درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

لطفا قبل از خوندن این بخش ، پست قبلی و بخش اول را مطالعه کنید



دانه دانه آرزوهایت را می کشند تا آن که یک روز در میابی بدون همه چیز باز میتوانی زندگی کنی؛
میفهمی تمام آن چیزهایی که دوست داری پوچ و تو خالی اند.
از آن به بعد است که جور دیگری زندگی می کنی.

👤
بختیار علی ⁩
📚آخرین انار دنیا

در دهمین روز به یاد الهه آسمانی ( بخش دوم )

جمعه 15 دی 1396 :

وقتی پدر نیست انگار زندگی هم نیست آرامش هم نیست

وقتی پدر نیست انگار همه چیز عوض شده

وقتی پدر نیست انگار زندگی با هیچ چیزی شیرین نمیشه

وقتی پدر نیست انگار خنده ها از هزاران گریه تلخ تر میشه

کاش خدا یه فرصت دیگه بهم میداد تا با پدرم بودن را

بیشتر احساس میکردم

کاش میشد دوباره تو آغوشش برم و بهش بگم دوستش دارم

بهش بگم بابا زندگی بی تو معنا نداره

کاش میشد فرصت های از دست رفته رو جبران کرد…

( الان نوشت : برای در گذشت پدرش احساسش نوشته بود )

سه شنبه 26 دی 1396 :

روزهای رفته زندگی را ورق میزنم
چه خاطراتی که زنده نمیشوند
چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود
چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت
چه فکرها که ارامم کرد
چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود
چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست
چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد
چه آدمها که دلم را گرم کردند وچه آدمها که دلم را شکستند
چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم وشد
چه آدمها که شناختم و چه آدمها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان
وچه........
وسهم من از این همه , یادش بخیر میشود
کاش ارمغان روزهایی که گذشت
آرامشی باشد از جنس خدا
آرامشی که هیچگاه تمام نشود.....

چهارشنبه 27 دی 1396 :

دلم برای روزهایی تنگ است که میدانم باز نخواهند گشت…
برای پدرم که دیگر حضورش را احساس نخواهم کرد…
به راستی که چه زود دیر میشود..
پدرم،نبودنت و جاى خالى وجودت،هميشه و همه جا سنگينى توشه راهم خواهد بود.😔
كاش در شانه سمت چپم،دستانم را بر روى شانه راستت مينهادم.كاش...😔

یکشنبه 8 بهمن 1396 :

ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ؛ " ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "
ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ...."
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺴﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ
ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ،
ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻩ ،
ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ..
ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﻭ ﮔﺲ ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻼﺗﯽ
ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻕ ﻫﯿﭻ ﻃﺒﻌﯽ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ..
ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﺰﯾﺶ ﺩﻭﺭ ...
" ﻓﺮﺻﺖ " ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﺁﺏِ ﺗﻨﮓِ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﻮﺩ
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻢ ، ﻣﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﻗﺪﺭ_ ﻟﺤﻈﺎﺕ _ ﺭﺍ_ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ.

یک شنبه 29 بهمن 1396:

یك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم،
كه كفش هايم پاشنه هاي بلند داشته باشد و ديگر جوراب هاي سفيد تور دار و جوراب شلواري هاي عروسكي نپوشم،
دلم مي خواست بزرگ شوم تا دستم به كابينت هاي بالاي آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم و وقتي از خيابان رد مي شوم
مادرم دستم را نگيرد، فكر مي كردم بزرگ مي شوم و دنيا سرزمين كوچكي ست پر از شادي و من موهايم را به باد مي دهم ،
رژ لب هاي مادرم را مي زنم و عشق را تجربه مي كنم، همان عشقي كه بين صفحات رمان ها و داستان ها مي چرخيد،
حالا من بزرگ شده ام، تعدادي كفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به كابينت هاي بالاي اشپزخانه كمابيش نمي رسد
اما يك أجاق گاز براي خودم دارم، حالا من دست مادرم را مي گيرم و او را از خيابان ها رد مي كنم، موهايم را به هر رنگي در مي آورم و اشك هايم را به باد مي دهم،
عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خيانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام، حالا مي دانم دنيا
سرزمين بي انتهاييست ، پر از آدم هاي عجيب و بزرگ شدن بدترين آرزوي همه زندگي من بود كه بر خلاف تمام
آرزوهايم به دستش آوردم.

دوشنبه 6 فروردین 1397

خدا حافظ ....

( الان نوشت : عکس از خودش و الهام گذاشته بود درحالی که میبوسیدش فقط همین خداحافظ
یعنی به حدی درد عمیق و جانگذاز هست که فرد برای گفتن و بیان احساسش نمیتونه جز سکوت کاری کنه و تا شش ماه الهه هیچ چیز در صفحه اش ننوشت هم سوگوار بود و هم درگیر درمان بیماریش بود )

شنبه 31 شهریور 1397 :

در عجــــبم
از سیب خوردنمان
که
از آن فقط “چوبش” باقی می ماند…
مگـــــــــر این همه چوب که خوردیم
از یک سیــــــــب … شروع نشد؟

پنجشنبه 20 دی 1397 :

ميگن سرنوشت رو ادمها خودشون رقم ميزنن...
كاش واقعا ميشد كه سرنوشت رو تغيير داد.
كاش ميشد سرنوشتم رو جورى رقم بزنم كه تو ديگر سياه پوش عزيزانت نشوى مادر...
كاش بتوانم معجزه اى را خلق كنم كه خيالت راحت شود از اينهمه درد و نگرانى...كاش بتوانم معجزه خلق كنم.
كاش....

جمعه 21 دی 1397 :

البوم خاطراتم را ورق ميزنم و برميگردم به گذشته اى نزديك...
خواه ،ناخواه ياد روزهاى گذشته ميفتم.روزها و ماه ها و سالهايى كه گذشت.
ياد سختيهايى كه مرا محكم و استوار و پابرجا ساخت و در كنارش چه لذتى از روزهاى خوش با هم بودن در كنار ادمهايى كه از جنس مهربانى و دوست داشتن بودن...
ياد داشته هايى ميفتم كه ديروزها ،چقدر براى بدست اوردنش جنگيدم و امروز چقدر به نظرم بى رنگ و پوچ است.
من ديگر به فرداها نمي انديشم.
فرداى من يك ساعت ديگر است.بوى گل نرگس باغچه را با درهاى بسته و پرده هاى كشيده خانمان،همچنان حس ميكنم.بوى مادرم را...بوى خاك،باران،بوى ادكلن بجا مانده از شالى كه بر روى مبل اويزان است.
به اتفاقات زندگى ام نگاه ديگرى دارم و فقط به آن لبخند ميزنم.مثل رهگذرى كه قصد عبور از جاده خوشبختى را دارد.
جنس ادمها برايم تغيير كرده،نرم،لطيف،مهربان...

ديگر نميترسم.
بى توقع زير دستان ارايشگر مينشينم تا موهايم را كوتاه كند.
ديگر نميترسم از اينكه ابروانم را نازك يا كوتاه بردارد.
ديگر نميترسم از اينكه موهايم زير مواد شيميايى رنگ و دكلره بسوزد يا اينكه...
ميخواهم
موهايم را به دست باد بسپارم.
ببرد هر كجا كه دوست دارد.اصلا من هم با خودش هم مسير ميشوم.
راه ميروم،ميدوم،پرواز ميكنم تا بى انتها...
من يك تجربه بى منتهايم .من يك فنجان قهوه پر از خالى ام.بنشين مرا نوش كن.
لطفا يك فنجان خالى سر پر🖕
من چاى مينوشم.
تو بنشين و مرا گوش كن.
من چايم را تلخ مينوشم و يه لبخند شيرين نثارت ميكنم.

صورت حساب لطفا.
امروزت را مهمان من👌

جمعه 19 بهمن 1397 :

اهاى غريبه
يك تكه كاغذ، از جيبت افتاده ست.
خودكار لطفا
ميخواهم بنويسم تمام دردهاى عالم را...
ميخواهم برقصانم تمام دلتنگى هاى ادم را...
چه به روزمان امده است؟
لطفا صبر كنيد،وجودم جا مانده است.
به گوشش برسانيد فريادهايم را...
مرا از خواب بيدار كن.
اهااااااااااى...

دوشنبه 6 اسفند 1397 :

عكسى كه الهام سال قبل تو صفحه ش پست كرده بود و عشقش رو به مامان ابراز كرده بود.
روحت شاد فرشته زيبا
ديشب خوابش رو ديدم.خيلى ناراحت و غمگين بود.
ازش پرسيدم :چرا هر چى صدات ميكنيم ،جوابمونو نميدى؟كجايى؟
نگام كرد و بهم گفت:انقدر صدام نكن.من جا موندم.هر وقت صدام ميكنيد،حواسم پرت ميشه.من خوبم.يه خونه بزرگ دارم كه پر از پنجره و نورگيره...صدام كردى،اومدم جوابتو بدم،در بسته شده و پشت در موندم و كليدم ندارم.
از خواب بيدار شدم و براى يه سال عزادارى كردم و گريه ...
بهش قول دادم كه ديگه براش اشك نريزم و صداش نكنم.قول دادم بهترين ها مال من باشه و حس خوب سمتش بفرستم تا روحش در ارامش باشه.
برو عزيز دلم.برو روحت پر از ارامش ابدى باشه زيباترين حس دنيام.👋💖

( الان نوشت : با این پست الهه بود که با هم دوست شدیم من یه کامنت همدردی گذاشتم بعد رفتیم توی دایرکت هم ، بعدش هم دو روز بعد با هم تلفنی حرف زدیم و دوست شدیم )

یک شنبه 26 اسفند 1397 :

سال ٩٧
زشت بودى.
كريح بودى.
بيرحم و بدجنس بودى.
گرفتى پدر و خواهرم را...
بردى خوشى هاى من و خانواده ام را...
سياه پوشمان كردى و سياهى رو گسترده كردى روى سقف ارزوهايمان...
دلتنگى را عادتمان دادى.
بيمار شدم،
غمگين شدم.
مردم،زنده شدم.
درد كشيدم و بيجان و نحيف...
به پهناى زندگى غصه دار شدم.
از دست دادن را تجربه كردم.
مردن را نيز تجربه نمودم.
چه به روزمان اوردى؟
چه به سرمان امد؟
ميشود بروى و ديگر گذرت به كوچه ما نخورد؟
عاشق شدم،فارغ شدم.
ولى دوست دارم زندگى را...
لبخند مادرم را دوست دارم.
روشنايى روز را دوست دارم.
ارامش شبم را...
سپاسگزارم بخاطر تمام چيزهايى كه در اختيار من است.
دستانم بدون درد در حال نوشتن است.
چشمانم ديگر تار نميبينم.
دلتنگى كه عادت جانمان شده.
خداحافظ سال ٩٧👋
زندگى خواهم كرد با تمام قوا،نو خواهم شد.👌سلام بر سال ٩٨ 👋 با تمام وجود،در اغوشم ميفشارمت.سلاااااام👋

( الان نوشت :حسین برادرش هنوز اینجا زنده است بیمار هست )

حسین فروردین ۹۹ پرکشید باز تا چند ماه الهه در سکوت و سوگواری رفت و دیگه ننوشت

دوشنبه 15 دی 1399 :


شاید زندگی ما مثل یک نقاشی ناتموم به نظر برسه، یا احساس کنیم که چنین است، ظاهراً افتضاحی بزرگ با تکه‌هایی گمشده...
یک بد بیار و بدشانس تمام عیار...
یک بازنده ی شاکی...

خدا زنده ست و کار او تمام نشده.

هرچند ممکن است قادر به دیدن کار او نباشیم،اما او هنوز در حال انجام کاری خلاقانه و باشکوه در زندگی من و شماست و کسانی که دوست‌شان داریم.

اینکه نمی‌تونیم نتیجۀ نهایی را ببینیم، به این معنی نیست که یک شاهکار نخواهد بود.

من خود به تنهایی یک شاهکار خلقتم.

یک شنبه 28 دی 1399 :
سلام
ترجمه:
من این ابی ام.(طرفدار تیم استقلال) ابی خوب 😁
ابی بحشی(قوی)

دلخوشی های کوچیک و بزرگ،گاهی باعث روند سریع بهبودی میشن.
دلتنگی های گاه و بیگاهمون باعث رشد ما میشن.شاید خمیده رشد کنی یا تنه ت به یکی از شاخه های گذشته ت گیر کنه و زیبا و رشید،قد نکشی ولی قطعا انتخاب با خودمونه.
برای جلو رفتن و مسیر زندگی رو طی کردن،تنها یه راه وجود داره،پذیرش درد و رد شدن از ان...
در واقع ،پس از فهم احساسهامونه که التیاممون از درون شروع میشه و صبح روز بعد ما دلایل دیگری پیدا خواهیم کرد که به زندگی بار دیگر اطمینان کنیم و وارد جریان ان شویم.

ابی بحشی داره واسه عمه قرمز غیر بحشیش کوری میخونه.😁😁😁

( الان نوشت :ابی بحشی به منظورش مهربد بود این خوشحالی و دل ضعف هاش برای مهربد هست یه عمه بی نظیر و با محبت اخرین عکسی که تا اینترنت بود از مهرنیا خواهر مهربد دیدم تصویر یه کوه غم در چشماش بود که قلبم هزار تیکه شد )

یک شنبه 12 بهمن 1399 :

زندگی تکه هایی ست که همه جا حضور دارد و کافیست ما در مسیرشان قرار بگیریم.
انگاه اگر هوشیار باشیم،شاید بخش هایی از خودمان را ببینیم.
بخش هایی از خودمان را در رابطه ها و در ادم هایی که تجربه میکنیم.در موقعیت هایی که قرار میگیریم.در فیلم هایی که میبینیم.
حتی در کوچه ای که هیچ‌ عابری وجود ندارد.
من هستم و تو هستی و این همه خاطرات خوش...
شاید زندگی همین است.
دیدن روی ماه تو و لقمه هایی که با دستان کوچکت برای خود اماده میکنی.
شاید زندگی یعنی همین لحظه که من با دیدن لبخند تو به اوج میروم و پرواز را حس میکنم بدون بال...

تنت سلامت،روزگارت پر لبخند،خوشبختی در کمین است تا به دام اندازد تو را ای دلبند برادر زاده ی من.

سه شنبه 26 اسفند 1399 :

اخرین چهارشنبه ی سال ۱۳۹۹ رو گذرانده ایم و همچنان امیدوار قدم برمیداریم و به سال ۱۴۰۰ نزدیک خواهیم شد.
مرسی از همه ی عزیزانی که همیشه و در همه حال،همراه و همیار من بودید.
با شما خندیدم و با شما اشک ریختم.
با شما بحران های زندگی ام را گذراندم و حضور تک تک شما،باعث دلگرمی و امید بود.
امیدوارم لبخند رضایت رو لبای همتون جا خشک کنه .
تنتون سالم و روحتون پر از مهربونی باشه.
حساب بانکیتون پر از پول و برکت باشه.

ممنونم از همه ی شماهایی که همیشه حمایتم کردید و پشتم بهتون گرم بود.
بمونید برام و عمر همتون به درازا شمایی که داری این متن رو میخونی.⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
دعاهای قشنگتون رو زیر این اخرین پست سال ۱۳۹۹ بنویسید،
بماند به یادگار.🥰😍😘

پنجشنبه 19 فروردین 1400 :

گاهی وقت ها در زندگیمان،همه چیز به ظاهر خوب و ساده در حال گذر است،ولی حال دلمان خراب است و هر چه قدر تلاش میکنیم،بیهودست.
از دیدن اتیش لذت میبردم ولی کمی که نزدیکش شدم،چشمانم را سوزاند و مجبورم کرد،کمی عقب روم و فاصله را حفظ کنم که مبادا بسوزانتم.
زندگی دیگران رو که از دور نگاه میکنیم مثال همین اتیش است.
از دور زیباست و وقتی که کمی نزدیکتر میشویم،احساس میکنیم،کاش همان دور ایستاده بودیم و نظاره گر...
سعی نکنیم به زور ادم های اشتباه زندگی رو کنار خود نگه داریم .
عشق های امروزی فقط به ظاهر زیباست...
ادم های درست را به زندگیمان راه دهیم.ادم های اشتباه همیشه اشک چشمان زیبایتان را سرازیر میکنن.
مراقب خودمان باشیم.

جمعه 8 مرداد 1400 :

دلنوشته:

میدونم حال دل هممون یه جورایی خاکستریه،بعضیا سیاه...
ولی هیچ منویی جلومون قرار ندادن،هیچ راهی پیش رومون نیست جز( زندگی کردن)
شاید خیلی ها من رو ادم قوی بدونید ولی من مدام دارم با زندگیم و گذشته م و حالم ،دست و پنجه نرم میکنم.
مدام گذشته تو ذهنم مرور میشه،مدام خاطرات گذشته برام زنده میشه.خاطراتی که با پدر و برادر و خواهرام داشتم.
مثل بچه ای میمونم که تو گذشته جا مونده و دنبال خونوادش میگرده.
دنبال مادرش،پدرش،خونوادش...
هیچ منویی تو زندگیم نیست جز اینکه زندگی رو ،زندگی کنم.
نه میتونم به عقب برگردم،نه میتونم تو سکون و لختی بمونم و نه میتونم بپرم تو اینده...
اینده چه واژه ی عجیبیه.
کاش ادما یکمی از ایندشون خبر داشتن.حداقل شاید تکلیفمون یکمی مشخص بود که بابت امروز مون حرص بزنیم یا نه،تلاش کنیم یا نه و خیلی های دیگه...
میخوام از درونم بگم...
از ترسام بگم...
میخوام بگم که چقدر کودک درونم ترسو شده و مدام میخواد به یکی تکیه بده تا برای چند ساعت هم که شده،اروم بگیره و استرس از دست دادن رو نداشته باشه.
کاش یکی بود که بهم میگفت :اروم بگیر کودک مضطرب من...اروم باش.
هر روز که از خواب بیدار میشم خدارو شکر میکنم بابت جسمی سالم و بابت مادری که کنارم میبینمش...
بابت هر چیز کوچیک و بزرگی که تو زندگیم دارم ولی یه ترسی تو وجودم هر روز فریاد میزنه و نمیتونم ارومش کنم و فقط گوشامو میگیرم که نشنوم.
من قوی نیستم .
من یک ترسوی بی پروام...
من از اینده م و از مرگ میترسم...

( الان : اینجا الهه مدتی بود که میدونست بیمارهست اما تو صفحه اش انتشار نمیداد به من میگفت مریم همدردها میترسند روحیشون تضعیف میشه اگر متوجه عود بیماری من بشند که بعد کم کم امد اطلاع رسانی کرد چون از گوشه و کنار بعضی ها بهشون اخباری رسیده بود )

شنبه 23 مرداد 1400 :

#دلنوشته_الی
دقت کردید زندگی برای ما ،همین دلخوشی های کوچیک،به حساب میومد؟!
مثلا:دور هم جمع شیم و خاله زنک بازی و غیبت دختر فلانی،طلاق دختر عموی بابای فلان ادم...بعدش یه غذای دور هم و دیدن تلویزیون و بحث و جدل بر سر فلان موضوع غیر مهم...
خونه پرش،به دعوت یکی از دوستان باحالتر،مثلا فلان رستوران...وای حالا چی بپوشم؟!
ع.عروسی فلانیه که...موهامو چی کار کنم؟باید رژیم بگیرم که فلان لباسم اندازم شه.
همین....
زندگی ما اینگونه سپری شد تا بحال...
حالا چی؟!
همین دلخوشی های کوچیکم دیگه نداریم.
همش شده ترس و اضطراب...
حالا دغدغه هامون شده که فلان دمنوش رو بخوریم،فلان دارو رو بخوریم و فلان ویتامینو که سیستم ایمنی مون ضعیف نشه،غافل از اینکه خود همین وضعیت فعلی و خود همین افکار مضطرب و مغشوشمون باعث میشه روند زندگی،درمان، کند پیش بره و دچارش شیم.
ذهنمون بیمار شده،ذهن که بیمار بشه،هیچ دارویی علاج قوت سیستم ایمنی جسم نیست.

از ذهن بیشتر از جسم مراقبت کنیم.

روی ماه همتون رو میبوسم،همه ی درد کشیده ها...

هممون تکرار کنیم.
ای روح الهی،ای شعور وحدت...
من را بخاطر تمام دیتاها و داده های درونم که باعث رنج،عصبانیت،خشم،ناسپاسی و بیماری در جسم و روحم شده ببخش.
متاسفم.لطفا من راببخش،متشکرم،دوستت دارم.

جمعه 12 شهریور 1400 :

در جایی خواندم که دنیای خارج از ما،با قدرت ذهنمان و با تسلیم بودن و عشق دادن ما،ساخته شده.من هیچ وقت مفهوم تسلیم بودن را نمی یافتم ولی امروز و در همین لحظه،تسلیم بودن را از این پرنده دریافت کردم،
من تسلیم بودن را از همین درخت باغچه یاد گرفتم.در زمستان برگهایش را باد با خود میبرد و لختش میکند و همچنان همان ایستایی را دارد که در فصل بهار،مادر زمین دوباره شکوفه هایش را به شاخه هایش برمیگرداند و در گرمای تابستان خنکای نسیمش را به محیطش میبخشد.
گرما و سرما ،او را به شکوه و گلایه نمی اندازد و شکوفه های سفید بهاری نیز مغرورش نمیکند.
او رشد و بالندگی خود را در پذیرفتن هر انچه برایش میرسد ،میداند.
امروز این پرنده ،خود را تسلیم سرنوشت کرده و در دستان من ارام و وانهاده نشسته است،شاید در دلش اشوبیست ولی به انرژی دستان من اعتماد کرده و میداند که به ارامی رهایش میکنم و.....

من همین قدر ارام و رها،تسلیم پروردگارم هستم....

سه شنبه 20 اردیبهشت 1401 :

امروز پاهایم توان راه رفتن و دویدن را ندارد.دستانم در زورآزمایی چای فنجانی یا لیوانی سر به سر هم میگذارند.
چشمانم اشک آلود و دلم نمناک است ولی قرص و محکم به راهش ادامه میدهد.به نظرم دل ک امیدش را از دست ندهد،بر هر جنگی پیروز است.

( الان نوشت : این پست یکی مونده به آخر الهه است جسمی پر از درد و خسته اما باز الهه میخواست برای موندنش تلاش کنه و کم نیاره پی سویی از امید و شفا بود.)🥺🥺🥺🥺

یک شنبه 23 مرداد 1401 :
چه عاشقانه ای ،تو ای پروردگار من....آن زمان ک به شکل نسیمی صورتم را نوازش میکنی و آن زمان ک به شکل لبخند کودکانه ای....

( الان نوشت : این هم پست اخر الهه که با یه فیلم چند ثانیه ایی سیاه و سفید از خودش و یک تصویر آهنگ معنوی دستمال سبزی که به دور مچ دستش بسته بود دقیقا یک ماه بعد از این پست یعنی ۲۳ شهریور ۱۴۰۱ به آغوش نور رفت )😭💔💔💔💔💔💔💔💔

پی نوشت : به نظر من شنیدن هر روایتی از زندگی آدمها میتونه ،بسته به ذکاوت و ظرفیت درونیمون برداشت های ارزشمندی برامون داشته باشه من میتونستم این دو بخش را به عنوان قسمت اخر بگذارم و به یک سری موارد دیگه نپردازم، اما نکاتی دیگر است که فکر میکنم مخاطبی که از قسمت اول همراه بوده خوبه که آنها را هم بدونه
در خوندن روایت زندگی آدمها تمام شخصیت های یک ماجرا چه خوب چه بد میتونند معلم و بیدار کننده ما باشند ...
من آن موقع ها میگفتم اگر واقعا مریضی من آزمون خداست مطمئنم که من هم وسیله آزمایش آزمون دیگران و نزدیکانم از جانب خدا هستم ... مهم اینه که ما در نقش هایی که داریم در اون جایگاه چگونه رفتار میکنیم ؟ آیا بی تفاوتیم ؟ آیا طول زندگی برامون مهمه یا عرض زندگی ؟ آیا به شکرانه بی دردیم میتونم موجب بشم درد یه دردمند را کاهش بدم ؟ و........


و نکته بعدی در شنیدن و خوندن تجربه های زندگی دیگران باز تاکید میکنم هرکس به سهم شعور و میزان هوش خودش برداشت میکنه مطمئن باشید برداشت ها و الویت ها هر مخاطب متفاوت هست
سطحی ترین برداشت از داستان الهه فقط چسبیدن به اون قسمت غم و مصیبتش هست و پررنگ شدن وحشت اینکه نکنه در زندگی ما هم خدای نکرده این اتفاق تکرار بشه


من منکر حس غم و اندوه و ترس نمیشم من هم عمیق با الهه ، وقتی که خودش برام می گفت ، وقتی نوشت و خوندم و زمانی که خودم منتشر غم و التهاب تجربه کردم


اما برداشت های ما باید از این رویداد و شخصیت های ماجرا در مقابل زندگی خودمون و جهانبینیمون چیزهای خیلی وسیع تر و ارزشمند به ما بده بتونه موجب رشد و بیداریمون بشه ... برای شخص من که خودم ، همم مسیر پر درد بیماری را تجربه کرده بودم یه عالمه زندگی الهه و دیگران ، دریافت های مهمی داشته امیدوارم بعد از تجربه غم و احساس همدلی با الهه شما هم برداشت هاتون طوری باشه که موجب آگاهی و هوشیاریتون بشه

ادامه در قسمت بعدی .......

نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 12:34 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []