درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

چرا کسانی که از نظر معنوی ماموریتی برای بیداری خرد جمعی روی دوش آنها گذاشته شده در خانواده هایی به دنیا می آیند که از همان کودکی تروماهای کودکی سنگین تجربه می کنند ؟

روح‌هایی که با ماموریت بیداری جمعی به زمین می‌آیند، قبل از تولد آگاهانه مسیر خود را انتخاب می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که:

✔️برای روشن‌کردن مشعل آگاهی در تاریکی، باید از دل تاریکی عبور کرد.

بنابراین، تولد در خانواده‌هایی با الگوهای ناسالم، تروما، خشونت یا بی‌ثباتی، انتخابی روحیست تا:

از درون تجربه‌ی مستقیم زخم‌ها، درک واقعی نسبت به درد انسان‌ها به‌دست آورند.

بعدها صدای کسانی شوند که هرگز صدایی نداشته‌اند

چون خردی که از درون درد می جوشد زنده است.

☀️☀️☀️☀️☀️☀️

تروما ، نقطه ورود نور است. لئونارد کوهن می گوید : « تروماهای کودکی، آن ترک‌هایی هستند که نور روح از طریق‌شان وارد زندگی ما می‌شود.

و دقیقاً همان زخم‌ها، مسیر ما را به سمت یادآوری مأموریت هدایت می‌کنند.»

🌙🌙🌙🌙🌙🌙

بدون تجربه‌ تروما، بسیاری از ما در سطح باقی می‌ماندیم. اما تروما:

ما را مجبور به جست‌وجوی عمیق می‌کند

باعث شکستن ایگو می‌شود

و ما را به یادآوری ذات روحانی‌مان بازمی‌گرداند

🌟☀️🌟☀️🌟☀️🌟

اما نکته بسیار مهم دیگر :

✨ روح‌های بیدارگر، نجات‌دهندگان خط خون هستند.

روح‌های بیدارگر به دنیا نمی‌آیند تا فقط مسیر خود را بروند.

آن‌ها پا به زمین می‌گذارند تا نسلی را آزاد کنند.

پیش از تولد، روح آن‌ها والدینی را انتخاب می‌کند که سنگین‌ترین زنجیرهای کارمایی اجدادی را به دوش می‌کشند‌. خانواده‌هایی با نسل‌های خاموش، سرکوب‌شده، خشم‌گرفته، یا زخم‌خورده. وقتی به ریشه این خانواده ها نگاه کنیم سراسر درد و ناآرامی و پدر یا مادر سالاری و کشمکش قدرتی ، زندان ، تبعید ، بیماری های نسلی و ژنتیکی ، حسادت ، رقابت و کینه و دشمنی بین خواهر و برادرها ، خودکشی ، تجاوز و طلاق و قتل... حاکم و رایج بوده.

بنابراین روح از

نه از روی اشتباه.

بلکه از روی مأموریت وارد چنین خط نسلی تاریکی میشود که مثلا ممکن است حاملان طلسم الغول باشند که تاریک ترین ستاره ثابت است.

مثلا من خانواده ای را میشناسم که وقتی به چارت مادر نگاه می کنی از سمت مادر طلسم الغول و مدوسا به فرزندان و نوه های آنها انتقال پیدا کرده 😰💀

اما در این میان یک بیدارگر برای آزاد کردن این خط خونی مسئولیت را به عهده می گیرد و وارد چنین خانواده تاریکی میشود.

✔️زیرا بیدارگر، پیش از آن‌که پیام‌آور باشد،

شفابخش است

ما در این میان یک بیدارگر برای آزاد کردن این خط خونی مسئولیت را به عهده می گیرد و وارد چنین خانواده تاریکی میشود.

✔️زیرا بیدارگر، پیش از آن‌که پیام‌آور باشد،

شفابخش است.

او می‌آید تا الگوهای بیمار نسلی را قطع کند.

تا چرخه‌های تکرارشونده را متوقف کند.

تا در جایی که قرن‌ها فقط درد بوده، نقطه‌ پایان و آغاز باشد.

این روح، کودکی را در خشونت، رهاشدگی، فقر احساسی یا سوء‌استفاده تجربه می‌کند،

اما در درونش شعله‌ای هست که می‌گوید:

«من برای تکرار نیامده‌ام.

من برای نجات آمده‌ام.»

و درست از دل همان زخم‌ها،

می‌درخشد،

می‌بخشد،

و خانواده‌ای را که او را زخمی کرده،

از کارمای نسل‌ها آزاد می‌کند.

این است نقش واقعی روح بیدارگر:

🌻شفابخش نسل‌ها، نه قربانی آن‌ها🌻.

بنابراین اگر در چنین خانواده های پر زخمی زندگی میکنید که از آنها از کودکی آسیب دیده اید به پتانسیل شفاگری روح خود باید دست پیدا کنید. ناامید و دلسرد نباشید.

شما خورشید پر نوری هستید که نه تنها خودتان ، بلکه دیگران از وجود شما نور خواهند گرفت ،

کافی است هسته درونی مولد آن نور را در درون تان بشکافید.

منبع این پست : صفحه رسمی هوروسکوپ فارسی/ راشل

نوشته شده در جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:8 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • وقتی راما برای بعضی از دردهاش خیلی بی‌تابی می‌کنه و مدام از من درباره‌ی برخی از علائم آزاردهنده‌اش می‌پرسه که «چند روز دیگه این دردها تموم می‌شن؟»،

    نه دلم می‌خواد بهش وعده‌ی الکی و دروغی بدم، نه می‌تونم رک و بی‌پرده بگم: «بعضی از این دردها شاید تا آخر عمر همراهت بمونن و باید باهاشون زندگی کنی.»

    ده ساله این دردها با من هستن، پا به پام اومدن. فقط تحملشون کردم.

    الان نمی‌تونم اینو به راما بگم چون می‌دونم در شرایط فعلی هضمش براش سخته. فقط سعی می‌کنم همدلی کنم؛ بهش می‌گم:

    «بذار صبر کنیم ببینیم چی میشه، امیدوارم بهتر بشی.»

    چند روز پیش، حدود ساعت ۸ شب تماس گرفت. ناراحت بود که لباس خونه‌ای مناسب نداره و نمی‌تونه خودش بره خرید. آنلاین سفارش داده بود ولی لباس‌ها مناسبش نبودن. ازش درباره‌ی جزئیات چیزی که می‌خواد پرسیدم و بهش گفتم:

    «می‌خوای هر وقت رفتم مرکز خرید، باهات تصویری تماس بگیرم تا هرچی خواستی برات بخرم؟»

    خیلی استقبال کرد، گفت «عالیه!»

    تا گوشی رو قطع کردم، به حسن گفتم «بیا بریم خرید.» مثل جت رفتیم یه مرکز خرید. نیم ساعت بعد باهاش تماس تصویری گرفتم و گفتم:

    «من الان توی فروشگاه لباس زنونه‌ام. از قبل به فروشنده گفتم برای دوستی می‌خوام بخرم که خودش شرایط خرید حضوری نداره، ممکنه نیاز باشه بعداً بیام تعویض کنم.»‌

    ظاهراً، راما یه کم سخت‌پسنده. هی باید لباس‌ها رو تو تماس تصویری تصویر بالا پایین می‌کردم، از قد و اندازه و جزئیات می‌پرسید. فروشنده کمی کلافه شده بود، یواشکی گفت:

    «بابا، حالا یه لباس خونگیه، چرا اینقدر سخت می‌گیره؟»

    منم طوری که توی تصویر نیفتم، با ایما و اشاره از فروشنده خواستم بیشتر صبوری کنه.

    خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین، دو تا لباس انتخاب کردیم و براش خریدم. (البته هزینه‌شو بعداً خودش به اصرار واریز کرد که راحت باشه اگر دوباره چیزی خواست بهم بگه.)

    وقتی خرید تموم شد، از فروشنده عذرخواهی کردم. گفتم:

    «من خودم خیلی فوری خرید می‌کنم ولی دوستم حالش خوب نیست، شاید با این کار یه کم دلگرم و خوشحال بشه.»

    از نگاه مثبت اگر ببینیم، این‌که هنوز با وجود درد، براش انتخاب لباس خونگی اهمیت داره، یعنی هنوز به زندگی امید داره.

    با راما تماس گرفتم، گفتم:

    «من همین الان میارمش که بپوشی. اگه مناسب نبود، فردا اولین فرصت عوضش کنم.»

    گفت:

    «نههههه، این همه راه بیای اذیت می‌شی. با پیک بفرست.»

    گفتم:

    «نه، خودم برات میارم.»

    لباس‌ها رو براش بردم. خیلی خوشش اومد و کاملاً اندازه‌اش بود.

    گفت:

    «باورم نمی‌شه یه ساعت پیش حرفشو زدم، الان برام آوردی، اونم این موقع شب که مغازه‌ها دارن تعطیل می‌شن!»

    گفتم:

    «اگه همون موقع بهت می‌گفتم دارم می‌رم، شاید معذب می‌شدی. فقط پرسیدم ببینم با این شیوه‌ی خرید موافقی یا نه. وقتی اوکی دادی، با حسن مثل قرقی رفتیم مرکز خرید که خیالت راحت باشه و یه دغدغه‌ت کم بشه.»

    وقتی برگشتم خونه، دیدم توی واتساپم این پیامو برام گذاشته:

    «مریم جان، اصلاً نمی‌دونم چطور بابت این همه خوبی و انسانیت ازت تشکر کنم. فقط زانو می‌زنم در برابر این همه مهربونی‌ت. از خدا فقط و فقط آرزوی سلامتی و موفقیت در تمام زندگیتو دارم. منو همه‌جوره شگفت‌زده کردین، هم تو هم همسرت.»

    سه روز پیش که خیلی کلافه بود، وسط صحبت‌هاش از دو سه نفر از دوستان هم‌دردش که درگیر ام‌اس هستن گفت. گفت دوتاشون شوهرهاشون طلاقشون دادن و شرایط سختی دارن.

    می‌گفت:

    «یکی‌شون که کرمانشاهه و توی جنگ هم خیلی تلاش می‌کرد، بریم خونشون کرمانشاه که از تهران دور باشیم و آسیب نبینیم.» بهش گفتم ما شاهرورد جا داریم تا خیالش راحت شد خیلی نگرانمون بود.

    گفتم:

    «دمش گرم، عجب دل دریایی و با محبتی داره. با اینکه خودش یه زنه تنهاست، ولی به فکر خانواده‌ی شما بوده.»

    گفت:

    «قبل از اینکه من برم بیمارستان، یه مشکل خانوادگی براش پیش اومد. الان نمی‌دونه چه اتفاقی برام افتاده. اینکه خبری ازش نیست، شاید خودش درگیرتر و مشکلش پیچیده تر شده. امروز می‌خواستم باهاش تماس بگیرم ازش خبر بگیرم ، ولی خواهرم اجازه نداد. گفت: ‹دیگه اینا رو ول کن. بس که درد و غم شنیدی، این بلا هم سر خودت اومده. به تو چه که الان اون چی کشیده؟ یا مشکلش چی شده ؟›»

    اصلاً وایب خوبی از حرف خواهرش نگرفتم. گفتم:

    «من خیلی با حرف خواهرت موافق نیستم. مگه می‌شه آدم نسبت به هم‌دردش بی‌تفاوت باشه؟»

    گفت:

    «آخه راست می‌گه، من خیلی غصه‌شونو می‌خوردم.»

    گفتم:

    «چی بگم والله... آدم‌های هم‌درد برای درک شدن بهتر، جز خودشون کسی رو ندارن.»

    توی دلم گفتم اگه من هم با همون رویکرد خواهرش به بیماری خودم نگاه می‌کردم، الآن کنار راما نبودم که هر روز چند بار پیام می‌ده، تماس می‌گیره، مشکلاتشو می‌گه و دنبال راه‌حله.

    خیلی از گره‌هاش مثل آب خوردن باز می‌شن. خیلی از هماهنگی‌ها رو از طریق لینک‌هایی که دارم براش انجام می‌دم؛ کارهایی که خودش فکر می‌کنه شدنی نیستن، در سریع ترین زمان ممکن درستشون می‌کنم.

    درسته که آدم باید مسئول سلامتیش باشه و خودش اولویت باشه، ولی امیدوارم از دل رنج های که میکشیم مهربون‌تر و فهمیده‌تر بیرون بیایم، نه خودمحورتر و بی‌تفاوت‌تر بشیم

    آیرین، دختر همکارم، پزشکه. درباره‌ی راما باهاش حرف زده بودم. چند روز پیش پیگیر روند درمان راما شد و ازم پرسید:

    «مریم، این همراهی‌ها خیلی آسون نیست. چه تأثیری روی خودت می‌ذاره؟»

    چون خودش هم آدمیه که مسائل معنوی براش مهمه و جهان‌بینی مشترکی داریم. با هم طولانی گپ و گفت میکنیم

    گفتم:

    «آیرین جان، من از اول با نیتی بی‌قید و شرط وارد این مسیر میشم . توقع خاصی از این رابطه ها ندارم، پس منتظر چیزی هم نیستم.

    خیلی وقت‌ها در مسیر با خاطرات مشترکمون غمگین می‌شم، ولی چون می‌دونم این کمک چقدر از بار اون بیمار کم می‌کنه، برام بی نهایت باارزشه. حتی برام مهم نیست اون آدم درک می‌کنه یا نه؟

    حتی مهم نیست که اون می‌فهمه که اگه دستش گرفته نمی‌شد، ممکن بود چقدر مسیرش سخت‌تر بشه. من یه نگاه رسالتی به این موضوع دارم.»

    از طرفی، وقتی خودم هم درگیر بیماری شدم، من و مامانت از قبل سر راه هم قرار گرفته بودیم و رفاقت کردیم

    پدرت ، که خودش مدیریت بیمارستان بود، چند بار شخصاً به دیدنم اومد. بهترین اتاق بیمارستان رو بهم دادند .

    جراح از یه بیمارستان دیگه، سفارشی به واسطه‌ی پدرت، اومد و منو تو آن بیمارستان جراحی کرد؛ اون شد بهترین دکترم.

    هر وقت نیاز به پرستار داشتم، تا زنگ بالای سرم میزدم ، آنی جای یه نفر، چند تا پرستار بالای سرم حاضر می‌شدن، چون سفارش شده بودم.

    به نظرت، به این جهان هستی که این‌طور پازلِ پناه و عزت رو برای من از طریق آدم‌های خوبش چیده، چطور می‌تونم قدردان نباشم؟

    من فقط چیزی رو که از جهان هستی گرفتم، دارم در حد توانم جبران می‌کنم.

    نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ ساعت 18:23 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • نمیدونم تا حالا تجربه اش داشتین که تو اوج دلتنگی و حتی سقوط دنیا بهت نشونه هایی ، نشون بده که انگار بغلت کرده و با پیامی که میفرسته بهت میفهمونه که حواسش بهت هست . ...‌ من تجربه اش چندبار داشتم .. آخریش همین چند شب پیش بود

    .

    غروب بود داشتم مطالعه میکردم یهو خوابم برد ....

    خواب های دیدم که واضح بود نشات میگرفت از رنجش های که در درونم هستند.. وقتی که بیدار شدم ، تاثیراتش را روی خلقم احساس میکردم ..هجوم افکار تو سرم غلغله میکرد ... دلم میخواست از این افکارم رها بشم اما اینقدر تلخی واقعیتش زیاد بود که انگار از ته قلبم احساس درد میکردم ... با نفس های عمیق به خودم کمک میکردم که این فشار تبدیل به، تجربه حمله پانیک نشه

    خودم به کارهای خونه مشغول کردم . ولی روانم آشفته بود ... لیندا خودش زنگ زد ...( شاید کسی دیگه بود تو آن حالم جواب نمیدادم تا بعد تماس بگیرم ) دیدم بهتره با لیندا حرف بزنم

    یه تایمی با لیندا حرف زدم یه بخشی از حال ناخوشی که تجربه میکردم در موردش باهاش حرف زدم .

    حتی انرژی نداشتم که بخوام بیشتر بگم ،کلی گویی کردم

    ‌‌

    بعدش یه چای برای خودم ریختم زودتر از هرشب به اتاقم امدم موزیک برای خودم گذاشتم تو حال خودم باشم.

    اما شدت ناآرامی درونم فراتر از اقداماتی بود که برای خودم انجام میدادم قطعا بی تاثیر نبودند اما بغض و دلگیری هام قوی تر از آنها بودند...

    یهو وسط بی قراری هام خیلی دلم خواست میتونستم به افسانه زنگ بزنم بگم افسانه بیا دونفری باهم بریم یه جای خلوت کمی با هم بشنیم حرف بزنیم .. دلم خیلی شدید گرفته بود ...

    میدونید ادم وقتی این حال داره حوصله نداره و دلش نمیخواد با هر شخصی ملاقات کنه ..آن آدم باید خیلی بهش حس نزدیک و مشترک داشته باشی از طرفی فهم و درکش هم برات معقول باشه

    افسانه فکر میکنم پانزده سالی از من بزرگتر باشه .. از همین وبلاگ چند ساله با هم آشنا شدیم ..خیلی وقتها طولانی باهم حرف میزنیم ... از آن ادمهاست که به اصطلاح با من هم فاز و هم فرکانس است ..

    یعنی تو گفتگو باهاش متوجه زمان نمیشم .. از آن افراد هست که خلوت کردن را باهاش دوست دارم

    در این مدت دو سه تا تجربه مشترک را با هم داشتم ‌.‌ هر دو از قبل از اینکه برای تجربه زندگی به ترکیه بریم بارها و بارها باهم حرف زدیم تا بالاخره هر دو عملیش کردیم و بی دریغ هر دو اشتراکاتمون را از این مسیر انتخابی به همدیگر میگفتیم . و هرجا اون یا من لازم بود به هم موارد مهم اطلاع رسانی میکردیم و هنوز هم در شرایط خاص اگر خبری باشه به یاد هم هستیم.

    این خونه ایی هم که الان ساکن شدیم ، از شانس خوب ... خیلی بهم نزدیک شدیم .. تو این مدت هم همیشه بزرگواری کرده و تجربیاتش از منطقه بهم گفته و راهنماییم کرده

    دوست خوب داشتن یک نعمت بزرگ و ارزشمنده .. اگر کسی آن را پیدا کرد حتما باید در حفظش دقت کنه

    خلاصه آن شب تو آن حال دلتنگی خیلی دلم هواش کرد ... شاید دهها بار تو این مدت بهم گفته تو فقط بهم بگو من با ماشینم دنبالت میام و میریم کافه ایی یا جایی باهم خلوت میکنیم

    آن شب گفتم الان تعطیلات عید است و ممکنه مشغول امورات شخصی و خانوادگی باشه از طرفی شاید ساعت مناسبی برای این درخواست نباشه ... این همه مدت بهم گفت قرار نزدیک بگذاریم برام جور نشد بگذارم یهو الان بهش بگم درست نیست

    هر طور بود شب با همون حس و حال غریب خوابم برد .

    صبح تا بیدار شدم ... هنوز بغض و حال سنگینی داشتم اولین کاری کردم رفتم ادامه مطالعاتم بخونم و خودم سرگرم کنم

    دقیقا اولین متنی که شروع کردم یادداشت های آقای رولان بارت بود همونی که تو پست قبل نوشتم

    قبل تر ها خونده بودمش اما آن صبح مثل یک یاداوری مهم دقیقا مناسب حالم مثل یک درمانگر عمیق تر بهم یه قدرت در معنای بیشتر رنجم داد ....

    جالب بود خیلی اتفاقی بدون اینکه از قبل بخوام مطلب را انتخاب کنم ...حتی به خودم افتخار کردم که تونستم از عزت نفسم مراقبت کنم و آگاهانه رفتار کردم گرچه درد کشیدم اما باهاش روبه رو شدم ‌

    انگار نیرو گرفتم از جام بلند شدم ، رفتم توی آشپزخونه برای خودم چای شیرین و نون و پنیر ، صبحانه مورد علاقه ام آماده کنم ... حتی قبلش میل به صبحانه خوردن نداشتم

    همین که مشغول آماده کردن صبحانه مختصرم بودم .. تلفن خونه زنگ خورد ...

    دیدم افسانه است .. از اخر اسفند باهم حرف نزده بودیم فقط به صورت پیامک صوتی بهم عید تبریک گفته بودیم

    با وجود بزرگتریش ، حتی آن اول به من پیام تبریک عید ارسال کرده .. ادم درست و اصیل در قید و بندهای این مدلی و حساب و کتاب ، تو صمیمیتش با تو نیست و من دقیقا این موارد حتما میبینم و سعی میکنم قدر بدونم و در نظرم دور نمیمونه

    حال و احوال کردیم وسط صحبت هامون گفتم من پانزدهم فروردین بلیط دارم میخوام برم پیش باربد

    حتما تو وبلاگ خوندی ؟

    گفت نه من سفر بودم فرصت نکردم وبلاگت بخونم

    ولی چه ساعتی با چه پروازی میری ؟

    گفتم چطور ؟

    گفت من اصلا میخواستم امروز بهت بگم هر زمان خواستی بری بهم بگو که من هم بلیط بگیرم و باهم بریم چون اینترنت بانک ترکیه ام به مشکل خورده و کسی که برام پیگیری کرده گفتند باید خودش حضوری بیاد ..و الان نمیتونم سپرده هام مدیریت کنم

    گفتم من فکر میکنم هنوز پروازم جا داره تازه پروازش ترکیش،هست و خیلی پرواز خوبیه

    گفت خب من میرم این بلیط میگیرم تو میتونی برام یه پرس وجو کنی برای چند روز یه جا بگیرم که داخلش اقامت کنم برم کارهای ترکیه ام انجام بدم

    گفتم جا چیه ؟ درست خونه ما اونجا یه خونه کوچیک با امکانات زندگی دانشجویی هست اما چرا بری جایی خونه خودم بمون قدمت سر چشم

    گفت نه مزاحم نمیشم من شرایط شما را درک میکنم و تو را هم خوب میشناسم

    گفتم خیالت راحت کنم ، تو که منو میشناسی من ادم رک و راحتی هستم اگر امکانش نداشتم بهت تعارف الکی نمیزدم از ته دلم میگم بیا و راحت باش

    خیلی تشکر کرد و گفت برای کارهای بانکیم هزینه میکنم یه مترجم میگیرم میرم کارهام انجام میدم

    گفتم آن هم من با ، باربد صحبت میکنم باهات میاد انجام میدی برات میاد ترکی صحبت میکنه

    گفت نه مزاحم باربد نمیشم ... گفتم عزیزم نگران نباش ما کاری ازمون بربیاد انجامش میدیم که مشکلت حل بشه

    گفتم فرودگاه هم با حسن میایم سر راه دنبالت باهم میریم این همه راه نمیخواد شوهرت بیاد دوباره برگرده

    من قرار بوده باربد جلوم بیاد

    اما اگر تو بیای میگم باربد نیاد با ناهید که ترنسفر فرودگاهی را انجام میده هماهنگ میکنم آن دنبالمون بیاد آن طرف قبول زحمتش با تو ، این هم میگم که تو هم راحت باشی ..

    گفت حتمااااا

    ( ناهید همون خانمی هست یادتون باشه که من دندان درد گرفتم و باربد تازه به ترکیه آمده بود ترکی نمیدونست با دخترش آمدند و ما را تو کلینیک دندان پزشکی همراهی کردند و دخترش برای ما ترکی صحبت کرد ) ما میتونیم از فرودگاه ماشین بگیریم شاید کمی هم ارزونتر بشه اما نظرم اینه که هموطن خودمون اون هم همچین ادمهای خیر خواهی را ساپورت کنیم .

    خلاصه فوری افسانه رفت و با پروازی که من گرفتم برای خودش بلیط گرفت

    گفتم افسانه نمیدونی من الان چقدر خوشحالم امروز این اتفاق غیرمنتظره دومین نشونه است که دنیا بهم داده ..‌ من دیشب واقعا تو را برای حتی شده یک ساعت ، هم را ببینیم از ته دلم خواستم ... الان میدونی من و تو میتونیم یک ساعت که هیچ ،ساعت ها کنار هم باشیم

    این برای من واقعا یه اتفاق خاص به حساب میاد .‌‌

    و باز تکرار شیرینی حسی که از ته دلم چیزی را خواستم و اینجوری دنیا آن را به من داده تجربه ارزشمندیه

    انگار میگه ببین ، ما حواسمون بهت هست . اصلا آن موقع که غصه میخوردی تو بغل خودمون بودی

    بعد افسانه گفت من فقط لوازم شخصیم هست که باید با خودم بیارم یک مقدار هم برای خونه باربد خرید کنم .. میتونی از باقیمانده بار فرودگاهیم برای باربد استفاده کنی ...

    گفتم نه من نمیخوام تو خرید کنی خودم همه چیز خریدم چند بار بهش تاکید کردم ... گفت من هم باید به هرحال راحت باشم .

    همین که با تو همسفر میشم میام خونتون باربد قرار کمکم کنه میدونی چه استرسی از من برداشته شده .‌.. و الان خودم هم از این اتفاق یهویی چقدر حالم خوش شده

    خلاصه با افسانه قشنگم همسفر شدم ، قرار بریم برای هم لحظه های قشنگی بسازیم .

    امروز فکر میکردم نگاه من واقعا از ته دلم با وجود ضرورت های بارهای خودم چند کیلویی بار برای دوستان خوب خالی گذاشتم و بهشون اطلاع دادم .... واقعا بی توقع و چشمداشت بود. اما جاش چند برابرش برام اضافه بار باز شد .....هیج وقت جهان هستی چیزی را که بهش میدی چه خوب و چه بد فراموش نمیکنه چند برابر همون به وقتش بهت برمیگردونه ، زمانش مشخص نیست ساعت دقیقش اون خودش تعیین میکنه گاهی زود ، گاهی دیر اما در تسویه اش با تو هوشمنده و هرگز خطا نمیکنه .فقط رمزش صبوری ، بی توقع بدون و رها کردنه

    شاید شما الان تو شرایطی باشی که خوندن این پست بهت تلنگری بزنه و درون تو هم مثل من قوت و قدرت بگیره . برای همین این تجربه را به اشتراک گذاشتم که حال دلت خوب بشه .

    نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:32 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • بساط گلدانهای دلبرم ، برای خونه راه اندازی کردم ..
    آب نما را و یه خورده کارهایی دیگه را انجام بدم ،تا هفته دیگه بوستان مریم تکمیل میشه
    بعدش میتونم در خدمت دوستان خوبم باشم با انرژی مثبت و عشق در کنار هم گل بگیم ،صفا کنیم و یه چای هل خوشرنگ با هم بنوشیم ..حتی تصورش برام لذت بخشه
    خلاصه یه حال خوب برای هم بسازیم ..


    دوستانم ، خیلی محبت داشتید ، تو این مدت بارها توسطتون دعوت شدم و متاسفانه شرایطم اجازه نداد خدمتتون برسم .. ممنونم که عذرم را ، پذیرا بودید ، به جاش ، الان شما تشریف بیارید من کلی خوشحال میشم
    عاشق مهمانم ، آن هم از نوع دوست جونی ها 😍


    به هرحال همیشه گفتند ،روزهای خوب ، حس های ناب ساختنی هستند همینطوری ظاهر نمیشند

    گلدانها را که گرفته بودیم با حسن ، تبادل نظر میکردیم کدوم گلدان کجا و کدوم سمت بگذاریم
    بهترین جاها به گلدانهایی داده شد که ناز و ادا زیاد دارند ، حساسیتشون بالاست ، مثلا بعضی گیاهها حتی به تکون دادن حساس هستند ..
    بعضی گیاهها را جابه جا کنی قهر میکنند همینجور برگهاشون میرزه
    بسته به میزان اطلاعاتی که ازشون داشتیم به اموراتشون رسیدگی میکردیم

    من گیاه پتوس، خیلی دوست دارم دوتا گلدان هم الان ازش دارم .. یکی از گلدانهای پتوس بغل کردم .. حسن گفت پتوس را فعلا ولش کن این گیاه سخت جونی هستش نور برسه ، نرسه ، اب زود بدی ، دیر بدی .. میسازه و مشکلی براش پیش نمیاد رشد میکنه ، پس اول همه گلدانها را گذاشتیم هرجا شد پتوس ها را در نهایت یه جا میگذاریمشون

    به فکر فرو رفتم گفتم پتوس ،مثل بعضی از آدمهای، ملاحظه کار ، منعطف ، سازگار ، به راه ، مقاوم ، اهل صلح و آرامش .. به خاطر تمام خوبی هاشون ادمهای بی درک در موردشون بی ملاحظه رفتار میکنند .

    از ویژگی های خوبشون گاهی سو استفاده میکنند ، چون به راه و ملاحظه کار هستند.

    آدمهای مقابل خودشون رادر مورد حقوق آنها مقید نمیدونند
    اگر فرزند ، داماد یا عروس خانواده باشند ، اعضای خونه چون احساس امنیت دارند در مورد اینکه اونها همیشه میسازند ،کنار میاند و سر به راه هستند ، لذا میان بدها نادیده گرفته میشن
    امتیازها و بهترین ها به کسانی داده میشه که همیشه آشوبگر و نا سازگارند... و توجهات ویژه برای آنهاست

    اگر طبیعت آدم داخلش تفکر کنه ،همیشه درس ها و پیام های قشنگی برای ما داره

    اول دلم گرفت برای آدم های پتوسی
    بعد دیدم ولی پتوس با وجود تمام این بی ملاحظگی ها ..همیشه در نهایت زیبایی و پاکی ، به چه سرعت و مقاومتی رشد میکنه و ادامه میده ... و سر سبزترینه ...
    در صورتی که اون گیاهها با وجود دهها مدل توجه هم رشدشون کندتره .. و خیلی وقتها کم میارند و ادامه نمیدن و زرد میشند

    درنهایت تصمیم گرفتم یه جای مخصوص و خوب را به پتوس های خونه ام بدم ....چون جایگاهش ارزشمنده

    همانطوری که سالهاست تمرکزم بر این بوده که توجه ویژه خودم را پیشکش ادمهای پتوسی کنم .. چون بی نهایت اینها شایسته احترامند ... همونهایی که گاهی قدر گوهری و شایستگیشون را خیلی ها درک نکردند...
    و من از زمانی که به این دسته آدمهای ناب پتوسی وصل شدم و کشفشون کردم دنیا برام قابل تحمل تر شد .


    اگر در اطرافتون ادم پتوسی دارید قدرشون خیلی بدونید .‌.

    ‌‌

    نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 22:55 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

    همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

    زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

    دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

    شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

    ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

    به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

    ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

    به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

    طلب گشایش کار ز کارساز کردن

    پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

    گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

    به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

    ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

    به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

    که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

    به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

    که به روی مستمندی در بسته باز کردن

    "شیخ بهایی"

    نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 8:27 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []


  • وقتی ادم از وقوع اتفاقات سخت در زندگیش ناراحت و دلشکسته میشه ، در ذهنش این مسئله مرتب بالا و پایین میشه که زندگی اصلاعادلانه و منصفانه نیست
    مستاصل و درمانده میشه برای تجربه مسائلی که انتظارش نداشته ،در این نقطه از زندگیش پیش بیاد
    انوقت میاد عملکرد های خودش را بالا و پایین میکنه میبینه چقدر تلاش داشته، و در درستی و راستی انتخابهاش را گزینش کرده
    در ذهنش ،به مقایسه کردن خودش با ادمهای دیگر میپردازه ، که میبینه در مسیر اون‌، ادمه با کارهای بد و ظالمانه اش ، چقدر نتایج و دست اوردهای بهتری نصیبش شده
    ( البته که این نتیجه گیری ما ادمهاست‌ ، چون ما ،
    همه ی داستان و عاقبت و جزییات زندگی و احساسی که باهاش بقیه زندگی میکنند را کامل نمیدونیم و حتما اطلاعاتمون ناقصه و از طرفی تا کامیابی و سعادت از نظر ما چی باشه ؟ اصل مطلب و زندگانی هست )

    باید این سیلی واقعیت را ، یک بار برای همیشه برای خودمون بچشیم و تمامش کنیم که زندگی قرار نیست طبق این فرمول های ذهنی ما نتایج عادلانه اییی که ما در ذهنمون براش تعریف کردیم رخ بده

    این خوب و درست زندگی کردنه را برای دریافت بها و جایزه انجام ندید ، بلکه اگر جز ارزش های درونیتون هست ادامه اش بدین چون اگر بابت خوب بودنتون انتظاری داشتید ، برعکسش شد دچار ناکامی ، خشم و یاس خواهید شد .
    به نظر من خوب زندگی کردن کار آسونی نیست اما وظیفه است و بهاش گرونه

    گاهی بابت چیزهایی که براش خیلی تلاش کردم ولی به دست نیوردم وقتی اندوهیگن میشم به خودم میگم ؛بهتره مثل یه طلبکار در دنیا زندگی نکنم و این حس از خودم دور کنم که انگار دنیا همیشه بدهکار منه .کسی برای ما قرار داد مطمئنی امضا نزده

    طبق تجربیات و نگاهم به ادمهای مختلفی که در زندگی باهاشون روبه رو شدم متوجه شدم انگار زندگی به ادمهای خوب بیشتر سخت میگیره و چالش های زیادی سر راهشون قرار میده واقعا نمیدونم چه رازی و حکمتی در این موضوع است که اینهمه اتفاقهای بد برای ادمهای خوب میفته و دنیا دلشون بارها و بارها میشکنه

    وقتی انسان دچار یک حادثه بد یا رنج بزرگی در زندگی میشه دو تا راه بیشتر نداره :


    یا باید قربانی سرنوشت و تقدیر بشه مثلا تسلیم پدر ، و مادر ، همسر و دوست و ریئس و .... بشه و نقش قربانی را برای خودش انتخاب کنه )

    و یا اینکه دقیقا از همون جایی که شکسته شده یا شکستنش ، قوی تر و شجاع تر بشه و همون سیلی و ضربه باعث بشه که بتونه داستان تازه ایی برای خودش بنویسه . این مورد مخصوص شخصیت های سخت و جسوری است که نمیخوان تسلیم سرنوشت بشند و از شخصیت قربانی شدن خودشون را نجات میدن

    شما همین الان عمیق فکر کنید و مسیری را که تا الان در زندگی آمدین مرور کنید ببینید کدوم قسمت های زندگیتون از بخش شکستگی هاش برای خودتون یه راه تازه و نو باز کردید ؟

    خودم معمولا سعی کردم در زندگی مورد دوم باشم ...
    و دلم نمیخواسته شخصیت قربانی داشته باشم

    مثلا هنوز در بحرانم و مشکل بزرگ اخیرم حل نشده یعنی اصلا مشخص و قابل پیش بینی نتیجه اش نیست

    با حسن تصمیم گرفتیم در مورد مشکل فعلیمون با کسی صحبتی نکنیم یه موضوع خصوصی بین خودمون بمونه

    مامانم روزهای اول اتفاق پیش آمده که تصویری تماس میگرفت از حال و چهره من متوجه شده بود که یه اتفاقی افتاده و هرچه اصرار کرد بهش ماجرا نگفتم

    با وجود اینکه مشکل ما هیچ اتفاق مثبت و خوبی در جهتش رخ نداده و از آنجایی که اصولا ادمی هستم که برای ادامه دادن و قبول و انجام مسئولیت هام در بحرانها خودم را زود سر و پا میکنم ... و روال عادی زندگی را به جریان میندازم . مامانم دیروز میگه بابا گفته خدا را شکر مشکل مریم حل شده چون هم حال و انرژیش بهتر شده و هم مشاوره هاش را داره انجام میده ...

    من در جوابش، فقط گفتم خدا را شکر

    گفت نتیجه دعاهای من بود که حل شده

    گفتم تشکر میکنم از محبتت

    در واقع مادرم و پدرم بر اساس سازمان ذهنی خودشون که تا زمانی که مشکل هست زندگی هم باید تعطیل و غم انگیز باشه این جریان و ظواهر من باعث شده با خودشون نتیجه گیری کنند که حتما مشکل رفع و رجوع شده .

    در صورتی که در واقعیت ماجرا ،هم من هستم ، هم مشکل قوی تر از قبل پابرجاست و این وسط زندگی هم هست که باید طوری باهاش برخورد کرد که مشکل سر مشکل تلنبار نشه ... و بخش های قوت زندگی به خاطر بخش ضعیف زندگی آسیب نخوره

    تو این خلوت درونی که ادم با خودش برگزار میکنه گاهی به یک تفکرات و دستاوردهای ارزشمندی میرسه ... من بهشون میگم صدای الماس درون انگار برات از زندگی و درک آن رازهایی را فاش میکنه که گاهی روبه رو شدن باهاش جرات زیاد میخواد و گاهی انگار یهو تو بخش های از تاریکی ذهنت یه چراغ پر نور روشن میکنه ..... در حالی که درد میکشم اما مشتاقانه مثل یک شاهد بهش نگاه میکنم و تلاش میکنم عمیق تر بفهمم داره چه درس و پیامی بهم میده

    و نکته اخر اینکه چقدر آرامش و امنیت هست وقتی اتفاقات و رازهایی زندگیت را برای خودت محفوظ نگه میداری درسته که دردو دل کردن ادمها را در لحظه سبک میکنه اما از طرفی شرایطی مهیا میشه که انگار اخبار و زندگی تو سرگرمی بقیه بشه . از طرفی هرکس با اطلاعات ناقصش میاد این وسط یه نظری اشتباه بهت میده ، با معیارها و نگاه خودش میخواد تو را راهنمایی میکنه
    ممکنه داستان و بحران فعلی زندگی تو دچار تغییرات بالا و پایین هایی بشه که مجبوری برای تک تک اونها به ادمهایی که بهشون اجازه دادی از داستانت بدونند توضیح و جواب پس بدی
    درگیر چه قضاوت های اشتباه و غیر عادلانه خواهی شد که موجب آزارت میشن
    ممکنه این وسط دشمن شاد بشی ، ممکنه تحت حسادتهای عجیب و غریب قرار بگیری
    لذا همیشه گفتم و میگم مشورت خیلی کار خوبیه اما روایت داستانهای زندگیتون را فقط با روانشناس اصلح و کاربلد انتخاب و انجام بدین در غیر اینصورت اطرافیان اگر به مشکل شما اضافه نکنند ، مشکل شما را رفع نمیتونند بکنند

    به قول جبران خلیل جبران :

    سفر كن به هيچ كس هم نگو

    يه رابطه ى عاشقانه رو زندگى كن و به هيچ كس هم نگو

    شاد زندگى كن و به هيچ كس هم نگو

    آدم ها

    چيزهاى قشنگ رو

    خراب می کنند ...

    البته من با وجود موافق بودنم حالا دیدگاهم تا این حد ،جبران خلیل سخت گیرانه نیست چون لابه لای این ادمها دوتا دوست خوب و ناب هم پیدا میشه که اگر ادم سعادتمند و دوست یاب خوبی باشید و تو زندگیتون این نعمت داشته باشید برای موفقیت های شما خوشحال خواهند شد
    اما در کل برنامه های زندگیتون، خوشی و ناخوشی هایی که تکلیفش نامعلوم نیست را تا حد الاامکان به کسی نگید که امنیت روانیتون به مخاطره نیفته با ظرفیت روانی بهتری بتونید مشکلاتتون را پشت سر بگذارید که یا درست میشه یا شما درک پذیریشتون بالاتر خواهد رفت .




    نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 20:42 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • همه رنج ها، همه تضادها در
    خودشان شامل دعوتی هستند برای
    اینکه از هویت گرفتن با یک تصویر
    دست بردارید و عمیق ترین پذیرش
    را در تجربه کنونی کشف کنید.
    ما از منفی فرار می‌کنیم و سعی
    می‌کنیم به مثبت برسیم و این تلاش
    برای فرار از زندگی را رنج
    می نامیم.
    رنج همیشه دعوتی است برای اینکه
    در لحظه کشف کنیم که چه چیزی را عمیقا نپذیرفته ایم...

    👤جف فوستر


    نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 12:0 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • هنگام بروز مصیبت‌های
    بزرگ، یا مقاومت می‌کنیم و
    یا تسلیم می‌شویم.
    بعضی افراد دچار انقباض شده و
    خشن می‌شوند و بعضی دیگر دچار
    انبساط شده و مهربان، آرام و
    رام می‌گردند.
    تسلیم شدن به معنای "پذیرش"
    می‌باشد، پذیرش آنچه که هست؛ مقاومت یعنی"عدم پذیرش"، عدم پذیرش
    آنچه که هست.

    این نَفس یا ایگو است که مقاومت
    می‌کند و نمی‌پذیرد.
    مقاومت درونی، موجب ایجاد و
    شکل‌گیری مقاومت بیرونی
    می‌گردد و به همین دلیل است که
    شما دائما با درِ بسته روبرو
    می‌شوید و خود شما نیز دلیل این
    موضوع را نمی‌دانید.
    زمانیکه منقبض هستید و مقاومت می‌کنید، زندگی نیز به شما روی خوش نشان
    نمی‌دهد و در نتیجه احساس
    تنگنا می‌کنید.

    زمانیکه همه ی پنجره‌ها را
    می‌بندید، خود را از هوای تازه محروم
    می‌نمایید.

    تسلیم و رضا به داده و
    مشیت الهی، همه ی درها و
    پنجره‌های وجود شما را به روی
    نور و هوای تازه می‌گشاید.
    تسلیم بهره بردن از لطف بیکرانه
    کائنات و هستی را موجب می‌شود.
    با تسلیم است که بُعد تازه ی آگاهی
    را تجربه می‌کنید؛ با تجربه ی بُعد
    تازه ی آگاهی، عمل و کار شما، هماهنگ
    با آهنگ هستی خواهد شد.
    به این ترتیب شما از یاری کائنات و
    هستی بهره خواهید برد.

    آنگاه احساس می‌کنید
    که همه ی سازهای زندگی چنان
    کوک شده‌اند که با شما همنوایی
    می‌کنند؛ آنگاه همه چیز و همه کس
    را خویشاوند و حامی
    خویش می‌بینید.

    در این زمان، هر آنچه که به وقوع
    می‌پیوندد در راستای کمک به
    شماست که رخ می‌دهد.
    در چنین حال و حالتی، حتی اگر نتوانید
    کاری انجام دهید، حداقل در آرامش و سکوتی ژرف آرمیده‌اید و از دستان خداوند روزی می‌خورید...

    👤اکهارت تله🌺

    نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 11:54 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []


  • پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
    كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
    سر ماه
    حقوق شان را مى گيرند

    پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
    كه مرگ تو را نديدند
    كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
    ما با ذغال شان
    شعار خيابانى بنويسيم

    پس اين فرشتگان پيرشده
    جز جاسوسى ما
    به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند
    كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد

    #شمس_لنگرودی
    ✦❃✦[🧚🏾‍♀️

    اسفند رو به پایانه ، تو ماه محبوب من بودی .. دلتنگ اسفندهایی هستم که بوی زندگی و نو شدن میداد. دلخوشی های کوچکش بهانه زندگی بود ..‌


    اما سه ساله که اسفند ، مخصوصا این اسفند نه دلخوشی داره نه بوی زندگی میده ... طعمش تلخ و گَس هستش
    در اسفند های سال های قبل دلم میخواست توی هیاهوی سال نو ، ثانیه ها و قشنگی هاش متوقف کنم
    اما الان فقط میخوام ، هرچه زودتر این اسفند تمام بشه و با تمام شرهای کل سالش به پایان برسه

    همیشه به ما گفتند زندگی تشکیل شده از روزهای غم و شادی پس نگران نباشید اگر غم دیدین روز شاد هم میاد و این طبیعت زندگیه
    و ما آدمهای قانع با این وعده ها اروم گرفتیم که غم میگذره و شادی تو قلب ما هم میشینه


    اما به راستی این توازان و انصاف کجاست؟ غم مثل بارون بی رحمانه به روی ما میباره اما شادی شاید در حد یه قطره آیا بباره آیا نباره
    وای که چه آرزوهای که از خیرش گذشتیم و مجبور شدیم در دلمون دفنش کنیم

    امان از کمرهای شکستمون و بغض های که در گلمون خفه کردیم.....

    امسال سال هزار و چهارصد ویک در میان بی فارغی مردم از رنج و درد متوالی ، بارها و بارها از جوان و میانسال و پیر شنیدم خدا کجاست ؟ اصلا وجود داره ؟ مگه ممکنه قدرتی باشه میان این همه ظلم و جفا دم نزنه ؟

    خدایا من هم مثل آنها ،دلم از خیلی چیزها که زورم بهش نمیرسه ، شکسته و رنجیده

    شاکی ام ، زندگی شده سهم زورگوها و قلدرها ، کاسبهای دین با نام تو و دلی سیه و متعفن ، چه عشرت و ریخت و پاشی میکنند و تمام خوبها را با سیرت شیطانیشون زیر پا له میکنند و روز به روز از قدرت، فربه تر میشند ... ظاهراً کاری جز زمین زدن و فروختن آدمهای شریف ، برای تغذیه ،نفس های نکبت و سیری ناپذیرشون ندارند...



    خدایا ،من دلم نمیخواد فکر کنم ندارمت و برسم به این نتیجه که نیستی و وجود نداری

    باید کنارمون باشی، دقیقا همین لحظه ها، مثل مادری مهربان دستان پر تمنا و دلهای رنجورمون را بگیری ، عدالتت را بر ما سایه کنی
    اگر وقت کردی و دلت خواست یه سر به حال ما بزن
    که غریبانه و مستاصل در زندگی سرگردان شدیم .

    ادمی هستم که چالش های زیادی در زندگی شخصی خودم تجربه کردم همیشه همت کردم تجربه بحرانها زمینم نزنه چون با زمین خوردنم ، چند نفر دیگه هم از پا در می آمدند ، حتی در اوج بیماری و شیمی درمانیم سفره های هفت سینم را پهن کردم و همیشه تلاش کردم عطر زندگی را در محل های زیستنم افشانه کنم ...

    اما امسال برای اولین بار به احترام تمامی مادران و پدران دلشکسته و داغدار ، که فرزندان ایران ، همه امید و زیبایی زندگیشون را ناجوانمردانه به قلب خاک سپردند

    هیچ سفره هفت سینی را پهن نمیکنم و عیدی را جشن نمیگیرم ما همه یکی هستم و من هم صاحب عزاهایی هستم که آنها هستند ، چون برای یکایکشون در خلوتم اشک ریختم و درد کشیدم

    این حداقل کاری هست که میتوانم همدلی و همدردی خودم را برای احترام به کبوترهای سفید وطنم انجام بدم ... یادشون همیشه گرامی باد

    اگر کسانی هم نگاه متفاوتی با من دارند با گذر کردن و قضاوت نکردنشون بهشون احترام میگذارم

    هرکس برای ارزش هایی زندگی میکند قرار نیست همه شبیه هم باشیم کمترین کاری که در حق هم میتوانیم بکنیم ، اینه که به هم آزار نرسونیم و به انتخابهای همدیگر احترام بگذاریم

    پیشاپیش سال هزار و چهارصد و دو بر همگی مبارک باشه برای همه عزیزان طلب خیر و سعادت میکنم .

    نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22:45 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • درین سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند

    یکی زشب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند
    کسی به کوچه‌سار شب در سحر نمی‌زند

    نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

    گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
    یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

    دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود
    که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند

    چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟
    برو که هیچ‌کس ندا به گوش کر نمی‌زند

    نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

    * * *
    یادنامه‌ی «هوشنگ ابتهاج» (سایه
    )

    * * *

    پی نوشت : خواستم از حال جسمیم با خبرتون کنم تو این چند روز ، دفع خون یا مورد خاصی رویت نکردم ممنون از راهنمایی های خوبتون حدس میزنم شاید یه همورئید بوده در نتیجه در صورت عدم تکرار مجد صبر میکنم همون طبق برنامه قبلیم با تاخیر پیگیر چکاپهام بشم .

    مسئله بعدی اینکه مجدد باز در ظاهر ناعادلانه و کاملاً غیر منصفانه در زندگیمون درگیر یه چالش خیلی سخت و غیر منتظره ، دقیقه نودی شدیم نمیتونم الان هیچ چیزی ازش بنویسم
    بسیار دلتنگم همون حالی که گاهی تو اتاق بستریم موقع شیمی درمانی حس میکردم که پناهی جز خدا ندارم و انگار خدا را روی شانه هام حس میکردم دقیقا اون حس بغض و دلشکستگی مجدد دارم


    هم شاکیم ، هم راضیم ، به غم نشسته ام از طرفی باز میگم شاید مصلحت طوری دیگه ای باشه ...و میبینم برای اتفاقات و از دست رفتن های دنیوی که مالک دائمی هیچ کدوم از ثروت ها ، منابع ، موقعیت ها نیستم چرا باید خیلی اندوهگین باشم من درسم از این بُعد زندگیم گرفتم
    و شاید این همه از دست دادنهای غیر منتظره در تجربه زندگیم دیگه من را تا حدودی بی تفاوت کرده
    خلاصه یه سالاد از احساسات جورواجور را تجربه میکنم ...که باید ببینمش و به رسمیت بشناسمشون

    با وجود که ضربه سهمیگنی است و میدونم باید با یه بحران تازه بزرگ در کنار سختی های فعلی که دارم روبه رو بشم .. اما باورتون میشه ،نگرانیم خودم و رنجی که قرار بکشم نیستم باز این وسط دغدغه ام حسن و باربد هستش که این دو نفر خدا کنه بتونند با این چالش سخت خودشون را بازیابی و دوام بیارند .....


    دلم برای ، زلالی و پاکی بی نهایت ، معصومیت و مظلومیت حسن به معنای واقعی تا عمق دلم سوخته😭💔

    ( این همه خوبیش به من نوید اینو میده که ما در راه درست هستیم و مسیر درست ما را سر منزل بد نمیبره و این مانع های پر مشقت و دردناک محافظت های ماست )‌

    برای چشم های مشکی زیبای باربد که دیروز مثل یه نهر آب اشکی شد و بغضش هی قورت داد قلبم پاره پاره است .😭💔


    ولی چیز مثبت این وسط حسی از اعتماد هست که در درونم دارم یا درست میشه یا صبرم به بلندای
    درخت تنومند و رعنا سرو من را غرق پذیرش و رهایی میکنه
    چون همین الان ریشه این رهایی را در وجودم حسش میکنم🥺🙏🏼🙏🏼


    من باز تو این نقطه زندگیم نمیخوام اون چیزی که ما میخواستیم بشه گرچه بهاش بسیار گرانه من چیزی را میخوام که مصلحت و خیر در اون جاری و روان باشه ..
    شما مخاطبانم و عزیزانم اگر با زبان و قلب خودتون برای من و حسن و باربد و زندگیم طلب خیر اعلام کنید در حقمون محبت بزرگی کردید . نور اعلام هاتون مطمئنم ما را در بر خواهد گرفت
    ‌.❤🙏🏼

    نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 14:35 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را
    جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف
    تو ما را عیان.
    الهی ضعیفان را پناهی.
    قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی.
    چه عزیز است آن کس که تو خواهی...
    الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس
    به تو ماند و نه به کسی مانی.
    پیداست که در میان جانی، بلکه جان
    زنده به چیزی
    است که تو آنی.



    خواجه عبدالله انصاری🌺

    نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 12:51 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • باربد :مامی من به وجود و بودن خدا باور دارم که این دنیا را آفریده ، اما با نگاه کردن به دنیا و جریان زندگی متوجه شدم که اول خدا هیچ کاری برای آدمها نمیکنه یعنی هرکی در زندگی خواسته یا طلبی داره یا بهش رسیده باید خودش تلاش کنه و اگر هم رسیده تلاش و زحمت خودش بوده نه خدا
    دوم اینکه خدا هیچ عدالتی نداره

    من : باربد جان اگر نظر من را بخوای ،عدالت از وجوه و باید خدا هست ... چون اگر نباشه اون خدایش را کلاً زیر سوال میبره

    باربد : وا مامی من اصلا قبول ندارم کجا تو عدالت میبینی ؟ الان برات اثبات میکنم ، راه دور هم نمیرم ؛ از مقایسه زندگی خودم و خودت مثلا من پدر و مادری که تو و بابا باشید دارم که از همه جوانب محیطی برای آرامش و آسایش من فراهم میکنید و همیشه باهاتون خوشحالم
    اما من میدونم که تو در زندگی خانوادگیت چالش ها و سختی های بسیار زیادی پشت سر گذاشتی تازه شاید من پنح درصدش بدونم
    همون پنج درصد که من میدونم و گاهی خودم شاهد بعضی هاش بودم ، الان بین زندگی خودت و من عدالتی مبینی ؟

    من : خب در عوض خدا تو را که اینقدر فهیم ، نجیب با خصایص خوب به من داد و اینجا چند برابر ، برای من جبران کرد

    باربد : مامی این چیزی که الان من هستم و تو ازش راضی هستی کار خدا نبوده نتیجه زحمت و تلاش و تربیت خودت بوده خدا کاری نکرده همون دلیل اولی که گفتم

    من : باربد جان من با یه بخش های زیادی از نگاه زیبات موافقم اینکه ادم روی تلاش خودش سرمایه گذاری کنه و برای زندگی و تغییراتش قدم برداره جز اصل های یه زندگی انسان موفق است
    آدمهای که برای زحمت کشیدن و تلاش کردن تنبل و عاجز هستند همیشه میخوان عامل تمام بدبختی و ناکامی هاشون را به گردن خدا بیندازن
    اینکه تو باور داری باید روی تلاش خودت سرمایه گذاری کنی و منتظر یه معجزه و نجات دهنده نباشی خیلی برای من خبر خوشحال کننده ایی است و نشون از سلامت عزت نفس تو را میده و چقدر عالی که تو این سن بهش رسیدی ، محشره

    اما در کل پسرم ، من نظرم میگم خیلی دلم نمیخواد تو شک ها و تناقضاتی که بهش برمیخوری با اصرار هم نظر من بشی به نظرم این شکیات و افکار باید در مسیر درک واقعی خدا برای انسان پیش بیاد و زمان و تجربه این باورها را تصحیح و پخته میکنه ، در واقع باید برای هر چیزی به وقتش، فهمش برای ما بیاد
    خود من هنور گاهی درگیرش میشم و خواهم شد پس برای تو هم این نگاه کاملا طبیعی است .

    اما نظر من باربد جان این هست که ،خدا من و تو را افریده خدواند خوبی مطلق است اگر بگیم عدالت نداره اون خدایی بودنش زیر سوال میره ، خدا ناخالصی نداره که بگیم بی عدالتی داره

    اون چیزی که تو از رنج ناعدالتی درک کردی ... در واقع بلایی هست که ما ادمها خودمون سر خودمون میاریم به علت ناآگاهی زیادی که داریم و فکر میکنیم مشکل از خداست

    خدواند جهانش را بر اساس عدالت کامل خلق کرد و در کنارش به ما آدمها عقل و تفکر و اختیار داد .... اون با ویژگی عالم بودن و آگاه بودنش بر اختیار من و تو ورود نمیکنه چون آن موقع اختیار معنی نمیده ...


    اینکه یه جا اتفاق بدی میفته ما انتظار داریم خدا بیاد اون ادم بد و ظالمه را ناتوان کنه اصل اختیار زیر سوال میره
    ما ادمها از همون اول خلقت ،دنیا را اینجوری زشت و بی رحم کردیم چون ،به حق خودمون قانع نبودیم زیاده خواه بودیم .برای رسیدن به یک سری منفعت های شخصی هی به هم ضربه زدیم ، همدیگر را کشتیم اما فهم این را نداشتیم که من وقتی یه بدی به کسی میکنم اول به خودم اون ظلم را وارد میکنم


    واقعیت ،ما ادمها مثل سلولهای پیکره یه جسم هستیم عدم سرکشی و نافرمانی یک سلول ریز در بدن ، که حتی با چشم غیر مصلح، دیده نمیشه وقتی از مسیر درست خارج میشه تبدیل میشه به سرطان و کل اون بدن را گاهی از پا درمیاره هم خودش میمیره و هم میلیاردها سلول دیگه را میکشه

    ما ادمها در جهان هستی همین سلولها هستیم و بخوایم و نخوایم برعملکرد زندگی در این جهان تاثیر میگذاریم
    وقتی به فهم تن واحده برسیم و درکش کنیم ، دیگه ما به ،هم لطمه نمیزنیم

    اعتراض ما برای اینه که ماجرا را فردی و شخصی نگاه میکنیم و متوجه پیوستگی و زنجیره بودن تاثیرات زندگی ادمها روی کره زمین بر همدیگر نیستیم

    برای همین همیشه من دیدی میگم که به سهم خودمون باید در جهان هستی مثبت حرکت کنیم و هر جا که بخوایم کوچترین راهمون را منفی کنیم به وسعت بی نهایت میتونیم در جهان تاثیر گذاری منفی داشته باشیم در نتیجه با این نگاه متوجه میشم که چقدر نقش و حضور ما در این دنیا ، پر از حکمت و اهمیت هست .

    حتما انعکاس خوبی و بدی اعمالمون بر ما برمیگرده پس تلاش و همت برای خواسته هامون اصل زندگیمون باشه و بدونیم ذره ذره خوبی و بدی ما در قوانین هستی محاسبه میشه و بهمون مثل صدای کوه که فریاد میزنیم باز خواهد گشت . خود همین مطلب مهم در زندگی برای هر کسی ، باز شد و نشونه هاش دید دیگه از رنج ناعدالتی شاکی نیست .

    اینکه من فکر کنم همه چیز زندگی دو نفر شبیه هم باید باشه تا بگم عدالت برقراره این اشتباهه ، چون انسانها نوع داشته ها و نداشته هاشون با هم متفاوته
    یه چیزی من دارم که تو نداری ما بر اساس داشته های ادمها نمیتونیم درکی از خوشبختی کسی داشته باشیم
    خوشبختی و بدبختی احساسی است که در درون ادمهاست نه نگاه و معیارهای من و تو
    اون حس میتونه توی یه عالمه امکانات گم باشه توی حداقل ترین امکانات برای یه ادم در وجودش کاملا قوی باشه ....
    به هرحال اندیشه و انصاف ادم ها بهشون کمک میکنه اگر غصه ناکامی هاشون را میخورند از طرفی حتما نعمت داشته هاشون را هم ‌بهش آگاه و شاکر باشند .

    انسانها متاسفانه عمده تمرکزشون روی حسرت هاشون و نادیده گرفتن داشته هاشون است همین باعث میشه پر از خشم باشند و حس کنند در چاه بدبختی زندگی اسیر شدند و خدا هم براشون کاری نمیکنه غافل از اینکه خیلی از داشته ها و رفاه زندگیشون ، حسرت یه عده ادم دیگه است .
    پس پسرم هر چیزی را خواستی به آن ، در ذهنت بپردازی انصاف نگاهت را همیشه داشته باش تا به نتیجه واقعی تری نزدیک بشی و معنای درست تری برای آن کشف کنی ...

    نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 14:59 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • نشسته‌ ام توی اتوبوس
    داریم با مانی و‌ نیما از‌ مدرسه بر‌می‌گردیم
    بیرون بارون شدیدی میاد
    تلوزیون توی اتوبوس داره از خونه میگه
    از ایران
    توی سرم جنگه
    توی‌ دلم آتیش
    توی چشمام بارون
    و همه‌ش این جمله رو تکرار می‌کنم
    :
    من از ایران رفتم
    ایران از من نرفت


    👤#بابک_اسحاقی

    با چیزهای که شاهدش هستم دارم تلخ تلخ به خودم میقبولونم آن چیزی که من فکر میکنم و دلم میخواد در جریان باشه تا فهم و آگاهیش بیاد به عمر من و حتی سال ها بعدش هم قد نمیده ...

    دلشکسته هستم ، اما ناامید نیستم چون در وجودم و جهان درونم جز صلح و دوستی چیز دیگری نیست

    زخم خورده ام ، حقم خورده شده اما معتقدم بر اساس قوانین هستی هیچ چیز گم نمیشه و در جایی دیگه شاید این حق بهترش به من برگرده سعی میکنم با تمرین رهایی جهان درونم را آرام نگه دارم

    من هم وقتی به ناعدالتی های که سرم آمده فکر میکنم وجودم پر از فشار و درد میشه میگم نه فراموش میکنم ،نه میبخشم .... اما خودم میشناسم که دل انتقام و عمل خشونت بار حتی اگر فرصتش برام فراهم بشه را ندارم

    وقتی میبینم مردم از هر دو طرف درگیری ، از دیدن فیلم کتک زدن به قصد کش طرف مقابلشون با خوشحالی و لذت بی نهایت این فیلم ها را دهها بار نگاه میکنند .... خیلی غمیگن میشم ... برای مرگ انسانیت😔

    من حتی دلم نمیخواد تا آخر، این فیلم ها را نگاه کنم اگر اتفاقی باز کنم فوری میبندم

    وقتی یه چیزهابی را با چشم خودم میببنم و حالم خیلی بد میشه از خودم میپرسم کی و چی شد که بعضی از ماها اینقدر بی رحم و منتقم شدیم و دلهامون سیاه شد ؟

    وقتی میگن اگر فلانی و فلانی خبر مرگشون بیاد ، ضیافت و رستوران و شام حتما با ما .... از الان بگو کجا دوست داری بری ؟

    حالم خیلی بد میشه میگم من تا حالا مرگ کسی را آرزو نکردم که الان بخوام فکر کنم چه شامی برای ضیافت مردن کسی به پا کنم ....و خواهش میکنم که هیچ وقت این پیشنهاد به من ندین چون با ذاتم و تفکراتم سازگاری نداره

    از من میپرسند وااا مگه تو کم ازشون ضررر دیدی ؟

    میگم قیامت ضرر دیدم ، دلم دریای خونه ...

    ولی من از اول دو موضوع را در مورد خودم رعایت کردم و بهش پایبندم :

    اول اگر کسی خنجری به من زد ، برای رفع زخم و دردم تبر نزنم
    و از رنجم مسیری بسازم اگر بشه کسی دیگر رنج من را تجربه نکنه برای همین خواست قلبیم ،دلم خواست روانشناس بشم یا وبلاگی بزنم که بتونم بخشی از تجربیاتم برای کمک به بقیه انتقال بدم

    دوم اگر قرار باشه اون کار بدی که کسی با من کرد من همون بدی را بهش برگردونم پس فرق من با او در چی هست ؟

    برای شخص من ،چند واژه هستند که فقط کلمه نیستند .با اینها جمله نمیسازم بلکه دائم خودم و زندگیم را باهاشون میسازم و مقید و باورمند به تک تک شون هستم :

    توکل(خدا ) ، انسانیت ( احترام به تمام ابعاد هستی خودم ، دیگران ، حیوانات ، گیاهان ) ، تفکر ، تلاش ، تجربه خوب و بد خودم و دیگران ، دوری از دوگانگی ، حق گویی در هر شرایطی بدون در نظر گرفتن منفعت شخصیم ، خویشتن داری ، صبر ، امید ، رها بودن

    حتی به باربد هم ذره ذره این نکات را میگم چون جوانها نصحیت شدن دوست ندارند من به آرامی در حدی که اثر مثبتش بگذاره ، این اندیشه ها را بهش می رسونم دیگه حالا بسته به ظرفیت و پذیرندگی خودش داره که چه میزانیش را قبول یا باور کنه

    مفهوم برابری و آزادی هیچ وقت با این همه تناقض در، خواست و عمل رخ نمیده وقتی که کسی فریاد میزنه زن ، زندگی ، آزادی
    دیگه برای اعتراض خودش به مادر و خواهر عقیده روبه روش فحش های رکیک و زننده نمیده ..‌‌
    چیزی که الان مثل نقل و نبات میشنویم و میخونیم این فحش های رکیک هست که ادمها این روزها نثار خاندان همدیگر میکنند و مدام از روزی که هر کدام قدرتمندتر شوند همدیگر به تهدیدهای خشونت بار میکنند

    بعضی از معترضان شاکی و پر از خشم هستند از اینکه بهشون اجازه حرف زدن و ابراز عقیده ندادند اما خودشون هم دقیقا همین کار میکنند تا کسی ذره ایی میخواد حرف را بگه یا حتی سوال بپرسه که ذره ای با اندیشه شان مخالف باشه با ایگنور کردن و فحش دادن و تهمت زدن خاموشش میکنند
    اما فکر میکنند دارند برای دموکراسی تلاش میکنند

    من در رویای خودم به قول ترانه شادمهر و ابی، جهانی بدون جنگ ، اجبار و موشک را تصور میکنم
    این جهان را من و تو و بقیه اگر به حق خودمون قانع باشیم میسازیم نه تنها خودمون سیراب میشیم میتوانیم به بقیه ببخشش کنیم، برای آیندگان هم پس انداز

    اما چیزی که من با میزان عقل خودم میبینم هیچ جای این دنیا قانع بودن وجود نداره فقط باید تو رویا باهاش روبه رو بشیم چون قدرت خواهی ادمها اجازه به این دنیای رویایی را نمیده

    ادمهای معترضی را میبینم که از درد خشونت فریاد میزنند، اما دور از وطن خودشون در امنیت کامل نشستند و بقیه را دعوت به انجام و تشویق کارهای خشونت آمیز میکنند ..

    میدونید چرا این اتفاقات و این تناقضات پیش میاد
    چون اکثر ادمها درگیر منیت ، و خودبینی خودشون هستند
    حاضر نیستند در پای خودشون خاری بره و بیان از نزدیک اون خشونتشون اجرا کنند
    بقیه را تحریک و تشویق به این خشونت ها میکنند یعنی بقیه سپهر بلا و قربانی من بشند تا دلم خنک بشه و انتقام بگیرم ... کجای این رفتار بوی انسانیت و آزادی میده

    آزادی زمانی مفهوم واقعی پیدا میکنه که من با چشمی که خواست های خودم را میبینم خواست های بقیه را هم در نظر بگیرم اگر چیز بدی را برای خودم نمیخوام برای بقیه هم نخوام ...

    حرف های من خیلی زیاده اما به همین ها بسنده میکنم بیشتر از این بگم ممکنه قضاوت بشم که دارم جانبداری میکنم
    و هی میخوان بگند، تو یعنی این کار و اون کا اینها را ندیدی ؟
    خیالت راحت اگر تو ده تا دیدی من صدتا دیدم ، تو صدتا دیدی من هزارتا دیدم ... رنجیدم ، شکستم ، زندگیم به صفر رسوندن .... اما برای انسان ،زندگی کردن باید بها داد و آسان نیست ....


    میخوام بگم با اکثریت اینوری ها هم که دم از آزادی میزنن با این تناقضات رفتاری احساس فاصله میکنم .

    آری درد بی نهایته ، قلبهامون پر از برای هایی است که تا صبح بگیم تموم نمیشه

    از هر دو طرف، به نظرم نقدها بی شماره که با گفتن من چیزی تغییر نمیکنه فقط الان در حد یه دردل هست و بس و ارزش دیگری نخواهد داشت

    اونهایی که تو این سالها کامل من را میشناسند میدونند حق گفتن برایم ارزش محسبوب میشه و هرگز نخواستم روزی در زندگیم به خاطر منفعت و هیجان زودگذر حقی را زیر پام بگذارم

    و هرگز خودم را سانسور نکردم

    چیزی که دردم اورده، باهاش حتی دشمنم را هم درد نمیارم

    در نهایت همگی ما هموطن هستیم به هم رحم کنیم و اینجوری به قصد کش به هم حمله ور نشیم

    قبل تجربه بیماری من همین باورها را داشتم اما بعد از بیماری و تجربه همدل و همراه شدن با دوستان همدرد و که بعضی هاشون آسمانی شدند یه جورهایی من ته زندگی را دیدم ... با ادمهایی که روزهای اخر زندگیشون بوده و خودشون میدونستند به پایان و رفتن نزدیکند با جانم و قلبم حرفهای طلایشون را گوش دادم
    و واقعا حاضر نیستم آنچه که برای خودسازی خودم کار کردم و تلاش کردم را نزول بدم ...

    هیچ چیز واقعا در دنیا ارزش این را نداره که انسانیت را نادیده بگیریم

    ترجیج میدم برای آرامش درونم و خودمراقبتیم کمتر درگیر بخش هجوهای اخباری دو طرف بشم...

    و از عقیده خودم که هرکس به سهم خودش در دنیای که زندگی میکنه خوب و مسئول باشه دور نشم ، بیشتر روش متمرکز باشم و برای سازندگی راه و مسیرم را به سبک و شیوه خودم ادامه بدم


    نمیخوام بگم من ادم خوبی هستم اما این روزها خوشحالم که متوجه شدم در روبه رو شدن و عمل ، در مقایسه با خیلی ها هنوز دل دیدن ، انجام ، شنیدن خیلی کارها را ندارم ..

    دل شکسته ترینم اما آن عطش انتقام مثل خیلی ها در وجودم غلغله نمیکنه و هنوز قلبم من را به صبوری و اعتماد به خدا هدایت میکنه و دلم را قرص و قوی نگه میداره

    خوشحال ترینم که شهامت این را دارم که در هر شرایطی خود واقعیم را ابراز کنم و بنویسم .

    دلم میخواد در این شرایط محدودیت اینترنت ایران که هم موجب دلتنگی و هم بی کاری فعلی من شده در اندیشه و مطالعات خودشناسی بیشتر باشم چیزی که حالم را خوب میکنه‌و یک قدم به انسان تر شدن نزدیکترم میکنه

    از اعماق وجودم مدام برای تمام مردم سرزمینم آرامش و آسودگی را طلب میکنم امیدوارم پایانش برای مردم خیر و نیک باشه
    طلب خیر +1

    مولانا شمس را گفت:
    پس زخم هایمان چه؟!

    و او پاسخ داد:
    نور از محل آنها وارد میشود.

    نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 19:15 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []


  • درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
    به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند

    یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
    کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

    نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

    گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
    یک صلای آشنا به رهگذر نمی زند

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند!

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

    نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

    هوشنگ ابتهاج

    ‌💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    در ششمین روز به یاد الهه آسمانی

    تا اینجا دو قسمت از دلنوشته های الهه را به روایت خودش خوندین گفتن و نوشتن کجا ؟ گذران و تجربه ای که ادم ثانیه به ثانیه این تجارب را زندگی میکنه کجا ؟
    از اینکه دو تا از خواهرهای شیرین بعد از خودت که همبازی و دلخوشیت بودند ، را در سنین حساس عمرت از دست بدی تجربه بسیار ناخوشایندی هست و الهه از همون کودکی و نوجوانی سیلی های خیلی محکمی از روزگار خورد ..

    عواقب این اتفاقات شامل تمام اعضای این خانواده میشه زنداداش الهه زن آقا حسین که فوت شده به من میگفت
    پسرم کوچیکه پنج ساله است ، اما متوجه شرایط تلخ خانواده هستش ،خون دماغ میشه وحشت میکنه و میترسه باید هی بهش اطمینان بدم من تو را دکتر بردم موضوع مهمی نیست

    دخترم مرتب میپرسه مامان چقدر زنده میمونم در چند سالگی من هم مثل بابا و عمه هام بیمار میشم و میمیرم؟

    الهه تو اوج درد و بیماری خودش به شدت نگران مهرنیا بود به من میگفت مریم من حاضرم وقتی که برای من میگذاری را برای مشاوره مهرنیا بگذاری .
    اینقدر که مهرنیا مشاوره واجب و در بحران هست

    چون زندگی تلخ گذشته خودم در مهرنیا میبینم
    از وقتی باباش فوت شده انگیزه به زندگی وعلاقه به درس نداره ، پراز خشمه ، به کارهای حاشیه ای خودش مشغول میکنه دلم میخواد با مشاوره بردن کمکش کنم کاری که باید برای من میکردند نکردند و من مطمئنم که این بچه مثل من تمام آرزوهاش دفن کرده ....

    ( همون موقع در اولین فرصت برای مهرنیا جلسات مشاوره ترتیب دادم که هم به مهرنیا کمک کرده باشم هم به این واسطه ، الهه آرامش بیشتری داشته باشه
    و گفتم جلسات مشاوره مهرنیا ارتباطی به تایم های که من تو صحبت میکنیم نداره و من دلم میخواد این جلسات را به مهرنیا هدیه بدم
    الهه قبول نمیکرد به سختی و اصرار من قبول کرد از بس بلند نظر و مناعت طبع داشت
    بهش گفتم الهه خیال راحت راحت باشن من ادمی نیستم که برای گرفتن هزینه مشاوره رودربایستی کنم از دختر خاله خودم هزینه گرفتم چون شغل منه و من راحت بخوام بگیرم در مورد هزینه میگم اما این دلی است .خواهش میکنم قبول کن با کمال میل دلم میخواد به مهرنیا هدیه بدم ...

    گفتم لزومی هج نداره مهرنیا یا بقیه بدونند من هزینه نمیگیرم که جلسات جدی بگیره ...خلاصه الهه قبول کرد و گفت قول میدم حالم خوب شد برات جبران کنم
    (الهه پس کو قولت همین الان این کامنتت مجدد توی پیامها واتساپ دیدم 🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭)

    اینجا یه اقرار بکنم هر زمان من بلا استثنا به مهرنیا مشاوره میدادم یه اتفاق تکرار میشد از جای که اصلا از قبل فکرش نمیکردم یه برکت به اندازه چند برابر پول مشاوره وارد زندگیم میشد
    و تکرارش توجهم جلب کرد و یه روز حس کردم شاید اینها به واسطه رنج و معصومیتشون عزیز این هستی و خدا باشند

    و چقدر خوشحال شدم که این افتخار خوب خدمت دادن براشون نصیبم شده

    تو همین این چند روز که الهه فوت کرده چند باربه مهرنیا یاداور شدم که تو تنها نیستی و من همیشه کنارت برای مشورت و راهنمایی هستم چون به عمه الهه قول دادم .... تو دلت غم نباشه دختر نازم

    چیزی که تو این خانواده خوب با حجم دردهای
    که پشت سر گذاشتند برام جذاب و قابل تحسین بود این بود که با وجود اینهمه درد که پشت سر گذاشتند ک داخلش بودند باز دلخوشی های کوچیک برای زندگیشون جور میکردند

    مثلا الهه چند روز قبل عید حالش بسیار بد شد و بیمارستان بستری شد
    فقط چند ساعت به سال تحویل مونده بود به خونه رسیدن اما الهه فیلم برام فرستاد که مامانش در تدارک چیدن سفره هفت سین است

    برای الهه مرتب گل می خرید روی میز میگذاشت که الهه ببینه دلش باز بشه
    من خانواده هایی دیدم که زن خونه ،حوصله پهن کردن سفره ناهار و شام را نداره چه برسه به سفره هفت سین .

    تو این حال بد الهه دو تا سفر مادر و دختری با هم رفتند یه تبریز رفتند این اخری ها یه مشهد رفتند الهه فیلم های بانمک کل کل کردن خودش و مامانش برام میفرستاد اینقدر از دستشون میخندیدم

    چند وقت پیش عروسی فامیلشون بود الهه و دختر برادرها و مامانش همه موهاشون آرایشگاه درست و آرایش کرده بودند من واقعا میدیدم چقدر لذت میبردم
    همیشه گفتم اینکه ادمها میزان مشکلشون چقدر هست
    مسئله نیست ، باید نگاه کرد که تاب اوری ، صبر و ظرفیتشون به چه میزان است ممکنه یه مشکل کوچک یه ادم از پا دربیاره ولی یه مشکل خیلی بزرگتر برای ظرفیت یکی دیگه اندازه یه فشار دادن با انگشت باشه

    برای همین من هیچ وقت میزان دردهای ادمها را با معیار خودم و بقیه مقایسه نمیکنم

    میخوام بگم در مورد این خانواده حس میکردم در کنار رنج و درد بی نهایت که الان همه شماها هم میگید چگونه این مادر و بقیه بازماندگان طاقت اوردند ؟ این است که ، انگار یه صبر جمیل و جلیلی خدواوند در وجودشون به ارمغان گذاشته .....که شاید در باور و درک خیلی ها گنجانده نشده

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    الهه نوشت :۲۷ سالم بود،۱۲ سال از مرگ فاطیما گذشته بود،سنگ قبرش کهنه شده بود،کنار سنگ قبر عاطفه ک پر از گیاه و درخت سبز روییده بود.دیگه مثل قبل،هر هفته ،پنج شنبه ها،ارامگاه نمیرفتم و همه چی به روال طبیعی خودش پیش میرفت،من تو سن ۲۲ سالگی ازدواج کردم و وارد بخشی مهمی از زندگیم شده بودم.حالا دیگه به تنها خواهرم بسنده کرده بودم و عاطفه و فاطیما از ذهنم کمرنگ شده بودن....بعد فوت اون دوتا،وابستگی عجیبی به الهام پیدا کرده بودم.الهام تنها خواهری بود ک برام مونده بود.ترس از دست دادن الهام،همیشه تو زندگیم نقش بر میبست.من سومین بچه و اولین دختر خونواده بودم،دو تا برادر بزرگتر از خودم داشتم،امیر و حسین....


    هیچ وقت نگران از دست دادنشون نبودم چون شنیده بودم ک ژن بیماری و تومور تو دخترها بروز کرده و همیشه استرس اینو داشتم ک الهامو از دست میدم...
    همه چی طبق روال روزمره،پیش میرفت ک تو مراحل ازدواج و نامزدی بودم ک بابام تو مراسم ازدواج حسین،شب حنابندونش،تشنج میکنه و میبرنش بیمارستان....مراحل درمان،طبق روال ببمارستان انجام شد و بابا رو برگردوندن....فردای اون روز،بابا حالش تو عروسی حسین،اصلا خوب نبود.همه نگران و دپرس بودیم...اون شب با تموم استرس و نگرانی هاش گذشت و جواب ازمایشات بابا اماده شد و جواب مثبت بود....تومور مغزی،توده در جایی رشد کرده ک امکان جراحی و درمانش وجود نداره.وای خدای من....دوباره تکرار مکررات،دوباره سیاهی،دوباره،استرس،دوباره بیماری،دوباره طعم گس و تلخ از دست دادن....


    میدونید چیه؟!یه جوری شده بود ک حتی دیگه رومون نمیشد بگیم:باز هم تومور مغزی....باز هم بیماری،باز هم این زنجیره ی سیاه پرتکرار....من تازه جشن نامزدی گرفته بودم و توی تحقیقاتی ک برای دختر یه خونواده انجام میشد،چند نفری به موضوع بیماری و تومور و موروثی و مرگ دخترها اشاره کرده بودن.اینبار خود پدر خانواده درگیر این بیماری شده،خونواده ی همسرم مدام بهم گوشزد میکردن ک چکاپ کنم و برای بچه دار شدن تو اینده،دقت زیادی داشته باشم.احساس سرخوردگی میکردم ولی به ظاهر مقاومت نشون میدادم و به حرفای اطرافیانم نیشخند میزدم.خیلی مزخرف بود ک از جنس بیماری و از علت و فوت خونوادت خجالت بکشی ولی من اون روزها واقعا ....


    بابا مدام تشنج میکرد و باید حواسمون بهش بود.کسی خبر نداشت ک کی و کجا قراره دوباره تشنجش تکرار شه،به ظاهر حالش خوب بود ولی یهو حالش بد میشد...مامان چهارچشمی ازش مراقبت میکرد،همه ی مسئولیت های زندگی روی دوش مامان بود.حتی نگهداری و پرستاری از بابااااا.انگار ک ما بچه ها،هیچ مسئولیتی در قبال پدر نداشتیم.امیر و حسین ک سرگرم زندگی و زن و همسر بودن،من هم سرگرم خرید جهیزیه و سور و ساط عروسی....همه ی مخارج جهیزیه و مراسمات با خودم بوده،باید کار میکردم و از پسش برمیومدم.الهامم دانشجو بود و توی یه شهر دیگه مشغول درس خوندن...الهام هم خودش از پس مخارج درس و دانشگاه برمیومد و دختر قوی ای بود.گاهی وقت ها برادرهام یه کمکی بهش میکردن ولی زندگی سخت شده بود،هر کسی باید گلیم خودشو از اب بیرون میکشید.یکی از همون شب ها ک برای روز پدر و تبریک و هدیه دادن به خونمون رفته بودم،بابا رو با صورت زخمی و کبود و ورم کرده دیدم،یهو جا خوردم،خشکم زده بود،به مامان نگاه کردم و سوالات پی در پی رو شروع کردم..

    .مامان:به بابات گفتم بره تا سوپری سر کوچه،خرید کنه،تخم مرغ و گوجه و کاهو بخره،وقتی ک برگشت،خیالم راحت شده ک ختم به خیر شده،حولمو ورداشتم و رفتم دوش بگیرم،وقتی برگشتم،دیدم بوی سوختگی میاد و دود همه ی خونه رو برداشته،دوییدم سمت اشپزخونه،بابا رو دیدم پای گاز افتاده،پیازا تو تابه جزغاله شده بود.شانس اوردیم ک روغن نریخته رو صورتش....بابا موقع اشپزی کردن،تشنج کرده بوده،اونجا بود ک فهمیدیم چقدر باید حواسمون بهش باشه.به ظاهر پدر بود ولی در اصل مثل یه کودک سه ساله باید مراقبش میبودیم ک اتفاقی براش نیوفته.در اصل ما بچه ها کار خاصی نمیکردیم و همه ی مسئولیت نگهداری و مراقبت از پدر،به عهده ی مادر بود.
    ۲۷ ساله شدم و تقریبا ۴/۵ سال از زمان نامزدیم گذشته بود و تصمیم گرفته بودیم،مراسم عروسی رو برگزار کنیم و مستقل از خونواده هامون زندگی کنیم.


    حسابی سنگ تموم گذاشته بودم تو خرید جهیزیه و تدارکات مراسمم...
    تو شب عروسی،اخرای مراسم،بابا دوباره حالش بد شده بود و قبل از اینکه تشنجش شروع شه،بابا رو برده بودن خونه و نذاشتن مهمونا متوجه شن،حتی خودم....مامان حواسش به همه جا بود و همه چیو مدیریت میکرد.قطعا استرس زیادی رو تحمل میکرد.اون شب بخیر گذشت و ما مستقل از خونواده هامون،زیر یه سقف زندگیمون رو شروع کرده بودیم.


    هیچ چیزی مثل قصه ها نبود،هیچ حس خوبی وجود نداشت،هیچ لذتی تو زندگی مشترکمون نبود،همش خیانت،سردی،تاریکی....اینده تار دیده میشد.شش ماه دووم اوردم ک تحمل کنم،بعدش دیگه نشد ک نشد...بعد شش ماه،استارت قهر و اشتی ها زده شده بود.خلاصه اینکه بعد از یه سال از زندگی زیر یه سقف،تصمیم گرفتم جدا شم.۲۷ ساله شدم و تصمیم به طلاق...من به طلاق فکر میکردم و الهام به ازدواج....باید صبر میکردم تا مراسمات خاستگاری از الهام تموم شه و وارد زندگی مشترکشون شن و بعد من جدا شم.

    الهام تو تایم کمتر از یه سال ازدواج کرد و وارد زندگی مشترکش شد و یه صبح ک چشاشو وا کرد و از تختش بلند شد،خونابه ی زیادی رو تختش مشاهده کرد و متوجه درد شدید سینه ش شده بود،به دکتر مراجعه کرد و بعد مراحل اقدامات پزشکی،جواب بیوپسی الهام اماده شد،سرطان سینه....گرید ۳...تخلیه کامل و ۱۷ جلسه شیمی درمانی....تازه عروس قصه ی ما درگیر سرطان شده بود.شوهرش مسئله رو با من در میون گذاشت،قرار شد ک کسی از این جریان باخبر نشه.جز خونواده ی خودش و من....مامان نباید چیزی متوجه میشد چون ظرفیتش پر بود،کدوم مادری از خبر مبتلا شدن تازه عروسش به سرطان پس نمیفته؟!تازه عروس ۲۳ سالش مبتلا شده بود،اینبار به تومور مغزی نه،سرطان...حالا فکرشو بکنید ک من چی کشیدم از این همه درد و رنج و مخفی کاری....


    ا سینه ش رو تخلیه کرده بودن،باید شیمی درمانی سریعا اغاز میشد....من تصمیم به جدایی داشتم....مادر از پدر مراقبت میکرد...مدتی تو خونه ی الهام زندگی کردم و ازش پرستاری کردم.پرستاری از الهام خیلی سخت نبود،چون همسرش از وضع مالی خوبی برخوردار بود.همه چی درست و حساب شده پیش میرفت.من هم قهر بودن با همسرم رو بهونه خوبی قرار داده بودم برای نرفتن به خونه و موندن و مراقبت از خواهرم....


    الهام و همسرش تصمیم داشتن برای زندگی به سوئد یا کانادا برن و تو همین حین،الهام دچار سرطان شده بود و برنامه به کل تغییر کرد،امکان اینکه تو تهران بمونن و مامان و داداشا از الهام بیخبر باشن و نبیننش وجود نداشت.پس به این نتیجه رسیده بودن ک ادامه ی درمان رو تو ترکیه انجام بدن.پس تصمیم به مهاجرت به ترکیه گرفتن.باید سریعا شیمی درمانیش شروع میشد.تکلیف الهام ک مشخص شده بود،باید درمانش رو ادامه میداد.تکلیف مامان و داداشا ک مشخص بود و قرار شد از چیزی اطلاعی نداشته باشن.این وسط فقط من بلاتکلیف بودم.تنها خواهری ک وابستگی عجیبی بهش داشتم ،درگیر سرطان شده بود،باید از ایران میرفت و من تو ناباوری خاصی قرار داشتم.من ساری زندگی میکردم،الهام تهران...اوضاع کار و زندگیم گره خورده بود،هیچی سر جای خودش نبود.نمیتونستم تصمیم بگیرم ک بالاخره چی کار بکنم...همسرمم از این موقعیت نبودنم و کمرنگ بودنم،نهایت استفاده رو کرده بود.حسابی به خودش اجازه ی خیانت کردن رو داد و حسابی خوش گذروند.


    نمیتونستم چطور ازش جدا شم و حوصله ی مسیر دادگاه و جدایی رو نداشتم.جونی برام نمونده بود.نگران از دست دادن خواهرم بودم...توی همون موقعیت ها بودم ک تصمیم گرفتم یه سری برگردم شمال و یه سری وسایل مورد نیاز و فورث،برای خودم بردارم،حوصله ی رو در رو شدن با همسرمم نداشتم.اصلا دوست نداشتم،چشمم تو چشش بیفته.به تنها چیزی ک فکر میکردم،خواهرم بود.اشکم دم مشکم بود،صدای زنگ تلفن،بدنمو به لرزه در میاورد،همش منتطر خبر بدی بودم....بالاخره رسیدم خونم،کلید خونه رو جابجا کردم،هر کاری کردم،هیچ تکونی نمیخورد،انگار قفل در تعویض شده بود،..

    ادامه دارد ......

    نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 22:10 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  

    الان نوشت در سال ۱۴۰۱ : امروز داشتم پست های وبلاگ بوسه خدا را میگذاشتم به یه پست مفید کاربردی برخوردم که در آن اطلاعات درمان پزشکیم را به اشتراک گذاشته بودم بعد از آن پست من درمانها و جراحی های دیگری داشتم که تصمیم گرفتم الان که بعد از حدود هفت سال از شروع بیماریم میگذره و نزدیک به پنج سال هست که از نظر روتین درمان در  ثبات هستم

    این پست را همانطور که همون موقع قول ویرایش و اضافه کردن اطلاعات جدید داده بودم متمرکز و منظم بقیه درمانها را وارد کنم ... امیدوارم که مفید واقع بشه 

     

    💟💟💟💟💟💟💟💟

     

    نوشتار اولیه اسفند ۹۴ ..نویسنده: مریم
    ویرایش مجدد جهت افزودن اطلاعات به روز تیر ۱۴۰۱


    💢💢💢💢💢

     

    عزیزان ، خیلی زیاد از من میخواهند  که پزشک خوب برای جراحی و شیمی درمانی بهشون معرفی کنم ... از آنجایی که شخصیت مسئولی دارم و برام سخته که مسئولیت انتخاب و تضمین کسی را  به دیگران‌ انجام بدم لذا به جای معرفی و ضمانت تصمیم گرفتم  جراحان و پزشکان و همچنین داروهای مصرفی شیمی درمانی ، آزمایشهای فاکتور خونی و تصویر برداری روتینم  را که تا الان برای خودم انجام دادم به شما معرفی کنم اگر لازم داشتید میتونید در ارتباط با تجربه های من شما هم تحقیق لازم خودتون را داشته باشید و انتخاب کنید 

    این نکته مهم را در نظر بگیرید که تشخیص ، درمان هر بیمار با بیمار دیگه متفاوت هست و هر کس درمانش نسخه خاص خودش را داره 

    و همچنین اضافه کنم که اگر شما  مثل من ،تاریخ های درمانی و داروهایی که دکترها براتون تجویز کردند اطلاعتتون را دقیق و ریز داشته باشید ، در مراحل های بعدی درمان اگر دسترسی به اطلاعات قبلی نباشه برای ادامه درمان به شما کمک میکنه چون اطلاعات قبلی برای پزشک خیلی مهم است 

    من تمام آزمایشات پزشکیم را به ترتیب انجام در یک کلربوک قرمز رنگ  نگهداری و بایگانی  میکنم

    چون ما بیماران لازمه  آزمایشات زیادی انجام بدیم  به این شیوه منظم دکتری که میخواد شما را چکاپ کنه خیلی راحت تر به اطلاعات موردنظرش دسترسی پیدا میکنه ... در کنارش هم از بابت این نظم هم دکترها و هم خودتون لذت میبرید

     

    اولین جراحی:  شیرین زندگی من جراحی سزارین توسط دکتر انوشه اسدی متخصص زنان و زایمان در زایشگاه فوق تخصصی مادران  در تاریخ 84/5/28 ‌انجام شد 🤰🤱👼

     

     دومین و سومین عمل :دوتاختم و کوتارژ حاملگی حدود سال های ۸۸/۸۹داشتم که مجدد توسط دکتر انوشه اسدی انجام شدند

     

    چهارمین جراحی : جراحی باز  کولون  به علت سرطان کولون،  توسط دکتر بهرام کیانی نژاد متخصص جراح عمومی در بیمارستان فوق تخصصی تریتا در تایخ  94/2/1   جراحی شدم ،البته به سفارش مدیریت بیمارستان تریتا دکتر محسن خلیل نژاد که از دوستان  خانوادگی نزدیک من  هستند  دکتر کیانی نژاد  برای من لطف کردند  سفارشی آمدند در بیمارستان تریتا من را جراحی کردند   محل اصلی چکاپ و جراحی های ایشون در بیمارستان تهران کلینیک و بیمارستان میلاد هست 

     

    پنجمین جراحی : جراحی نصب پورت جهت شیمی درمانی توسط دکتر مرتضی خوانین زاده متخصص جراحی عمومی و عروق فیستول پرمیکت پورت، بیمارستان تخصصی تهران کلینیک 94/3/19 جراحی شدم و ایشون پورتم نصب کردند 

     

    ششمین جراحی :جراحی باز  خروج رحم و تخمدانها ، پرده و لوله های شکمی به علت عود مجدد و متاستاز

     توسط دکترزهره شاهوردی فلوشیپ سرطان شناسی (انکولوژی) زنان ، متخصص زنان و زایمان در بیمارستان فوق تخصصی مهر در تاریخ  94/10/3  جراحی شدم 

     

    هفتمین جراحی :جراحی تشخیصی و درمانی باز و تهاجمی معده جهت پیشگیری از عوارض بیماری توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان تخصصی تهران کلینیک 96/11/30  انجام شد

     

    هشتمین جراحی : جراحی و خروج پورت توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان میلاد 97/2/23 انجام شد

     

     نهمین جراحی: مامو پلاستی درمانی و تشخیصی جهت پیشگیری از احتمالات خطر عود و تشخیص زودتر بیماری توسط دکتر ابوالفضل افشار فرد تخصص : جراح عمومی فلوشیپ : جراحی عروق و تروما _ جراحی تیروئید ، پستان ترمیمی و پلاستیک

      در مرکز جراحی سهند  97/12/انجام شد ( ایشون استاد دکتر کیانی نژاد هستند )

    دهمین جراحی :جراحی باز فتق شدید شکمی و رفع مقداری از چسبندگی ها که  از عوارض جراحی های زیاد قبلی پیش آمده بود در تاریخ  98/9/19 توسط دکتر بهرام کیانی نژاد در بیمارستان تخصصی تهران کلینیک انجام شد

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    داروهایی شیمی ودرمانی که تا کنون برای بیماری سرطانم مصرف کردم:

    فایو  اف یو  5FU

    لوکوورین LEUCOVORIN

    الوگزاتین ELOXATIN

    آنکولوژم :دکتر جهانگیر رافت متخصص داخلی فوق تخصص خون و سرطان شناسی بالغین ( هماتولوژی و انکولوژی بزرگسالان)

    محل شیمی درمانی بیمارستان  فوق تخصصی مهراد و دو بار هم بیمارستان تهران کلینیک  برای شیمی درمانی بستری شدم 

    شروع شیمی درمانی دور اولم شروع 94/2/21 پایان  94/8/11

    که هر چهارده روز یک بار حدود سه روز بستری میشدم 

     

    شروع دور دوم شیمی درمانی بعد از انجام آزمایش( کی راس KARS) که در آزمایشگاه پیوند بررسی و( کی راس KARS ) من منفی شد  بر اساس منفی شدن کی راس به من دکتر رافت داروی تزریقی اربیتوکس (ستوکسیماب)Erbitux (Cetuximab)  را تجویز کرد هر چهارده روز یک بار در دی کر بیمارستان مهراد به مدت یک سال دارو را تزریق کردم

     

    تاریخ شروع  تزریق داروی اربیتکوس  94/10/22 پایان تزریق 95/11/9

    (اربیتوکس  ۸۰۰ میلی گرم هر دفعه هشت بسته برای من تزریق میکنند 

    قرص خوراکی شیمی درمانی را یه اسم زلودا XZELODA  میلی گرم 500 را مصرف کردم

    هر پانزده روز روزی شش عددقرص زلودا مصرف میکنم  پانزده روز بعدی استراحت  برای هر دوره دکتر نود عدد قرص برام تجویز میکرد

    شروع مصرف قرص زلودا  94/11/7
    پایان دوره مصرف 95/11/9

    نکته :قرص زلودا را باید حداقل دوسال دیگر مصرف میکردم اما چون دوباره مشکوک به عود مجدد در لگن راستم نزدیک رگ عروقی ایلیاک شدم  جهت پت اسکن داروم را قطع کردند بعد از انجام پت اسکن دکتر رافت گفتند به علت وقفه زمانی این دارو دیگر روی شما اثر نداره و داروم را قطع کردند... توده ای که در بدنم توسط اسکن  دیده شد دکترها با کمیسیون های پزشکی متوالی آب پاکی را روی دستم ریختند اما وقتی پت اسکن دادم در حیرت و تعجب پزشکان هیچ اثری از توده لگن نبود...

     

    نکته : داروی اربیتوکس داروی است که برای سرطان کورکتال و روده بزرگ در صورت منفی بودن کی راس تجویز  میشه 

     

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢

    سوال پرتکرار  مگر تو سرطان دومت سرطان تخمدان نبوده ؟چرا داروی شیمی درمانی روده را مجدد برای تو میزنند؟

    خیر _من سرطان تخمدان نگرفتم بلکه متاستاز از روده به تخمدان شدم لذا برای من همون درمانهای سرطان کولون را تزریق میکنند اگر پاتولوژی مشخص میشد که تخمدانم یک سرطان و درگیری اختصاصی خودش را گرفتار شده  قطعا درمان شیمی درمانیش  برای سرطان تخمدان میبود اما در پاتولوژی و جراحی حین و بعد از عمل تخمدان مشخص شد که برای من متاستاز اتفاق افتاده بر اساس دو تا آزمایش اول و حین عمل دکتر شاهوردی میگفت تو یک سرطان مجدد گرفتی و متاستاز نیست پاتولوژی نهایی که ده روز بعد آماده شد مشخص کرد که من متاستاز شدم 

    دو بار روی نمونه  های سرطانی من کولون و تخمدان  در اول و حین و بعد از جراحی نمونه برداری پاتولوژی و  انجام شده 

    آزمایش MSI و MMR  تغییرات ژنی و سلولی بیماری من را با این دوفاکتور هم در پاتولوژی ها  بررسی کردند 

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    تست های تصویر برداری که برای من هر زمان نیاز باشه انجام میدن :

     

    سونوگرافی لگن و شکم و سینه و همچنین واژینال (سونوگرافی نرگس دکتر افسانه واسعی  و تصویر برداری الزهرا  دکتر مژگان کلانتری انجام میدم )

    ماموگرافی : تصویر برداری الزهرا دکتر مژگان کلانتری تا الان انجام  دادم

    سی تی اسکن CT با تزریق و بی تزریق از طریق داروی حاجب  مرکز تصویربرداری پردیس  نور شعبه سعادت آبادش میرم متعلق به  دکتر شهرام اخلاق پور متخصص تصویربرداری و رادیولوژی هست 

     

    عکس رادیولوژی از قفسه سینه جهت بررسی ریه از باب متاستاز  چند جای مختلف انجام دادم اما معمولاً دکتر اطهری انجام میدم

     

    بن اسکن ( اسکن هسته ای استخوان) چند جا مختلف انجام دادم یکی از جاهایی که انجام دادم بیمارستان جم بوده

     

    آزمایش  و سنجش تراکم استخوان بیمارستان ترتیا انجام دادم 

     

    ام آر آی  MRI  مرکز تصویر برداری پردیس نور دکتر شهرام اخلاق پور

     

    پت اسکن PET   اسفند ۹۵ در بیمارستان مسیح دانشوری انجام دادم  این دستگاه محدود است و همه جا آن را ندارند 

     

    کولونوسکوپی جهت بررسی روده بزرگ  بیمارستان مهر و مهراد دکتر مهرداد حق ازلی فوق تخصص گوارش انجام میدم 

    آندوسکوپی جهت بررس معده  بیمارستان مهر  و مهراد ،دکتر  مهرداد حق ازلی فوق تخصص گوارش انجام میدم 

     

    MRCP ام آر آی مجاری صفراوی .. اسفند ۹۷ با درد بسیار شدید از طریق سونوگرافی و ام آر سی پی متوجه سنگ صفرا شدم  در بیمارستان مهراد بستری شدم به فوریت جراح و پزشکان دیگر تصمیم به جراحی گرفتند به علت نامساعد بودن وضع جسمانیم و اینکه تازه جراحی کرده بودم جراحیم را با رضایت شخصی انجام ندادم چقدر پزشکان بابت اینکه این جراحی را نخواستم انجام بدم هشدار خطر دادند 

     بعد از مدتی در کمال ناباوری اثری از سنگ ها در صفرام نبود و الان صفرام در صحت و سلامت سرجاش داره زندگیش میکنه 😉

     

     

    نکته : بعضی از این مراکز تصویر برداری پزشکان مورد تایید دارند اگر آزمایشم حساسیت بالای تشخیصی داشته باشه تا جایی که بتونم تلاش میکنم که با خود پزشک اصلی و مادر این کار را انجام بده

     

    نکته : خیلی از این تصویر بردارهای عموماً اشعه زیاد که برای بدن خودش مضر است را وارد میکنه اما چون خطر پیشرفت بیماری برای ما بیمارها بیشتره دکترها بر اساس عمر و سن بیماری مجبورند از این ابزارهای تشخیصی استفاده کنند پس نگران نباشید پزشکان نسبت سود به زیان برای شما در نظر میگیرند بعد تجویز میکنند

    💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    آزمایش های مختلف، خون خیلی زیادی به تجویز پزشکان مرتب انجام میدم اما مهمترین هاشون که مربوط به تشخیص بهتر بیماریم میشه را اینجا مینویسم

    ( من آزمایش های مهم را آزمایشگاه مسعود یا آزمایشگاه دانش حتما انجام میدم )

     

     

    بررسی تومور مارکرهای مهم :

    CEA ..... فاکتور روده است 

    (CA19_9(ECL

    (CA15_3(ECL

    (CA_125(ECL

     

    نکته: این تومور مارکرها بالا بره نتیجه اش قابل دقت و بررسی است اما اگر در جواب آزمایش بالا نرفت مشخص نمیکنه که بیمار مشکل جدی نداره برای بعضی ها با وجود مشکل در آزمایشات تومورمارکر بالا نمیره یکیش خود من در کانسر دومم تومور مارکرها کاملا نرمال و عادی بود.

    💢💢💢💢💢💢💢💢💢

     

    بررسی آنزیم های کبدی:

     

    آلکالین فسفاتاز ALP ( که بالا رفتن و افزایشش مورد مهم و قابل بررسی جدی است البته اگر وابسته به مصرف دارو و الکل نباشه چون این فاکتور برای من در موقع دریافت شیمی درمانی خیلی بالا رفته بود )

     

    آلانین ترنس آمیناز ALT

     

    ترانس آمیناز آسپارت AST

     

    نکته : هر تغییری در آزمایشات ما نباید فوری ما را نگران کنه ممکنه تحت تاثیر عوامل دیگه مثل مصرف دارو و غیره دچار تغییرات شده پس نتیجه دقیق تر به عوامل های مختلفی و بررسی های بیشتر نیاز داره تا نتیجه نهایی چاره ایی جز صبوری ندارید 

    گاهی آزمایش ها را پزشکان مجبورند چند بار تکرار کنند 

    تمام آزمایش ها و تست ها با خطای ممکنه روبه رو هست 

    برای آزمایش های مهم و تصویربرداری هر جایی تشریف نبرید چون به خاطر ریسک دقت کمشون  مسیر درمان شما را به خطا میبره و تشخیص را به تاخیر می اندازه 

     

    💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟

    پی نوشت سال ۹۴ : در آینده با توجه به تغییر درمانها این پست را مجدد منتشر ، ویرایش و  اگر عمری و توانی بود مجدد اطلاعات جدید  را اضافه میکنم ... پیشکش همه عزیزان همدرد و خانواده های عزیزشون و آرزوی سلامتی برای مخاطبین عزیزم ... دلم میخواد بکوشم که کسی از درد ناآگاهی رنج بیشتری از بیماری نبره و بتونه با تجربیاتم به خودش و عزیزانش  کمک بهتری کنه تا در راه سختش آسانی بیاد .. امیدوارم دلتون همیشه پر از امید و عشق و بخشش باشه

    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پی نوشت سال ۱۴۰۱ : در حال حاضر به جز چکابهای دوره ای که سالی یک بار باید انجام بدم هیچ گونه دارویی مصرف نمیکنم و بر اساس نتایج های پزشکی فعلا اثری از بیماری در من نیست
    فقط اثرات و عوارض جراحی های زیاد در من هست که زندگیم را بر اساس محدودیت های فعلیم پذیرش کردم ...
    امیدوارم اگر با سرچ کردن به ، این مطلب من رسیدی یادت باشه
    من همون بیماری هستم که دکترها امیدی به زنده موندنش نداشتند و گفتند دیر مراجع کردم و همچنین عود سوم بیماریم دقیقا مثل یک معجزه سبز در بدنم پاک شد ( روایت مفصلش در وبلاگم است )

    میبینی که چقدر بالا و پایین شدم چقدر بدنم زیر تیغ جراحان رفته .... اما هنوز دارم ادامه میدم 
    قطعاً تا خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمی افته حتما امید داشته باش و به حکمتش اعتماد کن  او بر ما رحیم و رحمان هستش.. حتی اگر به ساز و خواست ما نرقصه خودش ساز و رقص بهتری برای ما خواهد خواست .

     شاد زی رفقیم 💗




     

    نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ ساعت 22:33 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • امروز با یه فیدبک خیلی خوب روزم شروع شد مثل آبی که بعد عطش شدید میخوری میگی آخیش خدایا هزاربار شکرت
    آن هم روزی که باید تو این هوای سرد و سوزش بری خریدهای بازار روز انجام بدی .. خدا را شکر حس خرید ساخته شد
    صبح عمه عشرتم به واتساپم زنگ زد بعد از سلام و احوالپرسی گفت اگر همه جوره آزادی و مراجع نداری میتونی صحبت کنی باهم حرف بزنیم
    گفتم من اوکی هستم والان تازه از خواب بیدار شدم
    و امروز مراجع ندارم چون روز خریدم هست . دیروز مشاوره هام انجام شده
    حقیقت چند روز پیش که این پست با عنوان (( گاهی این صبر بدجور لبریز می شود .. نوشتم )) ،
    تا، در وبلاگ منتشر کردم... آمدم واتساپم که وقت یکی از مراجعانم هماهنگ کنم .. دیدم عمه عشرت یه کلیپ از نوشته های سیمین بهبهانی را ، که در مورد توجه به زن هست را ، برام ارسال کرده .... یک دفعه نمیدونم یه حسی برام پیش آمد که من هم دست نوشته الان خودم که در وبلاگ نوشتم ، براش بفرستم . بالای متن نوشتم عمه عشرت من همین الان اینو نوشتم دوست داشتی بخون . چون میدونم آدرس این وبلاگم هنوز اطرافیان نزدیکم ندارند به همین دلیل نمیتونستم لینک وبلاگ بدم خود متن را کپی کردم فرستادم
    بعضی هاتون در جریان هستید ، عمه عشرت چند سال پیش مبتلا به سرطان سینه شد جراحی و شیمی ودرمانی کرد و خوب شد یک سال بعد از درمان خودش کیان پسرش متاسفانه مبتلا کانسر لنفوم شد درمان شد ولی مجدد یک عود داشت دوباره شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان شد که خدا را شکر باموفقیت بود و چند روز دیگه باید بابت نتیجه کلی درمانش برای بار سوم پت اسکن انجام میده
    خلاصه چند ساله که این خانواده داخل تجریه
    یک بحران و شرایط سخت هستند مخصوصا از روزی که کیان مریض شد واقعا عمه عشرت خیلی فشار زیادی را تجربه کرد .
    خلاصه صبح عمه عشرت گفت مریم این دلنوشته را برام فرستادی به حدی با خوندنش به من آرامش دادی که حد نداره حتی باورت نمیشه کابوس هایی که هر شب، هرشب میدیدم بعد از خوندن این دلنوشته دیگه نداشتم ... آن اول قسمتش که گفتی ما ادمها تو عالم زر خودمون زندگی این دنیامون انتخاب میکنیم بعضی ها سخت ترین ها را برمیدارم دوم اینکه همیشه کسی به من فیلمی پیشنهاد میده تاکید میکنم اگر اخرش خوب تمام بشه ببینم کتابهای رمانی را که انتخاب میکنم از آپشن هام اینه که پایان خوش داشته باشه بعد میخرم .... خلاصه مریم در ذهن من دریچه ای باز کرد که برام پیام روشنی داشته پس با توجه به شخصیتم که همیشه دنبال چیزهای سخت و چالش دار بودم اگر من خودم این زندگی را انتخاب کردم حتما صبر و ظرفیتش در خودم دیدم ولی با توجه به روحیاتم حتما آنجا هم مطمئن بودم پایان و نتیجه اش خوش و خوبه که این مسیر را برداشتم
    احساس میکنم اضطرابم خیلی پایین آمده حس میکنم سبک شدم و آرامش به دلم نشسته
    نگاه میکنم حتی کیان که این بیماری را گرفته از کسری برادر دوقلوش خیلی پرطاقت تر و صبورتره بدون ذره ایی شکایت از ما تمام روزها و دردهاش پشت سر گذاشت یعنی اون هم اگر انتخاب کرده چون ظرفیت و تحملش بالاست
    من هم بین خواهرهام از بقیه صبر و طاقتم میدونی بیشتر بوده ... مریم موقع فارغ التحصیلی از دانشگاه من میتونستم فقط تدریس در مدرسه انتخاب کنم اما خودم دلم خواست مشاوره را انتخاب کردم شغلی که صبوری و خویشتن داری زیاد میخواد نگاه میکنم تمام انتخابهای زندگیم تو همین دنیا اگر دو گزینه بوده روی گزینه سخت تره دست گذاشتم ...اما خیالم راحت بوده که نتیجه اخر انتخاب هام اگر سخته اما شیرینه
    و این قدرت در خودم دیدم که تو دلش رفتم
    امروز گفتم خدایا قطعا تو یه حکمتی از این ماجرای رنج برای ما داری
    خوب بهش گوش کردم گفتم خیلی خوشحالم عزیزم دست نوشته من حس خوب و آگاهی های زیبایی به تو داده داده ...
    پس چه خوب شد که برات ارسالش کردم
    گفت اخه جالبه که تو بیشتر با عمه عفت ارتباط داری زنگ زدم هم برای عفت گفتم و هم پرسیدم آیا مریم برای تو هم این نوشته اش فرستاده بود
    عفت گفت نه برای من نفرستاده متوجه شدم برای من فقط فرستادی ... حتما همه اینها نشانه است

    بهش گفتم فکر کنم میدونی که ماجرای تله پاتی ، عبور و گذر انجام یک عمل از دلم در من خیلی قوی است هنوز داستان و علتش هم نمیدونم ولی زیاد مورد و تجربه داشتم ... من میدونم که قطعا به دل افتادن اینکه من برات ، این نوشته ام میان این همه نوشته هام بفرستم و فقط هم برای شما بفرستم و اصولا عادت به این کار نداشتم حتما بی دلیل نیست قطعا مبارکه .. خوشحالم که تو این حال دلت شریک هستم
    خبر خوب اینکه من فکر میکنم شما داری در رنجت به قسمت شیرین پذیرش نزدیک میشی الان از این رنج فعلا این مطلب برات باز شده وقتی هیجانت کامل خوابید وقتی اروم تر شدی و خشمی نبود ... یکی یکی پیام ها و رازهایی از این تجربه برات باز میشه...
    تو قطعا با این تجربه رنج آن عشرت سابق نیستی نگاهت به موضوعات و جهانبینیت به دنیا از دریچه دیگری است ....
    وقتی ادم به این مرحله می رسه با وجود که از دردهای که پشت سر گذاشته له و مچاله شده و خودش فقط میدونه چی کشیده ، اما چشم دلش به روشنی هایی باز میشه که هرگز در شرایط عادی نمیتونست آن را ببینه و من اینجاست که اسم این رنج میگذارم رنج مقدس
    ادم با رنج مقدسش بدون منیت به زندگی از افق بالاتری نگاه میکنی و دیگه دغدغه هاش ، درگیری ها و اندیشه اش مسائل پست و سطح پایین نیست ... دنبال حقیقت ها و مفاهیمی است که کمتر ادمی حتی ثانیه ایی بهش فکرکرده ...
    هرگز ادمی نمیتونه به این نقطه رنج مقدس برسه مگر اینکه با گوشت و پوست و استخوانش تلخی ها و اما حقیقت های زندگی را خوب لمس کرده باشه
    البته یه عده از تجربه رنجشون به فنا میرند و پست رفت میکنند
    از آونی هم که بودند پایین تر می افتند اما عده قلیلی متعالی و شکوفا میشند حالا این بسته به پتانسیل و جوهره وجودی هر فرد داره ...

    گوشی را که قطع کردم به حدی درونم پر از شعف شد و حس خوب شد که هیچ رویداد مادی نمیتونست این حس رضایت برام جمع کنه ... همیشه گفتم حتی اگر یک نفر کل این چند سال که مینویسم فقط یک تاثیر مثبت از نوشته های من بگیره خوشنودم از این وقتی که گذاشتم و میگه آخیششششش تو این هستی پهناور اندکی به یه دردی خوردم همش اسباب زحمت و مصرف کننده نبودم ....

    نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 21:37 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • چیری نمونده ، که نزدیک میشیم به یک سال از پیشامدی که در زندگیمون زخ داد یک سال پر از سوالهای بی جواب .
    یک هفته مونده به مهاجرتت سفری که تموم چمدانهانتون بستین همه زندگیتون را جمع کردین
    تمام وجودتون از آمادگی و استرس روزهای قبل مهاجرت کوفته شده ، و دیگه آماده رفتنی
    فقط اونی که مهاجرت کرده الان متوجه میشه چه تکاپوی سختی داره ، خداحافظی ها انجام شده
    به هدایا تو راهی و روزهای خداحافظی که با دوستانم داشتم گاهی فکر میکنم به خدا از فشار انگار کله ام منجمد میشه
    شغلت را انصراف دادی ،چون میخوای خب بری
    و یکهو در اخرین لحظات رفتن در بی رحمانه ترین شرایطی که فکرش کنید سفرت را کنسل میکنند
    هیچ کس هم برات توضیح درست و درمونی نمیده
    بماند چه بر سر ما و زندگیمون امد ، بماند چقدر متضرر روحی و مالی شدیم .... خیلی چیزهای زیادی بماند و بماند چون نمیشه خیلی حرف ها را عمومی زد... سکوت سکوت اما سرشار از فریادهای خاموش

    الان من و باربد توی ترکیه ... حسن تهران و نزدیک به هفت ماهه که من و حسن که ،تنها هست و نیست زندگی هم بودیم از هم دور شدیم ... قطعا از این روزهای فوق العاده سخت ما ادم قبل نخواهیم شد انگار از هم پاشیدم دوباره از نو داریم تکیه های نو را ذره ذره وصل میکنیم
    یک زندگی که با خون دل جفت و جور شده بود از هم منفک کردید اون خونه گرمی که برای حال خوشمون با تمام وجودم براش زحمت میکشیدم ... جمع شد
    و من خیلی زیاد با این بیت حافظ دلم را قوی نگه داشتم
    حافظ میگه :
    تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
    که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

    آن که باید مدعی حال با ما باشه هست هست هست و ... و به شدت برای ما کافیه ... خوش به حال ما ، بد به حال شما

    آهای مخاطب خاص یا مخاطب خاص های که نمیدونم کی و چه کسانی هستید خونه که داخلش زندگی میکردیم جمع شد اما خونه اصلی ما قلبی که تو سینه مون داریم هفت ماه که سهله صد سال دیگه هم از هم دور باشیم عاشقانه و حتما با شرافت زندگی میکنیم
    مخاطب خاص میدونی که ما به هر قیمتی نخواستیم زندگی کنیم قیمت زندگیمون شرافتمون هست که براش لازم باشه جان خودمون را هم میدیم سفر و موقعیت، مقام و منصب در قبالش عددی نیست
    شما فقط ما را رها کنید به حال خودمان تمام آن موقعیت ها نوش جونتون .. برای ما کراهت داره
    نعمت بزرگی که من بهش مجهزم اول اعتماد بی نهایت به خداست و دوم وجدانی که هست که با خیال آسوده زیر سرم میگذارم و میخوابم
    عذاب وجدان هیچ حق و ناحقی را ندارم
    و مدیون هیچ حق الناسی نیستم
    لذا این اعتماد به خدا یا ( توکل قلبی به خدا ) با این وجدان سالم به من، این آرامش میده که حتی چیزهای که در ظاهر تلخ و سخت در زندگیم رخ میدن حتما مصلحت و خیر خودم و خانواده ام در آن نهفته است

    بگذار یکم از ذهنم و توکلم برات بگم امیدوارم این باوره و حس خوشش یک روز حتی نصیب تو و نصیب تمام دلها بشه آمین آمین آمین ... که فکر میکنم حتی تو یا آنهایی که ادم بد یا ادمهای بدهای داستان زندگی و رنج فعلی ما شدین ابزاری هستید که خدا گذاشته سر راه زندگیمون که با وجود شما این سفری که به صلاحمون نبوده کنسل و متوقف بشه ... البته برای من این روایت و نگاه است
    اما برای تو که روی انسانیت چشم بستی و با زندگی سه تا ادم برای منفعت های شخصی خودت بازی کردی بدون که خدای بزرگ خودش مدعی ماست و این جفاها هرگز در هستی گم نمیشه .... فقط طلب خیر
    ما و شما با یک ماجرا هر کدوم داستان خودمون داشتیم
    تو پازلی برای محافظت از ما بودی
    و ما پازلی ای برای بی وجدانی و بی شرفی تو بودیم
    برای تمام کسانی که دانسته بر زندگی ما بی رحمی کردند فقط طلب خیر .... شما روی وجدان خودتون بخوابید ما روی وجدان خودمون می خوابیم خواب شما کجا خواب ما کجا ؟
    یکی از دوستان چند روز پیش گفت دیدی مریم آنطوری هم که تو فکر میکردی ادم خوبی کنه دنیا یهش خوبی برمیگردونه، اینطوریا نیست دیدی با تو و آقا حسن و زندگیتون چه کردند
    یا آن خدایی که تو بهش باور داری داره این همه ظلم و جفا را در حقتون میبینه
    دنیا و ادمهاش بی رحم تر از این حرفها هستند ...

    گفتم اره پوستم کنده شد ، یک روزها تو این غربت دست تنها پدرم درآمد ، یه شب ها نصف شب از درد دلتنگی هق هق گریه سرمیدم
    میرم زیر پتو که باربد بیدار نشه صدام مزاحم همسایه نشه
    هر چقدر بگم هر سه نفز ما تو این یک سال هر کس به نوبه خودش چی کشید کم گفتم
    اما تو چه میدونی شاید این فرم زندگی این نرفتنه خوب زندگی من باشه این میزان رنج و سختیه دقیقا حفاظ امنیت زندگی ما باشه
    دقیقا این اتفاق شاید بازتاب خوبی اعمالمون باشه
    مهم ما سه نفر هستیم که همدیگر را داریم بقیه دردها هر چقدر هم بزرگ باشه چاره داره
    اینکه آنطور من میخواستم نشد معنیش بد زندگی ما نیست
    ما چه میدونیم آن خواستن و شدنه شاید اوج فلاکت بدبختی ما میشد
    گفتم اصلا ببین همین موضوع آرمان و غزاله چیزی که این روزها با اعدام آرمان و شبهات پرونده اش به نوعی ذهن بیشتر جامعه را مشغول کرده
    گرچه دلم خیلی سوخته الخصوص برای پدر و مادر و برادر آرمان ،اما هرگز و هرگز چون از خیلی چیزها اطلاعی ندارم دلم نمیخواد ذره ایی به این ماجرا ورود کنم و ندانسته قضاوت کنم اما در کلیت ماجرا این دختر و پسر باهم داخل سفر تفریحی به ترکیه آشنا شدند اگر آن روز کل خونه خانواده آرمان دزد میزد ، اینها یک تصادف هم میکردند تمام وجودشون چند ماه تو گچ و بستر بود و چندین حادثه دیگر هم پیش می آمد که این سفر کنسل میشد ، که این دختر و پسر با هم آشنا نشن بهتر نبود؟
    هر دو خانواده دچار این مصیبت عظما و فاجعه آمیزی شدند حتی فکرش هم حال همه ما را بد میکنه
    پس من تمام زجرها و دردهای که این مدت بابت کنسل شدن این سفر پیش آمده میبوسم چون بر اساس باور عمیقم حتما حکمت خدای مهربان داخلش برای ما دخیل بوده ... لذا من سر تسلیم خم میکنم
    شاید از دلتنگی و بغض و تمام سختی های پیش روم مجبور بشم در ادامه مسیرم حتی خون گریه کنم
    اما میدونم من کارم را با خدا درانداختم اون برای من میسازه و مدعی میکنه
    برای ناهید دوست اینجایم که باهاش آشنا شدم، همین نگاهم را میگفتم چون اون هم یک زن معنوی و خدا باوری است
    ناهید با تایید حرفهام تعریف کرد بیست سال پیش یکی از دوستان نزدیک خانوادگی ما که سخت دنبال کارهای مهاجرتشون به کانادا بودند و هر سری جور نمیشد بعد از چند سال بالاخره جور شد
    این خانم که دوست ما بود دقیقا در هفته اول ورودش به کانادا یک تصادف وحشتناکی کرد که از همون روز تا به امروز که بیست سال شده ویلچیرنشین شد به هرحال دولت کانادا خدمات درمانی خوب ، پرستار خصوصی ، غرامت ، بیمه خوب و خیلی امکانات تسهیلی تا الان در اختیارش گذاشته اما اگر این سفر کنسل میشد دنیایی هم که از نشدن مهاجرتش ناراحت میشد چقدر به نفعش بود
    بعد من گفتم اره ناهید جون هم این نگاه شما را میشه بهش داشت ، هم این نگاهی که من الان از ذهنم عبور کرد چون خدا خوبی مطلقه ذره ایی بدی نداره از خوبی مطلق شر و بدی نمیاد فقط خوبی است و لاغیر ، من میگم شاید قرار بوده این اتفاق در زندگیش پیش بیاد اما خدا کمکش کرد در کشوری باشه که حمایت های خوب و عالی در مسیر شرایط حادش بگیره

    الان اگر ایران بود کدام یک از این خدمات میداشت ؟

    گفتم حتی در ماجرای فعلی خود آرمان و غزاله مطمئن باش سهم خدا زیباترین است ... فقط الان اینقدر حجم بحران سنگینه که من و شما سهم قشنگی خدا را نمیتونیم پیدا کنیم شاید با تفکر و مراقبه ذهن کلید هاش برامون باز بشه
    اون بخش از ویرانی ها و مصیبت های که ما ادمها به اختیار خودمون برای زندگیمون رقم میزنیم بحثش جای خود داره که نمیشه هر کاری بکنیم یعقه خدا را بگیریم.
    و در پایان میگم دل دادگی و تسلیم حق بودن یعنی اعتماد کامل به او ... قرار نیست زندگی تمام سازش را به خواست دل ما کوک کنه ... یه وقت لازمه برای حوادثی که ما نمیدونیم چقدر به ما ضرر میزنه ، خدا با گرفتن ها و در بستن ها از ما محافظت کنه ..‌‌ بالاخره وقتش که برسه دری که باید باز بشه و آن بخواد بازش کنه ، هیچ کس نمیتونه آن در را با هر قدرت دنیوی که داره ببنده ....

    یا حق





    نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 23:33 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • #مریم_نوشت: وقتی یک نفر در یه سختی بزرگ قرار داره خیلی ها جهت دلداری و وعده دادن ارجاعش میدن به آیه ،إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا ( با هر سختی آسانی  هست )
    و به برداشت خودشون میگند ان شاالله بعد از  این سختیه که سپری میکنی  آسانی میاد .
    من به این آیه خیلی فکر میکردم. مثلا با خودم میگفتم  کسانی که بحرانهای عظیم در زندگی تجربه کردند مثل از دست دادن عزیزترینشون ، بیماری های سخت  ، شکست های خیلی بزرگ و... داشتند 
    چه آسانی میخواد بیاد این رنج ها را جبران یا پوشش بده ،  به تجربه های سخت خودم فکر میکردم  .با تعمق بیشتر فهمیدم هر اتفاق خوبی  بعدش،بیفته قطره ای از رنج قبلی را کم نمیکنه در واقع تجریه اون رنج که پشت سر گذاشتیم عواقب و ضررهای که به ما زده به قوت خودش باقیه 
    پس این آسانی که اینجا گفته منظورش چیه ؟
    منظور آسانی  ، رسیدن به آگاهی است و معنا و مفهمومی که ما  از آن رنج برداشت میکنیم .  
    نا آگاهی برای ما درد و بی طاقتی میاره ، انسان ناآگاه همیشه در سختی است .  وقتی آگاه میشیم زندگی با کیفیت تر و بهتر  خواهد شد . 
    فهم این  آیه ، اینه که تو در خود سختیه  باید آسانی را کشف کنی .. نه اینکه قرار جهت جبران ضرر  بعد سختی بر ما چیزی فرستاده بشه تا رنج فراموش بشه .
    هیچ رنجی فراموش نخواهد شد .
      سهمیگن ترین مشکل هر انسانی اگر منجر به درک پذیرش و  آگاهی بشه ، آسان میشه‌ و آگاهی برای ما ظریفت سازی میکنه و ظرف ما را در برابر سختی ها  افزایش میده 
    سختی و رنج = ناآگاهی 
    آسانی و پذیرش  = آگاهی 
    پس ببین طوفانهای که پشت سر گذاشتی با جهانبینیت و نگاهت به زندگی چه کردند ؟
    چه آگاهی هایی پیدا کردی که تونستی  با تجربه رنجت ،  آسانی بیاد  و  به زندگیت ادامه دادی  ؟
    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

     

    پی نوشت : این  را به عنوان کپشن در پست اخیر اینستاگرامم گذاشتم اینجا هم  منتشرش میکنم

    نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 13:18 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  

    یک موردی که دو روز پیش باعث حس خوبم شد .دیدن حضور و کامنت های تیفانی عزیزم بود... چقدر زیاد به یادشم و خیلی برای آرامشش از خدا طلب صبوری میکنم
    تیفانی یکی از دوست داشتنی ترین و خوبهای روزگاه ،
    روزهای خیلی خیلی سختی را داره پشت سر میگذاره🥺
    شاید چون توی اینستا استوری کردم بدونید کمتر از  یک ماهه به فاصله چند روز،  اول پدر گرامی و بعد مادر عزیزش بابت کرونا از دست داد...💔🖤🖤
    خیلی سخته توی کشور غریب باشی ، این ویروس باشه یعنی با اوج محدودیت ها دوتا عزیزت پشت هم از دست بدی
    معلومه که ادم از نزدیک باشه شرایط خاک سپاری را بتونه شرکت کنه پذیرش بهتری را خواهد داشت .
    تیفانی نازنینمون باردار بود و متاسفانه دخترک شش ماهش  بیست روز بعد از ، فوت والدینش از دست داد و خون خودش دچار عفونت شد برای کنترل عفونت خونش بستریش کردند .... اما با هم چند روز پیش حرف زدیم خونه است😔😔
    اصلا باور کردنی نیست همین الان مینویسم اشک هام براش میریزه مگه یه ادم چقدر میتونه درد را با خودش حمل کنه آن هم وقتی کلی مسئولیت زندگی و بچه کوچیک  داره😭😭😭😭😭
    یعنی تیفانی جان الان درگیر  تجربه دردناک سه تا سوگ است
    میشناسمش دختر معصومیه ، که حتی عادت نداره از دردهاش با کسی حرف بزنه ... ولی هر زمان از من  بخواد آغوشم براش بازه روی چشمانم میگذارمش ، رفیق خوب و باشعور باید هواش داشت .🤝❤
    ازتون عاجزانه ،و خواهرانه خواهش و تمنا میکنم برای صبر و پذیرش تیفانی خوبم هر طور که میتونید  بسیار دعا کنید
    برای شادی روح مامان و بابای عزیزش  طلب خیر ۲+ بگید و دعا کنید🕊🕊
    ‌ممکنه بگید چطور ممکنه با این سنگینی حادثه و اندوه آدم به آرامش برسه من راستش شاید چگونگیش نتونم براتون توضیح بدم ولی کافی ظرفیت و توانش خدا بده چنان انسان طعم شیرین صبوری و پذیرش میچشه که قابل وصف نیست
    من خودم تجربه اش داشتم چندروز پیش مثل خیلی از روزها به آن روز فکر میکردم .جراحی کرده بودم در جلسات اولیه شیمی درمانی از دور اولم بودم بدنم پر از درد ، هر سه ما خسته خسته بودیم اتفاقات محیطی و بی ملاحظگی اطرافیان را هم داشتیم خب اونها هم تجربه نداشتند ...
    روز قبلش شیمی درمانی شده بودم هنوز  تو خونه  پنجاه و پنج  متریمون بودیم یه خواب عمیق بعد از روزها درد رفتم  ، تازه هنوز توی درد و عوارض بودم از خواب بیدار شدم به سختی میله های تخت  گرفتم که بتونم تن رنجورم از تخت جدا کنم .. دیدم باربد نیست  یادم آمد الان مدرسه است  حسن اینقدر صبح  با، باربد از خونه اروم رفته بودند که متوجه رفتنشون نشدم ،  خودم تنها  بودم بعد از مدتها شلوغی و هیاهو چقدر این سکوت خواستنی بود ، رفتم سمت حال خونه نقلیمون همونجوری مرتب و تمیز بود چون حسن میدونست خیلی حس خوبی میگیرم صبح بلند بشم و خونه مرتب باشه ، خونه را مرتب کرده بود یه نود افتاب زیبا هم به همون زندگی سادمون تابیده بود پنجره را زدم کنار از نور افتاب چشمام جمع شد دیدم پراید مشکیمون دم درب هستش کلی هم خاک روش نشسته  ، خونه پارکینیگ نداشتم  همینجوری از فضا و آرومی خونه حس آرامش کردم  سرامیک کف آشپزخونه از تمیزی برق میزد .. در یخچال باز کردم که یه چیز بخورم دیدم دستگیره مدل فری ، از این دستکشی ها روی یه چیزی  تو یخچال روکش شده به خودم گفتم چی شده حسن اینو گذاشته تویخچال چون ادم کنجکاوی هستم سریع دستکش برداشتم به همون سرعت هم تا دیدم زیرش چیه روش برگردوندم که با حس تهوع فضای آرامشم خراب نشه
    میدونید چی بود ادمهایی که شیمی میکنند گاهی نسبت به دیدن  بعضی از  رنگ ها در دوران شیمی درمانی  دچار حس تهوع مثل  ویار میشند و معمولا رنگ قرمز و نارنجی این حس بهشون میده متوجه شدم چون توی یخچال یک نوشابه  خانواده نارنجی از قبل داشتیم حسن روی آن را پوشنده بود که با دیدنش حالم بد نشه ...

    در یخچال فوری  بستم ، اگر یک روز بهم بگن خوشبختی را نقاشی کن یا خوشبختی شبیه  چه روزی از زندگیته شبیه ؟
    بلاشک  من این احساس با تمام وجودم آن روز کردم
    نه خونه لوکس داشتم ، نه ماشین اخرین مدل داشتم ، جسمم پر از زخم درد بود ولی همون لحظه حس آرامش خاصی را داشتم که با تابش نوری که از پنجره قدی روی فرش تابیده بود انگار خونه ام بهشت بود ...
    پس میشه ادم در اوج سختی ها چنان صبور بشه که خوشبختی را با جان و دلش احساس کنه
    مردی که سعی کرده بود با تمام خستگی هاش ، اوج نگرانی های زیادش و تمام محدودیت هاش حواسش به همه چیز  بوده
    فضای زندگی را طوری هماهنگ کرده  که من دوست داشتم

    و زنی که این وسط ذره به ذره محبت های ساده از نظرش دور نموند
    خدا را چه دیدین شاید با دعاهای ما  و اعلام طلب خیر خداوند قدرتی به تیفانی بده که در تصورمون صبوریش و احساس خوبش نگنجه و تمام بهانه های قشنگ زندگی امروزش در نظرش پررنگ تر بشه
    آمین یا رب العامین🙏🙏🙏🙏🙏🙏

    نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 19:37 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  یکشنبه 26 دی 1395      

    منم زیبا

    که زیبا بنده ام را دوست میدارم

    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

    ترا در بیکران دنیای تنهایان

    رهایت من نخواهم کرد

    رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

    تو غیر از من چه میجویی؟

    تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

    تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

    تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

    که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

    طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

    که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

    وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

    تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

    که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

    وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

    مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

    هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟

    که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

    آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

    این منم پروردگار مهربانت

    خالقت

    اینک صدایم کن مرا.

    با قطره ی اشکی

    به پیش آور دو دست خالی خود را

    با زبان بسته ات کاری ندارم

    لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

    غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

    بگو جز من کس دیگر نمیفهمد

    به نجوایی صدایم کن.

    بدان آغوش من باز است

    قسم بر عاشقان پاک با ایمان

    قسم بر اسبهای خسته در میدان

    تو را در بهترین اوقات آوردم

    قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

    قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

    قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

    برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

    تمام گامهای مانده اش با من

    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

    ترا در بیکران دنیای تنهایان،

    رهایت من نخواهم کرد.

     

     

    سهراب سپهری

     

    نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 16:55 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • **مکالمه با خدا شنبه 6 آذر 1395        

    این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود ، که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

    مکالمه باخدا :

    چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟

    چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

    خدا پاسخ داد …

    این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

    عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

    این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

    و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

    این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

    زمان حال فراموش شان می شود .

    آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

    این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

    و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

    خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

    بعد پرسیدم …

    به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

    خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

    یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

    اما می توان محبوب دیگران شد .

    یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

    یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

    بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

    یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

    و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

    با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

    یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

    اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

    یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

    یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

    بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

    و یاد بگیرن که من اینجا هستم … همیشه …

    نوشته شده در جمعه یکم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 15:23 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  

    یکشنبه 23 آبان 1395  

    اگر ما یه نظری در وجود خودمان بکنیم که این

    وجود متعلق به ان وجود نامتناهی است...

     

    دیگر نه شرقی و نه غربی هستیم...نه عربیم و نه عجمیم...

     

    نه از ارکان طبیعتیم...

     

    که ما از جانان جانانیم...

     

    اگه فهمیدی که انا لله و انا الیه راجعون اگه فهمیدی که از کجا امدی و به کجا داری میری...

     

    تمام غصه های ادم از بین میره...

     

    الهی قمشه ای

    نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 19:42 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  یکشنبه 23 آبان 1395     

     

     

    ✍ از معبری غریب رسیدم

            به معبدی ...

               

        بر در نوشته بود،

    اینجا بجای کفش ..

                          "خود"

                               را در آورید!

    نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 19:2 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  یکشنبه 16 آبان 1395 ::      

     

               

    هرچه درجهان است در درون توست

    همه چیز را در خود بجوی ....

    اگر خواهان آرامش و صلح در دنیا هستی

    باید ابتدا با خود به صلح برسی و در ذهن

    و جانت هماهنگی داشته باشی

    صلح با خود =صلح با بیرون ازخود؟

    خود مقدس شما

    "دکتر وین دایر"

     

    ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان

    پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

    تومبین جهان زبیرون که‌جهان درون دیده‌ست

    چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند

    "حضرت مولانا"

     

    نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 23:49 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • جمعه 30 مهر 1395 ::

     

    ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ ، !

    ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!...

    ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺟﺎ ﺩﺍﺩ ،

    ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻏﻮﻃﻪ ﻭﺭ ﺑﺎﺷﺪ ،

    ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻮﯾﯿﺪ ،

    ﻭ ﺍﯾﻦ ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺍﺳﺖ ،

    ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!...

    ﮐﻪ ﮐﻔﺮ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ،

    ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﯿﮑﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯿﻬﺎ ، ...

    ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ،

    ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻻﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﺑﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺳﺎﺯﯾﻢ ، !!...

    ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺟﺴﺘﻦ ،

    ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺳﻮﺩﯼ ، ﺍﯼ ﺁﺩﻡ ، !...

    ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﺎﺷﯽ ،

    ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻮﺵ ﺑﺴﭙﺎﺭﯼ ،

    ﺑﻪ ﺑﺎﻧﮓ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻋﺎﻟﻢ ،

    ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺁﺧﺮ ، ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻫﺴﺖ ، !!...

    ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!...

    ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﮐﺎﻓﺮﻡ !! ﺑﺎﺷﺪ ، !!...

    ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﺪﺍﯾﺎ ، ﺯﺍﻫﺪﯼ ﭼﻮﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ

    ﺑﺎﺷﻢ ، ...

    ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺭﺍ ، ...

    ﺑﻪ ﻗﺪﯾﺴﯽ ﺑﺪﻝ ﺳﺎﺯﻡ ،

    ﮐﻪ ﺗﺮﺳﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﻢ ، !!...

    ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!...

    ﮐﻪ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ ، ...

    ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺁﺏ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ،

    ﺧﺪﺍ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ ،

    ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻤﺰﺍﺩﯼ ،

    ﮐﻪ ﺍﻭ ﯾﮑﺘـــﺎﺗﺮﯾﻦ ،

    ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ،

    ﻣﻌﺒﻮﺩ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ ، ...

    ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ....

    نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 19:31 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • جمعه 23 مهر 1395 ::

    به جهان خرّم از آنم که جهان خرم از اوست
    عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

    به غنیمت شمر ای دوست دم عیسیِ صبح
    تا دلِ مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست...

    به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست
    به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست

    زخم خونینم اگر بِهْ نشود بِهْ باشد
    خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

    غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد
    ساقیا باده بده شادیِ آن کاین غم از اوست

    پادشاهی و گدایی برِ ما یکسان است
    که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست

    «سعدیا» گر بکَند سیل فنا خانۀ دل
    دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

    سعدی

    نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 9:55 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  چهارشنبه 13 مرداد 1395 ::

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم

    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

    ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

    به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم-

    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

    از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟-

    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟

    مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا!

    یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم!

    نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

    آن که آورد مرا باز برد در وطنم

    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

    حضرت مولانا

     

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 14:19 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  پنجشنبه 24 تیر 1395

    درون توست اگر خلوتی و انجمنی است

    برون زخویش كجا می روی، جهان خالی است

    (بیدل دهلوی)

    نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 23:37 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  جمعه 28 خرداد 1395 :: نویسنده : مریم       

    بسم الله الرحمن الرحیم

    أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى الله إِنَّ الله بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ

    من کار خویش را به خدا واگذار می کنم،

    زیرا خداوند به حال بندگان بیناست.

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 12:44 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • “ سه شنبه 25 خرداد 1395

     

    سوگند به روز وقتی نور میگیرد و به شب وقتی آرام میگیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام

     

    ( ضحی ۱تا ۳)

     

    افسوس که هرکس را فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به مسخره گرفتی.

     

    (یس ۳۰)

     

    و از تمام پیامهایم روی برگرداندی

     

    (انعام ۴)

     

    و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام

     

    (انبیا ۸۷)

     

    و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری.

     

    (یونس ۲۴)

     

    و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری

     

    (حج ۷۳)

     

    پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من شک داشتی .

     

    ( احزاب ۱۰)

     

    تا زمین با آن وسعت بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی،که من مهربانترینم در بازگشتن

     

    (توبه ۱۱۸)

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 19:31 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟
    گفت: «انَّ مع العسر یسرا»
    "قطعا به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/6)
    *
    گفتم: واقعا؟!
    گفت: «فإنَّ مع العسر یسرا»
    حتما به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/7)
    *
    گفتم: خب خسته شدم دیگه...
    گفت: «لاتـقـنطوا من رحمة الله»
    از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53)
    *
    گفتم: انگار منو فراموش کردی!
    گفت:«اذکرونی اذکرکم»
    منو یاد کن تا یادت باشم.
    *
    گفتم: تا کی باید صبر کرد؟!
    گفت: « وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعة تکون قریبا»
    تو چه می دانی، شاید موعدش نزدیک باشد.(احزاب/63)
    «انّی اعلم ما لاتعلمون»
    من چیزایی میدونم که شما نمی دونید.(بقره/ 30)
    *
    گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟
    گفت: « و اتّبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله»
    حرف هایی که بهت زدمو گوش کن، و صبر کن ببین چی حکم می کنم.
    (یونس/ 109)
    *
    ناخواسته گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
    گفت: «الیس الله بکاف عبده»
    آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟.(زمر/36)

    نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 9:31 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • همانطور که در پست قبلی قول دادم به صورت کلی یه تعریف مختصر از من معنوی به شما بدم : ما ادمها ((من)) های بیشماری داریم، مثنوی هفتاد من را احتمالا شنیدین تا الان شاید یه برداشت دیگه از هفتاد من داشتید اما منظور در واقع همون من های بیمشاری است که ما ادمها در درونمون داریم یکی از اون ((من ))ها من معنوی هست هر کدوم اختصاصی این ((من )) را داریم که وقتی در جهت مثبت باشیم مثل همین طلب های خیر برای ادم ها دور برمون چه آدم های بد ، چه آدم های خوب من معنوی بسته به طلب ما اینجا کمک میکنه که بازتاب و نتیجه اتفاقات به سمت ما باشه در واقع یکی از عوامل اجرای قانون بازتاب ،من معنوی است


    گاهی من های معنوی ادمها با هم دیگر رویارو میشند ، من معنوی قابل دیدن که نیست منظورم از رویارویی یعنی لینک میشند یک جریانی را بر اساس طلب هامون به سمت مورد نظر هدایت میکنند حالا با مثال زدن براتون بهتر شفافش میکنم


    یادتونه براتون تعریف کردم اون خانم که در معیشت خودش مشکل داشت بعد از کمکی که یهو به دلم افتاد براشون انجام بدم بعدش به دلم افتاد به نغمه هم بگم که نغمه هم گفت همین الان در حال دعا بوده و طلب میکرده یه مستمند واقعی را جلوی راهش خدا قرار بده بعدش ستاره معرف اون خانم کمک گیرنده گفت وقتی بهش زنگ زده بگه برات پول ریختند توی خیابون بوده و با گریه حالش دگرگون شده ظاهر یک گره بزرگ داشته که انگار کمک براش از اسمون رسیده ... خیلی از همه ادم بدون اینکه مستقیم در جریان اخبار یا موضوعی باشند به هم اینگونه لینک میشند، در واقع من معنوی هاست که ادم ها را اینگونه با این اتفاق مشترک همراه میکنه تا دست به گشایش گره یا کاری بزنند
    یا همون شخص که براتون‌گفتم یک دفعه بعد دوسال بی خبری بابت رهن کردن خونه به من پیام داد و گفت اینو نباید به شما بگم به املاکی بگم ولی یه چیز توی دلم به من گفت به شما بگم و دقیقا من هم میخواستم خونه ام اجاره بدم و فرصتم در آن زمان برای این اتفاق کم بود
    اینها من های معنوی ما دوتا بوده که با الهام قلبی ما را به هم می رسونه که با هم ارتباط گرفتیم والا اون یهو چرا به من بگه....


    کار من معنوی مشابه وکیل تسخیری میمونه
    البته عرض کردم اینها یکی از کارهای اصلی من معنوی است . موارد دیگه هم داره که من به توضیح همین یک مورد بسنده میکنم

    خب‌ بریم سر اصل مطلب میخواستم در ادامه پست قبلی از نشانه های اون روز بگم ، که چی شد من طبق طلبم اروم و سبک شدم


    قبلش یه نکته را یاداور بشم روالم شما میدونید من همیشه اتفاقات روایت میکنم اصراری به تایید ، اثبات درستی ندارم ، کار ندارم چیزهای که میگم شبیه اعتقاد خودم هست یا نیست چون این که هست یا نیست موضوع کاملا شخصی است پس ورای اون اعتقادات نفس و نیت افراد و اون زلالی قلبشونه که مورد توجهم است پس باید بدانیم اگر کسی شبیه ما فکر نمیکنه بهتره قضاوت و خدای نکرده تمسخر ووتوهین نکنیم هدفم از اشتراک گذاری این پست اینه که شما را هم توی فضای معنوی خودم شریک کنم

    در همون حال و هوای خاص اون روز خودم بودم ، حس میکردم یه چیز بزرگ روی قلبم سنگینی میکنه
    یک دفعه گوشیم زنگ خورد دیدم تبسم یکی از دوستانم هست


    تبسم بیمار دکتر رافت است و سابقه کانسر سینه داره با هم چند ساله آشنا شدیم رابطمون کمیت داره اما کیفیتش خوبه و هر وقت باهم ارتباط گرفتم یه موضوع مهمی را با هم به اشتراک گذاشتیم
    تا حدودی در جریان مشکل و گره این روزهای من همین اواخر قرار گرفت
    تبسم یه خانم ژیگول خوشکل و قرتی اما قلبی معتقد داره


    خیلی زیاد ارادت و علاقه خاصی به امام رضا داره و معمولا برای خودش سفرهای یک روزه برای زیارت ترتیب میده و اینقدر علاقه داره که میگه دلم میخواد خاک حرم بکنم سرمه چشمامم ،و وقتی داره از امام رضا و دلدادیگش یک شوق و عشقی در صداش است که بهت منتقل میشه داشت از تجربه های خاصش میگفت و در اخرش پر قدرت گفت مریم امروز تولد اما جواد پسر امام رضاست من امام رضا را به دردانه پسرس جوادش قسمش میدم و میخوام ازش که همانطور تو به خاطر پسرت باربد، بوده که هر تلاشی کردی و به خاطر اونم الان بیشتر ناراحتی و عذاب میکشی ، خودش این گره تو را باز کن و حلش کنه


    مخصوصا که تو خیلی در زندگیت رنج کشیدی میخوام من را دست خالی از طلبی که برای تو کردم برنگردونه اون جوادش خیلی دوست داره من دارم به جوادش قسمش میدم


    مریم تو نظر کرده هستی طعم معجزه را چشیدی
    میدونم الان هم درخواست ما را مورد توجه قرار میدن

    واقعا میگم خلوص درخواست تبسم ، برای من توی کلامش کاملا مشهود بود


    من این این روزها حواسم به روز هفته و مناسبت های خاص نیست و در جریان تولد امام جواد نبودم خلاصه از حس مثبتش و طلبش به خودم تشکر کردم هنوز قطع نکرده بودم دیدم فاطمه پشت خطه و داره تماس میگیره بهش پیام دادم اگر میتونه به من ویس بده


    چیز خوبی که است اینه که من چیزهای خاصی را اینجا معمولا ثبت میکنم که بخشی از افراد خودشون مخاطب اینجا هستند نه از جنبه اینکه شما حرفهای من را باور کنید اون را که مطمئنم ، بلکه از جنبه اون شاهد بودنه تجربه های مشترک و حس های عمیق تر میگم
    و اینکه ای کاش ای کاش میتونستم جای نوشتن و تعریف کردن از جانب خودم حس و حال صداهای واقعی خودشون براتون ارسال کنم ...
    خلاصه فاطمه پیام داد گفت مریم جون امروز تولد امام جواد هست نمیدونم در جریان هستید یا نه ؟ دیشب ‌خیلی دلم هوای حرم کرده بود نایب الزیاره از طرف شما شدم به نیابت دل شما ۲ رکعت نماز برای امام جواد خوندم و شما خودتون سرچ هم کنید میبینید این نمازه امام جواد بسیار مجرب ومشکل گشاست
    گفتم یا امام جواد یا اما رضا من‌هیچی برای خودم طلب ندارم
    و رفتن به حرم و نماز فقط برای دل شما و روحیه و حال و هوای شما رفتم ،گفتم امام رضا این زیارت به نیابت مریم انجام میدم میخوام ثوابش برسه به مریم
    و این نماز هم چون به نیت شما خوندم و امام رضا را به تک فرزدشون امام جواد قسم دادم که خود امام رضا دلتون شاد کنه و بهتون عیدی بده
    من فقط : 😭😭😭😭😭😭😭


    بعد که از حرم برگشتم از نیمه های شب گذشته بود رسیدم خونه کارهام کردم شب خوابیدم و خوابتون دیدم خواب دیدم شما بی اندازه خوشحال بودید و گفتید خبر های خوبی در راه است حتی گفتید : گفتند عکس بگیرید برامون بیارید ( یه کوچولش از خوابش چون عمومیه پستم سانسور میکنم‌) بعد فاطمه میگه تو همون عالم خواب اینقدر منقلب شده بودم که گفتم حتما امام جواد و نمازش عیدی را بهت دادند.
    ( دوستان من دارم کلمه به کلمه ویس فاطمه را گوش میدم و مکتوب میکنم که در ارسال حرفها امانتداری کرده باشم )


    فکر کنید فاطمه از تماس تبسم که خبر نداشت ...تبسم هم همینطور خلاصه چون خیلی فضا معنوی شد با اجازه خود فاطمه ویسش برای تبسم فرستادم اون خودش همینطوری دلداده است با این نشانه ها اصلا نمیدونید چه حالی شد

    تبسم گفت : ( دوستان این یکی را هم دارم گفته ها و احساساتش را کپی میکنم و براتون مینویسم والا خودم خدا میدونه هیج گونه ادعا ندارم فقط لطف این دوستانه
    در ضمن خود تبسم هم پیشنهاد داد ویس اون را هم برای فاطمه بفرستم

    تبسم :
    وای مریم وای مریم اصلا نمیدونم چی میخوام بهت بگم این نشانه ها را کجا میخوای بگذاری؟ فارغ از نتیجه که چی میخواد بشه تو مورد نظر این سلاطین هستی ؟ چی میخوای دیگه از خدا ؟ این فرشته کی بود از طرف من به خاطر دعاهای که برای تو کرده تشکر کن بگو عزیز دست تو را که به اون ضریح ، خاک یا فرش حرم خورده من میبوسم ، منه سید میبوسم که اینقدر معرفت داری خدا پر کنه زمین را از این با معرفتها


    وای خدا مریم خیلی ذوق کردم خیلی خوشحال شدم نمیدونم چه اتفاقی میخواد برات بیفته ولی هر اتفاقی است، میدونم بهترین اتفاقیه که میتونه بیفته و تو خیلی مورد نظر هستی


    التماس دعا مریم جونم امروز همون تولدی است که یک ساعت من برات راجبش حرف زدم و اشک ریختیم قربونت بشم قربونت بشم مریم جون تولد واقعیت مبارک
    با حالت گریه تبسم گفت خیلی خوشحالم کردی

    اینقدر تبسم حالش منقلب شده بود تا شب هی برام در تایم مختلف کامنت میگذاشت کپی اونها را هم میگذارم

    تبسم :
    مریم جان ، متحول شدم نمی دونی چه حالی شدم ، من اگه یقین نداشتم و نصف حرفهام از دلداری بود الان بهت به یقین و دلدادگی این خاندان قسم میخورم مورد نظر خاص هستی ، الهی مصلحت الهی همان خواسته ی تو باشه و به زودی زود خبر مون کنی 🤲🤲🤲🤲🤲

    تبسم :
    چه خیری در این مکالمه ی امروز بود که یکی تو مشهد برای من هم دعا کنه مرسی عزیز دلم که اینجوری یاد آوری کردی ،، من قربونت برم ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
    ( چون من از فاطمه طلب کردم برای تبسم هم دعا کنه )

    یه ویس فاطمه برای تبسم فرستاده بود که من بهش دادم اینو خطاب به فاطمه نوشته
    تبسم :
    وای خدا این فرشته ست یا جده ی سادات به تبارک هم نامی تون هیچ جای دنیا این دختر و تنها نزار هیچ جای دنیا کارش رو لنگ نزار غیر اشک شوق و اشک ایمان چیزی چشماشو تر نکنه الهی دخترش چنان در دنیا بدرخشه که در باورها نگنجه ،، واقعا تولد امام جواد رو با تمام شکوه آورد به قلب ما 🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲🤲

    دوباره تبسم غروب برای من نوشت :

    تبسم :
    من دورت بگردم رفیق جان ،اینها لطف خداست اینها نگاه اون به تو نازنین ،،،
    روز عجیبی بود‌..وای دلم نمی خواد یه لحظه ی امروز با تو بودن از دست بدم

    و آخر شب دیدم الهه مامان کسری دوست بامرامم با ویس های سراسر پر از احساسش حالم بیشتر منقلب کرد

    اخه ادم واقعا نمیدونه جواب اینهمه محبت های با خلوص را چگونه بده .... الهه امیدوارم راضی باشه که اینو میگم
    الهه جان چند وقت یک بار میره شیرخوارگاه شهرشون و چند ساعتی بچه های اونجا را بغل و نوازش میکنه
    بله من یه همچین رفیق های بهشتی دارم
    اینم کپی ویس الهه ولی اخه احساس بسیار قشنگ صداش چه کنم که نمیشه کپی کرد

    الهه:
    سلام مریم جون شبت به خیر دوست داشتم از حس امروزم بهت بگم امروز به نیت حاجتت رفتم شیر خوارگاه فکر میکنم تنها کاری که از دستم برمی آمد همین بود رفتم با بچه ها بازی کردم کلی حس خوب ازشون گرفتم و فکر میکنم اونها هم حس خوبی از من گرفتند خواستم از خدا همون لحظه که اگر این کار من یه بازتاب خوبی برای من تو زندگیم داره این بازتابش براورده شدن حاجت تو هر چه سریع تر باشه
    امیدوارم خداوند به خاطر این بنده های معصومش به خاطر این فرشته های پاک و دلهاشون از خدا میخوام مریم حاجتت همین زودی بگیری این روزها خیلی به فکرتم و خیلی به یادتم
    کاش میتونستم نگرانی هات کم کنم ولی نمیتونم

    ( به خدا دوستان دارم مینوسم و گوش میدم مقابل این همه معرفت و مهربونی هم باز اشک تو چشمام میاد ...
    مگه ثروتمند بودن چیه ؟
    مگه خوشبختی چه شکلیه ؟
    مگه سعادت داشتن‌ چیه ؟

    خب همینه من هم خوشبختم ، هم ثردتمند و هم سعادتمندم
    فکر کنید من و فاطمه حتی در دنیای واقعی همدیگر را ندیدم اما چند سال خواننده وبلاگم بوده اینقدر با معرفت و قدر شناس که این روزها واقعا محبت را در حقم تمام کرد
    من کلی الان احساساتی شدم چقدر باید یک نفر دوست واقعی باشه که اینگونه بگه من برای خودم هیچ نمیخوام و حاجت دوستمه بده
    الهی خدای من ، ولی برای این دوست از اعماق دلم هزار رحمت و مهربانی تو را ، طلب میکنم
    از اون طرف اون مهربان دوست یعنی الهه که با اون صدای پاک و قلب مهربونش میگه اگر کارم بازتابی داره بازتابش براورده شدن حاجت مریم باشه
    من فقط اشک و سر تعظیم مقابل شما دوستان خوبم فرود میارم
    صبح هم که تبسم اونجوری عزیزان و سلاطینش قسم میداد
    😭😭😭
    فاطمه جان و الهه جون دستهاتون میبوسم به قول تبسم فارغ از نتیجه ادم با این نشانه ها حال درونش ساخته میشه
    الهه جان من قشنگ ترین و پرنورترین بازتابها را برای زندگیت از خدا طلب میکنم
    باز به قول تبسم ای کاش دنیا پر بشه از وجود آدمهای اینشکلی و با معرفت و خوش دل
    واقعا ادم کیف میکنه هیچی برای ادم تو این دنیا نمیمونه و به نظرم اثرات این زیبایی ها و خوبی ها جاودانه است
    باور کنید هر روز که میگذره نه تنها خبر امیدوار کننده ای طبق اون نتیجه ای که ما مدنظرمون است افتاده تازه هی امیدواری بر اساس شواهد کمرنگ تر شده و هنوز نتیجه نهایی را نمیدونم چه خواهد شد
    اما خاطرات این دوستان و درس از خودگذشتیگشون برای من خواهد موند
    تمام این زنجیره ها هر کس بی شناخت از دیگری ولی با حس ها و طلب های مشترک در مسیر خیر و مثبت رویارویی معجزه وار من معنوی های ماست امیدوارم درونتون سرشار از خوبی و معنویت های گرانبها باشه

    مطمئنم اتفاقات خوبی برای ما در راه است . ....





    نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 21:15 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • شنیدن میگن با زبانی برای خودتون دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید ما فقط با زبان بقیه است که گناه نکردیم ، برای همینه کخ در هستی جاری کردن دعا و طلب خیر در حق دیگران تاثیرات مثبت و شگرفی هم برای خودمون و هم فرد مقابل خواهد داشت
    همه ما قطعا یک سری خواسته ها ، طلب ها ، گشایش ها به میزانی در دلمون داریم اما این روزها در کنار طلب های خودمون برای همسر هدیه و سهیلا هم دعا کردیم یه اتفاق قشنگ افتاد و خبر خوشش حال دل هممون چقدر خوش کرد .
    پس نتیجه میگیریم هر وقت برای خودمون خواسته و طلبی داریم اول برای دور بری های خودمون دعا کنیم بعد در بغلش خواسته خودمون طلب کنیم .
    یه حدیث و سفارش زیبا را از حضرت فاطمه خوندم که امام حسن ازش میپرسه چرا برای همسایگان و دیگران دعا میکنی برای خود دعا نمیکنی ؟ ایشون در پاسخ فرموده بودند
    الجار ثم الدار یعنی اول همسایه بعد خانه خود
    ببینید چقدر یک انسان میتونه والا باشه و وقتی در این نقطه قرار میگیره ، قطعا رشد اخلاقی خوبی از درون کرده .
    خود من در جایگاه کسی که نیازمند دعا بودم در دوران بیماریم در نقطه ای که همه جوره مضطر بودم و شواهد خوبی از اوضاعم نبود اینقدر به سمتم دعاهای زیبا و خالصانه توسط یک سری انسان های نازنین فرستاده شد که بارها اینو تعریف کردم از پت اسکن که آمدم فارغ از اینکه نتیجه چی میشه در آن ،حال و هوا که دیگه دلم، تسلیم تسلیم و رضا شده بود گفتم اینقدر دعاهای قشنگ به سمت من از سراسر دنیا آمده چیزی که قرار برایم در وقوع باشه حتما مصلحتم و صلاحم همونه . بنابراین نتیجه هر چه بشه بهترین منه و با این نتیجه گیری در آن طوفان به یک آرامش خیلی خوب رسیدم بقیه بی تابی میکردند و من آرام آرام شده بودم
    این روزها هم نه به آن حجم وسیع ، چون جمعی که مطلع از مشکلم هستند محدودند اما در همین جمع مختصر هم یک سری پیام ها و نشانه های قشنگ میاد .اینقدر این نشانه ها زنجیره وار میشند من را به وجد میارند و در اوج درد و سختی میکشم میگم با کدوم تجربه زندگیم میتونستم این لحظه های معنوی زیبا را درک و احساس کنم ...
    پس تا میتونیم در حق هم طلب خیر و دعا کنم
    شاید کنترل خشم و دردی که افراد ظالم بر دلمون زدند کار سختی باشه اما اگر میخواین من معنوی شما در مسیر مثبت حرکت کنه برای هیچ کسی در زندگیتون بدی و شر نخواین
    فقط بگین طلب خیر از سمت خودتون رها کنید اون بخش حساب و کتاب و بازتاب اعمال افراد مو لای درزش نمیره شما دل خودت را از تشعشعات منفی مثل کینه و انتقام و نفرت رها کن ... و هر وقت فرد یا افراد مقابل به ذهنت آمد شما فقط طلب خیرت را براشون اعلام کن
    ( اول پست بعدی ((من معنوی)) را براتون یه مختصر توضیح میدم )

    خلاصه اتفاقا هفته پیش با خودم فکر میکردم راجب ادمهای که گاهی در زندگی ما میان و از روی نیت های بد و پلیدیشون کارهایی میکنند که حتی اثرات کار منفیشون ممکنه به حدی باشه زندگی ما را زیر و رو بشه به یه بزرگی گفتم خب اون فرد مثلا با کارش ضرر و زیان سنگینی به ما زده حالا بر اساس قانون بازتاب ده برابر ضرر ی که به من زده بعدها زندگیش برسه، اصلا نیست و نابود بشه و به خاک سیاه بشینه ضررهای زندگی اون چه فرقی به حال من میکنه چه تاثیری بر جبران ضررم میکنه ...
    گفت این خیلی خیلی خوبه که تو در این نقطه باوری هستی که مشغول ضرر و زیان و انتقام و بدبختی اون ادم یا افراد نیستی
    گفتم واقعا برام اهمیتی نداره که چه به روزش،میا
    پس وقتی این را میگی یعنی از سمت تو اون فرد یا افراد رها شدند در نتیجه اثرات مثبتی برات خواهد داشت
    ولی قوانین هستی کاری به رها کردن و نکردن تو نداره اون عدالتش راجب کارها و اعمال افراد انجام میده ... و متقابلا افرادی که حقشون ضایع شده در جایی که فکرش را هم نمیکنند حقشون به نحو عالی تر و بهتر براشون جبران میکنه
    مثلا جبرانش به مثال اینجوریه تو صد هزار تومان ضرر کردی جاش سه میلیارد تومان برات جبران میکنه کی و کجاش را هم خودش تعیین میکنه
    ( همونطور که اگر این‌مطلب را هزاران بار بشنونم و به من یاداور بشند برام باز پر از لطفه ، این موضوع را از اون وبلاگ تا این وبلاگ به جرات بیشتر از دهها بار به عنوان های مختلف نوشتم اما چون حس میکنم اگر ادم این نکات ارزشمند را برای خودش یک باور عمیق درونی بکنه فقط به زیبایی مطلب نگاه نکنه و به آن ایمان بیاره، درونش و ذهنش به یک آرامش محض میرسه )
    عصاره صحبت من اینه که گشایش میخوای در زندگیت برای کسی بد نخواه چون اثرات اون بد خواستنه به زندگی خودت برمیگرده
    یکی از چیزهای که دلم را در سختی ها و مشکلات خیلی امن نگه میداره اینه ، که میگم خدایا من راههم سعی کردم درست برم و تو این را میدونی
    راهی که درست رفته را ، تو و قوانینت کج نمیکنه میدونم خیالم از این راحته که حتما نتیجه خوبی در انتظارم هست نه آنچه میخوام بلکه آنچه که بهترین و مصلحت من هست اتفاق خواهد افتاد پس لطفا برای ادامه صبور ترم کن ........
    ما ادمها برای اینکه بتونیم در سختی ها دوام بیارم به این باورها جهت واکسینه شدن به شدت نیازمندیم .

    مامان فاطمه دوستم چند روز پیش در واقع اخرین باری قرآن را بازکرد ، پیام و کلام خدا را برام خوند
    گفت مریم براتون صوره صاد درآمده و شما را به صبوری زیاد توصیه کرده حتی برات از صبوری پیامبرانش مثال زده مثل صبر ایوب ، داوود و....فرداش که از خواب بیداز شدم دیدم خیلی حالم سنگین واقعا فکر یک سری موارد بی تابم میکرد گفتم خدایا حال لحظه هام میبینی ؟ بی تابم صبر در برابر حکمت تو قشنگه برای من از صبر پیامبرانت گفتی اما ایا به نظرت منه مریم ظرفم و گنجایشم اندازه پیامبران تو هست حس میکنم ظرفم دیگه جا نداره چون میدونم چاره حال امروزم فقط خودتی پس التیام بده اگر به دستم و تلاشم این گره باز میشد خب برای باز کردنش تمام تلاشم میکردم اما دیگه دست من هست باید صبر کنم امروزم لبریزم از حس های نگران کننده باور کنید همان روز زنجیروار از جاهای مختلف پیام های مشترک طبق طلب و درخواستم جهت التیام و سبک شدن حالم به چه زیبایی به دستم رسید ...
    دوست دارم اونها را با شما در پست بعدی که به زودی مینویسم شریک بشم ....
    طلب خیر برای یکایکتون .🙏🙏🙏🙏🙏❤❤❤❤❤

    نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 14:29 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []


  • وقتی که مهرداد میناوند و علیرضا انصاریان فوت شدند یه عده زیادی از مردم مخصوصا برای انصاریان دعای شفا و برگشت زندگی میکردند دلشون میسوخت به خاطر شهرتش ، جوانیش و مادرش
    وقتی فوت شد پیام های زیادی از مردم دیدم که نوشته بودند دعا همش الکیه ، اینها همش چرته و خرافاته اگر قرار بر قبول دعا بود ،خدا دعای اینهمه ملت را بی پاسخ نمیگذاشت عیلرضا انصاریان را به مادرش میبخشید
    میزان یا مقدار فهمی که من از خدا و جهان هستیش دارم از نظرم این نگاه و نتیجه گیری درست نیست .
    به نظرم جهان هستی ، ساز و کارش و قوانینش پر رمز و راز تر از ا، ین حرفهاست که من در جایگاه انسان با میزان درکم وقتی با دعایی خواستم براورده نشد بخوام کل مسئله خدا و دعا و ... را زیر سوال ببرم
    اگر کسی واقعا خدا را با تمام وجود باور داره پس باید بهش اعتماد داشته باشه و تسلیم محض مصلحت هاش باشه
    اگر غیر از اینه که با هر چیزی داد خدا عاشقش میشه و هر چیزی نداد خدا را منکر بشه یعنی خدا باوری وجود نداره
    بیشتر خدا بهانه خشم و خوشحالی هاشه انگار ابزار طلیب هاشه
    دعا یعنی من در اتفاقات زندگی و دنیوی چیزی را از خدا طلب میکنم در قدم بعدی تا میتونم برای بدست اوردنش از راه درست و حلال تلاش زمینی میکنم ،در نهایت نتیجه را رها میکنم و میسپارم به مصلحت و حکمتش

    بنده تسلیم و رها چون به خدا ایمان و اعتماد داره چه بشه چه نشه دستهاش بالا میبره شکر میکنه میگه خدایا دادی سپاسگزارم ندادی هم بابت حکمتت قدر دانم
    انسانی که در فاز مثبت است اتفاقات خوب هم براش به جریان می افته ادمی که فازش،منفیه همش نق و ناله شکایت میکنه طلبکاره، بلاشک جریان مثبتی پیش روش نیست

    حتی در اتفاقات بسیار تلخ و درد اور ، مثل فوت علیرضا انصاریان و.... من و شما از کجا میدانیم ما دعا کردیم و قطعا دعا فازش،خیر ومثبته ولی صلاح و خیر این بنده در عبورش از این مرحله از زندگی بوده .. اونجا جای بهتری براش بوده

    سوال مادرش این وسط چه گناهی کرده درد فراق و مصیبت فررند بکشه ؟
    واقعا دردناکه ، به حرف شاید بی رحمانه بیاد اما این مادر اولین و اخرین مادر داغدار در این جهان هستی نیست هرکس مسیر زندگیش در یک سری جریانات است مادرش هم بالاخره یک روز به پسرش ملحق میشه امیدوارم خدا بهش صبر جلیل بده که این درد بی نهایت پذیرش کنه
    اکثریت ما فکر میکنیم اگر دعای ما آن چیزی که میخواستیم براورده شد یعنی خدا هست و داره کارش انجام میده .
    مسئله اینجاست که ما حکمت های خیلی از حوادث زندگیمون نمیدونیم
    اینقدر در دنیا حوادث های سهمگین و اتفافات ناخوشایند برای بعضی از ادمها میفته که حتی تصورش هم چهار ستون بدن ما را میلرزونه
    من خودم که دارم اینها را میگم اکثر مواقع با این نگاه به مسائلم نگاه میکنم و دلم نمیخواد با خدا موضوع معامله گری را وسط بکشم اما پیش هم میاد که منه مریم گاهی ظرفم پر میشه با خدا چنان دست به یعقه میشم و قهر و بگو و مگو میکنم که حد و اندازه نداره ، باهاش خشمگین و شا‌کی حرف میزنم ... خدای خودمه اون قهرم میخره به دل نمیگیره دلش مثل من کوچیک نیست پر از بخشندگیه بالاخره اخرش باهم صلح و سازش میکنیم چون خیلی نمیتونم باهاش تو قهر باشم
    اگر قرار بود من یکی وجود خدا را با اتفاقات و بی رحمی های که در زندگی سرم امده اثبات کنم کلا باید به منکرش بشم


    اینقدر بالا و پایین شدم اینقدر تلخی چشیدم که همیشه گفتم سرطان شکلاتشون بوده گاهی که به یاد بعضی هاشون میفتم میگم روزگار خودت خسته نشدی اینقدر من را نشون کردی


    میدانم تمام این سختی ها درونش یه سر مهم بوده بعضی هاشون فهمیدم هنوز مونده بعضی هاشون حالیم بشه
    برای خدا که نباید تعیین و تکلیف کنیم
    هیچ وقت نشین غم و مصیبت های خودت را با خوشبختی و داشته های بقیه قیاس بزن هرکس زندگیش مسیر خاص خودش داره تو فقط میتونی خودت را باخودت روبه رو و مقایسه کنی


    آنچه که الان هستیم و داریم، نتیجه میزان استفاده و بهره برداری از نعمت عقلمون هست ؛ برداشت تلاشهای که در زندگی میکنیم ، نتیجه برگشت عمل و اعمالمون ... با اتفاقات خودت را هم قضاوت نکن که خوب اگر دنیا به دلخواهت نچرخید یا درگیر یک سختی شدی حتما داری تقاص کارت پس میدی ... هیچی نگو فقط شاهد باش و سعی کن قدم هات در جهت خیر و خوبی باشه
    هر آنچه برای خودت میخوای برای بقیه بخواه
    اگر هم متوجه اشتباهی در خودت شدی از فرصت ها استفاده کن و جبران کن


    برای این میگم شاهد باش خودت را حتی قضاوت نکن چه میدونی یه وقتی ظاهر یه قضیه برای تو تلخ و ناعادلانه است اما خیر و محافظت تو در نشدن اون اتفاقه ، اتفاقا شاید این نشدنه نتیجه کارمای خوب تو باشه ... مثل دانشجویی که از اتوبوسی جا میمونه و به امتحانش نمیرسه و کلی خودش بدشانش و بد بخت میدونه اما بعد متوجه میشه اتوبوس چپ کرده همه مسافرها از دست رفتند و میبینه تنها بازمانده حادثه خودشه ، اونهایی که در اتوبوس از دست رفتند را هم قضاوت نکن که بگی شاید اونها یه بدی کردند این شده عقوبتشون اگر هم باشه قضاوتش کار من و تو نیست .


    دیدم کسانی که گفتند دکتر رافت به خاطر رفتارهاش،و دلهای که شکوند خودش مبتلا به این درد شد ... چقدر این قضاوت دردناک بود..تو چه میدونی اخر و عاقبت خودت را که راحت اینو میگی
    من و تو چیکار به این حرفها داریم چه ما بخوایم نخوایم هر آنکس ظلم و فتنه ای در حق کسی کرد حتما در جایی و زمانی پس خواهد داد
    من در مطالعات معنویم آموختم تعالی من و تو زمانی اتفاق میفته که حتی ادمهایی که در حق ما بدی میکنند را رها کنیم براشون به جای لعن و نفرین طلب خیر کنیم اینقدر رها باشیم که حتی درگیر تشعشعات اعمال منفی بقیه نباشیم ... خیالتون راحت ایمان داشته باشید اعمال نیک و بد هیچ کس گم نمیشه حتما برگشت داره .‌.. ما سبک به زندگی که هست ادامه بدیم

    خودم میگم خدایا آنچه که خیر و مصلحتت است بر من گسترده کن خدایا خواست تو اگر در مسیر خواست من یکی باشه خوشحالیم افزون میشه غیر این باید باشه تسلیم حکمت تو هستم .به من و خانواده کوچیکم رحم کن و ما رابیامرز

    نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 17:41 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  •  

    فراز هفتم دعای صحیفه سجادیه خوندنش آرامش عجیبی داره انگار دلت قرص میکنه و بند بند دلت را به خدا گره میزنه من این روز تو خلوتم هر وقت  دلتنگ میشم  دانلودش کردم  هم صوتش گوش میدم هم ترجمه اش میخونم ... گفتم معنی اش برای شما بگذاریم حتما بخونید حال دلتون خوب میکنه مخصوصا برای موقعی به جان ادم میشنه که از هر چیزی و هرکسی ببری و حس کنی جز خدا پناهی نداری به عبارتی حال مضطر پیدا کنی ...‌ از خدا برای همتون طلب خیر میکنم 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏

     


    ترجمه دعای هفتم صحیفه سجادیه:


    ای آنکه گرهِ کارهای فرو بسته به سر انگشت تو گشوده می‌شود، و ای آن که سختیِ دشواری‌ها با تو آسان می‌گردد، و ای آن که راه گریز به سوی رهایی و آسودگی را از تو باید خواست.

    سختی‌ها به قدرت تو به نرمی گرایند و به لطف تو اسباب کارها فراهم آیند. فرمانِ الاهی به نیروی تو به انجام رسد، و چیزها، به اراده‌ی تو موجود شوند.

    و خواستِ تو را، بی آن که بگویی، فرمان برند، و از آنچه خواستِ تو نیست، بی آن که بگویی، رو بگردانند.
     
    تویی آن که در کارهای مهم بخوانندش، و در ناگواری‌ها بدو پناه برند. هیچ بلایی از ما برنگردد مگر تو آن بلا را بگردانی، و هیچ اندوهی بر طرف نشود مگر تو آن را از دل برانی.

     

    ای پروردگار من، اینک بلایی بر سرم فرود آمده که سنگینی‌اش مرا به زانو درآورده است، و به دردی گرفتار آمده‌ام که با آن مدارا نتوانم کرد.
     

    این همه را تو به نیروی خویش بر من وارد آورده‌ای و به سوی من روان کرده‌ای.
     

    آنچه تو بر من وارد آورده‌ای، هیچ کس باز نَبَرد، و آنچه تو به سوی من روان کرده‌ای، هیچ کس برنگرداند. دری را که تو بسته باشی. کَس نگشاید، و دری را که تو گشوده باشی، کَس نتواند بست. آن کار را که تو دشوار کنی، هیچ کس آسان نکند، و آن کس را که تو خوار گردانی، کسی مدد نرساند.
     

    پس بر محمد و خاندانش درود فرست. ای پروردگار من، به احسانِ خویش دَرِ آسایش به روی من بگشا، و به نیروی خود، سختیِ اندوهم را درهم شکن، و در آنچه زبان شکایت بدان گشوده‌ام، به نیکی بنگر، و مرا در آنچه از تو خواسته‌ام، شیرینیِ استجابت بچشان، و از پیشِ خود، رحمت و گشایشی دلخواه به من ده، و راه بیرون شدن از این گرفتاری را پیش پایم نِه و مرا به سبب گرفتاری، از انجام دادنِ واجبات و پیروی آیین خود بازمدار.
     

    ای پروردگارِ من، از آنچه بر سرم آمده، دلتنگ و بی‌طاقتم، و جانم از آن اندوه که نصیب من گردیده، آکنده است؛ و این در حالی است که تنها تو می‌توانی آن اندوه را از میان برداری و آنچه را بدان گرفتار آمده‌ام دور کنی. پس با من چنین کن، اگر چه شایسته‌ی آن نباشم، ای صاحب عرش بزرگ

    نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 13:15 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []