وقتی راما برای بعضی از دردهاش خیلی بیتابی میکنه و مدام از من دربارهی برخی از علائم آزاردهندهاش میپرسه که «چند روز دیگه این دردها تموم میشن؟»،
نه دلم میخواد بهش وعدهی الکی و دروغی بدم، نه میتونم رک و بیپرده بگم: «بعضی از این دردها شاید تا آخر عمر همراهت بمونن و باید باهاشون زندگی کنی.»
ده ساله این دردها با من هستن، پا به پام اومدن. فقط تحملشون کردم.
الان نمیتونم اینو به راما بگم چون میدونم در شرایط فعلی هضمش براش سخته. فقط سعی میکنم همدلی کنم؛ بهش میگم:
«بذار صبر کنیم ببینیم چی میشه، امیدوارم بهتر بشی.»
چند روز پیش، حدود ساعت ۸ شب تماس گرفت. ناراحت بود که لباس خونهای مناسب نداره و نمیتونه خودش بره خرید. آنلاین سفارش داده بود ولی لباسها مناسبش نبودن. ازش دربارهی جزئیات چیزی که میخواد پرسیدم و بهش گفتم:
«میخوای هر وقت رفتم مرکز خرید، باهات تصویری تماس بگیرم تا هرچی خواستی برات بخرم؟»
خیلی استقبال کرد، گفت «عالیه!»
تا گوشی رو قطع کردم، به حسن گفتم «بیا بریم خرید.» مثل جت رفتیم یه مرکز خرید. نیم ساعت بعد باهاش تماس تصویری گرفتم و گفتم:
«من الان توی فروشگاه لباس زنونهام. از قبل به فروشنده گفتم برای دوستی میخوام بخرم که خودش شرایط خرید حضوری نداره، ممکنه نیاز باشه بعداً بیام تعویض کنم.»
ظاهراً، راما یه کم سختپسنده. هی باید لباسها رو تو تماس تصویری تصویر بالا پایین میکردم، از قد و اندازه و جزئیات میپرسید. فروشنده کمی کلافه شده بود، یواشکی گفت:
«بابا، حالا یه لباس خونگیه، چرا اینقدر سخت میگیره؟»
منم طوری که توی تصویر نیفتم، با ایما و اشاره از فروشنده خواستم بیشتر صبوری کنه.
خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین، دو تا لباس انتخاب کردیم و براش خریدم. (البته هزینهشو بعداً خودش به اصرار واریز کرد که راحت باشه اگر دوباره چیزی خواست بهم بگه.)
وقتی خرید تموم شد، از فروشنده عذرخواهی کردم. گفتم:
«من خودم خیلی فوری خرید میکنم ولی دوستم حالش خوب نیست، شاید با این کار یه کم دلگرم و خوشحال بشه.»
از نگاه مثبت اگر ببینیم، اینکه هنوز با وجود درد، براش انتخاب لباس خونگی اهمیت داره، یعنی هنوز به زندگی امید داره.
با راما تماس گرفتم، گفتم:
«من همین الان میارمش که بپوشی. اگه مناسب نبود، فردا اولین فرصت عوضش کنم.»
گفت:
«نههههه، این همه راه بیای اذیت میشی. با پیک بفرست.»
گفتم:
«نه، خودم برات میارم.»
لباسها رو براش بردم. خیلی خوشش اومد و کاملاً اندازهاش بود.
گفت:
«باورم نمیشه یه ساعت پیش حرفشو زدم، الان برام آوردی، اونم این موقع شب که مغازهها دارن تعطیل میشن!»
گفتم:
«اگه همون موقع بهت میگفتم دارم میرم، شاید معذب میشدی. فقط پرسیدم ببینم با این شیوهی خرید موافقی یا نه. وقتی اوکی دادی، با حسن مثل قرقی رفتیم مرکز خرید که خیالت راحت باشه و یه دغدغهت کم بشه.»
وقتی برگشتم خونه، دیدم توی واتساپم این پیامو برام گذاشته:
«مریم جان، اصلاً نمیدونم چطور بابت این همه خوبی و انسانیت ازت تشکر کنم. فقط زانو میزنم در برابر این همه مهربونیت. از خدا فقط و فقط آرزوی سلامتی و موفقیت در تمام زندگیتو دارم. منو همهجوره شگفتزده کردین، هم تو هم همسرت.»
سه روز پیش که خیلی کلافه بود، وسط صحبتهاش از دو سه نفر از دوستان همدردش که درگیر اماس هستن گفت. گفت دوتاشون شوهرهاشون طلاقشون دادن و شرایط سختی دارن.
میگفت:
«یکیشون که کرمانشاهه و توی جنگ هم خیلی تلاش میکرد، بریم خونشون کرمانشاه که از تهران دور باشیم و آسیب نبینیم.» بهش گفتم ما شاهرورد جا داریم تا خیالش راحت شد خیلی نگرانمون بود.
گفتم:
«دمش گرم، عجب دل دریایی و با محبتی داره. با اینکه خودش یه زنه تنهاست، ولی به فکر خانوادهی شما بوده.»
گفت:
«قبل از اینکه من برم بیمارستان، یه مشکل خانوادگی براش پیش اومد. الان نمیدونه چه اتفاقی برام افتاده. اینکه خبری ازش نیست، شاید خودش درگیرتر و مشکلش پیچیده تر شده. امروز میخواستم باهاش تماس بگیرم ازش خبر بگیرم ، ولی خواهرم اجازه نداد. گفت: ‹دیگه اینا رو ول کن. بس که درد و غم شنیدی، این بلا هم سر خودت اومده. به تو چه که الان اون چی کشیده؟ یا مشکلش چی شده ؟›»
اصلاً وایب خوبی از حرف خواهرش نگرفتم. گفتم:
«من خیلی با حرف خواهرت موافق نیستم. مگه میشه آدم نسبت به همدردش بیتفاوت باشه؟»
گفت:
«آخه راست میگه، من خیلی غصهشونو میخوردم.»
گفتم:
«چی بگم والله... آدمهای همدرد برای درک شدن بهتر، جز خودشون کسی رو ندارن.»
توی دلم گفتم اگه من هم با همون رویکرد خواهرش به بیماری خودم نگاه میکردم، الآن کنار راما نبودم که هر روز چند بار پیام میده، تماس میگیره، مشکلاتشو میگه و دنبال راهحله.
خیلی از گرههاش مثل آب خوردن باز میشن. خیلی از هماهنگیها رو از طریق لینکهایی که دارم براش انجام میدم؛ کارهایی که خودش فکر میکنه شدنی نیستن، در سریع ترین زمان ممکن درستشون میکنم.
درسته که آدم باید مسئول سلامتیش باشه و خودش اولویت باشه، ولی امیدوارم از دل رنج های که میکشیم مهربونتر و فهمیدهتر بیرون بیایم، نه خودمحورتر و بیتفاوتتر بشیم
آیرین، دختر همکارم، پزشکه. دربارهی راما باهاش حرف زده بودم. چند روز پیش پیگیر روند درمان راما شد و ازم پرسید:
«مریم، این همراهیها خیلی آسون نیست. چه تأثیری روی خودت میذاره؟»
چون خودش هم آدمیه که مسائل معنوی براش مهمه و جهانبینی مشترکی داریم. با هم طولانی گپ و گفت میکنیم
گفتم:
«آیرین جان، من از اول با نیتی بیقید و شرط وارد این مسیر میشم . توقع خاصی از این رابطه ها ندارم، پس منتظر چیزی هم نیستم.
خیلی وقتها در مسیر با خاطرات مشترکمون غمگین میشم، ولی چون میدونم این کمک چقدر از بار اون بیمار کم میکنه، برام بی نهایت باارزشه. حتی برام مهم نیست اون آدم درک میکنه یا نه؟
حتی مهم نیست که اون میفهمه که اگه دستش گرفته نمیشد، ممکن بود چقدر مسیرش سختتر بشه. من یه نگاه رسالتی به این موضوع دارم.»
از طرفی، وقتی خودم هم درگیر بیماری شدم، من و مامانت از قبل سر راه هم قرار گرفته بودیم و رفاقت کردیم
پدرت ، که خودش مدیریت بیمارستان بود، چند بار شخصاً به دیدنم اومد. بهترین اتاق بیمارستان رو بهم دادند .
جراح از یه بیمارستان دیگه، سفارشی به واسطهی پدرت، اومد و منو تو آن بیمارستان جراحی کرد؛ اون شد بهترین دکترم.
هر وقت نیاز به پرستار داشتم، تا زنگ بالای سرم میزدم ، آنی جای یه نفر، چند تا پرستار بالای سرم حاضر میشدن، چون سفارش شده بودم.
به نظرت، به این جهان هستی که اینطور پازلِ پناه و عزت رو برای من از طریق آدمهای خوبش چیده، چطور میتونم قدردان نباشم؟
من فقط چیزی رو که از جهان هستی گرفتم، دارم در حد توانم جبران میکنم.

