یه مدت نبودم، امروز از خودم خبر میدم
سلام به همه شما که اینجا هستید،
یه مدت بود که خبری از خودم ندادم،
دلیل فعال نبودن این روزهام اینه که خیلی سخت مریض شدم… انفلوانزا گرفتم و دچار نفستنگی شدید شدم.
احساس خستگی دارم و دایم بخور کنارم روشنه بلکه به روند تنفسم کمک کنه… دو هفته است حالم همینه.
زخم جراحی و روزهای سخت
تو این حال، بابت زخم جراحیم که بیش از یک ساله بهبود پیدا نکرده و روزی دوبار حسن پانسمانش عوض میکرد، احساس کردم بدتر شده…
دیروز جراحم ویزیتم کرد و تصمیم گرفت شنبه تو بخش سرپایی زخم رو جراحی مجدد کنه و بخیه بزنه.
بهش گفتم حالم خوب نیست، نمیشه صبر کنیم بهتر بشم، اما گفت نه، وضعیت زخم طوریه که باید هر چه سریعتر انجام بشه، چون سیستم ایمنی بدنم پایینِ و زخم خودش ترمیم نمیکنه.
گفت چون قبلاً یک بار این کار انجام شده و تو عمق باید بخیه بزنه. با وجود بیحسی که تزریق میکنن، تجربه قبلیم جوری بود که زیر دست دکتر ضعف کردم…
الان با این حالم نمیدونم شنبه چطور میتونم این بخیه زدن را تاب بیارم.
شما چطورید؟ امیدوارم در سلامت جسم و روان باشید و ساز زندگیتون کوک باشه.
با خودم فکر میکنم، کدوم ساعت و کجای این جهان آدم با وجود مشقتهاش میتونه آرام بگیره…
بهترین سالهای زندگیم و عمرم درگیر بیماری سخت گذشت، جایی که باید رویاهام را برداشت میکردم، به تقلا برای زنده ماندن گذشت… طوری که هنوز بعد سالها امتداد و عواقبش با من هست.
با وجود تلخی سرنوشت، از خودم و تلاشم و دست آوردهایم با این همه موانع و محدودیتها راضیام…
فرا تر از توانم زندگی را از همه جوانب بر خودم و نقش مادری و همسریم کم نگذاشتم و هیچ لحظهای از زندگی را متوقف نکردم.
میدونم اگر این بحران در زندگیم رخ نمیداد، چقدر برداشتهای بهتری از پتانسیل خودم میکردم… و الان به چیزهایی عظیمی رسیده بودم که موجبات آسایش و رفاهم بود.
اما لزوماً نه آرامش… چرا آرامش نه؟ چون آرامش یک پدیده درونیه و باید از عمق درون پیداش کرد.
خیلیها را دیدم که با تلاششون به داشتههای بزرگی رسیدند، اما هیچکدوم از آن داشتهها زورش به شادمانی و رضایت از زندگیشان نرسید.
به موجب تجربه این بیماری در من، انقلابی از درک حقیقتها رخ داد…
و صلح امروز با خودم را مدیون این مسیرم، شاید بسیار سخت و جانفرسا، ولی آموزنده و تحولآفرین.
و پرده افتادن واقعیت هام چه تلخ چه شیرین را تونستم با تجربه این مسیر پیدا کنم .
شاید سختیهای زندگی همیشه با ما راه بروند، اما آن چیزی که در نهایت ما را میسازه ، نه زخمیست که روی بدن میمونه، بلکه زخمیست که ذهن و روحمون آن را میفهمه و آرامآرام معنا میکنه.
گاهی فکر میکنم شاید همین مسیر تلخ، همین روزهایی که پای بخور نشستم و از شدت تنگی نفس به خودم گفتم: «دیگه نمیکشم»، باز مثل گذشته همان روزهاییه که در سکوت خودش قرار من را ورز بده و من را به شکلی دیگر بسازه .
انگار زندگی گاهی یک آزمون دیدنه ؛ اینکه وسط درد، آدم چشمش را باز کند و خودش را واضحتر ببینه.
تجربه بیماری برای من فقط یک رنج بدنی نبود؛ یک جور شفافسازی بود.
انگار همه چیزهایی که سالها با خودم حمل میکردم—باورها، ترسها، وابستگیها و حتی رویاهایی که شاید زیادی بزرگشان کرده بودم ،زیر نور این بحران شکل واقعی گرفتند.
فهمیدم که بدن میتونه بشکند، زندگی میتونه سخت و حتی متوقف بشه، اما چیزی که میمونه روحیهای هست که تو انتخاب میکنی؛ انتخاب میکنی ادامه بدهی، انتخاب میکنی از نو معنا پیدا کنی.
گاهی از خودم میپرسم آیا اگر این سختی نبود، من همین آدم امروزی بودم؟ شاید نه. و حتما خیلی چیزهای را که امروز به درکشون رسیدم ،درکی ازش نداشتم .
شاید بخش عمق لذتها و معنای آرامش را اینطور حس نمیکردم.
چون آدم وقتی همهچیز سر جایش هست، قدرش را انگار نمیفهمه؛ قدر نفس راحت کشیدن را، قدر بدنی که بیصدا کار میکنه، قدر روزهایی که درد تو را از پا نمیاندازد.
اما امروز با همه این رنجها، یک جور صلح در من ریشه کرده؛ صلحی آرام، بیسر و صدا، مثل نسیمی که از دور میوزه و فقط خودت میفهمیش.
فهمیدم آرامش را نمیشود جایی بیرون از خودم پیدا کنم. نه در سلامت کامل، نه در رفاه، نه در آرزوهای برآورده شده.
آرامش جایی هست که میپذیری، جایی که میفهمی ادامه دادن حتی وقتی سخت هست، خودش یک نوع پیروزییه.
شاید به واسطه بیماری زندگی من پر از محدودیت بوده، پر از زخم، پر از وقفه.
اما حقیقتی که امروز در آن استوارم
اینه که : من ادامه دادم. ایستادم. زندگی را حتی زمانی که از من میگریخت، دوباره به دستهایم ، قلبم و ذهنم برگردوندم .
و شاید همین کافی باشه.
شاید همین، معنای واقعی زندگی کردن هست؛ ادامه دادن بیصدا، بدون تماشاگر فیک ، اما عمیق و واقعی صاف و پوست کنده ... به جلو میرم.

