در جریانید که ضعف، بیحالی، دردهای گوارشی و تنگی نفس، بخشی از روزمرگی من شده بودن. حس میکردم بدنم داره چراغ خاموش پیش میره، بدون اینکه بفهمم دقیقاً چه خبره. ولی حالا که نتایج آزمایشهام اومده، یه بخش بزرگی از این ابهام روشن شده...
فاکتورهای مهم خونیم، حتی مارکرهای تومور، همهچی عالی بود. فقط یه کمخونی و کمبود ویتامین B12 دارم؛ که خودش میتونه دلیل خیلی از این بیحالیها باشه.
نتیجهی سونوگرافی؟
عالیتر از چیزی که انتظار داشتم.
کبد حتی در حد گرید ۱ هم چرب نبود. اون صفرا که قبلاً یادتون باشه سنگ داشت، حالا هیچ مشکلی نداشت.
همیشه سونو رو پیش خانم دکتری انجام میدم که خیلی بادقت، با وسواس و مسئولیتپذیری بررسی میکنه. اینبار هم مثل همیشه، با دقت همه چی رو بررسی کرد و بعد گفت:
"با اون سابقهای که داشتی، واقعاً شگفتانگیزه که الان همه چیز اینقدر خوبه..."
اما من هنوز درگیر دردهای شکمی بودم. بهش گفتم:
"دیشب از شدت درد، تا هوا روشن شد نتونستم حتی یه ساعت بخوابم."
اونم گفت چیزی که خودم میدونستم، ولی از زبون یه پزشک شنیدنش اثر دیگهای داشت:
"اون ناحیه بعد از جراحیها خیلی آسیبپذیر شده. فتقهایی که ایجاد شده، خودشون منشأ دردن. این دردها، بخشی از زندگی تو هست چاره ایی نیست ..."
در مورد ضعفهام هم، جالب بود که همون حرفی رو زد که دکتر کیانی نژاد گفته بود:
"الان همهمون همینیم... یه جور بیجونیِ جمعی. انگار دورهی فرسودگی بیصداست."
وقتی از اتاق اومدم بیرون، حسن با استرس منتظرم بود.
پرسید:
"چی شد؟"
گفتم:
"همهچی خوب بود."
انگار یه نفس حبسشده از ته وجودش آزاد شد. چشمهاش براق شد... پر اشک.
با بغض گفت:
"یعنی کبدت هم خوبه؟"
گفتم:
"به خدا همهچی خوبه."
بغضش رو قورت داد. گفتم:
"چی شده عزیزم؟"
جواب داد:
"خیلی نگران بودم. وقتی حالت رو میدیدم، با خودم میگفتم نکنه این دردها نشونهی یه مشکل جدیه..."
میدونستم بخشی از نگرانیش ریشه در ماجرای «راما» داره. اینکه نکنه تاریخ داره دوباره برای ما تکرار میشه.
با لبخند لپش رو کشیدم و گفتم:
"من به خاطر برق چشمات، قول میدم که هرچقدر سخت باشه... نمیمیرم، زندگی میکنم."
آلبر کامو یه جملهی تکاندهنده داره که این روزا هر لحظه باهاش زندگی میکنم:
> "در نهایت، انسان برای زندگی کردن شجاعت بیشتری نیاز دارد تا برای کشتن خود."
حالا نوبت توئه ، بگو تو برای کی یا چی زندگی میکنی؟ برای کی نمیمیری و سختیها رو به جون میخری؟
اگه من بیسانسور مینویسم، برای اینه که شاید یکی دیگه هم، اون وسطها نفسش بند اومده باشه... و با دیدن برق چشم یکی از عزیزاش، یهو دوباره بخواد بلند شه.
حقیقت اینه که این مدت خیلی خسته بودم.
بیشتر از اون چیزی که نشون میدادم.
انگار «حس زندگی» تو وجودم رفته بود روی حالت کمنور.
ولی من و حسن تو خلوتهامون باهم زیاد حرف زدیم. همدلی کردیم. تاب آوردیم. ولی درد، خستگی، بیرمقی… همشون تو من قوی بودن.
تا اینکه دیروز… اون برق چشم حسن، اون سکوت آمیخته با اشک، یه جایی از قلب منو روشن کرد.
یه حسی گفت:
تو باید زندگی کنی. با کیفیت، به خاطر حسن و باربد که تمام این مسیر همراهت جلو امدن
برای اونایی که دوستشون داری. برای خودت. برای آیندهای که هنوز نیومده.
همین شد که دیشب، کوهی از مکملهای ویتامین خریدم. برای خودم. برای حسن.
بدن خستهم رو تحویل گرفتم تا دوباره جون بدم بهش.
راستش…
حتی دیشب هم درد داشتم. هم تنگی نفس. هم بیداری تا خود صبح.
ولی فرقش این بود:
اینبار معنیِ درد رو فهمیده بودم. تحملش معنا داشت.
✨ اگه تا اینجا خوندی، بدون که این نوشته فقط شرح حال یه آدم نیست.
دعوتیست برای دوباره ایستادن.
برای زندگی کردن، نه فقط زنده موندن.
🕊️ به قول آلبر کامو، زنده موندن شاید غریزی باشه…
ولی «زندگی کردن» شجاعت میخواد.

