درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

در جریانید که ضعف، بی‌حالی، دردهای گوارشی و تنگی نفس، بخشی از روزمرگی من شده بودن. حس می‌کردم بدنم داره چراغ خاموش پیش می‌ره، بدون اینکه بفهمم دقیقاً چه خبره. ولی حالا که نتایج آزمایش‌هام اومده، یه بخش بزرگی از این ابهام روشن شده...

فاکتورهای مهم خونیم، حتی مارکرهای تومور، همه‌چی عالی بود. فقط یه کم‌خونی و کمبود ویتامین B12 دارم؛ که خودش می‌تونه دلیل خیلی از این بی‌حالی‌ها باشه.

نتیجه‌ی سونوگرافی؟

عالی‌تر از چیزی که انتظار داشتم.

کبد حتی در حد گرید ۱ هم چرب نبود. اون صفرا که قبلاً یادتون باشه سنگ داشت، حالا هیچ مشکلی نداشت.

همیشه سونو رو پیش خانم دکتری انجام می‌دم که خیلی بادقت، با وسواس و مسئولیت‌پذیری بررسی می‌کنه. این‌بار هم مثل همیشه، با دقت همه چی رو بررسی کرد و بعد گفت:

"با اون سابقه‌ای که داشتی، واقعاً شگفت‌انگیزه که الان همه چیز اینقدر خوبه..."

اما من هنوز درگیر دردهای شکمی بودم. بهش گفتم:

"دیشب از شدت درد، تا هوا روشن شد نتونستم حتی یه ساعت بخوابم."

اونم گفت چیزی که خودم می‌دونستم، ولی از زبون یه پزشک شنیدنش اثر دیگه‌ای داشت:

"اون ناحیه بعد از جراحی‌ها خیلی آسیب‌پذیر شده. فتق‌هایی که ایجاد شده، خودشون منشأ دردن. این دردها، بخشی از زندگی تو هست چاره ایی نیست ..."

در مورد ضعف‌هام هم، جالب بود که همون حرفی رو زد که دکتر کیانی نژاد گفته بود:

"الان همه‌مون همینیم... یه جور بی‌جونیِ جمعی. انگار دوره‌ی فرسودگی بی‌صداست."

وقتی از اتاق اومدم بیرون، حسن با استرس منتظرم بود.

پرسید:

"چی شد؟"

گفتم:

"همه‌چی خوب بود."

انگار یه نفس حبس‌شده از ته وجودش آزاد شد. چشم‌هاش براق شد... پر اشک.

با بغض گفت:

"یعنی کبدت هم خوبه؟"

گفتم:

"به خدا همه‌چی خوبه."

بغضش رو قورت داد. گفتم:

"چی شده عزیزم؟"

جواب داد:

"خیلی نگران بودم. وقتی حالت رو می‌دیدم، با خودم می‌گفتم نکنه این دردها نشونه‌ی یه مشکل جدیه..."

می‌دونستم بخشی از نگرانی‌ش ریشه در ماجرای «راما» داره. اینکه نکنه تاریخ داره دوباره برای ما تکرار می‌شه.

با لبخند لپش رو کشیدم و گفتم:

"من به خاطر برق چشمات، قول می‌دم که هرچقدر سخت باشه... نمیمیرم، زندگی می‌کنم."

آلبر کامو یه جمله‌ی تکان‌دهنده داره که این روزا هر لحظه باهاش زندگی می‌کنم:

> "در نهایت، انسان برای زندگی کردن شجاعت بیشتری نیاز دارد تا برای کشتن خود."

حالا نوبت توئه ، بگو تو برای کی یا چی زندگی می‌کنی؟ برای کی نمی‌میری و سختی‌ها رو به جون می‌خری؟

اگه من بی‌سانسور می‌نویسم، برای اینه که شاید یکی دیگه هم، اون وسط‌ها نفسش بند اومده باشه... و با دیدن برق چشم یکی از عزیزاش، یهو دوباره بخواد بلند شه.

حقیقت اینه که این مدت خیلی خسته بودم.

بیشتر از اون چیزی که نشون می‌دادم.

انگار «حس زندگی» تو وجودم رفته بود روی حالت کم‌نور.

ولی من و حسن تو خلوت‌هامون باهم زیاد حرف زدیم. همدلی کردیم. تاب آوردیم. ولی درد، خستگی، بی‌رمقی… همشون تو من قوی بودن.

تا اینکه دیروز… اون برق چشم حسن، اون سکوت آمیخته با اشک، یه جایی از قلب منو روشن کرد.

یه حسی گفت:

تو باید زندگی کنی. با کیفیت، به خاطر حسن و باربد که تمام این مسیر همراهت جلو امدن

برای اونایی که دوستشون داری. برای خودت. برای آینده‌ای که هنوز نیومده.

همین شد که دیشب، کوهی از مکمل‌های ویتامین خریدم. برای خودم. برای حسن.

بدن خسته‌م رو تحویل گرفتم تا دوباره جون بدم بهش.

راستش…

حتی دیشب هم درد داشتم. هم تنگی نفس. هم بیداری تا خود صبح.

ولی فرقش این بود:

این‌بار معنیِ درد رو فهمیده بودم. تحملش معنا داشت.

✨ اگه تا اینجا خوندی، بدون که این نوشته فقط شرح حال یه آدم نیست.

دعوتی‌ست برای دوباره ایستادن.

برای زندگی کردن، نه فقط زنده موندن.

🕊️ به قول آلبر کامو، زنده موندن شاید غریزی باشه…

ولی «زندگی کردن» شجاعت می‌خواد.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:55 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • چند روزه اصلاً حال جسمیم خوب نیست. مدام درد دارم و حالت تهوع. بخشی از آزمایش‌هام رو انجام دادم، بخشی دیگه‌ش هم مونده که باید برم انجام بدم.

    دیشب دردهام اون‌قدر شدید شد که وسط فیلمی که با حسن گذاشته بودیم ببینیم، ازش خواستم فیلم رو قطع کنه، چراغ اتاقم رو خاموش کنه و اجازه بده تنها بمونم، شاید بتونم یه کم دردهامو جمع‌وجور کنم.

    ‌‌

    حسن و باربد دیگه خوب می‌دونن که تو این سال‌ها، وقتی حالم این‌جوری میشه، حتی اجازه نمی‌دم توی اتاقم بمونن... چون باید خودم از پس حالم بربیام و نمی‌خوام شاهد این لحظه‌هام باشن.

    یه متکا می‌ذارم زیر دلم و محکم فشارش می‌دم. پتو رو می‌کشم روم. از درد، عرق سرد می‌شینه رو پیشونیم. حالم جوریه که حتی سخت می‌تونم چشم‌هام رو باز نگه دارم.

    یهو وسط دردهام یادم امد پانسمان زخمم تعویض نکردم اینقدر اذیت بودم که بیخیال تعویض پانسمانم شدم

    دوستای نزدیکم مثل لیندا که هر روز باهام تماس می‌گیرن، نمی‌تونم موقع این حمله‌های درد جوابشون رو بدم. چون خوابم به هم می‌ریزه و ممکنه اونا وقتی زنگ بزنن که من بعد کلی از دست دادن انرژی، تازه خوابم برده باشه. از طرفی هم اون اندک انرژی باقی‌مونده رو باید برای کارهای اولویت‌دارم بذارم؛ مثل مشاوره‌های مهمی که دارم، یا افرادی مثل راما که باید، براشون در دسترسم باشم.

    امروز برای دوستام نوشتم که نگران نباشن، نبودن من تو این چند روز و در دسترس نبونم به علت حال ناخوشم بوده. گفتم اولین فرصت که کمی بهتر بشم، صحبت می‌کنیم. آنها هم عادت دارند

    سوالی که راما پست قبل نوشتم در مورد تمام شدن دردها پرسید، سوالی‌ هست که بارها و بارها از طرف همدردانم شنیدم. حتی گاهی می‌دیدم برای حواشی کم اهمیت تر بهونه‌گیری می‌کنن... من همون موقع هم این موارد رو نادیده می‌گرفتم، چون اون‌قدر درگیر مسائل بزرگ‌تری بودم که نمی‌خواستم وقتم رو صرف اون‌ها کنم.

    تو این سال‌ها یه عادتی داشتم: در ۹۵٪ موارد اصلاً درباره‌ی دردهام با اطرافیانم صحبت نمی‌کردم. فقط گاهی یه اشاره یا خلاصه‌ای ازشون اینجا می‌نوشتم. چون همیشه حس می‌کردم این یه چرخه‌ی تکراریه، مال خودمه. گفتنش برای بقیه ممکنه خسته‌کننده باشه، و از طرفی چون اون‌ها در این درد نغلتیدن، نمی‌تونن درکم کنن.

    فکر میکنم درسته من از سختی شرایطم به اطرافیانم چیزی نگفتم، ولی بعضی وقتا شرایط اون‌قدر واضح و مشهود و تابلو بود

    با این حال، نمی‌دونم چرا بعضی از اطرافیان نزدیکم هیچ‌وقت نتونستن شرایط سخت منو بفهمن و گاهی واقعاً غیرمنصفانه و بی‌رحمانه، بدون ذره‌ای همدلی، جلوم ایستادن.

    فهمیدم که به نفع خودمه که از هیچ‌کس، هیچ انتظاری نداشته باشم. چون انتظار، تبدیل به توقع میشه، و توقع به خشم... و اون خشم در نهایت فقط به خودم آسیب می‌زنه.

    یاد گرفتم اگه قرار باشه تو این شرایط واضح و مشهود درک نشم، دیگه هیچ‌وقت درک نخواهم شد. اون ذره انرژی باقی‌مونده‌م رو برای توضیح دادن و فهموندن خودم به کسایی که باید می‌فهمیدن و نفهمیدن، حروم نمی‌کنم. فقط ازشون فاصله گرفتم. و اونا رو با قضاوت‌هایی که همیشه درباره‌م داشتن، تنها گذاشتم... چون می‌دونم جهان هستی خیلی هوشمنده، حواسش به همه چیز هست.‌

    اون انرژی باقی‌مونده باید بمونه برای مدیریت بحران خودم، و حقه ،حسن و باربد هستش ، که باید براشون صرفش کنم.

    وقتی زیر پتو از درد مچاله میشم، بارها آرزوی مرگ می‌کنم. می‌گم خوش به حال اونایی که رفتن و از این زندگی سخت و بی‌کیفیت رها شدن.

    دیشب، وسط همون زمزمه‌های آرزوی مرگ، به خودم گفتم: «پوستم کنده شد تو این سال‌ها. تمام جوونی و عمرم صرف بقا شد.»

    آدمی که مدت زیادی تو حالت بقا بمونه، دیگه آرزو و رؤیایی برای خودش نمی‌سازه. فرسوده میشه، خواسته‌ها و شور و شوقش گم میشه، حتی خوشحال بودن یادش می‌ره... فقط زنده می‌مونه.

    ‌‌

    اما بعد، با خودم گفتم: «مریم، ببین... زیر این پوست کنده‌شده، هنوز یه زن نفس می‌کشه. هنوز جان داره. هنوز حرف‌هایی برای نوشتن داره. مثل همیشه، برای دردهات که امانت رو بریده، مادری کن و خودت رو به آغوش بکش. اگه می‌تونی... فقط امشب رو نمیر. شاید فردا روز بهتری باشه برات...»

    ‌‌

    نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ ساعت 18:35 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • وقتی راما برای بعضی از دردهاش خیلی بی‌تابی می‌کنه و مدام از من درباره‌ی برخی از علائم آزاردهنده‌اش می‌پرسه که «چند روز دیگه این دردها تموم می‌شن؟»،

    نه دلم می‌خواد بهش وعده‌ی الکی و دروغی بدم، نه می‌تونم رک و بی‌پرده بگم: «بعضی از این دردها شاید تا آخر عمر همراهت بمونن و باید باهاشون زندگی کنی.»

    ده ساله این دردها با من هستن، پا به پام اومدن. فقط تحملشون کردم.

    الان نمی‌تونم اینو به راما بگم چون می‌دونم در شرایط فعلی هضمش براش سخته. فقط سعی می‌کنم همدلی کنم؛ بهش می‌گم:

    «بذار صبر کنیم ببینیم چی میشه، امیدوارم بهتر بشی.»

    چند روز پیش، حدود ساعت ۸ شب تماس گرفت. ناراحت بود که لباس خونه‌ای مناسب نداره و نمی‌تونه خودش بره خرید. آنلاین سفارش داده بود ولی لباس‌ها مناسبش نبودن. ازش درباره‌ی جزئیات چیزی که می‌خواد پرسیدم و بهش گفتم:

    «می‌خوای هر وقت رفتم مرکز خرید، باهات تصویری تماس بگیرم تا هرچی خواستی برات بخرم؟»

    خیلی استقبال کرد، گفت «عالیه!»

    تا گوشی رو قطع کردم، به حسن گفتم «بیا بریم خرید.» مثل جت رفتیم یه مرکز خرید. نیم ساعت بعد باهاش تماس تصویری گرفتم و گفتم:

    «من الان توی فروشگاه لباس زنونه‌ام. از قبل به فروشنده گفتم برای دوستی می‌خوام بخرم که خودش شرایط خرید حضوری نداره، ممکنه نیاز باشه بعداً بیام تعویض کنم.»‌

    ظاهراً، راما یه کم سخت‌پسنده. هی باید لباس‌ها رو تو تماس تصویری تصویر بالا پایین می‌کردم، از قد و اندازه و جزئیات می‌پرسید. فروشنده کمی کلافه شده بود، یواشکی گفت:

    «بابا، حالا یه لباس خونگیه، چرا اینقدر سخت می‌گیره؟»

    منم طوری که توی تصویر نیفتم، با ایما و اشاره از فروشنده خواستم بیشتر صبوری کنه.

    خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین، دو تا لباس انتخاب کردیم و براش خریدم. (البته هزینه‌شو بعداً خودش به اصرار واریز کرد که راحت باشه اگر دوباره چیزی خواست بهم بگه.)

    وقتی خرید تموم شد، از فروشنده عذرخواهی کردم. گفتم:

    «من خودم خیلی فوری خرید می‌کنم ولی دوستم حالش خوب نیست، شاید با این کار یه کم دلگرم و خوشحال بشه.»

    از نگاه مثبت اگر ببینیم، این‌که هنوز با وجود درد، براش انتخاب لباس خونگی اهمیت داره، یعنی هنوز به زندگی امید داره.

    با راما تماس گرفتم، گفتم:

    «من همین الان میارمش که بپوشی. اگه مناسب نبود، فردا اولین فرصت عوضش کنم.»

    گفت:

    «نههههه، این همه راه بیای اذیت می‌شی. با پیک بفرست.»

    گفتم:

    «نه، خودم برات میارم.»

    لباس‌ها رو براش بردم. خیلی خوشش اومد و کاملاً اندازه‌اش بود.

    گفت:

    «باورم نمی‌شه یه ساعت پیش حرفشو زدم، الان برام آوردی، اونم این موقع شب که مغازه‌ها دارن تعطیل می‌شن!»

    گفتم:

    «اگه همون موقع بهت می‌گفتم دارم می‌رم، شاید معذب می‌شدی. فقط پرسیدم ببینم با این شیوه‌ی خرید موافقی یا نه. وقتی اوکی دادی، با حسن مثل قرقی رفتیم مرکز خرید که خیالت راحت باشه و یه دغدغه‌ت کم بشه.»

    وقتی برگشتم خونه، دیدم توی واتساپم این پیامو برام گذاشته:

    «مریم جان، اصلاً نمی‌دونم چطور بابت این همه خوبی و انسانیت ازت تشکر کنم. فقط زانو می‌زنم در برابر این همه مهربونی‌ت. از خدا فقط و فقط آرزوی سلامتی و موفقیت در تمام زندگیتو دارم. منو همه‌جوره شگفت‌زده کردین، هم تو هم همسرت.»

    سه روز پیش که خیلی کلافه بود، وسط صحبت‌هاش از دو سه نفر از دوستان هم‌دردش که درگیر ام‌اس هستن گفت. گفت دوتاشون شوهرهاشون طلاقشون دادن و شرایط سختی دارن.

    می‌گفت:

    «یکی‌شون که کرمانشاهه و توی جنگ هم خیلی تلاش می‌کرد، بریم خونشون کرمانشاه که از تهران دور باشیم و آسیب نبینیم.» بهش گفتم ما شاهرورد جا داریم تا خیالش راحت شد خیلی نگرانمون بود.

    گفتم:

    «دمش گرم، عجب دل دریایی و با محبتی داره. با اینکه خودش یه زنه تنهاست، ولی به فکر خانواده‌ی شما بوده.»

    گفت:

    «قبل از اینکه من برم بیمارستان، یه مشکل خانوادگی براش پیش اومد. الان نمی‌دونه چه اتفاقی برام افتاده. اینکه خبری ازش نیست، شاید خودش درگیرتر و مشکلش پیچیده تر شده. امروز می‌خواستم باهاش تماس بگیرم ازش خبر بگیرم ، ولی خواهرم اجازه نداد. گفت: ‹دیگه اینا رو ول کن. بس که درد و غم شنیدی، این بلا هم سر خودت اومده. به تو چه که الان اون چی کشیده؟ یا مشکلش چی شده ؟›»

    اصلاً وایب خوبی از حرف خواهرش نگرفتم. گفتم:

    «من خیلی با حرف خواهرت موافق نیستم. مگه می‌شه آدم نسبت به هم‌دردش بی‌تفاوت باشه؟»

    گفت:

    «آخه راست می‌گه، من خیلی غصه‌شونو می‌خوردم.»

    گفتم:

    «چی بگم والله... آدم‌های هم‌درد برای درک شدن بهتر، جز خودشون کسی رو ندارن.»

    توی دلم گفتم اگه من هم با همون رویکرد خواهرش به بیماری خودم نگاه می‌کردم، الآن کنار راما نبودم که هر روز چند بار پیام می‌ده، تماس می‌گیره، مشکلاتشو می‌گه و دنبال راه‌حله.

    خیلی از گره‌هاش مثل آب خوردن باز می‌شن. خیلی از هماهنگی‌ها رو از طریق لینک‌هایی که دارم براش انجام می‌دم؛ کارهایی که خودش فکر می‌کنه شدنی نیستن، در سریع ترین زمان ممکن درستشون می‌کنم.

    درسته که آدم باید مسئول سلامتیش باشه و خودش اولویت باشه، ولی امیدوارم از دل رنج های که میکشیم مهربون‌تر و فهمیده‌تر بیرون بیایم، نه خودمحورتر و بی‌تفاوت‌تر بشیم

    آیرین، دختر همکارم، پزشکه. درباره‌ی راما باهاش حرف زده بودم. چند روز پیش پیگیر روند درمان راما شد و ازم پرسید:

    «مریم، این همراهی‌ها خیلی آسون نیست. چه تأثیری روی خودت می‌ذاره؟»

    چون خودش هم آدمیه که مسائل معنوی براش مهمه و جهان‌بینی مشترکی داریم. با هم طولانی گپ و گفت میکنیم

    گفتم:

    «آیرین جان، من از اول با نیتی بی‌قید و شرط وارد این مسیر میشم . توقع خاصی از این رابطه ها ندارم، پس منتظر چیزی هم نیستم.

    خیلی وقت‌ها در مسیر با خاطرات مشترکمون غمگین می‌شم، ولی چون می‌دونم این کمک چقدر از بار اون بیمار کم می‌کنه، برام بی نهایت باارزشه. حتی برام مهم نیست اون آدم درک می‌کنه یا نه؟

    حتی مهم نیست که اون می‌فهمه که اگه دستش گرفته نمی‌شد، ممکن بود چقدر مسیرش سخت‌تر بشه. من یه نگاه رسالتی به این موضوع دارم.»

    از طرفی، وقتی خودم هم درگیر بیماری شدم، من و مامانت از قبل سر راه هم قرار گرفته بودیم و رفاقت کردیم

    پدرت ، که خودش مدیریت بیمارستان بود، چند بار شخصاً به دیدنم اومد. بهترین اتاق بیمارستان رو بهم دادند .

    جراح از یه بیمارستان دیگه، سفارشی به واسطه‌ی پدرت، اومد و منو تو آن بیمارستان جراحی کرد؛ اون شد بهترین دکترم.

    هر وقت نیاز به پرستار داشتم، تا زنگ بالای سرم میزدم ، آنی جای یه نفر، چند تا پرستار بالای سرم حاضر می‌شدن، چون سفارش شده بودم.

    به نظرت، به این جهان هستی که این‌طور پازلِ پناه و عزت رو برای من از طریق آدم‌های خوبش چیده، چطور می‌تونم قدردان نباشم؟

    من فقط چیزی رو که از جهان هستی گرفتم، دارم در حد توانم جبران می‌کنم.

    نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ ساعت 18:23 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • راما امروز ،خدا را شکر مرخص شد و حال عمومیش خوبه ... فقط باید منتظر باشه که ،جواب پاتولوژیش بیاد که دکتر آنکولوژش در مورد نوع و میزان مراحل شیمی درمانیش تصمیم گیری کنه ....

    انگار من هم ، باهاش مرخص شدم یه آخیشششششش بزرگ سهم دل این روزهای منه ، اصلا حق منه

    هنوز تو شگفتی نجات جانش در شرایط وخیمی که قرار داشت هستم .... خدایا شکرت

    چهارشنبه برای چکاپهام به دکتر کیانی نژاد مراجعه کردم

    ... رفتن مطبش و ذوقی که از دیدارت میکنه خودش یه تراپی مفصل هستش ....

    یه تایم طولانی توی اتاقش من و حسن بودیم

    اولش درمود شرایط راما حرف زدیم .. بهش در مورد اینکه آخرین پرواز بودم که به ایران رسیدم و بعد پروازم ، تمام پروازها بسته شد گفتم ...

    آن هم کلی احساسی شد در حدی که صورتش سرخ شد، کلی اشک تو چشماش جمع شد و یه حس شعف را در چهره اش دریافت کردم ..‌‌

    گفتم دکتر جمله معروف خودتون که بدون حکمت خدا برگی از درخت نمیفته اینجا واقعا برای راما ، ملموس شد

    بهم گفت که از وبلاگم خیلی ها بهش مراجعه میکنند

    گفتم دکتر این تنها کاری است که من میتونم دینم در مقابل محبتتهای بی بدیل شما ،تو این سالها انجام بدم که از شما و خوبی هاتون و تبحرتون در روزنوشت هام بگم و اینکه ادمهای دردمند را به جای درست متصل کنم

    در مورد شرایط جسمانیم و ضعف عمومی زیادی که مدتی هست هی داره بیشتر میشه، بهش گفتم ..

    گفتم واقعیت بعد فوت دکتر رافت من دیگه به دکتر آنکولوژ دیگه ایی متصل نشدم اصلا انگار حال و حوصله اش نداشتم و میدونم قصور هست به هرحال من توسط آنکولوژ خیلی وقت است ویزیت نشدم

    فقط به شما و دکتر گوارش بسنده کردم ...

    گفت خب باید چکاپهای مفصل و مرحله به مرحله انجام بدیم ... برام سونوی شکم و لگن و همچنین فاکتورهایی چکاپ خونی و تومور مارکرها را نوشت که انجام بدم ..

    گفتم دکتر این ضعف و بی حالی زیاد ، میتونه ربط به چند نخ سیگاری که مدتی هست در طی روز میکشم ، داشته باشه ؟

    گفت بیشتر به شرایط کم خونی شما ، مسایل هورمونی که در بدنت تنظیم نیست ، و فشارهای زیاد بدنی که این مدت بدنت تحمل کرده مرتبط هست .. هی بدنت تو فشار بود هی تو استقامت کردی که ادامه بده .‌‌.. بالاخره این تلاشه میتونه اثراتی بگذاره

    اشکال نداره ، اصلا پیشنهاد نمیکنم سیگارت را کم یا قطع کنی ‌‌‌‌.... فقط بیشترش نکن ( دوستان این پیشنهاد دکتر اختصاصا با توجه به شرایط من بوده از خیلی جزییات زندگیم و شرایطم میدونه لطفا کسی تشویق به سیگار کشیدن نشه ‌‌... در مضر بودن سیگار که شکی نیست . در این مورد هم لطفا منو نصحیت نکنید یه مورد کاملاً شخصی هست . متشکرم قربون شکل ماهتون )

    گفت درک میکنم مدیریت شرایط عمومیت کار اسونی نیست ، محدودیت های بدنی بهت اجازه خیلی از فعالیتهای ورزشی را نمیده

    از طرفی شغلی داری که کار خیلی سختی هست درگیر رنج و درد آدمهاست اگر تونستی مقداری از مسیر کارت که میری پیاده بری و برگردی به استقامت ماهیچه هات کمک میکنه

    گفتم من چون بین ترکیه و ایران رفت و آمد میکنم مدتهاست کارم را آنلاین کردم . فعلا حضوری جایی نمیرم .. با شرایط آنلاین کارم جلو میبرم

    گفت واقعا شرایط جنگ و ابهام اینکه الان تو چه شرایطی هستیم هممون درگیر کرده ...مردم بیشتر از قبل سرگردان و حیرانند

    از این طرف خودت اینجایی ولی دایم مغزت تو ترکیه، بابت پسرت هست .

    من نمیخوام بیشتر از این استرس اضافی بهت وارد بشه چون اون اتفاق خوبی برات نیست ‌ برای همین میگم نمیخواد دست به ترکیب سیگارت بزنی اما یه وقتها تونستی نصف سیگارت مثلا کشیدی،دیدی برات کافی است نصفش همون لحظه دور بنداز ...

    ( واقعا به معنای واقعی درک شدن شرایطم ، را فقط ایشون و حسن میتونند بهم بدن ....البته لیندا و شما هم هستید ..که قدر دانتونم ❤️

    حالا متوجه میشید چرا میگم دیدارش خودش تراپی هست )

    گفت جواب آزمایشات گرفتی نمیخواد تا مطب بیای واتساپ همشون همراه با آخرین کولونوسکوپیت بفرست ...اگر لازم بود بهت میگم مطب بیای تا جایی که بشه همون از طریق واتساپ بقیه مراحل چکاپها را برات مینویسم و جلو میریم

    چون حضورم در اتاقش طولانی شد و دلم نمیخواست مریض های بعدی در اتاق انتظار بیشتر اذیت بشند از قبل میخواستم در مورد باز شدن بخیه هام و زخمی که خوب نشده چون جایی دیگه جراحی انجام شده و مربوط به ایشون نبوده ، یه مشورت بگیرم ...صرفنظر کردم گفتم با همون جراح مربوطه اش برای درمانش جلو میرم ..‌ چون آن هم جراح قابلی هست استاد خود دکتر کیانی نژاد بوده

    همیشه میگه سلام منو به پسرم یعنی دکتر کیانی نژاد برسون بدن خود من تو ترمیم کردن کم آورده ... تو این سالها تجربه متوجه شدم باید انتظار واقع بینانه از پزشکان داشته باشیم چون درمان شدن به عوامل زیادی بستگی داره که یکیش پزشک درمان ماست ، بندگان خدا فرا تر از توان خودشون که نمیتونند نتیجه ایی را به ما تحویل بدن ...

    نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ساعت 17:3 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • در حالی که دارم سالاد شیرازی و ماست و خیار درست میکنم عطر دمی گوجه با ته انداز جوجه مزه دار شده ، که برای ناهار درست کردم ، بوی نابش کل خونه را برداشته

    سبزی ریحون شستم تو سبد تا خشک بشه ... قطرات ابی که روش هست زیباش کرده

    ترکیب عطر همه اینها ، بوی خونه مادربرزگها را گرفته

    تو این چند روز دل و دماغ آشپزی کردن نداشتم ... با وجود اینکه از غذای ناهار و شامی که ، دیروز از بیرون گرفتیم بیشترش مونده ... چون نه من اشتهای خوردن غذا داشتم نه حسن .

    ولی با وجود اون غذاها تصمیم میگیرم ، صدای زندگی توی خونه راه بندازم ...حتی اگر دو قاشق از آنها غذا خورده بشه ....

    باید با اتفاق زیبای دیروز به خودم هم، یاداوری کنم ..

    زندگی ادامه داره و جاری هست ... و به سبک مانترا بگم خدا هست ، خدا هست ، خدا هست ، خدا هست و.....

    موقع خوردن صبحانه ، حسن پرسید امروز ملاقات راما به بیمارستان بریم ؟

    گفتم نه نمیریم اون الان تو درد جراحیش له هست من میدونم چه وضعیتی داره ... بزاریم دو سه روز دیگه بریم .... در حالی که کافیم میخوردم فکرم پخته کردم .گفتم به نظرم ملاقات امروز بریم ..‌ چون من فکر میکنم دیدن من تو این شرایط بهش روحیه بده و کمکش کنه روزهای حساس نقاهت جراحیش با امید بهتر بگذرونه ، شاید تحمل دردهاش آسان تر کنه

    پس یه دوش بگیریم ... تو هم ته ریش هات بزن خوشکل موشکل کنیم ، اون ما دو تا را ببینه انرژی بگیره

    در واقع این بهانه استارتی بشه که حسن هم تو این حال ، خودش بازیابی کنه

    حتی میدونستم حسن هم دل و دماغ رسیدگی به صورتش این چند روز نداشت ...

    گفتم که هر زمان در ساپورت کامل عزیزی در این بیماری قرار میگیریم همین داستانها برای او و الخصوص من تکرار میشه

    اما انتخاب این رنج آگاهانه ، به هر دو ما حس ارزشمندی و مفید بودن میده ، اینکه کمک کنیم حداقل تو دریای درد آدمها راهنماشون باشیم که آنها کمی از دردشون کمتر بشه ... جایی که ما خودمون به شدت درد کشیدم نگذاریم کسی دیگه زیاد درد بکشه ... به ما به زبان ساده ، حس به یه دردی هم خوردیم میده

    و رنجش برامون مقدس و میوه شیرین داره

    گریه کردن مثل سیگار میمونه ..‌ ناراحتی گریه میکنی ، خوشحالی باز گریه میکنی ... آنهایی که سیگار میکشند تو خوشحالی و ناراحتی اولین کاری که دلشون میخواد انجام بدن اینه که سیگار بکشند ..

    از دیروز اینقدر احساساتی شدم به هر بهانه و تماسی که به راما مربوط میشده ده بار اشک هام سرازیر شده

    من هر بار تو این پروسه ها که قرار میگیریم ،بی اشتها میشم ... بعد دیشب یادم افتاد به ، یه بزرگوار اعظم ، که بارها میفرمودن خوشمزه ترین ساندویچ عمرمشون روز جراحی من از بوفه بیمارستان خوردند و اینقدر براش خاطره دلچسب بود که چندین بار روایتش میکرد بعد با تذکری که حسن بهشون داد که دیگه بس کنه ، فهمید خاطره قشنگش حداقل برای خودش نگه داره بیانش نکنه ..هی هی هی از ما که گذشت .. خدا نصیب کسی دیگه نکنه

    من هر بار که تو فشار شرایط روزهای حساس این عزیزان هستم همش به حسن میگیم واقعا بمیرم که تو در جای خودت و باربدم چه عذابی آن روزها کشیدین

    بعد میگم خیلی شرمنده ام ، منو ببخشید که اینجوری اذیتتون کردم

    واقعا همپاهای بیمار میتونم بگم در حالی که محجور هستند ،سخت ترین ، لحظه ها را در زندگیشون تجربه می کنند .... همه از درد و مشقت ، بیمارها میگند ...ولی شاید بشه از دردی که اینها در روزهای بیماری عزیزشون میکشند یه کتاب نوشت

    دیروز راما آی سی یو بستری شد ... تو همون چند دقیقه ملاقات به سامین با اون وضعیت و دردی که میکشید گفته بود یه فیلم از من بگیر برای مریم بفرست

    سامین غروب تو واتساپ ویدیو فرستاد نوشت خاله پیام مامانم به شما ...

    به سختی بریده بریده حرف میزد چند بار گوش کردم تا فهمیدم تو فیلم میگه

    خیلی درد دارم ، خیلی تشنه ام هست ... و بعد از من تشکر میکنه ....

    الهی بگردم تو آن وضعیتش هم دوست داشته ،

    حالش به من منتقل کنه چون میدونه کسی که بیشتر دردش میفهمه منم چون آن درد کشیدم

    احساس شدید تشنگیش به خاطر خون زیادی هست که از دست داده من هم همین حال داشتم بیمارستان براش نیاز باشه خون تزریق میکنند

    برای من هفت روزی فقط سرم بود اجازه خوردن اب و غذا نداشتم ... احتمالا برای راما هم همینطور باشه

    فکر میکنم حتی وضعیت هوشیاریش از من هم خدا را شکر بهتر بود... چون تایم بی هوشی من دو برابر اون بوده .... از درد جراحی هم که نگم وحشتناک بود ...

    در حال کار کردن، به این فکر کردم با وجود که راما توده متاستاز شده سرطانی را ازش خارج کردند و قطعا شیمی درمانی های زیادی ، بعد از نقاهت جراحی شروع میشه .. اما چقدر میتونه همیشه یه شرایط بدتری در شرایط فعلی ما رخ بده که الان همه ما خوشحالیم که از اتفاق بدتر از آن عبور کرده ، با وجودی الان شروع ماجراست

    پس عزیزان همدردم ، اگر در مرحله ایی هستید که دکتر داره هنوز براتون درمان میکنه ... درک میکنم که سختی های زیادی هست ... اما یادتون بیفته که ادمهایی هستند این وسط که آرزوشون بود یه راه درمان برای نجاتشون باشه .. اما زور علم فعلی هنوز به شفا و درمان اونها نمیرسه ... لذا درکنار شکایت زیاد و چرا چرا کردن که صد البته حق شماست ، کمی با جریان زندگی همسو باشید

    برای امروز میخوام این دونکته به همسرش بگم که :

    میدونم بیمارستان جای بسیار دلگیر و خسته کننده ایی است روزهای بستری این جراحی هم زیاده ... ابداً اصرار به ترخیص نکنید تا زمانی که دکتر کیانی نژاد خودشون صلاح بدونند

    و تاکید کنم درمان اصلی موجود الان همین جراحی ها و شیمی درمانی هاست افرادی از روی محبت روایت گر داستانهای عجیبی از درمانهای مکمل دیگران برای شما خواهند گفت ، که همه اغراق شده است

    لطفا برای نجات و بهبودی از راه درست وارد بشید تا الان گیاه خواری و فلان طب نتوسته از پس این بیماری بربیاد ، مدعی درمانهای گیاهی و شیادهای فرصت طلب از اینگونه بسیارند ، من تا الان جز لطمه چیز دیگری ندیدم، که به شرایط بیمارها اضافه کنه.... پس فقط ازشون بشنوید تشکر کنید اما گوشتون و عملتون به دستورات پزشکانی باشه که بهشون اعتماد کردید .

    دوستان یکی از مراجعان من یه جراح قابلی هستش خیلی هم احساس مسیولیت زیاد در مورد کنترل و ریسک و جلوگیری از وقوع اتفاقات در جراحی بیمارانش داره ... بسیار ادم با وجدانی هست ،به حدی در این مورد وسواس داره که اضطراب و فشار روانی خودش بالا رفته

    ازشون یک بار پرسیدم شما که اینگونه احساس مسیولیت زیاد در مورد بیمارانتون میکنید آیا در انتخاب تیم جراحی خودتون هم میتونید مداخله کنید؟

    گفت صد البته این کار را میکنم ... من با هر دستیار یا دکتر بی هوشی کار نمیکنم

    حالا متوجه شدین ، من تو این سالها چرا تاکید زیاد روی انتخاب جراح زبردست و باوجدان میکنم چون مهمترین قسمت درمان سرطان همین جراحی هست ..‌ دکتری کارش بلد باشه و بتونه درست محیط آلوده بیمار را پاکسازی کنه

    دکتری که روی تیم جراحیش حساس باشه

    دکتری که شما فقط با برندش و امضاش داخل اتاق عمل نرید ، بعد یکی دیگه شما را جراحی کنه ... کسی باشه که صادقانه مسیولیت درمان شما را از اول تا اخر پیش ببره

    خیلی ها تو اتاق جراحی اصلا دیگه به هوش نمیان ..‌ جراحی که تمرکزش تجات و کمک جان آدمها باشه ..

    با هر دکتر هوشبری کار نمیکنه

    حتی بعد از جراحی مراقبت نرس ها روی بیماران بعضی از پزشکان با حساسیت بیشتر انجام میشه .. چون اون دکتر در این مورد از قبل هشدارها و درخواست هاش و جدیتش در این مورد به آنها اعلام کرده

    خلاصه انتخاب جراح خوب هم از نظر حرفه ایی و هم اخلاقی برای درمان این بیماری مهمترین قسمت ماجراست .

    دیروز به باربد گفتم ، مامی ، سامین معجزه وار به اتاق عمل رسید و معجزه وار جونش نجات پیدا کرد ،حتما به سامین پیام بده که این خبر خوب از ، من شنیدی و خوشحال شدی ، این خانواده این روزها به دلگرمی و امیدواری نیاز دارند تا بتونند شرایط بحرانشون پذیریش کنند

    همه اینها را با شما به اشتراک میگذارم که نکته هاش بتونه کمک کننده باشه ، خدای نکرده اگر تو این بحران هستید از این تجارب و دقت ها استفاده کنید ، یا دیگران که مبتلا هستند را درست آگاه کنید

    تا یادم نرفته یه میان پرده چون سوال میپرسید از خودم بگم چند روز پیش بابت باز شدن بخیه هام پیش جراح مربوطه ام بین بیماران تونستم وقت بگیرم .. چکاب کرد گفت همین روال پانسمان وازلین را که انجام میدی ادامه بده تا یک ماه دیگه بیا دوباره چکابت کنم ... گفت علت اینکه این اتفاق افتاده پوستش نازک شده با فشاری که ،به اون ناحیه امده چون کم خون هستی بازسازی زخم با تاخیر بسته میشه

    بعد نوشت : ما رفتیم از راما عیادت کردیم ... خوشبختانه از ای سی یو به بخش منتقل شده بود ..

    براش اتاق خصوصی گرفته بودند ... واقعا برای این جراحی سخت با طولانی بودن تایم بستری اگر امکان گرفتن اتاق خصوصی باشه یکی از واجبات هست .

    تصحیح میکنم امروز گفتند تایم دقیق مدت عملش دوساعت و ده دقیقه بوده ..‌

    یعنی پنج ساعت از مدت زمانی که من در اتاق جراحی بودم کمتر بوده

    ( به زودی برای چکاپهای خودم دکتری کیانی نژاد میبینم ازش در این مورد میپرسم ... که چرا تایم عمل من اینقدر به نسبت راما بیشتر طول کشیده ...کنجکاو شدم دیگه چیکار کنم 😬)

    به عنوان روز دوم این جراحی شرایطش سخت بود، همون لوله که از بینی من تا معده وصل کرده بودند را بهش نصب کرده بودند ... نفس هاش به سختی بالا می آمد ... اما در کل بخوام با خودم مقایسه کنم برای روز دوم عملش وضعیت عمومیش از من بهتر بود

    تعریف میکرد به حدی شب قبل روز عملش حالش بد بوده و وحشتناک تا خود صبح استفراغ میکرده که صبح با حال نیمه بی هوش میبرنش اتاق عمل ....

    و شوهرش به حسن گفته بوده این نیمه جان شده بود و خیلی ما را نا امید کردند با توجه به تایم جراحیش ممکنه دکتر نخواسته یه سری از شرایط حادی که هست را به ما بگه، که نگران تر نشیم

    حسن گفته ابداً اینگونه نیست دکتر کاملا صادقانه هر آن چیزی که هست و نیست را به شما میگه ، بالاخره وقت ویزیت میاد و دکتر را میبینید و باهاتون حرف میزنه

    واقعا تا اینجا خواست خدا بوده که تو این وضعیت دوام بیاره

    شوهرش گفته من فقط میگم خدا را شکر که آن شب این تو بیمارستان بستری بود و الا تا ما بخوابیم از این بیمارستان تا آن بیمارستان بریم قطعا نمیکشید

    اینقدر اتاق عمل بردنش اورژانسی شده بود اون لوله را که از بینیش به معده اش ، دکتر گفته تا من برسم این لوله را هم رد کنید ..‌ یعنی گفت خودم جون نداشتم از،دردش،مردم و زنده شده یکبار هم اشتباه رد کردن دوباره کشیدن بیرون از اول رد کردند

    بنده خدا زجر کش شده ؛ این مورد تو حال بی هوشی رد میکنند

    راما بیشتر حال ندار و یه حال غمگین و خسته از دردی که میکشید داشت هر چند دقیقه یک بار گریه میکرد حتی جون یه دل سیر گریه کردن را هم نداشت ( این طبیعی است من کاملا درکش میکنم درد رمقش گرفته )

    سامین هم اونجا بود ، جای باربد کلی بغلش کردم و بوسیدمش🥰🥰🥰

    چند تا از بستگانشون بودند ..‌ من را میخواست معرفی کنه میگفت این دوستم همون که فرشته نجاتم شد .

    خانواده اش هم همگی تشکر کردند

    یواشکی گفتم راما بگو دوستم مریم ، خجالتم نده من کاری که باید میکردم انجام دادم .

    کلی نازش دادم ... گفت مریم میترسم تیم جراحی تو اتاق عمل ، قبل بی هوشی ، شرح حالم طبق اسکنم ، برای هم میگفتند تو همون حال نیمه هوشیاری که بودم با هم حرف میزدن یه چیزها که یادم میاد انگار شرایطم خوب نمیدیدن

    گفتم راما جان من اگر بگند دوتا معجزه واقعی را که در تجربه زندگیت دیدی بگو میگم اول معجزه راما ،بعد معجزه بیماری خودم ....

    تو که از آن بحران به اینجا رسیدی میدونم خیلی درد میکشی ولی داری با ما خودت با نفس سخت اما با هوشیاری داری با ما گفتگو میکنی ....

    بقیه اش را هم بسپار دست خدایی که تا همین جا معجزه خودش به تو و همه ی ما نشون داده

    ‌و قسمت مهم تر اینه زرنگ باشی و بی تفاوت از این نشونه ها رد نشی و پیام و آگاهی ها را دریافت کنی .. تا هستی بارش صلح و رحمتش به تو جاری کنه ... لازمش قدردانی و شکر گذاری اتفاقات خیری که در این رنج و سختی برات میفته هست .... والا همه ما ادمها شاکیان قهاری هستیم .

    اما خدایش الان تو من را هم بزنی حق با توههه چون زیر درد خیلی سخت جراحی هستی فقط خواستم بهت تقلب برسونم که حواست به رحمت های که سر راهت میاد باشه ... تشویق و تشکر کن که بیشتر در زندگیت اتفاق بیفته ... یعنی ذهنت هدایت کن که این موارد خوب ، این مسیر سخت را ببینه

    راما من فقط اینجام ، که به تو یاداوری کنم ده سال پیش جای تو روی این تخت خوابیده بودم ..‌ بالاخره ده بار که عیادت نمیرن ، به جای لطف ؛ دیگه میشه مزاحمت ... من تکرار حضورم قوت قلب برای تو هست عزیز دل من ... ببین برات رژ قرتی زدم 💞 میپسندی ؟😉

    تازه با این تفاوت که روز دوم عملم ،حتی از درد ، نا و نفس نداشتم لبهام تکون بدم ... از شدت خونی که از دست داده بودم تمام اتاق جلو چشمام تیره میشد و میچرخید ..‌ که فرداش یعنی روز سوم بدتر شدم و هموگلوبینم شدید افت کرد سریع برام خون تزریق کردند ...‌

    تنها کسی که میتونه امید و انگیزه ادامه درمانش جلو ببره فقط خود تو هستی ...

    گفت میدونی مریم به چی فکر کردم ..‌

    تو آخرین پروازی بودی که موقع جنگ به ایران رسیدی و گفتی یهو هوا آمدن به سرت زد یعنی حتی با پرواز بعدی هم دیگه به ایران نمی رسیدی

    واقعا تو باید میومدی که منو نجات بدی و این هماهنگی ها درمانم را انجام بدی .

    گفتم واییی راما چه جالب من اصلا حواسم به این بخشش نبود ... آفرین دقیقا غیر از این هم نیست پس حکمت امدن یهویی من به ایران واقعا تو بودی ‌

    افکارت با همین فرمون جلو ببر ... میدونی وقتی قرار مسیری برات هموار بشه خدا خودش از قبل تمام فرصت ها را مثل پازل برات میچنه در حالی که تو خودت هم اختیار برای انتخاب داری

    به جاریش که زن میانسال بود گفت سامین و باربد یک سال بیشتر هم کلاس نبودند ولی ما با هم از دور این همه سال دوست موندیم که یک روز اینجوری سر راه هم برخورد کنیم

    ... جاریش هم گفت کیفیت و اصالت رفاقت مهمه قطعا گاهی یه دوست میتونه از صد تا فامیل نزدیک بهتر باشه .

    طلب شفا و خیر برای همه بیماران میکنم ... سلامتیتون خیلی قدر بدونید که گنج بی قیمتی هستش .🙏🙏🙏🙏+++++

    ‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 23:26 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • خبر خیلی خیلی خیلی خوب دارم ...... دقیقا مثل معجزه است ، شگفت انگیزه ...🙏🙏🙏😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭❤️❤️❤️❤️

    همینجوری دارم گریه میکنم و مینویسم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    به قول نغمه خدا یهو یه جاها ما را غافلگیر میکنه و یه آس بهمون نشون میده

    همین الان شوهر راما باهم تماس گرفت با هیجان و صدای باز و پر امید گفت راما الان توی ریکاوری هست و دکتر کیانی نژاد گفته عملش موفقیت آمیز بوده و عملی که پیشبینی کرده بودند هشت ساعت طول میکشه تو چهارساعت تونستند توده را خارج کنند و جاهای،آلوده را پاکسازی کنند .

    من خودم عملم هفت ساعت و نیم طول کشید ..‌ یعنی دو برابر زمان عمل راما

    عملی که حتی از پیش بینی هایی که شده بود احتمال بیشتر را میدادن که حتی نتونند جراحی را با وسعت بیماری جلو ببرند

    دکتر گفته تمام جاهای آلوده برداشته شده و دیگه منتظر پاتولوژی باشید که ادامه درمان های بعدیش جلو بره

    اصلا آن چیزی که من دیروز دیدم برام این خبر باور کردنی نیست .... یعنی واقعا تا خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمیفته

    هیچ امیدی انگار نبود ،پیش آگهی ها، همه را برای اتفاق بد آماده کرده بودند

    صبح که با همسر راما تماس گرفتم ...‌ صداش غم خالی بود بنده خدا نا نداشت

    گفت راما هیچ دفعی نداشته و تا صبح فقط بالا اورده و مدام بهمون یاداوری میکردند که انسداد پیدا کرده و جراحیش هم کنسل میشه ... هر بار این بالا اورده جون ما هم باهاش بالا آمده

    گفت فقط دست به دعا بودم بهش شانس جراحی بدن

    که دکتر لطف کرد راما به اتاق جراحی برد

    ( مطینم دکتر کیانی نژاد بزرگوار ... گفته این با این انسداد که زنده نمیمونه نهایت یه بیست و چهارساعت دوام بیاره ... با دو دلی ، به اتاق عمل منتقلش کرده که اگر سر سوزنی جای نجات هست از دست نده .‌‌ .. که واقعا مثل یه معجزه پیش رفته..... )

    مادر دوست حسن در همدان انسداد روده کرد من با دکتر کیانی نژاد براش تماس گرفتم گفت اذیتش نکنند این تا برسه تهران دوام نمیاره بعد انسداد کاری نمیشه کرد ...دقیقا همون شب مادر فوت شد .

    همسرش ناراحت بود از پنج تا پزشک گوارشی،که به جای پیشنهاد اروژانسی جراحی تاکید روی انجام کولونسکوپی داشتند

    گفتم به خدا من به راما خیلی تاکید کردم راما الان ارتباط تو باید با جراح باشه چون وحشت داشتم از همین انسداد... اما بهتون حق میدم ادم تو این شرایط نگاهش به توصیه هایی پزشکان هست .

    خلاصه گفتم آقا فرهاد الان فقط از خدا براش خیر طلب کنیم ...خیلی این لحظه ها برای شما که در انتظارید سخت میگذره مثل شکنجه است ... من لحظه به لحظه همراهتون هستم ..

    انگار هیچ سویی از نور و امید نبود....

    یهو غیر منتظره همه جا چراغونی شد😭😭😭💞💞💞💞💞💞💞💞💞💚💚💚💚

    با سامین الان حرف زدم ، از خوشحالی نمیتونستم جلوی گریه خودم بگیرم ... آن هم گریه میکرد بچه چقدر این دو سه روز عذاب کشید

    اونم از این خبر خوب تو شوک و ناباوری بود

    گفت بابام زنگ زد من فقط آماده خبر بد بودم ...دیدم تایم عمل کوتاه بوده داشتم برای شنیدنش خبر خیلی بد خودم آماده میکردم دستهام میلرزید گوشی را بردارم فقط گفتم باید قوی باشم تا تونستم تلفن بابام جواب بدم

    اما خدا صدای دعاهامون شنید و هنوز با توجه به شرایط دیشب مامان و پیشبینی انسداد روده اش باورم نمیشه... دیروز حتی پزشک قانونی آمد از مامان و بابا امضا گرفت .... واقعا دلمون شکست

    گفتم قربونت برم پسر خوبم، خدا را شکر میکنم واقعا مثل معجزه است حتی خود دکترها هم مطینم شگفت زده شدند ... مامان را خدا دوباره به تو و رادین و پدرت بخشید مبارکتون باشه این حس زیبا

    گفتم خیلی مرحله سختی بود ازش عبور کردین .‌‌..‌ ان شاالله با نقاهت و درمانهایی بعدی سالیان سال سایه پر مهرش بالای سرتون باشه ..‌‌...من هستم کنارتون پسر خوبم . مراقب رادین باش❤️

    نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 15:49 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • امروز تا از خواب بیدار شدم با دختر عمه ام فریبا تماس گرفتم ، حال دلتنگش ، جویا بشم .

    عمه ام علاقه خاصی نسبت به فریبا دخترش داشت ، خیلی بهش نزدیک و محرم هم بودند

    هم خودم از نظر روانی و سوگی که تجربه میکنم نیاز به این تماس داشتم و هم فرد سوگ دیده میدونم کوچترین همدلی از اطرافیان ، میتونه نوازشی بر داغی که تو قلبش قل قل میزنه، باشه

    برام ازشرایط اتفاقات پیش آمده ، بابت عمه ام دقیق تر توضیح داد ...

    تو صحبت هاش بهم گفت کانسری که عمه ام گرفته بوده ، دقیقا شبیه سرطانی بوده که تو گرفته بودی..

    تو این سالها ، چند نفری ،در اطرافیان عمه ام به یک نوعی درگیر این بیماری ،البته از نوع دیگه شدند ... خدا را شکر همگی درمان شدند و بهبود پیدا کردند .

    عمه ام چقدر برای همگی ناراحت شد و غصه خورد زمانی که خودش سلامت بود...

    الان همه هستیم .. اما عمه ام بعدها خودش درگیر این بیماری شد و یک ماهه از پا درآمد

    برای همین همیشه تو این سالها خیلی تاکید کردم ؛ اصلا و ابداً نمیشه شرایط یک بیمار دیگه حتی به طور کامل مشابه را بابت ، نتیجه با هم مقایسه کرد ‌..

    بنابراین افراد مبتلا ، وقتی اخباری تلخ از این بیماری میشنوید دچار افت امید و استرس نشید شما تنها کاری که ازتون برمیاد اینه که مسیر درست درمان با پزشکان باتجربه پیش برید . و خودتون با احتمالات نگران کننده درگیر نکنید .اجازه بدین بدنتون با امکانات موجود نتیجه خوب بگیره

    تلخ ترین درک قسمت سرطان اینه که : سلولهای بدن بیمار، علیه سلولهای خودش قیام میکنه .. انگار بدنت بهت خیانت میکنه و بیمار با مسیر سخت درمان باید ، این سلول وحشی شده را خفه کنه

    میخواستم یه پیام به کسانی بدم که اگر غمی سنگین در دل خودشون دارند و در نهایت چاره ایی ، جز تسلیم و پذیرش ندارند

    عزیزکم ، دوره غمت که به سر رسید و سبک شد .. تو فراموش نمیکنی ، اماحتما دوباره جوانه میزنی ، قدر یه سری ادمها را بیشتر میدونی ، از یه سری ادمها برای همیشه فاصله میگیری، ممکنه با ادم های جدید آشنا بشی ، تو ادم قبل نیستی به واسطه غمت تجربه های جدید یاد میگیری ... معنای غمت مسیر زندگی و لوکیشنت عوض میکنه.. بالاخره اینقدر رشد میکنی که میتونی با وجود دردی که از سر گذروندی ،دوباره طلوع خورشید ببینی ، بخندی ، حس های خوب تجربه کنی .. بهت قول میدم از این تاریکی مطلقی که الان داری احساس میکنی ، بالاخره دور میشی و این حال ثابت نمیمونه .... و با این تجربه ها قطعا تو ادم قبل این غم نخواهی بود .. یه ادم جدیدی که وسط یه کوه درد متولد شدی ..

    ‌‌

    نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 15:46 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • امروز یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ، دهمین سالگرد روزی هست که به خاطر ابتلا به سرطان اولین جراحی و درمانم را آغاز کردم

    بیشتر از این جهت یاداوریش کردم که اگر کسی خودش یا نزدیکانش درگیر این بیماری هست در حالی که کاملاً و عمیقاً میفهمم ، دردی بس عظیم ، چه جسمانی و هم روانی را تجربه میکنید ، شاید از خوندنش تو قلبتون یه چراغ امید روشن بشه که روزی برسه که شما هم ده ساله شدن درمانتون را اول به خودتون و بعد به همپاهای دل نگرانتون نوید بدین .

    دیشب در حالی که برای ناهار دانشگاه باربد ساندویچش آماده و همزمان برای شام املت درست میکردم ، باربد کنارم ایستاده بود با هم گفتگو میکردیم و یادی از فرار رسیدن این تاریخ کردم

    در حالی که انگار یه سیلی از غم تو چهره باربد نشست همونجا دستش دور بازوهام انداخت و چند ثانیه سرش روی شونه هام گذاشت و چشمهاش بست ‌.

    اندوه چهره اش رفته رفته رنگ آرامش گرفت و بعد محکم بازوهام فشار داد و صورتم را بوسید

    گفت ادم باور نمیکنه ده سال گذشته ... مثل برق و باد زمان میگذره ...

    گفتم اره زمان گذشت ، ولی پوستمون تو این سالها کنده شد . این تاریخ استارت درمانها و جراحی ها و شیمی درمانیها بود که تا به امروز هر چند وقت یک بار یه چالش پیش بینی نشده سر راهمون گذاشته و ما مثل یه پازل هر بار تیکه تیکه، خود فرو ریخته مون را کنار هم چیدیم و ادامه دادیم

    ادم گاهی باورش نمیشه که چگونه تونسته دوام بیاره

    هر کدوم از ما سه نفر من و تو و بابا در جایگاه خودمون به یه نوعی رنج این مسیر را تجربه کردیم ...

    من آن زمان اینقدر که نگران کودکی و سرنوشت تو بودم که خود بیماری برام در الویت نبود الان خدا را شکر مرد و مستقل شدی ، دیگه خیالم از بابت اینکه از پس خودت برمیای آسوده هست .

    در بغل این تجربه بلاشک ما چیزهایی را یاد گرفتیم که اگر تجربه این میسر نبود امروز نگاه دیگری به فهم و معنای زندگی داشتیم

    مخصوصا به تاکید اهمیت و مفهوم حقیقت زندگی در لحظه بیشتر رسیدیم و همچنین رنج این تجربه ، جهانبینی ما را به واقعیت زندگی ، از تاریکی به نور حقیقت رسوند ، با تمام دردناکی که داشت اما یادمون داد هر چقدر ما حامی داشته باشیم اما در یک جاهایی از زندگی باید به تنهایی با دردهامون مواجهه بشیم و مسیولیت زندگیمون به عهده بگیریم

    فهمیدیم ، متاسفانه ، زندگی گاهی ظالمانه و بی رحمانه غافلگیرت میکنه

    یاد گرفتیم در حالی که امیدواری واقع گرایانه در زندگی میتونه به ما قدرت ادامه دادن بده در بغلش برای خودمان هرگز امید واهی و فرینده نسازیم

    و با درک پذیریش رنج ها و ترس هامون با آنچه که هست به جای فرار و انکار روبه رو بشیم

    فهمیدیم ما نمیتونیم از جبرهای زندگی مثل مرگ گریز کنیم .پس تا هستیم قدر عشق و محبت همدیگر را بدونیم و از آن به هر قیمتی که شده مراقبت کنیم.

    حسن ختام این پست را با یکی از گفته های زیبای راینر ماریا ریلکه خاتمه میدم

    گمان مبر آن‌که به تو دلداری می‌دهد، خود هیچ غم و رنجی ندارد و روزگارش نظیر همان واژگان آرامی‌ست که به تو می‌گوید.

    شاید که غصه‌های او بسیار بیش از تو باشد که اگر غیر از این بود هرگز نمی‌توانست چنین واژگان تسلی‌بخشی را پیدا کند.

    نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 0:38 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • صبح زهره دوستم پیام داد که به واسطه یک نفر متوجه شده یه پسر که ساکن روستا ، هم هستند مامانش مبتلا به سرطان شده و شرایطشون خوب نیست و از هر لحاظی نیاز به راهنمایی و کمک دارند ..‌

    من برای راهنمایی و همراهی تو را یادم آمد ...

    بهش گفتم زهره جان شماره من را به آقا پسر بدین هر کاری که از دستم بربیاد انجام میدم

    زهره گفت میتونی برای هزینه های مشاوره های روانشناسیت هم ، لطف کنی بهش تخفیف بدی

    گفتم زهره جان برای ایشون از یک جلسه تا بی نهایت بی هزینه است عزیزم

    گفت وای چه عالی مریم ازت ممنونم

    گفتم من از تو ممنونم ، آن هم تا ابد ... که در دوران شیمی درمانیم بارها تو بیمارستان سر بالینم آمدی و روزهای سختم ازمن عیادت کردی ساعت های طولانی کنارم موندی که بتونم یه همچین روزی به واسطه معرفی خودت ،از یه ادم درمانده از روستا در این شرایط حاد کمک برسونم ..قطعا امثال درده کشیده اند میتونند به معنای واقعی ، الان حال و روز اینها بفهمند من با کمال میل در خدمتشون هستم

    فقط بهش بگو ایران نیستم باید از طریق واتساپ هماهنگ کنیم .. بنده خدا مستقیم تماس نگیره بی پاسخ بمونه...

    بعد ناهید پیام داد، بابت فردا و گفت لطفا تا من و افسانه زسیدیم بهشون خبر بدیم که اون و همسرش که خارج فرودگاه تو ماشین منتظرند ،خودشون فوری نزدیک ما برسونند و ما را سوار کنند

    حالا چرا خارج فرودگاه می ایستند به دو دلیل ؟ ( اون توضیح نداده ولی من میدونم )

    یکی هزینه پارکینگ فرودگاه را صرفه جویی کنند

    دوم اینکه چون ترکیه سخت گیره، بفهمه کسی از این کارها میکنه بهشو گیر میدن و براشون مشکل ایجاد میشه

    من بابت هر دو مورد کاملاً درکش میکنم چون زندگی خارج از ایران برای برخی ها که مجبورند خارج باشند سخته و اینها اجازه کار ندارند واقعا گاهی حتی مجبوری برای هزینه های پارکینگت هم مراقب باشی‌ .

    بدون اینکه ناهید حس بدی پیدا کنه گفتم من کامل شرایط میدونم. تشکر کردم و گفتم ناهید جانم شما با آقای همسر هر جا که براتون راحت هست بیاستید ما که چمدانهامون را تحویل گرفتیم به شما پیام میدیم حتی یه مقدار طول بکشه هیج مشکلی نیست .چون با افسانه هماهنگ کردم اون سیم کارت ترکش فعاله و باهاش هست مال خود من پیش باربده..‌

    شماره افسانه را با اجازه افسانه براش فرستادم که بتونیم بهم لینک بشیم

    و بعد گفتم احتمالا موقع برگشت دوستم به ایران برای فرودگاه باز باید به خودتون زحمت بدیم

    بنده خدا کلی تشکر کرد .

    نشستم چای با نوتلا میخورم ، ریمیکس هایده گوش میدم ...

    به این زنجیره انسانی زیبا فکر میکنم

    من شیمی درمانی _ حضور زهره _ واسطه آن پسری که مادرش درگیر شده _ بعد ارتباط آن واسطه با زهره_ دوباره من و ارتباطم با آن پسر و مادرش در روزهای آینده

    و سه سال پیش ناهید و همراهی کردن خودش و دخترش به عنوان مترجم با من روز دندان پزشکیم با آن وضع تلاطم و دندان درد شدیدم_ و بعد افسانه که برای رفع مشکلاتی که در ترکیه داره با من یهویی اتفاقی همسفر میشه _ من با افتخار پذیراش میشم _ و بعد باربد جاهایی که لازمه باهاش میره که مترجمش باشه که کار هاش به سهولت پیش بره ... من ناهید برای ترنسفر فرودگاهی پیشنهاد میدم _ افسانه هم با نهایت رضایت موافقت میکنه.

    خیر رسانی این زنجیره حال دل را خوب میکنه و فکر میکنم به اینکه ما آدمها اتفاقی سر راه هم قرار نمیگیریم حالا بستگی به خودمون داره که ماموریت خودمون را تو این دنیا درک کنیم یا بی تفاوت بگذریم ...

    ما خیر برای بقیه بخوایم ممکنه گاهی بعضی ها لیاقت خوبی ها و توجه هات ما را به هر دلیلی نداشته باشند خب خیلی فوری وحتما کنسل میشند و آدم های شایسته دیگری جایگزین میشند

    همیشه گفتم ؛ ادمی که مهربان باشه نمیتونه دست از مهربانیش بکشه و از خوب بودنش پشیمان نمیشه اگر کسی این وسط خطا کرد کنار گذاشته میشه تا زنجیره را خراب نکنه. اما آن همیشه مهربون باقی میمونه که زندگیش بی معنا نباشه .

    نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 17:42 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • چهارشنبه نیاز به یه جراحی فوری و اروژانسی شدم .. جزییات جراحی بماند که چی بود از حوصله تون خارج هست بنویسم . کلیت باز مربوط به عوارض درمان و جراحی های قبل بود که تشخیص دادن لازمه انجام بشه.

    این هم از شانس ماست ‌،که پیش آمد میاد

    دلخور نباشید که به شما نگفتم

    هیچ کس را از این وضعیت مطلع نکردم

    نه باربد ، نه خانواده ام و نه دوستان نزریکم

    نخواستم کسی را نگران کنم

    خودم و حسن با هم پشت سر گذاشتیمش

    حسن یکی دو روز مرخصی گرفت بعدش هم به تعطیلات خورد .دستهاش میبوسم از حمایت و مراقبت برام سنگ تمام گذاشتتتتتتتت .

    اگر کسی با هم تماس میگرفت میگفت چرا صدات حال نداره میگفتم یکم افت فشار دارم ..

    دهمین جراحی را هم در کارنامه درمانم پشت سر گذاشتم ... از گرفتن این همه داروهای بیهوشی معتاد نشممم صلوات 😬😂

    متاسفانه دو واحد هموگلوبین خونم از دست دادم .

    به خاطر ضعف عمومی زیاد و توان بدنی که مثل سابق نیست، نبضم هی افت میکرد .. فشارم چندبار خیلی پایین آمد .. به معنای واقعی جلو چشم سیاهی میره را چندین بار تجربه کردم

    به اصرار و پافشاری خودمون یک شب بیشتر بیمارستان نموندم .. ولی آمدم خونه اینقدر ضعف عمومی و تهوع سرگیجه داشتم نمیتونستم حتی سرویس بهداشتی هام تا سه روز برم و حسن واقعا جمع و جورم کرد ..چون تا سر پا می ایستادم میخواستم از حال برم

    تمام تعویض پانسماهام با حوصله خودش عوض میکرد .... کلا از بیمارستان میترسه ...میگه خودم نظارت کنم خیالم راحت تره .. برای ترزیق داروهات یا پرستار میگم بیاد خونه یا اگر تونستی خودم میبرمت مرکز درمانی بزنی

    به اصرار امروز فرستادمش سر کارش بره .. گفتم دیگه نیاز ندارم فول کنارم باشی

    طبق توصیه پزشکم خیلی باید کم فعالیت باشم تا حالم بهبود پیدا کنه

    خدا را شکر امروز بهترم

    خودم صبحانه ام خوردم .این چند روز مشاوره هام کنسل کرده بودم امروز با یک مخاطب شروع کردم عالی پیش رفت

    تو کانال تلگرام مطلب گذاشتم ، از همه بهتر دارم برای شما خوبان مینویسم 🥰

    بحث مدیریته هستش، دیگه تو این مسیر کار کشته شدم ..میدونم حالم خوش نیست اما برای اینکه به زندگی عادی ادم برگردم یواش یواش مسئولیت روزانه ام باید استارت بزنم و هر روز یک مقدار اضافه اش کنم هم از نظر روانی خیلی حس بهتری برام داره هم از نظر اینکه به هر حال کمک میکنه تواناتر به زندگی دوباره برگردم و اقعا این نسخه خوب برای من هستش

    امروز که باربد تماس تصویری گرفت حواسم نبود دستم توی تصویر مشخص شد متوجه شد ،چند تا جای دستم خیلی کبوده .. بعد با تعجب هول کرد گفت دستت چی شده؟ چرا این شکلیه ؟ گفتم یه مقدار چند روزه ناخوش بودم بهت نگفتم نگران بشی این کبودی ها هم به خاطر اینه که بابت رگ گیری برای سرم و دارو و آزمایشات خون چون خیلی سخت رگم پیدا میشد دستهام به این روز افتاده

    ناراحت شد گفت چرا به من نگفتی و باید باید باید میگفتی

    گفتم عزیزم ، پسرم چون میدونستم اخرش حالم بهتر میشه ترجیح دادم تو راه دور هستی نگرانت نکنم

    گفت نه من اینو ازت اصلا قبول نمیکنم ..

    گفتم پس من ازت معذرت میخوام اما تو بجاش به این فکر کن مامانی داره باهات حرف میزنه و الان حالش بهتره... داره بهت دستور مرغ مزه دار را میده

    ( خبر نداره که من هم قبل رفتن به اتاق عمل سفارشات و وصیت هام در موردش به حسن کردم چون واقعا معلوم نمیکنه ادم چی به سرش میاد برمیگرده ، برنمیگرده

    و هم امدم خونه حالم خیلی بد میشد تند تند سفارشاتم درمورد باربد میگفتم ) حسن هم دیگه بلد کار شده میدونه باید بگه ،حتما خیالت راحت باشه تا دست از سرش بردارم

    دیشب تنها شبی بود تب و لرز نکردم این چند شب شبها دایم تب و لرز داشتم ...

    با چند تا پتو باز حسن می آمد زیر پتوهام برام سشوار روشن میکرد ....

    خلاصه دیگه شما مثل باربد از من دلخور نشید

    چند روز بحرانی گذشته و الان شما نتیجه نسبتا خوبش را میخونید

    من فقط باید توصیه های درمانی را پیش برم که بتونم هموگلوبینم را جبران کنم و نقاهت بعد عملم را پشت سر بگذارم ... باید به زودی برای ایمپلنت دوتا از دندانهام آماده بشم که قبل عید خاطرتون باشه بابت جراحیشون حسابی اذیت شدم .. دیگه الان وقتشه که ایمپلنتشون انجام بشه

    تجربه زیاد درمانی من میگه

    از چیزی نترسید اون بخشی که در کنترل شما نیست بابتش خودتان رها کنید روحیه قوی و آرام باشه ،جسم تمام تلاشش بابت بهبودی میکنه

    گذر دوران نقطه قوت این‌زندگیه سخته، چیزی که قبلاً ممکنه عامل درد و پریشانی شما بوده الان اهمیتی تو زندگیتون نداره .... میگذره و اوضاع تغییر میکنه

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:6 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • با صدای بسیار بی حال از وضعیت موجودش شروع به صحبت کرد...عذر خواهی کرد ، که به خاطر سر بودن زبان و صورت برخی کلماتش ممکن کمی نامفهوم باشه

    بهش گفتم راحت باشه ، درک میکنم هرجا را متوجه نشدم ازش میپرسم در ضمن گفتم روزگار این دوران و عوارض را تجربه کردم و این حال کاملا برام آشناست .. هیچگونه معذب نباشه

    گفتم فلانی جان از هرچیزی که نگرانی و نمیتونی در موردشون با کسی حرف بزنی یا اجازه نمیدن حرفهات بگی برای من بگوو
    یکی یکی گفت و من نسبت به هر کدوم واکنش نشون دادم ( به علت رعایت حریم رازداری مشاوره نمیتونم جزییاتش را نوشتار کنم اما سوال عمومی اخرش را مینویسم . )
    در نهایت پرسید با اون قسمتی که ناامید میشم و حس مرگ به سراغم میاد چیکار کنم ؟
    بهش گفتم حس نا امیدی بخشی از تجربه سخت مسیر این بیماری هست که جز خودمون کسی نمیتونه احیاش کنه و بهش جون بده . چقدر خستگیت را میفهمم . طبیعی است ادم کم بیاره . من بهت حق میدم .. لطفا خودت هم به خودت حق بده
    اینکه رنجیده و شکننده شدی علاوه بر فشار بیماری اثرات سنگین و عوارض داروهاست ... فقط یادت نره که این عوارض همیشگی نیست مربوط به دوران درمانه و یک جا تمام میشه ، این ناتوانی ها مربوط به الان است و یک جا شرایط تغییر میکته

    و حس مرگ به معنای ناکامی و فنا شدن بخشی از همون ناامیدی هست .
    اما فکر کردن به مرگ لازمه و بخشی از رشد کردن هست .. اتفافا فلانی جان ، من فکر میکنم بخش مهم دستاوردم از تجربه این بیماری ، روبه رو شدن با تمام زوایای مرگ بود ، فکر کردن مرگ برای من مثل فکر کردن به یک سیب هست به همین عادی بودن فقط هیجان موضوعش بیشتره... اتفاقا من هر روز بهش فکر میکنم
    مرگ بخشی از زندگی هر انسانه ، کودکی که همین لحظه و ساعت که ما حرف میزنیم ، متولد میشه مرگ بخش جدایی ناپذیر مسیر زندگیش است
    حس مرگ را ، با فکر به مرگ عوض کن ... مثلا فکر به مرگ به من یاد داد که ملکی که در فکر و برنامه ریزی خریدش من و همسرم هستیم برای فرزندمون ، صلح عمرا کنیم .. که بعد از ما عزیزمون کمتر دچار دردسر بشه

    فکر به مرگ بهم فهموند هر چیز که دراین دنیاست والان دارم به صورت موقت صاحبشون هستم ..پس از طمع و دلبستگی دوری کنم و قانع باشم .

    ‌‌

    فکر مرگ من را سوق داد که قبل از اینکه بمیرم کالبدم را برای کمک به تحقیقات پزشکی با طی کردن مراحلی که داشت با تصمیم خودم اهدا کنم .

    و آشتی با مرگ به من جسارت اینو داده که بتونم با تو و بقیه افراد مسابه ، در موردش هر آنچه دل تنگت میخواهد بگوید حرف بزنم.....

    و........

    اینها بخش کوچکی از مشاوره امروز من و آقای همدردی هست که خودش و همسر نازنینش چند ساله مراجع من هستند ... که به تازگی عود مجدد مغز داشته .. و شرایط سخت درمان امانش را بریده

    من امید اون را روشن کردم و او اشتیاق من را در مسیر فعالیتم‌ با جمله آخرش نورانی کرد
    با بغض گفت چقدر خوبه که من را تو این شرایط سخت کنار خودش و همسرش داره .. و صدای بی رمق اول جلسه اش چقدر رساتر و جان گرفته بود
    بهش گفتم در کنار هم ادامه میدیم و کلی چیزهای مهم را تجربه میکنیم و یاد میگیریم و وقتی همه چیز تموم شد قطعا تمام ادم های رنج کشیده این داستان ادم قبل نخواهند بود .....

    لطفا برای این بزرگوار و همسرش طلب خیر اعلام کنید .🙏🙏🙏🙏🙏🙏

    در پایان این نوشته ام ، بعد از مدتها بابت عدم حضورم در وبلاگ ،به همه عزیزان ، سلامی با بهترین روزگار نیک را تقدیم میکنم
    امیدوارم حال دلتون خوب باشه
    این مدت غیبت ،بابت نوشتن انگار رغبتی نداشتم و شایدم هم نوشتن از بیان و توضیح حال و احوالم به گونه ایی قادر نبود
    سخت گذشت اما در نهایت نقطه های بیداری و هوشیاری را تونستم از دل تاریکی هاش بیرون بیارم

    و الان سلامی دوباره به نوشتن ... مجدد در کنار هم خواهیم بود و براتون خواهم گفت ... البته اگر بتونم به میل به انزوا و خلوتم غلبه کنم

    و تشکر بیکران دارم از تمامی دوستان پر مهر اینجا که به هر طریقی با پیام هاشون جویای حالم بودند ببخشید که محدودیت های روانی و شخصیم آنگونه که شایسته شماست به من توان فعالیت نمیداد اما بدانید که لطفتون در خاطرم ماندگار خواهد بود و بینهایت قدردانم .... گفتن های زیادی براتون دارم .‌

    نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 2:10 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • امروز یکم اکتبر روز جهانی آگاهی از سرطان سینه هست . به همین بهانه میخواستم ، توجه شما عزیزان به این مورد مهم ‌جلب کنم


    البته که من سرطان پستان نداشتم اما به هرحال مسیر مراقبت و رعایت بهداشت سلامتی این بیماری تقریبا یکی هست .


    به بهانه ترس و توجه ،از ورود کردن به این بیماری خودتون را از آگاه شدن دور نکنید گرچه بابت این توجه هم یک تعادل و معقولیت رفتاری نیازمنده نه بی توجهی کمک کننده است ، که فکر کنید این اتفاق فقط برای بقیه است و غیر ممکنه برای شما اتقاق بیفته ، نه مراقبت های غیر ضروری وسواس گونه .. هر دو واکنش شما را متضرر میکنه ..


    ✅ برخورد درست و معقولانه ، اعتدال با واقعیت های موجود هست .


    سرطان بیماری هست که اگر زود تشخیص داده بشه احتمال درمانش خیلی بالاست و بیمار و خانواده اش هزینه بسیار کمتری را از هر لحاظ بابت این بیماری پرداخت میکنند .


    من بیماری بودم که به علت قصور تشخیص پزشکم متاسفانه بیماریم خیلی دیر تشخیص داده شد و خیلی زیاد آسیب خوردم ... بعد از تشخیص خود پزشکان مختلف دائمامیگفتند چقدر دیر آمدی ... نمیدونستند هشت ماه تمام درگیر پزشک مثلا معروف و خیر سرش تلویزیونی بودم که به جای آزمایشات بهتر تشخیصی فقط دارو عوض میکرد و شک نمیکرد چرا تغییری در بیمارم حاصل نمیشه شاید نیاز به بررسی دقیق تر آزمایشات تشخیصی هست ؟


    و اشتباه من هم این بود که وقتی نتیجه نمیگرفتم پزشکم عوض نکردم

    پس میبینید که ، اگر آن زمان آگاهی بهتری داشتم حداقل زودتر به داد خودم میرسیدم


    در نهایت باز با تحقیق خود بودم که در سرچ هام متوجه شدم برای تشخیص بهتر مشکل گوارشیم باید کولونسکوپی بدم و زمانی که این را از پزشکم درخواست کردم با مکث زیاد و اکراه و غرغر کردن درخواستم قبول کرد ... زمانی که نتیجه پاتولوژی کولونوسکوپی را دید ایشون گفت شما به سرعت باید جراحی کنی یه جراح عمومی خوب پیدا کن .... و در نهایت بی مسئولیتی و پیشنیه ضعیف تشخیصیش من رها و سلب مسئولیت کرد .

    در همون نقطه ( من و همسر و پسرم ) در طوفانهای سهمگین ، جراحی های زیاد ، شیمی درمانی های تزریقی و خوراکی متوالی ، متاستاز و حرف های نا امید کننده پزشکان از شرایط نامطلوب بیماریم روبه رو شدیم


    تاوان ها و آسیب های برام تا اخر حیاتم به جا مونده
    که فقط با پذیرشش تونستم به زندگی با محدودیت هام تا الان ادامه بدم🥺


    پس همیشه آگاه باشید ، هم برای خودتون ، نزدیکانتون .
    آگاهی همیشه چراغ راه زندگیه ‌‌‌... و شما را تا حدود زیادی نجات میده .
    آرزوی سلامتی برای تمامی بیماران سرطانی
    و روبان صورتی های نازنین که ماه اکتبر ، ماهشون هست ... هم بوس مریم به روی ماهتون و هم زخم هایی که در این مسیر به جسم و قلبتون نشسته ....💋💋💋
    عاقبتش براتون خیر باشه که دردهای که کشیدین را التیام بده
    ...🎀🎀🎀😘

    نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 12:42 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • چون این وبلاگ شروعش از تجربیات بیماری من بوده دلم میخواد با مخاطب هام مثل همیشه صادق باشم و تجربیاتی که دارم را سانسور نکنم و موضوعات را انتخابی مطرح نکنم

    فروردین بیاد من وقت چکاپ هام هست. اما به دلیل شرایط پیچیده موقعیتی که داخلش هستیم
    به خاطر کنکور( آزمون یوس) باربد که الان نمیشه رهاش کنم

    وضعیت تمدید اقامتمون که خودش کلی کار داره باید پیگیرش باشم و بهتره از اینجا خارج نشم
    و حسن خارج از تهران خواهد بود آن هم نیست که برم
    و موارد دیگه...

    در نتیجه الان قصد آمدن به ایران فعلا ندارم و میخوام چکاپهام را با چندین ماه تاخیر انجام بدم

    دیشب بعد از مشاوره ام انجام دادم چون امریکا بود و دیرموقع بود برای تایم ما ... بعدش به اصرار باربد باهاش چند دونه چیپس خوردم و مسواک زدم و آماده شدم برای خوابیدن
    قبل خواب به سرویس بهداشتی رفتم وقتی بلند شدم دیدم مثل انگشتی که بریده شده روی کاسه توالت کلی خون روشن ریخته شده
    و با چکاپ مجدد دیدم خونریزی از جایی که نمیدونم منبعش کجاست اتفاق افتاده

    دردی در آن ناحیه ندارم یا درد جدیدی را تجربه نمیکنم
    همون دردهای شکمی که همیشه هست و علایم قدیمی از عوارض دارم که دائمی هستش
    مشکل دفع سخت هم دارم که اون هم همیشه است

    دفع خون در بیماری ما یه هشدار خیلی جدی و مهم است

    یه اشتباه هیجانی و احساسی داشتم که یهو هول کردم و حسن را در جریان این اتفاق گذاشتم کلا از دیشب تا حالا حسابی پریشون و نگران شده باید شرایط بازبینی و مدیریت میکردم اگر نیاز بود به حسن میگفتم اینجوری اون بنده خدا را متلاطم کردم از خودم ناراحتم و ناراضی

    هر دقیقه ذهنش مشغول میشه مثلا میگه نکنه از صفرات بوده ، نکنه از فلان قسمتت بوده
    حواست بدی تمام علائمت چک کن ... خب گناه داره بنده خدا ... خاک بر سرم

    اینجا که تقریبا دسترسی به دکتر متخصص و پیگیری پزشکی جدی با توجه به سابقه قبلی که من دارم کارعاقلانه ایی نیست قطعا بیخیال گزینه مراجعه پزشک در اینجا میشم
    یه سه الی چهار روزی صبر میکنم اگر تکرار علایم رو به عود و بدتر شدن بود با دکتر کیانی نژاد مشورت میکنم به توصیه اون توجه میکنم

    چیزی که خودم طبق تجربه میگم خون چون تازه و روشن دیده میشد مثل چیزی بود که انگار تازه برش خورده بود و معمولا خون تیره و کدر علامت نگران کننده تری است

    اینها را نوشتم که بگم این اتفاق ممکنه برای هر فرد عادی بیفته و یه تشخیص عادی از شقاق و بواسیر و غیره براش بدن
    ولی برای ما که پیش بیاد کلا یه زنگ خطر مهم و بدترین گزینه مطرح میشه
    الان صبح از خواب بیدار شدم میبینم یه طرف صورتم مثل دونه های گرمی جوش ریز قرمز زده
    حالا ممکنه اینها به هم هیچ ربطی نداشته باشه اما اینجور مواقع چند جور چیزهایی غیرعادی را همزمان تو بدنت پیدا میکنی ... میگی نکنه از کبدم باشه

    کلا دردسر اینجاست چون این سابقه را داری بری بیمارستان با خودته برگشتنت با خداست چون از نظر پروتکل درمانی هزار مدل باید آزمایش و چکاپ بشی تا منشا اصلی را پیدا کنند

    برای من که تو کشور خودم نباشم ، همراه حمایتی نداشته باشم از طرفی الان کشور خودت هم اخر ساله دسترسی به پزشکان خیلی سخته خیلی پیچیده است ... گاهی اتفاقات تو بدترین زمان ممکن با هزار محدودیت رخ میده

    من باید با توجه به امکانات حاضر این شرایط مدیریت کنم :
    نگذاشتم باربد متوجه بشه چون استرس بی جا بهش منتقل میشه و نیاز نیست الان بدونه
    اشتباهم را در مورد حسن جمع وجورش کنم بهش نشون خواهم داد اوضاع خوبه

    خودم هم هی تو این چند روز برای خودم ریپورت میکنم تا ببینم چه خواهد شد بعد در موقعیت تصمیم بگیرم . تشویش کمکی بهم نمیکنه

    همدردهای عزیزم اگر با موارد غیر عادی در خودتون مواجهه شدین قدم اول انکار نکردن هست و درک وجود یک اتفاق غیر عادی در بدن شماست و ثبت گزارشات تجربه علائم های جدید

    قدم دوم بر اساس شرایط و امکانات موجود خودتون ببینید بهترین کمکی که میتونید در شرایط به صورت اولیه برای خودتون انجام بدین چه کاری هست ؟

    و قدم سوم که مهمترین کار است رها کردن هست یعنی کنترل نکردن شرایطی که دست شما نیست
    شما فقط میتونید روی کارهایی متمرکز باشید که میتونیدبراش اقداماتی انجام بدین .

    موفق باشید حال من هم خوبه و هیچ دلهره و نگرانی از این بابت ندارم خدا را شکر همون روزی که توی پت اسکن گفتم راضیم به رضای خدا تو این مسیر هر چه پیش بیاد من در صلح و رضایت کامل هستم و تقاضا و طلب خاصی ندارم . آنچه که پیش بیاد خیر و مصلحت من خواهد بود و لاغیر... تا الان هم همین باور و قوت قلبی آرامش درونی من را در مسیر تامین کرده .






    نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 12:42 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • گفت، مرگ در اینجا چون گرد در هواست؛
    همه‌ی دریچه‌ها را ببندی نیز
    سرانجام به اتاقت می‌آید.


    👤الیاس علوی

    ‌‌

    در دهمین روز به یاد الهه آسمانی ( بخش سوم وپایانی)

    فقط هفت روز بود الهام فوت کرده بود که الهه متوجه میشه اون هم به سرطان سینه مبتلاست .

    شوهر الهام ،رضا وقتی متوجه این مسئله میشه به الهه دلگرمی میده و میگه باید درمانت را پیش پزشکان خوب در تهران انجام بدی و نگران هزینه درمان و اقامتت در تهران نباش

    خلاصه هزینه های درمان الهه را میده و هر بار که الهه شیمی درمانی داشته از ترکیه می آمده و خودش الهه را تا تهران برای شیمی درمانی میبرده و می اورده چون کسی نبوده که از شمال بخواد با الهه بره ، بالاخره هرکس زندگی شخصی و کار داشته

    آقا رضا ،یکی دو بار هم که نتوسته بیاد امکانات راحتی الهه را فراهم کرده و پول براش فرستاده بود .
    دو جلسه آخر شیمی درمانی یک بار که شیمی درمانی الهه تمام میشه توی جاده موضوع خواستگاری و ازدواجش با الهه مطرح میکنه

    الهه اولش اینقدر شوک میشه که فکر میکنه توهم زده
    بعد که رضا بیشتر توضیح میده متوجه میشه نه واقعا صحبتش جدی هست و رضا بهش میگه که دوستش داره و بهش علاقمند شده

    الهه میگه تو حالت خوبه ؟
    متوجه هستی رضا تو این شرایط با این حال و کله کچلم به من چی میگی ؟
    میگه اره میدونم چی میگم دوستت دارم
    فکرهات بکن به من جواب بده

    الهه میزنه زیر گریه میگه من فکری ندارم بکنم من هم تو را به عنوان برادر و شوهر الهام دوست دارم .

    مدیون زحماتت هستم که این روزها برام کشیدی اما من اصلا نمیتونم این پیشنهاد قبول کنم حس میکنم به الهام خیانت کردم تو عشق الهام بودی ... من هرگز موافق نیستم

    رضا میگه زود و احساسی تصمیم نگیر من و تو خیلی مناسب همدیگر هستیم باز من تلفنی ازت پیگیر میشم

    الهه میگه اینقدر از رضا بابت درخواستش دلخور بودم که حد نداره وقتی تماس گرفت گفتم جوابم همون بود که تو ماشین بهت گفتم نه نه نه

    رضا میگه ، پس ، نه من، نه تو دیگه کاری با هم نداریم

    الهه میگه یعنی جلسات شیمی درمانی های که مونده دیگه شما نمیای ؟
    اون هم میگه معلومه نمیام تو فکر کردی من دیونه بودم اینهمه وقت و هزینه برای تو بکنم یعنی واقعا با خودت چه فکر کردی ؟؟؟؟

    خلاصه رضا ارتباطش با الهه قطع میکنه و دو جلسه اخر شیمی درمانی الهه هزینه اش هر طور بود جور میکنه و برای اقامت هم یکی از دوستان خویش پذیرای الهه میشه

    همانطور که در پست قبل گفتم تو هر روایتی شخصیت های ماجرا هر کدوم درسی برای ما دارند ؟
    نمیشه صفر و صدی بگیم به خاطر یک رفتار پسندیده اون ادم فرشته بود و به خاطر یک رفتار ناپسند بگیم اون یکی ادم دیو و ادم بده ماجراست
    فیلم هندی که نیست زندگی واقعی است

    آدمها میزان ظرفیتشون ، شخصیتشون ، عزت نفسشون ، خلوصشون و... با هم دیگه متفاوته

    رضا شوهر الهام همون مردی بود که الهام مریض شد با بهترین امکانات و درمان به ترکیه منتقلش کرد و تا اخرین لحظه کنار زنش موند تازه ازدواج هم کرده بود میتونست حتی ادامه نده اما پای مسئولیت و تعهدش موند
    الهام برد ترکیه که خبر بیماریش موجب تنش برای مادر و برادرهای الهام نشه

    در طلاق الهه همراهیش کرد

    برای راحتی الهام قبول کرد الهه هم باهاشون زندگی کنه .. خیلی ها موافق این کار نیستند .

    اجازه داد الهه برای علاقه و دوست داشتنش دوتا سگ در خونشون بیاره

    برای همین میگم احساسی ادمها را قضاوت و مجازات نکنید ... چون اگر با الهه ازدواجشون میشد .. برای بعضی ها ، فرشته این داستان میشد ، که چه مرد بزرگواری بوده با وجود اینکه زنش از این بیماری مرده خواسته الهه را هم تو این بیماری حمایت عاطفی کنه و به نتیجه فکر نکرده چقدر از خود گذشته بوده

    اول از نظر من هر مرد و زنی بعد از طی کردن مراحل سوگواری از دست دادن همسر، حق دارند که اگر دوست داشته باشند ازدواج کنند و حق طبیعی و مسلم هر انسانی است که حالا که زنده است شرایط دلخواهش رقم بزنه ... اینکه یه عده مردم خودشون صبح و شب کنار شوهر و زن هاشون زندگی میکنند بعد ، زن و مردی که همسر از دست داده را برای ازدواج مجددشون قضاوت کنند .. فقط یه دهان گشاد است که بدون مغز داره باز و بسته میشه

    من خودم به حسن در دوران بیماریم گفتم بعد از من دلت خواست حتما حتما ازدواج کن و یه فصل از زندگی جدید را برای خودت رقم بزن فقط چون باربد این وسط ماجرا است مراقب باش یه ازدواج آگاهانه باشه که باربد لطمه نبینه باربد و اون پذیرای هم باشند

    اینجا کسی کار اشتباه انجام نداده ولی شوهر الهام متاسفانه در مورد اتمام درمان الهه انتخاب رفتاری خوبی نداشته

    بعضی ادم ها مخصوصا مردهای متمول تحمل نه شنیدن از طرف یک زن ندارند چون فکر میکنند هر چه اراده کنند باید انجام بشه و احتمالا ایشون هم از نه گفتن الهه خشمگین شده ، اصلا انتظار نداشته
    فکر کرده با کناره گیری ، الهه شاید پشیمون بشه

    واقعا این دو نفر برای ازدواج مناسب هم نبودند
    چون شرایط الهه مناسب ازدواج نبوده طفلک درگیر درمان و مسائل سوگ پدر و خواهر و این چیزهاش بوده هنوز خودش پیدا نکرده بود

    از طرفی شاید به صورت ناخودآگاه آقا رضا چون الهام را خیلی دوست داشته و با سوگ از دست دادنش کنار نیومده بوده میخواست با الهه ازدواج کنه دوباره شاید الهام را برای ناخودآگاه خودش براورده و دست یافتنی کنه

    من شنیدم الهام بی نهایت دختر دوست داشتنی و با محبتی بوده .مهرنیا به من گفت من عاشق عمه الهامم بودم خیلی زیاد دوستش داشتم و وقتی فوت کرد خیلی بی قرارش شدم

    حالا اینهمه الهه با این بچه ها دوست بود ، این عمه الهام چی میکرده که اینقدر محبتش تو دل بچه ها مونده بود .......از دست دادن یه ادم اینجوری برای همه نزدیکان جاش خالی و بسیار سخته

    ( خیلی وقت ها پیش میاد ما انتخابهامون یا ازدواج هامون بدون اینکه دلیلش را بدونیم ریشه اش در ناخودآگاهمون باشه یعنی جایی که ما در بیداری و هوشیاری بهش دسترسی نداریم مگر به کمک یک درمانگر خوب بالینی یا روانکاو بشه اون اطلاعات را بیرون کشید این مورد برای احتمال خواستگاری آقا رضا از الهه من میدم. )

    با تعاریف و تصاویری که من شنیدم و دیدم الهام و الهه هر دو زیبا ، مهربان ، خوش اخلاق ، باسلیقه ، خونه دار زنهای بودند که به زندگی جان میدادن

    نکته بعدی همه اون تایم درگیر بحران بودند کسی در بحران ازدواج ووانتخابهای مهم انجام نمیده

    فقط ببینید که الهه چقدر انسان بلند نظر و چه عزت نفس خوبی داشته ... که به خاطر نیاز و بحرانش ارزش هاش زیر پا نگذاشت

    میدونست با سابقه بیماری خودش و خانواده اش قطعا گزینه مناسب خواستگار نخواهد داشت .. اما محکم به مردی شیک و پولدار به خاطر حرمت نگه داشتن عشق خواهرش پاسخ منفی داد

    فردی که بهترین تفریحات و امکانات زندگی را به پاش

    می ریخت

    کسی که مدتها هیچ کس نوازش و محبت بهش نکرده بود حتی وقتی باز هم جمله دوستت دارم شنید گفت نه من جوابم منفی هست

    با وجود اینکه شوهر الهام برای پایان درمان رهاش کرد اما پای ارزش هاش موند
    میگن یه ادم بانهایت شرافت، عمر و زندگی میکنه یعنی قشنگ مصداق الهه است
    برای خودش دو جا از زندگیش بی نهایت ارزش و احترام قائل شد یکی موقعی که بهش خیانت شد یکی اینجا که ازش خواستگاری شد و جواب منفی داد .. یعنی گوهره وجود خودش را پیدا کره بود

    البته اگر هم ازدواج میکرد هیچ ایرادی و نقدی بهش نبود ولی اینکه اینقدر یه ادم خویشتن دار باشه و همه نیازهاش برای ارزش هاش پس بزنه، من به نظرم هزاران بار قابل تحسین هست .

    آدمهایی که تجربه سوگ از بچگی دارند ، حالا اگر چند دفعه براشون مثل الهه تکرار بشه به خاطر آسیبی که از فقدان میخورند یک مقدار شخصیت وابسته پیدا میکنند یعنی از دست دادن و رها کردن براشون تجربه بسیار تلخی هست

    تا حدی این ماجرا و آسیب در الهه هم بود ... یعنی من مطمئنم که آقا رضا وقتی یهو دست حمایت خودش از الهه کم کرده ، اینجا هم الهه باز ضربه خورده و بهش سخت گذشته ... اما هیج کدوم از این دلیل ها باعث نشد از نظرش برگرده.

    بعد که حال الهام رو به وخامت میره و قطع درمان میشه تصمیم میگیرند به ایران بیان
    تمام تعلقات الهه از لوازم شخصی و سگش در ترکیه به طور موقت میمونه که با الهام به ایران بیان
    که درگیر فوت الهام و بیماری خودش میشه
    سگش( دم )که مثل یه مادر دوستش داشته بهش دیگه دسترسی نداشت و پیش دوستان بوده
    بعد هم رضا خیلی سرسنگین شده بود

    الهه درمان سرطان اولش تمام شد ...
    پیگیر سگش و لوازم شخصیش میشه

    الهه میگفت یه عالمه لباس که با الهام خریده بودیم و خیلی دوستشون داشتم

    یکم که خود پیدا کردم پیگیر سگم شدم هر دفعه یه چیز بهم گفته میشد که نگران نباش جاش خوبه تا به دستت برسه

    به رضا چند بار بابت لباس هام پیام دادم بعضی پیام هام نادیده گرفت ، بعضی ها را گفت باشه امدم ایران میارم و خیلی رسمی تر از قبل شده بود

    چند وقت گذشت یه مدت خیلی دلم هوای دیبا دختر رضا را کرده بود واقعا از دلتنگی دیبا و سگم دم ،گاهی شبها با گریه میخوابیدم

    در ترکیه ما چند تا دوست بودیم که با هم دیگه همش جمع میشدم خوش میگذروندیم . مثل چند تا خواهر بودیم در مریضی الهام خیلی هوای ما را داشتند در جمعمون کاملاً با هم ندار و صمیمی بودیم

    یکی از دوست ها مون یه خانم خیلی زیبا بود که یک دختر داشت و از همسرش جدا شده بود و در ترکیه با دخترش توی همون مجتمع ما هم زندگی میکرد

    تو این مدت هم چند بار من پیگیر سگم و لباس های خودم و الهام از طریق این شدم مثلا بهش میگفتم رضا سر کار میاد تو برو تحویل بگیر تا من بعد از تو لباس ها را بگیرم هی باهاش برای لوازمم نقشه میچیدم یعنی اینقدر باهاش احساس امنیت داشتم که حس میکردم رضا اینقدر از جواب رد دادن من ناراحته که پیش این لوازمم باشه امن تره

    میگفت باشه من حواسم هست تو نگران نباش
    باهاش درد و دل میکردم هیچ چیز که بخواد من را مشکوک بشم ، متوجه نشدم

    تا یه روز از طریق یه دوست مشترکمون بهم خبر رسید که رضا و این خانم چندین ماهه باهم ازدواج کردند
    بهش زنگ زدم و گفتم فلانی تو با شوهر الهام ازدواج کردی ؟

    گفت اره خلاف شرع کردم الهه جون ؟ خواستگاری کرد جواب مثبت دادم

    الهه میگه : نه خلاف شرع نکردی اما چرا به من نگفتی ؟ دیدی من این مدت چقدر پریشان هستم برای سگم، دیبا ، لوازم خودم و الهام

    تو این مدت تو درخونه الهام بودی با من حرف میزدی
    و به روی خودت نیاوردی ؟

    خانمه میگه : وظیفه ای الهه جون برای گفتن نداشتم بهتر بود ندونی چون مریض بودی استرس برات خوب نبود ممکن بود ناراحتت کنه من ملاحظه خودت را کردم

    الهه میگه ما همه مثل خواهر بودیم همه خوشحالی هامون با هم بود ...

    واقعیت بگو الان سگم کجاست؟
    سگت جاش خوبه برات پیج کسی که ازش نگه داری میکنه را میفرستم دیگه به اون کاملا عادت کرده به نظرم تو هم با این شرایط جسمی نمیتونی نگهداریش کنی

    الهه میگه : دلم میخواد صدای دیبا را بشنوم یه شرایط جور کن با دیبا حداقل حرف بزنم

    خانمه میگه : شرمنده الهه جون حساسیت سنی دیبا را حتما درک میکنی از انور مامان خودش، بعد امد پیش تو و الهام بعد بچه تا مدتها برای فوت الهام و ندیدن تو بهانه میکرد افسردگی گرفته بود یه ذره بگی نگی از افسردگی درامده بخوای تو دوباره باهاش حرف بزنی هوایی میشه بهترا ارتباطی نباشه

    من از الهه پرسیدم الهه مگه جریان خواستگاری رضا را از تو میدونست گفت من نگفتم ولی نمیدونم رضا هم بهش گفته بوده یا نه ؟

    خلاصه الهه گفت: این ادم با صد و هشتاد درجه تغییر رفتاری با من برخورد کرد باورم نمیشد این همون دوست لحظه های خوب و تنگمون بود.

    من به الهه گفتم خانمه شاهد علاقه رضا به الهام بوده، شاید هم جریان تو را هم بدونه دست و دلش میلرزیده که شوهرش با شما روبه رو بشه یه جوری از ترسش خواسته فاصله باشه که خاطرات برای شوهرش تکرار نشه

    بعد خانمه گفته من لباس هات جمع و جور میکنم میدم یه مسافر برات بیاره ایران بعد از تهران برات پست کنه

    الهه میره پیج کسی که سگش پذیرفته را میبنه

    گفت: وقتی سگم تو بغل صاحبی که نمیشناختم دیدم و عکس هاش در زوایای مختلف نگاه کردم
    انگارخنجر بود که تو قلبم فرو میکردن واقعا حس میکردم بچه ام ازم گرفتند و دستم بهش نمیرسه

    بازالهه اینجا تجربه های تلخ از دست دادن مکرر را پشت هم براش اتفاق افتاده بود

    شوهر خواهری که عشق خواهرش بود و هوای خواهر زن و خاتواده زنش داشت اینجا دیگه به طور همیشگی با ازدواجش مسیرش جدا شده بود

    دوستی که همیشه بهش اعتماد داشت و باهم خوشی و ناخوشی زیاد داشتند یهو متوجه میشه عجب دورش ، زده. با شوهر خواهرش ماههاست ازدواج کرده صداش درنیورده

    سگش که اینجوری بی رحمانه ازش جداش کرده بودند انگار خانمه واقعا میخواسته برای ارتباط الهه با آنها هیچ بهانه ای نباشه

    دیبا دختر رضا ، که همچون دخترک زاده نشده خودش دوستش داشت بهش میگن دیگه حرف زدن باهاش ممنوعه

    چند روز بعد یه کیسه لباس از طریق مسافر به دست الهه میرسه... میگه وقتی کیسه را باز کردم تمام لباسهای بدردنخور و دم دستی بود که اصلا یادم بهشون نبود و حتی بعضی هاش مال من نبود تمام لباسهای خودم و الهام که مارک هاشون هنوز نکنده بودم یه دونه اش نبود

    بعد که بهشون گفتم خانمه گفته بود من نمیدونم ظاهرا قبل از اینکه من وارد خونه بشم لوازم الهام را ، رضا جمع کرده بوده و اشتباهی احتمالا اون کیسه ها را سرایدار با لوازم دیگه برای خودش برداشته ... ( شگفتاااا به همین راحتی
    چند ماهه این داره برات دردو دل میکنه میگه پی لباس های خودم و خواهرم هستم الان اینو بهش میگی)

    خلاصه الهه با همون کیسه لباس ها را پیش سطل آشغال میگذاره

    الهه گفت مریم شاید برات عجیب باشه چون مامانم همش حال من را میدید میگفت من رفتارت درک نمیکنم من سه روز تمام برای لباس هام ضجه زدم و گریه کردم
    مامانم خنده اش میگرفت میگفت بگو شوخی میکنی برای چند دست لباس اینجوری میکنی ؟
    ولی من واقعا همین الان هم دارم میگم بغض میکنم و میخواد اشکم بیاد

    گفتم الهه من بهت حق میدم و میتونم با توجه به شخصیتت و درک ماجرات بفهم دلیل ضجه های تو به بهانه لباس چی بوده؟

    تو یهو بعد از الهام پشت هم تجربه از دست دادنهای دیگه را داشتی همه را براش گفتم .
    ببین وقتی یه زن بهش خیانت میشه ضربه ای که میخوره از زنی که شوهر مرده بیشتره
    چون زنی شوهرش مرده از نظر ذهنی عشق و تعهدشون سرجاسه فقط همسر در قید حیات نیست، اما زنی که خیانت دیده هم دیگه همسرش را از دست میده هم سوگوار عشق و امنیتی میشه که از رابطشون برای خودش ساخته بود

    تو انتظار نداشتی از دوستی که حس صمیمیت و یکدلی باهاش داشتی یهو بخواد این شیوه را باهات پیش بگیره و برای منفعتش تغییر فاز بده ...

    متاسفانه این دوست با شما خوش گذروند محبت و مهربانی هم در رابطه اش با شما داشته اما هیچ وقت تو را نشناخته ..یعنی سعادت و لیاقتش نداشته

    اگر خودش صادقانه می آمد این موضوع را با تو مطرح میکرد چه بسا حتی تو به ، درست شدن و قوام این ازدواج کمکش هم میکردی

    یهو پشت هم رفیقت ، سگت، دیبا ، شوهر خواهرت ، لباسهای که هر کدوم با الهام با یه عشقی خرید کرده بودین و اخرین تعلقاتت و یادگاری ها از روزهای زندگی خودت و الهام بود از دست دادی

    مامانت از این منظر بهش نگاه نکرده ، لباس ها بهانه ضجه های تو بود

    تو ، هم که ،درد از دست دادن عزیزان همیشه در زندگیت داشتی چیزهای رده دوم و سوم هم که از دست میدی زخمات سر باز میکنه اینقدر بی قرار میشی انگار تو تنت جات نمیگیره ... خشمت میرزی تو خودت چون کاری ازت برنمیاد و گریه کوچترین واکنش و دم دستی ترین چیزی که از ظرف لبریز شده تو را ،چند قطره کم کنه

    میگفت : واییی مریم ‌انقدر خوب و عالی شرایطم تحلیل کردی انگار در من زندگی کردی اینکه یکی به این خوبی من را فهمیده من اروم میکنه

    بعد الهه گفت من خیلی تمرین میکنم که وابسته چیزی نباشم شاید باید با این اتفاقات روبه رو میشدم تا تعلقاتم از دست بدم تا خوب تو مغزم و درونم بشینه که هیچ چیز در این دنیا متعلق به ما نیست و همه چیز فانیست

    گفتم الهه چقدر زیبا ،من اینو روزی که دکتر ها گفتند کاری دیگه برات نمیتونند بکنند وقتی امدم تو اتاقم درب اتاق بستم و خلوت کردم همونجا مثل یه وحی این مسئله در ذهنم نشست دیدم من اگر بمیرم حتی شخصی ترین وسیله ام دیگه متعلق به من نیست
    و با خودم گفتم ما حتی اگر هزاران ملک و ماشین و جواهرات داشته باشیم مثل اسباب بازیهایی هستند که یه مدت دادن دستمون بازی کنیم و بعد باید پس بدیم .
    پس یادم بمونه هر چیزی که قرار به دست بیارم در آرامشم اختلال اساسی وارد کنه یا خدای نکرده نیاز به این باشه ارزش هام زیر پا بگذارم مفت نمی ارزه ..
    ...

    دوست دارم خاتمه این یادواره ، ده روزه را با این خاطره الهه را بدرقه کنم
    الهه با تمام درد و رنج های که پشت سر گذاشته بود خدا باور بود و به درک معنویات علاقه داشته

    جلسه دوم شیمی درمانی یه سری داروهای اصلیش را هرچی میگرده گیرش نمیاد
    اول یکم دلش آشوب میشه میگه من تلاشم کردم پیدا نشد توکل به خدا اگر جور بشه داروخانه باهام تماس میگیره دوستم میره برام میگیره میاره بیمارستان میزنم .نباشه یعنی قسمت نیست خلاصه رهاش میکنه

    میره بیمارستان بعد دکتر خیلی ناراحت و عصبانی میشه میگه تو اوضاعت خیلی حساسه باید سر وقت تزریقت انجام یشه یعنی چی پیدا نکردم ؟

    الهه میگه چیکار کنم گیرم نیومد ؟

    بعد پرستار میگه خانم دکتر راست میگه این داروهاش ظاهراً تو این چند وقت نیست شده . بیمارهای دکترهای دیگه بیمارستان هم همین مشکل را داشتن

    دکتر میگه برو تو اتاقت بشین اون یکی داروهات بزن تا جلسه بعد هر طور شده اون داروهات گیر بیاری
    الهه داروهاش میزنه بعد دم رفتن دکتر که پرونده مریض ها را تند تند امضا میزده یهو یه نفر یه کیسه دارو میاره میگه خانم دکتر این برای مریض ما بود که دیروز فوت شد لطفا به بیماری که احتیاج به این دارو ها داره، بهش بدین

    دقیقا داروهای الهه بوده یعتی الهه میگه یک دقیقه دیرتر میرسید دکترم رفته بود همه چی روی لبه، لبه اخرش جور شد .....
    و دکتر دستور داد که نرس داروها را برام بزنه

    پایان ❤🙏🏽

    پی نوشت :ضمن طلب خیر برای خودتون و عزیزان آسمانیتون
    ممنون از همراهیتون اگر جایی مبهم بود و کسی سوالی داشت به دوشرط اول بدونم دوم بدونم مطرح کردنش موردی نداره حتما جواب میدم

    کامروا باشید

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 18:37 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • لطفا قبل از خوندن این بخش ، پست قبلی و بخش اول را مطالعه کنید



    دانه دانه آرزوهایت را می کشند تا آن که یک روز در میابی بدون همه چیز باز میتوانی زندگی کنی؛
    میفهمی تمام آن چیزهایی که دوست داری پوچ و تو خالی اند.
    از آن به بعد است که جور دیگری زندگی می کنی.

    👤
    بختیار علی ⁩
    📚آخرین انار دنیا

    در دهمین روز به یاد الهه آسمانی ( بخش دوم )

    جمعه 15 دی 1396 :

    وقتی پدر نیست انگار زندگی هم نیست آرامش هم نیست

    وقتی پدر نیست انگار همه چیز عوض شده

    وقتی پدر نیست انگار زندگی با هیچ چیزی شیرین نمیشه

    وقتی پدر نیست انگار خنده ها از هزاران گریه تلخ تر میشه

    کاش خدا یه فرصت دیگه بهم میداد تا با پدرم بودن را

    بیشتر احساس میکردم

    کاش میشد دوباره تو آغوشش برم و بهش بگم دوستش دارم

    بهش بگم بابا زندگی بی تو معنا نداره

    کاش میشد فرصت های از دست رفته رو جبران کرد…

    ( الان نوشت : برای در گذشت پدرش احساسش نوشته بود )

    سه شنبه 26 دی 1396 :

    روزهای رفته زندگی را ورق میزنم
    چه خاطراتی که زنده نمیشوند
    چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود
    چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت
    چه فکرها که ارامم کرد
    چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود
    چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست
    چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد
    چه آدمها که دلم را گرم کردند وچه آدمها که دلم را شکستند
    چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم وشد
    چه آدمها که شناختم و چه آدمها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان
    وچه........
    وسهم من از این همه , یادش بخیر میشود
    کاش ارمغان روزهایی که گذشت
    آرامشی باشد از جنس خدا
    آرامشی که هیچگاه تمام نشود.....

    چهارشنبه 27 دی 1396 :

    دلم برای روزهایی تنگ است که میدانم باز نخواهند گشت…
    برای پدرم که دیگر حضورش را احساس نخواهم کرد…
    به راستی که چه زود دیر میشود..
    پدرم،نبودنت و جاى خالى وجودت،هميشه و همه جا سنگينى توشه راهم خواهد بود.😔
    كاش در شانه سمت چپم،دستانم را بر روى شانه راستت مينهادم.كاش...😔

    یکشنبه 8 بهمن 1396 :

    ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ؛ " ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "
    ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ...."
    ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺴﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ
    ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ،
    ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻩ ،
    ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ..
    ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﻭ ﮔﺲ ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻼﺗﯽ
    ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻕ ﻫﯿﭻ ﻃﺒﻌﯽ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ..
    ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ،
    ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﺰﯾﺶ ﺩﻭﺭ ...
    " ﻓﺮﺻﺖ " ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺩ
    ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﺁﺏِ ﺗﻨﮓِ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﻮﺩ
    ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻢ ، ﻣﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ...
    ﻗﺪﺭ_ ﻟﺤﻈﺎﺕ _ ﺭﺍ_ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ.

    یک شنبه 29 بهمن 1396:

    یك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم،
    كه كفش هايم پاشنه هاي بلند داشته باشد و ديگر جوراب هاي سفيد تور دار و جوراب شلواري هاي عروسكي نپوشم،
    دلم مي خواست بزرگ شوم تا دستم به كابينت هاي بالاي آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم و وقتي از خيابان رد مي شوم
    مادرم دستم را نگيرد، فكر مي كردم بزرگ مي شوم و دنيا سرزمين كوچكي ست پر از شادي و من موهايم را به باد مي دهم ،
    رژ لب هاي مادرم را مي زنم و عشق را تجربه مي كنم، همان عشقي كه بين صفحات رمان ها و داستان ها مي چرخيد،
    حالا من بزرگ شده ام، تعدادي كفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به كابينت هاي بالاي اشپزخانه كمابيش نمي رسد
    اما يك أجاق گاز براي خودم دارم، حالا من دست مادرم را مي گيرم و او را از خيابان ها رد مي كنم، موهايم را به هر رنگي در مي آورم و اشك هايم را به باد مي دهم،
    عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خيانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام، حالا مي دانم دنيا
    سرزمين بي انتهاييست ، پر از آدم هاي عجيب و بزرگ شدن بدترين آرزوي همه زندگي من بود كه بر خلاف تمام
    آرزوهايم به دستش آوردم.

    دوشنبه 6 فروردین 1397

    خدا حافظ ....

    ( الان نوشت : عکس از خودش و الهام گذاشته بود درحالی که میبوسیدش فقط همین خداحافظ
    یعنی به حدی درد عمیق و جانگذاز هست که فرد برای گفتن و بیان احساسش نمیتونه جز سکوت کاری کنه و تا شش ماه الهه هیچ چیز در صفحه اش ننوشت هم سوگوار بود و هم درگیر درمان بیماریش بود )

    شنبه 31 شهریور 1397 :

    در عجــــبم
    از سیب خوردنمان
    که
    از آن فقط “چوبش” باقی می ماند…
    مگـــــــــر این همه چوب که خوردیم
    از یک سیــــــــب … شروع نشد؟

    پنجشنبه 20 دی 1397 :

    ميگن سرنوشت رو ادمها خودشون رقم ميزنن...
    كاش واقعا ميشد كه سرنوشت رو تغيير داد.
    كاش ميشد سرنوشتم رو جورى رقم بزنم كه تو ديگر سياه پوش عزيزانت نشوى مادر...
    كاش بتوانم معجزه اى را خلق كنم كه خيالت راحت شود از اينهمه درد و نگرانى...كاش بتوانم معجزه خلق كنم.
    كاش....

    جمعه 21 دی 1397 :

    البوم خاطراتم را ورق ميزنم و برميگردم به گذشته اى نزديك...
    خواه ،ناخواه ياد روزهاى گذشته ميفتم.روزها و ماه ها و سالهايى كه گذشت.
    ياد سختيهايى كه مرا محكم و استوار و پابرجا ساخت و در كنارش چه لذتى از روزهاى خوش با هم بودن در كنار ادمهايى كه از جنس مهربانى و دوست داشتن بودن...
    ياد داشته هايى ميفتم كه ديروزها ،چقدر براى بدست اوردنش جنگيدم و امروز چقدر به نظرم بى رنگ و پوچ است.
    من ديگر به فرداها نمي انديشم.
    فرداى من يك ساعت ديگر است.بوى گل نرگس باغچه را با درهاى بسته و پرده هاى كشيده خانمان،همچنان حس ميكنم.بوى مادرم را...بوى خاك،باران،بوى ادكلن بجا مانده از شالى كه بر روى مبل اويزان است.
    به اتفاقات زندگى ام نگاه ديگرى دارم و فقط به آن لبخند ميزنم.مثل رهگذرى كه قصد عبور از جاده خوشبختى را دارد.
    جنس ادمها برايم تغيير كرده،نرم،لطيف،مهربان...

    ديگر نميترسم.
    بى توقع زير دستان ارايشگر مينشينم تا موهايم را كوتاه كند.
    ديگر نميترسم از اينكه ابروانم را نازك يا كوتاه بردارد.
    ديگر نميترسم از اينكه موهايم زير مواد شيميايى رنگ و دكلره بسوزد يا اينكه...
    ميخواهم
    موهايم را به دست باد بسپارم.
    ببرد هر كجا كه دوست دارد.اصلا من هم با خودش هم مسير ميشوم.
    راه ميروم،ميدوم،پرواز ميكنم تا بى انتها...
    من يك تجربه بى منتهايم .من يك فنجان قهوه پر از خالى ام.بنشين مرا نوش كن.
    لطفا يك فنجان خالى سر پر🖕
    من چاى مينوشم.
    تو بنشين و مرا گوش كن.
    من چايم را تلخ مينوشم و يه لبخند شيرين نثارت ميكنم.

    صورت حساب لطفا.
    امروزت را مهمان من👌

    جمعه 19 بهمن 1397 :

    اهاى غريبه
    يك تكه كاغذ، از جيبت افتاده ست.
    خودكار لطفا
    ميخواهم بنويسم تمام دردهاى عالم را...
    ميخواهم برقصانم تمام دلتنگى هاى ادم را...
    چه به روزمان امده است؟
    لطفا صبر كنيد،وجودم جا مانده است.
    به گوشش برسانيد فريادهايم را...
    مرا از خواب بيدار كن.
    اهااااااااااى...

    دوشنبه 6 اسفند 1397 :

    عكسى كه الهام سال قبل تو صفحه ش پست كرده بود و عشقش رو به مامان ابراز كرده بود.
    روحت شاد فرشته زيبا
    ديشب خوابش رو ديدم.خيلى ناراحت و غمگين بود.
    ازش پرسيدم :چرا هر چى صدات ميكنيم ،جوابمونو نميدى؟كجايى؟
    نگام كرد و بهم گفت:انقدر صدام نكن.من جا موندم.هر وقت صدام ميكنيد،حواسم پرت ميشه.من خوبم.يه خونه بزرگ دارم كه پر از پنجره و نورگيره...صدام كردى،اومدم جوابتو بدم،در بسته شده و پشت در موندم و كليدم ندارم.
    از خواب بيدار شدم و براى يه سال عزادارى كردم و گريه ...
    بهش قول دادم كه ديگه براش اشك نريزم و صداش نكنم.قول دادم بهترين ها مال من باشه و حس خوب سمتش بفرستم تا روحش در ارامش باشه.
    برو عزيز دلم.برو روحت پر از ارامش ابدى باشه زيباترين حس دنيام.👋💖

    ( الان نوشت : با این پست الهه بود که با هم دوست شدیم من یه کامنت همدردی گذاشتم بعد رفتیم توی دایرکت هم ، بعدش هم دو روز بعد با هم تلفنی حرف زدیم و دوست شدیم )

    یک شنبه 26 اسفند 1397 :

    سال ٩٧
    زشت بودى.
    كريح بودى.
    بيرحم و بدجنس بودى.
    گرفتى پدر و خواهرم را...
    بردى خوشى هاى من و خانواده ام را...
    سياه پوشمان كردى و سياهى رو گسترده كردى روى سقف ارزوهايمان...
    دلتنگى را عادتمان دادى.
    بيمار شدم،
    غمگين شدم.
    مردم،زنده شدم.
    درد كشيدم و بيجان و نحيف...
    به پهناى زندگى غصه دار شدم.
    از دست دادن را تجربه كردم.
    مردن را نيز تجربه نمودم.
    چه به روزمان اوردى؟
    چه به سرمان امد؟
    ميشود بروى و ديگر گذرت به كوچه ما نخورد؟
    عاشق شدم،فارغ شدم.
    ولى دوست دارم زندگى را...
    لبخند مادرم را دوست دارم.
    روشنايى روز را دوست دارم.
    ارامش شبم را...
    سپاسگزارم بخاطر تمام چيزهايى كه در اختيار من است.
    دستانم بدون درد در حال نوشتن است.
    چشمانم ديگر تار نميبينم.
    دلتنگى كه عادت جانمان شده.
    خداحافظ سال ٩٧👋
    زندگى خواهم كرد با تمام قوا،نو خواهم شد.👌سلام بر سال ٩٨ 👋 با تمام وجود،در اغوشم ميفشارمت.سلاااااام👋

    ( الان نوشت :حسین برادرش هنوز اینجا زنده است بیمار هست )

    حسین فروردین ۹۹ پرکشید باز تا چند ماه الهه در سکوت و سوگواری رفت و دیگه ننوشت

    دوشنبه 15 دی 1399 :


    شاید زندگی ما مثل یک نقاشی ناتموم به نظر برسه، یا احساس کنیم که چنین است، ظاهراً افتضاحی بزرگ با تکه‌هایی گمشده...
    یک بد بیار و بدشانس تمام عیار...
    یک بازنده ی شاکی...

    خدا زنده ست و کار او تمام نشده.

    هرچند ممکن است قادر به دیدن کار او نباشیم،اما او هنوز در حال انجام کاری خلاقانه و باشکوه در زندگی من و شماست و کسانی که دوست‌شان داریم.

    اینکه نمی‌تونیم نتیجۀ نهایی را ببینیم، به این معنی نیست که یک شاهکار نخواهد بود.

    من خود به تنهایی یک شاهکار خلقتم.

    یک شنبه 28 دی 1399 :
    سلام
    ترجمه:
    من این ابی ام.(طرفدار تیم استقلال) ابی خوب 😁
    ابی بحشی(قوی)

    دلخوشی های کوچیک و بزرگ،گاهی باعث روند سریع بهبودی میشن.
    دلتنگی های گاه و بیگاهمون باعث رشد ما میشن.شاید خمیده رشد کنی یا تنه ت به یکی از شاخه های گذشته ت گیر کنه و زیبا و رشید،قد نکشی ولی قطعا انتخاب با خودمونه.
    برای جلو رفتن و مسیر زندگی رو طی کردن،تنها یه راه وجود داره،پذیرش درد و رد شدن از ان...
    در واقع ،پس از فهم احساسهامونه که التیاممون از درون شروع میشه و صبح روز بعد ما دلایل دیگری پیدا خواهیم کرد که به زندگی بار دیگر اطمینان کنیم و وارد جریان ان شویم.

    ابی بحشی داره واسه عمه قرمز غیر بحشیش کوری میخونه.😁😁😁

    ( الان نوشت :ابی بحشی به منظورش مهربد بود این خوشحالی و دل ضعف هاش برای مهربد هست یه عمه بی نظیر و با محبت اخرین عکسی که تا اینترنت بود از مهرنیا خواهر مهربد دیدم تصویر یه کوه غم در چشماش بود که قلبم هزار تیکه شد )

    یک شنبه 12 بهمن 1399 :

    زندگی تکه هایی ست که همه جا حضور دارد و کافیست ما در مسیرشان قرار بگیریم.
    انگاه اگر هوشیار باشیم،شاید بخش هایی از خودمان را ببینیم.
    بخش هایی از خودمان را در رابطه ها و در ادم هایی که تجربه میکنیم.در موقعیت هایی که قرار میگیریم.در فیلم هایی که میبینیم.
    حتی در کوچه ای که هیچ‌ عابری وجود ندارد.
    من هستم و تو هستی و این همه خاطرات خوش...
    شاید زندگی همین است.
    دیدن روی ماه تو و لقمه هایی که با دستان کوچکت برای خود اماده میکنی.
    شاید زندگی یعنی همین لحظه که من با دیدن لبخند تو به اوج میروم و پرواز را حس میکنم بدون بال...

    تنت سلامت،روزگارت پر لبخند،خوشبختی در کمین است تا به دام اندازد تو را ای دلبند برادر زاده ی من.

    سه شنبه 26 اسفند 1399 :

    اخرین چهارشنبه ی سال ۱۳۹۹ رو گذرانده ایم و همچنان امیدوار قدم برمیداریم و به سال ۱۴۰۰ نزدیک خواهیم شد.
    مرسی از همه ی عزیزانی که همیشه و در همه حال،همراه و همیار من بودید.
    با شما خندیدم و با شما اشک ریختم.
    با شما بحران های زندگی ام را گذراندم و حضور تک تک شما،باعث دلگرمی و امید بود.
    امیدوارم لبخند رضایت رو لبای همتون جا خشک کنه .
    تنتون سالم و روحتون پر از مهربونی باشه.
    حساب بانکیتون پر از پول و برکت باشه.

    ممنونم از همه ی شماهایی که همیشه حمایتم کردید و پشتم بهتون گرم بود.
    بمونید برام و عمر همتون به درازا شمایی که داری این متن رو میخونی.⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
    دعاهای قشنگتون رو زیر این اخرین پست سال ۱۳۹۹ بنویسید،
    بماند به یادگار.🥰😍😘

    پنجشنبه 19 فروردین 1400 :

    گاهی وقت ها در زندگیمان،همه چیز به ظاهر خوب و ساده در حال گذر است،ولی حال دلمان خراب است و هر چه قدر تلاش میکنیم،بیهودست.
    از دیدن اتیش لذت میبردم ولی کمی که نزدیکش شدم،چشمانم را سوزاند و مجبورم کرد،کمی عقب روم و فاصله را حفظ کنم که مبادا بسوزانتم.
    زندگی دیگران رو که از دور نگاه میکنیم مثال همین اتیش است.
    از دور زیباست و وقتی که کمی نزدیکتر میشویم،احساس میکنیم،کاش همان دور ایستاده بودیم و نظاره گر...
    سعی نکنیم به زور ادم های اشتباه زندگی رو کنار خود نگه داریم .
    عشق های امروزی فقط به ظاهر زیباست...
    ادم های درست را به زندگیمان راه دهیم.ادم های اشتباه همیشه اشک چشمان زیبایتان را سرازیر میکنن.
    مراقب خودمان باشیم.

    جمعه 8 مرداد 1400 :

    دلنوشته:

    میدونم حال دل هممون یه جورایی خاکستریه،بعضیا سیاه...
    ولی هیچ منویی جلومون قرار ندادن،هیچ راهی پیش رومون نیست جز( زندگی کردن)
    شاید خیلی ها من رو ادم قوی بدونید ولی من مدام دارم با زندگیم و گذشته م و حالم ،دست و پنجه نرم میکنم.
    مدام گذشته تو ذهنم مرور میشه،مدام خاطرات گذشته برام زنده میشه.خاطراتی که با پدر و برادر و خواهرام داشتم.
    مثل بچه ای میمونم که تو گذشته جا مونده و دنبال خونوادش میگرده.
    دنبال مادرش،پدرش،خونوادش...
    هیچ منویی تو زندگیم نیست جز اینکه زندگی رو ،زندگی کنم.
    نه میتونم به عقب برگردم،نه میتونم تو سکون و لختی بمونم و نه میتونم بپرم تو اینده...
    اینده چه واژه ی عجیبیه.
    کاش ادما یکمی از ایندشون خبر داشتن.حداقل شاید تکلیفمون یکمی مشخص بود که بابت امروز مون حرص بزنیم یا نه،تلاش کنیم یا نه و خیلی های دیگه...
    میخوام از درونم بگم...
    از ترسام بگم...
    میخوام بگم که چقدر کودک درونم ترسو شده و مدام میخواد به یکی تکیه بده تا برای چند ساعت هم که شده،اروم بگیره و استرس از دست دادن رو نداشته باشه.
    کاش یکی بود که بهم میگفت :اروم بگیر کودک مضطرب من...اروم باش.
    هر روز که از خواب بیدار میشم خدارو شکر میکنم بابت جسمی سالم و بابت مادری که کنارم میبینمش...
    بابت هر چیز کوچیک و بزرگی که تو زندگیم دارم ولی یه ترسی تو وجودم هر روز فریاد میزنه و نمیتونم ارومش کنم و فقط گوشامو میگیرم که نشنوم.
    من قوی نیستم .
    من یک ترسوی بی پروام...
    من از اینده م و از مرگ میترسم...

    ( الان : اینجا الهه مدتی بود که میدونست بیمارهست اما تو صفحه اش انتشار نمیداد به من میگفت مریم همدردها میترسند روحیشون تضعیف میشه اگر متوجه عود بیماری من بشند که بعد کم کم امد اطلاع رسانی کرد چون از گوشه و کنار بعضی ها بهشون اخباری رسیده بود )

    شنبه 23 مرداد 1400 :

    #دلنوشته_الی
    دقت کردید زندگی برای ما ،همین دلخوشی های کوچیک،به حساب میومد؟!
    مثلا:دور هم جمع شیم و خاله زنک بازی و غیبت دختر فلانی،طلاق دختر عموی بابای فلان ادم...بعدش یه غذای دور هم و دیدن تلویزیون و بحث و جدل بر سر فلان موضوع غیر مهم...
    خونه پرش،به دعوت یکی از دوستان باحالتر،مثلا فلان رستوران...وای حالا چی بپوشم؟!
    ع.عروسی فلانیه که...موهامو چی کار کنم؟باید رژیم بگیرم که فلان لباسم اندازم شه.
    همین....
    زندگی ما اینگونه سپری شد تا بحال...
    حالا چی؟!
    همین دلخوشی های کوچیکم دیگه نداریم.
    همش شده ترس و اضطراب...
    حالا دغدغه هامون شده که فلان دمنوش رو بخوریم،فلان دارو رو بخوریم و فلان ویتامینو که سیستم ایمنی مون ضعیف نشه،غافل از اینکه خود همین وضعیت فعلی و خود همین افکار مضطرب و مغشوشمون باعث میشه روند زندگی،درمان، کند پیش بره و دچارش شیم.
    ذهنمون بیمار شده،ذهن که بیمار بشه،هیچ دارویی علاج قوت سیستم ایمنی جسم نیست.

    از ذهن بیشتر از جسم مراقبت کنیم.

    روی ماه همتون رو میبوسم،همه ی درد کشیده ها...

    هممون تکرار کنیم.
    ای روح الهی،ای شعور وحدت...
    من را بخاطر تمام دیتاها و داده های درونم که باعث رنج،عصبانیت،خشم،ناسپاسی و بیماری در جسم و روحم شده ببخش.
    متاسفم.لطفا من راببخش،متشکرم،دوستت دارم.

    جمعه 12 شهریور 1400 :

    در جایی خواندم که دنیای خارج از ما،با قدرت ذهنمان و با تسلیم بودن و عشق دادن ما،ساخته شده.من هیچ وقت مفهوم تسلیم بودن را نمی یافتم ولی امروز و در همین لحظه،تسلیم بودن را از این پرنده دریافت کردم،
    من تسلیم بودن را از همین درخت باغچه یاد گرفتم.در زمستان برگهایش را باد با خود میبرد و لختش میکند و همچنان همان ایستایی را دارد که در فصل بهار،مادر زمین دوباره شکوفه هایش را به شاخه هایش برمیگرداند و در گرمای تابستان خنکای نسیمش را به محیطش میبخشد.
    گرما و سرما ،او را به شکوه و گلایه نمی اندازد و شکوفه های سفید بهاری نیز مغرورش نمیکند.
    او رشد و بالندگی خود را در پذیرفتن هر انچه برایش میرسد ،میداند.
    امروز این پرنده ،خود را تسلیم سرنوشت کرده و در دستان من ارام و وانهاده نشسته است،شاید در دلش اشوبیست ولی به انرژی دستان من اعتماد کرده و میداند که به ارامی رهایش میکنم و.....

    من همین قدر ارام و رها،تسلیم پروردگارم هستم....

    سه شنبه 20 اردیبهشت 1401 :

    امروز پاهایم توان راه رفتن و دویدن را ندارد.دستانم در زورآزمایی چای فنجانی یا لیوانی سر به سر هم میگذارند.
    چشمانم اشک آلود و دلم نمناک است ولی قرص و محکم به راهش ادامه میدهد.به نظرم دل ک امیدش را از دست ندهد،بر هر جنگی پیروز است.

    ( الان نوشت : این پست یکی مونده به آخر الهه است جسمی پر از درد و خسته اما باز الهه میخواست برای موندنش تلاش کنه و کم نیاره پی سویی از امید و شفا بود.)🥺🥺🥺🥺

    یک شنبه 23 مرداد 1401 :
    چه عاشقانه ای ،تو ای پروردگار من....آن زمان ک به شکل نسیمی صورتم را نوازش میکنی و آن زمان ک به شکل لبخند کودکانه ای....

    ( الان نوشت : این هم پست اخر الهه که با یه فیلم چند ثانیه ایی سیاه و سفید از خودش و یک تصویر آهنگ معنوی دستمال سبزی که به دور مچ دستش بسته بود دقیقا یک ماه بعد از این پست یعنی ۲۳ شهریور ۱۴۰۱ به آغوش نور رفت )😭💔💔💔💔💔💔💔💔

    پی نوشت : به نظر من شنیدن هر روایتی از زندگی آدمها میتونه ،بسته به ذکاوت و ظرفیت درونیمون برداشت های ارزشمندی برامون داشته باشه من میتونستم این دو بخش را به عنوان قسمت اخر بگذارم و به یک سری موارد دیگه نپردازم، اما نکاتی دیگر است که فکر میکنم مخاطبی که از قسمت اول همراه بوده خوبه که آنها را هم بدونه
    در خوندن روایت زندگی آدمها تمام شخصیت های یک ماجرا چه خوب چه بد میتونند معلم و بیدار کننده ما باشند ...
    من آن موقع ها میگفتم اگر واقعا مریضی من آزمون خداست مطمئنم که من هم وسیله آزمایش آزمون دیگران و نزدیکانم از جانب خدا هستم ... مهم اینه که ما در نقش هایی که داریم در اون جایگاه چگونه رفتار میکنیم ؟ آیا بی تفاوتیم ؟ آیا طول زندگی برامون مهمه یا عرض زندگی ؟ آیا به شکرانه بی دردیم میتونم موجب بشم درد یه دردمند را کاهش بدم ؟ و........


    و نکته بعدی در شنیدن و خوندن تجربه های زندگی دیگران باز تاکید میکنم هرکس به سهم شعور و میزان هوش خودش برداشت میکنه مطمئن باشید برداشت ها و الویت ها هر مخاطب متفاوت هست
    سطحی ترین برداشت از داستان الهه فقط چسبیدن به اون قسمت غم و مصیبتش هست و پررنگ شدن وحشت اینکه نکنه در زندگی ما هم خدای نکرده این اتفاق تکرار بشه


    من منکر حس غم و اندوه و ترس نمیشم من هم عمیق با الهه ، وقتی که خودش برام می گفت ، وقتی نوشت و خوندم و زمانی که خودم منتشر غم و التهاب تجربه کردم


    اما برداشت های ما باید از این رویداد و شخصیت های ماجرا در مقابل زندگی خودمون و جهانبینیمون چیزهای خیلی وسیع تر و ارزشمند به ما بده بتونه موجب رشد و بیداریمون بشه ... برای شخص من که خودم ، همم مسیر پر درد بیماری را تجربه کرده بودم یه عالمه زندگی الهه و دیگران ، دریافت های مهمی داشته امیدوارم بعد از تجربه غم و احساس همدلی با الهه شما هم برداشت هاتون طوری باشه که موجب آگاهی و هوشیاریتون بشه

    ادامه در قسمت بعدی .......

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 12:34 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • فکر می‌کنم جای خالی آدم‌ها،
    در واقع جای خالی بودنشان نیست،
    جای خالی تکه‌ای از قلبمان است
    که خانه‌یشان بوده، به نامشان بوده
    و حالا به وقت ِسفر و بستن بار و بنه،
    آن تکه‌ را هم با خود برده‌اند.
    این است که همیشه در یاد نبودنِ کسی،
    گوشه‌ای از قلبمان درد می‌گیرد و می‌‌‌سوزد.



    👤فاطمه محمدلو

    دهمین روز به یاد الهه آسمانی( بخش اول)

    همانطور که در پست قبلی خوندین اون آخرین پستی بود که الهه توانایی روانی و جسمانی نوشتاریش داشت از آن به بعد اینقدر مصیبت پشت مصیبت، رگباری سرش ریخته بود که تاب مرور نوشتاریش نداشت ....


    الهام زیبا هم از بیماری سرطان سینه که بعدش، متاستاز مغز شده بود پرکشید
    اینقدر الهه ، الهام را دوست داشت و خاطرش براش عزیز بود بعد از فوت الهام بیشترین ضربه زندگیش خورد به معنای واقعی کمرش شکست من وقتی عکس و فیلم های قبل و بعد الهه بعد از الهام را بارها نگاه کردم یه غم عظیم تثبیت شده توی چشمهای الهه ماندگار شده بود... حتی میخندید و خوشحال بود اون غم تو چشماش بود ...

    تو نوشتن داستان زندگیش هم وقتی میخواست جزییات رفتن الهام را بنویسه در تاب و توانش نبود هی به بهانه ایی ادامه نوشتن را به تعویق می انداخت

    این کپی پیام خودش هست


    الهه :

    یخورده از بابا به بعد پیچیده و تو همه اخه....
    اون دو تا راحتر بود نوشتنش....ذهنم خلوتر بود.
    از الهام به بعد خیلی شلوغ پلوغه اخه

    ( منظورش از آن دو تا خواهراش عاطفه و فاطمیاست)

    مریم:
    الهه جان بنویس بنویس بنویس
    من خودم هم این کار کردم و نوشتم
    مثل یک کوه که از شونه هات خالی میشه باورت نمیشه چقدر سبک میشی ... من کنارت هستم درسته هیچ وقت نمیتونم بفهمم به تو چی گذشته اما میتونم تنهات نگذارم و کنارت باشم
    میدونی چرا از بعد الهام برات سخته نوشتن چون رفتن الهام از این دنیا بزرگترین درد زندگیت بوده

    الهه :
    اشکم از تحلیلت سرازیر شد. درست میگی اصلا نمیخوام به الهام برسم .....😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    الان نوشت : الهه جان از دیشب که میخوام این پست آماده کنم اینقدر برای من نوشتنش سخت بوده که من هم به خودم آمدم دیدم میخوام از روبه رو شدن باهاش به بهانه ایی در برم


    من فقط یه دوست، که شونده بخشی از روزگاری که تو تجربه داشتی ، بودم ... اما الان که میخوام تعاریفت اون هم به صورت کلی بنویسم دچار تپش قلب بالا شدم


    باور کن ده بار گفتم بمیرم برات الهه بمیرم برات الهه ..🥺😭😭💔💔💔. آن روزها که گفتی نمیتونم از بعد الهام بنویسم واقعا چه حالی داشتی ؟
    تو که خودت رنج کش این ماجرا بودی در وجودت چه کابوس وحشتناکی که اتفاق افتاده بود طوفانش بر پا بود من بمیرم برات ... تنها جمله ایی که میتونم عمق احساسم برات بیان کنم😭😭😭😭😭😭😭


    اما بهت قول میدم حتی اگر قلبم از حرکتم بیاسته مینویسمش که تو جاودانه بمونی ... تا ، دین دوستیم و وفاداریم بهت ادا کنم ......

    پدر الهه دی ماه ۱۳۹۶ در اثر تومور مغزی فوت میکنه حدود چهار و سال و هشت ماه پیش🖤

    سه ماه بعد فوت پدر ،الهام در سن ۲۶ سالگی در فروردین ۱۳۹۷ پر میکشه یعنی حدود چهارسال و پنج ماه پیش💔


    فقط هفت روز بود که الهام فوت کرده بود الهه متوجه میشه سینه اش درگیر سرطان شده💔😭

    فقط چند ماه از فوت الهام گذشته بوده که حسین برادر الهه ورزشکار و متاهل دارای دو فرزند ، متوجه تومور مغزی میشه و پنج ماه بعد به ناتوان ترین حالت ممکنه میرسه در سن ۳۶ سالگی فوت میکنه🖤


    ( مادرش میگفت حسین خیلی غصه پدر و خواهراش خورد و واقعا شوک بهش وارد شد ) از فوت حسین الان حدود دوسال و پنج ماه میگذره

    الهه هم که در سن ۳۷ سالگی با سرطان سینه و متاستاز سارکوم دنیا را ترک کرد و از فوتش ده روز میگذره💔

    غم انگیز ترین خلاصه را بگم : از این خانواده هفت نفره به زجر و درد سرطان ، الان فقط دوتا باز مانده مونده
    مادر خانواده و پسر ارشد خانواده آقا امیر همون که موقع شیمی درمانی الهه در شب مونده به عید کنارش در بیمارستان اشک میریخته


    اگر از من بپرسند کم ترین زجر و بیشترین زجر را تا اینجای داستان از دید تو کدوم فرد کشیده ؟

    از نگاه خودم میگم به ترتیب هرکس که، شاهد بیشتری از دست رفتن عزیزانش بوده
    الان برای من بیشترین مادر و برادر بزرگ الهه هستند که در طول عمرشون شاهد و پرستار این وقایع تلخ عزیزانشون بودند
    و چون الهه دختر بزرگ مادر بود من فکر میکنم چون این دونفر بیشتر کنار هم بودند مثل الهه که برای الهام فقدان سنگینی پشت سر گذاشت برای مادر رفتن الهه جانسوزترین فقدان هست ، چون بسیار در تماسی که باهاش داشتم م، کرر میگفت تنها شدم

    من یه تعداد از کپش های که الهه در تاریخ های مختلف زندگیش ثبت کرده را اینجا براتون کپیش میگذاریم تا با اندیشه ، سلیقه ، نگاهش ،روحیاتش ، صبوری هاش ، امیدهاش ، بی طاقتی هاش ، دلتنگی هاش ، بیشتر آشنا بشید لطفا به تاریخ نوشته ها هم دقت کنید و مثل یک گنج میتونید به دیدگاه و معنای زندگی یه ادمی نگاه کنید که حتی تصور کردن روزهای که پشت سر گذاشته برای ما زجر اوره

    چهارشنبه 27 بهمن 1395 :

    وااااى كه داشتن يه خواهر،يه همدل،يه دلسوز،يه همزبون،يه دنيا مهربونى،يه عالمه عشق،يه كوله پشتى پر از احساس تلخ وشيرين....وجودش تو زندگيت الزاميه.❤️❤️❤️

    ( الان نوشت : این را موقعی که الهام بود با اوج خوشحالی بغلش کرده بود و براش نوشته بود )

    شنبه 14 اسفند 1395 :

    زندگی را میگویم
    اگر بخواهی از آن لذت ببری
    همه چیزش لذت بردنی است
    اگر بخواهی از آن رنج ببری
    همه چیزش رنج بردنی است
    کلید لذت و رنج دست توست
    قصد داشتم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد
    اما امروز فهمیدم
    که اتفاق خواهد افتاد
    این ما هستیم که نباید با او بیفتیم...

    شنبه 16 اردیبهشت 1396:

    این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
    یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

    این دیوانگیست ...
    که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر
    اینکهدر زندگی با شکست مواجه شده ایم

    این دیوانگیست ...
    که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
    یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

    این دیوانگیست ...
    که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
    یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم

    این دیوانگیست ...
    که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
    در یکی از آنها به ما خیانت شده است
    این دیوانگیست ...
    که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
    در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

    این دیوانگیست ...
    به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
    و به یاد داشته باشیم که همیشه *****
    شانس های دیگری هم هستند
    دوستی های دیگری هم هستند
    عشق های دیگری هم هستند
    نیروهای دیگری هم هستند
    و افق های بهتری هم هستند
    و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ... موضوعات مرتبط: زیبا و پر محتوا

    دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 :

    دير كردم. با لبخند وارد مطب دكتر ميشم. بعد از سلام و احوالپرسی، به خانم منشی ميگم چه خوشگلتر از هميشه شدی.💙💙💙

    چنان خوشحال ميشه، انگار دنيا رو بهش دادم. يادش ميره كه ميخواست بابت بدقوليم اخمشو نشونم بده.

    حالا از وقتی نشستم، هر بار نگاهمون تو هم گره ميخوره، يه طوری كه انگار از من خیلی راضيه كه زيبايیشو ديدم، لبخند ميزنه و با حالت چهره ش بهم ميفهمونه كه حواسم هست زياد معطل نشی.... من به همين نياز ساده آدما فكر ميكنم.

    به همين نياز ديده شدن و تحسين شدن. ما چقدر ميبينيم؟ چقدر تحسين ميكنيم؟ باور كنين جمله، هميشه تركيب كلمات پشتِ سرِ هم نيست . گاهی پيامبريه كه اعجاز ميكنه. ايمان بياریم

    جمعه 19 اردیبهشت 1396 :

    بعضى وقتا،بعضى از ادم هاى تو زندگيت رو يه جور خاص دوست دارى،يه جورى كه جنسش واست اشناست
    ولى نميتونى تعريفش كنى و جار بزنى...اين ادما وجودشون باعث دلگرمى ان.با اينكه بيشتر از بقيه عزيزامون كنارمونن
    ولى هميشه تو يك قدمى دلتنگى و اغوشيم.ولى اين حس فقط مخصوص ادما نميشه😄ميشه اون دو تا وروجك رو هم يه جور خاص دوست داشت 😘ريما خانم،جورى نشسته و زل زده به دوربين ،انگار قراره عكس كارت مليش رو صادر كنن.😂

    ( الان نوشت : در ترکیه دوتا سگ داشت ریما و دم منظورش با اونهاست )

    جمعه 30 تیر 1396 :

    حرفهايت را با كسى بزن كه با جغرافياى كلمات تو آشناست.
    كسى كه با ناگفته هايت هم عمق وجودت رو درك كند.
    غم پنهانت رو دريابد و با پايداريش قلبت رو لمس كند.
    همواره با كسى حرف بزن كه با اندازه هاى حس و فكر تو آشناست و احترام هوش و گوش تو را دارد.
    چنانچه چنين انسانى در كنار خود داريد قدرش را بدانيد.💕✌️

    دوشنبه 9 مرداد 1396 :

    هميشه
    در ناگهاني ترين لحظه، عزيزترين دارايی مان از دست مي رود!
    و ما درست همان موقع يادمان مي افتد، چقدر "دوستت دارم" هايمان را نگفته ايم، " از اينكه دارَمت شادترينم" را نگفته ايم... هميشه دير يادمان مي افتد براي آنچه كه داريم با خوشحالي شكر گوييم.
    هميشه دير مي شود.‌..
    و ما بعدَش، تمامِ اندوهمان از حرف هايی ست كه نزده ايم.

    یکشنبه 22 مرداد 1396 :

    ببخش خودت را
    برای تمام راههای نرفته
    و برای تمام بیراهه های رفته
    گاهی بدترین اتفاقها هدیه های زمانه و روزگارند
    تنها کافی است که خودت باشی
    خودت باش و زیبا بمان
    و بگذار با دیدنت، هر رهگذر ناامیدی لبخند بزند رو به آسمان و بگوید:
    «هنوز هم می شود از نو شروع کرد»

    سپاسگزارم برای این کلمات که امروز سر راهم قرار گرفتند.
    درست امروز که یکی از آخرین تکه های زمین سفت هم از زیر پایم بیرون کشیده شد.
    حس میکنم جهان پیرامونم همه چیز را یکی یکی از من میگیرد تا من بفهمم هیچ چیز و هیچ کس جز خودم ندارم و تنها داشتۀ من خودم است.
    امروز به خودم قول دادم که کوبیدن و به باد انتقاد و سرزنش گرفتن خودم را متوقف کنم و دیگر هیچوقت این جمله را تکرار نکنم که «من هیچ چیز ندارم و به هیچ جا نرسیده ام.» میخواهم باور کنم که هنوز خودم را دارم و هنوز هم میشود از نو شروع کرد.
    ..

    انتشار ادامه در پست بعدی تا دقایقی دیگر :

    🛑🛑🛑یاداور بشم حداقل کار و همراهی که میتونه یه مخاطب به کسی که وقت زیاد میگذاره و بی منت مطلب مینویسه و منتشر میکنه این است کخ خواننده خاموش نباشه یه فیدبک از چیزهای که از ذهنش میگذره بده ، و بعد از وبلاگ بره تا قسمت بعدی که بیاد بخونه هر پست که جداگانه منتشر میشه نظر جدای خودش میخواد ...

    من بارها و بارها گفتم خاموش بودن خواننده ها به شدت انگیزه ادامه را برای نوشتار عمومی از راوی ، نویسنده ، وبلاگ نویس هرچی که شما اسمش میگذارید میگیره ...

    البته که متوجه محدودیت اینترنت در ایران هستم به امید رفع مشکل وقتی وصل شدین و به اینجا سر زدین از نظراتتون استفاده خواهم کرد

    از کسانی که تو این سالها از این بابت همیشه توجه و همراهی با من داشتند بی نهایت قدردانی میکنم❤🙏🏽

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 12:0 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • او زیبا بود در عصر زشتی‌ها،
    زلال در عصر پلشتی‌ها،
    انسان در عصر آدمکشان،
    لعلی نایاب بود
    میان تلی از خزف،
    زنی بود اصیل
    میان انبوهی از زنان مصنوعی...

    👤نزار قبانی

    در نهمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه نوشت :جا و مکان فعلی ما توسط وکیلی ک رضا در نظر گرفته بود،کاملا مشخص و از پیش تعیین شده بود.هتل اپارتمان کوچیک و نقلی،یه خوابه...نزدیک بیمارستانی ک قرار بوده کارهای درمانی الهام،خیلی زود اونجا استارت بخوره.بعد از اینکه مستقر شدیم،چهار نفری رفتیم بیرون از هتل و ناهار خوردیم و کلی خرید یخچال و خوراکی انجام دادیم و برگشتیم تا استراحت کنیم.در نبود الهام و رضا من مسئول مراقبت از دیبا و پخت و پز بودم .امکانات زیادی نداشتیم،ظرف کمی برای تهیه غذای سنتی و ایرانی در اختیار داشتیم.

    عادت به غذاهای ایرانی دردسرهای خودشو داشت.یه لیست بلند بالا نوشتم و بعد از اومدن الهام و رضا،رفتیم چند تا قابلمه و تابه و کفگیر و ابکش و لوازم و واجبات اشپزخونه رو خریداری کردیم تا حداقل بتونم قیمه ای،سوپی،قرمه سبزی،ابگوشتی،تهچینی،لوبیا پلویی....خلاصه اینکه بو و برنگی به راه بندازم.
    از پس خونه داری و اشپزی بر میومدم.حسابی برای خودم کدبانویی بودم.


    الهام و رضا هر روز برای انجام کارهای درمانی الهام،میرفتن و منو دیبا تنها میموندیم.
    منو دیبا چالش های زیادی داشتیم ولی باهاش کنار میومدم.


    بالاخره اولین تزریق شیمی درمانی الهام انجام شد.
    عوارض شیمی درمانی با حالت تهوع و سرگیجه پدیدار شد.


    دیگه الهام،اون الهام سابق نبود،اروم و طفلکی،روی تخت روزها رو میگذروند و میلی به هیچ کاری نداشت.یک هفته بعد از شیمی درمانی،موهاش شروع به ریزش کردن.موهای بلند مشکیش دسته دسته ،از پوست سرش جدا میشد.هنوز نمیتونستم تصور کنم ک داره چه اتفاقی براش میفته.بهش دلداری میدادم.الان ک فکر میکنم،چه دلخوشی و دلداری بیخودی بود.کاش دهنم بسته بود و فقط نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم ک پوچ و تو خالی باشه.الهام موهای پر و حجیم و مشکی بلندی داشت.هر چقدر ک موهاش میریخت،باز هم سرش پر از مو بود تا اینکه یه روز حوله ش رو از تو کمد لباس برداشت و رفت حموم تا دوش بگیره.


    احساس کردم تایم طولانی تری نسبت به قبل،تو حموم مونده،نگرانش شدم،رفتم در حموم رو وا کردم و صداش کردم،دیدم تو وان حموم نشسته،نصف موهای سرش تو دستاشه و داره زار زار گریه میکنه،سمت چپ سرش کاملا تاس شده بود،با دیدن اون صحنه شوک شده بودم.نمیدونستم باید چی بگم و چی کار کنم.روی زمین و توی وان از شدت ریزش موهاش سیاه شده بود.با دستاش سمت راست موهای سرش رو میکشید و جدا میکرد و اشک میریخت.


    دیدن اون صحنه برام مثل شروع یک مرگ بود.نتونستم تحمل کنم و از حموم بیرون اومدم و رفتم تو اتاق الهام و شروع کردم به مرتب کردن و جابجایی وسایلش...حسابی اشک ریختم و بغضم رو با کوسن کنار بالشش خفه کردم.انقدر خودمو مشغول تمیز کاری و جابجایی کردم ک نفهمیدم زمان چطور گذشت و الهام چند ساعت تو حموم تایم گذروند.ابراز احساساتم صفر بود.نمیتونستم کنارش بمونم و باهاش همدردی کنم.همیشه صحنه رو ترک میکردم و بهش اجازه میدادم برای رنج و دردی ک متحمل شده،عزاداری کنه.من هم تو خلوت خودم عزاداری میکردم.همسر الهام متوجه گریه های من شد و سعی کرد باهام حرف بزنه و راجب شیمی درمانی اطلاعاتی در اختیارم بزاره.میگفت:


    راه درازی در پیش داریم.باید قوی باشیم،این تازه شروعشه....با چالش های زیادی روبرو هستیم.ولی ما از پسش برمیایم،فقط باید قوی باشیم.یهو در حموم وا شد و الهام وارد اتاق شد،با دیدن سر کچل و بی موی الهام و چشای پف کردش،بغض رضا هم ترکید و الهام رو در اغوش گرفت و باهاش همدردی میکرد.من هم همیشه از این موقعیت واسه فرار و تنهایی استفاده میکردم،یه گوشه ای از خونه رو برای خودم در نظر میگرفتم و مدام اشک میریختم.همیشه اشپزخونه رو انتخاب میکردم،خودمو حسابی مشغول کار و تمیز کاری میکردم و اشک میریختم و بغضم رو با گاز گرفتن پشت دستام خفه میکردم ک صدای هق هقم رو کسی نشنوه.

    چه مسافرت و مهاجرتی....چه شروع سختی...الهام روز به روز حالش بدتر و بدتر میشد،کورتون ها حسابی وزنش رو بالا برده بود.هر چیزی بهونه ای میشد برای تهوع و بالا اوردن....وضعیت معده ش حسابی بهم ریخته بود.هر چند ساعت باید محل تهوع و استفراغش رو تمیز میکردم و بوی اونو از بین میبردم.واقعا برام زجر اور بود ولی با جون و دلم این کار رو انجام میدادم.اصلا دوست نداشت دیبا اونو تو اون وضعیت ببینه.

    در نبود الهام و رضا باید غرها و بهونه های دیبا رو هم تحمل میکردم.خسته شده بود،حوصله ش سر میرفت،بهونه میگرفت،حسادت های بچگانه ش یه وقتایی کلافم میکرد.هر چیزی ک بخشی از سهم من در نظر گرفته میشد رو دوست داشت تصاحب کنه.مثل جای خواب یا رنگ مسواک یا دمپایی و حوله و هر چیزی ک فکرشو بکنید.

    من از نظر دیبا رقیب و تصاحبگر به نظر میومدم.چیزهایی ک از مادرش راجب پدرش و الهام شنیده بود،ازارش میداد،سعی میکرد از هر طریقی باهام بجنگه و برخلاف حرف من رفتار کنه،جالب اینجا بود ک وقتی پدرش و الهام برمیگشتن،دیگه اون دیبای سابق نبود و یه فرشته ای جلوه میکرد ک خودم شاخ در میاوردم از زرنگی و سیاست یه دختر شش،هفت ساله(لبخند)


    رضا کاملا نسبت به رفتارهای دیبا شناخت کافی رو داشت و همینطور به من اطمینان داشت و از بابت من و دیبا خیالش راحت بود.میدونست کلا صلح طلبم و با همه ی سختی های اون دوران کنار میام.


    جسمم خسته شده بود،تمرکزم بهم ریخته بود.مسئولیت سنگینی رو شونه هام بود.با اینکه عاشق اشپزی و خونه داری بودم،دیگه برام هیچ لذتی نداشت.نمیدونستم باید چه غذایی درست کنم ک به مزاج الهام سازگار باشه.چه غذایی بپزم ک دیبا و رضا با خوردنش لذت ببرن.کارهای تکراری و روند تکراری روزها و شب هام داشت دیوونم میکرد.


    احساس میکردم توی یه قفس شیک و پیک حبس شده بودم.نه حرفی،نه صحبتی،نه زبون ترکی بلد بودم و نه انگلیسی....هر روز مثل رباط کارهای تکراری و روزمره رو انجام میدادم.


    یه روزایی دلم بهونه ی مامانمو میگرفت،مثل بچه ها زار زار گریه میکردم.
    قیافه ی رنجور الهام رو هر روز میدیدم و رنج میکشیدم.
    از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد.از اینکه خواهرم داره جلوی چشام درد میکشه و آب میشه.


    یه وقتایی انقدر خسته میشدم،ارزو میکردم مامانم کنارم بود و بخشی از وظایف منو انجام میداد تا من کمی استراحت کنم.حیف ک مامانم از وضعیت و حال بد الهام خبری نداشت.اون سال تازه وایبر باب شده بود،مامانم و داداشام تو نخ مجازی و این حرفا نبودن.باید دیر به دیر بهشون زنگ میزدیم و از حال خوبمون و خوشی های الکیمون ،خبرهای دروغکی میدادیم و تلفن رو قطع میکردیم.


    تو مدتی ک الهام تحت درمان بود،ما تقریبا دو سه بار هتل اپارتمانمون رو عوض کردیم.تا به یه جای جدید عادت میکردیم،باید تغییر مکان میدادیم.اون زمان بود ک هر چی ک از سفر و خارج از کشور و خوشی هاش و زرق و برقاش تو ذهنم نقش بسته بود،سیاه و خاکستری شده بود.بالاخره شش ماه از شروع درمان الهام گذشته بود و اوضاع تازه داشت بر وفق مرادمون پیش میرفت.


    حال الهام کم کم بهتر و بهتر میشد،بیرون رفتنامون،رستوران رفتنامون،خرید رفتنامون،خلاصه استانبول گردیمون شروع شده بود.الهام کم کم ،همون الهام سابق میشد و پر از شور و هیجان....مدام در رفت و امد بودیم.اون روی قشنگ زندگی کم کم خودشو بهمون نشون داد و بالاخره حس و حال خارج اومدن و زرق و برقاش چش و چالمونو گرفته بود.(چقدر سلامتی خوبه)سلامتی ک نداشته باشی،همه ی داشته هات تبدیل به نداشته هات میشه.همین جا یهو دلم خواست با تموم وجودم برای همه ی درمان جویانی ک‌ راهیه شفاخونه ها میشن ،از خدا بخوام براشون معجزه ش رو ،رو کنه.الهی ک سلامتی خیلی زود به جسم و روحشون برگرده.(الهی امین)


    خلاصه اینکه ما هر روز منطقه های خوب استانبول رو زیر و رو میکردیم و به بنگاهای مختلف شهر سر میزدیم،خونه ی دلخواهمون رو سفارش میدادیم و مدام تو دید و بازدید از خونه های لوکس و لاکچری منطقه های بالای استانبول بودیم.انقدر خونه های دوبلکس و سوبلکس و با امکانات رفاهی بالا بهمون نشون میدادن ک واقعا انتخاب برامون سخت شده بود.


    الویت انتخاب خونه برامون این بوده ک تراس با صفا و خوشگلی داشته باشه،خونه رو کف زمین ساخته شده باشه،وقتی صبح ها از خواب پا میشی،پرده ها رو ک کنار میزنی،فضای چمنی و سرسبز حیاط کاملا دیده شه.بالاخره بعد کلی گشتن و خونه های مختلف رو دیدن،خونه ی مورد نظر رو پیدا کردیم.نزدیک ساحل فلوریا،شهرک ویلایی سرسبز و زیبا....خرید وسایل خونه رو با پرده های توری ساده شروع کردیم و اون دیگ و قابلمه هایی ک قبلا خریداری کردیم رو با خودمون توی خونه ی جدید اوردیم و باهاش مشکل شکممون رو حل میکردیم.الهام و رضا برای خودشون تخت جدید خریده بودن و من و دیبا روی تشک میخوابیدیم.کم کم مجبور شدیم یه دست مبل جدید هم بخریم تا وسایلمون از گمرک خارج شه و به دستمون برسه.
    لحظه ی موعود فرا رسید و وسایلای خوشگلمون از تهران رسید و با چند تا کارگر وسایل خالی شد و کم کم جابجا شد.


    جای نیما خالی بود.وسایل بزرگ جابجا شد و تزئیناتی ها و کارهای جانبیش مونده بود تا خونه،کاملا شکل خونه رو بخودش بگیره.بعد از مدتی رضا تصمیم گرفته بود ک یه بلیط واسه نیما تهیه کنه و اونو دعوتش کنه به خونمون تا هم از شرکتی ک رضا تو ایران داشت و وضعیت ساخت و سازش باخبر شه و هم یه سری مدارک پزشکی الهام رو برامون بیاره و هم کارهای جانبی خونه ی جدیدمون رو با کمک هم انجام بدن و به اتمام برسونن.


    ما هم اردر برنج ایرانی و کشک و زرشک و لواشک و سبزی قرمه و لپه و چیز کیک مخصوص شیرینی فروشی مخصوص تو تهران رو دادیم و سفارشامون بیشتر از اون چیزی بود ک فکرشو میکردیم.


    اجیل و سوهان و گز مرغوب و کلی پفک نمکی....
    نیما با یه چمدون پر از خوراکی و جریمه ی اضافه بار مهمون خونه ی ما شد.
    رضا و نیما به رسم گذشته،بساط اب پرتغال و جوج و این حرفا رو به راه کردن(لبخند)نشستن و یه دل سیر غیبت کردن و قهقهه و حسابی خوش گذروندن.ما هم از فرداش حسابی از نیما سواستفاده کردیم و تا یه هفته کارهای نیمه تموم خونه رو سپردیم بهش و حسابی خونه رو تبدیل به یه خونه ی واقعی کردیم.


    همه ی تابلوها و پرده ها نصب شده بود.لوسترها هم همینطور....بخشی از دیوارها رو به سلیقه ی خودمون کاغذ دیواری کردیم.کمدها نصب شده بود،لباس ها جابجا شده بود.خداییش دیگه از خونمون راضی بودیم.همه چی کامل شده بود و کم و کسری نداشت.


    کم کم به محیط و محلمون عادت کرده بودیم،هر روز پیاده روی میرفتیم و مرکز خریدها رو زیر و رو میکردیم.اولین کاری ک کردیم این بود ک باشگاه ثبت نام کردیم تا اضافه وزنی ک رضا و الهام تو اون مدت درمانش بدست اورده بودن رو از دست بدن.من هم ک عاشق ورزش کردن و باشگاه رفتن بودم.مدام هم نگران اضافه وزنم بودم.باالاخره استارت زندگی ما تو خارج از کشور از اون روزها خورده شده بود و ما تازه داشتیم میفهمیدیم زندگی تو خارج از ایران چه طعمی داره....
    ( آخرین‌ دلنوشته الهه به قلم خودش در ۸ اسفند ۱۴۰۰ بود )

    پی نوشت : متاسفانه این آخرین قسمتی بود که الهه تونست به روایت خودش بنویسه
    و تمام سعی خودم میکنم با تعریف کلیات اطلاعاتی که دارم و میدونم با نشرش مشکلی نداشت به شایستگی یادش و روح پاکش براتون تا پایان روایت الهه را بنویسم و احتمال میدم با دو سه قسمتی جمع و جورش کنم

    یه مقدار از چت هامون را اینجا کپی میکنم میگذارم تا شما را ببرم در فضا و حال و احوال آن موقع الهه و اینکه دقیقا تاریخ ها را ببینید که عمر چگونه مثل برق و باد میگذره

    من هر قسمتی که الهه میگذاشت علاوه بر اینکه فیدبک زبانی میدادم فیدبک نوشتاری میدادم یک بار گفت تا چند ساعت دیگه یه قسمت دیگه مینویسم میفرستم بعد نفرستاد وقتی پیگیر شدم گفت مقصر خودت بودی باهام حرف زدی حواسم پرت کردی من دیگه نتونستم بنویسم

    خلاصه بهش گفتم باشه الهه خانم حالا ما شدیم حواس پرت و کلی باهم خندیدم😂😂


    بعد دو قسمت اخر را پشت هم نوشت من واکنش ندادم که مثلا حواسش پرت نشه
    بعد نگاه کنید چی برام نوشته :

    الهه:
    از ترس اینکه رشته ی کلامم پاره نشه،سعی میکنی فعلادچیزی نگی،اره؟!😅

    مریم:

    تو روحت دقیقا😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    الهه:
    فکر کنم از حست بگی بیشتر خوشم میاد.
    فقط نباید بهم زنگ بزنی و باهام حرف بزنی.😆

    ( من این حسش را کاملا میفهمیدم چون وبلاگ نویسی که میکنم خیلی دوست دارم فیدبک مخاطبم را از جنبه های مختلف داشته باشم )

    مریم :
    خدا یا من تو را الهه چیکار کنم اینهمه لوسی
    باور کن الهه جدا از شوخی میام میخوانم با تمام وجودم و سلولهام غرق دلنوشته هات میشم اینقدر عمیق که با تصویر سازی ذهنی ماجرا را میخونم

    الهه:
    عیب نداره.
    هر وقت ک میخونی،حستو بگو.😅
    منم هی چک میکنم،با خودم میگم:
    خونده یا هنوز وقت نکرده بخونه.

    مریم :
    حتما به روی چشم معلومه آزاد باشم خوندن مطلب تو در الویت هست . بعدش که ما باهم در موردش حرف میزنیم.‌

    فرداش پیام دادم

    مریم :

    الهه جونم بابت تاخیر ببخشید پشت هم مراجع داشتم الان آزاد شدم

    الی جون چیزی که باز در این بخش دلنوشته ات تو را خواستنی و جذاب کرده همون صداقتی است که از بیان احساسات مطرح میکنی
    از خواستن هات ، آرزهات
    با وجود اینکه یه دختر شیکی هستی و به ظاهرت اهمیت میدی اما شواف و دوگانگی نداری
    ذوقت برای بعضی از اتفاقات زندگیت خیلی زلال ودخواستنی است
    با وجود اینکه از رنج طلاق امدی بیرون
    درگیر التهاب ببماری خواهرت دردانه ات هستی اما هنور چقدر امید و شوق به قشنگی های زنگی درت موج میزنه ... من این امیدت دوست دارم باید همینجور روشن نگه اش دارین .

    و حس من به الهه آن روز اینه که با یک دنیا دلتنگی ، اما امید و عشق در درونش چقدر حضور داره

    اینکه باور داره روزهای خوب تر میان و با همه دردهای زیاد، با وجود اینکه همه چیز سخته ولی دنیا هنوز حتی با یک سری شادی های کوچیک شده در حد یه خوراکی قشنگی هاش براش داره .
    اینکه چقدر خوب خودش نمیبازه بحران طلاق اتفاق کمی نیست . آن هم تازه به علت خیانت
    دل یک زن شکسته اما دنیا براش تموم نشده
    و چقدر با ملاحظه و فهمیدگی میخواد حضورش میان اون افراد موثر باشه ...و با مسئولیت ازش برمیاد و عالی مدیریت بحران میکنه
    تو واقعا فخر و ناز این دنیای الهه ناز
    الهه جون یادت باشه از سگ های خوشکلت و حست به آنها و قتی امدند برام بنویس چون ان چیزهای که برام تعزیف کردی از دست دادن آنها نشون میدهدچقدر فقدان پشت فقدان داشتی
    تو فقط بنویسسس جان دلم من حرفهات و نوشته هات با جان گوش میدم و میخونم

    الهه با اجازه من دیگه برم
    وراچی نمیکنم بهانه دست استکبار بدم 😂😂😂 که به کار و زندگیش برسه والله فردا نگی از کار و زندگی انداختیم صلوات

    الهه:

    مریم اینایی که برام مینویسی خیلی خوبه اتفاقا. راغب میشم برای نوشتن.

    فرداش برام پیام صوتی گذاشت :
    الهه : مریم از وقتی آن قسمت اخر نوشتم اینقدر حالم بد شده خیلی عصبی بودم الکی سر هیچی با مامانم دعوام شده اینقدر بغض داشتم تمام آن خاطرات برام زنده شده بود انگار بیل گرفتم به همه چی شخم زدم
    بعد آنها و افکارم رها کردم آن بالا
    یعنی خیلی اذیت شدم تمام آنها برام زنده شد تصویر الهام تو دوران مریضش با حال و رنگ و روش و زجر کشیده برام زنده شد از دیروز دردهام بیشتر شده .
    ..

    ( من دیگه اینجا تماس گرفتم و مستقیم باهاش حرف زدم و براش علت حالی را که تجربه کرده را گفتم اما متوجه شدم چون از نظر جسمی مساعد نیست و اون دوران خیلی دردناک بوده براش توانی برای روبه رو شدن از بابت نوشتن نداره اگر روبه رو میشد خیلی بیشتر به نفعش بود اما مهم آمادگی و انتخاب الهه بود که من باید بهش فشار نمی آوردم

    تمام اینها هدف برای بهتر شدن حال الهه بود چون من خودم دقیقا در دوران بیماریم در قالب روبه رو شدن با خودم و مرگ و همچنین زندگی بعد از خودم ، خاطرات گذشته ام با کمک یه همکار که تازه از امریکا برگشته بود با خیلی چیزهای جزیی خودم و دردناک رو به رو شدم با وجود اینکه قبلا روانکاوی شده بودم اما الان یه ورق دیگه ای از تجربه زندگیم بود من هم یه روزها حالم خیلی از نوشتن اون جزییات بد میشد ولی باهاش روبه رو شدم و از جنبه های مختلف برای من فایده بسیار داشت خیلی سخت بود که ادامه بدم هر لحظه دنبال بهانه ای برای فرار و سرکوبشون بودم اما مثل یه درمانگر برای خود بحران دیده ام خود مراقبتی و ایستادگی کردم )

    یک هفته بعد نوبت دکتر جراح داشت
    توده که در زیر بغل بود بسیار بزرگ تر در حد یه گریپ فورت شده بود زخم سرش باز شده بود و ازش خونابه فراوان دفع میشد و شرایط خیلی زجر اور بود

    بهش پیام دادم :

    مریم :

    سلام الهه جانم خوبی عزیزم
    رفتی دکتر جراح در مورد زخمت نظرش چی بود ؟

    الهه :

    سلام مریم زیبا و قشنگم
    با اون پسر باشخصیتت...🙄
    خوش بحال اون دختری ک باربد همسرش میشه و شما میشی مادرشوهرش....چه امتیاز بالایی داشته اون دختر ک تو مسیر شما قرار میگیره.😊

    مریم :
    جون جون فدات عزیزم ...
    اگر مهرنیا به خوبی خودت باشه و تاییدش میکنی که بریم تو خطش 😂🥰
    حالا الهه تو بگو به من جراحت چی گفت همش تو فکرت هستم صبوری زیاد تو هم به درد داره دردسر میشه این زخم باید درمان بشه

    الهه:
    مریم خدا را شکر من حالم خوبه اشتهام عالی هست
    الان دردسرم فقط این زخمه که دکتر گفته باید باز بگذاری ازش مدام چکه چکه خونابه میچکه و بوش اذیتم میکنه و خارش کل بدنم هم کلافه کننده است اما نسبت به سری قبلی شیمی درمانیم عالی هستم

    مریم :

    خدا را شکر که میگی به نسبت قبل عالی هستی خیلی خوشحالم کردی🥰🥰🥰🥰🥰

    چند روز بعد
    الهه شیطون بود خیلی سر به سر مامانش میگذاشت بعد فیلم میگرفت

    مریم :
    الهه جون امروز که کنار مامانت خوابیده بودی مامانت خواب بود
    چقدر مامانت خوشکل و جذابه ماشاالله
    و تو هم به هرحال به مامانت رفتی ولی چشمهات بیشتر سگ داره و جذابه ، قرتی😃🤩

    الهه :
    فداتم مریم جون
    الهام و مامان کپیه همند
    الان منم خیلی شبیه مامانم شدم.😅

    در تاریخ 13 اسفند ۱۴۰۰

    عکس دستهاش فرستاد که ناخن هاش زرد و کبود شده
    زیرش نوشته بود

    الهه :

    ناخن هام داره میفته.
    خیلی درد داره.مخصوصا ناخن شصت پام....انگار فلجم....حتی شلوارمم نمیتونم بالا و پایین بکشم.🙄🤦‍♀️

    مریم :
    اخ اخ بمیرم برای من اینطوری شده بود وحشتناک درد داره شکنجه خالی هستش

    الهه:

    شکنجه ی اول،شقاق مقعده....😐
    شکنجه دوم ناخن ها
    شکنجه سوم،التهاب و تاول زبون🤦‍♀️
    شقاق از همه بدتره به نظرم.

    مریم :
    دقیقا درست میگی من هر سه اینها را با الویتش تجربه کردم این داروهای شیمی درمانی این بلا را سر ادم میاره
    برای شقاق حتما پماد ویتامین آ_ د مرتب بزن چرب باشه اصلا خشک نباشه
    برای دهان خود بخش شیمی درمانی ما یه دهان شویه بهمون میداد اون تا یه تایمی کوتاه دهان از درد بی حس میکرد گرچه کوتاه بود ولی غنیمت بود انرژی جمع میشد برای تایم بعدی درد کشیدن
    باورت میشه الهه من الان انگار همه اینهایی که گفتی برام حس دردش زنده شد الان تو ناحیه دهنم احساس درد و سوزش میکنم

    الهه :
    عزیزم به خاطر اینکه تو مهربان و دلسوز به معنای واقعی هستی. خدا حفظت کنه

    دیگه پیام های ما صوتی بیشتر بود فردای سال تحویل تلفنی مفصل صحبت کردیم که برام جریان بستری شدنش را گفت که انتظار نداشته اما یهو مرخصش کردند و تونسته سال تحویل داخل خونه باشه
    برام گفت که داداشم امیر همراهم بوده و سر غروب موقع اذان که تو بیمارستان حس غریبانه و دلتنگی داشتم دیدم برادرم همینطور داره غیر قابل کنترل اشک میرزه خیلی برای سختی های که کشیده ناراحت شدم

    ۱۹ فروردین ۱۴۰۱

    براش یه پیام صوتی فرستادم حالش پرسیدم و گفتم تو فکرشم اما نتونستم باهاش تماس بگیرم چون خودم درگیر چکاپهای پزشکی و بیمارستان رفتن هستم

    الهه انرژی صداش نسبتاخوب بود گفت استورهایت در اینستا دنبال میکنم پیگیرت هستم مریم جون من و تو اگر حتی حال و هم را مستقیم نپرسیم تو قلب و روحمون همیشه کنار هم و به یاد هم هستیم
    من هم خوبم بد نیستم شیمی درمانی چهارم خیلی اذیت شدم همش افقی هستم سختم هست عمودی باشم .. میدونم این روزها میگذره امیدوارم به خیر و خوشی بگذاره ، امیدوارم که عاقبت این روزهامون به خیر باشه
    مریم عزیزم تو قلبم همیشه هستی همیشه به یادت هستم فراموش نمیشی حتی اگر حالت نپرسم و میدونم متقابلاً همین اتفاق برای من در ذهن تو جاری هست
    میگذره این روزها تمام میشه
    میبوسم روی ماهت را ، دیشب خیلی زیاد به فکرت بودم اما جسارتش نداشتم بهت انگار ویس بدم
    دم تو گرم که حداقل ویس گذاشتی حالم پرسیدی خیلی میبومست مراقب خودت باش تو همیشه در قلبمی

    مریم :
    الهه جانم خیلی ناراحت شدم که جلسه چهارم شیمی درمانت اذیتت کرده اما خودت میدونی هرچی شیمی بیشتر میشه قوای بدن کمتر میشه امیدوارم تمام این داروها شفا بشه بر تک تک سلولهای وجودت
    الهه جان واقعا همینطوره من دائم ذهنم با تو هست . و میخوام بهترین خیر برای تو پیش بیاد

    الهه :
    انقدر حساس شدم،هر صدای خاصی رو که میشنوم ،اشکم سرازیر میشه.
    با گوش کردن ویس ت فقط اشکم فرت و فرت سرازیر شد.😘

    مریم :
    دورت بگردم من مرواریدهای چشمات و جای دلتنگی هات میبوسم ان شاالله به شوق اشک بریزی نه از روی غم

    ( حالا این وسط تاریخ ها ما حال و احوال میکردیم من فقط برای نمونه آنهایی که میشه منتشر میکنم )

    دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱ ساعت دوازده و نیم شب پیام داده بود اون شب زودتر خوابم برده بود

    الهه :
    سلام مریم جونم
    حالم خوب نیست،نیاز دارم باهات حرف بزنم.
    خیلی حس پوچی و بی ارزشی میکنم.

    امیدوارم فردا صبح بخونیش چون تایم بدی پیام دادم.
    معذرت میخوام.

    مریم :
    سلام الهه جان عزیزم
    حتما امروز باهم حرف میزنیم فقط به من اطلاع بده تو کی میتونی که من بهت بگم تایمم آن زمان آزاد هست یا نه
    امروز سه تا مراجع دارم قبل و بعدش میتونین حرف بزنیم

    در ضمن تو هر وقت دلت خواست میتونی پیام بدی نگران از این بابت نباش خواهش میکنم خودت برای این موارد معذب نکن چون هرگز مزاحم نیستی

    ( میدونید چرا میگفت احساس پوچی و بی ارزشی میکنم چون ادمی بسیار پرتلاش و مستقل بود سالها بود تمام نیازهاش خودش تامین الان با وجود این درد و بیماری و ناتوانی براش سخت بود که خانواده اش هزینه اش را بدن ... تو فکر بود حتی با همین شرایط با حقوق کم سر کار بره .
    اتوقت یه مردهای پیدا میشن با دو متر قد و صد و بیست کیلو وزن بیکار و بیعار دور خودشون میچرخن
    )

    سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۱


    مریم :
    الهه جان سلام خوبی عزیزم خواستم احوالت بپرسم بهتری ؟

    الهه:

    من مشهدم.
    با مامان اومدیم .
    از اینجا هم میریم تهران واسه شیمی درمانی...

    خودت خوبی؟؟

    مریم :
    به سلامتی عزیزم کلی خوشحال شدم با دل پر امید برگردی به مامانت سلام برسون
    عزیزم دوست داشتنی برای من هم دعا کن یه چیزهای بالاخره تو دلم ما هم هست .

    الهه :
    عزیزم حتما❤

    جمعه ۳ تیر۱۴۰۱ ( من دیگه چون گفت در سفر هستم پیام ندادم که مزاحمشون نشم ) که خودش پیام داد

    الهه :
    سلام
    خوبی مریم زیبا؟؟
    برگشتی ترکیه یا هنوز تهرانی؟!

    مریم :

    سلام به روی ماهت الهه جان خوبی عزیزم ؟ من نزدیک بیست روزه به ترکیه برگشتم

    الهه :
    اخدجووون😅

    مریم :
    اینجا را بیشتر دوست داری وقتی هستم بلاچه 😄

    شیمی درمانی هات تمام شد؟

    الهه:
    نه.
    ادامه داره ظاهرا.
    گفته:
    قطعش کنم،دوباره عود میکنه.😕
    فعلا باید ادامه بدیم.

    مریم :
    خب ان شاالله خیر است حتما صلاح است که برای درمانت قطع نشه

    اتفاقا الهه دیروز چی کوفته توخیابون دیدم یادت افتادم

    الهه :
    از کجا میدونی زیبا مورد علاقمه؟!😑

    مریم :
    خو قبلا تو استورهام گذاشته بودم گفته بودی ... حالا بهت عشقم ثابت شد من مو به موی تو را حفظم

    الهه:
    عه؟! این خیلی خوبه
    با کاهو پیچ و ابلیمو تازه

    مریم :
    من اصلا دوست ندارم

    الهه:
    از اینکه دستمالی میشه دوست نداری؟!
    😅😅

    مریم :
    نمیدونم حس خوبی به ظاهرش ندارم😂

    الهه :

    اخه خیلی دستمالی میشه تا درست بشه.😅

    مریم :

    ووووی اره 😬

    ( اینها را مینویسم که ببینید تا این تاریخ حتی دل و دماغ شوخی کردن و شیطنت هم داشت )

    ۶ تیر ۱۴۰۱ الهه:
    پیام داد مغزم خیلی خسته ست.
    درهم و برهمه...
    شبا تا صبح بیدارم و سندروم پای بیقرار گرفتم.
    تا صبح ،مثل روانی ها،خودمو تاب میدم و پاهامو میتابونم.
    مدام فکرم درگیر اینه ک از حالا به بعد،باید چی کار کنم؟!شغلم،درامدم....
    بقیه ی زندگیمو چطور باید بگذرونم؟!

    خیلی مصرف کنندم.
    حس بدی دارم نسبت به خودم.
    این باعث شده،یکم تو استحکامم برای درمانم،کم بیارم.
    سری قبل،خیلی ناامیدانه رفتم زیر سرم شیمی درمانی....
    چقدرم حالم بد بود.
    همه چی به ذهن بستگی داره.🤦‍♀️
    حالا بیزی نبودی،جوابمو بده.
    میدونم شلوغی....
    انتظار ندارم ،همین الان جوابم رو بدی.

    مریم :
    الهه جان پیامت خوندم قشنگم
    یک وقت اولین فرصت میگذاریم راجبش باهام مستقیم حرف بزنیم از فردا هر وقت تو اوکی بودی بگو یه تایم تماس بگیرم من شرایطم با تو هماهنگ میکنم
    فقط خواهشا حرفهای قبلم یکم یادت بیاد آن سری هم که این فاز داشتی بهت گفتم امثال من تو بلد نیستیم استراحت کنیم همش باید در حال تکاپو باشیم تا حس مفید بودن بکنیم این تفکر در هر شرایطی درست و منطقی نبست یه جاهایی نقطه ضعف ما محسوب میشه چون با خودمون بی رحم هستیم

    همش میخوایم در حال فعالیت باشیم
    من قول بهت دادم میدونی وعده بیخود نمیدم تو خوب شو قسم میخورم من به واسطه لینک های که دارم برات شغل پیدا کنم انوقت همه این روزها را برای کسانی که برات هزینه کردند جبران کن .ولی حتما باید با هم زود حرف بزنیم تو این حال نمونی

    الهه :
    باشه مریم جونم مرسی

    ( و حال الهه از فرداش اینقدر به وخامت و بدحالی رفت دیگه هیچ وقت نتونست با من و کسی دیگه حرف بزنه یعنی حالش بد شد و دکترها به عنوان بیمار مرحله اخر گفتند در خونه بمونه .... میدونستم بد حال است و توان صحبت نداره ولی شاید روزی ده تا پیام تا روزی پر کشید و حتی بعدش که در ناباوری رفتنش بودم براش ارسال کردم یک بار تیک ابی خورد خوشحال شدم😔😔😔😔😔


    اما زن داداشش گفت اصلا اون مثل ادم نیمه بی هوش وجان هست شاید دست ما خورده باز شده و تیک خورده
    توانی برای دست بردن به گوشی نداره چه برسه به چک کردن پیام😭😭
    و الهه در سکوت و نجابتش بی صدا و آرام در شب بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ به آسمان پر کشید)😭😭😭😭💔💔💔💔

    ادامه دارد....... ( من بقیه چیزهای که فرصت نشد بنویسه را در پست بعدی می نویسم )

    نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۴۰۱ ساعت 10:14 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • پشت این جمله‌ها که می‌خوانی،
    زنی پنهان شده است؛
    زنی که اگر می‌توانست دهان باز کند،
    اگر زبانی داشت،
    اگر صدایی داشت،
    اگر کلماتی داشت،
    از آوازهایش می‌فهمیدی
    پرنده‌ترین زنِ جهان است...

    👤نسيم لطفى

    در هشتمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه نوشت : بالاخره من برگه طلاقم رو امضا زدم و از شر همسری خیانتکار و دروغگو خلاص شدم.قطعا بعد از جدایی،باید برای مرگ یه زندگی مشترک و مردن ارزوها و رویاهام عزاداری میکردم ولی وقت اشک ریختن و عزاداری کردن رو نداشتم.فشار سنگینی رو،روی شونه هام حس میکردم،احساس میکردم با جدایی و از دست دادن دلبستگی ها و وابستگی های زندگیم ک با زحمت زیادی خریداریشون کردم،سبکتر میشم و آزادتر ،ولی اشتباه میکردم.ولی کاری بود ک شده و دیگه نمیشد چیزی رو تغییر داد.احساس میکردم دوست نداشتنی و بی ارزشم...جا خالی دادم و نحنگیدم و اجازه دادم،زنی از راه برسه و همه ی وابستگی هام رو براحتی تصاحب کنه.

    (هجوم افکار ،مثل خوره به جونم افتاده بود)
    اشکای بی وقت،تپش قلب شدید،خونریزی عادت ماهانه طولانی مدت،ضعف جسمانی،استرس و نگرانی حال بد الهام....


    همینطور ک بغضم در حال ترکیدن بود،صدای زنگ گوشیم،توجهم رو به خودش جلب کرد،یه نگاه به صفحه ی گوشیم انداختم....الهام جون....
    یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه...نتونستم جواب زنگشو بدم،بعدش صدای زنگ تلفن خونه ،به صدا درومد،الهام....
    با خودم گفتم:نکنه اتفاقی افتاده باشه.


    سریع گوشیو برداشتم.الهام پشت خط بود،متوجه گریه کردنم شد و من هم با صراحت گفتم:
    طبیعیه دیگه....به نظر تو طبیعی نیست ؟!قبول کرد و گفت:
    من و رضا کلی فکر کردیم و اخرش به نتیجه ای رسیدیم...میخوایم بهت پیشنهادی بدیم....
    چه پیشنهادی؟؟


    ما تصمیم گرفتیم،تو رو با خودمون ببریم و برای همیشه با ما زندگی کنی،اینجوری هم من تو رو کنار خودم دارم و هم تو استرس و نگرانی منو نداری.


    خشکم زده بود،لبخندی یواشکی گوشه ی لبم جا خشک کرده بود.انگار پر از هیجان شده بودم.
    سعی میکردم هیجانمو مخفی کنم تا الهام متوجه نشه ک من چقدر از پیشنهادش خر کیف شدم،سوالات الکی میپرسیدم،مثلا:مامان چی؟!یهو تنها میشه،کارم چی میشه؟!هزینه هام...الهامم نه گذاشت و نه برداشت،گفت:همچین میگی هزینه هام،انگار خیلی پولساز و پول دراره....وای چقدر حیف میشه واقعا،اون کارخونه و دم و دستگات....(لبخند)کلی خندیدیم.


    گفت:فکراتو بکن و تصمیمتو بگیر.
    هفته ی دیگه باید مهاجرت کنیم.
    حالا هم پاشو راه بیفت بیا تهران،باید کارگر بگیریم،لوازم خونه رو بار بزنن،با ترانزیت بفرستیمشون ترکیه،تا خودمون بریم و مستقر شیم....
    خداحافظی کردیم و تلفن رو قطع کرد.


    لبخند گوشه ی لبم،همونجا،جا خشک کرده بود.انگار یه خبر خوشحال کننده بهم داده بود ک گریه و ناراحتی یه ساعت قبلمو حسابی شست و برد.
    تازه سه روز بود ک از طلاقم گذشته بود.


    برام خارج رفتن و حتی خارج از کشور زندگی کردن،پر از هیجان داشت.اخه تا قبل از اون سفر خارجه نرفته بودم.اصلا فکرشو هم نمیکردم اینجوری برام مهیا شه.سریع سرمو بردم سمت اسمون و گفتم:دمت گرم خداجونم.پس حکمت طلاق و جداییم اینجا بود.عاشقتم.عاشقتم خداجونم.


    دوباره اشکام جاری شد،منتها ایندفعه اشک ذوق بود.
    با خودم گفتم:پس خواستن و رها کردن اینجا جواب داده.من کل زندگیم و جهیزیه ای ک پنج سال براش کار کردم و زحمت کشیدم تا بهترین هاشو خریداری کنم رو فدای ازادی خودم کردم،مهریه و همچنین پولی ک برای کمک به پیش پول خونه ی اجاره ای داده بودم رو هم بخشیدم....اگر گذشته رو نمیبخشیدم الان باید درگیر جابجایی جهیزیه و تیر و تخته و مهریه و اعصاب خوردکنی هاش میبودم.


    خداروشکر تونستم ببخشم و یه زندگی بهتر و لاکچری تری در کنار خواهرم میتونم بسازم.میتونم همیشه کنارش باشم و لذت دیدن روی ماهشو هر روز حس کنم.اونقدی ک به الهام وابسته بودم،به مامان و بابا و برادرام اون وابستگی رو نداشتم.راحت میتونستم ازشون فاصله بگیرم و فرسنگها ازشون دور باشم.


    شاید چون فکر میکردم الهام تو وضعیت فورس قرار داره و جونم به جونش بسته ست.(ترس از دست دادن)
    این قضیه رو به مامان گفتم:


    باورش نمیشد.مگه میشه؟!چطور ممکنه؟!تو چرا میخوای بری؟!من دق میکنم.بالاخره تونستم مامانو راضیش کنم.بابااا مگه کجا میخوایم بریم ؟!ترکیه ست دیگه...سه ساعت راهه،تو میای،داداشا میان،ما میایم،اینجوری خیلی بهتره...همه چی عوض میشه.رفت و امد میکنیم،انقدر از قشنگیها و هیجانات ذهنم با اب و تاب براش تعریف میکردم ک خدا میدونه....همون لحظه اروم میشد و فرداش دوباره سوالاتش شروع میشد،رگباری سوال میپرسید.

    انگاری باید هر سری اپدیتش میکردم،ویندوزش بالا نمیومد(لبخند)
    هنگ کرده بود طفلکی(لبخند)
    راهی تهران شدم و تو ماشین مدام به زندگی خارج از کشور و زیبایی هاش فکر میکردم،سریع تصمیم گرفتم وزنمو کم کنم،چون تو ترکیه دیگه از شال و مانتو خبری نبود،فکر میکردم باید اندامم شیک و پیک باشه.اصلا یادم رفته بود ک برای چی دارم با الهام و شوهر خواهرم مهاجرت میکنم،به خودم و قر و فرام فکر میکردم،دندونپزشکی نوبت گرفتم واسه کامپوزیت دندونام....ارایشگاه نوبت گرفتم واسه میکروبلیدینگ ابروهام،وقت رنگ و مش گرفتم واسه موهام....خریدامو نوشتم ک چیا باید بت خودم ببرم.به کل یادم رفته بود ک الهام تو چه وضعیتیه و دارم میرم ک کمک حالش باشم.


    بحث خارج ندیده و این حرفا دیگه....طبیعی بود،به نظرتون طبیعی نبود؟!(لبخند)
    رسیدم در خونه الهام و زنگ ایفون رو فشار دادم.از اسانسور بالا رفتم و در خونه باز شد،کارگرها مشغول جمع اوری وسایل و بار زدن بودن.نیما آچار فرانسه و راننده رضا بود ک همیشه تو جمع اوری و پهن کردن،حضور داشت،مثلا چسبوندن تابلوها به دیوار،نصب لوستر،تغییر دکوراسیون،آشپزی رژیمی،بساط خوشگذرونی،خرید جوج و مشروبات اسلامی(لبخند) و رفتن به ویلای شمال و ....همش تو تخصص نیما بود.سلام کردم و گفت:الهه؟!تو هم با الهام اینا میری؟!لبخند زدم و گفتم:ببینیم خدا چی میخواد.یعنی اگه متوجه میشد ک من چقدر ذوق زده ام،آبروم میرفت.


    دل کندن از لاله ک دوست چندین ساله من و الهام بود،برام کمی سخت بود.لاله مدام اظهار نگرانی میکرد و اشک میریخت.اون اشک میریخت چون من و الهام رو با رفتنمون از دست میداد،من به اشکاش لبخند میزدیم چون فکر میکردم،خارج رفتن برام لذت بخشه و جز ارزوهام بود ک بهش رسیدم.بهش میگفتم:نگران نباش.تا مستقر شدیم،برات بلیط میخریم،میاریمت اونجا،یه ماه میمونی و برمیگردی....رفت و امد میکنی خره....خوش میگذره.انگار از کیسه ی خلیفه میبخشیدم.(لبخند)


    خلاصه من هر روز راهی دندونپزشکی بودم و بعدازظهر ها هم کارای عقب مونده رو انجام میدادم.با کمک من و لاله و نیما،ترتیب جمع اوری و بسته بندی لوازم خونه ی تهران و ویلای شمال به انتهاش رسید.


    اینو یادم رفته بود وسط داستانم تعریف کنم.
    رضا،همسر الهام،قبل از الهام ازدواج کرده بود و دختری ۶ ساله به اسم دیبا داشت،حضانتش با باباش بود ولی با مامانش زندگی میکرد ک بعد از ازدواج اون ها،الهام پیشنهاد داد ک دیبا با خودشون زندگی کنه و دیگه تنشی با همسر قبلیش و نگرانی بابت دخترش نداشته باشه،مدتی تو تهران با هم زندگی کردیم و با رفتارهای هم کم و بیش اشنا شدیم و بهم عادت کرده بودیم.هفته ای یه بار میرفت،چند ساعتی با مامانش وقت میگذروند و برمیگشت.


    خلاصه اینکه دیبا هم به جمع ما اضافه شده بود.
    دختری زیبا حساس،زودرنج،همراه با دنیایی از حسادت کودکانه....
    قطعا چالش زیادی پیش رو داشتیم.
    لحظه ی موعود فرا رسیده بود.باید با لاله و مامان و بابا و خونوادم خداحافظی میکردم.تا اون لحظه فکر نمیکردم چقدر دل کندن و رفتن،اونقدر برام عذاب اور و سخت باشه.


    خلاصه با کلی وعده و وعید خداحافظی کردیم و راهی تهران و بعد راهی فرودگاه شدیم.


    اولین بارم بود ک وارد فرودگاه شده بودم،مدام چشمم به الهام و رضا بود ک ازشون جا نمونم و کارهاشونو تقلید میکردم.استرس زیادی داشتم ک سوتی ندم.برام جذابیت داشت نگاه کردن به ادم هایی ک قصد سفر داشتن و تو تلاطم رفت و امد بودن.با خودم میگفتم:چرا تا قبل از این ها،سفر نرفتم؟!چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود ک با همسرم برنامه ی سفر بریزیم،همش کار و کار و کار....
    خلاصه اینکه:احساساتم در هم و بر هم شده بود.(افسوس،دلشوره،دلتنگی،سرزنش،هیجان)


    سوار هواپیما شدیم و مثل بچه ها که دنبال مامانشون با استرس راه میرن تا گمشون نکنن،دنبال الهام و رضا و دیبا قدم برمیداشتم.با وجود الهام و رضا احساس امنیت میکردم.


    رو صندلی مورد نظر نشستم،کنار دیبا...
    الهام و رضا رو صندلی های بغلی....الهام هر دفعه به من و دیبا نگاه میکرد و لبخند میزد.از قیافه ش متوجه میشدم درد جراحی و مستکتومی سینه ش،ازارش میده و سعی میکنه صداش در نیاد تا استرس به خونوادش وارد نکنه.معلوم نبود تو ذهنش چی میگذشت و ایندش رو چطور تصور میکرد.


    برای من زندگی جدید و شروع یه زندگی دوباره تو ترکیه و برای اون شروع درمان و کموتراپی و عوارض هایی ک قبلا راجبش شنیده بود.


    بالاخره ما وارد فرودگاه استانبول شدیم.
    برام زیادی جالب بود.ترس و هیجان و استرس...
    زندگی تو ترکیه و خارج از ایران از فردای اون روز رقم خورد....

    ادامه دارد.....

    پی نوشت : میبینید با اوج درد و بحران چگونه سفر به خارج ، تازه آن هم برای پرستاری از خواهری که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکرد برای دلش و خودش ، شادی و امید ساخته بود ... واقعا الهه اهل زندگی بود و دلش غرق شکرانه ...
    یه دختر صبور بی همتا و مستقل که خودش کار کرده بود برای خودش جهاز خریده بود ...

    از بس خوش سلیقه و با ذوق بود با یکی از دوستانش کارهای طراحی لباس و خیاطی میکرد

    که متاسفانه همسرش به حدی برای کار کردنش اختلال و مزاحمت و تنش ایجاد کرد که مجبور شد کارش را با پیشرفت زیاد کناربگذاره

    خودش به تنهایی طلاق گرفت و پای انتخاب اشتباه ایستاد و عزت نفسش اجازه نداد با یک مرد خیانتکار زندگی را ادامه بده

    به عنوان یه خواهر بزرگتر که بی نهایت عاشقانه الهام دوست داشت صبر کرد الهام ازدواج کنه که طلاقش مشکلی در ازدواج خواهرش ایجاد نکنه بعد طلاق گرفته
    و درد بیماری خواهر و تمام هراس هاش را به تنهایی در قلب دردمندش حفظ کرد که ، مادر و برادرانش که درگیر بیماری پدر هستند دچار تنش و ناراحتی مضاعف نشند
    و
    وقتی هم به ترکیه رفت واقعا حضورش آنجا مثل یک پشتوانه گرم وقوی بود به کارهای خونه( آشپزی) ، پرستاری از خواهر و مراقبت از دیبا دختر همسرش را داشت بر عهده اش بود
    برای فشار و تلاطمی که داشت و به خاطر علاقه ای که به حیوانات داشت در آنجا با رضایت الهام و رضا مسئولیت نگهداری یک سگ گوگولی به اسم( دم کوچولو ) را گرفته بود ... میگفت اینقدر باهاش عشق میکردم و عزیزم شده بود که دنیام عوض کرده بود ولی برای اینکه وجود سگش دم ، مزاحمتی برای زندگی الهام نباشه
    میگفت با وجود اینکه عاشق خواب صبح بودم هر روز پنج و نیم یا شش صبح بیدار میشدم میبردمش میگردونمش تا بیرون دستشویش انجام بده نان داغ هم میگرفتم می آمدم خونه تا قبل بیدار شدن شوهر خواهرم و الهام صبحانه آماده میکردم بعد صداشون میزدم
    تا از تایمی به برای بردن سگم به بیرون استفاده کنم که نیاز به حضور من نباشه .....
    الهه گلی از گلهای بهشت بود و هست .

    نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:26 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • ای کاش شهریور تمام نشود،
    ای کاش پاییز نیاید؛
    ای کاش امسال باران نبارد،
    فکرش را بکن،
    شهریور برود
    پاییز بیاید
    تو نباشی،
    باران ببارد
    دلت بگیرد
    اشک بریزی
    فنجان چاییت گرم باشد
    تو نباشی،
    پاییز هم باشد
    بی انصافی نیست!!؟
    ای کاش فصل ها را میشد متوقف کرد.

    👤بهار پناهی

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    در هفتمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه جان امروز هفت روزه که تمامی عزیزانت در سوگ و فراقت به غم و دلتنگی نشسته اند .... خودت از آسمان برای صبر و شکیبایی همه ما دوستدارانت دعا کن . یادت در قلبمون مانا❤

    🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔💔💔

    الهه نوشت :احساس کردم قفل در تعویض شده،ناامید شدم و داشتم برمیگشتم خونه ی مامانم ک دیدم صدای باز شدن در رو میشنوم،یه لحظه وایستادم،در اسانسور وا شده بود،چمدونمو بین در اسانسور قرار دادم و برگشتم سمت در خونه....یه خانمی در رو برام وا کرده بود .چمدونو برداشتم و سمت در خونه م رفتم،در رو با دستم هول دادم و رفتم داخل،خانمه سلام کرد،جواب سلامش رو خیلی شیک و پیک دادم و رفتم داخل و در رو بستم،چمدون رو پشت در گذاشتم و سمت اتاق خوابم رفتم...کسی خونه نبود جز این خانم...به همه جا یه سرک کشیدم و رفتم رو مبل خونم نشستم...خانمه ازم پرسید:


    شما خواهر فلانی هستی؟!
    از تهران میای؟!
    چایی گذاشتم دم بکشه،چی میل داری؟!چای یا نسکافه؟!
    گفتم :چای.
    با چکمه های چرمیم ،رو فرش خونم لگد کردم و رد شدم و رو مبل مهمان نشستم.
    خانمه ازم خواهش کرد ک میشه لطفا چکمه هامو درارم؟!
    گفتم:نه نمیشه.من راحتم.


    فکر میکرد با خواهر دوست پسرش طرفه،چه خواهر با جذبه و خودخواهی....😅با خونسردی کامل نشستم و لبخند میزدم ولی کل وجودم از استرس پر شده بود،بدنم یخ زده بود،میلرزیدم ولی تموم سعیم رو میکردم ک متوجه نشه.کاملا حس سرخوردگی داشتم.


    با صدای محکم ولی با سرفه های مکرر،ازش پرسیدم:
    شما دوست دخترشی؟!
    چند وقته با همید؟!
    بهم نگفته بود ک دوست دختر جدید پیدا کرده....
    گفت:جدید؟!ما هفت ماهه ک با همیم.
    نحوه ی اشناییشونو ازش پرسیدم...
    همه رو برام توضیح داد...


    چای اماده بود،تو فنجون و ماگ مورد علاقه و شخصیم برای خودش چای ریخت و نشست و برام از رابطه ش توضیح داده...یه فنجون چای برام ده کیلو به نظر میومد،نمیتونستم نگهش دارم،هر لحظه فکر میکردم الانه ک از دستم بیفته...همچنان سعی میکردم لبخند بزنم و با طمأنینه به نظر بیام.


    یه ساعت گذشت و همسرم کلید در رو انداخت و اومد داخل...
    از دیدن من جا خورده بود.برگشت سمت دختره و عصبانی بود ازش ک چرا بخودش اجازه داده ک در رو وا کنه.هم از دختره خشم داشت و دندوناش رو به هم میسابید و هم از من خجالتزده بود ک بالاخره دستش برام رو شده،خوشحال بودم از این بابت ک آتوی بزرگی ازش گرفته بودم ک باعث میشد موجبات جدایی و طلاقمو رقم بزنه.چون دقیقا با ادمی طرف حساب بودم ک میتونست سال ها عذابم بده و منو راهی دادگاه و کارهای قبل طلاقم بکنه....


    قنج تو دلم اب شده بود،بهترین سوتی ک میتونست بده،همین بود.من میدونستم بهم خیانت میکنه ولی همش منکر قضیه بود و منو یه روان پریش وسواسی خطاب میکرد.


    با دیدن همسرم،چمدونمو برداشتم و از خونه زدم بیرون....تموم سعیمو کردم ک قوی نشون بدم خودمو ولی بعد بیرون اومدن از خونه،بشدت احساس سرخوردگی و سرافکندگی میکردم.


    با ماشین همراهم اومد و اصرار داشت ک منو برسونه تا در خونه مامانم اینا....
    اولش قبول نکردم ولی حس میکردم ک خیلی عصبانیه و شاید کارای عجیب و غریبی بکنه،مثلا با ماشینش بهم بزنه و بخواد صحنه رو یه جور دیگه جلوه بده،چون اصلا دوست نداشت این خبر به گوش خونوادم و خونوادش برسه.


    سوار ماشین شدم،سکوت اختیار کردم،میدونستم به نفعمه سکوت کنم،ولی قلبم داشت از جاش کنده میشد،همش فکر میکردم،صدای قلبمو میشنوه،موزیک رو بلند کردم.سعی میکرد باهام حرف بزنه،گولم بزنه ک اروم باشم و بهم باج بده....
    بهش قول دادم هیچ کار احمقانه ای نمیکنم،فقط بریم جدا شیم،از همین فرداش و قول دادم کسی بویی از ماجرا نبره،اون لحظه چاره ای نداشت جز قبول طلاق...
    به هیچ چیزی جز الهام نمیتونستم فکر کنم.
    مغزم هنگ کرده بود.


    بالاخره به در خونه مامان اینا رسیدیم،از ماشین پیاده شدم و ایفونو زدم،بابا در رو وا کرد و از دیدنم تعجب کرده بود،مگه تهران نبودی؟!مگه خونه الهام نبودی؟!پرسیدم مامان کجاست؟!رفته خرید،زودی برمیگرده....دوباره صورت و چشای بابا رو زخمی و ورم کرده دیدم،گوشه ی لبش پاره شده بود،اصلا نمیدونستم به کدوم دردم بنالم و واسه کدومشون زار بزنم و گریع کنم.


    واسه زخمای بابام،واسه سختی های مامانم،واسه سرطان الهام یا خیانتی ک در حقم شده بود.مامان در رو وا کرد و اومد داخل و از دیدنم تعجب کرد و سوالات پی در پی شروع شده بود....به هیچ کدومش درست جواب ندادم.یکی دو ساعت کنارشون نشستم و چای و میوه خوردم و وقت خوابیدن شد،من و مامان رو تخت دو نفره خوابیدیم و بابا تو حال،جلوی تی وی،انقدر شبکه ها رو اینور و اونور میکرد تا دیگه به اون موزیک مزخرف گوش خراش دیگه برنامه ها تموم شده،بگیرید بخوابید پخش شد.من چشامو بسته بودم ولی بیدار بودم و هجوم افکار داشت روانیم میکرد.واقعا نمیتونستم تمرکز داشته باشم و به هیچ کدومشون فکر کنم...مامان مدام از خواب میپرید و استرس تشنج کردن بابا رو داشت.میگفت:شبی ده بار از جاش میپره تا ببینه بابا یه وقت حالش بد نشده باشه.دلم به حال مادر میسوخت.


    فردا موقع صبحونه،سوالات مامان شروع شده بود،از العام چه خبر؟!سر کار میره؟!مادر شوهرش اینا چطورن؟!شوهرش خوبه؟!باشگاه میره؟!پووووووف.همش باید به دروغ جوابشو میدادم،العام داشت با سرطان دست و پنجه نرم میکرد و من مدام داشتم خبرای دروغین و رضایتبخش به مامانم میدادم.یع وقتایی دروغام با هم جور در نمیومد.با بداخلاقی و بی حوصلگی و عصبانیت جواب مامانمو میدادم ،این حربه ی اخرم بود .همیشه از این رفتارم در اخرین لحظه،استفاده میکردم،بهونمم این بود ک شوهرم اعصابمو بهم ریخته،میخوام اینجا ارامش و سکوت برقرار باشه.طفلی مادرم....


    از فردای اون روز،بحث و جدل من و همسرم شروع شده بود،حتی فرصت اینو نداشتم ک برای اتفاقاتی ک پیش اومده اشک بریزم و عزاداری کنم.بیشترین استرسم،مهاجرت کردن الهام بود،دور شدن از ما با اون حال مریض....چطور تنهایی از پسش برمیاد؟!
    واااای خدای من....
    چندین بار تلفنی و حضوری با همسرم قرار گذاشتم ک مسالمت امیز از هم جدا شیم.


    فقط به خواهرم الهام فکر میکردم،به استرس های مامانم،خدارو شکر مامانم برادرامو برادرزاده هامو کنار خودش داشت و هر از چند گاهی باهاشون مشغول بود.نوه ها میومدن و میرفتن....شیطنت و شیرین زبونی های خودشونو داشتن.


    ماجرای خیانت همسرم رو دست و پا شکسته برای خواهر و شوهر خواهرم تعریف کردم،اون ها از ری اکشنی ک نشون دادم متعجب شده بودن و باور نمیکردن ک چطور تونستم خونسرد خودمو جلوه بدم و تا حالا موضوع رو با کسی در میون نگذاشتم؟!
    شوهر خواهرم گفت:
    مراحل طلاق رو همین فردا پیگیر باش و اگه لازمه من برات وکیل میگیرم تا تو درگیر این موضوع نباشی ولی بهتره با پنبه سر ببری،همه چی به نفع توعه....من هم با حمایت شوهر خواهرم هر روز،مصرانه برای طلاقم اقدام میکردم.


    همسرم از خونسردی من و از سکوتی ک داشتم متعجب شده بود،مطمئنم با خودش فکر میکرد ک پشتم به کسی گرمه و پای مرد دیگه ای در میونه ک به قول خودش پله های دادگاه رو دو تا یکی بالا میرفتم.تو یکی از قرارامون بهم گفته بود،بالاخره من میفهمم کدوم دیوثی داره حمایتت میکنه،من بفهمم بهم خیانت کردی زنده ت نمیزارم،فقط بلدی از خیانت من بگی،بزار بفهمم با کی در ارتباطی....آتیشتون میزنم.من هم فقط لبخند میزدم و این مسئله عصبانی ترش میکرد.خونوادشم در جریان طلاقمون نبودن.


    سال جدید داشت اغاز میشد،باید قبل سال جدید طلاقمو میگرفتم وگرنه میفتاد اون ور سال و معلوم نبود چه اتفاقاتی تو این مدت میفتاد.مجبور بودم سکوت کنم تا امضای طلاق خورده شه.از خونسردی و اصرار من برای طلاق کلافه میشد،یه روز ک قرار گذاشته بودیم تو دادگاه حاضر شیم و همه چی خاتمه پیدا کنه،هر چی منتظرش بودم ،نیومد،به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد،رفتم در خونه و زنگ خونه رو زدم،کلید رو انداختم و داخل رفتم.دیدم خوابه و تمایلی به اومدن به دادگاه نداره.میگفت:نمیخوام طلاقت بدم تا بفهمم پشتت به کی گرمه،معلوم نی تو این مدتی ک مدام بهم میگفتی داری بهم خیانت میکنی،خودت سرت کجا گرم بود،وگرنه کدوم زنیه ک انقدر ریلکس طلاق بگیره....من باید بفهمم.


    بعد گفت:جهیزیه ت رو بهت نمیدم.مهریه ت رو باید ببخشی...یا باید اینارو قبول کنی یا هیچی....به تنها چیزی ک فکر میکردم العام بود و دست و پنجه نرم کردن با سرطان و از همه بدتر مهاجرتش...
    همه رو قبول کردم.


    باز عصبانی شد و گفت پس اون دیوث حسابی مایه داره و حسابی ساپورتت میکنه،حتی جهیزیه ت رو هم نمیخوای....
    خلاصه به هر ترفندی شده،راضیش کردم ک بریم دادگاه و فایل رو ببندیم.
    انگار ک من آتو دستش داشتم و مجبور بودم راضیش کنم برای طلاق،همه چی برعکس شده بود،انگار من بهش خیانت کرده بودم و مجبور بودم بهش باج بدم....
    بالاخره دو روز مونده بود به سال جدید و ما موفق شدیم جدا شیم.


    برگه ی طلاق و رهایی رو امضا کردیم با وجود دو شاهدی که برای شاهدت طلاق ما بودند

    ادامه دارد .....

    پی نوشت : چون من میدونستم حتما الهه در یاداوری خاطرات گذشته که داره بازگو و روایت میکنه حالش یه جاهایی بد بشه به خاطر شرایطش بعد از هر قسمت نوشته خیلی مراقبش بودم که کمکش کنم حال بدیش با کمک و حمایتم رد کنه

    این حال بدیه کاملا در پروسه روان درمانی اتفاق طبیعی است گاهی مراجع ها به قسمت حال بدیشون که میرسند درمان رها میکنند از بابت این احساس ناخوشایند بالا آمده ترس و حس خیلی بدی دارند در صورتی که اینجا یکی از قسمت های خوب مشاوره و درمان هستش
    یه مثال عینی براش بزنم ادمی را در نظر بگیرید از حس تهوع چقدر حالش بد است وقتی بالا میاره سبک و راحت میشه اما لباس و اطرافش به شدت کثبف میشه ممکنه از اینکه لباس و اطرافش کثبف بشه جلوی بالا اوردن خودش بگیره هی حالش بدتر و بدتر میشه در صورتی که متوجه نیست اون کار درسته کثیفی داره اما به نفعش است و با یه پاکسازی تمیز میشه

    در بعضی از جاها هم، مراجعان چون بار تخلیه روانی و هیجانی خودشون را خارج میکنند احساس سبکی و راحتی دارند ... خود مراجع ممکنه ا دلیل حال خوب و بدش را ندونه اما برای ما روان تحلیلگران ( روانکاوان ) تمام این نشانه ها و علامت ها دلیل علمی داره

    خلاصه الهه هم یه جا ها اثرات مثبت را نشون میداد مثلا بعد از نوشتن این پست به من گفت تا شب یه قسمت دیگه هم مینویسم بعد شب برام کامنت گذاشت عیناً کامنت های که به هم دادیم کپیش را اینجا میگذارم حس و حال آن روزش را لمس کنید

    الهه:
    امروز انقدر حالم خوب بود و از این فرصت استفاده کردم و به کسانی ک دوسشون داشتم و دوست داشتم ببینمشون دعوت کردم ک به خونمون بیان....
    حسابی تا همین الانش سرم شلوغ بود.
    نتونستم ادامه داستانو بنویسم.

    مریم :

    الهه جون یه دنیا از این گزارش خوشحالم کردی🥰
    همیشه خوب و پر آرامش باشی عزیزم

    الهه:
    یه چیزیو فهمیدم....
    هر وقت وارد وادی شیمی درمانی میشم،دست از قضاوت خودم برمیدارم و قشنگتر و خالصانه تر مهمون رو به خونم میپذیرم.
    از اینکه خونم نامرتب باشه یا میوه ی یخچالمون کم و زیاد باشه،یا ظاهرم پرفکت نباشه....از این خبرا نیست.
    اینجوری خیلی هم خوش میگذره....خالصانه و بی ریا با فراق باز....

    مریم :
    دیدی مهربد چقدر خالصانه عیادت آمد بدون تجمل و ادا و اصول عشق و محبتش بهت نشون داد
    پشمک هاش ریخته بود تو کیسه فریزز از دم در داد زد الی جون الی جون ولنتاینت مبارک
    چون بچه ها درونشون پاک و زولاله
    من که دلم براش ضعف رفت دیدی که تو اینستام پستش کردم از بس حس خوب داشت ده بار نگاهش کردم

    ادم تو این قید و بندها همیشه ضربه میخوره ... الهه هر کاری که ذره ایی حس خوب بهت میده خواهش میکنم از خودت دریغ نکن هرکی گفت بگو مریم گفته برید یعقه مریم بگیرید 😉

    الهه:
    اره،خیلی بهتره اینجوری....مهم اینه بشینی کنار ادم هایی ک دوسشون داریم و ساعت ها حرف بزنی و نفهمی زمان چطور و کی گذشته...

    ادامه دست نوشته های الهه در پست بعدی...

    مخاطبان ارجمند لطفا خواننده خاموش پست ها فقط نباشبد نظر و احساس خودتون را از پستی که میخونید فیدبک بدین که انگیره انتشار عمومی مطالب را داشته باشم

    پیشاپیش متشکرم از توجه متقابلتون🙏🏽🌹

    نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:9 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []


  • درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
    به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند

    یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
    کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

    نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

    گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
    یک صلای آشنا به رهگذر نمی زند

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند!

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

    نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

    هوشنگ ابتهاج

    ‌💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    در ششمین روز به یاد الهه آسمانی

    تا اینجا دو قسمت از دلنوشته های الهه را به روایت خودش خوندین گفتن و نوشتن کجا ؟ گذران و تجربه ای که ادم ثانیه به ثانیه این تجارب را زندگی میکنه کجا ؟
    از اینکه دو تا از خواهرهای شیرین بعد از خودت که همبازی و دلخوشیت بودند ، را در سنین حساس عمرت از دست بدی تجربه بسیار ناخوشایندی هست و الهه از همون کودکی و نوجوانی سیلی های خیلی محکمی از روزگار خورد ..

    عواقب این اتفاقات شامل تمام اعضای این خانواده میشه زنداداش الهه زن آقا حسین که فوت شده به من میگفت
    پسرم کوچیکه پنج ساله است ، اما متوجه شرایط تلخ خانواده هستش ،خون دماغ میشه وحشت میکنه و میترسه باید هی بهش اطمینان بدم من تو را دکتر بردم موضوع مهمی نیست

    دخترم مرتب میپرسه مامان چقدر زنده میمونم در چند سالگی من هم مثل بابا و عمه هام بیمار میشم و میمیرم؟

    الهه تو اوج درد و بیماری خودش به شدت نگران مهرنیا بود به من میگفت مریم من حاضرم وقتی که برای من میگذاری را برای مشاوره مهرنیا بگذاری .
    اینقدر که مهرنیا مشاوره واجب و در بحران هست

    چون زندگی تلخ گذشته خودم در مهرنیا میبینم
    از وقتی باباش فوت شده انگیزه به زندگی وعلاقه به درس نداره ، پراز خشمه ، به کارهای حاشیه ای خودش مشغول میکنه دلم میخواد با مشاوره بردن کمکش کنم کاری که باید برای من میکردند نکردند و من مطمئنم که این بچه مثل من تمام آرزوهاش دفن کرده ....

    ( همون موقع در اولین فرصت برای مهرنیا جلسات مشاوره ترتیب دادم که هم به مهرنیا کمک کرده باشم هم به این واسطه ، الهه آرامش بیشتری داشته باشه
    و گفتم جلسات مشاوره مهرنیا ارتباطی به تایم های که من تو صحبت میکنیم نداره و من دلم میخواد این جلسات را به مهرنیا هدیه بدم
    الهه قبول نمیکرد به سختی و اصرار من قبول کرد از بس بلند نظر و مناعت طبع داشت
    بهش گفتم الهه خیال راحت راحت باشن من ادمی نیستم که برای گرفتن هزینه مشاوره رودربایستی کنم از دختر خاله خودم هزینه گرفتم چون شغل منه و من راحت بخوام بگیرم در مورد هزینه میگم اما این دلی است .خواهش میکنم قبول کن با کمال میل دلم میخواد به مهرنیا هدیه بدم ...

    گفتم لزومی هج نداره مهرنیا یا بقیه بدونند من هزینه نمیگیرم که جلسات جدی بگیره ...خلاصه الهه قبول کرد و گفت قول میدم حالم خوب شد برات جبران کنم
    (الهه پس کو قولت همین الان این کامنتت مجدد توی پیامها واتساپ دیدم 🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭)

    اینجا یه اقرار بکنم هر زمان من بلا استثنا به مهرنیا مشاوره میدادم یه اتفاق تکرار میشد از جای که اصلا از قبل فکرش نمیکردم یه برکت به اندازه چند برابر پول مشاوره وارد زندگیم میشد
    و تکرارش توجهم جلب کرد و یه روز حس کردم شاید اینها به واسطه رنج و معصومیتشون عزیز این هستی و خدا باشند

    و چقدر خوشحال شدم که این افتخار خوب خدمت دادن براشون نصیبم شده

    تو همین این چند روز که الهه فوت کرده چند باربه مهرنیا یاداور شدم که تو تنها نیستی و من همیشه کنارت برای مشورت و راهنمایی هستم چون به عمه الهه قول دادم .... تو دلت غم نباشه دختر نازم

    چیزی که تو این خانواده خوب با حجم دردهای
    که پشت سر گذاشتند برام جذاب و قابل تحسین بود این بود که با وجود اینهمه درد که پشت سر گذاشتند ک داخلش بودند باز دلخوشی های کوچیک برای زندگیشون جور میکردند

    مثلا الهه چند روز قبل عید حالش بسیار بد شد و بیمارستان بستری شد
    فقط چند ساعت به سال تحویل مونده بود به خونه رسیدن اما الهه فیلم برام فرستاد که مامانش در تدارک چیدن سفره هفت سین است

    برای الهه مرتب گل می خرید روی میز میگذاشت که الهه ببینه دلش باز بشه
    من خانواده هایی دیدم که زن خونه ،حوصله پهن کردن سفره ناهار و شام را نداره چه برسه به سفره هفت سین .

    تو این حال بد الهه دو تا سفر مادر و دختری با هم رفتند یه تبریز رفتند این اخری ها یه مشهد رفتند الهه فیلم های بانمک کل کل کردن خودش و مامانش برام میفرستاد اینقدر از دستشون میخندیدم

    چند وقت پیش عروسی فامیلشون بود الهه و دختر برادرها و مامانش همه موهاشون آرایشگاه درست و آرایش کرده بودند من واقعا میدیدم چقدر لذت میبردم
    همیشه گفتم اینکه ادمها میزان مشکلشون چقدر هست
    مسئله نیست ، باید نگاه کرد که تاب اوری ، صبر و ظرفیتشون به چه میزان است ممکنه یه مشکل کوچک یه ادم از پا دربیاره ولی یه مشکل خیلی بزرگتر برای ظرفیت یکی دیگه اندازه یه فشار دادن با انگشت باشه

    برای همین من هیچ وقت میزان دردهای ادمها را با معیار خودم و بقیه مقایسه نمیکنم

    میخوام بگم در مورد این خانواده حس میکردم در کنار رنج و درد بی نهایت که الان همه شماها هم میگید چگونه این مادر و بقیه بازماندگان طاقت اوردند ؟ این است که ، انگار یه صبر جمیل و جلیلی خدواوند در وجودشون به ارمغان گذاشته .....که شاید در باور و درک خیلی ها گنجانده نشده

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    الهه نوشت :۲۷ سالم بود،۱۲ سال از مرگ فاطیما گذشته بود،سنگ قبرش کهنه شده بود،کنار سنگ قبر عاطفه ک پر از گیاه و درخت سبز روییده بود.دیگه مثل قبل،هر هفته ،پنج شنبه ها،ارامگاه نمیرفتم و همه چی به روال طبیعی خودش پیش میرفت،من تو سن ۲۲ سالگی ازدواج کردم و وارد بخشی مهمی از زندگیم شده بودم.حالا دیگه به تنها خواهرم بسنده کرده بودم و عاطفه و فاطیما از ذهنم کمرنگ شده بودن....بعد فوت اون دوتا،وابستگی عجیبی به الهام پیدا کرده بودم.الهام تنها خواهری بود ک برام مونده بود.ترس از دست دادن الهام،همیشه تو زندگیم نقش بر میبست.من سومین بچه و اولین دختر خونواده بودم،دو تا برادر بزرگتر از خودم داشتم،امیر و حسین....


    هیچ وقت نگران از دست دادنشون نبودم چون شنیده بودم ک ژن بیماری و تومور تو دخترها بروز کرده و همیشه استرس اینو داشتم ک الهامو از دست میدم...
    همه چی طبق روال روزمره،پیش میرفت ک تو مراحل ازدواج و نامزدی بودم ک بابام تو مراسم ازدواج حسین،شب حنابندونش،تشنج میکنه و میبرنش بیمارستان....مراحل درمان،طبق روال ببمارستان انجام شد و بابا رو برگردوندن....فردای اون روز،بابا حالش تو عروسی حسین،اصلا خوب نبود.همه نگران و دپرس بودیم...اون شب با تموم استرس و نگرانی هاش گذشت و جواب ازمایشات بابا اماده شد و جواب مثبت بود....تومور مغزی،توده در جایی رشد کرده ک امکان جراحی و درمانش وجود نداره.وای خدای من....دوباره تکرار مکررات،دوباره سیاهی،دوباره،استرس،دوباره بیماری،دوباره طعم گس و تلخ از دست دادن....


    میدونید چیه؟!یه جوری شده بود ک حتی دیگه رومون نمیشد بگیم:باز هم تومور مغزی....باز هم بیماری،باز هم این زنجیره ی سیاه پرتکرار....من تازه جشن نامزدی گرفته بودم و توی تحقیقاتی ک برای دختر یه خونواده انجام میشد،چند نفری به موضوع بیماری و تومور و موروثی و مرگ دخترها اشاره کرده بودن.اینبار خود پدر خانواده درگیر این بیماری شده،خونواده ی همسرم مدام بهم گوشزد میکردن ک چکاپ کنم و برای بچه دار شدن تو اینده،دقت زیادی داشته باشم.احساس سرخوردگی میکردم ولی به ظاهر مقاومت نشون میدادم و به حرفای اطرافیانم نیشخند میزدم.خیلی مزخرف بود ک از جنس بیماری و از علت و فوت خونوادت خجالت بکشی ولی من اون روزها واقعا ....


    بابا مدام تشنج میکرد و باید حواسمون بهش بود.کسی خبر نداشت ک کی و کجا قراره دوباره تشنجش تکرار شه،به ظاهر حالش خوب بود ولی یهو حالش بد میشد...مامان چهارچشمی ازش مراقبت میکرد،همه ی مسئولیت های زندگی روی دوش مامان بود.حتی نگهداری و پرستاری از بابااااا.انگار ک ما بچه ها،هیچ مسئولیتی در قبال پدر نداشتیم.امیر و حسین ک سرگرم زندگی و زن و همسر بودن،من هم سرگرم خرید جهیزیه و سور و ساط عروسی....همه ی مخارج جهیزیه و مراسمات با خودم بوده،باید کار میکردم و از پسش برمیومدم.الهامم دانشجو بود و توی یه شهر دیگه مشغول درس خوندن...الهام هم خودش از پس مخارج درس و دانشگاه برمیومد و دختر قوی ای بود.گاهی وقت ها برادرهام یه کمکی بهش میکردن ولی زندگی سخت شده بود،هر کسی باید گلیم خودشو از اب بیرون میکشید.یکی از همون شب ها ک برای روز پدر و تبریک و هدیه دادن به خونمون رفته بودم،بابا رو با صورت زخمی و کبود و ورم کرده دیدم،یهو جا خوردم،خشکم زده بود،به مامان نگاه کردم و سوالات پی در پی رو شروع کردم..

    .مامان:به بابات گفتم بره تا سوپری سر کوچه،خرید کنه،تخم مرغ و گوجه و کاهو بخره،وقتی ک برگشت،خیالم راحت شده ک ختم به خیر شده،حولمو ورداشتم و رفتم دوش بگیرم،وقتی برگشتم،دیدم بوی سوختگی میاد و دود همه ی خونه رو برداشته،دوییدم سمت اشپزخونه،بابا رو دیدم پای گاز افتاده،پیازا تو تابه جزغاله شده بود.شانس اوردیم ک روغن نریخته رو صورتش....بابا موقع اشپزی کردن،تشنج کرده بوده،اونجا بود ک فهمیدیم چقدر باید حواسمون بهش باشه.به ظاهر پدر بود ولی در اصل مثل یه کودک سه ساله باید مراقبش میبودیم ک اتفاقی براش نیوفته.در اصل ما بچه ها کار خاصی نمیکردیم و همه ی مسئولیت نگهداری و مراقبت از پدر،به عهده ی مادر بود.
    ۲۷ ساله شدم و تقریبا ۴/۵ سال از زمان نامزدیم گذشته بود و تصمیم گرفته بودیم،مراسم عروسی رو برگزار کنیم و مستقل از خونواده هامون زندگی کنیم.


    حسابی سنگ تموم گذاشته بودم تو خرید جهیزیه و تدارکات مراسمم...
    تو شب عروسی،اخرای مراسم،بابا دوباره حالش بد شده بود و قبل از اینکه تشنجش شروع شه،بابا رو برده بودن خونه و نذاشتن مهمونا متوجه شن،حتی خودم....مامان حواسش به همه جا بود و همه چیو مدیریت میکرد.قطعا استرس زیادی رو تحمل میکرد.اون شب بخیر گذشت و ما مستقل از خونواده هامون،زیر یه سقف زندگیمون رو شروع کرده بودیم.


    هیچ چیزی مثل قصه ها نبود،هیچ حس خوبی وجود نداشت،هیچ لذتی تو زندگی مشترکمون نبود،همش خیانت،سردی،تاریکی....اینده تار دیده میشد.شش ماه دووم اوردم ک تحمل کنم،بعدش دیگه نشد ک نشد...بعد شش ماه،استارت قهر و اشتی ها زده شده بود.خلاصه اینکه بعد از یه سال از زندگی زیر یه سقف،تصمیم گرفتم جدا شم.۲۷ ساله شدم و تصمیم به طلاق...من به طلاق فکر میکردم و الهام به ازدواج....باید صبر میکردم تا مراسمات خاستگاری از الهام تموم شه و وارد زندگی مشترکشون شن و بعد من جدا شم.

    الهام تو تایم کمتر از یه سال ازدواج کرد و وارد زندگی مشترکش شد و یه صبح ک چشاشو وا کرد و از تختش بلند شد،خونابه ی زیادی رو تختش مشاهده کرد و متوجه درد شدید سینه ش شده بود،به دکتر مراجعه کرد و بعد مراحل اقدامات پزشکی،جواب بیوپسی الهام اماده شد،سرطان سینه....گرید ۳...تخلیه کامل و ۱۷ جلسه شیمی درمانی....تازه عروس قصه ی ما درگیر سرطان شده بود.شوهرش مسئله رو با من در میون گذاشت،قرار شد ک کسی از این جریان باخبر نشه.جز خونواده ی خودش و من....مامان نباید چیزی متوجه میشد چون ظرفیتش پر بود،کدوم مادری از خبر مبتلا شدن تازه عروسش به سرطان پس نمیفته؟!تازه عروس ۲۳ سالش مبتلا شده بود،اینبار به تومور مغزی نه،سرطان...حالا فکرشو بکنید ک من چی کشیدم از این همه درد و رنج و مخفی کاری....


    ا سینه ش رو تخلیه کرده بودن،باید شیمی درمانی سریعا اغاز میشد....من تصمیم به جدایی داشتم....مادر از پدر مراقبت میکرد...مدتی تو خونه ی الهام زندگی کردم و ازش پرستاری کردم.پرستاری از الهام خیلی سخت نبود،چون همسرش از وضع مالی خوبی برخوردار بود.همه چی درست و حساب شده پیش میرفت.من هم قهر بودن با همسرم رو بهونه خوبی قرار داده بودم برای نرفتن به خونه و موندن و مراقبت از خواهرم....


    الهام و همسرش تصمیم داشتن برای زندگی به سوئد یا کانادا برن و تو همین حین،الهام دچار سرطان شده بود و برنامه به کل تغییر کرد،امکان اینکه تو تهران بمونن و مامان و داداشا از الهام بیخبر باشن و نبیننش وجود نداشت.پس به این نتیجه رسیده بودن ک ادامه ی درمان رو تو ترکیه انجام بدن.پس تصمیم به مهاجرت به ترکیه گرفتن.باید سریعا شیمی درمانیش شروع میشد.تکلیف الهام ک مشخص شده بود،باید درمانش رو ادامه میداد.تکلیف مامان و داداشا ک مشخص بود و قرار شد از چیزی اطلاعی نداشته باشن.این وسط فقط من بلاتکلیف بودم.تنها خواهری ک وابستگی عجیبی بهش داشتم ،درگیر سرطان شده بود،باید از ایران میرفت و من تو ناباوری خاصی قرار داشتم.من ساری زندگی میکردم،الهام تهران...اوضاع کار و زندگیم گره خورده بود،هیچی سر جای خودش نبود.نمیتونستم تصمیم بگیرم ک بالاخره چی کار بکنم...همسرمم از این موقعیت نبودنم و کمرنگ بودنم،نهایت استفاده رو کرده بود.حسابی به خودش اجازه ی خیانت کردن رو داد و حسابی خوش گذروند.


    نمیتونستم چطور ازش جدا شم و حوصله ی مسیر دادگاه و جدایی رو نداشتم.جونی برام نمونده بود.نگران از دست دادن خواهرم بودم...توی همون موقعیت ها بودم ک تصمیم گرفتم یه سری برگردم شمال و یه سری وسایل مورد نیاز و فورث،برای خودم بردارم،حوصله ی رو در رو شدن با همسرمم نداشتم.اصلا دوست نداشتم،چشمم تو چشش بیفته.به تنها چیزی ک فکر میکردم،خواهرم بود.اشکم دم مشکم بود،صدای زنگ تلفن،بدنمو به لرزه در میاورد،همش منتطر خبر بدی بودم....بالاخره رسیدم خونم،کلید خونه رو جابجا کردم،هر کاری کردم،هیچ تکونی نمیخورد،انگار قفل در تعویض شده بود،..

    ادامه دارد ......

    نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 22:10 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • حواست هست؟ زندگی، حتی وقتی انكارش می‌کنی، حتی وقتی به آن بی‌اعتنايی، حتی وقتی از قبولش سر باز می‌زنی، از تو قويتر است.
    از همه‌چيز قوی‌تر است.
    آدم‌ها از اردوگاه‌های كار اجباری برگشتند و دوباره زاد و ولد كردند.
    مردان و زنانی كه شكنجه شده‌ بودند، مرگ نزديكان و خاكستر شدن خان و مانشان را ديده بودند، دوباره دنبال اتوبوس دويدند، دوباره درباره‌ی هوا حرف زدند و دخترهايشان را شوهر دادند.
    باور كردنی نيست، اما همين است ديگر. زندگی از هر چيزی نيرومند‌تر است
    .

    من او را دوست‌داشتم
    👤آناگاوالدا

    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞‌


    در پنجمین روز به یاد الهه آسمانی

    قبل از اینکه دومین قسمت از دست نوشته الهه از خاطرات زندگیش را بخونید
    میخواستم به دو نکته توجهتون را بیشتر جلب کنم
    اول اینکه اگر خوندن این تجربه ها از تاب و تحملتون خارجه و تاثیر منفی روی خودتون و زندگیتون میگذاره خواهش میکنم که این قسمت های به یاد الهه را فعلا دنبال نکنید چون من هدف و نیتم‌را قبلا گفتم دلم نمیخواد بلعکس بشه و موجب آزار بقیه بشم

    صد البته هرکی بخونه متاثر و ناراحت میشه اما یه وقت نوع اندیشه و نگاه کردن به مسئله باعث تلنگر به زندگی میشه ومخاطب میتونه برداشت عمیق و مهمی برای خودش و زندگیش از مطلب داشته باشه

    حتی امروز به این فکر میکردم ادامه نوشته ها را به صورت پست رمز دار و خصوصی منتشر کنم که دیدم مخاطب های جدیدی کامنت گذاشتند و شاید درست نباشه وسط خوندن ماجرا آنها را رها کنیم

    خود من هم که ماجرام فرق میکنه شغل من مستقیم با روایت ها و رنج های انسانها مرتبط است و با افتخار همراه ، همپا ، همدل بیش از صدها روایت از زندگی آدم های مختلف بودم و هستم که با نهایت آگاهی تمام جوانب و رنج های کارم پذیرفتم چون شغلم همیشه گفتم عشق منه .... و بابت تاب آوریم روی خودم کار میکنم که درمانگر خوب و با اقتداری باشم .

    مورد دوم کامنت های که گرفتم همه متاثر بودید از تجربه سوگ و داغی فرزندانی که مامان الهه باهاش روبه رو شده
    دقت کنید فقط فقدان و از دست دادن نبوده ،جیگر گوشه های این مادر بیمار شدند و مادر شاهد به تحلیل رفتن بی نهایت و ناتوان شدن بچه هاش تا روز آسمانی شدنشون بوده مجبور بوده خودش تا اخرین لحظه ازشون پرستاری و مراقبت کنه

    همه بازماندگان این خانواده از سمت پزشکان قطع امید شدن عزیزشون را میدونستند که خیلی زود برای همیشه از پیششون میره ....

    میگفت خواهرم عاطفه و حسین برادرم که تومور مغزی گرفتند قدرت بینایی ، تکلم ، راه رفتن همه را از دست دادند و بازماندگان شاهد تمام زجزهای عزیزشون بودند

    حسین از زمانی که بیمار شده تا فوت کرده فقط پنج ماه زندگی کرده تمام این بلا و از کار افتادن و ناتوان شدن در پنج ماه سر یک جوان ورزشکار حرفه ای افتاده

    من بیماری را کشیدم و دیدم میدونم چه بلاهایی جبران ناپذیر و تلخی را بر سر بیمار و خانواده اش میاره ... یه مرگ بی دردسر و آسونی به هر حال نبوده
    تو این بیماری وقتی برای نجات عزیزت از جونت مایه میگذاری و اخرش بیمارت تلف میشه... انگار درد خستگی تو عمق جونت تا ابد میمونه

    چون این اتفاق بیماری تکرار شده این مادر و پدر و بقیه فرزندان همیشه تو دلشون هراس بوده که این اتفاق برای بقیه تکرار نشه

    ترسی بیماری خودشون و بقیه اعضای خانواده همیشه همراهشون بوده
    نیش و کنایه و قضاوت مردم ابله را هم این وسط باید به جون میخردن ...
    در جامعه گاهی با بیمار و خانواده بیمار طوری رفتار میشه انگار خطارکار و مجرم هستند

    و اینها با این نگاه و دید بقیه یه جورهایی من اینو قشنگ حس کردم انگار در زندگی خیلی از حق و حقوق طبیعی آدمها را برای خودشان قائل نبودند

    یه جورهایی اینقدر درگیر بحران و مصیبت بودند فرصت آرزو داشتن را نداشتند با وجود اینکه همه بچه ها بسیار زیبا و جذاب بودند من عکس و فیلم هاشون دیدم مادر خانواده خیلی زیباست و بچه ها جذابیت و زیبایی مادر را به ارث بردند

    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞

    الهه نوشت :اولین بار مفهوم از دست دادن رو تو سن ۱۰ سالگی تجربه کردم....


    ۵ سال از نبودن عاطفه گذشته بود،من ۱۵ ساله شدم و اول دبیرستان درس میخوندم.تو بهبهه ی درس و رقابت با همکلاسی و دختر خاله و دوست هم سنم بودم،واسمون مهم بود ک چه کسی بیشترین نمره رو از امتحانات اون روزا میگیره،انگار ک مدال افتخار به گردنمون مینداختن،زکیه صادقی،دختر درس خون کلاس ک همش با معدل ۱۹/۸۰ تا ۲۰ هیچ رقیبی نداشت و از قضا همسایه ی دیوار به دیوارمون بودن،هر چقدر باهاش رقابت میکردم،فایده ای نداشت،مخ ریاضی بود و من تو ریاضی ضعیف بودم،فاصله ی نمراتمون زمین تا اسمون بود.دست از رقابت با زکیه برداشتم و رقابت با زهرا ،همسایه پشت خونمون و زهره،دختر خالم رو شروع کردم.واسه هر سه تامون مهم بود ک کدوم یک از ما نمره ی بیشتری رو گرفته و یه جورایی پیروز میدان میشه.من همیشه تو امتحانات ریاضی،کمترین نمره رو میگرفتم و عوضش تو بقیه ی درس ها،بیشترین نمره....معدل ترم اولم با ۱۸/۹۸ به اتمام رسید،طبق معمول زکیه ۱۹/۶۰ و من با این معدل و زهره و زهرا و المیرا ک از رقبای هم به حساب میومدیم،کمتر از نمرات من قبول میشدن.


    تو همون بهبهه بود ک فاطمیما،خواهر کوچیکم ک کلاس اول دبستان بود،تو مدرسه و سر کلاس،خون دماغ شد و مدیر مدرسه فاطیما رو با ابدارچی مدرسه،فرستاده بود خونه....در رو وا کردم و فاطیما رو با مقنعه ی خونی و حالت رنگ پریده دیدم...


    تموم وجودم به لرزه درومده بود.فاطیما بخشی از وجود من بود.مامانم اونو به دنیا اورده بود ولی من تقریبا برای بزرگ کردنش،وقت و زمان زیادی گذاشته بودم.مثل یه مادر بهش وابسته بودم و ازش مراقبت میکردم.


    لباساشو اتو میکردم،بهش اداب و معاشرت و طرز صحبت کردن شیک و پیک رو یادش میدادم،دوست داشتم متفاوت از بقیه ی هم سن و سالاش باشه.برام مهم بود ک مشقاشو درست و با خط خوش بنویسه و نمره ی بیست گرفتن از همه ی درساش،برام اهمیت زیادی داشت.حسابی بهش سخت میگرفتم.تموم فکر و دین و ایمانم شده بود.حس تعلق خاصی بهش داشتم.عاشق خواهر کوچیکم بودم.روزها میگذشت و خون دماغ شدن و سردردای ریزش بیشتر و بیشتر میشد....


    یادمه اون وقتا ک تا سردرد میشدیم و سرگیجه داشتیم،مامانم شروع میکرد به نذر و نیاز کردن ک من متوجه این رفتارش نمیشدم....تا اینکه یه روز ک هی به ساعت نگاه میکردم ک‌ چرا فاطیما نیومده و چه اتفاقی افتاده و زنگ خونه رو زدن،دوباره ابدارچی مدرسه،ولی اینبار فاطیما باهاش نبود.مامانمو خواست ک بیاد دم در و منم همراه مامان شاهد شنیدن جملاتی بودم ک بشدت بدنمو لرزوند،فاطیما دوباره خون دماغ شده بود و امبولانس زنگ زده بودن و برده بودنش برای تست و عکس و سی تی اسکن....مامان به سر و سینه ش میکوبید....چادرشو برداشت و با دمپایی های لنگه به لنگه،راهی بیمارستان شد و من از ترس اینکه چه اتفاقی افتاده،مدام اشک میریختم....انقدر هم دختر خجالتی بودم ک نمیتونستم حتی احساس خشم و عصبانیت و ترسم رو ابراز کنم.


    مدام فکرای پلیدی تو سرم میومد.چند ساعت بعد،زنگ خونه به صدا درومد و با عجله رفتم در رو وا کردم،پابرهنه و شتابزده....
    فاطیما رو دیدم در حال خوردن ساندیس گلابی،مامان هم ریلکس و اروم بود و با دیدن پاهای برهنه ی من،شروع کرد به غر زدن....با خودم میگفتم:
    شما خبر ندارید ک تو این چند ساعت،چی به من گذشته،خبر ندارید ک قصد داشتم خودمو بکشم،حالا پای برهنه من چه اهمیتی داره،فوقش دم شیر اب،ابکشی میکنم دیگه....از مامانم عصبانی بودم ک چرا الکی غر میزنه و درکم نمیکنه.


    خلاصه اون روز بخیر گذشت و من فاطیما رو دوباره در اغوش گرفتمش.
    روزها گذشت و جواب سی تی اسکن فاطیما اماده بود،تومور مغزی....توده جای حساسیه و قابل جراحی نیست.


    این خبر یه جورایی به گوشم رسیده بود،منتها خیلی علنیش نکرده بودن چون نمیخواستن دیگران قضاوتی رو دخترای اقای شعبانی داشته باشن ک عنگ مریض بودن و موروثی بودن و این حرفا بهشون بخوره.
    از حالت های مامان و بابا و گریه ها و نذری دادنای مامان متوجه میشدم اوضاع خوب پیش نمیره.شک کرده بودم ک جریان چیه ولی نمیخواستم باور کنم ک فاطیما هم درگیر تومور مغزی شده....


    رفتارهای فاطیما هر روز کند تر و کندتر میشد،هر روز لاغرتر و ضعیفتر....امتحانات ترم دوم شروع شده بود،همه تو استرس پاس کردن امتحانات بودن و من استرس از دست دادن فاطیما رو داشتم....
    برگه های امتحانی رو سفید و بدون نوشتن کلمه ای،تحویل میدادم،دیگه برام درس و مدرسه مفهومی نداشت.با خدا قهر کرده بودم...دیگه هیچ چیزی برام با ارزش نبود.حتی دیگه رویای وکالتو از ذهنم پاک کرده بودم،فقط دوست داشتم بمیرم.


    فاطیما هر روز رنجورتر و بیمارتر میشد.
    بیناییش رو از دست داده بود.صداشو از دست داده بود،اندام حرکتی بدنش دیگه کار نمیکردن و مدام بهش مسکن تزریق میشد تا مرگ راحتری داشته باشه.دکترش جوابش کرده بود.من هر روز بالای سرش مینشستم و نوازشش میکردم،دلم برای صداش تنگ شده بود،برای شیطنت هاش...با یه لوله ی باریک بهش سوپ یا ابمیوه تزریق میکردن...بهش سوند وصل شده بود،من هم روح و جسمم تاریک و تاریکتر میشد،زندگی بدون فاطیما برام هیچ مفهومی نداشت،شش ماه تو بستر بیماری بود و من انگار شش سال رنج و عذاب کشیدم.


    یه روز از روی خشم و عصبانیت و عشق،دستشو محکم فشار دادم تا صدایی ازش دراد،از درد زیادش یهو یه آهی گفت و همه با شنیدن صدای ناله ش،دورش جمع شدن و مامان مدام اشک میریخت و خداروشکر میکرد بابت معجزه ای ک رخ داده و دختر کوچولوش صداش بعد مدت ها درومده،خبر نداشت من چه کار احمقانه ای انجام دادم.چه بیرحمانه و وحشیانه صدای ناله ی فاطیما رو به گوش بقیه رسونده بودم.
    بعدش دیگه هیچ صدایی ازش بلند نشد.


    یه روز که از مدرسه به خونه اومدم،دیدم دوباره در خونه بازه و همسایه ها تو خونمون جمع شدن و مامان و بابا به سر و بدن خودشون میکوبن و دیگران دلداریشون میدادن.
    اروم اروم با تپش قلب شدید وارد خونه شدم،خداروشکر پارچه ی سیاه روی صورت فاطیما کشیده نشده بود.فاطیما زنده بود و نفس میکشید،صدای نفس هاش بلند بود و خرخر میکرد،مشخص بود به سختی نفس میکشه،ولی جریان چیه و چرا همه جمع شدن؟!
    چرا به مامان دلداری میدن؟!
    فاطیما ک زندست...
    از همه ی ادم هایی ک اونجا بودن متنفر بودم.دوست نداشتم ببینمشون،اون ادم ها بهم استرس عجیبی میدادن.
    ندای یک روز شوم دیگه....
    کیفمو یه گوشه ی اتاق رها کردم و با لباس فرم مدرسه م،رفتم تو کمد دیواری و روی رخت خواب ها دراز کشیدم و شروع کردم به اشک ریختن و غر زدن....استرس تموم وجودمو گرفته بود،نفسام بالا نمیومد،هیچ کسی هم دنبالم نمیگشت،انگار اصلا وجود خارجی نداشتم.صدای خرخر کردن نفس های فاطیما رو میشنیدم و به پهنای صورتم اشک میریختم...


    صدایی به گوشم میرسید،خالم برای یکی از خانم ها تعریف میکرد ک فاطیما در حال جون دادن و رفتن بود ک مامانم جیغ زد و دوباره برگشت و از همون موقع،بچه داره زجر میکشه.با صدای جیغ مامان،همسایه ها هم جمع شده بودن و دور مامان و بابا نشسته بودن تا باعث دلگرمی اون ها باشن.


    تقریبا صدای نفس های فاطیما ۱۲ ساعت به گوش میرسید و در اخر هم ساعت ۵/۵ صبح،صدای مامان رو میشنیدم ک بچم داره زجر میکشه و من خودمو تو زجر بچم مقصر میدونم.
    تو همون حول و حوش بود ک مامانمو میدیم ک جلوی دهنش رو گرفته و داره به سر و صورت خودش چنگ میزنه و صدای عمومو میدیدم ک مدام تکرار میکرد،کسی جیغ نزنه،بچه رو جون به سر نکنید..‌.


    یهو سکوتی برای چند لحظه همه جا رو فرا گرفته بود و دیگه صدای نفس کشیدن فاطیما به گوش نمیرسید و چند لحظه بعد،صدای شیون مامان و به در و دیوار کوبیدن بابا بلند شد و از تو کمد دیواری بیرون اومدم و با دیدن چادر مشکی رو صورت فاطیما همه ی بدنم خشک شده بود.از مامانم متنفر شده بودم ک چه راحت سکوت کرد تا فاطیما بمیره و اونو مقصر مرگ فاطیما میدونستم.
    از اینکه همه منتظر مرگش بودن باعث شد برم یه چاقو از تو اشپزخونه وردارم و برم یه گوشه،رگمو بزنم.
    ولی جسارتشو نداشتم،چند بار چاقو رو روی رگم گذاشتم و برداشتم،چند بار جلوی قلبم گرفتم و جرات فرو کردنش رو تو قلبم نداشتم...‌زندگی بدون فاطیما مثل تاریکی بود و سردی....فاطیما رفت و کارنامه تحصیلی پایان درس هم اماده شد،خودم از جواب امتحاناتم خبر داشتم ولی مامان با افتخار و با اطمینان،مثل همیشه،رفت ک از نمرات دختر درسخونش مطلع شه و غبغبی باد کنه و از اینکه دخترش مثل همیشه،با معدل خوبی نسبت به هم کلاسی هاش قبول شده یکمی هم جلوی خالم،مامان زهره و دخترای همسایمون یکمی هم فخر بفروشه....


    یهو با چهره ی عصبانی و حال بد زنگ خونه رو فشار داد و الهام،خواهر وسطیم در رو وا کرد و مامان با خشم زیاد اومد سمتم و کارنامه رو تو صورتم پرت کرد...
    این چه افتضاحیه ک به بار اوردی!؟!
    این چه فضاحتیه؟!
    این چه سمی یه؟!
    چقدر من خجالت کشیدم ک خانم مدیر کارنامه ت رو دستم داد....چقدر جلوی خانم فلانی خجالت کشیدم ک دخترم مردود شده؟!
    تو چه غلطی میکردی؟!
    چرا درس نخوندی؟!
    مگه تو خونه چی کار میکردی ک این شده نمراتت؟!
    من فقط به مامان نگاه میکردم،بدون اینکه حرفی بزنم،فقط اشک میریختم...حتی انرژی جواب دادن و توضیح دادن کارامو نداشتم.
    هنوز از مامانم متنفر بودم بخاطر اون اتفاق....انقدر افسردگی روم غالب شده بود ک تموم روزم با سکوت و گریه میگذشت.


    هر روز در اتاقمو میبستم و رژ لب قرمز مامانو ک با چوب کبریت تهشو به سختی بالا میاوردم رو به لبم میزدم و شال مشکیش رو رو سرم میذاشتم و جلوی اینه مینشستم و به اینه خیره میشدم و گریه میکردم.مدام با خودم تو اینه حرف میزدم و تو خیالات خودم با فاطیما زندگی میکردم.
    تو کارنامه تحصیلی من ترم دوم و سوم،هیچ نمره ای ثبت نشده بود و جلوی همه ی درس ها مردود اعلام شد.
    معدل نهایی صفر
    انضباط ۲۰


    مرگ همه ی ارزوها و رویاهای من از اونجا شروع شد.
    هیچ کس منو به روانشناس یا مشاوره ای ارجاع نداد تا علت رفتار و دلیل مردود شدنمو بفهمه...از مدیر مدرسه تا مادرم،همشون تو مرگ ارزوها و رویاهام مقصر بودن.
    من مجبور شدم دوبار سال اول دبیرستان رو بخونم و از اینکه همه ی هم کلاسی هام وارد مرحله ی بعدی شده بودن و من با تموم حس زندگی و درس خون بودنم مجبور بودم ک زندگیمو دوباره تو اون سال نحس تکرار کنم.....
    همه ی ارزوهام تو سن پونزده سالگی در همون مدرسه و همون محله دفن شده بود.

    ادامه دارد .......😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:57 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • داغ ماتم هاست بر جانم بسی
    در دلم آهسته می گرید کسی ...

    👤هوشنگ ابتهاج

    🖤🖤🖤

    چهارمین روز از سوگم برای الهه آسمانی

    الهه جانم چقدر خوبه که تاریخچه پیام های صوتی و نوشتاریمون را دارم
    دیشب در خلوت و سکوت نیمه شب ، ساعت ها غرق تو و خودم بودم محو عکس ها و فیلم های قشنگت شدم

    تو دختر باذوق و بسیار شیکی بودی ، عجب سلیقه ای در انتخاب لباسهات داشتی
    با حداقل ترین امکانات قشنگی خلق میکردی
    بی نهایت زیبا خودت را آراسته میکردی

    و از همه مهمتر سیرت دلپسندت بود ،که میان این همه ذوق و رنج زندگی چقدر بی ادعا بودی ، ذره ایی شوافی در تو نبود ..

    ویس های که در زمانهای مختلف برام فرستاده بودی با قلب پر از بغض گوش کردم ... چقدر برام سخته که قبول کنم صدای این دلبر ناب ،خاموش شده

    الهه عزیزم چقدر خوب که تا بودی و فرصت بود تمام
    حس های مثبت همدیگر را به هم داده بودیم

    من تو را الهه ناز و تو من را مریم زیبا صدا میزدی .....
    آن موقع گوشم و زبانم به این صدا زدن و شنیدن مکررعادت کرده بود اما دیشب که پیام هامون را میدیدم متوجه شدم زیبایی و نازی تو قلبهامون بود که همدیگر لمس کرده بودیم

    الهه عزیزم جایگاه تو بی شک فراتر از این زمین بود ...
    رهایت مبارک الهه ناز ❤

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    قبل از اینکه بخوام خاطرات نوشته الهه که به دست خودش نوشته شده را منتشر کنم میخوام یه معرفی از خانواده الهه داشته باشم که بهتر با افراد آشنا بشید

    خانواده :
    شامل : پدر و مادر و شش فرزند

    فرزند اول : امیر متاهل دارای دوتا دختر بزرگ دوقلو ( صبا و سما )

    فرزند دوم: حسین، متاهل همسرش دخترخاله به نام رقعیه ، دارای دو فرزند دختر و پسر ( مهرنیا و مهربد )

    فرزند سوم : الهه، مجرد ( یک بار ازدواج کرده جدا شده ) بدون فرزند

    فرزند چهارم : عاطفه، مجرد

    فرزند پنجم‌: الهام ، متاهل نام همسر رضا بدون فرزند از خودش ( همسر بسیار متمول ولی همسر یک از دواج ناموفق داشته و از ازدواج اول دختری به نام دیبا دارد که با پدر و هم مادری ( الهام) زندگی میکند)

    فرزند ششم : فاطیما، مجرد

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕‌

    الهه نوشت :وقتی ۱۰ سالم بود، خواهرم عاطفه رو از دست دادم.یه سال ازم کوچیکتر بود.(۹ سال) داشت.
    دختری پرانرژی و بیش فعال ک مورد توجه اطرافیان بود.با شیرین زبونی هاش و ابراز احساسات بی دریغش،دل همه رو برده بود،درست برعکس من ک دختری خجالتی و اروم بودم،نسبت به عاطفه یه حس حسادت بچگانه و حس کمبود توجه میکردم چون نمیتونستم مثل عاطفه محبوب اطرافیانم باشم،وقتی دلبری میکرد و دیگران بهش توجه میکردن و با حرفاش قهقهه میزدن،بغض میکردم و بهش میگفتم :
    زشته،آبروی ما رو بردی،چقدر حرف میزنی،دهنتو ببند دیگه...هی مدام ازش ایراد میگرفتم....دهنتو ببند دیگه...سرمونو بردی...بشین دیگه،چقدر میرقصی؟!همه مسخرت میکنن،نمیفهمی؟!(در صورتی ک هر جمعی ازش درخواست میکرد ک براشون برقصه یا مجبورش میکردن حرف بزنه چون خوششون میومد از کلمات قلمبه،سلمبه ای ک استفاده میکرد.
    مثلا موقع رقصیدن،میدویید و میرفت،لباس خونه ش رو عوض میکرد و یه پیراهن چین چینکی ک قبلا مامان برای هر دومون دوخته بود رو تنش میکرد و یه دامن چین چینکی دیگه از روی پیراهن میپوشید تا پرچینتر دیده شه،موهای فرفریشو با یه روسری شاد ،مثل کولی ها میبست و هر چی بدلیجات داشت رو بی مهابا به سر و گردنش مینداخت و اماده ی رقصیدن میشد.
    دیگران خلاقیتش رو تحسین میکردن،بهش توجه میکردن،مثلا خالم،شالش رو دور کمر عاطفه میبست،زنداییم،از گلای رز تو حیاطمون،یه شاخه میچید و پشت گوشاش میذاشت،بعدشم ک حسابی خوش میگذروندن...
    یادمه اون پیراهن زرد خالخالی ک برای هر دومون دوخته شده بود رو عاطفه تا تولد دخترداییم برسه،ده بار تنش کرده بود و نهایت لذت بچگانه ش رو از لباسش برده بود و من تا تولد مورد نظر،فقط یک بار لباسمو تنم کردم و فقط یه بار باهاش شادی کردم.
    خلاصه اینکه با تموم لوندی های بچگانه ش،سر دردای شدیدی داشت و یهو حس میکرد ک سرش گیج میره و مجبور میشد واسه چند لحظه یه جا وایسته و بعد دوباره به شیطنتاش ادامه بده،منم بهش غر میزدم ک از بس میدوعی،از بس خودشیرینی میکنی و تو چشی....
    عاطفه شش ماه تو بستر بیماری بود،اولش با یه سرماخوردگی ساده شروع شده بود...
    داروهای سرماخوردگی افاقه نکرد و مجبور شدن،پیگیری بیشتری بکنن و متوجه شدن به تومور مغزی مبتلاست.
    دکترا پنجاه،پنجاه پیشنهاد جراحی رو داده بودن،تصمیم سختی بود،بالاخره تصمیم گرفتیم بخاطر دو،سه ماه عمر بیشترش،جراحی رو انتخاب کنیم و متاسفانه بعد جراحی،عوارض عمل،شدت بیشتری پیدا کرد و بیناییش رو از دست داده بود.
    کم کم توان حرکتیش رو هم....
    اندام هاش فلج شده بودن،قدرت تکلمش رو هم از دست داد و مثل یه چوب خشکیده،یه گوشه ی اتاق خوابیده بود و مامان ازش مراقبت میکرد.
    همش بهش نگاه میکردم و ترسی وجودمو فرا گرفته بود.اون عاطفه ای ک شور و هیجانش کلافه م میکرد،شش ماهه ک صدایی ازش در نمیاد و بهم حتی نگاهم نمیکنه....
    چرا؟!
    تنها پوئنی ک برام داشت تو اون مدت خاموش بودنش،این بود ک میتونستم مانتو و شلوار سورمه ای رنگش رو تنم کنم و از مقنعه ی دور روبان قرمزش بهره ببرم و کتونیشو پام کنم و از لوازم تحریرش استفاده کنم و حسابی تو مدرسه پز بدم ک مثلا من خیلی لاکچری ام و چند دست لباس دارم و دو تا جامدادی و ....
    هیچ‌ مفهومی از بیماری و مرگ تو ذهنم نداشتم.
    یادمه کتونیشو یواشکی از توی جاکفشی برمیداشتم و زیر مانتوم قایم میکردم و از یه گوشه ی اتاق،میدوییدم میرفتم پام میکردم ک برم مدرسه....
    میترسیدم یهو از جاش بلند شه،مچمو بگیره و شاکی شه ک چرا بدون اجازه از وسایلش استفاده میکنم....
    اون روزا تو مدرسه،مد شده بود ک پفک نمکی ها رو تو همون بسته ش ،بهش مشت و لگد میزدیم تا کاملا پودر شه،بدون اینکه بسته ش بترکه و بیرون بریزه،بعد یه گوشه از بسته ش رو سوراخ میکردیم و مثل ابمیوه ،مثلا سر میکشیدیم....یهو بسته ی پفک کاملا باز شده بود و یهو کلش ریخت رو صورت و چش و چاله م....کل مقنعه و لباس فرمم پر شده بود از پودر پفک نمکی....هی رفتم،پاکشون کنم،کار خرابتر میشد،استرس داشتم ک عاطفه اگه یه روزی بفهمه من چه بلایی سر لباساش اوردم،حتما دعوامون میشه،اخه زورشم از من زیادتر بود،تو دعوا و کتک کاری،فن های بیشتری اجرا میکرد و یه وقتایی رکب میخوردم و جا میزدم و اخرش فقط جون فحاشی کردن داشتم،حالا بماند ک دهن به دهنم جواب میداد و امکان داشت دوباره زد و خوردامون شروع شه ک من نگران همینش بودم.
    زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درومد و من با استرس زیاد،همراه هم کوچه ای هام،راهی خونه شدم.تو مسیر با خودم فکر میکردم ک قبل از اینکه به خونه برسم،مقنعه م رو از رو سرم وردارم و مانتومو وا کنم تا هم مامانم متوجه اون فضاحت نشه و هم یه وقت نکنه عاطفه از جاش بلند شه و ....
    هجوم افکار داشت دیوونم میکرد،بالاخره رسیدم به خونه،دیدم از دم در تا داخل اتاق ها،همسایه ها وایستادن ،با خودم گفتم:
    حالا با این وضعیت،مهمونی گرفتن و مهمون داشتنو کم داشتیم،با این سر و وضع کر و کثیف....صدای جیغ مامانم رو میشنیدم،صدای گریه ی فامیل و خانم های همسایه...با خودم گفتم:حتما حکمم مرگه،دوییدم و رفتم سمت دستشویی و تند تند با اب داشتم لباسمو تمیز میکردم.بعدش رفتم تو خونه و دیدم عاطفه وسط حال خوابیده و پارچه ی سیاهی رو کل بدنشه و مامانم و بابام و خاله ها دارن تو سر و صورتشون میزنن و گریه و زاری میکنن.عاطفه مرده بود و هیچ وقت تایم اینو نداشت ک از دستم عصبانی بشه و بخاطر تصاحب لوازم شخصیش ازم دلخور شه.
    اونجا بود ک فهمیدم بیماری یعنی چی؟!سکوت یعنی چی؟!مرگ یعنی چی؟!از دست دادن یعنی چی؟!سوگ یعنی چی؟!مرگ عزیزان یعنی چی؟!!!!!

    ادامه دارد ........

    نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 15:17 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن.
    چون این صدف شکستی، چون گوهر است مردن.

    چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند.
    چون جنت است رفتن، چون کوثر است مردن

    «مولانا»

    سومین روز از سوگم برای الهه آسمانی

    امروز مراسم سوم الهه است ، چند ساعت پیش از طریق مهرنیا هماهنگ کردم و با، مامانه، الهه حرف زدم . یعنی گفتم قبلش به مادرجونش بگه اگر میتونست صحبت کنه حرف بزنیم
    که مهرنیا پیام داد گفت بله میتونه حرف بزنه

    برای هم کلام شدن با مامان الهه ، به حدی از نظر احساسی در فشار قرار گرفتم انگار میخواستم سخت ترین کار دنیا را انجام بدم

    صدای درمانده و مصیبت زده اش انگار تمام روح و روانم را خراش میداد
    نا نداشت ...

    بهش گفتم مریم هستم دوست الی جان
    گفت مریم جان میشناسمت الی باهات خیلی حرف میزد و در مورد تو به من گفته بود
    گفتم مادرجون قابل باشم من هم مثل دختر برای شما باشم
    الی بزرگترین نگرانیش شما بودین و من میخوام بدونید هستم کنارتون

    برام از مصیبت های که سرش آمده یه مقدار با صدایی که جان زیاد نداشت صحبت کرد و از دردها و رنج هاش گفت
    قلبم از عمق ظلمی که روزگار به سرش آورده بود میخواست بیاسته ..
    بغضم قورت دادم :گفتم مامانم هیچ کس ،هیچ کس نمیتونه شما را درک کنه

    گفت هی به من مردم میگند تو چقدر قوی هستی
    گفتم چه حرف بیخودی میزنند قوی بودن دیگه چیه این وسط

    انگار حرف دلش را زدم یهو فرکانس صداش بالاتر رفت گفت اره اره میگند من داغون تر میشم میگم الهی میمردم و این روزها را نمیدیدم
    اخه جیگر گوشه هام از دست دادم قوی بودن میخوام چیکار من یه مرده متحرکم

    ( تو دلم گفتم متاسفم برای مردم مردم بی خرد که این جمله قوی بودن تنها حرفیه که میتونند به ادمهای دردمند و بحران زده بزنند
    کسی که جلوی مرگ عزیزش را نمیتونه بگیره چون خودکشی نکرده داره نفس میکشه به نظرتون قوی میاد ؟
    متاسفم برای بی فکر حرف زدن ، قوی بودن دیگه چه سمی هست )

    گفت به خدا امروز حالم خیلی بد بوده اصلا با هیچ کس نتوستم حرف بزنم بعد از ظهر هم مراسم مسجد برای سوم الهه داریم ، ولی مهرنیا گفت شما هستید گفتم حرف بزنم بلکه یکم حالم سبک بشه
    گفتم شما لطف کردید هر کاری داشته باشید من بتونم روی چشمم انجام میدم الهه عزیز دل من بود ، رفیقم بود ، همدردم بود
    من الان دارم با نوشتن از الهه یادش گرامی نگه میدارم و سوگواری میکنم و واقعا انگار یکی از نزدیکانم از دست دادم

    تشکر کرد گفت الهه همدم بود ، یار تنهاییم بود همش با هم بودیم بعد رفتنش من دیگه تو این تنهایی میخوام چطوری زندگی کنم ؟؟؟؟
    اصلا برام زندگی کردن مفهومی نداره اعصاب و روان برام نمونده جیگرم سوخته
    واقعا چرا الان من باید زنده باشم ،بچه های جوانم زیر خاک باشن

    گفتم بمیرم ،دلم آتیش میگیره براتون حق دارید ، خیلی روزهای سختی را پشت سر گذاشتید ...

    گفتم من بیشتر اذیتتون نکنم ولی حتما بدونید من هر وقت شما بخواین میتونیم با هم در ارتباط باشیم ...

    ( با چشم پر از اشک تماسم قطع کردم به خودم گفت برای التیام و زخم های قلب این مادر مرحمی موجود نیست مگر معجزه ایی از شکیبایی در وسط قلبش شکوفا بشه که به عقل من نمیرسه )

    قرار بود این پست از صحبتهای آن نیمه شب خودم و الهه ، بعد از اینکه مطمئن شده بود بیمار شده بنویسم ...
    مشخص بود ترسیده بود و الان میخواست با تلاش و تسلط بر روحیه اش خودش نجات بده ...میدونم هرگز دلش نمیخواست از این دنیا بره

    دوست داشت باز براش در مورد روند بیماری خودم و خوب شدنم براش بگم

    خیلی بهش گوش کردم که هر چی دلش میخواد بگه‌... اما توی دل خودم گریه میکردم

    گفت مریم من همش مثبت فکر میکنم و اصلا نمیخوام به چیزهای بد و منفی فکر کنم

    گفتم الهه جان صد البته مثبت فکر کردن خوبه اما اینکه ادم از احساساتی باید ابراز کنه غافل بشه ، از ترس اینکه منفی فکر کنه ، بد سرش بیاد شیوه خوبی نیست
    با تمام احساساتت روبه رو شو قطعا کسی که خبر عود بیماریش میشنوه ناراحته ، خشم داره و حتما ترس داره
    توقعی غیر از این نیست

    گفتم الهه اگر برات مهمه که نگاه من به بیماریم چگونه بوده ؟
    من میگم تو مسیر باش نه مقصد هیچ بیماری نمیتونه نتیجه بیماریش پیش بینی کنه
    من و تو چون یه جنس درد را تجربه کردیم بیزار بودم یکی بهم دلداری های الکی بده
    من هم اینجا دلم میخواد با تو از حقیقت بگم
    بگم پس بیا برای درمانت هر کاری بکن و درگیر اضطراب بابت نتیجه نباش چون واقعا کنترل و عوض کردن چیزهای که ما دوست نداریم در دست ما نیست .اما ساختن لحظه هامون تو دست هامون است

    گفت نگران مامانم هستم بعد از من چیکار میخواد بکنه ؟
    الهه جون مرگ یه قانونه و حتما برای همه اتفاق می افته چه برای من ، چه تو و چه کسانی که الان نگرانشون هستی

    برای بچه های برادرم مهرنیا و مهربد نگرانم

    الهه حق داری میفهمم نگرانی تو را ، من هم همش نگران باربد بودم که بعد از من چه سرنوشتی پیدا میکنه .

    چیزی که در این مسیر کمکم کرد آشتی با مرگ بود

    و دوم پذیریش شرایطی که کنترل تغییرش در دست من نبود

    به خودم در مورد نگرانی گفتم
    این همه کودک در دنیا بدون مادر بزرگ شدند و به زندگیشون ادامه دادند ، تازه باربد ده سال طعم مادری را چیشیده و اوضاعش از خیلی ها بهتره
    پس باربد هم زندگیش جزیی از این رنج بوده شاید رسالت اون در این دنیا قرار بوده این مدلی باشه و ما مثل یک پازل در این حکمت رنج و تجربه درد کنار هم قرار گرفتیم

    نمیدونم آیا برات قابل باور هست یا نه من اینقدر با موضوع مرگ و خودم خلوت کردم
    که الان مرگ برای من یه رویا و حتی یه شوق است از آنجایی که آدمی هستم که عاشق روبه رو شدن یا چیرهای نو و جدیدم ، الان تجربه مرگ برام مواجهه شدن با یک دنیا و شرایط تازه است
    هر وقت زمانش برسه و نوبتم بشه آن را با تمام وجودم به آغوش میکشم

    الهه تو برای ترمیم این جسم و دردهای این بیماری نیاز به توان و انرژی مضاعف داری قرار باشه درگیر غصه بقیه نزدیکانت باشی واقعا برای درمان کم میاری

    گفتم مشخصه تو بیشتر از بیماری خودت برای مادرت و بچه های برادرت نگرانی

    دلت را قربونت برم رضا تر و آسوده تر نگه دار

    گفت بعضی ها بهم گفتند بیماریت برات تکرار شده حتما بار اول درسش خوب نگرفتی

    گفتم اون بعضی ها شکر خوردند یه چیر نصف و نیمه تو مغز فندقیشون کردند میخوان ادعای عارف ها و اندیشمندها را برات دربیارند
    این تفکر خشم تو را نسبت به خودت و دنیا بیشتر میکنه
    عود بیماری تو ربطی به این چرندیایت نداره

    گفت من میدونم و باور دارم اون دنیا زندگی این دنیام را خودمون انتخاب کردیم ولی نمیدونم چرا همش نق میزنم و از شرایط شاکیم

    گفتم الان که باید شاکی و تا میتونی از زمین و زمان گله مند باشی. به خودت فرصت بده
    این الهه که من میشناسم بالاخره در صلح به رضا میرسه

    گفتم الهه برای حال خوبت تو که در وسط طبیعت و دوستدار هستی تو دلش برو

    حتما زیاد پرانا بگیر و مراقبه کن خیلی برات مزایا داره

    گفتم ببین هیچ پزشگی هرگز تو دنیا وجود نداره که دقیقا میزان و طول دقیق عمر یه انسان را تخمین بزنه... اگر رسالتت هنوز در این دنیا ادامه داشته باشه تو تا آخرش میمونی

    گفتم من کیس های را میشناسم حالشون از بقیه بدتر بوده هنوز هستند و یه عزیزانی که اصلا تصور نمیکردیم ، این بیماری از پا درش آورد .

    گفت : مریم مامانم نان داغ کرد بعد طولانی گذاشته بود نون سوخته بود من دهنم تاول زده اعتراض کردم گفت همین که هست غر نزن ... احساس میکنم خسته است و دیگه توان و حوصله بیمار داری من را نداره

    گفتم الهه میدونی مامانت هم در انکار هستش هنوز نمیخواد باور کنه تو مجدد بیمار شدی میترسه هنوز داغ داداشت براش تازه است
    هنوز خسته بیمارداری اون هست شاهد آب شدن لحظه به لحظه حسین بوده .... نمیخواد باور کنه دخترش دوباره بیمار شده

    از طرفی ما تو این دوران خیلی شکننده و دلمون نازک میشه ....مطمئن باش مامانت جونش هم حاضر برات بده ... اما خیلی خوبه که در مورد دلخوری هات صحبت میکنی
    .

    الهه تو این شرایط میدونم خیلی کار سختی است اما خواهشا استرس از خودت کم کن

    مثلا با تصورات و پیش بینی های نامعلوم به رنج فعلیت مضاعف نکن

    اینکه من بگم فقط برو خوش و خرم باش حرف چرتی است مسیر درمان ، هزینه ، دردها ، عوارض شیمی درمانی و دهها مورد دیگه خودش توان از آدم میگیره ، میخوام بگم تو به حجم اینها دیگه با نگرانی های پیش نیومده اضافه نکن

    به مامانت بگو من تو هر دو در جایگاه خودمون ، داریم درد و رنجی را تجربه میکنیم من به عنوان بیمار و تو به عنوان مادر بیمار .
    هر دو شرایط سختی داریم حالا که کنار هم هستیم ، به هم امید تزریق کنیم و دلگرمی بدیم ... چون اگر ما زمین بخوریم جز خودمون کسی دیگه را نداریم که بلندمون کنه پس تا میتونیم به هم قوت قلب بدیم

    و در اخر از قطع امیدی پزشکان و بهبودیم و حرفهای پزشکان مجدد سوال کرد و براش گفتم

    گفت مریم خیلی حرفهات کمکم کرد دلم میخواد حتما باز باهات تماس بگیریم باهام خلوت کنیم و حرف بزنیم حس میکنم خیلی اروم و سبک شدم

    گفتم خوشحالم الهه جان با کمال میل عزیزم کنارت خواهم بود .. فقط تو بهم یه پیام بده که در مشاوره با مراجع هام اگر بودم به محض اولین وقتی که خالی شدم باهات تماس میگیرم

    چقدر قلبم از این بابت ارومه تو این مدت حتی یک بار هم تماسم باهاش پشت گوش نمینداختم
    اینقدر نجیب و محترم بود میفهمیدم یه وقتها انگار میخواد باهاش حرف بزنم ولی معذب هست که ازش هزینه نمیگیرم به یه بهانه فضا صحبت کردن را باهاش ترتیب میدادم تا هرچی نگرانش کرده را بهم بگه .‌‌‌‌‌....
    الهه من از تو تشکر میکنم که نزدیکم شدی تا تمام احساسات را لمس کنم ‌.

    پی نوشت :از پست بعدی دست نوشته های خود الهه را از بخشی از خاطرات زندگیش منتشر میکنم .

    ( خواننده های خاموش که اینجا را میخوتید لطفا روشن بشید با کامنت هاتون همراهی کنید تا برای نوشتن و انتشار انگیزه داشته باشم )

    نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 18:23 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  •  

    الان نوشت در سال ۱۴۰۱ : امروز داشتم پست های وبلاگ بوسه خدا را میگذاشتم به یه پست مفید کاربردی برخوردم که در آن اطلاعات درمان پزشکیم را به اشتراک گذاشته بودم بعد از آن پست من درمانها و جراحی های دیگری داشتم که تصمیم گرفتم الان که بعد از حدود هفت سال از شروع بیماریم میگذره و نزدیک به پنج سال هست که از نظر روتین درمان در  ثبات هستم

    این پست را همانطور که همون موقع قول ویرایش و اضافه کردن اطلاعات جدید داده بودم متمرکز و منظم بقیه درمانها را وارد کنم ... امیدوارم که مفید واقع بشه 

     

    💟💟💟💟💟💟💟💟

     

    نوشتار اولیه اسفند ۹۴ ..نویسنده: مریم
    ویرایش مجدد جهت افزودن اطلاعات به روز تیر ۱۴۰۱


    💢💢💢💢💢

     

    عزیزان ، خیلی زیاد از من میخواهند  که پزشک خوب برای جراحی و شیمی درمانی بهشون معرفی کنم ... از آنجایی که شخصیت مسئولی دارم و برام سخته که مسئولیت انتخاب و تضمین کسی را  به دیگران‌ انجام بدم لذا به جای معرفی و ضمانت تصمیم گرفتم  جراحان و پزشکان و همچنین داروهای مصرفی شیمی درمانی ، آزمایشهای فاکتور خونی و تصویر برداری روتینم  را که تا الان برای خودم انجام دادم به شما معرفی کنم اگر لازم داشتید میتونید در ارتباط با تجربه های من شما هم تحقیق لازم خودتون را داشته باشید و انتخاب کنید 

    این نکته مهم را در نظر بگیرید که تشخیص ، درمان هر بیمار با بیمار دیگه متفاوت هست و هر کس درمانش نسخه خاص خودش را داره 

    و همچنین اضافه کنم که اگر شما  مثل من ،تاریخ های درمانی و داروهایی که دکترها براتون تجویز کردند اطلاعتتون را دقیق و ریز داشته باشید ، در مراحل های بعدی درمان اگر دسترسی به اطلاعات قبلی نباشه برای ادامه درمان به شما کمک میکنه چون اطلاعات قبلی برای پزشک خیلی مهم است 

    من تمام آزمایشات پزشکیم را به ترتیب انجام در یک کلربوک قرمز رنگ  نگهداری و بایگانی  میکنم

    چون ما بیماران لازمه  آزمایشات زیادی انجام بدیم  به این شیوه منظم دکتری که میخواد شما را چکاپ کنه خیلی راحت تر به اطلاعات موردنظرش دسترسی پیدا میکنه ... در کنارش هم از بابت این نظم هم دکترها و هم خودتون لذت میبرید

     

    اولین جراحی:  شیرین زندگی من جراحی سزارین توسط دکتر انوشه اسدی متخصص زنان و زایمان در زایشگاه فوق تخصصی مادران  در تاریخ 84/5/28 ‌انجام شد 🤰🤱👼

     

     دومین و سومین عمل :دوتاختم و کوتارژ حاملگی حدود سال های ۸۸/۸۹داشتم که مجدد توسط دکتر انوشه اسدی انجام شدند

     

    چهارمین جراحی : جراحی باز  کولون  به علت سرطان کولون،  توسط دکتر بهرام کیانی نژاد متخصص جراح عمومی در بیمارستان فوق تخصصی تریتا در تایخ  94/2/1   جراحی شدم ،البته به سفارش مدیریت بیمارستان تریتا دکتر محسن خلیل نژاد که از دوستان  خانوادگی نزدیک من  هستند  دکتر کیانی نژاد  برای من لطف کردند  سفارشی آمدند در بیمارستان تریتا من را جراحی کردند   محل اصلی چکاپ و جراحی های ایشون در بیمارستان تهران کلینیک و بیمارستان میلاد هست 

     

    پنجمین جراحی : جراحی نصب پورت جهت شیمی درمانی توسط دکتر مرتضی خوانین زاده متخصص جراحی عمومی و عروق فیستول پرمیکت پورت، بیمارستان تخصصی تهران کلینیک 94/3/19 جراحی شدم و ایشون پورتم نصب کردند 

     

    ششمین جراحی :جراحی باز  خروج رحم و تخمدانها ، پرده و لوله های شکمی به علت عود مجدد و متاستاز

     توسط دکترزهره شاهوردی فلوشیپ سرطان شناسی (انکولوژی) زنان ، متخصص زنان و زایمان در بیمارستان فوق تخصصی مهر در تاریخ  94/10/3  جراحی شدم 

     

    هفتمین جراحی :جراحی تشخیصی و درمانی باز و تهاجمی معده جهت پیشگیری از عوارض بیماری توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان تخصصی تهران کلینیک 96/11/30  انجام شد

     

    هشتمین جراحی : جراحی و خروج پورت توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان میلاد 97/2/23 انجام شد

     

     نهمین جراحی: مامو پلاستی درمانی و تشخیصی جهت پیشگیری از احتمالات خطر عود و تشخیص زودتر بیماری توسط دکتر ابوالفضل افشار فرد تخصص : جراح عمومی فلوشیپ : جراحی عروق و تروما _ جراحی تیروئید ، پستان ترمیمی و پلاستیک

      در مرکز جراحی سهند  97/12/انجام شد ( ایشون استاد دکتر کیانی نژاد هستند )

    دهمین جراحی :جراحی باز فتق شدید شکمی و رفع مقداری از چسبندگی ها که  از عوارض جراحی های زیاد قبلی پیش آمده بود در تاریخ  98/9/19 توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان تخصصی تهران کلینیک انجام شد

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    داروهایی شیمی ودرمانی که تا کنون برای بیماری سرطانم مصرف کردم:

    فایو  اف یو  5FU

    لوکوورین LEUCOVORIN

    الوگزاتین ELOXATIN

    آنکولوژم :دکتر جهانگیر رافت متخصص داخلی فوق تخصص خون و سرطان شناسی بالغین ( هماتولوژی و انکولوژی بزرگسالان)

    محل شیمی درمانی بیمارستان  فوق تخصصی مهراد و دو بار هم بیمارستان تهران کلینیک  برای شیمی درمانی بستری شدم 

    شروع شیمی درمانی دور اولم شروع 94/2/21 پایان  94/8/11

    که هر چهارده روز یک بار حدود سه روز بستری میشدم 

     

    شروع دور دوم شیمی درمانی بعد از انجام آزمایش( کی راس KARS) که در آزمایشگاه پیوند بررسی و( کی راس KARS ) من منفی شد  بر اساس منفی شدن کی راس به من دکتر رافت داروی تزریقی اربیتوکس (ستوکسیماب)Erbitux (Cetuximab)  را تجویز کرد هر چهارده روز یک بار در دی کر بیمارستان مهراد به مدت یک سال دارو را تزریق کردم

     

    تاریخ شروع  تزریق داروی اربیتکوس  94/10/22 پایان تزریق 95/11/9

    (اربیتوکس  ۸۰۰ میلی گرم هر دفعه هشت بسته برای من تزریق میکنند 

    قرص خوراکی شیمی درمانی را یه اسم زلودا XZELODA  میلی گرم 500 را مصرف کردم

    هر پانزده روز روزی شش عددقرص زلودا مصرف میکنم  پانزده روز بعدی استراحت  برای هر دوره دکتر نود عدد قرص برام تجویز میکرد

    شروع مصرف قرص زلودا  94/11/7
    پایان دوره مصرف 95/11/9

    نکته :قرص زلودا را باید حداقل دوسال دیگر مصرف میکردم اما چون دوباره مشکوک به عود مجدد در لگن راستم نزدیک رگ عروقی ایلیاک شدم  جهت پت اسکن داروم را قطع کردند بعد از انجام پت اسکن دکتر رافت گفتند به علت وقفه زمانی این دارو دیگر روی شما اثر نداره و داروم را قطع کردند... توده ای که در بدنم توسط اسکن  دیده شد دکترها با کمیسیون های پزشکی متوالی آب پاکی را روی دستم ریختند اما وقتی پت اسکن دادم در حیرت و تعجب پزشکان هیچ اثری از توده لگن نبود...

     

    نکته : داروی اربیتوکس داروی است که برای سرطان کورکتال و روده بزرگ در صورت منفی بودن کی راس تجویز  میشه 

     

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢

    سوال پرتکرار  مگر تو سرطان دومت سرطان تخمدان نبوده ؟چرا داروی شیمی درمانی روده را مجدد برای تو میزنند؟

    خیر _من سرطان تخمدان نگرفتم بلکه متاستاز از روده به تخمدان شدم لذا برای من همون درمانهای سرطان کولون را تزریق میکنند اگر پاتولوژی مشخص میشد که تخمدانم یک سرطان و درگیری اختصاصی خودش را گرفتار شده  قطعا درمان شیمی درمانیش  برای سرطان تخمدان میبود اما در پاتولوژی و جراحی حین و بعد از عمل تخمدان مشخص شد که برای من متاستاز اتفاق افتاده بر اساس دو تا آزمایش اول و حین عمل دکتر شاهوردی میگفت تو یک سرطان مجدد گرفتی و متاستاز نیست پاتولوژی نهایی که ده روز بعد آماده شد مشخص کرد که من متاستاز شدم 

    دو بار روی نمونه  های سرطانی من کولون و تخمدان  در اول و حین و بعد از جراحی نمونه برداری پاتولوژی و  انجام شده 

    آزمایش MSI و MMR  تغییرات ژنی و سلولی بیماری من را با این دوفاکتور هم در پاتولوژی ها  بررسی کردند 

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    تست های تصویر برداری که برای من هر زمان نیاز باشه انجام میدن :

     

    سونوگرافی لگن و شکم و سینه و همچنین واژینال (سونوگرافی نرگس دکتر افسانه واسعی  و تصویر برداری الزهرا  دکتر مژگان کلانتری انجام میدم )

    ماموگرافی : تصویر برداری الزهرا دکتر مژگان کلانتری تا الان انجام  دادم

    سی تی اسکن CT با تزریق و بی تزریق از طریق داروی حاجب  مرکز تصویربرداری پردیس  نور شعبه سعادت آبادش میرم متعلق به  دکتر شهرام اخلاق پور متخصص تصویربرداری و رادیولوژی هست 

     

    عکس رادیولوژی از قفسه سینه جهت بررسی ریه از باب متاستاز  چند جای مختلف انجام دادم اما معمولاً دکتر اطهری انجام میدم

     

    بن اسکن ( اسکن هسته ای استخوان) چند جا مختلف انجام دادم یکی از جاهایی که انجام دادم بیمارستان جم بوده

     

    آزمایش  و سنجش تراکم استخوان بیمارستان ترتیا انجام دادم 

     

    ام آر آی  MRI  مرکز تصویر برداری پردیس نور دکتر شهرام اخلاق پور

     

    پت اسکن PET   اسفند ۹۵ در بیمارستان مسیح دانشوری انجام دادم  این دستگاه محدود است و همه جا آن را ندارند 

     

    کولونوسکوپی جهت بررسی روده بزرگ  بیمارستان مهر و مهراد دکتر مهرداد حق ازلی فوق تخصص گوارش انجام میدم 

    آندوسکوپی جهت بررس معده  بیمارستان مهر  و مهراد ،دکتر  مهرداد حق ازلی فوق تخصص گوارش انجام میدم 

     

    MRCP ام آر آی مجاری صفراوی .. اسفند ۹۷ با درد بسیار شدید از طریق سونوگرافی و ام آر سی پی متوجه سنگ صفرا شدم  در بیمارستان مهراد بستری شدم به فوریت جراح و پزشکان دیگر تصمیم به جراحی گرفتند به علت نامساعد بودن وضع جسمانیم و اینکه تازه جراحی کرده بودم جراحیم را با رضایت شخصی انجام ندادم چقدر پزشکان بابت اینکه این جراحی را نخواستم انجام بدم هشدار خطر دادند 

     بعد از مدتی در کمال ناباوری اثری از سنگ ها در صفرام نبود و الان صفرام در صحت و سلامت سرجاش داره زندگیش میکنه 😉

     

     

    نکته : بعضی از این مراکز تصویر برداری پزشکان مورد تایید دارند اگر آزمایشم حساسیت بالای تشخیصی داشته باشه تا جایی که بتونم تلاش میکنم که با خود پزشک اصلی و مادر این کار را انجام بده

     

    نکته : خیلی از این تصویر بردارهای عموماً اشعه زیاد که برای بدن خودش مضر است را وارد میکنه اما چون خطر پیشرفت بیماری برای ما بیمارها بیشتره دکترها بر اساس عمر و سن بیماری مجبورند از این ابزارهای تشخیصی استفاده کنند پس نگران نباشید پزشکان نسبت سود به زیان برای شما در نظر میگیرند بعد تجویز میکنند

    💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    آزمایش های مختلف، خون خیلی زیادی به تجویز پزشکان مرتب انجام میدم اما مهمترین هاشون که مربوط به تشخیص بهتر بیماریم میشه را اینجا مینویسم

    ( من آزمایش های مهم را آزمایشگاه مسعود یا آزمایشگاه دانش حتما انجام میدم )

     

     

    بررسی تومور مارکرهای مهم :

    CEA ..... فاکتور روده است 

    (CA19_9(ECL

    (CA15_3(ECL

    (CA_125(ECL

     

    نکته: این تومور مارکرها بالا بره نتیجه اش قابل دقت و بررسی است اما اگر در جواب آزمایش بالا نرفت مشخص نمیکنه که بیمار مشکل جدی نداره برای بعضی ها با وجود مشکل در آزمایشات تومورمارکر بالا نمیره یکیش خود من در کانسر دومم تومور مارکرها کاملا نرمال و عادی بود.

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    بررسی آنزیم های کبدی:

     

    آلکالین فسفاتاز ALP ( که بالا رفتن و افزایشش مورد مهم و قابل بررسی جدی است البته اگر وابسته به مصرف دارو و الکل نباشه چون این فاکتور برای من در موقع دریافت شیمی درمانی خیلی بالا رفته بود )

     

    آلانین ترنس آمیناز ALT

     

    ترانس آمیناز آسپارت AST

     

    نکته : هر تغییری در آزمایشات ما نباید فوری ما را نگران کنه ممکنه تحت تاثیر عوامل دیگه مثل مصرف دارو و غیره دچار تغییرات شده پس نتیجه دقیق تر به عوامل های مختلفی و بررسی های بیشتر نیاز داره تا نتیجه نهایی چاره ایی جز صبوری ندارید 

    گاهی آزمایش ها را پزشکان مجبورند چند بار تکرار کنند 

    تمام آزمایش ها و تست ها با خطای ممکنه روبه رو هست 

    برای آزمایش های مهم و تصویربرداری هر جایی تشریف نبرید چون به خاطر ریسک دقت کمشون  مسیر درمان شما را به خطا میبره و تشخیص را به تاخیر می اندازه 

     

    💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟

    پی نوشت سال ۹۴ : در آینده با توجه به تغییر درمانها این پست را مجدد منتشر ، ویرایش و  اگر عمری و توانی بود مجدد اطلاعات جدید  را اضافه میکنم ... پیشکش همه عزیزان همدرد و خانواده های عزیزشون و آرزوی سلامتی برای مخاطبین عزیزم ... دلم میخواد بکوشم که کسی از درد ناآگاهی رنج بیشتری از بیماری نبره و بتونه با تجربیاتم به خودش و عزیزانش  کمک بهتری کنه تا در راه سختش آسانی بیاد .. امیدوارم دلتون همیشه پر از امید و عشق و بخشش باشه

    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پی نوشت سال ۱۴۰۱ : در حال حاضر به جز چکابهای دوره ای که سالی یک بار باید انجام بدم هیچ گونه دارویی مصرف نمیکنم و بر اساس نتایج های پزشکی فعلا اثری از بیماری در من نیست
    فقط اثرات و عوارض جراحی های زیاد در من هست که زندگیم را بر اساس محدودیت های فعلیم پذیرش کردم ...
    امیدوارم اگر با سرچ کردن به ، این مطلب من رسیدی یادت باشه
    من همون بیماری هستم که دکترها امیدی به زنده موندنش نداشتند و گفتند دیر مراجع کردم و همچنین عود سوم بیماریم دقیقا مثل یک معجزه سبز در بدنم پاک شد ( روایت مفصلش در وبلاگم است )

    میبینی که چقدر بالا و پایین شدم چقدر بدنم زیر تیغ جراحان رفته .... اما هنوز دارم ادامه میدم 
    قطعاً تا خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمی افته حتما امید داشته باش و به حکمتش اعتماد کن  او بر ما رحیم و رحمان هستش.. حتی اگر به ساز و خواست ما نرقصه خودش ساز و رقص بهتری برای ما خواهد خواست .

     شاد زی رفقیم 💗




     

    نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ ساعت 22:33 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • توی رختخوابم در حالی که از خستگی انجام کارهای امروزم له، له هستم دراز کشیدم و دارم اینجا مینوسم ، یه کاسه چیپس میگو هم کنارم گذاشتم یکی یکی شوریش در دهانم مزه مزه میکنم به جای اسنک میخورم ...


    از صبح خیلی زود تنها در رفت آمد بانک و کارهای اداریم بودم ساعت یک ظهر کارم تمام شد از گشنگی داشتم هلاک میشدم ماه رمضون بود چیزی نمیشد بیرون خورد
    بعدش رفتم پارک اندیشه واقع در سیدخندان چون با پروانه جون دوست و همکارم قرار داشتم که از آن جا قدم زنان سمت خونه مامانش بریم و در این فاصله چند ساعت کنار هم باشیم پروانه ساکن رودهن هست و برای راحتی دیدارمون قرار خونه مامانش گذاشتم


    مامان مهربونش کلی هله و هوله چیده بود ، ناهار هم یه عدس پلوی مجلسی خیلی خوشمزه درست کرده بود ...

    بعد ساعت چهار حسن امد دنبالم و موقع خداحافظی تو بغلم پروانه کلی گریه کرد
    دلم همون جا پر دلتنگی شد ...چقدر بغض کردم
    با حسن رفتیم به سمت دکترم ، نوبت دکتر قلب داشتتم
    تو راه که بودم یادم آمد با پروانه یه عکس یادگاری ننداختیم بهش زنگ زدم گفتم پری دیدی یادمون رفت عکس ببندازیم .


    هنوز بغض داشت گفت همین الان به مامانم گفتم چرا با هم عکس ننداختیم ،کلی حرفهامون موند من یه عالمه حرف داشتم که میخواستم با مریم بزنم ...چرا اینقدر زمان زود تموم شد
    امکانش کم است فرصت بشه همدیگر را دوباره ببینیم اما خودمون پشت گوشی با وعده دیدا مجدد اروم کردیم

    دکتر قلب ویزیت ، نوار قلب و اکو را برام انجام داد
    اوضاع قلب و ریه ام خوب بود
    یه گشادی دریچه میترال را به صورت مادرزادی داشتم که میدونم در خانم ها شایع است و گاهی در ماه یه عوارض های جزیی داره که تجربه اش میکنم‌
    دکتر فشارم گرفت گفت چقدر فشارت پایینه؟ حسن گفت همیشه بساط فشارش همینه
    بابت دردها و شکایت هام یک سری دارو و ویتامین ها داد که از داروخانه گرفتم


    بعد از داروخانه رفتیم سمت یه مغازه ایی که بعضی از محصولات و لبنیات جنوب ( شهر بهبهان و دزفول ) داره .عاشق این مغازه ام یه عالمه خوراکی که برام نوستالوژی و حس خوب داره میفروشه ، به مغازه دار با همون لهجه بهبهانی که با وجود اینکه صحبت نمیکردم و لی بلد هستم میگم اینجا بهبهانی تراپی است .


    هر سری میریم کلی باهامون شوخی میکنه ومیخندیم چند قلم خرید کردیم... فردا ناهار خونه عمه عفت دعوتم تصمیم گرفتم چند مدل خوراکی های مختلف ( ماست بهبهان ، نان تیری ، حره یا همون آش کارده هم از همین جا برای خونه عمه ام بگیرم میدونم وقتی باخودم این خوراکی ها را ببرم آنها هم سوپرایز و خوشحال میشن )
    از مغازه که بیرون امدم برای سمیه دوستم که سابقه کانسر داره ، بابت اینکه چند روز یه سری فاکتورهای آزمایشیش بالا و پایین شده و به شدت نگرانه تو این دو سه روزه تمام سعی کردم ارومش کنم
    از دکتر کیانی نژاد به طور مستقیم براش وقت گرفتم ...هر کاری کرده بود نتوسته بود به زودی از منشی نوبتش بگیره
    گفتم من برات پیام مستقیم به دکتر میدم وقت میگیرم
    دکتر همیشه پیام هامم را فوری جواب میداد ولی دو روز بود باز نکرده بود
    بهش گفتم سمیه جان هنوز راههای دیگه مونده اگر تا امشب جواب نداد دیگه فردا مستقیم باهاش تماس میگیرم
    دکتر کیانی نژاد به من لطف کرد دیروز پیام داد که خارج بخش درمانگاه در بخش دیگه که آنجا بیمار ویزیت نمیکنه استثناً سمیه را روز شنبه ساعت یازده ویزیت خواهد کرد
    خلاصه خبر وقت ویزیتش دادم این دختر چقدر خوشحال شد


    رسیدیم خونه خریدها را جمع و جور کردم بعدش با حسن نشستیم عدس پلوی مامان پروانه را برای شاممون خوردیم ....
    یه ظرف عدس پلو که داخل ظرف یک بار مصرف مامانش ریخته بود کیسه ظرف هم روشن بود موقع رفتن مامانش اصرار کرد که چون میوه نخوردی یه موز و خیار هم داخل کیسه ام بزاره .. چون خیلی مادرانه و دلی این لطف میکرد محبتش را قبول کردم ..
    بعد مامانش دوید یکه کیسه تیره اورده که محتویات پیدا نباشه
    من هم که که اهل شوخی و شیطنت گفتم پری
    خوب شد این کیسه را اورد این بساط عدس پلو و میوه ها را در دست من همسایه هاتون میدیدن ، سو تفاهم میشد فکر می کردند سفره ابوالفضل داشتین آنها را دعوت نکردین شر میشد
    خلاصه کلی با هم خندیدیم .
    مامانش میگفت ناراحتم غذام ساده بوده .
    گفتم اول که غذاتون عالی بوده
    دوم چیزی که من جایی میرم موجب خوشحالی منه نوع غذا نیست سلیقه میزبانم ،گرمای پذیرندگیشون هست ......
    که واقعا پروانه و مامانش جز زنهای بی نهایت با ذوق و سلیقه هستند حتی لیوان ابی که دستت میدن بخوری با زیبایی برات میارند .....

    یک روز که داخلش این همه برو و بیا داشتم و زندگی در سکانس های مختلفش جاری بود
    و الان که شب شده من در رختخوابم هیچ کس جز خودم خاطرش نیست هفت سال پیش در یه همچین روزی بابت بیماری سرطان کولون زیر تیغ یه جراحی خیلی سنگین رفتم ..... حتی امروز به حسن هم یاداوری نکردم ‌.
    آن زمان با وضعیت پیشرفته بودن بیماریم نه خودم نه کسی دیگه نمیدونیست چه نتیجه ای در انتظارمه
    و امروز در هفت ساله شدنش من چقدر مشغول روزمرگی و تلاش برای زندگی بودم و هستم
    و هرچقدر میرم به جلو این طول زندگی برام کم اهمیت تر میشه و گوهره اصلی ادامه دادنم برای زندگی، کیفیتشه و اینکه بارها بفهم و درک کنم معنای زندگیم چی است ؟ و برای ارزش هام پایبندتر باشم .....
    الهی که عرض زندگیتون پر بارتر و بامعناتر باشه ... دلتون شاد و لبتون خندان .

    یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ امضا مریم .🥰🙏🏾

    نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 22:25 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • بدون شرح کپی پیام عمه عشرت از یک خبر خوب و مسرت بخش ، طلب خیر و شفا برای تمامی بیماران :



    عمه عشرت :

    سلام مریم جان .
    پنجشنبه کیان پت اسکن داد و الان جواب گرفتیم الهی شکر نتیجه خوب بود و همه چیز عالی.
    بازم ممنونم دلنوشته ات منو سرپا نگه داشت خیلی خیلی به موقع بود.

     

    مریم :

    سلام عمه عشرت عزیزم خیلی خیلی خوشحالم کردی از این خبر خوب 
    ممنون که خودت اطلاع دادی تو فکر بودم ترجیح دادم بابت نتیجه مزاحمتون نشم از عمه عفت پیگیربشم 
    از خدا میخوام جای تمام این سختی های که پشت سر گذاشتید شادی و برکت و عشق و سلامتی بشینه

     

    عمه عشرت :

    ممنونم مریم جان شما درک میکنید که تا نتیجه بیاد آدم پیش پدر جدش می‌ره و برمیگرده.
    سهیل رفت برا نتیجه من یک ساعت تو خیابون راه رفتم تا سهیل بیاد خونه.تو این سرما تنم شده بود زیر عرق.

    الهی شکر که لطف خدا شامل حالمون شده

    مخصوصا که پاهاش بی حس شده بود نگران بودم و فکرهای احمقانه زیادی شبها میومد‌سراغم.ولی امیدوار

    امیدوارم به لطف خدا

     

    مریم :

    عمیقاً حالتون درک میکنم ... فقط خدا میدونه چی به دلتون گذشته خدا را شکر که با نتیجه خوب  دل متلاطمتون  اروم گرفت

    عزیزم مطمئن باش مشکل پاهاش  اثرات عوارض شیمی درمانی هست  پاهاش هم خوب ، خوب میشه
    همانطور که برای من خوب شد
    به آقای بیژنی هم از طرف من این اتفاق شیرین تبریک بگید  
    بچه ها را از جانب من ببوسید

     

    عمه  عشرت :

    باربد جان رو سلام برسونید و ببوسین

     .ممنونم از همراهی و دلداریت و 😄دلنوشته جان پناهم

     

    مریم :

    ای جانم خدا را شکر که برات اینگونه  اون دل نوشته موثر بوده 🥰😘🙏

     

     

    نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 17:47 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • امروز متوجه شدم رزیتا مامی الینا دقیقا یک هفته یعنی ۳۰ دی ۱۴۰۰  از درد و رنج  ناشی از بیماری سرطان آرام گرفته....
    چون اینستام دی اکتیو است ،برای همین دیرتر متوجه شدم امروز یادش بودم گفتم به طریقی که ممکن بود برم چک کنم ببینم رزیتا  در چه حالی هست ،که در صفحه خواهرش متوجه شدم دیگه درد نمیکشه و از دنیا رفته
    رزیتا جان روحت شاد و یادت مانا ..
    برای الینا سه ساله و آرش همسر بسیار همراه و عاشقت که همیشه همپای صبور و خوبی بود طلب صبر و شکیبایی بزرگ  میکنم
    من در تو  اخلاقی  را که  خیلی زیاد دوست می داشتم این بود که همیشه خود واقعی ات را ابراز میکردی ...
    و بعضی ها  متاسفانه با رک گویی و تذکرهایت ، از رفتار نسنجیده شون با تو درگیری داشتند با وجود اینکه خیلی وقتها قضاوت شدی و نقدت را به خودشون درک نمیکردند تو را حساس و زودرنج میدونستند
    اما  تا اخرین روزی که تو را شناختم با وجود اینکه خیلی ها باعث رنجشت شدند اما در ثبات رفتاری و شخصیتی خودت ماندگار موندی و تذکرات صریحی که میدادی همگی به جا بود  چون موضوع مرز و حریم شخصی برات خیلی مهم بود
    برای اینکه ادم همیشه خودش باشه و ابراز احساساتش واقعی باشه خیلی زیاد تلاش کردی اینو بارها بارها توضیح دادی
    یه وقتها تو دلم میگفتم واییی رزیتا چه انرژی و اعصابی برای مخاطبهاش میگذاره
    یک وقتها به این نتیجه میرسیدی نرود میخ آهنین در سنگ کلافه میشدی چند روزی کم فعالیت میشدی . اما چون شخصیتت ادم سکوت نبود . یکی که حرف مفت میزد انگار زغال مینداختن زیر پات دوباره توضیح و تحلیل میکردی


    میدونید چیزی را الکی اغراق یا ابراز نمیکرد کم درکی ادمها را میاورد جلوی چشمشون
    مثلا دوست نداشت کسی که تجربه بیمار از دست داده داره بیاد براش درد و دل کنه بگه من هم فلان کسم از سرطان مرد  یا یکی میومد کلی از مصیبت ها و سختی های فردیش میگفت : اسمش مخفی میکرد  استوری میکرد ، می آمد مینوشت چه لزومی داره اینها را به من میگید چرا باید الان من بدونم زن  تو، مادرتو  از این بیماری مرده من گزینه مناسبی برای درد و دل کردن در این شرایط نیستم فلان اقا یا خانم محترم
    در صورتی که من تو این موضوع با رزیتا متفاوت بودم اتفاقا طیف وسیعی از افراد آسیب دیده و سوگوار را از این بیماری حمایت کردم خیلی وقتها در بدترین شرایط  بودم اما هر طور بوده همراهی کردم رنجیده نمیشدم ،  که چرا ان فرد داره در این شرایط من از دردش به من میگه
    خب دلیل نحوه برخوردمون با این موضوع که  متفاوت بودیم چون ظرفیت ها فرق میکنه من شرایط روانیم ، شغلیم ایجاب میکرد در  این موضوع خویشتن دار تر باشم
    ولی خوبیش این بود که رزیتا  به جای اینکه پشت سر فحش و ناسزا  بده دقیقا به فرد تذکر میداد و با تذکراتش تجربیات خیلی خوبی را در مورد شرایط رفتار با بیمار سرطانی اطلاع رسانی میکرد واقعا با یک فرد بیمار غیر روانشناس ورود در این موارد کار درستی نیست ممکنه برای آن شخص مقابل ناراحتی و تنش ایجاد بشه
    مثل چند وقت پیش آمده بود ایران یه خانم بهش پیام داده بود که چون دیدم روحیه شما به هم ریخته است و شاد نیستی بااجازتون پیجتون دادم به یکی از دوستام که خوب بلده آدمها را شاد و اروم کنه بیاد باهاتون حرف بزنه
    رزیتا نوشت به هر نیتی که داشتی بیجا کردی مگه من از تو کمک خواسته بودم تو باید تشخیص بدی حال روحی من خوبه یا بده ؟تازه برام هم یک نیرو بدون هماهنگی در نظر بگیری که با من حرف بزنه ...هم خودت بلاک  میکنم هم اینکه به آن خانمه میگی ابداً به من برای این کمک پیام نده
    میگفت ترخدا الکی برای من تا نخواستم دکتر و پزشک و راههای عجیب درمانی نفرستید
    میدونم ممکنه بگید بقیه و اون خانم نیتشون خیر بوده میخواستند کمک کنند  ولی من و شما ادب و حرمت نگه میداریم و  یه جور از سرمون باز میکنیم اما آن فرد  هیچ وقت متوجه نمیشه چقدر این کاری که به اسم کمک کرده اشتباهه ولی رزی قشنگ طوری مقابل اینجور رفتارها واکنش نشون میداد که طرف مقابل در خاطرش بمونه براش هم خوش آمد و بد آمد مهم نبود یک عده دیگه هم حساب کار دستشون می آمد اما نکته اینجا بود که این افراد تمامی ندارند 
    خب راست میگفت  واقعا چرا باید ما به خودمون همچین اجازه ایی به نام کمک بدیم ...

    خوب میدونم رزی جان ،خود من هم برام این دوگانه نبودنه یک ارزش بزرگ  هست خیلی زیاد براش بها دادم
    متاسفانه این جماعت با دورنگی و نمایش انگار بیشتر خوشحال تر هستند ادمی که مثل تو خودشه، مثل اینکه براشون غریبه هست و چون  خیلی متفاوته نمیتونند قبولش کنند یاد گرفتن با خود فریبی و نا آگاه بودن دنیای خودشون اروم نگه دارند
    همیشه خود بودنه ارزشمنده و گوهره .چیزی که همیشه من هم ،تمام سعیم کردم همونی نشون بدم که واقعا هستم  .

    میدونی آنهایی که بهت میگفتند تو زود دلخور و ناراحت میشی همه چیز بهت برمیخوره نتوستند با مغزهای زنگ زدشون بفهمند تو چه دردی را داری شبانه روز در بدنت تحمل میکنی متوجه نبودند این داروی شیمی درمانی چه به روز اعصاب و روان بیمار میاره ....
    همین ادمها تحمل یک نقد کوچیک تو را نداشتند و زود دفاعی و معترض برخورد میکردند
    ولی دیدم امدند به همسر مهربان و شریفت که لحظه به لحظه کنار تو بود
    میگند چرا گریه نمیکنی ؟ چقدر راحت میگی قبر روزیتا ، چقدر راحت میگی مرده ؟ و....
    همینجور  با چشمهای بسته و ذهن خاموش در حد دنیای فندوقی خودشون  باز دارند ، اراجیف میگند ... به نظر من عقب مانده افرادی نیستند که با نقص جسمی و ذهنی به دنیا میان ، این ادمها تکلیف و محدودیت های ذهنی و جسمیشون مشخصه به کسی هم آزار نمیرسونند
    عقب مانده شمایید که با فقدان شعور و بی درکی ادمها را با معیار نگاه سطحی و احمقانه خودتون میسنجید و همیشه موجب تنش و خراشیدن روح و روان بقیه هستید
    باید ما  به سلامتی  چه قرنی بریم ؟ که بعضی ادمها اینو بفهمند هر کس  نحوه برخوردش،با بحرانهای زندگیش ؛ بسته به شخصیت ، تجربه ، آگاهی ، شرایط موجودش  منحصر به  فرد ،خودش است 
    هر کس اعتقادش موضوع فردی و شخصی خودشه
    تا زمانی که کسی برای ما خطری ایجاد نکرده ما چیکاره ایم که دیگران را برای شیوه برخوردشون با مسائل شخصیشون  زیر سوال ببریم
    چرا باید فکر کنیم هرکس شبیه ما فکر یا رفتار نکرد نتیجه اش اینه که آن غلط رفتار کرده لذا فلان برچسب بهش بزنیم
    شاید این مرد دلش نخواد توی مجاز سوگواری کنه
    یکی مثل مامان ملیکا نزدیک به سه ساله داره هر روز به هر عنوانی سوگواری خودش با فیلم و عکس نشون میده ...
    خب ادمها متفاوتند ...
    من کار به درستی و غلطی رفتار ندارم زمانی میتونم در این مورد نظر بدم که خود شخص بابت شیوه اش از من سوال کنه.  تا سوال نکنه ورود من میشه تجاوز به حریم شخصیش
    خوشت نمیاد ... اشکال نداره
    ما حق داریم یک چیزی را بپسندیم یا نپسندیم ...
    نپسندیدیم  اروم بی صدا بدون قضاوت رد بشیم بریم  سراغ گزینه های دیگه که مناسب احوالمون هست
    چرا باید اعصاب خودمون  خورد کنیم  کسی را دنبال کنیم که سبک و شیوه اش کلافه امون کرده
    اما نه بعضی ها میخوان هر طور شده با هر جنگ و مزاحمتی ادمها را شبیه تفکرات خودشون بکنند ... این خودخواهی محض و فقدان شعور است . چیزی غیر از این نیست
    اینکه چرا شوهر رزیتا راحت کلمه مردن و قبر و ....به زبان میاره اینها چند سال قبل فرزند اولشون که یک دختر بوده  بعد از تولد از دست میدن خودشون تمام مراحل دفن را انجام دادند ... در نتیجه با تجربه سوگ آشنا هستند
    شاید اینقدر خداوند بهش دید وسیع و بینا داده که میتونه به قشنگی آشتی با مرگ داشته باشه و قدرت عظیم پذیرش در وجودش  گذاشته.
    رزیتا اوضاع خوب پزشکی نداشت بلاشک کسی که  همپا همچین بیماری است ، از خیلی ، وقایع پزشکی بیمارش  مطلع است در کنار امید به موضوع از دست دادن  هم  بارها فکر میکنه
    دیدم آرش با وجود تالمی که در صورتش بود و بغضی که با فشار زیاد قورت میداد یک کلیپ گذاشته بود و لحظه های اخر رفتن رزیتا را توضیح میداد
    رزیتا ساکن سوئد بود
    میگفت روزی که رزیتا پرکشید من و الینا را به اتاق رزیتا هدایت کردند و رزیتا روزهای اخر  در بخش بیماران قطع امیده شده بستری بود یعنی تمام پرستارها و دکترای آن بخش آموزش دیدند چگونه با خانواده بیمار رفتار کنند ...
    روانشناس گفته الینا را به اتاق میبری بهش اصلا ًنمیگی مامان خوابه ... بهش میگی مرده ، هر وقت از مامان پرسید شما بهش میگی مرده
    گفت ما یک ساعت کنار روزیتا بودیم الینا تو ان اتاق کلی بازی کرد رزیتا را بغل کرد و بوسید و من هم مرتب بهش میگفتم رزیتا مرده .. چندین بار رزیتا را تکون داد ،میدید هیچ عکس العملی نشون نمیده
    گفت خیلی ها از ایران که برخی ها روانشناس بودند گفتند نه درست نبوده یه همچین کاری کنید  ولی،من تصمیم گرفتم به  توصیه روانشناسهای اینجا گوش بدم چون الینا قراره اینجا بزرگ بشه
    ( خیلی هم درست و اصولی بوده من نمیدونم این روان شناس ها که بیشتر روان نشناس هستند این توصیه های بیخودشون از کجا میارند به خدا ظلم و خیانته اگر ما دیگران را غیر علمی با نام روانشناس راهنمایی کنیم )
    میدونید این کار برای این انجام میدن که کودک هم بتونه با پذیرش و حقیقت بحران زندگیش کنار بیاد و  بپذیره  با دوز و کلک دورش نمیزنند که فردا این بچه دچار اضطرابها و وسواس های شدید بشه ... توی چرخه سالم قرارش میدن که از این فقدان آسیب کمتری ببینه)
    بعد آرش میگفت : الینا در مهدکودک سه تا مربی مهد داره از بخش سلامت و روان یک استاد روانشناسی را فرستادند که به این سه معلم آموزش بده چگونه با کودکی که والدش از دست داده برخورد کنه
    ( فقط ببینید سیستم چگونه برای سلامت روان  جامعه اش برنامه ریزی میکنه چون میدونه شخصیت این بچه در حال شکل گیری است سلامت روانش میتونه در همه ابعاد، خودش ، خانواده و جامعه و همچنین آیندگانش تاثیر گذار باشه/ واقعا یه همچین سیستم و کشوری را آرزوست )
    خلاصه گفت کلی کتاب های داستان آموزشی در اختیارمون قرار دادند.
    گفت الینا هی میاد میگه:  الینا مرد ، میگم نه نمرد
    میگه آرش مرد میگم نه من و تو اینجا هستیم من زنده هستم
    بعد میگه رزیتا مرد بهش میگم اره رزیتا مرد
    بعد میگه اره مامان رزیتا مرده
    بالاخره با نهایت تاثر  آن بچه ام جزیی از این چالش و بحران است و اولین و اخرین کودک هم نخواد بود
    برای همگیشون حتی رزیتا طلب خیر اعلام کنید .....

    رزیتا جان طلب خیر برات عزیزم (2+) صفحه ام بسته است مطمئن باش اولین کاری که بعد از فعال کردن صفحه اینستام  میکنم به یادت میرم تمام چت هامون را میخونم .... سفرت به خیر .❤💔😭🙏🙏

    نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 18:49 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • امروز با یه فیدبک خیلی خوب روزم شروع شد مثل آبی که بعد عطش شدید میخوری میگی آخیش خدایا هزاربار شکرت
    آن هم روزی که باید تو این هوای سرد و سوزش بری خریدهای بازار روز انجام بدی .. خدا را شکر حس خرید ساخته شد
    صبح عمه عشرتم به واتساپم زنگ زد بعد از سلام و احوالپرسی گفت اگر همه جوره آزادی و مراجع نداری میتونی صحبت کنی باهم حرف بزنیم
    گفتم من اوکی هستم والان تازه از خواب بیدار شدم
    و امروز مراجع ندارم چون روز خریدم هست . دیروز مشاوره هام انجام شده
    حقیقت چند روز پیش که این پست با عنوان (( گاهی این صبر بدجور لبریز می شود .. نوشتم )) ،
    تا، در وبلاگ منتشر کردم... آمدم واتساپم که وقت یکی از مراجعانم هماهنگ کنم .. دیدم عمه عشرت یه کلیپ از نوشته های سیمین بهبهانی را ، که در مورد توجه به زن هست را ، برام ارسال کرده .... یک دفعه نمیدونم یه حسی برام پیش آمد که من هم دست نوشته الان خودم که در وبلاگ نوشتم ، براش بفرستم . بالای متن نوشتم عمه عشرت من همین الان اینو نوشتم دوست داشتی بخون . چون میدونم آدرس این وبلاگم هنوز اطرافیان نزدیکم ندارند به همین دلیل نمیتونستم لینک وبلاگ بدم خود متن را کپی کردم فرستادم
    بعضی هاتون در جریان هستید ، عمه عشرت چند سال پیش مبتلا به سرطان سینه شد جراحی و شیمی ودرمانی کرد و خوب شد یک سال بعد از درمان خودش کیان پسرش متاسفانه مبتلا کانسر لنفوم شد درمان شد ولی مجدد یک عود داشت دوباره شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان شد که خدا را شکر باموفقیت بود و چند روز دیگه باید بابت نتیجه کلی درمانش برای بار سوم پت اسکن انجام میده
    خلاصه چند ساله که این خانواده داخل تجریه
    یک بحران و شرایط سخت هستند مخصوصا از روزی که کیان مریض شد واقعا عمه عشرت خیلی فشار زیادی را تجربه کرد .
    خلاصه صبح عمه عشرت گفت مریم این دلنوشته را برام فرستادی به حدی با خوندنش به من آرامش دادی که حد نداره حتی باورت نمیشه کابوس هایی که هر شب، هرشب میدیدم بعد از خوندن این دلنوشته دیگه نداشتم ... آن اول قسمتش که گفتی ما ادمها تو عالم زر خودمون زندگی این دنیامون انتخاب میکنیم بعضی ها سخت ترین ها را برمیدارم دوم اینکه همیشه کسی به من فیلمی پیشنهاد میده تاکید میکنم اگر اخرش خوب تمام بشه ببینم کتابهای رمانی را که انتخاب میکنم از آپشن هام اینه که پایان خوش داشته باشه بعد میخرم .... خلاصه مریم در ذهن من دریچه ای باز کرد که برام پیام روشنی داشته پس با توجه به شخصیتم که همیشه دنبال چیزهای سخت و چالش دار بودم اگر من خودم این زندگی را انتخاب کردم حتما صبر و ظرفیتش در خودم دیدم ولی با توجه به روحیاتم حتما آنجا هم مطمئن بودم پایان و نتیجه اش خوش و خوبه که این مسیر را برداشتم
    احساس میکنم اضطرابم خیلی پایین آمده حس میکنم سبک شدم و آرامش به دلم نشسته
    نگاه میکنم حتی کیان که این بیماری را گرفته از کسری برادر دوقلوش خیلی پرطاقت تر و صبورتره بدون ذره ایی شکایت از ما تمام روزها و دردهاش پشت سر گذاشت یعنی اون هم اگر انتخاب کرده چون ظرفیت و تحملش بالاست
    من هم بین خواهرهام از بقیه صبر و طاقتم میدونی بیشتر بوده ... مریم موقع فارغ التحصیلی از دانشگاه من میتونستم فقط تدریس در مدرسه انتخاب کنم اما خودم دلم خواست مشاوره را انتخاب کردم شغلی که صبوری و خویشتن داری زیاد میخواد نگاه میکنم تمام انتخابهای زندگیم تو همین دنیا اگر دو گزینه بوده روی گزینه سخت تره دست گذاشتم ...اما خیالم راحت بوده که نتیجه اخر انتخاب هام اگر سخته اما شیرینه
    و این قدرت در خودم دیدم که تو دلش رفتم
    امروز گفتم خدایا قطعا تو یه حکمتی از این ماجرای رنج برای ما داری
    خوب بهش گوش کردم گفتم خیلی خوشحالم عزیزم دست نوشته من حس خوب و آگاهی های زیبایی به تو داده داده ...
    پس چه خوب شد که برات ارسالش کردم
    گفت اخه جالبه که تو بیشتر با عمه عفت ارتباط داری زنگ زدم هم برای عفت گفتم و هم پرسیدم آیا مریم برای تو هم این نوشته اش فرستاده بود
    عفت گفت نه برای من نفرستاده متوجه شدم برای من فقط فرستادی ... حتما همه اینها نشانه است

    بهش گفتم فکر کنم میدونی که ماجرای تله پاتی ، عبور و گذر انجام یک عمل از دلم در من خیلی قوی است هنوز داستان و علتش هم نمیدونم ولی زیاد مورد و تجربه داشتم ... من میدونم که قطعا به دل افتادن اینکه من برات ، این نوشته ام میان این همه نوشته هام بفرستم و فقط هم برای شما بفرستم و اصولا عادت به این کار نداشتم حتما بی دلیل نیست قطعا مبارکه .. خوشحالم که تو این حال دلت شریک هستم
    خبر خوب اینکه من فکر میکنم شما داری در رنجت به قسمت شیرین پذیرش نزدیک میشی الان از این رنج فعلا این مطلب برات باز شده وقتی هیجانت کامل خوابید وقتی اروم تر شدی و خشمی نبود ... یکی یکی پیام ها و رازهایی از این تجربه برات باز میشه...
    تو قطعا با این تجربه رنج آن عشرت سابق نیستی نگاهت به موضوعات و جهانبینیت به دنیا از دریچه دیگری است ....
    وقتی ادم به این مرحله می رسه با وجود که از دردهای که پشت سر گذاشته له و مچاله شده و خودش فقط میدونه چی کشیده ، اما چشم دلش به روشنی هایی باز میشه که هرگز در شرایط عادی نمیتونست آن را ببینه و من اینجاست که اسم این رنج میگذارم رنج مقدس
    ادم با رنج مقدسش بدون منیت به زندگی از افق بالاتری نگاه میکنی و دیگه دغدغه هاش ، درگیری ها و اندیشه اش مسائل پست و سطح پایین نیست ... دنبال حقیقت ها و مفاهیمی است که کمتر ادمی حتی ثانیه ایی بهش فکرکرده ...
    هرگز ادمی نمیتونه به این نقطه رنج مقدس برسه مگر اینکه با گوشت و پوست و استخوانش تلخی ها و اما حقیقت های زندگی را خوب لمس کرده باشه
    البته یه عده از تجربه رنجشون به فنا میرند و پست رفت میکنند
    از آونی هم که بودند پایین تر می افتند اما عده قلیلی متعالی و شکوفا میشند حالا این بسته به پتانسیل و جوهره وجودی هر فرد داره ...

    گوشی را که قطع کردم به حدی درونم پر از شعف شد و حس خوب شد که هیچ رویداد مادی نمیتونست این حس رضایت برام جمع کنه ... همیشه گفتم حتی اگر یک نفر کل این چند سال که مینویسم فقط یک تاثیر مثبت از نوشته های من بگیره خوشنودم از این وقتی که گذاشتم و میگه آخیششششش تو این هستی پهناور اندکی به یه دردی خوردم همش اسباب زحمت و مصرف کننده نبودم ....

    نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 21:37 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • #مریم_نوشت:هر وقت با خبر میشوم  یک نفر مبتلا به کانسر شده ،حالم حسابی زیر و رو میشه و این تنها چیزی هست که هیچ وقت از شدت بار تاثرش کم نمیشه .
    دیشب تلفنی برای حسن میگفتم  باخبر شدم فلان عزیز مبتلا به کانسر شده و حالم گرفته است ، برای سلامتیش دعا کن، اما تصمیم ندارم تماس بگیرم چون وقتی من مبتلا شدم بارها زیر تیغ جراحی رفتم این همه شیمی درمانی شدم یه عیادت ساده یه تماس کوچیک با من از طرف آنها گرفته نشد ... حسن براشون خیلی ناراحت شد گفت: نه تو، حتماًحتماً تماست بگیر باهاشون حرف بزن‌ بهشون آرامش و همدلی بده ما که این راه را رفتیم میدونیم چقدر درد ،  رنج و سختی داره اگر از عدم تماسشون دردت امده نگذار اونها این درد بکشند چون واقعا ما دلش نداریم مال این کار نیستیم
    من هم انگار منتظر یه اشاره بودم دیدم واقعا درست میگه . چون تفکرم اینه که قراره تجربه سختی ها از ما انسان بهتری بسازه، اینکه چیکار میتونم کنم دردی که من کشیدم سر سوزنی همدردم کمتر درد بکشه ...
    برای همین امروز اولین کاری که کردم تماس گرفتم، به همسر عزیز مبتلا شده گفتم در کنار آرزوی سلامتی،  من از دور و حسن از نزدیک کنار شما هستیم آغوش ما باز است برای اینکه شما را بغل کنیم که اندکی از درد مسیرتون کم کنیم ... چه حس خوبیه قلب خالی از کینه وقتی میتونی با بودنت به آدمهای اطرافت امنیت خاطر بدی
    یادم میاد قبل از  بیماری خودم ، یکی از بستگان درجه دوم  مبتلا به کانسر شد در آن زمان به خاطر کدورتی که بینمون بود رابطه نداشتیم وقتی خبر را شنیدم فقط شماره اش گرفتم و باهاش حرف زدم .وقتی قطع کردم تازه یادم امد که ما راستی باهم قهر بودیم ..‌
    بعد از هفت سال امروز بهم گفت هیچ وقت یادم نمیره که روزی که میخواستم برم بیمارستان بدون اینکه بدونم  قبل از اینکه  خودم برسم صبح به آن زودی هوا هنوز تاریک بود تو داخل آن‌ بیمارستان نشسته بودی و چقدر برام دلگرمی بود و ماند
    و هنوز برام سواله چطور میشه گاهی بعضی از اطرافیان با نسبت های خیلی نزدیک از کنار درد هم بی تفاوت میگذرند و متاسفانه ما همدردها قلبمون پر از خاطرات از آدمهایی است که ناباورانه در آن شرایط سخت ،سنگدلانه مثل یک ربات از کنارمون گذر کردند .
    انسانم آرزوست . 
    سپاس از خدای مهربان که قلبی در سینه‌ ام گذاشته که  چراغش روشن است

    نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 10:51 توسط : مریم | دسته : درک روان و احساسات یک بیمار سرطانی
  •    []

  • و این منم
    زنی تنها
    در آستانه ی فصلی سرد؛
    در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین،
    و یأس ساده و غمناک آسمان،
    و ناتوانی این دستهای سیمانی،
    زمان گذشت، زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت،
    ساعت چهار بار نواخت،
    امروز روز اول دی ماه است؛
    من راز فصل‌ها را می‌دانم
    و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم.
    👤فروغ فرخزاد

    #مریم_نوشت:
    پی نوشت : و امروز سالروز اخرین روزیست در سال ۹۴ ، حدود شش سال پیش که رحم و تخمدانهایم و .... در جسم صاحب بودم
    و فردا سوم دی تا مدتهای برای این فقدان به سوگ عظیمی نشستم و رنج سوگواری را با ذره ذره وجودم چشیدم .
    یادم می آید ، همچین روزی موقع وداع درحال استحمام جهت آماده شدن برای بستری در بیمارستان با اشک و زاری از اعضای بدنم قدردانی کردم و گفتم سپاسگزارم که به واسطه شما لذت دلچسب مادری چشیدم و با بودنتون چرخه سلامت هورمونهای زنانه ام حالش خوب بود ... ببخشید من را اگر میزبان خوبی برایتان نبودم و فردا باید در سی وسه سالگیم جسمم را ترک کنید .قطعا بدون شما روزهای سخت و دردناکی در پیش خواهم داشت .
    و زمانی که این فقدان رخ داد تا مسیر پذیرش ،جانم به لب آمد که بپذیرم آنچه که از دست رفت برنمیگردد و زندگی با همه بی رحمی ها و نقصانهایش ادامه دارد و دقیقا خود همین زندگی است که تو را تشویق به ادامه و زندگی میکند .

    خواهشا بزرگواری بفرمایید طوری رفتار نکنید که افرادی مثل ما مجبور به خودسانسوری شوند . گاهی همدلی ها مرهم خوبی بر زخم های ماست
    ( جراح خانم دکتر زهره شاهوردی متخصص و جراح سرطانهای زنان بودند)

    ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    نوشته شده در پنجشنبه دوم دی ۱۴۰۰ ساعت 14:54 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []