درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

دیروز جراحیم انجام شد .. خیلی سخت گذشت ، چون هم تایم جراحی و هم برش های مجدد و میزان بخیه های که دکتر زد فراتر از چیزی بود که تصور میکردم خون زیادی ازم رفت از دیشب هم همینطور درد دارم ،اما گفتم از حالم شما را باخبر کنم . .

حسن از هفته ها قبل بابت امروز میدونست جلسه مهمی داره باید حتما سر کار میرفت ،یهو جراحی پیش آمد امروز از اینکه تنهام میگذاشت بی نهایت نگران بود ..

سعی کردم بهش اطمینان اینو بدم که تا برگرده مشکلی برای من نیست ..تلفن هست باهاش در تماس خواهم بود

بنده خدا دیشب از استرسش تو خواب داد میزد این سنگینه بلندش نکن بخیه هات پاره میشه ...یکی دوبار بیدارش کردم که من خوبم داری خواب مبینی

خیلی ناراحت و متاسفم که این حجم از استرس تو زندگیش به خاطر شرایط من متحمل شده تمام مهربونیهاش قوتی است برای بهبودم که زودتر سر پا بشم بی نهایت قدردانشم دیشب برام جیگر گرفت اورد خونه .. به قول خودش جون بگیرم

دیدم یه غذا هم برای ناهار امروزم گرفته بود تو یخچال گذاشته بود .

همیشه میگه مریم ماسه نفر که همدیگر را داریم و با جون و دل هم را میخوایم همین کافیه ... دیگه بقیه چیزها نباید بگذاریم دلمونو به درد بیاره اصلا نیازی نیست . .. واقعا راست میگه محبت بی منت و بی قید شرطه مثلث سه نفره ما داخلش حرف و سخنی نیست ...حتی کمش هم شرف داره به یه دنیا لطف که ادم بخواد ، بابتش نگران، مضطرب یا بدهکار باشد.

محبت اگر بخواهد واقعی باشه، باید مثل همین لحظه‌های زندگی من باشه: بی‌صدا، بی‌غُرور، بی‌حساب‌وکتاب.

محبتی که در سکوتِ آدمی موج می‌زنه در فکرهای نیمه‌شبش، در خواب‌هایی که از شدت دغدغه پاره می‌شن در ناهاری که بی‌صدا در یخچال میگذاره

در همین‌ چیزهای کوچک، که بزرگ‌اند؛ آنقدر بزرگ که آدم را نگه می‌داره، حتی وقتی تنش درد می‌کنه، حتی وقتی جانش خسته هست.

دیروز وقتی از اتاق جراحی بیرون آمدم، فهمیدم درد همیشه از تیغِ جراح شروع نمی‌شه

گاهی مرهم تو از حجمِ آن چیزی آغاز می‌شه که می‌فهمی یک نفر برای تو حس می‌کنه.

این‌که ترسش واقعی بوده، نگرانی‌اش عمیق بوده، و تمام وجودش درگیرِ این بوده که تو، همین تو، سلامت برگردی به خونه.

این‌جاست که آدم می‌فهمه رنج، هرچقدر هم سنگین باشد، وقتی در کنار کسی تجربه می‌شه ،که دوستت دارد، شکلش عوض می‌شود.

دیگر فقط درد نیست؛ معنایی هم داره.

انگار بخشی از یک داستانه، نه یک حادثه.

داستانی که در آن «حضور» مهم‌تر از هر نسخه، هر پانسمان، و هر دارویی هست.

من این روزها خیلی چیزها را دوباره یاد گرفتم.

فهمیدم آدم‌ها در بزنگاه‌ها شناخته می‌شند در همان شب‌هایی که خواب‌شان نمی‌بره ، در آن روزهایی که باید می‌رفتند سرکار اما دل‌شان پیش تو گیر کرده، در کاسه جیگری که بی‌صدا می‌گذارند ،جلوی تو که فقط کمی جان بگیری.

زندگی همیشه به ما ثابت می‌کنه که عشق، یک اتفاقِ بزرگ نیست.

یک رفتارِ کوچکِ مداوم هست.

یک «حواسم هست» بی‌صدا.

یک «اگه درد داری زنگ بزن» من فوری خودم را میرسونم

یک آرامشِ عجیب که حتی وقتی تنها می‌مونی، تنهات نمی‌گذارد.

گاهی فکر می‌کنم اگر آدم قرار باشد تنها یک چیز را برای ادامه‌دادن نگه دارد، همان چیزی است که حسن همیشه می‌گه:

این‌که «ما سه نفر، با همین اندازه عشق که داریم، کافی‌ایم».

و راست می‌گه.

کافی‌تر از آن‌که روزگار بتوانه دل ما را بلرزانه.

تو در زندگی‌ات هرچقدر هم قوی باشی، بالاخره یک‌جایی زخم می‌خوری.

اما اگر کسی باشه که در همان لحظه کنارت بایسته، حتی اگر نتوانه دردت را کم کنه، حتی اگر فقط دستت را بگیره…همین کافیه ،که آدم دوباره، از همان نقطه، بلند بشه.

و من حتی امروز با حجم سنگین دردم بلند می‌شم.

نه فقط به‌خاطر بهبودِ تنم؛

به‌خاطر تمام مهرهایی که مثل بخیه روی روحم نشستن و دارند من را دوباره جمع می‌کنند.

زندگی همین هست:

گاهی با چاقوی جراحی امتحانت می‌کنه،

گاهی با ترس‌های نیمه‌شب،

اما همیشه، همیشه، یک نقطه روشن هم دارد؛

نقطه‌ای که اگر پیدایش کنی، می‌فهمی چطور میان این‌همه درد، هنوز می‌شود «دوست داشته شد» و هنوز می‌شود «دوست داشت».

‌‌

دوستانم بابت تمام پیام های دلگرم کننده و پر مهرتان بی نهایت سپاسگزارم . بابتشان جان گرفتم .

نوشته شده در یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:14 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • یه مدت نبودم، امروز از خودم خبر می‌دم

    سلام به همه شما که اینجا هستید،

    یه مدت بود که خبری از خودم ندادم،

    دلیل فعال نبودن این روزهام اینه که خیلی سخت مریض شدم… انفلوانزا گرفتم و دچار نفس‌تنگی شدید شدم.

    احساس خستگی دارم و دایم بخور کنارم روشنه بلکه به روند تنفسم کمک کنه… دو هفته است حالم همینه.

    زخم جراحی و روزهای سخت

    تو این حال، بابت زخم جراحیم که بیش از یک ساله بهبود پیدا نکرده و روزی دوبار حسن پانسمانش عوض می‌کرد، احساس کردم بدتر شده…

    دیروز جراحم ویزیتم کرد و تصمیم گرفت شنبه تو بخش سرپایی زخم رو جراحی مجدد کنه و بخیه بزنه.

    بهش گفتم حالم خوب نیست، نمی‌شه صبر کنیم بهتر بشم، اما گفت نه، وضعیت زخم طوریه که باید هر چه سریع‌تر انجام بشه، چون سیستم ایمنی بدنم پایینِ و زخم خودش ترمیم نمی‌کنه.

    گفت چون قبلاً یک بار این کار انجام شده و تو عمق باید بخیه بزنه. با وجود بی‌حسی که تزریق می‌کنن، تجربه قبلیم جوری بود که زیر دست دکتر ضعف کردم…

    الان با این حالم نمی‌دونم شنبه چطور می‌تونم این بخیه زدن را تاب بیارم.

    شما چطورید؟ امیدوارم در سلامت جسم و روان باشید و ساز زندگیتون کوک باشه.

    با خودم فکر می‌کنم، کدوم ساعت و کجای این جهان آدم با وجود مشقت‌هاش می‌تونه آرام بگیره…

    بهترین سال‌های زندگیم و عمرم درگیر بیماری سخت گذشت، جایی که باید رویاهام را برداشت می‌کردم، به تقلا برای زنده ماندن گذشت… طوری که هنوز بعد سال‌ها امتداد و عواقبش با من هست.

    با وجود تلخی سرنوشت، از خودم و تلاشم و دست آوردهایم با این همه موانع و محدودیت‌ها راضی‌ام…

    فرا تر از توانم زندگی را از همه جوانب بر خودم و نقش مادری و همسریم کم نگذاشتم و هیچ لحظه‌ای از زندگی را متوقف نکردم.

    می‌دونم اگر این بحران در زندگیم رخ نمی‌داد، چقدر برداشت‌های بهتری از پتانسیل خودم می‌کردم… و الان به چیزهایی عظیمی رسیده بودم که موجبات آسایش و رفاهم بود.

    اما لزوماً نه آرامش… چرا آرامش نه؟ چون آرامش یک پدیده درونیه و باید از عمق درون پیداش کرد.

    خیلی‌ها را دیدم که با تلاششون به داشته‌های بزرگی رسیدند، اما هیچ‌کدوم از آن داشته‌ها زورش به شادمانی و رضایت از زندگی‌شان نرسید.

    به موجب تجربه این بیماری در من، انقلابی از درک حقیقت‌ها رخ داد…

    و صلح امروز با خودم را مدیون این مسیرم، شاید بسیار سخت و جانفرسا، ولی آموزنده و تحول‌آفرین.

    و پرده افتادن واقعیت هام چه تلخ چه شیرین را تونستم با تجربه این مسیر پیدا کنم .

    ‌‌

    شاید سختی‌های زندگی همیشه با ما راه بروند، اما آن چیزی که در نهایت ما را می‌سازه ، نه زخمی‌ست که روی بدن می‌مونه، بلکه زخمی‌ست که ذهن و روحمون آن را می‌فهمه و آرام‌آرام معنا می‌کنه.

    گاهی فکر می‌کنم شاید همین مسیر تلخ، همین روزهایی که پای بخور نشستم و از شدت تنگی نفس به خودم گفتم: «دیگه نمی‌کشم»، باز مثل گذشته همان روزهاییه که در سکوت خودش قرار من را ورز بده و من را به شکلی دیگر بسازه .

    انگار زندگی گاهی یک آزمون دیدنه ؛ این‌که وسط درد، آدم چشمش را باز کند و خودش را واضح‌تر ببینه.

    تجربه بیماری برای من فقط یک رنج بدنی نبود؛ یک جور شفاف‌سازی بود.

    انگار همه چیزهایی که سال‌ها با خودم حمل می‌کردم—باورها، ترس‌ها، وابستگی‌ها و حتی رویاهایی که شاید زیادی بزرگشان کرده بودم ،زیر نور این بحران شکل واقعی گرفتند.

    فهمیدم که بدن می‌تونه بشکند، زندگی می‌تونه سخت و حتی متوقف بشه، اما چیزی که می‌مونه روحیه‌ای هست که تو انتخاب می‌کنی؛ انتخاب می‌کنی ادامه بدهی، انتخاب می‌کنی از نو معنا پیدا کنی.

    گاهی از خودم می‌پرسم آیا اگر این سختی نبود، من همین آدم امروزی بودم؟ شاید نه. و حتما خیلی چیزهای را که امروز به درکشون رسیدم ،درکی ازش نداشتم .

    شاید بخش عمق لذت‌ها و معنای آرامش را این‌طور حس نمی‌کردم.

    چون آدم وقتی همه‌چیز سر جایش هست، قدرش را انگار نمی‌فهمه؛ قدر نفس راحت کشیدن را، قدر بدنی که بی‌صدا کار می‌کنه، قدر روزهایی که درد تو را از پا نمی‌اندازد.

    اما امروز با همه این رنج‌ها، یک جور صلح در من ریشه کرده؛ صلحی آرام، بی‌سر و صدا، مثل نسیمی که از دور می‌وزه و فقط خودت می‌فهمیش.

    فهمیدم آرامش را نمی‌شود جایی بیرون از خودم پیدا کنم. نه در سلامت کامل، نه در رفاه، نه در آرزوهای برآورده شده.

    آرامش جایی هست که می‌پذیری، جایی که می‌فهمی ادامه دادن حتی وقتی سخت هست، خودش یک نوع پیروزییه.

    شاید به واسطه بیماری زندگی من پر از محدودیت بوده، پر از زخم، پر از وقفه.

    اما حقیقتی که امروز در آن استوارم

    اینه که : من ادامه دادم. ایستادم. زندگی را حتی زمانی که از من می‌گریخت، دوباره به دست‌هایم ، قلبم و ذهنم برگردوندم .

    و شاید همین کافی باشه.

    شاید همین، معنای واقعی زندگی کردن هست؛ ادامه دادن بی‌صدا، بدون تماشاگر فیک ، اما عمیق و واقعی صاف و پوست کنده ... به جلو میرم.

    ‌‌

    نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ ساعت 19:8 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • باربد میگه: «مامی، کی مشاوره‌هات تموم میشه با هم آنلاین آشپزی کنیم؟»

    میگم: «چی میخوای درست کنی که مقدماتشو با هم آماده کنیم؟ وقتی مشاوره‌هام تموم شد بهت پیام میدم.»

    میگه: «کباب تابه‌ای با گوجه سرخ شده و کته پلو.»

    میگم: «به‌به! سالاد شیرازی هم باهاش درست کنیم؟»

    میگه: «بعله! اونم با هم درست می‌کنیم.»

    بهش میگم: «باربد جان، این غذا رو چند بار با هم آنلاین درست کردیم. دیگه لازم نیست هر بار برای غذاهایی که بهت یاد دادم با هم آنلاین بشیم. هدفم این بوده که بدون من هم راحت بتونی درستشون کنی.»

    میگه: «مامی، من همه غذاهایی که یادم دادی رو بلدم، ولی وقتی با تو آنلاین آشپزی می‌کنم نمی‌دونی چقدر حس خدبی داره. من واسه همین لذتش دوست دارم با هم آشپزی کنیم.»

    میگم: «قربونت برم! این که گفتی خیلی مهمه. باشه، قول میدم همیشه با هم آنلاین آشپزی کنیم که هر دوتامون حالشو ببریم »

    حسن میگه: «مریم، این خیلی خیلی خوبه. ممنون بابت همه زحماتی که بابت پرورش و رشد ،برلی باربد کشیدی. نتیجه‌اش اینه که تو این سن، که بعضی بچه‌ها از پدر و مادرشون فاصله می‌گیرن، این بچه دوست داره روزی چند بار با ما، اونم طولانی، حرف بزنه.»

    میگم: «مرسی عزیزم از حس خوبی که دادی. منم از تو که یه پدر بی‌نظیر برای باربد بودی تشکر می‌کنم. قطعاً بدون همراهی تو اینجوری نمی‌شد.»

    این روزا کنار پیگیری یه مشکل پزشکی هم برام پیش اومده.، یه روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم پای چپم رو زمین نمی‌تونم بذارم، انگار وقتی زمین میگذارم یکی سوزن بزرگ کف پام فرو میکنند

    . رفتم پیش دکتر مغز و اعصاب همه جوره چکاپم کرد گفت یه عصب پام به هر دلیلی آزروه شده که با دارو و گذر زمان بهتر میشه.

    تو این چند روز پام خیلی بهتر شده، ولی داروهایی که خانم دکتر مهرنوش مهربانی داده بود، با بدنم سازگار نبود و عوارض بدی داشت. سریع دارو رو قطع کرد و یکی دیگه داده ، آن هم بهم نساخته

    پنجشنبه از مطبش زنگ زدن که ،باید یکشنبه دوباره خانم دکتر گفتند شما باید ویزیت بشید. امروز عصر مطب میرم ببینم خانم دکتر چه دستوری داره ؟

    در کنار داستان پام ، برای یه تصمیم خیلی

    مهم زندگیمم قدم‌هایی برداشتم. این روزا بعد کارای روزمره ام ، دایم تمام مدت دارم تحقیق و بررسی می‌کنم و با آدمایی که تجربه مشابه من داشتن حرف می‌زنم.

    از همین طریق گفتگوها به واسطه یه بزرگواری رفتم تو یه گروه ۴۴ نفره که خیلی گزینشی عضو می‌گیرن، چون اعضا خیلی راحت از تجربه‌هاشون میگن و حتی عکس شخصی میذارن. حتما اون ادم باید خیلی امن و امین باشه

    وقتی وارد شدم، طبق رسم گروه، خودمو معرفی کردم: «مریم، ۴۳ ساله، روانشناس بالینی» و توضیحات دیگه انگیزه‌ام رو گفتم. اسم حسن یا باربد رو اصلاً نیاوردم. ترجیح دادم آروم و با احتیاط پیش برم. ولی جالب اینجا بود که یکی از همون اول نوشت: «مریم جون، شما مریم ، مامان بابک نیستید؟»

    که مشخص بود منظورش باربده! فقط نوشتم: «نه عزیزم، من مامان بابک نیستم.» شانس میبینی ببین حتی وقتی نمیخوای فعلا آنچنان شناخته بشی، تو همچین گروه کم جمعیتی یکی داره حدستت میزنه ؟

    فعلا به خیر گذشته قانع شده روزهای بعد مغزش یادش بیاره مجید جان اون بابک نیست اون باربده ..خخخخخخخ 😂 فعلا پناه برخدا

    فعلاً نمی‌خوام درباره این تصمیمی که هنوز دارم پخته اش میکنم اینجا هم چیزی بگم. ولی قول میدم هر نتیجه‌ای که بگیرم، چه موافق و چه منصرف بشم . وقتی قطعی شد، همه تجربه‌هاشو باهاتون درمیون بذارم.

    فقط اینو بدونین که یه سوپرایز اساسی هستش… فعلاً خواهشا ،کنجکاوی نکنید، به وقتش میگم!

    فداتون ❤️

    نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 12:48 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • در جریانید که ضعف، بی‌حالی، دردهای گوارشی و تنگی نفس، بخشی از روزمرگی من شده بودن. حس می‌کردم بدنم داره چراغ خاموش پیش می‌ره، بدون اینکه بفهمم دقیقاً چه خبره. ولی حالا که نتایج آزمایش‌هام اومده، یه بخش بزرگی از این ابهام روشن شده...

    فاکتورهای مهم خونیم، حتی مارکرهای تومور، همه‌چی عالی بود. فقط یه کم‌خونی و کمبود ویتامین B12 دارم؛ که خودش می‌تونه دلیل خیلی از این بی‌حالی‌ها باشه.

    نتیجه‌ی سونوگرافی؟

    عالی‌تر از چیزی که انتظار داشتم.

    کبد حتی در حد گرید ۱ هم چرب نبود. اون صفرا که قبلاً یادتون باشه سنگ داشت، حالا هیچ مشکلی نداشت.

    همیشه سونو رو پیش خانم دکتری انجام می‌دم که خیلی بادقت، با وسواس و مسئولیت‌پذیری بررسی می‌کنه. این‌بار هم مثل همیشه، با دقت همه چی رو بررسی کرد و بعد گفت:

    "با اون سابقه‌ای که داشتی، واقعاً شگفت‌انگیزه که الان همه چیز اینقدر خوبه..."

    اما من هنوز درگیر دردهای شکمی بودم. بهش گفتم:

    "دیشب از شدت درد، تا هوا روشن شد نتونستم حتی یه ساعت بخوابم."

    اونم گفت چیزی که خودم می‌دونستم، ولی از زبون یه پزشک شنیدنش اثر دیگه‌ای داشت:

    "اون ناحیه بعد از جراحی‌ها خیلی آسیب‌پذیر شده. فتق‌هایی که ایجاد شده، خودشون منشأ دردن. این دردها، بخشی از زندگی تو هست چاره ایی نیست ..."

    در مورد ضعف‌هام هم، جالب بود که همون حرفی رو زد که دکتر کیانی نژاد گفته بود:

    "الان همه‌مون همینیم... یه جور بی‌جونیِ جمعی. انگار دوره‌ی فرسودگی بی‌صداست."

    وقتی از اتاق اومدم بیرون، حسن با استرس منتظرم بود.

    پرسید:

    "چی شد؟"

    گفتم:

    "همه‌چی خوب بود."

    انگار یه نفس حبس‌شده از ته وجودش آزاد شد. چشم‌هاش براق شد... پر اشک.

    با بغض گفت:

    "یعنی کبدت هم خوبه؟"

    گفتم:

    "به خدا همه‌چی خوبه."

    بغضش رو قورت داد. گفتم:

    "چی شده عزیزم؟"

    جواب داد:

    "خیلی نگران بودم. وقتی حالت رو می‌دیدم، با خودم می‌گفتم نکنه این دردها نشونه‌ی یه مشکل جدیه..."

    می‌دونستم بخشی از نگرانی‌ش ریشه در ماجرای «راما» داره. اینکه نکنه تاریخ داره دوباره برای ما تکرار می‌شه.

    با لبخند لپش رو کشیدم و گفتم:

    "من به خاطر برق چشمات، قول می‌دم که هرچقدر سخت باشه... نمیمیرم، زندگی می‌کنم."

    آلبر کامو یه جمله‌ی تکان‌دهنده داره که این روزا هر لحظه باهاش زندگی می‌کنم:

    > "در نهایت، انسان برای زندگی کردن شجاعت بیشتری نیاز دارد تا برای کشتن خود."

    حالا نوبت توئه ، بگو تو برای کی یا چی زندگی می‌کنی؟ برای کی نمی‌میری و سختی‌ها رو به جون می‌خری؟

    اگه من بی‌سانسور می‌نویسم، برای اینه که شاید یکی دیگه هم، اون وسط‌ها نفسش بند اومده باشه... و با دیدن برق چشم یکی از عزیزاش، یهو دوباره بخواد بلند شه.

    حقیقت اینه که این مدت خیلی خسته بودم.

    بیشتر از اون چیزی که نشون می‌دادم.

    انگار «حس زندگی» تو وجودم رفته بود روی حالت کم‌نور.

    ولی من و حسن تو خلوت‌هامون باهم زیاد حرف زدیم. همدلی کردیم. تاب آوردیم. ولی درد، خستگی، بی‌رمقی… همشون تو من قوی بودن.

    تا اینکه دیروز… اون برق چشم حسن، اون سکوت آمیخته با اشک، یه جایی از قلب منو روشن کرد.

    یه حسی گفت:

    تو باید زندگی کنی. با کیفیت، به خاطر حسن و باربد که تمام این مسیر همراهت جلو امدن

    برای اونایی که دوستشون داری. برای خودت. برای آینده‌ای که هنوز نیومده.

    همین شد که دیشب، کوهی از مکمل‌های ویتامین خریدم. برای خودم. برای حسن.

    بدن خسته‌م رو تحویل گرفتم تا دوباره جون بدم بهش.

    راستش…

    حتی دیشب هم درد داشتم. هم تنگی نفس. هم بیداری تا خود صبح.

    ولی فرقش این بود:

    این‌بار معنیِ درد رو فهمیده بودم. تحملش معنا داشت.

    ✨ اگه تا اینجا خوندی، بدون که این نوشته فقط شرح حال یه آدم نیست.

    دعوتی‌ست برای دوباره ایستادن.

    برای زندگی کردن، نه فقط زنده موندن.

    🕊️ به قول آلبر کامو، زنده موندن شاید غریزی باشه…

    ولی «زندگی کردن» شجاعت می‌خواد.

    نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:55 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • دیروز ، شنبه ، ساعت ۹ صبح وقت سونوی لگن و شکم داشتم. چون مطب فاصله‌ی زیادی با خونه‌مون داشت، زودتر راه افتادیم تا به موقع برسیم. وقتی رسیدیم، دیدم سالن انتظار کیپ تا کیپ پر از بیمار بود.

    رفتم توی صف پذیرش. منشی به اغلب مراجعه‌کننده‌ها، از جمله من، گفت: «باید حسابی آب بخورید تا مثانه‌تون کاملاً پر باشه.» رفتم سراغ آب‌سردکن، ولی همین‌که یه جرعه آب خوردم، دیدم چقدر گرمه! بدمزه و تلخ بود. به منشی گفتم: «ببخشید، آب خیلی گرمه!» گفت: «آب‌سردکن خرابه، هنوز فرصت نکردم برای تعمیرش اقدام کنم.»

    حسن منو جلوی مطب پیاده کرده بود و رفته بود که بنزین بزنه. باهاش تماس گرفتم و وضعیت بدِ آب رو براش توضیح دادم. ازش خواستم اگر ممکنه، از سوپری‌های اطراف چند تا آب معدنی بزرگ و خنک بگیره و بیاره بذاریم روی میز، برای بقیه‌ی بیمارها. اونجا زن باردار، سالمند و کلی آدم دیگه نشسته بودن و این آب واقعاً قابل خوردن نبود.

    چند دقیقه بعد، حسن برگشت و چند بطری آب معدنی آورد. گذاشتیم روی میز و به بقیه گفتم می‌تونن استفاده کنن. چند نفر با لبخند گفتن: «خدا خیرت بده! این آب قبلی خیلی بد بود، به زور می‌خوردیمش!»

    و چندین بار تشکر کردند .

    یه کار خیلی کوچیک بود، ولی از دیدن رضایت آدم‌ها، یه عالمه حس خوب گرفتم.

    وقتی سنم کمتر بود و تجربه‌م کمتر، بیشتر تمرکزم روی اشتباهات و کوتاهی‌های مجموعه‌ها بود. از دستشون حرص می‌خوردم. خب بله، قطعاً وظیفه‌شونه وقتی پول می‌گیرن، خدمات منصفانه و باکیفیت بدن. اما بعدها یاد گرفتم که در کنار مراقبت از حق‌وحقوق خودم، گاهی لازمه شرایط اون طرف مقابل رو هم درک کنم.

    اما الان اگه می‌بینم پنج تا چیز رو درست انجام دادن و یکی‌دو مورد ضعف دارن، اگه از دستم برمیاد با یه راه‌حل ساده، اون کمبود برای خودم و ادمهای مشابه خودم حل میکنم. حتی شاید همون کار ساده، برای یکی دیگه تو اون شرایط یه الگو یا تلنگر باشه.

    خواستم اینو با شما هم در میون بذارم. تو روزگاری که فشار روانی مردم، چه از نظر مالی، چه آب و برق و هزار چیز دیگه بیشتر از قبل شده، کاش کمی هوای همدیگه رو داشته باشیم. فقط شاکی و طلب‌کار نباشیم.

    ‌‌

    منشی از قبل به همه با تاکید میگه ، ممکنه تا سه ساعت معطل بشیم. با این حال، مدام یکی‌یکی مراجعه‌کننده‌ها می‌اومدن می‌پرسیدن: «کی نوبتم میشه؟ دیرم شده، کار دارم...»

    به خدا، هیچ‌کس از این انتظار لذت نمی‌بره. چرا باید فکر کنیم کار ما از بقیه مهم‌تره؟

    من به سهم خودم، توی این سه ساعت و خورده‌ای انتظار حتی یک‌بار هم نرفتم از منشی بپرسم «نوبت من کیه؟» گفتم حداقل من به سهم خودم مزاحمش نشم.

    بله، اگه می‌دیدم داره به کسایی که بیشتر شلوغ می‌کنن اولویت می‌ده، شاید اعتراض می‌کردم. ولی پرونده‌ها رو به ترتیب چیده بود و دستیار دکتر با نظم صدا می‌زد.

    تو این بین یکی‌دوتا نوزاد رو برای سونوآوردن. خب طبیعتاً اون محیط برای نوزاد مناسب نیست و باید زودتر داخل می‌رفتن. با این حال، بعضی خانم‌ها معترض بودن که چرا نوبتشون جابه‌جا می‌شه.

    به‌نظرم اگه یه‌کم دل‌رحم‌تر باشیم، دنیا جای بهتری می‌شه. آخه دلت میاد یه نی‌نی کوچولو تو اون گرما بمونه؟ یه کم صبوری کنیم...

    وقتی نوبتم شد و وارد اتاق شدم، تو ذهنم بود که محترمانه به خانم دکتر بگم وضعیت آب باید حتماً رسیدگی بشه، چون برای مصرف بیماره. ولی بعد پشیمون شدم. گفتم شاید وظیفه‌ی منشی بوده، ولی وقت نکرده. نکنه یه حرف من باعث بشه ، دکتر باهاش برخورد کنه ،آخر روز، توی گرما و خستگی، با اعصاب خورد بره خونه و با خانواده‌اش بد رفتار کنه؟

    گاهی وقتا نادیده گرفتن نشونه‌ی ضعف نیست، نشونه‌ی درک متقابله...در زنجیره مهربونی باقی بمونیم

    و ما همه ،چقدر، واقعاً چقدر، به این درک شدن نیاز داریم.

    ‌‌

    ‌‌‌

    نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:52 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • چند روزه اصلاً حال جسمیم خوب نیست. مدام درد دارم و حالت تهوع. بخشی از آزمایش‌هام رو انجام دادم، بخشی دیگه‌ش هم مونده که باید برم انجام بدم.

    دیشب دردهام اون‌قدر شدید شد که وسط فیلمی که با حسن گذاشته بودیم ببینیم، ازش خواستم فیلم رو قطع کنه، چراغ اتاقم رو خاموش کنه و اجازه بده تنها بمونم، شاید بتونم یه کم دردهامو جمع‌وجور کنم.

    ‌‌

    حسن و باربد دیگه خوب می‌دونن که تو این سال‌ها، وقتی حالم این‌جوری میشه، حتی اجازه نمی‌دم توی اتاقم بمونن... چون باید خودم از پس حالم بربیام و نمی‌خوام شاهد این لحظه‌هام باشن.

    یه متکا می‌ذارم زیر دلم و محکم فشارش می‌دم. پتو رو می‌کشم روم. از درد، عرق سرد می‌شینه رو پیشونیم. حالم جوریه که حتی سخت می‌تونم چشم‌هام رو باز نگه دارم.

    یهو وسط دردهام یادم امد پانسمان زخمم تعویض نکردم اینقدر اذیت بودم که بیخیال تعویض پانسمانم شدم

    دوستای نزدیکم مثل لیندا که هر روز باهام تماس می‌گیرن، نمی‌تونم موقع این حمله‌های درد جوابشون رو بدم. چون خوابم به هم می‌ریزه و ممکنه اونا وقتی زنگ بزنن که من بعد کلی از دست دادن انرژی، تازه خوابم برده باشه. از طرفی هم اون اندک انرژی باقی‌مونده رو باید برای کارهای اولویت‌دارم بذارم؛ مثل مشاوره‌های مهمی که دارم، یا افرادی مثل راما که باید، براشون در دسترسم باشم.

    امروز برای دوستام نوشتم که نگران نباشن، نبودن من تو این چند روز و در دسترس نبونم به علت حال ناخوشم بوده. گفتم اولین فرصت که کمی بهتر بشم، صحبت می‌کنیم. آنها هم عادت دارند

    سوالی که راما پست قبل نوشتم در مورد تمام شدن دردها پرسید، سوالی‌ هست که بارها و بارها از طرف همدردانم شنیدم. حتی گاهی می‌دیدم برای حواشی کم اهمیت تر بهونه‌گیری می‌کنن... من همون موقع هم این موارد رو نادیده می‌گرفتم، چون اون‌قدر درگیر مسائل بزرگ‌تری بودم که نمی‌خواستم وقتم رو صرف اون‌ها کنم.

    تو این سال‌ها یه عادتی داشتم: در ۹۵٪ موارد اصلاً درباره‌ی دردهام با اطرافیانم صحبت نمی‌کردم. فقط گاهی یه اشاره یا خلاصه‌ای ازشون اینجا می‌نوشتم. چون همیشه حس می‌کردم این یه چرخه‌ی تکراریه، مال خودمه. گفتنش برای بقیه ممکنه خسته‌کننده باشه، و از طرفی چون اون‌ها در این درد نغلتیدن، نمی‌تونن درکم کنن.

    فکر میکنم درسته من از سختی شرایطم به اطرافیانم چیزی نگفتم، ولی بعضی وقتا شرایط اون‌قدر واضح و مشهود و تابلو بود

    با این حال، نمی‌دونم چرا بعضی از اطرافیان نزدیکم هیچ‌وقت نتونستن شرایط سخت منو بفهمن و گاهی واقعاً غیرمنصفانه و بی‌رحمانه، بدون ذره‌ای همدلی، جلوم ایستادن.

    فهمیدم که به نفع خودمه که از هیچ‌کس، هیچ انتظاری نداشته باشم. چون انتظار، تبدیل به توقع میشه، و توقع به خشم... و اون خشم در نهایت فقط به خودم آسیب می‌زنه.

    یاد گرفتم اگه قرار باشه تو این شرایط واضح و مشهود درک نشم، دیگه هیچ‌وقت درک نخواهم شد. اون ذره انرژی باقی‌مونده‌م رو برای توضیح دادن و فهموندن خودم به کسایی که باید می‌فهمیدن و نفهمیدن، حروم نمی‌کنم. فقط ازشون فاصله گرفتم. و اونا رو با قضاوت‌هایی که همیشه درباره‌م داشتن، تنها گذاشتم... چون می‌دونم جهان هستی خیلی هوشمنده، حواسش به همه چیز هست.‌

    اون انرژی باقی‌مونده باید بمونه برای مدیریت بحران خودم، و حقه ،حسن و باربد هستش ، که باید براشون صرفش کنم.

    وقتی زیر پتو از درد مچاله میشم، بارها آرزوی مرگ می‌کنم. می‌گم خوش به حال اونایی که رفتن و از این زندگی سخت و بی‌کیفیت رها شدن.

    دیشب، وسط همون زمزمه‌های آرزوی مرگ، به خودم گفتم: «پوستم کنده شد تو این سال‌ها. تمام جوونی و عمرم صرف بقا شد.»

    آدمی که مدت زیادی تو حالت بقا بمونه، دیگه آرزو و رؤیایی برای خودش نمی‌سازه. فرسوده میشه، خواسته‌ها و شور و شوقش گم میشه، حتی خوشحال بودن یادش می‌ره... فقط زنده می‌مونه.

    ‌‌

    اما بعد، با خودم گفتم: «مریم، ببین... زیر این پوست کنده‌شده، هنوز یه زن نفس می‌کشه. هنوز جان داره. هنوز حرف‌هایی برای نوشتن داره. مثل همیشه، برای دردهات که امانت رو بریده، مادری کن و خودت رو به آغوش بکش. اگه می‌تونی... فقط امشب رو نمیر. شاید فردا روز بهتری باشه برات...»

    ‌‌

    نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ ساعت 18:35 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • راما امروز ،خدا را شکر مرخص شد و حال عمومیش خوبه ... فقط باید منتظر باشه که ،جواب پاتولوژیش بیاد که دکتر آنکولوژش در مورد نوع و میزان مراحل شیمی درمانیش تصمیم گیری کنه ....

    انگار من هم ، باهاش مرخص شدم یه آخیشششششش بزرگ سهم دل این روزهای منه ، اصلا حق منه

    هنوز تو شگفتی نجات جانش در شرایط وخیمی که قرار داشت هستم .... خدایا شکرت

    چهارشنبه برای چکاپهام به دکتر کیانی نژاد مراجعه کردم

    ... رفتن مطبش و ذوقی که از دیدارت میکنه خودش یه تراپی مفصل هستش ....

    یه تایم طولانی توی اتاقش من و حسن بودیم

    اولش درمود شرایط راما حرف زدیم .. بهش در مورد اینکه آخرین پرواز بودم که به ایران رسیدم و بعد پروازم ، تمام پروازها بسته شد گفتم ...

    آن هم کلی احساسی شد در حدی که صورتش سرخ شد، کلی اشک تو چشماش جمع شد و یه حس شعف را در چهره اش دریافت کردم ..‌‌

    گفتم دکتر جمله معروف خودتون که بدون حکمت خدا برگی از درخت نمیفته اینجا واقعا برای راما ، ملموس شد

    بهم گفت که از وبلاگم خیلی ها بهش مراجعه میکنند

    گفتم دکتر این تنها کاری است که من میتونم دینم در مقابل محبتتهای بی بدیل شما ،تو این سالها انجام بدم که از شما و خوبی هاتون و تبحرتون در روزنوشت هام بگم و اینکه ادمهای دردمند را به جای درست متصل کنم

    در مورد شرایط جسمانیم و ضعف عمومی زیادی که مدتی هست هی داره بیشتر میشه، بهش گفتم ..

    گفتم واقعیت بعد فوت دکتر رافت من دیگه به دکتر آنکولوژ دیگه ایی متصل نشدم اصلا انگار حال و حوصله اش نداشتم و میدونم قصور هست به هرحال من توسط آنکولوژ خیلی وقت است ویزیت نشدم

    فقط به شما و دکتر گوارش بسنده کردم ...

    گفت خب باید چکاپهای مفصل و مرحله به مرحله انجام بدیم ... برام سونوی شکم و لگن و همچنین فاکتورهایی چکاپ خونی و تومور مارکرها را نوشت که انجام بدم ..

    گفتم دکتر این ضعف و بی حالی زیاد ، میتونه ربط به چند نخ سیگاری که مدتی هست در طی روز میکشم ، داشته باشه ؟

    گفت بیشتر به شرایط کم خونی شما ، مسایل هورمونی که در بدنت تنظیم نیست ، و فشارهای زیاد بدنی که این مدت بدنت تحمل کرده مرتبط هست .. هی بدنت تو فشار بود هی تو استقامت کردی که ادامه بده .‌‌.. بالاخره این تلاشه میتونه اثراتی بگذاره

    اشکال نداره ، اصلا پیشنهاد نمیکنم سیگارت را کم یا قطع کنی ‌‌‌‌.... فقط بیشترش نکن ( دوستان این پیشنهاد دکتر اختصاصا با توجه به شرایط من بوده از خیلی جزییات زندگیم و شرایطم میدونه لطفا کسی تشویق به سیگار کشیدن نشه ‌‌... در مضر بودن سیگار که شکی نیست . در این مورد هم لطفا منو نصحیت نکنید یه مورد کاملاً شخصی هست . متشکرم قربون شکل ماهتون )

    گفت درک میکنم مدیریت شرایط عمومیت کار اسونی نیست ، محدودیت های بدنی بهت اجازه خیلی از فعالیتهای ورزشی را نمیده

    از طرفی شغلی داری که کار خیلی سختی هست درگیر رنج و درد آدمهاست اگر تونستی مقداری از مسیر کارت که میری پیاده بری و برگردی به استقامت ماهیچه هات کمک میکنه

    گفتم من چون بین ترکیه و ایران رفت و آمد میکنم مدتهاست کارم را آنلاین کردم . فعلا حضوری جایی نمیرم .. با شرایط آنلاین کارم جلو میبرم

    گفت واقعا شرایط جنگ و ابهام اینکه الان تو چه شرایطی هستیم هممون درگیر کرده ...مردم بیشتر از قبل سرگردان و حیرانند

    از این طرف خودت اینجایی ولی دایم مغزت تو ترکیه، بابت پسرت هست .

    من نمیخوام بیشتر از این استرس اضافی بهت وارد بشه چون اون اتفاق خوبی برات نیست ‌ برای همین میگم نمیخواد دست به ترکیب سیگارت بزنی اما یه وقتها تونستی نصف سیگارت مثلا کشیدی،دیدی برات کافی است نصفش همون لحظه دور بنداز ...

    ( واقعا به معنای واقعی درک شدن شرایطم ، را فقط ایشون و حسن میتونند بهم بدن ....البته لیندا و شما هم هستید ..که قدر دانتونم ❤️

    حالا متوجه میشید چرا میگم دیدارش خودش تراپی هست )

    گفت جواب آزمایشات گرفتی نمیخواد تا مطب بیای واتساپ همشون همراه با آخرین کولونوسکوپیت بفرست ...اگر لازم بود بهت میگم مطب بیای تا جایی که بشه همون از طریق واتساپ بقیه مراحل چکاپها را برات مینویسم و جلو میریم

    چون حضورم در اتاقش طولانی شد و دلم نمیخواست مریض های بعدی در اتاق انتظار بیشتر اذیت بشند از قبل میخواستم در مورد باز شدن بخیه هام و زخمی که خوب نشده چون جایی دیگه جراحی انجام شده و مربوط به ایشون نبوده ، یه مشورت بگیرم ...صرفنظر کردم گفتم با همون جراح مربوطه اش برای درمانش جلو میرم ..‌ چون آن هم جراح قابلی هست استاد خود دکتر کیانی نژاد بوده

    همیشه میگه سلام منو به پسرم یعنی دکتر کیانی نژاد برسون بدن خود من تو ترمیم کردن کم آورده ... تو این سالها تجربه متوجه شدم باید انتظار واقع بینانه از پزشکان داشته باشیم چون درمان شدن به عوامل زیادی بستگی داره که یکیش پزشک درمان ماست ، بندگان خدا فرا تر از توان خودشون که نمیتونند نتیجه ایی را به ما تحویل بدن ...

    نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ساعت 17:3 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • امروز یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ، دهمین سالگرد روزی هست که به خاطر ابتلا به سرطان اولین جراحی و درمانم را آغاز کردم

    بیشتر از این جهت یاداوریش کردم که اگر کسی خودش یا نزدیکانش درگیر این بیماری هست در حالی که کاملاً و عمیقاً میفهمم ، دردی بس عظیم ، چه جسمانی و هم روانی را تجربه میکنید ، شاید از خوندنش تو قلبتون یه چراغ امید روشن بشه که روزی برسه که شما هم ده ساله شدن درمانتون را اول به خودتون و بعد به همپاهای دل نگرانتون نوید بدین .

    دیشب در حالی که برای ناهار دانشگاه باربد ساندویچش آماده و همزمان برای شام املت درست میکردم ، باربد کنارم ایستاده بود با هم گفتگو میکردیم و یادی از فرار رسیدن این تاریخ کردم

    در حالی که انگار یه سیلی از غم تو چهره باربد نشست همونجا دستش دور بازوهام انداخت و چند ثانیه سرش روی شونه هام گذاشت و چشمهاش بست ‌.

    اندوه چهره اش رفته رفته رنگ آرامش گرفت و بعد محکم بازوهام فشار داد و صورتم را بوسید

    گفت ادم باور نمیکنه ده سال گذشته ... مثل برق و باد زمان میگذره ...

    گفتم اره زمان گذشت ، ولی پوستمون تو این سالها کنده شد . این تاریخ استارت درمانها و جراحی ها و شیمی درمانیها بود که تا به امروز هر چند وقت یک بار یه چالش پیش بینی نشده سر راهمون گذاشته و ما مثل یه پازل هر بار تیکه تیکه، خود فرو ریخته مون را کنار هم چیدیم و ادامه دادیم

    ادم گاهی باورش نمیشه که چگونه تونسته دوام بیاره

    هر کدوم از ما سه نفر من و تو و بابا در جایگاه خودمون به یه نوعی رنج این مسیر را تجربه کردیم ...

    من آن زمان اینقدر که نگران کودکی و سرنوشت تو بودم که خود بیماری برام در الویت نبود الان خدا را شکر مرد و مستقل شدی ، دیگه خیالم از بابت اینکه از پس خودت برمیای آسوده هست .

    در بغل این تجربه بلاشک ما چیزهایی را یاد گرفتیم که اگر تجربه این میسر نبود امروز نگاه دیگری به فهم و معنای زندگی داشتیم

    مخصوصا به تاکید اهمیت و مفهوم حقیقت زندگی در لحظه بیشتر رسیدیم و همچنین رنج این تجربه ، جهانبینی ما را به واقعیت زندگی ، از تاریکی به نور حقیقت رسوند ، با تمام دردناکی که داشت اما یادمون داد هر چقدر ما حامی داشته باشیم اما در یک جاهایی از زندگی باید به تنهایی با دردهامون مواجهه بشیم و مسیولیت زندگیمون به عهده بگیریم

    فهمیدیم ، متاسفانه ، زندگی گاهی ظالمانه و بی رحمانه غافلگیرت میکنه

    یاد گرفتیم در حالی که امیدواری واقع گرایانه در زندگی میتونه به ما قدرت ادامه دادن بده در بغلش برای خودمان هرگز امید واهی و فرینده نسازیم

    و با درک پذیریش رنج ها و ترس هامون با آنچه که هست به جای فرار و انکار روبه رو بشیم

    فهمیدیم ما نمیتونیم از جبرهای زندگی مثل مرگ گریز کنیم .پس تا هستیم قدر عشق و محبت همدیگر را بدونیم و از آن به هر قیمتی که شده مراقبت کنیم.

    حسن ختام این پست را با یکی از گفته های زیبای راینر ماریا ریلکه خاتمه میدم

    گمان مبر آن‌که به تو دلداری می‌دهد، خود هیچ غم و رنجی ندارد و روزگارش نظیر همان واژگان آرامی‌ست که به تو می‌گوید.

    شاید که غصه‌های او بسیار بیش از تو باشد که اگر غیر از این بود هرگز نمی‌توانست چنین واژگان تسلی‌بخشی را پیدا کند.

    نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 0:38 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • دیروز عصر دندونهام با جراحی ایمپلنت پایه هاش نصب کردم
    آنگونه که ساده می انگاشتم حداقل تو این شرایط برای من نبود .
    کلاً من همینم قبل تمام جراحی هایم هم با همین فاز دل به نشاطی ‌ میرم انجام میدم که حالا چیزی نیست میام بیرون سر پا میشم ، بعد میام بیرون انگار بمب خوردم دوباره جراحی بعدی یادم میره با همین فاز داخل اتاق جراحی میرم بعد حسن هی یادم میاره این همون بود که میگفتی چیزی نیست
    من هم میگم خب این شانس مایه🥴

    الان با کلی مسکن تزریقی مثل کتورولاک و دگزا در چند نوبت که باید بزنم و خوارکی مثل ژلوفن و استامینفون کدیین دارم دردش مدیریت میکنم. آنتی بیوتیک و محلول های شستشو هم دارم...کمپرس یخ هم داریم
    بهشون گفتم چون جراحی داشتم دقیقا دیروز اخرین آنتی بیوتیکم خوردم
    دکتر گفتند آنتی بیوتیک هایی که من هم برات مینویسم باید بخوری
    خلاصه نتونستم بپیچونم 😐
    در مصرف آنتی بیوتیک من هم عوارض تهوعش را تجربه میکنم هم کهیر هام فعال میکنه ... چاره ایی نیست باید برای پیشگیری از عفونت ، دوره اش کامل کنم

    کار جراحی ایمپلنت در مراحل انجامش عالی بود ... البته بهم میگفت همکاری و صبوریت تو خیلی خوبه
    هی باهام شوخی میکرد میگفت چقدر اروم و مظلوم شدی .. نکنه از ترس اینطوری شدی😲 ..‌ نگران نباش من کار با همه مراحلش با دقت انجام میدم جز درد چیز دیگه ایی تو تجربه نمیکنی 😁😬
    همین که میگفت جز درد چیز دیگه ایی تجربه نمیکنی من خندم میگرفت 🤭
    بعد حین کار یهو حس دردی اگر تجربه میکردم تکون میخوردم باز سریع بی حسی میزد ..
    میگفت من که گفتم فقط درد تجربه میکنی ولی شما میخندی
    خلاصه دکتر ،با همین شوخی هاش فضای تاب آوری را تا پایان مدیریت کرد
    لثه پایین دو طرفم ته دندون شش و هفت بود هر دوتا دندون بخیه کرد قرار شد هفته دیگه بابت چکاپ بخیه ها با یک عکس او پی جی که از قبل میگیرم بهش مراجعه کنم
    ودر نهایت چون باید پیوند استخوان شکل بگیره حداق سه ماه طلوع میکشه تا مراحل بعدی را انجام بدهند
    گفتم تجربه مراحل خودم توضیح بدم شاید برای افرادی که میخوان ایمپلنت کنند مفید باشه ..بالاخره آنهایی که شیمی درمانی های زیاد انجام میدن دندون هاشون خیلی آسیب میخوره .
    دقت کنید ایمپلنت کردن خیلی کار تخصصی است حتما حتما دکتر با تجربه و متخصص این کار را میخواد . حتی ایمپلنت نکنید بهتر هست تا پیش پزشکی برید که تجربه و تخصص ناکافی داره چون بعدش ممکنه به مشکلات جبران ناپذیر و دردهای کنترل نشده روبه بشید. من خودم پیش جراح فک و صورت این کار انجام دادم .‌‌‌..

    در پایان این دوتا نکته زندگی، اولی از دویل ملتن و دومی از امیلی دیکنسون که تلنگر و یاداوری روز خودم بوده را هم برای شما به اشتراک میگذارم :

    شاید به جای بستنِ در به روی رنج، نیاز دارم در را کاملا باز بگذارم و بگویم،
    "بفرما داخل! بیا کنار من بنشین، و تا وقتی بهم یاد ندادی چیارو باید بدونم، از پیشم نرو"

    👤گلنن دویل ملتن
    📚جنگجوی عشق

    ⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️

    یک روز خودم را خواهم بخشید،
    از آسیبی که به خویش روا داشتم،😭💔
    از آسیبی که اجازه دادم دیگران بر من روا دارند،😭💔
    و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید
    که هرگز ترک خود نکنم.❤️❤️❤️❤️

    👤امیلی دیکنسون

    ‌⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️

    نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 10:53 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • ‌امروز وقت چکاپ جراحم بود .. از نظر زخم های جراحیم تا حدودی بهبود پیدا کردم . هنوز درد و تورم دارم ، یه جاهای از بدنم حس سوزن سوزن شدن دارم که طبق تجارب قبلی ، مرور زمان فقط میتونه بهترش کنه و باید صبور باشم .
    جراحم از وضعیتم نسبتا ًرضایت داشت . فقط تاکید جدی داشت بابت ضعف قوای جسمانیم که قرص ها و آمپول های مکملم را به موقع مصرف کنم ، مایعات زیاد و رژیم غذایی مقوی داشته باشم

    حسن این مدت ،دستهای خدا روی زمین برای من بود ، حالم مثل مرده ایی بود که با پرستاریها و رسیدگی هایش زنده ام کرد.. قدردانش هستم .

    حسن از سرکار آمده میبینه غذا درست کردم ... میگه مگه دیروز من خونه نبودم برای امروز غذا درست نکرده بودی.. غذا داشتیم که ..
    گفتم به خودم گفتم تا نیستی یه غذا دیگه درست کنم تو بیای خونه نمیگذاری پای گاز برم حداقل جهت محکم کاری یه غذا دیگه باشه من آهسته آهسته کارام انجام میدم نگران نباش ..خلاصه اینجوری همدیگر را ساپورت میکنیم تا این روزها بگذره .

    همیشه پیرسینگ بینی دوست داشتم حدود یک ماه پیش از این میخی نگینی ها گذاشتم قرار شد بیست روز بعدش برم حلقه ایی بگذارم
    خلاصه دیروز رفتم حلقه ایی گذاشتم ... یه مقدار درد داشت . خیلی میدوستمش
    یکم چونه زدم تا حسن راضی شد میگفت تو این وضعیتت این چه کاره اضافی هست انجام بدی .
    بهش گفتم همین کارها ، باعث میشه منو از رخوت تخت و رخت بیماری دور کنه
    فردا هم نوبت دارم پایه های ایمپلنت دندون هام بگذارم نمیدونم دوتاش انجام میدن یا یکیش انجام میدن و یکی دیگه اش میگند جلسه دیگه... از این بابت نگرانی و ترس ندارم چون جایی که این کار را انجام میدم درسته هزینه هاش از جاهایی دیگه تقریبا دو برابر بیشتر هست اما بسیار این دو تا بردار جراح که خداحفظشون کنه در کارشون وارد و متبحر هستند ‌‌و من آسوده کارهام انجام میدم

    می خواستم این را بهتون بگم و به اشتراک بگذارم
    همیشه گفتم که ما انسانها ، وسعت رنجی که، از زندگی میبریم بی انتهاست و در داشتن و تجربه این رنج گاهی بعضی ها سهم بیشتری دارند ... برای تاب اوری و خود مراقبتی نیاز داریم به یک سری تکنیک ها مسلح باشیم که بتونیم درد را کاهش بدیم .. یکی از این تکنیک ها اینه که روزانه بسته به نیازی که داریم با واگویه هایی تاکیدی مثبت سازنده صد البته نه مثبت سمی و تکرار حرفهای زرد و پوچ بلکه بر اساس واقعیت های موجود این واگویه های مثبت تاکیدی را با خودمون یاداوری کنیم ....

    مثلا من امروز تا چشم ها از خواب باز کردم ... به خودم گفتم مریم بابت تمام خوبی هایی که به آدم های اطرافت کردی ، آن لحظه هایی که با تمام وجودت خوشحالیشون خواستی برای شادیهاشون قدم برداشتی تو روزهای تلخ و غم کنارشون بودی ..اما جای که پای منفعتشون بود ، مثل یک ناشناس از بغلت عبور کردند و قدر نشناسی را ازشون دیدی... هرگز هرگز هرگز پشیمون نباش آن قسمتی که مربوط به رگه های نا آگاهی و نادانی خودت بوده زیاده روی کردی که با این هشدارها باید خودت ترمیم کنی ، و بابت قسمت های دیگه که از زلالی دل و محبت خالص هزینه کردی، یقین داشته باش خدا همه را میبینه و از ذره ذره اش آگاه هست و عشقی که تو خرج جهان هستی کردی برای زیباییها ، حال خوب هدر نمیره جای دیگه به تو برمیگرده ... دقیقا همونجایی که قلبت شکستند محل عبور نور زندگیت میشه
    شک نکن خورده های آن قلبی را ،که ازت شکستند یه روز فرو میره تو قلب خودشون ...
    حتی ازشون گلایه نکن ... فقط رها کن .. قدرت واقعی توی همین رها کردنه هستش.. تا جایی که در ذهنت و افکارت هم بهشون فکر نکنی ...
    ما با ادمهایی که به یکباره در اوج صمیمیت پشتمون را خالی میکنند و تکیه بر باد هستند ، آینده روشن و امنی نداریم ..
    لازم نیست برای کسی که به عمد خودش زده آن راه که متوجه نباشه توضیح بدی چه کارهایی براش کردی و چقدر باهاش ساختی و چقدر به فکرش بودی و ته مرام و حمایت در گذشته تو روزهای که با بقیه تو تنش بود براش گذشتی و هیچ وقت پشتش خالی نکردی ... اما آن به سادگی این کار را با تو کرد
    فقط کافیه این ورژن خودتو که براش بودی ازش بگیری ، گذر زمان خودش همه چیز رو بهش قشنگ میفهونه..

    رفتار درست انتخاب کنید و اهمیتی نداشته باشه چه قضاوتی دیگران در موردتون دارند ، سلامت روان شما خیلی مهم‌تر از تصور دیگران از شماست .

    با قاطعیت بهتون بگم ، هیچ کس توی دنیا قدرت این را نداره که بتونه به شما حس نخواستنی بودن ، طردشدگی را بده ، مگر اینکه خودتون از نظر روانی و عزت نفس ضعیف شده باشید و بخواین اینو باور کنید.

    آن افراد هر نسبتی با شما داشته باشند تاکید میکنم هر نسبت نزدیکی با شما داشته باشند. .. شما به عنوان انسان قدرت های شگفت انگیزی در خودتون دارید و رها کردن شما توسط یک سری افراد از چرخه صمیمیت و حمایت نباید شما را به علت وابستگی روانی از پا دربیاره ..
    دنیا به آخر نرسیده ، معاشرت دوست دارید ، نیاز به تعاملات اجتماعی دارید .. میتونید دوباره طبق چرخه سالم آن را کسب کنید یک رابطه سالمی که به دور از باج گیری عاطفی باشه

    ‌‌

    من این نوشته کتاب جز ازکل ، اتیو تولتز را با پوست و استخوانم تجربه کردم که میگه
    «وقتی مردم فکر می‌کنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان می‌شوند. فقط موقعی که در زندگی پیشرفت می‌کنی به تو چنگ‌ودندان نشان می‌دهند.» ...

    بنابراین برای این مردمی که فقط موقع مرگت تصیمیم میگیرند روی خوش بهت نشون بدن و چشم ندارند خوشحالی و پیشرفتت ببینن .. تیکه گاه نساز

    تمام دنیا تو را باور داشته باشند اما خودت ، خودت را باور نداشته باشی انگار هیچ .. و بلعکس چه قدرت عظیمی در خود باوری سالم هست که هیچ نیرویی نمیتونه ادم خودباور را از پا در بیاره .. ببین پس همه چی به خودت برمیگرده میتونی روزانه به زندگی یه ادم ضعیف کرده ، مفلوک ، نیازمند تحویل بدی یا اینکه یه ادمی که خوشحال بودنش وابسته هیج موجودی نیست و اینقدر به خودش ایمان داره که شرایط بهتر را بر اساس حداقل ها و امکاناتش خلق میکنه

    یکی از دیالوگ های فیلم امریکن بیوتی اینه که میگه
    حالا اینقدر بزرگ شدی که بتونی مهمترین درس زندگی رو یاد بگیری: تو نمیتونی رو هیچکس به جز خودت حساب کنی.

    ببنید چقدر این ساختن خود و سرمایه گذاری روی خودت اهمیت ویژه ایی در زندگی داره

    تو کتاب از عشق گفتن | ناتاشل لان مینویسه
    هیچ چیز دائمی نیست و‌ هیچکس کامل نیست. همه مأیوستان میکنند؛ حتی والدینتان. وقتی این را پذیرفتم که دیگر منتظر نبودم کسی از راه برسد و نجاتم دهد یا زندگی را برایم آسان‌تر کند.

    پس قربانی سناریوی تلخی که دیگران برات میچنند که با خیال خودشون تو را زمین بزنند و متلاشیت کنند نباش .... این نباش را فقط تو انتخاب و عمل میکنی ... پروژه هاشون را شکست بده که از قوی بودنت خسته بشند و برند و از تو دور و دورتر بشند

    نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ ساعت 1:22 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • چهارشنبه نیاز به یه جراحی فوری و اروژانسی شدم .. جزییات جراحی بماند که چی بود از حوصله تون خارج هست بنویسم . کلیت باز مربوط به عوارض درمان و جراحی های قبل بود که تشخیص دادن لازمه انجام بشه.

    این هم از شانس ماست ‌،که پیش آمد میاد

    دلخور نباشید که به شما نگفتم

    هیچ کس را از این وضعیت مطلع نکردم

    نه باربد ، نه خانواده ام و نه دوستان نزریکم

    نخواستم کسی را نگران کنم

    خودم و حسن با هم پشت سر گذاشتیمش

    حسن یکی دو روز مرخصی گرفت بعدش هم به تعطیلات خورد .دستهاش میبوسم از حمایت و مراقبت برام سنگ تمام گذاشتتتتتتتت .

    اگر کسی با هم تماس میگرفت میگفت چرا صدات حال نداره میگفتم یکم افت فشار دارم ..

    دهمین جراحی را هم در کارنامه درمانم پشت سر گذاشتم ... از گرفتن این همه داروهای بیهوشی معتاد نشممم صلوات 😬😂

    متاسفانه دو واحد هموگلوبین خونم از دست دادم .

    به خاطر ضعف عمومی زیاد و توان بدنی که مثل سابق نیست، نبضم هی افت میکرد .. فشارم چندبار خیلی پایین آمد .. به معنای واقعی جلو چشم سیاهی میره را چندین بار تجربه کردم

    به اصرار و پافشاری خودمون یک شب بیشتر بیمارستان نموندم .. ولی آمدم خونه اینقدر ضعف عمومی و تهوع سرگیجه داشتم نمیتونستم حتی سرویس بهداشتی هام تا سه روز برم و حسن واقعا جمع و جورم کرد ..چون تا سر پا می ایستادم میخواستم از حال برم

    تمام تعویض پانسماهام با حوصله خودش عوض میکرد .... کلا از بیمارستان میترسه ...میگه خودم نظارت کنم خیالم راحت تره .. برای ترزیق داروهات یا پرستار میگم بیاد خونه یا اگر تونستی خودم میبرمت مرکز درمانی بزنی

    به اصرار امروز فرستادمش سر کارش بره .. گفتم دیگه نیاز ندارم فول کنارم باشی

    طبق توصیه پزشکم خیلی باید کم فعالیت باشم تا حالم بهبود پیدا کنه

    خدا را شکر امروز بهترم

    خودم صبحانه ام خوردم .این چند روز مشاوره هام کنسل کرده بودم امروز با یک مخاطب شروع کردم عالی پیش رفت

    تو کانال تلگرام مطلب گذاشتم ، از همه بهتر دارم برای شما خوبان مینویسم 🥰

    بحث مدیریته هستش، دیگه تو این مسیر کار کشته شدم ..میدونم حالم خوش نیست اما برای اینکه به زندگی عادی ادم برگردم یواش یواش مسئولیت روزانه ام باید استارت بزنم و هر روز یک مقدار اضافه اش کنم هم از نظر روانی خیلی حس بهتری برام داره هم از نظر اینکه به هر حال کمک میکنه تواناتر به زندگی دوباره برگردم و اقعا این نسخه خوب برای من هستش

    امروز که باربد تماس تصویری گرفت حواسم نبود دستم توی تصویر مشخص شد متوجه شد ،چند تا جای دستم خیلی کبوده .. بعد با تعجب هول کرد گفت دستت چی شده؟ چرا این شکلیه ؟ گفتم یه مقدار چند روزه ناخوش بودم بهت نگفتم نگران بشی این کبودی ها هم به خاطر اینه که بابت رگ گیری برای سرم و دارو و آزمایشات خون چون خیلی سخت رگم پیدا میشد دستهام به این روز افتاده

    ناراحت شد گفت چرا به من نگفتی و باید باید باید میگفتی

    گفتم عزیزم ، پسرم چون میدونستم اخرش حالم بهتر میشه ترجیح دادم تو راه دور هستی نگرانت نکنم

    گفت نه من اینو ازت اصلا قبول نمیکنم ..

    گفتم پس من ازت معذرت میخوام اما تو بجاش به این فکر کن مامانی داره باهات حرف میزنه و الان حالش بهتره... داره بهت دستور مرغ مزه دار را میده

    ( خبر نداره که من هم قبل رفتن به اتاق عمل سفارشات و وصیت هام در موردش به حسن کردم چون واقعا معلوم نمیکنه ادم چی به سرش میاد برمیگرده ، برنمیگرده

    و هم امدم خونه حالم خیلی بد میشد تند تند سفارشاتم درمورد باربد میگفتم ) حسن هم دیگه بلد کار شده میدونه باید بگه ،حتما خیالت راحت باشه تا دست از سرش بردارم

    دیشب تنها شبی بود تب و لرز نکردم این چند شب شبها دایم تب و لرز داشتم ...

    با چند تا پتو باز حسن می آمد زیر پتوهام برام سشوار روشن میکرد ....

    خلاصه دیگه شما مثل باربد از من دلخور نشید

    چند روز بحرانی گذشته و الان شما نتیجه نسبتا خوبش را میخونید

    من فقط باید توصیه های درمانی را پیش برم که بتونم هموگلوبینم را جبران کنم و نقاهت بعد عملم را پشت سر بگذارم ... باید به زودی برای ایمپلنت دوتا از دندانهام آماده بشم که قبل عید خاطرتون باشه بابت جراحیشون حسابی اذیت شدم .. دیگه الان وقتشه که ایمپلنتشون انجام بشه

    تجربه زیاد درمانی من میگه

    از چیزی نترسید اون بخشی که در کنترل شما نیست بابتش خودتان رها کنید روحیه قوی و آرام باشه ،جسم تمام تلاشش بابت بهبودی میکنه

    گذر دوران نقطه قوت این‌زندگیه سخته، چیزی که قبلاً ممکنه عامل درد و پریشانی شما بوده الان اهمیتی تو زندگیتون نداره .... میگذره و اوضاع تغییر میکنه

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:6 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • ‌‌امروز یکم اردیبهشت وارد نهمین سالی شدم که بعد از تشخیص سرطان پیشرفته کولون ،در بیمارستان تریتا ، توسط دکتر بهرام کیانی نژاد جراحی یه جراحی باز و سنگین شدم و روزهای پر تلاطم درمان ، درد ، جراحی ها ، شیمی درمانی های متعدد و حتی متاستاز شدن را بعد از آن تجربه کردم .

    خواستم یاداوری کنم به همدردانم و عزیزان ، نگران بیماران سرطانی که الان درگیر این پروسه سخت هستند ، بگم درسته که یه سری عوارض ماندگار دائمی برام موند و بعضی روزها از پشت سر گذاشتن عارضه های ناخوشایندش ظرفم پر میشه و خسته و کلافه میشم . اما با شیوه های کشف شده ام خودم را اروم میکنم و تونستم تا به امروز دوام بیارم

    امروز که وارد نهمین سال شدم مهمترین قسمتش آن زمان ، نگرانیم برای باربد ده ساله ام بود ، که بعد از خودم چه سرنوشتی پیدا میکنه ؟
    در این فرصت حیاتم سعادت این را داشتم که کنارش باشم ، از هر لحاظی حمایتش کردم تا جایی که الان بدون من مستقل میتونه از پس زندگی شخصی خودش بربیاد ... خدا را از این بابت شکر میکنم

    حسن میگه بعد از رفتن پدرم خیلی درد وصف ناپذیری تجربه کردم . دلم میخواد تا جایی که سر پا هستم و محتاج و مراقبت کسی نیستم زندگی را با تمام ناخوشایندهاش سختی هاش ادامه بدم که باربد بعد از من این درد عظیمی که از رفتن پدرم تجربه کردم را تجربه نکنه.

    اما من با تجربه ایی که پشت سر گذاشتم نگاه دیگه ایی دارم و میگم خدایا من آن زمان خیلی نگران باربدم بودم و تو به من این فرصت را در شرایط قطع امیدی تمام پزشکانم از ادامه حیاتم دادی . درسته دلم نمیخواد به دُردانه فرزندم ، هیچ درد ناخوشایندی وارد بشه ، اما حقیقت زندگی چیز دیگریست و طبق خواسته ما قابل کنترل نیست
    از روزی که باربد توانایی استقلال و مدیریت زندگی فردیش به دست اورده دیگه طمع و اصرار نمیکنم میگم خدایا من هر لحظه تو بخوای و مصلحت بدونی تسلیم و آماده کوچ و طی کردن مسیر هستم .تا همین جاش هم مخلصتیم.

    این وبلاگ به بهانه تجربیات بیماریم تاسیس شد یک سال در نی نی سایت نوشتم ، پنج سال در میهن بلاگ نوشتم که کلاً میهن بلاگ تعطیل شد در نتیجه به اینجا نقل مکان کردم از سه سال هست ، که در بلاگفا در خدمتتون هستم ، وظیفه خودم میدونم که هوای همدردانم و عزیزانشون داشته باشم و یاداوری کنم بگم نترسید ، کم نیارید ، ادامه بدین امیدوارم نتیجه و شیرینی خوب درمان نصیبتون بشه
    و توصیه میکنم اگر در اثر بیماری سرطان دچار عارضه هایی شدین خودتون را با محدودیت های جدیدتون هر چه زودتر پذیرش کنید و جلو برید


    سپاس و تشکر ویژه از همراهان و دوستان خوب و بامعرفتیم که از ابتدا تا الان همراه پایدار اینجا هستند من احساس میکنم مثل یک خانواده شدیم

    دوستتون دارم 💕 به پای هم پیر بشیم 🤩

    حس ختام پستم را با دو بخش ارزشمند نوشته های اروین یالوم به پایان میرسونم.
    اونهایی که یالوم خوان هستند میدونند این بزرگمرد به عنوان تحصیلکرده حوزه روان با رویکرد اگزیستانسیال چقدر اندیشه و تجربیات بی نظیری داره ... من خودم خیلی خیلی زیاد دوستش دارم

    شما را همین اینک به صرف تیکه ای از اندیشه های زیبای یالوم دعوت میکنم :👇👇

    ⭕️روان‌درمانی اگزیستانسیال در پنج مورد خلاصه می‌شود: ‌

    ١- درک اینکه گاهی زندگی بی‌انصاف و ستمگر است.
    ٢- درک اینکه در نهایت از بعضی از رنج‌های زندگی و از مرگ نمی‌توان گریخت.
    ٣- درک اینکه هر قدر هم به دیگران نزدیک شوم، باز باید به‌تنهایی با زندگی مواجه شوم.
    ۴- مواجهه با مسایل اساسی زندگی و مرگ تا بتوانم صادقانه‌تر زندگی کنم و کمتر خود را درگیر جزئیات کنم.
    ۵- درک اینکه هر چقدر هم از دیگران راهنمایی و حمایت گرفته باشم، در نهایت مسئولیت شیوه‌ی زندگی‌ام برعهده خودم است ...!!

    اروین د یالوم
    روان‌ درمانی اگزیستانسیال

    ⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️

    ⭕️تا زنده‌ای، زندگی کن! اگر زندگیت را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت! وقتی کسی بهنگام زندگی نمی‌کند، نمی‌تواند بهنگام بمیرد… از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافته‌ای؟…

    آیا زندگی خودت را زیسته‌ای؟ یا با آن زنده بوده‌ای؟ آیا آن را برگزیده‌ای؟ یا زندگیت تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست داری؟ یا از آن پشیمانی؟ این است معنی زندگی را به کمال دریافتن ...!!


    اروین یالوم

    ‌‌‌‌‌‌⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️

    نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 17:14 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • ‌‌

    شنبه ، شب ، به دندون درد خیلی وحشتناکی گرفتار شدم ... فرداش هم نوبت دندون پزشکی برای یکی دیگه از دندون هام سمت چپم بالا ، برای عصب کشی و پر کردن وقت داشتم
    درد من لثه سمت راست پایینم بود ... خلاصه حسن گفت هر طور شده فردا برای مشکل لثه ات هم یه کاری میکنیم نمیشه اینجوری درد بکشی .. الان یک ماه شد تو اسیر این مشکل هستی

    خلاصه شب را با خوردن کلی مسکن گذروندم ...نزدیکهای ظهر دوباره درد لثه ام شروع کرد
    سریع دوتا مسکن قوی خوردم بعدش هم حسن آمد با هم رفتیم دندون پزشکی .
    از طرفی فرداش دوشنبه، حسم مصاحبه مهمی داشت که نمیخواستم شرایط من عامل مزاحمی و درگیری فکری براش داشته باشه تا جایی که میتونستم شکایتم از درد ابراز نمیکردم .. کهیرها و خارش های بدنم که بیچاره کرده بود
    هی میگفتم خدایا این چه گرفتاریه ، دوباره من درگیرش شدم ... آن هم دو مشکل هم زمان

    رفتیم دندان پزشک ، کار دندان سمت چپ بالام انجام داد
    چند تا کلینیک دندانپزشکی رفتیم ... هرکدوم از پزشک ها میددن گزارش میگرفتند و معاینه میکردند میگفتند ما اینو انجام نمیدیم ...

    آخرین کلینیک که رفتم ،دردم همونجا شروع شد به خودم میپچیدم دکترش که آمد ویزیت کرد گفت اصلا تو این درد نمیشه دندونی کشید من هرچی آمپول بزنم تو سر نمیشی موقع کشیدن از درد بی هوش میشی .
    گفت مجدد برات آنتی بیوتیک مینویسم بخور التهابش خوابید دردت چند روز دیگه کم شد آن وقت برات میکشمش

    گفتم من درد امونم بریده چیکار کنم ؟
    گفت مرتب دوتا دوتا مسکن بخور ژلوفن با استامینفون کدئین بخور تا بگذره
    ما یه فرم تو پذیرشش پر کرده بودیم یکی از تیک ها سابقه شیمی درمانی بود که من زدم
    با تعجب آمد گفت شما بیا داخل،من الان فرم پذیرشت دیدم کی شیمی درمانی داشتی ؟
    گفتم هفت ، هشت سال پیش .
    برای چی ؟
    براش توضیح دادم
    گفت من اصلا به دندون شما دست نمیزنم
    گفتم دکتر هشت سال پیش بوده ؟
    گفت باشه هشت سال پیش باشه
    خلاصه یه پیش بینی خیلی وحشتناکی برام کرد من برای این حرفها نمیترسم اگر یه بیمار بود که ترس تو وجودش بود توضیحات احمقانه این میتونست حسابی مضطربش کنه
    گفت در یه صورت انجام میدم باید بری پیش آنکولوژت یه نامه بیاری یه لیست موارد گفت ،بگه این کارها برای شما بلامانع است و امضا و مهر کنه
    گفتم متاسفانه آنکولوژم فوت کرده
    گفت نمیدونم یه آنکولوژ پیدا کن که کار برات انجام بده

    کاری به درخواستش ندارم . از اول اصلا از شخصیت دکتره خوشم نیومد .. یه شخصیت نمایشی و حراف الکی ، حس یه ادم علمی را نمیداد حتی تیپش هم بیشتر شبیه کاسب ها بود چون تنها جایی که برای ویزیت پول گرفت ایشون بودند بعد کار درمان را به پزشکان دیگه محول میکرد ویزیتش هم یه مشت چیزهایی که خودمون میدونیم .. فکر کنم اصلا عملی بلد کار نبود
    من پیش دندان پزشک های خیلی حرفه ای و به نام رفتم برای ویزیت و طرح درمان هزینه نگرفتند ایشون یه مکان به اسم کلینیک باز کرده بود بیمه ها را هم قبول میکرد بعد فکر کنید روزی چند بیمار را برای ویزیت ایشون پول میگیرند ....هیچ کاری هم نمیکنند .
    ترسش هم از اینکه من نامه بیارم اینجور حدس زدم که قبلا سابقه شکایت داشته الان میترسه .

    به حسن گفتم من صد سال پیش این نمیرم.

    خلاصه دیگه دیر موقع بود حسن هم میخواست یه کفش بخره برای جایی که فردا میخواست بره

    اینقدر من ضعف و بی حالی از درد گرفته بودم بنده خدا در اولین مغازه من توی ماشین نشستم حسن کفشش گرفت آمد

    آمدیم خونه همینجوری درد داشتم خودم به مسکن بستم ، قرص ضد حساسیت هم برای کهیرهام خوردم رفتم تو اتاق بخوام جلوی چشمای حسن نباشم ، که این بنده خدا دو ساعتی بتونه برای ارائه فرداش چیزی آماده و جمع بندی کنه نگران من هم زیاد نباشه ...

    دیروز دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم ، به سمت راست صورتم یه آجر وصل کردند از بس سنگین شده بود ... بلند شدم رفتم تو آینه دیدم وای کلی ورم کرده ... شبیه این انیمیشن ها که تو کارتونها میدیدم دندون درد میگیرند ...
    خلاصه حسن هم در حال آماده شدن به محل مصاحبه بود من و دید کلی جا خورد .... بهش آرامش دادم گفتم نگران نباش چیز خاصی نیست شما برو کارت انجام بده برگرد یه کاریش میکنیم

    تا حسن بیاد هی به تورم و گسترشش افزوده میشد

    سه ساعت بعد حسن تماس گرفت گفت مصاحبه اش خوشبختانه خیلی عالی ارائه داده و افراد مصاحبه گر ابراز رضایت کردند و حتی تشویقش کردند .... ما همیشه تو زندگیمون از این فراتر هم رفتیم به بهانه ایی حقمون ناجوانمردانه خوردند و ناحق کردند ... خوشحالم که همسری باهوش و تواتمند دارم اما روزگار بهم درس اینو داده تو این موقعیت ها خوشحال نباشم ... اجازه بدم ببینم بالاخره چه خواهد شد پس رهاش میکنم و بهش فکر نمیکنم ... که بعد بسوزم

    خلاصه حسن گفت من نگرانتم الان میخوام با کلینیک ونک همون دکتر خودت تماس بگیرم شاید در دسترس باشه یا شرحت را به منشی بدم آنها راهنمایمون کنند ...
    منشی جواب داده بود گفته بود امروز دکتر ساعت سه میاد الان سر جراحی در اتاق عمل هستند نمیتونم عکس شما را نشونش بدم از اتاق عمل بیرون بیاد نشونش میدم

    یک ساعت بعد منشی تماس گرفت گفت من عکستون را برای دکتر فرستادم میگه دندان راست پایین کشیدنی نیست
    گفتم ولی خودتون با من هفته پیش تماس گرفتید گفتید دکتر گفته سطح عفونت وسیع هست باید کشیده بشه ...
    گفت شما اسم دیگتون پریسا هست
    گفتم خیر مریم هستم ...
    آخ این عکس هم فامیل شماست ولی اسمش پریساست
    یعنی هم وقت منو هم دکتر با بی دقتیش گرفت با وجود که عکسم از قبل داشتند مجدد براش عکس دندونم فرستادم
    اینم از شانس مایه

    خلاصه حسن رسید دید ورم صورتم دوبرابر صبح شده
    خیلی ترسید
    گفت لباس بپوش بریم نزدیک کلینیک باشیم این وضعیت نمیشه نگران کننده است .

    تا کت و شلوارش عوض کنه براش ناهار که از قبل داشتم گرم کردم کشیدم خورد بعدش رفتیم سمت کلینیک رفتیم

    نزدیک شدیم حسن به منشی گفت من چون شرایط خانمم حاد هستش مسیرمون هم به شما زیاده با اجازتون الان نزدیک شما هستیم اجازه بدین بیایم داخل کلینیک
    موافقت کرد
    کلینیکشون خیلی شیک و خاصه تو یه برج
    با هماهنگی قبلی نگهبان اجازه وارد شدن میده
    تمام پرسنلشون که خانمند جز یکیشون ، همه بی حجاب هستند .
    نگهبان با کلینیک تماس گرفت به نگهبان گفت توی لابی بشینند هنوز دکتر نرسیده
    دوتا مریض دیگه هم رسیدند به آنها هم همینو گفت
    وقتی دکتر رسید رفت بالا منشی تماس گرفت و هممون با آسانسور بالا رفتیم

    وضعیتم را دیدند ،من اول همه داخل فرستادند .... دکتر تا منو ویزیت کرد ....( اینها را مینویسم که برای شما تجربه و هشدار بشه ... ایشون بسیار خودش و برادرش از دندانپزشکان و جراحان حاذق ، استاد دانشگاه هم هستند... البته من بیمار بردارش هستم اما این کار توسط ایشون انجام میشد )

    دکتر گفت طبق تجربه من که جراح هایی زیادی در بیمارستان انجام دادم .. اینقدر سطح عفونت شما وسیع هست اگر الان این دندون کشیده نشده و من چرک هاش شستشو و خالی نکنم ... با قاطعیت میگم تا فردا برای شما خطر جانی داره ... شانس بیاری زود برسی بیمارستان که فوری ببرنت اتاق عمل ، یه عمله شش ساعته است که خیلی هم سخته .. دو هفته هم بیمارستان بستری خواهی بود. کمه ،کم صد میلیون براتون هزینه خواهد شد
    چون این آبسه تا فردا پیشروی میکنه و تمام گلو و ارگانهای دیگرت هم درگیر میکنه
    به همین سادگی جون ادم از دست میره
    بعد گفت میدومم چه دردی هم کشیدی چرا اینقدر تحمل کردی
    اینو باید فوری تا بهت میگفتند بکش میکشیدی
    گفتم دکتر اولش که درگیر آنتی بیوتیک خوردن بودم
    یه یک هفته این وسط فاصله افتاد ...
    گفت یک هفته خیلی زمان زیادیه برای این شرایط شما

    دیگه به دکتر نگفتم اون یه هفته فاصله اش برای این بود که گفتم چهلم پدر حسن پشت سر بگذارم بتونم کارهاش انجام بدم اگر مشکل یا استراحتی نیاز باشه این جراحی مانعش نشه

    خواهرم شنید خیلی دعوام کرد گفت چرا ما و مخصوصا تو خودتو تو الویت نمیگذاری ... حالا چهلم چه ماجرای مهمی بود که تو خودت اینجوری به درد و کشتن بدی ...

    گفتم حرف حساب جواب نداره .. گفتم من مدنظرم اونها نبودند فقط حسن بود . اما این اتفاق نشون میده من تو این قضیه در مورد خودم قصور ضعف دارم که باید روش یه بازبینی کنم .. درست میگی من نباید موضوع به این مهمی را به تاخیر مینداختم البته من دردش فقط تحمل میکردم آگاهی نداشتم این عواقب ها را داشته و الا اگر من و حسن میدونستیم اقدام فوری تری میکردیم

    دکتر قبل اقدام گفت الان ، فقط دندون کشیدن خالی نیست من باید جراحیش کنم که بتونم آبسه هاش خالی کنم ...
    گفت ممکنه یه مقدار اذیت بشی ولی به نفعت هست همکاری کنی
    خلاصه دندونم با کمک دوتا دستیارش کشیدن و جراحی کردند زیر دندون یه کیست بزرگ هم خارج کردند ....ازشون ممنونم و قدر دانم چون میدونم هرجای دیگه انجام میدادم ممکن بود از درد ، از هوش برم
    ولی نهایت سعیش کرد کمتر اذیت بشم
    کلی خون آمد ... لثه ام بخیه خورد ولی گفت یه شیارش که باز کردم برای خروج چرک باز میگذارم

    شش تا پنی سیلین برام نوشت گفت روزی دوتا میزنی
    آموکسی کلاو نوشت گفت هر هشت ساعت میخوری
    دهان شویه درمانی با سرم نمکی تجویز کرد گفت ترکیب میکنی روزی پنج بار دهانت را شستشو میدی
    چون هنوز دیواره ها و اطراف آسیب و التهاب دارند .

    برام یه آمپول کترولاک هم زد گفت که از التهاب دندانت جلوگیری میکنه هم کمک به کاهش دردت میکنه

    مسکن ، ژلوفن و استامینوفن نوشت

    هزینه ای هم که گرفت فکر کنم سه برابر جای دیگه بود ... اما نوش جونش حقشه چون کارش واقعا درست و اصولی انجام داد ... کاری که روز قبلش کسی جرات نمیکرد انجام بده ... خوشحالم نشد .. که به دست توانمند خود ایشون انجام شد
    خیلی ها را دیدم کار دندان پزشکشون را انجام میدن چون درست انجام نشده بعدش به هزار درد و دردسر بدتری میفتند

    واقعا سپاسگزارشم ، بیمارش معطل شد ولی احساس مسئولیت کرد و کار من را انجام داد
    از بیماری که معطل شد هم عذرخواهی کردیم

    از جراحی دندون دیروز و دردهای که این روزها کشیدم احساس بی حالی و خستگی میکنم
    به هرحال جای جراحیم درد میکنه ..
    چند دقیقه دیگه باید برم درمانگاه آمپول پنی سلینم صبحم بزنم
    فقط راه میرم میگم خدایا شکرت که ایران این اتفاق افتاد ..‌ ترکیه اگر بودم خدا میدونست چه مکافاتی در انتظارم بود .. بچه ام کلی میترسید ...فاجعه رخ میداد

    کهیرهام بیشتر شده سطح سرم هم زده ،یکی دو روز بگذره.. پیگیر داستان کبدم میشم چون واقعا نای نشستن با این وضعیتم در اتاق انتظار برای سونوگرافی را ندارم ....


    روزهای آسوده را از اعماق وجودم طلب میکنم ... فارغ از بی دردی و خیال اروم را خیلی خیلی نیازمندم .

    روزگار ،مهربانی خودت را در این ایام مثل چتر بر همه عزیزانم ، مخاطبانم ، مراجعانم و من گسترده کن ... ما همگی شاکر و قدردان جهان هستی خواهیم بود ...❤️🙏



    نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 8:34 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • امروز دوم دی ماه ،سالروز جراحی خروج رحم و تخمدانهام و... به علت متاستاز و عود مجدد بیماری سرطان کولون ، در سال ۹۴ هست .

    چرا و چطور یادم بود ؟


    چون اولاً زخمی دردناکه که تا ابد جاش درد خواهد کرد .همیشه روزهای خیلی سختی که بر ادمی میگذره ذهن خودش در اون تاریخ و روز حادثه سایه رنج هاش را در وجودت تکرار و یاداوری میکنه . دوم گذر زمان نشون میده ادم قدرت اینه داره با وجود زخمهاش باز به زندگی ادامه بده

    چرا اینجا این یادآوری را مینویسم ؟


    چون از عمق دلم میخواد همدردان و خانواده هایی که درگیر بیماری سرطان هستند اگر نا امیدند ، و عاشق فرصت زندگی هستند با روایت و نتیجه بیماری من امیدوار بشند و نوری در دلشون روشن بشه

    آرزو میکنم عمرتون بلند باشه اما از من گفتن بود صد البته کیفیت و عرض زندگی از کمیت و طولش خیلی مهم تر و ارزشمندتره ..در هر حال مصلحت خیر پیش روتون باشه .

    نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 21:39 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • امروز یکم اکتبر روز جهانی آگاهی از سرطان سینه هست . به همین بهانه میخواستم ، توجه شما عزیزان به این مورد مهم ‌جلب کنم


    البته که من سرطان پستان نداشتم اما به هرحال مسیر مراقبت و رعایت بهداشت سلامتی این بیماری تقریبا یکی هست .


    به بهانه ترس و توجه ،از ورود کردن به این بیماری خودتون را از آگاه شدن دور نکنید گرچه بابت این توجه هم یک تعادل و معقولیت رفتاری نیازمنده نه بی توجهی کمک کننده است ، که فکر کنید این اتفاق فقط برای بقیه است و غیر ممکنه برای شما اتقاق بیفته ، نه مراقبت های غیر ضروری وسواس گونه .. هر دو واکنش شما را متضرر میکنه ..


    ✅ برخورد درست و معقولانه ، اعتدال با واقعیت های موجود هست .


    سرطان بیماری هست که اگر زود تشخیص داده بشه احتمال درمانش خیلی بالاست و بیمار و خانواده اش هزینه بسیار کمتری را از هر لحاظ بابت این بیماری پرداخت میکنند .


    من بیماری بودم که به علت قصور تشخیص پزشکم متاسفانه بیماریم خیلی دیر تشخیص داده شد و خیلی زیاد آسیب خوردم ... بعد از تشخیص خود پزشکان مختلف دائمامیگفتند چقدر دیر آمدی ... نمیدونستند هشت ماه تمام درگیر پزشک مثلا معروف و خیر سرش تلویزیونی بودم که به جای آزمایشات بهتر تشخیصی فقط دارو عوض میکرد و شک نمیکرد چرا تغییری در بیمارم حاصل نمیشه شاید نیاز به بررسی دقیق تر آزمایشات تشخیصی هست ؟


    و اشتباه من هم این بود که وقتی نتیجه نمیگرفتم پزشکم عوض نکردم

    پس میبینید که ، اگر آن زمان آگاهی بهتری داشتم حداقل زودتر به داد خودم میرسیدم


    در نهایت باز با تحقیق خود بودم که در سرچ هام متوجه شدم برای تشخیص بهتر مشکل گوارشیم باید کولونسکوپی بدم و زمانی که این را از پزشکم درخواست کردم با مکث زیاد و اکراه و غرغر کردن درخواستم قبول کرد ... زمانی که نتیجه پاتولوژی کولونوسکوپی را دید ایشون گفت شما به سرعت باید جراحی کنی یه جراح عمومی خوب پیدا کن .... و در نهایت بی مسئولیتی و پیشنیه ضعیف تشخیصیش من رها و سلب مسئولیت کرد .

    در همون نقطه ( من و همسر و پسرم ) در طوفانهای سهمگین ، جراحی های زیاد ، شیمی درمانی های تزریقی و خوراکی متوالی ، متاستاز و حرف های نا امید کننده پزشکان از شرایط نامطلوب بیماریم روبه رو شدیم


    تاوان ها و آسیب های برام تا اخر حیاتم به جا مونده
    که فقط با پذیرشش تونستم به زندگی با محدودیت هام تا الان ادامه بدم🥺


    پس همیشه آگاه باشید ، هم برای خودتون ، نزدیکانتون .
    آگاهی همیشه چراغ راه زندگیه ‌‌‌... و شما را تا حدود زیادی نجات میده .
    آرزوی سلامتی برای تمامی بیماران سرطانی
    و روبان صورتی های نازنین که ماه اکتبر ، ماهشون هست ... هم بوس مریم به روی ماهتون و هم زخم هایی که در این مسیر به جسم و قلبتون نشسته ....💋💋💋
    عاقبتش براتون خیر باشه که دردهای که کشیدین را التیام بده
    ...🎀🎀🎀😘

    نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 12:42 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • .

    امروز یکم اردیبهشت هشتیمن سالی هست که جسمم را به دست جراح سپردم تا اولین سرطانم که باهاش روبه رو شدم را در حالی که پیشرفت زیادی کرده بود را جراحی کنه و من در مسیری از زندگیم قرار گرفتم که تصورش هم از ذهنم هیچ زمانی عبور نکرده بود

    هدفم از یادآوریش اینه هست که به کسانی که خودشون یا عزیزانشون درگیر سرطان هستند و نگران نتیجه هستند ، من را به عنوان یه کیس واقعی ، که این بیماری را به صورت پیشرفته درگیر شدم ببینند و تازه بدانند بعد از مدتی مجدد درگیر و متاستاز شدم و تا به امروز هشت سال دوام آوردم ، امیدوار باشید

    واقعیت اینه که هر چیزی مربوط به ما است رنج ، بیماری به مرور برای نزدیکان ماعادی و عادت میشه و حتی سالروز همچین روزی به یاد کسی جز خودت نمیمونه

    از دیدگاه شخص خود من طول زندگی اهمیت و ارزشی نداره بلکه عرض زندگی مهمه اینکه ما چگونه انسانی برای خودمون و بقیه هستیم نه اینکه هزار سال و بی فایده تو این دنیا عمر کنیم وانسانیت را افول بدیم برای خواسته های که باید بفیه را به فنا بدیم .

    نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 6:17 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • چون این وبلاگ شروعش از تجربیات بیماری من بوده دلم میخواد با مخاطب هام مثل همیشه صادق باشم و تجربیاتی که دارم را سانسور نکنم و موضوعات را انتخابی مطرح نکنم

    فروردین بیاد من وقت چکاپ هام هست. اما به دلیل شرایط پیچیده موقعیتی که داخلش هستیم
    به خاطر کنکور( آزمون یوس) باربد که الان نمیشه رهاش کنم

    وضعیت تمدید اقامتمون که خودش کلی کار داره باید پیگیرش باشم و بهتره از اینجا خارج نشم
    و حسن خارج از تهران خواهد بود آن هم نیست که برم
    و موارد دیگه...

    در نتیجه الان قصد آمدن به ایران فعلا ندارم و میخوام چکاپهام را با چندین ماه تاخیر انجام بدم

    دیشب بعد از مشاوره ام انجام دادم چون امریکا بود و دیرموقع بود برای تایم ما ... بعدش به اصرار باربد باهاش چند دونه چیپس خوردم و مسواک زدم و آماده شدم برای خوابیدن
    قبل خواب به سرویس بهداشتی رفتم وقتی بلند شدم دیدم مثل انگشتی که بریده شده روی کاسه توالت کلی خون روشن ریخته شده
    و با چکاپ مجدد دیدم خونریزی از جایی که نمیدونم منبعش کجاست اتفاق افتاده

    دردی در آن ناحیه ندارم یا درد جدیدی را تجربه نمیکنم
    همون دردهای شکمی که همیشه هست و علایم قدیمی از عوارض دارم که دائمی هستش
    مشکل دفع سخت هم دارم که اون هم همیشه است

    دفع خون در بیماری ما یه هشدار خیلی جدی و مهم است

    یه اشتباه هیجانی و احساسی داشتم که یهو هول کردم و حسن را در جریان این اتفاق گذاشتم کلا از دیشب تا حالا حسابی پریشون و نگران شده باید شرایط بازبینی و مدیریت میکردم اگر نیاز بود به حسن میگفتم اینجوری اون بنده خدا را متلاطم کردم از خودم ناراحتم و ناراضی

    هر دقیقه ذهنش مشغول میشه مثلا میگه نکنه از صفرات بوده ، نکنه از فلان قسمتت بوده
    حواست بدی تمام علائمت چک کن ... خب گناه داره بنده خدا ... خاک بر سرم

    اینجا که تقریبا دسترسی به دکتر متخصص و پیگیری پزشکی جدی با توجه به سابقه قبلی که من دارم کارعاقلانه ایی نیست قطعا بیخیال گزینه مراجعه پزشک در اینجا میشم
    یه سه الی چهار روزی صبر میکنم اگر تکرار علایم رو به عود و بدتر شدن بود با دکتر کیانی نژاد مشورت میکنم به توصیه اون توجه میکنم

    چیزی که خودم طبق تجربه میگم خون چون تازه و روشن دیده میشد مثل چیزی بود که انگار تازه برش خورده بود و معمولا خون تیره و کدر علامت نگران کننده تری است

    اینها را نوشتم که بگم این اتفاق ممکنه برای هر فرد عادی بیفته و یه تشخیص عادی از شقاق و بواسیر و غیره براش بدن
    ولی برای ما که پیش بیاد کلا یه زنگ خطر مهم و بدترین گزینه مطرح میشه
    الان صبح از خواب بیدار شدم میبینم یه طرف صورتم مثل دونه های گرمی جوش ریز قرمز زده
    حالا ممکنه اینها به هم هیچ ربطی نداشته باشه اما اینجور مواقع چند جور چیزهایی غیرعادی را همزمان تو بدنت پیدا میکنی ... میگی نکنه از کبدم باشه

    کلا دردسر اینجاست چون این سابقه را داری بری بیمارستان با خودته برگشتنت با خداست چون از نظر پروتکل درمانی هزار مدل باید آزمایش و چکاپ بشی تا منشا اصلی را پیدا کنند

    برای من که تو کشور خودم نباشم ، همراه حمایتی نداشته باشم از طرفی الان کشور خودت هم اخر ساله دسترسی به پزشکان خیلی سخته خیلی پیچیده است ... گاهی اتفاقات تو بدترین زمان ممکن با هزار محدودیت رخ میده

    من باید با توجه به امکانات حاضر این شرایط مدیریت کنم :
    نگذاشتم باربد متوجه بشه چون استرس بی جا بهش منتقل میشه و نیاز نیست الان بدونه
    اشتباهم را در مورد حسن جمع وجورش کنم بهش نشون خواهم داد اوضاع خوبه

    خودم هم هی تو این چند روز برای خودم ریپورت میکنم تا ببینم چه خواهد شد بعد در موقعیت تصمیم بگیرم . تشویش کمکی بهم نمیکنه

    همدردهای عزیزم اگر با موارد غیر عادی در خودتون مواجهه شدین قدم اول انکار نکردن هست و درک وجود یک اتفاق غیر عادی در بدن شماست و ثبت گزارشات تجربه علائم های جدید

    قدم دوم بر اساس شرایط و امکانات موجود خودتون ببینید بهترین کمکی که میتونید در شرایط به صورت اولیه برای خودتون انجام بدین چه کاری هست ؟

    و قدم سوم که مهمترین کار است رها کردن هست یعنی کنترل نکردن شرایطی که دست شما نیست
    شما فقط میتونید روی کارهایی متمرکز باشید که میتونیدبراش اقداماتی انجام بدین .

    موفق باشید حال من هم خوبه و هیچ دلهره و نگرانی از این بابت ندارم خدا را شکر همون روزی که توی پت اسکن گفتم راضیم به رضای خدا تو این مسیر هر چه پیش بیاد من در صلح و رضایت کامل هستم و تقاضا و طلب خاصی ندارم . آنچه که پیش بیاد خیر و مصلحت من خواهد بود و لاغیر... تا الان هم همین باور و قوت قلبی آرامش درونی من را در مسیر تامین کرده .






    نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 12:42 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  •  

    الان نوشت در سال ۱۴۰۱ : امروز داشتم پست های وبلاگ بوسه خدا را میگذاشتم به یه پست مفید کاربردی برخوردم که در آن اطلاعات درمان پزشکیم را به اشتراک گذاشته بودم بعد از آن پست من درمانها و جراحی های دیگری داشتم که تصمیم گرفتم الان که بعد از حدود هفت سال از شروع بیماریم میگذره و نزدیک به پنج سال هست که از نظر روتین درمان در  ثبات هستم

    این پست را همانطور که همون موقع قول ویرایش و اضافه کردن اطلاعات جدید داده بودم متمرکز و منظم بقیه درمانها را وارد کنم ... امیدوارم که مفید واقع بشه 

     

    💟💟💟💟💟💟💟💟

     

    نوشتار اولیه اسفند ۹۴ ..نویسنده: مریم
    ویرایش مجدد جهت افزودن اطلاعات به روز تیر ۱۴۰۱


    💢💢💢💢💢

     

    عزیزان ، خیلی زیاد از من میخواهند  که پزشک خوب برای جراحی و شیمی درمانی بهشون معرفی کنم ... از آنجایی که شخصیت مسئولی دارم و برام سخته که مسئولیت انتخاب و تضمین کسی را  به دیگران‌ انجام بدم لذا به جای معرفی و ضمانت تصمیم گرفتم  جراحان و پزشکان و همچنین داروهای مصرفی شیمی درمانی ، آزمایشهای فاکتور خونی و تصویر برداری روتینم  را که تا الان برای خودم انجام دادم به شما معرفی کنم اگر لازم داشتید میتونید در ارتباط با تجربه های من شما هم تحقیق لازم خودتون را داشته باشید و انتخاب کنید 

    این نکته مهم را در نظر بگیرید که تشخیص ، درمان هر بیمار با بیمار دیگه متفاوت هست و هر کس درمانش نسخه خاص خودش را داره 

    و همچنین اضافه کنم که اگر شما  مثل من ،تاریخ های درمانی و داروهایی که دکترها براتون تجویز کردند اطلاعتتون را دقیق و ریز داشته باشید ، در مراحل های بعدی درمان اگر دسترسی به اطلاعات قبلی نباشه برای ادامه درمان به شما کمک میکنه چون اطلاعات قبلی برای پزشک خیلی مهم است 

    من تمام آزمایشات پزشکیم را به ترتیب انجام در یک کلربوک قرمز رنگ  نگهداری و بایگانی  میکنم

    چون ما بیماران لازمه  آزمایشات زیادی انجام بدیم  به این شیوه منظم دکتری که میخواد شما را چکاپ کنه خیلی راحت تر به اطلاعات موردنظرش دسترسی پیدا میکنه ... در کنارش هم از بابت این نظم هم دکترها و هم خودتون لذت میبرید

     

    اولین جراحی:  شیرین زندگی من جراحی سزارین توسط دکتر انوشه اسدی متخصص زنان و زایمان در زایشگاه فوق تخصصی مادران  در تاریخ 84/5/28 ‌انجام شد 🤰🤱👼

     

     دومین و سومین عمل :دوتاختم و کوتارژ حاملگی حدود سال های ۸۸/۸۹داشتم که مجدد توسط دکتر انوشه اسدی انجام شدند

     

    چهارمین جراحی : جراحی باز  کولون  به علت سرطان کولون،  توسط دکتر بهرام کیانی نژاد متخصص جراح عمومی در بیمارستان فوق تخصصی تریتا در تایخ  94/2/1   جراحی شدم ،البته به سفارش مدیریت بیمارستان تریتا دکتر محسن خلیل نژاد که از دوستان  خانوادگی نزدیک من  هستند  دکتر کیانی نژاد  برای من لطف کردند  سفارشی آمدند در بیمارستان تریتا من را جراحی کردند   محل اصلی چکاپ و جراحی های ایشون در بیمارستان تهران کلینیک و بیمارستان میلاد هست 

     

    پنجمین جراحی : جراحی نصب پورت جهت شیمی درمانی توسط دکتر مرتضی خوانین زاده متخصص جراحی عمومی و عروق فیستول پرمیکت پورت، بیمارستان تخصصی تهران کلینیک 94/3/19 جراحی شدم و ایشون پورتم نصب کردند 

     

    ششمین جراحی :جراحی باز  خروج رحم و تخمدانها ، پرده و لوله های شکمی به علت عود مجدد و متاستاز

     توسط دکترزهره شاهوردی فلوشیپ سرطان شناسی (انکولوژی) زنان ، متخصص زنان و زایمان در بیمارستان فوق تخصصی مهر در تاریخ  94/10/3  جراحی شدم 

     

    هفتمین جراحی :جراحی تشخیصی و درمانی باز و تهاجمی معده جهت پیشگیری از عوارض بیماری توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان تخصصی تهران کلینیک 96/11/30  انجام شد

     

    هشتمین جراحی : جراحی و خروج پورت توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان میلاد 97/2/23 انجام شد

     

     نهمین جراحی: مامو پلاستی درمانی و تشخیصی جهت پیشگیری از احتمالات خطر عود و تشخیص زودتر بیماری توسط دکتر ابوالفضل افشار فرد تخصص : جراح عمومی فلوشیپ : جراحی عروق و تروما _ جراحی تیروئید ، پستان ترمیمی و پلاستیک

      در مرکز جراحی سهند  97/12/انجام شد ( ایشون استاد دکتر کیانی نژاد هستند )

    دهمین جراحی :جراحی باز فتق شدید شکمی و رفع مقداری از چسبندگی ها که  از عوارض جراحی های زیاد قبلی پیش آمده بود در تاریخ  98/9/19 توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان تخصصی تهران کلینیک انجام شد

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    داروهایی شیمی ودرمانی که تا کنون برای بیماری سرطانم مصرف کردم:

    فایو  اف یو  5FU

    لوکوورین LEUCOVORIN

    الوگزاتین ELOXATIN

    آنکولوژم :دکتر جهانگیر رافت متخصص داخلی فوق تخصص خون و سرطان شناسی بالغین ( هماتولوژی و انکولوژی بزرگسالان)

    محل شیمی درمانی بیمارستان  فوق تخصصی مهراد و دو بار هم بیمارستان تهران کلینیک  برای شیمی درمانی بستری شدم 

    شروع شیمی درمانی دور اولم شروع 94/2/21 پایان  94/8/11

    که هر چهارده روز یک بار حدود سه روز بستری میشدم 

     

    شروع دور دوم شیمی درمانی بعد از انجام آزمایش( کی راس KARS) که در آزمایشگاه پیوند بررسی و( کی راس KARS ) من منفی شد  بر اساس منفی شدن کی راس به من دکتر رافت داروی تزریقی اربیتوکس (ستوکسیماب)Erbitux (Cetuximab)  را تجویز کرد هر چهارده روز یک بار در دی کر بیمارستان مهراد به مدت یک سال دارو را تزریق کردم

     

    تاریخ شروع  تزریق داروی اربیتکوس  94/10/22 پایان تزریق 95/11/9

    (اربیتوکس  ۸۰۰ میلی گرم هر دفعه هشت بسته برای من تزریق میکنند 

    قرص خوراکی شیمی درمانی را یه اسم زلودا XZELODA  میلی گرم 500 را مصرف کردم

    هر پانزده روز روزی شش عددقرص زلودا مصرف میکنم  پانزده روز بعدی استراحت  برای هر دوره دکتر نود عدد قرص برام تجویز میکرد

    شروع مصرف قرص زلودا  94/11/7
    پایان دوره مصرف 95/11/9

    نکته :قرص زلودا را باید حداقل دوسال دیگر مصرف میکردم اما چون دوباره مشکوک به عود مجدد در لگن راستم نزدیک رگ عروقی ایلیاک شدم  جهت پت اسکن داروم را قطع کردند بعد از انجام پت اسکن دکتر رافت گفتند به علت وقفه زمانی این دارو دیگر روی شما اثر نداره و داروم را قطع کردند... توده ای که در بدنم توسط اسکن  دیده شد دکترها با کمیسیون های پزشکی متوالی آب پاکی را روی دستم ریختند اما وقتی پت اسکن دادم در حیرت و تعجب پزشکان هیچ اثری از توده لگن نبود...

     

    نکته : داروی اربیتوکس داروی است که برای سرطان کورکتال و روده بزرگ در صورت منفی بودن کی راس تجویز  میشه 

     

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢

    سوال پرتکرار  مگر تو سرطان دومت سرطان تخمدان نبوده ؟چرا داروی شیمی درمانی روده را مجدد برای تو میزنند؟

    خیر _من سرطان تخمدان نگرفتم بلکه متاستاز از روده به تخمدان شدم لذا برای من همون درمانهای سرطان کولون را تزریق میکنند اگر پاتولوژی مشخص میشد که تخمدانم یک سرطان و درگیری اختصاصی خودش را گرفتار شده  قطعا درمان شیمی درمانیش  برای سرطان تخمدان میبود اما در پاتولوژی و جراحی حین و بعد از عمل تخمدان مشخص شد که برای من متاستاز اتفاق افتاده بر اساس دو تا آزمایش اول و حین عمل دکتر شاهوردی میگفت تو یک سرطان مجدد گرفتی و متاستاز نیست پاتولوژی نهایی که ده روز بعد آماده شد مشخص کرد که من متاستاز شدم 

    دو بار روی نمونه  های سرطانی من کولون و تخمدان  در اول و حین و بعد از جراحی نمونه برداری پاتولوژی و  انجام شده 

    آزمایش MSI و MMR  تغییرات ژنی و سلولی بیماری من را با این دوفاکتور هم در پاتولوژی ها  بررسی کردند 

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    تست های تصویر برداری که برای من هر زمان نیاز باشه انجام میدن :

     

    سونوگرافی لگن و شکم و سینه و همچنین واژینال (سونوگرافی نرگس دکتر افسانه واسعی  و تصویر برداری الزهرا  دکتر مژگان کلانتری انجام میدم )

    ماموگرافی : تصویر برداری الزهرا دکتر مژگان کلانتری تا الان انجام  دادم

    سی تی اسکن CT با تزریق و بی تزریق از طریق داروی حاجب  مرکز تصویربرداری پردیس  نور شعبه سعادت آبادش میرم متعلق به  دکتر شهرام اخلاق پور متخصص تصویربرداری و رادیولوژی هست 

     

    عکس رادیولوژی از قفسه سینه جهت بررسی ریه از باب متاستاز  چند جای مختلف انجام دادم اما معمولاً دکتر اطهری انجام میدم

     

    بن اسکن ( اسکن هسته ای استخوان) چند جا مختلف انجام دادم یکی از جاهایی که انجام دادم بیمارستان جم بوده

     

    آزمایش  و سنجش تراکم استخوان بیمارستان ترتیا انجام دادم 

     

    ام آر آی  MRI  مرکز تصویر برداری پردیس نور دکتر شهرام اخلاق پور

     

    پت اسکن PET   اسفند ۹۵ در بیمارستان مسیح دانشوری انجام دادم  این دستگاه محدود است و همه جا آن را ندارند 

     

    کولونوسکوپی جهت بررسی روده بزرگ  بیمارستان مهر و مهراد دکتر مهرداد حق ازلی فوق تخصص گوارش انجام میدم 

    آندوسکوپی جهت بررس معده  بیمارستان مهر  و مهراد ،دکتر  مهرداد حق ازلی فوق تخصص گوارش انجام میدم 

     

    MRCP ام آر آی مجاری صفراوی .. اسفند ۹۷ با درد بسیار شدید از طریق سونوگرافی و ام آر سی پی متوجه سنگ صفرا شدم  در بیمارستان مهراد بستری شدم به فوریت جراح و پزشکان دیگر تصمیم به جراحی گرفتند به علت نامساعد بودن وضع جسمانیم و اینکه تازه جراحی کرده بودم جراحیم را با رضایت شخصی انجام ندادم چقدر پزشکان بابت اینکه این جراحی را نخواستم انجام بدم هشدار خطر دادند 

     بعد از مدتی در کمال ناباوری اثری از سنگ ها در صفرام نبود و الان صفرام در صحت و سلامت سرجاش داره زندگیش میکنه 😉

     

     

    نکته : بعضی از این مراکز تصویر برداری پزشکان مورد تایید دارند اگر آزمایشم حساسیت بالای تشخیصی داشته باشه تا جایی که بتونم تلاش میکنم که با خود پزشک اصلی و مادر این کار را انجام بده

     

    نکته : خیلی از این تصویر بردارهای عموماً اشعه زیاد که برای بدن خودش مضر است را وارد میکنه اما چون خطر پیشرفت بیماری برای ما بیمارها بیشتره دکترها بر اساس عمر و سن بیماری مجبورند از این ابزارهای تشخیصی استفاده کنند پس نگران نباشید پزشکان نسبت سود به زیان برای شما در نظر میگیرند بعد تجویز میکنند

    💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    آزمایش های مختلف، خون خیلی زیادی به تجویز پزشکان مرتب انجام میدم اما مهمترین هاشون که مربوط به تشخیص بهتر بیماریم میشه را اینجا مینویسم

    ( من آزمایش های مهم را آزمایشگاه مسعود یا آزمایشگاه دانش حتما انجام میدم )

     

     

    بررسی تومور مارکرهای مهم :

    CEA ..... فاکتور روده است 

    (CA19_9(ECL

    (CA15_3(ECL

    (CA_125(ECL

     

    نکته: این تومور مارکرها بالا بره نتیجه اش قابل دقت و بررسی است اما اگر در جواب آزمایش بالا نرفت مشخص نمیکنه که بیمار مشکل جدی نداره برای بعضی ها با وجود مشکل در آزمایشات تومورمارکر بالا نمیره یکیش خود من در کانسر دومم تومور مارکرها کاملا نرمال و عادی بود.

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    بررسی آنزیم های کبدی:

     

    آلکالین فسفاتاز ALP ( که بالا رفتن و افزایشش مورد مهم و قابل بررسی جدی است البته اگر وابسته به مصرف دارو و الکل نباشه چون این فاکتور برای من در موقع دریافت شیمی درمانی خیلی بالا رفته بود )

     

    آلانین ترنس آمیناز ALT

     

    ترانس آمیناز آسپارت AST

     

    نکته : هر تغییری در آزمایشات ما نباید فوری ما را نگران کنه ممکنه تحت تاثیر عوامل دیگه مثل مصرف دارو و غیره دچار تغییرات شده پس نتیجه دقیق تر به عوامل های مختلفی و بررسی های بیشتر نیاز داره تا نتیجه نهایی چاره ایی جز صبوری ندارید 

    گاهی آزمایش ها را پزشکان مجبورند چند بار تکرار کنند 

    تمام آزمایش ها و تست ها با خطای ممکنه روبه رو هست 

    برای آزمایش های مهم و تصویربرداری هر جایی تشریف نبرید چون به خاطر ریسک دقت کمشون  مسیر درمان شما را به خطا میبره و تشخیص را به تاخیر می اندازه 

     

    💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟

    پی نوشت سال ۹۴ : در آینده با توجه به تغییر درمانها این پست را مجدد منتشر ، ویرایش و  اگر عمری و توانی بود مجدد اطلاعات جدید  را اضافه میکنم ... پیشکش همه عزیزان همدرد و خانواده های عزیزشون و آرزوی سلامتی برای مخاطبین عزیزم ... دلم میخواد بکوشم که کسی از درد ناآگاهی رنج بیشتری از بیماری نبره و بتونه با تجربیاتم به خودش و عزیزانش  کمک بهتری کنه تا در راه سختش آسانی بیاد .. امیدوارم دلتون همیشه پر از امید و عشق و بخشش باشه

    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پی نوشت سال ۱۴۰۱ : در حال حاضر به جز چکابهای دوره ای که سالی یک بار باید انجام بدم هیچ گونه دارویی مصرف نمیکنم و بر اساس نتایج های پزشکی فعلا اثری از بیماری در من نیست
    فقط اثرات و عوارض جراحی های زیاد در من هست که زندگیم را بر اساس محدودیت های فعلیم پذیرش کردم ...
    امیدوارم اگر با سرچ کردن به ، این مطلب من رسیدی یادت باشه
    من همون بیماری هستم که دکترها امیدی به زنده موندنش نداشتند و گفتند دیر مراجع کردم و همچنین عود سوم بیماریم دقیقا مثل یک معجزه سبز در بدنم پاک شد ( روایت مفصلش در وبلاگم است )

    میبینی که چقدر بالا و پایین شدم چقدر بدنم زیر تیغ جراحان رفته .... اما هنوز دارم ادامه میدم 
    قطعاً تا خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمی افته حتما امید داشته باش و به حکمتش اعتماد کن  او بر ما رحیم و رحمان هستش.. حتی اگر به ساز و خواست ما نرقصه خودش ساز و رقص بهتری برای ما خواهد خواست .

     شاد زی رفقیم 💗




     

    نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ ساعت 22:33 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • آماده برگشت به ترکیه بودم که یکی از دندونهای مهم و زحمتکشم یه دیواره اش فرو ریخت یه دیواره دیگرش هم ترک برداشت .
    به خاطر شیمی درمانی های زیاد و توقف چرخه پریودی چندین بار این بلا سر دندونهام آمده
    یک هفته تمام از ظهر تا شب در رفت آمد دندان پزشکی های مختلف بودم که مشکلم را رفع کنم و برگردم .هرکدوم یه تشخیص و پروتکل درمان داشتند
    خلاصه  دکترای عزیز واقعا گیج و سردرگممون کردند
    یکی میگفت جراحی و بعد اگر شد روکش تازه بدون ضمانت  
    یکی میگفت ریشه اش کوتاه هست باید بکشی ایمپلت کنی 
    یکی  دیگه میگفت من انجام نمیدم
    خودم یه  کلینیک دندان پزشکی بسیار عالی تخصصی  سراغ دارم که کارهام راهمیشه نجا انجام میدادم اول آنجا رفتم اول که هزینه هاشون بسیار بسیار زیاد شده بود و دوم اینکه وقتی که برای درمان به من دادند خیلی دیر بود.
    عکس OPG  که گرفتم متوجه شدیم یکی دیگه از دندونها هم داره به روز این دندون میفته یه کار دیگه هم لازمه در کنار ترمیم آن دوتا دوندون  انجام بدم
    خلاصه هم مشکل زمان این وسط بود هم اینکه توصیه ها متفاوت
    درستشون  نمیکردم  ترکیه  برمیگشتم  عاقلانه نبود
    از نظر زمانی هم باربد خیلی دیگه بنده خدا تنها مونده . در نهایت یه دندانپزشک پیدا کردم که قرار شد دندون را پین بگذاره یه ترمیم کنه تا هر وقت که دوام اورد در فرصت مناسب بیام ایران  ایمپلنت کنم ... اون دوتا مشکل دیگه را هم رفع کنه یک سری کارهای اولیه را انجام دادیم اما اولین جلسه ای که کار اصلی را برام شروع میکنه ۲۸ خرداد هست  از نظر  وقت های بیمارهای دیگه امکانش نبود و دقیقا نمیدونم تا پایان کار چند روز طول میکشه
    با، باربد تماس گرفتم گفتم خیلی ناراحتم باربد جان همچین مشکلی است ... و من اینقدر حال تو برام مهمه حاضرم از خیر درمان دندونم بگذرم و برگردم
    باربد گفت مامی من فکر میکنم اگر دندونت درست نکنی و برگردی اینجا به دردسرهای زیادی میفتی و منطقی اینه که درمان کنی و برگردی از بابت من نگران نباش مثل روزهای قبل پشت سر میگذارم اما شما درمانت را انجام بده چون مکافات درست نکردنش خیلی بیشتره
    باربد با سخاوت و درک خوبش  دلم  اروم کرد که بتونم کار درمان دندانم انجام بدم
    امتحاناتش را هم تمام و  نمراتش را هم گرفت خوشبختانه نمراتش به نسبت ترم اول پیشرفت خوبی کرده بود و رضایت بخش بود .
    من هم این  دو روز تعطیلی وقت مشاوره ندادم و از ظهر میرفتم آشپرخونه اخر شب بیرون می آمدم
    غذاهای فریزری حسن را اماده و بسته بندی کردم  که وقتی نباشم مقداری از این بابت آسوده باشه
    غذاهایی که  در حجم زیاد درست و در کیسه زیپ دارها  بسته بندی کردم و روی هر کدوم اسم غذاها را نوشتم شامل اینهاست  ( گرچه که همه دوستان با تجربه و کاربلد هستند ولی  گفتم بنویسم شاید این تجربه به درد یه مخاطب نازنینی بخوره   ):

    خوراک لوبیا چیتی
    کله گنجشکی
    قورمه سبزی
    خورشت قیمه البته بدون سیب زمینی چون سیب زمینی فریز شده بد میشه وقتی میخواد خورشت میل کنه ،فقط یه پلو کته میکنه خورشت قیمه باشه یه عدد سیب زمینی هم  کنارش سرخ میکنه

    حلیم بادمجان  چون یکی از غذاهای مورد علاقه حسن  هست
    آبگوشت بدون سیب زمینی وقتی بسته آبگوشتش درمیاره قبلش یه سیب زمینی اب پز میکنه ک باهاش میکوبه  ، خیلی آبگوشت هم دوست داره
    تمام این غذاها قبلا فریز شدشون امتحان شده و مشکل نداره

    مواد فلافل درست کردم که  فقط آماده سرخ شدن هست .
    مواد میانی هویج پلو را را اماده ... البته من هویج پلو هام به  این دستورهایی نیست که توی اینترنت دیدم خیلی سرخ کردن هویجش زمان بر و حوصله میخواد که طبق دستور خودم درست کردم

    سه کیلو گوجه براش رنده کردم که اگر خواست املت بخوره راحت گوجه آماده داشته باشه .

    روزی هم که خواستم برگردم دو مدل غذا برای یخچالش درست میکنم .

    چون همه این غذاها را در دو روز اماده کردم به خاطر امکانات محدود ظروف خونه مادرشوهرم موقع آشپزی انگار شعبده بازی میکردم هی غذاها از این ظرف به اون ظرف  میخرتم تا بتونم از ظروف پخت و پز استفاده کنم خلاصه ما بینش تا بی نهایت  ظرف شستم

    یه عادتی دارم اخر کارم باید سینک تمیز برق بزنه ، گاز چشمک بزنه بتوم از آشپزخونه خارج بشم والا  اروم نمیگیگیرم . 😬😇
    دیگه خیالم  از بابت غذاهای آقایی 😋راحت شد
    حالا آقایی خوبه من برای خنده میگم چقدر هم خود حسن هم چندشش میشه وقتی میگم 🤢دیدم یارو به شوهرش'میگه همسلی ، شوشو و... یعنی  ادم  از شنیدنش کهیر میزنه 🤢😂 اینقدر لوس و خنک شوهر موهرهاتون صدا نزنید ...در حد همون آقایی بسه😬

    سعیم براینه بتونم رگباری چند تا پست بگذارم این مدت اینجا به علت مشغله خیلی کم کاری کردم ...
    پس با من همراه باشید تا براتون این چند روزه پشت هم مطالبم بنویسم  .🥰😘






    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 11:30 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • توی رختخوابم در حالی که از خستگی انجام کارهای امروزم له، له هستم دراز کشیدم و دارم اینجا مینوسم ، یه کاسه چیپس میگو هم کنارم گذاشتم یکی یکی شوریش در دهانم مزه مزه میکنم به جای اسنک میخورم ...


    از صبح خیلی زود تنها در رفت آمد بانک و کارهای اداریم بودم ساعت یک ظهر کارم تمام شد از گشنگی داشتم هلاک میشدم ماه رمضون بود چیزی نمیشد بیرون خورد
    بعدش رفتم پارک اندیشه واقع در سیدخندان چون با پروانه جون دوست و همکارم قرار داشتم که از آن جا قدم زنان سمت خونه مامانش بریم و در این فاصله چند ساعت کنار هم باشیم پروانه ساکن رودهن هست و برای راحتی دیدارمون قرار خونه مامانش گذاشتم


    مامان مهربونش کلی هله و هوله چیده بود ، ناهار هم یه عدس پلوی مجلسی خیلی خوشمزه درست کرده بود ...

    بعد ساعت چهار حسن امد دنبالم و موقع خداحافظی تو بغلم پروانه کلی گریه کرد
    دلم همون جا پر دلتنگی شد ...چقدر بغض کردم
    با حسن رفتیم به سمت دکترم ، نوبت دکتر قلب داشتتم
    تو راه که بودم یادم آمد با پروانه یه عکس یادگاری ننداختیم بهش زنگ زدم گفتم پری دیدی یادمون رفت عکس ببندازیم .


    هنوز بغض داشت گفت همین الان به مامانم گفتم چرا با هم عکس ننداختیم ،کلی حرفهامون موند من یه عالمه حرف داشتم که میخواستم با مریم بزنم ...چرا اینقدر زمان زود تموم شد
    امکانش کم است فرصت بشه همدیگر را دوباره ببینیم اما خودمون پشت گوشی با وعده دیدا مجدد اروم کردیم

    دکتر قلب ویزیت ، نوار قلب و اکو را برام انجام داد
    اوضاع قلب و ریه ام خوب بود
    یه گشادی دریچه میترال را به صورت مادرزادی داشتم که میدونم در خانم ها شایع است و گاهی در ماه یه عوارض های جزیی داره که تجربه اش میکنم‌
    دکتر فشارم گرفت گفت چقدر فشارت پایینه؟ حسن گفت همیشه بساط فشارش همینه
    بابت دردها و شکایت هام یک سری دارو و ویتامین ها داد که از داروخانه گرفتم


    بعد از داروخانه رفتیم سمت یه مغازه ایی که بعضی از محصولات و لبنیات جنوب ( شهر بهبهان و دزفول ) داره .عاشق این مغازه ام یه عالمه خوراکی که برام نوستالوژی و حس خوب داره میفروشه ، به مغازه دار با همون لهجه بهبهانی که با وجود اینکه صحبت نمیکردم و لی بلد هستم میگم اینجا بهبهانی تراپی است .


    هر سری میریم کلی باهامون شوخی میکنه ومیخندیم چند قلم خرید کردیم... فردا ناهار خونه عمه عفت دعوتم تصمیم گرفتم چند مدل خوراکی های مختلف ( ماست بهبهان ، نان تیری ، حره یا همون آش کارده هم از همین جا برای خونه عمه ام بگیرم میدونم وقتی باخودم این خوراکی ها را ببرم آنها هم سوپرایز و خوشحال میشن )
    از مغازه که بیرون امدم برای سمیه دوستم که سابقه کانسر داره ، بابت اینکه چند روز یه سری فاکتورهای آزمایشیش بالا و پایین شده و به شدت نگرانه تو این دو سه روزه تمام سعی کردم ارومش کنم
    از دکتر کیانی نژاد به طور مستقیم براش وقت گرفتم ...هر کاری کرده بود نتوسته بود به زودی از منشی نوبتش بگیره
    گفتم من برات پیام مستقیم به دکتر میدم وقت میگیرم
    دکتر همیشه پیام هامم را فوری جواب میداد ولی دو روز بود باز نکرده بود
    بهش گفتم سمیه جان هنوز راههای دیگه مونده اگر تا امشب جواب نداد دیگه فردا مستقیم باهاش تماس میگیرم
    دکتر کیانی نژاد به من لطف کرد دیروز پیام داد که خارج بخش درمانگاه در بخش دیگه که آنجا بیمار ویزیت نمیکنه استثناً سمیه را روز شنبه ساعت یازده ویزیت خواهد کرد
    خلاصه خبر وقت ویزیتش دادم این دختر چقدر خوشحال شد


    رسیدیم خونه خریدها را جمع و جور کردم بعدش با حسن نشستیم عدس پلوی مامان پروانه را برای شاممون خوردیم ....
    یه ظرف عدس پلو که داخل ظرف یک بار مصرف مامانش ریخته بود کیسه ظرف هم روشن بود موقع رفتن مامانش اصرار کرد که چون میوه نخوردی یه موز و خیار هم داخل کیسه ام بزاره .. چون خیلی مادرانه و دلی این لطف میکرد محبتش را قبول کردم ..
    بعد مامانش دوید یکه کیسه تیره اورده که محتویات پیدا نباشه
    من هم که که اهل شوخی و شیطنت گفتم پری
    خوب شد این کیسه را اورد این بساط عدس پلو و میوه ها را در دست من همسایه هاتون میدیدن ، سو تفاهم میشد فکر می کردند سفره ابوالفضل داشتین آنها را دعوت نکردین شر میشد
    خلاصه کلی با هم خندیدیم .
    مامانش میگفت ناراحتم غذام ساده بوده .
    گفتم اول که غذاتون عالی بوده
    دوم چیزی که من جایی میرم موجب خوشحالی منه نوع غذا نیست سلیقه میزبانم ،گرمای پذیرندگیشون هست ......
    که واقعا پروانه و مامانش جز زنهای بی نهایت با ذوق و سلیقه هستند حتی لیوان ابی که دستت میدن بخوری با زیبایی برات میارند .....

    یک روز که داخلش این همه برو و بیا داشتم و زندگی در سکانس های مختلفش جاری بود
    و الان که شب شده من در رختخوابم هیچ کس جز خودم خاطرش نیست هفت سال پیش در یه همچین روزی بابت بیماری سرطان کولون زیر تیغ یه جراحی خیلی سنگین رفتم ..... حتی امروز به حسن هم یاداوری نکردم ‌.
    آن زمان با وضعیت پیشرفته بودن بیماریم نه خودم نه کسی دیگه نمیدونیست چه نتیجه ای در انتظارمه
    و امروز در هفت ساله شدنش من چقدر مشغول روزمرگی و تلاش برای زندگی بودم و هستم
    و هرچقدر میرم به جلو این طول زندگی برام کم اهمیت تر میشه و گوهره اصلی ادامه دادنم برای زندگی، کیفیتشه و اینکه بارها بفهم و درک کنم معنای زندگیم چی است ؟ و برای ارزش هام پایبندتر باشم .....
    الهی که عرض زندگیتون پر بارتر و بامعناتر باشه ... دلتون شاد و لبتون خندان .

    یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ امضا مریم .🥰🙏🏾

    نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 22:25 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  •  

    پست اخیرداینستاگرامم در مورد نتیجه چکاپهای پزشکیم :

    #مریم_نوشت :نتیجه چکاپهای پزشکی اخیرم آماده شد
    خلاصه نتایج  بخوام بگم دکتر کیانی همه آزمایش ها را دید برام نوشت عالی است .

    روزی که سونو رفتم دکتر بابت سونو سینه تاکید بررسی بیشتر با  ام آر آری داد
    کبدم چربی گرید یک داشت 
    آزمایش ها را گرفتم مقداری آنزیم های کبدی عددش بالا و پایین بود ، مقداری کم خونی و  مقداری چربی بالا مشاهده شد 
    کولونوسکوپی و آندو سکوپی در روده یه پولیپ مایل به بدخیم شدن  و در معده یک زخم مشاهده شد که هر دو را  دکتر پاتولوژی فرستاد . 

    حتی یک دقیقه من در این توصیه  بررسی های  دقیق تر و ریسکی بودن بخشی از نتایج ،  زندگیم را متوقف نکردم ، امورات روزانه ام انجام دادم  ، مشاوره هام را طبق روال قبل ارائه دادم ، تاتر کمدی رفتم با دوستانم قرار ملاقات گذاشتم و... خلاصه زندگی را به کام خودم و حسن که در کنارم هم بودیم تلخ نکردم 
    چند تا پیام  این مدلی داشتم چطور میتونی اینقدر قوی باشی ما یک آزمایش چکاپ ساده میدیم تا جوابش بیاد زندگی میفتیم 
    این واکنش آروم و رها بودنم از نظر خوم  اسمش قوی بودن نیست، بلکه پذیریش هست 
    از باب اینکه من با استرس و تشویش تاثیری در نتیجه ( خوب و بد) تشخیص نهایی نمیگذارم 
    خودم را آموخته کردم بعد از نتیجه اصلی آنوقت اگر لازم بود بر سرم بزنم آن موقع  بزنم قبلش پیشواز نرم 
    بیشترین و اصلی ترین رمز رهایی من  آشتی با مرگ هست، باکار کردن روی خودم ، آگاهی و درک بیشتر از قوانین هستی  در وجودم درونیش کردم ... 
      مرگ چیزیه که قانونه و اجتناب ناپذیره و نگاهم به مرگ نگاه منفی و ترسناکی نیست یک جور رها تر شدنه .... پس نه تنها سابقه این بیماری بلکه موارد دیگری از جهت مرگ ، من را آشفته نمیکنه  لحظه هام‌زندگی میکنم هر وقت زمان اصلیش برسه پذیراش میشم .بیشترین درد و اضطرابی که آدمها در زندگی تجربه میکنند و ریشه عمده اختلالات روانی ، اضطراب مرگ یا ترس از مردن هست .
    در کامنت ها تعارفات از این باب خدا نکنه این حرفها کنار بگذارید 
    توی خونه ما هر وقت دلمون بخواد به همان اندازه که  از زندگی حرف میزنیم اگر چالش یا سوالی داریم در مورد مرگ هم حرف میزنیم ..برقرار باشید❤
    برای همه بیماران و عزیزان دردمند طلب شفا و آرامش میکنم
    پی نوشت : از دوست مهربان و  باوقارم خانم دکتر آیرین خلیل نژاد تشکر ویژه  میکنم که با نهایت حوصله آزمایش هام را  با جزییات کامل و عالی تحلیل کرد 

     

     

    بعد نوشت :امروز سه شنبه  ۲۴ فروردین کلینیک گوارش و کبد بهبود رفتم که دکتر حق ازلی پاتولوژی کولو و آندو را ببینه و زمان مجدد انجام این دو بررسی را به من بگه

    چند بسته قرص برای زخم معده ، چند آمپول ویتامین B12 برای کمبود ویتامین تجویز کرد .و خبر خوب اینکه پرسید چند سال از اولین جراحیت میگذره ؟

    گفتم بیش از ،شش سال 

    گفت برای انجام کولونسکوپی و آندسکوپی بعدیت به جای یک سال بعد ، دوسال دیگه مراجعه کن 

    آنهایی که درد مشترک داریم میدونید چه حس خوبی داره وقتی پزشکت فاصله بررسی ها را بیشتر میکنه 

    (الهی به امیدتو ، به نام خدا ) 

    نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 7:52 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []


  • وقتی کولونوسکوپی انجام میشه احساس میکنی یه مرحله خیلی سخت را پشت سر گذاشتی انگار فارغ شدی ...
    دلیلش هم فقط برای روز پر مصیبت قبلش هست که باید چند بسته پودر بی مزه و را در حدود شش لیتر اب حل کنی هر یک ربع به یک ربع بخوری .


    جز نوشیدنی ساده و بی رنگ اجازه خوردن هیج غذای جامدی را نداری خلاصه همه جوره رمق بدنت کشیده میشه تا برای این بررسی آماده بشی
    خدا را شکر من امروز کولونوسکوپی و آندسکوپی را در بیمارستان مهر توسط دکتر مهرداد حق ازلی فوق تخصص گوارش و کبد انجام دادم ...


    دو تا نمونه هم از معده و روده برای پاتولوژی ارسال کرد طبق معمول این سری هم  روده فعالم برای خودش مشغول ساخت پولیپ بوده از رو هم نمیره هرسال با چنگک کولونسکوپی درمیارند دوباره برای خودش میسازه یعنی پشتکار اینو خودم داشتم الان تو ناسا برای خودم کاره ایی بودم


    بعد  تازه اونم از جنس مایل به بدخیم شدن میسازه .
    طبق معمول پولیپ رفت برای پاتولوژی
    یه زخم هم در معده بود که اون هم برای پاتولوژی ارسال شد
    امروز بی محض مقداری  هوشیار شدنم از بی هوشی سریع از تخت بلند شدم که بتونم به قرار دیداری که از قبل گذاشته بودم برسم چون دکتر دیر رسید و دیرتر کارم انجام شد


    هر چی پرستار گفت بخواب بزار هوشیارتر و مساعدتر بشی گفتم اولین بارم نیست قرار دارم دوست ندارم دیر برسم خواهشا آنژیوکت بکشید که برم
    همون راه به راه بیمارستان رفتم که  استاد عزیز معنویم  ببینم ....
    چون شاگرد  موسیقی برای تار داشت یه نیم ساعت استاد ملاقات کردم  بعد آمدیم سمت خونه هنوز گیج و منگ بودم حالت تهوعم داشتم


    زیر زمینی چون ماه رمضون بود  یکی از مغازه های منطقه غذای بیرون  بر میداد چلو کباب گرفتیم  خونه غذا بخورم که نتونستم از حالت تهوع  بخورم همون نون پنیر خوردم
    یک ساعت بعد دوتا ، تایم مشاوره داشتم انجام دادم .
    خدا راشکر خوب انجام شد یکم نگران انرژی صدام و حافظه ام بابت بی هوشی که گرفتم بودم
    یک ساعت بعد مشاوره ه هام من و حسن تو مسیر ساندویچ هایدا گرفتیم رفتیم سمت سالن تاترکمدی به اسم پاریس از شب قبل بلیطش خریده بودیم


    اینقدر بعضی جاهاش خندیدم که مشکل  قلونج روده ام عود میکرد نه میتونستم نخندم نه جلوی دل دردم بگیریم یعنی یه وضعی بود نگم برات از پایین عزا  از بالا عروسی بود

    بعضی ها میگن ما یه آزمایش میدیم  سابقه بیماری هم نداشتیم جونمون بالا میاد تا جوابش بگیریم پر از استرس  و نگرانی میشیم از زندگی میفتیم تو چطور میتونی اینقدر قوی باشی ؟


    اولا که من همیشه گفتم هیچ مدعی به قوی بودن نیستم یه ادم کاملا معمولی که یه وقتها هم واقعا ظرفم پرمیشه ..
    من به جای قوی بودن اسمش میگذارم پذیرش یه شبه هم ادم پذیرنده ای نشدم فهمیدم هزاران بار این آزمایشاهها میاد و میره نتیجه اش خوب بشه که خدا را شکر باید به روال زندگی فعلیم ادامه بدم ،بد هم بشه باز هم خدا را شکر قسمت این بوده


    آیا اگر الان توی تشویش و دلخونی بگذرونم تاثیری توی کم شدن نتیجه بدش میگذاره گیرم میخواد بد باشه حداقل قبلش چهارتا خوشی کرده باشم ...
    چیزی که من نمیتونم کنترل کنم و در نتیجه اش تاثیر بگذاریم لحظه های زندگیم با نشخوار فکری حروم نمیکنم ، لطفا شما هم نکنید

    نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 20:9 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []


  • امروز سونو گرافی سینه ،  زیر بغل و لگن و شکم پیش خانم دکتر افسانه واسعی انجام دادم
    منشی مطب وقتی نوبت گرفتم    گفته  بود از ساعت  هفت صبح آنجا باشم از پنج و نیم بیدار شدم تا صبحانه خوردم و آماده شدیم حسن من را ده دقیقه به هفت درب ساختمان سونو گرافی  واقع  در بلوار کشاورز پیاده کرد و خودش هم  محل کارش رفت


    یکی از سوالهای پرتکرار و مکرر بقیه از من در مورد انتخاب پزشکهای مختلف است از آنجایی که دلم نمیخواد مسئولیت ضمانت کننده پزشک کسی را داشته باشم  به جای توصیه کردن ،کاری که از دستم برآمده این بوده که حداقل پزشک های که خودم انتخاب کردم را اسامیشون را به شما بگم
    خانم دکتر افسانه واسعی هم یکی از دو الی سه ، سونولوژیستی است که من پیشش مراجعه میکنم حالا شما هم اگر  دوست داشتید از تجربه های پزشک های من میتونید  برای خودتون استفاده کنید هنوز هم تحقیقات خودتان داشته باشید ببینید میتونه پزشک مناسب شما بر اساس خواسته ها و انتظاراتتون باشه


    حتما در بحث بررسی های تشخیصی مثل آزمایشگاه ، سونو و اسکن و... جایی را باید انتخاب کنید که هم دستگاههای به روز داشته باشه هم دکتر بررسی کننده سوابق درخشانی داشته باشد
    شما در بهترین حالت و نزد بهترین پزشک هم برید جواب آزمایش هاتون احتمالا درصد خطا را داره پس بهتره با انتخاب بهتر این ریسک به حداقل برسونید .


    خلاصه سونو هام را خانم دکتر با حوصله و دقت انجام داد... در مورد سوابقم بهش یاداوری کردم چندتا از  سونو هایی که خودش انجام داده بود توی پوشه گذاشتم براش بردم آنها را هم دید
    گفت تو که این همه اوضاعت پر ریسک بوده چرا دکتر به جای مامو پلاستی سینه هات را کلا تخلیه نکرد و جاش پروتز نگذاشت .گفتم تصمیم پزشکان همین بود اما در نهایت دکتر افشار فرد گفت تا جایی که میتونم کوچیک میکنم ممکنه سینه هات را کلاً ریمو کنم برات اثرات روانی بدی داشته باشه چون رحم و تخمدان خارج کردی اینها را هم کامل برداریم  روی روانت اثرات سو بگذاره .
    گفت ولی باز تخلیه شون میکرد بهتر بود .


    تو دلم گفتم اتفاقاً کار خوبی کرد کامل برنداشت  شما براتون زنده موندن بیمار مهمه
    (جواب و نتایج ها که آماده شد در یک پست مینویسم )
    از حاشیه های اتفاق امروز در مطب سونوگرافی  این بود که ...
    این مطب سالها روالش اینه که یک سری بیمار با وقت قبلی داره چند تا بیمار غیر وقتی را هم در بین مریض  رد میکنه
    من چتد روز  قبل تماس گرفتم به عنوان مریض غیر وقتی برای سه شنبه وقت داد ...


    چون سونو شکم و لگن داشتم باید یه عالمه آب میخوردم .
    وقتی رسیدم چند نفر نشسته بودند ، بعد کنار پذیریش جلوی من یه مادر و دختر بودند که هر دو، وقت داشتند نسخه هاشون دادند
    بعد من بودم ، پشت سرم یه خانم بود که برگشت از من پرسید شما بیمار وقتی هستید ؟
    بهش گفتم چند روز پیش وقت گرفتم اما بین بیمارها گفتند ویزیت میشم 
    اول صبحی حالت پرخاش و بی قراری داشت گفت من کارمندم از قبل گفته  هفت صبح اینجا باشم الان ساعت هفت هست  این همه مریض اینجاست باید من را سر ساعتی که گفته داخل بفرسته
    گفتم من از سال ۹۴ بیمار ایشون هستم روال مطبشون همیشه این شکلی بوده و تمام وقت هاشون تقریبی است
    شما اولین باره پیش ایشون تشریف میارید ؟


    گفت نه من از سال ۸۵ سونوهام پیش ایشون انجام میدم ( در اخر هم فهمیدم بیماری خاصی نداره چکاپهای روتین یا شاید برای بارداری هاش پیش خانم دکتر  از قبل می آمده
    مسئله اینجاست تو که از سال ۸۵ اینجا میای و آگاهی قبلی داری چطور الان برای این شرایط میخوای معترض باشی ؟
    واقعا شگفتاااا یعنی بعضی ادمها فقط باید نگاهشون کنی و بگی همین که شبیه تو نباشم کارم درسته )


    خلاصه مادر و دختر پذیریش شدند
    بعد من پذیریش شدم منشی ها به من گفتند تا میتونی بی وقفه  آب بخورم ، من رفتم سمت آبخوری
    نوبت پذیریش ایشون بود  باز به منشی نق زد که به من گفتید ساعت هفت وقت دارم
    منشی  بهش گفت ما به همه میگیم ساعت هفت اینجا باشید که برای سونو آماده باشند اینجا وقت ها تقریبی است لطفا بشینید منتظر باشید

    خلاصه من مشغول خوردن لیوانهای آبم بودم
    همینجور افرادی را صدا میزدن که داخل برند
    بعد مدتی که دیگه برای سونو آماده شدم
    منشی صرام زد گفت خانم (ب) بیا داخل روبروی صندلی اتاق خانم دکتر بشین مریض امد بیرون برو داخل .
    یهو اون خانم پریشون احواله امد گفت چرا ایشون صدا زدین من بیمار وقتی هستم باید اول من برم داخل ؟
    منشی جوان ، خیلی خوب جوابش داد گفت نمیدونستم برای صدا زدن مریض ها قبلش باید با تو هماهنگ کنم
    گفت نه من وقت داشتم نباید ایشون زودتر بره .


    منشی گفت خانم منظور بیمار غیر وقتی این نیست که همه برند ما اینها را بزاریم اخر سر داخل بفرستیم بر اساس نوع سونو و شرایط ما صلاح میدونیم کی چه موقع داخل بره
    منشی بهش گفت برو بشین اول صبح داری با شلوغ کاریهات تمرکز من را هم با این همه مریض به هم مریزی سونوت هم چیزی نیست یه سونو ساده است بعد از ایشون شما داخل میری


    منشی گفت ایشون میدونی در چه وضعیتی است چقدر اب خورده نمیتونیم بیشتر از این معطل نگهش داریم
    بعد خانمه از پشت شیشه با یه غضبی من را نگاه میکرد انگار مال پدرش خوردم
    به خانمه گفتم میدونی اشکال کار کجاست ؟ خطای من بود ... اینکه شما از من پرسیدی شما چه نوع وقتی دارید چه دلیلی داشت اصلا بپرسید و چه دلیلی داشت من به شما توضیح بدم ،که الان بخوابین اینجوری جو را شلوغ کنید با واکنشت درس خوبی به من دادی چون من رفت و آمدم به مطب پزشک ها زیاد هست این مورد نداشتم دفعه دیگه حواسم جمع کنم تا من باشم  سوال هر کسی را پاسخ ندم 
    پرخاشگریش بیشتر شد من به تو چیکار دارم مگه با تو حرف زدم
    گفتم بحث سر نوبت من هست


    گفت شما منصفانه میدونی که من از یک ماه قبل وقت گرفتم شما زودتر من داخل بری ؟ من کارمند بانک هستم باید برم سر کارم
    ( همه اینها را با لحن تند و عصبی بخونید )
    گفتم که بله بهتره که بیمارها سر وقت اعلامی داخل برند ولی شما که  چند سال بیشتر از من این مطب را میشناسید سیستمشون به این صورت هست با برنامه ریزی قبلی می آمدی
    من و شما که نمیتونیم سیستم به بقیه تحمیل کنیم

    همین جوری نق میزد منشی بهش گفت بفرما برو بشین تو  سونوت  چند دقیقه  دیرتر انجام میدی  بعدش هم میری با اعصاب خوردی که برای من ایجاد میکنی من ممکنه از پایان وقت از اثرات تنش های بیخودی که ایجاد کردی ده تا  اشتباه در کارم داشته باشم تازه ایشون هم وقت خودش را هفته پیش گرفته ..الان که وارد مطب نشده
    بیمار  با سابقه سرطان هم هست .


    اخه دلم میخواست بهش بگم ابله تو الان فهمیدی من مریض غیر وقتی هستم این هشت تا بیمار که قبل خودت  و مت داخل رفتند ایا نوع وقتشون را میدونستی ؟
    عقل کمت همونی هست که با چشمت دیدی ؟
    فکر کنید این ادم درب و داغون و گرفتار در نقش های دیگه اش که همسر ، مادر ، خواهر ، کارمند ، دوست و غیره است همینطوری پر تواقع و غیر منطقی و روی مخ است یعنی از صبح که چشم نکبیتیش باز میکنه میخواد با شیوه رفتارش و ناسازگاری که داره شرایط به میل خودش کنه  همه از بودنش در عذابند


    خانمه که رفت نشست منشی خانم سن بالاهه یواشکی به من گفت من میدونم اب خوردی الان خیلی اذیتی این خانم سونوش سه دقیقه شاید بیشتر طول نکشه اگر صلاح میدونی و خودت اجازه میدی بگیم این بیاد بره سونوش انجام بده که از مطب خارج بشه اینجا اصلا نباشه .
    گفتم معذرت میخوام نه قبول نمیکنم چون نوع رفتارش خیلی غلط و بی ادبانه است فکر نکنید فقط به شما تنش وارد کرد من هم الان احساس تنش میکنم بعد ایشون اگر بیایم بگیم قبل من  داخل بره  همینجوری همه جا همین بساط داره


    بیمارهای دیگه را هم یاد میده با این قلدری بیان رفتار کنند
    بعد منشی جوان گفت راست میگه این الگوی زشتی برای بیمارهای دیگه است بیخود میکنه همه اینجا کار و زندگی دارند باید بتونه منتظر بمونه
    یه چندتا نفس عمیق کشیدم چون به مثانه ام  فشار زیاد وارد بود این خانم هم من را عصبی کرده بود اوضاعم تشدید شده بود بلند شدم یکم خودم تکون دادم بتونم وضعیت جسمیم تحمل کنم .


    به خودم گفتم مریم اینقدر تو از این زمانهای بیشتر تو زندگیت صبر کردی بزار قبل تو این بره داخل این چند دقیقه انتظار میخواد در زندگی ما چیکار کنه اون نمیفهمه ت، و که اینو میفهمی انتظار میره خویشتن دار تر رفتار کنی


    بارها بارها و بارها  شده من در جاهای مختلف به ادم شریف و باشخصیت کسی که خودم تشخیص دادم زمان براش واجب تر از منه یا خودش مودبانه درخواست کرده وقتم باهاش جابه جا کردم ... اما این ادم خیلی گرفتار شخصیتی بود


    بعد به خودم گفتم که این ادم با این رفتارش روی مخ خیلی هاست واقعا ممکنه تو محل کار هم ازش دل پری داشته باشند و  با دیر کردن مدیرش با اون دل پری که ازش داره حالش اساسی بگیره .. اگر این چند دقیقه برای این ادم کم هوش مهمه ارزش نداره بهش بده .


    خلاصه به منشی گفتم من منتظر میمونم بگید ایشون قبل من داخل بره
    بعد منشی پیر گفت خدا خیرت بده مطمئن باش خدا به خاطر این گذشتت و درکت  که میدونم الان تو فشار هستی بهت عوض خوبی میده
    گفتم ممنونم ، نه بابا منتظر عوض نیستم فکر کردم این انتظار چیزی نیست که انجامش ندم
    خلاصه بهش گفت خانم فلانی بیا داخل مریض قبول کرد که شما قبل اون داخل برید
    من که میدونم اینقدر این کم فهم بود که فکر اینو داشت با داد و بیدادهاش موفق شده
    از منشی ها تشکر کرد آمد داخل  بعد یه پشت چشم برام با اون قیافه ایکبیریش نازک کرد یه لبخند که مثلا موفق شده قبل من بره داخل برام انداخت 
    بهش گفتم میدونستی من خواستم و اجازه دادم قبل من داخل برید اگر نمیخواستم شما قبل من نمی تونستید داخل برید
    با یک لحن خیلی زشت گفت  یعنی میخوای از تو تشکر کنم ؟
    به ارومی گفتم  واقعا ،مشکل چیه ؟ چرا میخوای روزت اینهمه با این رفتارها خراب کنی
    من چه نیازی به تشکر شما دارم
    همین لحظه هم میتونم بگم خودم میرم داخل نزارم شما برید  ببین تا حالا سونو دادی که اب تا حد انفجار بخوری ؟ گفتم حالا من در این وضعیتم ولی باخودم فکر کردم شاید واقعا تو مشکلی داری که این چند دقیقه هم برات مهمه
    پس من با تحمل بیشتر میتونم به شما کمک کنم


    چرا وقتی میتونم روزم با حرکت مثبت پیش ببرم ، نبرم 
    ببین خانم من و شما ، همه این ادمها سونوشون را انجام میدن یکی زودتر یکی دیرتر حیف لحظه های زندگی که بخوایم برای این چیزهای ساده جنگ و جدال کنیم ...از صبح شروع میکنیم باید فکر من و تو این تصمیم و عمل باشه که چیکار کنم که در روزم مثبت و تاثیر گذار باشم
    گفتم الان به منشی ها تنش دادی
    تنش را به من منتقل کردی الان شرایطی هستم که آرامش برام اهمیت زیادی داره الان دستهام یخ کرده ، به خاطر پری مثانه بی قرار تر شدم
    بعد لحنش اروم شد شروع کرد  گفتن اره میدونم ولی خب من هم میگم از قبل وقت گرفتم
    یعنی خنگ هر دوجهان رفت دوباره سر خونه اولش .
    یعنی باز بی زبونی میگفت من نمیخوام بفهمم و در فهمیدن یه گارد و مقاومت دارم .


    گفتم باشه مشکلی نیست الان دیگه حل شد‌
    چون دلم نمیخواست بهش  گوش بدم 
    مهم این بود که خودم از بابت این کنترل هیجانم و خویشتن داری در برابر یک ادم مشکل ساز

    وقتی رفت داخل منشی جوان به من گفت خانم به خدا من الان تا اثرات تنش این خانم تو خودم کم کنم دو ساعت طول میکشه
    بهش گفتم من پنجاه درصد که گفتم ایشون قبل من داخل بره بابت شما بود گفتم الان من داخل برم و برگردم ایشون همینطور میخواد به شما نق بزنه پس زودتر کارش انجام بده بره
    سی درصد به خاطر خودش بود که مشخص بود درگیرهای درونیش زیاده ‌
    بیست درصد هم تنبیه خودم بود که نباید این موضوع وقت را به ایشون جواب میدادم اصل خطا و بی دقتی را من کردم چه بسا ایشون همینطور که مال بقیه را نمیدونست مال من را هم نمیدونست اینقدر تنش ایجاد نمیشد .

    گفت خدا خیرتون بده شما هم نمیگفتید ایشون به یک بهانه دیگه روی اعصابمون  تا نمیرفت از مطب خارج نمیشد
    واقعا راست میگفت
    اما بهش گفتم درسته  به هرحال برای من هم درس خوبی شد من باید کم دقتی خودم بپذیرم

    خلاصه چند دقیقه کار خانم تمام شد دستیار دکتر  من را صدا زد که برم داخل روی تخت اماده بشم
    حالا خانمی که دیرش شده من روی تخت معطل و منتظرم با اون شرایطی که میدونه صبر کردم تا این داخل بره مگه دکتر با سوالهای فوق چرندش ول میکرد این همونی بود که دیرش شده بود ... دستیار دکتر بهش گفت لطفا خانم بفرمایید  مریض روی تخت منتظره اگر مطلب مهمی لازم باشه ما خودمون بهتون میگیم

    بعضی ادمها هینقدر پر دردسر و خودخواهند انگار یه آیینه دارند فقط و فقط  خودشون و نیازهاشون میبینند و ازبس در گذشته نادیده گرفته شدند به جای نجات و درمان ، با آسیب شخصیتیشون  آنها هم بی رحمانه برای نیاز و خواسته هاشون روی بقیه رد میشند و آنها را نادیده میگیرند
    این حاشیه را نوشتم بگم این شکلی بلا ساز و تنش افکن نباشیم ... میتونم یک روز ادمهای زیادی را خراب کنیم
    هم سونوی ایشون انجام شد هم سونوی من

    یعتی اگر ایشون بیمار دکتر رافت بود و اینجوری توی مطب رفتار میکرد منشی ها به همراه دکتر به هشتاد قسمت مساوی تقسیم ک
    برای همیشه از مطب اخراجش میکردند یعنی بعضی ها براشون جدیت و اخلاق نظامی از واجباته والا دنیا را با پر مدعایشون به هم میرزن
    چقد روزها بوده  از صبح زود پشت در مطب ها و بیمارستانها نشستیم تا شب که پذیرش شدیم
    انجام یه سونوی ساده بخواد ادم براش شهر به هم بریزه ... امان از روزی که اینها خدای نکرده تو یه بحران بیفتن ...

     

    بعد از انجام سونو گرافی به سمت  منطقه اول زندگیمون یعنی خیابان ملک رفتم تا یه کار اداری را پیگیری کنم بعد از انجام کارم رفتم  از قصاب محل هم یه خرید مفصل گوشت  کردم که اگر بخوام ترکیه  برگردم قبلش برای حسن فریزر را پر از غذا کنم که از بابت یه مقدار آسوده باشه ...
    خلاصه یا اینوره یا انور مرتب پخت و پز و فریزر را پر کنم .وقتی تنها رفتم برای حسن و باربد
    الان که آمدم ایران برای باربد غذا های مختلف درست کردم  بخوام برگردم برای حسن باید این بساط مهیا کنم

    فردا هم باید داروها و رژیم کلونوسکوپی و
    آندو سکوپی را بگیرم که پنج شنبه اول صبح برم بیمارستان مهر پیش دکتر مهرداد حق ازلی و این دوتا بررسی را انجام بدم.



     

    نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 20:10 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  •  

    وضعیت گر گرفتگیم و در عوارض این مشکل  بی خوابی شبانه ، دردهای بدنیم خیلی خیلی  اوضاعش بد شده به جرات بگم اگر بچسب شاکر نبودن بهم نخوره وقتی حمله های مکررر گر گرفتگی مدام  بهم دست میده از زندگی سیر سیر  میشم و دلم میخواد خاموش بشم
    هی میگم واییی خدا من نمیتونم اینجوری زندگی کنم خلاصم کن ... دور از جون دور از جون باید کسی فقط جای من باشه درک کنه چی میگم
    از دیروز ظهر تا اخر شب من و حسن   داروخونه های مناطق مختلف من و حسن چرخیدم بلکه بتونم بابت کاهش این اتفاق آزار دهنده با مشورت و تحقیق حضوری  مکملی های بهتری را  پیداکنم


    درنهایت یه کیسه مکمل از داروخانه یک سری هم از عطاری گرفتم .
    .مکملی  که داخلش گیاه  کوهوش سیاه و پنج انگشت  داره
    .قرص ژله ایی گیاه گل مغربی به همراه ویتامین E
    .تخم کتان
    .گیاه مریم گلی ، که بجوشونم  بخورم
    .دانه سویا
    در مورد همشون هم خودم  تحقیق کردم و مقاله خوندم  برای من مناسب هستند  ... بابت تخم کتان هم تخمدان ندارم نگران  کیست تخمدان باشم ... در حد معقول مصرف میکنم
    واقعا با هر دکتری مشورت کردم به نتیجه نرسیدم  و بیشتر فهمیده راه خاصی حداقل در ایران برای امثال ما نیست
    تنها چاره این ماجرا هورمون درمانی است که من به خاطر سابقه سرطان برای این گرینه ممنوع هستم
    خلاصه جز این مصرف مکمل ها فعلا چاره ایی نیست .
    اینقدر این گر گرفتگی روی خلق ادم و کیفیت زندگی اثر گذار هست که اندازه نداره


    اعتقادم اینه که مگه فقط زنده مودن و نفس کشیدن مهمه به  جای ده ، پانزده سال اضافه زندگی کردن ادم پنج سال زندگی کنه ولی درست زندگی کنه
    امثال من با سابقه این بیماری انگار دکترها از مسئولیت و عواقب ماجرا میترسند برامون چیزی تجویز کنند حالا انقدر هم ممکنه در مورد فلان مکمل دقیق ندونند تا سابقه من را متوجه میشند  میگند نهههه شما که این مشکل داری بهتره با فلان دکترت مشورت کنی اون هم میگه   برو با فلان دکترت بگو این به این پاس میده ، اینم به آن پاس میده اخرش هم میگند چاره ایی نداره باید تحمل کنی


    خب اگر میشد تحمل کنم میکردم مطمئنم گر گرفتگی امثال من با یک زنی که به صورت معمول در سن پنجاه سالگی یائسه میشه خیلی زیاد  فرق میکنه اون به هرحال تخمدان خودش داره و یه ذخیره ای در بدنش استروژن هست
    نه مثل من دچار فقر کامل این ماجرا هستم ...
    اصلا خوب نیستم مکمل ها را از دیشب شروع کردم بلکه یه مقدار از این جهنمه فاصله بگیریم مکمل هام ایرانی هستند شاید نمونه های  خارجی بهتر باشند اما فعلا این موارد در دسترسم بودند و تهیه کردم 
    وای که چقدر  ...بداخلاقم کرده  ... به خاطر اختلالات خوابی که ایجاد میکنه مدام احساس خستگی و کوفتگی دارم


    این مریم  ابداً باب دلم نیست😔 ... دوست دارم کمکش کنم شدت این حال براش کم  کنم  دلم یه وقتها براش میسوزه 😭....انگار  به خاطر این مسئله و در ماندگیش دائم البغض شدم 🥺🥺.
    به هرحال خواستم نتیجه تلاشم و تحقیقاتم را بنویسم بلکه چیزهای که خریدم و یافتم به بقیه همدردهام کمک کنه الهی که رنج من را نه بکشید نه ببریید
    تجربه شخصیم ،  لباسی که داخلش مواد پلاستیکی داره ، پتو یا هرچیزی که به بدن برخورد میکنه اثرات نامطلوب  روی شدت این ماجرا داره


    ستاره دوستم چون یک ساله یائسه شده اون هم با موضوع گر گرفتگی خیلی مشکل داشته دیروز  میگفت پودرها و ساشه های کلاژن گرفته و مصرف کرده خیلی براش اثرات مثبت داشته آن را هم سفارش دادم امتحان کنم 
    به دستم برسه استفاده میکنم
    گیاه گل مغربی با نام انگلیسی Evening primrose  قبلا استفاده کردم تاثیر مثبت داره

    ویتامین E  هم همینطور
    دانه سویا را هم خوردم
    اینها همگی موثرند ولی درمان کننده نیستند و نمیشه هم دائم خورد باید  باید فاصله انداخت
    دوباره شروع کرد
    گیاه کوهوش سیاه  Black Cohosh
    متوجه شدم برای این موضوع مناسبه و داخل امریکا گیاهش هست دیروز هم هر داردخانه و عطاری میرفتم اسمش حتی به گوششون نخورده بود  با سرچ متوجه شدم یک مکمل ایرانی به اسم  داروی زیلپا هست که داخل ترکیباتش کوهوش سیاه داره به دکترهای داروخانه نشون میدادم که در این مکملی که دارید در ترکیباتش هست
    این دارو را هم دارم  تازه دارم امتحانش میکنم

     

    تخم کتان را هم متوجه شدم اون هم خوبه این را هم باز جدید  میخوام امتحان میکنم
    دیروز که مقالات میخوندم دیدم یه مقاله است که بررسی گیاه مریم گلی با گیاه کوهوش سیاه را بر گر گرفتگی زنان مقایسه کرده بودند که تاثیر گذاری مریم گلی بیشتر بوده
    مریم گلی را برای مریم گری گرفتم 🥴که اون هم تو دلش نشه 😬


    یه خانم دکتر خیلی خوب و بامرام به اسم دکتر نصریان  هم گاهی میاد داروخانه راسل واقع در  سهروردی میشنه
    همیشه هر سوالی هست را با  حوصله جواب میده هر وقت میرفتم داروخانه شیفتش بود  کلی ذوق میکردم
    دیروز که بهش گفتم الان از غرب تهران هستم و از آنجا برای داروخانه شما میام و موقت ایران هستم
    فوری شماره اش داد گفت این همه راه نیا سوال داری به من زنگ بزن ... دنیا این همه انسان ناز سر راهم میگذاره خوشحالم میکنم ...
    بعد ایشون هم گفت نمیشه هورمون تراپی کنی مجبوری بسازی و با همین مکمل ها یکم شدتش کم کنی و توصیه پیاده روی کرد
    که من تقریبا روزانه پیاده روی را دارم
    گفت اثرات مثبت در کاهش عوارضش داره


    خلاصه الان فوق دکترای  گر گرفتگی را دارم .... اینقدر که در موردش جستجو کردم
    مثلا یک جاها نوشتند کسی که سرطان سینه داشته داروی کوهوش سیاه را نخوره اما دقیقا یکی از دوستان با سابقه سرطان پستان  در امریکا متوجه شدم  دکتر بهش مکمل کوهوش سیاه را داده ... میدونید چرا بهش این مکمل داده ؟  امده دیده عوارض گرفتگی، استرس و تنشی که به بیمار میده از عوارض دارو چه بسا صد برابر بیشتر باشه ....
    خب سود این دارو در خوردنش هست
    در این حال و احوال پوکیده ام  تو فکر کسانی بودم که شاید درگیر این ماجرا هستند

    گفتم بدو بدو ها و تحقیقاتم چند خط کنم به اطلاع بقیه  برسونم
    اما لطفا لطفا لطفا ، باز  هم با صلاحدید پزشکتون از این مکمل ها مصرف کنید من مسئولیت سلامتی و زندگی خودم را دارم و میتونم برای خودم  تصمیم بگیریم لذا این جمع آوری ها توصیه نمیشه بلکه  پیشنهاد میشه .
    بی درد و اروم باشید من را هم دعا کنید .



    نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 16:48 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • امروز پنج و نیم  صبح خروس خوان هوای تاریک  من و حسن از غرب تهران  به سمت آزمایشگاه مسعود واقع در میرداماد ، برای انجام آزمایش هام راه افتادیم .

     

    از طریق بررسی سایت آزمایشگاه مسعود دیشب متوجه شدیم آزمایشگاه شش صبح نمونه گیریش شروع میکنه
    میخواستیم زود برسیم که هم‌کارمون سریع تر  انجام بشه و هم حسن به محل کارش برسه


    به خیال خودمون زرنگ بودیم ، اما وقتی رسیدیم ، آزمایشگاه سوزن انداختن نداشت .
    آزمایشگاه مسعود را من به خاطر دقت در بررسی و نتیجه ، رگ گیری خوب و نظم سرویس دهی انتخاب میکنم همیشه هم راضی بودم


    امروز بعد از پایان تعطیلی ها  و سیستم جدید حذف دفترچه ظاهراً نظمشون آنچنان برقرار نبود
    از قبل با سرچ میدونستم بیمه تکمیلی ما را ساپورت نمیکنه اما چون نتیجه تومور مارکرها حساس هست برای آزمایش های تخصصی بهتره آزمایشگاه دانش یا مسعود و در مرحله بعد  نهایت اگر  روز تعطیل و عجله  بود بیمارستان پارس انتخاب بشه

    خلاصه ما هم ترجیح دادیم باوجود محدودیت بیمه ایی باز  مسعود را انتخاب کنیم
    یک سری بیمار سالمند  امروز پ در آزمایشگاه  متاسفانه به خاطر کم طاقتی و یکم شرایط بی نظمی  آزمایشگاه با سوالات اضافی و تقاضاهای بی مورد روی مخ افراد پذیرش میرفتند در نتیجه سیستم خدمات کندتر میشد

    حدود ساعت  هفت نمونه گیری من انجام شد
    آزمایشم ناشتا بود رگم راحت پیدا نشد، رگ گیر از سوزن نوزادی استفاده کرد وقتی هم سوزن فرو کرد یهو انگار دست  من را برق بدی گرفت
    چتد شیشه خون گرفت نمیدونم حجم خون گیری تاثیر داشت یا نه ؟  چون  بعدش دستهام خیلی  یخ کرد و سرم گیج رفت انگاری فشارم افتاد ..
    به هرحال حسن من را رسوند خونه و در نهایت خودش با مترو سر کار رفت


    خدا را شکر این مرحله را هم رد کردیم تا گرفتن  جواب و  انجام مراحل بعدی بررسی ها 
    رسیدم خونه از خودم با یه  کاسه کوچیک  آش شله قلمکار که  از قبل خونه داشتم ، چای هل و شیریی گردویی به عنوان صبحانه پذیرایی کردم
    جون گرفتم ،الان حالم بهتر هست .

     

    یه یادواری و یک توضیح در مورد بخشی از  آزمایش های بیماران سرطانی بدم :

    فاکتورهای آزمایشی که در چکاب بیماران سرطانی بررسی میشه علاوه بر آزمایش های روتین مانند قند ،چربی و کلسترول، مشکلات خونی   (CBC وکم خونی) ، تیروئید ( کم کاری و پرکاری)
    میزان کراتین برای کلیه ها، کمبود ویتامین D وB12 و....
    مهمترین بخشی برای ما ، بررسی تومور مارکرها است  که دکتر جراحم  برای من تمام این موارد را دستور انجامش داده ...
    • جواب افزایش،  تومور مارکرها

    • (CEA (ECL)

    • CA 19-9 (ECL)

    • CA 15-3 (ECL)

    • CA-125 (ECL)

      حائز اهمیت و هشدار  است)

    اما پاسخ نرمال و پایین   در مورد  تومور مارکرها نشان دهنده این نیست بیمار حتما درگیر نیست ، خود من دقیقا در متاستاز دومم تومور ماکرهام  کاملا عادی و پایین بود  . برای تشخیص بهتر‌ عوامل دیگر را پزشکان خوب و  عزیز  لحاظ میکنند .

    هدفم از به اشتراک گذاری این مطالب
    اول رسالتی است که بابت آگاه سازی از طریق تجربه شخصیم میخوام منتقل کنم
    دوم اهمیت حیاتی چکاپ های دوره ایی بیماران با سابقه سرطان را یاداور بشم

    امیدوارم که همیشه سلامت و برقرار باشید .

    نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 10:15 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  •  

      امروز چهار صبح از خواب پریدم ، دیگه خوابم نبرد ساعت پنج و نیم یک صبحانه قرتی مثلا شبیه هتلی در سینی چیدم در  تخت خواب اوردم  تا حسن را که عاشق صبحانه خوردن هست اغفال کنم از خواب زودتر بیدار بشه

    توی بشقاب گرد پهن، به طور متنوع هرچیزی که داخل یخچال  مربوط به صبحانه پیدا میشد خوشکلاسیون کردم چیدم 🍳☕🍽🧀

    به حسن گفتم فکر کن  داخل هتل هستیم  من رفتم داخل بوفه سلف سرویس برای هر دوتامون کشیدم مگه از این متنوع تر میکشیدیم 😉
    خلاصه جونم براتون بگه قشنگ گول خورد حاضر شد از خواب نازش دست بکشه 😝

     

    از قبل با پیگیری حسن از طریق بیمارستان تهران کلینیک به ما گفته بودند دکتر کیانی نژاد نهم و تا چهاردهم یه ساعات هایی به بیمارستان سر میزنه ..و پزشک آنکال این روزها هستش

    چهارشنبه بعد از انجام بخشی از  کارهای اداری و بانکیم که رفته بودم انجام بدم ،حسن بعد از تعطیلی اداره اش یه جای حد وسط دوتامون قرار گذاشتیم  ، باهم  به طرف بیمارستان تهران کلینیک رفتیم آنجا به ما گفتند دکتر کیانی نژادصبح آمده و رفته
    خلاصه دیدم اینجوری خیلی سخته دکتر را پیدا کنم و من هم باید از زمانم استفاده کنم
    دیگه با خود دکتر کیانی نژاد تماس گرفتم گفت فردا پنج شنبه، نه و نیم تا ده و نیم برو قسمت انتظار اورژانس بیمارستان بشین مریض جراحیم ویزیت کردم میام پایین میبینمت


    از آنجایی که قبلا نوشتم ، که حسن مرخصی هاش به خاطر دوران شیمی درمانی من که گرفته منفی شده  من ترجیح میدم خودم دنبال کارهاپ برم و زمانی اون تعطیل میشه یک جا باهاش قرار بزارم که هم مزاحمش نشم هم به کارش لطمه نخوره .. خلاصه هرچی دیروز  خودش اصرار کرد با من باشه  قبول نکردم ، امروز هم گفتم لطف کنه سر راهش من را فقط درب بیمارستان پیاده کنه
    با وجود منظمی و خوش قولی همیشگی آقای دکتر من تصمیم گرفتم یکی دو ساعت زودتر بیمارستان حاضر باشم که خیالم از ملاقات دکتر آسوده باشه حسن هفت و نیم صبح من را درب بیمارستان تهران کلینیک پیاده کرد

    دیگه رفتم به قسمت تریاژ قرارم با دکتر اطلاع دادم برای خودم نشستم دکتر حدود یک ربع به یازده به اورژانس رسید
      یه زن باردار براش یه مشکل پیش امده بود پیش پای دکتر به اورژانس آمدند چون از نظر شرایط بدحالی طبیعتاً ایشون در الویت بررسی بود خلاصه ساعت دوازده دکتر تونست من را ویزیت کنه یه پنج ساعتی در انتظار بودم


    دکتر که بیمارش رسیدگی کرد دیگه بعد آمد من را  به یکی از تخت های اورژانش هدایت کرد پرده را کشید معاینه کرد و یک سری سوالات از شرایط فعلیم ، باربد و مهاجرتمون پرسید بعد گفت فضولی نباشه  هاااا
    ای جانم 🥰
    گفتم اختیار دارید خوشحال میشم براتون بگم
    یگم گپ زدیم .. گفتم دکتر یه بلاهایی این چند وقته سرمون آمد که سرطانه شکلاتش بود
    کلی از حرفم خندید گفت اون هم درست میشه

     

    بعد یکی یکی آزمایشها و سونو و اسکنم را نوشت .
    داشت آزمایش ها را مینوشت من هی وسط نوشتن نسخه اش میگفتم جسارتاً دکتر این و آن هم را هم بنویسید بعد گفتم خیلی  معذرت میخوام که میگم گفت نه خیلی خوبه بگو هر چیزی مدنظر هست که من جا نندازم  حتی یه نگاه به نت گوشیم انداخت که داشتم از روش مورد ها را میخوندم زیر و لب خوند بعد گفت اهان این و اون را هم بنویسم خوبه
    ( یه انسان اینقدر بی تکبر و منیت مرحبا داره )
    و تاکید کرد که کلونوسکوپی و حتما آندسکوپی را انجام بدم

    گفتم برای پنج شنبه آینده بیمارستان مهر با دکتر حق ازلی  نوبت دارم

    گفت جوابها را گرفتی نمیخواد این همه راه تا بیمارستات بیای چه کاریه به زحمت بیفتی  برام واتساپ کن من نتایج ببینم همونجا هر چیزی لازم بود بهت میگم
    ( حظ میکنم به چشم و دل سیریش ، بزرگواریش  )
    اخر سر هم هر کار کردم اجازه پرداخت ویزیت نداد همیشه میرفتم داخل درمانگاه ویزیت کنه میگفت چرا پرداخت کردی برو فیش پس بده من قبول نمیکردم همیشه همین بساط داشتم که من فیش پرداخت کرده بودم


    الان چون در اورژانس بودیم سیستم پرداخت متفاوت بود دیگه نتونستم قبل از اینکه نگذاره پرداخت کنم گفت اولاً که من به خاطر شما امدم پایین که  شما را ببینم  اینجا سیستم روتین نیست  برو دختر خوب
    دوم شما بیمه مادام من هستین تا وقتی من هستم😭😭🤍🤍🤍
    (واقعا از حجم این محبت احساسی میشم گریه ام میگیره .. تنها کاری که میتونم بکنم در صفحات مجازی که فعالم از توانمندی و خوبی هاش بگم  بلکه گوشه ایی از  قدر شناسیم را به  جا اورده باشم خیلی افراد از سمت من پیشش رفتند و گفتند معرفشون من هستم و خوشبختانه بلا استثنا هرکس هم پیشش رفته بعد آمده چقدر به خاطر حس رضایتش از من  تشکر کرده )


    میدونید چرا میگه  بیمه من هستی  ...خودم خوب میدونم که واقعا با اون وضع و شدت بیماری و متاستاز  اصلا انتظار این نتیجه را نداشت ... هر وقت برای جراحی هام اتاق عمل  میرتم تا قبل از اینکه دکتر بالای سرم بیاد پرستارها میمودن میگفتند اون خانم روانشناسه که دکتر در موردش  میگفت ایشون هستش خلاصه تا هوشبر بیاد از من بابت حسم ، نگاهم به زندگی و امید کلی سوال میپرسند .. و من کاملا حس میکنم چقدر از دیدن این نتیجه دکتر کیانی نژاد ذوق میزنه والا کاملاً از این بابت  میدونه که من نه تنهامشکلی برای پرداخت ویزیت های خودم ندارم اگر کسی هم مشکل پرداخت داشت میتونم جاش پرداخت کنم

    حتی خدا رحمت کنه دکتر رافت هم ، یادتون باشه اینجا گزارشش مینوشتم از نتیجه درمان و وضعیتم هر وقت مطبش میرفتم مخصوصا این سال اخر  ابراز خوشحالی خودش با شوخی های  به سبک خودش نشون میداد‌
    میدونم و درک میکنم  همشون از نتیجه خوب درمان بیمارهاشون خیلی خوشحال میشند و انرژی  زیادی میگیرند  انگار خستگی از وجودشون در میره
    و آنها خوب میدونند بیمار در مسیر درمانش چه مصیبت و زجرهایی کشیده

    من خودم به حدی از نتیجه خوب مشاوره هام و فیدبک های اثربخشی روی مراجع هام خوشحال و پر انگیزه میشم که کمتر شادیی، میتونه باهاش برابری کنه ..
    کاش برای حال خوب بقیه دلهامون صاف و پر از دعای خوب باشه 
    فکر کنم جاش هست باز با هم یه نکته  قبلا گفته شده را با همدیگر مرور کنیم من اهل نصحیت نیستم هر چیزی را به این سبک میگیم مخاطب اولم خودم هستم بعد بقیه دوست داشتند توجه کنند  ... اون هم اینکه برای همدیگر خیر بخوایم ، راضی به بد کسی نباشیم
    اگر برای ما اتفاق و بحرانی رخ میده فارغی و نداشتن درد مشترک افراد دیگه نباید موجب اعتراض و ناراحتی ما بشه ، یعنی یکی دیگه  خدای نکرده دردمند بشه ما از دردمون کاسته یا رفع میشه ؟
    برای کسی درد و رنج نخوایم زورمون نیاد چرا من الان درناخوشی هستم فلانی در آسودگی هست هرکس زندگیش داستان خودش داره قیاس جالبی نیست


    متاسفانه میتونم بگم زیاد شنیدم از افراد سوگوار که بابت تجربه سخت از دست دادن
    از  خوشی بقیه معترض و پرخشم هستند و میگند نمیتونیم خوشحالی  بقیه را ببینیم 
    وقتی ما این درد و داریم وعزیزمون هم زیر خاک ها خوابیده
    اخه چرا ؟؟؟؟؟؟ 
    زیاد شنیدم از بیمارانی که از زندگی افراد سالم ناراحتند قیاس باعث شده هر روز پر از خشم بیشتر  باشند
    و بسیار دیدم بازماندگان بیماران و  حتی خود بیماران بدحال تر از وضعیت بیماران بهبود یافته به شدت ناراحتند
    اخیراً همدردی فوت کرد روحش در آرامش باشه  نمیخوام برای حفظ حریمش اسمی ازش ببرم چون میخوام یه نقد ازش داشته باشم( خیلی هاتون من را میشناسید که بیزارم از بت سازی فرد متوفی و مرده نوازی اگر چیزی هست که بخوام بگم این ترک دنیا موجب تغییر فازم نمیشه )

     

    خلاصه از این بزرگوار یه کامنت ،نوشته بلندی  به طوز اتفاقی خوندم که منه روان تحلیل گر در سطر نوشته هاش خشم و گلایه هاش را از بهبود یافته ها برام مشهود بود
    حداقل من که این درد را به شکل خیلی پررنگ و عمیق همه جوره اش کشیدم دیگه کسی نمیتونه من را متهم به بی درکی و شکم سیری بکنه
    برای من یکی اصلا هیچ جوره اش قابل پذیرش نیست که ادمی بابت دردی که میکشه شاکی بی درد مشابه خودش با بقیه باشه گویی که انگار بقیه مردم سالم مقصر این حادثه بودند
    هیچ کدوم از این ادم سالم های اطرافمون که موجب تنش و استرس زندگیمون نبودند مقصر شرایط ما نبودند 
    واقعا اگر نیت و نگاه و همچنین نشخوار ذهنی ما اینه
    ببا کدوم دست ها میخوایم رو به آسمون برای زندگی و حال بهتر دعا کنیم ...
    این دله تا صاف صاف نباشه ..هستی به ما رحم نمیکنه ..
    من به سهم خودم از اول بیماریم تا به امروز  حتی یک ثانیه نخواستم و نخواهم خواست  هیچ انسان دیگری مبتلا به این درد بشه و تا زمانی که نفس و جان  در بدن دارم تمام تلاشم میکنم اگر شده حتی یک درد  با تجاربم از دردهای بقیه بردارم ..
    اطلاع رسانی کنم کسی دیگه با پیگیری درست شاید  بتونه جلوی ابتلاش بگیرم


    هر وقت میشنوم یک نفر مبتلا به این مریضی شده چون بخشی از راه رفته و پر حادثه اش  فرداهاش میبینم انگار روی شونه هام دوتا وزنه سنگین وصل میکنند و حالم سنگین و غمگین میشه
    تازه یه جا که گره ایی برکسی باز میشه خوشحال میشم میگم حکمت و رسالت اون دردی که کشیدم برای همین بود ...باورمون نمیشه حتی برای تجربه اون درد خدا را ازته دل شکر کردم

    یه توضیح دیگه هم بدم یه وقت  سوتفاهم نشه منظورم ابداً و هرگز این نیست که اون دوست سفر کرده چون برای افراد سالم ناراحت بوده خوب نشده و فوت شدخ
    نه خیلی این فکر و قضاوت کثیفی است 

    مرگ تنییه هیچ کس نیست اتفاقی و کوچی هست که برای همه ما رخ خواهد داد .. مغزهای کوچک زنگ زده مریضی و مرگ را نتیجه عقوبت کارها میدونند 
    ما از کجا میدونیم شاید معجزه زندگیش و شفاش در رفتنش بوده
    از بابت تجربه و حسی که در کامنتش خوندم نظرم گفتم ومثال زدم  والا من که گوشم پر است که مستقیم و واضح بارها گفته شده که از زندگی افراد سالم ناراحت هستند ...
    خلاصه خوب همدیگر از ته دل  بخوایم ..بعد ببینید بازتابش چه برکات و عشق های نابی به سمتتون میاد

    حتما تجربه رفت و آمدهای این روزهام اینجا مینویسم




     

    نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 19:29 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • دیروز من و باربد دوز سوم واکسن فایرز کرونا را زدیم
    والان هر دو درگیر عوارض هاش هستیم تا به سلامتی تموم بشه


    مثل دفعه های قبل باربد را، با اجبار و زور بردم واکسن زد. نمیدونم تو مغزش دقیقا چی میگذره اما کلاً با واکسن زدن  کرونا موافق نبود ... میدونم یک موردش حوصله تحمل عوارض بعدش نداره الان هم روزهای اخر تعطیلات مدرسه اش هست دوست نداشت ناخوش باشه میخواد


    ولی بهش گفتم این انتخاب غذا و لباست نیست که من بگم هر طور خودت مایلی
    چیزی که مربوط به سلامتی و جونت باشه من  تصمیم میگیرم که واکسن بزنی حتی با زور و فشار
    با اعتراض گفت کاش زود هیجده سالم بشه که این مورد هم خودم تصمیم بگیرم


    گفتم هیجده سال ، که سهله شصت سالت هم بشه برای موارد اینجوری کوتاهی کنی چون تو عزیزترین منی میام گوشت را میگیرم  میبرم که برای سلامتیتت از خودت محافظت کنی .. گفتم موارد عشقولانه و مراقبتی جز موارد هیجده سالگی نیست 
    بوسیدمش و راضی شد
    خلاصه واکسن را باهم زدیم ...


    حالا هردو دست درد زیاد و یک مقدار بدن درد داریم
    البته باربد، بدن دردش ظاهرا با غرهای که میزنه بیشتر از من هست شاید هم تحمل من بیشتره ... نمیدونم
    حالا این وسط فرقمون اینه که من با این حالم به آن میرسم و سرویس میدم


    و مورد دوم اینکه سه شب پیش یهو حس کردم یه تکه از دندونم داخل دهنم  شکست
    دیدم بله ، همون دندونی است که اینجا پر کردم و گوشه یکی از تاج های پر کردگیش خیلی بدفرم شکسته و  تیز و ناهموار شده یعنی هر دفعه زبانم میخورد بهش انگار سوزن تیز  توی زبانم‌ میرفت


    شب خوابیدم صبح بلند شدم
    دیدم همون سمت دندونم زیر زبانم ته تهش یک آفت دردناک بد قلقی زده که تا الان اسیرش هستم نه غذا درست میتونم بخورم نه آفته دسترسی خوبی داره
    خلاصه نمیدونم این آفته به شکستگی دندونم ربط داره یا نداره ؟


    آفت یک بیماری خود ایمنی سیستم بدنی  است که در اثر استرس و فشار  اعصاب ایجاد میشه


    من هم که دیگه الله ماشاالله میدونید چقدر مسئولیتم زیاد است و واقعا مسائل محیطیم و مدیریت کردنشون به تنهایی کار سختیه همه را به خوبی انجام میدم چیزی جا نمیمونه همه چیز ردیفه  اما یهو اینجوری جسم و بدنم آژیر قرمز میزنه که مریم حواست هست داری با خود چه میکنی ؟ حواست هست گناه دالی🤒🤕 ...خخخخ😬😬


    حالا باربد میگفت :وقت خوب و مناسبی برای واکسن زدن نبود تازه مریض بودی، دهنت هم آفت زده بود
    گفتم باربد درسته بهتره ادم کارهاش به موقع مناسب انجام بده اما ماجرای من اینه که چالش های زندگی  تمامی نداره این میره اون یکی میاد ترجیح میدم یکم به خودم فشار بیارم که انجام بشه . میدونی از اهمال کاری و تلنبار کارها روی هم  متنفرم ..


    گفت حداقل ظهر مشاوره هات را کنسل کن بیشتر استراحت کن
    گفتم میدونی تو الان حال الانت با من مقایسه میکنی ، اما مامانم من صد برابر حال جسمیم از این بدتر بوده مشاوره هام انجام دادم اون هم یه بخش مهم زندگی ماست که اگر درست انجام نشه فشار مضاعف تری را در جاهای دیگه احساس میکنیم همش که نباید فقط موضوع پیش رو حل کنیم  همیشه تو انتخاب موقعیت هام نسبت سود و به زیان را در نظر میگیرم
    که بتونم میزان فشار را یک جا انباشته نکنم پخشش کنم که هر سه ما بتونیم از پسش بربیایم .


    و الا برام خیلی راحت تر و آسوده تره که الان تمام گزینه های مسئولیتیم را بی خیال بشم تا حالم خوب بشه اما میدونم این انتخاب کنم چند برابر در جاهای دیگه باید نه تنها خودم بلکه حتی بیشتر  به شما و بابا فشار متحمل بشید


    چون ما جز خودمون کسی نیست که بیاد به دادمون برسه پس بهتره که با مواردی که سر راهمون است روبه رو بشیم و انجامش بدیم


    اتفاقا شیلنگ دوش حموم هم خراب شد باربد مثل مردها بعد واکسن رفت مرکز خرید  کارفور شلینگ  مناسب دوش را گرفت خودش هم  تعویض کرد


    بعدش هم با لوکیشن  به تنهایی رفت موزه آنتالیا برای تکلیف درس تاریخش عکس برداری کردو برگشت .. من هم که روز قبل برای امروز آش درست کرده بودم  برگشت با غذا و آب میوه تا شب بهش رسیدگی کردم از  آخر شب درد هامون شروع شد 


    نگاه میکنم که شرایط فعلی زندگیمون هر چقدر سخت باشه اما برای باربد چقدر مفیده چون کارهای مردونه که تو خونه پیش میاد سعی میکنه از طریق اینترنت هم شده یاد بگیره خودش رفع کنه  هرچقدر هم من در  ایران سعی میکردم باربد مستقل باشه اما مثل این فضا نمیشه چون طبیعتاً کارهای اینجوری را حسن انجام میداد اما الان مجبوره خودش انجام بده

     

    یک وقتها میگه مامی من میخوام امروز بیرون ناهار دعوتت کنم هرچی میخوای سفارش بده میگم شما برای خودت سفارش بده من یکم میخورم یک مقدار از کنار غذای شما میخورم لذت میبرم میگه نه شما غذای دلخواه خودت سفارش بده  بگو یک گاز بزنی چیزی که دلت هوس کرده سفارش بده همون لذتت برای من ارزش داره کار به غذای من نداشته باش


    بهش میگم مامانم این پولهای توجیبی را ما میدیدیم که تو برای کارهای که دلت میخواد و دوست داری هزینه کنی بعد میگه : مگه پول من نیست پس من خوشحالی و لذتم در این هست برای تو هزینه کنم ( باربدم گرچه وقتی اینو گفتی همون موقع پریدم بغلت کردم و کلی خوشحال شدم اما اگر یک روز اینجا را خوندی باید بدونی که قد تمام جهان با تمام سلولهام شادم کروی  و تو دلم به محبت و مرامت افتخار کردم🥰🥰🥰 ...  بزرگترین دعای من خوشبختی و خوشحالی توهست❤💋💋💋🙏🙏🙏 )

     

     

    یه خبر از حال پدر همسرم بهتون بدم خدا را شکر با رسیدگی  حالشون خیلی بهتر شده به نسبت توانایی هایی قبلیشون برگشته  یک روز درمیون باهاشون تصویری حرف زدم باور کنید مثل گیاهی شده بود که اب ندادین و پژمرده و مچاله شده الان انگار شکفته و هوشیار تر شده  ....

     

    دیروز هم پنجاه و هفتمین سالگرد ازدواج خودش و مادرشوهرم بود و وقتی مادرشوهرم پرسیده میدونی امروز چه روزیه خودش گفته بوده سالگرد عروسیمون هست خلاصه کلی بغل و ماچ بوسه داشتند به حسن گفتم اینکه واقعا این تاریخ یادش بوده  خیلی خوبه گرچه که در آلزایمر بیشتر اختلال در حافظه نزدیک هست  اما باز هم جای امیدواری هست

     

     

    برای دوشنبه از کلینیک دندان پزشکم وقت گرفتم دندانم نشون بدم که ببینه دسته گلی که درست کرده چرا قدر عمرش کوتاه بود و شکست .


    یادتون باشه یه دندان پزشک ناوارد من را توی کلینیک شون بیچاره کرد که این دکتر احمت ریئس کلینیک که کلی تعریفش میکردند به دادم رسید از روند کارش  خیلی راضی بودم ولی ظاهرا نتیجه اش خوب نبوده حالا دوشنبه که باربد از مدرسه برسه با هم میریم که ببینم چیکار میکنه ... امیدوارم به راحتی قبول مسئولیت کنه تا کنترل ذهنم میخواد به هم بریزه خاموشی میدم میگم دکتر احمت طلب خیر برات امیدوارم دوشنبه برای تو و من روزی خوبی باشه

     

    راستش سیستم درمانی ایران در مقایسه با کشورهای دیگه چیزی که از دوستان دیگرم در حتی کشورهای ارویایی یا امریکا شنیدم .... ایران با تمام کاستی هاش سیستم درمانی بهتری داره ، درمان خیلی به نسبت این کشورها ارزونتر است . دکترهای ما تشخیص های بهتری دارند
    ما فقط دستگاههای تشخیصی و درمانی پیشرفته مثل این کشورها نداریم چون در تحریم هستیم و الا دکترهامون خیلی بهتر هستند


    صادقانه بخوام بگم هزینه و کیفیت  انرژی و درمان در ایران خیلی بهتره ... ببینید دارم با مقایسه میگم نه اینکه منظورم اینه ایران خوبه و مشکلی نداره ...

     

    این آفت دهانم که خیلی زیاد درد میکنه خلاصه از دهانشویه بگیرید تا ابلیمو و نمک و... مرتب دارم بابتش استفاده میکنم ولی هنوز خوب نشده


    باخبرشدم متاسفانه یکی از همدردانی که صفحه من را در اینستا پیگیری میکنه و بیشتر با عمه عفتم و یکی دیگه از دوستان همدردم فرحناز  در ارتباط هست


      در مطب دکتر رافت که با عمه عفت یک بار بودم  دیدمشون اما باهاشون ارتباط نزدیک ندارم متاستاز زبان شدند و زبانشون قطع عضو کردند
    ما ادمها واقعا قدر سلامتیمون را آنطور که باید بدونیم نمیدونیم ...


    درد زبان که بابت این آفت دهانی  دارم  خیلی به ایشون فکر میکنم که چقدر اذیت شده و چه دردهایی راتحمل کرده و اخرش هم نتیجه اش چقدر براش پرهزینه و پرمشقت شد...


    اول به خودم میگم با وجود اینکه جسم کامل سالمی ندارم و آسیب خورده این بیماری هستم اما باز هم باید قدر سلامتی بقیه اعضای بدنم بیشتر بدونم


    به خودم میگم من واقعا چه نعمت های زیادی دارم که به واسطه آنها میتونم زندگی را تواناتر ، راحت تر پشت سر بگذارم


    یه زخم کوچیک الان چه بلایی به سرم اورده حالا فکر کنید اگر این درد وسیع تر و خطرناک تر بود چی میشد
    واقعا بیایم اگر به کاستی های زندگی و نداشته هامون غر میزنیم منصف باشیم بعد از غرزدنهامون که حقمون هست تموم که شد قشنگ دلمون خالی شد  ... برای چهار تا از داشته هامون هم شکر گذاری کنیم .... من تو بیمارستانها زیاد دیدم که در حسرت یک لحظه سلامتی که شما دارید هستند ، اصلا خودم را بگم یه روزها تو بیمارستان خوردن یک وعده غذای راحت آرزوم بود.... اما به خاطر محدودیت های آن دورانم نمیتونستم .... و همش میگفتم مریم چقدر از این غذاها خوردی ولی مثل یک امر عادی و روزمرگی ازش گذشتی ولی الان حسرت لذت چشیدن غذا و خیال آسوده اش داری
    امیدوارم همیشه سلامت و توانمند باشید .🙏🙏🙏🙏

     

     

    نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 12:31 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • و این منم
    زنی تنها
    در آستانه ی فصلی سرد؛
    در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین،
    و یأس ساده و غمناک آسمان،
    و ناتوانی این دستهای سیمانی،
    زمان گذشت، زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت،
    ساعت چهار بار نواخت،
    امروز روز اول دی ماه است؛
    من راز فصل‌ها را می‌دانم
    و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم.
    👤فروغ فرخزاد

    #مریم_نوشت:
    پی نوشت : و امروز سالروز اخرین روزیست در سال ۹۴ ، حدود شش سال پیش که رحم و تخمدانهایم و .... در جسم صاحب بودم
    و فردا سوم دی تا مدتهای برای این فقدان به سوگ عظیمی نشستم و رنج سوگواری را با ذره ذره وجودم چشیدم .
    یادم می آید ، همچین روزی موقع وداع درحال استحمام جهت آماده شدن برای بستری در بیمارستان با اشک و زاری از اعضای بدنم قدردانی کردم و گفتم سپاسگزارم که به واسطه شما لذت دلچسب مادری چشیدم و با بودنتون چرخه سلامت هورمونهای زنانه ام حالش خوب بود ... ببخشید من را اگر میزبان خوبی برایتان نبودم و فردا باید در سی وسه سالگیم جسمم را ترک کنید .قطعا بدون شما روزهای سخت و دردناکی در پیش خواهم داشت .
    و زمانی که این فقدان رخ داد تا مسیر پذیرش ،جانم به لب آمد که بپذیرم آنچه که از دست رفت برنمیگردد و زندگی با همه بی رحمی ها و نقصانهایش ادامه دارد و دقیقا خود همین زندگی است که تو را تشویق به ادامه و زندگی میکند .

    خواهشا بزرگواری بفرمایید طوری رفتار نکنید که افرادی مثل ما مجبور به خودسانسوری شوند . گاهی همدلی ها مرهم خوبی بر زخم های ماست
    ( جراح خانم دکتر زهره شاهوردی متخصص و جراح سرطانهای زنان بودند)

    ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    نوشته شده در پنجشنبه دوم دی ۱۴۰۰ ساعت 14:54 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • تمام وجودم درد میکنه ، به زور مسکن قوی و دارو یک مقدار الان نسبت به دیشب ارومترم ولی اثرات افزایش تب و لرزم را دارم  قشنگ احساس میکنم ،انگار استخوانهام را خورد کردند  ، دیشب جوری می لرزیرم که تو گرمای هوای آنتالیا   زیر سه تا پتو باز احساس  سرما ی شدید داشتم محمد هم سر کار بود خودم تنها در خونه  بودم  

     روز دوشنبه ۱۸ مرداد قبلش با احساس های ضعف شروع شد دیدم جلوی چشمم سیاهی میره 

    قبل از اینکه به لرز بیفتم یه غذا درست کردم گفتم شب چند لقمه بخورم شاید بی بنیه شدم 

    وقتی داداشم رسید با یه بدبختی و جمع شدن  تو خودم تونستم از تخت جدا بشم  و خودم  به در رسوندم تا تونستم  در را براش باز کنم 

    ممکنه بعضی ها بگند ما کرونا گرفتیم ولی اینجوری درد نداشتم  چطوری تو اینقدر درد داری ؟

    اولا بدن با بدن فرق میکنه  و هر کس یه واکنشی نسبت به بیماری میده 

    بعد من ذخیره استخوانی خوبی به خاطر شیمی درمانی ها و عدم پریود شدن نداره 

    تنها دلخوشیم تو این شرایط اینه که چندین روز بود لگن درد شدید داشتم و احتمال متاستاز را هم  حتی میدادم اما الان میدونم برای همین کرونا بوده 

    خشکی شدید دهان ، بی اشتهایی  مقداری  سوزش گلو درد  ، تعریق خیلی زیاد انگار توی سونا تر نشستم  ، ضعف و بی حالی پنج تا تا دیگه علامت های من هست

    فعلا سرفه ندارم ، و حس چشایی و بویایی را دارم 

    دو سال تمام با وجود انجام مشاوره های حضوری اینقدر  مراقبت از خودم را مدیریت کردم و حسن و باربد بیشتر به خاطر سیستم ایمنی من خیلی زیاد  رعایت کردند تونستم از کرونا قصر در برم آن هم در وضعیت اسفبار کرونا در ایران 

    اما متاسفانه برادرم اصلا رعایت نکرد و مرتب کرونا را منکر میشد به  هر زبانی که فکر کنید ازش خواهش میکردم ملاحظه کنه اما گوش نمیکرد  ، در حد فاجعه رعایت نمیکرد 

    جالبه که دوازده روزه از خونه پام بیرون نگذاشتم  ، یعنی من 

    محمد چند روز بود احساس لرز و بدن درد نه در حد من و ضعف و بی حالی داشت .

    دیشب میگفت کل شب هذیان میگفتی تا خود صبح حسن را صدا میزدی  که خودم یادم نمیاد  میگه حتی گفتی محمد کی آمدی ایران ؟

    گفت اینقدر ناله میکردی تا صبح چند بار امدم ماساژت دادم که بتونی بخوابی  فقط صبح دیدم روی پوست پام زخم و کنده شده و سوز میده پاهام  میدونم از درد خیلی به هم فشار دادم

    دیشب خودش امد حالم دید ترسید فکر کنید با چه وضعی کشون کشون  دمپایی پلاستیکی مردانه و ماشین گرفت رسوندم بیمارستان 

    بیمارستان خیلی شلوغ بود ولی چون حالم خیلی بد بود من را روی تخت گذاشتند و زودتر آزمایشم انجام دادن تازه زودتر انجام دادند سه ساعتی طول کشید فکر کنم بیماری اینجا هم داره رشد میکنه 

    پس این واکسن ها چه غلطی میکنند ؟ این چه کوفتی بود سر دنیا آمد 

    صبح محمد بیرون بود زنگ زدند سریع برو خونه و تا ۱۴ روز قرنطینه باشید یک لیست از جریمه های سنگین و حتی حبس در صورت خروج از خونه مکتوب بهمون اعلام کردند  و شماره کیملیک محمد را گرفتند گفتند حسابی تحت کنترل پلیس هستید یه وقت هوس خروج از خونه را نکنید 

    محمد تست کرونا نداده اجازه خروج هم نداره یه شماره دادند گفتند علامت هاتون بیشتر شد یا محمد حالش بدتر شد باهامون  تماس بگیرید  جالبه از ظهر یک بند محمد زنگ میزنه یا مشغوله آزاد هم میشه بعد چند تا بوق قطع میکنند اینها هم بدتر ایران 

    جالبه دیشب محمد اول زنگ میزنه اروژانس و حال و علامت های من را توضیح میده میگه ارژانس نمیاد خودتون با تاکسی باید برید 

    اینجا هزینه های تاکسیشون هم خیلی زیاد هست 

    خب اون راننده تاکسی بخت برگشته چه گناهی کرده که ما را باید  تا بیمارستان ببره 

    مسافرهای بعدی راننده تاکسی  چه گناهی گردند که باید جای  ما که ناقلیم  بشینند  نه اون سخت گیری نه به این رفتار اینها هم رد دادند 

    حتی بیمارستان دولتی زنی که وقت ویزیت دکتر میداد یه خانم روس بود جلوی ما بود و شرایط مشابه داشت چونه میزد من بیمه هم دارم گفت ببین  اجرتی آزاد باید بدی اگر نمیدی بهت وقت نمیدم  وقتمون را نگیر مریض ها منتظرند

    خوب هزینه اش هم زیاد بود شاید واقعا تو این درد بی درمان کسی پول این ویزیت و چکاپ نداشت خب اگر اون انجام نده کسی هم کاری نمیاد سراغش بهش گیر بده میتونه بره تو جامعه یک عالمه را بیمار کنه 

    واقعا کجای دنیا ادم بتونه بره که  شاید این مسائل درد اور نباشه 

    همینه که کرونا توی  بعضی از کشورهای پیشرفته  به صفر رسیده اما هنوز خیلی از کشور ها داغونند

    دوستان من  تمام توصیه های مراقبتی و گیاهی تغذیه ای این بیماری را میدونم اما مسئله اینجاست که چون اول هر دومون مریضیم و دوم  اینکه برادرم تو این رسیدگی  خیلی دست و پا دار نیست  البته دست و پا شکسته یه تلاشی میکنه 

    از طرفی هم با وجود اینکه اون حالش خیلی از من بهتره یه کوچولو ظهر دردم کمتر شد به هر زحمتی بود بلند شدم اروم اروم جمع جور کردم و ظرفها را شستم به خود محمد رسیدگی کردم 

    بهش گفتم ببین ما الان با محدودیت زیادی روبه رو هستیم تو کشور غریبیم  این بیماری هم حالت سینوسی داره هر وقت یه ذره حال هر کدوممون بهتر بود به آن یکی برسه 

    تو خونه هم خیلی نیاز به خرید داشتیم محمد  به همسایه اش ( مدیر ساختمونشون ) زنگ گفت  خانمه لطف کرد امد پول را دم درب برداشت  بعد  برامون خرید کرد باید مرغ را بشورم و بسته بندی کنم الان اصلا توان ندارم ولی خب بالاخره جمع و جورش میکنم 

    متاسفانه حسن و باربد هم خیلی نگران شدند و آنها هم شرایطشون سخت هست بهشون حق میدم دور از جون جاهامون عوض میشد من اصلا طاقتش نداشتم میمردم 

    حالا محمد  همش هم راه میره شوخی میکنه  و مسخره بازی میگه ممکنه بمیری ، تا هوشیاری  یه برگه بنویس من را وارث اموالت کن 

    بعد میگه کسی هم اینجا از کرونا مرد هزینه اش خیلی خیلی زیاد  دیگه به ایران نمیفرستند همین جا شهرداری میاد با کلاس با تابوت میبره قبرستون خوشکلشون همون جا دفنت میکنه .... بعد چه مردن شیکی مقبره خواهرمون در ترکیه شهر آنتالیاست 

    گفتم من مردم برام فرق نمیکه تو دریا بندازم ، بسوزننم ، با تابوت خاکم کنند چون این کالبد جسمانی چه فایده ایی داره .. اصلش آن عروج متعالی است .

    خواهشا کاری که برادر من با من کرد ،و برادر تیفانی با پدر و مادرش کرد، نکنید ، دنیا زمانی  زیباست که روی چرخه مسئولیت ها مون مقید باشیم 

    تنها کاری که الان جز قرنطینه برام کردند یه بسته قرص دادند گفتند روز اول صبح هشت بخورم هشت تا شب بخورم از فردا تا پنج روز سه تا  باید بخورم

    محبت میکنید برای از سر گذروندن این روزها برام دعا کنید .

     

     روز سوم بیماری  کرونا چهارشنبه ۲۰ مرداد دیشب هشت عدد قرصم خوردم (داروی فاویپراویر)  امروز  هم صبح سه تا شب چهارتا باید بخورم الان صبحه  با کوفتگی خیلی شدید از خواب بیدار شدم دیشب مجدد تب و لرز کردم  لباسم به حدی  صبح خیس بود که انگار از تشت اب درش اورده بودم متکا و ملاحفه ام و پتوم  همینطور ، اب بدن  خیلی تو این بیماری دفع میشه  الان پشت کمرم درد تازه است  که  امروز اضافه شده  محمد میگفت دیشب هم هذیان میگفتی و حسن را صدا میزدی  و میگفتی حسن خیلی سردمه  حسن عزیزم به شدت نگرانه و میگه این اتفاق با این شرایط از کابوس هام و ترس هام بود که الان رخ داد میگه از استرس و نگرانی دچار معده دردهای شدید  شدم 

    نکته جالب اینکه به گفته محمد  دو شبی که پشت سر گذاشتم  توی هذیانهای شبانه ام مرتب حسن ، یک بند صدا میزدم و عین دو شب خودم خواب میبینم که رفتم خونه فریبا دوستم  و کنار هم حال و احساس خوبی دارم 

    به هر حال خواب ضمیر ناخودآگاهه ادم و من چون تو این شرایط کسی نیست بهم کمک کنه اینها چون حسن و فریبا دو نفر جز ادمهای امن زندگی من هستند این تجربه اتفاق میفته و تکرار میشه

    اصلا حالش و توانش  ندارم  احساس ضعفم  بیشتر شده و دهنم مثل کویر خشکه  اما هر طوری شده میخوام یه غذایی  برای ناهارمون آماده کنم یکم اب میوه طبیعی درست کنم ، چند تیکه ظرف های دیشب بشورم  فکر کنم اگر به تغذیه نرسم حتما از کم آبی و ضعف از پا در میام ...خدایا بر توان و طاقت ما بیفزا  از تمامی دوستان عزیزم که با پیامهاشون به من دلگرمی دادند سپاسگزارم بودنتون را یک دنیا قدر دانم ❤🙏

    عشق نوشت : حسن تماس گرفت حالم را بپرسه میگه باربد از لحظه ای که متوجه کرونات شده اصرار و پافشاری میکنه برام بلیط بگیر برم ترکیه به مامانم کمک کنم بهش گفتم نمیشه خودت هم مریض میشی گفته مشکلی نیست اون الان به کمک من بیشتر احتیاج داره باید به دادش برسم بدن من طاقتش  زیاده مریض هم بشم دوره اش طی میشه ولی مامی بدون ما با شرایط جسمیش براش  این دوران خیلی سخت میگذره   ... شما بگید اخه من برای این مرد قشنگ باغیرتم نمیرم ❤😘🥰

     

    روز چهارم  بیماری کرونا پنج شنبه ۲۱ مرداد

    سخته نوشتن ، همه چیز مبهمه و من هوشیاری و تمرکز کافی ندارم 

    هر چیزی اشک من را سرازیز میکنه ، پر از بغض و دلتنگیمممم 

    جان در بدن نیست  انگار  همه چیز نفس های اخرش است .

    خوب نیستم ، خوب نیستم

     

    روز پنجم بیماری کرونا جمعه ۲۲ مرداد :

    صبح که  به سختی چشم باز میکنی  و مثل روزهای قبل انگار شیر آب را روی لباست باز کردند . دستهات را نگاه میکنی به حدی تعریق کرده انگار یک شبانه روز این دست در سطل ابی خیسانده شده تجربه نو و عجیبیست

    امروز به حدی ناخوش و افتاده حال و رنگ پریده شدم در تماس تصویری موجب نگرانی شدید خانواده شد با اصرار  به  برادرم مکرر از ش  خواستند که من به بیمارستان  منتقل بشم  مادرم مرتب پشت هم تماس میگرفت عمه ها از طرفی برادرم امین همه خواستند که من به بیمارستان  برم.

    اخرش رفتم بیمارستان 

    خانم دکتر بعد از دوساعت ویزیت کرد و گفت تجربه کردن این علامتها طبیعیست اگر تا پنج روز دیگه تب و لرز قطع نشد باید به بیمارستان مراجع کنی

    برای یک ماه قرص آسپرین داد... گفت چون در ناحیه شکمت جراحی داشتی ، یک قرص ضد درد و یک قرص معده داد

    چه بیماری زشت و بی رحمیست 

    روز ششم بیماری کرونا شنبه ۲۳ مرداد:

    صبح که  به سختی چشم باز میکنی  و مثل روزهای قبل انگار شیر آب را روی لباست باز کردند . دستهات را نگاه میکنی به حدی تعریق کرده انگار یک شبانه روز این دست در سطل ابی خیسانده شده تجربه نو و عجیبیست

    دست و پنجه نرم کردن با عورض کرونا سر جایش هست امروز روز اخر مصرف  (داروی فاویپراویر) است ....خدایا شفا با تو 

    جانمان و روانمون درد داره

    امیدوارم این بیماری طبق گفته خانم دکتر دیشب به همین روزها ختم بشه و داستان درگیری ریه مطرح نباشه  چون در این کشور غریب برم  چالش  بسیار سختی  میشه 

    دلگرمی و اطلاعاتی که دوستان به من میدن موجب قوتم است :.

    زینب ، نغمه ، افسانه ، فریبا  و... دلسوزانه علامتها را با من روزانه چک میکنند داشتنشون گنجی با ارزش هست .

     

    روز هفتم بیماری کرونا یکشنه ۲۴ مرداد:

    از بس تهوع آزار دهنده ایی است حس میکنم با وجود تجربه شیمی درمانی ،تجربه به این سختی و مشابه نداشتم  وقتی ظهر مایع به شدت تلخ رنگی را بالا اوردم حس کردم در سرویس بهداشتی دیگه نمیتونم کمرم را بلند کنم .... چقدر بیماری بی رحمی حتی در آن حال کسی نیست چند تا ضربه پشت کمرت بزنه یا ماساژت بده  

    هر بیماری نیاز به بیمار نوازی و همراهی داره که وقتی ادم مبتلا به کرونا میشه خودش هست و خودش 

    و من که در کشور خودم هم نیستم 

    چقدر امروز دلواپس  آمدن باربد و انتقال ویروس بودم افسانه از کانادا که کل خانواده اش مبتلا شده بودند  به من دلگرمی داد که بعد از چهارده روز امکان سرایت وجود ندارد حتی ممکن است تا یک ماه آزمایش مثبت شود اما قدرت سرایت بعد از چهارده روز میرورد

    ( افتخار میکنم به خودم با همه محدودیت هام چهار تایم مشاوره انجام دادم بدون مدیریت امکان پذیر نبود . رضایت بخش صورت گرفت دلم میخواد زودتر به زندگی عادی برگردم ) 

    روز هشتم بیماریکرونادوشنیه ۲۵مرداد: 

    هشت روز نفس گیر ، تهوع و بی حالی و احساس بد نسبت به اکثر مواد غذایی ، الخصوص خوراکی ها و نوشیدنی های شیرین بی رغبتی به خوردن ندارم ..... احساس کردم امروز حس چشایی که کامل از بین رفته بود حدود پنج درصدش برگشته  .. حس میکنم میزان تمرکز و هوشیاریم مقداری بهتر شده .کلافگی و اعصاب نا آرام را وقتی پیگیر شدم به من گفته شد این بیماری برای یه عده روی ریه و قلب و برای عده دیگر روی مغز اثر میگذاره چون اعصاب مرکزی را درگیر میکنه

    خدایا تو خودت ما را شفا بده دردیست جانفرسا 🙏🙏😭

    چقدر فضای خونه دلگیر و سنگینه این حال سنگین دور از سلیقه و انتخاب منه ... این روزها بگذر و تموم بشه

    (باز هم آفرین به خودم که سه تایم مشاوره را به نحو احسنت مدیریت کردم خسته شدم و انجامشون در این شرایط برام دشوار بوداما تمام فعالیت ها به من نوید خوب شدن را میدهند و در کنارش برای تامین یک  سری هزینه ها و برنامه ها من بهتر است مشغول باشم ... خوشحالم از پسش برآمدم) 

     

    روز نهم بیماری کرونا سه شنیه ۲۶ مرداد :

    محنوس بودن واقعا برازنده کروناست بسیار عجیب و غیر قابل پیش بینی است ... دیشب لرز و تعریق داشتم اما نه به شدت شبهای پیشین صبح هم حس میکردم سطح هوشیاریم مساعد تر هست اما از ظهر  تهوع و استفراغ زمین گیری گریبانگیرم شده غذا که نمیتونم بخورم اب را که میخورم بالا میارم . سلامتی گنج بزرگیست

    روز دهم بیماری کرونا چهارشنبه ۲۷ مرداد :

    امروز صبح اداره مهاجرت وقت راندو یا مصاحبه داشتم اما به خاطر قرنطینه بودن این مصاحبه صورت نمیگیره...  تهوع و بی اشتهایی و ضعف سخت ترین علائمی است که هم کنون تجربه میکنم

    تونستم چهار تایم مشاوره را انجام بدممم خیلیییییییییی سخت بود 

    اما همه چی را مدیریت کردم انجامش دادم ... پایان مشاوره ها حالم یک مقدار بیشتر بد شد.  چقدر خوبه که تسلیم نمیشوم و ادامه میدم شاید برای خودم هم باور کردنی نباشه که از پس مشاوره هام بر آمدم ...

    روز یازدهم بیماری کرونا پنج شنبه ۲۸ مرداد :

    امروز ، روز زندگی منه ، روز شکوهمندی برای  من و حسن .. باربد عزیزم شانزده ساله میشه ، به مناسبت تولد باربدم کمتر امروز غر کرونایی میزنم ...در کل وضعیت  شرایط مثل دو روز پیش هست .و بزرگترین معضل آزار دهنده حالتهای تهوع است .....

    او جان من است باربدم تولدت دنیا دنیا مبارک

     

    روز دوازدهم بیماری کرونا جمعه ۲۹ مرداد :

    امروز یک مقدار  زیادی کارهای آشپزخونه  را انجام دادم ...   تونستم یک تایم مشاوره سر  ظهر انجام بدم عصر که شد یه مقدلر خیلی کمی  در حد دو قاشق ناهار خیر سرم خوردم که بعد حالم بد شد و کلی بالا اوردم و چشم هام قرمز شده و احساس میکنم در بدنم جان نیست  

    کرونا خیلی مزخرفی ادم تکلیفش باهات مشخص نیست 

     

    روز سیزرهم بیماری کرونا شنبه ۳۰ مرداد :

    امروز پر از بغض و دلتنگی بودم انگار  یک سنگ روی قلبم گذاشته بودند 

    چقدر  گریه کردم ... جمله های قوی باش ، تو خودت روانشناس هستی مزخرف ترین و بی درک ترین جمله های غیر همدلانه است که ممکنه تو این فضا بشنوم کاش ادمها بفهمند که انسان با هر موقعیت و شخصیتی گاهی خسته میشه و دنیا براش یه قفس تنگ میشه ...درد دارم 

    خدایا کمکم کن تو بهتر از هر کس میدونی که من چه لحظه های سخت و دردناکی را پشت سر میگذارم خودت میدونی که جر تو پناهی ندارم 

    میدونی الان بزرگترین درد من کرونا نیست . شرایطی که به اجبار داخلش هستم و برای رها شدن از این شرایط لحظه شماری میکنم 

    تنها کاری که برای رهایی از این وضعیت خفگی و دلتتگی در لحظه  به نظرم امد این بود که بلند شدم خونه را با شوینده شستم تی کشیدم و مشغول درست کردن ماکارونی شدم ‌.. کلا کار کردم بلکه با کار کردن کمی خودم را سر و بی خیال کنم 

    خدایا من بغل میخوام ، شانه هات میخوام که روش زار بزنم تو نوازشم کنی و بگی  حتما درست میشه

    روز چهاردهم بیماری کرونا یکشنبه ۳۱ مرداد:

    امروز از به نسبت این چند وقته اشتهام بهتر بود ولی چیزی که امروز آزارم میداد این بود که انگار تو گلوم گرد و خاک نشسته ، نفسم خیلی راحت نبود و کتفم حالت کوفتگی زیاد داشت و درد میکرد .برای اینکه کلا از این وضعیت کلافه هستم بیشتر خودم با انجام کارهای خونه مشغول کردم میدونم هر چه بیشتر استراحت کنم بهتر است اما این شرایط مبحوس و محدود بودن برام تجربه خوبی نیست 

    شهناز جون خانم پسر عمه ام پزشکه پیام داد که مراقبت بعد دوران کرونا به خاطر آسیب که به بدن خورده  کار سنگین نکن ، پروتئین بخور  گفتم من اینقدر کار و مسائل دارم اصلا فرصت برای استراحت ندارم تازه باید بدو بدوهام شروع کنم 

     

    روز پانزدهم بیماری کرونا  دوشنبه ۱ شهریور:

    امروز بعد از حدود سی روز از خونه خاج شدم که برم دنبال کارها و برنامه های عقب افتاده ...حس آزادی خروج از خونه شیرین  بود 

    گرمای هوای این فصل  آنتالیا خستگی کرونایی ضعف عمومی انجام کارها را خیلی سخت کرد.... بالاخره این روزها هم درست میشه ...

     

     

    نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 23:9 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  •  

     

    در  این ماه بهمن پشت هم خیلی از داشته ها و تعلقاتم از دست دادم چیزهای که بعد در موردشون براتون میگم یکی از آن موارد فوت دکتر جهانگیر رافت بود🖤🖤🖤🖤😭😭😭
    شب دوازده بهمن ۹۹  از طریق یک منبع موثق  جز اولین افراد بودم که متوجه شدم دکتر جهانگیر رافت پزشک آنکلوژم همان پزشکی که من را شیمی درمانی کرد دار فانی را وداع گفته  در عرض سه هفته دچار سرطان پیشرفته خون میشه و در نهایت  در سن ۷۸ سالگی بیماری از پا درش میاره عین این سه هفته در یک اتاق مجهز  بیمارستان مهراد بستری بوده بیمارستانی که یکی از سهام داران اصلیش و  بخش شیمی درمانیش متعلق به خودش بود
    و سالها پیش دکتر رافت  دخترش را هم بابت همین سرطان خون از دست داده بود  . خیلی ها با تعجب میگفتند چطور خود این پزشک سرطان بود و این همه سالها در این حوزه به عنوان پزشک تاپ کار میکرد  از این بیماری از دست رفت . یا چطور خودش متوجه بیماریش نشد ؟
    به نظرم این دو پرسش از آگاهی کم میاد اصلا ربطی نداره
    گاهی روند بیماری از آغاز تا پایان اینقدر سریع اتفاق میفته که بابت تشخیص زمان و مجالی باقی نمیمونه من نمونه زیادی از پزشکان سراغ دارم که به همون دردی گرفتار شدند که تخصص آن را داشتند بعدش هم بیماری که در بدن فعال میشه
    که دیگه نگاه نمیکنه شما شغلت چیه درس چه خوندنی  ؟ بچه بالا شهری یا پایین شهر
    قطعا اگر شرایط و روند بیماری به گونه ای باشه که بشه تشخیص داد این عزیزان هم متوجه میشند و خودشون را نجات میدادن حتما سرعت بیماری از دانش اینها شتابش بیشتره
    حالا جالبه صبحش با دوستم سمیه   راجب وقت بعدیمون صحبت میکردیم که هماهنگ کنیم در یک روز مطب باشیم شبش این خبر را شنیدم حقیقت هنگ کردم از که این روزها اینقدر پشت هم شاهد اتفاقات جور وا جور بودم هنوز قبلی را درک و هضم نکردم با اتفاق تازه دیگری روبه رو میشدم
    یه بیمار کانسر این قسمت حرف من را خوب درک میکنه که پزشک آنکولوژی که باهاش درمان میکنی و تو را شیمی درمانی میکنه امکان جابه جاییش تقریبا غیر ممکنه چون اصولا یه آنکلوژ  به خاطر مسئولیت های سنگین درمانی  که بیمارش داره آنکولوژ دیگر آن  را قبول نمیکنه و این خبر یه سردرگمی و نگرانی برای بیماران دیگر ایجاد میکنه
    دکتر رافت پزشکی بود که به خاطر اخلاق خاصش و غیر انعطاف بودنش با بیمار و هنچنین  بداخلاق بودنش نقد زیادی بهش وارد بود من خودم هیچ وقت باهاش به تنش ومسئله نخوردم چون حساسیت هاش میشناختم  البته صادقانه بگم  جلسات ویزیتش را هم  خیلی از سوالهام را هم ازش نمیپرسیدم چون از سوالت بیمارانش کلافه و عصبی میشد
    حوصله ریکشن هاش نداشتم  چون خودش فکر میکرد هر آنچه که لازمه انجام میده دیگه نیاز حرفهای بیمار نمیدید درصورتی که بیمار کانسر خیلی نیاز به درک و همدلی عمیق تری از پزشکش داره وایشون تو این مورد ضعف داشتم اما منصفانه است بگم پزشک باهوشی بود و پروتکل های درمانیش خوب بود
    با همه این تفاسیر من از شنیدن خبر درگذشتش خیلی زیاد متاثر شدم و دلم گرفت .فکر نمیکردم به این زودی ها از دستش بدم  اکثر همدردها  با شنیدن خبر فوتش اولین چیری که گفتند که حالا باید چیکار کنیم پیش کی بریم
    این پرسش حقشون بود ، اما واقعیت این سوال دغدغه من نبود چون به خودم گفتم بالاخره یه دکتری خواهد بود که ما بریم پیشش و حس مثبتی از لحاظ انسانی برام نداشت که با شنیدن این خبر تلخ اولین فکرم  این موضوع باشه
    همین چیزهاست که میبینم من را از دنیای ادمها میترسونه
    که چرا بحث نفعمون بیاد وسط همه چیز را اینقدر سریع زیر پا میگذاریم و فراموش میکنیم‌
    و دقیقا تجربیات زندگی همیشه این موضوع را برام ثابت کرده که بیشتر ادمها وقتی پای منفعتشون باشه حتی اصول اخلاقی و انسانی را هم زیر پا میگذارند حالا این موارد جای خود دارد
    من بیشتر به این فکر کردم که دکتر رافت هم که باشی صاحب جلال و جبروت هم که باشی غرق مال و ثروت هم باشی یک روز باید از این دنیا عبور کنی و بری و اینجا کلیدت خاموش میشه ...واقعا حیفه که بشینیم بابت ناکامی ها و شکست های این دنیا افسوس و غصه بخوریم بزرگترین دستاورد هم که داشته باشی یک روز اینجا باید بزاری بری
    منظورم این نیست که پوچ و بی انگیزه بشیم اتفاقا تا میتونیم وقتمون مفید و باارزش پر کنیم اما حرص و جوش این دنیای فانی را نخوریم ما متعلق دائمی هیچ چیزی در این دنیا نیستم
    به هرحال روح دکتر رافت هم شاد و قرین رحمت الهی باد
    اخرین خبر همین امروز عمه عفتم که تلفنی پیگیر پرونده پزشکیش شده بهش گفتند تا اخر اسفند فرصت دارید پرونده هاتون بیان از ما تحویل بگیرید ما نه پزشک جایگزین داریم نه پزشک معرفی میکنیم بعد از اسفند هم مطب برای همیشه تعطیل و بسته میشه .... و از همه مهمتر اینکه دکتر رافت پرونده هاش با علائم اختصاری و رمزی خودش مینوشت و هیچ کس جز خودش نمیتونه اون علامت ها را متوجه بشه
    یک جورهایی اطلاعات رمزی  پرونده به درد پزشک دیگه نمیخوره
    بابا رافت خودمونیم این کارت هم جالب نبود ...
    یک جور شنیدن این شرایط ناراحت کننده و غریبانه است
    ما چه ناراحت بشیم چه حس غریبانه بهمون دست بده واقعیت زندگیه که میخواد به ما بگه به هیچ چیزی در این دنیا وابسته نباش که مال تو نیست  ..و به جای غصه مسائل دنیوی ارزش های زندگیت را در جایی دیگر جستجو کن که قطعا اونجا جایی جز درون خودت و افزایش  آگاهی هات از درک هستی نیست . ...

    با خودم یاداور شدم مریم حتما این از دست دادنهای تعلقاتت درس و پیامی ارزشمند داره به جای حسرت هوشیار باش ببین درسی که باید بگیری چی هست .

    نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 23:38 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []