نمیدونم تا حالا تجربه اش داشتین که تو اوج دلتنگی و حتی سقوط دنیا بهت نشونه هایی ، نشون بده که انگار بغلت کرده و با پیامی که میفرسته بهت میفهمونه که حواسش بهت هست . ... من تجربه اش چندبار داشتم .. آخریش همین چند شب پیش بود
.
غروب بود داشتم مطالعه میکردم یهو خوابم برد ....
خواب های دیدم که واضح بود نشات میگرفت از رنجش های که در درونم هستند.. وقتی که بیدار شدم ، تاثیراتش را روی خلقم احساس میکردم ..هجوم افکار تو سرم غلغله میکرد ... دلم میخواست از این افکارم رها بشم اما اینقدر تلخی واقعیتش زیاد بود که انگار از ته قلبم احساس درد میکردم ... با نفس های عمیق به خودم کمک میکردم که این فشار تبدیل به، تجربه حمله پانیک نشه
خودم به کارهای خونه مشغول کردم . ولی روانم آشفته بود ... لیندا خودش زنگ زد ...( شاید کسی دیگه بود تو آن حالم جواب نمیدادم تا بعد تماس بگیرم ) دیدم بهتره با لیندا حرف بزنم
یه تایمی با لیندا حرف زدم یه بخشی از حال ناخوشی که تجربه میکردم در موردش باهاش حرف زدم .
حتی انرژی نداشتم که بخوام بیشتر بگم ،کلی گویی کردم
بعدش یه چای برای خودم ریختم زودتر از هرشب به اتاقم امدم موزیک برای خودم گذاشتم تو حال خودم باشم.
اما شدت ناآرامی درونم فراتر از اقداماتی بود که برای خودم انجام میدادم قطعا بی تاثیر نبودند اما بغض و دلگیری هام قوی تر از آنها بودند...
یهو وسط بی قراری هام خیلی دلم خواست میتونستم به افسانه زنگ بزنم بگم افسانه بیا دونفری باهم بریم یه جای خلوت کمی با هم بشنیم حرف بزنیم .. دلم خیلی شدید گرفته بود ...
میدونید ادم وقتی این حال داره حوصله نداره و دلش نمیخواد با هر شخصی ملاقات کنه ..آن آدم باید خیلی بهش حس نزدیک و مشترک داشته باشی از طرفی فهم و درکش هم برات معقول باشه
افسانه فکر میکنم پانزده سالی از من بزرگتر باشه .. از همین وبلاگ چند ساله با هم آشنا شدیم ..خیلی وقتها طولانی باهم حرف میزنیم ... از آن ادمهاست که به اصطلاح با من هم فاز و هم فرکانس است ..
یعنی تو گفتگو باهاش متوجه زمان نمیشم .. از آن افراد هست که خلوت کردن را باهاش دوست دارم
در این مدت دو سه تا تجربه مشترک را با هم داشتم . هر دو از قبل از اینکه برای تجربه زندگی به ترکیه بریم بارها و بارها باهم حرف زدیم تا بالاخره هر دو عملیش کردیم و بی دریغ هر دو اشتراکاتمون را از این مسیر انتخابی به همدیگر میگفتیم . و هرجا اون یا من لازم بود به هم موارد مهم اطلاع رسانی میکردیم و هنوز هم در شرایط خاص اگر خبری باشه به یاد هم هستیم.
این خونه ایی هم که الان ساکن شدیم ، از شانس خوب ... خیلی بهم نزدیک شدیم .. تو این مدت هم همیشه بزرگواری کرده و تجربیاتش از منطقه بهم گفته و راهنماییم کرده
دوست خوب داشتن یک نعمت بزرگ و ارزشمنده .. اگر کسی آن را پیدا کرد حتما باید در حفظش دقت کنه
خلاصه آن شب تو آن حال دلتنگی خیلی دلم هواش کرد ... شاید دهها بار تو این مدت بهم گفته تو فقط بهم بگو من با ماشینم دنبالت میام و میریم کافه ایی یا جایی باهم خلوت میکنیم
آن شب گفتم الان تعطیلات عید است و ممکنه مشغول امورات شخصی و خانوادگی باشه از طرفی شاید ساعت مناسبی برای این درخواست نباشه ... این همه مدت بهم گفت قرار نزدیک بگذاریم برام جور نشد بگذارم یهو الان بهش بگم درست نیست
هر طور بود شب با همون حس و حال غریب خوابم برد .
صبح تا بیدار شدم ... هنوز بغض و حال سنگینی داشتم اولین کاری کردم رفتم ادامه مطالعاتم بخونم و خودم سرگرم کنم
دقیقا اولین متنی که شروع کردم یادداشت های آقای رولان بارت بود همونی که تو پست قبل نوشتم
قبل تر ها خونده بودمش اما آن صبح مثل یک یاداوری مهم دقیقا مناسب حالم مثل یک درمانگر عمیق تر بهم یه قدرت در معنای بیشتر رنجم داد ....
جالب بود خیلی اتفاقی بدون اینکه از قبل بخوام مطلب را انتخاب کنم ...حتی به خودم افتخار کردم که تونستم از عزت نفسم مراقبت کنم و آگاهانه رفتار کردم گرچه درد کشیدم اما باهاش روبه رو شدم
انگار نیرو گرفتم از جام بلند شدم ، رفتم توی آشپزخونه برای خودم چای شیرین و نون و پنیر ، صبحانه مورد علاقه ام آماده کنم ... حتی قبلش میل به صبحانه خوردن نداشتم
همین که مشغول آماده کردن صبحانه مختصرم بودم .. تلفن خونه زنگ خورد ...
دیدم افسانه است .. از اخر اسفند باهم حرف نزده بودیم فقط به صورت پیامک صوتی بهم عید تبریک گفته بودیم
با وجود بزرگتریش ، حتی آن اول به من پیام تبریک عید ارسال کرده .. ادم درست و اصیل در قید و بندهای این مدلی و حساب و کتاب ، تو صمیمیتش با تو نیست و من دقیقا این موارد حتما میبینم و سعی میکنم قدر بدونم و در نظرم دور نمیمونه
حال و احوال کردیم وسط صحبت هامون گفتم من پانزدهم فروردین بلیط دارم میخوام برم پیش باربد
حتما تو وبلاگ خوندی ؟
گفت نه من سفر بودم فرصت نکردم وبلاگت بخونم
ولی چه ساعتی با چه پروازی میری ؟
گفتم چطور ؟
گفت من اصلا میخواستم امروز بهت بگم هر زمان خواستی بری بهم بگو که من هم بلیط بگیرم و باهم بریم چون اینترنت بانک ترکیه ام به مشکل خورده و کسی که برام پیگیری کرده گفتند باید خودش حضوری بیاد ..و الان نمیتونم سپرده هام مدیریت کنم
گفتم من فکر میکنم هنوز پروازم جا داره تازه پروازش ترکیش،هست و خیلی پرواز خوبیه
گفت خب من میرم این بلیط میگیرم تو میتونی برام یه پرس وجو کنی برای چند روز یه جا بگیرم که داخلش اقامت کنم برم کارهای ترکیه ام انجام بدم
گفتم جا چیه ؟ درست خونه ما اونجا یه خونه کوچیک با امکانات زندگی دانشجویی هست اما چرا بری جایی خونه خودم بمون قدمت سر چشم
گفت نه مزاحم نمیشم من شرایط شما را درک میکنم و تو را هم خوب میشناسم
گفتم خیالت راحت کنم ، تو که منو میشناسی من ادم رک و راحتی هستم اگر امکانش نداشتم بهت تعارف الکی نمیزدم از ته دلم میگم بیا و راحت باش
خیلی تشکر کرد و گفت برای کارهای بانکیم هزینه میکنم یه مترجم میگیرم میرم کارهام انجام میدم
گفتم آن هم من با ، باربد صحبت میکنم باهات میاد انجام میدی برات میاد ترکی صحبت میکنه
گفت نه مزاحم باربد نمیشم ... گفتم عزیزم نگران نباش ما کاری ازمون بربیاد انجامش میدیم که مشکلت حل بشه
گفتم فرودگاه هم با حسن میایم سر راه دنبالت باهم میریم این همه راه نمیخواد شوهرت بیاد دوباره برگرده
من قرار بوده باربد جلوم بیاد
اما اگر تو بیای میگم باربد نیاد با ناهید که ترنسفر فرودگاهی را انجام میده هماهنگ میکنم آن دنبالمون بیاد آن طرف قبول زحمتش با تو ، این هم میگم که تو هم راحت باشی ..
گفت حتمااااا
( ناهید همون خانمی هست یادتون باشه که من دندان درد گرفتم و باربد تازه به ترکیه آمده بود ترکی نمیدونست با دخترش آمدند و ما را تو کلینیک دندان پزشکی همراهی کردند و دخترش برای ما ترکی صحبت کرد ) ما میتونیم از فرودگاه ماشین بگیریم شاید کمی هم ارزونتر بشه اما نظرم اینه که هموطن خودمون اون هم همچین ادمهای خیر خواهی را ساپورت کنیم .
خلاصه فوری افسانه رفت و با پروازی که من گرفتم برای خودش بلیط گرفت
گفتم افسانه نمیدونی من الان چقدر خوشحالم امروز این اتفاق غیرمنتظره دومین نشونه است که دنیا بهم داده .. من دیشب واقعا تو را برای حتی شده یک ساعت ، هم را ببینیم از ته دلم خواستم ... الان میدونی من و تو میتونیم یک ساعت که هیچ ،ساعت ها کنار هم باشیم
این برای من واقعا یه اتفاق خاص به حساب میاد .
و باز تکرار شیرینی حسی که از ته دلم چیزی را خواستم و اینجوری دنیا آن را به من داده تجربه ارزشمندیه
انگار میگه ببین ، ما حواسمون بهت هست . اصلا آن موقع که غصه میخوردی تو بغل خودمون بودی
بعد افسانه گفت من فقط لوازم شخصیم هست که باید با خودم بیارم یک مقدار هم برای خونه باربد خرید کنم .. میتونی از باقیمانده بار فرودگاهیم برای باربد استفاده کنی ...
گفتم نه من نمیخوام تو خرید کنی خودم همه چیز خریدم چند بار بهش تاکید کردم ... گفت من هم باید به هرحال راحت باشم .
همین که با تو همسفر میشم میام خونتون باربد قرار کمکم کنه میدونی چه استرسی از من برداشته شده ... و الان خودم هم از این اتفاق یهویی چقدر حالم خوش شده
خلاصه با افسانه قشنگم همسفر شدم ، قرار بریم برای هم لحظه های قشنگی بسازیم .
امروز فکر میکردم نگاه من واقعا از ته دلم با وجود ضرورت های بارهای خودم چند کیلویی بار برای دوستان خوب خالی گذاشتم و بهشون اطلاع دادم .... واقعا بی توقع و چشمداشت بود. اما جاش چند برابرش برام اضافه بار باز شد .....هیج وقت جهان هستی چیزی را که بهش میدی چه خوب و چه بد فراموش نمیکنه چند برابر همون به وقتش بهت برمیگردونه ، زمانش مشخص نیست ساعت دقیقش اون خودش تعیین میکنه گاهی زود ، گاهی دیر اما در تسویه اش با تو هوشمنده و هرگز خطا نمیکنه .فقط رمزش صبوری ، بی توقع بدون و رها کردنه
شاید شما الان تو شرایطی باشی که خوندن این پست بهت تلنگری بزنه و درون تو هم مثل من قوت و قدرت بگیره . برای همین این تجربه را به اشتراک گذاشتم که حال دلت خوب بشه .

