هست )

    بخیه های که درست جوش نخورده بود و اشکال پیدا کرده بود ، دکتر با شکافتن مجدد و بخیه کردن ترمیمم انجام داده بماند که چه زجر و درد جسمی بابتش،کشیدم و گرفتارشم

    متاسفانه بدن برای باسازی خیلی کم کاری میکنه و دکتر هم با توجه به وضعیتم میخواد که پشت هم ویزیتم کنه

    همین امروز غروب وقت چکاپ دارم

    در این مدت دو تا انفلونزای خفن هم من و حسن گرفتیم که اول حسن گرفت بعد من گرفتم هر دو از هم مراقبت کردیم تا تونستیم ازش،عبور کنیم

    این مستقل بودن و سرمایه گذاری روی خودمون از ما واقعا ادم بی توقع تر و قویتری درست کرده

    خلاصه میخوام بگم زندگی بی چالش که وجود نداره اصلا نداریمممممم تو دنیا حتی برای مثال ..

    در واقع میون این چالش هاست که ادم حال خوب را برای خودش میسازه یا یه کاری باید بکنه که بتونه ظرفیتش برای مقابله یا تاب اوری مشکلاتی که در زندگیش هست را بالا بره

    من در مورد خودم فهمیدم خدا را شکر قدرتم در حل مسایل و چالش های شخصی که در جریان زندگیم رخ میده خوب باهاش میتونم کنار بیام و پذیریش کنم

    چیزی که منو به شدت خسته و کلافه میکنه ، تنش یا حرف مفت ، انرژی منفی، بدذاتی ، ریاکاری ، دروغ ها و حرف های ساختگی ، حسادت ، خلاصه هر چیزی که ادمهایی که تلاش میکنند بلکه یه جور نا آرامی را به زندگیت تزریق کنند و بعد با بازیهای روانی، خودشون را ادم خوبه و مظلوم نشون بدن منظورم ادمهای مغلطه گر است

    واقعا کشش و انرژی برای آدمهایی که باید دایم مراقب داستانها و شرهای تمام نشدنیشون باشم را در خودم ندارم . بالاخره هرکس ظرفیت خودش بهتر میدونه من تو این موارد سختمه

    توان برای،توضیح بابت اراجیف هایی که پشت سرت میبافند و شنونده های نادانی هم ممکنه پیدا بشه و باور کنند را ندارم ... ترجیح میدم اینقدر ازشون دور باشم که از سوژه کردن من بابت کارهای بدشون نا امید و دست نیافتنی باشم. و فقط همون چرت و پرت های قبلشون اینقدر نشخوار کنند تا جونشون بالا بیاد

    من زندگی را در میانه عمرم در صلح و آرامش،میخوام هرگز اجازه نمیدم این آرامش به دست آدمهای قدر نشناس و بد خواه از دست بره

    نمیتونم منکر امکانات و رفاه بابت آسایش زندگی بشم واقعا تاثیرش خیلی زیاد است، اما مطمینم که در صد بیشتر ساختن این آرامش به خود ادم بستگی داره با مرزهایی که برای خودش میسازه ، با جسارت و جرات مندی که در خودش پرورش داده _ به نه هایی که باید در زندکیش باید بگه و گفته و خواهد گفت

    چند روز پیش مراجعی بهم گفت همسرم برای ارتباطات معاشرتی سختگیرانه رفتار میکنه ما نیاز به شادی و خوشگذرونی داریم به نظرم نباید سخت بگیریم

    گفتم تو الان فقط تمرکزت روی هیجان و خوشگذرانی های روابط هست قبول دارم انسان زودرنجی های خودش در رابطه باید تقلیل بده اما اتفافا برای معاشرت و انتخاب ادمها در دایره نزدیک حتما باید آدم دقت و گزینشی انتخاب کنه و واقعا سخت گیری لازمه

    چون گاهی در همین روابط ها ، آدم آسیب های میخوره که بلند شدن دوباره اش از ادم پوست میکنه

    از خودم راضیم به خاطر جسارت و مراقبتی که نسبت به خودم در یه جاهایی از زندگیم در برخورد با بعضی آدمها داشتم

    از همسرم متشکرم بابت اتحادمون و همراهی هایی که نسبت به هم داشتیم بابت اینکه خود واقعیم را تو این سالها شناخت و منو آنچه بودم باور کرد و خوبی هام بهم همیشه یاداوری کرد ..

    خداراشکر که از هم مراقبت کردیم و هرجا یکی از ما خسته تر بود ، اونی که سرپاتر بود اجازه نداد زندگی از هم بپاشه ، به حرف های مفت اهمیت ندادیم و قاطعانه و جدیت جلوی یک سری مسایل ایستادیم بدون اینکه از قضاونی هراس داشته باشیم ... بارها و بارها دلمون شکستند اخرش به هم گفتیم ما هم خدایی داریم .. اون خودش حواسش هست و بر اعمال نیت ما آگاهه . مهم اینه که ما خودمون را داریم

    و تمام اینها را مو به مو به بچه مون یاد دادیم ... و واقعا نتیجه اش بی خوبی در آن هم خدا را شکر میبینم ...

    بارها و بارها در تمام زوج درمانی هام گفتم صداقت و اعتماد زندگیتون هرگز به هیچ قیمتی اجازه ندین بهش خدشه وارد بشه .. اگر اون اعتماد از دست بره اصالت رابطه کمرنگ میشه .. مخصوصا سالهای اول زندگی همیشه در نهایت صداقت و درستی با همسر خودتون رفتار کنید .. اگر این اعتماد ساخته بشه هیچ قدرت و دسیسه ایی نمیتونه جایگاه شما را متزلزل کنه و تنزل بده . هیچ چرندیاتی نمیتونه از ارزش شما کم کنه ( اینجا منظورم زوج های نرمال و کسانی که اختلال شخصیت ندارند هست کسانی که براشون بلوغ و آگاهی مهمه ، کسانی که برابر، برای رابطشون تلاش میکنند . کسانی که از هم توقع کامل بودن ندارند ، افرادی که به تفاوت های هم احترام میگذارند. )

    پی نوشت :فعلا متین دوست باربد مهمانمون هست امشب که از مطب جراحم برگردم شام که بهشون دادم یازده شب همگی باهم ترمینال میریم که دوستش برای سوار شدن به اتوبوس اصفهان بدرقه کنیم .

    خیلی پسر فان و بانمکیه از دست کارهاش کلی،خندیدیم احتمال زیاد داره مجدد پیشمون برگرده گفت در کنارتون بهم خوش گذشته

    حتما میام از حال و هوامون براتون مینویسم ‌

    .

    نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ ساعت 19:21 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • بوی قرمه سبزی کل خونه را برداشته آن هم با سبزی که از جنوب آمده از ظهر تا الان با شعله ، کم کم برای خودش جا افتاده برای ناهار فرداست

    سفارشی سفارشیه برای دونه الماسم ، عطر یاسم

    چون میدونم چقدر هوسش داره

    حسن از بیرون آمده میگه بوش ادم دیونه میکنه کل ساختمون برداشت

    هر دوتامون تو تکاپو و تدارکیم

    نیمه شبه تو ماشینم ، دارم براتون مینویسم

    مسیر از این دلبرتر مگه داریم ؟

    یکی از قشنگ ترین و پر احساس ترین انتظارهای زندگیم تجربه میکنم

    شعفی که تو چهره حسن هست وصف نشدینه ، هی زیر چشمی نگاش میکنم

    میمیرم برای حال دلش که اینقدر خوشه

    داریم میریم فرودگاه بین المللی به استقبال جان و جهانمون

    باربدم بعد از سه سال و نیم داره میاد ایران که تعطیلات بین ترمش کنارم هم باشیم

    من حدود یک ساله ندیدمش

    باباش یک ساله و نیم هست

    چندبار به خودم گفتم خویشتن داری کنم اول حق حسن هست که بغلش کنه چون اون تایم بیشتر از من ندیدش

    خود باربد هم تو این چند روز که به آمدنش نزدیک میشد خیلی برای دیدن ما هیجان زده بود و ذوق داشت ...

    میخواد سپهر دوست دوران بچگیش سوپرایز کنه .

    کلی با ، باباش برای تفریحات مشترک نقشه کشیدن

    همراه دوست هم دانشگاهیش متین میاد

    متین هم خونه ما میاد بعد در روزهای آینده میره اصفهان پیش خانواده درجه دومش .. احتمالا مجدد میاد تهران باهم ترکیه برمیگردن

    پدر و مادر متین آنتالیا زندگی میکنند ..

    این مدت یکی از خوشحالی های من رفاقت باربد با متین بوده چون برای هم حال خوب میسازند ..

    باورتون میشه این همون باربد کوچولوی این سالهاست که الان برای خودش مردی شده داره از یه کشور دیگه میاد و ما داریم استقبالش میریم .. از خوشحال گریه ام گرفته انگار دارند دلم قلقلک میدن .‌.‌‌..

    خواستم تو این لحظه نابمون ، شما هم شریک باشید حتما خیلی زود مجدد مینویسم و کم فعالیتی این روزهام را جبران میکنم باهاتون کلی حرف دارم 😘

    نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ ساعت 1:43 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • قسمت دوم :

    پیشاپیش از لحن و صراحت تندم در بخش های از نوشتار پستم پوزش میخوام ... دلم میخواد واقعیت که در دلم و ذهنم هست را آزاد بیان کنم .. اصالت و اعتماد ارتباط من و شما مخاطب عزیزم که بهم ، تو این سالها نزدیکمون کرده ، رمزش همین واقعی بودنه است که برای من رعایت این مسئله یه ارزش محسوب میشه ... بقیه حواشی و قضاوتهاش برای من قطعاً کم اهمیت خواهد بود

    ممنونم از کسانی که شنیدن خبر خونه خریدن ما ، با توجه به عظمت درونشون خوشحالشون کرد و برای ما نگاه خیر داشتند . امیدوارم که نیکی و خوشبختی بر تمام زوایای زندگیشون جاری باشه

    قطع به یقین با شواهدی که از قبل دارم میدونم این خبر چند نفر را هم ناراحت کرده ...‌ اووووو متاسفم جو جویی ها دوست داشتید یک جور دیگه معادلاتتون و پیش بینی های هاتون پیش بره ، که نشد ، که بشه ..‌غم آخرتون باشه .. تسلیت میگم به درون تاریکتون
    خدا به راه راست هدایتتون کنه ، الهی که قلب سیاهتون اندکی رنگش باز بشه ،ما که هیچ ، بلکه خودتون کمی به آرامش برسید ، الهی که خدا از این بیماری نکبت و منحوس حسادت نجاتتون بده

    حالا شواهد چی هست؟
    اینکه من باربد بنا به تصمیماتمون برای،ادامه تحصیل به ترکیه بردم ... تو همون موقعیت قبل رفتن شرایطی بود که تصمیم بر فروش خونمون را گرفتیم .. یعنی اصلا ربطی به مهاجرت من و باربد نداشت ... صلاح بود که بفروشیم ...

    اینقدر حتی توضیح دادنش بهم یه حس چندش میده که حد نداره ، یعنی ادم هنگ میکنه وقتی متوجه میشه چه آدمهای درگیرش هستند که فکرش نمیکنه

    ... چون اخبار خصوصی زندگیمون به حالت سکرت بود که باید هم اینطور باشه ... این مهاجرته چون من و باربد باهم رفته بودیم .‌.‌ اینها تو خودشون مثل مگس میلولیدن که اینها برای چی رفتند ؟ ویز ویز
    غذاشون که میل میکردند بعد سرگردان ویز ویز میچرخیدن ، یهو چطور شد که اینها یک دفعه رفتند؟
    خلاصه این پروسه میل کردن رژیم غذایی روزانشون و گیج شدن هر روز تکرار میشد

    اول گفتند رفتند واکسن فایرز برای کرونا بزنند .. من وقتی اینو اوایل از یکی شنیدم که فلانی ها اینو میگند ... باورم نشد گفتم یعنی اینقدر بیکار که درگیر ما هستند... اخه به آنها چه .... حتی برای آن ادم خبر بیار هم تو آن تایم پاسخ مبهم گذاشتم چون نمیخواستم تا کارم بشه چیزی را علنی کنم
    .. اخه کسانی اینو گفته بودند فامیل درجه چند همسرم ، که ما هیچ رفت آمدی باهاشون نداشتیم . حتی تو فکر کردن هامون هم از ذهنمون تو این سالها عبور نمیکردن اینقدر وجودشون بی اهمیت بود چون همسرم با دلایلی که از خاطرات گذشته باهاشون داشت هیچ رغبت و تمایلی به کوچترین ارتباطی باهاشون نداشت

    بعد مدت خبر رسید شایعه کردند که مریم و حسن حتما از هم جدا شدند .... میدونی چون اینها تا سر خیابون خونشون هم تنها بلد نیستند برند ..مهاجرت تنهایی من برای درک و گنجایش مغزشون عظیم بود و واقعا تو این مغزه لامصب نمیگنجید

    و بعد درک از تفاهم و گذشت خانوادگی وحمایت دادن با کیفیت فرزند براشون مفهوم غریبی بوده ....

    با عقل اندکشون نتیجه گیری کردند پس اگر این همه مدت شوهر ایران و اون ترکیه پس حتما از هم جدا شدند .پس آخیش خوش به حال ما دلمون خنک شد
    اصلا فرض محال بگذارید این اتفاق افتاده بود .. چی به شما بدبختهای حقیر فلک زده میرسید .

    بعد من آمدم ایران دیدن نه خاک عالم تو سرمون کنند اینها طلاق نگرفتند اینها که خبر میاد چقدر هم باهم خوب هستند حالا برای این آتیش حسادت دلمون چیکار کنیم که سوختیم ؟ الان چه سوژه ایی بسازیم

    باز با بی عقلی و هوش نداشته هاشون در ابهامات اخبار زندگی ما ، با عضو پذیری و خاله زنکی یه سری افراد خنگ و بیکار دیگه نشستن یه سناریوی،مثلا بدبختانه برای زندگی ما ریختند ...

    کم کم به گوششون رسیده بود که اینها خونشون فروختند . در نتیجه با خودشون گفتند ، معلوم دیگه این زن مسبب آوارگی شوهرش شده پولها را برداشته برد ترکیه همه را خرج و خوشگذرونی و ال و بل خودش و بچه اش کرده شوهرش هم به خاک سیاه نشونده

    دقیقا امدن همچین کامنت هایی تو همین وبلاگ نوشتند فکر کن خودت پر از هزار درد و خستگی از مسئولیت های که روی دوشت هست ، هستی ، دقیقا تو پیچ زندگیت قرار گرفتی بعد یکی بیاد برات اینجوری بنویسه من که فقط همون لحظه به خدا واگذارشون کردم و بس ... برامون هم از طرفی اصلا مهم نبود میگفتیم ما که خودمون میدونیم شرایطمون چگونه هست بگذار دلخوش توهماتشون باشند .و برای سرگرمیشون چرت و پرت تفت بدن

    حسن با برنامه خارجی و مهارت های که داره چون کارش و رشته اش کامپیوتر هست . لوکیشن حتی اسم کوچه شون اون دو سه تا نخاله از جایی که پیام گذاشته بودند را پیدا کرد ...‌ قشنگ متوجه شدیم ... کی ها هستند ... دوتا کامنتها از زباله های فامیلیش بودند که از بیش دور انداخته بودتشون ، یکی دیگه هم که چند وقت بعد امد کامنت مشابه گذاشت اون غریبه بود و من اونو میشناختم اون هم فکر کرد ، خب من میرم این کامنت برای مریم میگذارم مریم ذهنش میره روی همون فامیل های دور شوهرش.‌‌‌‌......

    ابله ها ، باهمتون هستم که این ذات پلید دارید خدا شاهده من هر سه دفعه با خوندن پیام قبل از اینکه حسن از برنامه استفاده کنه هویتتون را بر اساس تشخیصم شناسایی کرده بودم ... که حسن اولش مقاومت میکرد میگفت نه بابا اینها نیستند بعد وقتی بهش ثابت شد خودش گفت به تشخیص هات و پیش بینی هات ایمان دارم یعنی حض کرد

    حالا ممکنه بگید شما که باهاشون رفت و آمد نداشتید چطوری فهمیدی...من یک بار شب عقد ، بار بعدی شب عروسی دیده بودمشون چند تا تیک شخصیتی ازشون دیدم و بعد با تجربه ها و خاطرات خانواده درجه یک همسرم و همون درگیر شدنشون بابت مهاجرت ما و بعد یک سری فرصت طلبی ها در مرگ پدر همسرم و سواستفاده از داغدیدگی مادرشوهرم و نقشه احمقانه ایی پشت پرده برای آشوب خانوادگی تو آن شرایط انداختند یعنی علنی این کار را نمیکردند از پشت فتنه میکردند
    ولی باز همون جا هم من به یقین گفتم کار اینهاست که بعد سوتی هایی داده شد که من تیز آن را گرفتم . کاملاً شناخته شدند و روسیاه عالم دستشون برای شوهرم اساسی رو شد ...
    تمام شواهد من را به یقین رسونده بود که اینها همون ادمهای حقیر و بی شخصیت کامنت گذار ، این اراجیف هستند ‌..‌ یعنی شاید این شواهد را ، من الان تیتری میگم مشخص به نظر بیاد اما اگر کسی دیگه بود چون این ادمها هیچ جای زندگیشون نبود توجهشون جلب نمیشد .... به خدا اینقدر از جایگاه قبلیشون کوچیک تر و کم ارزش تر پیش شوهرم شدند که حد اندازه نداره...

    ادمهای خنگ متاسفانه توهم زرنگی و رندی را دارند والا هیچ بوقی نیستند

    اون نفر سوم هم از ادبیات نوشتارش شناختمش قبلش که شوهرم برنامه را نصب کنه بهش،گفتم این از فلان شهر هست و میدونم کیه ... و دقیقا همونی بود که گفتم و قشنگ لوکیشن همون شخص بود

    چقدر بعضی ادم ها تاسف برانگیز، بی ابرو و حقیرند

    قطعا میدونم هنوز اینجا پیگیر ما هستید ..‌ یه سلام بهتون بدم بگم بیکارهای فضول و درمانده
    میدونید چرا بعد از دوماه خونه خریدن تازه آمدم این خبر گذاشتم حتی توی روز نوشت های معمولیم هم بهش اشاره نکردم ؟
    چون برام مهم نبوده یه مشت پلشت و درب و داغون چه فکری در مورد زندگی،ما دارند ... شما ناچیزتر از اون چیزی،هستید که من بخوام حتی بیشتر از این شما را مخاطب قرار بدم و توضیح بدم

    کاش یکم زندگی را واقع گرایانه تر میدید ...خونه خریدن من هیچ پز و افتخاری نداره از کجا معلوم من امروز که مینویسم دارنده یک سری چیزها هستم صبح از خواب بلندشم و همه را از دست نداده باشم‌؟ ... شما زلزله زده ، سیل زده ، و خیلی اتفاقات را نشنیدین که فلانی تو یک شب تمام دارایی زندگیش از دست داد
    اخه چرا باید اینقدر پوچ باشید که داشته و نداشته دیگران باعث تلاطم و دل خنکی زندگی شما باشه
    ما داشته باشیم برای خودمون هست نداشته باشیم بازمسیولیتش پای خودمون هست .

    یعنی شما واقعا دلتون سوخته بود و نگران شوهر من بودید که من شوهرم آواره کردم ؟... به خدا اگر ذره ایی اینطور بوده ... شوهرم تو بدترین و سخت ترین روزهای بیماریم پشت من و زندگیمون ایستاد که فرضاً اگر من خونه را هم با یک تصمیم اشتباه از دست میدادم در مقابل اون روزهای بیماری هیج بود بازهم حمایتم میکرد میدونی چرا؟ چون ما حتی یک تصمیم ساده را ، تو زندگیمون یک نفره نمیگیریم، سه نفره باهم میگیرم اگر نتیجه تصمیمون خوب بشه که هر سه همدیگر را تشویق میکنیم اگر بد بشه کسی آن یکی را سرزنش نمیکنه ما تا الان ، چشمهای بدی مثل شما از ما به دور باشه تو روزهای سخت و شکست فقط یه الگو داریم اون هم اینه که از هم حمایت کنیم و به هم امید بدیم ... هم شوهرم حسابش به من پس داده هم من تو روزهای سخت به اون حسابم به آن پس دادم ... پس دیگه خیلی به مغزتون برای یه نتیجه بحرانی ساختگی فشار نیارید

    آن اینقدر به من اعتماد داره که سالهاست صفر تا صد مدیریت مالی را به اختیار من گذاشته ...

    میدونید چقدر ادمها امدن ترکیه و نتونستند واقعا شرایط مدیریت کنند با ضرر بی نهایت برگشتند


    لیندا دوستم اروپا زندگی میکنه دو سه ماه پیش با یورو برای تفریح به ترکیه سفر کرد گفت مریم چقدر،گرونیه من با یورو رفتم ولی خیلی خیلی گرون بود هزار بار گفتم مریم چطوری اینقدر خوب خودش و بچه اش دوام اوردن و اقعا چه مدیریتی کرده تونسته آنجا ادامه بده ؟

    میخوام بهت بگم اصلا ساده نیست اما این ادعا را میتونم داشته باشم خدا را شکر از پسش تا الان برآمدم . با این کیفیت که نگذاشتم چیزی هم تو دل بچه ام بمونه از آن طرف بچه ام یک طور تربیت کردم در کناری که به خودش اهمیت میده ، زیاده خواه نیست آن هم این مدیریت قشنگ میبینم یاد گرفته و داره یه زندگی را طبق امکانات موجودش میچرخونه و خدا را شکر خوشحال هم هست .

    داشتیم با حسن لوازم خونه را میچیدم .... بعد سه، چهار سال لوازممون از،کارتن باز میکردیم
    حسن بسیار ادم منظمی هست ، مخصوصا وقتی میخواد چیزی را بچینه ، بسته بندی و انبار کنه ...میگفت آن کارگرهایی که لوازم از سوله بار میکشیدن .. چندین بار گفتند تا حالا اینقدر منظم و بسته بندی شده ما لوازم اسباب نکشیدم و خیلی تعریف کرده بودند

    خب خود من هم نظم از بایدهام هست وقتی داشتیم یکی یکی چیزهامون از کارتن درمی آوردیم گفتم حسن این مرتب بودن و نو موندن لوازم ما نتیجه نظم خوب ما بوده .... حتی بهش گفتم ادم باید گاهی دستهای خودش ببوسه و به خودش افتخار کنه بابت قشنگ و دونسته زندگی کردنش ... اینو که نباید بقیه به ما بگند باید خودمون که در بطن ماجرا بودیم به همدیگر و حتی خودمون به خودمون یاداوری کنیم

    اگر ما اینها را به این خوبی نگه داری نکرده بودیم برای خریدن همینها چقدر باید الان هزینه میکردیم
    در واقع نظم که فقط به چیدمان لوازم مربوط نمیشه ، اگر کسی بتونه هزینه هایی که گاهی باید به خاطر خرید های غیرضروری بده جلوگیری کنه یا با سلیقه از لوازمش نگه داری کنه این هم خودش یک نظم مالی محسوب میشه

    من یک سری لوازم از،اینجا به ترکیه بردم یک سری
    هم از خود ترکیه تهیه ‌کردم ... اونجا من خونه با لوازم گرفتم . اما بعضی از موارد هست که به دلخواه خودت باید بخری ، مثلا من چیزهای میتونستم با لوازم دم دستی دیگه کارم راه بندازم مجدد هزینه برای تهیه زندگی موقت آنجا نکردم ... یه عالمه دسرهای خوشمزه به جای مخلوط کن با گوشتکوب درست کردم ... چون کلا حسن و باربد دسر خور هستند.... با امکاناتم باز بساط خوشمزه جات خانگی به راه بود

    بعد دیدم بعضی از،لوازمی که با خودم ازایران اوردم تو این خونه هست ... هر زمان کسی خورش آمد گفت مریم دارم میرم ایران مثلا میتونم برات پنج یا حتی ده کیلو بار ببرم ... من هی تا موقعیت جور میشد دسته بندی کردم و لوازم به ایران فرستادم حساب کردم دست کم صد کیلو بار را من تونستم اینجوری به ایران بفرستم ‌چون اگر آنجا میموند دیگه هیج کاریش نمیشد کرد ... بنده خدا همین دوستی که چند بار آمد ایران برای من بار آورد خودش تو موقعیتی قرار گرفت باید فوری با خانواده اش به ایران برمیگشت چقدر ازلوازم نو زندگیش همینجوری به بقیه داده بود چون خیلی بیشتر از بارشون بود و میگفت خیلی متضرر شده

    میخوام بگم من که حواسم حتی به این جزییات زندگی بوده ... توی که به من گفتی از آن زنهایی هستی که شوهرشون بدبخت میکنند ... چشت درآد ، خنگول انوقت از پول خونه ام محافظت نمیکنم ؟ حواسم به مدیریت این نبوده ارزشش پولم پایین نیاد ؟ حالا من نمیخوام جزییات اینکه چیکار کردم و میکنم توضیح بدم چون خیلی درکش برای تو نامفهوم است تو همون قانع باش به آن ده هزاری که صبح آقایی برات به عنوان خرجی میزاره میره .. فعلا خوشحال و سرگرم همون باش، که از سرت زیاده

    من یه فرمول این مدت برای خودم داشتم این بود که فرض میگذارم که خونه را نفروختم و من تو این چالش ها هستم اگر به این مشکلات میخوردم برنمیداشتم دیوار پذیرایی را بکنم ببرم بفروشم
    خب یه جاها لازم شد استفاده کردم بعد اگر تونستم جاش را جایگزین کردم ...سعی میکردم روی تلاش و تکاپوی بیشتر چالش ها را پر و رفع رجوع کنم

    اما در کل وقتی باربد این تصیمیم گرفت همینطور که جلو میرفت و بعد وارد دانشگاه شد .. یه روز بهش گفتم مامان تو تلاشت انجام بده برای رویاهات جلو برو .. من و بابا تا اخرش پشتت هستیم از این بابت نگرانی نداشته باش
    پس اگر برای باربد که همه دار و ندار زندگیمونه، خونه مون را هم فروخته بودیم و همه را هم خرجش میکیردیم ...صد البته بیشتر از الان افتخار میکردیم

    در آینده هم اگر تو مسیر زندگیش لازم بود این کار کنیم که براش خونمون بفروشیم بی درنگ این کار میکنیم ... پیشاپیش میخوام با صراحت بگم امثال شماها لطفا ، اساسی خفه شید ... فرمول بدبختی و خوشبختی زندگی را برای خودتون باشه و تصمیمات ما به شما مربوط نیست ....


    صد دفعه گفتم من تا زنده هستم میدم بچه ام تو وقت مناسبش خرج کنه باهاش رشد کنه .‌‌ ارثی که قرار بعد من بهش برسه تو سنی که ممکنه اون پول براش،فایده خاصی نداشته باشه بهش اعتقادی ندارم ...این نسخه زندگی منه ، شما هم نسخه های زندگیتون واسه خودتون پیاده کنید و نگه دارید سرتون از زندگی بقیه بیرون بکشید

    کاش اندکی عزت و نفس داشتید که اینهمه درگیر دار و ندار زندگی بقیه نمیشیدن حیف دریغا وافسوس

    به خدا هیج چیز تو این دنیای نامطمین بهتر از دل پاک و خیر خواستن برای دیگران باارزش نیست . چرا باید ادم به درجه ایی برسه که با خودش در مورد زندگی دیگران یه نتیجه گیری منفی کنه بعد دلشاد بشه و بعد فکر کنه زخم طرف پیدا کرده و بعد بیاد بهش سرکوفت بزنه

    من بعد از گذروندن تجربه بیماری ؛ به هیچ یک از داشته هام ، الخصوص داشته های مادیم احساس غرورو تعلق همیشگی ندارم چون میدونم امکانپذیره در یک لحظه ورق زندگی برگرده

    منی که حرفه ام شریک بودن در رنج های ادمها هست
    همین چند روز پیش مراجعی داشتم ، اتفاقا از طریق همین وبلاگ هم با من آشنا شده ..‌ یک زن جوان که در سومین سالگرد از دست دادن همسر و دختر زیبای سه ساله اش بود ... در اوج یک دنیا رویا و برنامه ریزی توی یک روز کاملا عادی ، تو اتوبان در یک رفت آمد شهری همسر و فرزندش در تصادف از دست داده بود و کل زندگیش به یک مسیر دیگری افتاده و سه سال تمام است که داره تو رنج خاطرات عزیزانش دست و پا میزنه

    یا زوجی که بابت حل تعارضات پر تکرار زندگی زناشویشون مدتها پیش من مراجع میکردند ، برای مشکلات به آگاهی و حل مسئله رسیده بودند و تصمیم به بچه دار شدن گرفتند که یک دفعه متوجه یه کانسر مهاجم آقا شدند که از نظر پزشکی نهایت طول حیات را پزشکان شش ماه در نظر گرفتند... خانمش تو مشاوره میگه یه جاهایی به سختی تمام میبرمش میگم شاید این اخرین بارش باشه و بعد اندازه یک جهان با تمام وجود گریه میکنه ... دل من هم نگم چقدر براش فشرده میشه

    (دقت اخلاقی : برای مثال زدن از هر دو مراجع اجازه گرفته شده )

    وقتی اینقدر دنیا میتونه بی رحم باشه و میتونه این اتفاقات برای هرکسی خدای نکرده باشه پس دلت از این سیاهی بشور که حداقل وقتی تو آیینه تو چشمهات نگاه میکنی از،خودت و ذاتت شرمسار نباشی

    من تو این چند سال اخیر اینقدر چالش تو زندگیم اتفاق افتاد ، بعضی هاش برام پیش آمد و در انتخاب و کنترل من نبود بعضی هاش هم تلاش دوامی،برای انتخابهای آگاهانه و سختی که خودم داشتم بود کلا شناختی که از خودم دارم گاهی خودم با انتخابهای سخت روبه رو میکنم .. یه جاها به معنای واقعی بارها و بارها تکه های شکسته شده خودم مثل یک پازل بهم چسبوندم و دوباره ادامه دادم .....

    از تون خواهش میکنم بهم رحم کنیم تو دنیا مگه چیز دیگه ایی باقی مونده ....

    یا حق




    نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 20:0 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • قسمت اول :

    حدود دو ماهه که ما توی خونه خودمون ساکن و
    صاحب یه خونه قشنگ شدیم .. امیدوارم تمام آدمها فرصتی براشون پیش بیاد که یه سقف امن بالای سرشون باشه چون قدرشو میدونم و میفهمم چقدر
    داشتن این سقف امنه تو زندگی اهمیت ویژه ایی داره

    بعد از ماههاو کلی خونه گشتن ، و کلافگی که متاسفانه برخی مشاورین املاک برامون ایجاد میکردند ،
    خیلی وقتها چیزی که میگفتند با چیزی که نشون میدادن زمین تا آسمون فرق داشت ، مثلا بایدهای خودمون در مورد خونه میگفتیم بعد می رفتیم میدیدم مثلا آن امکانات نداره ، بعد راحت یه توجیح می آوردند و یه عالمه وقت ما را از هر لحاظ فکر کنید هدر میدادن
    هر آخر هفته از کرج به تهران رفتن و دنبال خونه گشتن اصلا کار ساده ایی نبود .وقت برمیگشتیم هر دو له میشدیم

    یه جاها به معنای واقعی،خسته میشدیم ، کم می آوردیم میگفتیم فعلا بی خیال خرید بشیم ، یه جا رهن کنیم ، من هم دیگه برم ترکیه که کنار باربد باشم به آن هم رسیدگی کنم

    چون اصل مدیریت این کار بیشتر با خودم بود ، فکر میکردم برم خونه رهن کنم بخش زیادی از پول را از دست میدم و بعد با مابقی نمیتونم خونه مدنظرم بگیرم تا سال رهن خونه تمام بشه ممکنه دوباره ملک گرون بشه و دیگه خونه خریدن در جای معقول برامون ممکن نشه

    یه دو راهی های سختی را تجربه میکردیم ... و نمیخواستم تصمیمی بگیرم که فقط از شرایط فعلی خلاص بشیم ولی دور اندازش مسیر سخت تری پیش رومون باشه

    باربد هم میگفت مامی من خیلی بودنت را در کنارم دلم می خواد اما نگران من نباش لطفا تکلیف خونه را چه رهن ، چه خرید را انجام بده بعد پیش من بیا ... چون اگر آمدی اینجا تکلیف این مورد روشن نکردی بابت بابا همش اینجا دل نگران خواهیم بود ...راحتی من اینه که شما را در آرامش ببینم ..پس تمرکزت بگذار روی خونه پیدا کردن

    خب خدا را شکر یکی دیگه از نکته های قوت زندگی ما سه نفر اینه که به جای هول زدن بابت امتیاز فردی بیشتر برای خودمون ، نگاه میکنیم که تصمیمات یه سود مساوی برای هر سه نفر داشته باشه و همگی تلاشمون روی اینه که برای آرامش دیگری چیکار میتونیم بکنیم چون خوشحالی و ناراحتی همدیگه به معنای واقعی برای ما به همدیگر گره خورده

    بابت پیدا کردن این خونه به نظرم یه شانس خوب اوردیم ... چون فروشنده اش بسیار آدم درستی بود
    این خونه را املاک در دیوار آگهی کرده بود .. توی سه هفته چندبار بار برای بازدید تماس گرفیتم هر دفعه آن مشاور املاک کاری داشت و نمیتونست بازدید بده یا یک هفته اش گفت صاحبخونه چون کلید پیش خودشه اخر هفته مسافرت رفته

    خلاصه یک بار دیگه که داشتم آگهی های دیوار را نگاه میکردم دیدم یه نفر دیگه آگهی همین خونه را گذاشته ..‌ همان روز از اول صبح تا غروب هم درگیر گشتن خونه بودیم که مثل روزهای قبل مورد مناسبی پیدا نکرده بودیم دیگه خسته میخواستیم برگردیم من همینطوری یه چرخی،دیگه داخل آگهی های دیوار زدم و متوجه شدم توسط شخص دیگه این خونه آگهی شده خلاصه به حسن گفتم تماس گرفت
    آن شخص هم گفت حوالی آنجا هستیم .. داشتم از منطقه خارج میشدم اگر تا بیست دقیقه دیگه میرسید که بمونم
    وقتی که رفتیم سر ملک متوجه شدیم آن فرد خود صاحبخونه است . ملک خالی بود و اتفاقی صاحبخونه یه کاری داخل خونه داشته و ، زمانی که ما تماس گرفتیم از شانس همون حوالی بوده
    ایشون تصمیم گرفته بوده علاوه بر سپردن به املاکی ها ، خودشون هم جدا آن روز ملکش آگهی کنه

    خلاصه اولین شانسی که اوردیم این بود که ما و صاحبخونه بدون واسطه تونستیم پای معامله بریم و بایک هزینه جزیی فقط مبایعه نامه بنویسم یعنی آن درصد سنگین حق املاکی را نداشتیم

    آپشن های خونه:
    اول که خونه تخلیه بود
    محل قرار گیری ساختمان یه حالت دنج مانند داره
    یه حیاط سر سبز و زیبا داشت که عشق منه
    تمیزی و نظم مشاع ساختمان برای من خیلی اهمیت داشت . چون این نشون از فرهنگ و همکاری ساکنین آن ساختمان را میده . مشاع اینجا هم تمیز و منظم بود .. یعنی جایی میرفتم میدیدم مشاع نامنظم هست ، کفش و دمپایی ها دم در واحدها هست دیگه دلم نمیخواست حتی واحد را ببینم

    واحد ساختمان ، به گفنه خود مالک گل این ساختمان بود زمین برای یه آقای دکتر متخصص چشم بوده که زمین را ساخت و ساز کرده بودند و برای خودش این واحد برداشته بوده
    یه پارکینگ سندی داره اما اینقدر جای پارکینیگ بزرگ هست دقیقا دوتا ماشین داخلش جا میشه
    خود واحد بسیار پر نور ،سرتاسر پرده خور ه
    نیاز به هیچ گونه خرجی نداشت ، شیرهای سرویس های بهداشتی ، حمام ، آشپرخونه ، سینک هاشون پارکت های خونه ، دسته های کابینت از جنس صدف و... را همه از آلمان اورده بود چون خودشون اونجا بیزینس دارند ... همه را بهمون با حوصله تک تک برندش نشون داد
    متریال خونه خوب و مقبوله
    یه شومینه کوچیک سبک مدرن کار شده گوشه خونه
    کار شده
    درب ورود یه جاکفشی و جالباسی بزرگ تو کار داره
    علاوه بر کابینت های زیبای آشپزخونه ، هود ، گاز ، مایکرویوو تو کار خارجی ، حتی پرده زبرا و لوستر هم روی آشپزخونه بود

    هر دوتا اتاق خواب کمد بندی شده و پرده خور
    کولر خونه کم مصرف تازه عوض شده بود
    خب چون خونه برای زندگی خودشون بود و امکانات را هم سعی کرده بود مرغوب انتخاب کنند

    فقط سی قدم از آپارتمان که میای بیرون روبه روی خونه یه فضای سبز هست ، باز،پشت خونه یه فضای سبز دیگه هست .. یه کم انورتر یه فضای سبز دیگه است

    الان که زندگی میکنیم مبینم چقدر دسترسی محلی به تمام امکانات فوق العاده است
    ( تشکر از دوست خوبم افسانه جون نازنینم که شناخت محلی به منطقه داشت و خیلی تلفنی من را راهنمایی کرد ، افسانه جون فقط این بدنم ریکاوری و سرحال تر بشه ، بیشتر جون بگیرم باهم دونفری کلی منطقه را بگردیم )

    تمام وجود این شرایط،باعث شد که خونه مورد پسندمون قرار بگیره ... فروشنده ، واقعا فروشنده واقعی بود ..من آگهی های قبلیشون را دیدم خیلی قیمتی را که برای خونه گذاشته بودند بیشتر بود .. اصلا قیمتی که براش املاکی ها داده بودند با قیمتی که ما برای خرید باهم تفاهم کردیم فاصله داشت .

    یه نگرانی فقط برای معامله بود این بود که خانه برای پدر که ساکن امریکا بود و ملک های خیلی زیادی داشت و کسی که ما میخواستیم باهاش معامله کنیم پسر صاحب ملک بود و پسرشون از پدر برای فروش ملکش وکالت داشت ....
    خلاصه من همه جوره تمام احتیاط و جوانب این ماجرا را لحاظ کردم از این طرف با دوستم نغمه عزیزم وکیل مشورت گرفتم که بهم بایدها و شفافیت های قانونیش را گفت
    ( بی نهایت ازش سپاسگزارم که خودش همسرش از وکیل زبده ، باهوش و کاربلد هستند و همیشه حمایت خوبشون شامل حال ما شده ، وجودشون از نعمت های ماست )

    از آن طرف حسن هم با دوست صمیمی همکارش که وکیل بود باز مشورت گرفت ...


    بعد من به حسن میگفتم چون من به خاطر کارم با ادمهای مختلف در ارتباطم و همچنین قوتم در بخش شناخت ادمها دیگه خودکار شدم ،مطمینم که این پسر شفافیت در کارش هست و صادقانه حرف میزنه جای نگرانی ابداً نداره

    علی آقا خیلی زیاد از همسایگان ابراز رضایت داشت و حتی یک بار که حسن میخواست مجدد خونه را بازدید کنه گفت بود کلید پیش همسایه میگذارم که ایشون بهتون کمک و بازدید بده .. خب کسی که کلکی تو کارش باشه نمیاد این حرکت بز
    نه
    و میگفت اینقدر من و خانمم از این خونه راضی بودیم که فکر نمیکنم حسی که این خونه به ما داده جایی دیگه بده به هرحال چون پدرم برنامه سرمایه گذاری در امریکا داره تصمیم گرفته که برخی از ملک هاش اینجا بفروشه، این هم تو لیست فروشش هست . و ما مجبور بودیم اینجا را ترک کنیم



    خلاصه ایشون هم یکی از دلایلی که با ما راه میومدن این بود که میگفتند ما معامله زیاد در ماه انجام میدیم و تجربه بهمون یاد داده با هرکسی وارد معامله برای سود بیشتر نباید شد ترجیج مییدم طرف معاملمون ادمهای درستی باشند و شما این حس به ما تو این مدت آشنایی دادین


    خلاصه برای چونه و تخفیف گرفتن چون واسطه املاکی نداشتیم من هر روز کلی تلفنی با آقا علی وارد بحث بودم این هی مجبور بود با پدرش تماس بگیره و بعد به من اطلاع بده یه جا هم سر یه قیمتی دیگه پدرش کوتاه نیومد ..جوری که من گفتیم حتما قسمت نیست چون واقعا از پسش برنمیاییم
    بعد یک روز تماس گرفت گفت من دلم بوده که باز بتونم برای جوش دادن این معامله تلاش بیشتری کنم با مادرم صحبت کردم ، مامانش هم گفته از طرف اون بهمون یه تخفیف بده..در نهایت سر یه حد فاصل رضایت آنها و ما تفاهم انجام شد


    اینجوری در نظر بگیرید که چون خرید و فروش ملک راکد هست خدا را شکر هم ما خوب خریدم هم فروشنده با توجه به شسته رفته بودن پرداختی و تعهدهای صادقانه ما معامله خوبی کرد یعنی در وقت مناسب پول را تبدیل به دلار کرد

    آقای علی فروشنده مشخص بود چون جوابگوی پدر باید میبود آن هم ادم مضطرب و وسواسی بود و خیلی حواس جمع جلو میرفت خب ما هم که چون واقعا هدفمون درست بود مشکلی نداشتیم و هر آنچه برای اعتماد ایشون لازم بود را انجام میدادیم
    واقعا هر مرحله را با هم دوستانه و ملاحظه کردن پیش رفتم با وجود اینکه روز محضر را در املاک با ضرر کرد تعیین کرده بودیم اما کارهای شهرداری خونه با تاخیراتی روبه روشد و حدود ده روز روز سند زدن به تاخیر افتاد واقعا ما تمام برنامه هامون برای آن روز چیده بودیم ... اما وقتی بنده خدا با هول ناراحتی تماس گرفت گفتیم نگران نباشه حتما یک خیریتی درش هست و ما درک میکنیم گرچه کلی هماهنگی های ما بهم میرزه اما خب این اتفاق هم از کنترل آن خارج هست .. حسن فرداش مرخصی گرفت باهاش دوستانه تا شهرداری رفت که برای جلو انداختن کارها با هم تلاش کنند ... در صورتی که این بخش اصلا به ما که خریدار بودیم مربوط نبود

    مثلا یکی از شفافیت های که داشت این بود ..‌ میگفت من املاکی و محضر میشناسم چون معامله مرتب انجام میدم میتونم پیشنهاد بدم . اما باز شما خودتون هم پیشنهاد بدین هر جا بگید من من اوکی هستم و میام

    جهت تجربه : من خودم حتی یک بار رفتم درب یکی دوتا واحد ساختمان زدم در مورد شرایط خونه و تجربه هاشون پرس و جو کردم
    که خدا را شکر نظرات مثبت داشتند

    بازجهت تجربه : بعد تحقیقات اعتمادی که تا حدود زیادی ایجاد شده بود املاکی را به پیشنهاد ایشون رفتیم چون برای همون هزینه مبایعه نامه بابت شناخت قبلی که از ایشون داشتند هزینه معقول تری میگرفت

    و مجدوجهت تجربه : جفت املاکی محضر بود و همون را به میشنهاد آژانس مسکن انتخاب کردیم . ولی حسن از محضری که پدر این پسر بهش وکالت داده بود یه تماس گرفت تا اسمشون اورد کامل میشناختنشون و گفتند بسیار ادمهای درستی هستند و بی شمار ما اینجا براشون سند زدیم

    باز هم تجربه : من یکی از شروطم با آقای علی این بود که با بیشتر پنجاه میلیون مبایعه نامه نمینوسیم باتوجه به وکالتی بودن ... تمام تسویه خودم روز سند انجام میدم ..‌ که بتونم در دقایق اخر هم یه استعلام بگیریم
    چون استعلام وکالت درسته که وقتی گرفتم صحیح بوده اما دقیق ترین حالت استعلام همون چند دقیقه قبل از واریز پول به حساب فروشنده است ...
    ( خود املاکی میگفت هیج کس حاضر نمیشه با این مبلغ جزیی مبایعه نامه بنویسه که درست هم میگفت ایشون با ما لطف کرده و این تفاهم کرده بوده .. یه بیست روز ما درگیر شناخت ، تصمیم ، بررسی و چونه زدن بودیم فاصله روز املاک تا روز سند خیلی زیاد نبود یه دو هفته بود که ده روز هم بابت شهرداری بهش اضافه شد ... من طوری تاریخ درخواست خواستم تنظیم کنه که به سودی که ماهیانه به پول تعلق میگرفت لطمه نخوره)

    با وجود حساسیت ها و وسواس های که فروشنده داشت اینقدر به ما اعتماد پیدا کرد که چکی که از بانک گرفتم براشون بردم گفت این سه روز طول میکشه تا نقد بشه ... ما سند هم زده بودیم همه کارها تمام شده بود .. گفت اگر میشه بریم شعبه بانک که نزدیکه این چک باطل کنیم و چک رمزدار بگیریم ..‌ فکر کنید پول دوباره کامل برگشت داده شد به حساب ما و ما مجدد بهشون چک رمزدار دادیم ....


    بعدش صاحب املاکی دم درب بود چون شعبه بانک اینور املاک بود شنید به من گفت بابا چه کاری بود خونه را گرفته بودی پول هم آمد تو حسابت در میرفتی صفا میکردی،...‌ این هم هیچ ادعایی نمیتونست بکنه ، گفتم نه بابا ، هزار سال قیامت بارون پول ریخته باشه ما پول اینجوری تو زندگیمون نمیبریم ... البته که آن هم شوخی میکرد

    حالا خدا را شکر تجربه زندگیم تو این دوماهه تو این خونه از هر لحاظی که واقعا مطلوبم بوده وجود داشته . امیدوارم این حس و حال تداوم داشته باشه

    میدونید که من به کارما خیلی اعتقاد دارم و احساس میکنم .قرار گرفتن این مدلی آدمها سر راهمون و گشایش کارها همون برگشت کارمایی هست که یک جا به جهان هستی داده شده و الان داره برات واریز میشه
    فکر کنید این خونه با چه قیمتی بیشتر دست املاکی بود هی ما زنگ میزدیم آن کاری براش پیش می آمد و نمیتونست بیاد چقدر به نفع ما شد که خود فروشنده همون روز ، کاری در خونه داشت حوالی خونه باشه و همون روز به دلش بیفته خونه را خودش آگهی کنه و دقایق اخر وقت ما سر راه هم قرار بگیریم

    شبیه یک پازل میمونه که انگار برات چیده شده

    تمام روزهای که دنبال خونه گشتیم و جور نشد ، تمام نشدن ها هم ،باز یک جور مصلحت و خیری در آن هست ... چون به معنای واقعی ارزش داشت اون روزها نشد تا این معامله شیرین با یک ادم درست و اصیل انجام بشه

    تجربه خرید خونه را در این پست نوشتم اما اصلی ترین قسمتی که میخوام به بهانه تجربه خونه خریدنمون بنویسم را بیان پست بعدی بخونید ، یا به خودتون افتخار میکنید که جز دسته ادم حسابی ها هستید یا اینکه حس میکنید وقتشه برای آرامش خودتون هم شده یه چیزهای در خودتون تغییر بدین و در مسیر آدم بهتر شدن قرار بگیرید

    ادامه دارد ......


    نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 17:29 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • باربدم ، دونه الماسم ، عطر یاسم ،ماه زندگیم ، بهار تمام عمرم ،ضربان قلبم ❤️نوزده سالگیت و آغاز بیست سالگیت مبارک جان ، جهانم ❤️🥳🎂🥂 خدا را هزاران بار شکر میکنم که عشق حضورت را ،در زندگی من و پدرت جاری کرد 🙏🙏
    تو شدی معنای تمام لحظه هامون 🥰🥰
    پر افتخار م ، بی نهایت دلتنگتم قشنگ مادر ❤️
    سپاسگزار و قدردانم بابت تمام تلاش هات و صبوری هات

    مامان دور قد و بالات بگرده❤️🙏❤️🎂🥳🥳
    ‌‌

    این اولین تولدت هست که کنار هم نیستیم
    چقدر بابا دیشب به زیبایی حرف دل هر سه تامون بهت زد که گفت تمام حس و اصالت رابطه ما سه نفر در این هست که با وجود این همه دوست داشتن و علاقه به هم تونستم برای پیشرفت این دوری را قبول کنیم

    همین حس دلتنگ بودنه یه عالمه ارزشمنده ....

    هرچی من و باباش اصرار کردیم با دوستاش بره بیرون و تو یه کافه کیک و شمع تولدش فوت کنه که تنها نباشه ...
    باربد گفت تولد زمانی برام دورهمیش خوبه که من و باباش کنارش باشیم ، بدون شما بیشتر دلم میگیره... انتخابتش این بود که شمع تولد نوزده سالگیش آنلاین باهم فوت کنه
    من هم چون اول تجربه اش بود که تنها این روز میگذروند دست از اصرار برداشتم و به خواستش احترام گذاشتم

    باربد عزیزم اگر اینجا را میخونی میخوام بدونی گاهی این فاصله ها در زندگی تکرار میشه ... دلم میخواد نبودن من و بابا موجب نشه از توجه و شادی کردن به خودت غافل بشی ..دلم میخواد احساس رضایت و خوشحالی در زندگیت جاری باشه ... یکی از مهمترین کارهای که ما آدمها باید مهارتش بدونیم اینه که چگونه بدون دیگران هم بتونیم شاد باشیم .. همیشه زیبای بی همتای من اینو خوب بلدش باش

    یه تجربه جالبی بود باربد ظهر که میخواست تا هوا روشنه عکس بگیره آنلاین لباسش تو کمد باهم انتخاب کردیم ( خاله تیفانی بلوز زردی که شما از کانادا براش هدیه اوردی انتخاب کرد ممنوییم از سلیقه زیباتون)

    خلاصه از خاطرات روز تولدش براش گفتم
    موفق شدم راضیش کنم ناهارش از بیرون سفارش بده

    شب هم که باباش از رسید خونه باهم آنلاین دورهم چند دقیقه ایی شادی میکنیم و کیک و شمعش فوت میکنه

    باربد جان کیک تولد نوزده سالگیت طلبم وقتی به هم رسیدیم با هم حضوری جشنش میگیریم

    بابا صبح میگفت خوشحالم که ارتباطمون با باربد در ، درجه از صمیمیتی هست که به جای فرار و گریز از ما دوست داره الویت هاش را اول با ما به اشتراک بگذاره
    و مریم این بزرگترین دستاورد وموفقیت و نتیجه زندگیمون هست.

    هر وقت باربد ظرف دلتنگیش پر میشه با جمله مامان جای خالیت تو خونه خیلی احساس میشه ، احساسش را ابراز میکنه😭❤️❤️

    دو روز پیش باز این جمله را به من گفت

    بهش گفت مامان من جسم اینجاست بیشتر هوش و حواسم در یاد و خیال تو هست

    گفت مامان نگران نباش یه روز میاد طولانی کنار هم خواهیم بود و من اگر این دوران را تجربه نمیکردم این همه نکته یاد نمیگرفتم که به تنهایی از پسشون بربیام

    بهش گفتم صد البته تو ثابت کردی که می تونی و این تونستن های تو دل من را خیلی قرص میکنه

    تو این مدت چالش ها و دغدغه هایی را پشت سر گذاشتی که کمتر کسی در شرایط حاضر و سن و سال تو الان باهاشون درگیره اون هم در یک کشور دیگه
    خیلی زیاد تحسینت میکنم
    به چه خوبی از تمام مسئولیت ها و آزادی هات برآمدی❤️🌹🙏

    تبریک تولدی که حسن برای باربد امروز ارسال کرده بود اینجا به یادگار میگذارم:

    باربد عزیز تر از جانم❤️
    تولدت مبارک ، امروز وارد بیست سالگی می شوی باور اینکه چقدر سریع برزرگ شدی برای من که هتوز و هر روز اندام کوچکت را در آغوشم احساس میکنم حس عجیبی است
    هر لحظه ای که با تک گذرانده ام پر از عشق افتخار بوده است .
    تو نه تنها پسرم ، بلکه بهترین دوستن و بزرگترین افتخار زندگی ام هستط
    دیدم رشد و پیشرفت تو ، قلبم را سرشار از شادی و غرور میکنو
    آروز میکنم هر روزت پر از لبخند ، موفقیت و لحظان شیرین باشد
    همیشه به یاد داشته باش که من و مادرت همواره در کنارت هستیم و در تمامب مراحل زندگی ارزشمتدت تکیه گاه تو خواهیم بود

    با عشق پدرت 1403/5/28


    پی نوشت : امروز من و باربد خیلی یاد بابابزرگی کردیم 😭( خودش به خودش میگفت بابابزرگی ) اولین تولد باربد هست که نیستش همیشه بی نهایت با عشق و محبت فروان ذوق های که از ته دلش براش میزد، تولدش تبریک میگفت و کادوش میفرستاد .
    چراغ مهرش در قلبمون همیشه روشن خواهد ماند
    از جانب بابابزرگی در نبودش به رسم قشنگ همیشه اش کادوش من به باربد میدم .. تا شیرینی خاطراتش بیش از بیش براش احساس بشه❤️🌹

    محض خنده حاشیه امروز: میگم باربد دو سه عکسی که از خودت گرفتی بابت تولدت برام بفرست
    میگه نه امروز نمیفرستم ، فردا میفرستم
    میگم ، وا چرا فردا ؟
    میگه نمیخواهم عمومی بگذاریش ( خیلی علاقه به اشتراک گذاری عکس و فیلم هاش در فضای مجازی نداره ، هر زمان هم من گذاشتم کلی باهم گفتمان کردیم اجازه داده در واقع به خواست من لطف کرده کوتاه آمده)
    میگم دیونه ، من اینستام فعلا دی اکتیو هست .
    میگه باشه میدونم کار از محکم کاری عیبب نمیکنه پیشگیری بهتر درمانه ... خلاصه اینجوری سر به سرم گذاشته 😬😂

    پسرم دوستت دارم ❤️مبارکمون

    تشکر بسیار فراوان از دوستان مهربانم که بابت تبریک تولد باربد پیام های زیبا و پر لطفشون برای من ارسال کردند و من به باربد رسوندم

    من و باربد و حسن بابت توجه و مهرتون قدردانیم ❤️🙏

    یادواری همیشه ، دقت کنید هدف از نوشتن جزییات این تجربه یا پست های اینگونه این است که نحوه تعامل خودم و همسرم با فرزند جوانم به اشتراک بگذارم ما ازش نتیجه مثبت فراوان دیدیم امیدوارم برای عزیزان دیگر هم مفید واقع بشه

    ‌‌‌

    نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:55 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []



  • آنچه مهم است این است که تاب بیاوریم و صبر کنیم تا به چشم خود ببینیم که استعداد بی همتای انسان در اوج تلاش و کوشش،
    چگونه یک پایان غم انگیز را به پیروزی عظیم و یک وضعیت بحرانی را به فتحی پیروزمندانه بدل می کند.

    👤ویکتور فرانکل
    📚انسان‌ در‌ جستجوی‌ معنا

    🛑🛑ادامه مطلب در زیر بزنید و پست رمزدار را مطالعه بفرمایید

    👇👇👇👇👇

    ‌‌

    نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 22:12 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  • [ادامه مطلب]   []

  • یکی از سمی ترین و آسیب رسانهای رابطه، افرادی هستند که چشماشون روی همه چیز میبندن و هر بلایی دلشون میخواد سرت میارند . وقتی خودشون را کامل تخلیه کردند ،قلب و روانت حسابی زخمی کردند و حرمت ها را شکستند .. تمام خوبی و لطف هات نادیده گرفتند و فکر و عاقبت نتیجه کارشون را هم نکردند ، در نهایت وقتی تو برای مراقب از روانت و آرامش زندگیت تصیم به طردشون گرفتی و دیگه اون آدم قبل نشدی و خودت را ازشون گرفتی ..
    با سو استفاده از جایگاه احساسی و ضعف هاشون ، با مظلوم نمایی مکرر میگن مگه ما چی گفتم ؟ مگه ما چی کار کردیم ؟ یعنی قتل کردیم ؟ چه بدی کردیم که حتی حاضر به جواب تماسمون نیستید ؟

    پر واضح و شفاف هست که توالی این رفتار ، و بازی روانی مشخصه اشخاص نارسیسم هست یا به عبارتی افرادی درگیر زخم های شدید خودشیفتگی هستند

    اینها را مینویسم که شما مخاطب نازنینم به اندازه چند جلسه تراپی رفتن بدون پرداخت هزینه آگاه بشید.

    اگر مطلب براتون مفید بود دوست داشتی فقط یه طلب خیر برام اعلام کن .

    خودشیفته ها همیشه همه چیز را جوری میچینند که تو و دیگران فکر کنید تو مقصری نه اون

    فرد خود شیفته به خودش حق کامل میده هرکار ناعادلانه و اشتباه و بی ملاحظگی را در حق تو انجام بده ، اما تو حق انجام آن کار را نداری وای به روزگارت اگر یک درصد از کارهایی که اون باهات میکنه را باهاش بکنی . بدجور باهات تلافی میکنه

    خودشیفته مثل آب خوردن شما را به هر بهانه ایی تحقیر و مسخره میکنه بعد که شما معترض شدی اسمش شوخی میگذاره

    خودشیفته ها بسته به نوع جایگاه نسبتیشون در نقش والد ، همسر ، پارنتر ، خواهر ، برادر ، دوست و... به هر کاری دست میزنند که شما بهشون توجه کنید اگر احساس کنند از سمت شما توجهتون کم شده زندگی را به کامتون زهر میکنند .. گاهی مدعی عاشقی و علاقه به شما هستند درصورتی که پی منفعت و سرویس گرفتن از شما هستند
    کسی که شما را قلبی دوست داشته باشه از شما برای توجه به خودش آزار نمیرسونه ، به عبارتی اون عاشق توجه به خودشه نه بی تاب و نه دلباخته شماست ... تمام ابرازهاش ؟ نمایشی و فیک هست .
    کسی که شما را دوست داره ازتون باج گیری عاطفی نمیکنه
    کسی که به شما علاقمنده ترحم شما را برنمی انگیزه و در شما برای کسب توجهاتون احساس گناه ایجاد نمیکنه

    خودشیفته ها اصولاً از شخصیت و ضعف، انسانهای ایثارگر ، مهرطلب سو استفاده میکنند و در ابتدا با دادن یک سری امتیازها به سمت خودشون جلبشون میکنند . در واقع قربانی میگیرند و از قربانی یا قربانیان خودشون به نفع اهداف ، سواستفاده ، ابزار ، باج گیری عاطفی استفاده میکنند

    بر خلاف ظاهرشون که سعی میکنند این را پنهان کنند به شدت نسبت به طرد شدن و کنار گذاشته شدن هراس و وحشت دارند . حتی اگر احساس کنند شما زیادی تسلیم رابطه و اسیر بازیهاش شدین شما را مکرر تهدید به رهایی ، جدایی و طرد میکنند در صورتی که بلعکس طرد شدن کابوس خودشونه

    ادمهای آگاه از این آسیب و تکلیف مشخصی که دارند ، جهت خود مراقبتی روانی در دام و بازی روانی این افراد نمی افتند ..از قضاوت و داروی منفی بقیه که ممکنه فرد خودشیفته ذهن بقیه را با دروغ شستشو داده باشه هراسی ندارند

    مثلا اگر خودشیفته فرد سالمند باشه با استفاده از مظلونمایی و اینکه چقدر دلتنگ و عاشق قربانی خود هست ، با دروغ های و حرفهای ساختگی میخواد احساسات بقیه را تحریک کنه تا برای خودش تاییده جمع کنه
    بقیه هم با دلسوزی بی جا بیشتر از قبل تقویتش میکنند

    فردی که میخواد از عزت نفسش محافظت کنه تکلیفش با خودش مشخصه و به این بازیها اهمیت نمیده و به کارگردانی فرد خودشیفته در بازیهای روانیش شرکت نمیکنه و باج عاطفی نمیده

    اندکی حرف با فرد خودشیفته :

    فردی که خودشیفته هستی روزی که چشم هات روی همه چیز میبندی و تمام پل های پشت سرت خراب و ویران میکنی به عاقبتت فکر کن که شاید روزی خواستی از آن پل دوباره برگردی
    وقتی که مسیر برگشتت را خراب کردی راهی برای برگشت نیست ..اینو خوب بفهم

    از آن بدتر چون از نظر خودشیفته همیشه اشکال و ایراد از بقیه است و پذیرای انتقاد نیستند برای برگشت شما دست به رفتارهای جبرانی نمیزنند
    همش میگند ما که کاری نکردیم اگر هم عذرخواهی کنند به فهم عذرخواهی نرسیدن یعنی خودشون مقصر نمیدونند اون عذر خواهی به خاطر ترس ها و کنار گذاشته شدنشون هست .

    بحث کردن با فرد خودشیفته کار بیهوده و بی نتیجه ای است اب در هاون کوبیدنه چون آنها باز به خودتون حمله میکنند و اصلاً استدلال ها و منطق شما را گوش نمیدن و فقط انرژی شما را هدر میدن .. اگر هزار بار اون حرف بگی اون نمیپذیره

    ممکنه برخی از ماها در زندگیمون با ادمهای که آسیب خودشیفتگی دارند در تعامل و رابطه باشیم
    توضیحات من ، قرار شما را آگاه بکنه که بدونید فرد مقابل شما چقدر آزاردهنده و آسیب زننده هست و تلاش شما برای بهبودش بی نتیجه است

    اون فرد هر کس شما میخواد باشه شما نباید قربانیش بشید و تن به بازیهای روانیش بدین
    در خودشیفتگی بحث شدت اختلال خیلی مهمه ، اگر شدت اختلال زیاد باشه تنها گزینه و راه حل ،خروج و ترک این رابطه سمی هست که بهتره هرچه زودتر خودتون نجات بدین

    به نصحیت و دلسوزی های بی جای اطرافیان از یارگیری فرد خودشیفته توجه نکنید چون شما مسئول سلامت روان خودتون هستید نه قضاوتهای بی جای دیگران

    اگر برای فرد خودشیفته ماه را تو آسمان بیارید قدر محبت و لطف شما را ناچیز میدونه و خیلی زود فراموش میکنه و اما کوچترین کاری که خودش برای شما انجام داده باشه همه جوره سرتون منت میگذاره

    شما مسئول و نگهبان آرامش خودتون و همسر و فرزندانتون هستید نه توجه به فرد بیماری که ظرف توجهش هرچی داخلش میرزی انگار سوراخه و پر نمیشه و حتی نمیپذیره که شما به عنوان قربانیش به بقیه ادمهای نزدیک که در رابطه هستید و مسئولیت دارید مثل همسرتون ، اگر شاهد روتین و بایدهای رابطه شما باشه براش ناخوشاینده و فوری عکس العمل های منفی نشون میده ...و حسادت میکنه که راس توجه شما فرد دیگه ایی باشه

    اگر از فرد خودشیفته فاصله گرفتید و اون برای دوباره قربانی کردنتون ممکنه به هر کاری دست بزنه به این امید نباشید که این فرد تغییر کرده و متوجه و آگاه به اشتباهات رفتاریش شده
    هرگز و هرگز .. بعد از شروع مجدد و فرصت دادن شما خیلی زود رفتارهای سمی و بازیهاش را با شما شروع میکنه

    حالا شما خودتون بگید واقعا می ارزه ادم لحظه های زندگیش با همچین ادم بی ثبات ، خود محور ، کنترل گر ، نا متلاطم حروم کنه

    مخاطب خاص : من که خودم و باربد به شخصه نمیتونیم با کارهای که نباید در حقمون میکردی و کردی و الان به راحتی ویس میدی و میگی من چیکارررر کردم ؟
    شگفتااااا
    دقیقا برای ما مثل این میمونه که یکی را بکشی بعد بگی من کاری نکردم فقط کشتمش

    ما که تکلیف مون مشخصه شما را به خیر ما را به سلامت ،هیچ راهی واقعا نگذاشتی
    حرف و سخن و چرا ؟ چرا ؟ ازت پرسیدن زیاده ولی چون بی فایده است نمیپرسم .

    شخص مورد نظرت هم ، که تلفنش را از تماس هات و پیام هات هر روز آبکش میکنی ...من دوبار بهش پیشنهاد دادم گفتم تلفنت جواب بده ..

    سریعاً بهم گفت دلم نمیخواد جواب بدم و دیگه هم تو هم از این پیشنهادها نده
    فقط موندم با آدم به این خوبی و نازنینی گروهی چی کردید ؟ چی به روزش از نظر احساسی اوردید ؟ که به اینجا رسیده و فقط نمیخواد که نمیخواد...
    چه دلی ازش شکستید ؟

    اگر تونستی به عاقبت رفتارهات و رفتارهای نزریکانت عمیق فکر کن سرنخ این بلا را راحت پیدا میکنی ‌، جای دیگه برات دردسر نشه ما که سوختیم و زخمی شدیم و رفتم و قید همه چیز زدیم . دیگه بقیه نسوزن و ترکتون نکنند
    تو که هم احترام و توجه به این خوبی از سمت ما سه نفر، الخصوص من داشتی ببین چی شد که مفت و ارزون حراجش کردی که الان هر چقدر تقلا میکنی شخص مورد نظر و نزدیکت دلشکسته تر از این حرفهاست که حتی پاسخ تماست بده و اینجوری سکوتی سنگین کرده ...


    وسط قلبم براش به درد میاد .. مثل همیشه و این روزها بیشتر ،اینقدر غرق محبت و توجهش میکنم که جای خالی یه شهر براش پر کنم

    تو که باید میزدی تو دهن آدمهایی که حرف گنده تر از دهنشون میزدن با دهن بینیت دوره ات کردند اتداختنت توی بازیشون و پا را از گلیمشون دراز تر کردند و از آب گل آلود ماهی گرفتند حالا هی تو ویس هات برامون میگی خدا لعنتشون کنه ....

    چه راحت در حریم و خونه ات را روی نااهلان و ادمهای فرصت طلب باز گذاشتی که سالها منتظر این بودند که زهر حسادتهاشون را روی خودت بریزند و با نادیده گرفتن ما و اراجیف گویی این فرصت بهشون آسون دادی و الان که از تب و تاب افتادی دیدی به بهانه ما خود تو را نشونه گرفته بودند و از پشت چه خنجری بهت زدند جوری که نمیتونی از جات بلند شی

    واقعا خدا لعنتشون کنه چه شما و چه ما بگیم و چه نگیم خدا تمام بدخواهان و فتنه ها را لعنت کرده ...و نتیجه اعمالشون و نیت هاشون به خودشون برمیگرده من مرده ، شما زنده .. کارما جوابشون میده

    اما شما خیلی دیر جنبیدی و مثل همیشه تحریک شدی و چون حزب بادی هر لحظه از یه جا میوزی و با خودت تکلیفت مشخص نیست، اسیر دهن بینی هستی این سری بدجور کار دست داد

    نمیدونم شاعر این شعر کیه اما چقدر قشنگ سروده انگار حرف و دل ما را شعر کرده:

    نمک نشناس در یادش محبت ها نمی ماند
    نمک بر جای مرهم زد که فرقش را نمی داند

    سگی ولگرد تنها استخوانی مرده می خواهد
    که فرق بین مرغ و مومیایی را نمی داند

    بسوزانی وجودت را که گرما بخش او باشی
    کند خاکستر آن آتش که آبش را بجوشاند

    اگر جای خدا او را پرستش هم کنی آخر
    چو آتش با زبانش پیروانش را بسوزاند

    نمک نشناس امروزت گذشت و به فکر فردا باش
    که برای صید یک ماهی کسی دریا نخشکاند

    اگر با لطف یارانت مقامت ده برابر شد
    فقط با صفر بی ارزش کسی بالا نمی آید

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 16:52 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • حسن عزیزم، بهار زندگیم❤️
    بیستم فروردین سالرزو شکفته شدن گل وجودت مبارکمون باشه عشق من.🥰💞🫕🎂🥂

    تو جهان مایی، من وباربد جهان تو ، در گستره این جهانمان عشق و تعهدمان هست که استوار و محکمش کرده و هیچ چیزی قدرت این را نداره که این وصل را فصل کنه

    من دورت بگردم ، چه خوب شد که به دنیا آمدی
    که بشی عزیز قلبم ، یار خوبم ، رفیقم ، پناهم ، امینم ، تیکه گاهم ، افتخارم و.....🥰😍

    مهربان پدر خوب باربدم ... چقدر لذت میبرم از رفاقت خودت و باربد که به این خوبی و مسئولانه از راه دور بخش احساسی وعاطفی رابطت را با ، باربدم مدیریت میکنی ... بیشتر روزها زمان گرفتم بیش از سه ساعت باهاش حرف میزنی و از اون زیباتر که شما دو نفر در رابطه خوبتون ساعتها حرفهای مشترک باهم برای گفتن دارید

    خیلی روزها میبینم ، پر از دلتنگی و بغض برای دوری دوردانه مون هستی ولی برای پیشرفت و موفقیتش تمام سختی فراق را به دل میخری که باربد بتونه گام های بهتری در جهت اهدافش برداره . مرد با گذشت و صبورم از تمام همراهی هات سپاسگزارم🙏🙏💞💕💌

    میخواستم از صمیم قلبم بهت بگم که عزیز جانم ما با بودن تو احساسمون به زندگی پر معناست.. بمونی برامون تا ابد و یک روز💋💋🙏🙏🙏

    چقدر دیشب ، شب تولدتت ، اون تبریک یهویی که بی مقدمه و تدارک خاصی، کنار هم جمع شدیم چسبید
    چون از عمق دل و علاقمون بهت بود
    یهویی با ، باربد تصویری حرف میزدی ، ویانا برات آهنگ تولدت مبارک با گوشی مامانش پخش کرد
    ما هم شروع به دست زدن کردیم😍🥰
    من و تو همدیگر را بغل کردیم و کلی عشقولانه هم را بوسیدم و احساس دوست داشتنمون را شارژ کردیم💋💋😗😗😗

    مامان و بابا ، سارا بهت کادو دادند ... سارا روی پاکت کادو مامان و بابا برات نوشته بود تقدیم به بهترین داماد دنیا که خیلی زیاد دوستش داریم💕
    چون تو ، واقعا دنیا و عزیز همه مایی🥰

    بعد من و سارا دورت قر دادیم ...💃💃💃
    رایان و ویانا برات دست میزدن .
    باربد از اونجا با ما همراهی میکرد و بهت تبریک گفت و از مهر و دلتنگیش چشماش برات پر از اشک شده بود

    الهی فدات بشم که چشمات برق میزد و صورت مهربونت خوشحال شده بود ... دوستت دارم ، امیدوارم همیشه شاد و برقرار باشی
    تو که تقدیر خوشبختی من هستی تولدت مبارک💋💌💞💕

    نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 13:35 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • باربد سوال میکنه مواد لازم، سالاد الویه را برام بنویس فردا از دانشگاه برگشتم بخرم میخوام درست کنم . چون هم درس و تحقیق های دانشگاه را دارم هم امتحان زبان آلمانی دارم میخوام چند وعده الویه میون وعده هام داشته باشم که بتونم مدیریت زمان کنم .

    مواد لوازمش میخره ، باهام آنلاین مرحله به مرحله سالاد الویه را درست میکنیم تو هر مرحله تمامسمون قطع میکنیم تا مرحله بعدی ...
    در نهایت که آماده اش کرد تست میکنه ...میگه مامی دستت درد نکنه عالی شده
    میگم قربونت برم دست و پنجول خودت درد نکنه شما خودت که درستش کردی
    میگه شما مراحلش و نکاتش شما به من گفتی

    چون خودش خرید ها را انجام میده بر هزینه ها آگاهه
    میگه یهش نمیاد اما سالادالویه غذای گرونی درمیاد ، ها ، مامی
    میخندم میگم همه غذاها بالاخره هزینه خودش داره ما چون مواد باکیفیت انتخاب میکنیم هزینه شون بیشتر میشه ...
    قبلا بهش گفتم میخوای از درست کردن یه غذا در نهایت خسته و کلافه نشی نزار ظرفهات جمع بشه بین آشپزیت ظرفهات بشور که موقع خوردن چشمت به ظرفشویی بیفته بگی آخیشش کاری ندارم 😃
    این نکات را هم رعایت میکنه

    از غذاهایی که براش درست کردم هنوز در فریز ذخیره داره اما برای اینکه یک دفعه تمام نشه خودش هم ما بینش یه سری غذاهای اینجوری درست میکنه

    گاهی موقع غذا خوردنش باهامون تماس میگیره
    میبینم با امکاناتش دقیقا شبیه همون چیزی که من براش غذا میگذاشتم از خودش پذیرایی میکته
    چون من توی سینیش براش همیشه متنوع مخلفات پیش غذا ، دورچین ، دسر میگذاشتم
    کیف میکنم مبینم خودش هم همین اهمیت و پذیرایی را از خودش به عمل میاره

    یقناً احترام و اهمیت به خودمون ، استارتش از خانواده شروع میشه که چقدر شایسته با ما رفتار کرده باشند..
    دیدم بعضی آدمها حتی شرایطش دارند ولی از رسیدگی و توجه به خودشون انگار حس گناه دارند . چون در زمانی که باید توجه میشند یا بی توجهی بوده یا منت سرشون گذاشتند

    یه وقتها به حدی دلم برای باربد تنگ میشه انگار قلبم میخواد از سینه ام کنده بشه یهو گریه میکنم که بتونم ظرفم خالی کنم ... ولی وقتی میبینم داره با این تجارب در این سن برای زندگی تواناتر و ساخته میشه میگم خیلی می ارزه که من با دلتنگیم بهای ، رشد و پیشرفت باربد بدم ... به هرحال از ما فقط ساپورت مالی اون هم در حد معقول و توانمون میگیرع ؛ اما به کل خودش تمام زندگیش . در یک کشور غریب اداره میکنه

    ساعت هوشمندش توسط مامان ارشیا به دستش رسیده و خیلی دوستش داره ... این خوشحالم میکنه که تا حدودی با این عیدی حال دلش عوض شده

    دیروز تماس گرفت حس میکردم میخواد یه چیزی بگه اما آخرش نگفت ...
    گفتم پسرم خوبی ؟
    گفت خسته ام اون هم فیزیکی ...چون چند روز پرفشار داشتم ..
    نمیدونم چرا حس کردم یکم روانی هم باشه

    گفتم مامان فردا از طرف من شام خودت پاپایز مرغ سوخاری مهمان کن .. چون دوست داری حال و هوات عوض میشه .. نذار خستگی بهت غلبه کنه
    تشکر کرد گفت ترجیح میدم جمعه شب سفارش بدم که فرداش تعطیلم
    گفتم هر روزی که تو دوست داری من موافقم .

    خدا حافظی کردیم چون میخواستم برای مامانم سینی افطارش آماده کنم از ظهر یه آبگوشت دلبرانه ، غذای مورد علاقه حسن و همچنین مامان و بابام را براشون بار گذاشته بودم ... دلتون نخواد به قول مامانم مثل آبگوشت های قهوه خونه ها شده بود ...

    یک ساعت بعدش هم حسن رسید.. مثل همیشه این روزها اون هم از حجم زیاد کار و مسیر و یک سری اتفاقات ناخوشایند شخصی مربوط به خودش خستگی از تمام وجودش میباره ...

    مامانم مرتب براش شعرهای ابراز علاقه میخونه ، سرش هر روز میبوسه بهش میگه مثل رضا ( برادر بزرگم برام عزیزی بی نهایت)

    بابا دائم بهش میگه چقدر از بودنش خوشحاله ...چراغ خونه ام خونه ام شدی

    و من سعی میکنم با درست کردن غذاهای مورد علاقه اش و توجهات اینجوری اندکی از خستگیش کاسته کنم
    ولی میدونم شخصیتی که داره شرایط فعلیمون سخت معذبش میکنه ... چون استانداردهایی داره و ادم بی عاری نیست


    یه وقتها درد و دلهای که شبها تو رختخوابم باهام میکنه قلبم سخت به درد میاد که ای کاش برخی از ادمهای زندگیش قدر نجابت و قلب رحمانش میدونستند و باهاش حداقل منصف و کمی مهربان میبودند....😥💔
    من فقط بهش گوش میدم و بهش میگم تو امید من و باربدی و ما قدر تو را میدانیم بهت افتخار میکنیم که همسر و پدر خوبی مثل تو را داریم .... تو نباید کم بیاری چون از تو ما انرژی برای ادامه دادن میگیریم

    حسن موقع شام خوردن بهم میگه باربد فلان جا ، برای فلان کارش، ایمیل زده باز یه جواب مسخره تکراری بهش دادند
    میگه باربد خیلی ناراحت بود ...ولی یه ایمیل دیگه آماده کرده براشون امشب بفرسته

    با، باربد تماس میگیرم بهش میگم صحبت کردیم نگفتی که اینجوری بهت ایمیل زدند .من حس کردم پسرم حس کردم یه حرفت جا مونده
    گفت تماس گرفتم دیدم از حمام آمدی ‌...بعد چند روز درد دندون و فشارهای که براتون پیش آمده خوشکل موشکل کردی ... آرامشت برای من مهمتر از این بود که با پاسخی که به ایمیلم دادند تلخش کنم

    گفتم الهی فدات بشم باشعورم... ما که کوتاه نمیایم تو باز بهشون ایمیل خواهی زد ... تمام اتفاقاتی که تو سیستم خانواده ما میفته برای جمع سه نفره ماست
    تا اخرش ما کنارت هستیم و تلاشته که برامون اهمیت داره

    نگاه میکنم اسفندی که یه دنیا شور و هیجان برای من داشت و من عاشق تکاپوی این روزهای اخر بودم
    خیلی انگیزه فضای خیابونی و هیچ خریدی را ندارم فقط تنها تلاشم و انگیزه ام اینه که کمک کنم بتونم از فشار شرایط فعلی کم کنم

    لیندا و فریبا دائم پیگیر این هستند که ببینید من ادامه چکاپم ها رفتم .
    لیندا حتی با جدیت و گلایه میگه که حس میکنم این سری داری توجه نمیکنی .
    بهش گفتم لیندا نمیتونم برای تو بهانه الکی بیارم چون حواس جمع هستی تو درست حدس زدی اینقدر داستان سرم ریخته که اصلا انگار ادامه چکاپم هام تو الویتم نیست . اول دکترهام تهران هستند و چون حسن خودش روبه راه نیست به خاطر فشار کاریش و شرایط اخیرش .. نمیخوام اون را برای دکترهای خودم به دردسر بندازم
    بعدش هم یک بار هم که پیگیری کردم گفتند یا دکترهام قبل عید وقت ندارند یا اینکه رفتند مسافرت
    برای همین ادامه چکاپم هام احتمالا برای بعد عید میره

    گفت اخه مریم ، کهیرهات ، بالا بودن آنزیم های کبدیت نگرانشم
    گفتم آنتی بیوتیک هام تمام شده .‌ یه چهل درصد خوشبختانه کهیرهام کاهش پیدا کرده در کنارش هم دارم مرتب کرم هام میزنم .
    برای نتیجه آنزیم های کبدیم گفتند باید یک ماه دیگه صبر کنم آزمایشم چک کنم ....

    و اما یکی از دلخوشی هام اینه که امشب خواهرم از اهواز راه میفته و میاد فردا صبح ویانا و رایان قشنگم بغل میکنم میدونم حضور این دوتا عسلک ، هم برای من و هم حسن خیلی شادی اوره ... اینقدر که این دوتا نفس، چند روزه برای آمدنشون با من تماس گرفتند و ذوق داشتند و من هی باهاشون هیجانی شدم کیف کردم

    این چند وقته تمام خونه مامان و بابام مرتب آماده سازی کردم که مهمانهاشون عید میخوان بیان حاضر باشه
    مامانم از روز اول اتاق خوابش را در اختیار من و حسن قرار داد گفت تو جراحی کردی نمیتونی روی زمین بخوابی من راحت ترم این مدتی که اینجا هستی اتاقم به تو بدم که تو و حسن آقا راحت باشید خودم هم که زمین نمیتونم بخوام روی کاناپه مبل میخوابم

    هر چی گفتم من قبول نمیکنم خلاصه کوتاه نیومد ...و اتاقش به ما داد ‌

    شبها مامانم تمام پاهام را بابت کهیرهام با روغن چرب میکنه
    قبل خواب موهام هر شب میبافه ....چقدر حس خوبیه ادم مامانش موهاش شونه بزنه 😢❤️

    و من هم متقبلا برای آسودگی و جبران محبتش نیازهاش را جهلت سهولت تو خونه ،تا جایی که بتونم انجام میدم

    قرار بود خوشحالی ما افزون باشه ... برادرم امین با خانمش ، پسرش آراد و دوقلوهای ، نوپاش نویان و نوژان همراه مادر خانمش مهمان عید خونه پدر و مادرم باشند ... انتظارشون میکشیدیم که متوجه شدیم برادرم از روی پله ها پاهاش لیز خورده و هر دوپاش شکسته ....😭🤕
    با وجود اینکه از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم ولی خب بر اساس باورهام حسم میگه این اتفاق حتما ، حتما خیری درش است که بهتره به جای شکوایه راضی باشیم به رضای خدا ...

    آرادش خیلی انتظار این سفر را میکشید
    دیشب باهاش تصویری تماس گرفتم .. کلی قربون صدقه اش رفتم گفتم آرادم ، ما خیلی دلمون گرفت از اتفاقی که برای بابا افتاد و اینکه تو را از نزدیک نمیبینم
    ولی عزیز دل عمه ، یکم زمان میبره تا پای بابا خوب بشه بالاخره مامان مرخصی میگیره باباهم شغلش آزاده میتونه هماهنگ کنه تایم دیگه ایی بیاید تازه ماه رمضان هم رفته ، سرمای هوا هم کم شده ما میتونیم راحت تر بیرون بریم ... دلت نگیره قشنگ عمه ... فرقش اینه که الان برای دیدنت بیشتر انتظار باید بکشیم ..‌ گفت باشه عمه
    دیگه گوشی را دادم ، مامان و بابام ازش همگی دلجویی کردند که پسرمون از ناراحتیش کم بشه

    از زن داداشم تشکر کردم گفتم داشتن بچه دوقلو و این شرایط امین ، فشارش روی تو خیلی سخته کاش نزدیکتون بودیم کمکتون میکردیم قدردان خودت و مامانت هستیم باز هم احساس کردید من میتونم کمکی بکنم بهم اطلاع بدین خودم حتما کنارتون میرسونم تا این روزها بگذره
    ( خونه اش نزدیک پدر و مادرش هست و بسیار خانواده همراه و حامی داره که خدا را شکر ساپورتشون میکنند . ولی من سهم خودم تو این شرایط دوست داشتم اعلام آمادگی کنم)

    با عمه هام برنامه ریزی کردیم جمعه صبح همگی بریم آرامستان عیدانه مادربزرگم را بگیریم ‌‌‌.... قرار بود پنج شنبه صبح بریم
    به خاطر اینکه سارا خواهرم برسه و اون هم همراه مون باشه ، مینا دختر عمه ام هم جمعه صبح آمدن براش مساعد تر بود ..‌ حسن هم پنج شنبه محل کارش کشیک داشت گفت جمع راحت تر هستم ... دیگه دورهمی عیدانه بی بی عزیزم برای جمعه صبح گذاشتیم .

    شب قبل جابه جایی اخیرمون از تهران به کرج .. و دلشکستگی هایی که به قلبمون وارد شد ..‌ من خواب دیدم بی بی بهم یه مبلغ پول عیدی داد اینقدر از دریافت عیدیش تو خواب خوشحال شدم که حد و اندازه نداشت و خودش هم واضح میدیدن
    با وجود اینکه دلم مالامال از غم و افسوس بود اما مطمئن بودم که در بطن این رنج خیری
    عظیم نهفته است که پیشاپیش مادربزرگم با عیدی که در خواب به من داد پیام خیرش به من ارسال کرد ... و این دلم قرص میکنه که نفع ما در این بوده
    به قول المیرای عزیزم مامی باراد ، استخوان لای زخم بود .

    مادربزرگم مادری بود که به معنای واقعی درد ما درد اون بود و هرگز نمیتونست بی تفاوت باشه ..‌ دائم برای حال خوب ما دست به دعا بود ...
    میدونم بی بی مثل همیشه حواست هست و دعای خیرت را بدرقه راهمون میکنی ، میدونم از حالم باخبری .... بی بی قشنگم خونه واقعی و ابدی تو قلب ماست . راهت پرنور و روحت در آسودگی و آسایش باشه زیبای بی همتا . ‌

    امیدوارم ایام بر شما دوستان عزیزم به خیر بگذره


















    نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 13:4 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • فریبا ، گل زیبا دوست قشنگم دیروز صبح آمد پیشم چند ساعت باهم بودیم .. چقدر دلتنگ هم بودیم
    یه عالمه نقشه برای دونفره های شب نشینی از ترکیه نقشه کشیدم

    شب قبل پیام داد گفت یا صبحانه ، یا ناهار بیرون بریم یه جایی وسط ما و شما قرار بگذاریم اونها شرق ما غرب
    در جریان جراحی اخیر لثه ام نبود ...
    بهش پیام دادم گفتم فریبا جونم بیرون نمیتونم چون جراحی لثه کردم برای بیرون رفتن خیلی آمادگی ندارم
    گفت پس من میام پیشت ... دیگه نمیشه همو نبینیم خیلی طولانی شد

    گفتم تو بیای که عالی میشه .. فقط من ساعت نه تا نیم برای آمپول پنی سلینم میرم درمانگاه بقیه ساعات هستم

    ( با خود گفتم اگر درگیر ادامه چکاپهام بشم ممکنه مشکلاتی باشه باز بین دیدارمون وقفه بیفته ...
    درسته باب دلم سرحال نیستم ولی دیدن رفیق خوب میتونه زمستونت بهار کنه .. مخصوصا رفیقی که باهاش راحتی هی نمیخوای خودت توضیح بدی که سوتفاهم نشه )

    از لحظه ایی که یواش یواش میز پذیرایی ووتنقلاتمون چیدم یه انرژی خوب ، یه انتظار شیرین را در خودم احساس کردم ... چقدر مشغله ها باعث شده بود تکرار حس این لحظه ها به تاخیر بیفته

    مراقب باشیم این دلخوشی های ناب از خودمون دور نکنیم .. این لذت حق همه ماست...

    فریبا جانم آمد ... کلی همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم انگار جان گرفتم
    زمان تند تند میگذشت و حرفهامون مثل همیشه تمام نشدنی

    این وسط یکی از مراجعانم تماس گفت : برای اولین بار تو کل تجربه کاریم وقت جلسه را تو اون تایم فراموش کرده بود با دیدن اسمش روی گوشیم یهو یادم افتاد این عزیز در این تایم مشاوره داشته .

    زدم توی سرم وایییی فریبا ... خاک تو مخم ، حواسم نبود اینجوری شده
    گفت چهل و پنج دقیقه است برو مشاوره ات انجام بده
    خلاصه مشاوره ام ، با صبوری فریبا به خوبی انجام شد.
    بعد مشاوره گل گفتن هامون را آغاز کردیم
    کادوی تولدم یه کت سنتی خیلی خوشکل از صنایع دستی اصفهان برام گرفته بود .با یه جعبه شیرینی فوق العاده خوش مزه ، من هم که سوغاتی های که براش اورده بودم را بهش دادم
    این چهار ساعت کنارهم بودیم برامون اندازه پنج دقیقه بود ... حالا آسوده تر بشم تو فرصتی که هستم دیدار های مکرر باهم هماهنگ میکنیم

    امروز از صبح زود درگیر انجام آزمایش سونوگرافی شکم و لگنم شدم به سختی نوبت یه پزشک خیلی خوب را بین مریض حسن برام زحمت کشید گرفت

    سونوم انجام شد چون آزمایشم برده بودم دکتر گفت
    آنزیم های کبدت بالاست
    اما از نظر من با سونوگرافی تمام ارگانهای شکمت ، کبد ، صفرا ، کلیه ، طحال طبیعی و بدون مشکل هست

    گفت یک ماه دیگه این آزمایش دوباره انجام بده

    خیلی تعجب میکرد بهش گفتم در گذشته صفرام با چند تا سونوگرافی تشخیص سنگ داده بودند و بعد چند وقت دیگه سنگ ها نبود .. میگفت اتفاق خیلی نادر هست سنگ صفرا خودش دفع نمیشه ... الان هیج سنگی نداره

    خدا را شکر جواب سونو خوب بود اما حالا باید علت این کهیر ها را پیگیر بشم و شاید بررسی های دقیق تری پزشکان تجویز کنند چون دیگه تمام پوستم از این وضعیت اذیت شده

    موقع برگشت از سونوگرافی در راه تهران به کرج بودیم فریبا پیگیر نتیجه سونوم شد خلاصه در حال خوش و بش بودیم
    حسن با لبخند نگاهم کرد گفت سلام برسون واقعا این دوستهایی خوب نعمت بزرگ زندگی هستند ...
    گفتم همینطوره حسن جان
    از صبح که تا گوشیم باز کردم ویس های نغمه را تو ماشین گوش کردم ... کلی محبت و دلگرمی
    یه مقدار که رفتیم جلوتر لیندا زنگ زد داشت میرفت سر کار ، اون هم یه عالمه مهربونی بهم رد و بدل کردیم

    در اخر هم که با فریبا صحبت کردیم

    حسن گفت مریم ببین اینها واقعا گنجند ، مهربون ، بی آزار ، بی کلک ، خوبی که برای خودشون میخوان برای تو میخوان ، دلواپستند ، دوست دارند همیشه خوب باشی البته که تو هم برای اونها همین چیزها را میخوای .

    گفتم حسن اینها که تنها نیستند هنوز چندتا گنج دیگه دارم یکی یکی اسمهاشون اوردم و یادشون کردم
    من حتی توی فضای مجازی، مخاطبهای وبلاگم دوستان ندیده و با محبتی دارم که یه وقت دیر کامنت میگذارند دلتنگشون میشم ...

    دست انداخت دور گردنم خم شد سرم بوسید گفت عزیزم با وجود این همه دارایی و قشنگی ها نباید اجازه بدیم مگس های مزاحم اوقاتمون خراب کنند

    یه بخش از رابطمون را که خیلی دوست دارم و بهش افتخار میکنم اینه که نمیگذاریم هیچ عامل یا اتفاق بیرونی از صمیمیت و محبتون کم کنه همیشه بهم یاداور میشیم دیواره این اتحاد تا خودمون نخوایم به دست هیچ بشری قابل تخریب نیست. اتفاقا وقتی یه تنش بیرونی به وجود میاد بیشتر دستهای میگیریم ،بیشتر از قبل همدیگر را بغل میکنیم چون میدونیم وفاداری که بینمون ریشه داده هیچ کسی دیگه نمیتونه آن را در زندگی با آن کیفیت بهمون بده ، پس باید ازش حفاظت کنیم .. بهم یادوار میشم که هیچ چیز و هیچ اتفاقی نباید عشق رابطمون را کاهش بده... آن آدم میخواد هرکسی باشه .

    در باب داشتن دوستان خوب حسن گفت یه روز سر کار تو جمع دوستان قدیمی و صمیمی بودم که خوبیشون و رفاقتشون بهم ثابت شده است من گفتم اگر از اول نیومده بودم تهران من شاید توی اهواز میتونستم با توجه به آشنایی محیطم فلان کارها را اونجا انجام بدم .
    بعد گفت یکی از این دوستان خیلی دلی یهو گفت نه اصلا این حرف نزنی ها
    گفتم چرا ؟
    ما اگر تو نیومده بودی تهران با یه دوست و رفیق خوبی مثل تو آشنا نمیشدیم
    حسن گفت چون خیلی دلی و یهویی گفت خیلی حس خوبی بهم داد ....
    گفت وقتی تلاششون برای سهولت و گشایش کارهام میبینم ، همدلیشون تو روزهای سخت .. به خودم میگم
    قرار بوده اینها باشند که جای خالی نداشته ها و تلخی هام پر کنند

    توصیه من اینه که به جای که تمرکزتون بگذارید روی آزار حتی نزدیکترین آدمهای زندگیتون ... آنها را رها کنید به حال خودشون بگذارید . روی لطف ها و محبت های دیگری دقت کنید که به سمتتون میاد ... وقتی ادم داشته هاش را با چشم باز میبنه و درک میکنه ، عزت نفسش سالم میمونه







    نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:56 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • 💗مهربان همسر نازنینم

    💕دستانم جدا شدنی نیست ز دستانت ، این عشق بماند تا ابد ، در قلبت امانت❤
    با قلبی لبریز و شوق از عشقت ❤ به بهانه بیست و یکمین سالروز یکی شدنمان ❤👰🤵

    💝💝💝💝💝💝💝💝💝

    ارسال مهر نوشته حسن را ، اینجا کپی میکنم که حس قشنگش به یادگار بمونه ❤

    مریمم، عشق من، ۲۱ امین سالگرد ازدواجمون فرا رسیده ولی امسال بابا نیست که با اون خنده های بلند و قلبی مخصوص خودش مثل هرسال بهمون تبریک بگه و از دیدن عروس خوشگلش ذوق کنه و قند تو دلش آب بشه.

    همیشه و تا ابد از اینکه باربد عزیزش مادری قوی و دلسوز و پرتلاش داره و پسرش همسری مهربان و همراه در آرامش خواهد بود.

    ممنون از اینکه اومدی تا کنارم باشی و تحمل درد از دست دادن پدر رو با هم بدوش بکشیم.🙏🏼❤

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 11:28 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز یازده روزه که ایران هستم ... میگن طرف وقت سر خاروندن هم نداره دقیقا شرایط فعلی من هستش حتی نتوستم بیام بهتون رسیدنم خبر بدم ... نتوستم حتی یه استوری تو اینستام بگذارم
    الان سه ، چهار روزه ، زیر یکی از دندونهام ته پایینم سمت راستکه عصب کشی هم شده آبسه کرده و اسیر این موضوع هستم .. یعنی مشکل دندان نیست لثه است .هیچ التهابی در ظاهر لثه نیست اما عکس نشون داده از زیر آبسه کرده
    اثر مسکن که کم میشه مثل توپ بسکتبال بالا و پایین میپرم یعنی از درد جونم بالا میاد میخوام صورتم بکنم .
    از دندون درد خیلی خیلی بدتره ...
    پریشب یهو یکی از مسکن ها بهم حساسیت شدید داد با سری و گز گز شدید صورت و تورم پشت گردن از خواب پریدم ... حسن اینقدر بنده خدا ترسید ..

    نیمه شب بابتش بیمارستان رفتم تا برام کورتون و ضد حساسیت زدند بتونند از عود حساسیت پیشگیری کنتد

    حسن مرتب اونجا میگفت این سابقه بیماری سرطان داشته این تورم پشت گردنش نگران کننده است .. اونجا گفتند حساسیت دارویی به مسکن آلفاست .نگران نباشید


    دیروز دوتا دندان پزشک رفتم .. داروهای چرک خشک کن و ... دادند،دارم مصرف می کنم ..
    اون سمت آبسه لثه ام علاوه بر درد به صورت پیش رونده هی سر و سوزن سوزن میشه
    وقت یه متخصص ریشه برای یکشنبه گرفتم که تشخیص دقیق تر بگیرم ... الان مسکنم خوردم دردش نسبتا ساکت شده که میتونم بنویسم امیدوارم واقعا از درد زجر اورش حداقل زودتر راه بشم

    دکتر گفت اگر گز گز صورتت رفع نشد باید حتما یه دکتر نورولوژی بری ... که نه تنها رفع نشده بیشتر هم شده
    خوردن این مسکن ها بالاخره برام ضرر داره


    احساس دوگانه دارم ،هم خدا را شکر میکنم این اتفاق بد زمانی که در ترکیه بودم نیفتاد چون واقعا فاجعه بود .هم اینکه متاسفم که حسن خودش تو شرایط خوبی نیست درگیر و نگران دردسر من هم شده

    توی فرودگاه از باربد که جدا شدم انگار بند دلم ریش ریش کردند
    هر دوتامون شدید بغض کردیم .. باربد میخواست ، با من طبقه بالا بیاد بابت جریمه موندنم ، به افسر توضیحاتی بده که بهش اجازه ندادن
    رفتم بالا طبق روال هم جریمه نقدی داشتم و هم تایمی جریمه منع ورد به ترکیه ... جریمه را که پرداخت کردم...میخواستم برم به سمت نرده ها از بالا برای باربدم دست تکون بدم یه پلیس افسر همراهم فرستاد ، لعنتی جازه نداد برم . و منو به سمت خروجی پرواز هدایت کرد
    اینترنت گوشیم غیر فعال شده بود، کاملا از هم بی خبر شدیم . ....‌ یعنی این تایم که میدونستم مدتی باربد تا برگردم بهش سر بزنم نمیبینم و هم محدودیت خداحافظیم باعث شده بود حالم اینقدر بد بشه میخواستم از حال برم ...
    هی سعی کردم به خودم مسلط بشم و مدیریت کنم که از هم نپاشم
    جوری حالم بد شد یه زن و شوهر از مسافرها متوجه تغییرات ظاهریم شدند امدند و سمتم کنارم نشستند و بهم اب دادند ...خدا خیرشون بده

    باربد توی جمع کردن چمدونم کمکم کرده بود یعنی من لوازم گذاشته بودم و اون همه را عالی چیده بود ... دقیقا همیشه حسن این کار را به بهترین نحو انجام میداد من لوازم سفر میگذاشتم و اون خیلی مرتب میچید و لوازمی که حفاظ نیاز داشت و ریختنی بود با کیسه و چسب بسته بندی میکرد
    روز قبل امدن من و باربد مرکز شهر رفتیم خریدهای مورد نیازم انجام دادم از یک هفته قبل کم کم لوازم سفرم کنار چمدان گذاشته بودم خلاصه شب خودش دقیقا مثل باباش نشست بدون دخالت من چمدانم بست و با چسب و کیسه چیزهای ریختنی رابسته بندی کرد

    واقعا بچه ها میبینند و یاد میگیرند و ما بزرگترین الگوی رفتارهای خوب و بدشون هستیم .

    فرداش هم تایم رفتن به فرودگامون را خودش هماهنگ کرد جز یه ساک دستی که دستم بود چمدان که سی کیلو بار داشت و یه ساک دستی دیگه را خودش تا ایستگاه اتوبوس حمل کرد بعدش هم با مترو به سمت فرودگاه رفتیم ...


    الهی دورش بگردم یه اخم به صورتش نیاورد فقط تو کل مسیر هی سر منو هر چند دقیقه یک بار میبوسید من هم صد بار تا فرودگاه بازوهاش و دستهاش بوسیدم ...😢❤

    ازش یک دنیا ممنونم که اینقدر مهربان و همراه صبوری هستش

    من هم تمام اختیارات و مدیریت های اونجا را طبق درخواست خودش با کمال میل بهش محول کردم حتی اپلیکیشن بانکم را روی گوشی اون منتقل کردم که برای انجام کارهاش سهولت داشته باشه ... همیشه از این حس اعتماد و توجه حس خوبی گرفته اون هم واقعا امانتدار بسیار خوبی هستش .

    بالاخره حدود یک و نیم شب رسیدم ایران ... با دیدن حسن شوک شدم انگار ده سال پیرتر شده بود خیلی غمبار بود . اندوه و درد فقدان پدر روش اثر زیاد گذاشته بود ...😭😭😭🖤🖤🖤
    متوجه شدم چقدر امدنم به ایران واجب بود
    فهمیدم چقدر زیاد بار مسئولیت روش ریخته شده
    رسیدم خونه مادرشوهرم و خواهرشوهرم مژده که پیشش بود خواب بودند.... از همون نیمه شب فضای غم آلود خونه مشهود بود ...خیلی خیلی خسته بودم ولی فهمیدم روزهای سختی پیش روم هست باید بدون فکر به هیچ حاشیه ایی به حسن کمک کنم که سنگینی بار این وضعیت از روی شونه هاش را کم کنم

    صبح که بیدار شدم مادر شوهرم دیدم اون هم خیلی اوضاعش ناجور بود ....بغلم کرد و گفت چقدر بابا همیشه دوستت داشته و به نیکی ازت یاد میکرد.

    صبح باید بانک میرفتم که هزینه دانشگاه باربد را چنج کنم و براش از طریق صراف میفرستادم نمیخواستم دیر بشه و بچه مضطرب بشه ...اول کار باربد انجام دادم

    خواهر شوهرم مژده گفت فردا میخواد برگرده شهر محل زندگیش و پست و مسئولیت را به من تحویل بده
    یعنی کمی بیشتر نموند حداقل من بتونم یکی دو روزی خستگی در کنم به هرحال میخواست سرخونه و زندگیش بره

    خیلی کم انرژی و زیاد خسته مسیر سفر بودم اما به حسن گفتم حالا که مژده میخواد فردا بره اگر صلاح میدونی بعد ناهار بریم به آرامگاه پدر سر بزنیم . وقتی پیشنهاد دادم حسابی استقبال کردند
    دیگه رفتم سر مزار بابا و اونجا خیلی مامان و مژده بی تابی کردند
    فردا صبح مژده رفت ... حسن هم سر کارش رفت

    من خودم عزادار مادر بزرگم بودم و دلم میخواست وقتی میرسم ایران بدون وقفه برم مزار مادر بزرگم اینقدر مادر حسن و خود حسن نیاز به کمک داشتند
    که من هرچه برنامه ریزی شخصی داشتم را کنار گذاشتم و مشغول رسیدگی به این دونفر کردم

    مامانش بی قراری های خیلی شدیدی داره از طرفی کارهای خونه ، آشپزی و مراقب دائم از مامان حسن با من هست ... حتی باید راه میره پشت سرش راه برم سرش گیج نره زمین نخوره

    گاهی از خودکشی حرف میزنه ... پاهاش به زمین میکوبه ... شصت سال باهم زندگی کردند
    تو بغلم ظهرها میخوابونمش شب هم همینطور
    اینقدر ماساژشش میدم تا استرسش کاهش پیدا کنه بتونه بخوابه ... نیمه شب هم که بی تابی کنه صداش بشنوم میام تو تختش دستش میگیرم تا اروم بگیره
    دقیقا شبیه بچه ها احساس ناامنی و بی قراری داره
    همش بغلش میکنم که حس امنیت کنه
    دستهاش براش کرم میزنم ...
    به تغذیه اش رسیدگی میکنم ، به موقع وعده های غذایش میدم ، دو بار در شبانه روز دم نوش های آرام بخش که تهیه کردم براش درست میکنم .مکمل های ویتامینیش را میدم ، میوه براش اسلایس میکنم ..که بی قراری و بی تابی میکنه چون ازش انرژی میره از پا نیفته


    ببینید من در تجریه این روزها به هیچی از گذشته و خیلی از حاشیه ها فکر نکردم همه را فعلا یه کنار گذاشتم ..


    حتی چون حسن شب دیرموقع خونه میاد خودم میرم خریدهای مورد نیاز خونه را خودم تهیه میکنم

    . با خودم گفتم الان روبه روی من یه انسان دردمند ، سوگوار ، سالمند هست که باید از نگاه انسانیت بهش کمک کنم ...اینکه وظیفه این یا اون هست را هم گذاشتم کنار ... گفتم الان من هستم ، سهم خودم تو این ماجرا با تکلیف مشخص باید انجام بدم و من تو این شرایط در توانم نیست بی تفاوت بگذرم شاید از دور به گونه ای دیگر فکر میکردم اما الان که در بطن ماجرا هستم باید مدیریت بحران کنم لذا آنچه رضای دلم هست را بی چشمداشت دارم انجام میدم ... از همه مهمتر نتیجه اش خیال آسوده حسن هست

    از طرفی حواسم به حسن هم هست غذای فردای حسن را آماده میکنم که سرکار ناهار داشته باشه و اثرات حضور و حمایت منو احساس کنه
    دوتا عمه هام که حسن سوا سوا دیدند گفتند خیلی حضورت روی حسن اثر داشته خیلی حالش بد بوده
    چقدر کار خوبی کردی امدی به دادش رسیدی ؟
    گفتم واقعا؟ ولی از نظر من حالش مساعد نیست
    گفتند نسبت به روز مراسم تشیع و مسجد که دیدیمش خیلی فرق کرده .

    یک بار فقط تو این موقعیت تونستم با لیندا دوستم صحبت کنم چون ما هر روز دوبار با هم حرف میزدیم هی گفت مریم نگرانم کجاییی ؟ بهم بگو چه خبر؟
    گفتم لیندا فقط یه عالمه کار پیش روم هست که باید بی توقف انجام بدم اصلا خودم از حالم خبر ندارم حس منگی دارم فعلا بتونم این بحران جمع کنم
    بعدش طبق روال قبل با هم در ارتباط باشیم

    عمه عشرت و عمه عفتم دلداریم میدن که این حال و احوال حسن و مامانش نگران نباشم میگن طبق تجربه سوگ خودشون بعد مدتی جمع و جور میشه و حالشون بهتر میشه ...

    مادر شوهرم مرتب میگه من با تو خیلی راحت تر از دخترهام هستم و دلم میخواد کنارم باشی ... خب بالاخره میدونم چه واکنشی نسبت به درک سوگش نشون بدم
    ممکنه فکر کنید شاید نمیخواد به دخترهاش زحمت بده نه اینطورنیست واقعا بارها و بارها این را تو این سالها که عروسشم به من زیاد گفته

    باید بنویسم که درس عبرت بشه که بعضی ادمها چگونه میتونند با انتخاب رفتارهای اشتباه در سیستم خانواده مشکل ایجاد کنند

    بزرگی به سن و سال نیست ، شعور و انسانیت به تحصیلات و مال و ثروت نیست .

    خواهر شوهر بزرگم تو این موقعیت طبق معمول از پشت رفتارهای خبیثاته ، احمقانه نشون میده .. کلا این بشر یه ادم بی ثبات و حسود دو عالم من هستش که بال بال میزنه برای هر ضربه ای که از دستش برمیاد بزنه( من تا الان شکر خدا ریختش ندیدمش )
    حسن از رفتار های خواهرش خیلی بهش برخورد گقت وسایل هات جمع کن فردا صبح زود خونه پدر و مادرت میبرمت

    مادرشوهرم این حرف از حسن شنید گفت مریم باید از جنازه من رد بشه از این خونه بره بیرون
    میخوام پای هر سه تا دخترام بشکنه ، که بیان یا نیان خونه من ، که مریم نباشه ...میخوام صد سال دیگه نیان
    مریم جانشین منه و اینجا اون صاحبخونه است مریمه که باید در را روی اونا باز کنه .مریم از خونه خودش نباید بره بیرون
    بعد نگاه من کرد گفت دخترم تو جایگاه خودت خالی نکن که اونها فکر کنند مهم هستند بهشون اینجوری توجه نده تو فهمیده هستی من انتظارم از تو بیشتره
    خلاصه حسن هم میگفت نه باید ببرمش ، نمیخوام اینجا باشه
    من دیدم بین مادر و پسر تنش ایجاد شده .. و اون کتی ناقص العقل فضا را سمی کرده ، واسطه شدم با توجه به واکنش مامان حسن به حضورم و حمایتش گفتم حسن من به احترام و درخواست مامانت فعلا کنارش میمونم خونه پدر و مادرم نمیرم
    حسن گفت نمیشه اون خواهر نادان تو این شرایط میخواد روان من را بهم بریزه من خودم کم بدبختی ندارم ..
    گفتم من به عنوان یه ادم مشکل دار بهش نگاه میکنم برام اهمیتی نداره این ادم خیلی وقته داستانش برای من تموم شده ... و الان به جای بزرگی و مادری کردن طبق معمول مشغول تشنج ایجاد کردنه
    مثلا باید تو فکر سوگش باشه ، حواسش به حرمت پدرش باشه ، نگران مادرش باشه .. دنبال اینه که مثلا حال ما را بگیره
    به حسن گفتم اروم باش نه تنها رفتار کتی بلکه رفتارهای کل خواهرات و خاندان برای من مهم نیست ...من اونها را اصلا نمیبینم چیزی که حال درون من را تعیبن میکنه عکس العمل های معقول و حمایت های درست تو هستش ... دیگه بقیه اش مهم نیست . پس بیخیال نه خودت حرص بده نه ناراحت کن ...

    گفتم ببین حسن مامانت الان شوهرش از دست داده و من هم تو این شرایط رهاش کنم خیلی زیاد آسیب میبینه ...
    خواهرت ابله و احمقه من که مثل اون نیستم باید رفتار درست انتخاب کنم

    به قول یه بنده خدایی خواهر شوهرت الان برای حمایت و رسیدگی تام به مادرش باید دستهای تو را میبوسید و قدر دانی میکرد.

    مادر شوهرم به شوهرم میگفت من نمیخوام مریم بره که کتایون بیاد یا من برم خونش اون ادمیه که همش میخواد حرفهای خودش بهت تحمیل کنه ، زور بگه و زیاد حرافی میکنه من مخصوصا الان اعصاب بودن کنارش ندارم ... حوصله اراجیف های که میگه را ندارم .

    میدونید گرچه ظاهر حمایت مادرشوهرم نسبت به من خیلی جذابه اما با شناخت این سالهایی که دارم . اول که الان سر نیازش هست و اعتماد امنی که از حمایت و توجه من داره
    ولی نکته مهم این است که شخص خود ایشون هم رفتارهای بی ثبات و تغییر فازی به خاطر افسردگیش داره نمیشه خیلی روش حساب کرد ... اما من با تمام شناختم به این مسئله تصمیم این‌رفتارهام گرفتم چون واقعا حسن خیلی فشار روش هست از پا درمیاد ...

    پنج شنبه تصمیم گرفتم که برم کرج مزار مادربزرگم برای اولین بار زیارت کنم با هماهنگی قبلی مادرشوهرم قرار شد چند روزی خونه خواهر شوهرم کرج بمونه که بردیم اونجا گذاشتیم

    بعدش هم پنج شنبه ظهر با مامان و بابام و عمه عفتم مزار مادر بزرگ رفتیم ... حس دیدن سنگ قبر مادربزرگم خیلی دردش سنگین بود یعنی زار میزدم که به جای آغوش مهربانش الان باید سنگ قبرش ببینم
    وایییی خدا باورم نمیشد ... بی بی قشنگم ماه صورتم زیر اون سنگ باشه😭😭😭😭😭😭
    پنج شنبه عید مبعث بود چقدر عاشق دید و بازدید تو این مناسبتها بود

    از اونجا که برگشتیم نگفتنی حالم بد و سنگین بود انگار من تازه از تشیع مادر بزرگ برگشته بودم تمام رمقم را کشیده شده بودند ....

    میتونم بگم تمام این سوگم را یه جورهایی به تنهایی و غریبانه تجربه کردم

    خدایا چقدر این روزها به من سخت گذشت چقدر زندگی دردمندمون کرد .

    فرداش هم جمعه مراسم مسجد پدرهمکار حسن که به رحمت خدا رفته بود شرکت کردیم
    موقعی که برای شیمی درمانی بستری بودم آقای رنجبر و خانمش عیادتم آمده بودند بر خودم واجب دونستم شرکت کنم .
    از اونجا هم راه به راه برای عرض تسلیت مادربزدگم خونه عمه بزرگم رفتیم ... عمه عصمتم هم اونجا بود کلی هم اونجا شاهد بی قراری های عمه عصمتم برای مادربزرگم بودم ... چون مادر بزرگم باهاش زندگی میکرده خیلی زیاد بی تابیش میکنه
    یعنی بی وقفه شاهد غم و اندوه هستم
    بعدش هم که درگیر درد لثه شدم


    هنوز فرصت نکردم تلفن برخی از دوستان را جواب بدم اگر اینجا را میخونید ازتون پوزش میخوام بهتون قول میدم اوضاعم به زودی سبک تر میشه و جبران میکنم
    چون من در کنار کارها و رسیدگی های به خونه و افراد .. به خاطر کمک و همراهی به مخاطبان عزیزم و مدیریت بخش مالی زندگیم مجبور بودم مشاوره هام تا جایی که ممکنه را کنسل نکنم دیگه فرصت برای تلفن های شخصی را نداشتم .
    خدمت عزیزان بگم که مسائل شخصی و کاری بحثشون جداست . لذا حرفه مقدسم ، انجام خدمات مشاوره های روانشناسیم به صورت آنلاین ،متوالی فعال هست اگر کسی درخواست و نیاز به مشاوره داشت در واتساپ یا اینستاگرامم برام دایرکت بگذاره بهش وقت مشاوره را حتما براساس شرایط مطلوب هر دونفرمون میدم.




    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 19:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • صبحانه باربد میدم ،فریزر آف میکنم تو این وسط دوتا مشاوره از ایران دارم که انجامش میدم
    بعد اتمام مشاوره میام اب داغ میکنم و برفک های فریز خارخ و خشک و بعدش یخچالش تمیز میکنم ...چندوقت بود حواسم بود خالی بشه که بتونم از فضاش استفاده کنم‌
    کمد و کشو و کابینت خوراکی ها و یخچال را نگاه و باز ببینی میکنم که ببینم برای برنامه ریزی چه چیزهای هست؟ و چه چیزهایی باید بخرم ؟
    باربد عصر امتحان پایان ترم زبان آلمانی داره نمیتونه باهام خرید بیاد


    زیر دیگ عدس را روشن میکنم به باربد میگم فلان تایم خاموشش کن که برسم درشتش کنم
    خودم به تنهایی چرخ خرید برمیدارم میرم بازار هفتگی تره بار اول اونجا خرید میکنم ... بعدش ازهمونجا میرم گوشت فروشی گوشت و مرغم میخرم ..

    چرخ خریدم حسابی سنگین میشه که به سختی میکشمش ...درتمام وجودم حس خستگی و بی انرژی بودن را احساس میکنم انگار پاهام سنگینه و به زور روی سنگ فرش خیابان میکشمش
    دلم میخواد چرخ خرید یه گوشه بزارم زار زار گریه کنم ... تو این سه سال چند باری وقتی خیلی فشار سرم بوده این حال را تجربه کردم
    به خودم میگم یعنی من همه عمرم فقط همینجوری در حال دویدن و چالش بودم پس کجا قراره یه نفس راحت بکشم ؟... انگار میخوام زندگیم را بالا بیارم .دلم میگیره بغض میکنم
    🥺
    خودم را سریع ، جمع و جور میکنم و به خودم میگم بابت خستگی کاملا حق داری ، اینکه بی وقفه حتی بدون یه تجربه خوشایند یا استراحتی ، تک و تنها داری به جلو میری و ادامه میدی کاربزرگیه ولی همینکه میتونی با پاهای خود بری کارهات انجام بدی ، برای خریدهات پولی هست که نیازهات رفع کنی جای شکرش باقیه ...

    تا خونه راه کم نیست به هر زحمتی هست چرخ خرید به خونه میرسونم گوشت ها را توی یخچال میگذارم
    فوری بعدش میرم مارکت های محلی اطرافمون خریدهای دیگه را انجام میدم

    برمیگردم تا خرید ها را جمع وجور میکنم با امکانات کم ظروف و دیگه هام .... غذاهام در حجم نسبتاً زیاد ..یه خوراک عدسی _ خورشت قیمه _ حلیم بادمجون _ خوراک گوشت _ ماکارونی _کله گنجشکی _ کباب تابه ایی با گوجه سرخ شده وپلو _درست میونم
    یه عالمه مرغ خورد کردم با مواد های مختلف و ادویه هام ، مرینیت میکنم که فقط آماده طبخ باشه

    بساط داشتم برای مدیریت آشپزیم از این ظرف به آن ظرف ریختم تا بتونم از دیگه هام به موقع استفاده کنم دقیقا شبیه آزمایشگاه پروفسور بالتازار

    ایران ابداً من ظروف ماست و پنیر و ... را نگهداری نکردم و همیشه دور می انداختم .اما اینجا برای دقیقا یه همچین روزی کلی از این ظرفهای ماست و پنیر و بستنی و... جمع کرده بود
    هر غذای که سرد میشد تو این ظرف ها بسته بندی کردم و به فریزر منتقل کردم
    تو این فاصله اندازه یه مراسم عروسی فقط ظرف شستم خودتون میتونید حدس بزنید برای این همه غذا با محدودیت چقدر ظرف کثیف و شسته باید بشه

    باربد هم امتحانش آنلاین بود شروع شد دیگه با مشقت و سوسکی که حواسش پرت نشه تو اون هفتاد دقیقه کارهام آروم و بیصدا انجام دادم
    حدود دوازده شب کارهام تمام شد آشپزخونه مثل دسته گل
    در نهایت فریزر کیپ تا کیپ پر از بسته های غذایی شد .... یعنی با دیدنش یه آخیش ازته دلم کشیدم
    هی باربد هم آمده چند بار منو بوسیده اینجوری بهم انرژی داده🥰


    دقیقا شهید شده وارد رختخواب شدم از درد تمام بدنم نبضش میزد.... همه غذاها برای باربد هست که در نبودنم استفاده کنه و گفتم ظرف غذاها را دراورد استفاده کرد دیگه نمیخواد بشوره بندازه دور که زمانش گرفته بشه
    چمدونم حدود نود درصدش بستم
    یه سری چیزها را که میدونستم استفاده ما دیگه نمیشه را بیرون خونه در جایگاه افراد نیازمند گذاشتم

    باربد تا حدودی بابت پدربزرگش حالش اروم تر شده پدرش به حضور من الان بیشتر نیاز داره🥺💔
    بلیطم برای پرواز جمعه شب سیزدهم بهمن گرفتم
    حس و حال خوشی نیست .. بعد این همه مدت آمدن به ایران باید ذوق و خوشحالی تو پوست خودن نمیگنجیدم
    از طرفی طبیعتاً نگران باربد هستم و یه عالمه شرایط مربوط به زندگی اینجامون ...
    از طرف دیگه دارم میام تو فضای که همش بوی غم و اندوه میده ... من در مراسم مادربزرگم نبودم باید با مزارش روبه رو بشم 🥺😭💔
    از طرف دیگه مزار پدر شوهرم 🥺💔🖤
    ادمهای نزدیک سوگوار که الان حالشون خوش نیست🥺🖤

    خلاصه حسابی از نظر احساسی یه حالت نگرانی دارم .

    چکاپهای پزشکیم خودش کلی ماجراست که باید چقدر اینور و انور برم تا آزمایشات و اسکن ها و... انجام بدم

    نیاز فوری و واجب به دندان پزشکی دارم

    تو این یکی دو روزه چندتا کار هست که باید انجام بدم بعدش باربد من را فرودگاه میبره .. اونجا هم باید از قبل آماده باشیم برای واریزی جریمه اضافه ماههایی که ترکیه موندم فقط نقدی جریمه را میگیرند ..
    شاید چیزی که یه مقدار ته دلم براش انگیزه دارم تجدید دیدار یه سری عزیزانم و دوستانم هست ❤




    نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 21:40 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز جمعه ششم بهمن ماه ، در بهشت زهرای تهران پدر حسن به آغوش سرد خاک سپرده شد .
    چقدر دلواپس تنهایی حسن در این شرایط بودم ..
    از طرفی شوک و اندوه فوت پدر و از طرف دیگه یه عالمه هماهنگی کارهای مراسم تدفین از بیمارستان گرفته تا تمامی امورات خاکسپاری ، تالار و مسجد و... که باید هماهنگ میکرد
    سوگوار خودش گیج و آشفته است بی تجربگی هم باشه دیگه خیلی اوضاع سخت تر میشه
    از طرفی تماس های مکرر اطرافیان که بابت محبت همدلی تماس میگیرند و هرکس بالاخره میخواد یه تجربه خودش مطرح کنه ... میدونم حسن بنده خدا چقدر سردرگم بوده
    یعنی دیروز هرکی با حسن تماس میگرفت بعد به من زنگ میزد میگفت ... بیچاره حسن آقا حال به دل نداره خیلی حالش بده


    مامانش به شدت بی قراری و گریه زاری میکرد .. صدای ضجه های مامانش و خواهراش ، از یک طرف
    اولش بین اهواز و تهران در شک بودند که کجا منتقلش کنند بعد من به حسن پیشنهاد بهشت سکینه کرج دادم گفتم اونجا چون برای مادربزرگم عمه هام اقدام کردند برای همه چیز کمک و راهنمایت میکنند ... البته از طرف خودش بگه نه من
    مادرشوهرم با کرج موافق نبود گفت ما کسی را کرج نداریم ....
    گزینه اهواز هم باهم صحبت کرده بودند منتفی شد
    تصمیمشون بهشت زهرای تهران شد.
    تا عصر حتی نمیدونستند جمعه خاکسپاری کنند یا شنبه ؟
    چون یک سری از فامیل گفته بودند میخوان از اهواز برسند ( همون فامیل های که تا زنده ایی شصت سال ازت بی خبرند میمیری عزیز دل میشی )


    پدر حسن همیشه سفره دار و بسیار گشاده رو و مهمان پذیر بود و میدونم به خیلی از فامیل خودش و مامان حسن لطف های بیشمار و بدون برگشت از طرف مقابل انجام داده.
    بگذریم

    ‌‌

    حالا شما فکر کنید اول باید مطمئن بشند خاکسپاری انجام میشه یعنی بهشت زهرا اوکی میکنه که تالار بگیرند ؟
    من از اینجا از طریق آشناها پیگیر چند تا ، تالار براش شدم فرستادم

    خلاصه نمیدونست که اصلا امروز صبح زود بره بیمارستان پیکر بابا را تحویل بگیره با آمبولانس ببره بهشت زهرا حالا اونجا تا کارهاش انجام بشه فرصت این میشه که امروز جمعه دفن کنند ؟

    از این طرف ،من هم باید با پدر و مادر خودم و بستگان دیگه ام هماهنگ میکردم که برنامه برای چه روز و ساعتی هست ؟
    خلاصه هرچی ادم بگه نصیب نکنه ... کم گفته و غیر ممکنه

    اینقدر مامان حسن بی تابی میکرد و خودش میزد
    که حسن گفت هر طور شده من جمعه بابا را به خاک میسپارم چون اینجوری بابا بمونه مامانم بیشتر اذیت میشه ... نمیتونم منتظر فامیل ها بمونم

    شنبه هم که ظاهراً هوا بارونی هست

    یکی از پسرخاله های حسن یه آشنای خیلی نزدیک توی قسمت مسئولین عروجین بهشت زهرا داشت دیگه غروب که خونه پدرشوهرم آمده بود . گفت من ردیف میکنم فردا از طریق آشنام کارهای دفن بابا هماهنگ کنم .

    این هم بگم که چقدر باربد از خبر فوت پدربزرگش غمگین و ناراحت شد .. بچه ام انگار بی رمق و رنگ پریده شد .. کلا آروم گذاشتمش تا بتونه سوگش را تجربه و پشت سر بگذاره ...باربد درونگرا هستش و احساساتش خیلی نمود بیرونی نداره ولی من مادر حال خوب و بدش را کامل متوجه میشم .
    معمولا موقع اندوه و ناراحتی به خواب پناه میبره
    دیدم گاهی زیر پتو رفته خودش جمع کرده .
    به شدت نگران پدرش بود میگفت کار مهمی که بابت دانشگاهم هفته دیگه دارم را تو برو پیش بابا باش من خودم انجامش میدم .. بابام تنهاست به تو نیاز داره
    خیلی دلشوره حسن را داشت ...

    در هر حال من از اینکه اینجا بودم و این اتفاق افتاد از بابت باربد فکر میکنم بهتر بود بچه ام تو غربت تک و تنها خیلی من نگرانش میشدم ... مردم براش
    پدربزرگش خیلی دوست داشت و خدا را شکر برای همه خاطرات قشنگ به یادگار گذاشتند
    دیشب حسن به باربد میگفت ، بابابزرگ اینقدر دوستت داشت مطمّئنم حتی بیشتر از من عاشقت بود .
    هر وقت میرفت تو گالری گوشیش به عکس تو که میرسید کلی قربون صدقه ات میرفت و صفحه گوشیش را بوس میکرد .. گاهی روزی چند بار این اتفاق می افتاد و این اواخرا بارها میگفت خیلی دلتنگ باربدم 😭💔
    چند سال بود همیشه برای باربد پول تو جیبی ماهیانه کنار میگذاشت این دوسال که یه مقدار مشکلات حافظه ایی پیدا کرده بود هر وقت ما باهاش تصویری حرف میزدیم به باربد میگفت کارتم میدم بابات سهم ماهیانه ات بفرسته بعد دیگه یادش میرفت . اما تا اون زمان که حافظه اش خوب بود همیشه این محبت به سمت باربد داشت ...
    بچه من به معنای واقعی مثل خودم که مادربزرگم یه ستون مهر بزرگ و قوت قلبم بود را از دست دادم باربد هم همینطور یه پناه پر مهری را از دست داد. 🥺💔
    امیدوارم صبری بزرگ بر قلبش بیاد 🙏🏼

    تو این مدت که بابا توی ای سی یو بود و میدونستم اوضاع خوبی نداره و هر لحظه ممکنه از دست بره
    چندین بار یهو مثل یه کابوس نیمه شب از خواب میپریدم که این اتفاق بیفته حسن خیلی دست تنهاست چیکار کنه ؟
    یهو به ذهنم میرسید به دخترعمه ام مینا زنگ بزنم بگم اگر اتفاقی افتاد به شوهرش آقا احسان و برادرش
    محمد رضا بگه برند سراغ حسن و تنهاش نگذارند
    و توی ذهنم باهاش حرف میزدم

    چون ما چند نفر ایران همیشه تقریبا هر هفته باهم جمع میشیدم و میدونستم حسن با احسان و محمدرضا راحت هستش
    شاید این ماجرا چندین بار تو این مدت از مغزم عبور کرد ولی دستم به تلفن نمیرفت به مینا بگم
    خودم هم ادمی هستم که در عمل سختمه به کسی زحمت بدم

    دیروز غروب احسان و مینا خودشون باهم تماس گرفتند که تسلیت بگند ... بعد یهو احسان خودش گفت من الان با حسن تماس میگیرم از صبح زود میرم از در خونه پدرش برش میدارم که همراهش باشم تنها نباشه
    فکر کنید اینها شرق ،اونها غرب
    خلاصه کلی ازش تشکر کردم گفتم احسان جان میدونی که حسن ادم معذبی هست و معمولا به کسی زحمت نمیده ممکنه پیشنهادت قبول نکنه

    گفت اون با من ، خوب میشناسمش من فردا حتما باهاش میرم

    الهی خدا این پسر ، داماد عزیزمون حفظ کنه که واقعا به قول خودش آشنا نیست برادر حسن هستش
    خیلی زیاد جای برادری دوستش دارم .

    از آنجایی که حسن طرحواره ایثار داره ... در واقع درسته اسمش ایثاره اما داشتن طرحواره هر نوعش به عنوان یه ضعف محسوب میشه
    به این منظور که حسن همیشه به خاطر وجود همین طرحواره ایثارش به همه کمک و همراهی بی نهایت میرسونه اما بسیار معذب هست خودش از کسی هر نوع کمکب بگیره
    جالبه که ادمهایی که طرحواره ایثار دارند گاهی در خلوت خودشون به شدت حس تنهایی و بی کسی میکنند ولی هوشیار نیستند که خودشون هم مانع دریافت کمک هستند
    خود من هم درگیر این طرحواره در گذشته زیاد بودم و چقدر هم حسن با شیوه خودش برای من شدیدترش کرده بود اما چون بهش شناخت پیدا کردم مدیریتش کردم و کاهشش دادم

    دیروز دوتا از دوستان و همکاران نزدیک حسن تماس گرفته بودند باهاش اول صبح برند بیمارستان به طور جدی مخالفت کرده بود
    اینقدر مخالفت میکنه که اونها فکر میکنند واقعا شاید مزاحم هستند من میدونم چقدر گارد داره

    اما از پس احسان برنیومده بوده و اون هرچی گفت نه احسان گفته من میام نه نداریم حتی ماشین خودم میارم که تو رانندگی نکنی ساعت شش دم درب خونتون هستم
    از شش صبح امروز احسان باهاش همراهی کرده بوده
    واقعا چقدر این مدل همدلی ها و مهربونی ها ارزشمنده
    و تا ابد تو خاطر میمونه . چون هر روز که ادم تو این شرایط نیست ... کسی هم بخواد لطف کنه و رنج محبت کردن را به جون بخره واقعا برای مهربونی کردنش هیچ بهانه نمیاره ... فقط باید دلش را داشته باشه و اهلش باشه
    اینقدر من این ماجرا را با ذهنم طلب کرده بود که بدون تقاضای من اتفاق افتاد

    خدایش ،خود بابای حسن هم نیتش خوب بود ... حسن صبح حدود ده صبح از بهشت زهرا باهام تماس گرفت گفت آشنای پسرخاله اش همه کارها را بابا را خودش پشت هم به سرعت انجام داده و خیلی سبک کارهاش پیش رفته
    یه جای خوب و آباد ، براش مزار سه طبقه گرفتیم که هفتاد میلیون شده
    بعد همین اقای محترم شرایطی برام فراهم کرده که برام مدتی کنار بابا باشم ... بابا را دیدم باهاش وداع کردم ، بابا انگار توی یه خواب خیلی آروم بی درد بود 🥺🙏🏼🖤

    موقع تلقین پدرش هم حسن خودش رفته داخل مزار تا بتونه تا اخرین لحظه کنار باباش باشه ... میگه بابا را حسابی نازش دادم 😭😭تمام خاطراتم از بچگی مثل یه فیلم دور تند از جلوی چشمم گذر کرد . دلم میخواست زمان نگذره ... بهش گفتم بابا ببخشید اگر مجبور شدم بیمارستان ببرمت و این روزها خیلی اذیت شدی تا بی درد شدی ... 😭😭😭😭

    عمه عفتم میگه وقتی حسن از مزار بیرون آمده اینقدر صحنه غم انگیزی بوده و گریه میکرده که پسرعمه ام محمدرضا رفته بغلش کرده که یهو پس نیفته همینجوری روی شونه های محمد زار میزده😭💔💔💔میگه دل هممون به درد آمد .( میتونم حسشون تصور کنم چون چهره حسن همینجوری واقعا معصومه ترکیبش با این احساس چقدر حال اطرافیان منقلب کرده )

    مامان و بابام میگند اینقدر هر با این صحنه حسن گریه کردیم نزدیک بوده از حال بریم

    عمه عفت باز میگه حسن ادم خاصی هستش معلومه کوهی از درد و فشار روش هست ...رنگ و روش پریده حال به دل نداره ولی باز یه تنه بدون اینکه بخواد به کسی زحمت بده ایستادگی میکنه و کارش خودش میخواد انجام میده ...

    دقیقا تعریف درستی از شخصیت حسن میکنه .. همیشه همین بوده

    تالار هم که همین آقای محترم یه جایی را برامون با تماس هماهنگ کرد که سفارش کباب و جوجه را باهم دادم .( البته بعد که رفتند خیلی ظاهر تالار چون قدیمی بوده پسندش نبوده اما کیفیت غذاش و سرویشون رضایت بخش بوده )

    اون دوتا همکاراش خودشون خودجوش از اول صبح رفته بودند درب بیمارستان کنار حسن بودند


    از خانواده ما هم بابا و مامانم ، عمه عفتم همسرش
    پسرش محمدرضا ، احسان دادمادش و فرزین پسر عمه فاطمه ام اونجا بوده
    قدر دان تک تک شوک هستم برای لحظه های شادشون جبران کنم .

    خدا را شکر که این مرحله خیلی سخت با ابرو طی شد
    امیدوارم بقیه مراسم های بعدی و دلخواهشون هم همینگونه به آسانی انجام بشه... گرچه خود من هرگز به این داستانها و مراسمات مثل مسجد سوم و هفتم و چهلم علاقه ایی ندارم ... خدا را شکر من کالبدم را برای پیشرفت تحقیقات پزشکی اهدا کردم وقتی فوت شدم ، خاکسپاری و هزینه قبر هم ندارم ... فرض هم که قبر داشتم هزینه چند میلیونی قبر من را بدین کسی که گره ایی ازش باز بشه من را توی جای بی هزینه خاک کنند
    من دیگه رفتم چرا باید بعد من بازماندگانم به این زحمت ها بیفتند . اما برای اینها که خواهانش هستند طلب سهولت انجامش میکنم
    فقط وصیت کردم کسی به نام من آمد ازش به شایستگی پذیرایی کنید بقیه چیزها را برای خودم حرام کردم

    همش میگم چه حکمتی بود که اینقدر که باباش حسن دوست داشت این دو سه سال اخر زندگیش قسمت شد حسن کنارش زندگی کنه و هر روز ببینتش
    و حسن تونست بهش خدمت کنه و آنگونه شایسته اش بود بیمار داریش کنه و به خونه ابدیش بدرقه اش کنه
    ما خیلی این مدت زجر و سختی از تلخی روزگار کشیدم اما حقیقت من تو دل این همه رنج به این معنا از اول که نگاه میکردم و قلبم اروم میشد .

    در پایان میخواستم تشکر ویژه کنم از تمامی تماس ها و پیام های آشنایان ودوستان عزیزم که همدلی خوبی را از محبتشون به سمت من و حسن داشتند ...الهی که جبرانش را به خیر و شادی بتونیم براتون انجام بدیم.

    یکی از مخاطب ها خیلی قدیمی و دوست مجازی بی نهایت عزیز و بزرگوارم که خارج از ایران است لطفشون همیشه شامل حالم و پیگیر دائمی مطالبم هست و با ابرازهای زیباش من را همیشه سرشار از حس خوب میکنه
    توی اینستا که متوجه شد این اتفاق افتاده سریع امد دایرکت برام نوشت که کاش کنارم بود بغلم میکرد
    بعد نوشت مریم من یادمه که تو این سالها خیلی به پدرشوهرت خدمت کردی و همیشه هواش داشتی یادمه با اون وضعیت تازه جراحی شده چگونه اهواز رفتی و خونشون را برای عید آماده کردی و... پس عزیزم اصلا هیچ گونه عذاب وجدان ه نداشته باش تو همه کاری کردی براش کردی

    براش نوشتم دوست عزیزم من از حس همدلیت سپاسگزارم ممنونم از یاداوری هات . ولی راستش کلا چون با ادمها تکلیف احساسیم فرد به فرد مشخصه و خودم هم از نیتم آگاه هستم نه در مورد ایشون نه کسی دیگر اندازه سر سوزنی عذاب وجدان ندارم و نخواهم داشت
    چون من وقتی هستم تمام خودم صادقانه میگذارم .. چیزی برای حسرت و دریغ در دلم نمیگذارم خودم بدهکار نمیکنم ... دوگانگی ندارم

    الان هم بیشترین ناراحتی من برای اندوه حسن و باربده غم اونها چنگیه که به دلم میزنه ،که باید کنارشون باشم بتونند ازش عبور کنند

    برای بابا هم راستش دلم تنگ میشه اما مطمئنم اینکه زمین گیر نشد و نیازمند حمایت های خاص برای حیاتش نشد خوشحالم چون به شدت ادمی بود که از نشان دادن ضعف و نیاز بیزار بود ... میدونم خودش هم اینجوری راضی تر بود.

    من خیلی غمگین هستم اما یه قطره اشکم تا الان نریختم . چون نیاز نداشتم الان باید محکم باشم که بتونم به باربد و حسن کمک کنم و این همون چیزی است که پدر حسن میخواد ..هر آنچه بین ما باید اتفاق می افتاد پیش آمد و تجربه شد
    روحش شاد و یادش گرامی 🙏🏼+2

    نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 16:22 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • پدر عزیزمون دیشب ، چهارشنبه چهارم بهمن هزار و چهارصد و دو ، ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه شب آرام گرفت و به دیار حق سفر کرد
    پدر زاده ماه بهمن و در همین ماه هم پرکشید و غرق در نور شد 🖤🕊😭🥀

    پدر جان روزت و زندگی جدیدت مبارک ، در فراقت خیلی دلتنگ خواهیم بود.
    روزگار غریبیست حسن در روز پدر به تاریخ قمری طعم پدرشدن را چشید و در همین روز هم پدرش از دست داد 🥺💔
    سفرت به سلامت بابا جان +2🙏🏼

    حسن خوبم ، میدونم سنگینی اندوه شانه هات از این رنج جلیل جانفرساست💔😭🖤
    آن روز که با گریستن بهم گفتی، بابام کسی بود که من را با تمام وجودش بی قید و شرط دوست میداشت و هر وقت منو میدید، عمق چشماش برق میزد..❤
    و من هم همیشه این احساس را شاهد بودم ❤
    به نظرم این عصاره ارزشمند تجریه زندگی شما دو نفر بود که برای هم خاطرات و احساسات خوب به جا گذاشتید ... سعادتی پایان ناپذیر هست.
    حسن صبورم ،من و باربد همدرد تمام ثانیه های دردمندت هستیم .
    الهی ، صبری عظیم تو را در بر بگیره که قلب مهربونت ،دلتنگی جای خالی پدر را تاب بیاره 😭💔🕊🌹
    واقعا که چقدر زود دیر میشود ..... 💔😭🖤
    طلب خیر +2🙏🏼

    نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 12:3 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • صبح زود حدود ساعت پنج و نیم صبح صدای زنگ هشدار موبایل باربد ،برای بیدار کردنش برای رفتن به دانشگاهش به صدا درآمد ....
    مجدد حدود یک ربع بعد دوباره صدای زنگ‌موبایلش به صدا در آمد . فکر کردم خوابش برده
    اینقدر هوا یخ بود زیر لحاف به آرومی سرم بالا آوردم از اتاق خودم باربد صدا زدم گفتم باربد خوابت برده ؟
    باید بری دانشگاه حواست هست ؟

    اون هم با صدای خوابالو از اتاق خودش گفت نه مامی خوابم نبرده امروز کلاسهام تشکیل نمیشه ، دانشگاه نمیرم دیشب اخر شب تو گروه دانشگاه بهمون اطلاع دادند
    اینقدر دلم یه حالی میشه هوای تاریک و سرد از خونه خارج میشه ، واقعیت از خبر تعطیلی کلاسهاش خوشحال شدم

    گفتم پس حالا که نمیری دانشگاه پتوت را بیار ، بیا تو اتاق و تختم ، کنار من بخواب دستهای هم زا بگیرم ، این خواب شیرین اول صبحی را لذیذترش کنیم
    اون هم چای، معطل قند بدو بدو آمد... اون زیر پتوش، من زیر لحافم یواش دستهامون از منطقه بسته بندیمون دراوردیم دستهای هم گرفتیم ... یه دوساعتی آرام و با احساس خیلی خوب کنار هم خوابیدیم

    شب قبل خواب خیلی دلتنگ ، نگران حال حسن در وضعیت بحرانی که برای پدرش داره و دست تنهاست، بودم اصلا دلتنگیش یه حال غریبی داشت

    انگار وقتی صبح باربد آمد کنارم خوابید یه لیوان اب خنک بود تو عطش تشنگیم ...

    من فکر میکنم وقتی حالمون اینجوریه باید هر طور شده یه بهانه و نوازشی برای خودمون پیدا کنیم.. منتظر نباشیم . یکی از راه برسه درد قلبمون را دوا کنه ... فقط خودمون یه کاری باید بکنیم

    گاهی زندگی در بعضی از جاهاش ما را در لبه پرتگاه قرار میده ... اگر تسلیم بشیم یا از پرتگاه با تقلا و تلاش کمی فاصله نگیریم ممکنه هر لحظه بیفتیم ته پرتگاه و پودر بشیم

    عمیقاً زندگی دردناکه و ما باید متوالی برای کاهش دردها هوشیار و در تلاش باشیم و راهی پیدا کنیم . که زخم ها و دردها وسیع تر نشند

    از حسن بگم ... فکر کنم تا حدودی تلاش و دست رنج ، کمک های حمایتیم را از دور ، روش دیدم ..‌ امروز گفت دیشب به مادرش گفته که مامان ، سخته برام این حرفها را بزنم اما ،ممکنه تو چشم انتظار بابا باشی واقعیت اینه که بابا حالش خوب نیست مریم هم پیگیر شده دکترها بهش گفتند از نظر وضعیت جسمانی و سنی شرایط رضایت بخشی نداره ... ولی خب نا امید هم نباید باشیم

    مامانش هم کلی گریه کرده بوده

    این خوبه یعنی حسن که پریروز گریه میکرد بابام باید برگرده برام غیر قابل تحمل هست ...
    ذهنش الان به واقعیت و احتمالات ممکنه نزدیک شده

    اما در کل راه و بحران سختیه و من فشار بی اندازه ایی برای حفظ حال سه نفرمون روم هست ...مرحله به مرحله باید تلاش کنم یه عبوری داشته باشیم که با اتفاقات و بحرانها این اعضا از هم نپاشند

    میدونید امید داشتن خیلی خوبه ، اما امید واهی و الکی داشتن از ناامیدی بدتره ... یه وقتها این امیدها شکل فریب دادن خودمونه نمیگذاره ادم جلوتر بره ...امید به نظر من در شرایط اینجوری در رها کردن و توکله ... اینکه من میدونم اوضاع خوب نیست بهترین تلاش خودمو میکنم بقیه شرایطی که هست و من نمیتونم تغیبر بدم رها میکنم ... با صبوری به انتظار میشنم ... چون توکل صادقانه کردم نتیجه حتی اگر باب دلم و خواستم نبود سعی میکنم رضا باشم به آنچه هستی در مسیر زندگی به من داده
    امیدوارم جریانات زندگیمون به سمتی هدایت بشه که با خواست های قلبیمون یکی و برابر باشه .

    نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 21:20 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • حسن، امشب به سمت ایران پرواز میکنه
    یک ساعت پیش باهاش تا سر ایستگاه اتوبوس رفتم که به سمت فرودگاه حرکت کنه ..
    همین امروز ظهر بلیطش گرفت
    یه هفته پیش میخواست برگرده ،چمدونش بسته بود اما مادربزرگ که تو کما رفت من دیگه تو این جهان انگار نبودم ..چند بار بهش گفتم بره ... گفت فکر من بتونم تو این حالت بزارمت و برم
    خلاصه به مهرش ، اما به تلخی دوران من موندگار شد .. ازش خیلی ممنونم

    امروز باز گفت تا حالت هنوز خوب نیست خیلی نگرانم
    خواهش کردم که برنامه خودش داشته باشه و گفتم من خودم و سوگم را مدیریت میکنم نری ممکنه مشکلات برات پیش بیاد بعد نگرانی تو ، دلواپسی هام مضاعف میکنه پس برو


    چون اوضاع بلیط برای روزهای بعد هفته مناسب نبود
    بهتر بود فردا جمعه میرفت که تا اخرین دقایق کنارمون میبود ولی از شانس پرواز مناسبی برای روز جمعه نبود
    از طرفی گفت زودتر برسم که فردا جمعه بتونم برم کرج تا عمه ها هستند سر بزنم و بهشون تسلیت بگم

    ‌‌‌

    باربد امروز کلاس داشت و ساعت دوازده از خونه میرفت . یعنی باید با پدرش خداحافظی میکرد
    از طرفی هم گفت نمیتونم غیبت کنم وزیر ارتباطات ترکیه ،دانشگاهمون میاد میخواد، برای دانشجوهای مهندسی سخنرانی کنه ، گفتند اجباراً باید حضور داشته باشیم

    خلاصه دیگه از صحنه خداحافظی نگم براتون دیدم دم درب خونه یه بغض سنگینی کرده و به شدت بی قراره
    از طرفی باباش داشت آماده میشد که باهاش تا سر ایستگاه اتوبوس بره و این دقایق هم باهم باشند

    خلاصه بی قراری باربد دیدم گفتم پسرم ، دورت بگردم ، بغضت نخور ، گریه کن سبک بشی راحت باش .. اصلا گریه برای همین موقع های دلتنگیه

    انگار منتظر تعارف من برای گریه کردنش بود .. یهو پرید داخل خونه باباش بغل کرد همینطور هق هق میزد

    حسن خواست واکنش خودش را وارونه کنه بلکه اون بیشتر اذیت نشه با حالت خنده عزیزم عزیزم گفتن بغلش کرد
    اروم بازشو گرفتم جوری که باربد متوجه نشه گفتم بزار گریه کنه بگو راحت باش .. احساسش کات نکن
    خلاصه دیگه متوجه توصیه بهتر شد بهش گفت بابا گریه کن عزیز دلم درکت میکنم چون خود من هر روز برای دلتنگ شدن شما ایران گریه میکنم ...

    بعد دیگه یکمی اروم تر شد باهم رفتند
    یه بیست دقیقه بعد حسن برگشت .. دیدم خودش هم معلومه حسابی گریه کرده بود
    گفتم مگه دوباره گریه کرد؟ ..گفت تو راه تا خود ایستگاه اتوبوس همینجوری یک بند گریه کرده و اروم نمیشده
    من هم جدا شدم ازش بغضم حسابی ترکید . خیلی دلم براش میسوزه

    گفتم خیلی بهتر شد، باربد گریه کرد ... این فشار تو دلش جمع میشد بعد تبدیل اضطراب و عوارض دیگه میشد
    دیگه چه میشه کرد همیشه عاقبت پایان سفر عزیزان همینجوریه ،داخلش کلی حس دلتنگیه
    همین داشتن این حس دلتنگی ، در کنار دردی که داخلش هست چون از دوست داشتن و عشق میاد خیلی حس قشنگیه

    خیلی ها هستند تو این دنیا حسرت این نوع دلتنگی را میکشند که چرا بعضی از نزریکانشون با رفتارهایی که کردند جایگاه عاطفی ندارند که دلواپسش باشند یا بلعکس اونها دلواپس اون باشند ... همین حس یه ثروت بزرگه ...
    در نهایت باربد باید جایی باشه که بتونه شکفته شدن خودش را بیشتر ببینه
    احساسات و دلتنگی هامون ما باید مدیریت کنیم .ببینیم چطور میشه تکرار دیدارها را بیشتر کنیم

    مثلا دلتنگی که من برای بی بی میکشم سرمایه و جریان دلگرم کننده عاطفی منه .... اگر این حس نداشتم چقدر میتونست بخش عاطفی زندگیم خشک و بی معنا باشه
    اینقدر حسش قشنگه که حتی در نبود فیزیکش هم حس میکنم اون من را بغل کرده و به من امنیت میده

    خواهشا جریان عشق را بین خودتون و عزیزانتون زنده نگه دارید فقط همین حس هاست که ماندگاره
    صد البته رابطه دو سر داره هر دو باید تلاش کنند این مسیز گرم بمونه با تلاش یک نفر فایده ایی نمیکنه

    خلاصه ساعت شش عصر حسن لباسش پوشید ، قبل خروجش از خونه ، اخرین نشونه مهربونیش برای باربد گذاشت براش یه لیوان اب پرتقال با دستش گرفت تو یخچال گذاشت ... ( همیشه میگم اگر ادم مهر واقعی تو قلبش باشه همیشه یه بهونه پیدا میکنم که یه رد و نشونه برای انتقالش بگذاره )

    ‌‌

    بعدش هم باهم رفتیم تا ایستگاه اتوبوس نیم ساعت سر خیابون باز این پا و اون پا کرد بلکه باربد از راه برسه دیگه دید دیر میشه سوار شد و رفت

    همین که رفت به پنج دقیقه نرسید من خونه تماس گرفتم دیدم باربد رسیده ...

    وقتی رسیدم دوباره اشک هاش سرازیز شد بغلش کردم نوازیدمش تا دلتنگی هاش تو آغوشم سپری کنه

    یکم اروم شد ، یهو برای شماره ترکش پیامک امد .. گفت بابا مامان رسیده مارک انتالیا که سوار ترام وا بشه بره سمت فرودگاه
    مجدد اینجا هم بغض کرد و صورتش و مچاله کرد
    میدونستم از صبح چیزی نخورده اروم اروم غذاش کشیدم که بخوره
    گفت اشتها ندارم نمیخوام میل ندارم
    گفتم حالا تو دست دست کن
    یه چیزهایی میخوری ، لوبیا پلو، سالاد شیرازی ، ماست خیار و اب میوه مهربونی بابا را زودتر بخور که تلخ نشه ...

    حدود یک ساعت بعد باباش با من تصویری واتساپم تماس گرفت ..
    فرودگاه آنتالیا نیم ساعت نت را به مسافرها میده بعدش دیگه اگر خودت نت نداشته باشی ارتباط قطع میشه حسن شماره ترک و نت نداشت خلاصه با من تماس گرفت باربد زود آمد کنارم
    خیلی کوتاه صحبت کردم گفتم من موقع خداحافظی

    کنارت بودم ... گوشی باربد تماس بگیر این تایم نیم ساعت نت داشتن را پدر و پسری برید با هم کلی حالش ببرید .

    گفت پروازم یک ساعت و خورده ایی تاخیر داره حیف شد میموندم باربد میدیدم
    گفتم حسن قسمت بود باربد بعد تو برسه چون بنده خدا از ظهر تا الان تو دانشگاه و مسیر رفت و برگشته.. خیلی له و خسته برگشته اگر می آمد حتما میخواست باهات تا فرودگاه بیاد .. اینجوری بچه ام خیلی اذیت میشد با اون حس دلتنگی برمیگشت .

    دو ساعت بعد باربد دوباره اشک آلود😭😭 امد گفت مامی بابا پیام داد از گیت رد شد
    گفتم الهی برای غصه ات بگردم سفرش به سلامت
    بابا نت از کجاش ؟
    گفت نت در حد چند ثانیه وصل میشه که بخواد یه پیام کوتاه بده ...


    بعد هم هر دو رفتم خوابیدم
    باربد قطعا اگر اون همه گریه ها را نمیکرد معلوم نبود بعدش دچار چه حال و احوالاتی میشد
    من تکرار گریه ها و بی قراری های باربد و درکش از سمت خودم را برای این نوشتم ... که اگر تو شرایط مشابه بودین به مخاطب مورد نظرتون حس این را بدین که واکنشش عادیه و بدون حس خجالت ابرازش کنه ...و شما هم صبوری کنید حتی اگر باربد تا روزهای بعد هم نیاز به این گریه ها داشت من پذیرای همدلیش میشم ...مردها هم گریه میکنند

    از طرفی باربد دوسال خورده ایی دلتنگی و دوری باباش کشید و الان فرصتی بود تمام بغض هاش یه جا بیرون بریزه

    جمعه نوشت : حسن شش و نیم صبح تماس گرفت به ایران رسید... حدود هشت صبح به خونه مامانش رسید راه به راه ، فقط چمدانش گذاشت و به سمت خونه عمه عصمتم به کرج برای ابراز همدردی حرکت کرد که بلکه تا عمه ها نرفتند بهشون برسه

    باربد از خواب بیدار شد حالش تا حدودی ارومه یه حس غم و دلتنگی را تو چشماش احساس میکنم
    براش صبحانه گذاشتم غذاش بدون مقاومت میل کرد... با، باباش صحبت کرد
    ظاهرا دیگه نیاز به گریه نداشت ، به زودی به روال عادی زندگی برمیگرده ....
    باز هم به قول سعری ... دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم .



    سوگم هم اینگونه میگذره که به خاطرات و حس هایی که میان من و بی بی بود فکر میکنم برای خودم مثل پرده سینما پخشش میکنم ، باهاشون گریه میکنم ، میخندم کلاً..احساساتم میبینم ... مدیریت میکنم درگیر حرف و حدیث های حاشیه ایی نشم ... مادربزگم زن والایی بود فکر میکنم به سهم خودم چگونه باید باشم که میدونم خوشحالش میکرد حداقل به سهم خودم و بضاعتم موثر باشم .

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 20:28 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • آن‌قدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
    کاسه‌ی صبرم از این دیر آمدن لب‌ریز شد

    تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
    از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

    مهر با بی‌مهری و نامهربانی می‌رسد
    مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

    بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
    بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

    کاش می‌شد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
    بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

    "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟"
    آن‌قدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد 😔🥺💔🕊

    👤فرهاد شریفی

    نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:52 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • بعد از دوسال دوماه دوری و دلتنگی بی نهایت و مشقت های فراوان بالاخره حسن امروز از ایران پیشمون آمد تا چند روزی در کنارمون باشه چون به قول خودش دیگه ظرف دلتنگیش جوری لبریز شده بود که ممکن بود از پا درش بیاره

    درسته ما ترکیه بودیم برای دیدار کردن نباید پیچیده میبود . اما الکی الکی نشدنی و پیچیده اش کردند . به شر یه سری محدودیت ها ،داستانها و مرارت های بسیاری پیش آمد که قابل توضیح و نوشتن نیست .. زخمش و خون دل خوردنش بگذارید بمونه تو دل سه نفرمون ...که حداقل ما دو نفر یعتی من و حسن به خاطر این ستم ها و ناحقی ها ادم قبلی خودمون نمیشیم

    حسن و باربد که هیچ حسی و باوری به خیلی چیزها مثل کارما و این چیزها ندارند
    اما من یکی بی خیال نمیشم امید بستم به اینکه خدا دیده و اه ما را شنیده .. حواسش هست .. و خودش برامون جبران میکنه و ادم بدهای این ماجرا را مجازات میکنه ... امیدوارم قلبم را از اعتمادی که بهش بستم قوی نگه داره
    ....

    نه اینکه چون همسرمه اما واقعا پاک ترین و مظلوم ترین ، صادقانه ترین ، بی حاشیه ترین ، کم توقع ترین ، نجیب ترین ، معصوم ترین انسانی که تو کل عمرم دیدم این ادمه ،با فاصله خیلی زیاد مثلش ندیدم

    ...حق یه همچنین ادمی خورده شده ، ستم به همچین انسانی شده که قسم میخورم آزارش به حتی یه گیاه تو طبیعت نرسیده چه برسه حیوان و انسان

    من شاید دلخوریی هایی از باب توقعات در روابط خودمون ، تاکید میکنم از نگاه خودم تو این مدت ازش دارم و زندگیمون با این فاصله دیگه گرمای قبل نداره اما نمیتونم منکر ویژگیهایی شخصیتیش بشم که اینقدر این ادم تو جامعه با همه خوب و با وقار و بی شیله پیله است


    یه جورهایی دور از جون شما تو این جامعه جنگلی ایران که عده بیشماری میخوان برای منفعت هاشون همدیگر را بخورند معلومه این ادم مخوذ به حیا و نجیب زیر دست و پا له میشه ...
    بسیار هم آدم باهوشیه و متوجه همه چی هست ... اما نمیتونه حتی کسی که بهش بدی کرد را با بدی جواب بده .
    ..
    اینقدر میزان خولصش زیاده که متاسفانه از آسیب ها و ضررهایی که میخوره چون در زندگی مشترک هستیم ما هم به همراه خودش آسیب میخوریم
    بلاهایی که سرش میارند سر ما هم میاد

    خدا میدونه که من وقتی شرایطش میبینم‌ با چشم هام فقط براش اشک نمیریزم با قلبم گریه میکنم و قلبم براش هزار تیکه میشه

    اما از طرفی هم بابت فشارهایی که سرمون میاد من به خاطر تحمل این اهرم سنگین و بار مسئولیت های زیادی که تو این شرایط سرم ریخته خیلی خیلی خسته ام ... یه جورهایی انگار ستون اصلی را من باید بگیریم که زیر اوار این مشکلات اوار نشیم
    همش باید در تقلای نجات دادن باشم تا کمی فارغ و آسوده زندگی کنم ... به معنای واقعی در حسرت یه زندگی معمولی هستم‌

    درست خوب بودنش زیباست و همه دارند از نیکی و امن بودنش میگن اما وقت منفعت همون تعاریف کنندگان برسه روش هم رد میشن و من این وسط به خدا کباب دو عالم شدم و فقط کسی که جای من باشه متوجه میشه چی میگم

    چون در کل ، نزدیکان‌ اطراف ما انسانها درصدی کمی از زندگیمون را میدونند و اصولا از باب چیزهای ظاهری در مورد زندگمون نتیجه گیری و قضاوت میکنند
    قرار نیست اونها بار مسئولیت اونی که داره زیرش له میشه را بردارند
    اونی که همیشه تو زندگی در سخت ترین شرایط داره میدوه و دردش و فشارش به کسی نشون نمیده همیشه محجور واقع میشه و چون از درد و اه گله نمیکنه حس میشه اون که خوب و خوشه کارهای هم که انحام میده ،وظایفشه
    اونی که مظلوم تره و سکوت کرده و تا حدی تسلیم شده نگاه احساسی سمت اون هست که چقدر گناه داره ، چقدر فلانی خوب و معصومه و ..... تازه ظاهر غمناکش را هم که میبینند میان با خواهش و تمنا میگن فلانی را دیدیم چقدر شکسته و غمگین بود ترخدا هواش را داشته باش ، کمکش کن ..
    یه جوری انگار مثلا من دارم تو سواحل هاوایی برای خودم عشق و حال و ریخت و پاش میکنم یا ادم بی تفاوتیم و باعث حال اون فلانی منم .


    چقدر بعضی دلسوزیها بی جا و روی مخ هست ادم به جای حس خوب حس بدی میگیره و دوست داره بگه ....پس کی هوای منه همیشه گرفتار را داشته باشه
    بعد یادش میاد که اصلا به اون چه وقتی اینقدر گیر قضاوت ظاهر هستش و دایه دلسوز تر از مادر شده

    چقدر گاهی ادم دلش برای تنهایی و درک نشدنش تو این دنیا سخت میگیره و متوجه میشه از طرفی نه ادمیه که بخواد فعلا تسلیم بشه و باخت بده از طرفی مبینه طوری زندگی کرده و بقیه عادت کردند حتی اگر بمیره مردم باز از جنازه اش هم توقع دارند همیشه اونه که باید کاری بکنه

    به هرحال مهم نیست دیگه .... خدا امیدوارم توان بده ، ادم هیچ وقت از تلاش متوقف نشه ...و مهم اینه که خودت میدونی چقدر تلاشهات موثره و کار خوب و درست چیه‌....مسابقه که نیست ...زندگیه هر کس باید راه درستی برای جلو رفتن انتخاب کنه

    خلاصه حسن تقریبا یهو در پی کلافگی دلتنگیش و همچنین نگرانی ازاینکه ممکنه باربد وارد کشوری دیگه بشه و نتونه باربد چندین سال دیگه ببینه هر طور بود سفرش را تدارک دید و دلش میخواست برای بعضی از کارها و برنامه های نهایی که باربد داره بهش کمک بده

    بلیطش برای پنج شنبه یک شب از ایران تهیه کردم که حدود پنج صبح به وقت ترکیه میرسید
    مشغول خربد و برنامه ریزی برای آمدنش شدیم
    و فضای خونه را به فضل آمدنش انگونه که باید نشون بدم خوشحالیم جهت راحتی و آسودگیش مهیا کردم که اون میاد نخواد درگیر مسئولیت خاصی بشه و فضا براش کاملا استراحتی باشه
    خریدها و برو و بیاهاش، حملشون چقدر به دلم و جاهای جراحیم فشار اورد ... و شب از دل درد تا صبح در خودم پیچیدم

    باربد گفت من میرم فرودگاه به استقبال بابا
    پدرش فهمید ازش یه عامله خواهش کرد که اینکار را نکنه چون ساعت امدنش مناسب نیست

    از طرفی چون باید با اتوبوس تا فرودگاه میرفت اینجا اتوبوس به تایم های کوتاه تر تا ساعت دوازده هست و شش صبح آغازش میشه
    از ساعت دوازده به بعد هر یک ساعت یک بار خط های اتوبوس میاد

    حالا چرا اتوبوس ، ماشین دربست نکردیم ؟
    بی رودربایستی هزینه تاکسی اینجا بالاست برای اینکه بتونی اینجا دوام بیاری و هزینه هات مدیریت کنی مجبوری تا جایی که امکانش هست از سرویس های پر هزینه استفاره نکنی ... من و باربد هم واقعا تو این مدت خیلی جاها با شرایط سخت تر روبه رو شدیم که بتونیم از پس هزینه های اولیه بربیایم
    فرق ادمی که توی خارج کشور با این ریال بی ارزش دوام میاره و اونی که دوام نمیاره و مجبوره بدتر از قبل به جای قبلیش برگرده اینکه بلد نیست توازان با شرایط هر آنچه که داره و هست ایجاد کنه .
    من فکر میکنم تو این مورد واقعا با جایگزین ها و خیلی برنامه ریزیهای درست ، ماهرانه عمل کردم که هم عزت و نفسمون حفظ بشه ، هم درست بخوریم و بپوشیم هم درمانده نشیم ..واقعا مدیریتش آسون نیست

    .

    خلاصه از طرفی پدرش بهش اصرار داشت به خاطر ساعت نامناسب پرواز و رسیدنش به فرودگاه نره
    و از طرفی خود باربد اصلا این پیشنهاد قبول نمیکرد

    وقتی من دیدم یک نیمه شب میخواد برای رفتن به فرودگاه از خونه خارج بشه نگران شدم
    بهش گفتم حالا که بابا اصرار داره خودش میتونه با لوکیشین بیاد میخوای تو خونه منتظرش باشی ؟

    گفت اصلا یک درصد امکان نداره باید جلوی پدرم برم انطور که شایسته حضورش هست ازش استقبال کنم و با آسودگی به خونه بیارمش

    گفتم اخه تو ساعت یک از خونه بری تا پنج بابات برسه بارش را تحویل بگیره میشه هفت صبح . شب تا صبح که نخوابیدی چند ساعت هم که تو فرودگاه معطل میشی
    گفت مامی اینها همه برای من بابت شوق دیدار پدرم سختی نیست مثل شکلاته و من خودم اینقدر هیجان دارم که نمیتونم تو خونه تا آمدنش اروم بگیرم ترجیح میدم درگیر آمدنش باشم زمان برام بگذره
    حالا یه شب هم نخوابم که اتفاقی نمییفته

    ( درسته که من بهش میگفتم نرو ولی به حدی بابت پاسخ هاش و پافشاریش برای رفتنش به فرودگاه غیرت و عشقی که در دلش به پدرش داشت ... افتخار و ذوق میکردم )


    خلاصه سه ساعت و نیم نیمه شب فرودگاه رسید بهم پیام داد که رسیده چقدر دلم میخواست آن لحظه قشنگ دیدارشون حضور میداشتم
    من صبح زود ناهارم روی گاز گذاشتم که اروم اروم بپزه مقدمات صبحانه را آماده کردم .
    که پدر و پسر حدود ساعت نه صبح روز پنج شنبه رسیدند ....
    یعنی باربد مشخص بود که تو مدت زمان چقدر حجم دلتنگی تو وجودش بود و صداش را هم در نیاورده بود.
    و حسن هم از تغییر و بزرگ شدن باربد شگفت زده شده بود میگفت نمیتونستم وقتی دیدمش از بغلش جدا بشم

    به باربد گفتم بابت کرایه رفت و امدت و شارژهای کارت اتوبوست هرچی بوده بگو که بهت برگردونم

    گفت نه من خودم حساب کردم و نیاز نیست
    قربونش برم همش بوی مردونگی میده

    حسن که دیدم به حدی آثار غم و خستگی و شکستگی توی ظاهرش بود انگار صد کیلو بغض دیگه تو گلوم نشست .
    امدم پست امدنش را نوشتم خواستم همون روز منتشر کنم چون از شلوغی کارهام کامل نشد رویت عمومی نزدم

    امروز شنبه است و سه روزه که حسن امده... در کنار یه سکوتی که تو جو خونه است
    به خاطر حال روانی حسن که خیلی در خود فرو رفته است و فکر کنید ادمی که مدل خودش اروم و متین بوده انگار یه جورهایی هزاران برابر مظلوم تر شده هی میبینمش یواشکی اشکم میاد پاک میکنم که خودش و باربد متوجه نشن
    اینقور تو خودش جمع شده که انگار فرم شونه هاش پرانتزی شده
    معلومه از رسیدگی به خودش کاملا غافل شده . من
    وقتی باهم بودیم زیاد بهش رسیدگی میکردم از غذا به موقع تا قرص های ویتامین و.....
    این چند وقته هم که هست باید اساسی تقویتش کنم و بهش برسم ...


    همش تو آشپزخونه هستم و دارم وعده های اصلی و میان وعده ها را آماده و پهن و جمع میکنم و میشورم

    باربد و حسن هم مثل دوتا دوست خیلی صمیمی و همراه ،همش کنار هم هستند باهم فیلم میبینند ، انگلیسی صحبت میکنند که باربد مکالمه تمرین کنه
    باهم موارد مهم تحقیقی را سرچ میکنند
    عصر دیدم باهم گیم بازی میکنند من هی تخمه و هله و هوله براشون میبرم که از وجود هم بتونتد نهایت لذت ببرنند ...

    ‌‌

    آهای اون ادمی که چشم نداشتی عشق این پدر و پسر را ببینی و در رفتن ماموریت پدر باربد سه سال پیش سنگ‌گنده انداختی .
    حیف این عشق نبود که باعث فاصله این پدر و پسر شدی و تنها دارایی خوشبختی را ازشون دور کردی .

    تو این سه روز چند باری دیدم هم حسن هم باربد بهم نگاه میکنند و بغض میکنند .... میگم اخ از این دلهای شکسته که جز خدا پناهی نداشتند و تو و امثال تو چقدر جفا کردین
    من یکی نه فراموش میکنیم نه میبخشمتون ....
    فضای زندگیمون را سنگین و غمناک کردین

    خبر بد براتون که من تا جون دارم تمام چیزهای که ویران کردین و خسارت زدین دوباره میسازم و ترمیم میکنم ...





    نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲ ساعت 14:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دیشب نیمه شب در بی خوابی مطلقم از نگرانی بابت شرایط سختی که باربد در آن بود مگه میشد بخوابم ؟ داخل آشوبگری ها دلم به باربد پیام دادم مطلع بشم در چه وضعیتی هست؟
    نمیخواستم تماس صوتی بگیرم که صدای زنگم مزاحمش بشه
    در نهایت براش نوشتم پسرم هر زمانی که بود پیام من را دیدی منتظر تماست هستم
    شش و نیم صبح باهام تماس تصویری گرفت ... با اولین زنگ چون منتظرش بودم فوری برداشتم ...
    بهش گفتم مامان آرام و قرار برات ندارم جات روی این صندلی فلزی ها راحت نیست ؟ تمام جانم برات درد میکنه
    گفت مامی خواهش میکنم نگران نباش من دیشب خوابیدم
    من : بگو جون مامان خوابیدم ؟ اخه چطوری میشه آنجا خوابید صبور من

    باربد : خوابیدم دیگه به شیوه خودم نمیخیز و سرم خم کرده
    ... الان دارم آماده میشم که تکلیف ها ی زبانم و لپ تابم برای کلاس زبان سه ساعته آنلاینم حاضر کنم
    باربدعزیزم با تمام وجودمون من و پدرت بهت افتخار میکنیم که بی نهایت شکیبا ، با انگیزه ، پنجاه ساعت بردباری و انتظار را روی صندلی های فلزی فرودگاه ارمنستان با امکانات خیلی محدودش تا پرواز بعدیت بیشترش را پشت سر گذاشتی و کمر پیچ سخت ساعت های انتظار را شکوندی برای هشت و نیم صبح فردا که برسی خونه ،خودت و همه ی خستگی هات با تمام وجودم آغوشم بکشم ثانیه ها را میشارم .
    (سفر باربد اورژانسی و اجباری بود امکان رزرو کردن جاهای امنی که مدنظرنون بود با پیگیری و تلاش خودم و دوستانم میسر نشد چون همه جا پر بود و خود باربد احساس بهتری داشت این زمان را در فرودگاه سپری کنه )

    باربد خوبم : تو با پذیرش و مقاومتت با این تجربه ارزشمندت به من درس های زیاد دادی ..
    من ازت آموختم که
    چقدر امید و هدف داشتن به آدم قدرت میده که از پس پشت سر گذاشتن کارهای که فکرش را هم نمیکنه بی گلایه و جسورانه بربیاد .....
    تو به من حس خوب اینو دادی که چقدر زندگیت را دوست داری و مسئولیتش را با دادن هزینه هایی که باید براش پرداخت کنی پذیرفتی

    تو با این سفر بسیار سخت و پرچالشت توانایی های و لیاقت هات به من بیش از قبل ثابت کردی و نشون دادی که چقدر برای استقلال دنیای بزرگسالی آماده هستی .. من تمام بوسه هام را قدم به قدم فرش مسیرت میکنم که تو به آنچه باهاش خوشحالی و آرزوش داری برسی ❤

    باربدم هر بار ، هر ساعت در هر شرایطی که بودی من از ترکیه و پدرت از ایران باهات در ارمنستان تماس تصویری گرفتیم نه تنها به رومون لبخند زدی و نشون دادی حالت خوبه بلکه ما را هم دلداری دادی و بهمون گفتی تحمل کنید و اروم باشید بالاخره زمان میگذره تمام میشه و با کوچک نشان دادن زمان طاقت بی تاب ما را ساکت کردی ..❤

    سخاوتمندانه از من خواستی که مراقب بی قرارهای پدرت بیشتر باشم و درکش کنم گفتی چون من از پیش تو سفرم رفتم و پیش تو برمیگردم اما بابا چون از من دوره بهش بیشتر سخت میگذره و نمیخواد استرسش به من منتقل کنه به تو ممکنه ابراز کنه هوای بابا را داشته باش 🥺

    باربد جان من و بابا لحظه به لحظه هر کدام در نقطه ایی که بودیم با ذهن و قلبمون همراهت بودیم سختی هاش پای تو بود اما اگر تو این چهار روز خوب نخوابیدی ما هم نخوابیدم ، با بی حوصلگی هات ما هم بی حوصله بودیم
    اگر درست غذا نخوردی و استراحت نکردی ما هم همین حال داشتیم ...
    مطمئنم یک روز ،یه شکوفه خیلی خیلی زیبا از میان این خستگی ها و ناملایمت های زندگی به خاطر تلاش ها و بردباری هات جوانه میزنه و من و بابا با دیدن جوانه ات ،جز حال خوب تو طلب دیگه ایی از زندگی نخواهیم داشت .

    باربدم همیشه بهت گفتم ،موفقیت زندگی هر آدمی فقط دانشگاه رفتن و مدرک گرفتن نیست به نظر من از دانشگاه ، خیلی مهمتر از پس بر آمدن چالش هاش و سیلی های واقعیتی هست ،که زندگی بی هوا به مامیزنه و تمامی هم نداره

    و اینکه مثل الان تو آدم بتونه با توجه به شرایط و امکاناتی که داره با صلح و پذیریش ، مناعت طبع ، بلند نظری ، با ایستادگی مستقلانه چالش را پشت سر بگذاره حتی اگر پنجاه ساعت انتظار توی یه فرودگاه خیلی معمولی و بی امکانات باشه و باز هم لبخند بزنه ..... ما هوارتا ، بهت افتخار میکنم ....


    از خاله های باربدم دوستان خوبم (خاله نغمه ، خاله آلا ، خاله لیندا ، خاله فریبا ) عمه عشرت و عمه عفت هر لحظه بابت پیگیری وضعیت باربد با من مکرر تماس مستقیم داشتند کمال تشکر و قدردانی را دارم بدونید بودنتون دلگرمی بزرگی برای تاب آوری من بود .) و همتون گفتید نتونستید راحت بخوابید و هر لحظه دلتون با، باربد بوده🥺
    و ما چقدر خوشبختیم که شما را در کنار خودمون داریم
    و همچنین موجب امتنان و تشکر از تمام عزیزانی که با پیام، لطف خودشون را از این بابت به ما رسوندن .... باشد که درخوشی هاتون با مهربانی جبران کنیم ❤

    نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 15:31 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • منتظرم باربد کلاس زبانش تمام باشه حاضر بشیم و باهم بریم مرحله دوم ثبت نام دانشگاهش انجام بدیم بعد که انجام شد براتون جزییاتش مینویسم

    من هر روز علاوه بر تکنیک های که برای کاهش اضطراب و استرس که میدونم روی خودم پیاده میکنم از دمنوش های آرامبخش و گلاب پاشیدن به صورتم ( کلا این روزها بوی حرم میدم ، 😬) ، کمی پیاده روی اطراف خونمون زیاد حوصله و وقت خروج از محدوده ام را ندارم ، غروب شنیدن کمی موزیک موقعی که توی بالکن میشینم ، انجام گیم مورد علاقه ام درگوشیم ... در لابه لای کارهام کوتاه انجام میدم که تاب بیارم و از پا نیفتم

    بعد شب که میخوام بخوابم دقیقا تو همون حال له بودنم بلا استثنا هر شب ا از خودم میپرسم مریم این همه دردسری که برای خودت درست کردی آیا ارزشش داشت ؟ بعد یادم میاد به چیزهای که باربد به دست اورده و باعث ساختن بیشترش شد ، مسائل منفی دیگه ایی که ممکن بود تو ایران تجربه کنه مثل برگشت صدای کوه تو مغزم میگه اره داشت داشت داشت داش داش ششششششششش ش ش ش ش


    میگم افرین دختر خوب ، دمت گرم حالا بخواب 😊🥱

    چند روز پیش حسن میون نق نق های خستگیش بهم‌ گفت
    یه روزهای از خستگی میشم مثل ادمی که در حال مرگه به زور نگه داشتنش ، زندگیم رنگی نداره

    ما خواستیم کاری برای باربد بکنیم اما خودمون این وسط داغون شدیم حالا فرض کن باربد هم ان شاالله به اون راهی که خودش و ما خواستیم رفت و من و تو هم در کنار هم قرار گرفتیم اینقدر دیگه زخمی و خسته ایم که دیگه اون ادم قبل هرگز نمیشیم

    بهش گفتم .... خب قرار نیست ادم قبل باشیم . حرفت کاملا درک میکنم اما همیشه ادم تو فشار پر از حس های متعارض و افکار متناقض میشه ، به راهی که آمده شک میکنه خواسته های باارزش بهاش سنگینه اینو همه میدونند .. هم اینکه من و تو حس کنیم در مورد فرزندمون مسئولیتمون را درست به جا انجام دادیم .کمکش کردیم مفیدتر و بهتر در راهش موفق بشه این حس میتونه یه وجدان رضایتمند بهمون بده چی از این بهتر .... مگه زندگی فقط یه توالی تکراری نیست روبه رو کردن خودمون با این چالش ها و تلاش کردن برای خواسته های اختصاصی بابت اینکه مفید تر زندگی کنیم کیفیت ما را متمایز میکنه


    پس حواست باشه فریب ذهنت نخوری تو بیشتر از من همیشه این راه را برای باربد میخواستی اما چون خسته میشی نکات درد و منفی ها برات بالا میزنه و تو دچار حس سرخوردگی و پشیمانی میشی ... البته هم من هم یه روزها دقیقا به حال تو دچار میشم ولی با روبه رو شدن با دست آوردها خودم تو سطح واقعیت میارم .. والا خودت بهتر میدونی شرایط برای هر دوی ما سخته ، اما قطعا چالش ها و ریسک ها روبه رو شدنها برای من که جابه جا شدم خیلی خیلی سخت تره تازه فقط میشنوی ...نبودی که ببینی چه بهم گذشت ... طوری که گاهی حس میکنم دیگه در حال تمام شدنم و فکر میکنم فردا با این توانم دیگه نتونم از جام بلند بشم ... فرداش که میاد باز من ،پوست کلفت تر از قبل از جام بلند میشم و دوباره ادامه میدم .....

    پی نوشت : دوستان گرچه شرایط و موقعیت هر ادمی منحصر به خودشه و نسخه زندگی کسی دیگه را نمیشه برای کسی دیگه پیچید چون سختی و راحتی مسیر هر کس به عوامل زیادی بستگی داره مثلا ادمها در داشتن امکانات و ابزار برابر نیستند پس حتی در هدف های مشترک این امکانات مسیر را متفاوت میکنه اما من حس هامون را در این تجربه زندگیمون و تجارب دیگه ام صادقانه مینوسم که اگر کسی هدف مشترکی داشت بتونه یه نگاهی به چالش های احتمالی بندازه و بهتر تصمیم بگیره .. در واقع این نوشتارها جنبه اه و ناله نداره روایت بخشی از زندگی و احساس های که همراهش است و میتونه گوشه چشمی بابت تجربه بقیه بشه ...





    نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:41 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • الان تو این فرصتی که دارم براتون مینویسم ، شرایطم را مثل میدان جنگ و مبارزه ایی در نظر بگیرید که سربازش آمده از بابت خستگیش و دلخوشیی مقدار کوچکی از دستاوردش یه گوشه ایی با همون لباس رزم برای جسمش و روحش اندکی پهن زمین بشه و کلاهش روی صورتش کشیده در حالی که به دیوار تیکه داده ، سایه بگیره ، اما خیلی زود دوباره باید برای ادامه مبارزه به میدون جنگش برگرده

    همیشه من برای زندگی واژه صلح و آشتی را استفاده میکنم مخالف استفاده از واژه هایی هستم که ،داخلش باری از خشونت و التهاب داشته باشه ..

    اما صبح که چشمام را باز کردم واقعا تشبیه این سرباز در جنگ را برای شرایط فعلیم تونستم مصداق کنم


    شرایط و مانع هایی که پیش آمده باید براش هر طور شده هر چنگی بزنم که باربد سرخورده نشه بتونه از این مانع های سفت و لجوج عبور کنه
    به معنای واقعی من دارم مانعی که مثل کوه هست را بدون وسیله با چنگ های های دو تا دست هام ،میکَنم

    مدلم اینطوریه که باید برای خواسته ها و اهدافم همه تلاشم را تا جایی که میتونم بکنم که اگر نشد مقابل وجدانم آسوده باشم و بگم من سهم خودم را انجام دادم ..
    یه وقتها این سرسختی به قیمت پوست کندنم تمام میشه ولی انگار اینجوری حس رضایتم بهتر هست

    حالا فکر کنید، وقتی که بحث باربد این وسط باشه انگیزه و نیروی این سرسختی و مبارزه در من چند برابر میشه

    گاهی تو این دست تنهایی شبیه ادمی میشم که هی زمین میخوره ولی حاضر نمیشه سر جاش پهن بشه هر طور شده برای که جا نمونه با همون حالت تلو تلو قدم به قدم سرپا میشه تا بتونه مسیرش را ادامه بده

    واقعا از ته قلبم ، دلم میخواست مثل گذشته دلنوشته هام اینجا روزانه یا حداقل یک روز درمیون ثبت میکردم اما در موقعیت و تایمی از زندگیم هستم که میدونم حتی خیلی وقته از خودم خبر ندارم و یه جاها بی رحمانه خودم را برای انتخاب یک سری الویت های خانوادگی و بحرانی که در آن هستیم جا گذاشتم و نادیده گرفتم

    اینقدر به این مریمه بدهکارم که نمیدونم اگر یک روز این آتیش را خاموش کردم چطوری تو آینه برم در چشمهاش نگاه کنم .....😭💔💔💔

    باز یه پاردوکسه که داخلش هستم میدونم که باید از خودم بهتر مراقبت میکردم ، میدونم که خیلی فراتر از توانم سختگیرانه از خودم کار کشیدم .. اما از طرفی با ذهن منطقیم میدونم که الویت بندی ها را بر اساس شرایطم الان درست انتخاب کردم چون اینقدر همه چیز در هم تنیده و پیچیده است فرصتی به توجه و مراقبت از خودم نبود اگر مراقبت میکردم این وسط دو نفر دیگه ممکن بود به فنا برند و سرخورده بشند من کل در نظر گرفتم ، چون من الان یه خانواده ام مادرم ، همسرم و زندگی من تنها نیست بلکه زندگی ماست ... پس فعلا باید برای بقا و نجات این سه نفر به سهم خودم تلاش بی نهایت کنم .... در روزگار سختی هستم

    در این وسط مسائل و عروسی های خودمون موضوع تمدید اقامتون به لطف تغییرات دم به دقیقه قوانین ترکیه قوز بالا قوزش شده ...خودمون کم دردسر داشتیم که این هم معضل این روزهامون شده

    تمدید اقامت خانواده عرشیا دوست باربد از ما زودتر بود تمام نگرانی مامان عرشیا که با من صحبت میکرد این بود که مطمئنه که به عرشیا اقامت میدن اما دوست داره خودش و شوهرش هم کنار عرشیا باشند و تمام امیدش به تغییر قوانین اقامتی بود.


    چهار روز پیش تماس گرفت گفت خبر خوبی ندارم جواب اقامتمون بر خلاف انتظارمون خیلی زود بهمون دادند هر سه نفرمون را ریجکت کردند و گفتند باید برگه ریجکتی تون را بیان امضا بزنید و تحویل بگیرید و ظرف ده روز بعد از تحویل برگه ریجکتی از ترکیه خارج بشید ...
    ( اینجا الان اقامت را یا ملکی یا دانشجویی میدن)

    من تعجب کردم گفتم پرونده ارشیا به این خوبی بچه حدود هفده تا یوس شرکت کرده نمره های عالی گرفته این همه تلاش داشته ... انگار آفیسر اصلا پرونده این را باز نکرده حوصله نداشته اون لحظه یه کاره برای سه تاتون ریجکتی را رد کرده

    گفت دقیقا همینی که میگی

    واقعا متاسفم کشورهای اینجوری مثل ایران خیلی قدر و ارزش بچه هایی که مثل گوهر نایاب هستند را نمیدونه انوقت کشورهای پیشرفته چقدر روی ادمهای بااستعداد سرمایه گذاری میکنه حتی آنها را گاهی پیدا میکنه و در کشورهای خودشون با پیشنهادی خوب پذیرا میشه که در آینده در کشورشون ازشون استفاده کنه

    ارشیا به خاطر وابستگی خیلی زیادی که به خانواده اش داره قصدش اینه در ترکیه باشه کنار یا نزدیک خانواده اش باشه یعنی ترکیه براش مقصد است

    هم باربد و هم ارشیا در نمره های یوس های دانشگاهاشون سطح نمره را اوردند اما چون هنوز دانشگاه پذیرش را شروع نکرده ، فقط قبولی را اعلام کرده . اداره اقامت اینها را لحاظ نمیکنه میگه برای اقامت دانشجویی باید کامل در دانشگاه ثبت نام بشید

    و تو حالا هرچی هم از مشکلات و محدودیت هات بگی میگه به ما ربطی نداره

    خلاصه بندگان خدا خانواده عرشیا این چند روز اینقدر اینها برو و بیا کردند ،وکیل گرفتندو چقدر هزینه کردند در آخر طبق قوانین چون عرشیا ریجکت شده باید سه ماه از کشور ترکیه خارج بشه بعد برگرده مجدد ثبت نام دانشگاه و اقامت دانشجویی بگیره

    دردسر بعدی چون پسر هست اگر برگرده ایران به خاطر سربازی اجازه خروج بهش نمیدن باید به کشوری دیگه بره سه ماه بمونه و تنها جایی که میتونه سه ماه اقامت داشته باشه ارمنستان هست .
    خلاصه دردسرها و هزینه های جور وا جور در انتظارشونه

    تازه هم سه هفته پیش درگیر تمدید اجاره خونشون بودند چقدر صاحبخونشون اذیتشون کرد و تو یه موقعیتی قرارشون داد مجبور شدند کرایه یک سالشون را پیشاپیش بدن
    ( چیزی که دو ماه دیگه در انتظار ما هست ولی امید است صاحبخونه ما رحم داشته باشه )

    خلاصه فکر نکنید امثال ما تو آنتالیا که به هدف های اینجوری امدیم درگیر خوش گذرونی و عشق و حال هستیم . هیچ از این خبرها نیست
    صفا سیتی برای قشر دیگریست ... من چندین ماهه رنگ ساحل یا خیابان مرکزی شهر را ندیدم

    حالا در نظر بگیرید ، باز شرایط عرشیا اینها از ما ، صد برابر بهتر است هم از نظر اقتصادی هم اینکه ، همه خانواده باهم هستند ماشین خوب دارند مرتب کارهاشون با وکیل انجام میدن کوچترین فرم ها ومدارکشون وکیل پر و ارسال میکنه
    خیلی آپشن های دیگه که ما نداریم تازه با همه اینها چقدر راضیه جون مامان عرشیا که بهش حتما حق هم میدم از این شرایط گریه میکرد و ارشیا دچار دردهای عصبی معده شده بود

    حالا شما فکر کنید و من با حداقل ترین امکانات ،صفر تا صد کارها را باید هی خودم تحقیق کنم هزار مدل بالا پایین بشم بعد خودم بدون کمکی در نهایت همه را انجام بدم که بتونم شرایط و هزینه ها را مدیریت کنم یعنی هی از خودم مایه بگذارم ..

    حسن نه تنها از نزدیک نمیتونه باشه و به من کمک بکنه از دور هم کاری از دستش برنمیاد مضاف به اینکه خودش هم تو شرایط بسیار خاص و پیچیده ایی است که خیلی شکننده و آسیب پذیر شده

    ‌‌

    و روبه روی هر دوی ما تارنمای یه آینده ایی است که فکرشم نمیکردیم که ما تو این سن و سالمون تو موقعیتی قرار بگیریم درگیر مشکلاتی بشیم که مجبور بشیم از صفر شروع کنیم و این صفری که بهتون میگم پشت هر دوی ما را به شدت میلرزونه

    ممکنه بگید چرا صفر ؟


    حسن در شرایطی قرار گرفت مثل زنی که توسط شوهرش شکنجه میشه هیچی تو دست و بالش نیست ولی برای نجات جانش و روانش میگه مهرم حال جانم آزاد .....اون هم راهی جز این با ضحاک های زمانه را نداشت

    واقعیت با وجود اینکه ته دلم از حسن یه سری رنجش ها و انتقادهای ازش برام هست اما اون مردی بود که روزهای سخت بیماریم کنارم بود چقدر غصه دارم شد درسته من زنی نبودم خودم سرش اوار کنم اما هر چه بود با هم تا اخرش را گذروندیم

    .. من نمیتونم این روزهای تنگش که کمر هر دومون را شکستند تنهاش بزارم به هرحال اگر قرار بر سوختن و ساختن هست باید باهام بسوزیم و بسازیم .( زندگی فقط مال اون یا من نیست چه خوبش چه بدش سهم ماست )

    من الان بیشترین تمرکزم روی باربد گذاشتم که کمک کنم ،اون حداقل ترین آسیب از شرایط فعلی بخوره و بتونم در جایگاه امنی مستقرش کنم ...

    باورتون میشه حتی فرصت سوگواری برای اتفاقات پیش آمده را پیدا نکردم میگم الان وقت مبارزه است و جلو رفتنه ،غصه خوردن زمانم را هدر میده ... خیلی تو آینده و شرایط ناامن فعلی نمیگردم

    واقعا نمیدونم آیا میتونم آنچه که دلم میخواد و طلب دارم را به نتیجه برسونم ؟
    اگر خدای نکرده نشد ولی میدونم من تمام تلاشم کردم

    دیشب مادرم که تماس گرفت و رنگ و حالم تصویری دید گفت چرا به روز خودت داری اینجوری میاری باربد میخواد برای تو اخرش چیکار کنه اینقدر خودت داری براش به اب و آتیش میدی ؟

    گفتم مامان مسئله اینجاست که من هرگز این سوال از خودم نمیپرسم .
    من میگم من باید برای آسایش بچه ام هرکاری از دستم برمیاد بکنم خود این بخش بزرگی از معنای زندگی منه چرا باید فکر کنم اون قرار ته اینها برای من کاری کنه ؟ هیچ کاری قرار نیست بکنه من انتظاری ندارم

    حالا ما در این فرصت کوتاه تمدید اقامتمون تنها یک راه جلوی پامون است که اتفاق ریجکتی که برای ارشیا افتاد برای باربد پیش نیاد .

    اون هم اینکه آنتالیا فقط یک دانشگاه خصوصی داره که ما نخوایم درگیر جابه جایی و شهر به شهر بشیم چون دوباره مجبوریم در شهر دیگه خونه کرایه کنیم
    و خود این یه پروسه پرهزینه است ، اصلا زمان به ما این اجازه را به ما نمیده .
    چون برای اقامت دانشجویی در یک شهر دیگه اول باید یه خونه کرایه کنی و این جزیی از شرایطه ... خلاصه به هر عنوانی از مهاجرها میخوان هزینه دربیارن

    میخدام باربد یکی از رشته های کاردانی دانشگاه خصوصی آنتالیا بنویسم هزینه دانشگاه به دلار هست و خیلی بالاست

    برای همین ما دست روی رشته های کاردانی گذاشتیم قیمت های لیسانسش دوبرابره
    با ثبت نام دانشگاه بتونیم برای باربد اقامت و زمان بخریم در کنارش هم به هرحال یه چیزی را هم آموزش میبینه
    تا باربد تو این فاصله باربد خودش را برای موقعیت و هدفی که در ذهنش است برسونه یعنی این دانشگاه محل تحصیل اصلی باربد نیست .فقط بهانه ایی برای اقامتش خواهد بود

    حالا ترکیه مثل اب خوردن همیشه پروسه تمدیدش به راه بود یک سال اینجوری شانس ما این داستانها را وضع کرده .

    خلاصه من این چند روزه وارد عمل شدم با رابط های دانشگاه ارتباط گرفتم مدارک باربد براشون ارسال کردم و امروز پنج شنبه در دفتر مرکزشون ساعت دو وقت ملاقات باهاشون داریم چون باربد تا ساعت یک کلاس آنلاین زبان داره

    دانشگاه خصوصی میدونید پول نباشه سلام هم بهتون نمیدن برای موضوعی که اصلا آمادگیش تو این شرایط نداشتم یعنی من از پریروز چه کارها و راههایی را رفتم بخوام بگن خودش کتاب میشه که بتونم مبلغی را تو حسابم بگذارم که به عنوان پیش ثبت نام بهشون بدم که استارت کارهاش بزنند

    باربد چون دیپلمش جز شاگردای الف بوده و سطح قبولی نمر یوس دانشگاه معروف Ege ازمیر را اورده یه تخفیفی برای بورسیه دانشگاه بهش میدن ولی بازهم با اون تخفیف چون هزینه دلاری هست خیلی برای ما زیاد میشه اما واقعا چاره ایی نیست اگر من این راه و لینک براش پیش نرم میدونم لطمه زیادی میخوره ...

    چون شرایط زندگی ما طبق برنامه ریزی پیش نرفت پدرش دچار شکست کاری و مالی زیادی شد نه تنها موقعیت حمایت کردن فعلی باربد را الان دیگه نداره خودمون هم دچار ضررهای خیلی زیادی شدیم ..
    راحت بگم اینجوری سرمون اوردند با زندگیمون مثل یک اسباب بازی ، بازی کردند

    به هرحال همیشه من خودم گفتم این زندگی هیچ وقت برای ما گارانتی از برنامه های خوشی که در پیش رومون هست را نداره گاهی ما را یهو از عرش به فرش میندازه و ما هم بر اساس شرایطمون چاره ایی جز ادامه دادن نداریم

    دیشب ساعت ده شب ،اخرین بخش پولی که باید در حسابم می آمد واریز شد با اون حال بسیار خستگی که دیگه نا، نداشتم از بس از صبح دویده بودم و تنش بهم وارد شده بود

    یه چای برای خودم و باربد ریختم تنها رفتم توی بالکن نشستم و چایم تو اون سکوت کم نور با بوی گل های شب بوی حیاط بخورم یکم بلکه به کله ام هوا بخوره

    یهو باربد امد از پشت بغلم کرد سرم را را بوسید گفت مامی خسته نباشی خیلی تلاش کردی چقدر اذیت شدی اخرش موفق به جمع و جور کردن پولی که مدنظرت بود شدی

    گفتم اره عزیزم درسته این پول فقط پیش پرداخته که بتونند کارمون را هم انجام بدن ازشون فرصت میگیرم بقیه را هم جور میکنم پرداخت میکنیم تو نگران نباش من همه تلاشم میکنم این خستگی ارزشش را داره ...

    قرار بود برای ما همه چیز تو این روزها با شرایط بابا طوری پیش بره که به آسودگی بگذره ولی نگذاشتن ، ظلم کردند ، حقمون را پایمال کردند ....

    ولی مهم اینه که ما هنوز داریم با این همه درد و زخم های که بهمون زدند ادامه میدیم و کم نمیاریم بقیه اش هم تا جایی که بتونیم درست میکنیم تو فقط با انگیزه بیشتر به راهت ادامه بده که من بتونم بیشتر نیرو بگیرم و برات تلاش کنم ..

    حالا مدارک آماده کردیم فردا میریم ببینیم چی میشه یه بخشیش دست ماست توکل به خدا

    مامانم ، از زمانی که بیمارشدم و بحرانهایی بعدی که تو زندگی برام پیش آمده تازه بیست درصدشون را نصف و نیمه خبر داره مرتب و بسیار روی مخی هی میگه تو زندگیت چشم کردند اینقدر میگه که من میخوام بالا بیارم هی میگم مامان این حرفها را ول کن

    میگه تو مثل شیر بودی ما همه جا پز تو را میدادیم
    میگم مامان این داستان را تمامش کن الان دیگه که چیزی نیست کسی بخواد حسرتش را بخوره که بخواد به قول تو چشم بزنه ... من موندم یه کوه مشکلات که سرم آوار شده .. دیگه داستان چشم زدن تو زندگی من ، توهم هستش

    آن روز که ماجراهایی اقامت و یه دو درصد اونم در حد حدس متوجه مشکل فعلیمون شد گفت یعنی چه چرا اینقدر تو بد میاری انگار تو را نفرین کردند
    گفتم واااا چه حرفیه میزنی اصلا چرا این فکر را میکنی نفرین از کجات اوردی ؟
    مگه نفرین ناحق میتونه دامن کسی را بگیره ؟
    گفت نه نه نه حواسم نبود منظورم همون چشم کردند غیر از این نیست مگه میشه یه زندگی اینقدر سنگ هی جلوش بیفته .

    گوشی را که قطع کردم با وجودی که حرف مامان خیلی برام از روی بی فکری و چرت و پرت بود ولی با خودم فکر کردم واقعا من و حسن تو این دنیا منش و مراممون جز مهربونی هیچ چیز دیگری نبوده فقط من مدلم طوری هست زیر بار حرف زور نمیرم

    کسانی بدخواه و بد سیرت پشت پرده پیدا شدند که باعث لطمه زدن به زندگی ما شدند و حقمون را ناجور خوردند ... اون که واضح است

    اما واقعا کسی هم پیدا میشه ما را نفرین کنه ؟ اگر هست همچین آدمی واقعا چرا ، باید بشینه برای سیاه بخت شدن ما دست به دعا بشه ؟

    دلم میخواد فکر کنم این مزخرف ترین فکری هست که از ذهن مامانم به خاطر منفی نگری های که داره عبور کرده و مثل همیشه حرفی از روی بی فکری زده......

    پی نوشت : باز هم یاداوری کنم اگر مخاطبان اینستام میبینند خیلی قسمت های شخصی زندگیم به اشتراک نمیگذارم و بیشتر یه مدل دیگه اعلام حضور میکنم من نه بلدم نه حال میکنم انطوری که نیستم تصویر غیر واقعی از خودم برای انرژی دادن به مخاطبم نشون بدم .
    و اینکه اینجا زود به زود نمینویسم یه دلیلش را در اول متن توضیح دادم دلیل دیگرش اینه که من الان چیز هیجان انگیز یا اتفاق خوشی را برای بازگو کردن ندارم ترجیح میدم تا جایی که ممکنه حس و حالم چون پیچیدگی داره را عمومی به شما منتقل نکنم
    خیلی تو خلوت با خودم میگذرونمش

    این را هم حتما بگم که البته خیلی خوشحالم که باز هم با همه این هیاهوی زندگیم اما مشاوره هام به طور عالی و رضایت بخش پیش میره و من چقدر این قسمت زندگیم دوست دارم هم قشنگه و هم معنویه اونجایی که رنج مخاطبم کم میکنم و کمک میکنم جلوی هزینه های بسیا سنگین عواقب مشکلش را بگیرم .. همین مورد تو این شرایطم حس مفید و باارزش بودن را در من زنده نگه میداره... برای همتون از ته دلم کاری کخ دوست دارید را طلب میکنم .

    دوستتون دارم مراقب خودتون باشید .









    نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:31 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ترکیه مثل ایران یه کنکور برای ورود به دانشگاه برگزار نمیکنه بلکه هر دانشگاهی اختصاصی برای خودش ، ثبت نام باز میکنه
    شرکت کنندگان آزمون ، دانشگاه مورد نظرشون در بازه مهلت تایمی که باز میشه ، بسته به شرایطشون ثبت نام میکنند

    آزمون و سهمیه ایی که برای افراد خارجی یرای دانشگاهها در ترکیه نظر میگیرند بهش آزمون یوس میگند

    هر دانشگاهی بخوای برای شرکت در آزمونش ثبت نام کنی میانگین حدود سه میلیون به پول ما هزینه اش میشه
    بعلاوه اینکه ممکنه دانشگاه محل برگزاری آزمون شهر خود دانشگاه باشه که به هزینه ثبت نام ، بلیط رفت و برگشت و هزینه اقامت در هتل که فرد یک روز قبل و بعد امتحان باید رزرو کنه اضافه میشه


    عده ای از کنکوری ها با والدینشون به این شهرها میرند که هزینه رفت و آمد خانواده ها و هتلشون هم باز اضافه میشه

    عده ای از دانش آموزان هم که موسسات کنکور برای این آزمونهای ورودی طی سال میرند و کلی هزینه میکنند خود این موسسات برای تمام آزمونها اختصاصی ، برای دانش آموزان خودش اتوبوس میگیره ولی تمام هزینه رفت و برگشت ، هتل ، گردش شهر و سود خودشون را کامل از دانش آموزانشون میگیرند نزدیک هشت میلیون برای خدمات هر سفر دریافت میکنند
    یعنی آدم بخواد به ساز اینها قر بده اگر یه گنج داشته باشه به ته میرسه

    خب اینها هم دارند به هر عنوانی از توریست ها پول درمیارند و راهش بلد شدند

    مثلا ارشیا دوست باربد هم موسسه کنکور رفته که هزینه اش چیزی حدود صدمیلیون شده ، هم اینکه تا الان حدود هفده تا دانشگاه مختلف یوس در شهرهای گوناگون ثبت نام کرده
    شما خودتون نتیجه را دریابید ،چقدر هزینه شون شده
    باربد موسسه کنکور از همون اول به ما گفت نمیرم همیشه از این موسسات حتی ایران هم بود بدش می آمد میگفت برای من فایده نداره ترجیح میدم خودم مطالعه کنم و اشکالاتم را از طریق کلیپ های آموزشی یوتیوب حل کنم
    چیزی که داخلش اجبار باشه میدونم برای آدمها اثر عکس میده ما هم مجبورش نکردیم .

    از این دانشگاهها که نود درصدشون باز شده باربد دوتا را بیشتر انتخاب نکرده امیدوارم دانشگاه شهر آنتالیا باز کنه که اگر باز کرد اون را هم ثبت نام میکنم

    باربد آزمون یه دانشگاهش را بیست روز پیش داد یکی دیگه اش شنبه این هفته داد ...

    اونهایی که این سالها با من همراه بودین میدونید موضوع استقلال باربد و فراهم کردن بسترش در هر مرحله رشدیش برای من یکی از مهمترین موضوعات بوده و به حد بضاعت و توانم رضایت دارم و فکر میکنم موفق عمل کردم تا جایی هم که تونستم در این مورد تجربیاتم به اشتراک گذاشتم که بقیه مادران و پدران مخاطبم نسبت به اهمیت پرورش استقلال بچه هاشون آگاه کنم.

    این موضوع مستقل کردن باربد بعد از بیماریم برام بیشتر هشدار و تلنگر بود ؟ که ما ممکنه همیشه کنار بچه هامون نباشیم ، اتفاقات بیش بینی نشده است و جهان ، در گارانتی امنیت و همیشه بودن به جلو نمیره
    پس بهتره در کنار حمایت عاطفی طوری بچه ها را در زندگی برای استقلالشون آماده کنیم که بدون ما سرگردان نشند و بتونند عهده دار زندگی خودشون باشند ...


    وقتی ما به موقع رهاشون نکنیم اونها هیچ وقت اعتماد به نفس، در مورد توانایی هاییی خودشون پیدا نمیکنند ... و وقتی حادثه موجب بشه ما از آنها جدا بشیم متاسفانه اونها مثل ادمی فلجی میمونند که راه رفتن را تجربه نکرده باشند
    در واقع انگار از نظر روانی فلج میشند و در خودشون توانایی در انجام کارهای مستقل نمیبینند، لذا از این‌بابت بسیار لطمه میخورند

    میدونید بابت تمام جاهایی که برای رها کردنش خودم را در شرایطش قرار دادم چقدر پا روی دلم گذاشتم .
    قطعا از سمت آدمهای ناآگاه حتی ممکنه به عنوان یه مادر دل گنده قضاوت شدم

    از جدا کردن اتاق خوابش در زیر دوسال و تا استقلال های دیگه که بقیه شاهدش بودند

    بله درسته رها کردن رسیک خطر اتفاقاتش بیشتر هست ... اگر اینجور قرار بر محافظت از خطر باشه ما نباید پامون از خونه بیرون بگذاریم چون احتمال اینکه در خیابان ما را ماشین بزنه است
    انسان زنده باید زندگی را تجربه کنه نه اینکه بابت ترس خودش در یک حفاظ بسته جسمانی رشد کنه

    دو نکته مهم اینجا مطرح هست:

    اول اینکه قبل از هر استقلالی آموزش و تربیت مهمه ، میزان و درجه استقلال باید متناسب و هماهنگ با سن باشه ... نمیشه اگر بچه ایی درست تربیت نشده همیشه در محدودیت بوده ریسک رفتارهای پرخطر مثل گرایش به دخانیات و الکل درش باشه را یهو یه شبه باخوندن این مطلب رها کنید . صد البته هر کاری یه پیش نیاز و آمادگی لازم داره .

    دوم اینکه استقلال دادن به معنای پشت خالی کردن و دلسرد کردن آدمها نیست . هر چیزی اصول و قواعدی میخواد ، تعادل نیاز داره مثل غذایی که میپزیم برای طعم خوبش نه باید شور باشه نه بی نمک

    حدود سه ماه دیگه مونده که باربد هیجده سالش پر کنه یعنی هنوز بر اساس قوانین اینجا محدودیت کفالت و اجازه از من را برای اکثریت کارهاش نیاز داره ... اما ما طوری پیش رفتیم با توجه به سه ماه زندگی که پارسال تنها در ترکیه از پسش به خوبی برآمد فکر میکنم توانایی فرد بیست دو ، سه ساله را الان داشته باشه

    شرایط زندگی ما همیشه طوری بود چون بحث عدم حمایت خانوادگی را از هر دو طرف داشتیم یعنی اینکه بنا به دلایلی براشون مهیا نبود ما را ساپورت کنند و از ابتدا میباست همه گره های این زندگی را خودمون باز میکردیم و برای حال بهتر و رشدمون گزینه هایی را لابه لای محدودیت هامون پیدا میکردیم

    من باربد را با آزمون و آزمایش اروم اروم جلوتر از سن تقویمی در شرایط انجام یه سری کارها میگذاشتم.
    حل مسائلش را در چالش هاش زیر نظر گرفته بودم ، میزان ای کی یوش را تست گرفته بودم ، هم اینکه بهش در ارتباط با محافظت در مقابل رفتارهای پرخطر در قالب داستان و بازی آموزش داده بودم .و این آموزش تا الان به شیوه غیر نصحیتی ادامه داره

    میدونستم مهدکودک به اجتماعی بودنش کمک میکنه به موقع استفاده کردم و به خاطر سرماخوردگی و مریضی مهدکودکش را کنسل نکردم
    چون ما معاشرت فامیلی را زیاد نداشتیم و باربد ژنتیکی مثل پدرش ادم درونگرایی بود البته الان میانه گرا هستش ، خلاصه به محیط مهد نیاز داشت

    بهش اجازه دادم که تنها بودن کم کم تو خونه تجربه کنه بدون ما بمونه یه روز امدم دیدم کاهو نشسته را صندلی گذاشته فقط زیر آب یه رد کرده مثل خرگوش نشسته این کاهوهه را میخوره

    هفت ساله بود بهش اجازه میدادم مسیر کوتاه کلاس زبانش تا خونه خودش بره دوستم که باهامون معاشرت داشت تو راه دیده بود سلام کرده بود، باربد تند رد شده بود و ارتباط نگرفته بود .
    بعد دوستم از واکنش باربد متعجب شده بود تماس گرفت غش کردم از خنده
    گفتم چون بهش گفتم تو مسیر با کسی اصلا صحبت نکنه باید بیشتر براش موضوع غریبه و آشنا را توضیح بدم و دسته بندی کنم که بعد برای باربد توضیح دادم و روشنش کردم

    در تایمی که هه دوستهاش سرویس مدرسه داشتند من اجازه دادم خودش از مدرسه دوران متوسطه اولش ( دوران راهنمایی ) که نسبتا زیاد باخونه فاصله داشت بره و برگرده .


    بهش در سنین مختلف اجازه خرید دادم ، تایمی خودم از دور می ایستادم از دور نظارت میکردم ، تایمی که بزرگتر شد اجازه خرید کردن بدون حضور خودم دادم .

    من بیمار شدم باربد کوچیک بود به حدی مکالمه های عالی و دلگرم کننده میگرفتم که برام باور کردنی نبود میموندم چگونه است که اینقدر این با این سن کمش میفهمه
    تجربه این رنج چقدر آن را عمیق و داناتر کرده بود ... کلی تو آن دوران به من پیشنهاد حمایت و همراهی میداد شبیه یه مرد کوچولو ... پیام اینکه کنار من هست و میتونه کمک کنه را بهم منتقل میکرد ...

    از جام بلند میشدم میدیدم با دست های کوچولوش برام آب میوه گرفته ... چهارپایه گذاشته بود ظرف شسته بود ... خدا میدونست اب میوه تو چه بستر غیر بهداشتی درست شده بود اون هم با شرایط من که بدنم سیستم ایمنش پایین بود اما با چه عشقی من اون را ته سر میکشیدم و انرژی میگرفتم

    گاهی ظرف شستنش کارم چند برابر میکرد ... ولی همیشه قدردانی و ذوق من را تحویل گرفت

    پدرش طولانی مدت ماموریت میرفت بخشی از کارهای مردونه خونه را به عهده اش میگذاشتم که براش تمرین بشه و مهارتهاش بالا بره

    و بعد مهاجرت در سن شانزده سالگیش که باهم ، من اون تنها شدیم و سهم مسئولیت خیلی کارها را به عهده گرفت
    شیر حمام خراب شد خودش از توی نت وصل کردنش نگاه کرد بعد مدل مدنظرش گرفت و خودش نصبش کرد
    تازه خواستم بهش هزینه اش بدم گفت نیاز نیست با پول توجیبی خودم گرفتم
    ( اون پول تو جیبیی ها را خودم بهش میدم اما همیشه حس مالکیت و تصمیش را هم بهش دادم به مرور پول توجیبی هاش بیشتر کردم و اختیارات هزینه های بیشتری را به عهده خودش گذاشتم که برنامه ریزی مالی خرج ، تفریح ،پس انداز ، صبر و انتظار در کل مدیریت مالی و نیازهاش را خودش تجربه کنه و با چالش هاش روبه رو بشه .یکی از آموزش های غیر نصحیتی و تاثیر گذار یعنی همین مثالی که زدم )

    بابت تمام آموزش ها و اعتمادی که از شخصیت و پتانسیلش داشتم یکی از مهمترین تجارب زندگیش را پارسال رقم زدیم من تنهایی برای انجام چکاپهام و دیدار پدرش بعد از یازده ماه دوری به تنهایی به ایران سفر کردم و باربد خیلی قشنگ تر از اون چیزی که انتظارش داشتم از عهده یک زندگی مستقل سه ماهه همه جوره برآمد

    بهش یه روز گفتم میبینم چقدر قوی و خویشتن دار شدی یادم افتاد بابا ماموریت میرفت تو از دوریش تب میکردی که در آغوش همش مچاله میشدی در نهایت کارت به بیمارستان میکشید
    الان بدون من و بابا چقدر مقتدراته در کشور غریب روزهات سپری میکنی بهت افتخار میکنم که حتی من از ایران برگشتم از صبح امدی فرودگاه
    که به استقبال من من بیای که خسته از سفر میرسم با من همکاری کنی
    خلاصه تو پیش نیاز برنامه های آینده ات خوب سپری کردی
    و دلمون امن و قوی از توانایی هات کردی

    و جمعه، باربد ، یکی دیگه از تجربه های مهم زندگیش بهش اجازه دادیم که باهاش روبه رو بشه
    خودش بلیط رفت و برگشت شهر ازمیر چند روز قبل سفرش اینترنتی تهیه کرد رفت پرینت بلیطش از مغازه جهت احتیاط گرفت
    از طریق لوکیشن آدرس ترمینال و شماره اتوبوسی که به سمت ترمینال میره را پیدا کرد
    ساعت هشت و نیم براش دوتا ساندویچ مورد علاقه اش درست کردم بدون رو مخ رفتن و کنترلش اجازه دادم خودش لوازم سفرش جمع جور کنه

    کنار وعده های غذایش شربت زعفرون و گلاب دادم که اثرات آرامش بخشی براش داشته باشه
    فرستادمش دوتا بستنی مگنوم خرید باهم قبل حرکتش بخوریم چون بستنی تریپتوفان داره و شادی اوره

    خلاصه ساندویچ ها را در کیفش گذاشت ...


    گفتم نت گوشیت را شارژ کن که ازت باخبر بشم ( ما نت های گوشیمون اینجا شارژ نمیکنیم چون خونه نت داریم و نیازی نیست گاهی هم اپلیکیشن هامون بهمون هفتگی مقداری هدیه میده )
    گفت مامی نیاز نیست ما باید هزینه هامون را مدیریت کنیم اتوبوسم خودش نت داره اونجا هم برسم مراکز عمومیش نت داره پس لازم نیست برای این یه روز این هزینه را بکنیم

    گفتم اونجا رسیدی تاکسی تا دانشگاه دربست کن

    گفت اول پرس و جو اتوبوس دانشگاه را پیدا میکنم اگر پیدا نکردم تاکسی استفاده میکنم . نگران نباش

    خلاصه کارت بانکی را در اختیارش گذاشتم گفتم حتما وعده های غذایی ،نوشیدنی هر مدله اش برای هر چقدر خواستی بخر که بتونی خستگی هات را جبران کنی و انرژی داشته باشی
    گفتم مامان ارشیا بهم گفته با وجود اینکه ارشیا را ما با ماشین خودمون میبرم ، سوار اتوبوس موسسه میکنیم راه به راه یک روز قبل هتل میرند ارشیا میگه خیلی سفر خسته کننده است
    گفت مامی من مدلم با ارشیا فرق میکنه من تو اتوبوس خسته نمیشم نگران نباش

    بغلش کردم بوسیدمش ساعت نه ربع از خونه رفت
    یک ساعت و نیم بعد تصویری تماس گرفت که توی ترمینال هست
    ساعت یه ربع به دوازوه هم باز تصویری تماس گرفت که توی اتوبوس نشسته براش بلیط گرونتر و صندلی تکی گرفته بودم که راحت تر باشه خیال من را از جای امنش آگاه کرد مسیر آنتالیا تا ازمیر هفت ساعت با اتوبوس هست

    .( یادتون باشه گفتم من حتی برای اوردویی که رفته بود بابت نگرانی هام به گوشیش زنگ نمیزدم که خسته و کلافه اش کنم . اینجور مواقع میگم خودت من را شرایط مناسبت از حالت با خبر کنم هم اینجوری مسئولیت پذیرتر میشه .. هم من با کنترل کردن مزاحمش نمیشم )

    صبح از خواب بیدار شدم متوجه شدم نت در دسترسش نیست براساس ساعت رسیدن باید به ازمیر میرسید
    دیدم تنها جایی که میتونم ازش خبر دار باشم اپلیکیشن بانکم هست ساعت هشت و ربع نگاه کردم دیدم یهو از فروشگاه شوک خرید انجام داد میزان خرید مشخص بود حدس زدم برای خودش صبحانه خریده فروشگاه شوک هم در سطح شهر هست .پس خدا را شکر یعنی رسیده بود

    مثلا هر مدت یک بار چک میکردم مثلا مشخص بود اب و نسکافه این چیزها داره میخره امتحانش ساعت یک ظهر بود . و این باید برای خودش یه گوشه از دانشگاه مینشست مطالعه میکرد تا وقت آزمون برسه

    در نظر بگیرید رقابهای کنکوریش شب قبل رسیدن تو هتل در حال استراحت هستند همه دربست با نهایت استراحت سر جلسه حاضر میشدن
    اما باربد با توجه به شرایط شخصی خودش و ما چقدر در هزینه ها معقول و همراه رفتار کرده بود

    ساعت پنج و ده دقیقه تماس تصویری گرفت دیدم چهره اش در حالی که خیلی خسته است اما یه هیجان و حس رضایتی داخلش موج میزنه

    قربون صدقه اش رفتم گفت خیلی شرکت کننده زیاد بوده امتحان در حالی که سخت بوده من فکر میکنم خوب دادم
    الان هم تو یه مرکز خرید امدم که تا ترمینال سه دقیقه راه بیشتر نیست .نه و نیم حرکت دارم این چهار ساعت اینجا استراحت میکنم یه غذاییی میخورم خودم سرگرم میکنم بعد میرم که برای آمدن به آنتالیا سوار اتوبوس بشم .

    گفتم مادرت بمیره که تو اینقدر خستگی میکشی ..‌ گفت مامممممممممممییییییییی باز شروع کردی این چه ابراز توجهی هست که ترکش نمیکنی حرف بهتری نداری بگی
    گفتم خو چیکار کنم چطوری خستگیهات ببوسم
    گفت من خیلی هم حالم خوبه

    گفتم کسی را دیدی مثل خودت تنها امده باشه ؟

    گفت نه ندیدم ... فقط من ظاهراً تنها آمده بودم

    گفت موقع رفتن سرجلسه از شانسم یکی از دوست هام دیدم با مادرش آمده بود از مادرش خواهش کردم کیفم و وسایلم را نگه داره ایشون هم لطف کرد قبول کرد

    ( اینجا ممکنه سوال بش براتون چرا خودت باهاش نرفتی؟ ... دلیل رشد استقلال و کسب تجربه ، محدودیت های شرایط جسمانی و توانی من ، مدیریت هزینه ها )

    گفتم پسرم میدونی که من همیشه چقدر بهت افتخار میکنم که تو به خوبی از عهده چالش های زندگیت بر میای ، دلت که خدای نکرده نگرفته که من و بابا چرا باهات نبودیم ؟
    گفت نه مامی چرا بگیره اینطوری من خوشحال ترم .گفتم تو از همسن و سال های خودت الان میبینی چند پله جلوتری عزیرم‌
    در ضمن ادم تو سن تو خیلی احساس خوبی میکنه وقتی پدر و مادرش بهش اینجوری اعتماد میکنند

    گفت همینطوره

    گفتم من میتونم حست درک کنم ادم تو اوج خستگی جسمی وقتی مبینه از عهده کارهای مهم برآمده حس خیلی خوبی از درون داره و آن خستگی تازه یه جور حتی لذت بخش و ارزشمند هم هست .

    گفتم مثلا چقدر خوب مدیریت کردی یه مرکز خرید نزدیک ترمینال پیدا کردی افرین به هوش و برنامه ریزیت

    گفت مامی من کلید بردم ممکنه صبح زود برسم راحت بخواب خودم در باز میکنم مزاحم خوابت نشم .

    بعدش هم برسم سه ساعت بعد کلاس آنلاین زبان انگلیسیم شروع میشه
    گفتم ای وای خدا قوت پس پشت هم چقدر شلوغ هستی

    حتما به بابات هم خود زنگ بزن صدات بشنوه
    از طرفی حسن پیگیرش از من شد بهش اطلاع دادم حسن هم گفت بهش زود زنگ میزنم

    گفتم حسن خیلی بابت این موضوع سفرش، فیدبک های خوب بهش بده و تشویقش کن این مسیرهای زندگی بدون من و تو براش دیگه زیاد اتفاق خواهد افتاد


    گفت حتما هم ازش عذر خواهی میکنم که جسمی کنارش نبودم ولی روحم لحظه به لحظه باهاش بود و هم بابت سفرش تشکر میکنم

    خودم هم باز برای باربد پیام فرستادم نوشتم

    زندگیم من بهت افتخار میکنم باز هم خسته نباشی گل پسرم که اینقدر خوب مستقل و توانمند هستی اینو بدون موفقیت اصلی تو در آزمون کنکورت نیست در واقع این مسیری بود که تو کشور دیگه به شهر دور رفتی و به خوبی از پسش برآمدی درسهای مدرسه و دانشگاه یه بخش از زندگیه ، همش نیست سکانس های اینجوری زندگی که ما ردش میکنیم قطعا از آزمونهای دانشگاه مهم تره ..
    حالا تو بگو من نمیرمت برات از شوقم اخه تو بگووو پسرمم

    باربد که از خودش خبر داد خیالم راحت شد بلند شدم ناهار فرداش اماده کردم بعد گذاشتم دم بکشه رفتم تو حمام یه دوش بگیرم
    امدم بیرون از ضعف خستگی حمام روی تخت دراز کشیدم یهو یادم آمد گاز خاموش نکردم
    مسیر حمام و اتاق روی پارکت آب موهام چیکه کرده و لیز شده بود من هم مثل جت بی حواس دویدم که برم گاز خاموش کنم چشمتون روز بد نبینه چنان از طرف راست بدنم محکم از صورتم تا پایین پام زمین خوردم انگار یه جرقه بزرگ جلوی چشمم زدن دست و پام الان کبود صورتم کوفته شده خلاصه خودم داغون کردم

    دیدم سرم گیج میره تماس گرفتم گفتم کسی خونه باشه یهو چیزی نشه بچم برسه بترسه

    مامان و بابام شب آمدن خونه ام
    دیگه لنگون لنگون شام بهشون دادم مامان خودش ظرف ها را شست
    تاصبح از درد کوفتگی ملاحفه بهم میخورد اذیت میشدم

    دیگه صبح زود آقا باربد رسید بنده خدا پاهاش اندازه یه موتکا شده بود
    وضعیت کوفتگی و کبودی ها ی من و دید اول هول کرد گفت باید همین الان دکتر ببرمت خلاصه ارومش کردم که نیاز نیست گفتم فقط ضربه دیده شدم

    گفت تنهات گذاشتم چی به روز خودت اوردی مراقب نبودی ؟
    خلاصه برای دلگرمی اون بلند شدم صبحانه اماده کردم برای ناهار مامان اینها قلیه ماهی درست کردم
    مامانم گفت بابات برگرده خونه داداشت من پیشت بمونم حالت ایتجوریه کمکت کنم ؟
    گفت مامان دلت میخواد خودت بمونی بمون اما اگر نیتت همکاری با من هست میبینی که الان فعالیت و حرکتم برای پذیرایی بیشتر شده

    گفت تو نمیگی من چیکار کنم ؟

    گفتم میدونم برای شما انجامشون سخته
    بابام گفت راست میگه با این وضعیتش از دیشب داره از ما پذیرایی میکنه
    به مامانم گفتم پس فقط یه لطف کن من دارم ناهار درست میکنم ظرفهای که کثیف میشه را بشور چون برام سخته سر پا باشم
    اون هم دستش درد نکنه ظرفها را شست

    کلی قلیه ماهی را دوست داشتند چون دلتون نخواد محشر شده بود حسابی هوس کرده بودند ماهیها برای بندرعباس بود که چند بسته تازه از ایران حسن فرستاده بود ... نمیتونستم تنها بخورمشون . خلاصه چیزی که تو دلم بود گفتم همین الان ازشون پذیرایی کنم

    همیشه گفتم این جسم هر زخمی بهش بشینه خوب میشه ادم فراموشش میکنه امان از روزی که زخم به دل آدم بشینه ... به این راحتی ها مگه خوب میشه

    این برشی مهم از زندگی و تجربه من با باربد بود امیدوارم اشتراک گذاشتنش برای شما هم مفید واقع بشه

    پی نوشت : باشد به یادگار این روزها و این داستانها در حالی در جریانه که زخم و جراحت های درونی من عمیق تر شده و من به نهایت جهد دارم سختی این ایام را با خودم حمل میکنم .‌‌‌.. یعنی میشه یک روز بیاد من بگم طوفان تموم شد ... 😭 سهم آرامش هم با ما رسید.

    نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • کامنتی خوندم که شخصی زیر دلتنگی های نامزد حنانه کیا و وصف حال این روزها مردم ایران نوشته بود ....

    شاید ما جای دیگری مرده ایم و اینجا جهنم ماست🖤💔

    بهش فکر کردم دیدم چقدر راست مگیه
    مگر میشه آبستن بودن ، این همه درد و تلاطم آدمها را در اینجا منکر شد

    آدم حس میکنه داره تقاص و مجازات پس میده این همه بدبیاری متوالی عادلانه نیست

    و این جهنمی که داریم تجربه اش میکنیم به دست خود همین ادمها برپا شده اینقدر برای منفعت ها در حق ادمهایی که سرشون تو کار خودشونه ، بدی میکنند که متوجه نیستند برای هر امتیازی که به دست میارند چند نفر را زیر پاهای خودشون نیست و نابود میکنند

    چند روز پیش شخصی از این رو سیاها به حسن گفته بود آقای فلانی ترخدا حلالمون کن .... و حسن گفت فقط وفقط چند ثانیه بهش زل زدم نگاهش کردم سرم زیر انداختم و رد شدم

    گیرم حسن حلالتون کنه که صد سال نمیکنه .... دلشکسته باربد ومن پدر و مادر حسن ، همگی هستیم.

    اینقدر من و حسن در تمام لحظه های سخت زندگیمون قوی بودیم بهم دیگه با مهربونی، دلگرمی میدادیم و یاداوری میکردیم مهم اینه که ما همدیگر را داریم بقیه اش میگذره
    ولی این روزها عمیق در سکوتیم نه نای برای لبخند زدن به هم داریم نه توانی برای دلداری دادن همدیگه شدیم تماشاگر . باورتون میشه برای هم حرفمون نمیاد در روز در حد چند کلمه بیشتر باهم صحبت نمیکنیم چون ما بلد نیستیم فیک با حرفهایی دلخوشکنک بهم حسی که در قلبمون نیست ابراز کنیم .

    چه پاردوکسی بهتون یاد دادن ادمها را تا جایی که میتونید له کنید ،کار نداشته باشید چه انسانیه ، خوبه ، شریفه ، جوانه ، فرزند کسیه ، پدر کسیه ، همسر کسیه ، چشماتون ببنیدین هر بلا و مصیبتی دلتون میخواد سرش بیارید بعد...تنگش یه حلالم کن بهش بگید تا همه چیز براتون پاک و بی حساب بشه ...
    من از طرف خودم یکی بگم تا ابد حلالتون نمیکنم همه جامون که سرک میکشید ای کاش اینجا را هم بخونید نظرمون بدونید

    یادم به رنج نامه کسی افتاد که داییی کثافت و رذلی که پنج تا بچه بزرگ داشت به خواهر زاده نوجوانش بارها تجاوز کرده بود و با اسلحه ای مجوز داری که به خاطر شغل آدم فروشیش داشت با تهدید اون را برای درخواست های بیمارگونه و حیوانی خودش وادار کارهای پستی میکرد که بخوام بازش کنم چند شبانه روز حالتون دگرگون میشه
    دایی شیطان بعد از سیرشدن از خوی نکبتیش که بارها تکرار میکرده میرفته غسل و وضو میگرفته نماز و قرآن میخونده و العفو العفو میکرده که صداش تا خونه همسایه ها میرفته

    اون خانم قربانی بعد از گذشت سالها وداشتن بچه های بزرگ آثار شکنجه و آسیب هاش زندگیش نابود کرده بود و یه مرده متحرک بود .

    مگه ظلم کردن ، اینجوری به آدمها با حلالم کن و استغفار کردن درست میشه
    ظرفه که بشورید تمیز بشه ...‌
    فکر کردین درخواست حلالم کن سفید کننده است بریزید لکه های سیاه بره .... ننگ بر شما

    مثل ظرف شکسته است که هزار تیکه شده هر کاری کنید مثل اولش نمیشه ......

    نه میبخشیم نه فراموش میکنیم
    هر آنچه برای ما خواستید و کردید سر خودتان بیاد
    ما که درب آرزوها و رویاهامون را برای خودمون گذاشتیم از خیرش برای همیشه گذشتین .
    هرگز نمیخوایم ، به قیمت بی شرفی به حاجت رسیدن آرزوهامون را ببینیم .
    شرف و انسانیت هر کس قیمت و اندازه اش فرق میکنه . مال شما اون قیمته ، مال ما هم این قیمته

    برید به ادامه شرهاتون برسید عقب نمونید😡👹

    ✅✅✅✅✅✅

    دوستان قشنگم ،خواستم امروز یکی یکیتون بغلتون کنم در گوشتون بگم :💕

    💚امیدوارم با خود غمگینت مهربان باشی و دست نوازشی بر سر خودت بکشی
    ببین میتونی امروز با خود اندوهناک مهربان باشی؟ براش یه کاری بکنی بهت خیلی نیاز داره💟

    نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 17:37 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • حسن عزیزم از راه خیلی دور با قلبی پر از مهر و یک جهان دلتنگی از برای وجود نازنینت ، تولدت را تبریک میگم❤🎉🥰

    اینکه همیشه شاهد بودم با تمام آزمونهای سختی که زندگی ازتو گرفت و بارها و متوالی قلبت مهربونت شکست اما همچنان زلال و صیقلی تر ماندی و ادامه دادی

    بهت افتخار میکنم که انسانیت در درونت اصالت و ریشه محکمی داره🙏🏼💕

    دوستت دارم همسرم محبوبم ❤، امیدوارم تولدها و مناسبت های بعدی هر سه نفرمون در آغوش هم باشیم .....گرچه جایگاه ابدی تو در قلب من و باربد خواهد بود اما حضور و لذت فیزیکیت در کنارمون جاش خالیه وخیلی درد داره 💔

    تولدت پر تکرار یار خوبم ❤💕

    نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 18:20 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • وقتی ادم از وقوع اتفاقات سخت در زندگیش ناراحت و دلشکسته میشه ، در ذهنش این مسئله مرتب بالا و پایین میشه که زندگی اصلاعادلانه و منصفانه نیست
    مستاصل و درمانده میشه برای تجربه مسائلی که انتظارش نداشته ،در این نقطه از زندگیش پیش بیاد
    انوقت میاد عملکرد های خودش را بالا و پایین میکنه میبینه چقدر تلاش داشته، و در درستی و راستی انتخابهاش را گزینش کرده
    در ذهنش ،به مقایسه کردن خودش با ادمهای دیگر میپردازه ، که میبینه در مسیر اون‌، ادمه با کارهای بد و ظالمانه اش ، چقدر نتایج و دست اوردهای بهتری نصیبش شده
    ( البته که این نتیجه گیری ما ادمهاست‌ ، چون ما ،
    همه ی داستان و عاقبت و جزییات زندگی و احساسی که باهاش بقیه زندگی میکنند را کامل نمیدونیم و حتما اطلاعاتمون ناقصه و از طرفی تا کامیابی و سعادت از نظر ما چی باشه ؟ اصل مطلب و زندگانی هست )

    باید این سیلی واقعیت را ، یک بار برای همیشه برای خودمون بچشیم و تمامش کنیم که زندگی قرار نیست طبق این فرمول های ذهنی ما نتایج عادلانه اییی که ما در ذهنمون براش تعریف کردیم رخ بده

    این خوب و درست زندگی کردنه را برای دریافت بها و جایزه انجام ندید ، بلکه اگر جز ارزش های درونیتون هست ادامه اش بدین چون اگر بابت خوب بودنتون انتظاری داشتید ، برعکسش شد دچار ناکامی ، خشم و یاس خواهید شد .
    به نظر من خوب زندگی کردن کار آسونی نیست اما وظیفه است و بهاش گرونه

    گاهی بابت چیزهایی که براش خیلی تلاش کردم ولی به دست نیوردم وقتی اندوهیگن میشم به خودم میگم ؛بهتره مثل یه طلبکار در دنیا زندگی نکنم و این حس از خودم دور کنم که انگار دنیا همیشه بدهکار منه .کسی برای ما قرار داد مطمئنی امضا نزده

    طبق تجربیات و نگاهم به ادمهای مختلفی که در زندگی باهاشون روبه رو شدم متوجه شدم انگار زندگی به ادمهای خوب بیشتر سخت میگیره و چالش های زیادی سر راهشون قرار میده واقعا نمیدونم چه رازی و حکمتی در این موضوع است که اینهمه اتفاقهای بد برای ادمهای خوب میفته و دنیا دلشون بارها و بارها میشکنه

    وقتی انسان دچار یک حادثه بد یا رنج بزرگی در زندگی میشه دو تا راه بیشتر نداره :


    یا باید قربانی سرنوشت و تقدیر بشه مثلا تسلیم پدر ، و مادر ، همسر و دوست و ریئس و .... بشه و نقش قربانی را برای خودش انتخاب کنه )

    و یا اینکه دقیقا از همون جایی که شکسته شده یا شکستنش ، قوی تر و شجاع تر بشه و همون سیلی و ضربه باعث بشه که بتونه داستان تازه ایی برای خودش بنویسه . این مورد مخصوص شخصیت های سخت و جسوری است که نمیخوان تسلیم سرنوشت بشند و از شخصیت قربانی شدن خودشون را نجات میدن

    شما همین الان عمیق فکر کنید و مسیری را که تا الان در زندگی آمدین مرور کنید ببینید کدوم قسمت های زندگیتون از بخش شکستگی هاش برای خودتون یه راه تازه و نو باز کردید ؟

    خودم معمولا سعی کردم در زندگی مورد دوم باشم ...
    و دلم نمیخواسته شخصیت قربانی داشته باشم

    مثلا هنوز در بحرانم و مشکل بزرگ اخیرم حل نشده یعنی اصلا مشخص و قابل پیش بینی نتیجه اش نیست

    با حسن تصمیم گرفتیم در مورد مشکل فعلیمون با کسی صحبتی نکنیم یه موضوع خصوصی بین خودمون بمونه

    مامانم روزهای اول اتفاق پیش آمده که تصویری تماس میگرفت از حال و چهره من متوجه شده بود که یه اتفاقی افتاده و هرچه اصرار کرد بهش ماجرا نگفتم

    با وجود اینکه مشکل ما هیچ اتفاق مثبت و خوبی در جهتش رخ نداده و از آنجایی که اصولا ادمی هستم که برای ادامه دادن و قبول و انجام مسئولیت هام در بحرانها خودم را زود سر و پا میکنم ... و روال عادی زندگی را به جریان میندازم . مامانم دیروز میگه بابا گفته خدا را شکر مشکل مریم حل شده چون هم حال و انرژیش بهتر شده و هم مشاوره هاش را داره انجام میده ...

    من در جوابش، فقط گفتم خدا را شکر

    گفت نتیجه دعاهای من بود که حل شده

    گفتم تشکر میکنم از محبتت

    در واقع مادرم و پدرم بر اساس سازمان ذهنی خودشون که تا زمانی که مشکل هست زندگی هم باید تعطیل و غم انگیز باشه این جریان و ظواهر من باعث شده با خودشون نتیجه گیری کنند که حتما مشکل رفع و رجوع شده .

    در صورتی که در واقعیت ماجرا ،هم من هستم ، هم مشکل قوی تر از قبل پابرجاست و این وسط زندگی هم هست که باید طوری باهاش برخورد کرد که مشکل سر مشکل تلنبار نشه ... و بخش های قوت زندگی به خاطر بخش ضعیف زندگی آسیب نخوره

    تو این خلوت درونی که ادم با خودش برگزار میکنه گاهی به یک تفکرات و دستاوردهای ارزشمندی میرسه ... من بهشون میگم صدای الماس درون انگار برات از زندگی و درک آن رازهایی را فاش میکنه که گاهی روبه رو شدن باهاش جرات زیاد میخواد و گاهی انگار یهو تو بخش های از تاریکی ذهنت یه چراغ پر نور روشن میکنه ..... در حالی که درد میکشم اما مشتاقانه مثل یک شاهد بهش نگاه میکنم و تلاش میکنم عمیق تر بفهمم داره چه درس و پیامی بهم میده

    و نکته اخر اینکه چقدر آرامش و امنیت هست وقتی اتفاقات و رازهایی زندگیت را برای خودت محفوظ نگه میداری درسته که دردو دل کردن ادمها را در لحظه سبک میکنه اما از طرفی شرایطی مهیا میشه که انگار اخبار و زندگی تو سرگرمی بقیه بشه . از طرفی هرکس با اطلاعات ناقصش میاد این وسط یه نظری اشتباه بهت میده ، با معیارها و نگاه خودش میخواد تو را راهنمایی میکنه
    ممکنه داستان و بحران فعلی زندگی تو دچار تغییرات بالا و پایین هایی بشه که مجبوری برای تک تک اونها به ادمهایی که بهشون اجازه دادی از داستانت بدونند توضیح و جواب پس بدی
    درگیر چه قضاوت های اشتباه و غیر عادلانه خواهی شد که موجب آزارت میشن
    ممکنه این وسط دشمن شاد بشی ، ممکنه تحت حسادتهای عجیب و غریب قرار بگیری
    لذا همیشه گفتم و میگم مشورت خیلی کار خوبیه اما روایت داستانهای زندگیتون را فقط با روانشناس اصلح و کاربلد انتخاب و انجام بدین در غیر اینصورت اطرافیان اگر به مشکل شما اضافه نکنند ، مشکل شما را رفع نمیتونند بکنند

    به قول جبران خلیل جبران :

    سفر كن به هيچ كس هم نگو

    يه رابطه ى عاشقانه رو زندگى كن و به هيچ كس هم نگو

    شاد زندگى كن و به هيچ كس هم نگو

    آدم ها

    چيزهاى قشنگ رو

    خراب می کنند ...

    البته من با وجود موافق بودنم حالا دیدگاهم تا این حد ،جبران خلیل سخت گیرانه نیست چون لابه لای این ادمها دوتا دوست خوب و ناب هم پیدا میشه که اگر ادم سعادتمند و دوست یاب خوبی باشید و تو زندگیتون این نعمت داشته باشید برای موفقیت های شما خوشحال خواهند شد
    اما در کل برنامه های زندگیتون، خوشی و ناخوشی هایی که تکلیفش نامعلوم نیست را تا حد الاامکان به کسی نگید که امنیت روانیتون به مخاطره نیفته با ظرفیت روانی بهتری بتونید مشکلاتتون را پشت سر بگذارید که یا درست میشه یا شما درک پذیریشتون بالاتر خواهد رفت .




    نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 20:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • درین سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند

    یکی زشب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند
    کسی به کوچه‌سار شب در سحر نمی‌زند

    نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

    گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
    یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

    دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود
    که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند

    چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟
    برو که هیچ‌کس ندا به گوش کر نمی‌زند

    نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

    * * *
    یادنامه‌ی «هوشنگ ابتهاج» (سایه
    )

    * * *

    پی نوشت : خواستم از حال جسمیم با خبرتون کنم تو این چند روز ، دفع خون یا مورد خاصی رویت نکردم ممنون از راهنمایی های خوبتون حدس میزنم شاید یه همورئید بوده در نتیجه در صورت عدم تکرار مجد صبر میکنم همون طبق برنامه قبلیم با تاخیر پیگیر چکاپهام بشم .

    مسئله بعدی اینکه مجدد باز در ظاهر ناعادلانه و کاملاً غیر منصفانه در زندگیمون درگیر یه چالش خیلی سخت و غیر منتظره ، دقیقه نودی شدیم نمیتونم الان هیچ چیزی ازش بنویسم
    بسیار دلتنگم همون حالی که گاهی تو اتاق بستریم موقع شیمی درمانی حس میکردم که پناهی جز خدا ندارم و انگار خدا را روی شانه هام حس میکردم دقیقا اون حس بغض و دلشکستگی مجدد دارم


    هم شاکیم ، هم راضیم ، به غم نشسته ام از طرفی باز میگم شاید مصلحت طوری دیگه ای باشه ...و میبینم برای اتفاقات و از دست رفتن های دنیوی که مالک دائمی هیچ کدوم از ثروت ها ، منابع ، موقعیت ها نیستم چرا باید خیلی اندوهگین باشم من درسم از این بُعد زندگیم گرفتم
    و شاید این همه از دست دادنهای غیر منتظره در تجربه زندگیم دیگه من را تا حدودی بی تفاوت کرده
    خلاصه یه سالاد از احساسات جورواجور را تجربه میکنم ...که باید ببینمش و به رسمیت بشناسمشون

    با وجود که ضربه سهمیگنی است و میدونم باید با یه بحران تازه بزرگ در کنار سختی های فعلی که دارم روبه رو بشم .. اما باورتون میشه ،نگرانیم خودم و رنجی که قرار بکشم نیستم باز این وسط دغدغه ام حسن و باربد هستش که این دو نفر خدا کنه بتونند با این چالش سخت خودشون را بازیابی و دوام بیارند .....


    دلم برای ، زلالی و پاکی بی نهایت ، معصومیت و مظلومیت حسن به معنای واقعی تا عمق دلم سوخته😭💔

    ( این همه خوبیش به من نوید اینو میده که ما در راه درست هستیم و مسیر درست ما را سر منزل بد نمیبره و این مانع های پر مشقت و دردناک محافظت های ماست )‌

    برای چشم های مشکی زیبای باربد که دیروز مثل یه نهر آب اشکی شد و بغضش هی قورت داد قلبم پاره پاره است .😭💔


    ولی چیز مثبت این وسط حسی از اعتماد هست که در درونم دارم یا درست میشه یا صبرم به بلندای
    درخت تنومند و رعنا سرو من را غرق پذیرش و رهایی میکنه
    چون همین الان ریشه این رهایی را در وجودم حسش میکنم🥺🙏🏼🙏🏼


    من باز تو این نقطه زندگیم نمیخوام اون چیزی که ما میخواستیم بشه گرچه بهاش بسیار گرانه من چیزی را میخوام که مصلحت و خیر در اون جاری و روان باشه ..
    شما مخاطبانم و عزیزانم اگر با زبان و قلب خودتون برای من و حسن و باربد و زندگیم طلب خیر اعلام کنید در حقمون محبت بزرگی کردید . نور اعلام هاتون مطمئنم ما را در بر خواهد گرفت
    ‌.❤🙏🏼

    نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 14:35 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • چون این وبلاگ شروعش از تجربیات بیماری من بوده دلم میخواد با مخاطب هام مثل همیشه صادق باشم و تجربیاتی که دارم را سانسور نکنم و موضوعات را انتخابی مطرح نکنم

    فروردین بیاد من وقت چکاپ هام هست. اما به دلیل شرایط پیچیده موقعیتی که داخلش هستیم
    به خاطر کنکور( آزمون یوس) باربد که الان نمیشه رهاش کنم

    وضعیت تمدید اقامتمون که خودش کلی کار داره باید پیگیرش باشم و بهتره از اینجا خارج نشم
    و حسن خارج از تهران خواهد بود آن هم نیست که برم
    و موارد دیگه...

    در نتیجه الان قصد آمدن به ایران فعلا ندارم و میخوام چکاپهام را با چندین ماه تاخیر انجام بدم

    دیشب بعد از مشاوره ام انجام دادم چون امریکا بود و دیرموقع بود برای تایم ما ... بعدش به اصرار باربد باهاش چند دونه چیپس خوردم و مسواک زدم و آماده شدم برای خوابیدن
    قبل خواب به سرویس بهداشتی رفتم وقتی بلند شدم دیدم مثل انگشتی که بریده شده روی کاسه توالت کلی خون روشن ریخته شده
    و با چکاپ مجدد دیدم خونریزی از جایی که نمیدونم منبعش کجاست اتفاق افتاده

    دردی در آن ناحیه ندارم یا درد جدیدی را تجربه نمیکنم
    همون دردهای شکمی که همیشه هست و علایم قدیمی از عوارض دارم که دائمی هستش
    مشکل دفع سخت هم دارم که اون هم همیشه است

    دفع خون در بیماری ما یه هشدار خیلی جدی و مهم است

    یه اشتباه هیجانی و احساسی داشتم که یهو هول کردم و حسن را در جریان این اتفاق گذاشتم کلا از دیشب تا حالا حسابی پریشون و نگران شده باید شرایط بازبینی و مدیریت میکردم اگر نیاز بود به حسن میگفتم اینجوری اون بنده خدا را متلاطم کردم از خودم ناراحتم و ناراضی

    هر دقیقه ذهنش مشغول میشه مثلا میگه نکنه از صفرات بوده ، نکنه از فلان قسمتت بوده
    حواست بدی تمام علائمت چک کن ... خب گناه داره بنده خدا ... خاک بر سرم

    اینجا که تقریبا دسترسی به دکتر متخصص و پیگیری پزشکی جدی با توجه به سابقه قبلی که من دارم کارعاقلانه ایی نیست قطعا بیخیال گزینه مراجعه پزشک در اینجا میشم
    یه سه الی چهار روزی صبر میکنم اگر تکرار علایم رو به عود و بدتر شدن بود با دکتر کیانی نژاد مشورت میکنم به توصیه اون توجه میکنم

    چیزی که خودم طبق تجربه میگم خون چون تازه و روشن دیده میشد مثل چیزی بود که انگار تازه برش خورده بود و معمولا خون تیره و کدر علامت نگران کننده تری است

    اینها را نوشتم که بگم این اتفاق ممکنه برای هر فرد عادی بیفته و یه تشخیص عادی از شقاق و بواسیر و غیره براش بدن
    ولی برای ما که پیش بیاد کلا یه زنگ خطر مهم و بدترین گزینه مطرح میشه
    الان صبح از خواب بیدار شدم میبینم یه طرف صورتم مثل دونه های گرمی جوش ریز قرمز زده
    حالا ممکنه اینها به هم هیچ ربطی نداشته باشه اما اینجور مواقع چند جور چیزهایی غیرعادی را همزمان تو بدنت پیدا میکنی ... میگی نکنه از کبدم باشه

    کلا دردسر اینجاست چون این سابقه را داری بری بیمارستان با خودته برگشتنت با خداست چون از نظر پروتکل درمانی هزار مدل باید آزمایش و چکاپ بشی تا منشا اصلی را پیدا کنند

    برای من که تو کشور خودم نباشم ، همراه حمایتی نداشته باشم از طرفی الان کشور خودت هم اخر ساله دسترسی به پزشکان خیلی سخته خیلی پیچیده است ... گاهی اتفاقات تو بدترین زمان ممکن با هزار محدودیت رخ میده

    من باید با توجه به امکانات حاضر این شرایط مدیریت کنم :
    نگذاشتم باربد متوجه بشه چون استرس بی جا بهش منتقل میشه و نیاز نیست الان بدونه
    اشتباهم را در مورد حسن جمع وجورش کنم بهش نشون خواهم داد اوضاع خوبه

    خودم هم هی تو این چند روز برای خودم ریپورت میکنم تا ببینم چه خواهد شد بعد در موقعیت تصمیم بگیرم . تشویش کمکی بهم نمیکنه

    همدردهای عزیزم اگر با موارد غیر عادی در خودتون مواجهه شدین قدم اول انکار نکردن هست و درک وجود یک اتفاق غیر عادی در بدن شماست و ثبت گزارشات تجربه علائم های جدید

    قدم دوم بر اساس شرایط و امکانات موجود خودتون ببینید بهترین کمکی که میتونید در شرایط به صورت اولیه برای خودتون انجام بدین چه کاری هست ؟

    و قدم سوم که مهمترین کار است رها کردن هست یعنی کنترل نکردن شرایطی که دست شما نیست
    شما فقط میتونید روی کارهایی متمرکز باشید که میتونیدبراش اقداماتی انجام بدین .

    موفق باشید حال من هم خوبه و هیچ دلهره و نگرانی از این بابت ندارم خدا را شکر همون روزی که توی پت اسکن گفتم راضیم به رضای خدا تو این مسیر هر چه پیش بیاد من در صلح و رضایت کامل هستم و تقاضا و طلب خاصی ندارم . آنچه که پیش بیاد خیر و مصلحت من خواهد بود و لاغیر... تا الان هم همین باور و قوت قلبی آرامش درونی من را در مسیر تامین کرده .






    نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 12:42 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • روابط ما سه نفر ( من و حسن و باربد ) برای انتخاب لذتها یا برنامه های مشترک ، همیشه ، براساس انعطاف و تفاهم بوده .. خوشبختانه بابت موارد اینگونه به یاد ندارم حتی یک بار ، بحث و جدلی داشته باشیم

    اصولا بیشتر حسن بعد باربد هر دو از نظر شخصیتی ادمهایی هستند سخت گیر و ساز مخالف زن نیستند و خوب همراهی کنند

    از طرفی حتما من هم این وسط علایق و نظرات این دو نفر را در انتخابهای مشترکمون لحاظ میکنم .

    چند بار دقت کردم دیدم باربد وقتی که دوستانش میخوان برای دورهمی قرار بگذارند و برای مکان ، روز و.... با هم هماهنگ کنند همیشه با هر مدلشون خودش هماهنگ میکنه برنامه بریزند اوکی هست بهم بزنند مشکلی و اعتراض نداره

    بهش گفتم باربد جان این ویژگی انعطاف داشتن و کنار امدن یه خصلت خوب شخصیتی تو هست و به نظرم هر ادمی نمیتونه به این خوبی سازگاری داشته باشه مگر اینکه جهان درونش ارام و در صلح باشه

    این ویژگی تو برمیگرده به روابط خوب ما در خونه که برای موارد اینجوری کسی لازم نبوده برای حقش بجنگه همگی این اعتماد و اطمینان داشتیم که چیزی که یکی از ما سه نفر پیشنهاد میده نظرات ما را هم ، حتما لحاظ کرده و همچنین اصل روابطمون روی اجبار و تحمیل نبوده ، اما جامعه با تجربه و جو امن خانوادگی ما متفاوت هست اگر بخوای با همین الگوی خانواده پیش بری ممکنه با تجربه های خوبی مواجهه نشی

    من میگم خصلت زیبای انعطافت و سازگاریت داشته باش اما گاهی شما هم در گروهی که تصمیم گیری میکنند نظری بدی اگر لازمه حتی گاهی مخالفتکی هم بکن و توجه بقیه را روی تنظیم برنامه های شخصی خودت جلب کن

    اگر تو همیشه موافق باش،ی متاسفانه کم کم ادمهای اطرافت حقوق و نظرت فراموش میکنند وقتی میخوان برنامه ریزی کنند اصلا روی تایم و نظرات تو حساب نمیکنند با خودشون میگند فلانی که همیشه هر طور ما بگیم موافقه ‌‌و بدون نظرت برنامه ریزی میکنند


    در صورتی که تو پسری که محترم و محجوب هستی شاید یک روز کار شخصی داشته باشی
    اینقدر همیشه به همراهیت عادت میکنند که حتی یهو بخوای مخالفت کنی ممکنه ناراحت بشند

    از طرفی قرار نیست فکر کنی چون در خونه مثلا به انتخابهای من و بابا اعتماد داشتی بقیه هم انتخابهای مورد علاقه تو را در نظر بگیرید

    پس تمرکز کن ببین خودت هم چی دوست داری ؟ آیا آنجایی که اینها میخوان برنامه بگذارند یا کاری که میخوان انجام بدن تو هم واقعا دوست داری به چالش هاش هم یه نگاهی بنداز

    با گروه سازگار باش اما قرار نیست همیشه بقیه انتخاب کنند ه باشند ، گاهی خود تو باید مجری و پیشنهاد دهنده باشی
    در نتیجه این تو هستی با هوشیاریت باید از حقوقت محافظت کنی ... بهترین انتخاب رفتار ، رفتاری هست داخلش تعادل باشه


    نه ادمی خوبه ، که همیشه میخواد حرف اون باشه و به باب میلش بقیه هماهنگ بشند، نه ادمی که همیشه در جمع مطیع و بدون نظر هست

    ممکنه بقیه اون شخص مطیع را ازش تعریف کنند بگند چه ادم خوبی هستش اما مطمئنا این ویژگی برای او، دردسرهای بعدی خواهد داشت چون همه ادمها درک و شعور رعایت احترام متقابل ندارند و افراد سودجو و منفعت طلب به ادمهای این مدلی آسیب میزنند

    یه وقت بچه های ما الگوی امن خانوادگی را به تمام جامعه گسترده میکنند مخصوصا فرزندان تک ، که هیچ گونه رقابت همسن و سال و چالش های این مدلی را در خانواده تجربه نخواهند کرد.
    قرار نیست ذهن بچه ها را به جامعه بدبین کنیم اما حتما لازمه ، آگاهشون کنیم که در روابط بیرونی مدل های دیگری را هم تجر میکنند ، ضمن اینکه با مهارت ارتباطی و حقوقشون آشناشون کنید .


    💁‍♀️ روانشناس بالینی _ روان تحلیگر ، دارای شماره نظام و پروانه تخصصی از نظام روانشناسی و مشاوره
    👩‍💻دریافت مشاوره به صورت آنلاین با هماهنگی قبلی امکان پذیر است
    .‌

    💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    shafadaroon@ آیدی کانال تلگرام

    نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 18:19 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • به تایم عاشقی❤️

    حسن عزیزم، کلیپ زیبایی که برایم درست کردی چشمانم و گونه هایم را تر کرد 😭شبیه ترین احساس فعلی من را نادر ابراهیمی در کتاب یک عاشقانه ارام برای همسرش اینگونه نوشته
    من هم ، همان زییا نوشته عشق را ، برای تو تکرار و نجوا میکنم ❤️💌💓💗

    به یادم هست ، روزی مصرّانه ، به تو می گفتم: " ما هرگز خسته نخواهیم شد...هرگز"
    اما مدتی است ، پی فرصتی میگردم شیرینم ،
    تا به تو بگویم ، ما نیز ،
    خسته میشویم... و خسته شدن ، حق ماست ؛

    این که خسته می شویم و از نفَس می افتیم و در زانوهایمان،
    دردی حس میکنیم ، مسأله ای نیست
    مسأله این است که بتوانیم زیر درختی ، کنار جوی آبی ،
    روی تخته سنگی ، "در کنار هم" بنشینیم ،
    و خستگی از تن و روح، بتکانیم
    خسته نشدن ، خلافِ طبیعت است
    همچنان که، خسته ماندن
    دیگر نمی گویم که ما تا زنده ایم ، خسته نخواهیم شد
    بلکه می گویم: ما هرگز ، خسته نخواهیم ماند ..

    😭❤️❤️❤️

    رفیق امن و مهربانم ، از راه دور با یک عالمه دلتنگی و بغض بیستمین سالگرد ازدواجمون مبارک 👰🤵

    نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 11:35 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • اینجا حدود شانزده روز تعطیلی بین ترم مدارس بود اولین دوشنبه ای که مدرسه باز شد و بچه ها مدرسه رفتند فرداش به خاطر زلزله های ، که در ده شهر ترکیه رخ داد و هم به علت پیشگیری از بحران و مدیریت بحران مدارس را فعلا تا دو هفته تعطیل کردند

    دیروز هم اعلام کردند که دانشگاهها تا اخر تابستان به صورت آنلاین برگزار میشه ..
    اما ظاهراً امروز در خبرها دیدم مدارس به جز مناطق زلزله زده بعد از پایان دو هفته باز خواهد شد

    فاجعه عظیمی بر سر ترکیه و مردمش آمد و میزان کشته ها هر لحظه رو به افزایش هست و در حال حاضر از سی هزار نفر رد کرده .. به گونه ایی که از افراد متوفی یه عکس میگیرند بعد به خاک میسپارند و شماره گذاری میکنند حتی فرصت نمیکنند که فعلا هویت یابی کنند این کار شناسایی را برای مراحل بعد گذاشتند

    چیزی که مشخصه هم مردمشون و هم دولتشون با وجود بحران اقتصادی که داخلش بودند خیلی خوب تا الان این فاجعه را دست به دست هم دادند و مدیریت بحران کردند ، صد البته از کشورهای دیگه هم درخواست کمک کردند و از نظر مالی و نیروی انسانی به کمکشون آمدند.. در هر مدلش انسان دوستی زیباست و دنیا را قشنگ میکنه ..

    همین آدمهایی که از کشورهایی دیگه تو این بحران به کمک هم میاند یه روز اگر قدرت طلبهاشون ، خدشه ایی بخواد ،به جایگاهشون وارد بشه روی همین مردم ، باران بمب میرزند و ادم اونجاست که مرگ انسانیت را احساس میکنه

    هنوز ترکیه زلزله هاش تا به امروز متوقف نشده و روزانه چند تا زلزله در شهرهای مختلفش ثبت میشه
    مرتب به ما هم از طرف مدیریت بحران هشدار فرستاده میشه به هر حال آنتالیا شهر ساحلی هست و خطر سونامی میتونه کل شهر را نابود کنه

    التهاب و نگرانی بین مردم خیلی مشهوده . که این همیشه طبیعی است در کشوری که زلزله میاد روی تمام شهرهای اون کشور تا مدتها اثر روانیش ماندگاره
    این وسط هم متاسفانه شایعات ادمهای بی وجدان از اخبار دروغین به نگرانی های عمیق مردم دامن میزنه

    این اتفاق که افتاد تماس هایی بی شماری از افراد آشنا مکرر داشتم که میخواستند از وضعیت من و باربد با خبر بشند .حتی بعضی ها که شماره من را نداشتند یا به قول خودشون جرات تماس مستقیم نداشتند . از مامانم اینها ،حال ما را خبر گرفتند

    از برخی بستگان خیلی نزدیک پلاستکی و معلوم الحال که خوشبختانه تکلیفشون سالهاست مشخصه هیچ خبری نبود ...‌ همین بهتر که نبود چون من دلم نمیخواد هیچ بهانه ایی دوباره اینها را بالا بیاره ببینید باهام قهر نیستم اما جایگاهشون خیلی وقته خدا را شکر مشخصه ... همون دور باشند بزرگترین لطفه

    همیشه گفتم از نگاه و تجربه من نسبت خونی میزان علاقه و صمیمت و ارزش من را به آدمها را تعیین نمیکنه ... بلکه معیارهایی من موارد دیگه است که الماس های زندگیم خودم یافتم و پیدا کردم و باهاشون حالم خوبه .. اون خونی های درجه یک و دو به زور و جبر در جوارم قرار گرفتند انتخاب من که نبودند‌

    اما دوستان درجه یک تا درجه دهم ... همه پیام ارسال کردند بعضی ها با وقوع زلزله های بعدی دوباره با نگرانی پیگیر حال ما میشدن ..‌

    دوستان در جه یکم که میدونم که واقعا به شدت نگران احوال خودمون بودند ،برخی از دوستان درجات بعدی هم همینطور اما متوجه بودم که برخی ها صدای صوت پیامشون و کلماتی که به کار میبرند اضطراب خودشون از بابت ترس از زلزله و مرگ بالا آمده بود و بیشتر دچار وحشت از اینکه این بلا سر خودشون نیاد ملتهب بودند اینو من با تشخیص های از سر تجربه و دانش دارم متوجه میشدم ... اما در کل لطفشون روی سر من و سعی میکردم بهشون آرامش بدم‌.

    و اما حال من و باربد ، از نگاهمون به وقوع تجربه این بحران، در این چند روز براتون بگم
    طبیعتا هر انسانی از شنیدن همچین خبری ناراحت و متاثر میشه .. ما هم تاثر خودمون را تجربه کردیم به سرپرست انجمن ایرانی پیام دادم و برای همکاری در شهر آنتالیا اعلام همکاری کردم .

    یه ساک کوچولو اون هم به اصرار زیاد حسن اماده کردم و جلوی در گذاشتم ... به خودم بود آن هم آماده نمیکردم .
    چون معتقدم اگر زلزله پیش بیاد اینقدر زمان کوتاه است ادم خودشم هم ،نمیرسه فرار کنه چه برسه ساک برداره
    من و باربد خیلی خیلی خیلی و...‌ هردو از این باب رها و اروم بودیم .. زندگیمون را این چند روز طبق روال قبل هر جوری بود ادامه دادیم ..یعنی من حتی دغدغه موضوعات و فشار و سختی مسائل دیگه را داشتم اما این موضوع نگرانم نکرده بود

    چون هر دو تجربه آشتی با مرگ‌ را داریم من برای خودم و اون برای کسی که مادرش در نزدیکی مرگ بوده تمام حس های این مسیر و درس هاش گرفته

    به قدری از این باب اروم که امروز صبح که داشتم لقمه صبحانه هر دومون را درست میکردم به خودم میگفتم ای کاش در تمام ابعاد زندگیم ، اینقدر رها و پذیرنده بودم . وقتی مرگ یکی از بزرگترین چالش های اضطراب برانگیز آدمهاست ولی ادم به معنای واقعی درکش میکنه هیچ نگرانی را از بابتش اونو آزار نمیده ، پس مسائل دیگه که به مراتب اضطرابش کمتر هست ، را هم میتونه رها کنه و اروم باشه

    این به این معنا نیست که چون با مرگ آشتی داریم از خودمون مراقبت نکنیم یا در وقوع یک حادثه ترس تجربه نکنیم ... در واقع به این معنا است برای چیزی که پیش بینش یا وقوعش در کنار ما نیست از این بابت اضطراب نکشیم و ما میدونیم که بالاخره یک روز خواهیم مرد .پس از این بابت لازم نیست زندگی را متوقف کنیم

    من خودم میگم چالش به این بزرگی را به نام مرگ پاس کردم و رد کردم اما هنوز در بخش هایی از ابعاد زندگی که مسائل ناراحت کننده و نگران کنتده است لنگ میزنم به هر حال در نهایت همون موضوعات را هم ، با تجاربم و ویژگیهای شخصیتیم جمع میکنم اما چون مثل موضوع مرگ به آن آشتی و باور عمیق احتمالا نرسیدم بهاش میدم و بالا و پایین هاش میشم بعد خودم جمع و جور میکنم یعنی یه مقدار تا به خودم بیام و دانسته هام مرور کنم اضطرابهای را تجربه میکنم

    من و باربد هر دو اروم بودیم نه به خیابانها پناه بردیم.
    نه کار خاص دیگه ایی کردیم
    تهران هم زلزله شد مردم توی خیابانها شب را سپری کردند ما شب را خونه موندیم ...
    چون چیزی که قابل پیش بینی نیست براش چند شب در خیابان بمونیم ؟

    من موافق آگاه شدن همیشه هستم اما به شدت مخالف پیگیر اخبارهای اضافی و به درد نخور هستم

    هردو نفرمون تا جایی که ممکنه اخبارهای اضافی دنبال نکردیم
    مژگان دوستم که هنوز با هیجان زیاد هشدارهای خبری غیر فیک و فیک هر دو ساعت یک بار به من زنگ میزنه و میگه البته الان خیلی کمتر شده .. هر دفعه میگم مژگان جلوی پاشا پسر ده ساله ات ملاحظه کن از حافظه تو این خبرها دور میشه ولی اثرش روی این بچه دائم خواهد موند ولی خب گوش نمیده

    برای چی میگم ادم های مضطرب از خبرهایی منفی دوری کنند که معمولا نمیکنند چون آنها فکر میکنند با خوندن این خبرها میتونند شرایط به دست بگیرنند و کنترل کنند
    نمیشه لیمو یا یه چیز ترش ببینیم بزاق داخل دهانمون جمع نشه طبیعتاً اخبار بدرد نخور منفی هم همین کار را با ما میکنه .. پس یکی از کارهای خود مراقبتی افراد مضطرب و حتی معمولی اینه که از مواردی که اضطرابشون تحریک و افزایش میده دوری کنند ؟
    اگر بگند نمیتونیم
    دروغ میگند چون این کار یه رفتار انتخابی و اراده ایی
    هست.

    برعکس حسن خیلی این چند روزه نگران ما و حالش بد بوده و اذیت شده ‌بهش صد رصد حق میدم چون اگر جای ما عوض شده بود من هم برای اون و باربد حالم بد میشد و من چون باربد کنارمه ارومم

    یعنی میخوام بگم فهمیدم ،من هنوز در یک بخش هایی از این ماجرای آشتی با مرگ میلنگم تا اونجایش که مربوط به خودمه رها هستم .. اما بحث عزیزانم باشه هنوز اون قدر قوی و رها نیستم .

    این چند وقته ترکیه بر اساس تصمیمات و قانونهایی بی ثبات مزخرفش خیلی مردم مهاجر را اذیت کرد
    یهو اقامت ها را تمدید نکرد و هرکی نوبت تمدید اقامتش بود بهش ردی داد و گفت تا ده روزه باید خاک ترکیه را ترک کنه ..
    مردم بچه مدرسه ایی داشتند میگفتند ما چطوری زندگی که شش سال بیشتر اینجا گذاشتم تو ده روز جمع کنم در جوابشون ظالمانه میگفتند به ما مربوط نیست

    حتی اونهایی هم که خونه و سرمایه گذاری اینجا کرده بودند اخباری بود که سرمایه هاشون در ترکیه با خطر روبه رو هست بهتر زود بفروشند ( البته منبع دقیق این خبر نداره اما افراد مهم اینو استوری و هشدار کرده بودند )

    خلاصه ، همه را تو هم ریخته و حتی اونهایی که مثل من هنوز وقت تمدید اقامتشون نبود آشفته کرده بودند .. من هم چند روز خیلی مشوش شدم گروه را میدیدم که اعضا چقدر حالشون بد هست


    دیدم اینطور نمیشه اول خودم اروم کردم و با منطق خودم مسلط شدم بعد بقیه را که باهام تماس داشتند اروم کردم

    گفتم وقت تمدید اقامت ما که هنوز نرسیده به وقتش باید ببینم اینها با تغییر رویه هایی قانونیشون چه میکنند ..‌ اگر ما را هم تمدید نکردند دیگه قدرت دست ما نیست و باید برگردیم

    بعد گفتند یه عده ( همون سود جو ها ) یه سری راه حل هایی پر هزینه و احتمالی دادند که اگر این کارها را کنید احتمال تمدید اقامت هست


    بهشون گفتم راستش مهاجرت و موندن در هر کشوری های دیگه ،برای من اینهمه نیست که بخوام براش اینقدر باج بدم اگر قرار به باج باشه اون کشور هیچ ارزشی برام موندنش نداره. باید بهاش و امتیازاتی که میدم معقول و عمومی باشه نه جنبه ابزاری و سو استفاده گری داشته باشه .مهاجرت به خودی خودش هزار چالش داره .. این یکیش برام اصلا قابل پذیرش نیست .

    بهتره خودمون جمع کنیم ، سرمون بالا بگیریم مگه کشور خودمون کارتون خواب بودیم که الان بترسیم داخلش برگردیم درسته اونجا یه سری مسائل نگران کننده است اما اینجا زمانی خوب بود که این آشوب ها را در مورد مهاجرها با بی رحمی ایجاد نمیکرد یهو بگن ده روزه کشور باید خارج بشید به ما هم تایم شما مربوط نیست .

    تازه من حدس میزنم خیلی از ادمهای که مهاجرت به هر جایی دنیا میکنند به خاطر ویترینی که از دور مهاجرت در اقوام و دوستان براشون داره ، نگرانند برگردند باعث دلشادی دشمنان و سرزنش بقیه بشند و خودشون کباب و داغون میکنند به هر ذلتی میمونند که یه احمق قضاوتشون نکنه

    در صورتی که ادمی که زندگیش در گرو نگرانی قضاوت یه احمقه خودش احمق تره ... برو بابا هیچ کس نباید تصمیمات مهم زندگیش را بر این اساس بچینه .. هر جا نشد ادم باید قدرت اینو داشته باشه راهش عوض کنه خوب باشه برای خودته بد هم باشه مردم جای تو که درد نمیکشن ، که بخوای براشوت توضیح بدی .. به جاش تو این مسیر کلی تجربه به دست اوردی

    خلاصه ترکیه هم در حال آزار رسانی به مهاجران ، ایرانی ، سوری ، روسی ، اکراینی و ... بود و باهاشون ابزاری برخورد میکرد که یهو داخل خودش فاجعه رخ داد ادم وقتی از فردای خودش خبر نداره که چی میشه ؟ کمی اروم بگیره ... واقعا فردا روز دیگریست ..

    خدایا ما با چشمانمون روزی عزت و آرامش کشور خودمون ببینیم ... دوستان ایرانی باربد اینجا میبینم ادم حض میبره یک به یک این بچه ها را میبینه چقدر باهوش و زیبا و پر هدف هستند در مقایسه با بچه های ترک که اصولاً اهل درس خوندن نیستند و اکثریت کم کم یه سیگار داخل دستهاشون هست
    این دسته گل های زیبا و باهوش لایق همون وطن و سرزمین هستند کاش قدرشون دونسته بشه از خونه هاشون نرند ...‌حیف حیف

    یکی ازاهالی ترکیه در تويتر نوشته بود : خلاصه زندگی و لذت زودگذر آن : چند روز پیش صاحب خانه مرا بیرون انداخت چون تقاضای افزایش بیش از حد اجاره می کرد
    چند روز بعد از بیرون راندنم زلزله رخ داد. حالا صاحب خونه ی که مرا بیرون کرد و من ،توی یک چادر باهم ودرکنارهم پیش یک آتش می نشینیم .

    دنیا زودگذر است و کسانی که در آن هستند

    بر دیگران سخت نگیریم .

    خیلی توییت تاثیرگذاری هست .

    در این بحران که همه به ما پیام میدن ترخدا خبرها خیلی نگران کننده است مراقب باشید باربد امروز دومین دورهمی خودش با یازده نفر دوستان دختر و پسر ایرانیش را انجام میده و این جوانها سعی میکنند لحظات قشنگ برای خودشون بسازند

    مدل پدرش که دیده از من قبل قرارهاش میپرسه
    هر هر بار قبلش میگه اگر با من کاری نداری و که من با دوستانم قرار بگذارم ..

    گفتم نه مرسی کاری ندارم اما خیلی ممنون که گفتی حتما برو بهت خوش بگذره
    سری قبل در یه پارک دور هم جمع شده بودند کلی باهم مافیا بازی کرده بودند تا آمد دیر شد
    من هم میدونید بیرون باشه به گوشیش زنگ نمیزنم جلوی دوستاش معذب بشه ..‌ و چون سرگرم بود به من پیام نداو
    فقط این سری خواهش کردم یکی دو بار از حال و احوالش به من خبره بده

    سری قبل دیر موقع آمد من فکر کردم باید شام خورده باشه
    گفت شام چی داریم ؟
    گفتم این ساعت معمولا کسی بیرونه ، شامش میخوره

    گفت هله و هوله زیاد خوردیم ..
    گفتم متاسفم آشپزخونه دیگه این ساعات تعطیله فقط میتونم تخم مرغ برات درست کنم

    که گفت مشکلی نیست شام نمیخوام میخوابم

    امشب هم بهش گفتم اگر مثل اون شب ده بعد برسه و شام نخورده باشه تخم مرغ تنها گزینه است
    یعنی اول در کنار درست کردن ناهار بساط شام هم گذاشتم آماده کنم اما برای شام پشیمون شدم

    ( چرا اینو گفتم ... چون این هم ، بخشی از آموزش های زندگی اونه ... من متاسفانه در زندگیم گاهی با ادمهای بی ملاحظه ایی روبه رو شدم که دیر و بد موقع خونه میزبان برمیگشتند و شام نخورده بودند . باربد باید اینو از خونه خودمون یاد بگیره )

    گفتم اگر تا هشت و نیم نهایت تا نه رسید یه شام براش حاضز میکنم بعد از اون فقط تخم مرغ و دلیلش هم گفتم
    بعد باربد گفت شما یعنی خودت شما نمیخوری ؟
    گفتم شاید من بخوام شام نخورم یا از بیرون سفارش غذا برای خودم بدم ....
    شما به جای کار داشتن به این موضوعات به منطق و آداب این مسئله دقت کن حتی در آینده خونه خودت هم خیلی دیر رسیدی از همسرت تقاضای شام نکن از همین جا یاد بگیر ...

    گفت اوکی موافقم .

    حسن هم دیروز میگفت چون داریم به مناسبتهای مهم زندگیمون نزدیک میشیم من احساس دلتنگیم و جای خالی شما را بیشتر احساس میکنم ... و خیلی زیاد دلتنگم جوری که احساس میکنم جای نبودنتون درد میکنه

    بهش گفتم حالا لپتو بیار جلو من یه بوس کنم منم لپو میارم جلو صفحه گوشی تو یه بوس کن
    خلاصه ماچ و بوسه داشتیم 😘💋💋

    دیدم با همین یه حرف چقدر حال و هواش عوض و خوشحال شد .، خنده را داخل چهره خسته اش دیدم

    فکر میکنم زندگی هر نقصان و ایراداتی داره باید زورمون بزنیم که رد عشق و محبت داخلش پاک نشه اگر بشه دیگه هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن نیست .. با مراقبتی که ما از دوست داشتن هامون میکنیم باید نگذاریم با سختی های زندگی از دستمون بپره ، ما این دوست داشتن ها را ساده به دست نیاوردیم که از دست بدیم .

    قطعا نگهداری از عشق از خود تجربه عشق مهمتره .

    گاهی فشارها و دلخوریها در زندگی ایجاد میشه که بین ادمها فاصله میفته و اگر به خودمون نیام جای اون فاصله هیچ وقت پر نمیشه .

    مراقبت یعنی درک و همدلی متقابل ، یعنی شرایط و محدودیت های اون ادم و رابطه تون را از نگاه اون هم ببینی فقط روی خواست های خودت متمرکز نباشی

    هر روزتون پر از عشق و آرامش باشه ❤


    نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 14:3 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • هوای آنتالیا هفته اخیر طوفانی و نا آرام بود و دو روز ارام گرفت و از دیشب مجدد هوا متلاطم و خیلی نا آروم شده ... حس این هوای بی قرار یک طرف ، صبح از خواب بلند شدم دیدم یه عالمه پیام از حسن و دوستانم برام ارسال شده و همین جور بی وقفه تا الان داره میاد

    حسن که هر اپلیکیشنی مستقیم ، غیر مستقیم به دستش رسیده بود پیام و تماس گرفته بود ... من گیج از همه جا بی خبر ، نوشته بود ترکیه زلزله هفت ریشتری آمده از حالتون بهم فوری خبر بده قبلم تو دهنمه، دارم از نگرانی میمیرم

    ...خلاصه حتی به دوستان نزدیکمون که اونها هم مثل من خواب بودند پیام داده بود
    باهاش تماس گرفتم بنده خدا را از نگرانی رها کنم

    دیدم متاسفانه وقوع زلزله ۷.۷ ریشتری در غازیانتپ
    زلزله یکی به بزرگای ۷/۷ و دیگری به بزرگای ۶/۷ ریشتر با اختلاف زمانی حدود ده دقیقه از هم جنوب و مرکز ترکیه را لرزانده است چقدر خرابی و ویرانی به بار آمده ...و فاجعه وضعیت مردم در این هوای سرد در تصاویر و فیلم ها مشخصه
    انگار قیامت به پا شده

    بدون رنگ برای رهایی دوستان پر مهرم ازنگرانی خبر سلامتیمون اطلاع دادم
    همه میگفتند مراقب هشداری که برای سونامی دادند باشیم چون ما در شهر ساحلی هستیم ...

    بهشون گفتم توان مراقبتی من دیگه در حد مقابله با سونامی نیست دیگه این مرحله را رد کنیم حتما خدا بخواد رستگار میشیم🤔

    هم اکنون که دارم این پست مینوسم مجدد یه زلزه ۷/۶ ریشتر در شهر کاهرامان مارش ترکیه آمد.

    یه سری لوازم کیف و مقدمات جهت آماده باش آماده کردم ...

    در این تجربه ضمن احساس توجه و محبت قشنگی که آدم از سمت دوستانش تجربه میکنه ، باز هم یاداور نکته مهم زندگی لحظه است .. که ما آدمها برای یه عالمه برنامه های آینده مینشینم حرص و جوش میخوریم
    اضطراب های شدید تجربه میکنیم

    توی کسری از زمان اتفاقی میفته و زندگی ادم زیر و رو میشه یا اینکه شب که خوابیدی همه جا زندگی طبق روال معمول در جریان بوده صبح بیدار میشی میبنی شهر اوار شده ...و آدمها نه تنها داشته های مادیشون را نداشتند همدیگر راهم از دست دادند...

    بزرگترین مهارتی که یک انسان میتونه در این زندگی بدون گارنتی تقویت کنه زندگی در لحظه است فقط همین ، چون من در بحرانهای زندگی شخصیم اینو را به وضوح تجربه کردم همیشه زندگی طبق برنامه ها و خواست ما به جلو نمیره گاهی اتفاقاتی میفته که مسیر ما را از زندگی در راه دیگری قرار میده
    آرزوی سلامتی و صبر برای هموطنان زلزده خودم و کشور ترکیه ، مصیبت عظیمی است .🖤🙏🏼 اخبار فاجعه و تلفات روزهای آتی مشخص میشه . دقیقا این وسط خشم طبیعت کم داشتیم ....‌

    پی نوشت : کل مدارس تمامی مقاطع ترکیه را تا یک هفته تعطیل الان تعطیل اعلام کردند

    سه شنبه هیحدهم بهمن : امروز صبح مجدد یه زلزله ۵/۸ ریشتر اتفاق آفتاد ... تا الان‌آمار کشته ها از زلزله های دیروز حدود چهار هزار نفر اعلام شده .....😭🖤

    توی آنتالیا که ما هستیم طوفان دست بردار نیست و این‌ هوا توی این حس و حال بحرانی مردم را بیشتر ملتهب و دلواپس کرده

    من و باربد هم مهمترین کاری که برای خودمون کردیم اپلیکیشن AKUT را برای خودمون وصل کردیم که حتی با خاموش بودن گوشی میشه جایی که هستی را لوکیشنش را اعلام کنی بعد پیدات کنند

    اتفاق خیلی خیلی وحشتناک دیگه که افتاده در اثر زلزله های دیروز سد آتاتورک پنجمین و بزرگترین سد جهان از لحاظ حجم کارهای ساختمانی است و از لحاظ تولید برق آبی در دنیا سوم هست ،ترک برداشته ... این خبر یعنی یه فاجعه ایی در انتظار مردم منطقه ممکنه باشه .

    نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 14:56 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • سه شب پیش ، یعنی بامداد پنج شنبه ساعت دو و نیم باربد به سلامتی از اردو استانبولش به خونه رسید
    تا درب خونه را به روش باز کردم ... بعد سلام و بوس و بغل فوری گفت مامی خیلی خیلی خوش گذشت . پنج ماه دیگه قراره اردو به شهر ازمیر بگذارند از الان بهشون گفتم من حتما هستم .

    بهش گفتم خیلی خوشحالم از حس خوب سفرت ...

    تا رسید همه لوازمش را کامل خالی کرد و هر کدوم سر جای خودش گذاشت .. درنهایت کوله خالی سفرش داخل کیسه گذاشت که خاک روش نشینه
    شاید بگید اخه این همه ساعت توی اتوبوس بوده بعد ساعت دو و نیم ، سه ، نیمه شب میخوابید فردا جمع میکرد ...اینقدر عادی و روان این کار را میکرد که اصلا حتی پیشنهاد هم نداد بگذارم برای فردا جمع و جور کنم .
    ( قطعاً چون خودم خیلی این مدلی و مقیدم و اون هم قاعدتاً یاد گرفته ، از بیرون یا جایی برسم هر چقدر هم خسته باشم بعد از دست شستن هر چیزی سر جای خودش قرار میگیره ... بعد به کارهای دیگه و تلفن هام میرسم .. این مدلی نه خونه شلخته میشه نه نظم زندگی کلافش از دست آدم درمیاد و همچین کارها روی هم تلنبار نمیشه ) حالا خسته ام و این بهانه ها را نداریم چون میدونم توجه نکردن به این مسئله استارت آشفتگی خونه را رقم خواهد زد و دردسر و زحمت های بعدیش بیشتر خواهد ...

    قرار شد روایت های سفرش را فردا که پدرش از سر کار برمیگرده از طریق اسکایپ‌تصویری همزمان برامون تعریف کنه ... ( که فرداش با جزییات روزهای سفرش تعریف کرده ..که تصمیم دارم پست بعدی در موردش بنویسم )

    خلاصه نیمه شب بعد چیدن‌ وسایلاش شام درخواست کرد

    گفتم وا این ساعت شام کجا بود ؟دیگه من فکر کردم حتما این موقع میرسی شامتون را رستوران میخورید

    گفت هل و هوله خوردم وقتی رستوران ایستاد غذاهاش جذبم نکرد .
    گفتم خوب من الان پنیر یا نیمرو میتونم بهت بدم
    گفت نه نمیخوام
    گفتم بامیه هم خریدم میتونم با یه چای درست کنم بخوری
    گفت : نه دیگه میخوابم

    بعد پرسید فردا پنج شنبه مدرسه برم ؟
    گفتم : تصمیمش با خودت هست به هرحال الان خسته از سفر رسیدی صبح خودت توانت ببین تصمیم بگیر ( که صبح دید آمادگی رفتن به مدرسه را نداره )

    صبح که برای هر دومون یه موکا درست کردم بخوریم
    گفت حالا از سفرم بابا تماس بگیره تعریف میکنم اما
    شاید من بین بچه ها تنها کسی بودم که از استانبول خوشم آمد ، همه شلوغی استانبول را دوست نداشتند
    ارشیا هم که بچه ساری هست و چند سال کیش زندگی کرده استانبول پسندش نبود ،بقیه هم همین طور
    ولی من از امکانات زیادش و بدو بدوهای آدم هاش خوشم آمد
    توی استانبول که بودم خیلی زیاد یهو دلم برای بابا تنگ شد ( یه بغضی سنگینی تو چهره اش و گلوش بود )
    چون باربد دومین بارش بود به استانبول سفر میکرد بار اول وقتی پدرش در استانبول ماموریت بود حد و فاصله یکی از جلسات شیمی درمانی هام که انجام دادم با شیمی درمانی بعدی من و باربد رفتیم و حدود دوهفته ای به پدرش سر زدیم احتمالا اونجا این احساس براش زنده شده و بیشتر دلتنگی در مورد پدرش تجربه کرده بود ...

    وقتی که با پدرش آمد حرف زدیم از دور بهش اشاره کردم به بابا احساس دلتنگی که برام تعریف کردی رل بگو .
    که باربد به پدرش ابراز کرد
    ( از اینکه من همیشه اصرار دارم این ابراز هیجانات گفته و بیان بشه برای هر دو طرف تاثیرات مثبت داره و رابطه را گرم و اصیل تر میکنه
    همین که ما باید بدونیم بدون خجالت از دوست داشتن هامون همیشه بگیم تا برای بچه ها عادت بشه در زندگی آینده این توجهات کلامی جز بایدهای احساسی روابطشون باشه
    و ابراز شیوه هیجانات به صورت مناسب تاثیرات مثبت روانی برای شخصی که تجربه داشته را در برخواهد داشت .)

    وقتی باربد اردو بود ، الهه یه خانمی که ساکن آنتالیاست و یه پسر چهارده ساله داره و همیشه بنده خدا استرس زیاد بابت سلامتی و مراقبت بچش داره
    گاهی از من بابت ، لیسه( دبیرستان ) باربد سوالاتی برای آینده پسرش میپرسه
    تماس و سوال داشت . بعد حال باربد پرسید گفتم اردو استانبول رفته
    با یه اضطرابی گفت یعنی به اجبار بچه را بردند ؟
    گفتم نه الهه جان کاملا اختیاری بوده کما اینکه من و همسرم بیشتر تاکید و اصرار داشتیم باربد بره
    بعد گفت اره خیلی خوبه کاش من هم پسرم بزرگ بشه این اضطرابهام کم بشه
    گفتم ان اشاالله خیر پیش بیاد

    میدونید دوستان من به شدت، مخالف این مدل شیوه مراقبت و توجه در فرزند آوری هستم و میدونم چقدر این مراقبت های اضافه کاری میتونه اثرات منفی در کل زندگی یه ادم بگذاره

    برای من هم هر تجربه پر ریسک برای باربد نگرانی داره ولی به اسم مراقبت بخوام مانع زندگی کردنش و استقلالش بشم قطعا به یه جای دیگه اش آسیب خواهم زد

    البته تاکید کنم من اینجا تجربه و نگاه شخصی خودم را مینویسم به کسی پیشنهاد نمیدم مدل من رفتار کنه

    میدونید چرا ؟

    چون ادمهای این مدلی اگر خودشون تو موقعیت این تجربه قرار بدهند ، کوچترین اتفاق این وسط بیفته کل صورت مسئله را پاک میکنند و میگن تقصیر فلانی بود ما را تشویق به این کار کرد
    ما داشتیم تو حفاظ آهنی خودمون زندگی میکردم یهو فلانی گفت بیرون هم یه نگاه بندازین، خوش میگذره
    که سنگ از آسمون امد تو سرمون خورد
    اگر این حرف نزده بود ما سنگ‌ سرمون نمیخورد ...
    چون ادمی که شیوه مراقبت و برخوردش برای خودش و خانواده اش منطقی نباشه طبیعتاً در مقابل رویدادها و حوادث هم نتیجه گیری و توضیح منطقی نخواهد داشت

    من چون خودم اصولاً ادم مسئولی هستم در برابر تمام انتخابهام و شیوه های که در پیش میگیرم اگر شکست یا مشکلی را تجربه کنم و تمام اون مسیرها به پیشنهاد و تجربه بقیه باشد هرگز با پاک کردن صورت مسئله نمیگم نقصیر فلانی بود که این را گفت .
    و سعی میکنم از اصل ماجرا فرار نکنم که حداقل درک کنم اشکال کارم کجا بوده یه چیز بالاخره ازش یاد بگیرم .

    باربد میگفت مامی شاید باور نکنی بعضی از بچه ها برای اولین بار بود حتی از خود آنتالیا خارج شده بودند و میگفتند حتی تجربه سفر با خانواده را هم نداشتند.
    و همه چیز تنهایی این سفر براشون جالب بود ولی من به هرحال دو بار اردوی مشهد رفتم اینجا سه ماه و خورده ایی تنها زندگی کردم
    گفتم اوت اوت😎💓 ( به ترکی یعنی بله بله )

    قبلا این مطلب گفتم یه قسمت از تجربه های مدیریتی ما با باربد در بحث مالی این بوده که باربد
    در چند ماه اخیر با مشورت ما یه مبلغی را به عنوان هزینه هاش به صورت ثابت از ما میگیره و در این تعهد
    که بین ما بوده قرار شده عمده هزینه های خودش را از این مبلغ تامین و مدیریت کنه حتی پنجاه درصد خرید پوشاکش در همین پول ماهیانه است
    حالا هزینه های سنگین مثل همین خرید گوشی و هزینه سفر اردوش یا هزینه های این مدلی با ما خواهد بود
    هدف این بوده که اون اول مدیریت مالی را بهتر یاد بگیره دوم مستقل باشه و برای تمام نیازهاش مجبور نشه سراغ ما بیاد و خیلی دلایل خوب دیگه

    خب از آنجایی که وقتی یه تعهدی در خانواده میشه
    درست ادم نمیخواد خط کشی و حساب گری باشه ولی چون موضوع و هدف آموزش هست قاطعیت نیازه
    و نمیشه احساسی در تمام جوانبش رفتار کرد .
    مثلا من غیر مستقیم مثل دعوت کردن یا خریدهای غیر اجباری و دلخواهی گاهی براش انجام میدم ولی روی اصل ماجرا که فراموش نشه پایبندم

    از سفر که برگشت یه جاکلیدی وچندتا چیز کوچیک دیگه برای خودش خریده بود ... واقعا مجموع مبلغش زیاد هم نمیشد
    اما وقتی خواست کارت بانکیم تحویل بده و هزینه های انجام شده را از وعده های غذایی _ هله وهوله _ هر روز استارباکس را آباد فرمود بود و هزینه های کشتی و موزه را بهم گفت همه را گفتم بسیار عالی نوش جانت همه اینها با من بود

    ولی فکر میکنم طبق تعهدی که با هم بابت هزینه های که باهم داشتم این خورد ریزهای خرید گرچه مبلغ زیادی نیست ، اگر موافق باشی ، با منبع مالی خودت حساب و کتاب بشه
    گفت من فکر میکردم جز سفرم است ولی اگر نظر شما اینه موافقم
    گفتم قابل شما را که نداره من فکر میکنم منطقی است که اینطور باشه .که هزینه اش خودش حساب کرو

    میخوام بگم هرچیز در جای خود باید انجام بشه

    و نکته دیگه از این تجربه اینه که بهش تفهیم شده که یه وقت هزینه های که انجام میدی و پولش به ما برمیگردونی این به این معنی نیست که تو داری به ما پول میدی در واقع این همون پول ماست در اختیار شماست .... یهو جو برش نداره فکر کنه خرج و برجمون میده 😬

    نکته ای که اینجا است باز تاکید کنم بابت اختیارات و پول بیشتر به بچه هاتون برای همه یک جور نمیشه نسخه پیچید گاهی داشتن پول زیاد در دست بچه ها مخصوصا پسر بچه ها ممکنه اونها را وسوسه و وارد شدن به کارهای خطرناک کنه چون باید ظرفیت و بستر مناسب باشه بعد اختیار داده بشه من این فضا را برای بچه خودم با توجه به شناختی که ازش دیدم مناسب دونستم ولی برای هر بچه ای این اختیار زیاد مالی مناسب نیست... هر کس نسخه منحصر به فرد خودش از لحاظ شرایط شخصیتی و موقعیتی داره

    مورد بعدی چون قرار توی تمام این تجربه ها بچه ها یه چیزهای یاد بگیرند و ادمها از نصحیت شدن متنفرند ،خود این فرصت ها بهترین موقعیت برای یاد گیری این مسئله هاست .

    وقتی باربد خواست اردو بره من علاوه بر هزینه کافی که در کارت براش گذاشته بودم بهش پیشاپیش پنجاه درصد پول تو جیبی ماه ژانویه اش نقدی بهش دادم با خودم گفتم شاید ، شاید دلش بخواد برای کسی یا دوستی ، کادو و هزینه ایی از منبع شخصیش انجام بده برای همین از باقی مانده پول تو جیبی این ماهش من خیلی اطلاع نداشتم
    پس پنجاه درصد پول ماهیانه ژانویه را پیشاپیش بهش دادم

    وقتی از سفر امد هیچ انتظاری نبود میگم که هدف یادگیری و آموزش اداب ارتباطی است
    خلاصه سوغاتی خاصی از اونجا با خودش نیاورده بود
    معمولا بچه ایی هست که این مسائل را بهش یاد دادم و از بچگی توجه میکرد

    غیر مستقیم گفتم فکر کنم موقعیتت مناسب نبوده برای دایی محمد یه هدیه تهیه کنی ( به خودم اشاره ایی نکرم از دایی محمد اسم بردم )

    گفت نه اصلا موقعیت نبوده من حتی خود شما که در فکرم بود حتما یه چیز برات بخرم امکانش نبود چون ما مرکز خرید نرفتیم حالا چه برسه به دایی محمد
    گفتم تصمیم تو است شکلات تخته ایی بزرگ میخوای از همین جا بگیرم به دایی بدیم ؟

    گفت نه مامی من موافق نیستم باز خودت میدونی
    من تو همین خاک بودم دو روز مسافرت هم بیشتر نرفتم اگر کشور دیگری رفته بودم حتما بالاخره تهیه میگردم اما الان خوشم نمیاد بخوام تو هر شرایطی اینقدر خودم درگیر این مدل کارها کنم

    گفتم موافقم منطقت درسته یه پیشنهاد بود چون تصمیمش هم با خودت بود پس موافق نیستی حرفی ندارم.

    من پیام خودم از این بحث فکر میکنم بهش دادم توی ارتباط با فرزندان قراره یه چیزی را یاد بدیم نه کنترل و اجبار کنیم از ترس اینکه بقیه الان در مورد ما چی فکر میکنند و ما اجازه نداریم بدون اجازه اونها حرکتی بزنیم مثلا نن برم شکلات به اسم باربد بخرم به محمد بدم ... نه نه نه خیلی اشتباهه

    یه بار میخواستم پول تو جیبی باربد از عابر بانک بگیرم رفتم خونه به باربد بدم محمد گفت چه خبره ؟ اینقدرش بهش بده تمام شد بیاد بقیه اش ازت بگیره ممکنه گمش کنه ؟
    گفتم همون گم کردن و نکردن و باز جزیی از این اختیارات و تجربهاش هست . این بچه بزرگی است هی بخواد بیاد پنجاه لیر ، پنجاه لیر از من بگیره که دیگه اسمش نشد مدیریت مالی یعنی من پولی که میدم نظارت دورا دور میکنم اما کنترل و دستوری رفتار نخواهم کرد اون جای خودش باید رفتار کنه نه دلخواه و درست تشخیص دادن من اصلا بیشتر غلط رفتار کردن هم جزیی از این موارد تجربه هاش خواهد بود

    باربد وقتی خواست بره اردو قبلش بهش گفتم مامان من چون دلم نمیخواد با تماس هام مزاحم تو بشم ، خودت به من ازحالت و وضعیتت هر وقت مایل بودی اطلاع بده
    خلاصه حتی یک بار هم زنگ نزدم
    وقتی پیام میداد کوتاه جواب پاسخ میدادم
    باربد خیلی مدل پیامکی و ارتباط تلفنی نیسا
    خودش شب و صبح دوبار تصویری در روز تماس میگرفت حواسم بود که حریم خصوصیش را مراقب باشم که صبحت ها‌مون معذبش نکنه

    چون میدونم گاهی ما والدین تماس هامون از روی توجه و مراقبت است اما معمولا بچه ها تو این سن حس خوبی جلوی دوستانشون از تکرر تماس والدین ندارند

    چون حسن نمیتونست باهاش تماس بگیره من خبرها را بهش میدادم بعد حسن یه سری سوالها میپرسید
    میگفتم حسن جان من این سوالها که را ازش پیگیر نمیشم عزیزم
    باوجود که بیشتر از تو اخلاق کنجکاوی را دارم اما خودم کامل کنترل میکنم ملاحظه اش کنم بعد حسن هم میگفت راست میگی بهتره نپرسی

    اما مثلا عکس یا فیلم میفرستاد غیر مستقیم تشویقش میکردم به ارسال عکس و فیلم نمیگفتم برام بفرست
    میگفتم وای چه جالب حس خوبی میگیرم از دیدن این عکس و فیلم ها ،انگار من را هم، با خودت به سفر بردی دوبار دوبار نگاهشون میکنم ( سری داستانهای مادر فریبکار😂🤥👺)

    باربد وقتی آمد گفتم باربد جان مامان عدم تماس من با تو به علت ملاحظه تو بود به خودم راستش میبود دلم میخواست روزی ده بار تماس بگیرم
    گ فکر نکنی بی توجهی کردم
    گفت نه من درک میکنم دقیقا شما با این کارت به من بیشتر توجه و اهمیت دادی
    چون مادر و پدر های بچه ها زیاد تماس میگرفتند میدیدم کلافه میشدن و اعتراض میکردند
    گفتم پس خوشحالم از اینکه قصد من را به طور صحیح درک کردی 😘

    پست بعدی ادامه تجربه سفر باربد که برای من و پدرش تعریف کرده مینویسم ..چون داخلش نکته و نکات قابل توجه داره ....

    شروع سال نو میلادی را تبریک میگم امیدوارم سال زیبایی برای همه ، در جهانی از صلح و آرامش باشه 💕💕🌹🌹🌹🌹🌲




    نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۴۰۱ ساعت 20:15 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ارشیا یکی از دوستان و همکلاس باربد در ترکیه هستش ... روزی اولی که با، باربد وارد مدرسه و اتاق مدیر شدیم ارشیا را از کلاس آوردند که بتونه برای ما و مدیر جهت ثبت نام نهایی مترجم باشه

    یک هفته از مدرسه گذشته بود ، خود ارشیا سه ماه بود وارد ترکیه شده بود و دست و پا شکسته میتونست صحبت کنه

    همون روز با ، باربد آشنا شد و تا به امروز که با هم دوستهای خوبی هستند

    ارشیا هم تک فرزند هست و پسری هدفمند و پرتلاش هستش و من بی نهایت از رفاقت خودش و باربد به خاطر اشتراکاتشون خوشحالم ...

    بیست روز پیش به باربد گفتم اگر ممکنه من را به مامان ارشیا لینک کنه خوبه که بعد از یک سال آشنایی ما هم با هم آشنا بشیم
    ( یعنی بیشتر دلم میخواست با نزدیک شدن به مامان ارشیا این روابط را قوت ببخشم و تجربیاتمون را از پلن هایی که برای بچه ها داریم با هم به اشتراک بگذاریم شاید حتی قسمت شد با هم به یه دانشگاه و محل تحصیل رفتند ... چون پیدا کردن دوست خوب و سالم و صد البته نگهداریش خیلی باارزشه )

    خلاصه باربد مثل باباش برای اینجور کارها با تومعنینه و کندی پیش میره منم که پیگیرررر پس چی شد ؟

    هی اونم میگفت امروز میگم ، فردا میگم
    اخرش به ارشیا پیام داد ... و ارشیا گفت مامانم ده روزی است که ، ایرانه این شماره مامانم است تا فردا فیلتر شکن خواهد داشت مامانت میتونه تماس بگیره

    خلاصه فرداش با مامان ارشیا تماس گرفتم دیدم چقدر خانم نازنین ، گرم و صمیمی هستش مثل ماه میمونه

    گفت من به خاطر مشکلات و بیماری مادرم ایران امدم که کمکش کنم بعضی از مسایلش چون روانشناسی و روانپزشکی بود ، بهش گفتم روانشناسم و پروانه تخصصی و فعال دارم اگر سوالی نیاز هست بتونم پاسخ بدم خوشحال میشم .. درنهایت خیلی باهم حرف زدیم ودر مورد مامانش راهنمایی های لازم بهش دادم .
    گفت خیلی مشتاقه وقتی آنتالیا برگشت همدیگر را ملاقات کنیم‌.

    همنطور که میدونید ما الان بیش از دوماهه درگیر مشکل و هنگ‌کردن گوشی باربدیم و با نهایت تلاش و پیگیری زیاد من‌ مسافری را پیدا نکردم که بتونم گوشی باربد را تهیه کنم و برامون از ایران‌بیاره ...

    خلاصه با انواع همدلی ها باربد به صبوری دعوت میکردم
    میگفت مامی دیگه تو به همه گفتی ، ظاهرا کسی هم نمیخواد تو این شرایط از ایران بیاد...

    بهش میگفتم یکم رهاش کن ، بهش گیر نده ذهنت آزاد کن بالاخره خدا را چه دیدی یهو یه آشنا آمد که میشد بهش بگیم ما که از برنامه بقیه خبر نداریم
    اخرش نشد خودم میرم ایران برات میخرم میارم

    یه هفته که از مکالمه من با مامان ارشیا گذشت گفتم باربد نظرت چیه به مامان ارشیا برای اوردن گوشیت بگیم
    باربد : نه مامی به مامان ارشیا نگیم فکر کنم جالب نباشه
    من : میخوای خودت به ارشیا بگی ببینی مامانش شرایط قبول این زحمت داره

    باربد : نه نمیگم ، شاید راحت نباشه

    من : خب مگه بابت گوشیت اذیت نیستی الان این بهترین موقعیته

    باربد : چرا خیلی اذیتم ولی صبر کنیم شاید یکی دیگه آمد بعد به اون بگیم

    من : خب چه فرقی میکنه اگر میخوای به کسی زحمت ندیم هرکسی باشه داستان همینه ،خندیدم چه ناقلایی هستی اون شخص از جانب خودت باشه ملاحظه اش میکنی از طرف من باشه دیگه درگیرش نیستی

    خلاصه یه نه روزی ، هر روز ، من و باربد در مورد این موضوع با شروع کنندگی من حرف میزدیم اخرش باربد میگفت نه نگیم

    بهش گفتم من دلیل نگفتنم به مامان ارشیا اینه که من زمانی خواستم باهاش ارتباط برقرار کنم که سفر به ایران رفته بود بعد نمیخوام این حس کنه که من با برنامه ریزی قبلی چون متوجه شدم ایرانه باهاش تماس برقرار کردم درصورتی که ما اصلا نمیدوستیم

    باربد گفت مامی من هم دقیقا برای همین مسئله نمیخوام مزاحمش بشیم

    گفتم دلیل بعدیم اینه مامان ارشیا من را از نزدیک به هرحال ندیده، داره این بسته گوشی تو را از ایران میاره و شاید از نظر احتیاط کردن از بابت حمل فرودگاهی راحت نباشه

    باربد گفت کاملا درسته

    من خودم سختم بود باربد گستره معذب بودنم را بیشتر میکرد

    بالاخره یه روز دلم زدم به دریا با مامان ارشیا تماس گرفتم شرایط مشکل گوشی باربد ، و تهیه گوشی جدید بهش گفتم و همچنین گفتم باربد موافق نبود مزاحمتون بشیم میگفت در این شرایط درست نیست ازتون درخواست کنیم
    ولی ازتون بسیار خواهش میکنم با من کاملا راحت باشید ما اینجوری احساس بهتری خواهیم داشت چون کاملا شما را درک میکنم و میدونم ممکنه معذوریت هایی باشه ، اصلا خودم تو این موقعیت بودم که نتونستم
    اگر بتونید این کار را کنید لطف هستش انجام هم نشه فدای سرتون برای ما همچنان عزیز هستید

    پشت هم سه بار گفت حتما حتما حتما میارم این چه حرفیه باربد مثل ارشیاست هیچ فرقی نداره خواهش میکنم اگر هر چیز دیگری هم نیاز باشه آن را هم میارم بهم بگید

    گفتم تا همین جاش هم لطفتون بسیار برای ما بزرگه

    گفت : من فقط ساری هستم بخوام بلیط بگیرم برگردم مستقیم از ساری تا فرودگاه امام ماشین دربست میکنم فقط باید روز پروازم گوشی را یکی توی فرودگاه به دستم برسونه... گفتم چشم حتما هماهنگ میکنم
    ( نمیخواستم دیگه بیشتر از این زحمت بدم ،که مدل گوشی بدم بگم خودش تهیه کنه ... یعنی برام راه نداشت که بخوام )

    خلاصه هزینه تهیه گوشی باربد به حساب حسن کارت به کارت کردم

    حسن دو ماهه یه شهر دور از تهران ماموریت رفته
    بهش اطلاع دادم که گوشی را ، فردا شنبه به یکی همکاراش بگه برای باربد تهیه کنه

    گفت اوکی الان پول برای آقای فلانی میرزیم میگم براش سفارش بده

    بعد گفتم بگم که روز پرواز مامان ارشیا، باز باید یکی دیگه اون را تا فرودگاه امام ببره

    گفت مریم اصلا امکان پذیر نیست ما کی را اخه بگیم تا فرودگاه گوشی راببره من که تهران نیستم

    ساعت پرواز شاید مناسب نباشه ؟ از طرفی اسنپ که نمیتونه منتظر بمونه بره برای ما مامان ارشیا را پیدا کنه

    گفتم خب به یکی از همکارات بگو اینهمه اینها میرند ماموریت خارج کشور در نبودشون برای خانواده هاشون صد تا کار انجام دادی یه بار هم تو یه کاری ازشون بخوای چی میشه ؟ الان گیر کردیم

    گفت متوجه هستی ؟ فرودگاه امامه من نمیتونم از کسی بخوام این همه راه را تا اونجا بره

    ( حسن دیگه اصلا مدلش هیج جوره درخواستی از دیگران نیست. خیلی خیلی ادم ملاحظه کاری هست یعنی زحمت دادن به دیگران براش سخت ترین کار دنیاست )

    عصبی شدم گفتم واقعا که متاسفم من خسته شدم دو ماهه درگیر تلاش برای تهیه گوشی هستم به هر دری زدم نشده حالا یه موقعیت خاص جور شده با همه نگو نگوهای تو و پسرت وای زشته و ای ال وبل ، من بالاخره به مامان ارشیا گفتم حالا که اون قبول کرده تو میگی ، برای من این قسمت هماهنگی برای تحویلش نشدنی هستش ؟

    خودم دلم پر بود و خیلی خسته بودم گفتم :
    به اسم آزادی فردی و ال و بل با ظاهر مردم کش یه کوه گنده همه جوره مسئولیت های زندگی را ، سر من ریختی من هم بابا ادم هستم زیر این‌همه فشار دارم له میشم

    بد عادتون کردم از بس همه چی را شسته و روفته بهتون دادم الان میخواین این قسمتش را هم باز خودم حل کنم اصلا به من ربطی نداره بخش خودم انجام دادم دست از سر من بردارید بس دیگه همه جوره بهم چسبیدین ...

    ناراحت شدم قطع کردم ..میخواستم همون موقع جایی برم باربد دید من ناراحت هستم فوری با پدرش تماس گرفت گفت بابا چرا مامی ناراحت کردی؟ اخه مامی بنده خدا مدتهاست داره برای گوشی من تلاش میکنه اصلا دیگه من گوشی نمیخوام

    حسن گفت : من حرف بدی بهش نزدم که ناراحت شده گفتم رسوندن گوشی به فرودگاه امام وقتی خودم نیستم نشدنی هست ... به مامانت بگو بابا میگه لوس نشو ،

    باربد گفت بابا حداقل بهش میگفتی من تلاشم میکنم حالا هم نشد هم که دنیا به اخر نرسیده که اون اینجوری توی ذوقش نخوره

    حسن معمولا چون از شرایط تنش تو زندگی خیلی بدش میاد اخلاق دفاع کردنهای غیر منطقی را نداره و یه جورهایی آتش میخوابونه
    یعنی من یه وقت دلم میخواد بزنم لهش کنم ، دلم میخواد دو روز باهاش قهر کنم ، اصلا فضا نمیده البته ما همه خانمها اینجوری هستیم

    گفت اوکی پس براش خودم یه فکری میکنم بگو مامانت ناراحت نباشه

    رفتم بیرون و چند ساعت بعد برگشتم
    تماس گرفت هنوز براش تو قیافه بودم

    گفت بس کن دیگه ... با این قیافه ات خخخخ😡
    گفتم دلت هم بخواد از خودت خوشکلترم ... والله😬

    گفتم از بس اعتراض نمیکنم برات عجیبه
    متوجه خستگی و حجم مسئولیت هام واقعا هستی؟
    گفتم من ازت ناراحتم چرا سریع صورت مسئله را برای انجام ندادن یه کار پاک میکنی برعکس من که همش میخوام یه راه حل پیدا کنم و خودم به آب و آتیش میزنم که راهش پیدا کنم، این مدلت خیلی روی مخمه من را بهم میرزه

    خوبه ادم یکم توکل و امید داشته باشه بخواد راهش باز بشه ، میشه ، ما باید تلاشمون بکنیم‌...نشد هم که دیگه قسمت نبوده

    گفتم این خانم ساری است ما میتونیم آدرسش بگیرم با پست بفرستیم یا ببینی بین همکارهات کسی ساری نمیره... گفت باشه پیشنهاد خوبیه من فردا که رفتم سر کار با همکارها از اینجا تماس میگیرم ببینم چی میشه

    خلاصه فرداش با دوست همکارش که میخواست گوشی را بخره تماس گرفت گوشی را برای باربد خریدند

    بعد حسن شرایط تحویل به همکارش گفت
    اون هم گفت مسئول ویلا های اداره که خودش ساروی هست چند روزه اتفاقا از ساری ماموریت امده تهران بزار بهش بگم ببینم میتونه برامون ببره

    خلاصه آن آقاهه گفته بود اخر هفته میرم ساری ادرس بدین میبرم تحویل میدم

    حسن با من تماس گرفت گفت مریم همون اقاهه که مسئول ویلاهای اداره در شمال هست این هفته تهران هستش و قرار گوشی را آقای میم بسته بندی کنه بهش بده که تحویل مامان ارشیا بده تو فقط ادرسش دقیق بگیر

    گفتم دیدی چقدر سختش کردی چگونه راه باز شد

    خلاصه باربد هم در پوست خودش نمیگنجید هی منو تند تند ماچ میکرد😘😘😘

    شماره مامان ارشیا را به حسن دادم
    تا اخر هفته تلفنی با اون اقا و مامان ارشیا هماهنگی انجام بشه

    تو دلم یه مقدار نگران و معذب بودم گفتم به هر حال این اقا تحویل دهنده مرد بسیار خوبی هست ولی یکم ظاهرش درشت هیکله حرف زدنش هم یه جورهایی داش مشتی گونه است چون چندین بار رفتیم شمال از نزدیک دیده بودمش ... گفتم مامان ارشیا ببینه دلش خالی نشه بگه این کیه گوشی را ازش گرفتیم
    برای سلامت بار، شک به دلش نیفته ، بنده خدا اذیت بشه

    خلاصه اون‌آقای محترم برای پنج شنبه که به ساری میرسه بعد خوردن شامش ادرس نوشته شده را نگاه میکنه که بره گوشی را تحویل بده به با حسن تماس میگیره میگه واقعا من باید گوشی را به این آدرس تحویل بدم؟


    حسن میگه بله ، مشکل خاصی هست
    میخنده میگه اینکه محله خودمونه این خونه آقای ع ، فامیل نزدیک ماست

    بعد میره اونجا خود مامان ارشیا هم تعجب میکنه و میگه چقدر جالب و کلی میخندن و هیجان زده میشن

    دیگه من جهت تشکر با مامان ارشیا تماس گرفتم گفتم عجب دنیای کوچکی و چقدر جالب ما ادمها را مثل فلش اگر قسمت باشه بهم نصب میکنه
    اون هم خیلی براش جالب بود پشت هم میگفت واقعا واقعا

    به خود حسن هم چقدر چسبید .....
    به حسن و باربد گفتم فقط خودتون دیدین چقدر زیبا همه چیز جفت و جور شد
    از حسن بابت هماهنگی و تلاشش تشکر کردم
    به باربد هم گفتم از بابا تشکر ویژه کنه بدون تلاشها و هماهنگی پدرش این کار ممکن نبود ...🙏🏼

    امیدوارم خواسته های همگیتون به همین زیبایی فلش بخوره و جفت و جور بشه ...❤


    نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 21:50 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • دوازدهم سپتامبر مصادف با بیست و دوم شهریور مدارس ترکیه سال تحصیلی را آغاز کرد

    امروز باربد وارد سال دوازدهم و سال آخر تحصیل مدرسه اش شد
    هم به خودش گفتم هم اینکه از صبح که بیدار شدم همزمان با انجام کارهام در نبودش براش کلی دعای خیر و نیک زمزمه میکنم ...

    امان از دست بعضی از ما ، مامانها که بچه هامون پنجاه ساله هم بشند باز میخوایم براشون مامانی کنیم
    حالا مثلا من خیلی حواسم است که خودم کنترل کنم و در این مورد زیاده روی نکنم چون میدونم به جای احساس خوب به بچه های بزرگتر این کار حس چندش و کنترل گری میده ....

    خودش دیروز لوازمش که چند روز پیش خریدم برای امروز مرتب و مهیا میکرد
    بعد هم رفت حمام که دوش بگیره صدام زد ماشین اصلاحش بدم که برای خودش یه ته ریش مرتب بگذاره

    خلاصه بوی مردی و رشیدی میاد اما اخر شب یهو گفتم باربد جان تغذیه فردات را توی کیفت گذاشتی ؟

    یه مدل بسکویت اتی هست که برای تغذیه با خودش از پارسال میبرد امسال هم یه تعدادی از همون براش گرفتم که روزانه ببره

    بعد باربد گفت بله مامی نگران نباش تغذیه ام را گذاشتم ....

    تو دلم گفتم مریم بیخیال بزرگ شده تغذیه اش نبرد پول تو جیبش است گرسنه اش بود خرید میکنه

    اینهمه خدایش یه بچه مستقل بار آمده تجربه سه ماه و نیم تنهایی زندگی کردن را داره اینجا یه عالمه کارهای مردونه زندگیمون با خودشه ،اما ته دلم یه ریزه حس اضطراب یه شروع جدید و حال و هوای آغاز تحصیلی نو دارم

    چون بعد از پایان امسال دیگه باربد وارد انتخاب های مراحل مهم زندگیش میشه که قراره من و پدرش فقط از باب همراهی و حمایت کنارش باشیم این خودشه که مسیر زندگیش را جلو میبره و قرار بر اساس مدل شخصیتی و الویت هاش چیزهای را که دوست داره براشون تلاش و انتخاب کنه ...
    بعضی روزها با هم در مورد برنامه ها و هدف هاش صحبت میکنه
    از ایران خارجش کردم که از استرس ها و فشارهای روانی زیادی بابت یک سری مسائلی که جوانان ایران دارند دور باشه و یه مدل دیگه زندگی را تجربه کنه

    خدا را صد هزار مرتبه شکر تا امروز خودش خیلی راضی هست و بارها از من از بابت فراهم کردن این مسیر تشکر میکنه

    واقعا این حس رضایتش تنها چیزی است که تمام فشارها و سختی های که من و حسن از بابت این فصل زندگیمون داریم به ما آرامش میده و باعث میشه ،قدرت تاب آوریمون در مقابل دلتنگی ها و مشقت هایی که برای هر دوی ما است را بالا ببره

    باربد چهارم شهریور دقیقا یک سال شد که پدرش را از نزدیک ندیده .... این همون باربدی است که پدرش ماموریت های یک ماهه و سه ماهه میرفت تا برگرده از دوریش چندبار تب میکرد و یه روزها از دلتنگی به حدی بی قرار میشد و من مجبور میشدم به چه کارهایی براش متوسل بشم تا کمی اروم میشد

    اما الان تونست یک سال دوری پدرش را تاب بیاره من که خیلی تحسینش میکنم چون میدونم چقدر با پدرش رفیق هست و از نزدیکی باهاش چقدر احساس خوشایندی داره

    هوا اینجا خیلی ناز شده ،دو شب پیش که توی بالکن باهم شام میخوردیم ،حسن تصویری با ما تماس گرفت همینکه که حسن را در تصویر شفاف گوشی من دید به هم سلام دادند
    چشمای باربد پر از اشک شد و دیدم چطوری بغضش تو گلوش قورت داد ... جیگرم کباب شد

    ولی توی همون چشمای اشکی و پر از دلتنگی چون تصویر عشق و محبت دیده میشد .... این صحنه پر از زیبایی بود و کلی شکرانه داشت

    من که طعم های گس و سیلی های زیادی از زندگی خوردم میدونم همین که تو دلت عشق باشه که بتونی دل تنگ بشی این خودش یعنی خوشبختی و داشتن تجربه و حس ناب زندگی

    یعنی قلب بی فقدان ، یعنی امنیت ، شوق زندگی ، یعنی امید و......

    زدم پشت کمر باربد گفتم مامان دورت بگردم حق داری بغض داشته باشی خب دلت تنگه ، قورتش نده گریه کن ... این گریه قشنگه به امید اینکه بتونید به زودی همدیگر به آغوش بکشید

    ( اگر براتون سوال پیش میاد چرا باربد نمیاد ایران یا پدرش پیش ما نمیاد ؟
    باربد بنا به دلایل خودش نمیخواد فعلا به ایران سفر کنه
    پدرش هم در شرایطی هست که باید این سفر را در فرصت مطلوب و مناسب تری انجام بده اگر براش امکان داشت درنگ نمیکرد، فعلا ما باید این شرایط را پشت سر بگذاریم این سختی ها همون بهای انتخاب مسیری است که برگزدیم

    همانطور که قبلا گفتم سختی های زندگی خودم را با آرامش و رفاه زندگی های دیگران مقایسه نمیکنم مثلا بگم فلان خانواده ها اینجا هستند و تمام نداشته های ما را چقدر راحت در دسترس بابت آسایششون دارند .
    اول اون زندگی اونهاست و این زندگی ماست
    من روزی که این راه را انتخاب کردم میدونستم نسبتا قراره با چه چالش های تو این راه روبه رو بشم پس انرژی خودم را در التیام نسخه زندگی خودم میگذارم و برای کاهش دردهامون راه حل های را پیدا میکنم )

    یه روزها پیش میاد ادم یه جور دیگه دلتنگ میشه
    باز چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدم به شدت دلم هوای بودن حسن را کرد

    معمولا چون احساسم در چهره ام مشخصه باربد وقتی اینجور موقع ها متوجه میشه میاد بغلم و بوسم میکنه و متوجه و میپرسه چطوری مامی ؟

    از احساسم براش تعریف میکنم میگم امروز از روزهایی که خیلی جای خالی بابات احساس میکنم دلم براش تنگه اون هم همدلی میکنه من را هی ناز میده .

    بعد آن روز که خیلی دلتنگ بودم به خودم گفتم نکنه ما اینهمه از هم دوریم مدل زندگی کردن باهم یادمون بره
    انگار از این حسم ترسیدم ....

    بعد گفتم این چه حرفیه ما فیزیکی از هم دوریم اما هر روز در ذهنمون با هم زندگی میکنیم ... موقع صبحانه ، ناهار ، شام ، تمام لحظه های قشنگ همدیگر را با ذهنمون لمس میکنیم با رویای هم میخوابیم ، به امید روزی که زندگی ، فرصت باهم بودن فیزیکی را به هر سه ما بده ...
    چون واقعا به معنای واقعی تو این دنیا ما سه نفر مثلتی هستم که بعد از خدا جز خودمون هیچ کسی را نداریم و خدا خودش میدونه که من برای دوام و بنیان این مثلث چقدر تلاش کردم و هزینه دادم که شبیه مدلی که در زندگی گذشته خودم تجربه کردم نشیم ...


    اینقدر روی عشق و تعهد تو این خانواده کوچیک سرمایه گذاری کردم که هر بلایی سر ما سه نفر تو این مسیر زندگی آمد تنها چیزی که باعث شد سر پا بمونیم و کم نیاریم نیروی عشقمون بود

    باید بگم درسته من خواستم و بی نهایت تلاش کردم متقابلا حسن هم پا به پای من از این بابت جلو آمد و برای محکم تر شدن این رابطه تلاش کرد ..‌
    ما خیلی زود هوشمندانه فهمیدم که جز خودمون هیچ انشعابی نداریم پس به جای جنگیدن برای ناکامی هامون خودمون بغل کنیم و از هم مراقبت کنیم

    اگر حسن سهم خودش را درست انجام نمیداد هرگز نتیجه اینی که الان هست ، قطعاً نمیشد

    خیالم آسوده و مطمئن است که باربد میتونه با بزرگترین میراث که شامل پرورش خوب ، استقلال ، عشق که من و پدرش از ابتدای زندگی تا الان بهش دادیم ،هم همسر و هم پدر خوبی برای خانواده آینده اش باشه
    میبینم که چگونه تو لحظه های سخت این پی همراه صبور و مهربونی هستش و وقتی که متوجه میشه حال من خوش نیست از هیچ کاری دریغ نمیکنه ..... و خوشحالم که این گرما و مهربانی آموخته شده را با خودش به سمت خانواده آینده اش میبره تا از عشقی که یاد گرفته تکرار و کپی کنه

    خوشحالم که راه را درست امدیم به جای اینکه براش کلی خونه و زمین و پول اندوخته کنیم .. روی چیزهای مهمی براش سرمایه گذاری کردیم و در وجودش نهادینه کردیم که با هیچ پولی خریدنی نیست ....


    موقع مریضیم مییترسیدم بمیرم و میدانستم چقدر باربد هنوز کوچیکه به بودن و حمایتم احتیاج داره ....

    خدا به من فرصت داد که کنارش باشم و براش تو این سالها مادری کنم ... الان به جایی رسیدیم که اینقدر از بابت کلیات زندگیش خیالم آسوده است نگران هیچ مرگ و رفتنی نیستم میدونم بدون من هم شاید دلتنگ ، اما به خوبی میتونه به راهش ادامه بده آن ریشه ای که خواستم داخل وجودش کاشتم ...

    اروین یالوم در کتاب وقتی نیچه گریست میگه :

    پیروز و کامل زندگی کن!
    اگر آدم زندگی کرده باشد،
    اگر کامل زندگی کرده باشد،
    از مرگ وحشتی نخواهد داشت،
    اگر بموقع زندگی نکند،
    نمی‌تواند بموقع هم بمیرد . . .!

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    مارک تواین میگه :

    ترس از مرگ ناشی از ترس از زندگی است
    انسانی که خوب زندگی می کند
    آماده مرگ در هر زمان است.

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    ویکتور فرانکل میگه :

    🌈🌈تمام آنچه به منظور خوشحالی و خوشبختی بدان نیاز داریم درون خودمان است ما هستیم که تصمیم میگیریم از آنچه اتفاق افتاده احساس خوشحالی و خوشبختی بکنیم یا احساس بدبختی و درماندگي
    تنها در این مواقع است که واقعا بر زندگی و سرنوشت خود مسلط میشویم و دیگر نمیکوشیم چیزی را در بیرون از خود تغییر دهیم.

    آنچه انسان ها را از پای در می آورد، رنج ها و سـرنوشت نامطلوبشان نیست بلکه {بـی معنا} شدن زندگی است که مصیبت بار است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خـوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می توان معنایی یافت...

    💕💕💕💕💕💕💕








    نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 13:19 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • از آنتالیا براتون مینویسم
    از پنج شنبه که رسیدم مثل ماشین برقی تا همین الان که فرصت کردم خدمتتون اینجا برسم کار و فعالیت  کردم

    در کوفته ترین حالت ممکنه هستم
    دست تنها بودن ، محدودیت جسمانیم ، جابه جایی آن همه بار تا جایی که باربد جلوم برسه نصف کوفتگیم برای این بخش سفرم هست

    قسمت خیلی قشنگ و دلبرش همونجا بود که باربد به استقبالم آمد حس مرد شدنش بابت این کار از دیدن خودش  خیلی شیرین تر بود .... دور سرش هزاران بار بگردم


    باربد که رسید فول تمام بارها را از من تحویل گرفت.. گیتارش را هم با زحمت زیاد آورده بودم
    باهم به سمت خونه با ماشین راه افتادیم بخش عمده اش را با اتوبوس یک ضرب تا بش میکروس آمدیم از آنجا هم تاکسی تا خونه دربست کردیم


    نظم خونه بسیار خوب رعایت شده بود
    ولی در قسمت نظافت و تمیزی مشخص بود هنوز خیلی جا داره که تجربه پیدا کنه ...
    بیشتر ظروف مصرفی را از اول شستم
    تقریبا یه خونه تکونی پیاده شدم تا خونه باب دلم شد
    دیگه بعدش هم چمدون چیدن و خریدهای خونه را انجام دادم اینجوری  ....  کوفته حال شدم


    این فعالیت ها  شاید من را جسمی خسته کنه اما چون بوی زندگی میده و در نهایت نتیجه خوبش میبینم  روندش  برام حس خوب داره
    همان روز که رسیدم باربد میخواست برای ناهار بیرون دعوتم کنه
    خواهش کردم اجازه بده عمده کارهام پیش ببرم فردا دعوتش را قبول میکنم
    خلاصه مهمان بازیمون را هم انجام دادیم هم بستنی و هم شام آقا باربد ولیمه داد .


    دلم پیش حسن خیلی موند چون خیلی زیاد حالش گرفته بود در اخرین دقایقی که داشتم آماده میشدم روتختی را صاف و مرتب تر کردم  قسمتی که خودم میخوابیدم و  روی متکام از عطری که بیشتر در روز میزدم اسپری کردم
    ما نیمه شب از هم جدا شدیم صبح که رسیدم بهش خبر دادم گفت دیشب تا امدم خوابیدم در نیمه خواب  چنان بوت را احساس کردم دیدم موتکات چقدر بوی مریم میده  یک دنیا آن لحظه به من حس خوبی منتقل شد

     

    خندیدم بهش گفتم همچین حرکتی زدم ... گفت یکی از بهترین و زیباترین کاری بوده که کردی چون اثر احساسی خوبش خیلی  برام زیاد بوده

    کسانی که با از دوستان و آشنایان  با من تماس میگرفتند  که ببینند رسیدم
    یه عده میگفتند دلمون برای آقا حسن میسوزه خیلی سخته برای اون که جای تو کنارش ابنجوری خالی میشه به هرحال تو آمدی پیش پسرت

     

    یه عده دیگه میگفتند تو فکر تو بودیم که چقدر شرایط تو سخت تره از اینور دو تا زندگی را چرخوندن و مدیریت کردن کار هر کسی نیست  تا میای اینور رونق بدی باید برگردی انور بسازی
    خلاصه هر کس از نگاه خودش شرایط ما را تحلیل میکرد که کار کدوممون تو این بخش زندگیمون سخت تره
    از نگاه خود من اینه که هر کس در جایگاه خودش ، مسئولیتی که داره پر اهمیت و مهمه و سختی های خاص خودش را تجربه میکنه اینکه کدوممون سختی بیشتری را تجربه میکنیم بستگی به ظرفیت و توانمون داره
    به امید روزهای خوب و شیرین برای همه شما عزیزان ...


    الان که زندگیم اینجا مرتب شده از همین امروز هر روزه وبلاگ قبلی یعنی بوسه خدا مطالبش منتشر خواهد شد .

    نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 20:18 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • کار دندانپزشکیم ، روز شنبه  این هفته تمام شد یعنی خیلی خواهش کردم که آقای دکتر هر طوری هست ماجرا را جمع و جور کنه که من بتونم زودتر به باربد عزیزم برسم و دکتر خوشبختانه با من همراهی کرد حداقل دو هفته دیگه کار داشتم یکی از دندانهام را ترمیم موقت کرد
    اما همین از دندون پزشکی امدیم بیرون ...  گفتم دیگه باید بلیط برگشت را بخرم یهو چنان بغضی تو دلم نشست که انگار تمام وجودم از انرژی خالی شد
    اینجاست که آدم باید بگه
    ای کاش
    ای کاش، آدمی وطنش را
    مثل بنفشه‌ها
    (در جعبه‌های خاک)
    يک روز می‌توانست
    هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست

    از  روز شنبه هر روز پیگیر اطلاعات پروازها و تهیه بلیط بودم 
    میخواستم ،به علت اینکه من مشکلات بد ماشینی و بد پروازی دارم با هواپیمای ترکیش سفر کنم که شرایط و سرویس بهتری در پرواز داره
    با توجه وضعیت بلیط ها حدسمون این بود که این هفته برنمیگردم اما دیروز بعدازظهر  دیدم ترکیش برای سه نیمه شب پنج شنبه پرواز داره و سه چهار دونه هم بیشتر جا نداره .

    حسن را صدا زدم گفتم سریع بلیط خرید کن  تا ناموجود نشده
    هی گفت:، بگیرم یعنی ؟
    گفتم  واااا خب بگیر
    گفت فردا شب باید بریم فرودگاه .... به این زودی بری اخه

    گفتم اخرش که چی؟ اگر امروز بلیط نگیرم دو روز دیگه  باید بگیرم
    برای ده روز امدم الان سه ماه ده روز هست که اینجا هستم
    به هرحال باید برگردم  خلاصه بلیطم دیروز گرفتم
    اینگونه شد که من امشب رفتنی شدم ....
    و از لحظه ای که بلیط گرفتم همسر مغموم شده اصلا یه وضعیه حال و روزش
    من شنبه خالی شدم شب بود به خواب پناه بردم تا فرداش که کم کم ارومتر شدم و دیروز حسن حال و روز شنبه من براش اتفاق افتاد 
    من  الان حس دوگانه دارم ناراحتم از جدا شدن و رفتن ، خوشحالم از دیدن پسرم و فضای خود آنتالیا و...
    یعنی هر کاری کنی یه جای این زندگی هست که قشنگ حالتو بگیره تا  آدمیزاد راضی نباشه
    چمدون هام که بسته بود یه مقدار دیگه بعضی از لوازم را جابه جا کردم
    امروز از  صبح  زود دو مدل غذا درست کردم که توی یخچال برای این یکی دو ، سه روزه حسن بگذارم
    دوش گرفتم یک مقدار خونه را مرتب تر کردم

    فریبا الان تو راه است از شرق به غرب  داره میاد تا قبل از اینکه حسن برسه در اخرین لحظه های پایانی دو ساعتی کنارهم  باشیم همدیگر را به آغوش بکشیم  و میدونم چقدر این روزها مشغله داره ... ولی مهربانی و رفاقتش بی دریغه

    قرار شده من و حسن تا دم پرواز من در فرودگاه کنار هم باشیم چون امتیاز cip فرودگاهی دارم این سری از دو تا سهمیه های این دوره ام استفاده کردم که حسن به عنوان مشایعت ( بدرقه کننده ) در سالن cip بتونه کنارم بمونه ...

    آقا باربد هم خبر دار شده و خوشحال  قراره شاه شاهان ساعتی که میرسم به استقبالم بیاد و باهم خونه برگردیم
    تماس گرفت گفت خونه را مرتب کرده میخواد بره چهارشنبه بازار یک مقدار از بازار هفتگی خرید کنه

    فردا که برسم تایم بیشتر استراحت میکنم و به جمع و جور کردن چمدانم میپردازم دیگه از جمعه صبح روال زندگی عادی و روزانه خودم را آنجا آغاز میکنم

    بعضی از مراجع ها میپرسند چند روز بعد از اینکه برسید ترکیه مشاوره هاتون را شروع میکنید ؟
    گفتم از فرداش،
    میگند جدی میگید ؟
    گفتم بله کار جدیه ،من بی جهت بین مشاوره هام وقفه نمیندازم فقط  یک جور تعدادشون را‌ در روز مدیریت میکنم و از کم شروع میکنم
    قطعا برسم ترکیه آنجا هم یه عالمه کار و رسیدگی هست که باید انجام بشه ....
    پست بعدی را از  ترکیه در خدمتتون هستم ... سپاس فراوان از دوستان پر مهری که  این مدت که ایران بودم  لطفشون را شامل حالم کردند‌ امیدوارم باز قسمت دیدار مجدد فراهم بشه ...
    فعلا بدرود ... بهترینها سهم دل زلالتون





    نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر ۱۴۰۱ ساعت 15:56 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • آماده برگشت به ترکیه بودم که یکی از دندونهای مهم و زحمتکشم یه دیواره اش فرو ریخت یه دیواره دیگرش هم ترک برداشت .
    به خاطر شیمی درمانی های زیاد و توقف چرخه پریودی چندین بار این بلا سر دندونهام آمده
    یک هفته تمام از ظهر تا شب در رفت آمد دندان پزشکی های مختلف بودم که مشکلم را رفع کنم و برگردم .هرکدوم یه تشخیص و پروتکل درمان داشتند
    خلاصه  دکترای عزیز واقعا گیج و سردرگممون کردند
    یکی میگفت جراحی و بعد اگر شد روکش تازه بدون ضمانت  
    یکی میگفت ریشه اش کوتاه هست باید بکشی ایمپلت کنی 
    یکی  دیگه میگفت من انجام نمیدم
    خودم یه  کلینیک دندان پزشکی بسیار عالی تخصصی  سراغ دارم که کارهام راهمیشه نجا انجام میدادم اول آنجا رفتم اول که هزینه هاشون بسیار بسیار زیاد شده بود و دوم اینکه وقتی که برای درمان به من دادند خیلی دیر بود.
    عکس OPG  که گرفتم متوجه شدیم یکی دیگه از دندونها هم داره به روز این دندون میفته یه کار دیگه هم لازمه در کنار ترمیم آن دوتا دوندون  انجام بدم
    خلاصه هم مشکل زمان این وسط بود هم اینکه توصیه ها متفاوت
    درستشون  نمیکردم  ترکیه  برمیگشتم  عاقلانه نبود
    از نظر زمانی هم باربد خیلی دیگه بنده خدا تنها مونده . در نهایت یه دندانپزشک پیدا کردم که قرار شد دندون را پین بگذاره یه ترمیم کنه تا هر وقت که دوام اورد در فرصت مناسب بیام ایران  ایمپلنت کنم ... اون دوتا مشکل دیگه را هم رفع کنه یک سری کارهای اولیه را انجام دادیم اما اولین جلسه ای که کار اصلی را برام شروع میکنه ۲۸ خرداد هست  از نظر  وقت های بیمارهای دیگه امکانش نبود و دقیقا نمیدونم تا پایان کار چند روز طول میکشه
    با، باربد تماس گرفتم گفتم خیلی ناراحتم باربد جان همچین مشکلی است ... و من اینقدر حال تو برام مهمه حاضرم از خیر درمان دندونم بگذرم و برگردم
    باربد گفت مامی من فکر میکنم اگر دندونت درست نکنی و برگردی اینجا به دردسرهای زیادی میفتی و منطقی اینه که درمان کنی و برگردی از بابت من نگران نباش مثل روزهای قبل پشت سر میگذارم اما شما درمانت را انجام بده چون مکافات درست نکردنش خیلی بیشتره
    باربد با سخاوت و درک خوبش  دلم  اروم کرد که بتونم کار درمان دندانم انجام بدم
    امتحاناتش را هم تمام و  نمراتش را هم گرفت خوشبختانه نمراتش به نسبت ترم اول پیشرفت خوبی کرده بود و رضایت بخش بود .
    من هم این  دو روز تعطیلی وقت مشاوره ندادم و از ظهر میرفتم آشپرخونه اخر شب بیرون می آمدم
    غذاهای فریزری حسن را اماده و بسته بندی کردم  که وقتی نباشم مقداری از این بابت آسوده باشه
    غذاهایی که  در حجم زیاد درست و در کیسه زیپ دارها  بسته بندی کردم و روی هر کدوم اسم غذاها را نوشتم شامل اینهاست  ( گرچه که همه دوستان با تجربه و کاربلد هستند ولی  گفتم بنویسم شاید این تجربه به درد یه مخاطب نازنینی بخوره   ):

    خوراک لوبیا چیتی
    کله گنجشکی
    قورمه سبزی
    خورشت قیمه البته بدون سیب زمینی چون سیب زمینی فریز شده بد میشه وقتی میخواد خورشت میل کنه ،فقط یه پلو کته میکنه خورشت قیمه باشه یه عدد سیب زمینی هم  کنارش سرخ میکنه

    حلیم بادمجان  چون یکی از غذاهای مورد علاقه حسن  هست
    آبگوشت بدون سیب زمینی وقتی بسته آبگوشتش درمیاره قبلش یه سیب زمینی اب پز میکنه ک باهاش میکوبه  ، خیلی آبگوشت هم دوست داره
    تمام این غذاها قبلا فریز شدشون امتحان شده و مشکل نداره

    مواد فلافل درست کردم که  فقط آماده سرخ شدن هست .
    مواد میانی هویج پلو را را اماده ... البته من هویج پلو هام به  این دستورهایی نیست که توی اینترنت دیدم خیلی سرخ کردن هویجش زمان بر و حوصله میخواد که طبق دستور خودم درست کردم

    سه کیلو گوجه براش رنده کردم که اگر خواست املت بخوره راحت گوجه آماده داشته باشه .

    روزی هم که خواستم برگردم دو مدل غذا برای یخچالش درست میکنم .

    چون همه این غذاها را در دو روز اماده کردم به خاطر امکانات محدود ظروف خونه مادرشوهرم موقع آشپزی انگار شعبده بازی میکردم هی غذاها از این ظرف به اون ظرف  میخرتم تا بتونم از ظروف پخت و پز استفاده کنم خلاصه ما بینش تا بی نهایت  ظرف شستم

    یه عادتی دارم اخر کارم باید سینک تمیز برق بزنه ، گاز چشمک بزنه بتوم از آشپزخونه خارج بشم والا  اروم نمیگیگیرم . 😬😇
    دیگه خیالم  از بابت غذاهای آقایی 😋راحت شد
    حالا آقایی خوبه من برای خنده میگم چقدر هم خود حسن هم چندشش میشه وقتی میگم 🤢دیدم یارو به شوهرش'میگه همسلی ، شوشو و... یعنی  ادم  از شنیدنش کهیر میزنه 🤢😂 اینقدر لوس و خنک شوهر موهرهاتون صدا نزنید ...در حد همون آقایی بسه😬

    سعیم براینه بتونم رگباری چند تا پست بگذارم این مدت اینجا به علت مشغله خیلی کم کاری کردم ...
    پس با من همراه باشید تا براتون این چند روزه پشت هم مطالبم بنویسم  .🥰😘






    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 11:30 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • .

    حسن عزیزم ، همسر خوبم تولدت مبارک
    عشقم چهل و پنج سالگیت پرفروغ و خیلی  مبارکمون باشه 😘😘😘❤❤❤❤

    خوشحالم بی نهایت ، که در این روز ، کنارهم هستیم‌ و میتونیم تمام خستگی هامون با هم  به  آغوش بکشیم . میفهمم که غیر مستقیم  همدیگر را برای ادامه دادن، راه چقدر تشویق میکنیم .
    به سبک روحیات خودت این روز اروم گذرونیم
    هیجان و  سرور جشن میلادت به  لبخندهای عاشقانه ، بغل های گرمی بود که به بهانه تبریک مرتب به هم منتقل میکردیم💑
    کنار هم  بیرون شام خوردیم به قول خودت که   همیشه به من  میگی آخرش کار خودت کردی  ،  این بار هم یواشکی به سرپرست سالن غذا گفتم تولد همسرمه لطفا برامون یه آهنگ تولدت مبارک بگذارید و وقتی غذا را آوردن  موزیک پخش شد دیدم با زیر چشمی نگاه کردنت به اطرافت از میزهای بغل چه خجالت کشیدی ، ولی من فدری   برات نشسته رقصیدم و پریدم بوسیدمت که بدونی ابراز دوست داشتن و تبریک خجالت نداره ، قشنگیه بی نهایته قلب من ❤❤❤❤
    به همین سادگی چه تولد قشنگی شد  جای باربد کنارمون خیلی  خالی بود ولی از شب قبل تا امروز چند بار  تصویری تبریک بارونت کرد....
    من عاشق تمام این لحظه های زندگیمون هستم که سه نفره در تلاشیم برای هم حال خوب و پر خاطره بسازیم ... بمونی برامون جان دلم 🥰💋💋💋💋💋💋💋💗💓💓💓💓💓💓🎂🎂🎂🎂🎂🎂🍰🍰🍰🍰🍰🍬🍩🍪🍭🍭🍧🍨🍫😘😘😘😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

    نوشته شده در شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 23:16 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • از برای نوزدهمین سالگرد ازدواج من و تو :👰🤵


    مریم نوشت :
    گرامی داشتن بی تجمل و ساده سالروز ازدواجمون به بودنت کنارم و لبخندی که میخواستی این روز را برایم شیرین تر کنی ، دل نواز بود 💌


    اینکه در این روز صدبار همدیگر را میبوسیدیم
    و من بارها خودم لوس میکردم و میگفتم امروز من علوسم ، و میخوندم عروس چقدر قشنگه ......🤵👰
    و باربد صورتش از عشق ما به همدیگه از ذوق و شوق میدرخشید و در ، دلش کیف میکرد 🧒❤️


    اخه قرارمون این بوده که باربد شاهد این دوست داشتنمون باشه تا آموخته این عشق برای زندگی آینده اش باشه


    عاشق این روزم که در هر شرایطی سعی میکردیم با یک تدارک ،خیلی ساده سه نفره شاد باشیم🥳🤩


    اینکه اتفاقی سالگرد ازدواجمون در روز ولنتانیه و تو با تهیه با شکلات های خوشمزه من و باربد را خوشحال ‌تر میکردی😍🥰


    حسن چقدر دوست داشتم آن رقص عشقولانه که پارسال توی آشپزخونه یهویی باهم رقصیدم و همدیگر را به آغوش کشیدیم و بوسیدیم💃🕺💋 ... با همون لباسهای خونه، بدون آرایش خاصی ، ساده ، ساده


    من بالای گاز مشغول آشپزی بودم با موزیک شروع به رقصیدن کردم و تو هم آمدی با من رقصیدی و بعد من سرم گذاشتم روی شونه هات و سفت همدیگر را بغل کردیم
    باوجود اینکه ، تو خونه، خودمون نبودیم ، مسافرهای از سفر مونده و بلاتکلیف بودیم تو دلمون هزاران غوغا بود ، و حال دلمون از ماجرای پیش آمده بدجور در شوک و ناباوری بود .... حتی دل و دماغ حرف زدن را هم نداشتم
    اما باز رقصیدیم که به هم بگیم با تمام این بحرانها هنوز ساز عشق ما مینوازه هنوز با کوهی از اندوه و مشکلات پیش آمده ما کنار هم هستیم ...و اینکه بگیم هر چی هم پیش آمده هر چقدر متضرر شدیم مهم اینه که ما همدیگر را هنوز داریم ..


    اخ حسن برات بگم که چقدر زیاد دلتنگ همین دلخوشی های ساده زندگیمون هستم ...😭


    برای داشتنت و بغل کردنت در سالروز ازدواجمون ...💏
    در نوزرهمین سالروز عشقمون که در کنارم نیستی اما تمامی قلبم و حس حالش تکرار سالهای قبله و من این شوق را در خودم منجمد میکنم تا تقدیمت کنم به امید و شوق دیدارت که هر روز در ذهنم تصورش میکنم ....


    و من باز برات از طریق ویدئو کال می رقصم💃 ... که فقط حالت خوب و دلت شاد بشه .... هیج چیزی به اندازه اینکه تو این موقعیت سخت ، دلتنگی و فشار کم نیاری به من امید نمیده .... ازت میخوام چراغ امید را تو دلت و دلم روشن نگه داری ... کم نیار عشق من ❤️.... تو هم این جمله را به من حتما یاداوری کن ... افتخارم در این سالهای باهم بودنه اینه که ما قشنگ زندگی کردیم و پا به پای هم برای حفظ عشقمون تلاش کردیم، مراقب رابطمون بودیم شدیم اولویت زندگی همدیگر و همه اطرافیان این مرز ما را در عمل متوجه شدند


    زور هیچ فاصله مکانی و زمانی به کم کردن تعلق ما به همدیگر نمیرسه این درخت ریشه هاش محکم و تنیده شده
    💕🌳🌹💐


    چقدر این بخش زوجیتمون را دوست دارم که خوب و بد همدیگر را منصفانه پذیرفتیم و به جای تلاش برای تغییر همدیگر هر کدوم برای فردیت دیگری ارزش قائل شدیم و همیشه حرمت و احترام متقابل را نگه داشتیم .....و دلم میخواد ادامه زندگیمون تا هر جا که نفس هست با همین قشنگی هاش ادامه پیدا کنه و من بهت قول میدم باز برای روزهای خوب و پر از دلخوشی زندگیمون تلاش کنم .💋💋💋

    بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰

    حسن نوشت :

    عشق زندگی من❤️، هر انسانی که بتونه در زندگیش کسی رو داشته باشه که در کنار هم مسیر رشد و تعالی رو طی کنن و باگذر سالها به ارزشهای اصلی زندگی نزدیکتر بشن، در آغوش خوشبختیست، حتی با وجود سختیها و مشکلات و من در کنارتو احساس تکامل میکنم.
    خیلی بابت این حس زیبایی که برام با دلنوشته ات به تصویر کشیدی ممنونم و ممنونم که مثل همیشه احساست رو به زبان میاری.
    خیلی دوستت دارم❤️ و سالگرد ازدواجمون رو بهت تبریک میگم😘.

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    مریم عزیزم❤️، به اندازه تمام دوست داشتنهایم❤️ دلتنگت هستم. دل آرام من.💗❤💕💖

    نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 1:28 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • شما میدونید دیگه که خانواده سه نفره ما همیشه مناسبتها را بهانه میکردیم و یه بساط شادی سه نفره برای خودمون ترتیب میدادم اینجوری بلکه یکم زندگی را از این حال کسالت بارش خارج کنیم

    امسال با همه سالها فرق میکنه و ما مناسبتهامون کنار هم نیستیم 
     روز زن و مادر چند روز قبل به حسن گفتم یادت باشه کنار مامانت هستی براش هدیه ایی تدارک ببینی ... گفت حالا یه هدیه برای مامانم تهیه میکنم
    (تمام این سالها همه مناسبت ها را خودم برای پدر و مادر همسرم تدارک  می دیدم حتی گاهی همزمان با ، باز شدن کادو حسن   تازه میدید من  چی گرفتم ... میدونم همه ما علوس های ایرانی در نهایت شاهد تشکر ویژه و قدردانی از پسر مامان هستم خخخخخخ اکشال نداله ....اینم از شانس مایه به دل نگیرید  😄)
    خلاصه فقط به حسن گفتم یه لطف کن به باربد هم روز مادر را یاداوری کن که به من تبریک بگه چون اینجا هستیم ممکنه توجهش جلب نشه
    باربد روز مادر از اینترنت خودش متوجه شده بود یک روز قبل  امد بغلم کرد گفت روزت مبارک مامانم ... گفتم باربد این کمه بیشتر به من حرفهای قشنگ بزن احساست برام بگو .. ( هدفم از این کار اینه که این مهارت را درش همیشه تقویت کنم )
    باربدبیشتر بغلم کرد صداش لوسی کرد ممنونم مامان خوبم که برام خیلی زحمت میکشی و خواهی کشی
    گفتم حرفهای به این قشنگی را با خجالت نمیزنن درست و صاف به من بگو ذوق کنم ...
    در ضمن روز مادر فرداست فردا صبح هم باید اینها را به من بگو 
    خلاصه فردا هم همین بساط داشتیم
    ما اینگونه امسال  روز مادرمون را گذروندیم🥰
    حسن هم گفت مهمان من دونفره برید با هم یه شام بخورید پولش همبه حساب فرستاد ... و از من عذر خواهی کرد که کادویی نمیتونه برام تدارک ببینه ( من هر سال نقدی کادو  میگرفتم یعنی شرایطش که نقدی هم پرداخت کنه )
    تشکر کردم گفتم فرصت بسیار هست همین شام هم دعوت کردی عالی هست الان اینجا یخ بندونه ماهم سرماخورده ایم این شام دونفرمون یه روز دیگه میخوریم ولی فردا که روز زن هست باز به من تبریک بگووو ...‌من باز روز خودش از تو  تبریک میخوام
    فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم این را برام  تو واتساب  نوشته :
    حسن :
    عشق من❤️ برای تو که زندگی را با من نفس به نفس زندگی کردی هر روز، روز توست. هر روزت بر من و تو گرامی باد.

     

    روز قبلش من و باربد به مامان حسن تصویری تبریک گفتیم

    روز مادر و زن  حسن یه امتحان داشت بهش دسترسی نداشتم وقتی رسید خونه تماس گرفت
    گفتم خیلی خسته به نظر میرسی گفت اره امروز سوا از امتحان که خوب دادم اما زیاد  روبه راه نیستم .گفتم برای مامانت کادو گرفتی ؟
    گفت نه ازش عذر خواهی کردم گفتم ببخش مامان من دل و دماغ خرید رفتن نداشتم😔  (یه خوبی که پدر و مادر حسن دارند تو این چیزها از بچه هاشون توقعی نیستند و هرگز بایت کادو از بچه هاشون پول نمیگیرند که ادم بخواد نقدی بهشون کادو بده .. به هرحال حسن را درک میکنه و به دل نمیگیره) 
    از عروس بدجنسه در خارج   به مادرشوهر در ایران صدا میاد الو الو الو تو این سالها ، یه مناسبت  فقط ما نبودیم ، ها ،  حالا از قندعسلت تشکر کن بابت سوپرایز امسالش  ..👹😂خخخ(  شوخی میکنم ) من هر وقت مادر همسر دیدم کادوش میدم پیش من هدیه اش محفوظه
    در کل میخوام بگم مناسبت ها بهانه ای برای دل خوش کردن همدیگه است نه بساط شر و دعوا و تیکه پرونی  هرکس در توان و بضاعت خودش، هر کس با  شرایط خاصی که در آن هست شادش میکنه
    خودتون با کسی مقایسه نکنید هر وقت رفتید توی ماجرای مقایسه و حرص خوردن یادتون نره این عزت نفستون است که حالش خراب شده
    هر کس باید خودش را فقط با خودش و شرایط خودش براورد و میزان کنه
    ارتباط ها را پیچیده نکنید چه اشکال داره بگید چی میخواین چی دوست دارید بشنوید ...
    حالا من به باربد و حسن گفتم اینجوری به من بگید یا فردا هم باز به هم تبریک بگید چه اتفاقی افتاد؟ نتیجه اش شادی و حس خوب بود .
    تفاوتهای شخصیتی همدیگر را لحاظ کنید ادمها بازیگرهای رویاهها و خواسته های ما نیستند که طبق تصورات ذهنیمون ،دل خواستن های ما را اجرا کنند ، هرکس شبیه خودش رفتار میکنه مهم اینه که همه در  یه خانواده برای ذره ای حال خوب همدیگر حتی در یک شرایط سخت ، به سبک خودشون یه کاری بکنند ما هم گیرنده هوشمند و موقعیت شناس باشیم
    دلهاتون همیشه شاد تمام روزهاتون مبارک

     

    پی نوشت : دقت کنید  نوشته من  اکثرا شامل خانواده های نرمال جامعه است نه خانواده هایی که مشکلات اساسی ریشه ای دارند حرمت ها کامل از بین رفته و فقط شکل خانواده هستند ولی به خون هم تشنه هستند... 

    نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 13:59 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  •  

     

    همسر عزیزم ، امروز  بیستم فرودین ۱۴۰۰ سالروز میلاد توست
    محبوب من،  خوشحالم که نظاره گر روشنی شمع ۴۴ سالگیت هستم ..وردت را به ۴۵ سالگی تبریک میگم امیدوارم سایه مهربانیت همیشه بالای سر من  و باربد باشه
    برات آرزو میکنم دلت و حالت خوش بشه ایام غم بگذره
    چقدر سادگی مراسم های سه نفرمون این روزها قشنگه
    هر سه خسته ایم ولی هر طور شده لحظه هامون زیبا میکنیم 
    گفتی تو این شرایط حوصله تولد ، کیک و عکس این چیزها را اصلا و ابداً نداری
    حالت را کاملا درک میکنم ، دقیقا خود، من هم اسفند ماه حوصله این چیزها را نداشتم اما تو کوتاه نیومدی ساده و صمیمی جشن مناسبتهامون را برگزار کردی ... والان  تو باید من را درک میکردی که نمیتونستم بی خیال از روز قشنگ زندگیم بگذرم .. خلاصه میون غر غر هات من و باربد کیک و هدیه هات تدارک دیدیم
    بهت گفتم باربد براش مهمه  و برای روز تولدت کارت بانکیش داده گفته شما از جانب من برای بابا تدارک ببین اینکه باربد به مناسبت ها اهمیت میده ارزشمنده بی حوصلگی نکن بزار باربد این حس توجه درش بمونه، که فردا خانواده خودش تشکیل داد این توجهات زندگیش گرم میکنه
    دیشب که توی آشپزخونه باقالی پلو و ماهیچه را برای شام شب تولدت تدارک دیدم داشتم میز شام را میچیدم آهنگ تولدت  مبارک گذاشتم و شروع به رقصیدن کردم وقتی امدی توی آشپزخونه در رقصیدن با من همراهی کردی  زیباترین و ناب ترین رقص دونفرمون بود ... خیلی حسش دوست داشتم واقعی واقعی بود ..چشم هام که به چشم هات تلاقی کرد به خدا دیدم تو اون چشم های مشکی معصومت چه غمی از احوال این روزهات مثل یه کشتی به لنگر نشسته .
    بغضم گرفت به زور جلوی خودم گرفتم
    جان من تموم میشه، تموم میشه و.... ( والعصر)
    من عاشق ایستادگی و مقاومت هر سه تامون هستم که آتش عشق و امیدواریمون نمیگذاره کم بیاریم .. اعتقادی که از معنویت  تو قلبمونه ما را به خدا نزدیکتر میکنه و میدونیم اون حواسش به ما هست ،  تو دلهامون طوفان و تلاطم هست اما مرتب  در گوش هم نجوا کردیم این روزها میگذره ...
    وقتی  باربد به جمع رقص ما  در آشپزخونه ملحق شد و همدیگر را به آغوش،کشیدم و بوسیدم، به معنای واقعی درک کردم هیچ دارویی به اندازه مهربانی و محبت شفا بخش نیست .
    قبل تولد که با، باربد همفکری میکردیم برای تولدت چیکار کنیم
    باربد گفت فقط برگزارش کنیم خیلی الان حس و حال تولد تو این شرایط نیست امسال بگذره تا ان شاالله سال دیگه بترکونیم .... متوجه شدم چقدر فضای فعلیمون شور و هیجان را در وجود پسر نوجوانم کاهش داده... خدایا  امیدوارم  که خودت برای حمایت و مراقبت از ما به شدت کافی هستی

    منم سعی کردم آهسته ، آهسته لحظه های تولد را برگزار کنم
    دیروز رقص و شام و کادو بود
    صبح قبل از اینکه از خواب بلند بشند بساط کیک گذاشتم فقط چندتا دونه عکس گرفتم که خسته نشن
    ناهار روز تولد را هم آبگوشت به پیشنهاد باربد  ، غذای مورد علاقه حسن بار گذاشتم جاتون سبز بوی خوشمزگی هاش کل خونه را برداشته
    عزیزمم تولدت مبارکمون ❤❤❤❤🎂🎂🎂🎂🍩🍩🍨🍨🍨👨‍👩‍👦

    نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 13:15 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • مریم عزیزم، همسرم،مهربانم،تولدت مبارک

    نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 10:0 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز بیست و پنج بهمن ماه هیجدهمین سالروز ازدواجمونه👰🤵💟❤

    حسن برای من نوشت :

    مریم جانم، آرام جانم
    من چه خوشبختم که تو را دارم در کنارم
    چرا که در عمق سختیها و مشکلات روزگار
    این عشقِ تو و حضور توست
    که وجود مرا سرشار از عشق و شور زندگی می کند.
    و چه آرامم و چه خوشبختم
    ۲۵ بهمن ۱۳۹۹
    هجدهمین سالگرد ازدواجمان مبارک❤❤❤❤❤❤❤❤❤



    و من برای حسن نوشتم :
    حسن عزیزم ، بحرانهای زندگیمون بود ثابت کرد که ما چقدر برای هم و یکی هستیم در گذر این سالها هر سختی که پیش آمد، تیکه های شکسته شدمون را به همدیگر چسبوندیم و نزدیکتر شدیم ، تا به بهانه نیروی عشقمون کم نیاریم و ادامه بدیم ... دوستت دارم زیباترین بهانه زندگیم
    هیجدهمین سالروز عشق و ازدواجمون مبارک

    عاشقت مریم ۲۵ بهمن ۹۹💋💋💋❤❤❤❤❤

    ما هر دو این روزها در یکی از بحرانی ترین تجربه زندگیمون هستیم البته بهتره بگم هر سه ما چون واقعا باربد اگر میزان سختی تجربه اش از ما بیشتر نیست کمتر هم نیست

    با خودم فکر میکردم چیزی که شاید تو این حوادث و اتفاقات ما را سر پا نگه میداره و الا باید از حجم سختی و فشارش پودر بشیم همین حرفهای دلگرم کنتده است به جای اینکه به هم سرکوفت و نیش زبان بزنیم همدیگر را همیشه تشویق و حمایت کردیم چقدر ما با زبان و دلمون میتونیم کارهای بزرگ و تاثیر گذاری انجام بدیم .
    شاید هر کدام ته دلمون یه دنیا غم خوابیده و فکر به مشکلمون و فرداهای بعدش شونه هامون میلرزونه اما باز با حرفهای دلگرم کننده به هم امید دادیم که دنیا به اخر نرسیده با وجود اینکه هنوز تو دل بحرانیم ‌ مرتب به هم زندگی در لحظه را یاداور شدیم .
    یه روز که خیلی از اتفاق اخیر و عواقبی که برامون گذاشنه گریه میکردم و دلتنگ بودم ،توی سالن خونه آمدم ، چشمم خورد به باربد و حسن که کنار هم نشسته بودند چهره هر دوتاشون الخصوص حسن پر از خستگی و غم بود یهو به خودم گفتم و من هر چیزی را که الان از دست داده باشم اما مهمترین دارایی هام و سرمایه های وجودم جلوی چشمام هستند مهم اینه که ما سه نفر همدیگر را داریم چی از این ارزشمندتر همین که خدا است، شما دو تا هستید بقیه این اتفاقات بالاخره میگذره
    و اگر حقی از ما ضایع و ظلمی در حقمون شده به قول حضرت حافظ
    تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
    که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

    به امید حق که خدا خودش مدعی دلهای شکسته و رنجیده ماست . خدایا مطمعنم تو بر همه چیز آگاه و توانا هستی. و از خدا طلب کردم تسلیمی از نوع تسلیم که موقع بیماریم به من چشاندی بچشان و هر روز زمزمه کردم خدایا من هیچ چیزی را به اصرارو فشار نمیخوام هرچیزی که میخوای به من عطا کنی ، مصلحت تو در آن باشه و اگر قرار باشه دری گشوده بشه قطعا هیچ مانعی زوش به قدرت تو نمیرسه
    من تسلیم رضای تو هستم اما من و عزبزانم را که، داریم مشقت میکشیم صبور تر کن .... و گشایش و رحمتت را بر ما گسترده کن .

    نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 17:5 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []