دیروز جراحیم انجام شد .. خیلی سخت گذشت ، چون هم تایم جراحی و هم برش های مجدد و میزان بخیه های که دکتر زد فراتر از چیزی بود که تصور میکردم خون زیادی ازم رفت از دیشب هم همینطور درد دارم ،اما گفتم از حالم شما را باخبر کنم . .
حسن از هفته ها قبل بابت امروز میدونست جلسه مهمی داره باید حتما سر کار میرفت ،یهو جراحی پیش آمد امروز از اینکه تنهام میگذاشت بی نهایت نگران بود ..
سعی کردم بهش اطمینان اینو بدم که تا برگرده مشکلی برای من نیست ..تلفن هست باهاش در تماس خواهم بود
بنده خدا دیشب از استرسش تو خواب داد میزد این سنگینه بلندش نکن بخیه هات پاره میشه ...یکی دوبار بیدارش کردم که من خوبم داری خواب مبینی
خیلی ناراحت و متاسفم که این حجم از استرس تو زندگیش به خاطر شرایط من متحمل شده تمام مهربونیهاش قوتی است برای بهبودم که زودتر سر پا بشم بی نهایت قدردانشم دیشب برام جیگر گرفت اورد خونه .. به قول خودش جون بگیرم
دیدم یه غذا هم برای ناهار امروزم گرفته بود تو یخچال گذاشته بود .
همیشه میگه مریم ماسه نفر که همدیگر را داریم و با جون و دل هم را میخوایم همین کافیه ... دیگه بقیه چیزها نباید بگذاریم دلمونو به درد بیاره اصلا نیازی نیست . .. واقعا راست میگه محبت بی منت و بی قید شرطه مثلث سه نفره ما داخلش حرف و سخنی نیست ...حتی کمش هم شرف داره به یه دنیا لطف که ادم بخواد ، بابتش نگران، مضطرب یا بدهکار باشد.
محبت اگر بخواهد واقعی باشه، باید مثل همین لحظههای زندگی من باشه: بیصدا، بیغُرور، بیحسابوکتاب.
محبتی که در سکوتِ آدمی موج میزنه در فکرهای نیمهشبش، در خوابهایی که از شدت دغدغه پاره میشن در ناهاری که بیصدا در یخچال میگذاره
در همین چیزهای کوچک، که بزرگاند؛ آنقدر بزرگ که آدم را نگه میداره، حتی وقتی تنش درد میکنه، حتی وقتی جانش خسته هست.
دیروز وقتی از اتاق جراحی بیرون آمدم، فهمیدم درد همیشه از تیغِ جراح شروع نمیشه
گاهی مرهم تو از حجمِ آن چیزی آغاز میشه که میفهمی یک نفر برای تو حس میکنه.
اینکه ترسش واقعی بوده، نگرانیاش عمیق بوده، و تمام وجودش درگیرِ این بوده که تو، همین تو، سلامت برگردی به خونه.
اینجاست که آدم میفهمه رنج، هرچقدر هم سنگین باشد، وقتی در کنار کسی تجربه میشه ،که دوستت دارد، شکلش عوض میشود.
دیگر فقط درد نیست؛ معنایی هم داره.
انگار بخشی از یک داستانه، نه یک حادثه.
داستانی که در آن «حضور» مهمتر از هر نسخه، هر پانسمان، و هر دارویی هست.
من این روزها خیلی چیزها را دوباره یاد گرفتم.
فهمیدم آدمها در بزنگاهها شناخته میشند در همان شبهایی که خوابشان نمیبره ، در آن روزهایی که باید میرفتند سرکار اما دلشان پیش تو گیر کرده، در کاسه جیگری که بیصدا میگذارند ،جلوی تو که فقط کمی جان بگیری.
زندگی همیشه به ما ثابت میکنه که عشق، یک اتفاقِ بزرگ نیست.
یک رفتارِ کوچکِ مداوم هست.
یک «حواسم هست» بیصدا.
یک «اگه درد داری زنگ بزن» من فوری خودم را میرسونم
یک آرامشِ عجیب که حتی وقتی تنها میمونی، تنهات نمیگذارد.
گاهی فکر میکنم اگر آدم قرار باشد تنها یک چیز را برای ادامهدادن نگه دارد، همان چیزی است که حسن همیشه میگه:
اینکه «ما سه نفر، با همین اندازه عشق که داریم، کافیایم».
و راست میگه.
کافیتر از آنکه روزگار بتوانه دل ما را بلرزانه.
تو در زندگیات هرچقدر هم قوی باشی، بالاخره یکجایی زخم میخوری.
اما اگر کسی باشه که در همان لحظه کنارت بایسته، حتی اگر نتوانه دردت را کم کنه، حتی اگر فقط دستت را بگیره…همین کافیه ،که آدم دوباره، از همان نقطه، بلند بشه.
و من حتی امروز با حجم سنگین دردم بلند میشم.
نه فقط بهخاطر بهبودِ تنم؛
بهخاطر تمام مهرهایی که مثل بخیه روی روحم نشستن و دارند من را دوباره جمع میکنند.
زندگی همین هست:
گاهی با چاقوی جراحی امتحانت میکنه،
گاهی با ترسهای نیمهشب،
اما همیشه، همیشه، یک نقطه روشن هم دارد؛
نقطهای که اگر پیدایش کنی، میفهمی چطور میان اینهمه درد، هنوز میشود «دوست داشته شد» و هنوز میشود «دوست داشت».
دوستانم بابت تمام پیام های دلگرم کننده و پر مهرتان بی نهایت سپاسگزارم . بابتشان جان گرفتم .

