درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

خاطره‌هایی که هرگز از یاد نمی‌روند

بعضی خاطره‌ها اون‌قدر توی دل آدم ریشه می‌کنن که هرچقدر هم سال بگذره، هنوز بوی خونه و صدای آدم‌هاش توی گوش آدم می‌مونه.

‌‌

ما اولین خونه‌ای که توش زندگیمونو شروع کردیم، خیابون شریعتی، کوچه ملک بود. حدود دوازده سال اونجا ساکن بودیم تا اینکه بعد رفتیم خیابون سهروردی، همون خونه‌ی قبلی‌مون.

تو خیابون ملک، همسایه روبه‌رویی‌مون حاج‌خانم و حاج‌آقا بودن. سه تا بچه داشتن: مهرداد، مهناز و مینا. مهرداد و مهناز ازدواج کرده بودن و مینا هم همون اوایلِ سکونتمون تو اون خونه عقد کرد و بعدش عروسی گرفت. ما هم رفتیم عروسیش، یادمه چقدر شب خوبی بود. قبل عروسی مهناز دغدغه انتخاب لباس داشت که من بهش پیشنهاد لباس حنابندونم دادم. وقتی لباسم دید خیلی خوشش آمد و همونو تو مراسم مینا پوشید. خودش زیبا بود و چقدر هم اون تو لباس زیباتر شده بود، خیلی زیاد بهش می‌آمد.

روزهای شیرین با باربد

باربد خیلی زود زبون باز کرد. یک سال و خورده‌ایش بود که حاج‌خانم صداش می‌زد: «کاچ کانم!» حاج‌آقا هم می‌گفت: «کاچ آقا!»

یکی از ذوق‌های همیشگی حاج‌خانم این بود که روزی دو سه بار درِ خونه‌مون رو می‌زد، فقط برای اینکه از باربد کوچولو بپرسه: «باربد، چه خبر؟» باربد هم با اون لحن شیرینش می‌گفت: «سلامتی!» حاج‌خانم قهقهه می‌زد و دوباره می‌پرسید: «باربد، چه خبر؟» و اون با همون ذوق تکرار می‌کرد: «سلامتی!» انگار هر بار براش اولین بار بود که می‌شنید.

محبت و مهربونی حاج‌خانم هنوزم تو خاطرم زنده‌ست. اون موقع سنم کم بود و غم غربت و تنهایی تو تهران باعث شده بود بهش احساس وابستگی و تعلق خاصی پیدا کنم. یادمه هر وقت می‌دیدم درِ خونه‌شون قفل خورده و رفتن بیرون، دلم می‌گرفت... گریه‌م می‌اومد.

درس‌های زندگی و مهربانی

با گذر زمان تازه فهمیدم چطور آدم‌ها با بزرگ‌تر شدن تغییر می‌کنن، چطور یاد می‌گیرن احساساتشونو مدیریت کنن، و وابستگی‌هاشون رو جای درستش بذارن. برای من، تجربه‌ی زندگی این تغییر رو به وضوح رقم زد.

شب‌های یلدا یا مناسبت‌ها که بچه‌هاش جمع می‌شدن، حاج‌خانم یاد ما هم می‌افتاد. چون می‌دونست من و حسن تنها هستیم، از خوراکی‌های سفره‌شون برامون می‌آورد. منم سال‌های اول هفته‌ای دو سه بار از غذاهایی که درست می‌کردم براش می‌فرستادم، تا اینکه به مرور تعادلش رو پیدا کردیم. بودنش تو اون روزها برای من یه پناه بود، یه دلگرمی مهربون تو دل دلتنگی‌هام.

حاج‌خانم عاشق بچه‌ها و نوه‌هاش بود. همه‌ی انگیزه و شوقش اونا بودن. می‌دیدم چقدر برای جمع‌کردن‌شون آخر هفته‌ها برنامه‌ریزی می‌کنه. یه خونه‌ی پنجاه و سه متری، ولی چنان دل‌باز و گرم بود که خیلی از خونه‌های ویلایی بزرگ نمی‌تونن اون‌جور محفلِ عشق و صمیمیت بسازن.

یادگارهایی که ماندگار شدند

از وقتی از اون خونه رفتیم، هر چند وقت یه‌بار حال‌و‌احوال می‌کردیم. بیشتر با مینا در تماس بودم، چون دختر مینا تو شروع نوجوانیش یه دوره طولانی پیشم مشاوره می‌اومد، قبل از اینکه بیام ترکیه.

در پایان جلسات،با وجود پرداخت هزینه جلسات مشاوره ، باز برای تشکر یه نیم‌ست نقره‌ی زیبا برام هدیه آورد و یسنا هم یه نقاشی پُراحساس و چشم‌نواز از حسش به من کشیده بود. اون نقاشی یکی از زیباترین هدیه‌های زندگیم شد، به‌قدری احساسش خالص و زنده بود که هنوزم هر وقت نگاش که می‌کنم، همون حس رو لمس می‌کنم. سال‌هاست بین یادگارهای ارزشمندم نگهش داشتم.

روزی که خبر تلخ رسید

پنج‌شنبه‌ی پیش، یهو یادم افتاد مدتیه با مینا تماس نگرفتم. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم. صداش غمگین بود. پرسیدم: «مینا جان، چی شده عزیزم؟ یسنا خوبه؟ شوهرت خوبه؟»

گفت: «آره، خوبن... ولی...» یه‌دفعه زد زیر گریه. گفت: «مهنازمون... روز آخر جنگ، تو محل کارش شهید شد...» سرم سنگین شد... گفت فقط یه ربع قبل از اون اتفاق باهاش تلفنی حرف زده بود. بهش گفته بود: «صبر کن یه ربع دیرتر بیا خونه‌ی مامان، من دارم جمع‌وجور می‌کنم با هم بریم...» سه ماهه که دیگه برنگشته... مهناز مددکار اجتماعی بود، دوتا پسر داشت.

سخته باور کردنش. چهار ساعت بعد از قطع تماسم با مینا طول کشید تا تونستم به حاج‌خانم زنگ بزنم. بیست بار رفتم سمت تلفن و برگشتم... نمی‌خواستم اون صدا رو بشنوم، صدای زنی که همیشه پر از ایمان و آرامش بود...

همراهی و همدلی در سکوت

اما وقتی رسیدم، حاج‌خانم وقتی منو دید پرید بغلم و با هم زار زار گریه کردیم. یهو چشمم خورد به چشم‌های پر از اشک حاج‌آقا، دلم ریش ریش شد، رفتم سمتش و دستش رو بوسیدم.

اندوه این پدر و مادر کلمه برای توصیفش عاجزه. مینا انگار ده سال پیر شده بود، به زور معلوم بود لحظه‌هاش را می‌گذرونه. تو کل مسیر، حاج‌خانم با دل‌سوخته‌اش از دردش می‌گفت و فقط اشک می‌ریخت.

وقتی رسیدیم، حاج‌خانم مستقیم رفت سمت مزار مهناز،، دست کشید سنگ سردش بغل کرد، باهاش حرف زد و قربون و صدقه‌اش میرفت.

جیگر ادم آتیش میگرفت.. هق هق گریه هام تموم نمیشد

من حاج خانم اروم بلند کردم کنارش نشستم، سرش را هی میبوسیدم و نوازشش میکردم

من و حسن تایمی چند قدم عقب‌تر ایستادیم... تا خانواده راحت تر باشند

واقعا نه حرفی لازم بود، نه دلداری. فقط حضور، فقط بودن.

من گل و گلاب خریده بودم

شمع و عود بردم و یه سینی بزرگ رنگینک پسته‌ای و گردویی بادامی جنوبی که شب درست و تزئین کرده بودم بردم بین حاضران پخش کردم.

آن زمان هر وقت براشون رنگینک درست میکردم عاشقش بودند و دوست داشتند .

یه ظرف هم جدا برای خودشون درست کرده بودم که با خودشون به خونه ببرند با چای میل کنند

‌‌

مزار مهناز را با گلاب شستم و عطرآگین کردم و سنگ مزارش را با گل‌های تازه پر کردم. شمع و عود ها را روشن کردم

اینقدر حال و واکنش این پدر و مادر سر مزار من و حسن را متأثر کرد که موقع برگشت، تو پارکینگ بهشت زهرا، حسن دیگه بغضش ترکید، زد زیر گریه، حاج‌آقا را بغل کرد و گفت: «سختی که دارید بی‌نهایته… خواهش میکنم هر زمان کاری داشتید یا خواستید بهشت زهرا بیاید، فقط یه تلفن به من بزنید، میارمتون… بدونید نه فقط امروز تا همیشه شریک غمتون هستیم… قلبمون براتون به درد آمده.»

بعدش هم با هم رفتیم مزار پدر حسن. اونجا هم حسن با تمام وجودش هق‌هق گریه کرد، مزارش رو شستیم و تمیز کردیم. الهی بمیرم، حسن گریه‌هاش که تموم شد، با همون حالت بغض نگاه کرد و گفت: «خیلی دلم برای بابا این چند وقته تنگ شده بود…»

گفتم من هم خیلی زیاد دلتنگش هستم قربونت برم .

مینا به حسن گفت ما الان شما را خیلی درک میکنیم میدونیم چقدر سخته

بودن، سکوت و همدلی

همین روزها و همین لحظه‌هاست که آدم بیشتر قدر بودن کنار هم رو می‌فهمه. شاید کلمات نتونن عمق غم و دلتنگی رو کامل منتقل کنن، ولی حضور، لمس دست‌ها و نگاه پر از اشک، خودش قصه‌ای از عشق و همراهی رو روایت می‌کنه.

‌‌

هر گریه و هر بغض، نشونه‌ی زنده بودن عشق و یاد عزیزانی‌ست که رفتن، ولی هنوز تو قلب ما زندگی می‌کنن.

گاهی ما نمی‌تونیم درد رو از دیگران کم کنیم، اما می‌تونیم با بودن‌مون، با سکوت پرمعنای‌مون، با همدلی واقعی، بگیم: «تو تنها نیستی… قلبم با توست…» و همین حضور ساده، خودش مرهمی‌ست که تا ابد اثرش می‌مونه.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ ساعت 16:5 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • بی‌بی خیریِ من...

    دو ساله که نیستی، اما هنوز هر گوشه‌ی این زندگی بوی تو رو می‌ده

    گاهی دلم بی‌بهانه هوای بودنت را می‌کنه، همان آرامشی که فقط کنار تو معنا داشت.

    می‌دونی؟ نبودنت فقط سکوت نیست… یه دلتنگیِ عمیقه که با هیچ حرفی تموم نمی‌شه.

    می‌گن مرگ یعنی رفتن، اما تو هنوز این‌جایی؛

    در آرامش نگاه‌هام، در دعاهای شبونه‌م، در لحظه‌هایی که دلم می‌گیره و صدات رو از درونم می‌شنوم.

    به زودی به آستان آرامگاهت میام تا دلتنگی‌هام را سبک کنم و بغض‌های بی‌صدا را با تو تقسیم کنم.

    بی‌بی، نورت در دلِ من جاریه... تا ابد.

    روحت شاد مادربزرگ مهربونم 🤍🙏😭💔

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ ساعت 7:40 توسط : مریم | دسته : تبریکات و تسلیت های مناسبتی
  •    []

  • ‌‌

    ‌‌

    این بخش از نوشته هام چون مخاطبهای خاص داره ممکنه برای شما خواننده های عمومی یه مقدار گنگ باشه و من هدفم از نوشتنش اینه که به دست همون مخاطب ها این حرف هام و نقدهام برسه

    من خودم میگم اگر یکی روزی از دنیا رفتم دوست و آشنا از هر آنی ، که خواستند به زندگی عادی و شادی های روزمره شون مشغول بشند و هیچ توقعی از این بابت نیست که کسی بخواد خودش را مقید کنه به تغییر‌ سبک روال زندگیش و همانگونه که تو فضای مجازی روزهای قبل مردن من رفتار میکرده ادامه بده

    پس بنابراین به شخصه مشکلی با این داستان ندارم و نخواهم داشت اهمیت دادن به این مسایل برای من موضوع سخیفی به حساب میاد ....

    پس اگر خودم هم به فرض ملزم به رعایت این شرایط دیگران نباشم حرفی داخلش نیست .

    چون تکلیفم با خودم و توقعاتم واضح و مشخصه

    مدتهاست اینستام دی اکتیو هست خودم دسترسی ندارم ، تو شرایطی که این روزها ، خانواده در سوگ هستند و هنوز مراسم چهلم برگزار نشده توسط دو نفر برام استوری هایی از شادی کردن و قر دادن افرادی فرستاده شد

    اول به آن اشخاص گفتم که چه اشکال داره جوان هستند امیدوارم حال دلشون همیشه شاد شاد باشه

    و با قاطعیت هم خواهش کردم که ابداً برای من اینگونه اطلاعات و اخبار را منتقل نکنند چون به من هیچ ارتباطی نداره و دلم نمیخواد که ببینم

    و گفتم من به هیچ عنوان مدعی العموم و سخنگوی صاحبان عزا نیستم چون تجارب قبلیم اینطور بوده که ،هر زمان بابت حق گویی و حمایت به حق ورود کردم بعدها مورد قدرنشناسی بی رحمانه افرادی که براشون طلب حق کردم قرار گرفتم و جز پشیمانی و ضرر برام سودی نداشته .. لذا اگر کسی ناراحته یا معترضه خودش باید بگه ، من کاره ای نیستم و تمایل به تکرار تجربه آسیب گذشته ندارم

    به آنها اصل حرفم همین بود که گفتم‌ اما یه توضیح بابت خودم میمونه که ربطی به جانبداری سوگواران نداره و توضیح را ترجیح دادم اینجا بنویسم تا بخوام به آن ارسال کنندگانی که برام کلیپ فرستادند بگم چون توضیحات من باز به آنها ارتباطی نداره

    چیزی که به شدت تمام سالها ،من را تو این جماعت مورد عذاب و درد قرار میداد ناعدالتی سنگین و واضح و خودخواهی هاشون بوده

    که زیر بارش نرفتم ،و بابتش از چشمم حسابی افتادند و از دلم رفتند و دیگه نه تو شادی و نه غم ، اصلا هیچ جا دیگه نمیخوامشون

    من میگم وقتی خودتون اینقدر توقع و انتظار رعایت احترام متوفی و خانواده متوفی را حداقل تا چهلم برای خودتون دارید و نشان دادید در موقع سوگتون قبلا کسانی که حتی ذره ایی، رعایت نکرده اند واکنش شدید به آنها ابراز کردید

    واقعا چرا به کاری که میخواین بقیه در موردتون رعایت کنند اما خودتون ملزم به رعایتش نمیدونید ؟

    چرا فکر میکنید شما حق دارید ؟ اما بقیه افراد حق ندارند ؟

    اینها خبر از وجود آسیب طرحواره بزرگ منشی شما میده

    چرا وقتی کسی فرزند یا فرزندانش ، ایرادهای فاحش دارند به خودش اجازه میده ذره بین برداره و ایرادات بچه های دیگران را نکوهش و عیب جویی کنه ؟

    خب وقت تحلیگریت را بگذار روی سازندگی فرزندانت ... اگر سن فرزندت هم ، از تربیت و حرف شنوی گذشته خب حداقل سکوت کن و کاری به درست و بد بودن بچه های دیگران نداشته باش ... رک بگم فقط خودت تو این موقعیت مسخره کردی ، خیلی تابلوهه و زننده است .

    با وجودی که نقد و ایرادگویی بابت فرزند خودم هیچ وقتی نبوده و بابت بچه دیگری بوده..اما نتونستم تو آن موقعیت سکوت کنم و عینا همین نقدم را به ادمهایی که خواستند به هر قیمت جماعت خودشون را گردن بگیرند و تحمل انتقاد و حرف درست نداشتند را زدم

    در مقابل به جای پذیریش، با طعنه گفتند مثلا تو الان چون در مورد دختر فلانی گفته شده بدت آمده ؟

    گفتم حمایت من جانبداری شخصی و احساسی نیست من از اشکال فاحش نفس کار صحبت میکنم که این ایراد قابل دفاع نیست.

    به آن شخص چه مربوطه که در مورد رفتارهای اون دختر بچه نظر میده؟

    من شما نیستم، که فقط به هر قیمتی شده چون فلانی باهام فلان نسبت داره روی هر زشتی را بپوشونم و چشمام نبینه و گوشهام نشنونه

    اگر به خدا این رفتار از طرف مقابل هم بود و ناحقی میدیدم سکوت نمیکردم و تذکرم میدادم چه بسا بارها و بارها در موقعیتی که در غیاب شما اگر میدیدم نسبت به حقتون مغرضانه رفتار میشه واکنش جدی نشون دادم . ..بهم پرخاش شد ولی اجازه ندادم

    خودم میدونم بابت این اخلاقم خار چشم هستم

    اما من به این ویژگی اخلاقیم و اصالتم که ارزشم هست افتخار میکنم حتی اگر باکسی قطع رابطه باشم و دنیا ازش رنجش داشته باشم در غیابش ناحقی بشنونم واکنش نشون میدم و حرفم میزنم حتی اگر در مورد شما و تو همین لحظه و لحظه های بعد باشه .

    کاری که هیچ کدومتون چه شما ،چه بقیه انصاف و عدالتش ندارید و همچنین شهامت ابرازش هم ندارید .

    .... یا کسی که خودش تو بخش هایی از شخصیتش خدای ضعف و ایرادات هست اما به خودش اجازه بده مشغول ایراد گیری و مذمت بقیه در اون جوانب باشه ... خب این واقعا اشکال شخصیتی است باید ادم یه جا ،به خودش بیاد ...

    همه دارید با سن تقویمی وارد سالمندی میشید قرار نیست این همه ادعا داشتن و ایرادت را رفع کنید ؟ و از توهم دانای عقل کل، تو واقعیت ظهور کنید و باور کنید اشکالاتی که دارید پیچیده است

    ناراحت شدند که چند سال پیش من تو وبلاگم نوشتم من اگر روزی برسه بخوام فلان کس ها را کنار بگذارم برام مثل آب خوردنه

    میخوام اقرار کنم که آن روز ، که مدتها پیش رسید ، واقعیت نه تنها مثل آب خوردن بود از آن هم راحت تر بود ...چون من در فرصت دادن مجدد دیدم که هنوز اون نگاه ناعدالتی که همیشه موجب دردم میشد سرجاشه و قوی تر از قبل شده و از اصلاحات کاملا ناامید شدم ...

    شاید بقیه با هر کیفیتی ، تظاهری با هم بتونید ظاهر این ارتباط تلخ حفظ کنید اما من بمیرم نمیتونم .‌ رابطه وقتی لطف داره که تو بستر اعتماد ، احترام متقابل ، شفافیت و روراستی عدالت و تعادل باشه

    چقدر تاسف برانگیزه که صد مدل توقع و انتظار و باید و نباید نسبت به ما ،بابت عروسی ، بچه دار شدن ، عزا و... ، هزاران مدل اضطراب و تنش رسوندین به خودتون که میبینم میرسه قشنگ اول راحتی و برحق بودن برای خودتون قایل هستند مواردی که ما اگر رعایت نمیکردیم پوستمون را میکنیدین، انواع و اقسام منت هاتون را سرمون خراب کردید

    وقتی نوبت خودتون میشه ، میخواین دقیقا همونی باشه که آن تایم ما هم دلمون میخواست درکمون کنید و حداقل به خاطر قصور و نادانی بزرگترها با ما تسویه حساب نکنید .‌

    ‌‌

    من یکی که خیلی خسته شد بریدم از تعارضهاتون از اینکه معلوم نشد ما را میخواین یا ما باید تقاص کارهایی که خودمون نکردیم و بزرگترهامون کردند را پس بدیم اگر این ظلم اسمش نیست پس چیه ؟

    ‌‌

    تا حالا شده به خاطر کارهای اشتباه یه بچه دیگرتون چون زورتون بهش،نمیرسه بخواین بچه دیگه تون را تنبیه یا مجازات کنید ؟

    بهش فکر کنید میشه ؟ چه حسی اون بچه بی تقصیر و گناه بعد از مجازات های شما خواهد داشت ؟

    کمی چشماتون ببنیید وجدانتون را قاضی کنید خودتون جای ما بگذارید شما دقیقا این کار و با ما الخصوص با من کردید ؟

    وای اگر نبخشمتون ...

    به نظر من که به وقتش،همه این رفتارها، کارما، داره چه من باشم ، چه شما باشید فرق نداره به وقتش هستی عدالتش را برقرار میکنه

    کارهایی که نوه ها و بچه های خودتون میکردند اقتضای سن و حقشون بود، گولی مگولیند

    ولی برای ما و بچه هامون از دید قضاوت کج شما، گند عالم بود ...

    هر دفعه این ناعدالتی ها را دیدم دست خودم نبود اما قلبم از سوزی که در عمقش ،احساس کرد آه کشید ... نفسم حبس میشد نمیخواستم آه بکشم ولی نمیتوستم کنترلش کنم آه از وجودم غیر ارادی خارج میشد

    من که دلم هرگز نمیاد خار تو پای خودتون و عزیزانتون هاتون بره ولی اگر تو همچین روزهایی، قر و نانای میکنین نوش جونتون، اما لطفا روزیکه، شما هم نیاز به رعایت و همدلی،داشتید، دهان گشاد نباشید و اگر کسی کمی رعایت نکرد اون را فقط خواهشا نخورید. فقط همین...

    اول به خودم میگم ، به خودمون بیایم چون به خواست ما و بقیه نیست که بگن، الهی هیچ بدی سرمون نیاد دنیا تمام این بی عدالتی های رفتاریمون به خودمون در وقت مناسبش برمیگردونه ما چه بخوایم چه نخوایم ساز و کار هستی کار خودش را، میکنه آخه قانون طبیعیت همینه ،ورق وقتی برمیگرده که ما بیدار بشیم، تنها راه نجات همینه .

    شما هم صلاح خود را خود دانید .

    نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 19:6 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • «بودا می‌گه: رها کردن به معنای بی‌تفاوتی نیست، بلکه یعنی بفهمی برخی چیزها در دستان تو نیست.»

    دوستانی که رمز دارید ، ورود به مطلب رمز دار زیر بزنید ... 👇👇👇

    نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 16:38 توسط : مریم | دسته : فضای خصوصی
  • [ادامه مطلب]   []

  • اروین یالوم می‌گه «تروما و مرگ نزدیکان، آینه‌ای است برای شناخت خود و مرزهای ظرفیت ما برای همدلی و بازسازی عاطفی.»

    دوستانی که رمز دارید ، ورود به مطلب رمز دار زیر بزنید ... 👇👇👇


    -

    نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 22:49 توسط : مریم | دسته : فضای خصوصی
  • [ادامه مطلب]   []

  • دیروز عصر با فرزند اخر عمه فاطمه ام ، فرنوش تماس گرفتم حالش بپرسم .. عمه ام خیلی نگرانش بود و حمایتش میکرد ...بهش گفتم فرنوش جان میدونم هیچ کس جای مامانت پر نمیکنه ... ولی میخوام بدونی من از طرف خودم بگم کاری داشتی که از من و حسن برمی آمد ... بدونی تنها نیستی کنارت هستیم حتما بهمون بگو

    بهش گفتم؛ من یکشنبه که تعطیل بود ، مجدد کرج به مزار عمه و بی بی سر زدم ... گل روی مزارش بود که زیاد خشک نبود انگار برای یکی دو روز اخیر بود

    گفت ، که چه کسی آنجا رفته بوده.

    خیلی تشکر کرد‌، باز هم گفت مامانم مریم میدونی خیلی دوستت داشت

    گفتم اخرین بار مامانت را کرج دیدم چند روز کنار هم بودیم خاطرات اخرین دیدارمون شاد و دلگرم کننده بود... همین کافیه خیلی ارزشمنده ... روانش انوشه باد

    گفتم فرنوش جان هیچ تشکری نمیخواد بکنی .. حتی این رفتن من به مزار ، هیج فایده ایی برای رفتگان نداره من برای دل خودمه که هر وقت حس نیاز کنم میرم ...

    ‌‌

    مزار خودش و مادربزرگ را شستم .... هوا خیلی گرم و داغ بود چون سر ظهر رفتیم که توی ترافیک برگشت مسافرها از،شمال گیر نیفتیم ...

    فرنوش گفت الان اسباب کشی دارم مامانم بود همیشه اینجور مواقع ها چقدر از همه لحاظ حمایتم میکرد

    الان جاش خیلی خالیه و از نبودنش غمگینم

    گفتم معلومه خیلی برای تو ، این فقدان سخت هست .

    ( صد حیف که ما ادمها قدر بودن عزیزان و محبت هاشون وقتی عمیق میفهیمم ، که دیگه نیستند و رفتند ... واولین باری که جای خالی لطف هاشون دیده میشه همونجا انگار ادم یه بمب تو سرش می افته و سیلی واقعیت نبودنشون محکم میخوره ، اما آن موقع دیگه ،خیلی خیلی دیر شده )

    از طرفی باید به دوتا دیگه از بچه های عمه ام فرهاد و فرزین تسلیت میگفتیم که انجام تمام این کارها برامون کاری سخت بود درسته همدلی میدی اما دوباره سر غم را با تماست باز میکنی ... بالاخره انجامش دادم ..هر دفعه میدیدم برای تماس اینقدر بهم ریخته میشم که میگفتم فردا ‌‌زنگ میزتم

    اما دیروز گفتم اخرش که چی ؟ باید یه روز انجامش بدم پس همین لحظه انجامش میدم

    بعد تماس هام، انگار کل انرژیم از بدنم تخلیه شد ..‌ خسته و غمگین و مستاصل تا زمانی که به خواب رفتم ... باید حس و حالم ، اجازه میدادم جاری باشه و جلوی احساساتم نمیگرفتم ...این هم یه ورق از زندگیه ...

    دیروز تو خلوت گفتگوهای دونفرمون به حسن گفتم ..‌ کاش بعضی ها فهم و بهای شکستن و قداست و حرمت رابطه را ، واقعا میفهمیدن .یه وقتها جوری میشکننش و چشماشون روی همه چیز میبندن و بی محابا هر رفتاری دلشون میخواد باهات میکنند ، که اخرین باری که تو تصمیم میگیری برای همیشه کنارشون بگذاری .. به خودت میگی کاش لحظه ایی فکر و خویشتن داری میکردند و مسیر جبران برگشت اینقدر گل و آلود و امنیت رابطه را نابود نمیکردند که حتی اگر روزی اونها را هم ببخشی و رها کنی ، اما دیگه نمیتونی فرصت رابطه قبلی را بهشون بدی .. چون از اون مسیر برگردی ، حتما باز گل آلود میشی

    ‌ با تاسف گاهی دیوار حرمت ها ، جوری شکسته میشه که فرو ریخته اش میشه یه راه و مرز بی عبور

    میدونم و رسیده بهم که شاید بعضی هاتون پشیمان هستید، ولی عزیزان من ، دیگه چینی شکسته ، هر کاریش کنی مثل روز اولش نمیشه .. از ما گذشت ... در مورد بقیه حتما مراقب باشید . که تمام پل هایی که یه روز سرد شدی و خواستی ازش برگردی ویران نکرده باشی

    من و حسن ، هر دو در این موضوع عقایدمون کاملا مشترک و هم فکر هستیم ..

    ‌‌

    خیلی ها را دیدم که ، بدترین بلاها و ننگ ها را سر هم میارند دوباره باهم خاله بازی و رابطه میگیرند دوباره چند وقت بعد با یه اتفاق دیگه بدتر رابطه کثیف و بی حرمت میکنند دوباره باز با هم ادامه میدن‌‌‌

    ولی تو مخ من نمیره که به همچین روابطی برگردم.. معنای احترام برای من تو کادوی گرون و سفره رنگیمانی نیست ... تو حرمت و احترامی هست که نباید از بین بره ... من با نون و پنیر و نیمرو هم میتونم کنار بقیه خوشحال باشم ...بقیه هم اگر برعکس من فکر میکنند نظر خودشونه شاید خوشحالی هاشون میزان و معیار دیگه ایی تو رابطه داره

    کاش حداقل با وجود فاصله ، یه جا برای ملاقات بابت روزهای سخت ، کمک رسوندن ، برای خداحافظی ها ، تبریک گفتن ها ، تسلیت گفتن ها و چشم تو چشم شدن میگذاشتید

    با خودتون و ما چیکار کردید ؟

    که صدحیف و دریغاهایی همیشه تو دلمون جا خشک کرده ... و باید باهاش بسوزیم و حسرت بخوریم که میشد تو این دنیا به جای آزار دادن هم ، پناه هم باشیم

    حسن حرف خوبی زد گفت ما با همین آگاهی ها و غم ها مونه ،الان تو این نقطه از زندگی ایستادیم حقیقت زندگیمونه..‌ خودمون خواستیم پس باید ، قدر غم هایی که اینقدر براشون ،جسارت داشتیم که اجازه ندیم شان و احترامون بر باد بره ،را بدونیم ...بقیه اش دیگه اهمیتی نداره ......

    یا حق

    نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ساعت 16:32 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • ‌‌

    نیمه شب دوشنبه دوم تیرماه ۱۴۰۴ ساعت حوالی سه و چند دقیقه با صداهای وحشتناک و ممتد و لرزش خونه از خواب پریدیم ...

    شوک بهم دست داده بود ، هر لحظه حس میکردم الان خونه، روی سرمون خراب میشه ، تمام تنم میلرزید

    اینقدر هراسناک بود ... که به نظرم شبهای دیگه که وحشت کرده بودیم ، نسبت به آن شب شوخی بیش نبود

    تو همون وضعیت باربد باهامون تماس گرفت ، تا از ما خبر بگیره ؟

    نفس زنون میگفت خوبید برید یه جای امن خونه قرار بگیرید

    گفتم تو چرا این ساعت بیداری مامان ؟

    گفت بیدار شدم برم دستشویی .. نتم چک کردم دیدم دارند تهران حسابی میکوبنند

    خیلی نگرانتون شدم

    فهمیدم علاوه بر روز ، شب هم این بچه از دور ، آرامش نداره و دستشویی رفتن بهانه بود ..‌ مشخص بود دایم به خاطر ما و ایران ، در حال چک کردن خبرهاست

    ‌‌

    از صبح تا ظهر آن شب اصرار زیادی بهش کرده بودم که با دوستش متین تماس بگیره باهم برند کافه ، ساحل قد م بزنند ، شام بخورند .. و قبول نمیکرد و میگفت تو این شرایط حوصله بیرون رفتن ندارم

    میگفتم پسرم درکم میکنم نگرانی که تجربه میکنی .. اما همین کارهای کوچیک کمی روحیه ات عوض میکنه

    براش توضیح میدادم که افسردگی خیلی موزیانه ادم در بر میگیره . اگر این کارها را نکنی درگیرت میکنه ، خلاصه بالاخره موفق شدم راضیش کنم که چند ساعتی دور از فضای پر تنش اخبار و ما باشه

    شب که برگشت تماس گرفت و با متین کافه رفته بودند و شامشون هم بیرون خورده بودند

    مثلا دلم خوش شد که کمی خودش ریکاوری کرده

    ولی نیمه شب شوک بدی بهش وارد شد

    شانسی که داشتیم این بود که تو این شرایط من کلاً نت داشتم .. که از هم خبر بگیریم

    بهش گفته بودم هر زمان ما نت را از دست دادیم با خاله نغمه و یا خاله لیندا از طریق نت تماس بگیره آنها شاید مستقیم از خارج با من تونسته باشند تماس بگیرند

    به لیندا و نغمه هم سفارش و تاکید کرده بودم

    اگر این موقعیت پیش آمد الکی هم شده فقط به باربد بگن ما تونستیم تماس بگیریم حال پدر و مادرت خوبه

    اینقدر نمیدانستم قرار چی بشه سفارشش به یکی دوتا دیگه از دوستام کرده بودم که اتفاقی برای ما افتاد باربد فراموش نکنند

    واقعا فقط میتونم بگم ،بی نظیره ، محشره محشر،الهی شکرت ، غمت نباشه ، عالیه ، خدایا شکرت ...‌‌دیگه باکس هر چی بحران تو دنیا بود مثل پازل ما تکمیل کردیم ..

    چقدر روانمون تو این مدت فرسوده شد ... به همه هموطن های ایران و چه خارج، خیلی سخت گذشت هرکس به نوعی تو فشار بود

    اما من با مشاوره های که تو این روزها دادم به مراجعان تهران و چند شهر مختلف متوجه شدم جنگ واقعی در تهران بود و فشاری که مردم تهران سرشون آمد با اختلاف زیاد بقیه شهرها از نزدیک درگیرش نشدند

    چون تهرانی ها الویت مشاوره شون استرس و فشار روانی جنگ بود ، شهرستانی ها یه اشاره به جنگ میکردند و الویت گفتگوشون موضوعات شخصیشون بود

    به اصرار زیاد و بی تابی های باربد و لیندا ما سه روز و دوشب از تهران تو این بازه خارج شدیم ... یعنی احساس کردم اگر از تهران خارج نشم به این دو تا ظلم کردم ...

    به سمت شمال ویلای نغمه جان رفتیم از قبل لطف کردند پذیرای ما شدند ... خودش ایران نبود اما زحمت به همسرش دادیم .‌‌.. موقع برگشت هرچه گفتند بمونید و نرید اما دیگه شب به خاطر فرار از گرمای روز و افتابی برگشتیم

    ‌‌

    چون من نگاهم این بود که معلوم نیست که این جنگ چقدر ادامه داره، مگه ما چقدر میتونیم از تهران خارج باشیم کار و زندگیمون اینجاست ...

    میگفتم مثل دوره کرونا اولش مردم از خونه هاشون بیرون نمی آمدند بعد شروع کردند با ماسک رفت و آمد کردن دیگه اخرهاش هم چند تا درمیون ماسک میزدند

    یعنی سوت و کوری تهران ، تعطیلی مغازه ها ، باور کردنی نبود ..

    توی شمال زندگی عادی جاری بود و تهرانی ها که مونده بودند میدونند که چقدر شهر خاموش و خوفناک شده بود

    ما دوشب قبل آن شب کذایی برگشته بودیم

    فردای روزی که از شمال رسیدیم احساس کردم یه جایی از یکی جراحی هام سوزش شدید داره و حس کردم لباسم خیس شده رفتم دیدم بله چند از بخیه هام که کاملا خوب شده بود باز شده و همینجور ترشح و خونابه داره پس میده ...

    علت را هم نمیدونم کجا بهش فشار آمده که موجب پارگی شده

    با تجاربی که داشتم فعلا اون ناحیه را به کمک حسن در روز دو بار پانسمان میکنم که از عفونت بلکه جلوگیری بشه هنوز نتونستم به دکترم جراحم دسترسی پیدا کنم که ببینم برای ترمیمش چیکار میخواد بکنه.....

    برای امثال ما که نیاز به دسترسی به پزشکهامون داریم تو این شرایط شاید این اتفاق در مقابل بیمارانی که در حال حاضر وضعیت حاد دارند این حداقل مشکل برای من هست ... من مطمینم که خیلی از بیماران تو این شرایط اختلال های زیادی در درمان هاشون ایجاد شده، حتی ممکنه جبران ناپذیر باشه

    اینقدر باربد به استیصال و نگرانی رسیده بود .. که چندبار بهم گفت مامی ای کاش تو حداقل نرفته بودی من خیالم از یکیتون راحت بود ... در صورتی که من در تصور خودم فکر میکردم شاید از اینکه من و پدرش کنار هم هستیم برای او از نظر روانی بهتر هست ... ولی اینقدر دچار نا امنی بود که به نظرش می آمد کاش یکی از ما تو جای امن تری بودیم .

    باربد میگفت مامی من و تو حتی فرصت نکردیم با غم دوری و جدایی همدیگر کنار بیایم که این حوادث اتفاق افتاد .. ادم جونی براش نمیمونه .. من هنوز بغض رفتن تو از پیشم ، تو دلم بود ..

    شب که میشد باید منتظر میمونیدم زیر این سر و صدا ها که وقتی ترامپ از خواب مرگش بلند میشه

    ببینیم برای فردامون چه خوابی دیده ...درد گرفته هر دفعه یه مدل چرت و پرت میگفت...

    اخه ادم اینقدر شارلاتان و بی ثبات .... لعنتی مردم آواره شدند ، ادمهای غیرنظامی کشته شدند ، خونه ها و برخی مغازه ها ویران شدند ...

    دارید چه میکنید ؟

    انگار یه گیم کامپیوتری دست قدرتها بود دعوای مسخره شون ، روی این بود که موشک اخر باید ما بزنیم ...

    ول کنید بابا ...مردم ذله شدند ...

    آسیب های روانیش که بر بزرگترها بماند که تا مدتها چقدر پررنگ خواهد بود ..

    یه عالمه ادم افسرده ، مضطرب ، پانیک شده و... هست که تمام این اختلال ها روی تمام ابعاد زندگیشون تا مدتها ، تاثیر گذار خواهد بود

    از اون بدتر چندین برابر بچه ها تو این فاصله آسیب های شدید خوردند ... که هی اثراتش به مرور خودش نشون میده ...

    به کدامین گناه دنیای بچه ها که باید پر از شادی و امنیت باشه اینگونه به مخاطره میندازین؟

    بعضی از این خارجی های هموطن ، از دور انگار سریال هیجان انگیز دنبال میکردند خوشحال که یکی قراره وطن را باب دل آنها بیاد آزاد کنه و هی رجز و سرزنش برای ادمهای که زیر این خطر بودند میخوندن

    خیلی زرنگید به قیمت جون و مال بقیه ، آنها برند وسط طبق سفارش شما که دورید ، میخواین دنیا را باب دلتون بسازند .

    از راه دور فیس عقاب برامون میگیرند

    ما هم سالهاست خیلی چیزها باب دل و میلمون نیست

    اما ساختن اون دنیایی که قراره انسانهای بی گناه براش قربانی بشند ، اون دنیا میخوام هزار سال ساخته نشه ...که مادری و پدری داغدار فرزندشون بشند .... و بچه ایی درد یتمی بکشه

    از آتش بس هم که تو غم و اندوه رفتید ... یعنی ما یکی یکی بمیریم یا معلول و صد مدل ناراحتی اعصاب و روان بگیریم تا امثال شما کیف کنید ....

    الان که از دید اونها خاک بر سرمون کاری نکردیم و هرچی سرمون بیاد نصف حقمونه

    یا از دور میگن برای نوه هامون حداقل ایران را نجات بدیم .... فقط از دور دستور و نسخه میپچن تو امنیت کامل و رختخواب گرم و نرم

    چشم عباس آقا ... ما برای نوه های امثال تو خودمون و خونه هامون ویرانه کنیم ...

    ..‌ لعنتی تجاوز به خاکت شده ، شعورت برسه اون نوه بعد ها بفهمه تو همچین تفکری داشتی شرمش میاد ازت اسم ببره ...

    ‌‌

    بعد میگن آخ یادتون بیفته به مادران دادخواه :

    عزیزم ما همه برای ،جیگر سوخته اونها دلمون کبابه ... فراموش نمیشه هرگز ،همیشه همدلی لازم هر کس به توان خودش با وجود معذوریت ها و محدودیت هاش کرده و گفته..... شما هم که از دور فقط پاتون بندازین سر پاتون هی چرت و پرت و سفارش خواستین ، تفت بدین

    اما بفهم ؛ الان بحث کشورت ایران هست که یه خارجی ممکنه به دستش بیفته مثل گوشت قربانی بین هم تقسیمش کنند ... غیرتت کو ؟

    زیاد نیاز نیست ، ادم فسفر مغزش بسوزنه ..‌.. که در جنگ ها کسی که تاوان واقعی و حقیقی را میده مردم عادی هستند ،نه قدرتها که جاشون امن و گرمه

    محمود درویش ، جان و درد کلام به قشنگی گفته :

    جنگ پایان خواهد یافت

    و رهبران با هم گرم خواهند گرفت

    و باقى می‌ماند

    آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است

    و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است

    و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمان‌شان نشسته‌اند

    نمی‌دانم چه کسى وطن را فروخت

    اما دیدم چه کسى

    بهاى آن را پرداخت.

    ️ ‌‌

    در پست قبلی از لطف و مرحمت برخی از دوستان خوبم تشکر کردم در ادامه میخوام باز

    از نست عزیزم تشکر کنم که ایشون هم پیگیر جای اقامت ما در خارج تهران بودند

    رضوان عزیزم از رفسنجان که همدلانه از من برای رفتن به شهرشون دعوت کردند

    از همدلی ها و همراهی بی نهایت دوست خوبم افسانه جان که در موارد دیگری ، گرمای محبتش به من انتقال میداد

    به داشتنتون افتخار میکنم که حس رفاقت واقعی را به من نشون دادین .. امیدوارم من هم در دوستی با شما همیشه سربلند باشم

    چون ممکنه اسم عزیزی اینجا از قلم بیفته به طوری کلی از تمام دوستان ایران و خارج که با ارسال پیام و تماس دایم پیگیر حالم بودند بی نهایت سپاسگزارم

    ‌‌

    من چون شکر خدا ،شانس دسترسی به نت داشتم ..

    یه کار خوبی که تو این روزها ازدستم برمی آمد انجام دادم این بود که از صبح با یک لیست بلند به افرادی که خارج ایران بودند، از طریق دوستانم برای خودشون ، دوستانشون ، دوست های دوستانشون .. شماره هاشون به من میرسوندن و خبر حال و سلامتی خانواده هاشون را منتقل میکردم .‌‌...

    تجربه عجیبی بود ... بعضی ها که تماس میگرفتم اینقدر تو حال انتظار و نگرانی بودند با تماسم کلی گریه میکردند ... مخصوصا مادرانی که بچه هاشون خارج ایران دانشجو بودند ... مادر خودش تو قلب خطر و جنگ بود ولی تا میگفتم از طرف مثلا فلان بچه شما تماس میگیرم اون حالش خوبه ، فقط میخواد حال شما را بدونه .‌‌انگار بهش یه دنیا میدادن

    اینقدر بهم از این بابت حس خوب منتقل میشد نه تنها خسته نمیشدم اگر هزار تا تماس دیگه هم بهم محول میکردن با جان و دلم انجام میدادم ... و بهشون تاکید میکردم کاری بود باز از طریق من میتونید لینک بشید

    ‌‌

    ‌آرتور شوپنهاور ببینید چه خوب میگه که :

    وقتی جنگی آغاز گردد، هرکسی باید

    سهمی پرداخت کند. سیاستمداران باید

    سلاح، ثروتمندان باید مخارج، و فقرا

    هم باید فرزندانشان را گسیل دارند!

    وقتی جنگ تمام گردد، سیاستمداران

    دست یکدیگر را می‌فشارند، ثروتمندان

    قیمت‌ها را افزایش می‌دهند و فقرا نیز

    به دنبال گور فرزندانشان می‌گردند!

    ‌‌

    الهی که از هر شر و بدی زین پس در امان باشید .‌‌...🙏🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️

    ‌‌

    از ترکیه با خودم قرار داشتم اولین کاری که رسیدم ایران برم مزار عمه فاطمه که تازه فوت کرده بود سر بزنم اگر جنگ نشده نبود ، همون جمعه که رسیده بودم میرفتم

    آتش بس که اعلام کردند ، اولین کار دیروز ساعت چهار عصر از تهران به سمت بهشت سکینه کرج رفتیم

    حوالی منطقمون با اولین چیزی که برخورد کردیم چند مغازه کنار هم بهش موشک خورده بود و ویران شده بودند ... از اینکه روز قبل این مغازه ها را سالم دیده بودیم و فرداش اینجوری ویران شده حال بدی بهمون منتقل شد

    رسیدیم کرج

    هوا حسابی غبار آلود بود

    بهشت سکینه خلوت خلوت ، به ندرت چشمت از دور به کسی یا یک ماشین اتفاقی می افتاد

    یکم طول کشید مزار عمه پیدا کنیم چون مزار مادر بزرگم دو طبقه بود توی مزار مادربزرگ با هم دفن کرده بودند

    سنگ قبر متوجه شدم صبح تازه گذاشته بودند سیمان کنارش تازه بود چون شکل سنگ قبر، بی بی عوض شده بود برای همین سخت پیدا کردیم ...

    همش تعجب میکردیم چطور مزار را پیدا نمیکنیم

    یعنی از لحظه ایی که با سنگ مزار عمه و مادربزرگم روبه رو شدم گریه کردم تا وقتی که برگشتم، همینجور یه بند تا خود تهران گریه میکردم ... واقعا فضای خلوت آنجا و اولین روبه رو شدن برای من یه سوگ غریبانه به معنای واقعی بود ..‌ با خودمون آب اورده بودیم که مزار مادربزرگ بشوریم دیدیم چون سنگ تازه نصب کردند نمیشه آب بریزم سیمان دورش خراب میشه

    مزار روبه روی مادربزرگم پدربزرگ آقا احسان شوهر دختر عمه ام مینا هست یه عالمه خاک روش نشسته بود به جاش مزار آن بزرگوار را با آب ،حسن تمیز کرد و شست .

    روی سنگ مزار عمه ام نوشته بود:🖤💔💔

    ای فلک اینجا جهانی خفته است

    زیر این خاک آسمانی خفته است.

    (روز وفاتش ، روز تولد مادربزگم بود 💔😭)

    رسیدیم تهران دیر موقع شده بود حسن رفت یه چیز کوچیک گرفت اورد تو ماشین بخوریم ..‌ هرچی گفتم حالم بد هست اشتهای خوردن اصلا ندارم اصرار کرد که فشارت میفته خیلی گریه کردی حالا یه کوچولو بخور

    از پس اصرارهاش برنیومدم اندازه یه لقمه کوچیک خوردم اینقدر بغض و فشار تو گلوم بود انگار این لقمه به زور لای بغض هام رد میشد به ثانیه ایی نرسید همون لقمه را شدید بالا اوردم ...و دچار حالت تهوع زیاد و ادامه داری شدم هرچی حسن گفت ببرمت درمانگاه سرم بزنی قبول نکردم ..

    خلاصه با یه حال سنگین و غمگین خونه آمدیم ...

    در نهایت ،حسن گفت هوا خیلی گردخاکی و غبار آلود بود دوباره به زودی اونجا میبرمت ، احتمالا نیاز درونی و احساسیت تایم بیشتری میطلبه که آنجا بشینی و بغلم کرد مجدد بهم تسلیت گفت .....

    دنیای بی رحم💔💔💔😭😭

    نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴ ساعت 23:4 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • امروز تا از خواب بیدار شدم با دختر عمه ام فریبا تماس گرفتم ، حال دلتنگش ، جویا بشم .

    عمه ام علاقه خاصی نسبت به فریبا دخترش داشت ، خیلی بهش نزدیک و محرم هم بودند

    هم خودم از نظر روانی و سوگی که تجربه میکنم نیاز به این تماس داشتم و هم فرد سوگ دیده میدونم کوچترین همدلی از اطرافیان ، میتونه نوازشی بر داغی که تو قلبش قل قل میزنه، باشه

    برام ازشرایط اتفاقات پیش آمده ، بابت عمه ام دقیق تر توضیح داد ...

    تو صحبت هاش بهم گفت کانسری که عمه ام گرفته بوده ، دقیقا شبیه سرطانی بوده که تو گرفته بودی..

    تو این سالها ، چند نفری ،در اطرافیان عمه ام به یک نوعی درگیر این بیماری ،البته از نوع دیگه شدند ... خدا را شکر همگی درمان شدند و بهبود پیدا کردند .

    عمه ام چقدر برای همگی ناراحت شد و غصه خورد زمانی که خودش سلامت بود...

    الان همه هستیم .. اما عمه ام بعدها خودش درگیر این بیماری شد و یک ماهه از پا درآمد

    برای همین همیشه تو این سالها خیلی تاکید کردم ؛ اصلا و ابداً نمیشه شرایط یک بیمار دیگه حتی به طور کامل مشابه را بابت ، نتیجه با هم مقایسه کرد ‌..

    بنابراین افراد مبتلا ، وقتی اخباری تلخ از این بیماری میشنوید دچار افت امید و استرس نشید شما تنها کاری که ازتون برمیاد اینه که مسیر درست درمان با پزشکان باتجربه پیش برید . و خودتون با احتمالات نگران کننده درگیر نکنید .اجازه بدین بدنتون با امکانات موجود نتیجه خوب بگیره

    تلخ ترین درک قسمت سرطان اینه که : سلولهای بدن بیمار، علیه سلولهای خودش قیام میکنه .. انگار بدنت بهت خیانت میکنه و بیمار با مسیر سخت درمان باید ، این سلول وحشی شده را خفه کنه

    میخواستم یه پیام به کسانی بدم که اگر غمی سنگین در دل خودشون دارند و در نهایت چاره ایی ، جز تسلیم و پذیرش ندارند

    عزیزکم ، دوره غمت که به سر رسید و سبک شد .. تو فراموش نمیکنی ، اماحتما دوباره جوانه میزنی ، قدر یه سری ادمها را بیشتر میدونی ، از یه سری ادمها برای همیشه فاصله میگیری، ممکنه با ادم های جدید آشنا بشی ، تو ادم قبل نیستی به واسطه غمت تجربه های جدید یاد میگیری ... معنای غمت مسیر زندگی و لوکیشنت عوض میکنه.. بالاخره اینقدر رشد میکنی که میتونی با وجود دردی که از سر گذروندی ،دوباره طلوع خورشید ببینی ، بخندی ، حس های خوب تجربه کنی .. بهت قول میدم از این تاریکی مطلقی که الان داری احساس میکنی ، بالاخره دور میشی و این حال ثابت نمیمونه .... و با این تجربه ها قطعا تو ادم قبل این غم نخواهی بود .. یه ادم جدیدی که وسط یه کوه درد متولد شدی ..

    ‌‌

    نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 15:46 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • عمه فاطمه ام ، بارها و بارها ، اتفاقات خوب و بدی که در حال وقوع بود را در خواب میدید

    و حتی اخبار ناراحت کننده ایی که میخواستند ازش پنهان کنند که اذیت نشه ، خودش به وضوح در خوابش میدید ...و می آمد اعلام میکرد

    تو ذهنم دیروز همش این بود که حالا اگر خودش بود و کسی دیگه رفته بود ... می آمد و با خوابهایی که میدید خبری از وضعیت نامعلوم این روزها میداد

    دیشب مرحله اول خوابم ، خواب دیدم که خونش هستیم . و خودش هم هست ،تو خونه اولی که در اهواز ساکن بودند .. یکی از عمه ها یه حجم زیادی خوراکی فکر میکنم لواشک های متنوع بود که اون عمه هم از طریق خواهرشوهرش که باهاش رابطه نزدیکی داره و رفته بود یه سفر خارجی سفارش داده بود برای عمه فاطمه آورده بود

    بعد عمه ام به هممون تعدادی از آن لواشک ها داد .. و من هم ازش خوردم و یکی از اون لواشک ها خاص و گرون بود که مخصوص اون کشور بود ..

    بعد شوهرش بهش معترض شد که من این لواشک ها را دوست دارم تو بیشتر این لواشک ها را به علی ( بابای من ) دادی

    بعد عمه ام ناراحت شد و باهاش برخورد کرد و تذکر داد که اروم باشه برای اون هم نگه داشته و دیگه ادامه نده

    ( عمه ام بچه اول ، بابا بچه دوم بود و این دو نفر ، به خاطر خاطرات مشترک کودکی و همبازی بودن خیلی به هم تعلق داشتند ... با وجود اینکه فاصله سنیشون کم بود اما عمه ام همیشه یه نقش حمایت گر و مادرگونه نسبت به پدرم و حتی بقیه داشت . و خیلی روی بابام تعصب داشت )

    بعد یه عادتی که در زمان حیاتش همیشه داشت این بود که اگر یه خوردنی داشت بین بقیه تقسیم میکرد و یا براشون نگه میداشت و نمیتونست تنها بخوره

    بعد یه قسمت دیگه خوابم عمه ام رفت کلی ماهی های مختلف گرفت که برای ناهار درست کنه

    در زمان زنده بودنش با وجود اینکه توان جسمی خرید کردن مستقیم نداشت اما از یه مغازه که ماهی های جنوب می آورد تلفنی مرتب ماهی و میگو سفارش میداد و برای بچه هاش و یکی از عمه هام که کرج هست و بابام اینها با اسنپ می فرستاد ...( وقتی از خواب بیدار شدم روی بخش خرید ماهی در خوابم تمرکز کردم یادم به این محبتش افتاد)

    قسمت بعدی خوابم ... عمه ام نبود و میدونستم فوت کرده ... با دختر عمه ام فرزانه که خیلی پر اندوه بود ..باهام قرار گذاشتم که سر مزارش بریم

    یه اسنپ گرفتیم که به سمت مزارش بریم وقتی به مقصد رسیدیم انگار مزارها روی تپه بود که اول ورودی مزارها ،یه مزار آنجا بود روش پارچه سبز پهن بود بهش گفتم اون که مزار عمو هست ... و مزار عمه و بی بی اونجا نیست .. یه قطعه قدیمی و یه سکوت آرامش بخشی داشت ،ولی انگار ادمهای غریبه که ما نمیشناختیم سر مزارش می آمدند و بهش سر میزدن

    بعد شک کردم به دختر عمه ام گفتم اینجا شبیه در ورودی بهشت سکینه نیست نکنه اسنپ جایی دیگه ما را اشتباه پیاده کرده ..

    فرزانه گفت نه درست امدیم بی بی و مامان یه قطعه دیگه هستند .. نشستیم عموم زیارت کردیم و پارچه سبزش مرتب کردم بعد سمت قطعه بی بی و عمه رفتیم

    از قطعات عبور میکردیم تا برسیم ، همون فضای پر تلاطم آرامستان ها را داشت یه عده داشتند تازه متوفی خودشون دفن میکردند یه عده دیگه کناز مزار رفتگانشون نشسته بودند

    یه قطعه توجه ام جلب کرد که روی تمام مزارها پارچه سیاه مخمل پهن کرده بودند و سیاهی یک دستش انگار یه احساس غم با ترسی را به ادم منتقل میکرد

    کم کم رسیدیم به قطعه مادربزرگم و عمه ام ... .. به حدی زیبا و قشنگ بود که اصلا زیبایش دنیایی نبود آسمانش یه رنگین کمان شفاف و رنگ های خاص داشت و تا چشم کار میکرد یه چشم انداز پر از سبزی و زیبایی شگفت انگیزی بود ..

    بعد چند تا خانم سر مزار عمه ام نشسته بودند که نمیشناختم یهو یکیشون انگاربرای التیام دل دختر عمه ام گفت این قطعه خودش قشنگ و زیبا بود اما از وقتی شما عزیزتون اینجا دفن کردید اینجا به این قشنگی و بهشت شده و قشنگ تر از این هم میشه ( یادم میاد همین الام موهای تنم مور مور میشه )

    خوابم جنس یه رویا را داشت .. حسم میگه بی بی و عمه ام و عموم .. یه جا هستند و حالشون خوبه .. و اینکه عموم لب آرامستان خاک بود این بود که اون انگار به استقبالشون آمده

    مادربزرگم و عمه ام با دلتنگی و سوگی که هیج وقت از قلبشون و یادشون نرفت از دنیا رفتند ...امیدوارم وصال را تجربه کرده باشند و دلتنگی هاشون شسته شده باشه .... و الا این دنیا پر از تجربه رنج و درد براشون بود .

    پی نوشت : فرزانه عزیزم قلب زخمی و بی قرارت بوسه باران میکنم چون در تمام این مدت هرچی خواب دیدم تو داخلش بی تاب بودی خدا به تو و خواهر و برادرهای دیگه ات صبر عظیم بده که بتونید طاقت بیارید جاش میدونم خیلی براتون خالیه و حس میشه چون به معنای واقعی برای فرزندانش مادر دلسوز و حمایتگری بود 🖤🙏

    نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:21 توسط : مریم | دسته : رویاهای زیبا و خاص ، خوابهای معنوی
  •    []

  • به سالم ترین فرد خانواده وقتی دیگر فریب بازیهای روانی را نخورد برچسب ناسازگاری می زنند.

    دکتر نیکول لیرا

    ‌‌

    دوستانی که رمز دارید ، ورود به مطلب رمز دار زیر بزنید ... 👇👇👇

    نوشته شده در شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 23:12 توسط : مریم | دسته : فضای خصوصی
  • [ادامه مطلب]   []

  • هر زمان كه از زندگى به تنگ آمديد دست به قلم شويد، نوشتن درمان بزرگ همه دردهاى بشرى است.

    كارل يونگ

    دوستانی که رمز دارید ، ورود به مطلب رمز دار زیر بزنید ... 👇👇👇

    نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 17:5 توسط : مریم | دسته : فضای خصوصی
  • [ادامه مطلب]   []

  • .

    «گریه کن: این اشک‌ها گلبرگ‌های قلب‌اند.»

    -.پل الوار.

    ‌‌

    دوستانی که رمز دارید ، ورود به مطلب رمز دار زیر بزنید ... 👇👇👇

    نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:41 توسط : مریم | دسته : فضای خصوصی
  • [ادامه مطلب]   []

  • خیلی پیام و ابراز نگرانی از شما عزیزان در مورد وضعیت پسرک که مادرش را از دست داده ، گرفتم

    من اینجا ترجیح میدم برای حفظ حریم خصوصیش به جای اسمش ، پسرک خطابش کنم .

    واقعا چقدر شماها مهربانید و قلبتون به وسعت دریاست .. من را ببخشید که بابت پست قبلی شما را متاثر کردم ...🙏❤️

    با توجه به حجم احساسات غم انگیزی که در شما ایجاد شده بر خودم وظیفه دونستم که شما را از آخرین خبر از وضعیت پسرک مطلع کنم

    مجدد باز برای رعایت حریم خصوصی کلیات وضعیت را میگم شنیدن جزییات هم خیلی دانستنش برای شما واجب نیست و آن قسمتش بماند برای خودم ‌. لطفا تا همین پست به این اطلاعات قانع باشید .. چیزی که مشخصه با توجه به تجربیات درمانگیریم ،رنجی و فقدانی برای پسرک رخ داده و زین پس زندگیش در یک مسیر دیگری افتاده و بی شک دلتنگی ها و چالش های خاص خودش را خواهد داشت

    اگر مطلب خاصی در موردش بود که بعد ها احساس کردم انتشارش فایده ایی خواهد داشت قول میدم بنویسم ... اما فعلا تا همین جا خبر تازه ایی جز طی کردن مسیر سوگ نخواهد بود

    من تقریبا هر روز تا خود امروز در رابطه با مدیریت وضعیت پسرک با خاله پسرک در تماس بودم ، یا خودم تماس گرفتم یا خاله خودش بامن تماس رفته حتی دو سه بار هم در روز گاهی ارتباط برقرار شده ... خیالتون راحت من هر آنچه که از دستم بربیاد تا هر وقت که لازم باشه بدون محدودیت زمان دریغ نخواهم کرد

    میدونم مادربزرگ پر مهر و محبتم بی بی جونم روحش شاد خواهد چون این عزیزان از بستگان او هستند و او بی،نهایت همشون دوست داشت .

    طبق گزارش خاله دوقلوی مادر :

    پری شب توسط پدر به پسرک فوت مادر اطلاع داده شد ... بچه واکنش خاصی اولش نشون نداده .. چند دقیقه بعدش بچه میره توی بغل عمه اش میشینه .. عمه گریه میکنه بچه شروع میکنه به اشک ریختن ... احتمالا چون عمه مهربون ،تحمل دیدن اندوه پسرک را نداشته .. وسط تجربه کردن غم باهاش یه شوخی میکنه حواسش پرت میکنه و بچه میخنده میره مشغول کارهای عادی میشه ( که درست تر بود عمه این کار را نمیکرد و اجازه میداد خبری که شنیده غمش را بچه ابراز میکرد و امتداد میداد)

    تایمی بعد پسرک میاد از عمه میپرسه مگه خاله از این خبری که برای مامانم اتفاق افتاده اطلاعی نداره ؟

    عمه میگه چطور مگه؟ چرا خاله میدونه

    پس چرا به من عصر زنگ زده باهام شوخی کرده و ناراحت نبوده

    چون خاله این روزها که تلفنی که با بچه که صحبت میکرده مثل روال قبل با پسرک شوخی میکرده و قربون صدقه اش میرفته ( بنده خدا خاله که چه فشاری و دردی را تو خودش خود خوری میکنه )

    بعد خاله که با من تماس گرفت گفت اینها را که گفته من الان نمیدونم تو تماس بعدی چیکارکنم ؟ و اینکه تلفنی به پسرک گفتم بیاید خونه ما ، قبول نکرده گفته فعلا نمیخوام بیام

    ( بهش گفتم چقدر به وضوح بچه مرحله انکار خودش را داره نشون میده .. دنبال امیدی هست مثل همین که خاله ناراحت نیست پس شاید خبری که شنیده جدی نباشه

    همینکه نمیخواد خونه مامان بزرگی بره که دایم اونجا بوده میترسه بره و آن خونه را با فضای بدون مادر و.‌‌‌.. تجربه کنه و روبه رو شدن براش دردناکه )

    من حدسم اینه که این بچه یک سری چیزهای مبهمی از حادثه را خودش از قبل متوجه شده و چون دردناک براش بوده حتی نمیخواسته سوال کنه که بهش حقیقت بگند ..

    ( و میتونم بگم واقعا تو این چند روز خیلی سخت بهش گذشته طفلک ... البته این حدسم به خاله اش نگفتم بیشتر خون به جیگر بشه )

    خاله گفت بعد از آن چند قطره اشکی که ریخته و همین یک سوال دیگه تا الان هیچ حرفی،در این مورد نزده و ابداً گریه نکرده ..

    من منتظر میمونم هر وقت خودش خواست خودش خونمون بیاد

    بهش گفتم عزیزم الان موضوع مهم برای این بچه حمایت کردن ،درست هست ... چون تازه این خبر را شنیده .. شما منتظر نمون اون بیاد شما تا عصر حتما برو پیشش .. با پوشش مشکی که داری برو .. بغلش کن و گریه کن و در مورد مراسم مامانش بهش بگو ...دستهات دورش حلقه کن باهاش حرف بزن

    بهش خیلی خوب توجه کن .. بوسش کن ، بگو اونم بوست کنه چون هر دو الان برای آرامش دادن به هم نیاز دارید تا متوجه بشه اندوهش با شما مشترک است

    اگر غمی ابراز کرد فشارش تحمل کن مثل عمه مهربونش حواسش پرت نکن

    ببخشید که باز تاکید میکنم ازت معذرت میخوام میدونم شاید سر زبونتون نچرخه ولی حتما مکرراً باید این از شما بشنونه مامان مرده ... که از چشم انتظاری بیرون بیاد

    چون هر چقدر تو هر مرحله سوگ گیر کنه شرایطش پیچیده تر میشه

    از دوقلو بودنت با مامانش یاداوری کن ، منابع امنیتی مطمین که بهشون احساس خوبی داره که بهم گفتی مثل پدرش ،خودت ، مادرت ، عمه اش ، دایی ، زندایی و بچه هاشون ... بگو همه کنار تو هستیم تا تو خوشحال باشی و ازت مراقبت میکنیم . و...... یک سری مکالمات و توصیه های دیگه را خلاصه مو به مو بهش گفتم بعضی ها را لازم دیدم بیشتر تکرار کردم یعنی مطمین شدم خاله همه را درک کرده که خیالم راحت باشه

    گفتم توصیه میکنم به لوازم مامانش دست نزنید که بیاید یهو ببینه هیچ اثری از ابزارهای مادر نیست ... درسته که ما هدفمون اینه که این فقدان را زودتر بپذیره اما از راه اصولی و درستش،... مراحل باید با توجه به شرایط بچه و آگاهانه پیش بره ... برای هر مرحله و تغییری لطفا از من سوال کنید بتونم که بهتون بگم راه درست تر کدومه

    خاله گفت باشه حالا که نظر شما این هست که من خودم برم میرم حتما بهش عصر سر میزنم

    به خاله گفتم ما در مورد پسرک حرف میزنیم اما من میفههم که خود تو الان در چه شرایط و تجربه سختی هستی،و میفهمم که از روبه رو شدن با پسر ک چقدر اضطراب داری ... عزیزم به نفع خودت هم هست که از این ترست عبور کنی الان هر دوی شما میتونید به هم التیام خوبی را بدین .. سخته ولی انجامش بده

    دیشب چون وقت دندانپزشکی برای نصب پروتز دوتا ایمپلنت ها داشتم در دسترس نبودم خودم اخر شب با خاله تماس گرفتم ...

    خوشبختانه به نحو احسن و عالی خاله مهربون تونسته بود توصیه ها را اجرا کنه و بی نظیر طبق تعاریفش شرایط مدیریت کرده بود ...عالی تر از این نمیشد

    البته بچه گریه نکرده بود ...

    الهی بگردم فقط به خاله گفته بود کی مقصر بود مامانم اینطوری شد ؟

    خاله گفته بود هیچ کس مقصر نبود دکترها هم تلاششون کردند ولی مامان زنده نموند..

    بعد گفنه بود من این هفته نبودم ، با، بابا ‌و مامان جون و دایی و زندایی و...‌ داشتیم مامانت را بدرقه میکردیم اونو خاکسپاری کردیم ... معلمت و مدیرت همه تو مراسم مامانت شرکت کردند

    و الان من خوشحالم که تو را دارم و تو هم منو داری .. بیا همدیگر را سفت بغل کنیم

    به پسرک گفته الان میای با هم خونه ما بریم چندتا از بچه ها آنجا منتظرت هستند ؟

    گفته بوده فعلا نمیام ...( خوشبختانه یه پسر عمه داره که همسن های خودشه خیلی با هم جور هستند )

    خاله گفته من میخوام اتاقت درست کنم یعنی لوازم به سلیقه خودم بخرم ؟

    گفته بود نه نخر صبر کن خودم میام انتخاب میکنم

    بعد خاله بهم گفت بی نهایت پر حرفی میکرده و تند تند از هر دری حرف میزده ؟

    گفتم نشونه های اضطراب زیاد هست ... فقط حوصله کنید بهش گوش بدین دل به دلش بدین .. لمسی نوازشش کنید ..یکم این روزها گذشت حتما ورزش بنویسیدش .. البته ورزش های رزمی را توصیه نمیکنم چون متاسفانه گاهی مربی های این ورزش ها با بچه ها خشن رفتار میکنند و این باید از تنش دور باشه همین ورزش های جمعی هم باشه خوبه ... یعنی برنامه ریزی تایمش مفید پر بشه اگر یوگای کودکان تو شهرتون هست خیلی زیاد براش توصیه میکنم

    گفت تند تند نقاشقی هاش نشون میداده بعد یکی از نقاشی هاش از صفحه جدا کرد اینقدر با فشار این کار کرد که سیم هاش نزددیک بود جدا بشه

    گفتم عزیزم چون احساس خشم و فشار از درون داره این علایم شما میبینی

    گفتم بعداً نقاشی هاش که میکشه دسترسی پیدا کردی عکس بگیر بفرست که ناخودآگاهش تحلیل کنم

    خاله گفت خودم با دیدن پسرک انگار یه وزنه گنده از سر شونه هام برداشته شد خیلی برام روبه رو شدن دلهره داشت ولی الان حس میکنم چقدر بهتر شد دیدمش

    خاله چون محل کارش اهواز هست و تا چند روز دیگه باید برگرده معمولا دوهفته یک بار میومده شهرشون و سر میزده ... گفت سعی میکنم از این به بعد هفته ای یک بار به خاطر پسرک بیام ، که به نیازهاش مستقیم برسم

    گفتم تا هستی این چند روز هر روز شما به پسرک خونه عمه اش سر بزن و بدون اجبار کردن هر روز بهش پیشنهاد بده بگو اگر میخوای همگی با پسر عمه بریم خونه مامانی انجا آنها هم منتظرت هستند

    گفت حتما سر میزنم

    بنده خدا خیلی تشکر کرد بهم چندبار پشت هم گفت مریم مریم مریم بودنت تو این روزهای سختمون اینقدر به ما کمک کرده و بهمون قوت قلب و جرات داده که نمیتونم چطوری این خوبی ها را جبران کنم ... هرگز نمیتونستم بدون بدون تو شرایط اینجوری به این خوبی جمع کنم

    حس حرفش و احساسی که از صداش گرفتم انگار تمام دنیا را تو قلبم گذاشتند...این کاستن درد آدمها تجربه ناب و وصف نشدنی هست

    گفتم عزیز جانم من تمامش را با رضایت قلبم انجام میدم نه جبرانی میخواد نه چیزی،من منتظرم آن روز بیاد که پسرک بتونی بیاری تهران من بتونم چند جا ببرمش براش خاطره بسازم ... این تشکرها را ول کن

    ما الان همه با هم غمگینمو عزیزمون از دست رفته ای کاش نزدیک بودم فیزیکی کمک های بیشتری میکردم

    گفت الان دوتا نگرانی دارم تو مدرسه بچه ها در مورد بی مادر شدنش حرفی بزنند و خیلی اذیت بشه ؟

    گفتم ببین چیزی که تو نمیدونی اتفاق میفته یا نه ؟ و در کنترل تو نیست ازش بیرون بکش که تو این شرایط سختی که هستی بتونی از ذخیره انرژیت برای جمع و جور کردن مواردی که هست استفاده کنی

    این موارد اگر اتفاق افتاد من که بهت گفتم کنارت هستم با هم براش راه حل پیدا میکنیم نگران نباش ( این تاکید من کنارت هستم ... برای افراد سوگ دیده البته نه فقط به زبان در عمل باید مطمین باشید حرفی که می زنید میتونید پاش بیاستید و مسیولیت آن را قبول کنید لذا من برای این به خاله ‌ اینو مرتب یاداوری میکنم چون خود خاله هم سوگوار هست و شکننده اون هم نیاز به حمایت و قوت قلب داره و این فرد حمایت بگیره میتونه آن را مثل زنجیره به آن بچه منتقل کنه )

    بعد بهش گفتم در ضمن تو به من گفتی معلمش گفته نگران نباشید من خیلی حواسم بهش میدم خود این معلم که آمادگی این مسیله را اعلام کرده حتما در جهت آرامش پسرمون تلاش خودش میکنه

    (به خاطر سوگ گاهی حافظه کند میشه باید بتونم نقطه های مثبت را که از خودشون گرفتیم را یاداوری کنیم )

    گفت نگران اضطراب شدیدش،هستم ؟

    گفتم عزیزم الان یه اتفاق بزرگی افتاده درسته ؟

    گفت بله همینطوره

    پس طبیعی هست که شما شاهد احساسات ناخوشایند توسط پسرک باشی دقیقا مثل حال فعلی شما ... الان ما تمام تلاشمون میکنیم راههایی را امتحان کنیم برای کاهش این اضطرابی که تجربه میکنه اگر دیدیم داره اضطراب وسیع تر میشه ..مراحل بعدی درمان را براش در نظر میگیریم .

    خود من این چند روزه که ذهنم درگیر این بچه بود یادم به خاطرات باربد وقتی بیمار شدم افتاد ... میدونم اینجا هم روایتشوم نوشتم ولی باز به یکی دوتاشون یه اشاره میکنم

    اولین باری که بعد از بیماریم برای جراحی کولونم بعد چند روز بستری با هماهنگی که با بخش جراحی کردیم ، باربد به عیادتم آمد

    یکی دو سال از این پسرک بزرگ تر بود ..‌ آن روز مرد کوچک من یه کت اسپورت با یه شلوار جین تنش بود موقع ملاقات همه را به گریه انداخت ... بیمارستان من سمت غرب بود .. خونه ما سمت مرکز ...

    بعد گریه کرد که من ترجیح میدم فعلا مدرسه نرم تا مامی اینجاست میرم خونه یکی از بستگان که میدونست نزدیکتر به بیمارستان هست ... چون تو این فاصله مامی را بیشتر احساس میکنم ... ( شاید اونجا در حالت عادی اصلا نمیخواست بره .. اما حاضر بود بهش سخت بگذره از اتاقش و اسباب بازیهاش دور باشه ولی نزدیک من باشه ...حتی شده به فاصله ... چون اضطرابش زیاد بود فکر میکرد نزدیکتر باشه حتما میتونه شرایط بد کنترل کنه

    الهی بگردم که بچه ام اینقدر آن دوران اذیت شد یادم میاد تمام وجود براش درد میگیره )

    یا اینکه قبل از فهمیدن بیماری من چند نفر از مدرسه باربد برای یه اردو منتخب شدند اینقدر باربد ذوق این اردو را داشت که حد نداره ...هر روز از رفتن این اردو حرف میزد یه روز که میخواستند برند بارون بارید و اردو کنسل شد ... خود باربد چند وقت بعد پیگیری انجام تاریخ دیگه برای اردو شد ... فکر کنید فسقلی رفته بود با مدیر مذاکره کرده بود ... من بستری بودم میان میگن اردوی که خواسته بودین فلان روز هماهنگ کردیم که برید ... باربد انصراف میده میگه من نمیتونم بیام و دوستهاش میرند

    از بیمارستان که مرخص شدم برام تعریف کرد

    گفتم چرا مامان نرفتی ؟ تو که خیلی منتظر این اردو بودی

    گفت به خاطر تو دیگه دلم شاد نبود و حوصله اش نداشتم برام مهم نبود

    خیلی مثال این مدلی دارم .... میخوام بگم که بچه ها رنج و ناراحتی را واقعا تجربه میکنند پس ما حتما کاری که میکنیم اینه که در هر بحرانی بچه ها را نادیده نگیریم نگیم اون بچه است متوجه نیست از پنهانکاری پرهیز کنیم چون بهمون بی اعتماد میشند ماجرا را خودمون هرچه که هست بهشون در حد فهم و درکشون بگیم خیلی بهتر است . و از همه مهمتر تمامی احساساتی که این وسط تجربه میکنند به رسمیت بشناسیم و بی اهمیت ازشون عبور نکنیم

    ما انسانیم و قدرتهامون محدود هست نمیتونیم صدرصد تضمین کنیم یه دنیای مطلوب کاملاً امن را برای بچه هامون تامین میکنیم ... قطعا هدف غیر از این نباید باشه اما اگر حوادثی که در کنترل ما نبودند رخ داد .. باید فضای ایجاد کنیم که آن بچه بتونه رنج خودش را در یک بستر سالم طی بکنه و آسیب های جبران ناپذیر روانی بهش نخوره ...

    چیزی که من را برای این پسرک قوت قلب میده منابع حمایتی اطرافش است . که ظاهرا همه شاید آنجایی که باید در مورد حال بد وضعیت روانی مادرش آگاه تر میبودن الان برای التیام قلب خودشون هم که شده برای این بچه جبران کنند ...

    به خاله گفتم که من به خاطر کارم فرزندان تک والد زیاد برخورد کردم ... خانواده هایی که درست و آگاه پیش رفتند بچه ها شرایط نسبتاً خوبی دارند و با فقدان و رنجشون تونستند صلح و همزیستی برقرار کنند .... هر وقت نگران پسرک شدی بگو من هستم و ساپورتش میکنم .. بگو من هم خودم تک والد بزرگ شدم اما از پسش برآمدم .

    پیام امروز خاله پسرک :

    سلام عزیزم

    پسر خواهرم امروز رفته خونه داداشم با دخترش نشسته نقاشی کشیده

    عکس نقاشی

    یه پسر تنها ،با چشمبند دست های کاملا باز کنار یه درخت که با فاصله ایستاده کشیده بود

    کپی تحلیل من که براش فرستادم .

    چه پسر باهوشی ماشاالله به چه قشنگی کشیده

    عزیزم لباس پسر را سر تا پا مشکی رنگ کرده

    که نماد سوگواری خودش هست

    چشم پسر را چشم بند زده که داره سعی میکنه اتفاقات تلخ و دردناک اطرافش نبینه یعنی میخواد واقعیت را انکار کنه

    قشنگ تو همین نقاشی حال این روزهاش را نشون داده

    آدمک که نماد خودش هست زا تنها کشیده و کسی کنارش نیست که این فقدانش را نشون میده دستهای آدمکی که کشیده کاملا باز گذاشته یعنی طلب کمک ، حمایت ، نیاز به همدردی ، و به آغوش کشیدن را داره درخواست میکنه

    و آدمک را بزرگتر از سایز واقعی که خودش هست کشیده میتونه هم نشان دهنده عزت نفس خوبش باشه هم تلقین و اطمینان جویی به خودش که من بزرگ شدم و میتونم خیلی کارها را بدون بقیه انجام بدم به گونه ای میتونه وجود رفتاری اضطرابی و وسواسی را نشون بده ... من حدس میزنم برای ایشون مورد دوم باشه.

    ‌‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:13 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • وقتی یه پستی میخوام بنویسم که محتوای غمگینی داره واقعا یه جنگ در خودم دارم که بنویسم یا ننویسم چون دلم نمیخواد به مخاطبم حال سنگین و غمناکی بدم ،دقیقا مثل این پست

    اما وقتی فکر میکنم مطلبش میتونه آگاه سازی ایجاد کنه فکر میکنم نوشتنش کار درست تری باشه

    اما با این وجود اگر روحیه شکننده و حساسی دارید ممکنه این مطلب برای شما مناسب نباشه .. با تصمیم با شماست

    مامان دوستت دارم ❤️

    این پیامک یه پسر هشت ساله است به مامانش ، که چند روزه مامان سی و هفت ساله اش به زندگی خودش پایان داده ، خاک سپاری انجام شده ولی پسرک خونه عمشه و خبر نداره که مادر را دیگه فیزیکی هرگز نخواهد دید و لمس نخواهد کرد

    فکر میکنه آن شبی که مامان را بیمارستان بردند چند روز میمونه و بعد برمیگرده ... دایم سراغ مادر را میگیره . و هی میپرسه مامانم کی میاد ‌ ظاهرا خیلی به مادر وابسته بوده

    از آشنایان هست برام تماس کاری سختی بود اما دیشب برای عرض تسلیت و همدردی تماس گرفتم خواهر دوقلوی فرد متوفی یعنی خاله پسرک ... بهم گفت چیکار کنیم خیلی سخت درد آوره هست که بهش بگیم

    مامانش خیلی بهش توجه داشت همیشه میگفت دلم نمیخواد یه قطره اشک از چشمای پسرم پایین بیاد

    بهش گفتم چقدر شرایط سختی هست بی نهایت از بابت رنجی که میکشید متاثرم از راه دور قلبم از این ماجرا خیلی مچاله شده و من همراه شما سوگوار بودم

    استوری های واتساپ پسر عموت را میدیدم جیگرم کباب میشد

    یادمه وقتی من خودم کلاس پنجم دبستان بودم

    اینها چهار تا بچه بودند ... بچه اول پسر که فکر میکنم کلاس چهارم بود ، بچه دوم این دوتا خواهر دوقلو حدود چهارساله شون بود و فرزند اخر، دختز سه ماهش بود که پدرشون به علت بیماری سرطان به رحمت خدا را رفت ... دقیقا یادمه که پسر بزرگه چقدر بی تابی میکرد چون چند روز مراسم پدر کامل کنارشون بودیم و از اهواز به شهرشون رفته بودیم

    من دیگه اینها را به واسطه ازدواجم و آمدن به تهران از نزدیک ندیدم ... تا اینکه این تابستان که اهواز رفته بودم عموی این بچه ها باز به خاطر ابتلا به همین بیماری از دنیا رفت و من و همسرم به نیابت خانواد خودم که از نظر مکانی دور بودند به شهرشون رفتیم و در مراسم تشیع عموشون شرکت کردیم

    همونجا مجدد این دوتا خواهر دوقلو را دیدم و باهاشون یه حال و احوال کردیم .... یکی از خواهر ها ازدواج کرده و یکی دیگه مجرد ....

    که خواهر متاهل بنا هر علت و ناراحتی که داشته بماند با برنامه ریزی قبلی از زندگی انصراف داد ..

    در کل من برای ادمهایی که به این علت از دنیا میرند بی نهایت و خیلی عمیق متاثر میشم .. چون حس میکنم انسانی که به این مرحله میرسه حتما خیلی درد میکشیده ... فریادهای خاموشی در درونش بوده که نتونسته ازشون بگه و در نهایت با همه اون فریادها دفن شده ..

    ادمهای که این افکار را دارند میترسند در موردش حرف بزنند چون بدجور قضاوت و سرزنش میشند همون یه ذره مویی هم که به زندگی وصلشون کرده اگر جایگاه یا موقعیتی هست نگرانند همه از دست بره و ظرفی که پر شده ، سر ریز بشه دیگه توانی و جانی برای افزون شدن درد ندارند

    یک تایمی از زندگی در خود مانده میشند و معمولا از تعاملات اجتماعی فاصله میگیرند

    و حتما کسی که قراره این اقدامات را انجام بده ،از قبل یک سری نشانه ها از خودش و حالش نشون میده ..اما اطرافیان به خاطر ناآگاهی نمیتونند این آلارم ها و هشدارها را دریافت کنند و نمیدونند چگونه کمک کنند به نوعی متوجه وخامت اوضاع نمیشند

    ادمی که به این مرحله میرسه در وجودش به احساس درماندگی عظیمی میرسه حس میکنه پناهی یا دوایی نداره .. خودش میان کوهی از درد ، تنها و بی کس میبینه و ترجیح میده با حذف خودش از درد رها بشه

    کافیه یه جرقه امید از میل به ادامه زندگی درش روشن بشه ، یه محبت واقعی به سمتش فرستاده بشه آن هم دو قدم از تصمیمش مطمین باشید ،فاصله میگیره ...

    اصولا ادم های که مرگ خودخواسته انجام میدن به نقطه ای از پایان و نیستی میرسند و دیگه تاب تحمل درد کشیدن در خودشون ندارند

    پس پر واضح است حتما در این ماجرا درد زیاد برای اقدام کننده وجود داره ... اینکه ما نمیبینم دلیل بر نبودنش نیست .اینکه ما فکر میکنم خوش به حال فلانی و دایم خوشبختیش و حال خوبش با همون ظواهری که هست میسنجیم واقعا یک درک و شناخت ناکافی از آدمهای اطرافمون هست

    ممکنه بگید این فرد مگه فرزندش امید کمی بود که این کار را نکنه .... درسته ... شاید بارها و بارها به خاطر همین بچه اش از تصمیمش منصرف شده اما یه جا اینقدر ظرفیت ادمه پر میشه که هر بحران و اتفاقی میتونه نیروی محرک انجام این کار بشه و فرد دیگه ممکنه در همون آن فقط ذهنش درگیر این بشه که تنها راه چاره اینه که خودش را از بین ببره تا فارغ بشه

    من با وجود اینکه دیشب بعد از قطع تماس با خواهر این عزیز سفر کرده تا خود صبح از ناراحتی نتونستم بخوابم و کلی در فکر آن بچه سر درد شدم . چون بیشترین آسیب از این ماجرا این طفل معصوم میخوره که هنوز برای ادامه زندگی به حمایت همه جانبه نیازمنده

    هدفم از نوشتن این پست ابداً درد ودل نیست .. فقط میخوام آگاه باشید اگر کسی در اطرافتون احساس کردید نشانه هایی از خود تخریبی و آسیب به خود داره حتما باید خیلی فوری روانشناس بالینی و الخصوص روانپزشک ارتباط بگیرید

    حتی این فرد نزدیک در فکر خودکشی اطراف شما میتونه خودش یک روانشناس ,روانپزشک یا پزشک باشه که در اون تایم به کمک نیاز داره ... ابداً این بحران و حال بدی ارتباطی به شغل افراد نداره .. از پارسال تا امسال خود من گزارش چندتا رزیدنت روانپزشکی را دارم که سویساید کردند و منجر به فوتشون شده پس لطفا به دیدتون وسعت بیشتری بدین که بتونید درک کنید که این بحران و افکار را هر کسی فارغ از شغل و موقعیتش میتونه درگیرش بشه ... الخصوص کسانی که منابع حمایت کافی خانوادگی از نظر عاطفی ندارند یا مدتها درگیر شرایط پر استرس از نظر روانی شدند

    لطفا سر خود به هیج عنوان داروهای اعصاب روان اگر مصرف میکنید یهو کنار نگذارید قطع یهویی داروهای اعصاب میتونه ادم را به سمت این تصمیمات سوق بده چون علامت های قبلی شدید تر برمیگرده حتما باید طبق یه پروتکل در فرایند دستوری پزشک دارو کم و زیاد بشه ‌..و برای دارو نخوردن مقاومت نکنید اگر لازم باشه از واجبات مصرف برای نجات و سلامت روان شماست

    هر کس که اقدام به سویساید ( خودکشی ) میکنه حتما از افسردگی زیاد رنج میبره پس افسردگی که شیوع زیادی هم داره و خیلی هم موزی هستش ، خیلی ساده بهش نگاه نکنید وقتی شدت پیدا میکنه ادم را حتی زمین گیر میکنه

    به هر حال کاری که از من بر می آمد این بود که به حرفهای خواهر از دست رفته طولانی گوش بدم باهاش همدلی کنم و بابت پسرک چشم انتظار مادر راهنمایش کنم

    گفت گوشی خواهرم دست منه و دیدم پسرش دیروز برای گوشی خواهرم پیام داده

    مامان دوستت دارم یه استیکر قلب ❤️هم گذاشته

    نگم براتون که چه حالی شدم از این حرفی،که شنیدم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭💔💔💔💔💔

    گفت به نظرتون کی بهتره به بچه بگه میگن پدر بگه بهتره تا کسی دیگه بگه ؟

    گفتم صد البته اگر پدری باشه که رابطه خوب و با کیفیتی با بچه داشته باشه بهتره آن بگه

    اما من چون هیچ شناختی از پدر بچه ندارم میتونم بگم کسی که نزدیک و آگاه تر میتونه بگه ، بهتره اون بگه

    بیشتر از این بچه را چشم انتظار نگذارید ..

    خیلی اذیت میشه .. حتی ممکنه به رفتارها شک کرده باشه و در نتیجه فکر کنه شاید چون مثلا فلان روز فلان کار بد کرده به خاطر کارهای اونه که مامانش برنمیگرده و احساس گناه درش ایجاد بشه

    .میدونم تو این شرایط خودتون هم هنوز شوک هستید ولی درست ترش این بود که بچه پا به پای شما تو مراسمات شرکت میکرد و این روند سوگواری را جمعی طی میکرد .الان هم هر چه زودتر گفته بشه برای اون سوگواری تا حدی قابل تحمل تر میشه

    فقط دقت کنید خیلی خیلی مهمه که این بچه مثل همه بزرگترها لازمه سوگواری کنه و هیجاناتش ابراز کنه لذا بهش گفته نشه گریه کنی مامانت ناراحت میشه نگید تو مردی باید قوی باشی ... این حرفها خیلی ممنوع است .

    تازه بهش بگید میتونیم همدیگر بغل کنیم گریه کنیم

    ادم وقتی غم داره گریه میکنه

    هر چیزی را میخواین بهش بگید اول بپرسید در مورد اون موضوع خودش چی فکر میکنه و میدونه ؟

    مهمه که بگید شما کنارش هستید و تنهاش،نمیگذارید..

    نگید مامان رفته پیش خدا .... از خدا خشم شدید میگیره و دسترسی عینی نداره و یه عالمه خشم سرکوب شده داخلش جمع میشه

    نگید مامان خوابیده ... که از خوابیدن بترسه

    متاسفم که اینو میگم اما اصولیش اینه که تکرار بشه براش هر وقت میپرسه گفته بشه مامان مرده ... که فرایند و مراحل سوگواری را طی،کنه و زودتر به مرحله پذیریش برسه

    امید واهی دادن از هر مصیبتی بدتره ... ادم هرچه زودتر خودش به واقعیت تطبیق بده راحت تر کنار میاد

    بعد گفت میدونم تا ابد این رنج و خلا براش،میمونه

    گفتم حتما همینطوره فقط آن یاد میگیره با رنجش چگونه همزیستی کنه ...

    گفتم خیلی هماهنگی رفتار نزدیکانش مهمه.. که پیامهای متفاوت و متناقض ندن که بچه گیج بشه

    خیلی مهمه که بچه ابزار ناراحتی بزرگترها نشه هر اختلافی هست و نیست بین بزرگترها خواهشا از این بچه فاکتور گرفته بشه

    ممکنه با فهمیدن فوت مامانش ‌دچار تغییرات رفتاری بشه بالاخره اون خیلی به کمکتون نیاز داره ... حتی یه مدت طولانی لازمه کنار کسی بخوابه و بهش توجه بشه

    گفتم عزیزم شما خودت تجربه تک والد بودن را داری میدونی واقعا سخته

    گفت مادر با پدر از دست رفتنش خیلی فرق میکنه و ما پدربزرگمون پدرانه جای خالی پدر را برامون پر کرد

    گفتم حرفت درسته مادر ستون امن و پناهگاه یک بجه است ... اما به هرحال تک والد بودن از هر سمتی که باشه فقدان سختی است و شما رنجش کشیدین

    گفتم داداش تو ‌ توی مراسم پدرت من قشنگ خاطرم هست خیلی ناآرومی میکرد و من یک روز که از مادربزرگم سراغش گرفت و برام توضیح داد چقدر در زندگی موفق شده و الان هیت علمی دانشگاه هستش این همون پسری هست که با رنج تک والدی بزرگ شده ..و الان افتخار ماست

    منابع امنیتی اطراف خیلی مهمه ... مضاف به اینکه نقطه قوت پسر خواهر تو اینه که مهمترین مرحله رشدی خودش را با مادر تجربه کرده و اون یه باکس از خاطرات مادر را همیشه با خودش داره

    و اینکه بهانه های زیادی در مسیر زندگیش هست که بتونه دردش تاب بیاره ... مقاطع تحصیلی مختلف ، دانشگاه ، ازدواج ، پدر شدن و......

    ولی واقعا میفهمم که یه هیولای ترس و وحشتی از روزهای آینده بچه همراهتون هست خب حق دارید ... شما هنوز خودتون تو قلب سوگ نشستید و نیاز به کمک دارید گیج هستید نمیدونید چی شده در نتیجه همه کارها در نظرتون پیچیده و نشدنی میاد...

    امیدوارم سهولت در مسیر زندگیتون جاری بشه

    گفتم و من میتونم بگم از طرف خودم هر زمان هر کار و سوالی داشتید تا هر وقت که لازمه با من تماس بگیرید چه برای خودتون مخصوصا برای پسر عزیزمون .. به دیده منت هر آنجه که بدونم باهاتون همکاری میکنم اگر در مشاوره باشم رد تماس میدم به فوریت آزاد شدم شما را میگیرم و با هم حرف میزنیم

    تنها نیستید

    از همین الان هم تهران پذیرای خودتون و پسر قشنگمون هستم با کمال میل .....

    بلکه تو سبک شدن این اندوه افتخار همراهی را داشته باشم .

    مامان من دوستت دارم 💔💔💔😭😭😭😭😭

    نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 21:6 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • خواهش میکنم اگر روحیه شکننده و مضطربی دارید این پست را نخونید و ازش رد بشید برای شما ممکنه مناسب نباشه .


    این پست جهت ابراز و تخلیه هیجانی احساساتم از تجربه ،دیشبم است که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و حالم منقلب کرد و هنوز آن غم در من جریان داره و حالم سنگین هست .. سعی میکنم به درسی که باید ازش بیرون بیارم فکر کنم

    به خاطر امکانات دسترسی ها ، به فضای مجازی مردم بیشتر از حوادث و اخبار منفی مطلع میشند

    میزان فشار روانی و تاثر هر خبر از فرد به فرد دیگری متفاوته ... بستگی به اشتراکات حادثه دیده و فرد خواننده داره ، حال فعلی خواننده و تاب اوریش در زمان خوندن آن خبر موثره ، همچنین تجارب گذشته ، سن ، ویژگیهای احساسی و شخصیتی و‌ عوامل دیگر میتونه تعیین کننده شدت اثر روی فرد داشته باشه

    پیش آمده دیدم، حتی خبری که عده ایی که را خیلی هیجان زده و درگیر کرده بار احساسی زیادی برای من نداشته .

    دیروز از صبح با ، باربد و حسن به بیرون رفتیم که برای باربد لیست خریدهای که از ایران میخواد انجام بده را تکمیل کنیم خرید ها انجام شد ، بیرون غذا سفارش دادیم که من نتونستم بخورم ، چون علایم سردرد را در خودم احساس میکردم که با شدتش وقتی به خونه برگشتم دوتا مسکن خوردم ، سرمای هوا ، آلودگی هوا ، علایم سردرد میگرنی که گاهی تجربه اش میکنم میتونست همگی علت سردردم باشه

    باربد یک ساعت بعد کلاس آنلاین زبان آلمانی داشت در این فاصله ، مشغول بررسی تهیه بلیط،برگشت باربد شدیم بررسی ها یکم زمان برد و بالاخره برای چهارم اسفند براش بلیط گرفتیم ..‌ قرار بود سوم اسفند بلیط براش بگیریم بخاطر اینکه آن روز ، روز تولد من بود خودش و پدرش گفتند فرداش بگیریم

    اوضاع بلیط هم ،برای آنتالیا اصلا خوب نبود قیمت ها به شدت بالا و روزهای پرواز مناسب ما نبود
    درنهایت مجبور شدیم ، پروازی براش بگیریم که به استانبول میره و چند ساعت تو فرودگاه میشینه و بعد با پرواز دوم به آنتالیا بره ( همه اینها تا اون برسه جون ما به لبمون میرسه ولی اونو باتجربه تر میکنه )

    خلاصه همین که بلیط ثبت نهایی شد من چنان بغض کردم به زور خودم نگه داشتم تا چشم تو چشم باربد شدم اشکم سرازیر شد پرید محکم بغلم کرد ، سرم نوازش کرد و هی میبوسید گفت مامی الان که من هستم از لحظه هامون لذت ببریم ناراحت نباش دوباره همدیگر را میبینیم .. بهش گفتم میدونم ولی این حس الانم اجازه بده تجربه اش کنم خودم و جمع و جور میکنم

    دیگه کلاس باربد شروع ، و سر درد من افزایشی شد ... با همون حال بغضی به حسن گفتم من میرم تو اتاقم استراحت کنم بلکه سردردم بهتر بشه

    اتاق کامل تاریک کردم ،طبق معمول همیشه تا دراز کشید م ، نور موبایلم کم کردم که گوشیم یه چک کنم

    داخل اینستا رفتم ( قابل توجه دوستان من هنوز صفحه فعالی ندارم یه پیچ غیر فعال هست که فقط برای چک کردن اینستا واردش میشم )
    اولین استوری که دیدم مال لیلا مامی اشکان آسمانی بود ( اشکان مهرماه سال نود ونه در سن نوزده سالگی در اوج زیبایی و جوانی در اثر بیماری از دنیا رفت .. من و لیلا تو همین مجازی باهم آشنا شدیم ... بماند که آن زمان هم که ماجرای اشکان را فهمیدم یه دنیا برای لیلا جون که اینقدر جوانه که انگار اشکان داداشش بود غصه خوردم .. روحش شاد )
    استوری لیلا را باز کردم ...‌ اصلا نمیدونم بگم کاش این استوری نمیدیدم ؟ اینستا را چک نمیکردم ؟... واقعا نمیدونم چی بگم
    به آقای وحید فیاضی که صفحه اینستاگرامش هم باز بود بابت فوت پسرش تسلیت گفته بود
    وارد صفحه آقای وحید فیاضی شدم ... من اصلا این آقا را نمیشناختم اما از استوری خودشون متوجه شدم که ایشون ساکن امریکا و پشت صحنه شبکه های ماهواره ایی فعالیت میکنند ، کارگردان و هنرمند هستند ... دیدم آقای شب خیز و خیلی از این نسبتاً شناس ها ابراز همدردی و تسلیت زیادی را در برنامه هاشون ارسال کردند که ایشون همه را استوری کرده بود
    من دیگه با دیدن صحنه ها و تصاویر و نوشته ها خیلی احساساتم درگیر شد و غرق صفحه شدم

    ماجرا از این قرار بوده که ....آقای وحید فیاضی یک مرد نسبتا جوان که یگانه فرزندش ، پسرش علی اکبر نوزده ساله طبق گزارشات پسری بسیار باهوش ، با پیشرفت تحصیلی بالا که هدفش این بوده جراح مغز بشه
    بیست و هشتم ژانویه حدود ده دوازده روز پیش،در امریکا منطقه سانتیا مونیکای ، کالیفرنیا یک جای بسیار خوب آنجا
    ساعت شش و نیم ظهر در حالی که از رستوران خارج و سوار ماشینش میشه یک مرد اسپانیابی میاد به ماشینش میزنه و انو متوقف میکنه و بعد با چند شلیک گلوله به قتل میرسونه و همونجا از دست میره
    با تحقیقات پلیس متوجه میشند که این فرد علی را با فرد دیگری اشتباه گرفته بوده ... به همین سادگی زندگی یه خانواده ، امید یه پدر و مادر را سیاه و نابود شد

    و از همه دردناک تر اینکه پدر در این موقعیت به ایران مسافرت کرده و آنجا نیست و به دلیلی نمیدونم امکان برگشت فعلا به امریکا نداشته .
    تمام مراسم خاکسپاری بچه خودش آنلاین شرکت بود ...

    یه استوری گذاشته بود سه و نیم نصف شب از روزی که پسرش به خاک سپردند توی هوای برفی به خیابون رفته بود .... اینقدر این حال به روایت تصویر ویران بود که ادم بند بند وجودش براش درد میگرفت ....
    میگفت امروز جیگرگوشه ام ، دار و ندارم ، تنها امیدمو ، واقعا برای هر کاری که میکردم علی تنها امید زندگیم بود را به خاک سپردم .....
    من اینقدر گریه کردم ‌که نفسم بند آمد


    تمام مراسم خاکسپاری توی استورهایش ذخیره بود
    رفتم روزهای قبل تر دیدم علی یه پسر از،این تیپ و چهره های نجیب و ساده
    که هر زمان پدر فیلم میگرفت از نگاهش یه خجالت خاصی میبارید
    تو فیلم ها ، پدر علی را محکم بغل میکنه و با سر بلندی و غرور بهش،میگه من به داشتن پسری،مثل تو افتخار میکنم تو افتخار همیشگی منی

    یه ویدیوش که داغونم کرد و مال اخیر و آخرین ویدیوشون بوده و حال دل پدر و پسر چقدر آن روز خوش بود
    وحید بهش میگه علی یه سوال دارم اگر بهت بگند با یک جمله پدرت را تعریف کن چی میگی ؟
    علی با لهجه انگلیسی فارسی میگه ...‌خیلی خوشتیپ
    باباش میگه همین
    با حیاو متانت میگه خوشتیپ ، بابای خوب ادم خوب
    بهش میگه خب انگلیسی،میخوای بگو
    فارسی خطاب به پدرش میگه تو همه چیزی

    بعد پدرش میگه اگر به من بگند تو یه جمله پسرت تعریف کن میگم :تمام وجودم ، تمام زندگیم ، همه چیزم.... چون واقعا غیر از این نیست

    ضجه های مادرش در مراسم دیوانه کنتده بود ... در واقع ظاهراً زن و شوهر از هم جدا شدند ولی بند عاطفی عمیقی با فرزندشون داشتند به زیبایی ابرازات هیجانی بینشون در گفتار و تعامل هویدا بود

    من بی نهایت برای پدر و مادر اندوهگین شدم مخصوصا پدر که حتی موقع وداع کنار فرزندش،نبود
    بعضی رنج ها عمیقاً عظیم هستند و واژه برای توضیحشون، قاصر و عاجز هست
    نمیدونم حسم چگونه از دیدن این تجربه بگم مثل یه سیلی بود که انگار با نهایت ضربه بهم وارد شده

    شاید فکر کنید آن لحظه به این فکر کردم چه معلوم شاید ما هم ،اگر آنجا بودیم ممکن بود زبانم لال قربانی یکی از این حوادث باشیم ... و چقدر خیر ما بوده که این در به روی ما بسته شد و هیج وقت باز نشد

    واقعیت فقط در حد یک عبور ساده از ذهنم گذشت ... قبل ترها شاید برای نشدن ها خیلی از این مکانیزم استفاده میکردم ...
    اما الان ها میگم این اتفاق میتونه هرجای از دنیا بیفته وقتی طبق گفته خودشون توی یکی از بهترین مناطق امریکا رخ داده ... هر جای دیگه هم حادثه ممکنه پیش بیاد
    این که یه چیز نشد خوب ما بود یا نبود ؟ هیچ کس نمیدونه مثل یک رازه گاهی سر این راز برای آدمها باز،میشه گاهی نامعلوم میمونه ...
    اما از این بابت ترجیح میدم شاهد باشم و قضاوتی نکنم و رها کنم و در حال حاضر نظر خاصی ندارم

    بیشتر گریه های بی،وقفه من علاوه براینکه برای دیدن رنج هم نوع خودم بود ... این بود که چقدر این زندگی و دنیا میتونه ناامن و پوچ باشه و شاید ترس های که در ضمیر ناخودآگاهم هست که در کسری از زمان با یک سوتفاهم تمام زندگی و امید یک پدر و مادر را نابود کنه و ازشون بگیره .‌‌..
    میتونم بگم دنیا خیلی،وقت ها از چشمم افتاده و من دلم نمیخواد حسابی روش باز کنم

    به هرحال ادم های که فرزند دارند تمام سختی هجرت و جابه جایی را اگر به جون میخرند انگیزشون پیشرفت فرزندشون هست فکر کن تو آن مسیری،که خواستی برای عزیزترینت بهترین ها را بسازی خودش را از دست دادی ؟ بی نهایت سخته و ناباورانه است

    به نظرم و طبق تجربه ام ، بعضی از حوادث اینقدر آثار روانی تخریب کننده ایی روی انسان میگذارند که بعد از آن حادثه ادم هرچقدر به صبوری برسه و در ظاهر ادمه بده ،دیگه فقط نفس میکشه و به جای زندگی ، مردگی میکنه به امید و آرزوی روزی که تن خودش سرد بشه و وجود آن دنیا قصه نباشه بلکه بتونه دوباره به پاره تنش وصل بشه ...
    جهان پر از معمای بازنشده است .هر‌کس تعبیر و برداشتی از این مسیر گیج کننده داره..پر از تردیدهای بی شماره

    ‌‌

    کلاس باربد حدوداً چهار ساعت بود با آن سر درد اگر بگم عین چهارساعت زار زدم اغراق نکردم ..... قلبم به معنای واقعی مچاله شده بود
    اینقدر اوضاع ریخت و روم ورم کرده بود که خواستم خودم و به خواب بزنم که باربد منو تو این وضعیت نبینه ، که بعد کلاس باربد پدر و پسر هر دو آمدند تو اتاق چراغ روشن کردکد تا حال منو دیدن با اصرار زیاد گفتند باید از خونه خارج بشیم با ماشین یه دور بزنیم نمیشه تو این حال بمونی ....من خواهش که حتی جان لباس پوشیدن ندارم ولی باربد گفت به خاطر من باید بیای،.... به سختی زیاد باهاشون همراه شدم

    یه وقت که با یه همچین مواردی مواجهه میشم اینقدر دردم میاد دلم میخواست قدرت اینو داشتم از عمرم کم کنم و به آن ادم بدم و نبینم بازمانده مخصوصا پدر و مادر اینجوری زجر بکشند ......

    برای این پدر و مادر عزیز و داغ دیده لطفا طلب خیر و شکیبایی کنید





    نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 15:21 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • امروز با باربد به دیدار خونه ابدی پدربرزگش رفتیم
    الهی بگردم ... باربد ادم درون ریزی هستش .. عکس پدربزرگش روی مزارش دید خیلی غمگین شد.

    تلخ بود که به جای اینکه با خود پدربزرگ عکس بندازه ، این سری با سنگ مزارش عکس گرفت

    مامان بمیره برای غصه امروزت که اینجوری تجربه اش کردی ..
    زندگی همینه پسرم به جای فرار از غم هات و ترسهات باهاشون روبه رو شو زودتر به درک و پذیرش میرسی

    دیروز پنج شنبه چهارم بهمن اولین سالگرد عروج بابا بود و امروز پنجم بهمن روزی بود که به آغوش سرد خاک آرمید

    از دیشب علایم گلودرد داشتم تا نیمه شب بیدار بودم و خوابم نمیبرد ، اذیت بودم ، یه دارو ضد حساسیت خوردم آب نمک قرقره کردم تا تونستم بخوابم
    صبح باربد و حسن بالای سرم حاضر شدند خودشون صبحانه را آماده کرده بودند بعد منو بیدار کردند .
    دیدم اینقدر گلوم درد میکنه و میسوزه که نمیتونم دهنم باز کنم از باب دیر خوابیدن و داروی ضد حساسیت گیج و منگ هم بودم .تمام بدنم درد میکرد
    حسن گفت حالت اینجوریه جایی نمیتونیم بریم باید امروز کنسل کنیم
    گفتم کنسل نداریم حتما امروز باید هر طوری هست باید بریم ...
    دیگه صبحانه خوردیم ( من فقط تونستم یه چای گرم بخورم )
    بعدش حسن وباربد با هم آماده شدند رفتند داروخانه برام دیفن هیدرامین و لوازم پانسمانم که تموم شده خریدند .... حسن پانسمانم را عوض کرد... قرص مسکن دوتا خوردم ، بعد باهم به سمت آرامستان رفتیم
    بابای حسن قطعه ۲۵۰ اولین قطعه ایی هست که وارد میشیم ...


    طبیعاً مشخص بود دیروز که سالگرد بود سر مزارش آمده بودند ، ماهم امروز مزارش را شستیم و تمیز کردیم.
    در نهایت به باربد آروم گفتم ما از اینجا بهتره دور بشیم ؛ تا بابا راحت ، با پدرش خلوت کنه
    خیلی از حسن فاصله گرفتیم و یه بیست دقیقه ایی بعد برگشتیم .. وقتی برگشتیم مشخص بود حسن یه عالمه گریه بود چون چشماش یه کاسه خون و هنوز غرق اشک بود
    بغلش کردم بهش گفتم عزیزم... میبوسم تمام غم هاتو ... واقعا این جنس دلتنگی سخته ...آن هم برای بابا ، جاش خالیه کنارمون اما همیشه تو قلبمونه

    از قبل برنامه داشتم سر مزار یکی دوتا از دوستام و پدر لیندا هم برم .. اما دیدم حال حسن و باربد خیلی روبه راه نیستند و ممکنه الان برای این درخواست من مساعد نباشند عنوان و درخواست نکردم گذاشتم برای یک بار دیگه .. بعدش برگشتبم سمت تهران ... اینقدر ترافیک سنگین بود ... که ساعت یک ظهر از خونه بیرون زدیم ساعت هفت و نیم غروب خونه رسیدم تنها کاری که این وسط کردیم توی مسیرمون یه ناهار خوردیم که آن هم خیلی توقف خاصی نداشت و نزدیک خونه به بهانه باربد شیرینی خامه ایی و یه مقدار هله و هوله گرفتم ... برای فیلم دیدن ، الان با حسن مشغول تماشای فیلم مورد علاقشون هستند

    و حالشون بهتر هست . این نشون میده زندگی با تمام ناملایمت هاش ادامه داره ....

    رسیدیم خونه از باربد تشکر کردم . گفتم این مدل دیدار ممکنه خیلی ناراحتت کرده باشه غمت درک میکنم ... پدربزرگ خوبی بود و عاشقانه دوستت داشت و تو هم خیلی دوستش داشتی .. هیچ وقت خوبی هاش از یاد نبر و تو هم اینها را به نوه خودت منتقل کن
    واقعا درسته که ناگهان چقدر زود دیر میشه



    از خدا ممنونم با وجود اینکه امروز خیلی مساعد نبودم ولی کمکم کرد و تونستیم ،مثل چهلم پدر ، سالگردش را هم اختصاصی با قلب هایی پر از مهر و دلتنگی گرامی بداریم...

    پی نوشت : حسن روزهای جمعه و شنبه تعطیل هست . فردا از صبح با ، باربد میرند که هم براش سیم کارت بگیرند ، کارت ملیش دو روز پیش رفتند گرفتند بعدش با سیم کارت و کارت ملی برند بانک برای باربد حساب باز کنند ... در اخر هم قراره برند محضر باربد یه وکالت به حسن بده که در نبودش وقتی خارج برمیگرده حسن بتونه کارهای که بهش مربوطه و در ایران پیش میاد انجام بده .... ادم انگار باورش نمیشه که بچه اش حالا اینقدر بزرگ شده که باید ازش وکالت بگیره

    دیروز به دوست عزیزی که به خاطر نمره های بد دختر نوجوانش ناراحت بود گفتم .‌. حق داری که ناراحت هستی هر قاطعیت میخوای برای کم کاری دخترت نشون بدی فقط این وسط حواست به این باشه که رابطه تو با آن خدشه دار نشه .‌.. هیچ کدم از این نمرات کم بهاش نباید خراب شدن رابطه تو و دخترت باشه، چون اگر رابطه ات باهاش خراب شد به همین سادگی ها اثر بدش پاک و درست نمیشه ... با فرزندان خودتون حتما قاطع ولی همیشه مهربان باشید..

    +2

    نوشته شده در جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 21:27 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز قصد داشتم با موضوع دیگری در وبلاگ پست بگذارم که اتفاقی،، با مورد غم انگیزی مواجهه شدم و الویت نوشتنم عوض شد

    از طرفی دو سه روزه که منتظر دریافت یک کد امتیاز مهم بودم و راس یک ساعت مشخص و با محدودیت زمانی ده دقیقه ایی میتونستم از طریق نت این امتیاز کسب کنم ... خلاصه از یادداشت کاغذی ، نت گوشی ، آلارم گذاشتن سفارش به باربد که اگر یادت بود تو هم بهم یاداوری کن چون خیلی دریافتش برام اهمیت داشت

    و این فرصت امتیاز همین یک بار بود تکرار هم نخواهد شد .( که باربد یاداوری کرد گفتم ممنون برای همین دارم توی اتاق میرم که کد بیاد آماده باشم )

    بیست دقیقه به نزدیک شدن تایم امتیازم ، گوشیم به دست گرفتم ، که اگر تایم رسید حاضر و آماد کدم را دریافت و ارسال و امتیازم دریافت کنم

    چون هنوز زمان داشتم گفتم تو این فرصت استوری های برخی از مخاطب های واتساپم چک کنم

    به استوری عزیزی رسیدم که دیدم ،، ای داد بر وای یکی از مراجعان قدیمم(‌خودش و خانمش ) که تا الان هم هر زمان نیاز بوده در ارتباط مشاوره بودیم چند وقت پیش بعد از چندسال بهبودی مجدد تومور مغزیش عود کرد و متاسفانه از فرم فیلم و آهنگی که خانمش از شوهرش به اشتراک گذاشته بود خبر از اتفاق بدی میداد

    صد حیف که با همه سختی ها ، این دوتا خیلی زوج خوبی بودند

    من حتی استوری بعدی فیلم نرفتم ، آنی شماره خانم را گرفتم

    گفتم فلانی عزیزم استوریت دیدم ‌‌... برام بگو چی شده ؟

    گفت همسرم چند روز پیش فوت شد و خیلی لحظه های سختی را میگذرونم

    خیلی باهام حرف زدیم ، واقعا حال مساعدی نداشت کاملا در انکار و شوک بود

    حالم منقلب شد و خیلی متاثر شدم دیگه گرفتن آن امتیاز مهم را فراموش کردم ، اگر یادم هم میومد آن عزیز را تو حالش رها نمیکردم .

    ببینید اصولا شغل ما روانشناس ها طوری است که باید مدیریت و قدرت اینو را داشته باشیم که تاثیر مشکلات مراجعانمون را وارد زندگی شخصی خودمون نکنیم ... در این مورد هم خوشبختانه من خوب تونستم روی این موضوع تسلط داشته باشم

    اما واقعا برخی موارد مثل تجربه امروز ظهر از آن مواردی بود که حالم خودم را هم به شدت بد و غمگین شد

    موارد تاثیر گذار اینها هستند ؛

    خاطراتی که خودم از مخاطبم دارم

    گاهی از اخرین باری که با این افراد حرف زدم تا پر کشیدنشون زمان زیادی نگذشته

    حرفها و دردو دلهای خاصی که آن اشخاص جز من به هیچ کس دیگه نگفتند

    ترس ها ، آروزها ، حسرت ها ، دل شکستگی ها که از آن اشخاص میدونم

    و برای این فرد عزیز هم این موارد بود

    و در نهایت صحبتهای دردناکی که همسرش برام گفت

    گوشی را که قطع کردم دیدم ضربان قلبم خیلی بالا رفته و حالم خوب نیست .

    یک عالمه کار دارم که باید یکی یکی انجام بدم

    دوتا مراجع دارم که باید مسلط بتونم جلسه شون را مدیریت کنم

    باربد یه مقدار حالت سرماخوردگی و نیاز به رسیدگی داشت

    خلاصه ناهار و کارهای دیگه را دارم . در نتیجه احساس کردم نیاز و کمک به دریافت فیدبک بیرونی دارم یه دونه قرص پراپونول ۲۰ و قرص کلردیازپدکساید ۵ خوردم که بتونم خودم اروم تر کنم به مسیولیت هام برسم

    چون به هرحال به خاطر رعایت حریم خصوصی مراجع جزییات تجارب های کاری را نمیتونیم با هیچ کس به اشتراک بگذاریم که حداقل بگیم کمی سبک بشیم هر کاری جهت بهتر شدنمون هست ، خودمون باید برای خودمون انجام بدیم

    از اتاق آمدم بیرون باربد گفت امتیاز گرفتی مبارکهه

    گفتم نگرفتم

    گفت چراااااااا ؟

    گفتم متاسفانه متوجه شدم یکی از مراجع هام فوت شد با خانمش هم ، که آن هم مرجع ام است مشغول همدلی و تماس بودم

    گفت به نظرم این کارت خیلی مهمتر بوده؟

    متاسفم از این اتفاق

    گفتم دقیقا فدای سر این بانوی عزیز دردمند

    آن امتیاز برام گرفتنش چه اهمیتی داره وقتی یکی را که میشناسم داره این طوری درد میکشه

    پایان تماس به خانم گفتم که مثل همیشه که کنار همسرت و خودت بودم الان هم اون کاری که از دست من بربیاد من هستم و حتما بهم بگو

    گفت خودم میخواستم از هفته دیگه باهاتون تماس بگیرم و حتما این کار میکنم چون تحمل این درد برام خیلی سخته .... باورم نمیشه دایم فکر میکنم ، الان در میزنه و ، وارد خونه میشه

    تا الان نتونستم یه قطره اشک بریزم خیلی ها قضاوتم کردند که این شوهرش مرده چرا اینجوریه

    گفتم متاسفم چون آدمها به میزان شعورشون حرف میزنند و درکی از ،انکار که اولین مرحله تجربه سوگ هست را ندارند .. و واکنش تو به خاطر این است که داری فقدانت را انکار میکنی و باور نکردی

    ‌‌

    به بهانه حرف زدن با این عزیز لازم میدونم به طور کلی چند نکته را بگم که بدونید ( به خود ایشون هم اطلاع دادم که این پست را اینجا بخونه .. )

    متاسفانه این بحث و تجربه درد از دست دادن و فقدان خیلی سنگینه و ادمهای نزدیک متوفی غالبا چون متمرکز بر درد خودشون هستند هر کسی فکر میکنه سوگش و دردش از بقیه نزدیکان بیشتره ..‌ که این باور خیلی خیلی اشتباهه ... درسته که سوگ هر کس برای خودش مهمترینه اما ، به معنای این نیست که با احساس حق به جانبی به نزدیکان دیگه آسیب بزنه

    مطلب بعدی اینکه چون انسان از شدت دردی که میکشه میخواد به هر بهانه ایی ناخودآگاه رها بشه خشمش را روی ادمهای اطرافش جابه جا میکنه ... و این هم حرکت اشتباهی هست

    این روزها میگذره ، ادم بالاخره یک جا ، یاد میگیره با سوگش چگونه زندگی کنه اما متاسفانه تو این فاصله خشم های بیجایی که جای اشتباه ابراز کرده ، قلبهایی که شکسته ، حرمت هایی که از بین رفته ممکنه با هیچ مدل عذرخواهی درست نشه

    متاسفانه بعلت تکرر ، تجربه با افراد مشابه در کارم بارها و بارها شاهد بودم که بعد از فوت کسی با همسر آن شخص چه زن ، چه مرد ..‌ اما با زنها بیشتر ..‌ به چه حد بی رحمانه و طرد شده رفتار کردند

    فکر کنید آن فرد ، خودش سوگوارترینه ولی به حدی بهش احساس گناه و اینکه دیگه تو هیچ کس ما نیستی میدن انگار اون بنده خدا باعث مرگ عزیزشون شده

    اصلا ما در جهان نداریم که زن و شوهری وجود داشته باشند که باهم اختلاف نظر و دلخوری در زندگیشون نداشته باشند در این مواقع چرا باید این مسایل شخصی زناشویی که قبلاً بوده را یاداوری کرد اگر این کار اسمش بی رحمی نیست پس چی هست ؟

    باید به این فکر کرد این کسی را که ما داریم می رنجونیم همسر ، عزیز دل بچه ما بوده به حرمتش مراقب عزیزش باشیم باهاش مهربون رفتار کنم ... من میگم وقتی کسی نتونه این مطلب را مدنظرخودش قرار بده، با آن شخص ،در فرصت پیش آمده ، تسویه حساب شخصی میکنه

    حسن یه حرف خوبی بارها میزنه میگه حتی به فرض یه عروس باب دل خانواده شوهر نباشه اگر واقعا پسرشون براشون عزیز و مهم باشه آن ادمها رعایت و ملاحظه خیلی کارها را میکنند که ارتباطات دوستانه پیش بره اگر نمیکنند بی شک پسر خودشون را دوست ندارند و جنگیدن با آن عروس بهانه است انگار ناخودآگاه عروس بهانه میکنند برای ابراز نفرت از پسرشون ... واضح است کسی که عزیز همسری را ناراحت میکنه همسرش دلخور میشه

    با تحلیل و حرف حسن کاملا موافقم

    خلاصه باز از رفتار ناشایست و غیر انسانی خانواده های متوفی با همسران بازمانده بخوام بگم ... بچه داشته باشند یه دردسر هست ، بحث و جنگ قیم میاد وسط ، حالا تا قبلش یک ساعت هم حوصله نگهداری نوه را نداشتند برای جا اوردن حال عروس تا کجاها برای قیم شدن ورود میکنند

    بچه نباشه یه سری رفتارهای دیگه انجام میدن که انگار عروس غریب ترین و نا آشناترینه

    ( من نظر اینه میگم ای کاش،تو این حوادث میون این فرهنگ ادمها و قوانین ‌بچه ایی نباشه چون دیدم چه دلخونی هایی پیش میاد و چقدر مادر و بچه آسیب میخورند )

    بعد بحث حق و حقوق مالی زنهای همسر از دست داده که میشه چه داستانهای حرمت شکنانه ازش بیرون میاد .

    خب طرف عمر و جونی و روزگارش پای این زندگی،گذاشته طبیعی است که بی بحث منت صاحب زندگی خودش و آن همسر بازمانده باشه ( تاکید میکنم همسر بازمانده فرقی نمیکنه میتونه زن یا مرد باشه )

    خانواده شریفی را میشناسم که دخترشون دوسال بعد از ازدواجش فوت کرد آن خانواده نه تنها جهاز عالی که به دخترشون داده بودند را پس نگرفتند حتی طلاهای دوران دختری یا کادوهای طلایی که به دخترشون دادند را از پسر نگرفتند .( اگر هم قراره این رد و بدل انجام بشه اشکالی نداره اما در نهایت احترام و رعایت حال فرد مقابل باید انجام بشه یعنی کاملا توافقی باشه )

    یا برخی خانواده ها چون وحشت دارند یکی بیاد جایگزین بچه شون قرار بگیره هنوز طرف تو شوک و ناباوری هست خاک همسرش تره از شرایط باید و نباید ازدواجش میگن

    لامصب اجازه بده این اول بفهمه چی به سرش،امده .. مثلا مصیبت زده است اصلا فکر کردی و این حرف ها را الان داری بهش میزنی؟

    بعد ها هم بخواد آن شخص ازدواج کنه کاملا حقش است چون زندگی ادامه داره ..‌ هیچ کس باید و نبایدی در این مورد حق نداره به خودش اجازه بده مطرح کنه ... خدایش چقدر بعضی ادمها ناچیز و سبکند

    فکر کن تا اخرین لحظه پای همسر بیمارت موندی ، تمام استرس های وحشتناک این دورانش را پشت سر گذاشتی پا به پاش جنگیدی با همه تلاشها ، اخرش از دستش دادی

    این وسط گاهی هم خسته شدی ممکنه چهار تا غرولند هم کردی که کاملا تو آن فشار عادی هست

    بعد بزرگترین کابوست این بوده اگر یه روز همسرم از دست بره من چیکار کنم ؟ الان دقیقا تو کابوست زندگی میکنی و باهاش روبه رو شدی ،حالا به جای اینکه اطرافیانت تو این شرایط بغلت کنند و بهت امنیت بدن ،اینجوری مقابلت بیاستند و هی بهت اراجیف بگند ‌

    خدا فقط صبر جلیل بده خیلی خیلی سخته

    میدونم بلعکسش هم هست موارد اینجوری هم داشتم که گاهی طرف مقابل خانواده ،عروس یا داماد بازمانده بوده که خانواده شریف داغدار را آزار دادند

    از هر طرف باشه قابل نکوهش هست

    خویشتن داری اینجا میتونه خیلی کمک کنه

    امیدوارم هر جا از زندگی کمی آگاه شدیم ، حتما ازش استفاده کنیم و از خودمون شروع کنیم ، برای انسان بهتر شدن ..‌‌ یا حق

    پی نوشت : برای کفترها نون خورد میکنم گندم ها را آماده میکنم که ببرم پشت پنجره براشون غذا بریزم

    باربد میگه ، شما که بهشون دوساعت پیش غذا دادی چه خبره اینقدر غذا براشون میریزی

    میگم اره درست میگی اما این یکی را میخوام برای شادی روح مراجع ام ، بابا بزرگ و بی بی خیری ،دونه بگذارم ...🙏🖤

    +2

    نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 18:40 توسط : مریم | دسته : آسمونی ها( به نور پیوستند)
  •    []

  • امروز یکم بهمن ماه تولد بابا بزرگ آسمونیمون هست

    بابا جان تولدت مبارک

    جاتون خوبه ؟

    ما واقعا بی شما رنجوریم ؟

    شما بی ما چه میکنید ؟

    خیلی روزها به یادتونم ، یه وقتها خوابتون میبینم

    اما از دیروز به بهانه تولدتون یه لحظه از ذهنم دور نشدین ..

    از صورتم که الان غرق اشک شده ، گریه ام بند نمیاد و از حس و حالی دارم میفهم چقدر زیاد دلتنگتونم،

    مخصوصا الان که باربد ایران آمده ، صد حیف میدونم اگر بودین و قد و بالاش هزار ماشاالله و رفتارهاش الان میدیدین چقدر براش ذوق میکردی

    بابا کاش میدیدش چه مردی برای خودش شده ؟

    مامانهای دوستان ترکیه اش چقدر ازش،تعریف میکنند بهم میگند باربد چقدر محجوبه ، دوست داشتنیه و متینه ، صبوره ، و....

    خوشحالم و افتخار میکنم چون میدونم باربد امتداد، شماست خوشحالم ریشه اش اصالت و بزرگی شما را داره و خون شما در رگ هاش جاری هستش

    باربد الان سر کلاس زبان آنلاین آلمانیش هست

    حسن مشغول کارهای خودش هست

    من هم به بهانه استراحت آمدم تو اتاقم که راحت بتونم موقع نوشتن احساسم ابراز کنم

    بلکه بغضی که از دیشب روی دلم سنگینی میکنه کمی سبکش کنم ، مخصوصا اینکه پارسال چهار روز بعد از تولدتون پر کشیدین به جهان دیگر

    از دیشب سختم بود در مورد تودلدتون با حسن و باربد حرف بزنم ..

    ولی صبح با خودم گفتم شاید آنها نیاز داشته باشند درد دلی کنند و آنها هم ملاحظه میکنند و حرفی نمیزنند

    صبح از باربد پرسیدم باربد جان امروز یادته چه روزی هستش ؟

    در آنی گفت تولد بابابزرگی هستش ... از،خاطراتون یاد کردیم

    هر دومون بغض تو گلومون نشست .

    بعد تماس گرفتم محل کار حسن ...به آن هم گفتم امروز حتما میدونی چه روزیه ؟

    فوری گفت اره تولد باباست

    گفتم امیدوارم غرق در نور و آرامش باشه ... دلتنگشیم

    از سکوت و مدل حسن از،وقتی که از سر کار برگشته

    میفهمم چقدر جای نبودتون تو وجودش درد میکنه

    یک بار گفت سوگ عزیز آدم تجربه عجیبیه بابا که رفت انگار یه جای قلبم سوراخ شده که دیگه هیچ وقت جاش،خوب نمیشه

    بابا جان ازت مثل همیشه ممنونم که بی نهایت پدربزرگ خوبی برای باربد بودی و کودکیش را با مهرت زیبا و پرخاطره ساختی ...و بهمون عشقتون دادین

    بعد رفتنتون متوجه شدم چقدر مراقب خیلی چیزها در مورد ما بودین ... که با رفتنتون همه آنها هم ناپدید شد

    یادتون گرامی ، روحتون در آرامش ابدی باشه

    به زودی با ، باربد و حسن به آرامگاهت میایم

    برای باربد خیلی سخته ، صبح همون روزی که نیمه شب رسید اولین حرفی که کنارش نشستم بهش زدم گفتم به زودی باهم میریم آرامگاه بابابزرگ بهش سر بزنیم

    با مکث نگاهم کرد چشماش یه حالی شد

    بعد گفت باشه

    بغلش ‌کردم و گفتم متاسف میدونم چقدر دوستش داشتی و همیشه خواهی داشت و این مدل دیدار شاید برات خیلی سخته اما من میدونم در کنار همدلی و احترام به پدرت ، برای پذیرش خودت هم بهتره

    گفت

    موافقم حتما میریم.

    بابا تولدتون مبارک😭💔❤️‍🩹

    نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 18:53 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • بی بی میدونی دلتنگی یعنی چی ؟😭💔💔💔
    یعنی اینکه یک سال شد که تو از دنیا رفتی ولی من هنوز دلم میخواد یکی از درها وا بشه و تو را ببینم که داری میای و من بدو بدو ، زودتر خودم برسونم با تمام وجودم به آغوش بکشمت و غرق بوسه ات کنم در گوشت بگم
    بی بی قشنگهههه خوش آمدی ، دستهات تو دستهام لمس کنم
    مادربزرگم امروز سالروز ، روزی هست که عروج کردی ..💚🖤
    امروز همه چیز درد میکنه، مادر آسمانیم.💔😭😭
    زندگی بی تو همیشه یه چیزش کمه ... هرگز به نبودنت عادت نمیکنم ..خاطرات قشنگت تنها پناه و التیام همه بهانه های دلتنگی هام برای تو هست
    در آرامش باشی مادر صبور و بی همتام .❤️❤️🌹🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ ساعت 10:29 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • چندین روزه دلم برای مادربزرگم بیش از قبل پر میکشیه
    در تعالیم عارفی اینگونه است که میگن کسی که از دنیا میره را باید از نظر هر گونه وابستگی رها کنی چون اون متعلق به بعد دیگری از زندگی است .. به نفع اون و ما است که از نظر ذهنی و احساسی رهاش کنیم
    نظر مثبتی هم به عبور و مرور در آرامستان ندارند .. چون این کار را هم بخشی از همون چسبیدن و وابستگی میدونند
    با همه این دانسته ها ، ولی من دلم بی بی را میخواست
    دلتنگی ها و بگوهایی غریبانه ایی داشتم که فقط میخواستم مثل قدیم به خود او بگم ...
    کسی که بهترین رازدار ، و مهربان و امن ترین مادر بود

    هفته پیش که در تجربه یک شرایط پیچیده ی، سخت‌ خیلی مستاصل و دلتنگ بودم .. چون بهتر کردن شرایط در کنترلم نبود
    شب با همون حس و حال خوابیدم ، خواب دیدم در جمعی هستیم بی بی هم هست ... هر زمان در خواب بعد از عروجش خوابش دیدم ، سرحال بوده ولی بدون کلام زیارتش کردم

    اینبار رفتم کنارش گفتم بی بی برام دعا کن خیلی به دعاهات نیاز دارم ، در فشار و پیچ سختی از زندگی هستم .. گفت بیا نزدیکم و دعای خودش را در نزریکترین حالت قرار گیری برام نجوا کرد ... متوجه زمزمه دعاهاش نشدم که چه دعایی میکرد اما اینقدر نزدیک هم بودیم که وقتی از خواب بیدار شدم انگارهنوز بوی مادربزرگ که تو خواب حس کرده بودم را احساسش میکردم

    به محض اینکه چشم هام باز کردم دیدم باربد چندین بار تماس گرفته با دلشوره تماس گرفتم ولیاو با خوشحالی یه خبر خوب و خوشحال کننده بهم داد ..بیشترین قسمت شادی من ذوق و خوشحالی خود باربد بود

    حسم میگفت محاله این خبر بی ربط به خواب مادربزرگ نباشه گرچه حل همه مشکلات نبود ولی مثل یک مکمل تقویتی تو این شرایط تونست به ما در تاب اوریمون کمک کنه

    آن روزی خواب دیدم و روزهای بعدش کرج نبودم حس دلتنگیش تو وسط دلم زوق زوق میکرد
    همیشه قشنگترین دعاهاشو از عمق دلش بدرقه راهمون میکرد ، بهمون امید و اطمینان از حل مشکلات میداد . و تا رفع مشکل دایم پیگیر بود و امید تزریق میکرد

    امروز که حسن تعطیل بود بهش گفتم منو میبری پیش مادربزگم
    گفت حتما
    دو نفری، بی صدا رفتیم ... مزار غبار نشسته اش شستیم
    کلی باهاش حرف زدم ، دلتنگی هام و بهش گفتم ازش خواستم کمکم کنه
    بهش گفتم تو اسوه صبوری بودی با وجود تمام تلخی های که در زندگی دیدی هیچ وقت کم نیاوردی و ادامه دادی ، جوری زیستی که انگار همیشه بهانه های قشنگی برای گذران روزهای زندگیت داشتی

    بی بی جونم ، من از همون صبر و قدرت قلبت میخوام ...😭😭😭

    با خودم فکر میکنم بعضی ادمها اینقدر بودنشون نعمت و برکته که حتی بعد از نبودنشون در این دنیا چراغشون همیشه تو قلب بازمانده ها روشنه
    برای همین انگار همیشه زنده اند

    امیدوارم هیچ وقت موجب نشیم که اگر چراغ روشن قلب کسی هستیم ، آن را خاموش کنیم

    نمیدونم تا حالا تجربه اش داشتین یا خیر ؟ گاهی روی شخص یااشخاصی ادم یه سرمایه گذاری خاصی میکنه، به عنوان دارایی و سرمایه بهشون نگاه میکنه اما وقتی اون افراد با رفتارهای پیش بینی نشده دیواره اعتمادت را خراب میکنند ،دیگه هیچ وقت حس قبل برات ندارند اون چراغ روشنه تو قلبت خاموش میشه و میسوزه
    با وجود زنده بودن اون شخص ، ادم مقابلش دقیقا دچار حس سوگواری میشه ... به علت اینکه اون ادم قبلی که در ذهنش ساخته بوده دیگه وجود نداره
    نه فکر کنید با یک خطا یا اشتباه این حس پیدا میشه ... همه ادمها حق اشتباه کردن دارند ... بحث تجربه رویدادهای است که از انتظاراتت خارجه

    من دو سه باری در زندگیم تجربه اش کردم ... بی وقفه گریه کردم ، اول چون ، باور نمیکردم و دوم برای از دست چیزی که قبل اتفاق داشتم و دیگه ندارم
    .. مراحل سوگواری دقیقا در یک تایم کوتاه تجربه کردم و مجدد به زندگی ادامه دادم ولی اون ادم ها هرگز جایگاه قبلیشون را نتونستند احیا کنند

    مادربزرگ کالبدش نیست اما چراغش به خاطر زیبازیستنش ، محبت صادقانه اش ، دوری از دوگانگی رفتار کردن و خصایص نیک تو قلب من یکی ،بی وقفه روشنه

    بی بی جونم یادت ماناست و چراغ های مهربونیت همیشه منوره .. بی بی قشنگه ❤️





    نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:54 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • باربد سوال میکنه مواد لازم، سالاد الویه را برام بنویس فردا از دانشگاه برگشتم بخرم میخوام درست کنم . چون هم درس و تحقیق های دانشگاه را دارم هم امتحان زبان آلمانی دارم میخوام چند وعده الویه میون وعده هام داشته باشم که بتونم مدیریت زمان کنم .

    مواد لوازمش میخره ، باهام آنلاین مرحله به مرحله سالاد الویه را درست میکنیم تو هر مرحله تمامسمون قطع میکنیم تا مرحله بعدی ...
    در نهایت که آماده اش کرد تست میکنه ...میگه مامی دستت درد نکنه عالی شده
    میگم قربونت برم دست و پنجول خودت درد نکنه شما خودت که درستش کردی
    میگه شما مراحلش و نکاتش شما به من گفتی

    چون خودش خرید ها را انجام میده بر هزینه ها آگاهه
    میگه یهش نمیاد اما سالادالویه غذای گرونی درمیاد ، ها ، مامی
    میخندم میگم همه غذاها بالاخره هزینه خودش داره ما چون مواد باکیفیت انتخاب میکنیم هزینه شون بیشتر میشه ...
    قبلا بهش گفتم میخوای از درست کردن یه غذا در نهایت خسته و کلافه نشی نزار ظرفهات جمع بشه بین آشپزیت ظرفهات بشور که موقع خوردن چشمت به ظرفشویی بیفته بگی آخیشش کاری ندارم 😃
    این نکات را هم رعایت میکنه

    از غذاهایی که براش درست کردم هنوز در فریز ذخیره داره اما برای اینکه یک دفعه تمام نشه خودش هم ما بینش یه سری غذاهای اینجوری درست میکنه

    گاهی موقع غذا خوردنش باهامون تماس میگیره
    میبینم با امکاناتش دقیقا شبیه همون چیزی که من براش غذا میگذاشتم از خودش پذیرایی میکته
    چون من توی سینیش براش همیشه متنوع مخلفات پیش غذا ، دورچین ، دسر میگذاشتم
    کیف میکنم مبینم خودش هم همین اهمیت و پذیرایی را از خودش به عمل میاره

    یقناً احترام و اهمیت به خودمون ، استارتش از خانواده شروع میشه که چقدر شایسته با ما رفتار کرده باشند..
    دیدم بعضی آدمها حتی شرایطش دارند ولی از رسیدگی و توجه به خودشون انگار حس گناه دارند . چون در زمانی که باید توجه میشند یا بی توجهی بوده یا منت سرشون گذاشتند

    یه وقتها به حدی دلم برای باربد تنگ میشه انگار قلبم میخواد از سینه ام کنده بشه یهو گریه میکنم که بتونم ظرفم خالی کنم ... ولی وقتی میبینم داره با این تجارب در این سن برای زندگی تواناتر و ساخته میشه میگم خیلی می ارزه که من با دلتنگیم بهای ، رشد و پیشرفت باربد بدم ... به هرحال از ما فقط ساپورت مالی اون هم در حد معقول و توانمون میگیرع ؛ اما به کل خودش تمام زندگیش . در یک کشور غریب اداره میکنه

    ساعت هوشمندش توسط مامان ارشیا به دستش رسیده و خیلی دوستش داره ... این خوشحالم میکنه که تا حدودی با این عیدی حال دلش عوض شده

    دیروز تماس گرفت حس میکردم میخواد یه چیزی بگه اما آخرش نگفت ...
    گفتم پسرم خوبی ؟
    گفت خسته ام اون هم فیزیکی ...چون چند روز پرفشار داشتم ..
    نمیدونم چرا حس کردم یکم روانی هم باشه

    گفتم مامان فردا از طرف من شام خودت پاپایز مرغ سوخاری مهمان کن .. چون دوست داری حال و هوات عوض میشه .. نذار خستگی بهت غلبه کنه
    تشکر کرد گفت ترجیح میدم جمعه شب سفارش بدم که فرداش تعطیلم
    گفتم هر روزی که تو دوست داری من موافقم .

    خدا حافظی کردیم چون میخواستم برای مامانم سینی افطارش آماده کنم از ظهر یه آبگوشت دلبرانه ، غذای مورد علاقه حسن و همچنین مامان و بابام را براشون بار گذاشته بودم ... دلتون نخواد به قول مامانم مثل آبگوشت های قهوه خونه ها شده بود ...

    یک ساعت بعدش هم حسن رسید.. مثل همیشه این روزها اون هم از حجم زیاد کار و مسیر و یک سری اتفاقات ناخوشایند شخصی مربوط به خودش خستگی از تمام وجودش میباره ...

    مامانم مرتب براش شعرهای ابراز علاقه میخونه ، سرش هر روز میبوسه بهش میگه مثل رضا ( برادر بزرگم برام عزیزی بی نهایت)

    بابا دائم بهش میگه چقدر از بودنش خوشحاله ...چراغ خونه ام خونه ام شدی

    و من سعی میکنم با درست کردن غذاهای مورد علاقه اش و توجهات اینجوری اندکی از خستگیش کاسته کنم
    ولی میدونم شخصیتی که داره شرایط فعلیمون سخت معذبش میکنه ... چون استانداردهایی داره و ادم بی عاری نیست


    یه وقتها درد و دلهای که شبها تو رختخوابم باهام میکنه قلبم سخت به درد میاد که ای کاش برخی از ادمهای زندگیش قدر نجابت و قلب رحمانش میدونستند و باهاش حداقل منصف و کمی مهربان میبودند....😥💔
    من فقط بهش گوش میدم و بهش میگم تو امید من و باربدی و ما قدر تو را میدانیم بهت افتخار میکنیم که همسر و پدر خوبی مثل تو را داریم .... تو نباید کم بیاری چون از تو ما انرژی برای ادامه دادن میگیریم

    حسن موقع شام خوردن بهم میگه باربد فلان جا ، برای فلان کارش، ایمیل زده باز یه جواب مسخره تکراری بهش دادند
    میگه باربد خیلی ناراحت بود ...ولی یه ایمیل دیگه آماده کرده براشون امشب بفرسته

    با، باربد تماس میگیرم بهش میگم صحبت کردیم نگفتی که اینجوری بهت ایمیل زدند .من حس کردم پسرم حس کردم یه حرفت جا مونده
    گفت تماس گرفتم دیدم از حمام آمدی ‌...بعد چند روز درد دندون و فشارهای که براتون پیش آمده خوشکل موشکل کردی ... آرامشت برای من مهمتر از این بود که با پاسخی که به ایمیلم دادند تلخش کنم

    گفتم الهی فدات بشم باشعورم... ما که کوتاه نمیایم تو باز بهشون ایمیل خواهی زد ... تمام اتفاقاتی که تو سیستم خانواده ما میفته برای جمع سه نفره ماست
    تا اخرش ما کنارت هستیم و تلاشته که برامون اهمیت داره

    نگاه میکنم اسفندی که یه دنیا شور و هیجان برای من داشت و من عاشق تکاپوی این روزهای اخر بودم
    خیلی انگیزه فضای خیابونی و هیچ خریدی را ندارم فقط تنها تلاشم و انگیزه ام اینه که کمک کنم بتونم از فشار شرایط فعلی کم کنم

    لیندا و فریبا دائم پیگیر این هستند که ببینید من ادامه چکاپم ها رفتم .
    لیندا حتی با جدیت و گلایه میگه که حس میکنم این سری داری توجه نمیکنی .
    بهش گفتم لیندا نمیتونم برای تو بهانه الکی بیارم چون حواس جمع هستی تو درست حدس زدی اینقدر داستان سرم ریخته که اصلا انگار ادامه چکاپم هام تو الویتم نیست . اول دکترهام تهران هستند و چون حسن خودش روبه راه نیست به خاطر فشار کاریش و شرایط اخیرش .. نمیخوام اون را برای دکترهای خودم به دردسر بندازم
    بعدش هم یک بار هم که پیگیری کردم گفتند یا دکترهام قبل عید وقت ندارند یا اینکه رفتند مسافرت
    برای همین ادامه چکاپم هام احتمالا برای بعد عید میره

    گفت اخه مریم ، کهیرهات ، بالا بودن آنزیم های کبدیت نگرانشم
    گفتم آنتی بیوتیک هام تمام شده .‌ یه چهل درصد خوشبختانه کهیرهام کاهش پیدا کرده در کنارش هم دارم مرتب کرم هام میزنم .
    برای نتیجه آنزیم های کبدیم گفتند باید یک ماه دیگه صبر کنم آزمایشم چک کنم ....

    و اما یکی از دلخوشی هام اینه که امشب خواهرم از اهواز راه میفته و میاد فردا صبح ویانا و رایان قشنگم بغل میکنم میدونم حضور این دوتا عسلک ، هم برای من و هم حسن خیلی شادی اوره ... اینقدر که این دوتا نفس، چند روزه برای آمدنشون با من تماس گرفتند و ذوق داشتند و من هی باهاشون هیجانی شدم کیف کردم

    این چند وقته تمام خونه مامان و بابام مرتب آماده سازی کردم که مهمانهاشون عید میخوان بیان حاضر باشه
    مامانم از روز اول اتاق خوابش را در اختیار من و حسن قرار داد گفت تو جراحی کردی نمیتونی روی زمین بخوابی من راحت ترم این مدتی که اینجا هستی اتاقم به تو بدم که تو و حسن آقا راحت باشید خودم هم که زمین نمیتونم بخوام روی کاناپه مبل میخوابم

    هر چی گفتم من قبول نمیکنم خلاصه کوتاه نیومد ...و اتاقش به ما داد ‌

    شبها مامانم تمام پاهام را بابت کهیرهام با روغن چرب میکنه
    قبل خواب موهام هر شب میبافه ....چقدر حس خوبیه ادم مامانش موهاش شونه بزنه 😢❤️

    و من هم متقبلا برای آسودگی و جبران محبتش نیازهاش را جهلت سهولت تو خونه ،تا جایی که بتونم انجام میدم

    قرار بود خوشحالی ما افزون باشه ... برادرم امین با خانمش ، پسرش آراد و دوقلوهای ، نوپاش نویان و نوژان همراه مادر خانمش مهمان عید خونه پدر و مادرم باشند ... انتظارشون میکشیدیم که متوجه شدیم برادرم از روی پله ها پاهاش لیز خورده و هر دوپاش شکسته ....😭🤕
    با وجود اینکه از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم ولی خب بر اساس باورهام حسم میگه این اتفاق حتما ، حتما خیری درش است که بهتره به جای شکوایه راضی باشیم به رضای خدا ...

    آرادش خیلی انتظار این سفر را میکشید
    دیشب باهاش تصویری تماس گرفتم .. کلی قربون صدقه اش رفتم گفتم آرادم ، ما خیلی دلمون گرفت از اتفاقی که برای بابا افتاد و اینکه تو را از نزدیک نمیبینم
    ولی عزیز دل عمه ، یکم زمان میبره تا پای بابا خوب بشه بالاخره مامان مرخصی میگیره باباهم شغلش آزاده میتونه هماهنگ کنه تایم دیگه ایی بیاید تازه ماه رمضان هم رفته ، سرمای هوا هم کم شده ما میتونیم راحت تر بیرون بریم ... دلت نگیره قشنگ عمه ... فرقش اینه که الان برای دیدنت بیشتر انتظار باید بکشیم ..‌ گفت باشه عمه
    دیگه گوشی را دادم ، مامان و بابام ازش همگی دلجویی کردند که پسرمون از ناراحتیش کم بشه

    از زن داداشم تشکر کردم گفتم داشتن بچه دوقلو و این شرایط امین ، فشارش روی تو خیلی سخته کاش نزدیکتون بودیم کمکتون میکردیم قدردان خودت و مامانت هستیم باز هم احساس کردید من میتونم کمکی بکنم بهم اطلاع بدین خودم حتما کنارتون میرسونم تا این روزها بگذره
    ( خونه اش نزدیک پدر و مادرش هست و بسیار خانواده همراه و حامی داره که خدا را شکر ساپورتشون میکنند . ولی من سهم خودم تو این شرایط دوست داشتم اعلام آمادگی کنم)

    با عمه هام برنامه ریزی کردیم جمعه صبح همگی بریم آرامستان عیدانه مادربزرگم را بگیریم ‌‌‌.... قرار بود پنج شنبه صبح بریم
    به خاطر اینکه سارا خواهرم برسه و اون هم همراه مون باشه ، مینا دختر عمه ام هم جمعه صبح آمدن براش مساعد تر بود ..‌ حسن هم پنج شنبه محل کارش کشیک داشت گفت جمع راحت تر هستم ... دیگه دورهمی عیدانه بی بی عزیزم برای جمعه صبح گذاشتیم .

    شب قبل جابه جایی اخیرمون از تهران به کرج .. و دلشکستگی هایی که به قلبمون وارد شد ..‌ من خواب دیدم بی بی بهم یه مبلغ پول عیدی داد اینقدر از دریافت عیدیش تو خواب خوشحال شدم که حد و اندازه نداشت و خودش هم واضح میدیدن
    با وجود اینکه دلم مالامال از غم و افسوس بود اما مطمئن بودم که در بطن این رنج خیری
    عظیم نهفته است که پیشاپیش مادربزرگم با عیدی که در خواب به من داد پیام خیرش به من ارسال کرد ... و این دلم قرص میکنه که نفع ما در این بوده
    به قول المیرای عزیزم مامی باراد ، استخوان لای زخم بود .

    مادربزرگم مادری بود که به معنای واقعی درد ما درد اون بود و هرگز نمیتونست بی تفاوت باشه ..‌ دائم برای حال خوب ما دست به دعا بود ...
    میدونم بی بی مثل همیشه حواست هست و دعای خیرت را بدرقه راهمون میکنی ، میدونم از حالم باخبری .... بی بی قشنگم خونه واقعی و ابدی تو قلب ماست . راهت پرنور و روحت در آسودگی و آسایش باشه زیبای بی همتا . ‌

    امیدوارم ایام بر شما دوستان عزیزم به خیر بگذره


















    نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 13:4 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز یازده روزه که ایران هستم ... میگن طرف وقت سر خاروندن هم نداره دقیقا شرایط فعلی من هستش حتی نتوستم بیام بهتون رسیدنم خبر بدم ... نتوستم حتی یه استوری تو اینستام بگذارم
    الان سه ، چهار روزه ، زیر یکی از دندونهام ته پایینم سمت راستکه عصب کشی هم شده آبسه کرده و اسیر این موضوع هستم .. یعنی مشکل دندان نیست لثه است .هیچ التهابی در ظاهر لثه نیست اما عکس نشون داده از زیر آبسه کرده
    اثر مسکن که کم میشه مثل توپ بسکتبال بالا و پایین میپرم یعنی از درد جونم بالا میاد میخوام صورتم بکنم .
    از دندون درد خیلی خیلی بدتره ...
    پریشب یهو یکی از مسکن ها بهم حساسیت شدید داد با سری و گز گز شدید صورت و تورم پشت گردن از خواب پریدم ... حسن اینقدر بنده خدا ترسید ..

    نیمه شب بابتش بیمارستان رفتم تا برام کورتون و ضد حساسیت زدند بتونند از عود حساسیت پیشگیری کنتد

    حسن مرتب اونجا میگفت این سابقه بیماری سرطان داشته این تورم پشت گردنش نگران کننده است .. اونجا گفتند حساسیت دارویی به مسکن آلفاست .نگران نباشید


    دیروز دوتا دندان پزشک رفتم .. داروهای چرک خشک کن و ... دادند،دارم مصرف می کنم ..
    اون سمت آبسه لثه ام علاوه بر درد به صورت پیش رونده هی سر و سوزن سوزن میشه
    وقت یه متخصص ریشه برای یکشنبه گرفتم که تشخیص دقیق تر بگیرم ... الان مسکنم خوردم دردش نسبتا ساکت شده که میتونم بنویسم امیدوارم واقعا از درد زجر اورش حداقل زودتر راه بشم

    دکتر گفت اگر گز گز صورتت رفع نشد باید حتما یه دکتر نورولوژی بری ... که نه تنها رفع نشده بیشتر هم شده
    خوردن این مسکن ها بالاخره برام ضرر داره


    احساس دوگانه دارم ،هم خدا را شکر میکنم این اتفاق بد زمانی که در ترکیه بودم نیفتاد چون واقعا فاجعه بود .هم اینکه متاسفم که حسن خودش تو شرایط خوبی نیست درگیر و نگران دردسر من هم شده

    توی فرودگاه از باربد که جدا شدم انگار بند دلم ریش ریش کردند
    هر دوتامون شدید بغض کردیم .. باربد میخواست ، با من طبقه بالا بیاد بابت جریمه موندنم ، به افسر توضیحاتی بده که بهش اجازه ندادن
    رفتم بالا طبق روال هم جریمه نقدی داشتم و هم تایمی جریمه منع ورد به ترکیه ... جریمه را که پرداخت کردم...میخواستم برم به سمت نرده ها از بالا برای باربدم دست تکون بدم یه پلیس افسر همراهم فرستاد ، لعنتی جازه نداد برم . و منو به سمت خروجی پرواز هدایت کرد
    اینترنت گوشیم غیر فعال شده بود، کاملا از هم بی خبر شدیم . ....‌ یعنی این تایم که میدونستم مدتی باربد تا برگردم بهش سر بزنم نمیبینم و هم محدودیت خداحافظیم باعث شده بود حالم اینقدر بد بشه میخواستم از حال برم ...
    هی سعی کردم به خودم مسلط بشم و مدیریت کنم که از هم نپاشم
    جوری حالم بد شد یه زن و شوهر از مسافرها متوجه تغییرات ظاهریم شدند امدند و سمتم کنارم نشستند و بهم اب دادند ...خدا خیرشون بده

    باربد توی جمع کردن چمدونم کمکم کرده بود یعنی من لوازم گذاشته بودم و اون همه را عالی چیده بود ... دقیقا همیشه حسن این کار را به بهترین نحو انجام میداد من لوازم سفر میگذاشتم و اون خیلی مرتب میچید و لوازمی که حفاظ نیاز داشت و ریختنی بود با کیسه و چسب بسته بندی میکرد
    روز قبل امدن من و باربد مرکز شهر رفتیم خریدهای مورد نیازم انجام دادم از یک هفته قبل کم کم لوازم سفرم کنار چمدان گذاشته بودم خلاصه شب خودش دقیقا مثل باباش نشست بدون دخالت من چمدانم بست و با چسب و کیسه چیزهای ریختنی رابسته بندی کرد

    واقعا بچه ها میبینند و یاد میگیرند و ما بزرگترین الگوی رفتارهای خوب و بدشون هستیم .

    فرداش هم تایم رفتن به فرودگامون را خودش هماهنگ کرد جز یه ساک دستی که دستم بود چمدان که سی کیلو بار داشت و یه ساک دستی دیگه را خودش تا ایستگاه اتوبوس حمل کرد بعدش هم با مترو به سمت فرودگاه رفتیم ...


    الهی دورش بگردم یه اخم به صورتش نیاورد فقط تو کل مسیر هی سر منو هر چند دقیقه یک بار میبوسید من هم صد بار تا فرودگاه بازوهاش و دستهاش بوسیدم ...😢❤

    ازش یک دنیا ممنونم که اینقدر مهربان و همراه صبوری هستش

    من هم تمام اختیارات و مدیریت های اونجا را طبق درخواست خودش با کمال میل بهش محول کردم حتی اپلیکیشن بانکم را روی گوشی اون منتقل کردم که برای انجام کارهاش سهولت داشته باشه ... همیشه از این حس اعتماد و توجه حس خوبی گرفته اون هم واقعا امانتدار بسیار خوبی هستش .

    بالاخره حدود یک و نیم شب رسیدم ایران ... با دیدن حسن شوک شدم انگار ده سال پیرتر شده بود خیلی غمبار بود . اندوه و درد فقدان پدر روش اثر زیاد گذاشته بود ...😭😭😭🖤🖤🖤
    متوجه شدم چقدر امدنم به ایران واجب بود
    فهمیدم چقدر زیاد بار مسئولیت روش ریخته شده
    رسیدم خونه مادرشوهرم و خواهرشوهرم مژده که پیشش بود خواب بودند.... از همون نیمه شب فضای غم آلود خونه مشهود بود ...خیلی خیلی خسته بودم ولی فهمیدم روزهای سختی پیش روم هست باید بدون فکر به هیچ حاشیه ایی به حسن کمک کنم که سنگینی بار این وضعیت از روی شونه هاش را کم کنم

    صبح که بیدار شدم مادر شوهرم دیدم اون هم خیلی اوضاعش ناجور بود ....بغلم کرد و گفت چقدر بابا همیشه دوستت داشته و به نیکی ازت یاد میکرد.

    صبح باید بانک میرفتم که هزینه دانشگاه باربد را چنج کنم و براش از طریق صراف میفرستادم نمیخواستم دیر بشه و بچه مضطرب بشه ...اول کار باربد انجام دادم

    خواهر شوهرم مژده گفت فردا میخواد برگرده شهر محل زندگیش و پست و مسئولیت را به من تحویل بده
    یعنی کمی بیشتر نموند حداقل من بتونم یکی دو روزی خستگی در کنم به هرحال میخواست سرخونه و زندگیش بره

    خیلی کم انرژی و زیاد خسته مسیر سفر بودم اما به حسن گفتم حالا که مژده میخواد فردا بره اگر صلاح میدونی بعد ناهار بریم به آرامگاه پدر سر بزنیم . وقتی پیشنهاد دادم حسابی استقبال کردند
    دیگه رفتم سر مزار بابا و اونجا خیلی مامان و مژده بی تابی کردند
    فردا صبح مژده رفت ... حسن هم سر کارش رفت

    من خودم عزادار مادر بزرگم بودم و دلم میخواست وقتی میرسم ایران بدون وقفه برم مزار مادر بزرگم اینقدر مادر حسن و خود حسن نیاز به کمک داشتند
    که من هرچه برنامه ریزی شخصی داشتم را کنار گذاشتم و مشغول رسیدگی به این دونفر کردم

    مامانش بی قراری های خیلی شدیدی داره از طرفی کارهای خونه ، آشپزی و مراقب دائم از مامان حسن با من هست ... حتی باید راه میره پشت سرش راه برم سرش گیج نره زمین نخوره

    گاهی از خودکشی حرف میزنه ... پاهاش به زمین میکوبه ... شصت سال باهم زندگی کردند
    تو بغلم ظهرها میخوابونمش شب هم همینطور
    اینقدر ماساژشش میدم تا استرسش کاهش پیدا کنه بتونه بخوابه ... نیمه شب هم که بی تابی کنه صداش بشنوم میام تو تختش دستش میگیرم تا اروم بگیره
    دقیقا شبیه بچه ها احساس ناامنی و بی قراری داره
    همش بغلش میکنم که حس امنیت کنه
    دستهاش براش کرم میزنم ...
    به تغذیه اش رسیدگی میکنم ، به موقع وعده های غذایش میدم ، دو بار در شبانه روز دم نوش های آرام بخش که تهیه کردم براش درست میکنم .مکمل های ویتامینیش را میدم ، میوه براش اسلایس میکنم ..که بی قراری و بی تابی میکنه چون ازش انرژی میره از پا نیفته


    ببینید من در تجریه این روزها به هیچی از گذشته و خیلی از حاشیه ها فکر نکردم همه را فعلا یه کنار گذاشتم ..


    حتی چون حسن شب دیرموقع خونه میاد خودم میرم خریدهای مورد نیاز خونه را خودم تهیه میکنم

    . با خودم گفتم الان روبه روی من یه انسان دردمند ، سوگوار ، سالمند هست که باید از نگاه انسانیت بهش کمک کنم ...اینکه وظیفه این یا اون هست را هم گذاشتم کنار ... گفتم الان من هستم ، سهم خودم تو این ماجرا با تکلیف مشخص باید انجام بدم و من تو این شرایط در توانم نیست بی تفاوت بگذرم شاید از دور به گونه ای دیگر فکر میکردم اما الان که در بطن ماجرا هستم باید مدیریت بحران کنم لذا آنچه رضای دلم هست را بی چشمداشت دارم انجام میدم ... از همه مهمتر نتیجه اش خیال آسوده حسن هست

    از طرفی حواسم به حسن هم هست غذای فردای حسن را آماده میکنم که سرکار ناهار داشته باشه و اثرات حضور و حمایت منو احساس کنه
    دوتا عمه هام که حسن سوا سوا دیدند گفتند خیلی حضورت روی حسن اثر داشته خیلی حالش بد بوده
    چقدر کار خوبی کردی امدی به دادش رسیدی ؟
    گفتم واقعا؟ ولی از نظر من حالش مساعد نیست
    گفتند نسبت به روز مراسم تشیع و مسجد که دیدیمش خیلی فرق کرده .

    یک بار فقط تو این موقعیت تونستم با لیندا دوستم صحبت کنم چون ما هر روز دوبار با هم حرف میزدیم هی گفت مریم نگرانم کجاییی ؟ بهم بگو چه خبر؟
    گفتم لیندا فقط یه عالمه کار پیش روم هست که باید بی توقف انجام بدم اصلا خودم از حالم خبر ندارم حس منگی دارم فعلا بتونم این بحران جمع کنم
    بعدش طبق روال قبل با هم در ارتباط باشیم

    عمه عشرت و عمه عفتم دلداریم میدن که این حال و احوال حسن و مامانش نگران نباشم میگن طبق تجربه سوگ خودشون بعد مدتی جمع و جور میشه و حالشون بهتر میشه ...

    مادر شوهرم مرتب میگه من با تو خیلی راحت تر از دخترهام هستم و دلم میخواد کنارم باشی ... خب بالاخره میدونم چه واکنشی نسبت به درک سوگش نشون بدم
    ممکنه فکر کنید شاید نمیخواد به دخترهاش زحمت بده نه اینطورنیست واقعا بارها و بارها این را تو این سالها که عروسشم به من زیاد گفته

    باید بنویسم که درس عبرت بشه که بعضی ادمها چگونه میتونند با انتخاب رفتارهای اشتباه در سیستم خانواده مشکل ایجاد کنند

    بزرگی به سن و سال نیست ، شعور و انسانیت به تحصیلات و مال و ثروت نیست .

    خواهر شوهر بزرگم تو این موقعیت طبق معمول از پشت رفتارهای خبیثاته ، احمقانه نشون میده .. کلا این بشر یه ادم بی ثبات و حسود دو عالم من هستش که بال بال میزنه برای هر ضربه ای که از دستش برمیاد بزنه( من تا الان شکر خدا ریختش ندیدمش )
    حسن از رفتار های خواهرش خیلی بهش برخورد گقت وسایل هات جمع کن فردا صبح زود خونه پدر و مادرت میبرمت

    مادرشوهرم این حرف از حسن شنید گفت مریم باید از جنازه من رد بشه از این خونه بره بیرون
    میخوام پای هر سه تا دخترام بشکنه ، که بیان یا نیان خونه من ، که مریم نباشه ...میخوام صد سال دیگه نیان
    مریم جانشین منه و اینجا اون صاحبخونه است مریمه که باید در را روی اونا باز کنه .مریم از خونه خودش نباید بره بیرون
    بعد نگاه من کرد گفت دخترم تو جایگاه خودت خالی نکن که اونها فکر کنند مهم هستند بهشون اینجوری توجه نده تو فهمیده هستی من انتظارم از تو بیشتره
    خلاصه حسن هم میگفت نه باید ببرمش ، نمیخوام اینجا باشه
    من دیدم بین مادر و پسر تنش ایجاد شده .. و اون کتی ناقص العقل فضا را سمی کرده ، واسطه شدم با توجه به واکنش مامان حسن به حضورم و حمایتش گفتم حسن من به احترام و درخواست مامانت فعلا کنارش میمونم خونه پدر و مادرم نمیرم
    حسن گفت نمیشه اون خواهر نادان تو این شرایط میخواد روان من را بهم بریزه من خودم کم بدبختی ندارم ..
    گفتم من به عنوان یه ادم مشکل دار بهش نگاه میکنم برام اهمیتی نداره این ادم خیلی وقته داستانش برای من تموم شده ... و الان به جای بزرگی و مادری کردن طبق معمول مشغول تشنج ایجاد کردنه
    مثلا باید تو فکر سوگش باشه ، حواسش به حرمت پدرش باشه ، نگران مادرش باشه .. دنبال اینه که مثلا حال ما را بگیره
    به حسن گفتم اروم باش نه تنها رفتار کتی بلکه رفتارهای کل خواهرات و خاندان برای من مهم نیست ...من اونها را اصلا نمیبینم چیزی که حال درون من را تعیبن میکنه عکس العمل های معقول و حمایت های درست تو هستش ... دیگه بقیه اش مهم نیست . پس بیخیال نه خودت حرص بده نه ناراحت کن ...

    گفتم ببین حسن مامانت الان شوهرش از دست داده و من هم تو این شرایط رهاش کنم خیلی زیاد آسیب میبینه ...
    خواهرت ابله و احمقه من که مثل اون نیستم باید رفتار درست انتخاب کنم

    به قول یه بنده خدایی خواهر شوهرت الان برای حمایت و رسیدگی تام به مادرش باید دستهای تو را میبوسید و قدر دانی میکرد.

    مادر شوهرم به شوهرم میگفت من نمیخوام مریم بره که کتایون بیاد یا من برم خونش اون ادمیه که همش میخواد حرفهای خودش بهت تحمیل کنه ، زور بگه و زیاد حرافی میکنه من مخصوصا الان اعصاب بودن کنارش ندارم ... حوصله اراجیف های که میگه را ندارم .

    میدونید گرچه ظاهر حمایت مادرشوهرم نسبت به من خیلی جذابه اما با شناخت این سالهایی که دارم . اول که الان سر نیازش هست و اعتماد امنی که از حمایت و توجه من داره
    ولی نکته مهم این است که شخص خود ایشون هم رفتارهای بی ثبات و تغییر فازی به خاطر افسردگیش داره نمیشه خیلی روش حساب کرد ... اما من با تمام شناختم به این مسئله تصمیم این‌رفتارهام گرفتم چون واقعا حسن خیلی فشار روش هست از پا درمیاد ...

    پنج شنبه تصمیم گرفتم که برم کرج مزار مادربزرگم برای اولین بار زیارت کنم با هماهنگی قبلی مادرشوهرم قرار شد چند روزی خونه خواهر شوهرم کرج بمونه که بردیم اونجا گذاشتیم

    بعدش هم پنج شنبه ظهر با مامان و بابام و عمه عفتم مزار مادر بزرگ رفتیم ... حس دیدن سنگ قبر مادربزرگم خیلی دردش سنگین بود یعنی زار میزدم که به جای آغوش مهربانش الان باید سنگ قبرش ببینم
    وایییی خدا باورم نمیشد ... بی بی قشنگم ماه صورتم زیر اون سنگ باشه😭😭😭😭😭😭
    پنج شنبه عید مبعث بود چقدر عاشق دید و بازدید تو این مناسبتها بود

    از اونجا که برگشتیم نگفتنی حالم بد و سنگین بود انگار من تازه از تشیع مادر بزرگ برگشته بودم تمام رمقم را کشیده شده بودند ....

    میتونم بگم تمام این سوگم را یه جورهایی به تنهایی و غریبانه تجربه کردم

    خدایا چقدر این روزها به من سخت گذشت چقدر زندگی دردمندمون کرد .

    فرداش هم جمعه مراسم مسجد پدرهمکار حسن که به رحمت خدا رفته بود شرکت کردیم
    موقعی که برای شیمی درمانی بستری بودم آقای رنجبر و خانمش عیادتم آمده بودند بر خودم واجب دونستم شرکت کنم .
    از اونجا هم راه به راه برای عرض تسلیت مادربزدگم خونه عمه بزرگم رفتیم ... عمه عصمتم هم اونجا بود کلی هم اونجا شاهد بی قراری های عمه عصمتم برای مادربزرگم بودم ... چون مادر بزرگم باهاش زندگی میکرده خیلی زیاد بی تابیش میکنه
    یعنی بی وقفه شاهد غم و اندوه هستم
    بعدش هم که درگیر درد لثه شدم


    هنوز فرصت نکردم تلفن برخی از دوستان را جواب بدم اگر اینجا را میخونید ازتون پوزش میخوام بهتون قول میدم اوضاعم به زودی سبک تر میشه و جبران میکنم
    چون من در کنار کارها و رسیدگی های به خونه و افراد .. به خاطر کمک و همراهی به مخاطبان عزیزم و مدیریت بخش مالی زندگیم مجبور بودم مشاوره هام تا جایی که ممکنه را کنسل نکنم دیگه فرصت برای تلفن های شخصی را نداشتم .
    خدمت عزیزان بگم که مسائل شخصی و کاری بحثشون جداست . لذا حرفه مقدسم ، انجام خدمات مشاوره های روانشناسیم به صورت آنلاین ،متوالی فعال هست اگر کسی درخواست و نیاز به مشاوره داشت در واتساپ یا اینستاگرامم برام دایرکت بگذاره بهش وقت مشاوره را حتما براساس شرایط مطلوب هر دونفرمون میدم.




    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 19:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • امروز جمعه ششم بهمن ماه ، در بهشت زهرای تهران پدر حسن به آغوش سرد خاک سپرده شد .
    چقدر دلواپس تنهایی حسن در این شرایط بودم ..
    از طرفی شوک و اندوه فوت پدر و از طرف دیگه یه عالمه هماهنگی کارهای مراسم تدفین از بیمارستان گرفته تا تمامی امورات خاکسپاری ، تالار و مسجد و... که باید هماهنگ میکرد
    سوگوار خودش گیج و آشفته است بی تجربگی هم باشه دیگه خیلی اوضاع سخت تر میشه
    از طرفی تماس های مکرر اطرافیان که بابت محبت همدلی تماس میگیرند و هرکس بالاخره میخواد یه تجربه خودش مطرح کنه ... میدونم حسن بنده خدا چقدر سردرگم بوده
    یعنی دیروز هرکی با حسن تماس میگرفت بعد به من زنگ میزد میگفت ... بیچاره حسن آقا حال به دل نداره خیلی حالش بده


    مامانش به شدت بی قراری و گریه زاری میکرد .. صدای ضجه های مامانش و خواهراش ، از یک طرف
    اولش بین اهواز و تهران در شک بودند که کجا منتقلش کنند بعد من به حسن پیشنهاد بهشت سکینه کرج دادم گفتم اونجا چون برای مادربزرگم عمه هام اقدام کردند برای همه چیز کمک و راهنمایت میکنند ... البته از طرف خودش بگه نه من
    مادرشوهرم با کرج موافق نبود گفت ما کسی را کرج نداریم ....
    گزینه اهواز هم باهم صحبت کرده بودند منتفی شد
    تصمیمشون بهشت زهرای تهران شد.
    تا عصر حتی نمیدونستند جمعه خاکسپاری کنند یا شنبه ؟
    چون یک سری از فامیل گفته بودند میخوان از اهواز برسند ( همون فامیل های که تا زنده ایی شصت سال ازت بی خبرند میمیری عزیز دل میشی )


    پدر حسن همیشه سفره دار و بسیار گشاده رو و مهمان پذیر بود و میدونم به خیلی از فامیل خودش و مامان حسن لطف های بیشمار و بدون برگشت از طرف مقابل انجام داده.
    بگذریم

    ‌‌

    حالا شما فکر کنید اول باید مطمئن بشند خاکسپاری انجام میشه یعنی بهشت زهرا اوکی میکنه که تالار بگیرند ؟
    من از اینجا از طریق آشناها پیگیر چند تا ، تالار براش شدم فرستادم

    خلاصه نمیدونست که اصلا امروز صبح زود بره بیمارستان پیکر بابا را تحویل بگیره با آمبولانس ببره بهشت زهرا حالا اونجا تا کارهاش انجام بشه فرصت این میشه که امروز جمعه دفن کنند ؟

    از این طرف ،من هم باید با پدر و مادر خودم و بستگان دیگه ام هماهنگ میکردم که برنامه برای چه روز و ساعتی هست ؟
    خلاصه هرچی ادم بگه نصیب نکنه ... کم گفته و غیر ممکنه

    اینقدر مامان حسن بی تابی میکرد و خودش میزد
    که حسن گفت هر طور شده من جمعه بابا را به خاک میسپارم چون اینجوری بابا بمونه مامانم بیشتر اذیت میشه ... نمیتونم منتظر فامیل ها بمونم

    شنبه هم که ظاهراً هوا بارونی هست

    یکی از پسرخاله های حسن یه آشنای خیلی نزدیک توی قسمت مسئولین عروجین بهشت زهرا داشت دیگه غروب که خونه پدرشوهرم آمده بود . گفت من ردیف میکنم فردا از طریق آشنام کارهای دفن بابا هماهنگ کنم .

    این هم بگم که چقدر باربد از خبر فوت پدربزرگش غمگین و ناراحت شد .. بچه ام انگار بی رمق و رنگ پریده شد .. کلا آروم گذاشتمش تا بتونه سوگش را تجربه و پشت سر بگذاره ...باربد درونگرا هستش و احساساتش خیلی نمود بیرونی نداره ولی من مادر حال خوب و بدش را کامل متوجه میشم .
    معمولا موقع اندوه و ناراحتی به خواب پناه میبره
    دیدم گاهی زیر پتو رفته خودش جمع کرده .
    به شدت نگران پدرش بود میگفت کار مهمی که بابت دانشگاهم هفته دیگه دارم را تو برو پیش بابا باش من خودم انجامش میدم .. بابام تنهاست به تو نیاز داره
    خیلی دلشوره حسن را داشت ...

    در هر حال من از اینکه اینجا بودم و این اتفاق افتاد از بابت باربد فکر میکنم بهتر بود بچه ام تو غربت تک و تنها خیلی من نگرانش میشدم ... مردم براش
    پدربزرگش خیلی دوست داشت و خدا را شکر برای همه خاطرات قشنگ به یادگار گذاشتند
    دیشب حسن به باربد میگفت ، بابابزرگ اینقدر دوستت داشت مطمّئنم حتی بیشتر از من عاشقت بود .
    هر وقت میرفت تو گالری گوشیش به عکس تو که میرسید کلی قربون صدقه ات میرفت و صفحه گوشیش را بوس میکرد .. گاهی روزی چند بار این اتفاق می افتاد و این اواخرا بارها میگفت خیلی دلتنگ باربدم 😭💔
    چند سال بود همیشه برای باربد پول تو جیبی ماهیانه کنار میگذاشت این دوسال که یه مقدار مشکلات حافظه ایی پیدا کرده بود هر وقت ما باهاش تصویری حرف میزدیم به باربد میگفت کارتم میدم بابات سهم ماهیانه ات بفرسته بعد دیگه یادش میرفت . اما تا اون زمان که حافظه اش خوب بود همیشه این محبت به سمت باربد داشت ...
    بچه من به معنای واقعی مثل خودم که مادربزرگم یه ستون مهر بزرگ و قوت قلبم بود را از دست دادم باربد هم همینطور یه پناه پر مهری را از دست داد. 🥺💔
    امیدوارم صبری بزرگ بر قلبش بیاد 🙏🏼

    تو این مدت که بابا توی ای سی یو بود و میدونستم اوضاع خوبی نداره و هر لحظه ممکنه از دست بره
    چندین بار یهو مثل یه کابوس نیمه شب از خواب میپریدم که این اتفاق بیفته حسن خیلی دست تنهاست چیکار کنه ؟
    یهو به ذهنم میرسید به دخترعمه ام مینا زنگ بزنم بگم اگر اتفاقی افتاد به شوهرش آقا احسان و برادرش
    محمد رضا بگه برند سراغ حسن و تنهاش نگذارند
    و توی ذهنم باهاش حرف میزدم

    چون ما چند نفر ایران همیشه تقریبا هر هفته باهم جمع میشیدم و میدونستم حسن با احسان و محمدرضا راحت هستش
    شاید این ماجرا چندین بار تو این مدت از مغزم عبور کرد ولی دستم به تلفن نمیرفت به مینا بگم
    خودم هم ادمی هستم که در عمل سختمه به کسی زحمت بدم

    دیروز غروب احسان و مینا خودشون باهم تماس گرفتند که تسلیت بگند ... بعد یهو احسان خودش گفت من الان با حسن تماس میگیرم از صبح زود میرم از در خونه پدرش برش میدارم که همراهش باشم تنها نباشه
    فکر کنید اینها شرق ،اونها غرب
    خلاصه کلی ازش تشکر کردم گفتم احسان جان میدونی که حسن ادم معذبی هست و معمولا به کسی زحمت نمیده ممکنه پیشنهادت قبول نکنه

    گفت اون با من ، خوب میشناسمش من فردا حتما باهاش میرم

    الهی خدا این پسر ، داماد عزیزمون حفظ کنه که واقعا به قول خودش آشنا نیست برادر حسن هستش
    خیلی زیاد جای برادری دوستش دارم .

    از آنجایی که حسن طرحواره ایثار داره ... در واقع درسته اسمش ایثاره اما داشتن طرحواره هر نوعش به عنوان یه ضعف محسوب میشه
    به این منظور که حسن همیشه به خاطر وجود همین طرحواره ایثارش به همه کمک و همراهی بی نهایت میرسونه اما بسیار معذب هست خودش از کسی هر نوع کمکب بگیره
    جالبه که ادمهایی که طرحواره ایثار دارند گاهی در خلوت خودشون به شدت حس تنهایی و بی کسی میکنند ولی هوشیار نیستند که خودشون هم مانع دریافت کمک هستند
    خود من هم درگیر این طرحواره در گذشته زیاد بودم و چقدر هم حسن با شیوه خودش برای من شدیدترش کرده بود اما چون بهش شناخت پیدا کردم مدیریتش کردم و کاهشش دادم

    دیروز دوتا از دوستان و همکاران نزدیک حسن تماس گرفته بودند باهاش اول صبح برند بیمارستان به طور جدی مخالفت کرده بود
    اینقدر مخالفت میکنه که اونها فکر میکنند واقعا شاید مزاحم هستند من میدونم چقدر گارد داره

    اما از پس احسان برنیومده بوده و اون هرچی گفت نه احسان گفته من میام نه نداریم حتی ماشین خودم میارم که تو رانندگی نکنی ساعت شش دم درب خونتون هستم
    از شش صبح امروز احسان باهاش همراهی کرده بوده
    واقعا چقدر این مدل همدلی ها و مهربونی ها ارزشمنده
    و تا ابد تو خاطر میمونه . چون هر روز که ادم تو این شرایط نیست ... کسی هم بخواد لطف کنه و رنج محبت کردن را به جون بخره واقعا برای مهربونی کردنش هیچ بهانه نمیاره ... فقط باید دلش را داشته باشه و اهلش باشه
    اینقدر من این ماجرا را با ذهنم طلب کرده بود که بدون تقاضای من اتفاق افتاد

    خدایش ،خود بابای حسن هم نیتش خوب بود ... حسن صبح حدود ده صبح از بهشت زهرا باهام تماس گرفت گفت آشنای پسرخاله اش همه کارها را بابا را خودش پشت هم به سرعت انجام داده و خیلی سبک کارهاش پیش رفته
    یه جای خوب و آباد ، براش مزار سه طبقه گرفتیم که هفتاد میلیون شده
    بعد همین اقای محترم شرایطی برام فراهم کرده که برام مدتی کنار بابا باشم ... بابا را دیدم باهاش وداع کردم ، بابا انگار توی یه خواب خیلی آروم بی درد بود 🥺🙏🏼🖤

    موقع تلقین پدرش هم حسن خودش رفته داخل مزار تا بتونه تا اخرین لحظه کنار باباش باشه ... میگه بابا را حسابی نازش دادم 😭😭تمام خاطراتم از بچگی مثل یه فیلم دور تند از جلوی چشمم گذر کرد . دلم میخواست زمان نگذره ... بهش گفتم بابا ببخشید اگر مجبور شدم بیمارستان ببرمت و این روزها خیلی اذیت شدی تا بی درد شدی ... 😭😭😭😭

    عمه عفتم میگه وقتی حسن از مزار بیرون آمده اینقدر صحنه غم انگیزی بوده و گریه میکرده که پسرعمه ام محمدرضا رفته بغلش کرده که یهو پس نیفته همینجوری روی شونه های محمد زار میزده😭💔💔💔میگه دل هممون به درد آمد .( میتونم حسشون تصور کنم چون چهره حسن همینجوری واقعا معصومه ترکیبش با این احساس چقدر حال اطرافیان منقلب کرده )

    مامان و بابام میگند اینقدر هر با این صحنه حسن گریه کردیم نزدیک بوده از حال بریم

    عمه عفت باز میگه حسن ادم خاصی هستش معلومه کوهی از درد و فشار روش هست ...رنگ و روش پریده حال به دل نداره ولی باز یه تنه بدون اینکه بخواد به کسی زحمت بده ایستادگی میکنه و کارش خودش میخواد انجام میده ...

    دقیقا تعریف درستی از شخصیت حسن میکنه .. همیشه همین بوده

    تالار هم که همین آقای محترم یه جایی را برامون با تماس هماهنگ کرد که سفارش کباب و جوجه را باهم دادم .( البته بعد که رفتند خیلی ظاهر تالار چون قدیمی بوده پسندش نبوده اما کیفیت غذاش و سرویشون رضایت بخش بوده )

    اون دوتا همکاراش خودشون خودجوش از اول صبح رفته بودند درب بیمارستان کنار حسن بودند


    از خانواده ما هم بابا و مامانم ، عمه عفتم همسرش
    پسرش محمدرضا ، احسان دادمادش و فرزین پسر عمه فاطمه ام اونجا بوده
    قدر دان تک تک شوک هستم برای لحظه های شادشون جبران کنم .

    خدا را شکر که این مرحله خیلی سخت با ابرو طی شد
    امیدوارم بقیه مراسم های بعدی و دلخواهشون هم همینگونه به آسانی انجام بشه... گرچه خود من هرگز به این داستانها و مراسمات مثل مسجد سوم و هفتم و چهلم علاقه ایی ندارم ... خدا را شکر من کالبدم را برای پیشرفت تحقیقات پزشکی اهدا کردم وقتی فوت شدم ، خاکسپاری و هزینه قبر هم ندارم ... فرض هم که قبر داشتم هزینه چند میلیونی قبر من را بدین کسی که گره ایی ازش باز بشه من را توی جای بی هزینه خاک کنند
    من دیگه رفتم چرا باید بعد من بازماندگانم به این زحمت ها بیفتند . اما برای اینها که خواهانش هستند طلب سهولت انجامش میکنم
    فقط وصیت کردم کسی به نام من آمد ازش به شایستگی پذیرایی کنید بقیه چیزها را برای خودم حرام کردم

    همش میگم چه حکمتی بود که اینقدر که باباش حسن دوست داشت این دو سه سال اخر زندگیش قسمت شد حسن کنارش زندگی کنه و هر روز ببینتش
    و حسن تونست بهش خدمت کنه و آنگونه شایسته اش بود بیمار داریش کنه و به خونه ابدیش بدرقه اش کنه
    ما خیلی این مدت زجر و سختی از تلخی روزگار کشیدم اما حقیقت من تو دل این همه رنج به این معنا از اول که نگاه میکردم و قلبم اروم میشد .

    در پایان میخواستم تشکر ویژه کنم از تمامی تماس ها و پیام های آشنایان ودوستان عزیزم که همدلی خوبی را از محبتشون به سمت من و حسن داشتند ...الهی که جبرانش را به خیر و شادی بتونیم براتون انجام بدیم.

    یکی از مخاطب ها خیلی قدیمی و دوست مجازی بی نهایت عزیز و بزرگوارم که خارج از ایران است لطفشون همیشه شامل حالم و پیگیر دائمی مطالبم هست و با ابرازهای زیباش من را همیشه سرشار از حس خوب میکنه
    توی اینستا که متوجه شد این اتفاق افتاده سریع امد دایرکت برام نوشت که کاش کنارم بود بغلم میکرد
    بعد نوشت مریم من یادمه که تو این سالها خیلی به پدرشوهرت خدمت کردی و همیشه هواش داشتی یادمه با اون وضعیت تازه جراحی شده چگونه اهواز رفتی و خونشون را برای عید آماده کردی و... پس عزیزم اصلا هیچ گونه عذاب وجدان ه نداشته باش تو همه کاری کردی براش کردی

    براش نوشتم دوست عزیزم من از حس همدلیت سپاسگزارم ممنونم از یاداوری هات . ولی راستش کلا چون با ادمها تکلیف احساسیم فرد به فرد مشخصه و خودم هم از نیتم آگاه هستم نه در مورد ایشون نه کسی دیگر اندازه سر سوزنی عذاب وجدان ندارم و نخواهم داشت
    چون من وقتی هستم تمام خودم صادقانه میگذارم .. چیزی برای حسرت و دریغ در دلم نمیگذارم خودم بدهکار نمیکنم ... دوگانگی ندارم

    الان هم بیشترین ناراحتی من برای اندوه حسن و باربده غم اونها چنگیه که به دلم میزنه ،که باید کنارشون باشم بتونند ازش عبور کنند

    برای بابا هم راستش دلم تنگ میشه اما مطمئنم اینکه زمین گیر نشد و نیازمند حمایت های خاص برای حیاتش نشد خوشحالم چون به شدت ادمی بود که از نشان دادن ضعف و نیاز بیزار بود ... میدونم خودش هم اینجوری راضی تر بود.

    من خیلی غمگین هستم اما یه قطره اشکم تا الان نریختم . چون نیاز نداشتم الان باید محکم باشم که بتونم به باربد و حسن کمک کنم و این همون چیزی است که پدر حسن میخواد ..هر آنچه بین ما باید اتفاق می افتاد پیش آمد و تجربه شد
    روحش شاد و یادش گرامی 🙏🏼+2

    نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 16:22 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • پدر عزیزمون دیشب ، چهارشنبه چهارم بهمن هزار و چهارصد و دو ، ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه شب آرام گرفت و به دیار حق سفر کرد
    پدر زاده ماه بهمن و در همین ماه هم پرکشید و غرق در نور شد 🖤🕊😭🥀

    پدر جان روزت و زندگی جدیدت مبارک ، در فراقت خیلی دلتنگ خواهیم بود.
    روزگار غریبیست حسن در روز پدر به تاریخ قمری طعم پدرشدن را چشید و در همین روز هم پدرش از دست داد 🥺💔
    سفرت به سلامت بابا جان +2🙏🏼

    حسن خوبم ، میدونم سنگینی اندوه شانه هات از این رنج جلیل جانفرساست💔😭🖤
    آن روز که با گریستن بهم گفتی، بابام کسی بود که من را با تمام وجودش بی قید و شرط دوست میداشت و هر وقت منو میدید، عمق چشماش برق میزد..❤
    و من هم همیشه این احساس را شاهد بودم ❤
    به نظرم این عصاره ارزشمند تجریه زندگی شما دو نفر بود که برای هم خاطرات و احساسات خوب به جا گذاشتید ... سعادتی پایان ناپذیر هست.
    حسن صبورم ،من و باربد همدرد تمام ثانیه های دردمندت هستیم .
    الهی ، صبری عظیم تو را در بر بگیره که قلب مهربونت ،دلتنگی جای خالی پدر را تاب بیاره 😭💔🕊🌹
    واقعا که چقدر زود دیر میشود ..... 💔😭🖤
    طلب خیر +2🙏🏼

    نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 12:3 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • مرگ مادر مهربانی است که فرزند خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده آرام می‌کند و می خواباند 🤍🤍🤍 ( صادق هدایت )

    #مریم _نوشت: امروز چهارشنبه بیست و ششم مهر، مادربزرگم
    در آغوش خاک آرام گرفت .🖤😭

    صدای مادربزرگم به عنوان آخرین تبریک سال نو و درخواستی که از فرزندانش میکنه را روی کلیپ این پست میشنوید .❤🙏🏼

    ( ابراز محبت ، سلامتی و سعادت و کلی دعاهای خیرانه مادرانه کرده بود گفته بود بچه هام از جونم برام عزیزترند و خواسته بود همیشه باهم متحد ، روابط خوب و حسنه داشته باشند ).


    سوگواری از راه دور تجربه بسیار تلخ و جانفرسایست .. بی قراریش بی انتهاست
    از دیشب تا الان تبم قطع نشده... واقعا هم جانی هم جسمی دارم میسوزم

    ما از اوییم و به سوی او بازمیگردیم .🙏🏼🌹
    رنج را نباید انکار کرد ، رنج باید دید لمسش کرد تجربه اش کرد معناش پیدا کرد
    روبه رو شدن با رنج و ابرازش نشانه سلامت و شهامته ... کسی که رنج خودش را پنهان میکنه و نشون نمیده ، بر خلاف تصور یعنی ناخودآگاه به شدت میترسه در واقع اون رنج را داره انکار و سرکوب میکنه
    مثل من از احساس ابراز غمتون نترسید که برچسب ضعیف بودن یا قضاوت نادرست بشید ... اصلا شادی وقتی معنا پیدا میکنه که در کنارش ، در زندگی روزهای غم هم دیده بشه
    کسی برای پشت سر گذاشتن دوران سوگواریش و تجربه غمش به کسی، هیچ توضیحی بدهکار نیست . این چند روزه من
    به انواع مختلف سوگم ابراز کردم
    ولی حتما به خودتون کمک کنید که تو مراحل سوگواریتون گیر نکنید رسیدن به مرحله پذیرش سوگ که اخرین مرحله است نقطه عطف و‌معنای رنج ماست . از تجربه چالش های زندگیتون هوشیار باشید دست و خالی برنگردید همشون برای ما پیامی از درک هستی دارند .

    هرکس در زندگیش عزیزی یا عزیزانی داره که اصلا سن اون شخص قرار نیست حد ابراز احساسات ناراحتی و غم ما را از فقدانش تعیین کنه .
    ما از مادربزرگمون خاطراتی داشتیم که یک جهان عزیزی برامون تا اخرین نفس ساخته ... حتی اگر هزار سالش هم میشد میرفت ، این دلتنگی و ندیدن جاش باز عمیق بود و درد میکرد
    با وجود بی قراری و دردی که از عمق جانم براش میکشم دلم میخواد بر اساس باور و اعتقادم ... بدون نگرانی از حال ما ، کالبد مثالیش را رها کنه و به جایگاه والاش بره... رها کردن فردی که از دنیا میره مثل این میمونه که یکی از عزیزانمون برای تحصیل و و زندگی بهتر به خارج کشور رفته .. به شدت دلتنگش میشیم اما چون میدونیم نفعش در آن مهاجرت هست .. تازه خودمون به رفتنش هم کمک میکنیم . دلتنگی میکشیم بهش نمیگیم برگرد در اوج دلتنگیمون میگیم راهت ادامه بده
    اگر خوب عزیز سفر کردمون را میخوایم باید بهش بگیم ما را رها کنه و به جایگاه بهتر و حقش پر بکشه
    خدایا صبری عظیم و جمیل به بی تاب های بی بی قشنگم بده .. کسی که عاشق ما بود و دردش ، درد ما بود .. ما برقراری هامون مانع توقف مادربزرگ نشیم ...

    مصریان باستان عقیده داشتن سوار قایقی به مقصد خورشید میشن و رهسپار زندگی ابدی در سرچشمه های نور ....
    بی بی خیری عزیزم عروج کن به سمت نور ، راهت سبز +2 ( طلب خیر)

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲ ساعت 21:37 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • ‌پست اینستام :

    #مریم_نوشت: بی بی قشنگم ، مادر بزرگ‌خوبی ها میسوزم و میترسم از دنیایی که دیگه تو را داخلش ندارم 😭😭😭🖤🖤
    من مریم دخترت، تا ابد مقابلت کرنش و تعظیم خواهم داشت ❤❤
    اندیشه ات ، منشت ، انسانیتت ، صبوریت ، خصایص نیکت ،جهان صلح درونت و صدها میراث پر فضلیت جاودانه ات را که بهمون دادی مثل یه کتاب همراه خودم همیشه خواهم داشت ..
    که به تایم آرامشم ، افتخار از ریشه ام ، لحظه های نابلدیم ، دلتنگیم ، ورقشون بزنم و تو مسیر باقی مونده ام گم نشم
    تو برای ما کاخ و کوخ نگذاشتی .. اما آگاهی و بخش ارزشمند زندگی ، انسان ساز به طور جاودانه بهمون دادی ... که توجه و هوشیار بودنش بسته به خودمون داره تو منت را برما زیبا وتام ، تمام کردی
    آرامشم ،خوشحالم که بارها و بارها وقتی نفس های گرمت بود تمام این دوست داشتن ها و قدردانی ها را بهت ابراز کردم ... میدونی چقدر عاشقت بودم و خواهم ماند
    بی بی جونم میدونی که بخش بزرگی از وجودم را با خودت بردی... بعد از تو تمام خوشی های زندگی برام روش سلفون کشیده میشه
    اه از رفتن بی برگشتت ...
    اینقدر پر عظمت و حامی بودی که موقع رفتنت هم یهو رهامون نکردی ، بامعرفتم چند روز فرصت حکمت ، آرام آرام کوچ کردنت این بود که ما این جبر زندگی را برای پذیریش فقدانت آماده کنیم
    قوی من ، مادر عاشق، نفس نفس تا اخرین لحظه باهومون بودی
    به گرد پات نمیرسیم ...
    عموی رشید و رعنا پزشکم، را ماه مهر با بی مهری به قتلگاه بردند چهل سال تمام براش سوختی چقدر یهویی هایی که ما رسیدیم دیدیم داری تو تنهایی با عکسش مویه میکنی به سینه ات میکوبی و تا ما را میدیدی خودت جمع و جور میکردی
    من بمیریم برای زخم عمیق بی درمانی ، که با قساوت تمام به قلبت زدند و تو چقدر نجیب و صبور با داغت ایام را گذروندی ...وای بر کسانی که تو این فاجعه انسانی چه دور و به ظاهر نسب و نسبت نزدیک به تو و ما در این ماجرا خیانت کردند... همه را برامون مثل یک‌ رنجنامه روایت کردی
    محبوبم ،خودت هم تو این ماه بی مهری، مهر ، به عمو محمدرضامون پیوستی ..
    بزرگترین استاد زندگیم دو سه روز قبل رفتنت در کما گفته بودی از مرگ نمیترسم از گریه زاری و بی تابی شما بچه هام بعد از رفتنم ناراحت و نگرانم‌‌......
    بی بی جان مطمئن باش جای نبودنت تا همیشه درد خواهد کرد، این از من ..‌ اما نگرانمون نباش ،پر بکش به جایگاه حقت
    وجود صیقلیت، لیاقت رسیدن به بالاترین مرتبه را داره
    عروجت مبارک ..دیدار با رب النور و رب الارباب گوارای روح پاکت .. گوهر آسمانیم ❤❤❤🖤🖤🖤🖤🙏🏼🙏🏼🙏🏼 باشکوهم راهت سبز و پر نور🙏🏼🙏🏼
    +2

    نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:27 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • سه شنبه نوشت/ بیست پنجم‌مهرماه ۱۴۰۱ : حس امروزم با دیروز که خبر درگذشت بی بی را شنیدم متفاوته انگار مغزم این اتفاق میخواست انگار کنه ولی امروز غم بد جور سنگینه و با وجود فرار مغزم داغم حس میکنم

    هر چه ساعتها به چهارشنبه نزدیک تر میشه من بیشتر دلم انگار چنگ میزنند ... سوگ عزیر تجریه سختیه باید بتونم باهاش روبه رو بشم
    امروز تب و لرز زیادی ، گوارشم کامل به هم ریخته افت فشار دارم ..تا سر پا می ایستم انگار دنیا دور سرم

    میچرخه ...

    شاید براتون عجیب و ملموس نباشه همش از دیشب تا ظهر روی سینه ام و پاهام میکوبم میگفتم بی بی قلبم دیشب سردش بود ...😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    تو اتاقم زیاد جلوی چشم باربد ظاهر نمیشم
    اما باربد هی میاد بوسم میکنه ... میگه بی بی جای خوبیه دوست نداشت غمگینیت ببینه یادت

    حسن هم باید برگرده ایرات اما وضعیت جسمی و بی قراری من را امروز دیده میگه اصلا نمیتونم اینجور رهات کنم

    موقعی که این چند روزه بی بی داخل کما بود و من با استوری هام احساساتم برای عزیز مهربونم نشون میدادم یکی از فالورها را دیدم مقابل تمام التهاب و نگرانی من حرفهایی میزنه که بسیار ناراحت کنند بود و قیحانه بود چون دلم میخواسته همیشه رنج را بهانه آگاه سازی کنم برای بیداری و هوشیاری بقیه این نکات را استوری کردم که اینجا میگذارم :

    استوری ها :

    میخواستم چند نکته تا را که ،خودتون هم میدونید با هم در چند استوری مرور کنیم چون اینجا یه عالمه دوستان با درایت دارم اول تشکر و قدرانی میکنم بابت همدلی ها و دعای خیرتون برای سلامتی مادربزرگ عزیزم ❤🙏🏼

    مطلبی که میخواستم بگم اینه که شیوه عکس العملم با کسی که ببینم فاقد شعور کافی باشه ، این هست که کاملا نادیده اش میگیرم و ابداً برای مجاب کردنش وارد بحث و توضیح نمیشم
    کسی که اینقدر از مرحله فهم و درک پرت باشه توضیحاتم ، بیشتر خودم را متضرر میکنه و همچنین خودم در سطح ادمهای اینجوری دلم نمیخواو پایین بکشم ... که تمثیل دعوای خر و گرک نشه ...
    ماجراش هم اینه :

    گویند روزی میان خر و گرگ مجادله ای بر سر رنگ علف آغاز شد

    خر گفت علف آبی رنگ است و گرگ میگفت سبز رنگ است

    به ناچار نزد شیر سلطان جنگل رفتند و نظر وی خواستند

    ناگاه شیر دستور داد تا گرگ را به زندان بیاندازند اما گرگ رو به شیر کرد

    و گفت: مگر علف سبز نیست؟ چرا مرا به زندان می اندازی؟

    شیر رو به گرگ گفت:

    من هم میدانم علف سبز است اما از آنجا که با خر مجادله کردی تو را

    به زندان می اندازم تا عبرت سایرین گردد که با خر جماعت بحث نکنند.

    ⭕⭕⭕⭕⭕⭕

    اگر منفی شعور تو دنیای واقعی باشه ازش فاصله زیاد میگیرم
    اگر توی دنیای مجازی مخصوصا این صفحه اینستام باشه چون پرایوته
    به درب خروج حتما هدایتش میکنم اینجا محل عبور و مرور اوباش و درب و داغونها نیست


    این صفحه را برای دورهمی، آگاهی ، عشق ،همدردی ، همدلی ، مهربانی ، کلا ادم حسابی ها درست کردم
    و قدر دان بودن حضورتون هستم
    کسی که فهم یادگیریش در حد کلاس اول دبستانه نمیتونیم توی کلاس دوازدهم بگذاریمش چیزی متوجه نمیشه
    پس اینجا به دردش نمیخوره بهتره در جاهای هم سطح خودش برو و بیا کنه

    همین الان یکی از مغز زنگ زده ها را به بیرون هدایت کردم ....بدون کلمه ای که بهش پاسخ بدم
    با وجود که حال من و خانواده ام به خاطر مادربزرگ عزیزم پریشانه و مساعد نیست اما گفتم همین بهانه های زشت را تبدیل به فرصت آگاهی کنم
    اگر کسی پیر هست شما بگو دوهزار سال داره ..‌ مگه عزیزیش در احساس آدمهایی که دوستش دارند فرقی داره ؟
    همه میدونیم که زندگی این دنیا جاودانه نیست و هرکس یک روز میره اما الان به کسی که آشوبه گفتن اینکه عمر نوح که ادم نداره خدا نکنه جوان از دست بره ... برات ام البیشعورها شکلک خنده هم بگذاره
    خدایش چقدر میتونه نشون دهنده مخ کپک زده و آکبند آن شخص باشه
    دارم خودم کنترل میکنم که بار هیجانی فعلیم مسبب نشه خشمم به شیوه پرخاشگرانه ابراز بشه
    مادربزگم همه کسانی که میشناختنش و در این صفحه هستند میدونند که چقدر این زن با وجود دیدن مصیبت های زیاد زندگی و دیدن داغ فرزند جوان ، تا بی نهایت زنی صبور و با درایت بود و هست
    خدا را گواه میگیرم نور چشمامون به احدی در زندگیش آزار نرسوند .
    چشمان ما فرش پاهاش هست اینقدر بزرگواره
    حاضریم همه ما از عمرمون بدیم که اون نفس هاش باشه

    خواهش میکنم اگر کسی توانایی همدلی با بقیه را نداره و نمیتونه رنج را از طرف آن مخاطب ببینه لطفا خواهشا سکوت کردن و آزار نرسوندن بزرگترین لطفی هست که میتونه انجام بده ..
    الان مادربزرگ ما برای ما ، عزیزش اندازه یه جهان جوان رعناست.. پس نه تعجب کنید نه زخم بزنید ...
    برای علت احساسمون توضیحی به کسی بدهکار نیستیم ....

    طرف همون بانوی اول ابلهان جهان که بلاکش کردم سه تا بدتر خودش هم لایکش کرده بودند آنها هنوز در صفحه هستند حداقل یا شعور یاد بگیر،ید یا از صفحه تشریف ببریید چون خسته ایم از ادمهای این مدلی
    نوشته ما که سرطان گرفتیم که نباید دیگه از مرگ اطرافیانمون ناراحت بشیم باید مرگ پذیریم

    دانشمند یه مطلب یه جا خونده بعد گفته اووووو چه چیز خفنی برای نوشتن و دانا نشان دادن خودم چقدر شیکه 🐴🐴🐴
    به همین برکت اگر درکش کرده باشه ...
    خو جاهل کلیت حرف اوکیه اما گفتنش به کسی که الان در آشوب و شرایط بحرانه‌ خیلی فول بزرگیه یعنی هوش هیجانی و همدلی زیر صفر ...تو فقط یه چسب پهن به دهنت بزن که بقیه از سمی بودنت بیشتر آسیب نخورند ...
    به خدا دلم نمیاد بهش بگم الان یکی از عزیزانت بین مرگ و زندگی باشه یعنی ناراحت نمیشی ؟مثل ربات به خودت میگی ای عزیز جانم بمیر چون همه میمیریم 🤔🤔🤔من سرطان گرفتم میدانم که باید بمیریم

    اخ که چقدر هم خودت گناه داری هم سوهان روح و روان اطرافیانت هستی

    میدونید نمیفهمه چون درد برای خودش نیست و به اون شخص مقابل احساس نداره نمیتونه تو ذهن کوچیکش پردازشش کنه ... التماس شعور و تفکر

    باید اروم باشم چون بی بی اگر هوشیار بود بهم میگفت مریم عزیزم اروم باش ، ازش بگذر براش خیر بخواه اون همین قدر میدونه که نظر داده

    چشم چشم بی بی قشنگم تو فقط برگرد تا توتیای چشمانم را فرش پاهات کنم 🥺😭❤😭😭😭😭

    نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:21 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []


  • امروز ساعت هفت و صبح ، روز دوشنبه بیست و چهارم مهرماه ۱۴۰۱ ،مصادف با شانزدهم اکتبر 2023. مادر بزرگ عزیزم به نور پیوست🖤😭😭😭😭😭🖤🖤🖤


    چهارشنبه ۲۶ مهرماه ، در آرامستان کرج در آغوش خاک گذاشته میشه.😭🖤
    ما زو اوییم و حتما به سویش بازمیگردیم❤


    بی بی جونم عزیز دلم‌ .. بودنش یکی از نعمت های زندگیم بود
    تجربه سوگوار عزیزت شدن در غربت خیلی تجربه تلخیه ... هر جور بالا و پایین کردم که شاید بتونم خودم به ایران برسونم دیدم نمیشه .. هرکس اینجا اقامتش تموم میشه وقتی خروج بزنه نزدیک به چهارماه نمیتونه وارد کشور ترکیه بشه و الان باربد در شرایطی بود که خیلی بهم احتیاج داشت
    همه جوره توی شرایط بسته هستم و باید خودم تک و تنها با فقدانش روبه رو بشم و عذا داری کنم ...
    فقط جسم اینجاست تمام روح و ذهنم اونجاست

    جان دلم ،از چند روز پیش که به کما رفت تمام ثانیه ها باهاش هستم و همه خاطراتی که ازش داشتم مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم گذر میکنه

    احساس نیاز به خواب داشته سریع عمه عصمت با اورژانش به بیمارستان منتقلش کرده ، تشخیص خونریزی مغزی دادند تا اخرین لحظه حواسش به همه چی بود بعد از اخرین سرویس بهداشتی که رفت دراز کشید و دیگه هوشیاریش از دست داد تا امروز صبح که از بینمون رفت

    تا زنده بود بزرگیش را درک میکردم اما این چند روزه که بیشتر غرقش هستم مبینم خیلی زن عظیم و پرردرایتی بوده

    برای گرامیداشتش میخوام بگم
    هرگز دل کسی را نرنجوند ... از کوچیک و بزرگ عاشقش بودند مادر تمام خوبی ها بود
    تمام تلاشش را میکرد از نظر افکاری خودش به روز کنه
    چقدر دل به دل شوخی ها و طنزهامون میداد
    دلشکسته روزگار بود داغ جوان دیده بود اما هیچ وقت به خاطر رنجش نه تنها کسی را آزار نداد به همه عشق میداد

    با وجود تعداد فرزندها و نوه ها و نتیجه ها به یکایکمون عشق و توجه میداد .. محبتش مدیریت میکرد .. الان به حدی بدرقه و سوگواریش شکوهمند میبینم هر کدوم به یه نوعی یادش گرامی میدارند

    استقلال و عزت نفسش مثال زدنی بود ... تا میتونست تمام کارهاش خودش انجام میداد ، بطری آب خوردنش پر میکرد کنارش میگذاشت که نخواد حتی برای اب خوردن از بقیه درخواست کنه
    طوری تقلا برای انجام کارهاش میکرد که همه یهو وقتی بودیم میپردیم میگفتم چرا صدامون نزدی
    بگو ما کمکت کنیم ... میگفت خودم میتونم

    تمام خوشحالیش ، خوشحالی بچه هاش و نوه هاش بود اگر ساعتها در خونه تنها بود ... از بیرون برمیگشتیم با دست زدن و خنده از مون استقبال میکرد حتی یک بار هم گلایه نمیکرد ..‌ فقط طلبش این بود همه با هم خوب باشیم

    چهره اش غرق نور بود یه زن متوکل و عاشق خدا و مناجات کردن بود .. هرگز با اعتقادش کسی را زحمت و آزار نداد .. ما تصویر عبادت کردن را هر وقت میخواستیم زیبا ببینیم ... تصویر مادربزرگم بود
    طولانی با آرامش ، خیلی صبور قشنگ سرسجاده سفیدش یه گوشه خلوت بدون نمایش عبادت میکرد ... عطر خدا را توی خونه هامون پخش میکرد

    به احدی یک ریال بدهکار نبود
    به نیت عموم و بابابزرگم مرتب انفاق میکرد .. قبل رفتن به بیمارستانش به عمه عصمتم گفته بود برام فلان چیز را بخر میخوام خیرات کنم
    صدو پنجاه هزار تومن میشه ... بعد فرداش حالش بعد میشه میبرنش بیمارستان ... یهو این دو روزه عمه ام میبینه گوشه تشکش که زیر پاش گذاشته صدو پنجاه هزارتومن را کنار گذاشته بوده ..... اخه من برای این گوهر قشنگم چطور نسوزم که تو زندگیش به هیچ کس حتی بچه هاش مدیون نبود ..و همیشه با عزت دستش توی جیب خودش بود

    از خوبی دیگه اش این بودکخ مراقب این بوده دل کسی را نشکنه فقط همین یه مورد بگم پنج تا عمه من از زیبایی زبانزد بودند و کلی خواستگار داشتند... یکی از همسایگان که پسرش مهندس بوده و ولی پاش میلنگیده ، یک سالی از عمه من کوچتر بوده مادرش عمه عشرتم برای پسرش خواستگاری میکنه ... روای میگه به اون خانم با گشاده رویی گفته کی از شما و پسرتون بهتر .. ولی اخه دختر من بزرگتره اون هم مثل پسر خودمه من باشم سراغ یه دختر میرم که ازش کوچتر باشه .. مثلا نگفته من دخترهام اینهمه خواستگار دارند اصلا پسر شما قبول نمیکنند و از بالا جواب رد نداده
    یعنی اینقدر فروتن رفتار کرده که اون اصلا حس نکنه به خاطر نقص جسمانیی پسرش رد شده

    من بخوام مورد به مورد بگم کتاب باید بنویسم

    باز هم میگم واقعا سوگواری در غربت تنهایی رنج بزرگیه دلم میخواست بهش موقع بدرقه بگم بی بی جونم‌
    سفرت به سلامت ، عروجت مبارک مادر بزرگ‌ خوبی ها ...
    من از مرگ‌‌نه میترستم نه انکارش میکنم برایم مثل بقیه رخدادهای زندگیه حتی نمای زیبایی داره ...

    اما بی تابی من برای دلتنگی ندیدن و حس حضور فیزیکت هست ...

    بی بی تو ،اگر هزار سال دیگه هم میرفتی من از غم فقدانت همینطوری میسوختیم
    تو زنی بودی به معنای واقعی تمام خصایص نیک را یک جا در شخصیت خودت داشتی
    در تمام نقش های کوچک و بزرگت محبوب بودی .
    حتی یک نفر را از خودت نرنجوندی ...
    همه جوره با شکوه بودی
    مادر بزرگم جای خالیت تا ابد درد خواهد کرد .. و‌‌ یه بخش دلتنگیم تا روزی که نفس بکشم با من حمل خواهد شد ...
    به جای اشک باید خون گریه کنم از داغ نبودنت اما افتخار میکنم ا از این بابت که خون تو در رگ‌هام بوده بی بی باوقارم...😭😭😭😭😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤

    نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ ساعت 15:28 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []


  • اول هفته گذشته پدر دوستم لیندا ، از درد و رنج سرطان آسمونی شد ....😭🖤 +2


    من پدر لیندا را از نزدیک ندیده بودم و تمام اندوه و غمی که من دچارش شدم برای خود لیندا بود .


    تو این یک سال که پدرش درگیر بود نهایت تلاشم کردم که هر راهی که تجربه کردم و میدونستم بهشون کمک میکنه را راهنمایش کنم .


    در این مدت بیش از بیش با لیندا روابطم بیشتر شده بود از هلند هر روز که سر کار میرفت باهام در مسیر رفتن سر کارش و حتی گاهی مسیر برگشتش باهام حرف میزدیم
    در کل به عنوان یکی از نزدیکترین و صمیمی ترین دوستان فهیم که من باهاش کلی حس خوب و آرامش دارم در دایره افراد نزدیکم محسوب میشه


    هم کیفیت رابطه داریم و هم کمیت رابطه
    طوری که احساس میکنیم واقعا برای هم مثل خانواده نزدیک هستیم


    آن هم سختی های که من این مدت داشتم را با شناختی که ازش دارم، درک و احساس میکرد برای شخصیت حمایتگر و حامی که داره بیشتر هوام داشت . و میفهمیدم چقدر غیر مستقیم میخواد کاری کنه من تاب اوریم بیشتر بشه


    شباهت های شخصیتی ما دوتا خیلی زیاد بهم شبیه هست با وجود اینکه لیندا حدود هفت سالی از من بزرگتر هست اما هر دو درک متقابل خوبی از زندگی و دیدگاهامون باهم داریم و این مسئله به جریان صمیمیت ما کمک کرده


    واقعا رفیق خوب و اصیل سرمایه بزرگی است که من خدا را شکر میکنم که خداوند ادمهای خوب را در این مورد سر راه من گذاشته.

    خلاصه پدر لیندا درگیر بیماری سرطان بود و لیندا و خواهرش مریم برای درمان و مراقبت از پدر سنگ تمام گذاشتند تمام شیمی درمانی های پدر را مریم و لیندا بر اساس شرایطشون سوا سوا به ایران سفر کردند که پدر تنها نباشه . حتی از را ه دور مدیریت بسیار خوبی از تیم درمانی پدر انجام میدادند


    همه چیز بهتر شده بود قرار بود پدر به هلند بره و به بچه هاش سر بزنه حتی بلیط هم براش گرفته بودند با وجود پنج بار سفر به هلند ، اما این سری بهش ویزا ندادن
    لیندا و خانواده اش خیلی برای ندادن ویزا از آفیسر پرونده عجیب بود

    میخواستند برای اعتراض وکیل بگیرند که متوجه شدند بیماری پدر عود زیادی کرده
    و دکترها گفتند چقدر خوب شد بهش ویزا ندادند و سفر متحمل دردسرهای فراوانی میشد و حکمت این ویزا نشدنه براشون باز شد
    در هر حال کمتر از دوماه ، بعد از عود بیماری، پدر نتونست طاقت بیاره و آسمونی شد😔💔🖤


    لیندا به ایران رسید و بعد رسیدن لیندا فرداش باباش پر کشید ....
    با وجود اینکه دکترها گفته بودند سه تا شش ماه ممکنه تایم داشته باشه
    اما من خوب میدونم اون چقدر درد غیر قابل وصف میکشیده و هیچ آدمی دلش نمیخواد افت و ناتوانیش را در حد خیلی زیاد تجربه کنه به هر حال از تمام این دردها رها شد


    لیندا هم اینو میدونم میدونست ولی به هرحال تجربه سوگ و فقدان پدر براش دردناک بود
    تا لحظه آخر که سوار هواپیما برای رفتن به ایران بشه ،توی فرودگاه با من حرف زد و کلی برنامه برای آسودگی و آرامش پدر و هم مادریش زری خانم چیده بود


    بهم گفت چقدر دلش میخواسته من هم ایران باشم و نه فقط در دیرارها و قرارها همدیگر را میدیدم بلکه من میرفتم کنارش و تمام مدت باهم میبودم
    گفت میدونستم شونه هات و بودنت به من قوت قلب میده
    بعد گفت البته توقع من هم زیاده حسن آقا میخواست زنش کنارش باشه من تو را کجا میبردم


    بهش گفتم لیندا شک نکن اگر خودت بابت این موضوع معذوریت نداشتی و میخواستی من و حسن هم مشکلی نداشتیم مگه تو قراره در زندگی چند بار این شرایط تجربه کنی حتما کنارت میومدم و دستهات تا آخرین لحظه رها نمیکردم

    جالب اینجا که روز قبل یکی از من پرسید در حال و حاضر چی حالت خوب گفته بودم اینکه تو یه فضای سوا سوا ساعتهای طولاتی بدون مانع و مزاحم با لیندا و فریبا باشم و یه دل سیر کنار هم باشیم

    بهش گفتم تو که در جریان این حرف من نبودی ولی خواست قلبی من هم همین بوده ذهن ها و دلهامون باهم لینک شده .
    الان هم مطمئن باش جسمم کنارت نیست اما با قلبم و ذهنم لحظه به لحظه با تو هستم اصلا مطمئن باش من در تو غرقم


    و همونطور که بارها بهت گفتم من حضورم نیست اما حسن اونجا هست هر لحظه کاری و همراهی نیاز بود باهاش تماس بگیر اون خودش اعلام آمادگی کامل کرده حتی گوشی موبایلش گفته به خاطر لیندا خانم سایلنت نمیکنم .برو به سلامت رفیق ناب و قشنگم ❤

    هرچه ان شب تا فرداش در واتساپ نگاه کردم آنلاین نشد که متوجه خبر رسیدنش بشم گفتم حتما فیلتر شکن یا نت مناسب نداشته


    فرداش غروب مینا دوستش بهم توی تلگرام پیام داد گفت لیندا گفته این شماره ایرانم هست و به مریم اطلاع بدین بابام آسمونی شده

    شب تولد باربد بود حالم خیلی دگرگون شد ....
    برای لیندا با دست لرزون به شماره ایرانش پیام گذاشتم و ابراز همدلی کردم
    حالش اینقدر بد بود که فقط سین زد و جوابی نداد

    بعد اخر شب لیندا اینقدر مهربون و بامعرفت تو اون حالش برام نوشت میدونم امشب تولد باربد هست تولدش مبارک باشه یه کادوی خوب باربد از من داره

    با پیامش تو این شرایط بیشتر دلم زیر رو شد
    به حسن زنگ زدم براش گفتم چه اتفاقی افتاده گفتم هم به لیندا زنگ بزن باهاش همدلی کن هم نگو که کار اگر داری به من بگو ... بهش بگو میدونم قطعا کارهست و نیاز به همکاری هست خودت یا کسی داره شرایط مدیریت میکنه به من لوکیشن و انجام و آن کاری که لازمه را بگه که من برم انجام بدن


    که لیندا همون موقع یک کار داشته به حسن گفته بود حسن گفته بود که این را براش انجام میده و هماهنگ میکنه


    خودم هم به مینا دوست لیندا پیام صوتی دادم گفتم تو کنار لیندا هستی میدونی چه کارهایی هست ممکنه لیندا رودربایستی کنه لطفا شماره حسن را که شما داری اگر کاری هست تو به حسن اطلاع بده که انجام بشه که لیندا احساس تنهایی نکنه
    گفت حتما به حسن آقا کاری یا هماهنگی بود خبر میدم.

    اعلامیه پدرش فردا برام ارسال کرد و من برای حسن فرستادم به حسن گفتم یه خواهش ازت دارم کار را تعطیل کن به نمایندگی من روز تشیع کنار دوستم باش
    تادل من هم اروم بگیره ... گفتم فرداش هم مسجد داره باز برنامه هات آف کن میدونم آدرسش خیلی دور و خارج تهران هست اما اون هم برو نگذار دوستم احساس غریبی کنه گفتم میدونی برای من فرا تر از دوست بوده یه خواهره... خواهرم تنها نگذار
    گفت باشه هماهنگ میکنم هر دوتاش میرم خیالت راحت باشه ....


    خلاصه دوشنبه یعنی من با یه حال سنگینی از خواب بلند شدم همونجا سر موتکام کلی اشک ریختم اگر حالم از لیندا بدتر نبود قطعا بهتر نبود ....


    و باز براش پیام و احساسم نوشتم که هر زمان تونست بخونه هنوز ما باهم مستقیم حرف نزدیم ترجیح میدم بگذارم وقتی برگشت هلند باهم حرف بزنیم چون الان تماس زیاد داره مشغله اش زیاده فرصت صحبت برای ما هست

    از اینور هم به فریبا دوستم فوت پدر لیندا را اطلاع دادم من در مورد فریبا با لیندا صحبت کرده بودم و در مورد فریبا هم با لیندا صحبت کرده بودم اینها هر دو گفته بودند دوست دارند از نزدیک همدیگر را ببینند خلاصه پارسال که من ایران بودم لیندا منو و مینا دوستش رارستوران دعوت کرد گفت از طرف من فریبا را هم دعوت کن بیاد باهم باشیم و همدیگر را ببینیم
    خلاصه باهم دوستیش را از آنجا آغار کردند
    دیگه فریبا هم گفت من مسجد میرم که کنار لیندا باشم و زحمت کشید رفت
    خودم دلگرم شدم که از راه دور در بضاعت و محدودیتم تونستم یه کار هرچند کوچیک جهت تسلی دوستم انجام بدم


    حسن که از مراسم تشیع برگشت هرکاری لیندا کرده بود باهاشون رستوران نرفته بود... گفت مریم دیگه باید برمیگشتم کار داشتم .ولی تا اخر تشیع بود بودم حتی اولین نفر رسیدم . گفتم اون دیگه مانعی نیست اشکال نداره


    حال و احوال لیندا را ازش پیگیر شدم گفت نگران نباش ادم تو دست و بالشون انگار زیاد بود
    گفتم ولی تو به سهم خودت بهش باز میگفتی کار داره بهت بگه من کار ندارم یه میلیون ادم کنارش باشه من سهم حضور و بودن خودم را باید انجام بدم ...

    گفت من بهش گفتم

    هر دردی و هر سوگی بالاخره به پذیرش میرسه و ادم اروم میشه اما ادمهایی که اون لحظه کنار ادم بودند و یا نبودند تو یاد فرد درد کشیده میمونه ... میدونید همیشه گفتم کافیه ادم دلش به این باشه که بخواد در حق کسی لطف و محبت کنه راهش و پیدا میکنه با اوج محدودیت ها یه حرکتی میزنه اما اگر کسی با بهانه برای شما کاری نکرد بدونید غیرت همراهی نداشته و نخواسته کاری براتون کنه این بهانه برای از سر باز کردنه... و شما هم بهتره برای اعصاب و آرامش خودتون از کسی توقعی نداشته باشید چون ما طلبکار بقیه نیستیم .



    (خونواده فقط به DNA و این چیزا نیست
    کسی که بی قید و شرط دوسِت داشته باشه خونوادته…)



    نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 14:44 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []




  • متن یک نامه خودکشی بجا مانده از دهه 1970:
    "به سمت پل میروم؛
    اگر در مسیر حتی یک نفر
    به من لبخند بزند
    نخواهم پرید"🥺💔

    در این ایام سخت و جانکاه باهم مهربان و نوازشگر باشیم ❤

    به یاد کیومرث پور احمد خالق سریال قصه های مجید بخش خوب کودکیمون 🖤❤ یادش مانا🙏🏼🙏🏼

    نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 13:10 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • دیشب با شنیدن خبر در گذشت زن عمو بزرگه ی حسن ، بهانه ای شد که امروز، مجدد مثل اتفاقات مشابه ذهنم روی آغاز و پایان زندگی ، فاصله مرگ و زندگی ، معنای زندگی ، هستی و نیستی و تلاشها برای بقا و خوشبختی و... به تعمق فرو بره

    این اینکه ما میام تو این دنیا هر کدوم قصه و شرایط منحصر به فرد خودمودن داریم
    بسته به تلاش و شرایط مکانی و زمانی برای خودمون شرایطی را رقم میزنیم ، بعضی اتفاقات بسته به انتخابهامونه ، برخی دیگر پیشامدهایی است که در کنترل ما خارجه و در نهایت اتفاقاتی از شادی و غم زندگی ما را مثل یک پازل میسازه و حتما یه روز خواهد آمد که دار و ندارمون باید در این دنیا بگذاریم و باید بریم .

    پایان صحبتهامون با حسن بود که ، حسن گفت راستی در اینستا متوجه شدم پسر عموم اطلاع رسانی کرده زن عمو بزرگه ( مادرش به رحمت خدا رفته )

    خبر درگذشتش بین، یاد اوری و فراموشی مطرح شد
    با خودم فکر کردم اینقدر مردم درگیر مشغله ها و مشکلات زندگی هستند و روابط خانوادگی به فاصله و رسمیت افتاده که شاید این اتفاق برای ما هم بیفته و رفتنمون از این دنیا یه خبر خیلی معمولی و گذرا باشه
    بعد ما هنوز درگیر و نگران این هستم که بقیه دارند در مورد زندگی هامون چه فکر میکنند و بابت شکست هامون در هراسیم به بقیه چه جوابی بدیم

    زن عمو در عروسی ما شرکت کرده بود وقتی اوایل عروسیم به تهران امدم طبق احساس مسئولیت و لذتی که از معاشرت داشتم به فامیل های که در تهران بودند سر میزدم بعد کم کم متوجه شدم این معاشرتها خیلی وقته که در خانواده سال به سال انجام نمیشه و شاید مدل رفت و آمد من که تازه واردم یه مقدار ناهماهنگ نباشه
    روابط که سالها تو یه خانواده سرد شده را تو به تنهایی نمیتونی وقتی وارد یه خانواده میشی گرمش کنی .

    به مرور یکی دو سال بعد، معاشرت من هم مدل خودشون شد .

    من از زنمو خاطره تلخ و بدی ندارم در آن چند بار دیدارهامون فقط لبخند و مهربانی ازش به یادم مونده

    یه سرهمی برای به دنیا آمدن باربد میگفت گرفته در دوران نوپای باربد هر وقت ما را جایی میدید میگفت منتظرم یه موقعیت فراهم بشه کادوی باربد بیارم ...و این اتفاق هیچ زمانی نیفتاد .

    الهه مامان هستی، عروس، دختر زن عمو میشه ، چون هستی و باربد در فاصله چند ماه متولد شدند گاهی موضوع این سرهمی بساط شیطنت و شوخی های من و الهه بود ( زن عمو حلال کن ) +۲

    باربد امروز صبح رفته بود امتحان آزمایشی و شبیه سازی یوس بده دوتا مراجع داشتم وقتی مشاوره هام تمام شد برای ناهار یه آش گذاشتم و بعد برای خودم یه کافه موکا درست کردم تو سکوت خونه رفتم تو قصه زنمو بر اساس اطلاعاتی که ازش داشتم

    زن عمو میانگین طول عمر طبیعی را هم رد کرده علاوه بر نوه ، نتیجه هاش را هم دید
    سطح زندگی متوسط رو به بالا داشتند عمو کارمند عالی رتبه شرکت نفت بود و سالها بود که در تهران زندگی میکردند وقتی من بیست سال پیش عروس این خانواده شدم چند سال بود عمو بر اثر کانسر پروستات، فوت شده بود و دو سالی بود که متاسفانه یکی از پسر های زن عمو به قتل رسیده بود و هیچ وقت هم نتونستند به طور دقیق قاتل و علت قتل را پیدا کنند

    زن عمو یه زن زیبا بود که در سن خیلی پایین ازدواج کرده بود و فکر میکنم شش فرزند به دنیا آورده بود ...

    و جهت استقلال زندگیش تا زمانی که میتونست چون کاملا سر پا بود به تنهایی زندکی کرد و این اواخر در منزل شخصیش پرستار داشت

    به الهه صبح پیام تسلیت دادم و جهت همدلی پیگیر شدم .

    الهه برام نوشت :

    سلام عزیزم
    خوبم.ممنونم
    خدارفتگانتونو رحمت کنه
    آره عزیزم.۲۸ ام دوشنبه ۲صبح فوت شد
    ۳هفته قبل سرماخورد
    خیلی بیحال بود.دیگه بدنش رو نیومد.
    فقط سوپ و آبکی میخورد.جون نداشت
    یکشنبه از ظهر خیلی بیحال شد. دایی بهش سرم زد
    تا شب یکم سوپ خورد.و رفت توی تخت.
    ساعت۲ تو خواب مرد.
    پرستارش زنگ زد که رفتم سرش زدم
    نفس نمیکشه
    خیلی گناهی بود.
    روح مهربونش در آرامش باشه انشالله🖤🖤❤️😔😔

    سه شنبه صبح خاکسپاری.تهران بهشت زهرا بود.

    🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹


    با خودم به فلسفه زندگی فکر میکنم و از اینکه چرا اینقدر برای اتفاقات و داشته های ناپایدارش میجنگیم و بعضی از افراد گاهی ارزش های انسانی را به طرز بی رحمانه ایی زیر پاهاشون میگذارند .... برای این دنیایی که همه را یک روز حتما و قطعاً باید بگذاریم و بریم .

    ایرانی ها به جای زندگی همش درگیر تلاطم و ناامنی اقتصادی هستند از هر پنج تا پیج اینستاگرام یکی از پیج ها تحلیل گر اقتصادی شده که هی هشدار گرونی طلا و سکه ،ارز، مسکن و ماشین و بورس میدن ...

    مردم هی از این بازار به اون بازار در تکاپو هستند بلکه سرمایه اشون ازدست نره و شاید این وسط شانش بیارند یه مقدار سود کنند ...

    من نمیفهمم اگر همش تو فکر سرمایه گذاری در جاهایی پرت هستیم که بیست سال دیگه ده برابر هیچ صد برابر بشه با پیری و تحلیل جسمانیمون چطوری میخوایم ازش لذت ببریم ؟
    یعنی واقعا ، خیلی پوزش میخوام ما عبد و خدمتگزار وارثامون هستیم که این مدل زندگی را انتخاب میکنیم ؟

    برای من بیشتر این انتخاب ، یک جور احساس حقارت هست انگار به معنای واقعی خودم لیاقت زندگی شایسته و مصرف چیزی که زحمت کشیدم ندارم .

    به زندگی زن عمو فکر میکنم گرچه عمر طولانی داشت، مادری کرد ، عروس و داماد شدن بچه هاش دید
    اصطلاحاً دردمند ، ولی ناکام از این دنیا نرفت

    هم خوشی زندگی را دید هم درد و اندوه زندگی را چشید .
    مریض داری همسرش را کرد و در نهایت از دستش داد

    سوگ و داغ ناتوان کننده فرزندش تجربه کرد .

    و در نهایت به تنهایی زندگی کرد تا که فروغ زندگیش خاموش شد ....

    دائما ،شاهد این قسمت تکراری و تلخ در باب درگذشتگان هستم که وقتی میمرند تازه عزیز و مظلوم میشوند

    وقتی پیام الهه را دیدم نوشته بود خیلی گناهی داشت و روح مهربونش در آرامش باشه

    یادم افتاد وقتی زنده بود دائم پشتش غر میزد و شاکی بود ، اداش درمیاورد در دسترش قرار نمیگرفت که بخواد به خودش و شوهرش که نوه زن عمو بود یک دفعه کاری بهشون بگه... هی میگفت به ماچه مربوطه ، به بقیه بگه

    یهو روحش مهربون شد.و گناه داشت

    واقعا معلومه ،با خودمون چند چند هستیم ؟

    بگذریم از این باب قبلا زیاد گفتم ....

    واقعیت زندگی هر وقت من در عمقش رفتم چیزی جز همین روزمره ها ، تکرارها و شادی و غم ها چیز دیگری نبوده ... ولی همش ما فکر میکنیم باید بالاخره در این زندگی روزی برای ما فرا برسه که ما به اوج بی دردی و خوشبختی که میگند را تجربه کنیم و چون عمر میگذره و ما به اون نقطه از تفکر ایده الی خودمون نمیرسیم ،هر چه بیشتر با ناکامی و پوچی روبه رو میشیم ...و احساس میکنیم ما از این زندگی کام و شانس نداشتیم

    هردست اوردی که در مسیر زندگی ما پیش میاد ( مثل دانشگاه ، کار ، ازدواج ، بچه دار شدن ، خرید خونه و ماشین و.... ) قبلش مثل یک رویا و آرزوهه روزهای اولش به شدت جذابه و به مرور اون دست اورد در توالی زندگی عادی و روزمره میشه ... و ما باز درگیر کسب یه رویای تازه و دست اورد دیگه هستیم .

    دست اوردها کم اهمیت نیست اما همه زندگی و تمام خوشبختی نیست شادیش زودگذره آنچه ما باید داشته باشیم نشاط درونی از باب ارزشهای والاتر زندگی است نه چیزهایی که ما صاحب دائمی اون هرگز نخواهیم بود.

    به نظرم هر چند وقت یک بار تلنگرهامون را باید به خودمون آپدیت کنیم ....زندگی همین لحظه ای هست داخلش هستیم با تمام کمبودها و فقدان هاش

    مثلا من الان بدون حسن با ، باربد داریم یه زندگی را در کشور دیگه به خاطر دلایل شخصی و اهدافمون تجربه میکنیم خب تجربه های سختش و مسئولیتش زیاده هستش باید به جای اینکه هی بچسبم به بخش سختی هاش و مشکلاتش، لابه لاش هم کمی زندگی کنم ...

    به جای اینکه همش ذهنم درگیر نتیجه آنچه که هدفم است باشه یه مقدار هم به لحظه های تکرار نشدنیش دلخوش باشم


    یه وقتها که داریم من و باربد از خرید های خونه برمیگردیم باربد اونجاهایی که عجله میکنه یا نق نق میکنه
    بهش میگم باربد من هم از این همه کار و مسئولیت خسته هستم ،خستگی تو را هم درک میکنم اما میدونی پسرم هر وقت توی همین راه با حمل بارهامون برمیگردم عمیق به عبور دونفرمون نگاه میکنم بغضم میگیره و دلم برای همین لحظه تنگ میشه


    چون میدونم این لحظه های دو نفرمون فقط برای این روزهاست و تو به هر حال چند وقت دیگه باید پی زندگی مستقل خودت بری ...
    بیا با هم کلی از این با هم بودنه خوشحال بشیم ، رنج هاش هم شیرین هست
    بعد باربد هم میگه موافقم
    یه وقتها اون، یه وقتها من ، همون لحظه همدیگر دعوت میکنیم ،خریدهام را خونه میگذاریم بعد با هم میریم یه بستنی مغز دار شکلاتی از فروشگاه میگیرم با لذت میخوریم دوباره به خونه برمیگردیم


    بعد به باربد میگم مامان ،من به خودم میگم ، ولی بلند میگم تو هم بشنونی قشنگی زندگی همین خوشی های ساده است ... چیز عجیب و خاصی قرار نیست اتفاق بیفته که ما احساس کنیم به اوج شادی رسیدم ....

    ( تاکید میکنم ، من این نگاه و توجهات را دارم اما گاهی حتی برای خودم پیش میاد که حس زندگی در وجودم کمرنگ میشه و حوصله هیچ مدله اش ندارم بلکه با فرصت دادن به خودم و اجازه دادن به بروز احساسم و تلاش باربد برای ساختن یک حال خوب من ، دوباره خودم ریکاوری میکنم و بعد دانسته هام و حقیقت را با خودم مرور میکنم تا بتونم با انرژی بهتری از درک و پذیرش واقعیت های ،زندگی ادامه بدم )

    نگاه اروین یالوم به فلسفه زندگی خیلی دوست دارم و مرتب کتابهاش را مطالعه میکنم
    یالوم یه روانپزشک امریکایی و درمانگر اگزیستانسیال ( هستی گرا ) هستش که نگاه خیلی عمیق و پر درکی به مرگ و زندگی داره .... چند برش از گفته هاش را اینجا به اشتراک میگذارم که بخونید
    امیدوارم زندگیتون کیفیت خوبی از معنای زندگی داخلش به جریان باشه

    🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

    به آینه خیره شدم و چهره‌ی انسانی رو دیدم آسیب‌پذیر، زنده، محبوب و فانی. این بار جوش‌های صورتم رو وارسی نکردم. چتری‌هام رو صاف نکردم و هیچ توجهی به ظاهرم نکردم. به چشمانی خیره شدم که مستقیم به من می‌نگریست و با خودم گفتم آه، دوست‌داشتنیِ بی‌پناه، طفلک بیچاره، فکر می‌کنم این نخستین باری بود که به چهره‌ی خودم به اون شکل نگاه کرده‌بودم-کامل...

    👤اروین یالوم
    📘انسان موجودی یکروزه

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    آزاد باشیم،
    اجازه ندهیم چیزهای پیش پا افتاده
    و اینکه چه کسی از من خوشش می‌آید
    و خوشش نمی‌آید،
    جوهر هستی‌‌مان را ببلعد.

    👤اروین د یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    معمولا خداحافظی با الفاظی همراه است که تداوم واقعه را انکار میکنند.
    مردم می گویند: به امید دیدار دوباره!
    به سرعت برای تجدید دیدار نقشه میکشند، در حالیکه سریعتر از آن، قصد خود را فراموش میکنند.
    من مانند آنها نیستم.
    من حقیقت را ترجیح میدهم و حقیقت این است که به احتمال قریب به یقین ما دوباره همدیگر را نخواهیم دید ...

    📓 #وقتی_نیچه_گریست
    ✍🏻 #اروین_د_یالوم

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    تا زمانی که زنده هستی، زندگی کن
    اگر زندگی را در حد کمال درک کنی، وحشت مرگ از بین میرود. اگر کسی در زمان مناسب زندگی نکند، در زمان مناسب هم نمیمیرد!

    📙 #وقتی_نیچه_گریست
    ✍🏻 #اروین_د_یالوم

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‌کند می‌ترسد.
    ما می‌کوشیم زندگی را دونفری تجربه کنیم،
    ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم.
    کسی قادر نیست با ما یا به ‌جای ما بمیرد.

    👤اروین د. یالوم
    📚مامان و معنی زندگی

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    زندگی در اکنون جاری ست..

    هستی را نمی توان به تعویق انداخت. بسیاری از بیماران سرطانی گزارش می کنند که زندگی شان در زمان حال پربارتر شده است.
    دیگر زندگی کردن را به زمان آینده موکول نمی کنند. دریافته اند که زندگی تنها در اکنون جریان دارد، در واقع نمی توان اکنون را طولانی تر کرد ... همیشه با شماست.
    حتی در لحظه ای که انسان به گذشته خود می نگرد - حتی در آخرین لحظه زندگی - هنوز زنده است و زنده بودن را تجربه می کند. زمان جاودانی اکنون است نه آینده.

    اروین دیوید یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    ترس از مرگ مساوی است با ،زندگی نازیسته و مرگ تنها قادر است زندگی نازیسته ما را از ما بستاند ولی قادر نیست زندگی زیسته ما را از ما بگیرد.

    آروین د یالوم🌺

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    اروین یالوم:‌ تنهایی بخشی از هستی است، باید با آن رو در رو شویم و راهی برای هضم آن بیابیم. ارتباط با دیگران مهم‌ترین منبع در دسترس ما برای کاستن از وحشت تنهایی است. هر یک از ما کشتی‌هایی تنها در دریایی تیره و تاریم. نورکشتی‌های دیگر را می‌بینیم، کشتی‌هایی که به آنها دسترسی نداریم ولی حضورشان و شرایط مشابهی که با ما دارند، آرامش زیادی به ما می‌بخشد. ما از تنهایی و درماندگی محض‌مان آگاهیم. ولی اگر بتوانیم سلول‌های بی‌روزنمان را بشکافیم، متوجه می‌شویم دیگرانی هم هستند که با وحشتی مشابه دست به گریبانند.

    ‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    پدر بزرگ من👁👁
    یادم نمیاد چیز زیادی ازش یاد گرفته باشم جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه ش میذاشتیم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:
    "میبینی پسر"! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن."

    اروین_دی_یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    یکی از فرمول‌های شوپنهاور که خیلی به من کمک کرد، این ایده بود که شادی نسبی از سه منبع سرچشمه می‌گیره:

    آنچه هستی
    آنچه داری
    و آنچه در چشم مردم جلوه میکنی.

    شوپنهاور اصرار داره که ما باید فقط بر اولی(آنچه هستي) تمرکز کنیم.

    درباره گزينه دوم و سوم يعني بر داشته‌ها و بر وجهه‌مان در چشم ديگران نبايد سرمایه‌گذاری كنیم

    زيرا کنترلی بر آنها نداریم؛
    چرا كه از دست دادني هستند و از ما گرفته می‌شوند؛
    درست مثل پیری گریزناپذیر که زیبایی ما را می‌گیرد.

    در واقع، شوپنهاور معتقد است: "داشتن" معکوس می‌شود: "آنچه داریم، اغلب صاحبمان می‌شود."

    برگرفته از كتاب: درمان شوپنهاور
    اثر: اروین یالوم
    ─═इई 🍃🌸🍃ईइ═─

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    از بیشتر مراجعه کنندگانم می پرسم:
    دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟

    پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم:
    چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟
    چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟
    فورا پاسخ داد:
    «همه کارهایی که انجام نداده ام.»
    پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد:
    به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است.
    در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است:

    «زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.»
    و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»

    📖 خیره به خورشید نگریستن
    اثر اروین_یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋


    🏵🏵مقوله «اگزیستانسیال» شامل پنج مورد است:

    ۱ - درک اینکه گاهی زندگی بی‌انصاف و ستمگر است.
    ۲ - درک اینکه در نهایت از بعضی از رنجهای زندگی و از مرگ نمی‌توان گریخت.
    ۳ - درک اینکه هر قدر هم به دیگران نزدیک شوم، باز باید به‌تنهایی با زندگی مواجه شوم.
    ۴ - مواجهه با مسائل اساسی زندگی و مرگ تا بتوانم صادقانه‌تر زندگی کنم و کمتر خود را درگیر جزئیات کنم.
    ۵ - درک اینکه هر چقدر هم از دیگران راهنمایی و حمایت گرفته باشیم، در نهایت مسئولیت شیوه‌ی زندگی‌ام برعهده خودم است.

    اروین یالوم

    🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋

    نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۴۰۱ ساعت 21:59 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • امروز تلخی حالم مثل زهر بود ...انگار دلم میخواست زندگی را بالا بیارم ... حوصله هیچ رقمه این زندگی را نداشتم😔

    بعضی روزها چون علت تلخی وجودت درد ،بی درمانه ، فقط باید زمان به خودت بدی رنجی که پیش آمده را از هر جهت احساسش کنی تا بالاخره حس پذیریش به نجاتت بیاد و بتونی ادامه بدی .. ممکنه حتی روزها طول بکشه

    من وقتی اندوه دارم بیشتر کار میکنم از اضافه کاریهای غیر ضروری که از کارهای خونه برای خودم ایجاد کردم و احساس خستگی که بعد از چند ساعت کار به سراغم آمد، متوجه میزان و حجم ناراحتیم شدم

    در حال آشپزی و شست شو ، سخنرانی تخصصی روانشناسی گوش میکردم اما چند بار به یاد حرفهای امیر که با هم صحبت کرده بودیم از تمرکز روی صحبت سخنران جا موندم

    ایربادز باربد را از گوشم کندم ترجیح دادم به جای ادامه گوش کردن به مبحث تخصصی ، به حال دلم و احساسم توجه کنم .....

    به خودم گفتم ، مریم متوجه هستی امروز سوگواری بشین به دردت گوش کن ، فرار نکن

    از دیشب که استوری آرزو دوستم ،را برای پر کشیدین امیر داداشش ، با خبر شدم
    حالم به شدت هم ریخت .....


    برای آرزو که نوشته بود پهلوانم رفت ...
    نوشتم آرزوی عزیزم از این اتفاق عمیقا حالم دگرگون و قلبم فشرده شد متاسفم که ایران نیستم که فردا برای بدرقه داداش امیر کنارت باشم اما مطمئن باش که به طور قلبی و خیلی نزدیک شریک این فقدان عظیم هستم
    .

    ( امیر متاسفانه از درد و رنج ناشی از سرطان پرکشید )

    آرزو دوستم هم خودش و هم دوتا از خواهراش و شوهر خودش و دوتا شوهر خواهرهاش، همگی پزشک متخصص هستند

    پارسال یه روز باهام، تماس گرفت گفت مریم ، میدونی خانوادگی اینهمه پزشک کنار امیر هستیم ، به بهترین پزشک ها هم دسترسی داریم ... اما واقعا چون تو را از نزدیک میشناسم و از شروع بیماریت تا بهبودیت در جریان بودم و مرتب در صفحه اینستاگرامت شاهد روزمرگی ها و مدل زندگیت هستم ، قطعا تو این مسیر بیماری تو اطلاعاتی را جمع اوری کردی و تجارب خوب شخصی داری که ممکنه هیچ کدام از ما پزشک ها آن را ندونیم

    گفتم ارزو جان نفرمایید .. استاد من سر تعظیم برای شما فرود میارم


    گفت نه نه نه مریم من که تعارف ندارم یه واقعیته که باید بدونی و من هم میدونم که تو صد البته بیشتر از همه ما الان دانسته داری

    گفتم پس با این حرفت آرزو جان رسالت من را خیلی سنگین تر کردی

    گفت مریم شاید خودت ندونی که چقدر تاثیر گذار هستی ، حتی برای من هم گاهی تلنگری ، بیماران جای خود دارند

    گفتم لطف داری آرزوی عزیزم چه کمکی ازمن برمیاد

    گفت : به امیرم کمک کن

    گفتم سر چشمام هر کمکی بتونم حتما

    گفت امیر خسته از شرایط سخت درمان هست از تو براش خیلی گفتم هم دلم میخواد خودت باهاش حرف بزنی هم یه سری عوارض هایی داره که بهش بگی تو چطوری با این عوارض ها کنار آمدی به هرحال سوالهاش جواب بده

    نزدیک دوساعت با امیر حرف زدم از تجربیات خودم و درمانم براش گفتم .
    آن هم مثل من کنسر روده داشت
    از یه سری عوارض خیلی شاکی بود
    تجربیاتم با عوارض های مشترکمون توضیح دادم


    گفتم امیر جان ، داداشم ، یه حقیقت که هم تلخه و هم شیرین است ، را بابد بهت بگم ، که بسته به نگاه و اندیشه خودت داره ، اینکه بعد از بیماری و مصائبی که دچارش شدیم باید حتما واقع نگر باشیم
    و بپذیریم که ما هیچ وقت مریم و امیر قبل نمیشیم اینکه به این امیر و مریم جدید عادت کنیم .

    یه دردها متاسفانه مادام العمر با ماست
    من نگاه نکن الان‌، کر کر ، هر هر الان با تو میخندم یه شبها از دل پیچه و درد بیشتر داخل سرویس بهداشتیم تا تو رختخوابم تازه باید آهسته برم و بیام بقیه بیدار نشن


    یه وقتها تا خود طلوع افتاب از به هم ریختگی جسمیم بیدارم

    وقتی این شرایط را پذیرفتیم ،مرحله بعد اینه که من اول یاد بگیرم چگونه دردهام مدیریت کنم با وجود این عوارض و آسیب ها چه راههای را انتخاب کنم کیفیت زندگیم کاهش زیادی پیدا نکنه

    تازه امیر جان خدا را شکر نواقص جسمانی ندارنی، که من دارم ، تعداد شیمی درمانی ها و جراحی هایی که انجام دادی خیلی کمتر از من هست ، وقتی من تونستم با آن حجم درمان بیشتر ادامه بدم ان شاالله تو هم میتونی


    امیر ورزشکار بود و نگران افت حجم های بدنیش بود .

    گفتم امیر جان درکت میکنم ادم حیفش میاد ولی شاید طی زمان اینها هم بازیابی بشه
    ازت میخوام غصه اینها را نخوری سیستم ایمنیت پایین بیاد . مطمئن باش ادم خوشتیپ همیشه خوشکلی هاش محفوظه

    امیر جان ، عصاره تمام حرفهایی که من به همدردهام میزنم اینه ، تو هم ، به من گوش بده ، به نتیجه فکر نکن ... تو مسیر باش به خاطر مقصد ذهنت را آشفته نکن
    ما همه مسافریم هیچ کس مشخص نیست ‌قراره چگونه و به چه علت از این دنیا بره ، هیچ کس نمیدونه کی زودتر میره کی دیرتر میره ؟
    بچسب به همین لحظه های که داخلش هستی


    بعضی از آدمها که برای تلف شدن من از این بیماری غصه خوردن اشک ریختند الان نیستند ولی من هنوز هستم ...
    پس هی درگیر هراس نتیجه نباش
    از کجا میدونی شاید آنها که رفتند برد کردند ...
    خندیدم با شوخی گفتم رودار هم نباش بالاخره که چی ؟ باید از این دنیای مسخره یه روز بریم کی و چه موقع اش به ما مربوط نیست

    پایان تماسمون چقدر فیدبک های خوب از صحبت هام به من داد و گفت خیلی حالم دگرگون شد حسابی احساس بهتری دارم
    صفحه اینستاگراممم بهش دادم
    مرتب به استوری هام میدید و واکنش نشون میداد

    یه روز بهم اطلاع داد که نتیجه آزمایشات و پت اسکنش خیلی خوب بوده باهام کلی خوشحالی کردیم

    بعد از یه مدت مجدد سلول سرطانی در بدنش فعال شد
    تا ،دو سه روز پیش که آرزو برام نوشت امیر تو کماست ، مردمک چشمش فیکس شده و دیروز دوشنبه ۱۴ آذر پرکشید. و امروز پانزدهم آذر در آغوش خاک آرام گرفت
    .

    همه این آدمهایی که سر راه من قرار میگیرند ما با هم حرف میزنیم و بعد پر میکشند، در قلب من انگار یه چراغ خاموش میشه ... اون ادمها با من از عمیق ترین لایه های احساسی خودشون از مرگ و زندگی حرف زدند...


    مرگ یه جبر انکار پذیره به هرحال این اتفاق خواهد افتاد .... اما چیزی که من را در مورد این ادمها مشترکاً اندوهگین میکنه اینه که همشون هنوز طلب و کام زندگی را دارند .دلشون میخوان باشند و تجربه کنند.. و حقشون از زندگی بگیرند

    پروردگارا ، گرچه من هر بار سبب بشوم ،حالی را تسکین بدهم و مرهم( ضماد) و مرحم ( مهربانی ) بر دل عزیزی بگذارم در وجودم اکسیر و مفهوم زندگی معنا پیدا میکند ، اما اقرار میکنم برای فقدان این عزیزان و آرزوهای ناکامشان صبری عظیم را نیازمندم
    گاهی واقعا قلبم به سختی سوگ این عزیزان را تاب میاره😭 ....

    😔😔😔😔😔

    خدایا برای همراهی با عزیزان درد کشیده ظرفم را به وسعت اقیانوس بی اتنها، وسیع کن ..... اینها همه عزیز کسانی هستند ، بر خانواده هاشون باران صبر ببار و بخشا . آمین🙏🏼🙏🏼🙏🏼🙏🏼🙏🏼🙏🏼

    امیر جان سفر به سلامت ... طلب خیر (2+)🖤🙏🏼

    پی نوشت : قابل توجه دوستان همدرد خوشبختانه گزارش افراد بهبود یافته خیلی بیشتر از افرادی هست که این بیماری آنها را از پا در میاره ... این پست یه دلنوشته برای من است .نویسنده این پست که من باشم یه فرد بهبود یافته از سرطان هست . همیشه با امید به زندگی نگاه کنید و بخش های مثبت را نادیده نگیرید . ... به امید شفای همه بیماران 🙏🏼❤

    نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 18:35 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []


  • آسیه باکری متولد ۱۳۶۲ فرزند شهید حمید باکری در جنگ‌ایران عراق وقتی پدرش به شهادت رسید او یازده ماهه بود و همچنین برادر زاده شهیدان گرامی مهدی و حمید باکری

    آسیه مکرر تذکر داده که از اسم پدر شهیدش برای سرکوب مردم استفاده نکنند و همچنین به واکنش و تحلیل ابلهانه رائفی پور در مورد شهدا عکس پدر و عمویش را منتشر کرد و کناررش نوشت

    طبق گفته های آقای رائفی پور دو نفره که در تصویر وجود دارند.یعنی شهید حمید و مهدی باکری با سن ۲۷ سال دنبال خالی کردن هیجاناتشان رفته اند به جبهه مقصر ما هستیم که زودتر از اینها توی دهن چنین افراد وقیحی نزده ایم که انقدر به وقاحت شان ادامه دهند

    و استوری تامل برانگیز دیشب آسیه باکری این بود :

    دی ماه سال ۸۹ هواپیمای مسافربری تهران _ ارومیه سقوط کرد، شوهر دخترخاله ام در آن پرواز کشته شد ‌.ما هنه شب تا صبح نخوابیدیم ، ۸ صبح بازجو وزارت اطلاعات به من زنگ‌زد که بیا دفتر پیگیر ی ، گفتم : من حال روحی خوبی ندا م ، تاصبح نخوابیده ام فردا بیام ؟
    گفت نه همین امروز ...
    خلاصه من رفتم و آخر بازجویی با لحنی طعنه آمیز و پوزخند گفت : می دانی تو سقوط اونهایی که طرفدار نظام بودن ، زنده موندن ! هرچی ضد نظام بود مردن !ومن آنروز بیش تر از بیش مطمئن شدم ،ما با یکسری آدم در یک محیط جغرافیایی زندگی میکنیم که از مرگ ما در هر شرایطی خوشحال میشوند !

    ❌❌❌❌❌❌❌❌❌

    من استوری را که خوندم ضمن تاسف عمیق درونیم با خودم گفتم :
    در ظاهر و نمایش ، نام شهید را روی اتوبان میگذارند ، مثلا شهدا برایشان عزیز و ارجمند هست
    با اسم و ادعای پایمال نکردن خون شهدای این عزیزان سر مردم برای نطق کشیدن ، فریاد میکشند ، اما باطن قضیه فقط درد یتیمی و رنج بی همسر شدن سهم این بچه های ادم حسابی وطن دوست و مادران جوانشان بوده
    در ظاهر اینها فررندان شهدا بودند که امتیازات ویژه داشتند در خفا چگونه با تهدید به روانشون تجاوز میکردند!؟😔😔

    پر واضح هست ازشون می ترسیدن و می ترسند، چون خون پدران شریف جسورشون در رگ هاشون جاری هست

    چقدر روایت آسیه باکری روایتی آشنا و تلخیست برای من ،زهر چشم همیشه صلاحی بوده برای سکوت کردن حق های پایمال شده😭

    آسیه هم دیشب بعد از یازده سال این تجربه مشمئز کنتده را روایت کرده
    میدانم آسیه جان تلخی آن بازجویی عین یازده سال هر روز همراهت بوده شاید دیشب با ، بازگو کردنش تونستی بخشی از رنج و حمل آبستنی این خشم و درد را به زمین بگذاری

    متاسف و شرمنده ام برای روزهای که اینها گاهی بین ما فررندان عادی و شهدا با نمایش توجهات مخصوص تفرفه و فاصله انداختند و ما آگاه نبودیم که در باطن قضیه این عزیزان حامل چه رنج های عظیمی هستند

    آسیه جان این روزها که رنج نامه های تو و همدردانت را میخونم بیش از بیش خودم را مدیون شما و پدرانتون میدونم ... خدا گواهه منه مریم ، به سهم خودم هرگز در زندگیم حتی برای امتیازهای دروغینی که اینها مدعی به شما بودند ، برای شما شاکی نبودم
    حتی کسی هم شاکی میشد میگفتم صدبرابر از این امتیازها نبودن پدر و رنج یتیمی را جبران نمیکنه

    دوران راهنمایی در مدرسه شاهد درس خوندم و همیشه با دلی با مهر کنار همدردان شما دوستی کردم

    ولی باز با همه اینها میدونم به سهم خودم شما را خیلی تنها گذاشتم و درک نکردم به ذهنم هرگز خطور نمیکرد حتی به شما هم تا این اندازه رحم نکردند

    آسیه جان من میدونم این امتیاز و سرویس های هست اما نه برای آدمهای شریفی مثل شما که خون شهداشون را پایمال و حق را باطل نکردند

    با مناعت طبع و بلند نظری که در امثال شما میبینم مطمئنم که عارتان میشده حتی اگر امتیازی هم برای خود مطرحی خودشان میدادن استفاده کنید


    من از تو و پدران و عموهای جادوانت درس شرافتمندی را مراحل بالاتر یاد گرفتم
    عجب خانواده باکری ها رسالتشون در این دنیا پربرکت و جلیل و جمیل بوده ..

    و همچنین دختر نازنین شهید شیروردی و فرزندان شهدای عزیز دیگری که چه زیبا قدر و قیمت زندگی را به ما این روزها با جسارت و جرات مندی یاداوردی کردند


    عزیزان شهدای ایران ببخشید اگر من به سهم خودم در ، درک شما قصور و کوتاهی کردم ... مدیون شما هستیم
    این خیزش یکی از، بزرگترین، ره آوردش این بود که ما حقیقت تلخ و باور نکردنی شما را مطلع شدیم ، وچشمانمون به روی واقعیت ها بینا شد

    با خوندن استوری آسیه برای شجاعت سکوت نکردنش و فریاد زدن ، تجربه تلخ روایت مشابه خیلی از ادمهای این سرزمین یاد گفته آلبرکامو افتادم که گفت :

    اگر نتوانم آزادی و عدالت
    را یک جا داشته باشم
    و من مجبور باشم میان این دو یکی را انتخاب کنم؛
    آزادی را انتخاب می‌کنم تا بتوانم به بی‌عدالتی اعتراض کنم.

    #براى_آزادى
    انسان شریف باشیم جز نام و یاد نیک ما وارث هیج ثروتی ابدی نیستم.

    نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 12:9 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • مگر چه می خواهم از وطن؟
    جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده.
    چه می‌‌خواهم؟
    جز تکه‌ای آ‌فتاب و
    بارانی که آهسته ببارد،
    جز پنجره‌ای که
    رو به عشق و آزادی گشوده شود،
    مگر چه خواستم از وطن
    که از من دریغش کردند.
    آه ای میهن مغموم
    وطن از پا افتاده
    بدرود
    بدرود...

    👤شیرکو بیکس



    آرزوها ( اهداف ) کوچک اما محبوب :

    ا_ ملاقات با الیف شاکاف ( نویسنده کتاب ملت عشق )

    ۲_ دیدن برج ایفل از نزدیک

    ۳_ خوردن پیتزا در یکی از رستوران های ایتالیا

    ۴_ بایسیکل رانی و گوش دادن به موسیقی

    ۵_ قدم زدن در پارک موقع شب

    ۶_ گیتار یادگرفتن و گیتار زدن

    ۷_ کم کم بازدید از کشورهای زیبای دنیا

    ۸_نوشتن یک رمان

    این لیست آرزوهای که خوندین ، برای مرضیه محمدی ، ۱۹ ساله ، اهل افغانستان ، دختری که در هزاره کابل زندگی میکرد

    آرزوهاش در یک تقویم قدیمی ایرانی ، به همین ترتیب و نوشتاری که من گذاشتم با خط خودش ثبت کرده بود و خانواده اش عکس از صفحه تقویم مرضیه در فضای مجازی ،منتشر کرده بودند

    متاسفانه تمام این رویاها خاموش وناکام ماند چون چند روز پیش مرضیه با دختر عموش هاجر که هر دو میخواستند مهندس بشند ، جز ۵۸ نفر ،کشته شدگان حمله تروریستی طالبان به آموزشگاه کاج در غرب کابل بودند

    من اتفاقی آرزو ،نوشته هاش دیدم ، چند بار رویاهای مرضیه را خوندم و با تصاویر سازی رویاهاش به فکر فرو رفتم و بغض کردم .. مر ضیه برای خوشحال بودن چیز زیادی از زندگی نمیخواست.

    دقیقا من هم ، از نوجوانی به بسته به زمان و شرایطم .. خواسته هام و برنامه هام همینجوری لیست میکردم .. حتی الان هم مینویسم ، یه مقدار مدل نوشتنم و نوع خواسته هام متفاوت شده ...

    متوجه هستم که ما خودمون در شرایطی هستیم که مالامال از دردیم و شاید برای بعضی ها خوش نباشه که به دردهای آدمهای کشورهای دیگه توجه و تمرکز کنیم

    اما نظر شخصی من اینه که ما همه بنی ادم هستیم مثل سلولهای یک بدن از یک پیکریم و کارکرد تک تک سلولها روی چرخه سلامت و توانایی بدن اثر میگذاره

    هر انسانی در هر گوشه از جهان که نوع اندیشه و زندگیش توجه ما را جلب میکنه حتما یک پیام و درس و تعمق برای ما داره
    مخصوصا که باید در مسیر انسان دوستی تعصب و نژاد پرستی را کنار بگذاریم و حتی اگر میتونیم هرچند اندک دست هم را بفشاریم

    خوندم که مرضیه در شرایط سخت خانوادگی و محدودیت های بی شمار که برای زنان در افغانستان هست ،برای آرزوهاش تلاش زیاد میکرد


    کمی به آزمون کنکورش مانده بود خسته بود اما امیدوار برای فردای که شاید چراغ بر تاریکی هایی زندگیش روشن بشه ، اما دیو صفتان طالبان به خاطر اندیشه پوسیده و متحجر خودشون مرضیه را با پنجاه هفت نفر از دختران هزاره در کلاس درس خاموش کردند .

    رویاهای مرضیه چقدر زیبا و لطیف بود ....

    اکثر چیزهای که حقوق اولیه بیشتر دختران دنیا هستند برای مرضیه هدف و آرزو بود مثل قدم زدن در پارک ، خوردن پیتزا ، گوش دادن به موسیقی ، دوچرخه سواری ...

    به نظرم مرضیه در رنج محدودیت و فشار زیادی که در دوران داشته ولی تلاشش برای امیدهاش ستودنی بوده
    بلاشک او فرد موثر و مفیدی برای جامعه میشد چون معنای زندگی را به خوبی در اعماق رنج هاش درک کرده بود
    ولی جانیان زمان به او فرصت ندادند که شکوفه هاش میوه بده

    ابعاد جنایت وسعتش بی انتهاست چون با کشتن ، فقط یک مرضیه با تعدادی رویاها مدفون نشده، بلکه یک مهندس توانمند آینده ، همسر و مادر فهمیده آینده و نویسنده ای روشنفکر که میتونست رمان های زندگی سازش برای مردمش و دنیا چراغ راه زندگی باشه ، کشته شده. ادمهای خوبی که میتونست پرورش بده نابود گشته

    اما به جاش حال قاتلان مغز پهنی اش خوبه و با نفس های نا پاکشون دنیا را بیش از بیش آلوده و نا امن تر کرده اند .... برای عقایدی احمقانه و مشمئز کننده ای
    که جهان و مردمان را به ظلمت اسفبار برده ‌.....

    روزی میرسد که آیندگان به سختی این واقعیت های تلخ را باور میکنند که آدم نماها بر سر آدمهای اصیل چه فجایعی آورند ...

    stophazaragenocide#

    ‌برای دخترم سارینا :

    به یاد و برای سارینا اسماعیل زاده شانزده ساله 😭😭😭😭😫😫😫که او هم مثل نیکا شاکرمی نا جوانمردانه خاموشش کردند ...

    ولاگ هایش را در یوتیوب دیدم چقدر زیبا و مسلط حرف میزد ، عاشق ایستک قهوه بود ، ماهرانه پیتزا درست میکرد ، چقدر واقعی و دل نشین در کانال تلگرام از دنیای نوجوانیش مینوشت .
    دختری باهوش پر از شور و قشنگی بود ...‌‌ که به جای باتوم و گلوله باید غرق بوسه اش میکردند و به او دنیای ساده ایی که میخواست میدادن تا مثل ستاره بدرخشه

    بی شک درسارینا هم هزاران زن موفق و موثر در انتظار ظهور بود ...که هم آن زنها کشته شدند

    حیف که در طول زندگیمون با دیدن بعضی از روزها ، چقدر افسوس و دریغا در وسط قلبمون گذاشته شد .
    حیف از فرزندان خاورمیانه که پر پر شدند🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔💔💔💔

    نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 22:22 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []



  • نگرانم
    وطن!
    چه خواهی شد؟
    این خزان دست بر نمی‌دارد
    و بهار و خدا ز ما دورند
    نگرانم
    وطن!
    چه خواهد شد؟
    ملتی در تو سخت می‌گرید😭😭😭
    ملتی در تو سخت مجبورند...
    وطن، ای مادر، ای ستم‌دیده!
    پیکرت زخمی است و غمگینی
    که بغل می‌کنیم و چون کوهی
    گرچه درد خزان به دل داری
    گرچه داغ هزارها فرزند
    و خزر تا جنوب، مجروحی...
    نگرانم
    وطن!
    چه خواهد شد؟
    ما از این زخم‌ها نمی‌میریم؟
    تو از این زخم‌ها نخواهی‌مرد؟!

    👤 نرگس صرافیان طوفان

    مریم ماتم نوشت : #نیکا_شاکرمی خواب را از من ربوده .

    دخترم در آن هشت روز چه بر سرت آمده ؟ با تو چه کرده اند ؟؟؟😭😭😭😭

    به جای اشک ریختن باید برات خون گریه کنم .

    اگر همه قلم های دنیا جمع بشند نمی توانند از عمق فاجعه تو بنویسند

    نیکا جان من شرمنده ات هستم از روزی که مصیبت تو را شنیدم حس میکنم ازخودم به شدت بیزارمممممممممم

    ای کاش قلبم ایستاده بود و هرگز روایت تو را نمیشندم و لبخند معصومانه ات و رویاهای نو شکفته ات ، که با خودت مدفون شد نمیدیدم🥺🥺

    نیکای جاودانم ، دختر زیبایم ،از کودکی یتیم بودی که به جای نوازش کردنت زخم بارانت کردند ... 😔😔🥺🥺😭😭😭😭😭😭

    مطمئن باش ما هم ، زخم قلبهایمان برای تو تا ابد خوب نمی شود .

    اه از این غم بی پایان💔💔💔💔💔

    اه از مرگ‌انسانیت ... 🖤🖤🖤🖤

    مامان مریم😭💔

    نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 13:38 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • تاریکی را تو با دل روشن می‌توانی ببینی؛
    وقتی دل تو از شب هم تاریک‌تر است، دیگر چه رنگی می‌تواند داشته باشد شب؟
    بگذار تاریکی بدمد، نفوذ کند،
    بگذار شب بیاید، دیگر چشم چشم را نمی بیند، دیگر کس کس را نمی‌بیند.
    این، خود بهتر
    .


    👤محمود دولت آبادی
    📚جای خالی سلوچ

    نمیخواستم در وبلاگم در مورد خبری که در زیر میخوام در موردش بنویسم پستی بگذارم چون خبر هرچند دردناک، اما انتشارش مربوط به وبلاگ من نمیشد

    پس هدف اطلاع رسانی نیست حواشی خبر که تاسف برانگیز و ناراحت کننده بود موجب شد که بخوام بنویسم از اینکه ، چرا بعضی از آدمها در مقابل دردناک ترین تجربه های انسانهای دیگه بی رحم و سیاه دل هستند ؟

    واقعا چرا اینقدر بعضی ها لبریز از خشم و عقده هستند . هر امکانی که براشون فراهم میشه پشت فضای مجازی شروع به تخلیه خشم و عقده گشایی میکنند ...

    یعنی به حدی پرخاشگر منفعل شدند هر جا بتونند ضربات خشم خودشون را میزنند
    تمام رحم و انسانیت زیر پای خودشون میگذارند تا بتونند یه مقدار خودشون را خالی کنند
    به نظرم این خیلی فاجعه برانگیز و ترسناکه

    البته از نظر من اینها انسانهای بی نهایت بزدلی هستند که هرگز در دنیای واقعی شهامت نداشتند از حقوق خودشون دفاع کنتد الان با نقاب در فضای مجازی سعی میکنند هر جا که تونستند بدون عواقب و عوارض کارشون مقداری از خشم خودشون را، تف کنند

    پنج شنبه ای که گذشت یعنی سه روز پیش خانم نسرین مقانلو بازیگر سینما ، در صفحه اینستاگرامش خبر درگذشت ناگهانی پسرش را داد

    ارشیا ۲۶ ساله؛ پسر ارشد خانم نسرین مقانلو ، که ده روز بود از امریکا به دیدن مادر آمده بود

    طبق اعلام خودشون پنج شنبه حالش بد میشه چون قبلا سابقه جراحی در ناحیه سر داشته بعد از خوردن داروهاش بالا میاره و بعد از دست میره

    امروز یکشنبه در آغوش خاک گذاشتنش


    خیلی متاسفم خدا به مادر و پدر و برادرش صبر جلیل بده

    برای فوت مهسا امینی خانم خانم مقانلو درحمایت و همدلی با مادر و پدر مهسا نوشته هیج داغی بدتر از ، از دست دادن اولاد نیست .
    بنده خدا نمیدونست خودش قراره به زودی این درد عظیم را تجربه کنه

    من خانم مقانلو را دو سه بار در یه سری جشن ها از نزدیک دیدم
    باوجود شغلی که داره و از نظر مالی به خاطر شغل همسرش خیلی متمول هست اما بسیار متواضع ، گرم و صمیمی با اطرافیانش رفتار میکنه من شخصیتش را دوست دارم و باهاش عکس هم گرفتم یه انسان کاملاً بی حاشیه ای هست .

    چند روز پیش ، تولد پسرش ارشیا بود در صفحه اش برید در پست های قدیمش مشخصه که چقدر ذوق ارشیا را میزنه و دلش براش ضعف میره و یه رابطه مادر و فرزندی خوبی باهم داشتند

    خبر فوت پسرش در صفحه اینستاگرامش که همون پنج شنبه شب اطلاع رسانی شد به احتمال قوی ادمین صفحه این اطلاع رسانی را به نمایندگی خانم مقانلو انجام داده ولی خب اعلام نکرده که ادمین داره اطلاع رسانی میکنه ... اما ،ما که عقل داریم که اگر نتونیم این مادر را درک کنیم بفهممیم خودش در شرایطی نیست که بیاد این خبر را اعلام کنه

    یعنی کامنت ها را که میخونی متوجه میشی تو همین امار این خبر و ، واکنش افراد مختلف ... چقدر حال جامعه ما بد و ، وخیم هست، چقدر آدمها فکر نکرده به خودشون اجاره اظهار فضل میدن

    البته که خیلی از ادمهای باشرف و خوش دل جهت همدلی بهش تسلیت گفتند

    اینجا میخوام در مورد اون قشری بنویسم که به جامعه و فضای مجازی ، دوست ، خانواده ، روابط گند زدند و مخل آسایش هستند ، در مورد آدمهای سمی بگم

    اول که بعضی ها گیر دادن تو این شرایط چه حالی داشتی بیای اینستا این خبر اطلاع رسانی کنی تو این شرایط هم دنبال دیده شدن هستی

    یکی نوشت بود چیکار کنم پسرت مرده ادم مهمی که نبوده ما خودمون جوانهامون دارند تو خیابان پر پر میشند این وسط
    پسر تو برام اهمیتی نداره
    ( یعنی باورکنیم تو برای جوانهای خیابان ناراحت هستی ؟
    من که فکر نمیکنم این لحن یه ادم نرمال باشه )

    یه عده نوشتند حالا خوب شد درد مادرهای آبان را میتونی بفهمی یادته آن زمان که ازت خواستند از بچه های آبان بگی گفتی من شرایط و محدودیت های کاریم اجازه ورود به این موضوع را نمیده ....

    یه عده زیادی روی علت مرگ گیر داده بودند
    یه عده میگفتند به خاطر واکسن کرونا بوده چقدر ما گفتیم نزنید گوش نکردین این هم نتیجه اش

    یه عده زیاد دیگری چون خانم مقانلو در متن اطلاع رسانی در دلنوشته برای بدرقه پسرش گفته بود پسر خوش قلبم راهت روشن
    میگفتند این رفته تو تظاهرات با باتوم زدند تو سرش و الان نمیخوان علت مرگ بگند

    یه سری دیگه میگفتند خودکشی کرده .

    یه عده میگفتند مواد زده اوردوز کرده

    ( من از کسی باهاشون معاشرت داره شنیدم بسیار انسان خوب ، ورزشکار ، خوش صدا ، مودب و خیلی خصلت های پسندیده داشته )

    همینجوری برای خودشون راحت علت مرگ هر آنچه فکر میکردند انتشار میدادن

    من بهت زده بودم کامنت ها را میخوندم باور کنید فشارم از دست اراجیف گویان مجیز گو پایین افتاد خدا به داد مادرش برسه چه دلی ازش بشکنه و کباب بشه وقتی بیاد این کامنت ها را بخونه

    اول که علت مرگ به دیگران چه ربطی داره؟ فعلا خانواده اش صلاح دیدن علت مرگ را سکته مغزی اعلام کنند یا حقیقته یا نیست. اما ایا نباید به تصیمیم و حریم خانواده مصیبت دیده ، احترام گذاشت و بیشتر از این کنکاش و قضاوت و دخالت نکرد؟

    میدونید چرا هرکس علت فوت را یه چیز اعلام میکنه ... دلیلش اینه که دیگران به زور وادار کنند مثل اونها و افکارشون، فکر کنند همون موضوع خودخواهی و این چیزها

    مخالفین واکسن هرکی میمیره میان میگن واکسن بود و دیدین ما راست گفتیم
    اونها هم که عنوان میکنند تو اعتراض ها فوت کرده دلیلش واضح است چرا میگند

    خانم مقانلو در عکسی که برای پسرش گذاشته ، یه گردنبند صلیب در گردن ارشیا هست یکی نوشته به جای این دلقک بازی ها و ول گشتن ها مینشستی بچه ات تربیت میکردی که گردنبند صلیب به خودش اویزون نکنه مگه بچه تو مسیحی بوده که گردنبند صلیب اویز کرده ؟

    ( همین مونده که به تو بی شعور کسی بخواد توضیح بده تو خیلی کار داری تو همون حماقتت بمون از دست کسی برات کاری ساخته نیست )

    و زشت ترین ، کثیف ترین ، وقیح ترین ، حال به هم زن ترین کامنت که خوندم این بود
    یه پیج مزون بود که آمده بود نوشته بود خانم مقانلو یادته خودت و خواهرت روناک پانزده میلیون تو مزونم، سرم کلاه گذاشتید و پولم ندادید من ادم خوبی بودم شکایتتون نکردم چون گفتم بازیگرید ابروتون میره ولی دیدین زمین چقدر گرده اول پدرتون مرد بعد پسرتون مرد از این بعد مراقب کارهاتون باشید که نخواین اینجوری تاوان بدین

    فقط تناقض تو این کامنت این ادم نمای، پست ببینید میگه شکایت نکردم که ابروت نره ولی امده زیر این پست که یه عالمه بازدید داره این موضوع را افشا میکنه

    خانم مقانلو خیلی پولداره پانزده میلیون برای این فرد هیچ به حساب میاد
    فرض محال که گیرم این اتفاق افتاده واقعا پانزده میلیون چقدر ارزش داره که تو دلت خنک شده هم این زن پدرش از دست داده هم به داغ فرزند نشسته .. تو هم خوشحال که این تلافی پانزده میلیون پولی بوده که باید بهت میداد....‌ برو بابا خدا بهت عقل سالم بده که خیلی گرفتاری

    صدر صد این ادعا دروغه فقط ایشون میخواست با یه ادعای دروغین زیر پستی که پر مخاطب هست مزون خودش تبلیغ کنه و توجه بگیره بالاخره چند نفر پیجش باز میکنند ببینید کسی که مشتریش خانم مقانلو بوده چی میفروشه ؟

    چه اتفاقی میفته که انسانی اینقدر برای نیازهای سطحی و بی ارزش افول میکنه و تمام ارزش های اخلاقی را زیر پا میگذاره

    تا ما ادمها اول در خودمون تغییر و خودسازی نکنیم بالاترین سطح کیفیت حکومتی هم برامون باشه ... برای بعضی ها زندگی همچنان اینقدر بی کیفیت و خاک بر سر خواهد بود

    کاش با این شیوه رفتار اینقدر همدیگر را دلزده و ناامید نکنیم من یکی که این جور افراد وقتی میبینم حتی از دور به عنوان یه تماشاگر ، یه فاز منفی سنگین روی خودم احساس میکنم
    که روی کیفیت انرژی روزم و حسم حسابی اثر میگذاره
    دلم میخواست جهان جای بهتری برای زندگی میبود و ما انسانی تر رفتار میکردیم .



    غروب در خانه فرود آمد، هوا تاریک شد، اما تاریکی را تو با دل روشن می‌توانی ببینی؛
    وقتی دل تو از شب هم تاریک‌تر است، دیگر چه رنگی می‌تواند داشته باشد شب؟
    بگذار تاریکی بدمد، نفوذ کند،
    بگذار شب بیاید، دیگر چشم چشم را نمی بیند، دیگر کس کس را نمی‌بیند.
    این، خود بهتر.

    👤محمود دولت آبادی
    📚جای خالی سلوچ

    نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 17:35 توسط : مریم | دسته : آسمونی ها( به نور پیوستند)
  •    []

  • گفت، مرگ در اینجا چون گرد در هواست؛
    همه‌ی دریچه‌ها را ببندی نیز
    سرانجام به اتاقت می‌آید.


    👤الیاس علوی

    ‌‌

    در دهمین روز به یاد الهه آسمانی ( بخش سوم وپایانی)

    فقط هفت روز بود الهام فوت کرده بود که الهه متوجه میشه اون هم به سرطان سینه مبتلاست .

    شوهر الهام ،رضا وقتی متوجه این مسئله میشه به الهه دلگرمی میده و میگه باید درمانت را پیش پزشکان خوب در تهران انجام بدی و نگران هزینه درمان و اقامتت در تهران نباش

    خلاصه هزینه های درمان الهه را میده و هر بار که الهه شیمی درمانی داشته از ترکیه می آمده و خودش الهه را تا تهران برای شیمی درمانی میبرده و می اورده چون کسی نبوده که از شمال بخواد با الهه بره ، بالاخره هرکس زندگی شخصی و کار داشته

    آقا رضا ،یکی دو بار هم که نتوسته بیاد امکانات راحتی الهه را فراهم کرده و پول براش فرستاده بود .
    دو جلسه آخر شیمی درمانی یک بار که شیمی درمانی الهه تمام میشه توی جاده موضوع خواستگاری و ازدواجش با الهه مطرح میکنه

    الهه اولش اینقدر شوک میشه که فکر میکنه توهم زده
    بعد که رضا بیشتر توضیح میده متوجه میشه نه واقعا صحبتش جدی هست و رضا بهش میگه که دوستش داره و بهش علاقمند شده

    الهه میگه تو حالت خوبه ؟
    متوجه هستی رضا تو این شرایط با این حال و کله کچلم به من چی میگی ؟
    میگه اره میدونم چی میگم دوستت دارم
    فکرهات بکن به من جواب بده

    الهه میزنه زیر گریه میگه من فکری ندارم بکنم من هم تو را به عنوان برادر و شوهر الهام دوست دارم .

    مدیون زحماتت هستم که این روزها برام کشیدی اما من اصلا نمیتونم این پیشنهاد قبول کنم حس میکنم به الهام خیانت کردم تو عشق الهام بودی ... من هرگز موافق نیستم

    رضا میگه زود و احساسی تصمیم نگیر من و تو خیلی مناسب همدیگر هستیم باز من تلفنی ازت پیگیر میشم

    الهه میگه اینقدر از رضا بابت درخواستش دلخور بودم که حد نداره وقتی تماس گرفت گفتم جوابم همون بود که تو ماشین بهت گفتم نه نه نه

    رضا میگه ، پس ، نه من، نه تو دیگه کاری با هم نداریم

    الهه میگه یعنی جلسات شیمی درمانی های که مونده دیگه شما نمیای ؟
    اون هم میگه معلومه نمیام تو فکر کردی من دیونه بودم اینهمه وقت و هزینه برای تو بکنم یعنی واقعا با خودت چه فکر کردی ؟؟؟؟

    خلاصه رضا ارتباطش با الهه قطع میکنه و دو جلسه اخر شیمی درمانی الهه هزینه اش هر طور بود جور میکنه و برای اقامت هم یکی از دوستان خویش پذیرای الهه میشه

    همانطور که در پست قبل گفتم تو هر روایتی شخصیت های ماجرا هر کدوم درسی برای ما دارند ؟
    نمیشه صفر و صدی بگیم به خاطر یک رفتار پسندیده اون ادم فرشته بود و به خاطر یک رفتار ناپسند بگیم اون یکی ادم دیو و ادم بده ماجراست
    فیلم هندی که نیست زندگی واقعی است

    آدمها میزان ظرفیتشون ، شخصیتشون ، عزت نفسشون ، خلوصشون و... با هم دیگه متفاوته

    رضا شوهر الهام همون مردی بود که الهام مریض شد با بهترین امکانات و درمان به ترکیه منتقلش کرد و تا اخرین لحظه کنار زنش موند تازه ازدواج هم کرده بود میتونست حتی ادامه نده اما پای مسئولیت و تعهدش موند
    الهام برد ترکیه که خبر بیماریش موجب تنش برای مادر و برادرهای الهام نشه

    در طلاق الهه همراهیش کرد

    برای راحتی الهام قبول کرد الهه هم باهاشون زندگی کنه .. خیلی ها موافق این کار نیستند .

    اجازه داد الهه برای علاقه و دوست داشتنش دوتا سگ در خونشون بیاره

    برای همین میگم احساسی ادمها را قضاوت و مجازات نکنید ... چون اگر با الهه ازدواجشون میشد .. برای بعضی ها ، فرشته این داستان میشد ، که چه مرد بزرگواری بوده با وجود اینکه زنش از این بیماری مرده خواسته الهه را هم تو این بیماری حمایت عاطفی کنه و به نتیجه فکر نکرده چقدر از خود گذشته بوده

    اول از نظر من هر مرد و زنی بعد از طی کردن مراحل سوگواری از دست دادن همسر، حق دارند که اگر دوست داشته باشند ازدواج کنند و حق طبیعی و مسلم هر انسانی است که حالا که زنده است شرایط دلخواهش رقم بزنه ... اینکه یه عده مردم خودشون صبح و شب کنار شوهر و زن هاشون زندگی میکنند بعد ، زن و مردی که همسر از دست داده را برای ازدواج مجددشون قضاوت کنند .. فقط یه دهان گشاد است که بدون مغز داره باز و بسته میشه

    من خودم به حسن در دوران بیماریم گفتم بعد از من دلت خواست حتما حتما ازدواج کن و یه فصل از زندگی جدید را برای خودت رقم بزن فقط چون باربد این وسط ماجرا است مراقب باش یه ازدواج آگاهانه باشه که باربد لطمه نبینه باربد و اون پذیرای هم باشند

    اینجا کسی کار اشتباه انجام نداده ولی شوهر الهام متاسفانه در مورد اتمام درمان الهه انتخاب رفتاری خوبی نداشته

    بعضی ادم ها مخصوصا مردهای متمول تحمل نه شنیدن از طرف یک زن ندارند چون فکر میکنند هر چه اراده کنند باید انجام بشه و احتمالا ایشون هم از نه گفتن الهه خشمگین شده ، اصلا انتظار نداشته
    فکر کرده با کناره گیری ، الهه شاید پشیمون بشه

    واقعا این دو نفر برای ازدواج مناسب هم نبودند
    چون شرایط الهه مناسب ازدواج نبوده طفلک درگیر درمان و مسائل سوگ پدر و خواهر و این چیزهاش بوده هنوز خودش پیدا نکرده بود

    از طرفی شاید به صورت ناخودآگاه آقا رضا چون الهام را خیلی دوست داشته و با سوگ از دست دادنش کنار نیومده بوده میخواست با الهه ازدواج کنه دوباره شاید الهام را برای ناخودآگاه خودش براورده و دست یافتنی کنه

    من شنیدم الهام بی نهایت دختر دوست داشتنی و با محبتی بوده .مهرنیا به من گفت من عاشق عمه الهامم بودم خیلی زیاد دوستش داشتم و وقتی فوت کرد خیلی بی قرارش شدم

    حالا اینهمه الهه با این بچه ها دوست بود ، این عمه الهام چی میکرده که اینقدر محبتش تو دل بچه ها مونده بود .......از دست دادن یه ادم اینجوری برای همه نزدیکان جاش خالی و بسیار سخته

    ( خیلی وقت ها پیش میاد ما انتخابهامون یا ازدواج هامون بدون اینکه دلیلش را بدونیم ریشه اش در ناخودآگاهمون باشه یعنی جایی که ما در بیداری و هوشیاری بهش دسترسی نداریم مگر به کمک یک درمانگر خوب بالینی یا روانکاو بشه اون اطلاعات را بیرون کشید این مورد برای احتمال خواستگاری آقا رضا از الهه من میدم. )

    با تعاریف و تصاویری که من شنیدم و دیدم الهام و الهه هر دو زیبا ، مهربان ، خوش اخلاق ، باسلیقه ، خونه دار زنهای بودند که به زندگی جان میدادن

    نکته بعدی همه اون تایم درگیر بحران بودند کسی در بحران ازدواج ووانتخابهای مهم انجام نمیده

    فقط ببینید که الهه چقدر انسان بلند نظر و چه عزت نفس خوبی داشته ... که به خاطر نیاز و بحرانش ارزش هاش زیر پا نگذاشت

    میدونست با سابقه بیماری خودش و خانواده اش قطعا گزینه مناسب خواستگار نخواهد داشت .. اما محکم به مردی شیک و پولدار به خاطر حرمت نگه داشتن عشق خواهرش پاسخ منفی داد

    فردی که بهترین تفریحات و امکانات زندگی را به پاش

    می ریخت

    کسی که مدتها هیچ کس نوازش و محبت بهش نکرده بود حتی وقتی باز هم جمله دوستت دارم شنید گفت نه من جوابم منفی هست

    با وجود اینکه شوهر الهام برای پایان درمان رهاش کرد اما پای ارزش هاش موند
    میگن یه ادم بانهایت شرافت، عمر و زندگی میکنه یعنی قشنگ مصداق الهه است
    برای خودش دو جا از زندگیش بی نهایت ارزش و احترام قائل شد یکی موقعی که بهش خیانت شد یکی اینجا که ازش خواستگاری شد و جواب منفی داد .. یعنی گوهره وجود خودش را پیدا کره بود

    البته اگر هم ازدواج میکرد هیچ ایرادی و نقدی بهش نبود ولی اینکه اینقدر یه ادم خویشتن دار باشه و همه نیازهاش برای ارزش هاش پس بزنه، من به نظرم هزاران بار قابل تحسین هست .

    آدمهایی که تجربه سوگ از بچگی دارند ، حالا اگر چند دفعه براشون مثل الهه تکرار بشه به خاطر آسیبی که از فقدان میخورند یک مقدار شخصیت وابسته پیدا میکنند یعنی از دست دادن و رها کردن براشون تجربه بسیار تلخی هست

    تا حدی این ماجرا و آسیب در الهه هم بود ... یعنی من مطمئنم که آقا رضا وقتی یهو دست حمایت خودش از الهه کم کرده ، اینجا هم الهه باز ضربه خورده و بهش سخت گذشته ... اما هیج کدوم از این دلیل ها باعث نشد از نظرش برگرده.

    بعد که حال الهام رو به وخامت میره و قطع درمان میشه تصمیم میگیرند به ایران بیان
    تمام تعلقات الهه از لوازم شخصی و سگش در ترکیه به طور موقت میمونه که با الهام به ایران بیان
    که درگیر فوت الهام و بیماری خودش میشه
    سگش( دم )که مثل یه مادر دوستش داشته بهش دیگه دسترسی نداشت و پیش دوستان بوده
    بعد هم رضا خیلی سرسنگین شده بود

    الهه درمان سرطان اولش تمام شد ...
    پیگیر سگش و لوازم شخصیش میشه

    الهه میگفت یه عالمه لباس که با الهام خریده بودیم و خیلی دوستشون داشتم

    یکم که خود پیدا کردم پیگیر سگم شدم هر دفعه یه چیز بهم گفته میشد که نگران نباش جاش خوبه تا به دستت برسه

    به رضا چند بار بابت لباس هام پیام دادم بعضی پیام هام نادیده گرفت ، بعضی ها را گفت باشه امدم ایران میارم و خیلی رسمی تر از قبل شده بود

    چند وقت گذشت یه مدت خیلی دلم هوای دیبا دختر رضا را کرده بود واقعا از دلتنگی دیبا و سگم دم ،گاهی شبها با گریه میخوابیدم

    در ترکیه ما چند تا دوست بودیم که با هم دیگه همش جمع میشدم خوش میگذروندیم . مثل چند تا خواهر بودیم در مریضی الهام خیلی هوای ما را داشتند در جمعمون کاملاً با هم ندار و صمیمی بودیم

    یکی از دوست ها مون یه خانم خیلی زیبا بود که یک دختر داشت و از همسرش جدا شده بود و در ترکیه با دخترش توی همون مجتمع ما هم زندگی میکرد

    تو این مدت هم چند بار من پیگیر سگم و لباس های خودم و الهام از طریق این شدم مثلا بهش میگفتم رضا سر کار میاد تو برو تحویل بگیر تا من بعد از تو لباس ها را بگیرم هی باهاش برای لوازمم نقشه میچیدم یعنی اینقدر باهاش احساس امنیت داشتم که حس میکردم رضا اینقدر از جواب رد دادن من ناراحته که پیش این لوازمم باشه امن تره

    میگفت باشه من حواسم هست تو نگران نباش
    باهاش درد و دل میکردم هیچ چیز که بخواد من را مشکوک بشم ، متوجه نشدم

    تا یه روز از طریق یه دوست مشترکمون بهم خبر رسید که رضا و این خانم چندین ماهه باهم ازدواج کردند
    بهش زنگ زدم و گفتم فلانی تو با شوهر الهام ازدواج کردی ؟

    گفت اره خلاف شرع کردم الهه جون ؟ خواستگاری کرد جواب مثبت دادم

    الهه میگه : نه خلاف شرع نکردی اما چرا به من نگفتی ؟ دیدی من این مدت چقدر پریشان هستم برای سگم، دیبا ، لوازم خودم و الهام

    تو این مدت تو درخونه الهام بودی با من حرف میزدی
    و به روی خودت نیاوردی ؟

    خانمه میگه : وظیفه ای الهه جون برای گفتن نداشتم بهتر بود ندونی چون مریض بودی استرس برات خوب نبود ممکن بود ناراحتت کنه من ملاحظه خودت را کردم

    الهه میگه ما همه مثل خواهر بودیم همه خوشحالی هامون با هم بود ...

    واقعیت بگو الان سگم کجاست؟
    سگت جاش خوبه برات پیج کسی که ازش نگه داری میکنه را میفرستم دیگه به اون کاملا عادت کرده به نظرم تو هم با این شرایط جسمی نمیتونی نگهداریش کنی

    الهه میگه : دلم میخواد صدای دیبا را بشنوم یه شرایط جور کن با دیبا حداقل حرف بزنم

    خانمه میگه : شرمنده الهه جون حساسیت سنی دیبا را حتما درک میکنی از انور مامان خودش، بعد امد پیش تو و الهام بعد بچه تا مدتها برای فوت الهام و ندیدن تو بهانه میکرد افسردگی گرفته بود یه ذره بگی نگی از افسردگی درامده بخوای تو دوباره باهاش حرف بزنی هوایی میشه بهترا ارتباطی نباشه

    من از الهه پرسیدم الهه مگه جریان خواستگاری رضا را از تو میدونست گفت من نگفتم ولی نمیدونم رضا هم بهش گفته بوده یا نه ؟

    خلاصه الهه گفت: این ادم با صد و هشتاد درجه تغییر رفتاری با من برخورد کرد باورم نمیشد این همون دوست لحظه های خوب و تنگمون بود.

    من به الهه گفتم خانمه شاهد علاقه رضا به الهام بوده، شاید هم جریان تو را هم بدونه دست و دلش میلرزیده که شوهرش با شما روبه رو بشه یه جوری از ترسش خواسته فاصله باشه که خاطرات برای شوهرش تکرار نشه

    بعد خانمه گفته من لباس هات جمع و جور میکنم میدم یه مسافر برات بیاره ایران بعد از تهران برات پست کنه

    الهه میره پیج کسی که سگش پذیرفته را میبنه

    گفت: وقتی سگم تو بغل صاحبی که نمیشناختم دیدم و عکس هاش در زوایای مختلف نگاه کردم
    انگارخنجر بود که تو قلبم فرو میکردن واقعا حس میکردم بچه ام ازم گرفتند و دستم بهش نمیرسه

    بازالهه اینجا تجربه های تلخ از دست دادن مکرر را پشت هم براش اتفاق افتاده بود

    شوهر خواهری که عشق خواهرش بود و هوای خواهر زن و خاتواده زنش داشت اینجا دیگه به طور همیشگی با ازدواجش مسیرش جدا شده بود

    دوستی که همیشه بهش اعتماد داشت و باهم خوشی و ناخوشی زیاد داشتند یهو متوجه میشه عجب دورش ، زده. با شوهر خواهرش ماههاست ازدواج کرده صداش درنیورده

    سگش که اینجوری بی رحمانه ازش جداش کرده بودند انگار خانمه واقعا میخواسته برای ارتباط الهه با آنها هیچ بهانه ای نباشه

    دیبا دختر رضا ، که همچون دخترک زاده نشده خودش دوستش داشت بهش میگن دیگه حرف زدن باهاش ممنوعه

    چند روز بعد یه کیسه لباس از طریق مسافر به دست الهه میرسه... میگه وقتی کیسه را باز کردم تمام لباسهای بدردنخور و دم دستی بود که اصلا یادم بهشون نبود و حتی بعضی هاش مال من نبود تمام لباسهای خودم و الهام که مارک هاشون هنوز نکنده بودم یه دونه اش نبود

    بعد که بهشون گفتم خانمه گفته بود من نمیدونم ظاهرا قبل از اینکه من وارد خونه بشم لوازم الهام را ، رضا جمع کرده بوده و اشتباهی احتمالا اون کیسه ها را سرایدار با لوازم دیگه برای خودش برداشته ... ( شگفتاااا به همین راحتی
    چند ماهه این داره برات دردو دل میکنه میگه پی لباس های خودم و خواهرم هستم الان اینو بهش میگی)

    خلاصه الهه با همون کیسه لباس ها را پیش سطل آشغال میگذاره

    الهه گفت مریم شاید برات عجیب باشه چون مامانم همش حال من را میدید میگفت من رفتارت درک نمیکنم من سه روز تمام برای لباس هام ضجه زدم و گریه کردم
    مامانم خنده اش میگرفت میگفت بگو شوخی میکنی برای چند دست لباس اینجوری میکنی ؟
    ولی من واقعا همین الان هم دارم میگم بغض میکنم و میخواد اشکم بیاد

    گفتم الهه من بهت حق میدم و میتونم با توجه به شخصیتت و درک ماجرات بفهم دلیل ضجه های تو به بهانه لباس چی بوده؟

    تو یهو بعد از الهام پشت هم تجربه از دست دادنهای دیگه را داشتی همه را براش گفتم .
    ببین وقتی یه زن بهش خیانت میشه ضربه ای که میخوره از زنی که شوهر مرده بیشتره
    چون زنی شوهرش مرده از نظر ذهنی عشق و تعهدشون سرجاسه فقط همسر در قید حیات نیست، اما زنی که خیانت دیده هم دیگه همسرش را از دست میده هم سوگوار عشق و امنیتی میشه که از رابطشون برای خودش ساخته بود

    تو انتظار نداشتی از دوستی که حس صمیمیت و یکدلی باهاش داشتی یهو بخواد این شیوه را باهات پیش بگیره و برای منفعتش تغییر فاز بده ...

    متاسفانه این دوست با شما خوش گذروند محبت و مهربانی هم در رابطه اش با شما داشته اما هیچ وقت تو را نشناخته ..یعنی سعادت و لیاقتش نداشته

    اگر خودش صادقانه می آمد این موضوع را با تو مطرح میکرد چه بسا حتی تو به ، درست شدن و قوام این ازدواج کمکش هم میکردی

    یهو پشت هم رفیقت ، سگت، دیبا ، شوهر خواهرت ، لباسهای که هر کدوم با الهام با یه عشقی خرید کرده بودین و اخرین تعلقاتت و یادگاری ها از روزهای زندگی خودت و الهام بود از دست دادی

    مامانت از این منظر بهش نگاه نکرده ، لباس ها بهانه ضجه های تو بود

    تو ، هم که ،درد از دست دادن عزیزان همیشه در زندگیت داشتی چیزهای رده دوم و سوم هم که از دست میدی زخمات سر باز میکنه اینقدر بی قرار میشی انگار تو تنت جات نمیگیره ... خشمت میرزی تو خودت چون کاری ازت برنمیاد و گریه کوچترین واکنش و دم دستی ترین چیزی که از ظرف لبریز شده تو را ،چند قطره کم کنه

    میگفت : واییی مریم ‌انقدر خوب و عالی شرایطم تحلیل کردی انگار در من زندگی کردی اینکه یکی به این خوبی من را فهمیده من اروم میکنه

    بعد الهه گفت من خیلی تمرین میکنم که وابسته چیزی نباشم شاید باید با این اتفاقات روبه رو میشدم تا تعلقاتم از دست بدم تا خوب تو مغزم و درونم بشینه که هیچ چیز در این دنیا متعلق به ما نیست و همه چیز فانیست

    گفتم الهه چقدر زیبا ،من اینو روزی که دکتر ها گفتند کاری دیگه برات نمیتونند بکنند وقتی امدم تو اتاقم درب اتاق بستم و خلوت کردم همونجا مثل یه وحی این مسئله در ذهنم نشست دیدم من اگر بمیرم حتی شخصی ترین وسیله ام دیگه متعلق به من نیست
    و با خودم گفتم ما حتی اگر هزاران ملک و ماشین و جواهرات داشته باشیم مثل اسباب بازیهایی هستند که یه مدت دادن دستمون بازی کنیم و بعد باید پس بدیم .
    پس یادم بمونه هر چیزی که قرار به دست بیارم در آرامشم اختلال اساسی وارد کنه یا خدای نکرده نیاز به این باشه ارزش هام زیر پا بگذارم مفت نمی ارزه ..
    ...

    دوست دارم خاتمه این یادواره ، ده روزه را با این خاطره الهه را بدرقه کنم
    الهه با تمام درد و رنج های که پشت سر گذاشته بود خدا باور بود و به درک معنویات علاقه داشته

    جلسه دوم شیمی درمانی یه سری داروهای اصلیش را هرچی میگرده گیرش نمیاد
    اول یکم دلش آشوب میشه میگه من تلاشم کردم پیدا نشد توکل به خدا اگر جور بشه داروخانه باهام تماس میگیره دوستم میره برام میگیره میاره بیمارستان میزنم .نباشه یعنی قسمت نیست خلاصه رهاش میکنه

    میره بیمارستان بعد دکتر خیلی ناراحت و عصبانی میشه میگه تو اوضاعت خیلی حساسه باید سر وقت تزریقت انجام یشه یعنی چی پیدا نکردم ؟

    الهه میگه چیکار کنم گیرم نیومد ؟

    بعد پرستار میگه خانم دکتر راست میگه این داروهاش ظاهراً تو این چند وقت نیست شده . بیمارهای دکترهای دیگه بیمارستان هم همین مشکل را داشتن

    دکتر میگه برو تو اتاقت بشین اون یکی داروهات بزن تا جلسه بعد هر طور شده اون داروهات گیر بیاری
    الهه داروهاش میزنه بعد دم رفتن دکتر که پرونده مریض ها را تند تند امضا میزده یهو یه نفر یه کیسه دارو میاره میگه خانم دکتر این برای مریض ما بود که دیروز فوت شد لطفا به بیماری که احتیاج به این دارو ها داره، بهش بدین

    دقیقا داروهای الهه بوده یعتی الهه میگه یک دقیقه دیرتر میرسید دکترم رفته بود همه چی روی لبه، لبه اخرش جور شد .....
    و دکتر دستور داد که نرس داروها را برام بزنه

    پایان ❤🙏🏽

    پی نوشت :ضمن طلب خیر برای خودتون و عزیزان آسمانیتون
    ممنون از همراهیتون اگر جایی مبهم بود و کسی سوالی داشت به دوشرط اول بدونم دوم بدونم مطرح کردنش موردی نداره حتما جواب میدم

    کامروا باشید

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 18:37 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • لطفا قبل از خوندن این بخش ، پست قبلی و بخش اول را مطالعه کنید



    دانه دانه آرزوهایت را می کشند تا آن که یک روز در میابی بدون همه چیز باز میتوانی زندگی کنی؛
    میفهمی تمام آن چیزهایی که دوست داری پوچ و تو خالی اند.
    از آن به بعد است که جور دیگری زندگی می کنی.

    👤
    بختیار علی ⁩
    📚آخرین انار دنیا

    در دهمین روز به یاد الهه آسمانی ( بخش دوم )

    جمعه 15 دی 1396 :

    وقتی پدر نیست انگار زندگی هم نیست آرامش هم نیست

    وقتی پدر نیست انگار همه چیز عوض شده

    وقتی پدر نیست انگار زندگی با هیچ چیزی شیرین نمیشه

    وقتی پدر نیست انگار خنده ها از هزاران گریه تلخ تر میشه

    کاش خدا یه فرصت دیگه بهم میداد تا با پدرم بودن را

    بیشتر احساس میکردم

    کاش میشد دوباره تو آغوشش برم و بهش بگم دوستش دارم

    بهش بگم بابا زندگی بی تو معنا نداره

    کاش میشد فرصت های از دست رفته رو جبران کرد…

    ( الان نوشت : برای در گذشت پدرش احساسش نوشته بود )

    سه شنبه 26 دی 1396 :

    روزهای رفته زندگی را ورق میزنم
    چه خاطراتی که زنده نمیشوند
    چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود
    چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت
    چه فکرها که ارامم کرد
    چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود
    چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست
    چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد
    چه آدمها که دلم را گرم کردند وچه آدمها که دلم را شکستند
    چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم وشد
    چه آدمها که شناختم و چه آدمها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان
    وچه........
    وسهم من از این همه , یادش بخیر میشود
    کاش ارمغان روزهایی که گذشت
    آرامشی باشد از جنس خدا
    آرامشی که هیچگاه تمام نشود.....

    چهارشنبه 27 دی 1396 :

    دلم برای روزهایی تنگ است که میدانم باز نخواهند گشت…
    برای پدرم که دیگر حضورش را احساس نخواهم کرد…
    به راستی که چه زود دیر میشود..
    پدرم،نبودنت و جاى خالى وجودت،هميشه و همه جا سنگينى توشه راهم خواهد بود.😔
    كاش در شانه سمت چپم،دستانم را بر روى شانه راستت مينهادم.كاش...😔

    یکشنبه 8 بهمن 1396 :

    ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ؛ " ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "
    ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ...."
    ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺴﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ
    ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ،
    ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻩ ،
    ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ..
    ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﻭ ﮔﺲ ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻼﺗﯽ
    ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻕ ﻫﯿﭻ ﻃﺒﻌﯽ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ..
    ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ،
    ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﺰﯾﺶ ﺩﻭﺭ ...
    " ﻓﺮﺻﺖ " ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺩ
    ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﺁﺏِ ﺗﻨﮓِ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﻮﺩ
    ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻢ ، ﻣﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ...
    ﻗﺪﺭ_ ﻟﺤﻈﺎﺕ _ ﺭﺍ_ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ.

    یک شنبه 29 بهمن 1396:

    یك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم،
    كه كفش هايم پاشنه هاي بلند داشته باشد و ديگر جوراب هاي سفيد تور دار و جوراب شلواري هاي عروسكي نپوشم،
    دلم مي خواست بزرگ شوم تا دستم به كابينت هاي بالاي آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم و وقتي از خيابان رد مي شوم
    مادرم دستم را نگيرد، فكر مي كردم بزرگ مي شوم و دنيا سرزمين كوچكي ست پر از شادي و من موهايم را به باد مي دهم ،
    رژ لب هاي مادرم را مي زنم و عشق را تجربه مي كنم، همان عشقي كه بين صفحات رمان ها و داستان ها مي چرخيد،
    حالا من بزرگ شده ام، تعدادي كفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به كابينت هاي بالاي اشپزخانه كمابيش نمي رسد
    اما يك أجاق گاز براي خودم دارم، حالا من دست مادرم را مي گيرم و او را از خيابان ها رد مي كنم، موهايم را به هر رنگي در مي آورم و اشك هايم را به باد مي دهم،
    عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خيانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام، حالا مي دانم دنيا
    سرزمين بي انتهاييست ، پر از آدم هاي عجيب و بزرگ شدن بدترين آرزوي همه زندگي من بود كه بر خلاف تمام
    آرزوهايم به دستش آوردم.

    دوشنبه 6 فروردین 1397

    خدا حافظ ....

    ( الان نوشت : عکس از خودش و الهام گذاشته بود درحالی که میبوسیدش فقط همین خداحافظ
    یعنی به حدی درد عمیق و جانگذاز هست که فرد برای گفتن و بیان احساسش نمیتونه جز سکوت کاری کنه و تا شش ماه الهه هیچ چیز در صفحه اش ننوشت هم سوگوار بود و هم درگیر درمان بیماریش بود )

    شنبه 31 شهریور 1397 :

    در عجــــبم
    از سیب خوردنمان
    که
    از آن فقط “چوبش” باقی می ماند…
    مگـــــــــر این همه چوب که خوردیم
    از یک سیــــــــب … شروع نشد؟

    پنجشنبه 20 دی 1397 :

    ميگن سرنوشت رو ادمها خودشون رقم ميزنن...
    كاش واقعا ميشد كه سرنوشت رو تغيير داد.
    كاش ميشد سرنوشتم رو جورى رقم بزنم كه تو ديگر سياه پوش عزيزانت نشوى مادر...
    كاش بتوانم معجزه اى را خلق كنم كه خيالت راحت شود از اينهمه درد و نگرانى...كاش بتوانم معجزه خلق كنم.
    كاش....

    جمعه 21 دی 1397 :

    البوم خاطراتم را ورق ميزنم و برميگردم به گذشته اى نزديك...
    خواه ،ناخواه ياد روزهاى گذشته ميفتم.روزها و ماه ها و سالهايى كه گذشت.
    ياد سختيهايى كه مرا محكم و استوار و پابرجا ساخت و در كنارش چه لذتى از روزهاى خوش با هم بودن در كنار ادمهايى كه از جنس مهربانى و دوست داشتن بودن...
    ياد داشته هايى ميفتم كه ديروزها ،چقدر براى بدست اوردنش جنگيدم و امروز چقدر به نظرم بى رنگ و پوچ است.
    من ديگر به فرداها نمي انديشم.
    فرداى من يك ساعت ديگر است.بوى گل نرگس باغچه را با درهاى بسته و پرده هاى كشيده خانمان،همچنان حس ميكنم.بوى مادرم را...بوى خاك،باران،بوى ادكلن بجا مانده از شالى كه بر روى مبل اويزان است.
    به اتفاقات زندگى ام نگاه ديگرى دارم و فقط به آن لبخند ميزنم.مثل رهگذرى كه قصد عبور از جاده خوشبختى را دارد.
    جنس ادمها برايم تغيير كرده،نرم،لطيف،مهربان...

    ديگر نميترسم.
    بى توقع زير دستان ارايشگر مينشينم تا موهايم را كوتاه كند.
    ديگر نميترسم از اينكه ابروانم را نازك يا كوتاه بردارد.
    ديگر نميترسم از اينكه موهايم زير مواد شيميايى رنگ و دكلره بسوزد يا اينكه...
    ميخواهم
    موهايم را به دست باد بسپارم.
    ببرد هر كجا كه دوست دارد.اصلا من هم با خودش هم مسير ميشوم.
    راه ميروم،ميدوم،پرواز ميكنم تا بى انتها...
    من يك تجربه بى منتهايم .من يك فنجان قهوه پر از خالى ام.بنشين مرا نوش كن.
    لطفا يك فنجان خالى سر پر🖕
    من چاى مينوشم.
    تو بنشين و مرا گوش كن.
    من چايم را تلخ مينوشم و يه لبخند شيرين نثارت ميكنم.

    صورت حساب لطفا.
    امروزت را مهمان من👌

    جمعه 19 بهمن 1397 :

    اهاى غريبه
    يك تكه كاغذ، از جيبت افتاده ست.
    خودكار لطفا
    ميخواهم بنويسم تمام دردهاى عالم را...
    ميخواهم برقصانم تمام دلتنگى هاى ادم را...
    چه به روزمان امده است؟
    لطفا صبر كنيد،وجودم جا مانده است.
    به گوشش برسانيد فريادهايم را...
    مرا از خواب بيدار كن.
    اهااااااااااى...

    دوشنبه 6 اسفند 1397 :

    عكسى كه الهام سال قبل تو صفحه ش پست كرده بود و عشقش رو به مامان ابراز كرده بود.
    روحت شاد فرشته زيبا
    ديشب خوابش رو ديدم.خيلى ناراحت و غمگين بود.
    ازش پرسيدم :چرا هر چى صدات ميكنيم ،جوابمونو نميدى؟كجايى؟
    نگام كرد و بهم گفت:انقدر صدام نكن.من جا موندم.هر وقت صدام ميكنيد،حواسم پرت ميشه.من خوبم.يه خونه بزرگ دارم كه پر از پنجره و نورگيره...صدام كردى،اومدم جوابتو بدم،در بسته شده و پشت در موندم و كليدم ندارم.
    از خواب بيدار شدم و براى يه سال عزادارى كردم و گريه ...
    بهش قول دادم كه ديگه براش اشك نريزم و صداش نكنم.قول دادم بهترين ها مال من باشه و حس خوب سمتش بفرستم تا روحش در ارامش باشه.
    برو عزيز دلم.برو روحت پر از ارامش ابدى باشه زيباترين حس دنيام.👋💖

    ( الان نوشت : با این پست الهه بود که با هم دوست شدیم من یه کامنت همدردی گذاشتم بعد رفتیم توی دایرکت هم ، بعدش هم دو روز بعد با هم تلفنی حرف زدیم و دوست شدیم )

    یک شنبه 26 اسفند 1397 :

    سال ٩٧
    زشت بودى.
    كريح بودى.
    بيرحم و بدجنس بودى.
    گرفتى پدر و خواهرم را...
    بردى خوشى هاى من و خانواده ام را...
    سياه پوشمان كردى و سياهى رو گسترده كردى روى سقف ارزوهايمان...
    دلتنگى را عادتمان دادى.
    بيمار شدم،
    غمگين شدم.
    مردم،زنده شدم.
    درد كشيدم و بيجان و نحيف...
    به پهناى زندگى غصه دار شدم.
    از دست دادن را تجربه كردم.
    مردن را نيز تجربه نمودم.
    چه به روزمان اوردى؟
    چه به سرمان امد؟
    ميشود بروى و ديگر گذرت به كوچه ما نخورد؟
    عاشق شدم،فارغ شدم.
    ولى دوست دارم زندگى را...
    لبخند مادرم را دوست دارم.
    روشنايى روز را دوست دارم.
    ارامش شبم را...
    سپاسگزارم بخاطر تمام چيزهايى كه در اختيار من است.
    دستانم بدون درد در حال نوشتن است.
    چشمانم ديگر تار نميبينم.
    دلتنگى كه عادت جانمان شده.
    خداحافظ سال ٩٧👋
    زندگى خواهم كرد با تمام قوا،نو خواهم شد.👌سلام بر سال ٩٨ 👋 با تمام وجود،در اغوشم ميفشارمت.سلاااااام👋

    ( الان نوشت :حسین برادرش هنوز اینجا زنده است بیمار هست )

    حسین فروردین ۹۹ پرکشید باز تا چند ماه الهه در سکوت و سوگواری رفت و دیگه ننوشت

    دوشنبه 15 دی 1399 :


    شاید زندگی ما مثل یک نقاشی ناتموم به نظر برسه، یا احساس کنیم که چنین است، ظاهراً افتضاحی بزرگ با تکه‌هایی گمشده...
    یک بد بیار و بدشانس تمام عیار...
    یک بازنده ی شاکی...

    خدا زنده ست و کار او تمام نشده.

    هرچند ممکن است قادر به دیدن کار او نباشیم،اما او هنوز در حال انجام کاری خلاقانه و باشکوه در زندگی من و شماست و کسانی که دوست‌شان داریم.

    اینکه نمی‌تونیم نتیجۀ نهایی را ببینیم، به این معنی نیست که یک شاهکار نخواهد بود.

    من خود به تنهایی یک شاهکار خلقتم.

    یک شنبه 28 دی 1399 :
    سلام
    ترجمه:
    من این ابی ام.(طرفدار تیم استقلال) ابی خوب 😁
    ابی بحشی(قوی)

    دلخوشی های کوچیک و بزرگ،گاهی باعث روند سریع بهبودی میشن.
    دلتنگی های گاه و بیگاهمون باعث رشد ما میشن.شاید خمیده رشد کنی یا تنه ت به یکی از شاخه های گذشته ت گیر کنه و زیبا و رشید،قد نکشی ولی قطعا انتخاب با خودمونه.
    برای جلو رفتن و مسیر زندگی رو طی کردن،تنها یه راه وجود داره،پذیرش درد و رد شدن از ان...
    در واقع ،پس از فهم احساسهامونه که التیاممون از درون شروع میشه و صبح روز بعد ما دلایل دیگری پیدا خواهیم کرد که به زندگی بار دیگر اطمینان کنیم و وارد جریان ان شویم.

    ابی بحشی داره واسه عمه قرمز غیر بحشیش کوری میخونه.😁😁😁

    ( الان نوشت :ابی بحشی به منظورش مهربد بود این خوشحالی و دل ضعف هاش برای مهربد هست یه عمه بی نظیر و با محبت اخرین عکسی که تا اینترنت بود از مهرنیا خواهر مهربد دیدم تصویر یه کوه غم در چشماش بود که قلبم هزار تیکه شد )

    یک شنبه 12 بهمن 1399 :

    زندگی تکه هایی ست که همه جا حضور دارد و کافیست ما در مسیرشان قرار بگیریم.
    انگاه اگر هوشیار باشیم،شاید بخش هایی از خودمان را ببینیم.
    بخش هایی از خودمان را در رابطه ها و در ادم هایی که تجربه میکنیم.در موقعیت هایی که قرار میگیریم.در فیلم هایی که میبینیم.
    حتی در کوچه ای که هیچ‌ عابری وجود ندارد.
    من هستم و تو هستی و این همه خاطرات خوش...
    شاید زندگی همین است.
    دیدن روی ماه تو و لقمه هایی که با دستان کوچکت برای خود اماده میکنی.
    شاید زندگی یعنی همین لحظه که من با دیدن لبخند تو به اوج میروم و پرواز را حس میکنم بدون بال...

    تنت سلامت،روزگارت پر لبخند،خوشبختی در کمین است تا به دام اندازد تو را ای دلبند برادر زاده ی من.

    سه شنبه 26 اسفند 1399 :

    اخرین چهارشنبه ی سال ۱۳۹۹ رو گذرانده ایم و همچنان امیدوار قدم برمیداریم و به سال ۱۴۰۰ نزدیک خواهیم شد.
    مرسی از همه ی عزیزانی که همیشه و در همه حال،همراه و همیار من بودید.
    با شما خندیدم و با شما اشک ریختم.
    با شما بحران های زندگی ام را گذراندم و حضور تک تک شما،باعث دلگرمی و امید بود.
    امیدوارم لبخند رضایت رو لبای همتون جا خشک کنه .
    تنتون سالم و روحتون پر از مهربونی باشه.
    حساب بانکیتون پر از پول و برکت باشه.

    ممنونم از همه ی شماهایی که همیشه حمایتم کردید و پشتم بهتون گرم بود.
    بمونید برام و عمر همتون به درازا شمایی که داری این متن رو میخونی.⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
    دعاهای قشنگتون رو زیر این اخرین پست سال ۱۳۹۹ بنویسید،
    بماند به یادگار.🥰😍😘

    پنجشنبه 19 فروردین 1400 :

    گاهی وقت ها در زندگیمان،همه چیز به ظاهر خوب و ساده در حال گذر است،ولی حال دلمان خراب است و هر چه قدر تلاش میکنیم،بیهودست.
    از دیدن اتیش لذت میبردم ولی کمی که نزدیکش شدم،چشمانم را سوزاند و مجبورم کرد،کمی عقب روم و فاصله را حفظ کنم که مبادا بسوزانتم.
    زندگی دیگران رو که از دور نگاه میکنیم مثال همین اتیش است.
    از دور زیباست و وقتی که کمی نزدیکتر میشویم،احساس میکنیم،کاش همان دور ایستاده بودیم و نظاره گر...
    سعی نکنیم به زور ادم های اشتباه زندگی رو کنار خود نگه داریم .
    عشق های امروزی فقط به ظاهر زیباست...
    ادم های درست را به زندگیمان راه دهیم.ادم های اشتباه همیشه اشک چشمان زیبایتان را سرازیر میکنن.
    مراقب خودمان باشیم.

    جمعه 8 مرداد 1400 :

    دلنوشته:

    میدونم حال دل هممون یه جورایی خاکستریه،بعضیا سیاه...
    ولی هیچ منویی جلومون قرار ندادن،هیچ راهی پیش رومون نیست جز( زندگی کردن)
    شاید خیلی ها من رو ادم قوی بدونید ولی من مدام دارم با زندگیم و گذشته م و حالم ،دست و پنجه نرم میکنم.
    مدام گذشته تو ذهنم مرور میشه،مدام خاطرات گذشته برام زنده میشه.خاطراتی که با پدر و برادر و خواهرام داشتم.
    مثل بچه ای میمونم که تو گذشته جا مونده و دنبال خونوادش میگرده.
    دنبال مادرش،پدرش،خونوادش...
    هیچ منویی تو زندگیم نیست جز اینکه زندگی رو ،زندگی کنم.
    نه میتونم به عقب برگردم،نه میتونم تو سکون و لختی بمونم و نه میتونم بپرم تو اینده...
    اینده چه واژه ی عجیبیه.
    کاش ادما یکمی از ایندشون خبر داشتن.حداقل شاید تکلیفمون یکمی مشخص بود که بابت امروز مون حرص بزنیم یا نه،تلاش کنیم یا نه و خیلی های دیگه...
    میخوام از درونم بگم...
    از ترسام بگم...
    میخوام بگم که چقدر کودک درونم ترسو شده و مدام میخواد به یکی تکیه بده تا برای چند ساعت هم که شده،اروم بگیره و استرس از دست دادن رو نداشته باشه.
    کاش یکی بود که بهم میگفت :اروم بگیر کودک مضطرب من...اروم باش.
    هر روز که از خواب بیدار میشم خدارو شکر میکنم بابت جسمی سالم و بابت مادری که کنارم میبینمش...
    بابت هر چیز کوچیک و بزرگی که تو زندگیم دارم ولی یه ترسی تو وجودم هر روز فریاد میزنه و نمیتونم ارومش کنم و فقط گوشامو میگیرم که نشنوم.
    من قوی نیستم .
    من یک ترسوی بی پروام...
    من از اینده م و از مرگ میترسم...

    ( الان : اینجا الهه مدتی بود که میدونست بیمارهست اما تو صفحه اش انتشار نمیداد به من میگفت مریم همدردها میترسند روحیشون تضعیف میشه اگر متوجه عود بیماری من بشند که بعد کم کم امد اطلاع رسانی کرد چون از گوشه و کنار بعضی ها بهشون اخباری رسیده بود )

    شنبه 23 مرداد 1400 :

    #دلنوشته_الی
    دقت کردید زندگی برای ما ،همین دلخوشی های کوچیک،به حساب میومد؟!
    مثلا:دور هم جمع شیم و خاله زنک بازی و غیبت دختر فلانی،طلاق دختر عموی بابای فلان ادم...بعدش یه غذای دور هم و دیدن تلویزیون و بحث و جدل بر سر فلان موضوع غیر مهم...
    خونه پرش،به دعوت یکی از دوستان باحالتر،مثلا فلان رستوران...وای حالا چی بپوشم؟!
    ع.عروسی فلانیه که...موهامو چی کار کنم؟باید رژیم بگیرم که فلان لباسم اندازم شه.
    همین....
    زندگی ما اینگونه سپری شد تا بحال...
    حالا چی؟!
    همین دلخوشی های کوچیکم دیگه نداریم.
    همش شده ترس و اضطراب...
    حالا دغدغه هامون شده که فلان دمنوش رو بخوریم،فلان دارو رو بخوریم و فلان ویتامینو که سیستم ایمنی مون ضعیف نشه،غافل از اینکه خود همین وضعیت فعلی و خود همین افکار مضطرب و مغشوشمون باعث میشه روند زندگی،درمان، کند پیش بره و دچارش شیم.
    ذهنمون بیمار شده،ذهن که بیمار بشه،هیچ دارویی علاج قوت سیستم ایمنی جسم نیست.

    از ذهن بیشتر از جسم مراقبت کنیم.

    روی ماه همتون رو میبوسم،همه ی درد کشیده ها...

    هممون تکرار کنیم.
    ای روح الهی،ای شعور وحدت...
    من را بخاطر تمام دیتاها و داده های درونم که باعث رنج،عصبانیت،خشم،ناسپاسی و بیماری در جسم و روحم شده ببخش.
    متاسفم.لطفا من راببخش،متشکرم،دوستت دارم.

    جمعه 12 شهریور 1400 :

    در جایی خواندم که دنیای خارج از ما،با قدرت ذهنمان و با تسلیم بودن و عشق دادن ما،ساخته شده.من هیچ وقت مفهوم تسلیم بودن را نمی یافتم ولی امروز و در همین لحظه،تسلیم بودن را از این پرنده دریافت کردم،
    من تسلیم بودن را از همین درخت باغچه یاد گرفتم.در زمستان برگهایش را باد با خود میبرد و لختش میکند و همچنان همان ایستایی را دارد که در فصل بهار،مادر زمین دوباره شکوفه هایش را به شاخه هایش برمیگرداند و در گرمای تابستان خنکای نسیمش را به محیطش میبخشد.
    گرما و سرما ،او را به شکوه و گلایه نمی اندازد و شکوفه های سفید بهاری نیز مغرورش نمیکند.
    او رشد و بالندگی خود را در پذیرفتن هر انچه برایش میرسد ،میداند.
    امروز این پرنده ،خود را تسلیم سرنوشت کرده و در دستان من ارام و وانهاده نشسته است،شاید در دلش اشوبیست ولی به انرژی دستان من اعتماد کرده و میداند که به ارامی رهایش میکنم و.....

    من همین قدر ارام و رها،تسلیم پروردگارم هستم....

    سه شنبه 20 اردیبهشت 1401 :

    امروز پاهایم توان راه رفتن و دویدن را ندارد.دستانم در زورآزمایی چای فنجانی یا لیوانی سر به سر هم میگذارند.
    چشمانم اشک آلود و دلم نمناک است ولی قرص و محکم به راهش ادامه میدهد.به نظرم دل ک امیدش را از دست ندهد،بر هر جنگی پیروز است.

    ( الان نوشت : این پست یکی مونده به آخر الهه است جسمی پر از درد و خسته اما باز الهه میخواست برای موندنش تلاش کنه و کم نیاره پی سویی از امید و شفا بود.)🥺🥺🥺🥺

    یک شنبه 23 مرداد 1401 :
    چه عاشقانه ای ،تو ای پروردگار من....آن زمان ک به شکل نسیمی صورتم را نوازش میکنی و آن زمان ک به شکل لبخند کودکانه ای....

    ( الان نوشت : این هم پست اخر الهه که با یه فیلم چند ثانیه ایی سیاه و سفید از خودش و یک تصویر آهنگ معنوی دستمال سبزی که به دور مچ دستش بسته بود دقیقا یک ماه بعد از این پست یعنی ۲۳ شهریور ۱۴۰۱ به آغوش نور رفت )😭💔💔💔💔💔💔💔💔

    پی نوشت : به نظر من شنیدن هر روایتی از زندگی آدمها میتونه ،بسته به ذکاوت و ظرفیت درونیمون برداشت های ارزشمندی برامون داشته باشه من میتونستم این دو بخش را به عنوان قسمت اخر بگذارم و به یک سری موارد دیگه نپردازم، اما نکاتی دیگر است که فکر میکنم مخاطبی که از قسمت اول همراه بوده خوبه که آنها را هم بدونه
    در خوندن روایت زندگی آدمها تمام شخصیت های یک ماجرا چه خوب چه بد میتونند معلم و بیدار کننده ما باشند ...
    من آن موقع ها میگفتم اگر واقعا مریضی من آزمون خداست مطمئنم که من هم وسیله آزمایش آزمون دیگران و نزدیکانم از جانب خدا هستم ... مهم اینه که ما در نقش هایی که داریم در اون جایگاه چگونه رفتار میکنیم ؟ آیا بی تفاوتیم ؟ آیا طول زندگی برامون مهمه یا عرض زندگی ؟ آیا به شکرانه بی دردیم میتونم موجب بشم درد یه دردمند را کاهش بدم ؟ و........


    و نکته بعدی در شنیدن و خوندن تجربه های زندگی دیگران باز تاکید میکنم هرکس به سهم شعور و میزان هوش خودش برداشت میکنه مطمئن باشید برداشت ها و الویت ها هر مخاطب متفاوت هست
    سطحی ترین برداشت از داستان الهه فقط چسبیدن به اون قسمت غم و مصیبتش هست و پررنگ شدن وحشت اینکه نکنه در زندگی ما هم خدای نکرده این اتفاق تکرار بشه


    من منکر حس غم و اندوه و ترس نمیشم من هم عمیق با الهه ، وقتی که خودش برام می گفت ، وقتی نوشت و خوندم و زمانی که خودم منتشر غم و التهاب تجربه کردم


    اما برداشت های ما باید از این رویداد و شخصیت های ماجرا در مقابل زندگی خودمون و جهانبینیمون چیزهای خیلی وسیع تر و ارزشمند به ما بده بتونه موجب رشد و بیداریمون بشه ... برای شخص من که خودم ، همم مسیر پر درد بیماری را تجربه کرده بودم یه عالمه زندگی الهه و دیگران ، دریافت های مهمی داشته امیدوارم بعد از تجربه غم و احساس همدلی با الهه شما هم برداشت هاتون طوری باشه که موجب آگاهی و هوشیاریتون بشه

    ادامه در قسمت بعدی .......

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 12:34 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • فکر می‌کنم جای خالی آدم‌ها،
    در واقع جای خالی بودنشان نیست،
    جای خالی تکه‌ای از قلبمان است
    که خانه‌یشان بوده، به نامشان بوده
    و حالا به وقت ِسفر و بستن بار و بنه،
    آن تکه‌ را هم با خود برده‌اند.
    این است که همیشه در یاد نبودنِ کسی،
    گوشه‌ای از قلبمان درد می‌گیرد و می‌‌‌سوزد.



    👤فاطمه محمدلو

    دهمین روز به یاد الهه آسمانی( بخش اول)

    همانطور که در پست قبلی خوندین اون آخرین پستی بود که الهه توانایی روانی و جسمانی نوشتاریش داشت از آن به بعد اینقدر مصیبت پشت مصیبت، رگباری سرش ریخته بود که تاب مرور نوشتاریش نداشت ....


    الهام زیبا هم از بیماری سرطان سینه که بعدش، متاستاز مغز شده بود پرکشید
    اینقدر الهه ، الهام را دوست داشت و خاطرش براش عزیز بود بعد از فوت الهام بیشترین ضربه زندگیش خورد به معنای واقعی کمرش شکست من وقتی عکس و فیلم های قبل و بعد الهه بعد از الهام را بارها نگاه کردم یه غم عظیم تثبیت شده توی چشمهای الهه ماندگار شده بود... حتی میخندید و خوشحال بود اون غم تو چشماش بود ...

    تو نوشتن داستان زندگیش هم وقتی میخواست جزییات رفتن الهام را بنویسه در تاب و توانش نبود هی به بهانه ایی ادامه نوشتن را به تعویق می انداخت

    این کپی پیام خودش هست


    الهه :

    یخورده از بابا به بعد پیچیده و تو همه اخه....
    اون دو تا راحتر بود نوشتنش....ذهنم خلوتر بود.
    از الهام به بعد خیلی شلوغ پلوغه اخه

    ( منظورش از آن دو تا خواهراش عاطفه و فاطمیاست)

    مریم:
    الهه جان بنویس بنویس بنویس
    من خودم هم این کار کردم و نوشتم
    مثل یک کوه که از شونه هات خالی میشه باورت نمیشه چقدر سبک میشی ... من کنارت هستم درسته هیچ وقت نمیتونم بفهمم به تو چی گذشته اما میتونم تنهات نگذارم و کنارت باشم
    میدونی چرا از بعد الهام برات سخته نوشتن چون رفتن الهام از این دنیا بزرگترین درد زندگیت بوده

    الهه :
    اشکم از تحلیلت سرازیر شد. درست میگی اصلا نمیخوام به الهام برسم .....😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    الان نوشت : الهه جان از دیشب که میخوام این پست آماده کنم اینقدر برای من نوشتنش سخت بوده که من هم به خودم آمدم دیدم میخوام از روبه رو شدن باهاش به بهانه ایی در برم


    من فقط یه دوست، که شونده بخشی از روزگاری که تو تجربه داشتی ، بودم ... اما الان که میخوام تعاریفت اون هم به صورت کلی بنویسم دچار تپش قلب بالا شدم


    باور کن ده بار گفتم بمیرم برات الهه بمیرم برات الهه ..🥺😭😭💔💔💔. آن روزها که گفتی نمیتونم از بعد الهام بنویسم واقعا چه حالی داشتی ؟
    تو که خودت رنج کش این ماجرا بودی در وجودت چه کابوس وحشتناکی که اتفاق افتاده بود طوفانش بر پا بود من بمیرم برات ... تنها جمله ایی که میتونم عمق احساسم برات بیان کنم😭😭😭😭😭😭😭


    اما بهت قول میدم حتی اگر قلبم از حرکتم بیاسته مینویسمش که تو جاودانه بمونی ... تا ، دین دوستیم و وفاداریم بهت ادا کنم ......

    پدر الهه دی ماه ۱۳۹۶ در اثر تومور مغزی فوت میکنه حدود چهار و سال و هشت ماه پیش🖤

    سه ماه بعد فوت پدر ،الهام در سن ۲۶ سالگی در فروردین ۱۳۹۷ پر میکشه یعنی حدود چهارسال و پنج ماه پیش💔


    فقط هفت روز بود که الهام فوت کرده بود الهه متوجه میشه سینه اش درگیر سرطان شده💔😭

    فقط چند ماه از فوت الهام گذشته بوده که حسین برادر الهه ورزشکار و متاهل دارای دو فرزند ، متوجه تومور مغزی میشه و پنج ماه بعد به ناتوان ترین حالت ممکنه میرسه در سن ۳۶ سالگی فوت میکنه🖤


    ( مادرش میگفت حسین خیلی غصه پدر و خواهراش خورد و واقعا شوک بهش وارد شد ) از فوت حسین الان حدود دوسال و پنج ماه میگذره

    الهه هم که در سن ۳۷ سالگی با سرطان سینه و متاستاز سارکوم دنیا را ترک کرد و از فوتش ده روز میگذره💔

    غم انگیز ترین خلاصه را بگم : از این خانواده هفت نفره به زجر و درد سرطان ، الان فقط دوتا باز مانده مونده
    مادر خانواده و پسر ارشد خانواده آقا امیر همون که موقع شیمی درمانی الهه در شب مونده به عید کنارش در بیمارستان اشک میریخته


    اگر از من بپرسند کم ترین زجر و بیشترین زجر را تا اینجای داستان از دید تو کدوم فرد کشیده ؟

    از نگاه خودم میگم به ترتیب هرکس که، شاهد بیشتری از دست رفتن عزیزانش بوده
    الان برای من بیشترین مادر و برادر بزرگ الهه هستند که در طول عمرشون شاهد و پرستار این وقایع تلخ عزیزانشون بودند
    و چون الهه دختر بزرگ مادر بود من فکر میکنم چون این دونفر بیشتر کنار هم بودند مثل الهه که برای الهام فقدان سنگینی پشت سر گذاشت برای مادر رفتن الهه جانسوزترین فقدان هست ، چون بسیار در تماسی که باهاش داشتم م، کرر میگفت تنها شدم

    من یه تعداد از کپش های که الهه در تاریخ های مختلف زندگیش ثبت کرده را اینجا براتون کپیش میگذاریم تا با اندیشه ، سلیقه ، نگاهش ،روحیاتش ، صبوری هاش ، امیدهاش ، بی طاقتی هاش ، دلتنگی هاش ، بیشتر آشنا بشید لطفا به تاریخ نوشته ها هم دقت کنید و مثل یک گنج میتونید به دیدگاه و معنای زندگی یه ادمی نگاه کنید که حتی تصور کردن روزهای که پشت سر گذاشته برای ما زجر اوره

    چهارشنبه 27 بهمن 1395 :

    وااااى كه داشتن يه خواهر،يه همدل،يه دلسوز،يه همزبون،يه دنيا مهربونى،يه عالمه عشق،يه كوله پشتى پر از احساس تلخ وشيرين....وجودش تو زندگيت الزاميه.❤️❤️❤️

    ( الان نوشت : این را موقعی که الهام بود با اوج خوشحالی بغلش کرده بود و براش نوشته بود )

    شنبه 14 اسفند 1395 :

    زندگی را میگویم
    اگر بخواهی از آن لذت ببری
    همه چیزش لذت بردنی است
    اگر بخواهی از آن رنج ببری
    همه چیزش رنج بردنی است
    کلید لذت و رنج دست توست
    قصد داشتم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد
    اما امروز فهمیدم
    که اتفاق خواهد افتاد
    این ما هستیم که نباید با او بیفتیم...

    شنبه 16 اردیبهشت 1396:

    این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
    یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

    این دیوانگیست ...
    که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر
    اینکهدر زندگی با شکست مواجه شده ایم

    این دیوانگیست ...
    که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
    یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

    این دیوانگیست ...
    که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
    یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم

    این دیوانگیست ...
    که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
    در یکی از آنها به ما خیانت شده است
    این دیوانگیست ...
    که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
    در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

    این دیوانگیست ...
    به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
    و به یاد داشته باشیم که همیشه *****
    شانس های دیگری هم هستند
    دوستی های دیگری هم هستند
    عشق های دیگری هم هستند
    نیروهای دیگری هم هستند
    و افق های بهتری هم هستند
    و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ... موضوعات مرتبط: زیبا و پر محتوا

    دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 :

    دير كردم. با لبخند وارد مطب دكتر ميشم. بعد از سلام و احوالپرسی، به خانم منشی ميگم چه خوشگلتر از هميشه شدی.💙💙💙

    چنان خوشحال ميشه، انگار دنيا رو بهش دادم. يادش ميره كه ميخواست بابت بدقوليم اخمشو نشونم بده.

    حالا از وقتی نشستم، هر بار نگاهمون تو هم گره ميخوره، يه طوری كه انگار از من خیلی راضيه كه زيبايیشو ديدم، لبخند ميزنه و با حالت چهره ش بهم ميفهمونه كه حواسم هست زياد معطل نشی.... من به همين نياز ساده آدما فكر ميكنم.

    به همين نياز ديده شدن و تحسين شدن. ما چقدر ميبينيم؟ چقدر تحسين ميكنيم؟ باور كنين جمله، هميشه تركيب كلمات پشتِ سرِ هم نيست . گاهی پيامبريه كه اعجاز ميكنه. ايمان بياریم

    جمعه 19 اردیبهشت 1396 :

    بعضى وقتا،بعضى از ادم هاى تو زندگيت رو يه جور خاص دوست دارى،يه جورى كه جنسش واست اشناست
    ولى نميتونى تعريفش كنى و جار بزنى...اين ادما وجودشون باعث دلگرمى ان.با اينكه بيشتر از بقيه عزيزامون كنارمونن
    ولى هميشه تو يك قدمى دلتنگى و اغوشيم.ولى اين حس فقط مخصوص ادما نميشه😄ميشه اون دو تا وروجك رو هم يه جور خاص دوست داشت 😘ريما خانم،جورى نشسته و زل زده به دوربين ،انگار قراره عكس كارت مليش رو صادر كنن.😂

    ( الان نوشت : در ترکیه دوتا سگ داشت ریما و دم منظورش با اونهاست )

    جمعه 30 تیر 1396 :

    حرفهايت را با كسى بزن كه با جغرافياى كلمات تو آشناست.
    كسى كه با ناگفته هايت هم عمق وجودت رو درك كند.
    غم پنهانت رو دريابد و با پايداريش قلبت رو لمس كند.
    همواره با كسى حرف بزن كه با اندازه هاى حس و فكر تو آشناست و احترام هوش و گوش تو را دارد.
    چنانچه چنين انسانى در كنار خود داريد قدرش را بدانيد.💕✌️

    دوشنبه 9 مرداد 1396 :

    هميشه
    در ناگهاني ترين لحظه، عزيزترين دارايی مان از دست مي رود!
    و ما درست همان موقع يادمان مي افتد، چقدر "دوستت دارم" هايمان را نگفته ايم، " از اينكه دارَمت شادترينم" را نگفته ايم... هميشه دير يادمان مي افتد براي آنچه كه داريم با خوشحالي شكر گوييم.
    هميشه دير مي شود.‌..
    و ما بعدَش، تمامِ اندوهمان از حرف هايی ست كه نزده ايم.

    یکشنبه 22 مرداد 1396 :

    ببخش خودت را
    برای تمام راههای نرفته
    و برای تمام بیراهه های رفته
    گاهی بدترین اتفاقها هدیه های زمانه و روزگارند
    تنها کافی است که خودت باشی
    خودت باش و زیبا بمان
    و بگذار با دیدنت، هر رهگذر ناامیدی لبخند بزند رو به آسمان و بگوید:
    «هنوز هم می شود از نو شروع کرد»

    سپاسگزارم برای این کلمات که امروز سر راهم قرار گرفتند.
    درست امروز که یکی از آخرین تکه های زمین سفت هم از زیر پایم بیرون کشیده شد.
    حس میکنم جهان پیرامونم همه چیز را یکی یکی از من میگیرد تا من بفهمم هیچ چیز و هیچ کس جز خودم ندارم و تنها داشتۀ من خودم است.
    امروز به خودم قول دادم که کوبیدن و به باد انتقاد و سرزنش گرفتن خودم را متوقف کنم و دیگر هیچوقت این جمله را تکرار نکنم که «من هیچ چیز ندارم و به هیچ جا نرسیده ام.» میخواهم باور کنم که هنوز خودم را دارم و هنوز هم میشود از نو شروع کرد.
    ..

    انتشار ادامه در پست بعدی تا دقایقی دیگر :

    🛑🛑🛑یاداور بشم حداقل کار و همراهی که میتونه یه مخاطب به کسی که وقت زیاد میگذاره و بی منت مطلب مینویسه و منتشر میکنه این است کخ خواننده خاموش نباشه یه فیدبک از چیزهای که از ذهنش میگذره بده ، و بعد از وبلاگ بره تا قسمت بعدی که بیاد بخونه هر پست که جداگانه منتشر میشه نظر جدای خودش میخواد ...

    من بارها و بارها گفتم خاموش بودن خواننده ها به شدت انگیزه ادامه را برای نوشتار عمومی از راوی ، نویسنده ، وبلاگ نویس هرچی که شما اسمش میگذارید میگیره ...

    البته که متوجه محدودیت اینترنت در ایران هستم به امید رفع مشکل وقتی وصل شدین و به اینجا سر زدین از نظراتتون استفاده خواهم کرد

    از کسانی که تو این سالها از این بابت همیشه توجه و همراهی با من داشتند بی نهایت قدردانی میکنم❤🙏🏽

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 12:0 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • او زیبا بود در عصر زشتی‌ها،
    زلال در عصر پلشتی‌ها،
    انسان در عصر آدمکشان،
    لعلی نایاب بود
    میان تلی از خزف،
    زنی بود اصیل
    میان انبوهی از زنان مصنوعی...

    👤نزار قبانی

    در نهمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه نوشت :جا و مکان فعلی ما توسط وکیلی ک رضا در نظر گرفته بود،کاملا مشخص و از پیش تعیین شده بود.هتل اپارتمان کوچیک و نقلی،یه خوابه...نزدیک بیمارستانی ک قرار بوده کارهای درمانی الهام،خیلی زود اونجا استارت بخوره.بعد از اینکه مستقر شدیم،چهار نفری رفتیم بیرون از هتل و ناهار خوردیم و کلی خرید یخچال و خوراکی انجام دادیم و برگشتیم تا استراحت کنیم.در نبود الهام و رضا من مسئول مراقبت از دیبا و پخت و پز بودم .امکانات زیادی نداشتیم،ظرف کمی برای تهیه غذای سنتی و ایرانی در اختیار داشتیم.

    عادت به غذاهای ایرانی دردسرهای خودشو داشت.یه لیست بلند بالا نوشتم و بعد از اومدن الهام و رضا،رفتیم چند تا قابلمه و تابه و کفگیر و ابکش و لوازم و واجبات اشپزخونه رو خریداری کردیم تا حداقل بتونم قیمه ای،سوپی،قرمه سبزی،ابگوشتی،تهچینی،لوبیا پلویی....خلاصه اینکه بو و برنگی به راه بندازم.
    از پس خونه داری و اشپزی بر میومدم.حسابی برای خودم کدبانویی بودم.


    الهام و رضا هر روز برای انجام کارهای درمانی الهام،میرفتن و منو دیبا تنها میموندیم.
    منو دیبا چالش های زیادی داشتیم ولی باهاش کنار میومدم.


    بالاخره اولین تزریق شیمی درمانی الهام انجام شد.
    عوارض شیمی درمانی با حالت تهوع و سرگیجه پدیدار شد.


    دیگه الهام،اون الهام سابق نبود،اروم و طفلکی،روی تخت روزها رو میگذروند و میلی به هیچ کاری نداشت.یک هفته بعد از شیمی درمانی،موهاش شروع به ریزش کردن.موهای بلند مشکیش دسته دسته ،از پوست سرش جدا میشد.هنوز نمیتونستم تصور کنم ک داره چه اتفاقی براش میفته.بهش دلداری میدادم.الان ک فکر میکنم،چه دلخوشی و دلداری بیخودی بود.کاش دهنم بسته بود و فقط نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم ک پوچ و تو خالی باشه.الهام موهای پر و حجیم و مشکی بلندی داشت.هر چقدر ک موهاش میریخت،باز هم سرش پر از مو بود تا اینکه یه روز حوله ش رو از تو کمد لباس برداشت و رفت حموم تا دوش بگیره.


    احساس کردم تایم طولانی تری نسبت به قبل،تو حموم مونده،نگرانش شدم،رفتم در حموم رو وا کردم و صداش کردم،دیدم تو وان حموم نشسته،نصف موهای سرش تو دستاشه و داره زار زار گریه میکنه،سمت چپ سرش کاملا تاس شده بود،با دیدن اون صحنه شوک شده بودم.نمیدونستم باید چی بگم و چی کار کنم.روی زمین و توی وان از شدت ریزش موهاش سیاه شده بود.با دستاش سمت راست موهای سرش رو میکشید و جدا میکرد و اشک میریخت.


    دیدن اون صحنه برام مثل شروع یک مرگ بود.نتونستم تحمل کنم و از حموم بیرون اومدم و رفتم تو اتاق الهام و شروع کردم به مرتب کردن و جابجایی وسایلش...حسابی اشک ریختم و بغضم رو با کوسن کنار بالشش خفه کردم.انقدر خودمو مشغول تمیز کاری و جابجایی کردم ک نفهمیدم زمان چطور گذشت و الهام چند ساعت تو حموم تایم گذروند.ابراز احساساتم صفر بود.نمیتونستم کنارش بمونم و باهاش همدردی کنم.همیشه صحنه رو ترک میکردم و بهش اجازه میدادم برای رنج و دردی ک متحمل شده،عزاداری کنه.من هم تو خلوت خودم عزاداری میکردم.همسر الهام متوجه گریه های من شد و سعی کرد باهام حرف بزنه و راجب شیمی درمانی اطلاعاتی در اختیارم بزاره.میگفت:


    راه درازی در پیش داریم.باید قوی باشیم،این تازه شروعشه....با چالش های زیادی روبرو هستیم.ولی ما از پسش برمیایم،فقط باید قوی باشیم.یهو در حموم وا شد و الهام وارد اتاق شد،با دیدن سر کچل و بی موی الهام و چشای پف کردش،بغض رضا هم ترکید و الهام رو در اغوش گرفت و باهاش همدردی میکرد.من هم همیشه از این موقعیت واسه فرار و تنهایی استفاده میکردم،یه گوشه ای از خونه رو برای خودم در نظر میگرفتم و مدام اشک میریختم.همیشه اشپزخونه رو انتخاب میکردم،خودمو حسابی مشغول کار و تمیز کاری میکردم و اشک میریختم و بغضم رو با گاز گرفتن پشت دستام خفه میکردم ک صدای هق هقم رو کسی نشنوه.

    چه مسافرت و مهاجرتی....چه شروع سختی...الهام روز به روز حالش بدتر و بدتر میشد،کورتون ها حسابی وزنش رو بالا برده بود.هر چیزی بهونه ای میشد برای تهوع و بالا اوردن....وضعیت معده ش حسابی بهم ریخته بود.هر چند ساعت باید محل تهوع و استفراغش رو تمیز میکردم و بوی اونو از بین میبردم.واقعا برام زجر اور بود ولی با جون و دلم این کار رو انجام میدادم.اصلا دوست نداشت دیبا اونو تو اون وضعیت ببینه.

    در نبود الهام و رضا باید غرها و بهونه های دیبا رو هم تحمل میکردم.خسته شده بود،حوصله ش سر میرفت،بهونه میگرفت،حسادت های بچگانه ش یه وقتایی کلافم میکرد.هر چیزی ک بخشی از سهم من در نظر گرفته میشد رو دوست داشت تصاحب کنه.مثل جای خواب یا رنگ مسواک یا دمپایی و حوله و هر چیزی ک فکرشو بکنید.

    من از نظر دیبا رقیب و تصاحبگر به نظر میومدم.چیزهایی ک از مادرش راجب پدرش و الهام شنیده بود،ازارش میداد،سعی میکرد از هر طریقی باهام بجنگه و برخلاف حرف من رفتار کنه،جالب اینجا بود ک وقتی پدرش و الهام برمیگشتن،دیگه اون دیبای سابق نبود و یه فرشته ای جلوه میکرد ک خودم شاخ در میاوردم از زرنگی و سیاست یه دختر شش،هفت ساله(لبخند)


    رضا کاملا نسبت به رفتارهای دیبا شناخت کافی رو داشت و همینطور به من اطمینان داشت و از بابت من و دیبا خیالش راحت بود.میدونست کلا صلح طلبم و با همه ی سختی های اون دوران کنار میام.


    جسمم خسته شده بود،تمرکزم بهم ریخته بود.مسئولیت سنگینی رو شونه هام بود.با اینکه عاشق اشپزی و خونه داری بودم،دیگه برام هیچ لذتی نداشت.نمیدونستم باید چه غذایی درست کنم ک به مزاج الهام سازگار باشه.چه غذایی بپزم ک دیبا و رضا با خوردنش لذت ببرن.کارهای تکراری و روند تکراری روزها و شب هام داشت دیوونم میکرد.


    احساس میکردم توی یه قفس شیک و پیک حبس شده بودم.نه حرفی،نه صحبتی،نه زبون ترکی بلد بودم و نه انگلیسی....هر روز مثل رباط کارهای تکراری و روزمره رو انجام میدادم.


    یه روزایی دلم بهونه ی مامانمو میگرفت،مثل بچه ها زار زار گریه میکردم.
    قیافه ی رنجور الهام رو هر روز میدیدم و رنج میکشیدم.
    از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد.از اینکه خواهرم داره جلوی چشام درد میکشه و آب میشه.


    یه وقتایی انقدر خسته میشدم،ارزو میکردم مامانم کنارم بود و بخشی از وظایف منو انجام میداد تا من کمی استراحت کنم.حیف ک مامانم از وضعیت و حال بد الهام خبری نداشت.اون سال تازه وایبر باب شده بود،مامانم و داداشام تو نخ مجازی و این حرفا نبودن.باید دیر به دیر بهشون زنگ میزدیم و از حال خوبمون و خوشی های الکیمون ،خبرهای دروغکی میدادیم و تلفن رو قطع میکردیم.


    تو مدتی ک الهام تحت درمان بود،ما تقریبا دو سه بار هتل اپارتمانمون رو عوض کردیم.تا به یه جای جدید عادت میکردیم،باید تغییر مکان میدادیم.اون زمان بود ک هر چی ک از سفر و خارج از کشور و خوشی هاش و زرق و برقاش تو ذهنم نقش بسته بود،سیاه و خاکستری شده بود.بالاخره شش ماه از شروع درمان الهام گذشته بود و اوضاع تازه داشت بر وفق مرادمون پیش میرفت.


    حال الهام کم کم بهتر و بهتر میشد،بیرون رفتنامون،رستوران رفتنامون،خرید رفتنامون،خلاصه استانبول گردیمون شروع شده بود.الهام کم کم ،همون الهام سابق میشد و پر از شور و هیجان....مدام در رفت و امد بودیم.اون روی قشنگ زندگی کم کم خودشو بهمون نشون داد و بالاخره حس و حال خارج اومدن و زرق و برقاش چش و چالمونو گرفته بود.(چقدر سلامتی خوبه)سلامتی ک نداشته باشی،همه ی داشته هات تبدیل به نداشته هات میشه.همین جا یهو دلم خواست با تموم وجودم برای همه ی درمان جویانی ک‌ راهیه شفاخونه ها میشن ،از خدا بخوام براشون معجزه ش رو ،رو کنه.الهی ک سلامتی خیلی زود به جسم و روحشون برگرده.(الهی امین)


    خلاصه اینکه ما هر روز منطقه های خوب استانبول رو زیر و رو میکردیم و به بنگاهای مختلف شهر سر میزدیم،خونه ی دلخواهمون رو سفارش میدادیم و مدام تو دید و بازدید از خونه های لوکس و لاکچری منطقه های بالای استانبول بودیم.انقدر خونه های دوبلکس و سوبلکس و با امکانات رفاهی بالا بهمون نشون میدادن ک واقعا انتخاب برامون سخت شده بود.


    الویت انتخاب خونه برامون این بوده ک تراس با صفا و خوشگلی داشته باشه،خونه رو کف زمین ساخته شده باشه،وقتی صبح ها از خواب پا میشی،پرده ها رو ک کنار میزنی،فضای چمنی و سرسبز حیاط کاملا دیده شه.بالاخره بعد کلی گشتن و خونه های مختلف رو دیدن،خونه ی مورد نظر رو پیدا کردیم.نزدیک ساحل فلوریا،شهرک ویلایی سرسبز و زیبا....خرید وسایل خونه رو با پرده های توری ساده شروع کردیم و اون دیگ و قابلمه هایی ک قبلا خریداری کردیم رو با خودمون توی خونه ی جدید اوردیم و باهاش مشکل شکممون رو حل میکردیم.الهام و رضا برای خودشون تخت جدید خریده بودن و من و دیبا روی تشک میخوابیدیم.کم کم مجبور شدیم یه دست مبل جدید هم بخریم تا وسایلمون از گمرک خارج شه و به دستمون برسه.
    لحظه ی موعود فرا رسید و وسایلای خوشگلمون از تهران رسید و با چند تا کارگر وسایل خالی شد و کم کم جابجا شد.


    جای نیما خالی بود.وسایل بزرگ جابجا شد و تزئیناتی ها و کارهای جانبیش مونده بود تا خونه،کاملا شکل خونه رو بخودش بگیره.بعد از مدتی رضا تصمیم گرفته بود ک یه بلیط واسه نیما تهیه کنه و اونو دعوتش کنه به خونمون تا هم از شرکتی ک رضا تو ایران داشت و وضعیت ساخت و سازش باخبر شه و هم یه سری مدارک پزشکی الهام رو برامون بیاره و هم کارهای جانبی خونه ی جدیدمون رو با کمک هم انجام بدن و به اتمام برسونن.


    ما هم اردر برنج ایرانی و کشک و زرشک و لواشک و سبزی قرمه و لپه و چیز کیک مخصوص شیرینی فروشی مخصوص تو تهران رو دادیم و سفارشامون بیشتر از اون چیزی بود ک فکرشو میکردیم.


    اجیل و سوهان و گز مرغوب و کلی پفک نمکی....
    نیما با یه چمدون پر از خوراکی و جریمه ی اضافه بار مهمون خونه ی ما شد.
    رضا و نیما به رسم گذشته،بساط اب پرتغال و جوج و این حرفا رو به راه کردن(لبخند)نشستن و یه دل سیر غیبت کردن و قهقهه و حسابی خوش گذروندن.ما هم از فرداش حسابی از نیما سواستفاده کردیم و تا یه هفته کارهای نیمه تموم خونه رو سپردیم بهش و حسابی خونه رو تبدیل به یه خونه ی واقعی کردیم.


    همه ی تابلوها و پرده ها نصب شده بود.لوسترها هم همینطور....بخشی از دیوارها رو به سلیقه ی خودمون کاغذ دیواری کردیم.کمدها نصب شده بود،لباس ها جابجا شده بود.خداییش دیگه از خونمون راضی بودیم.همه چی کامل شده بود و کم و کسری نداشت.


    کم کم به محیط و محلمون عادت کرده بودیم،هر روز پیاده روی میرفتیم و مرکز خریدها رو زیر و رو میکردیم.اولین کاری ک کردیم این بود ک باشگاه ثبت نام کردیم تا اضافه وزنی ک رضا و الهام تو اون مدت درمانش بدست اورده بودن رو از دست بدن.من هم ک عاشق ورزش کردن و باشگاه رفتن بودم.مدام هم نگران اضافه وزنم بودم.باالاخره استارت زندگی ما تو خارج از کشور از اون روزها خورده شده بود و ما تازه داشتیم میفهمیدیم زندگی تو خارج از ایران چه طعمی داره....
    ( آخرین‌ دلنوشته الهه به قلم خودش در ۸ اسفند ۱۴۰۰ بود )

    پی نوشت : متاسفانه این آخرین قسمتی بود که الهه تونست به روایت خودش بنویسه
    و تمام سعی خودم میکنم با تعریف کلیات اطلاعاتی که دارم و میدونم با نشرش مشکلی نداشت به شایستگی یادش و روح پاکش براتون تا پایان روایت الهه را بنویسم و احتمال میدم با دو سه قسمتی جمع و جورش کنم

    یه مقدار از چت هامون را اینجا کپی میکنم میگذارم تا شما را ببرم در فضا و حال و احوال آن موقع الهه و اینکه دقیقا تاریخ ها را ببینید که عمر چگونه مثل برق و باد میگذره

    من هر قسمتی که الهه میگذاشت علاوه بر اینکه فیدبک زبانی میدادم فیدبک نوشتاری میدادم یک بار گفت تا چند ساعت دیگه یه قسمت دیگه مینویسم میفرستم بعد نفرستاد وقتی پیگیر شدم گفت مقصر خودت بودی باهام حرف زدی حواسم پرت کردی من دیگه نتونستم بنویسم

    خلاصه بهش گفتم باشه الهه خانم حالا ما شدیم حواس پرت و کلی باهم خندیدم😂😂


    بعد دو قسمت اخر را پشت هم نوشت من واکنش ندادم که مثلا حواسش پرت نشه
    بعد نگاه کنید چی برام نوشته :

    الهه:
    از ترس اینکه رشته ی کلامم پاره نشه،سعی میکنی فعلادچیزی نگی،اره؟!😅

    مریم:

    تو روحت دقیقا😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    الهه:
    فکر کنم از حست بگی بیشتر خوشم میاد.
    فقط نباید بهم زنگ بزنی و باهام حرف بزنی.😆

    ( من این حسش را کاملا میفهمیدم چون وبلاگ نویسی که میکنم خیلی دوست دارم فیدبک مخاطبم را از جنبه های مختلف داشته باشم )

    مریم :
    خدا یا من تو را الهه چیکار کنم اینهمه لوسی
    باور کن الهه جدا از شوخی میام میخوانم با تمام وجودم و سلولهام غرق دلنوشته هات میشم اینقدر عمیق که با تصویر سازی ذهنی ماجرا را میخونم

    الهه:
    عیب نداره.
    هر وقت ک میخونی،حستو بگو.😅
    منم هی چک میکنم،با خودم میگم:
    خونده یا هنوز وقت نکرده بخونه.

    مریم :
    حتما به روی چشم معلومه آزاد باشم خوندن مطلب تو در الویت هست . بعدش که ما باهم در موردش حرف میزنیم.‌

    فرداش پیام دادم

    مریم :

    الهه جونم بابت تاخیر ببخشید پشت هم مراجع داشتم الان آزاد شدم

    الی جون چیزی که باز در این بخش دلنوشته ات تو را خواستنی و جذاب کرده همون صداقتی است که از بیان احساسات مطرح میکنی
    از خواستن هات ، آرزهات
    با وجود اینکه یه دختر شیکی هستی و به ظاهرت اهمیت میدی اما شواف و دوگانگی نداری
    ذوقت برای بعضی از اتفاقات زندگیت خیلی زلال ودخواستنی است
    با وجود اینکه از رنج طلاق امدی بیرون
    درگیر التهاب ببماری خواهرت دردانه ات هستی اما هنور چقدر امید و شوق به قشنگی های زنگی درت موج میزنه ... من این امیدت دوست دارم باید همینجور روشن نگه اش دارین .

    و حس من به الهه آن روز اینه که با یک دنیا دلتنگی ، اما امید و عشق در درونش چقدر حضور داره

    اینکه باور داره روزهای خوب تر میان و با همه دردهای زیاد، با وجود اینکه همه چیز سخته ولی دنیا هنوز حتی با یک سری شادی های کوچیک شده در حد یه خوراکی قشنگی هاش براش داره .
    اینکه چقدر خوب خودش نمیبازه بحران طلاق اتفاق کمی نیست . آن هم تازه به علت خیانت
    دل یک زن شکسته اما دنیا براش تموم نشده
    و چقدر با ملاحظه و فهمیدگی میخواد حضورش میان اون افراد موثر باشه ...و با مسئولیت ازش برمیاد و عالی مدیریت بحران میکنه
    تو واقعا فخر و ناز این دنیای الهه ناز
    الهه جون یادت باشه از سگ های خوشکلت و حست به آنها و قتی امدند برام بنویس چون ان چیزهای که برام تعزیف کردی از دست دادن آنها نشون میدهدچقدر فقدان پشت فقدان داشتی
    تو فقط بنویسسس جان دلم من حرفهات و نوشته هات با جان گوش میدم و میخونم

    الهه با اجازه من دیگه برم
    وراچی نمیکنم بهانه دست استکبار بدم 😂😂😂 که به کار و زندگیش برسه والله فردا نگی از کار و زندگی انداختیم صلوات

    الهه:

    مریم اینایی که برام مینویسی خیلی خوبه اتفاقا. راغب میشم برای نوشتن.

    فرداش برام پیام صوتی گذاشت :
    الهه : مریم از وقتی آن قسمت اخر نوشتم اینقدر حالم بد شده خیلی عصبی بودم الکی سر هیچی با مامانم دعوام شده اینقدر بغض داشتم تمام آن خاطرات برام زنده شده بود انگار بیل گرفتم به همه چی شخم زدم
    بعد آنها و افکارم رها کردم آن بالا
    یعنی خیلی اذیت شدم تمام آنها برام زنده شد تصویر الهام تو دوران مریضش با حال و رنگ و روش و زجر کشیده برام زنده شد از دیروز دردهام بیشتر شده .
    ..

    ( من دیگه اینجا تماس گرفتم و مستقیم باهاش حرف زدم و براش علت حالی را که تجربه کرده را گفتم اما متوجه شدم چون از نظر جسمی مساعد نیست و اون دوران خیلی دردناک بوده براش توانی برای روبه رو شدن از بابت نوشتن نداره اگر روبه رو میشد خیلی بیشتر به نفعش بود اما مهم آمادگی و انتخاب الهه بود که من باید بهش فشار نمی آوردم

    تمام اینها هدف برای بهتر شدن حال الهه بود چون من خودم دقیقا در دوران بیماریم در قالب روبه رو شدن با خودم و مرگ و همچنین زندگی بعد از خودم ، خاطرات گذشته ام با کمک یه همکار که تازه از امریکا برگشته بود با خیلی چیزهای جزیی خودم و دردناک رو به رو شدم با وجود اینکه قبلا روانکاوی شده بودم اما الان یه ورق دیگه ای از تجربه زندگیم بود من هم یه روزها حالم خیلی از نوشتن اون جزییات بد میشد ولی باهاش روبه رو شدم و از جنبه های مختلف برای من فایده بسیار داشت خیلی سخت بود که ادامه بدم هر لحظه دنبال بهانه ای برای فرار و سرکوبشون بودم اما مثل یه درمانگر برای خود بحران دیده ام خود مراقبتی و ایستادگی کردم )

    یک هفته بعد نوبت دکتر جراح داشت
    توده که در زیر بغل بود بسیار بزرگ تر در حد یه گریپ فورت شده بود زخم سرش باز شده بود و ازش خونابه فراوان دفع میشد و شرایط خیلی زجر اور بود

    بهش پیام دادم :

    مریم :

    سلام الهه جانم خوبی عزیزم
    رفتی دکتر جراح در مورد زخمت نظرش چی بود ؟

    الهه :

    سلام مریم زیبا و قشنگم
    با اون پسر باشخصیتت...🙄
    خوش بحال اون دختری ک باربد همسرش میشه و شما میشی مادرشوهرش....چه امتیاز بالایی داشته اون دختر ک تو مسیر شما قرار میگیره.😊

    مریم :
    جون جون فدات عزیزم ...
    اگر مهرنیا به خوبی خودت باشه و تاییدش میکنی که بریم تو خطش 😂🥰
    حالا الهه تو بگو به من جراحت چی گفت همش تو فکرت هستم صبوری زیاد تو هم به درد داره دردسر میشه این زخم باید درمان بشه

    الهه:
    مریم خدا را شکر من حالم خوبه اشتهام عالی هست
    الان دردسرم فقط این زخمه که دکتر گفته باید باز بگذاری ازش مدام چکه چکه خونابه میچکه و بوش اذیتم میکنه و خارش کل بدنم هم کلافه کننده است اما نسبت به سری قبلی شیمی درمانیم عالی هستم

    مریم :

    خدا را شکر که میگی به نسبت قبل عالی هستی خیلی خوشحالم کردی🥰🥰🥰🥰🥰

    چند روز بعد
    الهه شیطون بود خیلی سر به سر مامانش میگذاشت بعد فیلم میگرفت

    مریم :
    الهه جون امروز که کنار مامانت خوابیده بودی مامانت خواب بود
    چقدر مامانت خوشکل و جذابه ماشاالله
    و تو هم به هرحال به مامانت رفتی ولی چشمهات بیشتر سگ داره و جذابه ، قرتی😃🤩

    الهه :
    فداتم مریم جون
    الهام و مامان کپیه همند
    الان منم خیلی شبیه مامانم شدم.😅

    در تاریخ 13 اسفند ۱۴۰۰

    عکس دستهاش فرستاد که ناخن هاش زرد و کبود شده
    زیرش نوشته بود

    الهه :

    ناخن هام داره میفته.
    خیلی درد داره.مخصوصا ناخن شصت پام....انگار فلجم....حتی شلوارمم نمیتونم بالا و پایین بکشم.🙄🤦‍♀️

    مریم :
    اخ اخ بمیرم برای من اینطوری شده بود وحشتناک درد داره شکنجه خالی هستش

    الهه:

    شکنجه ی اول،شقاق مقعده....😐
    شکنجه دوم ناخن ها
    شکنجه سوم،التهاب و تاول زبون🤦‍♀️
    شقاق از همه بدتره به نظرم.

    مریم :
    دقیقا درست میگی من هر سه اینها را با الویتش تجربه کردم این داروهای شیمی درمانی این بلا را سر ادم میاره
    برای شقاق حتما پماد ویتامین آ_ د مرتب بزن چرب باشه اصلا خشک نباشه
    برای دهان خود بخش شیمی درمانی ما یه دهان شویه بهمون میداد اون تا یه تایمی کوتاه دهان از درد بی حس میکرد گرچه کوتاه بود ولی غنیمت بود انرژی جمع میشد برای تایم بعدی درد کشیدن
    باورت میشه الهه من الان انگار همه اینهایی که گفتی برام حس دردش زنده شد الان تو ناحیه دهنم احساس درد و سوزش میکنم

    الهه :
    عزیزم به خاطر اینکه تو مهربان و دلسوز به معنای واقعی هستی. خدا حفظت کنه

    دیگه پیام های ما صوتی بیشتر بود فردای سال تحویل تلفنی مفصل صحبت کردیم که برام جریان بستری شدنش را گفت که انتظار نداشته اما یهو مرخصش کردند و تونسته سال تحویل داخل خونه باشه
    برام گفت که داداشم امیر همراهم بوده و سر غروب موقع اذان که تو بیمارستان حس غریبانه و دلتنگی داشتم دیدم برادرم همینطور داره غیر قابل کنترل اشک میرزه خیلی برای سختی های که کشیده ناراحت شدم

    ۱۹ فروردین ۱۴۰۱

    براش یه پیام صوتی فرستادم حالش پرسیدم و گفتم تو فکرشم اما نتونستم باهاش تماس بگیرم چون خودم درگیر چکاپهای پزشکی و بیمارستان رفتن هستم

    الهه انرژی صداش نسبتاخوب بود گفت استورهایت در اینستا دنبال میکنم پیگیرت هستم مریم جون من و تو اگر حتی حال و هم را مستقیم نپرسیم تو قلب و روحمون همیشه کنار هم و به یاد هم هستیم
    من هم خوبم بد نیستم شیمی درمانی چهارم خیلی اذیت شدم همش افقی هستم سختم هست عمودی باشم .. میدونم این روزها میگذره امیدوارم به خیر و خوشی بگذاره ، امیدوارم که عاقبت این روزهامون به خیر باشه
    مریم عزیزم تو قلبم همیشه هستی همیشه به یادت هستم فراموش نمیشی حتی اگر حالت نپرسم و میدونم متقابلاً همین اتفاق برای من در ذهن تو جاری هست
    میگذره این روزها تمام میشه
    میبوسم روی ماهت را ، دیشب خیلی زیاد به فکرت بودم اما جسارتش نداشتم بهت انگار ویس بدم
    دم تو گرم که حداقل ویس گذاشتی حالم پرسیدی خیلی میبومست مراقب خودت باش تو همیشه در قلبمی

    مریم :
    الهه جانم خیلی ناراحت شدم که جلسه چهارم شیمی درمانت اذیتت کرده اما خودت میدونی هرچی شیمی بیشتر میشه قوای بدن کمتر میشه امیدوارم تمام این داروها شفا بشه بر تک تک سلولهای وجودت
    الهه جان واقعا همینطوره من دائم ذهنم با تو هست . و میخوام بهترین خیر برای تو پیش بیاد

    الهه :
    انقدر حساس شدم،هر صدای خاصی رو که میشنوم ،اشکم سرازیر میشه.
    با گوش کردن ویس ت فقط اشکم فرت و فرت سرازیر شد.😘

    مریم :
    دورت بگردم من مرواریدهای چشمات و جای دلتنگی هات میبوسم ان شاالله به شوق اشک بریزی نه از روی غم

    ( حالا این وسط تاریخ ها ما حال و احوال میکردیم من فقط برای نمونه آنهایی که میشه منتشر میکنم )

    دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱ ساعت دوازده و نیم شب پیام داده بود اون شب زودتر خوابم برده بود

    الهه :
    سلام مریم جونم
    حالم خوب نیست،نیاز دارم باهات حرف بزنم.
    خیلی حس پوچی و بی ارزشی میکنم.

    امیدوارم فردا صبح بخونیش چون تایم بدی پیام دادم.
    معذرت میخوام.

    مریم :
    سلام الهه جان عزیزم
    حتما امروز باهم حرف میزنیم فقط به من اطلاع بده تو کی میتونی که من بهت بگم تایمم آن زمان آزاد هست یا نه
    امروز سه تا مراجع دارم قبل و بعدش میتونین حرف بزنیم

    در ضمن تو هر وقت دلت خواست میتونی پیام بدی نگران از این بابت نباش خواهش میکنم خودت برای این موارد معذب نکن چون هرگز مزاحم نیستی

    ( میدونید چرا میگفت احساس پوچی و بی ارزشی میکنم چون ادمی بسیار پرتلاش و مستقل بود سالها بود تمام نیازهاش خودش تامین الان با وجود این درد و بیماری و ناتوانی براش سخت بود که خانواده اش هزینه اش را بدن ... تو فکر بود حتی با همین شرایط با حقوق کم سر کار بره .
    اتوقت یه مردهای پیدا میشن با دو متر قد و صد و بیست کیلو وزن بیکار و بیعار دور خودشون میچرخن
    )

    سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۱


    مریم :
    الهه جان سلام خوبی عزیزم خواستم احوالت بپرسم بهتری ؟

    الهه:

    من مشهدم.
    با مامان اومدیم .
    از اینجا هم میریم تهران واسه شیمی درمانی...

    خودت خوبی؟؟

    مریم :
    به سلامتی عزیزم کلی خوشحال شدم با دل پر امید برگردی به مامانت سلام برسون
    عزیزم دوست داشتنی برای من هم دعا کن یه چیزهای بالاخره تو دلم ما هم هست .

    الهه :
    عزیزم حتما❤

    جمعه ۳ تیر۱۴۰۱ ( من دیگه چون گفت در سفر هستم پیام ندادم که مزاحمشون نشم ) که خودش پیام داد

    الهه :
    سلام
    خوبی مریم زیبا؟؟
    برگشتی ترکیه یا هنوز تهرانی؟!

    مریم :

    سلام به روی ماهت الهه جان خوبی عزیزم ؟ من نزدیک بیست روزه به ترکیه برگشتم

    الهه :
    اخدجووون😅

    مریم :
    اینجا را بیشتر دوست داری وقتی هستم بلاچه 😄

    شیمی درمانی هات تمام شد؟

    الهه:
    نه.
    ادامه داره ظاهرا.
    گفته:
    قطعش کنم،دوباره عود میکنه.😕
    فعلا باید ادامه بدیم.

    مریم :
    خب ان شاالله خیر است حتما صلاح است که برای درمانت قطع نشه

    اتفاقا الهه دیروز چی کوفته توخیابون دیدم یادت افتادم

    الهه :
    از کجا میدونی زیبا مورد علاقمه؟!😑

    مریم :
    خو قبلا تو استورهام گذاشته بودم گفته بودی ... حالا بهت عشقم ثابت شد من مو به موی تو را حفظم

    الهه:
    عه؟! این خیلی خوبه
    با کاهو پیچ و ابلیمو تازه

    مریم :
    من اصلا دوست ندارم

    الهه:
    از اینکه دستمالی میشه دوست نداری؟!
    😅😅

    مریم :
    نمیدونم حس خوبی به ظاهرش ندارم😂

    الهه :

    اخه خیلی دستمالی میشه تا درست بشه.😅

    مریم :

    ووووی اره 😬

    ( اینها را مینویسم که ببینید تا این تاریخ حتی دل و دماغ شوخی کردن و شیطنت هم داشت )

    ۶ تیر ۱۴۰۱ الهه:
    پیام داد مغزم خیلی خسته ست.
    درهم و برهمه...
    شبا تا صبح بیدارم و سندروم پای بیقرار گرفتم.
    تا صبح ،مثل روانی ها،خودمو تاب میدم و پاهامو میتابونم.
    مدام فکرم درگیر اینه ک از حالا به بعد،باید چی کار کنم؟!شغلم،درامدم....
    بقیه ی زندگیمو چطور باید بگذرونم؟!

    خیلی مصرف کنندم.
    حس بدی دارم نسبت به خودم.
    این باعث شده،یکم تو استحکامم برای درمانم،کم بیارم.
    سری قبل،خیلی ناامیدانه رفتم زیر سرم شیمی درمانی....
    چقدرم حالم بد بود.
    همه چی به ذهن بستگی داره.🤦‍♀️
    حالا بیزی نبودی،جوابمو بده.
    میدونم شلوغی....
    انتظار ندارم ،همین الان جوابم رو بدی.

    مریم :
    الهه جان پیامت خوندم قشنگم
    یک وقت اولین فرصت میگذاریم راجبش باهام مستقیم حرف بزنیم از فردا هر وقت تو اوکی بودی بگو یه تایم تماس بگیرم من شرایطم با تو هماهنگ میکنم
    فقط خواهشا حرفهای قبلم یکم یادت بیاد آن سری هم که این فاز داشتی بهت گفتم امثال من تو بلد نیستیم استراحت کنیم همش باید در حال تکاپو باشیم تا حس مفید بودن بکنیم این تفکر در هر شرایطی درست و منطقی نبست یه جاهایی نقطه ضعف ما محسوب میشه چون با خودمون بی رحم هستیم

    همش میخوایم در حال فعالیت باشیم
    من قول بهت دادم میدونی وعده بیخود نمیدم تو خوب شو قسم میخورم من به واسطه لینک های که دارم برات شغل پیدا کنم انوقت همه این روزها را برای کسانی که برات هزینه کردند جبران کن .ولی حتما باید با هم زود حرف بزنیم تو این حال نمونی

    الهه :
    باشه مریم جونم مرسی

    ( و حال الهه از فرداش اینقدر به وخامت و بدحالی رفت دیگه هیچ وقت نتونست با من و کسی دیگه حرف بزنه یعنی حالش بد شد و دکترها به عنوان بیمار مرحله اخر گفتند در خونه بمونه .... میدونستم بد حال است و توان صحبت نداره ولی شاید روزی ده تا پیام تا روزی پر کشید و حتی بعدش که در ناباوری رفتنش بودم براش ارسال کردم یک بار تیک ابی خورد خوشحال شدم😔😔😔😔😔


    اما زن داداشش گفت اصلا اون مثل ادم نیمه بی هوش وجان هست شاید دست ما خورده باز شده و تیک خورده
    توانی برای دست بردن به گوشی نداره چه برسه به چک کردن پیام😭😭
    و الهه در سکوت و نجابتش بی صدا و آرام در شب بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ به آسمان پر کشید)😭😭😭😭💔💔💔💔

    ادامه دارد....... ( من بقیه چیزهای که فرصت نشد بنویسه را در پست بعدی می نویسم )

    نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۴۰۱ ساعت 10:14 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • پشت این جمله‌ها که می‌خوانی،
    زنی پنهان شده است؛
    زنی که اگر می‌توانست دهان باز کند،
    اگر زبانی داشت،
    اگر صدایی داشت،
    اگر کلماتی داشت،
    از آوازهایش می‌فهمیدی
    پرنده‌ترین زنِ جهان است...

    👤نسيم لطفى

    در هشتمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه نوشت : بالاخره من برگه طلاقم رو امضا زدم و از شر همسری خیانتکار و دروغگو خلاص شدم.قطعا بعد از جدایی،باید برای مرگ یه زندگی مشترک و مردن ارزوها و رویاهام عزاداری میکردم ولی وقت اشک ریختن و عزاداری کردن رو نداشتم.فشار سنگینی رو،روی شونه هام حس میکردم،احساس میکردم با جدایی و از دست دادن دلبستگی ها و وابستگی های زندگیم ک با زحمت زیادی خریداریشون کردم،سبکتر میشم و آزادتر ،ولی اشتباه میکردم.ولی کاری بود ک شده و دیگه نمیشد چیزی رو تغییر داد.احساس میکردم دوست نداشتنی و بی ارزشم...جا خالی دادم و نحنگیدم و اجازه دادم،زنی از راه برسه و همه ی وابستگی هام رو براحتی تصاحب کنه.

    (هجوم افکار ،مثل خوره به جونم افتاده بود)
    اشکای بی وقت،تپش قلب شدید،خونریزی عادت ماهانه طولانی مدت،ضعف جسمانی،استرس و نگرانی حال بد الهام....


    همینطور ک بغضم در حال ترکیدن بود،صدای زنگ گوشیم،توجهم رو به خودش جلب کرد،یه نگاه به صفحه ی گوشیم انداختم....الهام جون....
    یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه...نتونستم جواب زنگشو بدم،بعدش صدای زنگ تلفن خونه ،به صدا درومد،الهام....
    با خودم گفتم:نکنه اتفاقی افتاده باشه.


    سریع گوشیو برداشتم.الهام پشت خط بود،متوجه گریه کردنم شد و من هم با صراحت گفتم:
    طبیعیه دیگه....به نظر تو طبیعی نیست ؟!قبول کرد و گفت:
    من و رضا کلی فکر کردیم و اخرش به نتیجه ای رسیدیم...میخوایم بهت پیشنهادی بدیم....
    چه پیشنهادی؟؟


    ما تصمیم گرفتیم،تو رو با خودمون ببریم و برای همیشه با ما زندگی کنی،اینجوری هم من تو رو کنار خودم دارم و هم تو استرس و نگرانی منو نداری.


    خشکم زده بود،لبخندی یواشکی گوشه ی لبم جا خشک کرده بود.انگار پر از هیجان شده بودم.
    سعی میکردم هیجانمو مخفی کنم تا الهام متوجه نشه ک من چقدر از پیشنهادش خر کیف شدم،سوالات الکی میپرسیدم،مثلا:مامان چی؟!یهو تنها میشه،کارم چی میشه؟!هزینه هام...الهامم نه گذاشت و نه برداشت،گفت:همچین میگی هزینه هام،انگار خیلی پولساز و پول دراره....وای چقدر حیف میشه واقعا،اون کارخونه و دم و دستگات....(لبخند)کلی خندیدیم.


    گفت:فکراتو بکن و تصمیمتو بگیر.
    هفته ی دیگه باید مهاجرت کنیم.
    حالا هم پاشو راه بیفت بیا تهران،باید کارگر بگیریم،لوازم خونه رو بار بزنن،با ترانزیت بفرستیمشون ترکیه،تا خودمون بریم و مستقر شیم....
    خداحافظی کردیم و تلفن رو قطع کرد.


    لبخند گوشه ی لبم،همونجا،جا خشک کرده بود.انگار یه خبر خوشحال کننده بهم داده بود ک گریه و ناراحتی یه ساعت قبلمو حسابی شست و برد.
    تازه سه روز بود ک از طلاقم گذشته بود.


    برام خارج رفتن و حتی خارج از کشور زندگی کردن،پر از هیجان داشت.اخه تا قبل از اون سفر خارجه نرفته بودم.اصلا فکرشو هم نمیکردم اینجوری برام مهیا شه.سریع سرمو بردم سمت اسمون و گفتم:دمت گرم خداجونم.پس حکمت طلاق و جداییم اینجا بود.عاشقتم.عاشقتم خداجونم.


    دوباره اشکام جاری شد،منتها ایندفعه اشک ذوق بود.
    با خودم گفتم:پس خواستن و رها کردن اینجا جواب داده.من کل زندگیم و جهیزیه ای ک پنج سال براش کار کردم و زحمت کشیدم تا بهترین هاشو خریداری کنم رو فدای ازادی خودم کردم،مهریه و همچنین پولی ک برای کمک به پیش پول خونه ی اجاره ای داده بودم رو هم بخشیدم....اگر گذشته رو نمیبخشیدم الان باید درگیر جابجایی جهیزیه و تیر و تخته و مهریه و اعصاب خوردکنی هاش میبودم.


    خداروشکر تونستم ببخشم و یه زندگی بهتر و لاکچری تری در کنار خواهرم میتونم بسازم.میتونم همیشه کنارش باشم و لذت دیدن روی ماهشو هر روز حس کنم.اونقدی ک به الهام وابسته بودم،به مامان و بابا و برادرام اون وابستگی رو نداشتم.راحت میتونستم ازشون فاصله بگیرم و فرسنگها ازشون دور باشم.


    شاید چون فکر میکردم الهام تو وضعیت فورس قرار داره و جونم به جونش بسته ست.(ترس از دست دادن)
    این قضیه رو به مامان گفتم:


    باورش نمیشد.مگه میشه؟!چطور ممکنه؟!تو چرا میخوای بری؟!من دق میکنم.بالاخره تونستم مامانو راضیش کنم.بابااا مگه کجا میخوایم بریم ؟!ترکیه ست دیگه...سه ساعت راهه،تو میای،داداشا میان،ما میایم،اینجوری خیلی بهتره...همه چی عوض میشه.رفت و امد میکنیم،انقدر از قشنگیها و هیجانات ذهنم با اب و تاب براش تعریف میکردم ک خدا میدونه....همون لحظه اروم میشد و فرداش دوباره سوالاتش شروع میشد،رگباری سوال میپرسید.

    انگاری باید هر سری اپدیتش میکردم،ویندوزش بالا نمیومد(لبخند)
    هنگ کرده بود طفلکی(لبخند)
    راهی تهران شدم و تو ماشین مدام به زندگی خارج از کشور و زیبایی هاش فکر میکردم،سریع تصمیم گرفتم وزنمو کم کنم،چون تو ترکیه دیگه از شال و مانتو خبری نبود،فکر میکردم باید اندامم شیک و پیک باشه.اصلا یادم رفته بود ک برای چی دارم با الهام و شوهر خواهرم مهاجرت میکنم،به خودم و قر و فرام فکر میکردم،دندونپزشکی نوبت گرفتم واسه کامپوزیت دندونام....ارایشگاه نوبت گرفتم واسه میکروبلیدینگ ابروهام،وقت رنگ و مش گرفتم واسه موهام....خریدامو نوشتم ک چیا باید بت خودم ببرم.به کل یادم رفته بود ک الهام تو چه وضعیتیه و دارم میرم ک کمک حالش باشم.


    بحث خارج ندیده و این حرفا دیگه....طبیعی بود،به نظرتون طبیعی نبود؟!(لبخند)
    رسیدم در خونه الهام و زنگ ایفون رو فشار دادم.از اسانسور بالا رفتم و در خونه باز شد،کارگرها مشغول جمع اوری وسایل و بار زدن بودن.نیما آچار فرانسه و راننده رضا بود ک همیشه تو جمع اوری و پهن کردن،حضور داشت،مثلا چسبوندن تابلوها به دیوار،نصب لوستر،تغییر دکوراسیون،آشپزی رژیمی،بساط خوشگذرونی،خرید جوج و مشروبات اسلامی(لبخند) و رفتن به ویلای شمال و ....همش تو تخصص نیما بود.سلام کردم و گفت:الهه؟!تو هم با الهام اینا میری؟!لبخند زدم و گفتم:ببینیم خدا چی میخواد.یعنی اگه متوجه میشد ک من چقدر ذوق زده ام،آبروم میرفت.


    دل کندن از لاله ک دوست چندین ساله من و الهام بود،برام کمی سخت بود.لاله مدام اظهار نگرانی میکرد و اشک میریخت.اون اشک میریخت چون من و الهام رو با رفتنمون از دست میداد،من به اشکاش لبخند میزدیم چون فکر میکردم،خارج رفتن برام لذت بخشه و جز ارزوهام بود ک بهش رسیدم.بهش میگفتم:نگران نباش.تا مستقر شدیم،برات بلیط میخریم،میاریمت اونجا،یه ماه میمونی و برمیگردی....رفت و امد میکنی خره....خوش میگذره.انگار از کیسه ی خلیفه میبخشیدم.(لبخند)


    خلاصه من هر روز راهی دندونپزشکی بودم و بعدازظهر ها هم کارای عقب مونده رو انجام میدادم.با کمک من و لاله و نیما،ترتیب جمع اوری و بسته بندی لوازم خونه ی تهران و ویلای شمال به انتهاش رسید.


    اینو یادم رفته بود وسط داستانم تعریف کنم.
    رضا،همسر الهام،قبل از الهام ازدواج کرده بود و دختری ۶ ساله به اسم دیبا داشت،حضانتش با باباش بود ولی با مامانش زندگی میکرد ک بعد از ازدواج اون ها،الهام پیشنهاد داد ک دیبا با خودشون زندگی کنه و دیگه تنشی با همسر قبلیش و نگرانی بابت دخترش نداشته باشه،مدتی تو تهران با هم زندگی کردیم و با رفتارهای هم کم و بیش اشنا شدیم و بهم عادت کرده بودیم.هفته ای یه بار میرفت،چند ساعتی با مامانش وقت میگذروند و برمیگشت.


    خلاصه اینکه دیبا هم به جمع ما اضافه شده بود.
    دختری زیبا حساس،زودرنج،همراه با دنیایی از حسادت کودکانه....
    قطعا چالش زیادی پیش رو داشتیم.
    لحظه ی موعود فرا رسیده بود.باید با لاله و مامان و بابا و خونوادم خداحافظی میکردم.تا اون لحظه فکر نمیکردم چقدر دل کندن و رفتن،اونقدر برام عذاب اور و سخت باشه.


    خلاصه با کلی وعده و وعید خداحافظی کردیم و راهی تهران و بعد راهی فرودگاه شدیم.


    اولین بارم بود ک وارد فرودگاه شده بودم،مدام چشمم به الهام و رضا بود ک ازشون جا نمونم و کارهاشونو تقلید میکردم.استرس زیادی داشتم ک سوتی ندم.برام جذابیت داشت نگاه کردن به ادم هایی ک قصد سفر داشتن و تو تلاطم رفت و امد بودن.با خودم میگفتم:چرا تا قبل از این ها،سفر نرفتم؟!چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود ک با همسرم برنامه ی سفر بریزیم،همش کار و کار و کار....
    خلاصه اینکه:احساساتم در هم و بر هم شده بود.(افسوس،دلشوره،دلتنگی،سرزنش،هیجان)


    سوار هواپیما شدیم و مثل بچه ها که دنبال مامانشون با استرس راه میرن تا گمشون نکنن،دنبال الهام و رضا و دیبا قدم برمیداشتم.با وجود الهام و رضا احساس امنیت میکردم.


    رو صندلی مورد نظر نشستم،کنار دیبا...
    الهام و رضا رو صندلی های بغلی....الهام هر دفعه به من و دیبا نگاه میکرد و لبخند میزد.از قیافه ش متوجه میشدم درد جراحی و مستکتومی سینه ش،ازارش میده و سعی میکنه صداش در نیاد تا استرس به خونوادش وارد نکنه.معلوم نبود تو ذهنش چی میگذشت و ایندش رو چطور تصور میکرد.


    برای من زندگی جدید و شروع یه زندگی دوباره تو ترکیه و برای اون شروع درمان و کموتراپی و عوارض هایی ک قبلا راجبش شنیده بود.


    بالاخره ما وارد فرودگاه استانبول شدیم.
    برام زیادی جالب بود.ترس و هیجان و استرس...
    زندگی تو ترکیه و خارج از ایران از فردای اون روز رقم خورد....

    ادامه دارد.....

    پی نوشت : میبینید با اوج درد و بحران چگونه سفر به خارج ، تازه آن هم برای پرستاری از خواهری که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکرد برای دلش و خودش ، شادی و امید ساخته بود ... واقعا الهه اهل زندگی بود و دلش غرق شکرانه ...
    یه دختر صبور بی همتا و مستقل که خودش کار کرده بود برای خودش جهاز خریده بود ...

    از بس خوش سلیقه و با ذوق بود با یکی از دوستانش کارهای طراحی لباس و خیاطی میکرد

    که متاسفانه همسرش به حدی برای کار کردنش اختلال و مزاحمت و تنش ایجاد کرد که مجبور شد کارش را با پیشرفت زیاد کناربگذاره

    خودش به تنهایی طلاق گرفت و پای انتخاب اشتباه ایستاد و عزت نفسش اجازه نداد با یک مرد خیانتکار زندگی را ادامه بده

    به عنوان یه خواهر بزرگتر که بی نهایت عاشقانه الهام دوست داشت صبر کرد الهام ازدواج کنه که طلاقش مشکلی در ازدواج خواهرش ایجاد نکنه بعد طلاق گرفته
    و درد بیماری خواهر و تمام هراس هاش را به تنهایی در قلب دردمندش حفظ کرد که ، مادر و برادرانش که درگیر بیماری پدر هستند دچار تنش و ناراحتی مضاعف نشند
    و
    وقتی هم به ترکیه رفت واقعا حضورش آنجا مثل یک پشتوانه گرم وقوی بود به کارهای خونه( آشپزی) ، پرستاری از خواهر و مراقبت از دیبا دختر همسرش را داشت بر عهده اش بود
    برای فشار و تلاطمی که داشت و به خاطر علاقه ای که به حیوانات داشت در آنجا با رضایت الهام و رضا مسئولیت نگهداری یک سگ گوگولی به اسم( دم کوچولو ) را گرفته بود ... میگفت اینقدر باهاش عشق میکردم و عزیزم شده بود که دنیام عوض کرده بود ولی برای اینکه وجود سگش دم ، مزاحمتی برای زندگی الهام نباشه
    میگفت با وجود اینکه عاشق خواب صبح بودم هر روز پنج و نیم یا شش صبح بیدار میشدم میبردمش میگردونمش تا بیرون دستشویش انجام بده نان داغ هم میگرفتم می آمدم خونه تا قبل بیدار شدن شوهر خواهرم و الهام صبحانه آماده میکردم بعد صداشون میزدم
    تا از تایمی به برای بردن سگم به بیرون استفاده کنم که نیاز به حضور من نباشه .....
    الهه گلی از گلهای بهشت بود و هست .

    نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:26 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • ای کاش شهریور تمام نشود،
    ای کاش پاییز نیاید؛
    ای کاش امسال باران نبارد،
    فکرش را بکن،
    شهریور برود
    پاییز بیاید
    تو نباشی،
    باران ببارد
    دلت بگیرد
    اشک بریزی
    فنجان چاییت گرم باشد
    تو نباشی،
    پاییز هم باشد
    بی انصافی نیست!!؟
    ای کاش فصل ها را میشد متوقف کرد.

    👤بهار پناهی

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    در هفتمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه جان امروز هفت روزه که تمامی عزیزانت در سوگ و فراقت به غم و دلتنگی نشسته اند .... خودت از آسمان برای صبر و شکیبایی همه ما دوستدارانت دعا کن . یادت در قلبمون مانا❤

    🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔💔💔

    الهه نوشت :احساس کردم قفل در تعویض شده،ناامید شدم و داشتم برمیگشتم خونه ی مامانم ک دیدم صدای باز شدن در رو میشنوم،یه لحظه وایستادم،در اسانسور وا شده بود،چمدونمو بین در اسانسور قرار دادم و برگشتم سمت در خونه....یه خانمی در رو برام وا کرده بود .چمدونو برداشتم و سمت در خونه م رفتم،در رو با دستم هول دادم و رفتم داخل،خانمه سلام کرد،جواب سلامش رو خیلی شیک و پیک دادم و رفتم داخل و در رو بستم،چمدون رو پشت در گذاشتم و سمت اتاق خوابم رفتم...کسی خونه نبود جز این خانم...به همه جا یه سرک کشیدم و رفتم رو مبل خونم نشستم...خانمه ازم پرسید:


    شما خواهر فلانی هستی؟!
    از تهران میای؟!
    چایی گذاشتم دم بکشه،چی میل داری؟!چای یا نسکافه؟!
    گفتم :چای.
    با چکمه های چرمیم ،رو فرش خونم لگد کردم و رد شدم و رو مبل مهمان نشستم.
    خانمه ازم خواهش کرد ک میشه لطفا چکمه هامو درارم؟!
    گفتم:نه نمیشه.من راحتم.


    فکر میکرد با خواهر دوست پسرش طرفه،چه خواهر با جذبه و خودخواهی....😅با خونسردی کامل نشستم و لبخند میزدم ولی کل وجودم از استرس پر شده بود،بدنم یخ زده بود،میلرزیدم ولی تموم سعیم رو میکردم ک متوجه نشه.کاملا حس سرخوردگی داشتم.


    با صدای محکم ولی با سرفه های مکرر،ازش پرسیدم:
    شما دوست دخترشی؟!
    چند وقته با همید؟!
    بهم نگفته بود ک دوست دختر جدید پیدا کرده....
    گفت:جدید؟!ما هفت ماهه ک با همیم.
    نحوه ی اشناییشونو ازش پرسیدم...
    همه رو برام توضیح داد...


    چای اماده بود،تو فنجون و ماگ مورد علاقه و شخصیم برای خودش چای ریخت و نشست و برام از رابطه ش توضیح داده...یه فنجون چای برام ده کیلو به نظر میومد،نمیتونستم نگهش دارم،هر لحظه فکر میکردم الانه ک از دستم بیفته...همچنان سعی میکردم لبخند بزنم و با طمأنینه به نظر بیام.


    یه ساعت گذشت و همسرم کلید در رو انداخت و اومد داخل...
    از دیدن من جا خورده بود.برگشت سمت دختره و عصبانی بود ازش ک چرا بخودش اجازه داده ک در رو وا کنه.هم از دختره خشم داشت و دندوناش رو به هم میسابید و هم از من خجالتزده بود ک بالاخره دستش برام رو شده،خوشحال بودم از این بابت ک آتوی بزرگی ازش گرفته بودم ک باعث میشد موجبات جدایی و طلاقمو رقم بزنه.چون دقیقا با ادمی طرف حساب بودم ک میتونست سال ها عذابم بده و منو راهی دادگاه و کارهای قبل طلاقم بکنه....


    قنج تو دلم اب شده بود،بهترین سوتی ک میتونست بده،همین بود.من میدونستم بهم خیانت میکنه ولی همش منکر قضیه بود و منو یه روان پریش وسواسی خطاب میکرد.


    با دیدن همسرم،چمدونمو برداشتم و از خونه زدم بیرون....تموم سعیمو کردم ک قوی نشون بدم خودمو ولی بعد بیرون اومدن از خونه،بشدت احساس سرخوردگی و سرافکندگی میکردم.


    با ماشین همراهم اومد و اصرار داشت ک منو برسونه تا در خونه مامانم اینا....
    اولش قبول نکردم ولی حس میکردم ک خیلی عصبانیه و شاید کارای عجیب و غریبی بکنه،مثلا با ماشینش بهم بزنه و بخواد صحنه رو یه جور دیگه جلوه بده،چون اصلا دوست نداشت این خبر به گوش خونوادم و خونوادش برسه.


    سوار ماشین شدم،سکوت اختیار کردم،میدونستم به نفعمه سکوت کنم،ولی قلبم داشت از جاش کنده میشد،همش فکر میکردم،صدای قلبمو میشنوه،موزیک رو بلند کردم.سعی میکرد باهام حرف بزنه،گولم بزنه ک اروم باشم و بهم باج بده....
    بهش قول دادم هیچ کار احمقانه ای نمیکنم،فقط بریم جدا شیم،از همین فرداش و قول دادم کسی بویی از ماجرا نبره،اون لحظه چاره ای نداشت جز قبول طلاق...
    به هیچ چیزی جز الهام نمیتونستم فکر کنم.
    مغزم هنگ کرده بود.


    بالاخره به در خونه مامان اینا رسیدیم،از ماشین پیاده شدم و ایفونو زدم،بابا در رو وا کرد و از دیدنم تعجب کرده بود،مگه تهران نبودی؟!مگه خونه الهام نبودی؟!پرسیدم مامان کجاست؟!رفته خرید،زودی برمیگرده....دوباره صورت و چشای بابا رو زخمی و ورم کرده دیدم،گوشه ی لبش پاره شده بود،اصلا نمیدونستم به کدوم دردم بنالم و واسه کدومشون زار بزنم و گریع کنم.


    واسه زخمای بابام،واسه سختی های مامانم،واسه سرطان الهام یا خیانتی ک در حقم شده بود.مامان در رو وا کرد و اومد داخل و از دیدنم تعجب کرد و سوالات پی در پی شروع شده بود....به هیچ کدومش درست جواب ندادم.یکی دو ساعت کنارشون نشستم و چای و میوه خوردم و وقت خوابیدن شد،من و مامان رو تخت دو نفره خوابیدیم و بابا تو حال،جلوی تی وی،انقدر شبکه ها رو اینور و اونور میکرد تا دیگه به اون موزیک مزخرف گوش خراش دیگه برنامه ها تموم شده،بگیرید بخوابید پخش شد.من چشامو بسته بودم ولی بیدار بودم و هجوم افکار داشت روانیم میکرد.واقعا نمیتونستم تمرکز داشته باشم و به هیچ کدومشون فکر کنم...مامان مدام از خواب میپرید و استرس تشنج کردن بابا رو داشت.میگفت:شبی ده بار از جاش میپره تا ببینه بابا یه وقت حالش بد نشده باشه.دلم به حال مادر میسوخت.


    فردا موقع صبحونه،سوالات مامان شروع شده بود،از العام چه خبر؟!سر کار میره؟!مادر شوهرش اینا چطورن؟!شوهرش خوبه؟!باشگاه میره؟!پووووووف.همش باید به دروغ جوابشو میدادم،العام داشت با سرطان دست و پنجه نرم میکرد و من مدام داشتم خبرای دروغین و رضایتبخش به مامانم میدادم.یع وقتایی دروغام با هم جور در نمیومد.با بداخلاقی و بی حوصلگی و عصبانیت جواب مامانمو میدادم ،این حربه ی اخرم بود .همیشه از این رفتارم در اخرین لحظه،استفاده میکردم،بهونمم این بود ک شوهرم اعصابمو بهم ریخته،میخوام اینجا ارامش و سکوت برقرار باشه.طفلی مادرم....


    از فردای اون روز،بحث و جدل من و همسرم شروع شده بود،حتی فرصت اینو نداشتم ک برای اتفاقاتی ک پیش اومده اشک بریزم و عزاداری کنم.بیشترین استرسم،مهاجرت کردن الهام بود،دور شدن از ما با اون حال مریض....چطور تنهایی از پسش برمیاد؟!
    واااای خدای من....
    چندین بار تلفنی و حضوری با همسرم قرار گذاشتم ک مسالمت امیز از هم جدا شیم.


    فقط به خواهرم الهام فکر میکردم،به استرس های مامانم،خدارو شکر مامانم برادرامو برادرزاده هامو کنار خودش داشت و هر از چند گاهی باهاشون مشغول بود.نوه ها میومدن و میرفتن....شیطنت و شیرین زبونی های خودشونو داشتن.


    ماجرای خیانت همسرم رو دست و پا شکسته برای خواهر و شوهر خواهرم تعریف کردم،اون ها از ری اکشنی ک نشون دادم متعجب شده بودن و باور نمیکردن ک چطور تونستم خونسرد خودمو جلوه بدم و تا حالا موضوع رو با کسی در میون نگذاشتم؟!
    شوهر خواهرم گفت:
    مراحل طلاق رو همین فردا پیگیر باش و اگه لازمه من برات وکیل میگیرم تا تو درگیر این موضوع نباشی ولی بهتره با پنبه سر ببری،همه چی به نفع توعه....من هم با حمایت شوهر خواهرم هر روز،مصرانه برای طلاقم اقدام میکردم.


    همسرم از خونسردی من و از سکوتی ک داشتم متعجب شده بود،مطمئنم با خودش فکر میکرد ک پشتم به کسی گرمه و پای مرد دیگه ای در میونه ک به قول خودش پله های دادگاه رو دو تا یکی بالا میرفتم.تو یکی از قرارامون بهم گفته بود،بالاخره من میفهمم کدوم دیوثی داره حمایتت میکنه،من بفهمم بهم خیانت کردی زنده ت نمیزارم،فقط بلدی از خیانت من بگی،بزار بفهمم با کی در ارتباطی....آتیشتون میزنم.من هم فقط لبخند میزدم و این مسئله عصبانی ترش میکرد.خونوادشم در جریان طلاقمون نبودن.


    سال جدید داشت اغاز میشد،باید قبل سال جدید طلاقمو میگرفتم وگرنه میفتاد اون ور سال و معلوم نبود چه اتفاقاتی تو این مدت میفتاد.مجبور بودم سکوت کنم تا امضای طلاق خورده شه.از خونسردی و اصرار من برای طلاق کلافه میشد،یه روز ک قرار گذاشته بودیم تو دادگاه حاضر شیم و همه چی خاتمه پیدا کنه،هر چی منتظرش بودم ،نیومد،به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد،رفتم در خونه و زنگ خونه رو زدم،کلید رو انداختم و داخل رفتم.دیدم خوابه و تمایلی به اومدن به دادگاه نداره.میگفت:نمیخوام طلاقت بدم تا بفهمم پشتت به کی گرمه،معلوم نی تو این مدتی ک مدام بهم میگفتی داری بهم خیانت میکنی،خودت سرت کجا گرم بود،وگرنه کدوم زنیه ک انقدر ریلکس طلاق بگیره....من باید بفهمم.


    بعد گفت:جهیزیه ت رو بهت نمیدم.مهریه ت رو باید ببخشی...یا باید اینارو قبول کنی یا هیچی....به تنها چیزی ک فکر میکردم العام بود و دست و پنجه نرم کردن با سرطان و از همه بدتر مهاجرتش...
    همه رو قبول کردم.


    باز عصبانی شد و گفت پس اون دیوث حسابی مایه داره و حسابی ساپورتت میکنه،حتی جهیزیه ت رو هم نمیخوای....
    خلاصه به هر ترفندی شده،راضیش کردم ک بریم دادگاه و فایل رو ببندیم.
    انگار ک من آتو دستش داشتم و مجبور بودم راضیش کنم برای طلاق،همه چی برعکس شده بود،انگار من بهش خیانت کرده بودم و مجبور بودم بهش باج بدم....
    بالاخره دو روز مونده بود به سال جدید و ما موفق شدیم جدا شیم.


    برگه ی طلاق و رهایی رو امضا کردیم با وجود دو شاهدی که برای شاهدت طلاق ما بودند

    ادامه دارد .....

    پی نوشت : چون من میدونستم حتما الهه در یاداوری خاطرات گذشته که داره بازگو و روایت میکنه حالش یه جاهایی بد بشه به خاطر شرایطش بعد از هر قسمت نوشته خیلی مراقبش بودم که کمکش کنم حال بدیش با کمک و حمایتم رد کنه

    این حال بدیه کاملا در پروسه روان درمانی اتفاق طبیعی است گاهی مراجع ها به قسمت حال بدیشون که میرسند درمان رها میکنند از بابت این احساس ناخوشایند بالا آمده ترس و حس خیلی بدی دارند در صورتی که اینجا یکی از قسمت های خوب مشاوره و درمان هستش
    یه مثال عینی براش بزنم ادمی را در نظر بگیرید از حس تهوع چقدر حالش بد است وقتی بالا میاره سبک و راحت میشه اما لباس و اطرافش به شدت کثبف میشه ممکنه از اینکه لباس و اطرافش کثبف بشه جلوی بالا اوردن خودش بگیره هی حالش بدتر و بدتر میشه در صورتی که متوجه نیست اون کار درسته کثیفی داره اما به نفعش است و با یه پاکسازی تمیز میشه

    در بعضی از جاها هم، مراجعان چون بار تخلیه روانی و هیجانی خودشون را خارج میکنند احساس سبکی و راحتی دارند ... خود مراجع ممکنه ا دلیل حال خوب و بدش را ندونه اما برای ما روان تحلیلگران ( روانکاوان ) تمام این نشانه ها و علامت ها دلیل علمی داره

    خلاصه الهه هم یه جا ها اثرات مثبت را نشون میداد مثلا بعد از نوشتن این پست به من گفت تا شب یه قسمت دیگه هم مینویسم بعد شب برام کامنت گذاشت عیناً کامنت های که به هم دادیم کپیش را اینجا میگذارم حس و حال آن روزش را لمس کنید

    الهه:
    امروز انقدر حالم خوب بود و از این فرصت استفاده کردم و به کسانی ک دوسشون داشتم و دوست داشتم ببینمشون دعوت کردم ک به خونمون بیان....
    حسابی تا همین الانش سرم شلوغ بود.
    نتونستم ادامه داستانو بنویسم.

    مریم :

    الهه جون یه دنیا از این گزارش خوشحالم کردی🥰
    همیشه خوب و پر آرامش باشی عزیزم

    الهه:
    یه چیزیو فهمیدم....
    هر وقت وارد وادی شیمی درمانی میشم،دست از قضاوت خودم برمیدارم و قشنگتر و خالصانه تر مهمون رو به خونم میپذیرم.
    از اینکه خونم نامرتب باشه یا میوه ی یخچالمون کم و زیاد باشه،یا ظاهرم پرفکت نباشه....از این خبرا نیست.
    اینجوری خیلی هم خوش میگذره....خالصانه و بی ریا با فراق باز....

    مریم :
    دیدی مهربد چقدر خالصانه عیادت آمد بدون تجمل و ادا و اصول عشق و محبتش بهت نشون داد
    پشمک هاش ریخته بود تو کیسه فریزز از دم در داد زد الی جون الی جون ولنتاینت مبارک
    چون بچه ها درونشون پاک و زولاله
    من که دلم براش ضعف رفت دیدی که تو اینستام پستش کردم از بس حس خوب داشت ده بار نگاهش کردم

    ادم تو این قید و بندها همیشه ضربه میخوره ... الهه هر کاری که ذره ایی حس خوب بهت میده خواهش میکنم از خودت دریغ نکن هرکی گفت بگو مریم گفته برید یعقه مریم بگیرید 😉

    الهه:
    اره،خیلی بهتره اینجوری....مهم اینه بشینی کنار ادم هایی ک دوسشون داریم و ساعت ها حرف بزنی و نفهمی زمان چطور و کی گذشته...

    ادامه دست نوشته های الهه در پست بعدی...

    مخاطبان ارجمند لطفا خواننده خاموش پست ها فقط نباشبد نظر و احساس خودتون را از پستی که میخونید فیدبک بدین که انگیره انتشار عمومی مطالب را داشته باشم

    پیشاپیش متشکرم از توجه متقابلتون🙏🏽🌹

    نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:9 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []


  • درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
    به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند

    یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
    کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

    نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

    گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
    یک صلای آشنا به رهگذر نمی زند

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند!

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

    نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

    هوشنگ ابتهاج

    ‌💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    در ششمین روز به یاد الهه آسمانی

    تا اینجا دو قسمت از دلنوشته های الهه را به روایت خودش خوندین گفتن و نوشتن کجا ؟ گذران و تجربه ای که ادم ثانیه به ثانیه این تجارب را زندگی میکنه کجا ؟
    از اینکه دو تا از خواهرهای شیرین بعد از خودت که همبازی و دلخوشیت بودند ، را در سنین حساس عمرت از دست بدی تجربه بسیار ناخوشایندی هست و الهه از همون کودکی و نوجوانی سیلی های خیلی محکمی از روزگار خورد ..

    عواقب این اتفاقات شامل تمام اعضای این خانواده میشه زنداداش الهه زن آقا حسین که فوت شده به من میگفت
    پسرم کوچیکه پنج ساله است ، اما متوجه شرایط تلخ خانواده هستش ،خون دماغ میشه وحشت میکنه و میترسه باید هی بهش اطمینان بدم من تو را دکتر بردم موضوع مهمی نیست

    دخترم مرتب میپرسه مامان چقدر زنده میمونم در چند سالگی من هم مثل بابا و عمه هام بیمار میشم و میمیرم؟

    الهه تو اوج درد و بیماری خودش به شدت نگران مهرنیا بود به من میگفت مریم من حاضرم وقتی که برای من میگذاری را برای مشاوره مهرنیا بگذاری .
    اینقدر که مهرنیا مشاوره واجب و در بحران هست

    چون زندگی تلخ گذشته خودم در مهرنیا میبینم
    از وقتی باباش فوت شده انگیزه به زندگی وعلاقه به درس نداره ، پراز خشمه ، به کارهای حاشیه ای خودش مشغول میکنه دلم میخواد با مشاوره بردن کمکش کنم کاری که باید برای من میکردند نکردند و من مطمئنم که این بچه مثل من تمام آرزوهاش دفن کرده ....

    ( همون موقع در اولین فرصت برای مهرنیا جلسات مشاوره ترتیب دادم که هم به مهرنیا کمک کرده باشم هم به این واسطه ، الهه آرامش بیشتری داشته باشه
    و گفتم جلسات مشاوره مهرنیا ارتباطی به تایم های که من تو صحبت میکنیم نداره و من دلم میخواد این جلسات را به مهرنیا هدیه بدم
    الهه قبول نمیکرد به سختی و اصرار من قبول کرد از بس بلند نظر و مناعت طبع داشت
    بهش گفتم الهه خیال راحت راحت باشن من ادمی نیستم که برای گرفتن هزینه مشاوره رودربایستی کنم از دختر خاله خودم هزینه گرفتم چون شغل منه و من راحت بخوام بگیرم در مورد هزینه میگم اما این دلی است .خواهش میکنم قبول کن با کمال میل دلم میخواد به مهرنیا هدیه بدم ...

    گفتم لزومی هج نداره مهرنیا یا بقیه بدونند من هزینه نمیگیرم که جلسات جدی بگیره ...خلاصه الهه قبول کرد و گفت قول میدم حالم خوب شد برات جبران کنم
    (الهه پس کو قولت همین الان این کامنتت مجدد توی پیامها واتساپ دیدم 🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭)

    اینجا یه اقرار بکنم هر زمان من بلا استثنا به مهرنیا مشاوره میدادم یه اتفاق تکرار میشد از جای که اصلا از قبل فکرش نمیکردم یه برکت به اندازه چند برابر پول مشاوره وارد زندگیم میشد
    و تکرارش توجهم جلب کرد و یه روز حس کردم شاید اینها به واسطه رنج و معصومیتشون عزیز این هستی و خدا باشند

    و چقدر خوشحال شدم که این افتخار خوب خدمت دادن براشون نصیبم شده

    تو همین این چند روز که الهه فوت کرده چند باربه مهرنیا یاداور شدم که تو تنها نیستی و من همیشه کنارت برای مشورت و راهنمایی هستم چون به عمه الهه قول دادم .... تو دلت غم نباشه دختر نازم

    چیزی که تو این خانواده خوب با حجم دردهای
    که پشت سر گذاشتند برام جذاب و قابل تحسین بود این بود که با وجود اینهمه درد که پشت سر گذاشتند ک داخلش بودند باز دلخوشی های کوچیک برای زندگیشون جور میکردند

    مثلا الهه چند روز قبل عید حالش بسیار بد شد و بیمارستان بستری شد
    فقط چند ساعت به سال تحویل مونده بود به خونه رسیدن اما الهه فیلم برام فرستاد که مامانش در تدارک چیدن سفره هفت سین است

    برای الهه مرتب گل می خرید روی میز میگذاشت که الهه ببینه دلش باز بشه
    من خانواده هایی دیدم که زن خونه ،حوصله پهن کردن سفره ناهار و شام را نداره چه برسه به سفره هفت سین .

    تو این حال بد الهه دو تا سفر مادر و دختری با هم رفتند یه تبریز رفتند این اخری ها یه مشهد رفتند الهه فیلم های بانمک کل کل کردن خودش و مامانش برام میفرستاد اینقدر از دستشون میخندیدم

    چند وقت پیش عروسی فامیلشون بود الهه و دختر برادرها و مامانش همه موهاشون آرایشگاه درست و آرایش کرده بودند من واقعا میدیدم چقدر لذت میبردم
    همیشه گفتم اینکه ادمها میزان مشکلشون چقدر هست
    مسئله نیست ، باید نگاه کرد که تاب اوری ، صبر و ظرفیتشون به چه میزان است ممکنه یه مشکل کوچک یه ادم از پا دربیاره ولی یه مشکل خیلی بزرگتر برای ظرفیت یکی دیگه اندازه یه فشار دادن با انگشت باشه

    برای همین من هیچ وقت میزان دردهای ادمها را با معیار خودم و بقیه مقایسه نمیکنم

    میخوام بگم در مورد این خانواده حس میکردم در کنار رنج و درد بی نهایت که الان همه شماها هم میگید چگونه این مادر و بقیه بازماندگان طاقت اوردند ؟ این است که ، انگار یه صبر جمیل و جلیلی خدواوند در وجودشون به ارمغان گذاشته .....که شاید در باور و درک خیلی ها گنجانده نشده

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    الهه نوشت :۲۷ سالم بود،۱۲ سال از مرگ فاطیما گذشته بود،سنگ قبرش کهنه شده بود،کنار سنگ قبر عاطفه ک پر از گیاه و درخت سبز روییده بود.دیگه مثل قبل،هر هفته ،پنج شنبه ها،ارامگاه نمیرفتم و همه چی به روال طبیعی خودش پیش میرفت،من تو سن ۲۲ سالگی ازدواج کردم و وارد بخشی مهمی از زندگیم شده بودم.حالا دیگه به تنها خواهرم بسنده کرده بودم و عاطفه و فاطیما از ذهنم کمرنگ شده بودن....بعد فوت اون دوتا،وابستگی عجیبی به الهام پیدا کرده بودم.الهام تنها خواهری بود ک برام مونده بود.ترس از دست دادن الهام،همیشه تو زندگیم نقش بر میبست.من سومین بچه و اولین دختر خونواده بودم،دو تا برادر بزرگتر از خودم داشتم،امیر و حسین....


    هیچ وقت نگران از دست دادنشون نبودم چون شنیده بودم ک ژن بیماری و تومور تو دخترها بروز کرده و همیشه استرس اینو داشتم ک الهامو از دست میدم...
    همه چی طبق روال روزمره،پیش میرفت ک تو مراحل ازدواج و نامزدی بودم ک بابام تو مراسم ازدواج حسین،شب حنابندونش،تشنج میکنه و میبرنش بیمارستان....مراحل درمان،طبق روال ببمارستان انجام شد و بابا رو برگردوندن....فردای اون روز،بابا حالش تو عروسی حسین،اصلا خوب نبود.همه نگران و دپرس بودیم...اون شب با تموم استرس و نگرانی هاش گذشت و جواب ازمایشات بابا اماده شد و جواب مثبت بود....تومور مغزی،توده در جایی رشد کرده ک امکان جراحی و درمانش وجود نداره.وای خدای من....دوباره تکرار مکررات،دوباره سیاهی،دوباره،استرس،دوباره بیماری،دوباره طعم گس و تلخ از دست دادن....


    میدونید چیه؟!یه جوری شده بود ک حتی دیگه رومون نمیشد بگیم:باز هم تومور مغزی....باز هم بیماری،باز هم این زنجیره ی سیاه پرتکرار....من تازه جشن نامزدی گرفته بودم و توی تحقیقاتی ک برای دختر یه خونواده انجام میشد،چند نفری به موضوع بیماری و تومور و موروثی و مرگ دخترها اشاره کرده بودن.اینبار خود پدر خانواده درگیر این بیماری شده،خونواده ی همسرم مدام بهم گوشزد میکردن ک چکاپ کنم و برای بچه دار شدن تو اینده،دقت زیادی داشته باشم.احساس سرخوردگی میکردم ولی به ظاهر مقاومت نشون میدادم و به حرفای اطرافیانم نیشخند میزدم.خیلی مزخرف بود ک از جنس بیماری و از علت و فوت خونوادت خجالت بکشی ولی من اون روزها واقعا ....


    بابا مدام تشنج میکرد و باید حواسمون بهش بود.کسی خبر نداشت ک کی و کجا قراره دوباره تشنجش تکرار شه،به ظاهر حالش خوب بود ولی یهو حالش بد میشد...مامان چهارچشمی ازش مراقبت میکرد،همه ی مسئولیت های زندگی روی دوش مامان بود.حتی نگهداری و پرستاری از بابااااا.انگار ک ما بچه ها،هیچ مسئولیتی در قبال پدر نداشتیم.امیر و حسین ک سرگرم زندگی و زن و همسر بودن،من هم سرگرم خرید جهیزیه و سور و ساط عروسی....همه ی مخارج جهیزیه و مراسمات با خودم بوده،باید کار میکردم و از پسش برمیومدم.الهامم دانشجو بود و توی یه شهر دیگه مشغول درس خوندن...الهام هم خودش از پس مخارج درس و دانشگاه برمیومد و دختر قوی ای بود.گاهی وقت ها برادرهام یه کمکی بهش میکردن ولی زندگی سخت شده بود،هر کسی باید گلیم خودشو از اب بیرون میکشید.یکی از همون شب ها ک برای روز پدر و تبریک و هدیه دادن به خونمون رفته بودم،بابا رو با صورت زخمی و کبود و ورم کرده دیدم،یهو جا خوردم،خشکم زده بود،به مامان نگاه کردم و سوالات پی در پی رو شروع کردم..

    .مامان:به بابات گفتم بره تا سوپری سر کوچه،خرید کنه،تخم مرغ و گوجه و کاهو بخره،وقتی ک برگشت،خیالم راحت شده ک ختم به خیر شده،حولمو ورداشتم و رفتم دوش بگیرم،وقتی برگشتم،دیدم بوی سوختگی میاد و دود همه ی خونه رو برداشته،دوییدم سمت اشپزخونه،بابا رو دیدم پای گاز افتاده،پیازا تو تابه جزغاله شده بود.شانس اوردیم ک روغن نریخته رو صورتش....بابا موقع اشپزی کردن،تشنج کرده بوده،اونجا بود ک فهمیدیم چقدر باید حواسمون بهش باشه.به ظاهر پدر بود ولی در اصل مثل یه کودک سه ساله باید مراقبش میبودیم ک اتفاقی براش نیوفته.در اصل ما بچه ها کار خاصی نمیکردیم و همه ی مسئولیت نگهداری و مراقبت از پدر،به عهده ی مادر بود.
    ۲۷ ساله شدم و تقریبا ۴/۵ سال از زمان نامزدیم گذشته بود و تصمیم گرفته بودیم،مراسم عروسی رو برگزار کنیم و مستقل از خونواده هامون زندگی کنیم.


    حسابی سنگ تموم گذاشته بودم تو خرید جهیزیه و تدارکات مراسمم...
    تو شب عروسی،اخرای مراسم،بابا دوباره حالش بد شده بود و قبل از اینکه تشنجش شروع شه،بابا رو برده بودن خونه و نذاشتن مهمونا متوجه شن،حتی خودم....مامان حواسش به همه جا بود و همه چیو مدیریت میکرد.قطعا استرس زیادی رو تحمل میکرد.اون شب بخیر گذشت و ما مستقل از خونواده هامون،زیر یه سقف زندگیمون رو شروع کرده بودیم.


    هیچ چیزی مثل قصه ها نبود،هیچ حس خوبی وجود نداشت،هیچ لذتی تو زندگی مشترکمون نبود،همش خیانت،سردی،تاریکی....اینده تار دیده میشد.شش ماه دووم اوردم ک تحمل کنم،بعدش دیگه نشد ک نشد...بعد شش ماه،استارت قهر و اشتی ها زده شده بود.خلاصه اینکه بعد از یه سال از زندگی زیر یه سقف،تصمیم گرفتم جدا شم.۲۷ ساله شدم و تصمیم به طلاق...من به طلاق فکر میکردم و الهام به ازدواج....باید صبر میکردم تا مراسمات خاستگاری از الهام تموم شه و وارد زندگی مشترکشون شن و بعد من جدا شم.

    الهام تو تایم کمتر از یه سال ازدواج کرد و وارد زندگی مشترکش شد و یه صبح ک چشاشو وا کرد و از تختش بلند شد،خونابه ی زیادی رو تختش مشاهده کرد و متوجه درد شدید سینه ش شده بود،به دکتر مراجعه کرد و بعد مراحل اقدامات پزشکی،جواب بیوپسی الهام اماده شد،سرطان سینه....گرید ۳...تخلیه کامل و ۱۷ جلسه شیمی درمانی....تازه عروس قصه ی ما درگیر سرطان شده بود.شوهرش مسئله رو با من در میون گذاشت،قرار شد ک کسی از این جریان باخبر نشه.جز خونواده ی خودش و من....مامان نباید چیزی متوجه میشد چون ظرفیتش پر بود،کدوم مادری از خبر مبتلا شدن تازه عروسش به سرطان پس نمیفته؟!تازه عروس ۲۳ سالش مبتلا شده بود،اینبار به تومور مغزی نه،سرطان...حالا فکرشو بکنید ک من چی کشیدم از این همه درد و رنج و مخفی کاری....


    ا سینه ش رو تخلیه کرده بودن،باید شیمی درمانی سریعا اغاز میشد....من تصمیم به جدایی داشتم....مادر از پدر مراقبت میکرد...مدتی تو خونه ی الهام زندگی کردم و ازش پرستاری کردم.پرستاری از الهام خیلی سخت نبود،چون همسرش از وضع مالی خوبی برخوردار بود.همه چی درست و حساب شده پیش میرفت.من هم قهر بودن با همسرم رو بهونه خوبی قرار داده بودم برای نرفتن به خونه و موندن و مراقبت از خواهرم....


    الهام و همسرش تصمیم داشتن برای زندگی به سوئد یا کانادا برن و تو همین حین،الهام دچار سرطان شده بود و برنامه به کل تغییر کرد،امکان اینکه تو تهران بمونن و مامان و داداشا از الهام بیخبر باشن و نبیننش وجود نداشت.پس به این نتیجه رسیده بودن ک ادامه ی درمان رو تو ترکیه انجام بدن.پس تصمیم به مهاجرت به ترکیه گرفتن.باید سریعا شیمی درمانیش شروع میشد.تکلیف الهام ک مشخص شده بود،باید درمانش رو ادامه میداد.تکلیف مامان و داداشا ک مشخص بود و قرار شد از چیزی اطلاعی نداشته باشن.این وسط فقط من بلاتکلیف بودم.تنها خواهری ک وابستگی عجیبی بهش داشتم ،درگیر سرطان شده بود،باید از ایران میرفت و من تو ناباوری خاصی قرار داشتم.من ساری زندگی میکردم،الهام تهران...اوضاع کار و زندگیم گره خورده بود،هیچی سر جای خودش نبود.نمیتونستم تصمیم بگیرم ک بالاخره چی کار بکنم...همسرمم از این موقعیت نبودنم و کمرنگ بودنم،نهایت استفاده رو کرده بود.حسابی به خودش اجازه ی خیانت کردن رو داد و حسابی خوش گذروند.


    نمیتونستم چطور ازش جدا شم و حوصله ی مسیر دادگاه و جدایی رو نداشتم.جونی برام نمونده بود.نگران از دست دادن خواهرم بودم...توی همون موقعیت ها بودم ک تصمیم گرفتم یه سری برگردم شمال و یه سری وسایل مورد نیاز و فورث،برای خودم بردارم،حوصله ی رو در رو شدن با همسرمم نداشتم.اصلا دوست نداشتم،چشمم تو چشش بیفته.به تنها چیزی ک فکر میکردم،خواهرم بود.اشکم دم مشکم بود،صدای زنگ تلفن،بدنمو به لرزه در میاورد،همش منتطر خبر بدی بودم....بالاخره رسیدم خونم،کلید خونه رو جابجا کردم،هر کاری کردم،هیچ تکونی نمیخورد،انگار قفل در تعویض شده بود،..

    ادامه دارد ......

    نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 22:10 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • حواست هست؟ زندگی، حتی وقتی انكارش می‌کنی، حتی وقتی به آن بی‌اعتنايی، حتی وقتی از قبولش سر باز می‌زنی، از تو قويتر است.
    از همه‌چيز قوی‌تر است.
    آدم‌ها از اردوگاه‌های كار اجباری برگشتند و دوباره زاد و ولد كردند.
    مردان و زنانی كه شكنجه شده‌ بودند، مرگ نزديكان و خاكستر شدن خان و مانشان را ديده بودند، دوباره دنبال اتوبوس دويدند، دوباره درباره‌ی هوا حرف زدند و دخترهايشان را شوهر دادند.
    باور كردنی نيست، اما همين است ديگر. زندگی از هر چيزی نيرومند‌تر است
    .

    من او را دوست‌داشتم
    👤آناگاوالدا

    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞‌


    در پنجمین روز به یاد الهه آسمانی

    قبل از اینکه دومین قسمت از دست نوشته الهه از خاطرات زندگیش را بخونید
    میخواستم به دو نکته توجهتون را بیشتر جلب کنم
    اول اینکه اگر خوندن این تجربه ها از تاب و تحملتون خارجه و تاثیر منفی روی خودتون و زندگیتون میگذاره خواهش میکنم که این قسمت های به یاد الهه را فعلا دنبال نکنید چون من هدف و نیتم‌را قبلا گفتم دلم نمیخواد بلعکس بشه و موجب آزار بقیه بشم

    صد البته هرکی بخونه متاثر و ناراحت میشه اما یه وقت نوع اندیشه و نگاه کردن به مسئله باعث تلنگر به زندگی میشه ومخاطب میتونه برداشت عمیق و مهمی برای خودش و زندگیش از مطلب داشته باشه

    حتی امروز به این فکر میکردم ادامه نوشته ها را به صورت پست رمز دار و خصوصی منتشر کنم که دیدم مخاطب های جدیدی کامنت گذاشتند و شاید درست نباشه وسط خوندن ماجرا آنها را رها کنیم

    خود من هم که ماجرام فرق میکنه شغل من مستقیم با روایت ها و رنج های انسانها مرتبط است و با افتخار همراه ، همپا ، همدل بیش از صدها روایت از زندگی آدم های مختلف بودم و هستم که با نهایت آگاهی تمام جوانب و رنج های کارم پذیرفتم چون شغلم همیشه گفتم عشق منه .... و بابت تاب آوریم روی خودم کار میکنم که درمانگر خوب و با اقتداری باشم .

    مورد دوم کامنت های که گرفتم همه متاثر بودید از تجربه سوگ و داغی فرزندانی که مامان الهه باهاش روبه رو شده
    دقت کنید فقط فقدان و از دست دادن نبوده ،جیگر گوشه های این مادر بیمار شدند و مادر شاهد به تحلیل رفتن بی نهایت و ناتوان شدن بچه هاش تا روز آسمانی شدنشون بوده مجبور بوده خودش تا اخرین لحظه ازشون پرستاری و مراقبت کنه

    همه بازماندگان این خانواده از سمت پزشکان قطع امید شدن عزیزشون را میدونستند که خیلی زود برای همیشه از پیششون میره ....

    میگفت خواهرم عاطفه و حسین برادرم که تومور مغزی گرفتند قدرت بینایی ، تکلم ، راه رفتن همه را از دست دادند و بازماندگان شاهد تمام زجزهای عزیزشون بودند

    حسین از زمانی که بیمار شده تا فوت کرده فقط پنج ماه زندگی کرده تمام این بلا و از کار افتادن و ناتوان شدن در پنج ماه سر یک جوان ورزشکار حرفه ای افتاده

    من بیماری را کشیدم و دیدم میدونم چه بلاهایی جبران ناپذیر و تلخی را بر سر بیمار و خانواده اش میاره ... یه مرگ بی دردسر و آسونی به هر حال نبوده
    تو این بیماری وقتی برای نجات عزیزت از جونت مایه میگذاری و اخرش بیمارت تلف میشه... انگار درد خستگی تو عمق جونت تا ابد میمونه

    چون این اتفاق بیماری تکرار شده این مادر و پدر و بقیه فرزندان همیشه تو دلشون هراس بوده که این اتفاق برای بقیه تکرار نشه

    ترسی بیماری خودشون و بقیه اعضای خانواده همیشه همراهشون بوده
    نیش و کنایه و قضاوت مردم ابله را هم این وسط باید به جون میخردن ...
    در جامعه گاهی با بیمار و خانواده بیمار طوری رفتار میشه انگار خطارکار و مجرم هستند

    و اینها با این نگاه و دید بقیه یه جورهایی من اینو قشنگ حس کردم انگار در زندگی خیلی از حق و حقوق طبیعی آدمها را برای خودشان قائل نبودند

    یه جورهایی اینقدر درگیر بحران و مصیبت بودند فرصت آرزو داشتن را نداشتند با وجود اینکه همه بچه ها بسیار زیبا و جذاب بودند من عکس و فیلم هاشون دیدم مادر خانواده خیلی زیباست و بچه ها جذابیت و زیبایی مادر را به ارث بردند

    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞

    الهه نوشت :اولین بار مفهوم از دست دادن رو تو سن ۱۰ سالگی تجربه کردم....


    ۵ سال از نبودن عاطفه گذشته بود،من ۱۵ ساله شدم و اول دبیرستان درس میخوندم.تو بهبهه ی درس و رقابت با همکلاسی و دختر خاله و دوست هم سنم بودم،واسمون مهم بود ک چه کسی بیشترین نمره رو از امتحانات اون روزا میگیره،انگار ک مدال افتخار به گردنمون مینداختن،زکیه صادقی،دختر درس خون کلاس ک همش با معدل ۱۹/۸۰ تا ۲۰ هیچ رقیبی نداشت و از قضا همسایه ی دیوار به دیوارمون بودن،هر چقدر باهاش رقابت میکردم،فایده ای نداشت،مخ ریاضی بود و من تو ریاضی ضعیف بودم،فاصله ی نمراتمون زمین تا اسمون بود.دست از رقابت با زکیه برداشتم و رقابت با زهرا ،همسایه پشت خونمون و زهره،دختر خالم رو شروع کردم.واسه هر سه تامون مهم بود ک کدوم یک از ما نمره ی بیشتری رو گرفته و یه جورایی پیروز میدان میشه.من همیشه تو امتحانات ریاضی،کمترین نمره رو میگرفتم و عوضش تو بقیه ی درس ها،بیشترین نمره....معدل ترم اولم با ۱۸/۹۸ به اتمام رسید،طبق معمول زکیه ۱۹/۶۰ و من با این معدل و زهره و زهرا و المیرا ک از رقبای هم به حساب میومدیم،کمتر از نمرات من قبول میشدن.


    تو همون بهبهه بود ک فاطمیما،خواهر کوچیکم ک کلاس اول دبستان بود،تو مدرسه و سر کلاس،خون دماغ شد و مدیر مدرسه فاطیما رو با ابدارچی مدرسه،فرستاده بود خونه....در رو وا کردم و فاطیما رو با مقنعه ی خونی و حالت رنگ پریده دیدم...


    تموم وجودم به لرزه درومده بود.فاطیما بخشی از وجود من بود.مامانم اونو به دنیا اورده بود ولی من تقریبا برای بزرگ کردنش،وقت و زمان زیادی گذاشته بودم.مثل یه مادر بهش وابسته بودم و ازش مراقبت میکردم.


    لباساشو اتو میکردم،بهش اداب و معاشرت و طرز صحبت کردن شیک و پیک رو یادش میدادم،دوست داشتم متفاوت از بقیه ی هم سن و سالاش باشه.برام مهم بود ک مشقاشو درست و با خط خوش بنویسه و نمره ی بیست گرفتن از همه ی درساش،برام اهمیت زیادی داشت.حسابی بهش سخت میگرفتم.تموم فکر و دین و ایمانم شده بود.حس تعلق خاصی بهش داشتم.عاشق خواهر کوچیکم بودم.روزها میگذشت و خون دماغ شدن و سردردای ریزش بیشتر و بیشتر میشد....


    یادمه اون وقتا ک تا سردرد میشدیم و سرگیجه داشتیم،مامانم شروع میکرد به نذر و نیاز کردن ک من متوجه این رفتارش نمیشدم....تا اینکه یه روز ک هی به ساعت نگاه میکردم ک‌ چرا فاطیما نیومده و چه اتفاقی افتاده و زنگ خونه رو زدن،دوباره ابدارچی مدرسه،ولی اینبار فاطیما باهاش نبود.مامانمو خواست ک بیاد دم در و منم همراه مامان شاهد شنیدن جملاتی بودم ک بشدت بدنمو لرزوند،فاطیما دوباره خون دماغ شده بود و امبولانس زنگ زده بودن و برده بودنش برای تست و عکس و سی تی اسکن....مامان به سر و سینه ش میکوبید....چادرشو برداشت و با دمپایی های لنگه به لنگه،راهی بیمارستان شد و من از ترس اینکه چه اتفاقی افتاده،مدام اشک میریختم....انقدر هم دختر خجالتی بودم ک نمیتونستم حتی احساس خشم و عصبانیت و ترسم رو ابراز کنم.


    مدام فکرای پلیدی تو سرم میومد.چند ساعت بعد،زنگ خونه به صدا درومد و با عجله رفتم در رو وا کردم،پابرهنه و شتابزده....
    فاطیما رو دیدم در حال خوردن ساندیس گلابی،مامان هم ریلکس و اروم بود و با دیدن پاهای برهنه ی من،شروع کرد به غر زدن....با خودم میگفتم:
    شما خبر ندارید ک تو این چند ساعت،چی به من گذشته،خبر ندارید ک قصد داشتم خودمو بکشم،حالا پای برهنه من چه اهمیتی داره،فوقش دم شیر اب،ابکشی میکنم دیگه....از مامانم عصبانی بودم ک چرا الکی غر میزنه و درکم نمیکنه.


    خلاصه اون روز بخیر گذشت و من فاطیما رو دوباره در اغوش گرفتمش.
    روزها گذشت و جواب سی تی اسکن فاطیما اماده بود،تومور مغزی....توده جای حساسیه و قابل جراحی نیست.


    این خبر یه جورایی به گوشم رسیده بود،منتها خیلی علنیش نکرده بودن چون نمیخواستن دیگران قضاوتی رو دخترای اقای شعبانی داشته باشن ک عنگ مریض بودن و موروثی بودن و این حرفا بهشون بخوره.
    از حالت های مامان و بابا و گریه ها و نذری دادنای مامان متوجه میشدم اوضاع خوب پیش نمیره.شک کرده بودم ک جریان چیه ولی نمیخواستم باور کنم ک فاطیما هم درگیر تومور مغزی شده....


    رفتارهای فاطیما هر روز کند تر و کندتر میشد،هر روز لاغرتر و ضعیفتر....امتحانات ترم دوم شروع شده بود،همه تو استرس پاس کردن امتحانات بودن و من استرس از دست دادن فاطیما رو داشتم....
    برگه های امتحانی رو سفید و بدون نوشتن کلمه ای،تحویل میدادم،دیگه برام درس و مدرسه مفهومی نداشت.با خدا قهر کرده بودم...دیگه هیچ چیزی برام با ارزش نبود.حتی دیگه رویای وکالتو از ذهنم پاک کرده بودم،فقط دوست داشتم بمیرم.


    فاطیما هر روز رنجورتر و بیمارتر میشد.
    بیناییش رو از دست داده بود.صداشو از دست داده بود،اندام حرکتی بدنش دیگه کار نمیکردن و مدام بهش مسکن تزریق میشد تا مرگ راحتری داشته باشه.دکترش جوابش کرده بود.من هر روز بالای سرش مینشستم و نوازشش میکردم،دلم برای صداش تنگ شده بود،برای شیطنت هاش...با یه لوله ی باریک بهش سوپ یا ابمیوه تزریق میکردن...بهش سوند وصل شده بود،من هم روح و جسمم تاریک و تاریکتر میشد،زندگی بدون فاطیما برام هیچ مفهومی نداشت،شش ماه تو بستر بیماری بود و من انگار شش سال رنج و عذاب کشیدم.


    یه روز از روی خشم و عصبانیت و عشق،دستشو محکم فشار دادم تا صدایی ازش دراد،از درد زیادش یهو یه آهی گفت و همه با شنیدن صدای ناله ش،دورش جمع شدن و مامان مدام اشک میریخت و خداروشکر میکرد بابت معجزه ای ک رخ داده و دختر کوچولوش صداش بعد مدت ها درومده،خبر نداشت من چه کار احمقانه ای انجام دادم.چه بیرحمانه و وحشیانه صدای ناله ی فاطیما رو به گوش بقیه رسونده بودم.
    بعدش دیگه هیچ صدایی ازش بلند نشد.


    یه روز که از مدرسه به خونه اومدم،دیدم دوباره در خونه بازه و همسایه ها تو خونمون جمع شدن و مامان و بابا به سر و بدن خودشون میکوبن و دیگران دلداریشون میدادن.
    اروم اروم با تپش قلب شدید وارد خونه شدم،خداروشکر پارچه ی سیاه روی صورت فاطیما کشیده نشده بود.فاطیما زنده بود و نفس میکشید،صدای نفس هاش بلند بود و خرخر میکرد،مشخص بود به سختی نفس میکشه،ولی جریان چیه و چرا همه جمع شدن؟!
    چرا به مامان دلداری میدن؟!
    فاطیما ک زندست...
    از همه ی ادم هایی ک اونجا بودن متنفر بودم.دوست نداشتم ببینمشون،اون ادم ها بهم استرس عجیبی میدادن.
    ندای یک روز شوم دیگه....
    کیفمو یه گوشه ی اتاق رها کردم و با لباس فرم مدرسه م،رفتم تو کمد دیواری و روی رخت خواب ها دراز کشیدم و شروع کردم به اشک ریختن و غر زدن....استرس تموم وجودمو گرفته بود،نفسام بالا نمیومد،هیچ کسی هم دنبالم نمیگشت،انگار اصلا وجود خارجی نداشتم.صدای خرخر کردن نفس های فاطیما رو میشنیدم و به پهنای صورتم اشک میریختم...


    صدایی به گوشم میرسید،خالم برای یکی از خانم ها تعریف میکرد ک فاطیما در حال جون دادن و رفتن بود ک مامانم جیغ زد و دوباره برگشت و از همون موقع،بچه داره زجر میکشه.با صدای جیغ مامان،همسایه ها هم جمع شده بودن و دور مامان و بابا نشسته بودن تا باعث دلگرمی اون ها باشن.


    تقریبا صدای نفس های فاطیما ۱۲ ساعت به گوش میرسید و در اخر هم ساعت ۵/۵ صبح،صدای مامان رو میشنیدم ک بچم داره زجر میکشه و من خودمو تو زجر بچم مقصر میدونم.
    تو همون حول و حوش بود ک مامانمو میدیم ک جلوی دهنش رو گرفته و داره به سر و صورت خودش چنگ میزنه و صدای عمومو میدیدم ک مدام تکرار میکرد،کسی جیغ نزنه،بچه رو جون به سر نکنید..‌.


    یهو سکوتی برای چند لحظه همه جا رو فرا گرفته بود و دیگه صدای نفس کشیدن فاطیما به گوش نمیرسید و چند لحظه بعد،صدای شیون مامان و به در و دیوار کوبیدن بابا بلند شد و از تو کمد دیواری بیرون اومدم و با دیدن چادر مشکی رو صورت فاطیما همه ی بدنم خشک شده بود.از مامانم متنفر شده بودم ک چه راحت سکوت کرد تا فاطیما بمیره و اونو مقصر مرگ فاطیما میدونستم.
    از اینکه همه منتظر مرگش بودن باعث شد برم یه چاقو از تو اشپزخونه وردارم و برم یه گوشه،رگمو بزنم.
    ولی جسارتشو نداشتم،چند بار چاقو رو روی رگم گذاشتم و برداشتم،چند بار جلوی قلبم گرفتم و جرات فرو کردنش رو تو قلبم نداشتم...‌زندگی بدون فاطیما مثل تاریکی بود و سردی....فاطیما رفت و کارنامه تحصیلی پایان درس هم اماده شد،خودم از جواب امتحاناتم خبر داشتم ولی مامان با افتخار و با اطمینان،مثل همیشه،رفت ک از نمرات دختر درسخونش مطلع شه و غبغبی باد کنه و از اینکه دخترش مثل همیشه،با معدل خوبی نسبت به هم کلاسی هاش قبول شده یکمی هم جلوی خالم،مامان زهره و دخترای همسایمون یکمی هم فخر بفروشه....


    یهو با چهره ی عصبانی و حال بد زنگ خونه رو فشار داد و الهام،خواهر وسطیم در رو وا کرد و مامان با خشم زیاد اومد سمتم و کارنامه رو تو صورتم پرت کرد...
    این چه افتضاحیه ک به بار اوردی!؟!
    این چه فضاحتیه؟!
    این چه سمی یه؟!
    چقدر من خجالت کشیدم ک خانم مدیر کارنامه ت رو دستم داد....چقدر جلوی خانم فلانی خجالت کشیدم ک دخترم مردود شده؟!
    تو چه غلطی میکردی؟!
    چرا درس نخوندی؟!
    مگه تو خونه چی کار میکردی ک این شده نمراتت؟!
    من فقط به مامان نگاه میکردم،بدون اینکه حرفی بزنم،فقط اشک میریختم...حتی انرژی جواب دادن و توضیح دادن کارامو نداشتم.
    هنوز از مامانم متنفر بودم بخاطر اون اتفاق....انقدر افسردگی روم غالب شده بود ک تموم روزم با سکوت و گریه میگذشت.


    هر روز در اتاقمو میبستم و رژ لب قرمز مامانو ک با چوب کبریت تهشو به سختی بالا میاوردم رو به لبم میزدم و شال مشکیش رو رو سرم میذاشتم و جلوی اینه مینشستم و به اینه خیره میشدم و گریه میکردم.مدام با خودم تو اینه حرف میزدم و تو خیالات خودم با فاطیما زندگی میکردم.
    تو کارنامه تحصیلی من ترم دوم و سوم،هیچ نمره ای ثبت نشده بود و جلوی همه ی درس ها مردود اعلام شد.
    معدل نهایی صفر
    انضباط ۲۰


    مرگ همه ی ارزوها و رویاهای من از اونجا شروع شد.
    هیچ کس منو به روانشناس یا مشاوره ای ارجاع نداد تا علت رفتار و دلیل مردود شدنمو بفهمه...از مدیر مدرسه تا مادرم،همشون تو مرگ ارزوها و رویاهام مقصر بودن.
    من مجبور شدم دوبار سال اول دبیرستان رو بخونم و از اینکه همه ی هم کلاسی هام وارد مرحله ی بعدی شده بودن و من با تموم حس زندگی و درس خون بودنم مجبور بودم ک زندگیمو دوباره تو اون سال نحس تکرار کنم.....
    همه ی ارزوهام تو سن پونزده سالگی در همون مدرسه و همون محله دفن شده بود.

    ادامه دارد .......😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:57 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دیروز اینجا یکشنبه روز تعطیل بود از صبح باربد چند بار گفت مامی باید امروز حتما از خونه خارج بشیم یه قدمی یه دوری بزنیم
    ناهار که خوردیم گفت ساعت چهار فکر کنم ساعت خوبیه بریم ...
    ساعت چهار گفتم هوا گرمه

    ساعت پنج آمد گفتم آفتاب نمیبینی من نمیتونم الان تو این هوا بیرون برم

    ساعت شش آمد ، گفت : دیگه الان هوا خوبه بهانه نیار بلند شو تا میکروس بزرگه پیاده بریم و برگردیم

    گفتم شما کار واجبی داری که اصرار داری باید امروز بیرون بریم ؟

    گفت نه من هیچ کاری خودم ندارم اما باید بیرون بریم کار واجبم شما هستی

    گفتم چه واجبی ؟

    گفت چون تو ادمی هستی که اهل بیرون رفتنی حتی شده بری تا سر کوچه و بیای ،الان میبینم چند روزه همش داخل خونه موندی انگار به این مدل خونه موندن عادت کردی ... من باید به زور هم شده حال و هوای فعلیت عوض کنم تو نیاز تغییر شرایط داری

    ( الهی من دورش بگردم که اینقدر باشعوره و در مورد من شناخت خیلی خوبی داره و درست میگه
    در ضمن بچه های نوجوان زیاد حوصله بیرون رفتن با والدین را ندارند چون مدل لذت هاشون متفاوته باربد هم مستثنی نیست یعنی ایران بودیم خیلی جاها دیگه با من و حسن نمی آمد اما اینجا واقعا با انعطاف و درک متقابل خیلی موقع ها من را همراهی میکنه )

    بهش گفتم واقعا حال بیرون آمدن ندارم اما اینقدر انگیزه تو برام قشنگه که میام که با هم بریم قدم بزنیم اما شرایط انجام فعالیت دیگه ای ندارم

    گفتم باشه فقط قدم میزنیم

    خلاصه دست در دست باهم‌رفتیم، گاهی تو راه همدیگر را بغل میکردیم میبوسیدیم

    فقط قدم زدیم هیچ چیز نخوردیم هرچی بهش گفتم برای شما تنها بگیرم من میلی ندارم گفت نه میگذاریم برای یه تایم دیگه
    میریم خونه شام را باهم میخوریم

    تو راه که بودیم یه جاهای که تو خودم بود با ریتم زمزمه میکردم:

    از خون جوانان وطن لاله، جانم لاله خدا، لاله دمیده

    در ماتم سرو قدشان، سرو جانم ، سرو خدا ،سرو خمیده

    در سایه گل بلبل ازین غصه خزیده

    گل نیز چو من در غم ،چو من در غمشان جامه دریده

    چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ ،نه دین داری نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ

    بعد باربد گفت مامی میدونی از صبح که بیدار شدی چند بار این شعر داری با خودت میخونی انگار تمام ذهنت این شعره شده

    یهو به خودم آمدم ،یه آهی کشیدم گفتم به یاد مهسا امینی میخونم به تعدادی که این شعر خوندم حواسم نبوده ... ولی خیلی ذهنم به این دختر و حواشی پیش آمده اش گره خورده

    من ایران نیستم ولی هر اتفاقی برای هموطنم و وطنم بیفته ، حال من هم گره میخوره به حال و هوایی که در ایران است

    میخواستم برای الهه که مینویسم تا پایان نوشته هام پست غیر دیگری ننوسیم
    اما از آنجایی که ایران ماتم ها و داغ هاش تمامی نداره از این درد باید بریم سر درد بعدی ....
    و حادثه ای که برای مهسا پیش آمد روح و روانم جریحه دار کرد

    روایت مهسا امینی دختر مظلوم کرد با پرکشیدن الهه
    برای من تلخ در تلخ شد ...

    یک نقد داشتم شاید در گذشته خودم هم از این خامی ها و از روی نا آگاهی ها این مدل خودخواهی را داشتم اما الان دیگه با فهم امروزم این مدل نگاه را نمیپسندم
    مثلا میبینم یه عده ادم معروف و غیر معروف خارج رفته توییت و کامنت با این مضمون میگذارند .. خوشحالیم که ما از ایران رفتیم و دخترمون را از این وضعیت نجات دادیم که در آینده به سر نوشت مهسا دچار نشه

    اخه چقدر خودخواهی زیاد از این دیدگاه میباره ، دل به درد میاره ، ما نمی تونیم حتی یک دقیقه خودمون جای پدر و مادر مهسا تصور کنیم که الان چه مصیبتی میکشند
    چه فرقی میکنه مهسا هم مثل دختر زیبای من و شماست ، هموطنمون بود و همیشه فرزند ایران است

    هر فرزندی زاده ایران هست را باید فرزند خودمون بدونیم

    همین که تو شرایطش و پولش داشتی تونستی دخترت از ایران نجات بدی دیگه غم و دردی نیست .... کاش
    همدل تر و انسان تر باشیم ، نمک روی زخم نباشیم پدرش با این کامنت ها که کم هم نیستند مواجهه بشه ممکنه با خودش احساس گناه کنه که چرا اون برای خانواده اش همچین ایده ای نداشته ... تا شاهد عروس و نوه دار شدن از مهسا باشه ...که خودش ، همسرش و پسرش تا ابد دغدار دختر قشنگشون نباشند

    و درد بزرگ دیگری که این وسط با مردم رنج میده عدم صداقت و اعتماد ویران شده است

    هواپیمای اوکراینی با ۱۶۷ مسافر با شلیک موشک منهدم کردند اخرش هم گفتند خطای انسانی
    الان بیان قتل مهسا امینی را گردن بگیرن ؟
    اینها گردن گیرشون کار نمیکنه

    از طرفی ،مقابل بیمارستان کسری مردم را کتک میزنند!
    در آرامستان آیچی مردم را کتک میزنند!
    در شهر سقز مردم را کتک میزنند!

    تا این مردم کتک‌خورده قبول کنند که *مهسا امینی* کتک‌نخورده...!!!

    شگفتا از این همه تناقض گفتاری و رفتاری

    خلاصه اینجا فقط باید گفت به کدامین دردت بگریم وطنم ؟
    چه بر سرت و سرنشین هات که ما باشیم آوردند .....
    کشوری با این همه منابع انرژی ، مردم با استعداد و خلاق .... هرکی را میبینی نه دیگه انگیزه داره نه امید

    به نظرم به جای تشویق مردم به فرزند آوری ، امید را در همین هایی که هستند زنده کنید ، باید اینها باشند که بچه بتونند تولید کنند

    چون یا هر کی میبینی تو فکر فرار از این کشور هست یا قید زندگی را زده ..... حیف و دریغ از ایرانم کاش وجدانهای خوابیده کسانی که راس هستند بیدار بشه .

    کاش همه خوبی ها و امتیازها را فقط برای خودشون و بچه هاشون نخوان ...
    کاش وقتی با شکم سیر در پر قو میخوابند . بدانند خیلی کودکان از گرسنگی نتوستند بخوابند و پدرانی که از شرمندگی خانواده هاشون دست به خودکشی زدند

    اینجا مردم را برای بدحجابی میکشید فرزندان خودتون با پول ملت در کشورهای پیشرفته با بهترین امکانات و آزادی پوشش زندگی میکنند

    اینجا کسی که از قماش خودتون نباشه حتی یه قدم اجازه رشد و جلو رفتن را بهش نمیدین
    انگار ایران ارث و میراث اختصاصی شماست و بقیه مردم شهروند درجه دوم هستند

    هر کس اسم امریکا و کانادا و انگلیس به زبون بیاره از نظر شما برای شما عامل خطر محسوب میشه و همه جوره زیر نظرش میگیرید اما نزدیکان و فرزندان خودتون اونجا تحصیل و کار میکنند ، سرمایه گذاری اقتصادی میکنند
    حتی شرکت های فیلتر شکن دارند ... خدایا فقط بگو از دست اینها خودت کی ظهور میکنی ؟

    و به لطف فضای مجازی تمام این اطلاعات با سند و مدرک منتشر میشه .... اما شما با وقاحت تمام به زندگی متعفن و درویی خودتون ادامه میدین

    یادتونه چون ما فقط یه لاتاری امریکا برنده شده بودیم بر سر زندگیمون چی اوردید ؟ ؟؟؟؟؟
    من نه میبخشمتون نه فراموش میکنم ... وقتی این هم ناعدالتی و بی رحمی در شما میبینم
    با ادعای دین و اسلام برای حفظ بقای خودتون بعدها برام آشکار شد که این تجربه تلخ فقط داستان زندگی ما نبوده شما از بی دردسرترین و بی حاشیه ترین ادمهای این کشور ، از همشون با یک بهانه یه زهر چشمی گرفتید ......

    یاد یه جوک میفتم شما مصداق این جوکه هستید نمیدونم ،بخندم یا گریه کنم ?

    خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

    کارم از گریه گذشته به آن میخندم

    یه پدر بچه اش میگیره یه فصل کتک میزنه بچه میگه بابا چرا میزنی ? من کاری نکردم میگه فردا بهت کارنامه میدن من میخوام برم مسافرت فردا نیستم که برای نمره های کمت کتکت بزنم الان دارم برای نتیجه کارنامه فردات میزنمت

    و این شمایید که با صادق ترین هموطن های خودتون چه قصاص های الکی قبل از جنایت کردید ....
    یک روز در محضر پروردگار باید همه اینها را جوابگو باشید این دنیا ابدی نیست آن روز بالاخره فرا میرسه
    که باید پاسخ بدین به کدامین گناه این همه آرزوها و امیدها را خاموش کردید؟ ...بعضی را مثل مهسا یک بار کشتید و از شر خودتون راحتش کردید بعضی ها رو مثل پدر و مادر مهسا روزی هزار بار تا زنده هستید کشتید
    واقعا انسانم آرزوست ....

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    وای!
    جنگل را بیابان می‌کنند
    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
    آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
    در کویری سوت و کور
    در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
    صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
    گفتگو از مرگ انسانیت است..

    فریدون مشیری

    🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    پی نوشت :قسمت پنجمین روز از سوگ الهه را تا شب منتشر میکنم .

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:6 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • داغ ماتم هاست بر جانم بسی
    در دلم آهسته می گرید کسی ...

    👤هوشنگ ابتهاج

    🖤🖤🖤

    چهارمین روز از سوگم برای الهه آسمانی

    الهه جانم چقدر خوبه که تاریخچه پیام های صوتی و نوشتاریمون را دارم
    دیشب در خلوت و سکوت نیمه شب ، ساعت ها غرق تو و خودم بودم محو عکس ها و فیلم های قشنگت شدم

    تو دختر باذوق و بسیار شیکی بودی ، عجب سلیقه ای در انتخاب لباسهات داشتی
    با حداقل ترین امکانات قشنگی خلق میکردی
    بی نهایت زیبا خودت را آراسته میکردی

    و از همه مهمتر سیرت دلپسندت بود ،که میان این همه ذوق و رنج زندگی چقدر بی ادعا بودی ، ذره ایی شوافی در تو نبود ..

    ویس های که در زمانهای مختلف برام فرستاده بودی با قلب پر از بغض گوش کردم ... چقدر برام سخته که قبول کنم صدای این دلبر ناب ،خاموش شده

    الهه عزیزم چقدر خوب که تا بودی و فرصت بود تمام
    حس های مثبت همدیگر را به هم داده بودیم

    من تو را الهه ناز و تو من را مریم زیبا صدا میزدی .....
    آن موقع گوشم و زبانم به این صدا زدن و شنیدن مکررعادت کرده بود اما دیشب که پیام هامون را میدیدم متوجه شدم زیبایی و نازی تو قلبهامون بود که همدیگر لمس کرده بودیم

    الهه عزیزم جایگاه تو بی شک فراتر از این زمین بود ...
    رهایت مبارک الهه ناز ❤

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    قبل از اینکه بخوام خاطرات نوشته الهه که به دست خودش نوشته شده را منتشر کنم میخوام یه معرفی از خانواده الهه داشته باشم که بهتر با افراد آشنا بشید

    خانواده :
    شامل : پدر و مادر و شش فرزند

    فرزند اول : امیر متاهل دارای دوتا دختر بزرگ دوقلو ( صبا و سما )

    فرزند دوم: حسین، متاهل همسرش دخترخاله به نام رقعیه ، دارای دو فرزند دختر و پسر ( مهرنیا و مهربد )

    فرزند سوم : الهه، مجرد ( یک بار ازدواج کرده جدا شده ) بدون فرزند

    فرزند چهارم : عاطفه، مجرد

    فرزند پنجم‌: الهام ، متاهل نام همسر رضا بدون فرزند از خودش ( همسر بسیار متمول ولی همسر یک از دواج ناموفق داشته و از ازدواج اول دختری به نام دیبا دارد که با پدر و هم مادری ( الهام) زندگی میکند)

    فرزند ششم : فاطیما، مجرد

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕‌

    الهه نوشت :وقتی ۱۰ سالم بود، خواهرم عاطفه رو از دست دادم.یه سال ازم کوچیکتر بود.(۹ سال) داشت.
    دختری پرانرژی و بیش فعال ک مورد توجه اطرافیان بود.با شیرین زبونی هاش و ابراز احساسات بی دریغش،دل همه رو برده بود،درست برعکس من ک دختری خجالتی و اروم بودم،نسبت به عاطفه یه حس حسادت بچگانه و حس کمبود توجه میکردم چون نمیتونستم مثل عاطفه محبوب اطرافیانم باشم،وقتی دلبری میکرد و دیگران بهش توجه میکردن و با حرفاش قهقهه میزدن،بغض میکردم و بهش میگفتم :
    زشته،آبروی ما رو بردی،چقدر حرف میزنی،دهنتو ببند دیگه...هی مدام ازش ایراد میگرفتم....دهنتو ببند دیگه...سرمونو بردی...بشین دیگه،چقدر میرقصی؟!همه مسخرت میکنن،نمیفهمی؟!(در صورتی ک هر جمعی ازش درخواست میکرد ک براشون برقصه یا مجبورش میکردن حرف بزنه چون خوششون میومد از کلمات قلمبه،سلمبه ای ک استفاده میکرد.
    مثلا موقع رقصیدن،میدویید و میرفت،لباس خونه ش رو عوض میکرد و یه پیراهن چین چینکی ک قبلا مامان برای هر دومون دوخته بود رو تنش میکرد و یه دامن چین چینکی دیگه از روی پیراهن میپوشید تا پرچینتر دیده شه،موهای فرفریشو با یه روسری شاد ،مثل کولی ها میبست و هر چی بدلیجات داشت رو بی مهابا به سر و گردنش مینداخت و اماده ی رقصیدن میشد.
    دیگران خلاقیتش رو تحسین میکردن،بهش توجه میکردن،مثلا خالم،شالش رو دور کمر عاطفه میبست،زنداییم،از گلای رز تو حیاطمون،یه شاخه میچید و پشت گوشاش میذاشت،بعدشم ک حسابی خوش میگذروندن...
    یادمه اون پیراهن زرد خالخالی ک برای هر دومون دوخته شده بود رو عاطفه تا تولد دخترداییم برسه،ده بار تنش کرده بود و نهایت لذت بچگانه ش رو از لباسش برده بود و من تا تولد مورد نظر،فقط یک بار لباسمو تنم کردم و فقط یه بار باهاش شادی کردم.
    خلاصه اینکه با تموم لوندی های بچگانه ش،سر دردای شدیدی داشت و یهو حس میکرد ک سرش گیج میره و مجبور میشد واسه چند لحظه یه جا وایسته و بعد دوباره به شیطنتاش ادامه بده،منم بهش غر میزدم ک از بس میدوعی،از بس خودشیرینی میکنی و تو چشی....
    عاطفه شش ماه تو بستر بیماری بود،اولش با یه سرماخوردگی ساده شروع شده بود...
    داروهای سرماخوردگی افاقه نکرد و مجبور شدن،پیگیری بیشتری بکنن و متوجه شدن به تومور مغزی مبتلاست.
    دکترا پنجاه،پنجاه پیشنهاد جراحی رو داده بودن،تصمیم سختی بود،بالاخره تصمیم گرفتیم بخاطر دو،سه ماه عمر بیشترش،جراحی رو انتخاب کنیم و متاسفانه بعد جراحی،عوارض عمل،شدت بیشتری پیدا کرد و بیناییش رو از دست داده بود.
    کم کم توان حرکتیش رو هم....
    اندام هاش فلج شده بودن،قدرت تکلمش رو هم از دست داد و مثل یه چوب خشکیده،یه گوشه ی اتاق خوابیده بود و مامان ازش مراقبت میکرد.
    همش بهش نگاه میکردم و ترسی وجودمو فرا گرفته بود.اون عاطفه ای ک شور و هیجانش کلافه م میکرد،شش ماهه ک صدایی ازش در نمیاد و بهم حتی نگاهم نمیکنه....
    چرا؟!
    تنها پوئنی ک برام داشت تو اون مدت خاموش بودنش،این بود ک میتونستم مانتو و شلوار سورمه ای رنگش رو تنم کنم و از مقنعه ی دور روبان قرمزش بهره ببرم و کتونیشو پام کنم و از لوازم تحریرش استفاده کنم و حسابی تو مدرسه پز بدم ک مثلا من خیلی لاکچری ام و چند دست لباس دارم و دو تا جامدادی و ....
    هیچ‌ مفهومی از بیماری و مرگ تو ذهنم نداشتم.
    یادمه کتونیشو یواشکی از توی جاکفشی برمیداشتم و زیر مانتوم قایم میکردم و از یه گوشه ی اتاق،میدوییدم میرفتم پام میکردم ک برم مدرسه....
    میترسیدم یهو از جاش بلند شه،مچمو بگیره و شاکی شه ک چرا بدون اجازه از وسایلش استفاده میکنم....
    اون روزا تو مدرسه،مد شده بود ک پفک نمکی ها رو تو همون بسته ش ،بهش مشت و لگد میزدیم تا کاملا پودر شه،بدون اینکه بسته ش بترکه و بیرون بریزه،بعد یه گوشه از بسته ش رو سوراخ میکردیم و مثل ابمیوه ،مثلا سر میکشیدیم....یهو بسته ی پفک کاملا باز شده بود و یهو کلش ریخت رو صورت و چش و چاله م....کل مقنعه و لباس فرمم پر شده بود از پودر پفک نمکی....هی رفتم،پاکشون کنم،کار خرابتر میشد،استرس داشتم ک عاطفه اگه یه روزی بفهمه من چه بلایی سر لباساش اوردم،حتما دعوامون میشه،اخه زورشم از من زیادتر بود،تو دعوا و کتک کاری،فن های بیشتری اجرا میکرد و یه وقتایی رکب میخوردم و جا میزدم و اخرش فقط جون فحاشی کردن داشتم،حالا بماند ک دهن به دهنم جواب میداد و امکان داشت دوباره زد و خوردامون شروع شه ک من نگران همینش بودم.
    زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درومد و من با استرس زیاد،همراه هم کوچه ای هام،راهی خونه شدم.تو مسیر با خودم فکر میکردم ک قبل از اینکه به خونه برسم،مقنعه م رو از رو سرم وردارم و مانتومو وا کنم تا هم مامانم متوجه اون فضاحت نشه و هم یه وقت نکنه عاطفه از جاش بلند شه و ....
    هجوم افکار داشت دیوونم میکرد،بالاخره رسیدم به خونه،دیدم از دم در تا داخل اتاق ها،همسایه ها وایستادن ،با خودم گفتم:
    حالا با این وضعیت،مهمونی گرفتن و مهمون داشتنو کم داشتیم،با این سر و وضع کر و کثیف....صدای جیغ مامانم رو میشنیدم،صدای گریه ی فامیل و خانم های همسایه...با خودم گفتم:حتما حکمم مرگه،دوییدم و رفتم سمت دستشویی و تند تند با اب داشتم لباسمو تمیز میکردم.بعدش رفتم تو خونه و دیدم عاطفه وسط حال خوابیده و پارچه ی سیاهی رو کل بدنشه و مامانم و بابام و خاله ها دارن تو سر و صورتشون میزنن و گریه و زاری میکنن.عاطفه مرده بود و هیچ وقت تایم اینو نداشت ک از دستم عصبانی بشه و بخاطر تصاحب لوازم شخصیش ازم دلخور شه.
    اونجا بود ک فهمیدم بیماری یعنی چی؟!سکوت یعنی چی؟!مرگ یعنی چی؟!از دست دادن یعنی چی؟!سوگ یعنی چی؟!مرگ عزیزان یعنی چی؟!!!!!

    ادامه دارد ........

    نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 15:17 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن.
    چون این صدف شکستی، چون گوهر است مردن.

    چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند.
    چون جنت است رفتن، چون کوثر است مردن

    «مولانا»

    سومین روز از سوگم برای الهه آسمانی

    امروز مراسم سوم الهه است ، چند ساعت پیش از طریق مهرنیا هماهنگ کردم و با، مامانه، الهه حرف زدم . یعنی گفتم قبلش به مادرجونش بگه اگر میتونست صحبت کنه حرف بزنیم
    که مهرنیا پیام داد گفت بله میتونه حرف بزنه

    برای هم کلام شدن با مامان الهه ، به حدی از نظر احساسی در فشار قرار گرفتم انگار میخواستم سخت ترین کار دنیا را انجام بدم

    صدای درمانده و مصیبت زده اش انگار تمام روح و روانم را خراش میداد
    نا نداشت ...

    بهش گفتم مریم هستم دوست الی جان
    گفت مریم جان میشناسمت الی باهات خیلی حرف میزد و در مورد تو به من گفته بود
    گفتم مادرجون قابل باشم من هم مثل دختر برای شما باشم
    الی بزرگترین نگرانیش شما بودین و من میخوام بدونید هستم کنارتون

    برام از مصیبت های که سرش آمده یه مقدار با صدایی که جان زیاد نداشت صحبت کرد و از دردها و رنج هاش گفت
    قلبم از عمق ظلمی که روزگار به سرش آورده بود میخواست بیاسته ..
    بغضم قورت دادم :گفتم مامانم هیچ کس ،هیچ کس نمیتونه شما را درک کنه

    گفت هی به من مردم میگند تو چقدر قوی هستی
    گفتم چه حرف بیخودی میزنند قوی بودن دیگه چیه این وسط

    انگار حرف دلش را زدم یهو فرکانس صداش بالاتر رفت گفت اره اره میگند من داغون تر میشم میگم الهی میمردم و این روزها را نمیدیدم
    اخه جیگر گوشه هام از دست دادم قوی بودن میخوام چیکار من یه مرده متحرکم

    ( تو دلم گفتم متاسفم برای مردم مردم بی خرد که این جمله قوی بودن تنها حرفیه که میتونند به ادمهای دردمند و بحران زده بزنند
    کسی که جلوی مرگ عزیزش را نمیتونه بگیره چون خودکشی نکرده داره نفس میکشه به نظرتون قوی میاد ؟
    متاسفم برای بی فکر حرف زدن ، قوی بودن دیگه چه سمی هست )

    گفت به خدا امروز حالم خیلی بد بوده اصلا با هیچ کس نتوستم حرف بزنم بعد از ظهر هم مراسم مسجد برای سوم الهه داریم ، ولی مهرنیا گفت شما هستید گفتم حرف بزنم بلکه یکم حالم سبک بشه
    گفتم شما لطف کردید هر کاری داشته باشید من بتونم روی چشمم انجام میدم الهه عزیز دل من بود ، رفیقم بود ، همدردم بود
    من الان دارم با نوشتن از الهه یادش گرامی نگه میدارم و سوگواری میکنم و واقعا انگار یکی از نزدیکانم از دست دادم

    تشکر کرد گفت الهه همدم بود ، یار تنهاییم بود همش با هم بودیم بعد رفتنش من دیگه تو این تنهایی میخوام چطوری زندگی کنم ؟؟؟؟
    اصلا برام زندگی کردن مفهومی نداره اعصاب و روان برام نمونده جیگرم سوخته
    واقعا چرا الان من باید زنده باشم ،بچه های جوانم زیر خاک باشن

    گفتم بمیرم ،دلم آتیش میگیره براتون حق دارید ، خیلی روزهای سختی را پشت سر گذاشتید ...

    گفتم من بیشتر اذیتتون نکنم ولی حتما بدونید من هر وقت شما بخواین میتونیم با هم در ارتباط باشیم ...

    ( با چشم پر از اشک تماسم قطع کردم به خودم گفت برای التیام و زخم های قلب این مادر مرحمی موجود نیست مگر معجزه ایی از شکیبایی در وسط قلبش شکوفا بشه که به عقل من نمیرسه )

    قرار بود این پست از صحبتهای آن نیمه شب خودم و الهه ، بعد از اینکه مطمئن شده بود بیمار شده بنویسم ...
    مشخص بود ترسیده بود و الان میخواست با تلاش و تسلط بر روحیه اش خودش نجات بده ...میدونم هرگز دلش نمیخواست از این دنیا بره

    دوست داشت باز براش در مورد روند بیماری خودم و خوب شدنم براش بگم

    خیلی بهش گوش کردم که هر چی دلش میخواد بگه‌... اما توی دل خودم گریه میکردم

    گفت مریم من همش مثبت فکر میکنم و اصلا نمیخوام به چیزهای بد و منفی فکر کنم

    گفتم الهه جان صد البته مثبت فکر کردن خوبه اما اینکه ادم از احساساتی باید ابراز کنه غافل بشه ، از ترس اینکه منفی فکر کنه ، بد سرش بیاد شیوه خوبی نیست
    با تمام احساساتت روبه رو شو قطعا کسی که خبر عود بیماریش میشنوه ناراحته ، خشم داره و حتما ترس داره
    توقعی غیر از این نیست

    گفتم الهه اگر برات مهمه که نگاه من به بیماریم چگونه بوده ؟
    من میگم تو مسیر باش نه مقصد هیچ بیماری نمیتونه نتیجه بیماریش پیش بینی کنه
    من و تو چون یه جنس درد را تجربه کردیم بیزار بودم یکی بهم دلداری های الکی بده
    من هم اینجا دلم میخواد با تو از حقیقت بگم
    بگم پس بیا برای درمانت هر کاری بکن و درگیر اضطراب بابت نتیجه نباش چون واقعا کنترل و عوض کردن چیزهای که ما دوست نداریم در دست ما نیست .اما ساختن لحظه هامون تو دست هامون است

    گفت نگران مامانم هستم بعد از من چیکار میخواد بکنه ؟
    الهه جون مرگ یه قانونه و حتما برای همه اتفاق می افته چه برای من ، چه تو و چه کسانی که الان نگرانشون هستی

    برای بچه های برادرم مهرنیا و مهربد نگرانم

    الهه حق داری میفهمم نگرانی تو را ، من هم همش نگران باربد بودم که بعد از من چه سرنوشتی پیدا میکنه .

    چیزی که در این مسیر کمکم کرد آشتی با مرگ بود

    و دوم پذیریش شرایطی که کنترل تغییرش در دست من نبود

    به خودم در مورد نگرانی گفتم
    این همه کودک در دنیا بدون مادر بزرگ شدند و به زندگیشون ادامه دادند ، تازه باربد ده سال طعم مادری را چیشیده و اوضاعش از خیلی ها بهتره
    پس باربد هم زندگیش جزیی از این رنج بوده شاید رسالت اون در این دنیا قرار بوده این مدلی باشه و ما مثل یک پازل در این حکمت رنج و تجربه درد کنار هم قرار گرفتیم

    نمیدونم آیا برات قابل باور هست یا نه من اینقدر با موضوع مرگ و خودم خلوت کردم
    که الان مرگ برای من یه رویا و حتی یه شوق است از آنجایی که آدمی هستم که عاشق روبه رو شدن یا چیرهای نو و جدیدم ، الان تجربه مرگ برام مواجهه شدن با یک دنیا و شرایط تازه است
    هر وقت زمانش برسه و نوبتم بشه آن را با تمام وجودم به آغوش میکشم

    الهه تو برای ترمیم این جسم و دردهای این بیماری نیاز به توان و انرژی مضاعف داری قرار باشه درگیر غصه بقیه نزدیکانت باشی واقعا برای درمان کم میاری

    گفتم مشخصه تو بیشتر از بیماری خودت برای مادرت و بچه های برادرت نگرانی

    دلت را قربونت برم رضا تر و آسوده تر نگه دار

    گفت بعضی ها بهم گفتند بیماریت برات تکرار شده حتما بار اول درسش خوب نگرفتی

    گفتم اون بعضی ها شکر خوردند یه چیر نصف و نیمه تو مغز فندقیشون کردند میخوان ادعای عارف ها و اندیشمندها را برات دربیارند
    این تفکر خشم تو را نسبت به خودت و دنیا بیشتر میکنه
    عود بیماری تو ربطی به این چرندیایت نداره

    گفت من میدونم و باور دارم اون دنیا زندگی این دنیام را خودمون انتخاب کردیم ولی نمیدونم چرا همش نق میزنم و از شرایط شاکیم

    گفتم الان که باید شاکی و تا میتونی از زمین و زمان گله مند باشی. به خودت فرصت بده
    این الهه که من میشناسم بالاخره در صلح به رضا میرسه

    گفتم الهه برای حال خوبت تو که در وسط طبیعت و دوستدار هستی تو دلش برو

    حتما زیاد پرانا بگیر و مراقبه کن خیلی برات مزایا داره

    گفتم ببین هیچ پزشگی هرگز تو دنیا وجود نداره که دقیقا میزان و طول دقیق عمر یه انسان را تخمین بزنه... اگر رسالتت هنوز در این دنیا ادامه داشته باشه تو تا آخرش میمونی

    گفتم من کیس های را میشناسم حالشون از بقیه بدتر بوده هنوز هستند و یه عزیزانی که اصلا تصور نمیکردیم ، این بیماری از پا درش آورد .

    گفت : مریم مامانم نان داغ کرد بعد طولانی گذاشته بود نون سوخته بود من دهنم تاول زده اعتراض کردم گفت همین که هست غر نزن ... احساس میکنم خسته است و دیگه توان و حوصله بیمار داری من را نداره

    گفتم الهه میدونی مامانت هم در انکار هستش هنوز نمیخواد باور کنه تو مجدد بیمار شدی میترسه هنوز داغ داداشت براش تازه است
    هنوز خسته بیمارداری اون هست شاهد آب شدن لحظه به لحظه حسین بوده .... نمیخواد باور کنه دخترش دوباره بیمار شده

    از طرفی ما تو این دوران خیلی شکننده و دلمون نازک میشه ....مطمئن باش مامانت جونش هم حاضر برات بده ... اما خیلی خوبه که در مورد دلخوری هات صحبت میکنی
    .

    الهه تو این شرایط میدونم خیلی کار سختی است اما خواهشا استرس از خودت کم کن

    مثلا با تصورات و پیش بینی های نامعلوم به رنج فعلیت مضاعف نکن

    اینکه من بگم فقط برو خوش و خرم باش حرف چرتی است مسیر درمان ، هزینه ، دردها ، عوارض شیمی درمانی و دهها مورد دیگه خودش توان از آدم میگیره ، میخوام بگم تو به حجم اینها دیگه با نگرانی های پیش نیومده اضافه نکن

    به مامانت بگو من تو هر دو در جایگاه خودمون ، داریم درد و رنجی را تجربه میکنیم من به عنوان بیمار و تو به عنوان مادر بیمار .
    هر دو شرایط سختی داریم حالا که کنار هم هستیم ، به هم امید تزریق کنیم و دلگرمی بدیم ... چون اگر ما زمین بخوریم جز خودمون کسی دیگه را نداریم که بلندمون کنه پس تا میتونیم به هم قوت قلب بدیم

    و در اخر از قطع امیدی پزشکان و بهبودیم و حرفهای پزشکان مجدد سوال کرد و براش گفتم

    گفت مریم خیلی حرفهات کمکم کرد دلم میخواد حتما باز باهات تماس بگیریم باهام خلوت کنیم و حرف بزنیم حس میکنم خیلی اروم و سبک شدم

    گفتم خوشحالم الهه جان با کمال میل عزیزم کنارت خواهم بود .. فقط تو بهم یه پیام بده که در مشاوره با مراجع هام اگر بودم به محض اولین وقتی که خالی شدم باهات تماس میگیرم

    چقدر قلبم از این بابت ارومه تو این مدت حتی یک بار هم تماسم باهاش پشت گوش نمینداختم
    اینقدر نجیب و محترم بود میفهمیدم یه وقتها انگار میخواد باهاش حرف بزنم ولی معذب هست که ازش هزینه نمیگیرم به یه بهانه فضا صحبت کردن را باهاش ترتیب میدادم تا هرچی نگرانش کرده را بهم بگه .‌‌‌‌‌....
    الهه من از تو تشکر میکنم که نزدیکم شدی تا تمام احساسات را لمس کنم ‌.

    پی نوشت :از پست بعدی دست نوشته های خود الهه را از بخشی از خاطرات زندگیش منتشر میکنم .

    ( خواننده های خاموش که اینجا را میخوتید لطفا روشن بشید با کامنت هاتون همراهی کنید تا برای نوشتن و انتشار انگیزه داشته باشم )

    نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 18:23 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []


  • و نترسیم از مرگ
    مرگ پایان کبوتر نیست

    مرگ وارونه یک زنجره نیست
    مرگ در ذهن اقاقی جاری است

    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

    مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان
    مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند

    مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

    مرگ گاهی ریحان می‌چیند
    مرگ گاهی ودكا می‌نوشد

    گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد
    و همه می‌دانیم

    ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است
    در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای
    صدا می‌شنویم

    سهراب سپهری

    دومین روز از سوگم برای الهه آسمانی

    الهه عزیزم تو وابستگی ها و تعلقاتت را از این دنیا رها کن پر بکش به جایی که متعالی بشی
    من را نگاه نکن ، برای دل تنگ خودم و گرامیداشتت مینویسم

    محجوبم تو هیچ وقت اهل از خود گفتن نبودی حداقل بگذار برای دل خودم ذره ایی از از دریای نجابت و خوبی هات بگم ... برو دوست زیبایی بهشتیم 2+
    زمین جای قشنگی نیست .....

    💕💕💕💕💕💕💕💕

    جهان هستی از ازل تا ابد به حدی پر از سر و سویداست که تو هر چقدر کنکاش کنی نمیتونی بعضی از رمز و رموز ها را برای خودت کشف کنی هرچقدر بیشتر جستجو کنی میفهی که این اسرار بی نهایت و بی انتهاست

    گاهی به سرنوشت مادر بزرگم ( مادر و مادریم ) از زمانی که زنده بود تا فوت شد فکر میکنم تمام پشتم میلرزه من در زندگیش جز مشقت هیچ چیز نشنیدم و ندیدم یه کوه مصیبت و رنج در این دنیا دید و بعد درگذشت
    هیچ زمان طعم آسایش نچشید ..

    و من همیشه احساس میکنم مظلومانه و بی رحمانه روزگار باهاش رفتار کرد .

    قبلاً ها به خودم میگفتم وای اگر ادامه زندگی در آن دنیا همش قصه باشه ... بی بی من چقدر در روزگارش بی رحمانه زیست .
    نتونستم بفهمم چرا یک جا آسونی و راحتی برای بی بی جانم پیدا نشد

    به سرنوشت الهه هم که فکر میکنم دقیقا همین حسن تلخ و غریب دارم

    چون ادمها یه وقتها یه بحران یا مصیبتی به زندگیشون میاد بعد اینجوری خودشون التیام میدن که بعدش همه چیز درست میشه و انگار ته ذهنشون اینو توقع دارند که چون من این مصیبت و درد کشیدم دیگه خدا دلش نمیاد اجازه بده من تجربه تلخ دیگه ای داشته باشم

    در صورتی که من نمونه هایی در زندگیم دیدم که تا زمان فوت رگباری براشون حوادث خیلی تلخ و سخت رخ داده

    راستش بخوام بهش فکر کنم خودم میترسم احساس امنیتم کم میشه ترجیح میدم منطقی به خودم بگم اگر قرار باشه پیش بیاد ، من جلوش نمی تونم بگیرم و پیش میاد
    چه دلیلی داره ،الان بخوام با احتمال ترس تجرب زندگی بقیه ، زندگی حال خودم را خراب کنم

    اگر رخ دادی پیش آمد همون موقع در موردش فکر کنم ... این راهکار چون بهش عمل میکنم برای تسلط من در کنترل اضطراب ترس از آینده خیلی جواب داده

    اما در کل میخوام بگم هیچ چیز، چه خوب چه بد در این جهان هستی قابل پیش بینی نیست
    زندگی گاهی هزار جور میچرخه گاهی تو بدترین شرایط جوری به سمت آسایش میچرخه که خودت هم باورت نمیشه ، گاهی هم بلعکس
    ولی این هم میدونم، که این دنیا موقتی را نباید خیلی جدی بگیرم.... کاملا فانی و گذرا هستش

    گاهی به امثال سرنوشت مادربزرگم ، الهه ، مادر الهه و حتی خودم فکر میکنم میگم خدایا رمز تو ازشدت میزان رنج و سختی بعضی از آدمها چی هست ؟

    درک عدالت تو خیلی پیچیده و سخته ... من دلم میخواد همیشه فکر کنم تو عادلی

    ولی گاهی ذهنم از دیدن بعضی حقیقت ها مشوش میشه

    بعضی از عرفا میگن خداوند این دنیا را بر اساس نهایت عدالت خودش تمام و کمال ساخته با وجود عالم بودنش از ذره ذره هستی، دیگه در امورات و اتفاقات این دنیا هیچ دخالتی نداره هر آنچه ما دریافت میکنیم در این جهان هستی انتخاب ، اختیار و بازپس اعمال خود ما هستش

    ( حتی فیلم های خارجی در مورد این رویکرد و باور ساخته شده )

    یه وقتها ممکنه ظاهر یک اتفاق برای کسی میفته خیلی بد و دردناک باشه ما نمیتونیم قضاوت کنیم بگیم پس فلانی اینطوری شد مریض شد، ال و بل شد حتما کار بدی در زندگیش کرده داره تنبیه میشه شاید این اتفاق نتیجه برگشت و تسویه اعمال خوبش بوده که میخواسته جلوی یک فاجعه بدتر را بگیره و مثل یک سپر عمل کرده

    برای همین میگیم ماجرا خیلی پیچیده ما فقط ، تا میتونیم باید دست از قضاوت برداریم

    من یه وقتها مطالب قدیمی خودم میخونم میبینم یه حادثه گروهی رخ داده بعد من از اون حادثه بنا به یک شرایطی محفوظ موندم
    بعد کلی با خوشحالی نوشتم خدا به من رحم کرد و از من محافظت کرد
    وقتی به موضوع عدالت با تفکر امروزم فکر میکنم میگم یعنی خدا آمده بین من و بنده هاش فرق گذاشته اون را تو وسط حادثه رها کرده از من ولی مراقبت کرده اگر اینجوریه عدالت خدا زیر سوال میره

    یا همه دعا کنند برای یه درخواست مشترک بعد خدا بیاد به بعضی ها بده به بعضی ها نده ؟ خب ادم فکر نمیکنه بین بنده ه هاش فرق گذاشته

    پس درک این موضوع فراتر از توجیهات سطحی است

    اگرچه که من به طلب خیر کردن و نیت مثبت خیلی زیاد اعتقاد دارم ....

    اگر کسی میبینید مصیبت زیاد روی سرش ریخته قضاوت من تو نیست که بشینیم بگیم
    نتیجه تنبیه اعمال بدش بوده یا اینکه خدا سرش اورده ... اینجوری که کل موضوع عادل بودن خدا زیر سوال میره

    باید صبور و هوشمند بود جواب بعضی از سوالهای جهان هستی ، برای هر ادمی باید ، وقتش برسه ، که بتونه پاسخش بگیره و درک کنه ....

    در مورد الهه جان بگم

    وقتی مجدد بعد از پنج سال بیماری الهه عود کرد من جز یکی دو نفر اولی بودم که الهه مغموم و دل نگران باهام تماس گرفت و در جریان قرارم داد ... دکتر در معاینه خیلی الهه را دعوا کرده بود چرا دیر مراجعه کرده
    گفته بوده زود باید نمونه برداری بشه
    الهه به من گفت میخوام این کار را تهران انجام بدم

    بیشترین دلواپسیش بیماریش نبود مادرش بود چون خودش و مامانش با هم زندگی میکردند و خیلی زیاد به‌ هم وابسته بودند

    میگفت اگر مجدد درگیر باشم مامانم تازه داغ برادرم دیده و تاب شنیدن پیشرفت دوباره بیماریم نداره باید فعلا ازش پنهان نگه دارم
    گفتم تا کی ادم میتونه به نظرت اینجور چیزها را پنهان کنه به این فکر کن که اون حق داره از حال واقعی تو با خبر باشه

    وقتی جزییات حرفهای دکتر را پرسیدم من مطمئن شدم که این مجدد درگیر شده
    گفتم تو بهتره بیای تهران پیش دکتر خودت .
    بهش یه خانم دکتر جراح خیلی معروف و دقیق ( به اسم دکتر رامش عمرانی پور ) را هم معرفی کردم

    گفتم تو هر وقت آماده بودی بگو من برات وقت بگیرم بابت جا هم نگران نباش میتونی روی خونه ما حتما صاحب کنی

    گفت یکی از دوستان هست که مراکز درمانی های که میرم به خونه آن نزدیکه شیمی درمانی قبلم آنجا می رفتم احتمالا باید باز همونجا برم ولی اگر لازم شد باهات هماهنگ میکنم

    گفتم الهه پشت گوش نندازی عزیزم .. زمان خیلی برای درمان بیماری ما مهمه

    گفتم حالا چرا دکتر دعوات کرد ؟

    گفته دیر آمدی

    الهه گفت پارسال یه توده اندازه نخود زیر بغلم بوده همینجوری یه دکتری شمال برای چکاپ رفته بودم اخر سر خواستم از اتاق بیرون بیام همینجوری گفتم بزار اینم نشونش بدم بد نیست

    سونو نوشت بعد گفت چیز خاصی نیست ، آهسته آهسته این رشد کرده اندازه یه گردو بزرگ الان شده

    ( اینجا هم قصور خودش و هم عدم تشخیص دکتر بیشترین لطمه را بهش زد )

    خلاصه دردسرتون ندم من هر هفته پیگیر بودم که ببینیم این چیکار کرده ؟

    الهه یه جور گاهی بی تفاوتی نسبت به بعضی از مسائل مهم داشت شاید چون خیلی در زندگی تجارب سخت داشته بود ، یه جورهایی میشه گفت انگار سر شده بود و افسردگی پنهان را داخلش تشخیص میدادم

    هر دفعه تماس میگرفتم ، میگفت میرم و یه بهانه ای می اورد
    از طرفی نمیخواستم پیگیری زیادم کلافه اش کنه اما واقعا نگرانش بودم

    یک بار با نگرانی زنگ زد برام عکس زیر بغلش فرستاد که توده خیلی بیشتر رشد کرده بود
    و گفت درد دارم

    اینقدر ناراحت شدم فوری تماس گرفتم با حالت التماس و گریه گفتم الهه ازت خواهش میکنم به جوانی خودت رحم نمیکنی به مادرت رحم کن اینو باید هرچه سریعتر یه جراح خوب ببینه

    بعدها متوجه شدم تعلل الهه برای دکتر رفتن دو دلیل داشت :

    یکی اینکه مربوط به انکار ش ، فرار و ترس ناخودآگاه از بیماریش بود

    و دوم اینکه چون میخواست بیماری را انکار کنه متاسفانه اغفال این گروههای مزخرفی که با ادعای عرفان و کارماسوزی و ال وبل بهش وعده شفا داده بودند و گفته بودند سراغ دکتر و پزشک نباید بره

    من همیشه گفتم خودم عرفان و معنویت مطالعه کردم و خیلی هم دوست دارم اما از دل همه این موارد میتونه شیادهای خرافاتی مدعی هم پیدا بشه ما هیچ وقت نباید درمان اصلی پزشکی را رها کنیم بچسبیم فقط به این موارد و بخواهیم شفا پیدا کنیم
    اینها طب مکمل و کنار درمان هستند تازه اگر پیش آدم درستش برید و یاد بگیرید
    چقدر تو این سالها مواردی دیدم که با چسبیدن به این طب های مدعی از گیاه خواری و علف درمانی ، سنتی و عرفان و ... درمان رها کردند و وقتی به خودشون امدن که دیگه هیچ دکتری حاضر نبوده حتی دست بهشون بزنه

    ازتون خواهش میکنم فقط با شنیده ها و ادعاهای یه عده فریب خورده با جون بیماران کانسر ( سرطان ) بازی نکنید اگر همچین چیزی باشه که کانسر را بتونه درمان کنه توی تما رسانه ها خبرش منفجر میشه

    خدا به ما نعمت تعقل داده هرچیزی را تا گفتند سریع قبول نکنیم شواهد کافی و مستند باید براش داشته باشیم
    و ببینید وقتی انسان در هر مسئله ای، در انکار و فرار هست چقدر میتونه به ضررش تمام بشه وقتی ادم واقعیت میپذیره بعد از غصه و ابراز ناراحتی دنبال چاره و راه حل میگرده اما وقتی در انکار هست . نمیتونه کاری برای خودش بکنه و همیشه از واقعیت فرار میکنه

    یکی از دلایلی هم که الهه تا نصفه بیشتر نتونست داستانش برای من بنویسه همین سبک مقابله ایش با مشکلات ، که فرار بود

    حتی میترسید با گذشته و روزهای که گذرونه در ذهنش دوباره روبه رو بشه .

    بارها گفتم ما وقتی شهامت اینو پیدا نمیکنیم با دردهامون روبه رو بشیم حلش نمیکنیم بلکه در خودمون سرکوبش میکنیم و تبدیل به هزاران مشکلات روانی و جسمانی برای ما میشه

    همین است که مثلا به شما موقع ابراز دردتون پیشنهاد میدن بهش هیچ فکر نکن انرژی مثبت به خودت بده
    در واقع بهت میگن واقعیت انکار کن مثل یه سطل زباله که داخلش اشغال گندیده است درش سفت ببند .
    امان از روزی که در این سطل زباله باز بشه چه فاجعه تعفتی از بو در اطرافش پخش میشه

    منظورم این نیست که ادم بشینه نشخوار ذهنی کنه بلکه مدیریت فکر کردن ، کنترل ذهن را یاد بگیره اینکه واقعیت ها را ببینه و ابراز احساسات کنه و بگه براساس امکانات موجود و واقعیت مشکلم من چه کمک های واقع بینانه برای رفع یا کاهش مشکلم میتونم انجام بدم ؟
    گزینه فرار و انکار همیشه بدترین انتخابه و ریشه در ترس های ما از روبه رو شدن با عواقبش توسط تصوراتی که در ذهنمون داریم اتفاق میفته

    خلاصه الهه تا بیاد تهران توده زیر بغلش نشون بده قشنگ اندازه یه پرتقال متوسط شده بود برای من عکس میگرفت ارسال میکرد یعنی عکسش میدین دلتون غش میرفت روی توده متورم و پوست مشخص بود از بیماری آلوده شده بود

    و دیگه وقتی نتیجه امد تشخیص پزشک سرطان سارکوم بود و گفت این حجم توده را نمیشه الان جراحی کرد باید اول سریع شیمی درمانی بشی
    ( در سرطان اگر اول جراحی بشه شانش حیات بیمار بیشتر است وقتی میگن اول شیمی درمانی بعد جراحی یعنی توده اینقدر رشد کرده با شیمی درمانی میخوان اول کوچیکش کنند بعد جراحیش کنند
    پس زود اقدام دکترن و تشخیص به موقع شانس درمان بیمار سرطانی را بالا میبره )

    البته که یه خیلی عوامل نوع توده و جزییات دیگه هم بستگی داره
    اون شب زنداداش الهه میگفت همون بار اول که الهه بیمار شده بود یه پرفسور تا پرونده پزشکیش دیده بهش گفت تو پنج سال برای خودت برو یه جای دنج هرطور دلت خواست زندگی کن
    و الان میفهمم چرا پرفسوره بهش اینو گفت دقیقا همون پنج سال شد ...

    اما من معتقدم درسته ممکنه حیات خیلی زیادی نداشت ولی زودتر مراجع کرده بود به این زودی از پا در نمی آمد

    الهه تا داروهاش پیدا بشه و بستری بشه قشنگ توده اندازه یه گریپ فورت زیر بغلش شده بود که زخم روی پوستش سر باز کرده بود و ازش خون آبه می آمد
    فقط ببینید دور از جون زیر بغل ادم یه همچین چیزی باشه ادم چقدر زجر و درد میکشه

    به هرحال وقتی از الهه متوجه شدم که جواب پزشکان بر عود صدرصد هست و باید فوری شیمی درمانی کنه
    چون سرزنش و یاداوری اینکه من چقدر بهت گفتم برای پیگیری عجله کن و تو نکردی اصلا الان وقتش نبود
    با صحبت های دیگه ایی که یه نیمه شب با هم انجام دادیم به پذیرش و آرامش دعوتش کردم

    در پست بعدی صحبت های آن شب خودم و الهه را براتون مینویسم... قبلا یه جا یادداشتشون کرده بودم منتظر بودم الهه داستان زندگیش کامل کنه که بتونم صحبت های آن شبمون را به عنوان مقدمه بگذارم
    اما انتشارش به این مدلی قسمت شد ...

    ادامه دارد.....

    نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 17:28 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • شبم از بی ستارگی،شب گور

    در دلم پرتو ی ستاره ای دور

    آذرخشم گهی نشانه گرفت

    گه تگرگم به تازیانه گرفت

    بر سرم آشیانه بست کلاغ

    آسمان تیره گشت چون پر زاغ

    مرغ شب خوان که با دلم می خواند

    رفت و این آشیانه خالی ماند

    آهوان گم شدند در شب دشت

    آه از آن رفتگان بی برگشت ...

    استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)

    جسم مطهر الهه را امروز بیست و چهارم شهریور ساعت پنج عصر در خانه ابدیش در آغوش خاک گذاشتند
    برای من در بخشی کوتاه از لحظه های مراسم توسط مهرنیا عکس و صدای زاری کردن مامان الهه ارسال شد
    که به زبان محلی مازندرانی با زاری و دشتی میگفت که من تا حدود زیادش متوجه شدم میخوند
    حالا خیلی اروم شدی مامان بمیره
    تو خیلی دلسوز من بودی مامان بمیره
    من را ول کردی کجا رفتی مامان بمیره
    بعد گفت: اما به همه رفیق هاش سفارشی سپرده به مامانم حواستون باشه... مامان بمیره
    آقا حسین امروز یار خوش و مهمان داری مامان بمیره ( حسین برادر الهه است که دوسال پیش آن هم از سرطان مغز فوت کرده بود یه ورزشکار رعنا ، و این مادر چقدر دردناک باید شاهد آب شدن و از بین رفتن بچه هاش پشت هم باشه )

    قبل مراسم زنداداش، الهه تماس گرفت و گفت یه مورد اورژانسی پیش آمده نیاز به راهنمایی دارم گفتم جانم در خدمتم
    در مورد مهربد چیکار کنم ؟ بردمش آمل خونه خواهرم گذاشتمش'
    اما خواهرم تماس گرفته گفته به شدت بی قراری میکنه و اضطراب داره میگه من باید مامانم ببینم اگر نرم خونه مامانم میمیره و دارم به سمت شما میارمش حداقل تو شهر برگردونمش
    و حتی برای اولین بار خودش هم خیس کرده

    گفتم نگران نباشید من الان راهنمایتون میکنم
    گفتم ببینید الان یه بحران پیش آمده از هر طرفی سرش بگیرید به بچه ها سخت میگذره و آنها آسیب میخورند ما باید کاری کنیم کمتر آسیب بخورند

    با پنهان کاری با بچه ها در شرایط اینگونه مخالفم بچه ها جز این بحران هستند و باید متوجه بشند که چه اتفاقی در اطرافشون افتاده که با ذهن خودشون متوسل به ساختن داستانهای اضطراب اور بیشتر برای خودشون نشند از طرفی اعتمادشون به ما خراب نشه
    من دو سه روز پیش هم به شما گفتم چیزی را از بچه ها پنهان نکنید منظورم فقط مهرنیا نبود شامل مهربد هم میشد
    شما الان به مهربد نمیگی بعد ایا میتونی همه مردم اطرافت کنترل کنی که هیچ حرفی در این مورد نزنند قطعا غیرممکنه پس اجازه بدین با آرامش توضیح را از خودتون بشنوه پنهان کردن چاره این درد نیست
    میدونم خیلی افراد ناآگاه شما را دعوت به پنهان کاری میکنند

    قطعا با شنیدن فوت عمه اش، ممکنه شاهد بی قراری پزخاشگری و سوالهای مکرر بشید اما همه اینها را بالاخره پشت سر میگذاره
    اون هم مثل بزرگترها چالش سوگ‌را طی میکنه

    گفت اتفاقا الان پنج سالش هست وقتی باباش فوت کرد سه سالش بود من تو مراسم پدرش نبردم مرتب میگه چرا برای بابا مراسم حسین حسین نگرفتیم سینه بزنیم من اگر بزرگ بودم براش میگرفتم
    گفتم چون این بچه ها که تجربه غم و مسائل اینجوری دارند توجهشون به مسائل بزرگانه تر بیشتر است و مرتب در مورد خودشون مقصر سازی میکنند ما نباید این بستر را براشون مهیا کنیم

    حتی باید کلمه مردن را برای الهه بهش بگید از واژه های غیر متعارف استفاده نکنید
    مکرر هر وقت پرسید دقیقا بگید مرده
    تا زودتر مرحله انکار و ناباوری سوگ را رد کنه

    گفتم در مراسم هم اگر شرکتش میدن یک مقدار از دور حضور پیدا کنید طولانی نباشید چون ممکنه نزدیکان خیلی مویه چیغ بزنند

    گفت باشه سخته ولی بهش میگم و توی مراسم هم میبرم

    چند دقیقه بعد تماس گرفت گفت الان مهربد پیش من است دوتا خبر خوب براش داشتم یه خبر بد دوتا خبر خوب بهش دادم خبر بد هم گفتم حال عمه الهه خیلی بده اما میگه باید حتما خوب بشه و شفا بگیره

    بزنم روی آیفن شما باهاش ادامه اش بهش میگید ؟ گفتم حتما میگم ( بنده خدا مامانش نتونسته بود بهش بگه چه اتفاقی افتاده )

    سلام مهبد عزیزم من مریم دوست عمه الی هستم تو را میشناسم چون عمه الی چندتا از فیلم های قشنگت را برام فرستاده
    اون فیلم هست که کت پوشیدی و عینک زدی داری جیگر میزنی
    گفتم عجب تیپ خفتی زده بودی ( میخواستم اعتماد سازی براش کنم )

    اینقدر این بچه شیرین حرف میزد تما ز ها را ژ میگفت
    خندید گفت اره اره اون فیلم دیدین ؟
    گفتم بله بله

    گفت بخشید مریم جون من مهربد هستم نه مهبد
    گفت شما ببخشید افرین به ادبت معذرت میخوام اسمت اشتباه گفتم
    اسم پسر من باربد هست

    صدای مامانش آمد که بهش گفت این خانم مشاوره میتونیم حرفهامون بهش بزنیم

    گفتم مهربد جان راجب بیماری عمه الهه در جریان هستی ؟
    گفت اره
    گفتم برام توضیح میدی چی میدونی
    گفت همه را مامانم برات حتما گفته خودت میدونی
    گفتم ولی دوست دارم تو برام بگی

    گفت ملیض بود دشتش درد میکرد دکتر میرفت هی درد داشت

    گفتم اره عزیزم عمه الی مریض شد دکتر رفت دکتر هم خیلی بهش کمک کرد خوب بشه یه روزهایی هم خوب تر شد اما دیگه خوب نشد

    اما مهربد قرار نیست هر کی مریض بشه دیگه خوب نشه بیشتر مریض ها حالشون خوب میشه( میخواستم بیمار شدن یه غول حل نشدنی براش نشه )

    گفتم حالا به من بگو از مردن چی میدونی وقتی میگن یکی مرده به نظر تو یعنی چی ؟

    گفت : یعنی رفته پیش خدا و ما اشلاً دیجه ما انو نمیبینمیش
    یهو با هیجان گفت : مثل بابا حشین که ملده
    گفتم پس چه خوب تو معنی مردن را میدونی

    گفت خوب توژی دادم ؟
    گفت عالی توضیحی میدی قربونت برم اگر بودم یه عالمه ماچت میکردم .

    گفت ولی من یه دروبین دارم هر وقت دلم تنگ بشه بهش به آسمون نگاه میکنم توی یه ستاره عکش بابا حشین میبنم هروقت مامانم دلش تنگ بشه میبرم باباحشینم داخل ستارهه ببینه


    گفتم چقدر تو جقدر واردی افرین به تو

    گفتم من و تو الی را خیلی دوست داشتیم و الی هم مارا خیلی دوست داشت ... پس حالا میتونیم هر وقت دلمون برای الی تنگ شد یه ستاره تو آسمون هم برای الی پیدا کنیم و بهش نگاه کنیم ممنون از پیشنهادت مهربد جان

    با ذوق گفت اره میتونیم ( ببینید خود انسان در هر شرایطی برای کاهش رنجش یه راه حل پیدا میکنه )

    گفتم مهربد جان الی دیگه نیست و مرده
    چون تو پسر بزرگی هستی مامانت با من مشورت کرد گفتم باید به مهربد اطلاع بدیم

    گفت خوبه به من اطلاع دادین

    گفتم اره تو حق داری دلت برای عمه الی تنگ بشه حتی اگر گریه داشتی گریه کن من هم امروز برای الی گریه کردم
    اما میدونم کلی عکس و خاطره ازش دارم که میتونم هر وقت دلم تنگ شد بهشون نگاه کنم

    به چیزهای خوب دیگه ای که دارم فکر کنم
    گفتم الان برای الی جون مراسم گرفتند تو دلت میخواد در مراسمش با مامانت شرکت کنی ؟ گفت حتما میخوام در مراشم عمه الی باشم

    گفتم پس قشنگم عمه الی به من گفت هر چند وقت یک بار با مهربد صحبت کن تو میتونی هر وقت دلت برای عمه الی هم تنگ شد با من تماس بگیری حرف بزنیم ببین پس تو تنها نیستی شنیدم دوستهای خوبی هم داری

    گفت اره میخوام امشب باهاشون باژی کنم

    گفت با شما هم تماش میگلم ...

    گفتم من دورررررر شما بگردم که اینقدر شیرین هستی
    میتونم یه خواهش دیکه ازت بکنم ؟

    گفتم الان مهرنیا هم تو دلش برای مردن عمه الی غصه است تو دل مامانت همینطور تو دل تو هم همینطور پس هوای همدیگر را باید داشته باشید

    گفت مهرنیا منو دوش نداله با من نمیشاژه
    گفتم چرا خیلی دوستت داره به من همیشه میگه دوستت داره

    اخه چند روز پیش گاژم گرفته
    گفتم کار بدی کرده ، پسرم گاز گرفته من حتما باهاش در مورد اینکارش صحبت میکنم
    گفت اهان فهمیدم مهرنیا منو دوش داله ولی نمیدونه چطولی دوش داشتنش بگه
    گفتم افرین دقیقا همینطوره باید بهش یاد بدیم

    مهربد جان من دوست دارم خیلی بیشتر با تو حرف بزنم ، ولی چون باید به مراسم عمه الهه برید زودتر آماده شو با مامان که برید
    مهربد جان یادت باشه مامانت همیشه همیشه کنارتون خواهد بود
    دوستت دارم

    گفت :منم دوشت دارم مرشی که با من حرف ژدین
    گفتم افتخار دادین آقا قشنگه ماچ به روی ماهت

    مامانش مثل کسی که یه نفس راحت بکشه از من تشکر و خداحافظی کرد که بدو بدو آرامستان برند

    بعد برای مامانش یکی دوتا از مطالب خودم که در مورد سوگ بچه ها نوشتم و یک کتاب پی ادف در مورد سوگ کودکان و نوجوانان ارسال کردم هروقت فرصت داشت یه نگاهی بهش بندازه

    بعد که مهرنیا از مراسم امد برام پیام فرستاد
    یه مقدار چت کردیم براش نوشتم
    مهرنیای عزیزم الان مهربد هم غم رفتن عمه الهه داخل دلش هست میخوام باهاش مهربون باشی و صبوری کنی که بتونه این غم پشت سر بگذاره میدونم تو میتونی عزیزن
    اون الان بیشتر از همیشه به تو احتیاج داره
    میدونم عزیزم یه وقتها کلافه ات میکنه اما اون خیلی الان تنهاست و مهربونی های تو به اون کمک زیادی میکنه

    نوشت چشم حواسم هست

    ( الهه دلم خون شد با مهربد حرف زدم برای مظلومیت و دردهای که این بچه به این کوچیکی کشیده ، اینکه این بچه تمام دلخوشیش توجهی بود که تو بهش میدادی .
    در نبود پدرش خیلی قشنگ بهش نوازش دادی الان درد و فقدان واقعی را حس خواهد کرد... من به سهم خودم قول میدم
    کمک کنم میدونی که من چقدر برام عمل به قولم مهمه خیالت راحت باشه عزیزکم
    این یه مشاوره معمولی نیست صاحب اصلی این رنج دوست عزیز منه که دیگه نیست اما میدونم تو قطعا خیلی راضی خواهی بود که به این صورت همراهی و بدرقه ات کنم ....2+

    پی نوشت : این پست چون میدونم ممکنه درد مشترک مخاطبان دیگری باشه و در خانواده کودک سوگ دیده داشته باشند خوندن این مطلب میتونه بهشون یه مقدار آگاهی بده

    لذا موردی از لحاظ رازداری و حریم خصوصی نداره و من میدونم چی را بگم و چی را نگم و از همه مهمتر از قبل برای همه موارد انتشار داده شده که مربوط به اشخاص دیگر است اجازه گرفته میشه و بدون اجازه شخص دیگری حتی مطالب روزمره معمولی منتشر نمیشه رعایت این مسئله برام خیلی اهمیت داره .

    ادامه دارد.....

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 21:3 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دیشب ساعت ۱۲ بعد کلی دلپیچه و یک مقدار از این نامیزونی های همیشگی داروهام خوردم خسته حال از دل دردی که ،کمی اروم شده بود، اماده شدم که بخوابم
    همیشه هر وقت اینجوری میشم اینقدر از درد عرق میکنم
    که دچار بی حالی و خستگی میشم

    دیدم سرم گیج میره نمیتونم تو حمام سر پا بیاستم لباس هام عوض و یه حمام خشک کردم که بخوام
    آخرین پیام هام را در واتساپ چک کردم که گوشیم بی صدا کنم

    یهو از مهرنیا یازده ساله دختر برادر الهه برام پیام رسید که برام نوشت :
    عمه جون امشب فوت کرد .....😭😭😭😭🖤🖤🖤

    گوشیم به سختی با دستم نگه داشتم ....انگار تمام وجودم منقبض شد...


    تمام امید و عشق برادر زاده ها ، عمه الی شون بود
    بعد از فوت پدر جوانشون عمه الی خیلی هوای مهرنیا و داداش کوچولوش مهربد داشت
    اینقدر زیبا به اینها عشق میداد که من فیلم هاشون میدیدم دلم ضعف میرفت

    باوجود که در جریان کامل حال و احوال الهه بودم
    و با خودش تا وقتی میتونست صحبت کنه یعنی حدود یک ماه پیش صوتی در ارتباط بودم

    میدونستم دکتر کامل جوایش کرده و چون الهه ساکن شمال بود و با چه مشقت های باور نکردنی گاهی حتی تنها می آمد تهران شیمی درمانی میکرد و بر میگشت

    دیگه تو اون حال بد وضعیت اخر دکتر و بیمارستان شمال قبولش نمیکردن به خانواده گفتند این چند روز اخر بگذارید تو خونه باشه بیمارستان هیچ کاری براش نمیکنه

    زندداشش سه روزش که صحبت کردیم برام گفت با وجود ناتوانی در انجام امور شخصیش اینقدر درد داره که تو خودش گره میخوره واصلا مسکن ها جوابگوی دردهاش نیستند ... و اصلا وضعیت و حال خوبی نداره

    بهش گفتم رقعیه جان من دورم و دوست نزدیکی الی از راه دور برای خودت و بچه ها دلم میخواد هر کاری بتونم انجام بدم بدون هیچ چشمداشتی فقط دلی دوست دارم کنارتون باشم حتما با من در تماس باشید

    میدونم که چقدر دیدن این روزها به شما سخت میگذره، شمایی که هنور داغ از و بحران گذراندن روزهای بیماری همسرتون و داغ از دست دادنش را میگذرونیدن افتادین در یک بحران دیگه و این برای شما و بچه ها خیلی سخته

    گفت الی تو این حال بد و ناگوار گفته من زنده ها میمونم چون تمام امیدم و زندگیم به خاطر برادر زاده هامه چون امید دارم میمونم و من نمیمیرم .
    گفت این حرفهاش با قطع امید کردن کامل پزشک ها دلم را آتیش میزنه

    گفتم میدونید من با بیمارهای سرطانی زیادی که عده ایشون از دنیا رفتند در ارتباط و روانشناسشون بودم همشون تا دقایق اخر دوست داشتن به بهانه هایی از وابستگی هاشون در دنیا بمونند و نرند واین تمنا و تقلا جزیی از پروسه یک بیمار قطع امید شده است .

    از دیشب که متوجه شدم الهه دیگه نفس نمیکشه انگار هنوز نمیتونم باور کنم الهه پر شور و شیطون دیگه نیست
    دختر زیبایی که با خنده هاشون دلتو میبرد
    چقدر قشنگ و تمیز زندگی میکرد
    میگفت من عاشق لباسهام هستم
    با وجود که زندگی بهش خیلی سخت گرفته بود اما زندگی را دوست داشت و برای خودش با همتش لحظه های خوب میساخت

    الهه زیبا متولد ۶۴ بود و مجرد .... داستان زندگی شخصیش و خانوادگیش خیلی عجیب و سوزناکه
    از این روایت هایی که وقتی ادم میشنوه نفسش تو سینه اش منجمد میشه و مغزش از شنیدنش میخواد منفجر بشه

    پنج سال پیش به سرطان سینه مبتلا شد و درمان کرد .. و از پارسال بیماریش عود و متاستاز کرده بود این سری مبتلا به سرطان سارکوم شده بود که از لنف های زیر بغل و دستش شروع شد تا جایی که همه بدنش را درگیر کرد بی نهایت اذیت و زجر کشید


    اوایل عود بیماریش چون مدام باهم در ارتباط بودیم چون از نظر بهداشت روانی و همدلی باهاش همراهی میکردم ... بهش گفتم الهه میخوام ازت یه اجازه بگیرم تجربه های که در زندگی پشت سر گذاشتی خیلی خاص هست میتونم توی پیج اینستاگرامم یا وبلاگم از شنیده هام از تو و زندگیت یه چیز کلی بنویسم
    خانواده تو یه تلنگر هستند برای ادمهای دیگه
    خیلی استقبال کرد گفت اره اصلا بگذار خودم مینویسم تو منتشرش کن

    گفتم این پیشنهادت که حرف نداره هم باعث میشه هیجاناتت تخلیه و سبک بشه هم اینکه روایت به دست خودتت با بیان احساسات خودت یه چیز دیگه است ‌
    خلاصه شروع به نوشتن کرد هی برام ارسال کرد و من مدام کنارش بودم و ما بین وقتهای مشاوره ام و برنامه های زندگیم مدیریتش میکردم در مورد اون بخشی که نوشته بود صحبت میکردیم که زخم های روانش بتونم التیام بدم

    وسط نوشتن اینقدر حجم درد خاطرات و عبور ازشون سنگین بود در کنارش هم بیماری و مراحل درمان انرژیشش را به حداقل رسونده بود دیگه نمیتونست بنویسه

    بهش میگفتم الهه من اینو الان منتشر نمیکم نصفه است روایات تو کجا من کجا ... تو نوشته هات چون از تجربه های خودت است انتقال احساساتش زنده است با اون چیزی که من شنیدم بخوام بنویسم زمین تا آسمون فرقش است
    میگذارم بهتر بشی ادامه اش را خودت برام بنویس
    بعد من میخوام در نهایت باهم همفکری کنیم که تو وبلاگم اول بگذارم یا در اینستام ؟
    اصلا اینستا را باید با احتیاط فکر کنیم که بگذاریم یا نگذاریم ؟
    اون میگفت من مشکلی ندارم هر جا که خودت صلاح دونستی منتشرش کن

    همه اش هدفم ،غیر مستقیم این‌بود که بهش بگم الهه نا امید نشو تو باز جون بگیر و دلنوشته هات خودت به پایان برسون

    و هیچ وقت تا دیشب که پر کشید و به آغوش نور رفت زندگی به فرصت به اون نداد که خودش دلنوشته هاش کامل کنه ....

    من یه چند روز باید برای این فقدان برای دل خودم سوگواری کنم نمیدونم از چند ساعت دیگه بعد این پست یا چند روز دیگه میتونم از الهه بنویسم ...

    اما حتما مینویسم دل نوشته هاش تا آنجایی که خودش نوشته در سه الی چهار پست منتشر میکنم

    من طی کردن سوگواری هام، روزهاش به اندازه انگشت های یک دست نمیرسه ..

    نه اینکه دل سخت و بی تفاوت شدم اول به خاطر تجربه های شخصی زندگی خودم و نوع نگاه و جهانبینم در مورد مسئله مرگ در واقع آشتی با مرگ را در وجودم ریشه های پرورش دادم

    و دوم که خیلی مورد ارزشی و مهمی برام است اینه که من تا ادمها زنده هستند اگر کاری براشون تو اون رابطه و رفاقت کردم برام قابل سنجش و ارزش گذاری هست از تمام ادم هایی که آسمانی میشند و من اینجا یا در هر صفحه مجازیم یادشون را گرامی میدارم و ازشون مینوسم صد درصد تا نفس بوده به یادشون بودم و با عشق و مهربانی و کاملاً دلی همراهیشون کردم
    و همیشه خوشحالم تا زنده بوده رفیق بودم

    متنفر مرده پرستی و مرده نوازی هستم
    انسانها را بعد از مردنشون ابزار تیتر محتوا و دیده شدن نمیکنم کاری مشمئز کننده که به وفور در میان ادمها با این صفحه های مجازی دیدم تا زنده است یه حالی ازش نمی پرسه ،همین که طرف میمیره براش یه کپشن سوزناک مینویسه که انگار تا شب قبل تو یه ظرف با هم غذا خوردن و نزدیکترین فرد زندگی آن آدم بوده و هی خاطرات تخیلی مطرح میکنه و خوب که دیده شد اروم میگیره یک ماه بعد اسم متوفی را جلوش بیار میبینی فامیلیش را هم فراموش کرده میگه اینی که تو میگی اصلا کی است

    حتی من اگر با یک نفر تو دنیای واقعی نزدیکترین نسبت خونی را هم داشته باشم ولی باهم رابطه نزدیک عاطفی و معاشرتی به هر دلیلی نداشته باشم بعد از مرگش حاضر نیستم بیام تو صفحه مجازیم احساسات فیک منتشر کنم دوست و آشنا جای خود دارد

    ادمهای که بعد مرگ عزیزانشون عشق و ناله سر میدن ، یا برای حرف مردم هست یا برای کم کردن احساس گناه ، از تعارضاتی که از مسائل حل نشده قبل مرگ با آن شخص داشته

    تکلیف احساسایتون با ادمها تا زنده هستند با خودتون مشخص کنید که بعد از فوت آن آدمها دچار هیجانهای و احساسات متعارض نشید، که به شدت ادم را از پا درمیاره و سلامت روان را به خطر میندازه

    اینقدر روی اصالت و واقعی بودن‌احساساتم در مورد ادمها حساسم که حتی ممکنه با یک نفر در زنده بودنش آشنا باشیم باهم یه تعاملاتی داشتیم اما لینک احساسی نزدیم یا من واقعا براش تا زنده بوده کار خاصی نکردم اگر خواستم یه تسلیت بگم در حد اطلاع رسانی و گرامی داشت عنوان کردم ، نه بیشتر

    من در صفحه اینستاگرام یا اینجا از دوستان سفر کرده که لینک احساسی در زمان حیاتشون داشتند پست میگذارم و حس و حالم را توی کپشن در موردشون مینوشتم

    پیش میاد وقتی یکی از دوستان همدرد پر میکشه
    همیشه چند نفری پیام خصوصی میفرستند چرا فلانی و فلانی فوت کرده ازش نوشتی اما برای این دوست هیچ پستس نگذاشتی ؟
    بهشون میگم من آن چیزی که تو صفحه ام میگذارم برای دل سوگوار خودم میگذارم
    آن دوست همدردی که فوت کرده خیلی متاسفم از درگذشتش اما وقتی زنده بوده من جز سلام و علیک هیچ فایده ایی براش نداشتم به نظرتون الان بیام از کدوم بخش احساسم کپش و دلنوشته بنویسم

    الهه از آن بخش دوستان بود که اون لینک احساسی را باهاش برقرار کرده بودم و جایگاه خاص داشت .
    مثل آسمانی های عزیزم‌ شبنم ، سهیلا ، مجید، مریم ، شیما ، هانیه و....
    همه اینها سر راه من قرار گرفتند گاهی فقط بیماران نبودند این خانواده های نزدیکشون بودند که ما سر راه هم قرار میگرفتیم
    مثل فرنار مامان امیرپاسا، مژده مامی باران که همسرانشون فوت کردند و......

    مجازی ها مثل مریم ، مژده ، هدیه که پدرانشون از این بیماری به نور پیوستند

    من این موارد فقط مثال زدم تعداد خیلی بیشتز ار اینهاست .

    کاملا با هشمون دوستانه و کاملا دلی لینک شدم میدونید ،نمیتونم دقیق حسش بنویسنم انگار این ادمها برای من اتفاقی نیومدن چون من کار میکنم و خیلی وقت ها پیش میاد مخاطبانم بیماران کانسر و یا خانواده هاشون بودند و طبق روال بقیه من خدماتم را بهشون ارائه دادم حق ویزیتم کامل گرفتم

    اما بعضی ها مثل یک رسالت برای من بودند که قابل تعریف نیست اما حس و ماموریت همراهی آنها را انگار خدا تو دلم میکاره و بهم الهام میشه
    و اینقدر این رابطه ها زیبا و پر خاطره میگذره که قابل توصیف نیست .جنس یه رابطه عادی را نداره

    تو با جون دل پذیرا و مسئولیت همراهی اون آدمها تو وجود هست بدون اینکه حتی یک بار خسته و پشیمون بشی انگار هر کاری میکنی از جون و دل هست

    کسی که روز نگار زندگیش مینویسه مخاطب از بیست و چهار ساعت شبانه روزش در جریان نیست
    یکی دوتا از تجربه های نویسنده را در طی روز یا هفته میخونه

    مثلا من میان دغدغه ها و گرفتارهای این روزهام درگیر فشار و دلواپسی الهه هم بودم
    و مرتب برای مصلحتش دعا میکردم و پیگیرش بودم

    خواهرم در جریان کلیات بود و چون یه فیلم از مهربد برادر زاده الهه در اینستاگرامم دیده بود که روز ولنتاین برای عمه الی تو کیسه پشمک ریخته بود براش برده بود
    مرتب حالش میپرسید و غصه شو میخورد ...

    گفتم سارا من بیمار شدم سخت ترین لحظه ها را تجربه کردم اما همیشه دعا میکردم ته دلم خدایا عزتم حفظ کن من را محتاج و مزاحم زندگی باز ماندگانم نگذاری خدایا اگر آن روز میخواد برسه از من راضی شو ..
    الهه که این چند روزه ، زندگیش سخت و ناتوان کننده شده خدایا خودت مراقب عزتش باش

    بازماندگانی که بیمار در این شرایط دارند ، و باز میخوان اون بیمار در این دنیا باشه یک جورهایی برای خودخواهی های دل خودشون است

    ما که به خاطر ترس از دست دادن ک دلتنگی خودمون نباید راضی به عذاب بودن کسی باشیم

    اینقدر الهه دختر باعزت نفس و خانمی بود که دلش نمیخواست این اواخر تصوری از خودش را به بقیه نشون بده و حتی هفته اخر جز مادرش و زنداداشش اجازه نداده بود کسی به ملاقاتش بیاد

    مخصوصا گفته بود برادرزاده هام نیان پیشم دلم نمیخواد آنها من را دیگه در شرایط ببینند یعنی به سختی کلمه به کلمه اینو از مادر و زن داداشش طلب کرده بود و آنها هم رعایت کرده بودند
    همچین ادمی که به نظر شما اینقدر به این مسائل اهمیت میده به هر قیمتی میخواد زنده بمونه ؟

    امیدوارم زندگی جدیدش و رهایی از درد و اسارت این دنیا مبارکش باشه

    من علاوه برسوگواری برای دل خودم و دعا برای الهه همیشه تو این جور مواقع میگم به غیر از دلتنگی و ابراز احساس و غم و اندوهم چه کاری میتونم برای اون فرد از دست رفته کنم که میدونم اگر بود خوشحالش میکرد ؟

    من الان دور هستم و الهه همه زندگیش برادرزاده هاش بود
    از همون دیشب تا هر وقت نیاز باشه تو گذروندن این مسیر میخوام از دور کنار مهرنیای عزیزم باشم
    ما قبلا باهم چند جلسه مشاوره داشتیم و مهرنیا با من خیلی جور هست

    میدونم الهه هم خیلی از این بابت شاد میشه
    مهرنیا شاهد تلخی های زیادی در زندگی بوده تحمل این درد بدون همراهی ممکنه از طاقتش خارج باشه

    الان مهرنیا پیام داد نوشت : عمه الی را به بیمارستان بردند و امروز ساعت پنج در خونه ابدیش میگذارنش
    من تو مراسم شرکت میکنم
    ولی مهربد بردند آمل خونه خاله جونم و به آن چیزی این ماجرا نگفتند

    بهش کلی قوت قلب دادم گفتم دختر قشنگم من کنارت هستم تو تنها نیستی هر زمان دوست داشتنی به من پیام بده
    حتی مشغول باشم بعد پیامت میبینم با هم ارتباط میگیرم

    یکی از هدف هام از نوشتن دل نوشته هام برای الهه و پرداختن به آن برای دل خودم و غمی دلتنگی که برای خودم دارم هست
    چیزهای که از ذهنم عبور میکنه میخوام بنویسم

    تازه چون فضا عمومی است برای حفظ حریم شخصی بعضی هاش فقط مربوط به خودم و خودشه یعنی این شامل همه دوستان میشه و من باید به تنهای از آن رنج ها عبور کنم نمیتونم اینجا بنویسم
    دیشب که عکس الهه را و اعلامیه فوتش را در واتساپم استوری کردم مژده مامی باران که شوهر جوانش آقا رامین شش سال پیش از سرطان از دست داده بود دیده بودم ...برام احساساتش با صوتی پیام ارسال کرد

    میدونید دوستان کلاً ما که جنس این دردیم هروقت یکی سرطان میگیره یا یکی از این بیماری فوت میکنه انگار زخممون دوباره سرش باز میشه

    من توان صحبت و پیام صوتی را با مژوه نداشتم اون ویس میداد و چون میدونستم الان اون هم جای زخمش با دیدن این خبر درد گرفته با چت همراهیش میکردم و یهو باهاش خداحافظی نکردم

    اخرش یه یه تجربه مهم شخصی از تجربه دردش برام گفت :
    مریم سرطان زندگی ما را نابود کرد این درد هیچ وقت سبک نمیشه
    نوشتم اره عزیزم الان منی هم که تا الان زنده موندم روی تمام جوانب زندگیم اثر گذاشته همین الان از دلپیچه داشتم ضعف میکردم و خیلی عواقب دیگه که اصلا درموردشون با هیچ کس حتی نمیشه صحبت کرد

    گفت دقیقا درد فراموش نمیشه فقط ادم بازیگر میشه دوتا مدل زندگی کنه وقتی تو جمع و با بقیه هستی غم و اندوهت برای اینکه به بقیه انرژی منفی ندی و یا اینکه اصلا دیگه بقیه حوصله درد و غمت ندارند
    یه مدل رفتار میکنی که همه چیز درست شده و مشکلی نیست همه هم هی تو زن قوی هستی بهت میبندن تو هم پشت هم تشکر میکنی

    یه مدل دیگه که زندگی احساسی واقعی خودت هست تو تنهایت با خودت همونی هستی که الان پشت سر میگذاری و داری درد میکشی
    ما به شدت برای اینکه خودمون را زندگی کنیم به این تایم های تنهایی احتیاج داریم

    گفتم اره خیلی زیاد درست میگی و همه اینها نشات میگیره که چقدر قضاوت ها و همدلی ها ضعیف هست و ادمها به وسعت تمام اقیانوس ها چقدر تنها هستند و درنهایت کسی جز خودشون ندارند
    به قول معروف که میگن هیچ پشتوانه و شونه ای شبیه زانوهای خودت محکم و مطمئن نیست .

    دوست زیبای من الهه عزیزم یادت گرامی
    2+
    لطفا براش طلب خیر اعلام کنید ... که زودتر به نور برسه .


    نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 13:41 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

    دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

    از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

    یا رب چقدر فاصله ی دست و زبان است

    خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

    این صبر که من می کنم افشردن جان است

    هوشنگ ابتهاج (سایه)

    سایه عزیز شاعر مورد علاقه ام ،فخر ایرانی و محبوب دلها آرام گرفت ..+2 ....

    شعرهایش همیشه همدل ،نوازشگر خلوت هایم بوده

    یادت مانا 🖤🖤❤❤❤🖤🖤🙏🏽🙏🏽🙏🏽

    نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 14:12 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • امروز متوجه شدم رزیتا مامی الینا دقیقا یک هفته یعنی ۳۰ دی ۱۴۰۰  از درد و رنج  ناشی از بیماری سرطان آرام گرفته....
    چون اینستام دی اکتیو است ،برای همین دیرتر متوجه شدم امروز یادش بودم گفتم به طریقی که ممکن بود برم چک کنم ببینم رزیتا  در چه حالی هست ،که در صفحه خواهرش متوجه شدم دیگه درد نمیکشه و از دنیا رفته
    رزیتا جان روحت شاد و یادت مانا ..
    برای الینا سه ساله و آرش همسر بسیار همراه و عاشقت که همیشه همپای صبور و خوبی بود طلب صبر و شکیبایی بزرگ  میکنم
    من در تو  اخلاقی  را که  خیلی زیاد دوست می داشتم این بود که همیشه خود واقعی ات را ابراز میکردی ...
    و بعضی ها  متاسفانه با رک گویی و تذکرهایت ، از رفتار نسنجیده شون با تو درگیری داشتند با وجود اینکه خیلی وقتها قضاوت شدی و نقدت را به خودشون درک نمیکردند تو را حساس و زودرنج میدونستند
    اما  تا اخرین روزی که تو را شناختم با وجود اینکه خیلی ها باعث رنجشت شدند اما در ثبات رفتاری و شخصیتی خودت ماندگار موندی و تذکرات صریحی که میدادی همگی به جا بود  چون موضوع مرز و حریم شخصی برات خیلی مهم بود
    برای اینکه ادم همیشه خودش باشه و ابراز احساساتش واقعی باشه خیلی زیاد تلاش کردی اینو بارها بارها توضیح دادی
    یه وقتها تو دلم میگفتم واییی رزیتا چه انرژی و اعصابی برای مخاطبهاش میگذاره
    یک وقتها به این نتیجه میرسیدی نرود میخ آهنین در سنگ کلافه میشدی چند روزی کم فعالیت میشدی . اما چون شخصیتت ادم سکوت نبود . یکی که حرف مفت میزد انگار زغال مینداختن زیر پات دوباره توضیح و تحلیل میکردی


    میدونید چیزی را الکی اغراق یا ابراز نمیکرد کم درکی ادمها را میاورد جلوی چشمشون
    مثلا دوست نداشت کسی که تجربه بیمار از دست داده داره بیاد براش درد و دل کنه بگه من هم فلان کسم از سرطان مرد  یا یکی میومد کلی از مصیبت ها و سختی های فردیش میگفت : اسمش مخفی میکرد  استوری میکرد ، می آمد مینوشت چه لزومی داره اینها را به من میگید چرا باید الان من بدونم زن  تو، مادرتو  از این بیماری مرده من گزینه مناسبی برای درد و دل کردن در این شرایط نیستم فلان اقا یا خانم محترم
    در صورتی که من تو این موضوع با رزیتا متفاوت بودم اتفاقا طیف وسیعی از افراد آسیب دیده و سوگوار را از این بیماری حمایت کردم خیلی وقتها در بدترین شرایط  بودم اما هر طور بوده همراهی کردم رنجیده نمیشدم ،  که چرا ان فرد داره در این شرایط من از دردش به من میگه
    خب دلیل نحوه برخوردمون با این موضوع که  متفاوت بودیم چون ظرفیت ها فرق میکنه من شرایط روانیم ، شغلیم ایجاب میکرد در  این موضوع خویشتن دار تر باشم
    ولی خوبیش این بود که رزیتا  به جای اینکه پشت سر فحش و ناسزا  بده دقیقا به فرد تذکر میداد و با تذکراتش تجربیات خیلی خوبی را در مورد شرایط رفتار با بیمار سرطانی اطلاع رسانی میکرد واقعا با یک فرد بیمار غیر روانشناس ورود در این موارد کار درستی نیست ممکنه برای آن شخص مقابل ناراحتی و تنش ایجاد بشه
    مثل چند وقت پیش آمده بود ایران یه خانم بهش پیام داده بود که چون دیدم روحیه شما به هم ریخته است و شاد نیستی بااجازتون پیجتون دادم به یکی از دوستام که خوب بلده آدمها را شاد و اروم کنه بیاد باهاتون حرف بزنه
    رزیتا نوشت به هر نیتی که داشتی بیجا کردی مگه من از تو کمک خواسته بودم تو باید تشخیص بدی حال روحی من خوبه یا بده ؟تازه برام هم یک نیرو بدون هماهنگی در نظر بگیری که با من حرف بزنه ...هم خودت بلاک  میکنم هم اینکه به آن خانمه میگی ابداً به من برای این کمک پیام نده
    میگفت ترخدا الکی برای من تا نخواستم دکتر و پزشک و راههای عجیب درمانی نفرستید
    میدونم ممکنه بگید بقیه و اون خانم نیتشون خیر بوده میخواستند کمک کنند  ولی من و شما ادب و حرمت نگه میداریم و  یه جور از سرمون باز میکنیم اما آن فرد  هیچ وقت متوجه نمیشه چقدر این کاری که به اسم کمک کرده اشتباهه ولی رزی قشنگ طوری مقابل اینجور رفتارها واکنش نشون میداد که طرف مقابل در خاطرش بمونه براش هم خوش آمد و بد آمد مهم نبود یک عده دیگه هم حساب کار دستشون می آمد اما نکته اینجا بود که این افراد تمامی ندارند 
    خب راست میگفت  واقعا چرا باید ما به خودمون همچین اجازه ایی به نام کمک بدیم ...

    خوب میدونم رزی جان ،خود من هم برام این دوگانه نبودنه یک ارزش بزرگ  هست خیلی زیاد براش بها دادم
    متاسفانه این جماعت با دورنگی و نمایش انگار بیشتر خوشحال تر هستند ادمی که مثل تو خودشه، مثل اینکه براشون غریبه هست و چون  خیلی متفاوته نمیتونند قبولش کنند یاد گرفتن با خود فریبی و نا آگاه بودن دنیای خودشون اروم نگه دارند
    همیشه خود بودنه ارزشمنده و گوهره .چیزی که همیشه من هم ،تمام سعیم کردم همونی نشون بدم که واقعا هستم  .

    میدونی آنهایی که بهت میگفتند تو زود دلخور و ناراحت میشی همه چیز بهت برمیخوره نتوستند با مغزهای زنگ زدشون بفهمند تو چه دردی را داری شبانه روز در بدنت تحمل میکنی متوجه نبودند این داروی شیمی درمانی چه به روز اعصاب و روان بیمار میاره ....
    همین ادمها تحمل یک نقد کوچیک تو را نداشتند و زود دفاعی و معترض برخورد میکردند
    ولی دیدم امدند به همسر مهربان و شریفت که لحظه به لحظه کنار تو بود
    میگند چرا گریه نمیکنی ؟ چقدر راحت میگی قبر روزیتا ، چقدر راحت میگی مرده ؟ و....
    همینجور  با چشمهای بسته و ذهن خاموش در حد دنیای فندوقی خودشون  باز دارند ، اراجیف میگند ... به نظر من عقب مانده افرادی نیستند که با نقص جسمی و ذهنی به دنیا میان ، این ادمها تکلیف و محدودیت های ذهنی و جسمیشون مشخصه به کسی هم آزار نمیرسونند
    عقب مانده شمایید که با فقدان شعور و بی درکی ادمها را با معیار نگاه سطحی و احمقانه خودتون میسنجید و همیشه موجب تنش و خراشیدن روح و روان بقیه هستید
    باید ما  به سلامتی  چه قرنی بریم ؟ که بعضی ادمها اینو بفهمند هر کس  نحوه برخوردش،با بحرانهای زندگیش ؛ بسته به شخصیت ، تجربه ، آگاهی ، شرایط موجودش  منحصر به  فرد ،خودش است 
    هر کس اعتقادش موضوع فردی و شخصی خودشه
    تا زمانی که کسی برای ما خطری ایجاد نکرده ما چیکاره ایم که دیگران را برای شیوه برخوردشون با مسائل شخصیشون  زیر سوال ببریم
    چرا باید فکر کنیم هرکس شبیه ما فکر یا رفتار نکرد نتیجه اش اینه که آن غلط رفتار کرده لذا فلان برچسب بهش بزنیم
    شاید این مرد دلش نخواد توی مجاز سوگواری کنه
    یکی مثل مامان ملیکا نزدیک به سه ساله داره هر روز به هر عنوانی سوگواری خودش با فیلم و عکس نشون میده ...
    خب ادمها متفاوتند ...
    من کار به درستی و غلطی رفتار ندارم زمانی میتونم در این مورد نظر بدم که خود شخص بابت شیوه اش از من سوال کنه.  تا سوال نکنه ورود من میشه تجاوز به حریم شخصیش
    خوشت نمیاد ... اشکال نداره
    ما حق داریم یک چیزی را بپسندیم یا نپسندیم ...
    نپسندیدیم  اروم بی صدا بدون قضاوت رد بشیم بریم  سراغ گزینه های دیگه که مناسب احوالمون هست
    چرا باید اعصاب خودمون  خورد کنیم  کسی را دنبال کنیم که سبک و شیوه اش کلافه امون کرده
    اما نه بعضی ها میخوان هر طور شده با هر جنگ و مزاحمتی ادمها را شبیه تفکرات خودشون بکنند ... این خودخواهی محض و فقدان شعور است . چیزی غیر از این نیست
    اینکه چرا شوهر رزیتا راحت کلمه مردن و قبر و ....به زبان میاره اینها چند سال قبل فرزند اولشون که یک دختر بوده  بعد از تولد از دست میدن خودشون تمام مراحل دفن را انجام دادند ... در نتیجه با تجربه سوگ آشنا هستند
    شاید اینقدر خداوند بهش دید وسیع و بینا داده که میتونه به قشنگی آشتی با مرگ داشته باشه و قدرت عظیم پذیرش در وجودش  گذاشته.
    رزیتا اوضاع خوب پزشکی نداشت بلاشک کسی که  همپا همچین بیماری است ، از خیلی ، وقایع پزشکی بیمارش  مطلع است در کنار امید به موضوع از دست دادن  هم  بارها فکر میکنه
    دیدم آرش با وجود تالمی که در صورتش بود و بغضی که با فشار زیاد قورت میداد یک کلیپ گذاشته بود و لحظه های اخر رفتن رزیتا را توضیح میداد
    رزیتا ساکن سوئد بود
    میگفت روزی که رزیتا پرکشید من و الینا را به اتاق رزیتا هدایت کردند و رزیتا روزهای اخر  در بخش بیماران قطع امیده شده بستری بود یعنی تمام پرستارها و دکترای آن بخش آموزش دیدند چگونه با خانواده بیمار رفتار کنند ...
    روانشناس گفته الینا را به اتاق میبری بهش اصلا ًنمیگی مامان خوابه ... بهش میگی مرده ، هر وقت از مامان پرسید شما بهش میگی مرده
    گفت ما یک ساعت کنار روزیتا بودیم الینا تو ان اتاق کلی بازی کرد رزیتا را بغل کرد و بوسید و من هم مرتب بهش میگفتم رزیتا مرده .. چندین بار رزیتا را تکون داد ،میدید هیچ عکس العملی نشون نمیده
    گفت خیلی ها از ایران که برخی ها روانشناس بودند گفتند نه درست نبوده یه همچین کاری کنید  ولی،من تصمیم گرفتم به  توصیه روانشناسهای اینجا گوش بدم چون الینا قراره اینجا بزرگ بشه
    ( خیلی هم درست و اصولی بوده من نمیدونم این روان شناس ها که بیشتر روان نشناس هستند این توصیه های بیخودشون از کجا میارند به خدا ظلم و خیانته اگر ما دیگران را غیر علمی با نام روانشناس راهنمایی کنیم )
    میدونید این کار برای این انجام میدن که کودک هم بتونه با پذیرش و حقیقت بحران زندگیش کنار بیاد و  بپذیره  با دوز و کلک دورش نمیزنند که فردا این بچه دچار اضطرابها و وسواس های شدید بشه ... توی چرخه سالم قرارش میدن که از این فقدان آسیب کمتری ببینه)
    بعد آرش میگفت : الینا در مهدکودک سه تا مربی مهد داره از بخش سلامت و روان یک استاد روانشناسی را فرستادند که به این سه معلم آموزش بده چگونه با کودکی که والدش از دست داده برخورد کنه
    ( فقط ببینید سیستم چگونه برای سلامت روان  جامعه اش برنامه ریزی میکنه چون میدونه شخصیت این بچه در حال شکل گیری است سلامت روانش میتونه در همه ابعاد، خودش ، خانواده و جامعه و همچنین آیندگانش تاثیر گذار باشه/ واقعا یه همچین سیستم و کشوری را آرزوست )
    خلاصه گفت کلی کتاب های داستان آموزشی در اختیارمون قرار دادند.
    گفت الینا هی میاد میگه:  الینا مرد ، میگم نه نمرد
    میگه آرش مرد میگم نه من و تو اینجا هستیم من زنده هستم
    بعد میگه رزیتا مرد بهش میگم اره رزیتا مرد
    بعد میگه اره مامان رزیتا مرده
    بالاخره با نهایت تاثر  آن بچه ام جزیی از این چالش و بحران است و اولین و اخرین کودک هم نخواد بود
    برای همگیشون حتی رزیتا طلب خیر اعلام کنید .....

    رزیتا جان طلب خیر برات عزیزم (2+) صفحه ام بسته است مطمئن باش اولین کاری که بعد از فعال کردن صفحه اینستام  میکنم به یادت میرم تمام چت هامون را میخونم .... سفرت به خیر .❤💔😭🙏🙏

    نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 18:49 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • یک از راههای که من حال خودم گاهی دوا و درمان میکنم
    هشتک گور بابای هر چه شد و هر چه قراره بشه است الخصوص این چند روزه  به طور ویژه بهش پرداختم و اثرات خوبش را هم کاملا متوجه میشم
    نمیدونم این نسخه به درد کسی دیگه هم میخوره یا نه اما برای من مثل یک مورفین عمل میکنه
    یه وقت هایی  دیگه نوبت خودته که دل به بهونه دلت بدی باهاش راه بیای ، بهش گوش بدی
    ببینی دردش چیه ؟ چی میخواد ؟  با شفقت و رحم بهش بپردازی

    به دو دلیل این شیوه برای من جواب میده اول اینکه سالهاست به قطعیت رسیدم که جز خودم قرار نیست کسی دیگه به دادم برسه و در توقع و انتظار نظر و عنایت کسی نیستم، البته بی منت باشه بسی خوشحال میشم اما نباشه از کسی رنجشی ندارم کسی مسئول حال خوب و ناز درمانی من  نیست .. در نتیجه چون به این مسئله واقفم تکیه به ابزار و توانایی خودم برای تغییر احوالم میکنم
    و دوم اینکه خودم با حال و تغییراتم پذیرا میشم هی گیر نمیدم چرا الان اینو دوست نداری چرا انو دوست نداری؟ میپذیزم که الان دل و دماغ زندگی را آنطور که باید داشته باشم  ندارم
    میپذیرم شاید مثل هفته قبل از هوا و غذا و فضا توان لذت بردن را نداشته باشم ...
    یک جا باید خودت رها کنی از هرچه سرزنش ، چرا ، چرا کردن  از خودت
    از اینکه چرا این راه نرفتم؟ این کار نکردم؟ این حرف  را نگفتم ؟ چرا اینو نپوشیدم ؟ چرا اینو نخریدم ، نخوردم  چرا چرا چرا ؟؟؟...
    اگر درست درس خونده بودم درست رشته انتخاب کرده بودم الان فلان رشته و فلان شغل داشتم
    اگر طلام نفروخته بودم الان شصت برابر شده بود
    چرا فلان کسم ، عزیزم ، جانم قبل از اینکه فوت کنه این کار و آن کار را براش نکردم
    اگر میدونستم قرار دیگه نبینمش فلان کار را میکردم حیف حیف حیف
    بابا  خودت ول کن  ، بس کن ، دست از سر خودت بردار.  دیگه گذشته
    حسرت و اگر و حیف و دریغ این چیزها فقط ما را شارژ منفی میکنه .... آنچه که آن تایم باید برای خودت و دیگران انجام میدادی آگاهی و فهم آن زمانت آن اندازه بوده با آگاهی امروزت کارهای تازه انجام بده
    گذشته تنها ره آورد مفیدش تجربه است گشتن و شخم زدن داخلش ادم به فنا و افسردگی میده .
    رفتن تو آینده هم که حدیث و روضه اش را بارها  براتون خوندم که چه بلایی به سرمون میاره اصلا با چرخش و معادلات زندگی قابل پشبینی نیست
    قربون برم، ما هم وقتی میخوایم بریم تو آینده مثل کلبه وحشت فقط تراژدی های وحشت آفرینش میبینیم

    یه یخشی از ناراحتی و فشارهای روزانه ما برمیگرده به تنش ها و دلخوی های که در روابطمون با بقیه داشتیم یا داریم... برمیگرده به حرفهای نگفته و خشم های فروخورده
    اگر میتونی با گفتگو حلش کنی خب برو صحبت کن تا حل بشه
    اگر مقصری ،عذرخواهی کنن
    سوتفاهم داری صحبت کن تا تکلیفتون مشخص بشه
    اگر نمیخوای رابطه بگیری و آن رابطه جز بلاک شده هات است پس دیگه چرا با خودت حملش میکنی
    رابطه سمی بوده بهت آسیب میزده دوری کردی که آرامش داشته باشی پس تو ذهنت باهاش چیکار داری؟
    فلانی و فلانی تو براشون مهم نیستی ؟
    تولدت یادشون نبود ؟
    مهمانی گرفتند تو را فقط دعوت نکردند؟
    حس میکنی تو را دوست ندارند ؟
    فدای سرت، فدای سرمون  دنیا که فقط  به همین چند نفر بند نیست ..به خدا اگر خودت به حال خودت برسی و محتاج و منتظر کسی نباشی تمام این بی معرفتی ها و حسادتهای بدخواهات در نظرت کوچیک و بی ارزش میشند

    اخ که چقدر به من این هشتکه ،چند روزه چسبیده...
    این فارغی و بی سرزنشی از گذشته
    یادم می افتاد فلان همکار یا شخص در حقم چه رفتار خصمانه و حسادت گونه ای انجام دادند  فوری دستور خاموشی و کنترل ذهن میدادم میگفتم گذشت به خودشون بد کردند تازه با رفتارشون خودشون زود معرفی کردن که من با دوری کردن از خودم محافظت کنم ... اصلا یادم به هر ادم بد زندگیم افتاد که در حقم کم لطفی کرده با  طلب خیر کردن ازشون عبور کردم

    این که هر وقت به ذهنم امد که فلان امکانات تو خونه ام  چرا نیست ؟ گفتم ساکت باش و زیاده خواه نباش  الان مگه لنگ موندی با همین اندازه هم زندگیت داره خوب میگذره
    لیر و دلار میگن گرون شده ؟ خب بشه چیکار کنم الان شرکت یا کارخونه دارم که قرار ورشکست بشه ؟
    اینکه نگاه مسابقه ای و رقابتی به زندگی و ادمهای دور برم نداشتم مثل یک معلم سخت گیر نگفتم این کار و آن کار نکردم ...
     واقعا اینقدر بدویم بدویم  میخوایم کجا را برای خودمون بگیریم
    ولی آرامشمون محو بشه چه فایده داره ؟

    از هرچیزی که حوصله نداشتم دوری کردم مثلا یکم حوصله فعالیت توی صفحه اینستاگرامم نداشتم خب فعالیت نکردم
    برای خودم به جاش شب ها  یکم لایوهای مسخره بازی نگاه کردم یک مقدار خندیدم و سرگرم شدم
    همش که قرار نیست دنبال مقاله و لایوهای علمی و ... باشیم
    یه وقتهای که نمیتونی سفر و فلان هتل بری ریلکس کنی ، تو خونه خودت لش کن
    اصلا لش کردن از واجبات هر ادمی با هر موقعیتی است


    برای خودم غرق بازی موبایل  Garden Scpes شدم اینقدر باهاش سرگرمم وکلی صفا میکنم 
    بعضی از غذاهام  موقع بازی و لایو توی تختم خوردم ......
    امروز شش روزه که تو این حال و هوام جز یک بار خرید حتی حوصله بیرون رفتن را هم نداشتم همش تو خونه با هرچه داشتم و نداشتم حالم رونق دادم
    اما میخواستم بگم این با خود صفا کردنه و بیخیال شدن از خیلی از دغدغه ها که میتونه یک دونه اش هم آدم از پا در بیاره ... چقدر ادم را سبک و راحت میکنه

    امروز صبح از خواب بیدار شدم اولین خبری که توی اینستا خوندم این بود که مانلی خوشکری از فالورهام و همدردهام پرکشید ... خیلی غیر منتظره بود هنوز یک ماه نشده بود که خودش برای پرکشیدن مریم  از همدردهامون پست و دلنوشته در اینستاگرامش گذا شته بود اما امروز خودش به آسمانها رفت
    و اینجاست که خوبتر میفهمم که چقدر هیچ چیز تو این دنیا انقدر مهم نیست که خودمون برای کسب و رسیدن به آن  به آب و آتش بزنیم
    و چقدر این شش روز در حق خودم لطف کردم که خودم را دیدم
     خشنودم که نگاهم به مرگ چیزی جز آرامش و کوچ به مرحله بهتر نیست ... چیزی که غالبا وقتی بیشتر افراد میشنوند  با هراسیدن و دوری کردن انکارش  میکنند .... و من هر بار باشنیدن پر کشیدن دوست یا همدردی میدانم او رفت تا متولد شود .
    و فکر میکنم  برای من هر زمان وقتش برسه با نهایت اشتیاق به استقبالش خواهم رفت به مرگ فکر میکنم چقدر در نظرم اتفاق زیبا و سبکبالی هست... بی نهایت دوستش دارم .
     

     

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ ساعت 21:49 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • پست نوشته امروزم در اینستاگرام این کپی همون پست هست 

    صبح روز یکشنیه دوم‌ آبان 

     مریم : سلام مهربونم  سهیلای عزیزم
    عیدت مبارک زیبای من هر روز به یادتم ، هیچ روزی ذهنم بی تو نیست 
    دو کلمه از حالت به من بگو  درمان چطور پیش میره ؟؟؟؟
    تو اینستا هم که رفتی و پیجت بستی
     تو بگو با دلتنگیت چه کنیم ؟
    سهیلا جانم دلت خواست حرف بزنی غر بزنی  من  هستممم هااا قربونت برم ‌

    پاسخ سهیلا همون یکشنبه :

    سلام مریم جان شبت بخیر خوبی عزیزم عید شماهم مبارک منم همیشه بیادتم بشدت مریض احولم در حدی نیستم که توان نوشتن داشته باشم شرمنده انشالله بعدا جبران میکنم

    مریم : عزیزم سهیلا جانم با خوب شدنت فقط برام میتونی جبران کنی عزیزم 😔😔😔❤

    امروز سه شنبه چهارم  آبان  ساعت چهار صبح پیام برادر سهیلا به 
    من :
    سلام آبجی من برادر سهیلا هستم سهیلا جانم امشب در بیمارستان در آغوش خودم آسمانی شد  خواستم اطلاع داشته باشید . ان شاالله منم فردا میرم آن اون دنیا پیشش و سلام شما را هم بهش میرسونم من تنهاش نمیگذارم ان شاالله😭😭😭😭😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

    پاسخ من برادر سهیلا :واییییییی سهیلاااااا  وایییی سهیلا کجا رفتی ؟؟؟؟ رفیقم 😭😭
    این همه مهربونی و زیباییی کجا رفت ؟؟؟
    براردم ، من هم  خواهرتم بمیرم برای دل شکسته شمااااا که این داغ داخلش نشست چون میدونم سهیلا فقط شما و شما فقط سهیلا را داشتید  هر وقت دلتون خواست با من حرف بزنید مطمئنم سخته دردش عظیمه کنارتون در این رنج هستم.

    پی نوشت :  یعنی یک روز بعد از پیام من  و سهیلا ، او رفت و آسمونی شد  آنهایی که سهیلا را میشناختید همگی میدونید چقدر این دختر  مودب، مهربان  بامعرفت بود .... لطفا  دوستان مشترک با یاد خوبی هاش  در کامنت ها خاطرش گرامی بداریم 
    رفیقم سفرت به خیر زندگی جدیدت مبارک ❤من دلم برات خیلی زیاد  تنگ میشه اما در درس هام یادم دادند که آنجا از اینجا جای خیلی بهتریه ... برو  پربکش تا بی نهایت بمون در  آغوش خدا ، بی درد و آسوده 😭 برای برادرت که تنها دارایی و رفیقت بود و
     ما هم دعا کن❤ 
     ⛔⛔⛔⛔ بعد نوشت : بدون هماهنگی قبلی از برداشتن عکس 
    ایشون از پیج من که بسته است جداً خودداری کنید اخلاق مدار باشیم قبلش حتما به من بگید 

    🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

    #روانکاو #رواندرمانگر  #سرطان_پایان_زندگی_نیست  #شفای_درون 
    #لایف_استایل_یک_روانشناس_بهبود_یافته_از_سرطان

     

    اینجا نوشت : یادتونه چند وقت پیش در اینجا زمانی که سهیلا حالش خوب بود ازش نوشتم  چقدر باز  تو اوج این اندوه دلم ارومه که به جای مرده نوازی تا وقتی رفیقم نفس داشت بهش خوبی هاش بارها گفتم و دوستی کردیم ..... حسرت ای کاشی به دلم راجبش نیست

     پست های که برای اگر میخواین در آرشیو ببینید 

    عنوان پست اول : برای دو تا از دوستانم دعا کنید ... تاریخ ۹۹/۱۲/۴

    عنوان پست دوم : جواب آزمایش های ( سهیلا جون و...) تاریخ ۹۹/۱۲/۵

     

    نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۴۰۰ ساعت 18:7 توسط : مریم | دسته : آسمونی ها( به نور پیوستند)
  •    []

  •  

    یک موردی که دو روز پیش باعث حس خوبم شد .دیدن حضور و کامنت های تیفانی عزیزم بود... چقدر زیاد به یادشم و خیلی برای آرامشش از خدا طلب صبوری میکنم
    تیفانی یکی از دوست داشتنی ترین و خوبهای روزگاه ،
    روزهای خیلی خیلی سختی را داره پشت سر میگذاره🥺
    شاید چون توی اینستا استوری کردم بدونید کمتر از  یک ماهه به فاصله چند روز،  اول پدر گرامی و بعد مادر عزیزش بابت کرونا از دست داد...💔🖤🖤
    خیلی سخته توی کشور غریب باشی ، این ویروس باشه یعنی با اوج محدودیت ها دوتا عزیزت پشت هم از دست بدی
    معلومه که ادم از نزدیک باشه شرایط خاک سپاری را بتونه شرکت کنه پذیرش بهتری را خواهد داشت .
    تیفانی نازنینمون باردار بود و متاسفانه دخترک شش ماهش  بیست روز بعد از ، فوت والدینش از دست داد و خون خودش دچار عفونت شد برای کنترل عفونت خونش بستریش کردند .... اما با هم چند روز پیش حرف زدیم خونه است😔😔
    اصلا باور کردنی نیست همین الان مینویسم اشک هام براش میریزه مگه یه ادم چقدر میتونه درد را با خودش حمل کنه آن هم وقتی کلی مسئولیت زندگی و بچه کوچیک  داره😭😭😭😭😭
    یعنی تیفانی جان الان درگیر  تجربه دردناک سه تا سوگ است
    میشناسمش دختر معصومیه ، که حتی عادت نداره از دردهاش با کسی حرف بزنه ... ولی هر زمان از من  بخواد آغوشم براش بازه روی چشمانم میگذارمش ، رفیق خوب و باشعور باید هواش داشت .🤝❤
    ازتون عاجزانه ،و خواهرانه خواهش و تمنا میکنم برای صبر و پذیرش تیفانی خوبم هر طور که میتونید  بسیار دعا کنید
    برای شادی روح مامان و بابای عزیزش  طلب خیر ۲+ بگید و دعا کنید🕊🕊
    ‌ممکنه بگید چطور ممکنه با این سنگینی حادثه و اندوه آدم به آرامش برسه من راستش شاید چگونگیش نتونم براتون توضیح بدم ولی کافی ظرفیت و توانش خدا بده چنان انسان طعم شیرین صبوری و پذیرش میچشه که قابل وصف نیست
    من خودم تجربه اش داشتم چندروز پیش مثل خیلی از روزها به آن روز فکر میکردم .جراحی کرده بودم در جلسات اولیه شیمی درمانی از دور اولم بودم بدنم پر از درد ، هر سه ما خسته خسته بودیم اتفاقات محیطی و بی ملاحظگی اطرافیان را هم داشتیم خب اونها هم تجربه نداشتند ...
    روز قبلش شیمی درمانی شده بودم هنوز  تو خونه  پنجاه و پنج  متریمون بودیم یه خواب عمیق بعد از روزها درد رفتم  ، تازه هنوز توی درد و عوارض بودم از خواب بیدار شدم به سختی میله های تخت  گرفتم که بتونم تن رنجورم از تخت جدا کنم .. دیدم باربد نیست  یادم آمد الان مدرسه است  حسن اینقدر صبح  با، باربد از خونه اروم رفته بودند که متوجه رفتنشون نشدم ،  خودم تنها  بودم بعد از مدتها شلوغی و هیاهو چقدر این سکوت خواستنی بود ، رفتم سمت حال خونه نقلیمون همونجوری مرتب و تمیز بود چون حسن میدونست خیلی حس خوبی میگیرم صبح بلند بشم و خونه مرتب باشه ، خونه را مرتب کرده بود یه نود افتاب زیبا هم به همون زندگی سادمون تابیده بود پنجره را زدم کنار از نور افتاب چشمام جمع شد دیدم پراید مشکیمون دم درب هستش کلی هم خاک روش نشسته  ، خونه پارکینیگ نداشتم  همینجوری از فضا و آرومی خونه حس آرامش کردم  سرامیک کف آشپزخونه از تمیزی برق میزد .. در یخچال باز کردم که یه چیز بخورم دیدم دستگیره مدل فری ، از این دستکشی ها روی یه چیزی  تو یخچال روکش شده به خودم گفتم چی شده حسن اینو گذاشته تویخچال چون ادم کنجکاوی هستم سریع دستکش برداشتم به همون سرعت هم تا دیدم زیرش چیه روش برگردوندم که با حس تهوع فضای آرامشم خراب نشه
    میدونید چی بود ادمهایی که شیمی میکنند گاهی نسبت به دیدن  بعضی از  رنگ ها در دوران شیمی درمانی  دچار حس تهوع مثل  ویار میشند و معمولا رنگ قرمز و نارنجی این حس بهشون میده متوجه شدم چون توی یخچال یک نوشابه  خانواده نارنجی از قبل داشتیم حسن روی آن را پوشنده بود که با دیدنش حالم بد نشه ...

    در یخچال فوری  بستم ، اگر یک روز بهم بگن خوشبختی را نقاشی کن یا خوشبختی شبیه  چه روزی از زندگیته شبیه ؟
    بلاشک  من این احساس با تمام وجودم آن روز کردم
    نه خونه لوکس داشتم ، نه ماشین اخرین مدل داشتم ، جسمم پر از زخم درد بود ولی همون لحظه حس آرامش خاصی را داشتم که با تابش نوری که از پنجره قدی روی فرش تابیده بود انگار خونه ام بهشت بود ...
    پس میشه ادم در اوج سختی ها چنان صبور بشه که خوشبختی را با جان و دلش احساس کنه
    مردی که سعی کرده بود با تمام خستگی هاش ، اوج نگرانی های زیادش و تمام محدودیت هاش حواسش به همه چیز  بوده
    فضای زندگی را طوری هماهنگ کرده  که من دوست داشتم

    و زنی که این وسط ذره به ذره محبت های ساده از نظرش دور نموند
    خدا را چه دیدین شاید با دعاهای ما  و اعلام طلب خیر خداوند قدرتی به تیفانی بده که در تصورمون صبوریش و احساس خوبش نگنجه و تمام بهانه های قشنگ زندگی امروزش در نظرش پررنگ تر بشه
    آمین یا رب العامین🙏🙏🙏🙏🙏🙏

    نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 19:37 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • قبل از خواندن این پست قسمت قبلی را بخوانید

    قسمت دوم پست قبلی :
    رابطه من و هانیه ادامه داشت از خرداد ماه تماس هاش بیشتر شد مرتب تشکر میکرد و من میگفتم به خدا هانیه تشکر لازم نیست فقط تو کم نیار بهترین جبران برای من هست متاسفانه کم کم حالش رو به بدتر شدن رفت کاهش وزنش زیاد شد و هانیه نگران تر از قبل شد میگفت درد هام خیلی زیاد شده مریم جون خیلی لاغر شدم این بد هست مگه نه ؟
    یهو پیام میداد مریم من الان تپش قلبم زیاد شده میترسم
    باهاش حرف میزدم یا چت میکردم ارومش میکردم بعد میگفتم دکترت هم دیدی بهش بگو بالاخره ما علامتهامون بهتر به دکتر ها رمون بگیم
    مرتب علامتهای نگران کننده خودش با من چک میکرد میگفت تو این علامت ها را داشتی ،
    اوایل تیر گفت مریم شکم و ریه هام اب اورده رفتم دکتر برام کلی اب تخلیه کرد
    اینو که گفت دیگه دلم حسابی ریخت خالی خالی شد
    آسیت شده بود
    یه روز روبه روی برکه ایستادم براش دعا کردم و از بقیه خواستم براش دعاش کنند بعد اینستا استوریش کردم یهو استوری ها را دید اصلا خبر نداشت اینقدر کامنت های دعا را میخوند ابراز خوشحالی میکرد و همش میگفت من قول قول میدم خوب بشم
    چقدر خواهرش حدیث داخل دایرکتم همون روز آمد اونم از دلواپسی هاش گفت .
    من همیشه دعام اینه که خدایا چون ما به تو اعتماد داریم هر آنچه مصلحتت هست رخ بده وقتی اجل زمانش برسه هیچ چیزی جلوش را نمیتونه بگیره یه قانونه در خونه یکی ، یکی ما میاد خدا بهتر از ما میدونه وقتی اینهمه دعا بدرقه راهش بوده حتما بهترین هانیه این اتفاق بوده باید می افتاده که افتاده این نگاه اعتقادی منه
    خلاصه از ده روز پیش حالش خیلی بد شد بیمارستان بستریش کردند همونجا هی میرفت تو کما ،هی به هوش می آمد اخرش هم جان داد.
    زندگی کوتاه خودش و رسول اینقدر قشنگ بود که شما اوج انسانیت ، مردانگی و معرفت را در این همراهی و نوازشگری رسول میتونستی ببینی خیلی ها سالها زندگی میکنتد جز آزار و بی حرمتی برای هم هیچ خاطره ایی نگذاشتند خیلی ها در شرایط سخت رفیق نیمه راه میشند همسرانشون رها میکنند
    کسی که همسر بیمارش از دست میده تا قبلش که بیمار داری کرده شاهد زجر کشیدن عزیزش بوده بعدش هم که باید به سوگ سنگینش بشینه اگر هم بچه داشته باشه مسئولیت هاش چندین برابر میشه... بالاخره گاهی بین خانواده ها سر رابطه احساسی و نسبتی که با بچه دارند چون یادگار متوفی هست اختلاف ها و سوتفاهم های پیش میاد همه تحت فشارند و ممکنه گاهی موجب رنجش همدیگر بشند بحث ارث و مسائل دیگه است همیشه من میگم گاهی افراد از دور فقط بیماری ، مرگ و یا آن حادثه بزرگ میبینند اما همون اتفاق هزاران حاشیه آزاردهنده در بغلش داره .. توی تجربه سختی و غم بهتره التیام هم باشیم و هرکس خودش محق و حق به جانب ندونه
    دیشب رسول برای هانیه درد و دل هاش نوشته بود و به طور عمومی استوری کرده بود خیلییی حرف ها و درسهای بزرگ در تجربه فقدان و رنجش بود .. با وجود اینکه من وحسن حال رسول را از لحاظ بیمار داری و بیماری، تجربه هاش چشیده بودیم اما با خوندن دل نوشته رسول به هانیه سفر کرده دلمون حسابی فشرده شد و هر دو بغض کردیم ... خدا بهش یه صبر و پذیرش خیلی عظیم بده دل نوشته رسول در زیر بخونید و در گفته هاش حتما عمیق بشید ..

    🖤🖤🖤🖤😭😭😭😭

    نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ ساعت 20:52 توسط : مریم | دسته : آسمونی ها( به نور پیوستند)
  •    []

  • قسمت اول :

    دیروز ۲۹ تیر ۱۴۰۰ هانیه از درد و رنج ناشی از سرطان آرام گرفت و به نور پیوست و امروز ۳۰ تیر در میان ضجه های عزیزان ، خانواده اش و در این فصل بی نهایت گرم اهواز کالبدش به آغوش خاک رفت😭😭🖤💔

    با شما دوستان قرارم این بود که، پست های قدیمی را اول اینجا منتقل کنم وقتی تمام شد بعد روزنوشت های به روزم اینجا براتون بنویسم با وجود اینکه در حال حاضر خود من در شرایط و تجربه های خیلی سخت زندگی شخصیم هستم و بارها دوست داشتم این روزها اینجا بنویسم اما گفتم بزارم مطالب قدیمی منتقل بشه در نهایت یه خلاصه از روزهای که گذروندم بعدها ثبت میکنم
    اما امروز دیدم نمیتونم از احساسم برای هانیه ننویسیم و حالم به کوچ کردنش گره خورده و کل ذهنم درگیرش هست مرتب براش دعا میکنم و طلب خیر اعلام میکنم که ان شاالله عروج زیبایی داشته باشه ۲+
    هانیه کی بود ؟و چرا من قلبم براش مچاله شده ، گرچه این قلب برای خیلی از دوستان همدردهام تو این سالها مچاله شده
    ولی همیشه دلم ارومه که وقتی زنده بودند و دمی بود آنچه که از دستم برمی آمد همراهی کردم‌ و زندگی هر کدومشون برام پر از درسها و نکته های گرانبها بود
    دوست دارم با معرفی هانیه تا آنجایی که میدونم و میتونم که مشکلی از نظر نشر عمومی نداشته باشه با نوشتن خاطراتمون ،یادش گرامی بدارم تا اینجا به یادگار بمونه

    هانیه فرزند دوم یک خانواده بسیار خوب و متمول پنج نفره بود یه برادر مجرد از خودش بزرگتر ، خواهرش حدیث مجرد از خودش کوچتر بود بسیار روابط عالی با هم داشتند اعضای این خانواده حالشون در کنار هم خوب بود
    هانیه یک زن ارام، درونگرا و فوق العاده باوقار، نجیب ، ۳۵ ساله دندان پزشک، همسر رسول ،مامی آوا دو ساله نیمه بود
    سه سال و نیم بود که ازدواج کرده بود اونم بر خلاف انتظارش که در رویاهاش فکر میکرده ازدواجش با عشق قبلی رقم میخوره ، به طور سنتی با رسول آشنا شده بودند
    اما ، این پیوند عشقی عمیق و زیبا میان این زوج رقم زد
    منبع آشنایی رسول و هانیه شقایق دختر عمه من و حدیث خواهر هانیه بود
    رسول از بستگان پدری شقایق با شرایط خانوادگی خیلی خوب بود که به هم معرفی شدند و در دیدارهای آشنایشون خیلی از همدیگر خوششون آمد و در دی ماه ۹۶رسول و هانیه با هم ازدواج کردند چند ماه اول ازدواجشون، رگباری پشت هم سفرهای زیادی را رفتند و کلی خاطره باهم ثبت کردند و بعدش هانیه آوا را باردار شد و حاملگی سختی داشت ویارهای سنگینی را تجربه میکرد انگار از همون موقع ها علامتهای بیماری در گوارشش احساس میشده
    چون ناحیه درگیری کانسر هانیه از معده بوده ، رسول خیلی مسئولانه و عاشقانه از همسر باردارش مراقبت میکرده
    آوا بهمن ۹۷ متولد میشه
    و خانواده را پر از شادی و خوشحالی میکنه
    از دیروز تا حالا چند بار فیلم اولین دیدار آوا را با پدرش نگاه کردم وقتی از اتاق عمل پرستارها اوا را بیرون میارند رسول اینقدر احساساتی میشه همونجا اشک هاش از خوشحالی سرازیر میشه
    یا فیلم تولد یک سالگی اوا که هانیه تم سفارش داده بود و چقدر خانواده ها همگی ذوق میزنند
    اون وسط در حالی که آوا در آغوش هانیه است میره وسط و میرقصه و چرخ میزنه وبعد همه درجه یک ها میان وسط و یکی یکی آوا تو بغلشون میچرخونن اون بلاچه هم کلی از این توجه لذت میبره
    کی میتونست فکر کنه چند ماه بعد این خانواده دچار بحران کمرشکنی میشن ؟ واقعا هیچ نشانی شما از بحران نمیتونی در اون جمع پیدا کنی
    اوا یک ساله و نیمه میشه یعنی در اواسط تیر ۹۹ با بررسی های زیاد ، متوجه بیماری سرطان هانیه میشند قبلش معده درد زیاد داشته انگار غذا در گلوش گیر می‌کرده میره پیگیری میکنه آندوسکوپی میکنه بهش میگند مشکلی نداری، دردها ادامه پیدا میکنه مجدد پیگیری هاش ادامه میده از طریق یک پزشک حاذق دیگه ،متوجه کانسر پیشرفته هانیه میشند همون موقع که متوجه شدند معده به ریه و استخوان متاستاز داده بود سریع هانیه شیرش از آوا قطع میکنه و شیمی درمانی را براش شروع میکنند چون اوضاع اینقدر نامساعد بوده بهش میگن اصلا امکان جراحی نداری
    هانیه از این مامانهای حساس بود که حتی ساعت خواب آوا را برنامه ریزی میکرد و خیلی به بچه می رسید دیگه مجبور میشه آوا وقتی بیمارستان میره تحت نگهداری خانواده خودش قرار بگیره
    خلاصه درمانهایی سنگینی را شروع میکنند همون موقع عمه عفت مامان شقایق تماس گرفت و این خبر ناراحت کننده را به من داد. و گفت ژاله خانم مامان رسول که خیلی با عمه عفت از قدیم صمیمی هستندبه شدت بی تابی میکنه
    گفتم عمه حق داره تازه عروس و داماد هستند چیزی نیست که زندگیشون شروع کردند یه بچه که محتاج مراقبت مادرش هست این وسطه ، از الان گرفتار روزهای سخت بیمارستان شدند من یکی درگیر میشه گریه ام میگیره برای روزهایی که در انتظارشه ادم تازه اولش گیجه نمیدونه قرار چی بشه
    مرتب جویای حال و احوالش از عمه عفت میشدم
    بعد از یه مدتی مینا خواهر شقایق جهت انرژی و فرادرمانی هانیه را با استاد معنویمون آشنا کرد
    و هر دو هفته یک بار هانیه و رسول برای تزریق به تهران می آمدند بعد به اهواز برمیگشتند واینها ماهی دوبار استاد تو خونه مینا ملاقات میکردند
    همون اول استاد حرفهای که به من زده بود را بهش گفته بود که من هیچ کاری نمیکنم این خودت هستی که با باورت و ذهنت میتونی شرایط بهتر کنی اگر به بهتر شدنت تردید کنی و مرتب به اتفاقهای منفی فکر کنی خب کاری از پیش نمیره همش بستگی به خودت داره و ......
    مرتب مینا ، محمد پسر عمه ام ، آقا احسان شوهر مینا و بقیه .... مسیر بیماری و شفا من را براش میگفتند تا این ذهنش را به سمت امیدواری سوق بده
    بهش گفته بودند هانیه مریم خودش رها رها کرده بود و تسلیم نتیجه کرده بود مرتب از شرایط آن دنیا ، مرگ و خیلی سوال می کرد
    سوالهای ما هنوز جرات نمیکنم واردش بشیم از استاد میپرسید ... حتی با شوهرش و پسرش وصیت کرده بود که بعد خودش راجب تصمیم گیری یک سری مسائل نظرش چیه ، دقیقا شفاش تو این پذیرش و رهایی اتفاق افتاد
    از آنور هم هر وقت حدیث بی تابی میکرده شقایق از قطع امیدی پزشکان و شرایط من براش میگفته ارومش میکرد
    اما متاسفانه هانیه به شدت از مرگ و مردن میترسید و حتی حاضر نبود کلمه ای راجبش صحبت کنه و اضطراب بالایی را تجربه میکرد
    ( می دونید دوستان تا زمانی که ما ادمها از مرگ فرار میکنیم و می ترسیم سراسر زندگیمون پر از اضطراب هست چون تمام ترس ها سرکوب میشه به شکل اضطراب بیرون میاد هر وقت کسی مرگ را هم به عنوان بخشی از قانون زندگیش پذیرفت میتونه رهایی و آسودگی را تجربه کنه بعضی ها با فرار کردن فکر میکنند تو این زمینه به خودشون کمک میکنند )
    در آشنایی با استاد خودش و رسول خیلی کمک ها گرفتند میتونستند شرایط را سخت تر بگذرونند و براشون این رابطع مثل مسکن بود اما اینقدر اضطرابه بالا بود که هانیه نمیتونست باور کنه که با این شرایط شفا و معجزه هم ممکنه براش رخ بده
    گرچه دکترها اولش گفتند دوماه نهایت تا سه ماه زنده میمونه اما ایشون تیر ۹۹ متوجه شد تیر۱۴۰۰ پر کشید یعنی یک سال دوام اورد
    خلاصه یک روز عمه عفت زنگ‌زد گفت مریم حال روحی هانیه خیلی به هم ریخته است خواستم اجازه بگیرم شماره ات بهش بدم باهات تماس بگیره یا به خودش میدم یا میدم شقایق که به حدیث بده
    گفتم عمه هیچ مشکلی نیست شماره من را بهش بدین هر کمکی از دستم بربیاد انجام میدم مبینی که من مرتب جویای احوالش از تو و مینا هستم .
    هیچ تماسی تا مدتی از سمت هانیه به من نشد و من هم دیگه از عمه ام سوال نکردم چرا تماس نبوده؟ معمولا پیگیری نمیکنم چون میگم بخش خودم انجام دادم با پیگیریم شاید اون فعلا کمک من را نخواد و به جای کمک بشه مزاحمت

    در دی ماه که خیلی درگیر کار و زندگی و مشغله های که در جریانش هستید بودم و قصدم این بود امروز و فردا اینستام به خاطر مشغله هام مدتی دی اکتیو کنم ولی خدا را شکر میکنم که برای انجامش اهمال شد
    داشتم میرفتم سر کار دیدم میان پیام هام یک پیام است وقت نداشتم همه پیام هام بخونم ولی این پیام نمیدونم چرا باز کردم خوندم
    دقیقا نوشته بود
    سلام خسته نباشید امیدوارم خوب باشید
    من یک زن ۳۵ ساله هستم سرطان معده دارم یه دختر دوساله دارم خیلی استرس دارم ،خیلی ، ترخدا پیامم بخونید ، میخوام با امید زندگی کنم هرچی شدم شد میخوام قوی باشم

    ( احساس الان نوشت : بمیرم برات هانیه دوباره این پیام خوندم حالم دگرگون شد امیدوارم این مدت از من راضی بوده باشی )

    خلاصه رفتم صفحه اینستاش باز کردم باوجود که عکس کاربریش کوچیک بود رسول شناختم دیدم اره اسم آیدیش هم هانیه است. گفتم اخی این انگار هانیه است
    خلاصه با وجود اینکه انتظار نداشت فوری جوابش دادم به خوبی پذیراش شدم گفتم حتما در خدمتش هستم الان میرم کلینیک مراجع دارم شب برمیگردم پیام میدم صحبت کنیم .شماره موبایلم هم براش فرستادم
    اصولا چون واقعا فرصت چت کردن برام نیمونه و درخواست کمک گرفتن اینجوری هم زیاد هست اصلا برام امکان پذیر نیست و مشاوره رشته و شغل منه اصولاً مشاوره صوتی را با هماهنگی به درخواست کنندگان پیشنهاد میدم . اما چون هانیه را شناختم و آشنا بود باهاش اینطوری هماهنگ کردم
    تعحب کردم از نحوه درخواستش در راه رفتن به محل کارم با عمه عفت تماس گرفتم گفتم عمه شما ، شماره من را به هانیه داده بودین ؟
    گفت نه من راستش تصمیم گرفتم ندم ترجیج دادم که خودش هر وقت خواست بدم
    گفتم چه خوب من متوجه شدم از سمت شما نیومده اتفاقا الان به من پیام داده و من هم شماره ام را بهش دادم که شب صحبت کنیم
    خلاصه شقایق میاد خونه میگه حدیث گفته اینقدر هانیه حالش به هم ریخته است ادمین یه پیج که خودش مبتلا به سرطان بوده و خوب شده و الان در زمینه بیماران سرطانی فعالیت داره هانیه بهش مسیج داده و گفته نیاز به روانشناس داره اون هم گفته من یه روانشناس میشناسم برای دخترم مشاوره گرفتم چند تا از بیمارها هم مشاوره گرفتند همگی راضی بودیم خودش هم مبتلا بوده و خوب شده ایشون را میتونم بهت معرفی کنم بعد عمه ام گفته میدونی کی را بهش معرفی کردند ؟ اون روانشناسه مریمه
    دیگه شقایق زنگ میزنه به حدیث میگه بابا اون پیجه و روانشناسه که در موردش گفتی دختر داییم هست که مرتب در موردش باهات حرف زدم .
    تو این دنیا که ما فکر میکنیم چقدر بزرگه ، اینقدر با ذهن به هم فکر میکنیم که اینجوری به هم میرسیم بعد میگیم دنیا کجاش بزرگه خیلی هم کوچیکه
    همه برامون اینجوری آشنا شدنه جالب بود
    واقعا قسمت بود ما دوتا به هم نزدیک بشیم و تا جایی میتونم رسالتم انجام بدم هیچ اتفاتی تو این دنیا بی حکمت نیست
    شب که از محل کارم آمدم به فوریت اولین کاری که کردم با هانیه صحبت کردم
    احساساتی که بارها و بارها از بیماران درجلسات اول شنیدم اون هم میگفت ، از نگرانی و ترس های که داره برام گفت گذاشتم فقط بگهههههههههههه
    و در نهایت به آرامش دعوتش کردم و بهش گفتم من کنارش هستم و هر وقت بخواد با هماهنگ قبلی صحبت کنیم
    گفت شوهرم گفته هزینه باید پرداخت کنم گفتم هانیه جان شغل من هست و صادقانه من برای مشاوره هام از بقیه هزینه میگیرم چون خودم هم باید گذران زندگی کنم اما راجب شما همچین قصدی ندارم و میخوام این کار را دلی برای تو بکنم راحت باش و با اصرارهای من اون قبول کرد
    هانیه خیلی درونگرا بود اما خیلی با من ارتباط گرفت و تمام نگرانی هاش میگفت و پرسش هاش ازم میپرسید
    شما من را میشناسید من امید واهی و دروغین به کسی نمیدم ولی سعی میکنم تا جایی که بتونم طرف مقابلم به آرامش یا مدیریت هیجان نزدیک کنم و یکی از کارهای مهمی که برای هانیه میکردم این دو مورد بود
    چون استرس برای بیماری ما خیلی مضر است آن که کم بشه کمک بزرگی به بیمار شده .
    خلاصه هواش داشتم و حتی به بقیه گفته بود مریم خیلی ارومم میکنه ولی باز چون خودش پزشک بود همش پر از دلهره بود
    چقدر این دختر محجوب بود تو حرف زدن متانت داشت میگفت اگر خوب بشم کار نمیکنم نمیخوام استرس هیچ چیزی را داشته باشم فقط سالم باشم . الان دلم یه خونه کوچیک در یه روستا میخواد با رسول و اوا باشم بشم بشم خانم خونه دار که از زندگیش لذت میبره ....
    ( احساس الان نوشت : هانیه جان تو چیز زیادی از زندگی نمیخواستی فرصتت کوتاه بود ، خیلی از آرزوهایی که برای آوا داشتی ندیدی .... دلم برای تمام ناکامی های که برام میگفتی آتش میگیره ولی من شنیدم اونجا که الان هستی از اینجا جای خیلی خیلی بهتریه نگران آوا نباش وابستگی هات را رها کن پر بکش آوا هم پدر خیلی خوبی داره هم خانواده تو و هم خانواده رسول خوبند تنهاش نمیگذارند مراقبش هستند نترس دختر اصلا دیدی ترس نداشت
    هانیه اونی که توی قبر گذاشتند کالبد تو بود ... تو را آنجا نگذاشتند تو در آسمانی رهای رهای هرجا بخوای میتونی پر بکشی .....۲+🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

    #دکتر_هانیه_خوش_خلق

    ادامه در پست بعدی ......

    نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ ساعت 20:39 توسط : مریم | دسته : آسمونی ها( به نور پیوستند)
  •    []