او زیبا بود در عصر زشتیها،
زلال در عصر پلشتیها،
انسان در عصر آدمکشان،
لعلی نایاب بود
میان تلی از خزف،
زنی بود اصیل
میان انبوهی از زنان مصنوعی...
👤نزار قبانی
در نهمین روز به یاد الهه آسمانی
الهه نوشت :جا و مکان فعلی ما توسط وکیلی ک رضا در نظر گرفته بود،کاملا مشخص و از پیش تعیین شده بود.هتل اپارتمان کوچیک و نقلی،یه خوابه...نزدیک بیمارستانی ک قرار بوده کارهای درمانی الهام،خیلی زود اونجا استارت بخوره.بعد از اینکه مستقر شدیم،چهار نفری رفتیم بیرون از هتل و ناهار خوردیم و کلی خرید یخچال و خوراکی انجام دادیم و برگشتیم تا استراحت کنیم.در نبود الهام و رضا من مسئول مراقبت از دیبا و پخت و پز بودم .امکانات زیادی نداشتیم،ظرف کمی برای تهیه غذای سنتی و ایرانی در اختیار داشتیم.
عادت به غذاهای ایرانی دردسرهای خودشو داشت.یه لیست بلند بالا نوشتم و بعد از اومدن الهام و رضا،رفتیم چند تا قابلمه و تابه و کفگیر و ابکش و لوازم و واجبات اشپزخونه رو خریداری کردیم تا حداقل بتونم قیمه ای،سوپی،قرمه سبزی،ابگوشتی،تهچینی،لوبیا پلویی....خلاصه اینکه بو و برنگی به راه بندازم.
از پس خونه داری و اشپزی بر میومدم.حسابی برای خودم کدبانویی بودم.
الهام و رضا هر روز برای انجام کارهای درمانی الهام،میرفتن و منو دیبا تنها میموندیم.
منو دیبا چالش های زیادی داشتیم ولی باهاش کنار میومدم.
بالاخره اولین تزریق شیمی درمانی الهام انجام شد.
عوارض شیمی درمانی با حالت تهوع و سرگیجه پدیدار شد.
دیگه الهام،اون الهام سابق نبود،اروم و طفلکی،روی تخت روزها رو میگذروند و میلی به هیچ کاری نداشت.یک هفته بعد از شیمی درمانی،موهاش شروع به ریزش کردن.موهای بلند مشکیش دسته دسته ،از پوست سرش جدا میشد.هنوز نمیتونستم تصور کنم ک داره چه اتفاقی براش میفته.بهش دلداری میدادم.الان ک فکر میکنم،چه دلخوشی و دلداری بیخودی بود.کاش دهنم بسته بود و فقط نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم ک پوچ و تو خالی باشه.الهام موهای پر و حجیم و مشکی بلندی داشت.هر چقدر ک موهاش میریخت،باز هم سرش پر از مو بود تا اینکه یه روز حوله ش رو از تو کمد لباس برداشت و رفت حموم تا دوش بگیره.
احساس کردم تایم طولانی تری نسبت به قبل،تو حموم مونده،نگرانش شدم،رفتم در حموم رو وا کردم و صداش کردم،دیدم تو وان حموم نشسته،نصف موهای سرش تو دستاشه و داره زار زار گریه میکنه،سمت چپ سرش کاملا تاس شده بود،با دیدن اون صحنه شوک شده بودم.نمیدونستم باید چی بگم و چی کار کنم.روی زمین و توی وان از شدت ریزش موهاش سیاه شده بود.با دستاش سمت راست موهای سرش رو میکشید و جدا میکرد و اشک میریخت.
دیدن اون صحنه برام مثل شروع یک مرگ بود.نتونستم تحمل کنم و از حموم بیرون اومدم و رفتم تو اتاق الهام و شروع کردم به مرتب کردن و جابجایی وسایلش...حسابی اشک ریختم و بغضم رو با کوسن کنار بالشش خفه کردم.انقدر خودمو مشغول تمیز کاری و جابجایی کردم ک نفهمیدم زمان چطور گذشت و الهام چند ساعت تو حموم تایم گذروند.ابراز احساساتم صفر بود.نمیتونستم کنارش بمونم و باهاش همدردی کنم.همیشه صحنه رو ترک میکردم و بهش اجازه میدادم برای رنج و دردی ک متحمل شده،عزاداری کنه.من هم تو خلوت خودم عزاداری میکردم.همسر الهام متوجه گریه های من شد و سعی کرد باهام حرف بزنه و راجب شیمی درمانی اطلاعاتی در اختیارم بزاره.میگفت:
راه درازی در پیش داریم.باید قوی باشیم،این تازه شروعشه....با چالش های زیادی روبرو هستیم.ولی ما از پسش برمیایم،فقط باید قوی باشیم.یهو در حموم وا شد و الهام وارد اتاق شد،با دیدن سر کچل و بی موی الهام و چشای پف کردش،بغض رضا هم ترکید و الهام رو در اغوش گرفت و باهاش همدردی میکرد.من هم همیشه از این موقعیت واسه فرار و تنهایی استفاده میکردم،یه گوشه ای از خونه رو برای خودم در نظر میگرفتم و مدام اشک میریختم.همیشه اشپزخونه رو انتخاب میکردم،خودمو حسابی مشغول کار و تمیز کاری میکردم و اشک میریختم و بغضم رو با گاز گرفتن پشت دستام خفه میکردم ک صدای هق هقم رو کسی نشنوه.
چه مسافرت و مهاجرتی....چه شروع سختی...الهام روز به روز حالش بدتر و بدتر میشد،کورتون ها حسابی وزنش رو بالا برده بود.هر چیزی بهونه ای میشد برای تهوع و بالا اوردن....وضعیت معده ش حسابی بهم ریخته بود.هر چند ساعت باید محل تهوع و استفراغش رو تمیز میکردم و بوی اونو از بین میبردم.واقعا برام زجر اور بود ولی با جون و دلم این کار رو انجام میدادم.اصلا دوست نداشت دیبا اونو تو اون وضعیت ببینه.
در نبود الهام و رضا باید غرها و بهونه های دیبا رو هم تحمل میکردم.خسته شده بود،حوصله ش سر میرفت،بهونه میگرفت،حسادت های بچگانه ش یه وقتایی کلافم میکرد.هر چیزی ک بخشی از سهم من در نظر گرفته میشد رو دوست داشت تصاحب کنه.مثل جای خواب یا رنگ مسواک یا دمپایی و حوله و هر چیزی ک فکرشو بکنید.
من از نظر دیبا رقیب و تصاحبگر به نظر میومدم.چیزهایی ک از مادرش راجب پدرش و الهام شنیده بود،ازارش میداد،سعی میکرد از هر طریقی باهام بجنگه و برخلاف حرف من رفتار کنه،جالب اینجا بود ک وقتی پدرش و الهام برمیگشتن،دیگه اون دیبای سابق نبود و یه فرشته ای جلوه میکرد ک خودم شاخ در میاوردم از زرنگی و سیاست یه دختر شش،هفت ساله(لبخند)
رضا کاملا نسبت به رفتارهای دیبا شناخت کافی رو داشت و همینطور به من اطمینان داشت و از بابت من و دیبا خیالش راحت بود.میدونست کلا صلح طلبم و با همه ی سختی های اون دوران کنار میام.
جسمم خسته شده بود،تمرکزم بهم ریخته بود.مسئولیت سنگینی رو شونه هام بود.با اینکه عاشق اشپزی و خونه داری بودم،دیگه برام هیچ لذتی نداشت.نمیدونستم باید چه غذایی درست کنم ک به مزاج الهام سازگار باشه.چه غذایی بپزم ک دیبا و رضا با خوردنش لذت ببرن.کارهای تکراری و روند تکراری روزها و شب هام داشت دیوونم میکرد.
احساس میکردم توی یه قفس شیک و پیک حبس شده بودم.نه حرفی،نه صحبتی،نه زبون ترکی بلد بودم و نه انگلیسی....هر روز مثل رباط کارهای تکراری و روزمره رو انجام میدادم.
یه روزایی دلم بهونه ی مامانمو میگرفت،مثل بچه ها زار زار گریه میکردم.
قیافه ی رنجور الهام رو هر روز میدیدم و رنج میکشیدم.
از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد.از اینکه خواهرم داره جلوی چشام درد میکشه و آب میشه.
یه وقتایی انقدر خسته میشدم،ارزو میکردم مامانم کنارم بود و بخشی از وظایف منو انجام میداد تا من کمی استراحت کنم.حیف ک مامانم از وضعیت و حال بد الهام خبری نداشت.اون سال تازه وایبر باب شده بود،مامانم و داداشام تو نخ مجازی و این حرفا نبودن.باید دیر به دیر بهشون زنگ میزدیم و از حال خوبمون و خوشی های الکیمون ،خبرهای دروغکی میدادیم و تلفن رو قطع میکردیم.
تو مدتی ک الهام تحت درمان بود،ما تقریبا دو سه بار هتل اپارتمانمون رو عوض کردیم.تا به یه جای جدید عادت میکردیم،باید تغییر مکان میدادیم.اون زمان بود ک هر چی ک از سفر و خارج از کشور و خوشی هاش و زرق و برقاش تو ذهنم نقش بسته بود،سیاه و خاکستری شده بود.بالاخره شش ماه از شروع درمان الهام گذشته بود و اوضاع تازه داشت بر وفق مرادمون پیش میرفت.
حال الهام کم کم بهتر و بهتر میشد،بیرون رفتنامون،رستوران رفتنامون،خرید رفتنامون،خلاصه استانبول گردیمون شروع شده بود.الهام کم کم ،همون الهام سابق میشد و پر از شور و هیجان....مدام در رفت و امد بودیم.اون روی قشنگ زندگی کم کم خودشو بهمون نشون داد و بالاخره حس و حال خارج اومدن و زرق و برقاش چش و چالمونو گرفته بود.(چقدر سلامتی خوبه)سلامتی ک نداشته باشی،همه ی داشته هات تبدیل به نداشته هات میشه.همین جا یهو دلم خواست با تموم وجودم برای همه ی درمان جویانی ک راهیه شفاخونه ها میشن ،از خدا بخوام براشون معجزه ش رو ،رو کنه.الهی ک سلامتی خیلی زود به جسم و روحشون برگرده.(الهی امین)
خلاصه اینکه ما هر روز منطقه های خوب استانبول رو زیر و رو میکردیم و به بنگاهای مختلف شهر سر میزدیم،خونه ی دلخواهمون رو سفارش میدادیم و مدام تو دید و بازدید از خونه های لوکس و لاکچری منطقه های بالای استانبول بودیم.انقدر خونه های دوبلکس و سوبلکس و با امکانات رفاهی بالا بهمون نشون میدادن ک واقعا انتخاب برامون سخت شده بود.
الویت انتخاب خونه برامون این بوده ک تراس با صفا و خوشگلی داشته باشه،خونه رو کف زمین ساخته شده باشه،وقتی صبح ها از خواب پا میشی،پرده ها رو ک کنار میزنی،فضای چمنی و سرسبز حیاط کاملا دیده شه.بالاخره بعد کلی گشتن و خونه های مختلف رو دیدن،خونه ی مورد نظر رو پیدا کردیم.نزدیک ساحل فلوریا،شهرک ویلایی سرسبز و زیبا....خرید وسایل خونه رو با پرده های توری ساده شروع کردیم و اون دیگ و قابلمه هایی ک قبلا خریداری کردیم رو با خودمون توی خونه ی جدید اوردیم و باهاش مشکل شکممون رو حل میکردیم.الهام و رضا برای خودشون تخت جدید خریده بودن و من و دیبا روی تشک میخوابیدیم.کم کم مجبور شدیم یه دست مبل جدید هم بخریم تا وسایلمون از گمرک خارج شه و به دستمون برسه.
لحظه ی موعود فرا رسید و وسایلای خوشگلمون از تهران رسید و با چند تا کارگر وسایل خالی شد و کم کم جابجا شد.
جای نیما خالی بود.وسایل بزرگ جابجا شد و تزئیناتی ها و کارهای جانبیش مونده بود تا خونه،کاملا شکل خونه رو بخودش بگیره.بعد از مدتی رضا تصمیم گرفته بود ک یه بلیط واسه نیما تهیه کنه و اونو دعوتش کنه به خونمون تا هم از شرکتی ک رضا تو ایران داشت و وضعیت ساخت و سازش باخبر شه و هم یه سری مدارک پزشکی الهام رو برامون بیاره و هم کارهای جانبی خونه ی جدیدمون رو با کمک هم انجام بدن و به اتمام برسونن.
ما هم اردر برنج ایرانی و کشک و زرشک و لواشک و سبزی قرمه و لپه و چیز کیک مخصوص شیرینی فروشی مخصوص تو تهران رو دادیم و سفارشامون بیشتر از اون چیزی بود ک فکرشو میکردیم.
اجیل و سوهان و گز مرغوب و کلی پفک نمکی....
نیما با یه چمدون پر از خوراکی و جریمه ی اضافه بار مهمون خونه ی ما شد.
رضا و نیما به رسم گذشته،بساط اب پرتغال و جوج و این حرفا رو به راه کردن(لبخند)نشستن و یه دل سیر غیبت کردن و قهقهه و حسابی خوش گذروندن.ما هم از فرداش حسابی از نیما سواستفاده کردیم و تا یه هفته کارهای نیمه تموم خونه رو سپردیم بهش و حسابی خونه رو تبدیل به یه خونه ی واقعی کردیم.
همه ی تابلوها و پرده ها نصب شده بود.لوسترها هم همینطور....بخشی از دیوارها رو به سلیقه ی خودمون کاغذ دیواری کردیم.کمدها نصب شده بود،لباس ها جابجا شده بود.خداییش دیگه از خونمون راضی بودیم.همه چی کامل شده بود و کم و کسری نداشت.
کم کم به محیط و محلمون عادت کرده بودیم،هر روز پیاده روی میرفتیم و مرکز خریدها رو زیر و رو میکردیم.اولین کاری ک کردیم این بود ک باشگاه ثبت نام کردیم تا اضافه وزنی ک رضا و الهام تو اون مدت درمانش بدست اورده بودن رو از دست بدن.من هم ک عاشق ورزش کردن و باشگاه رفتن بودم.مدام هم نگران اضافه وزنم بودم.باالاخره استارت زندگی ما تو خارج از کشور از اون روزها خورده شده بود و ما تازه داشتیم میفهمیدیم زندگی تو خارج از ایران چه طعمی داره....
( آخرین دلنوشته الهه به قلم خودش در ۸ اسفند ۱۴۰۰ بود )
پی نوشت : متاسفانه این آخرین قسمتی بود که الهه تونست به روایت خودش بنویسه
و تمام سعی خودم میکنم با تعریف کلیات اطلاعاتی که دارم و میدونم با نشرش مشکلی نداشت به شایستگی یادش و روح پاکش براتون تا پایان روایت الهه را بنویسم و احتمال میدم با دو سه قسمتی جمع و جورش کنم
یه مقدار از چت هامون را اینجا کپی میکنم میگذارم تا شما را ببرم در فضا و حال و احوال آن موقع الهه و اینکه دقیقا تاریخ ها را ببینید که عمر چگونه مثل برق و باد میگذره
من هر قسمتی که الهه میگذاشت علاوه بر اینکه فیدبک زبانی میدادم فیدبک نوشتاری میدادم یک بار گفت تا چند ساعت دیگه یه قسمت دیگه مینویسم میفرستم بعد نفرستاد وقتی پیگیر شدم گفت مقصر خودت بودی باهام حرف زدی حواسم پرت کردی من دیگه نتونستم بنویسم
خلاصه بهش گفتم باشه الهه خانم حالا ما شدیم حواس پرت و کلی باهم خندیدم😂😂
بعد دو قسمت اخر را پشت هم نوشت من واکنش ندادم که مثلا حواسش پرت نشه
بعد نگاه کنید چی برام نوشته :
الهه:
از ترس اینکه رشته ی کلامم پاره نشه،سعی میکنی فعلادچیزی نگی،اره؟!😅
مریم:
تو روحت دقیقا😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
الهه:
فکر کنم از حست بگی بیشتر خوشم میاد.
فقط نباید بهم زنگ بزنی و باهام حرف بزنی.😆
( من این حسش را کاملا میفهمیدم چون وبلاگ نویسی که میکنم خیلی دوست دارم فیدبک مخاطبم را از جنبه های مختلف داشته باشم )
مریم :
خدا یا من تو را الهه چیکار کنم اینهمه لوسی
باور کن الهه جدا از شوخی میام میخوانم با تمام وجودم و سلولهام غرق دلنوشته هات میشم اینقدر عمیق که با تصویر سازی ذهنی ماجرا را میخونم
الهه:
عیب نداره.
هر وقت ک میخونی،حستو بگو.😅
منم هی چک میکنم،با خودم میگم:
خونده یا هنوز وقت نکرده بخونه.
مریم :
حتما به روی چشم معلومه آزاد باشم خوندن مطلب تو در الویت هست . بعدش که ما باهم در موردش حرف میزنیم.
فرداش پیام دادم
مریم :
الهه جونم بابت تاخیر ببخشید پشت هم مراجع داشتم الان آزاد شدم
الی جون چیزی که باز در این بخش دلنوشته ات تو را خواستنی و جذاب کرده همون صداقتی است که از بیان احساسات مطرح میکنی
از خواستن هات ، آرزهات
با وجود اینکه یه دختر شیکی هستی و به ظاهرت اهمیت میدی اما شواف و دوگانگی نداری
ذوقت برای بعضی از اتفاقات زندگیت خیلی زلال ودخواستنی است
با وجود اینکه از رنج طلاق امدی بیرون
درگیر التهاب ببماری خواهرت دردانه ات هستی اما هنور چقدر امید و شوق به قشنگی های زنگی درت موج میزنه ... من این امیدت دوست دارم باید همینجور روشن نگه اش دارین .
و حس من به الهه آن روز اینه که با یک دنیا دلتنگی ، اما امید و عشق در درونش چقدر حضور داره
اینکه باور داره روزهای خوب تر میان و با همه دردهای زیاد، با وجود اینکه همه چیز سخته ولی دنیا هنوز حتی با یک سری شادی های کوچیک شده در حد یه خوراکی قشنگی هاش براش داره .
اینکه چقدر خوب خودش نمیبازه بحران طلاق اتفاق کمی نیست . آن هم تازه به علت خیانت
دل یک زن شکسته اما دنیا براش تموم نشده
و چقدر با ملاحظه و فهمیدگی میخواد حضورش میان اون افراد موثر باشه ...و با مسئولیت ازش برمیاد و عالی مدیریت بحران میکنه
تو واقعا فخر و ناز این دنیای الهه ناز
الهه جون یادت باشه از سگ های خوشکلت و حست به آنها و قتی امدند برام بنویس چون ان چیزهای که برام تعزیف کردی از دست دادن آنها نشون میدهدچقدر فقدان پشت فقدان داشتی
تو فقط بنویسسس جان دلم من حرفهات و نوشته هات با جان گوش میدم و میخونم
الهه با اجازه من دیگه برم
وراچی نمیکنم بهانه دست استکبار بدم 😂😂😂 که به کار و زندگیش برسه والله فردا نگی از کار و زندگی انداختیم صلوات
الهه:
مریم اینایی که برام مینویسی خیلی خوبه اتفاقا. راغب میشم برای نوشتن.
فرداش برام پیام صوتی گذاشت :
الهه : مریم از وقتی آن قسمت اخر نوشتم اینقدر حالم بد شده خیلی عصبی بودم الکی سر هیچی با مامانم دعوام شده اینقدر بغض داشتم تمام آن خاطرات برام زنده شده بود انگار بیل گرفتم به همه چی شخم زدم
بعد آنها و افکارم رها کردم آن بالا
یعنی خیلی اذیت شدم تمام آنها برام زنده شد تصویر الهام تو دوران مریضش با حال و رنگ و روش و زجر کشیده برام زنده شد از دیروز دردهام بیشتر شده ...
( من دیگه اینجا تماس گرفتم و مستقیم باهاش حرف زدم و براش علت حالی را که تجربه کرده را گفتم اما متوجه شدم چون از نظر جسمی مساعد نیست و اون دوران خیلی دردناک بوده براش توانی برای روبه رو شدن از بابت نوشتن نداره اگر روبه رو میشد خیلی بیشتر به نفعش بود اما مهم آمادگی و انتخاب الهه بود که من باید بهش فشار نمی آوردم
تمام اینها هدف برای بهتر شدن حال الهه بود چون من خودم دقیقا در دوران بیماریم در قالب روبه رو شدن با خودم و مرگ و همچنین زندگی بعد از خودم ، خاطرات گذشته ام با کمک یه همکار که تازه از امریکا برگشته بود با خیلی چیزهای جزیی خودم و دردناک رو به رو شدم با وجود اینکه قبلا روانکاوی شده بودم اما الان یه ورق دیگه ای از تجربه زندگیم بود من هم یه روزها حالم خیلی از نوشتن اون جزییات بد میشد ولی باهاش روبه رو شدم و از جنبه های مختلف برای من فایده بسیار داشت خیلی سخت بود که ادامه بدم هر لحظه دنبال بهانه ای برای فرار و سرکوبشون بودم اما مثل یه درمانگر برای خود بحران دیده ام خود مراقبتی و ایستادگی کردم )
یک هفته بعد نوبت دکتر جراح داشت
توده که در زیر بغل بود بسیار بزرگ تر در حد یه گریپ فورت شده بود زخم سرش باز شده بود و ازش خونابه فراوان دفع میشد و شرایط خیلی زجر اور بود
بهش پیام دادم :
مریم :
سلام الهه جانم خوبی عزیزم
رفتی دکتر جراح در مورد زخمت نظرش چی بود ؟
الهه :
سلام مریم زیبا و قشنگم
با اون پسر باشخصیتت...🙄
خوش بحال اون دختری ک باربد همسرش میشه و شما میشی مادرشوهرش....چه امتیاز بالایی داشته اون دختر ک تو مسیر شما قرار میگیره.😊
مریم :
جون جون فدات عزیزم ...
اگر مهرنیا به خوبی خودت باشه و تاییدش میکنی که بریم تو خطش 😂🥰
حالا الهه تو بگو به من جراحت چی گفت همش تو فکرت هستم صبوری زیاد تو هم به درد داره دردسر میشه این زخم باید درمان بشه
الهه:
مریم خدا را شکر من حالم خوبه اشتهام عالی هست
الان دردسرم فقط این زخمه که دکتر گفته باید باز بگذاری ازش مدام چکه چکه خونابه میچکه و بوش اذیتم میکنه و خارش کل بدنم هم کلافه کننده است اما نسبت به سری قبلی شیمی درمانیم عالی هستم
مریم :
خدا را شکر که میگی به نسبت قبل عالی هستی خیلی خوشحالم کردی🥰🥰🥰🥰🥰
چند روز بعد
الهه شیطون بود خیلی سر به سر مامانش میگذاشت بعد فیلم میگرفت
مریم :
الهه جون امروز که کنار مامانت خوابیده بودی مامانت خواب بود
چقدر مامانت خوشکل و جذابه ماشاالله
و تو هم به هرحال به مامانت رفتی ولی چشمهات بیشتر سگ داره و جذابه ، قرتی😃🤩
الهه :
فداتم مریم جون
الهام و مامان کپیه همند
الان منم خیلی شبیه مامانم شدم.😅
در تاریخ 13 اسفند ۱۴۰۰
عکس دستهاش فرستاد که ناخن هاش زرد و کبود شده
زیرش نوشته بود
الهه :
ناخن هام داره میفته.
خیلی درد داره.مخصوصا ناخن شصت پام....انگار فلجم....حتی شلوارمم نمیتونم بالا و پایین بکشم.🙄🤦♀️
مریم :
اخ اخ بمیرم برای من اینطوری شده بود وحشتناک درد داره شکنجه خالی هستش
الهه:
شکنجه ی اول،شقاق مقعده....😐
شکنجه دوم ناخن ها
شکنجه سوم،التهاب و تاول زبون🤦♀️
شقاق از همه بدتره به نظرم.
مریم :
دقیقا درست میگی من هر سه اینها را با الویتش تجربه کردم این داروهای شیمی درمانی این بلا را سر ادم میاره
برای شقاق حتما پماد ویتامین آ_ د مرتب بزن چرب باشه اصلا خشک نباشه
برای دهان خود بخش شیمی درمانی ما یه دهان شویه بهمون میداد اون تا یه تایمی کوتاه دهان از درد بی حس میکرد گرچه کوتاه بود ولی غنیمت بود انرژی جمع میشد برای تایم بعدی درد کشیدن
باورت میشه الهه من الان انگار همه اینهایی که گفتی برام حس دردش زنده شد الان تو ناحیه دهنم احساس درد و سوزش میکنم
الهه :
عزیزم به خاطر اینکه تو مهربان و دلسوز به معنای واقعی هستی. خدا حفظت کنه
دیگه پیام های ما صوتی بیشتر بود فردای سال تحویل تلفنی مفصل صحبت کردیم که برام جریان بستری شدنش را گفت که انتظار نداشته اما یهو مرخصش کردند و تونسته سال تحویل داخل خونه باشه
برام گفت که داداشم امیر همراهم بوده و سر غروب موقع اذان که تو بیمارستان حس غریبانه و دلتنگی داشتم دیدم برادرم همینطور داره غیر قابل کنترل اشک میرزه خیلی برای سختی های که کشیده ناراحت شدم
۱۹ فروردین ۱۴۰۱
براش یه پیام صوتی فرستادم حالش پرسیدم و گفتم تو فکرشم اما نتونستم باهاش تماس بگیرم چون خودم درگیر چکاپهای پزشکی و بیمارستان رفتن هستم
الهه انرژی صداش نسبتاخوب بود گفت استورهایت در اینستا دنبال میکنم پیگیرت هستم مریم جون من و تو اگر حتی حال و هم را مستقیم نپرسیم تو قلب و روحمون همیشه کنار هم و به یاد هم هستیم
من هم خوبم بد نیستم شیمی درمانی چهارم خیلی اذیت شدم همش افقی هستم سختم هست عمودی باشم .. میدونم این روزها میگذره امیدوارم به خیر و خوشی بگذاره ، امیدوارم که عاقبت این روزهامون به خیر باشه
مریم عزیزم تو قلبم همیشه هستی همیشه به یادت هستم فراموش نمیشی حتی اگر حالت نپرسم و میدونم متقابلاً همین اتفاق برای من در ذهن تو جاری هست
میگذره این روزها تمام میشه
میبوسم روی ماهت را ، دیشب خیلی زیاد به فکرت بودم اما جسارتش نداشتم بهت انگار ویس بدم
دم تو گرم که حداقل ویس گذاشتی حالم پرسیدی خیلی میبومست مراقب خودت باش تو همیشه در قلبمی
مریم :
الهه جانم خیلی ناراحت شدم که جلسه چهارم شیمی درمانت اذیتت کرده اما خودت میدونی هرچی شیمی بیشتر میشه قوای بدن کمتر میشه امیدوارم تمام این داروها شفا بشه بر تک تک سلولهای وجودت
الهه جان واقعا همینطوره من دائم ذهنم با تو هست . و میخوام بهترین خیر برای تو پیش بیاد
الهه :
انقدر حساس شدم،هر صدای خاصی رو که میشنوم ،اشکم سرازیر میشه.
با گوش کردن ویس ت فقط اشکم فرت و فرت سرازیر شد.😘
مریم :
دورت بگردم من مرواریدهای چشمات و جای دلتنگی هات میبوسم ان شاالله به شوق اشک بریزی نه از روی غم
( حالا این وسط تاریخ ها ما حال و احوال میکردیم من فقط برای نمونه آنهایی که میشه منتشر میکنم )
دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱ ساعت دوازده و نیم شب پیام داده بود اون شب زودتر خوابم برده بود
الهه :
سلام مریم جونم
حالم خوب نیست،نیاز دارم باهات حرف بزنم.
خیلی حس پوچی و بی ارزشی میکنم.
امیدوارم فردا صبح بخونیش چون تایم بدی پیام دادم.
معذرت میخوام.
مریم :
سلام الهه جان عزیزم
حتما امروز باهم حرف میزنیم فقط به من اطلاع بده تو کی میتونی که من بهت بگم تایمم آن زمان آزاد هست یا نه
امروز سه تا مراجع دارم قبل و بعدش میتونین حرف بزنیم
در ضمن تو هر وقت دلت خواست میتونی پیام بدی نگران از این بابت نباش خواهش میکنم خودت برای این موارد معذب نکن چون هرگز مزاحم نیستی
( میدونید چرا میگفت احساس پوچی و بی ارزشی میکنم چون ادمی بسیار پرتلاش و مستقل بود سالها بود تمام نیازهاش خودش تامین الان با وجود این درد و بیماری و ناتوانی براش سخت بود که خانواده اش هزینه اش را بدن ... تو فکر بود حتی با همین شرایط با حقوق کم سر کار بره .
اتوقت یه مردهای پیدا میشن با دو متر قد و صد و بیست کیلو وزن بیکار و بیعار دور خودشون میچرخن )
سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۱
مریم :
الهه جان سلام خوبی عزیزم خواستم احوالت بپرسم بهتری ؟
الهه:
من مشهدم.
با مامان اومدیم .
از اینجا هم میریم تهران واسه شیمی درمانی...
خودت خوبی؟؟
مریم :
به سلامتی عزیزم کلی خوشحال شدم با دل پر امید برگردی به مامانت سلام برسون
عزیزم دوست داشتنی برای من هم دعا کن یه چیزهای بالاخره تو دلم ما هم هست .
الهه :
عزیزم حتما❤
جمعه ۳ تیر۱۴۰۱ ( من دیگه چون گفت در سفر هستم پیام ندادم که مزاحمشون نشم ) که خودش پیام داد
الهه :
سلام
خوبی مریم زیبا؟؟
برگشتی ترکیه یا هنوز تهرانی؟!
مریم :
سلام به روی ماهت الهه جان خوبی عزیزم ؟ من نزدیک بیست روزه به ترکیه برگشتم
الهه :
اخدجووون😅
مریم :
اینجا را بیشتر دوست داری وقتی هستم بلاچه 😄
شیمی درمانی هات تمام شد؟
الهه:
نه.
ادامه داره ظاهرا.
گفته:
قطعش کنم،دوباره عود میکنه.😕
فعلا باید ادامه بدیم.
مریم :
خب ان شاالله خیر است حتما صلاح است که برای درمانت قطع نشه
اتفاقا الهه دیروز چی کوفته توخیابون دیدم یادت افتادم
الهه :
از کجا میدونی زیبا مورد علاقمه؟!😑
مریم :
خو قبلا تو استورهام گذاشته بودم گفته بودی ... حالا بهت عشقم ثابت شد من مو به موی تو را حفظم
الهه:
عه؟! این خیلی خوبه
با کاهو پیچ و ابلیمو تازه
مریم :
من اصلا دوست ندارم
الهه:
از اینکه دستمالی میشه دوست نداری؟!
😅😅
مریم :
نمیدونم حس خوبی به ظاهرش ندارم😂
الهه :
اخه خیلی دستمالی میشه تا درست بشه.😅
مریم :
ووووی اره 😬
( اینها را مینویسم که ببینید تا این تاریخ حتی دل و دماغ شوخی کردن و شیطنت هم داشت )
۶ تیر ۱۴۰۱ الهه:
پیام داد مغزم خیلی خسته ست.
درهم و برهمه...
شبا تا صبح بیدارم و سندروم پای بیقرار گرفتم.
تا صبح ،مثل روانی ها،خودمو تاب میدم و پاهامو میتابونم.
مدام فکرم درگیر اینه ک از حالا به بعد،باید چی کار کنم؟!شغلم،درامدم....
بقیه ی زندگیمو چطور باید بگذرونم؟!
خیلی مصرف کنندم.
حس بدی دارم نسبت به خودم.
این باعث شده،یکم تو استحکامم برای درمانم،کم بیارم.
سری قبل،خیلی ناامیدانه رفتم زیر سرم شیمی درمانی....
چقدرم حالم بد بود.
همه چی به ذهن بستگی داره.🤦♀️
حالا بیزی نبودی،جوابمو بده.
میدونم شلوغی....
انتظار ندارم ،همین الان جوابم رو بدی.
مریم :
الهه جان پیامت خوندم قشنگم
یک وقت اولین فرصت میگذاریم راجبش باهام مستقیم حرف بزنیم از فردا هر وقت تو اوکی بودی بگو یه تایم تماس بگیرم من شرایطم با تو هماهنگ میکنم
فقط خواهشا حرفهای قبلم یکم یادت بیاد آن سری هم که این فاز داشتی بهت گفتم امثال من تو بلد نیستیم استراحت کنیم همش باید در حال تکاپو باشیم تا حس مفید بودن بکنیم این تفکر در هر شرایطی درست و منطقی نبست یه جاهایی نقطه ضعف ما محسوب میشه چون با خودمون بی رحم هستیم
همش میخوایم در حال فعالیت باشیم
من قول بهت دادم میدونی وعده بیخود نمیدم تو خوب شو قسم میخورم من به واسطه لینک های که دارم برات شغل پیدا کنم انوقت همه این روزها را برای کسانی که برات هزینه کردند جبران کن .ولی حتما باید با هم زود حرف بزنیم تو این حال نمونی
الهه :
باشه مریم جونم مرسی
( و حال الهه از فرداش اینقدر به وخامت و بدحالی رفت دیگه هیچ وقت نتونست با من و کسی دیگه حرف بزنه یعنی حالش بد شد و دکترها به عنوان بیمار مرحله اخر گفتند در خونه بمونه .... میدونستم بد حال است و توان صحبت نداره ولی شاید روزی ده تا پیام تا روزی پر کشید و حتی بعدش که در ناباوری رفتنش بودم براش ارسال کردم یک بار تیک ابی خورد خوشحال شدم😔😔😔😔😔
اما زن داداشش گفت اصلا اون مثل ادم نیمه بی هوش وجان هست شاید دست ما خورده باز شده و تیک خورده
توانی برای دست بردن به گوشی نداره چه برسه به چک کردن پیام😭😭
و الهه در سکوت و نجابتش بی صدا و آرام در شب بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ به آسمان پر کشید)😭😭😭😭💔💔💔💔
ادامه دارد....... ( من بقیه چیزهای که فرصت نشد بنویسه را در پست بعدی می نویسم )