ای کاش شهریور تمام نشود،
ای کاش پاییز نیاید؛
ای کاش امسال باران نبارد،
فکرش را بکن،
شهریور برود
پاییز بیاید
تو نباشی،
باران ببارد
دلت بگیرد
اشک بریزی
فنجان چاییت گرم باشد
تو نباشی،
پاییز هم باشد
بی انصافی نیست!!؟
ای کاش فصل ها را میشد متوقف کرد.
👤بهار پناهی
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
در هفتمین روز به یاد الهه آسمانی
الهه جان امروز هفت روزه که تمامی عزیزانت در سوگ و فراقت به غم و دلتنگی نشسته اند .... خودت از آسمان برای صبر و شکیبایی همه ما دوستدارانت دعا کن . یادت در قلبمون مانا❤
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔💔💔
الهه نوشت :احساس کردم قفل در تعویض شده،ناامید شدم و داشتم برمیگشتم خونه ی مامانم ک دیدم صدای باز شدن در رو میشنوم،یه لحظه وایستادم،در اسانسور وا شده بود،چمدونمو بین در اسانسور قرار دادم و برگشتم سمت در خونه....یه خانمی در رو برام وا کرده بود .چمدونو برداشتم و سمت در خونه م رفتم،در رو با دستم هول دادم و رفتم داخل،خانمه سلام کرد،جواب سلامش رو خیلی شیک و پیک دادم و رفتم داخل و در رو بستم،چمدون رو پشت در گذاشتم و سمت اتاق خوابم رفتم...کسی خونه نبود جز این خانم...به همه جا یه سرک کشیدم و رفتم رو مبل خونم نشستم...خانمه ازم پرسید:
شما خواهر فلانی هستی؟!
از تهران میای؟!
چایی گذاشتم دم بکشه،چی میل داری؟!چای یا نسکافه؟!
گفتم :چای.
با چکمه های چرمیم ،رو فرش خونم لگد کردم و رد شدم و رو مبل مهمان نشستم.
خانمه ازم خواهش کرد ک میشه لطفا چکمه هامو درارم؟!
گفتم:نه نمیشه.من راحتم.
فکر میکرد با خواهر دوست پسرش طرفه،چه خواهر با جذبه و خودخواهی....😅با خونسردی کامل نشستم و لبخند میزدم ولی کل وجودم از استرس پر شده بود،بدنم یخ زده بود،میلرزیدم ولی تموم سعیم رو میکردم ک متوجه نشه.کاملا حس سرخوردگی داشتم.
با صدای محکم ولی با سرفه های مکرر،ازش پرسیدم:
شما دوست دخترشی؟!
چند وقته با همید؟!
بهم نگفته بود ک دوست دختر جدید پیدا کرده....
گفت:جدید؟!ما هفت ماهه ک با همیم.
نحوه ی اشناییشونو ازش پرسیدم...
همه رو برام توضیح داد...
چای اماده بود،تو فنجون و ماگ مورد علاقه و شخصیم برای خودش چای ریخت و نشست و برام از رابطه ش توضیح داده...یه فنجون چای برام ده کیلو به نظر میومد،نمیتونستم نگهش دارم،هر لحظه فکر میکردم الانه ک از دستم بیفته...همچنان سعی میکردم لبخند بزنم و با طمأنینه به نظر بیام.
یه ساعت گذشت و همسرم کلید در رو انداخت و اومد داخل...
از دیدن من جا خورده بود.برگشت سمت دختره و عصبانی بود ازش ک چرا بخودش اجازه داده ک در رو وا کنه.هم از دختره خشم داشت و دندوناش رو به هم میسابید و هم از من خجالتزده بود ک بالاخره دستش برام رو شده،خوشحال بودم از این بابت ک آتوی بزرگی ازش گرفته بودم ک باعث میشد موجبات جدایی و طلاقمو رقم بزنه.چون دقیقا با ادمی طرف حساب بودم ک میتونست سال ها عذابم بده و منو راهی دادگاه و کارهای قبل طلاقم بکنه....
قنج تو دلم اب شده بود،بهترین سوتی ک میتونست بده،همین بود.من میدونستم بهم خیانت میکنه ولی همش منکر قضیه بود و منو یه روان پریش وسواسی خطاب میکرد.
با دیدن همسرم،چمدونمو برداشتم و از خونه زدم بیرون....تموم سعیمو کردم ک قوی نشون بدم خودمو ولی بعد بیرون اومدن از خونه،بشدت احساس سرخوردگی و سرافکندگی میکردم.
با ماشین همراهم اومد و اصرار داشت ک منو برسونه تا در خونه مامانم اینا....
اولش قبول نکردم ولی حس میکردم ک خیلی عصبانیه و شاید کارای عجیب و غریبی بکنه،مثلا با ماشینش بهم بزنه و بخواد صحنه رو یه جور دیگه جلوه بده،چون اصلا دوست نداشت این خبر به گوش خونوادم و خونوادش برسه.
سوار ماشین شدم،سکوت اختیار کردم،میدونستم به نفعمه سکوت کنم،ولی قلبم داشت از جاش کنده میشد،همش فکر میکردم،صدای قلبمو میشنوه،موزیک رو بلند کردم.سعی میکرد باهام حرف بزنه،گولم بزنه ک اروم باشم و بهم باج بده....
بهش قول دادم هیچ کار احمقانه ای نمیکنم،فقط بریم جدا شیم،از همین فرداش و قول دادم کسی بویی از ماجرا نبره،اون لحظه چاره ای نداشت جز قبول طلاق...
به هیچ چیزی جز الهام نمیتونستم فکر کنم.
مغزم هنگ کرده بود.
بالاخره به در خونه مامان اینا رسیدیم،از ماشین پیاده شدم و ایفونو زدم،بابا در رو وا کرد و از دیدنم تعجب کرده بود،مگه تهران نبودی؟!مگه خونه الهام نبودی؟!پرسیدم مامان کجاست؟!رفته خرید،زودی برمیگرده....دوباره صورت و چشای بابا رو زخمی و ورم کرده دیدم،گوشه ی لبش پاره شده بود،اصلا نمیدونستم به کدوم دردم بنالم و واسه کدومشون زار بزنم و گریع کنم.
واسه زخمای بابام،واسه سختی های مامانم،واسه سرطان الهام یا خیانتی ک در حقم شده بود.مامان در رو وا کرد و اومد داخل و از دیدنم تعجب کرد و سوالات پی در پی شروع شده بود....به هیچ کدومش درست جواب ندادم.یکی دو ساعت کنارشون نشستم و چای و میوه خوردم و وقت خوابیدن شد،من و مامان رو تخت دو نفره خوابیدیم و بابا تو حال،جلوی تی وی،انقدر شبکه ها رو اینور و اونور میکرد تا دیگه به اون موزیک مزخرف گوش خراش دیگه برنامه ها تموم شده،بگیرید بخوابید پخش شد.من چشامو بسته بودم ولی بیدار بودم و هجوم افکار داشت روانیم میکرد.واقعا نمیتونستم تمرکز داشته باشم و به هیچ کدومشون فکر کنم...مامان مدام از خواب میپرید و استرس تشنج کردن بابا رو داشت.میگفت:شبی ده بار از جاش میپره تا ببینه بابا یه وقت حالش بد نشده باشه.دلم به حال مادر میسوخت.
فردا موقع صبحونه،سوالات مامان شروع شده بود،از العام چه خبر؟!سر کار میره؟!مادر شوهرش اینا چطورن؟!شوهرش خوبه؟!باشگاه میره؟!پووووووف.همش باید به دروغ جوابشو میدادم،العام داشت با سرطان دست و پنجه نرم میکرد و من مدام داشتم خبرای دروغین و رضایتبخش به مامانم میدادم.یع وقتایی دروغام با هم جور در نمیومد.با بداخلاقی و بی حوصلگی و عصبانیت جواب مامانمو میدادم ،این حربه ی اخرم بود .همیشه از این رفتارم در اخرین لحظه،استفاده میکردم،بهونمم این بود ک شوهرم اعصابمو بهم ریخته،میخوام اینجا ارامش و سکوت برقرار باشه.طفلی مادرم....
از فردای اون روز،بحث و جدل من و همسرم شروع شده بود،حتی فرصت اینو نداشتم ک برای اتفاقاتی ک پیش اومده اشک بریزم و عزاداری کنم.بیشترین استرسم،مهاجرت کردن الهام بود،دور شدن از ما با اون حال مریض....چطور تنهایی از پسش برمیاد؟!
واااای خدای من....
چندین بار تلفنی و حضوری با همسرم قرار گذاشتم ک مسالمت امیز از هم جدا شیم.
فقط به خواهرم الهام فکر میکردم،به استرس های مامانم،خدارو شکر مامانم برادرامو برادرزاده هامو کنار خودش داشت و هر از چند گاهی باهاشون مشغول بود.نوه ها میومدن و میرفتن....شیطنت و شیرین زبونی های خودشونو داشتن.
ماجرای خیانت همسرم رو دست و پا شکسته برای خواهر و شوهر خواهرم تعریف کردم،اون ها از ری اکشنی ک نشون دادم متعجب شده بودن و باور نمیکردن ک چطور تونستم خونسرد خودمو جلوه بدم و تا حالا موضوع رو با کسی در میون نگذاشتم؟!
شوهر خواهرم گفت:
مراحل طلاق رو همین فردا پیگیر باش و اگه لازمه من برات وکیل میگیرم تا تو درگیر این موضوع نباشی ولی بهتره با پنبه سر ببری،همه چی به نفع توعه....من هم با حمایت شوهر خواهرم هر روز،مصرانه برای طلاقم اقدام میکردم.
همسرم از خونسردی من و از سکوتی ک داشتم متعجب شده بود،مطمئنم با خودش فکر میکرد ک پشتم به کسی گرمه و پای مرد دیگه ای در میونه ک به قول خودش پله های دادگاه رو دو تا یکی بالا میرفتم.تو یکی از قرارامون بهم گفته بود،بالاخره من میفهمم کدوم دیوثی داره حمایتت میکنه،من بفهمم بهم خیانت کردی زنده ت نمیزارم،فقط بلدی از خیانت من بگی،بزار بفهمم با کی در ارتباطی....آتیشتون میزنم.من هم فقط لبخند میزدم و این مسئله عصبانی ترش میکرد.خونوادشم در جریان طلاقمون نبودن.
سال جدید داشت اغاز میشد،باید قبل سال جدید طلاقمو میگرفتم وگرنه میفتاد اون ور سال و معلوم نبود چه اتفاقاتی تو این مدت میفتاد.مجبور بودم سکوت کنم تا امضای طلاق خورده شه.از خونسردی و اصرار من برای طلاق کلافه میشد،یه روز ک قرار گذاشته بودیم تو دادگاه حاضر شیم و همه چی خاتمه پیدا کنه،هر چی منتظرش بودم ،نیومد،به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد،رفتم در خونه و زنگ خونه رو زدم،کلید رو انداختم و داخل رفتم.دیدم خوابه و تمایلی به اومدن به دادگاه نداره.میگفت:نمیخوام طلاقت بدم تا بفهمم پشتت به کی گرمه،معلوم نی تو این مدتی ک مدام بهم میگفتی داری بهم خیانت میکنی،خودت سرت کجا گرم بود،وگرنه کدوم زنیه ک انقدر ریلکس طلاق بگیره....من باید بفهمم.
بعد گفت:جهیزیه ت رو بهت نمیدم.مهریه ت رو باید ببخشی...یا باید اینارو قبول کنی یا هیچی....به تنها چیزی ک فکر میکردم العام بود و دست و پنجه نرم کردن با سرطان و از همه بدتر مهاجرتش...
همه رو قبول کردم.
باز عصبانی شد و گفت پس اون دیوث حسابی مایه داره و حسابی ساپورتت میکنه،حتی جهیزیه ت رو هم نمیخوای....
خلاصه به هر ترفندی شده،راضیش کردم ک بریم دادگاه و فایل رو ببندیم.
انگار ک من آتو دستش داشتم و مجبور بودم راضیش کنم برای طلاق،همه چی برعکس شده بود،انگار من بهش خیانت کرده بودم و مجبور بودم بهش باج بدم....
بالاخره دو روز مونده بود به سال جدید و ما موفق شدیم جدا شیم.
برگه ی طلاق و رهایی رو امضا کردیم با وجود دو شاهدی که برای شاهدت طلاق ما بودند
ادامه دارد .....
پی نوشت : چون من میدونستم حتما الهه در یاداوری خاطرات گذشته که داره بازگو و روایت میکنه حالش یه جاهایی بد بشه به خاطر شرایطش بعد از هر قسمت نوشته خیلی مراقبش بودم که کمکش کنم حال بدیش با کمک و حمایتم رد کنه
این حال بدیه کاملا در پروسه روان درمانی اتفاق طبیعی است گاهی مراجع ها به قسمت حال بدیشون که میرسند درمان رها میکنند از بابت این احساس ناخوشایند بالا آمده ترس و حس خیلی بدی دارند در صورتی که اینجا یکی از قسمت های خوب مشاوره و درمان هستش
یه مثال عینی براش بزنم ادمی را در نظر بگیرید از حس تهوع چقدر حالش بد است وقتی بالا میاره سبک و راحت میشه اما لباس و اطرافش به شدت کثبف میشه ممکنه از اینکه لباس و اطرافش کثبف بشه جلوی بالا اوردن خودش بگیره هی حالش بدتر و بدتر میشه در صورتی که متوجه نیست اون کار درسته کثیفی داره اما به نفعش است و با یه پاکسازی تمیز میشه
در بعضی از جاها هم، مراجعان چون بار تخلیه روانی و هیجانی خودشون را خارج میکنند احساس سبکی و راحتی دارند ... خود مراجع ممکنه ا دلیل حال خوب و بدش را ندونه اما برای ما روان تحلیلگران ( روانکاوان ) تمام این نشانه ها و علامت ها دلیل علمی داره
خلاصه الهه هم یه جا ها اثرات مثبت را نشون میداد مثلا بعد از نوشتن این پست به من گفت تا شب یه قسمت دیگه هم مینویسم بعد شب برام کامنت گذاشت عیناً کامنت های که به هم دادیم کپیش را اینجا میگذارم حس و حال آن روزش را لمس کنید
الهه:
امروز انقدر حالم خوب بود و از این فرصت استفاده کردم و به کسانی ک دوسشون داشتم و دوست داشتم ببینمشون دعوت کردم ک به خونمون بیان....
حسابی تا همین الانش سرم شلوغ بود.
نتونستم ادامه داستانو بنویسم.
مریم :
الهه جون یه دنیا از این گزارش خوشحالم کردی🥰
همیشه خوب و پر آرامش باشی عزیزم
الهه:
یه چیزیو فهمیدم....
هر وقت وارد وادی شیمی درمانی میشم،دست از قضاوت خودم برمیدارم و قشنگتر و خالصانه تر مهمون رو به خونم میپذیرم.
از اینکه خونم نامرتب باشه یا میوه ی یخچالمون کم و زیاد باشه،یا ظاهرم پرفکت نباشه....از این خبرا نیست.
اینجوری خیلی هم خوش میگذره....خالصانه و بی ریا با فراق باز....
مریم :
دیدی مهربد چقدر خالصانه عیادت آمد بدون تجمل و ادا و اصول عشق و محبتش بهت نشون داد
پشمک هاش ریخته بود تو کیسه فریزز از دم در داد زد الی جون الی جون ولنتاینت مبارک
چون بچه ها درونشون پاک و زولاله
من که دلم براش ضعف رفت دیدی که تو اینستام پستش کردم از بس حس خوب داشت ده بار نگاهش کردم
ادم تو این قید و بندها همیشه ضربه میخوره ... الهه هر کاری که ذره ایی حس خوب بهت میده خواهش میکنم از خودت دریغ نکن هرکی گفت بگو مریم گفته برید یعقه مریم بگیرید 😉
الهه:
اره،خیلی بهتره اینجوری....مهم اینه بشینی کنار ادم هایی ک دوسشون داریم و ساعت ها حرف بزنی و نفهمی زمان چطور و کی گذشته...
ادامه دست نوشته های الهه در پست بعدی...
مخاطبان ارجمند لطفا خواننده خاموش پست ها فقط نباشبد نظر و احساس خودتون را از پستی که میخونید فیدبک بدین که انگیره انتشار عمومی مطالب را داشته باشم
پیشاپیش متشکرم از توجه متقابلتون🙏🏽🌹

