درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

دیشب یک پیشی ملوس پرشین که متولد جمعه ۲۷ تیر ۱۴۰۴ هست ، بی‌نهایت گوگولی و شبیه یک گوله برف، به خانواده‌ی ما اضافه شد.

امروز دقیقا ۴۴ روزش میشه

حس شیرین حضورش وصف‌نشدنیه... انگار هنوز دارم خواب می‌بینم. از همون لحظه‌ی اول مدام خودش رو بهم می‌چسبونه تا نازش کنم. امیدوارم من و حسن سرپرست‌های خوبی براش باشیم. دخمل چشم‌زمردی ما هنوز بی‌اسم مونده، اما به‌زودی نامدار می‌شه.

خیلی وقت گذاشتم و پیش از آوردنش حسابی تحقیق کردم تا صرفاً احساسی تصمیم نگیرم و خدای نکرده آسیبی به این موجود ظریف و زیبایی که وارد خونمون می‌شه نرسه. همه‌ی شرایط و ظرفیت‌ها رو سنجیدم؛ حتی سختی‌هاش رو موشکافانه بررسی کردم تا مطمئن بشم از پسش برمیام. سراغ توله‌کش‌ها و پت‌شاپ‌ها نرفتم، چون واقعاً بیزارم از اون فضا. این پیشی کوچولو کاملاً خونگیه، شیر مادرش رو خورده و اصالتش بی‌نظیره. طبق پروتکل جهانی هم در محدوده پنجاه‌روزگی می‌شه این فرشته‌های کوچیک رو به سرپرستی گرفت.

امروز عصر قراره ببریمش دامپزشک تا کامل چکاپ بشه و دستورات لازم برای رشد و سلامتیش رو بگیریم. بی‌نهایت تو دلبروئه... نگم براتون این فسقلی از دیشب تا حالا چه‌طور خودش رو عسل می‌کنه.

حقیقت ظاهر ماجرا اینه که من به خاطر علاقه‌ی خودم خواستم گربه بیاریم، اما باطنش یه چیز دیگه‌ست... چون می‌دونستم حسن وقتی مجرد بوده و توی خونه‌ی ویلایی زندگی می‌کرده، چندتا گربه‌ی خونگی داشته و عاشقشون بوده. می‌دونستم چقدر دل‌بسته‌ی این موجوداته. برای همین، بعد از همه‌ی سختی‌ها و بحران‌هایی که پشت سر گذاشتیم، و بعد از سوگی که حسن بابت از دست دادن پدرش تجربه کرد، الان که به یک آرامش و ثبات نسبی رسیدیم، دلم می‌خواست این شادی رو دوباره به زندگیش بیارم. می‌خواستم حس خوب زندگی عمیق‌تر در وجودش جاری بشه.

من خودم همیشه از دور عاشق گربه‌های خیابونی بودم، اما از نزدیک شدن بهشون می‌ترسیدم. می‌ترسیدم طبق غریزه ناگهان واکنشی نشون بدن. اما برای خاطر حسن بر این ترسم غلبه کردم و خواستم این مسئولیت زیبا رو وارد زندگیمون کنم.

طبق تجربه‌ی کاری‌م در مشاوره، می‌دونم که پذیرش و تاب‌آوری بعد از سوگ، وقتی با مسئولیت نگهداری از یک پت همراه بشه، نتایج فوق‌العاده‌ای داره. مطمئنم این پیشی قشنگمون با خودش یک فصل خاص، ناب و پر از نور به زندگیمون میاره. انگار وقتی چیزی رو با تمام وجود و زلال از دل طلب می‌کنی، خودش راهشو پیدا می‌کنه و در آغوشت می‌ذاره.

مدت‌ها بود در فکر سرپرستی یک گربه‌ی اصیل بودم، تا اینکه حدود دو هفته پیش افسانه‌جون من و حسن رو خونشون دعوت کرد و یک شب عالی برامون ساخت. اونجا بود که با "دافی" آشنا شدیم؛ یک گربه‌ی ناز و مغرور با کاراکتری منحصربه‌فرد. دافی مثل یک مانکن پرجذبه، فقط نگاه می‌کرد و با شکوه رد می‌شد، بدون اینکه اجازه بده کسی لمسش کنه. دیدن اون باعث شد اشتیاقم برای آوردن گربه بیشتر و مصمم‌تر بشه.

امروز با تمام وجودم سپاسگزار پروردگار خوبی‌ها و زیبایی‌ها هستم بابت این هدیه‌ی قشنگ که به زندگیمون بخشید. 🌸

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 13:7 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • وقتی راما برای بعضی از دردهاش خیلی بی‌تابی می‌کنه و مدام از من درباره‌ی برخی از علائم آزاردهنده‌اش می‌پرسه که «چند روز دیگه این دردها تموم می‌شن؟»،

    نه دلم می‌خواد بهش وعده‌ی الکی و دروغی بدم، نه می‌تونم رک و بی‌پرده بگم: «بعضی از این دردها شاید تا آخر عمر همراهت بمونن و باید باهاشون زندگی کنی.»

    ده ساله این دردها با من هستن، پا به پام اومدن. فقط تحملشون کردم.

    الان نمی‌تونم اینو به راما بگم چون می‌دونم در شرایط فعلی هضمش براش سخته. فقط سعی می‌کنم همدلی کنم؛ بهش می‌گم:

    «بذار صبر کنیم ببینیم چی میشه، امیدوارم بهتر بشی.»

    چند روز پیش، حدود ساعت ۸ شب تماس گرفت. ناراحت بود که لباس خونه‌ای مناسب نداره و نمی‌تونه خودش بره خرید. آنلاین سفارش داده بود ولی لباس‌ها مناسبش نبودن. ازش درباره‌ی جزئیات چیزی که می‌خواد پرسیدم و بهش گفتم:

    «می‌خوای هر وقت رفتم مرکز خرید، باهات تصویری تماس بگیرم تا هرچی خواستی برات بخرم؟»

    خیلی استقبال کرد، گفت «عالیه!»

    تا گوشی رو قطع کردم، به حسن گفتم «بیا بریم خرید.» مثل جت رفتیم یه مرکز خرید. نیم ساعت بعد باهاش تماس تصویری گرفتم و گفتم:

    «من الان توی فروشگاه لباس زنونه‌ام. از قبل به فروشنده گفتم برای دوستی می‌خوام بخرم که خودش شرایط خرید حضوری نداره، ممکنه نیاز باشه بعداً بیام تعویض کنم.»‌

    ظاهراً، راما یه کم سخت‌پسنده. هی باید لباس‌ها رو تو تماس تصویری تصویر بالا پایین می‌کردم، از قد و اندازه و جزئیات می‌پرسید. فروشنده کمی کلافه شده بود، یواشکی گفت:

    «بابا، حالا یه لباس خونگیه، چرا اینقدر سخت می‌گیره؟»

    منم طوری که توی تصویر نیفتم، با ایما و اشاره از فروشنده خواستم بیشتر صبوری کنه.

    خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین، دو تا لباس انتخاب کردیم و براش خریدم. (البته هزینه‌شو بعداً خودش به اصرار واریز کرد که راحت باشه اگر دوباره چیزی خواست بهم بگه.)

    وقتی خرید تموم شد، از فروشنده عذرخواهی کردم. گفتم:

    «من خودم خیلی فوری خرید می‌کنم ولی دوستم حالش خوب نیست، شاید با این کار یه کم دلگرم و خوشحال بشه.»

    از نگاه مثبت اگر ببینیم، این‌که هنوز با وجود درد، براش انتخاب لباس خونگی اهمیت داره، یعنی هنوز به زندگی امید داره.

    با راما تماس گرفتم، گفتم:

    «من همین الان میارمش که بپوشی. اگه مناسب نبود، فردا اولین فرصت عوضش کنم.»

    گفت:

    «نههههه، این همه راه بیای اذیت می‌شی. با پیک بفرست.»

    گفتم:

    «نه، خودم برات میارم.»

    لباس‌ها رو براش بردم. خیلی خوشش اومد و کاملاً اندازه‌اش بود.

    گفت:

    «باورم نمی‌شه یه ساعت پیش حرفشو زدم، الان برام آوردی، اونم این موقع شب که مغازه‌ها دارن تعطیل می‌شن!»

    گفتم:

    «اگه همون موقع بهت می‌گفتم دارم می‌رم، شاید معذب می‌شدی. فقط پرسیدم ببینم با این شیوه‌ی خرید موافقی یا نه. وقتی اوکی دادی، با حسن مثل قرقی رفتیم مرکز خرید که خیالت راحت باشه و یه دغدغه‌ت کم بشه.»

    وقتی برگشتم خونه، دیدم توی واتساپم این پیامو برام گذاشته:

    «مریم جان، اصلاً نمی‌دونم چطور بابت این همه خوبی و انسانیت ازت تشکر کنم. فقط زانو می‌زنم در برابر این همه مهربونی‌ت. از خدا فقط و فقط آرزوی سلامتی و موفقیت در تمام زندگیتو دارم. منو همه‌جوره شگفت‌زده کردین، هم تو هم همسرت.»

    سه روز پیش که خیلی کلافه بود، وسط صحبت‌هاش از دو سه نفر از دوستان هم‌دردش که درگیر ام‌اس هستن گفت. گفت دوتاشون شوهرهاشون طلاقشون دادن و شرایط سختی دارن.

    می‌گفت:

    «یکی‌شون که کرمانشاهه و توی جنگ هم خیلی تلاش می‌کرد، بریم خونشون کرمانشاه که از تهران دور باشیم و آسیب نبینیم.» بهش گفتم ما شاهرورد جا داریم تا خیالش راحت شد خیلی نگرانمون بود.

    گفتم:

    «دمش گرم، عجب دل دریایی و با محبتی داره. با اینکه خودش یه زنه تنهاست، ولی به فکر خانواده‌ی شما بوده.»

    گفت:

    «قبل از اینکه من برم بیمارستان، یه مشکل خانوادگی براش پیش اومد. الان نمی‌دونه چه اتفاقی برام افتاده. اینکه خبری ازش نیست، شاید خودش درگیرتر و مشکلش پیچیده تر شده. امروز می‌خواستم باهاش تماس بگیرم ازش خبر بگیرم ، ولی خواهرم اجازه نداد. گفت: ‹دیگه اینا رو ول کن. بس که درد و غم شنیدی، این بلا هم سر خودت اومده. به تو چه که الان اون چی کشیده؟ یا مشکلش چی شده ؟›»

    اصلاً وایب خوبی از حرف خواهرش نگرفتم. گفتم:

    «من خیلی با حرف خواهرت موافق نیستم. مگه می‌شه آدم نسبت به هم‌دردش بی‌تفاوت باشه؟»

    گفت:

    «آخه راست می‌گه، من خیلی غصه‌شونو می‌خوردم.»

    گفتم:

    «چی بگم والله... آدم‌های هم‌درد برای درک شدن بهتر، جز خودشون کسی رو ندارن.»

    توی دلم گفتم اگه من هم با همون رویکرد خواهرش به بیماری خودم نگاه می‌کردم، الآن کنار راما نبودم که هر روز چند بار پیام می‌ده، تماس می‌گیره، مشکلاتشو می‌گه و دنبال راه‌حله.

    خیلی از گره‌هاش مثل آب خوردن باز می‌شن. خیلی از هماهنگی‌ها رو از طریق لینک‌هایی که دارم براش انجام می‌دم؛ کارهایی که خودش فکر می‌کنه شدنی نیستن، در سریع ترین زمان ممکن درستشون می‌کنم.

    درسته که آدم باید مسئول سلامتیش باشه و خودش اولویت باشه، ولی امیدوارم از دل رنج های که میکشیم مهربون‌تر و فهمیده‌تر بیرون بیایم، نه خودمحورتر و بی‌تفاوت‌تر بشیم

    آیرین، دختر همکارم، پزشکه. درباره‌ی راما باهاش حرف زده بودم. چند روز پیش پیگیر روند درمان راما شد و ازم پرسید:

    «مریم، این همراهی‌ها خیلی آسون نیست. چه تأثیری روی خودت می‌ذاره؟»

    چون خودش هم آدمیه که مسائل معنوی براش مهمه و جهان‌بینی مشترکی داریم. با هم طولانی گپ و گفت میکنیم

    گفتم:

    «آیرین جان، من از اول با نیتی بی‌قید و شرط وارد این مسیر میشم . توقع خاصی از این رابطه ها ندارم، پس منتظر چیزی هم نیستم.

    خیلی وقت‌ها در مسیر با خاطرات مشترکمون غمگین می‌شم، ولی چون می‌دونم این کمک چقدر از بار اون بیمار کم می‌کنه، برام بی نهایت باارزشه. حتی برام مهم نیست اون آدم درک می‌کنه یا نه؟

    حتی مهم نیست که اون می‌فهمه که اگه دستش گرفته نمی‌شد، ممکن بود چقدر مسیرش سخت‌تر بشه. من یه نگاه رسالتی به این موضوع دارم.»

    از طرفی، وقتی خودم هم درگیر بیماری شدم، من و مامانت از قبل سر راه هم قرار گرفته بودیم و رفاقت کردیم

    پدرت ، که خودش مدیریت بیمارستان بود، چند بار شخصاً به دیدنم اومد. بهترین اتاق بیمارستان رو بهم دادند .

    جراح از یه بیمارستان دیگه، سفارشی به واسطه‌ی پدرت، اومد و منو تو آن بیمارستان جراحی کرد؛ اون شد بهترین دکترم.

    هر وقت نیاز به پرستار داشتم، تا زنگ بالای سرم میزدم ، آنی جای یه نفر، چند تا پرستار بالای سرم حاضر می‌شدن، چون سفارش شده بودم.

    به نظرت، به این جهان هستی که این‌طور پازلِ پناه و عزت رو برای من از طریق آدم‌های خوبش چیده، چطور می‌تونم قدردان نباشم؟

    من فقط چیزی رو که از جهان هستی گرفتم، دارم در حد توانم جبران می‌کنم.

    نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ ساعت 18:23 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • راما امروز ،خدا را شکر مرخص شد و حال عمومیش خوبه ... فقط باید منتظر باشه که ،جواب پاتولوژیش بیاد که دکتر آنکولوژش در مورد نوع و میزان مراحل شیمی درمانیش تصمیم گیری کنه ....

    انگار من هم ، باهاش مرخص شدم یه آخیشششششش بزرگ سهم دل این روزهای منه ، اصلا حق منه

    هنوز تو شگفتی نجات جانش در شرایط وخیمی که قرار داشت هستم .... خدایا شکرت

    چهارشنبه برای چکاپهام به دکتر کیانی نژاد مراجعه کردم

    ... رفتن مطبش و ذوقی که از دیدارت میکنه خودش یه تراپی مفصل هستش ....

    یه تایم طولانی توی اتاقش من و حسن بودیم

    اولش درمود شرایط راما حرف زدیم .. بهش در مورد اینکه آخرین پرواز بودم که به ایران رسیدم و بعد پروازم ، تمام پروازها بسته شد گفتم ...

    آن هم کلی احساسی شد در حدی که صورتش سرخ شد، کلی اشک تو چشماش جمع شد و یه حس شعف را در چهره اش دریافت کردم ..‌‌

    گفتم دکتر جمله معروف خودتون که بدون حکمت خدا برگی از درخت نمیفته اینجا واقعا برای راما ، ملموس شد

    بهم گفت که از وبلاگم خیلی ها بهش مراجعه میکنند

    گفتم دکتر این تنها کاری است که من میتونم دینم در مقابل محبتتهای بی بدیل شما ،تو این سالها انجام بدم که از شما و خوبی هاتون و تبحرتون در روزنوشت هام بگم و اینکه ادمهای دردمند را به جای درست متصل کنم

    در مورد شرایط جسمانیم و ضعف عمومی زیادی که مدتی هست هی داره بیشتر میشه، بهش گفتم ..

    گفتم واقعیت بعد فوت دکتر رافت من دیگه به دکتر آنکولوژ دیگه ایی متصل نشدم اصلا انگار حال و حوصله اش نداشتم و میدونم قصور هست به هرحال من توسط آنکولوژ خیلی وقت است ویزیت نشدم

    فقط به شما و دکتر گوارش بسنده کردم ...

    گفت خب باید چکاپهای مفصل و مرحله به مرحله انجام بدیم ... برام سونوی شکم و لگن و همچنین فاکتورهایی چکاپ خونی و تومور مارکرها را نوشت که انجام بدم ..

    گفتم دکتر این ضعف و بی حالی زیاد ، میتونه ربط به چند نخ سیگاری که مدتی هست در طی روز میکشم ، داشته باشه ؟

    گفت بیشتر به شرایط کم خونی شما ، مسایل هورمونی که در بدنت تنظیم نیست ، و فشارهای زیاد بدنی که این مدت بدنت تحمل کرده مرتبط هست .. هی بدنت تو فشار بود هی تو استقامت کردی که ادامه بده .‌‌.. بالاخره این تلاشه میتونه اثراتی بگذاره

    اشکال نداره ، اصلا پیشنهاد نمیکنم سیگارت را کم یا قطع کنی ‌‌‌‌.... فقط بیشترش نکن ( دوستان این پیشنهاد دکتر اختصاصا با توجه به شرایط من بوده از خیلی جزییات زندگیم و شرایطم میدونه لطفا کسی تشویق به سیگار کشیدن نشه ‌‌... در مضر بودن سیگار که شکی نیست . در این مورد هم لطفا منو نصحیت نکنید یه مورد کاملاً شخصی هست . متشکرم قربون شکل ماهتون )

    گفت درک میکنم مدیریت شرایط عمومیت کار اسونی نیست ، محدودیت های بدنی بهت اجازه خیلی از فعالیتهای ورزشی را نمیده

    از طرفی شغلی داری که کار خیلی سختی هست درگیر رنج و درد آدمهاست اگر تونستی مقداری از مسیر کارت که میری پیاده بری و برگردی به استقامت ماهیچه هات کمک میکنه

    گفتم من چون بین ترکیه و ایران رفت و آمد میکنم مدتهاست کارم را آنلاین کردم . فعلا حضوری جایی نمیرم .. با شرایط آنلاین کارم جلو میبرم

    گفت واقعا شرایط جنگ و ابهام اینکه الان تو چه شرایطی هستیم هممون درگیر کرده ...مردم بیشتر از قبل سرگردان و حیرانند

    از این طرف خودت اینجایی ولی دایم مغزت تو ترکیه، بابت پسرت هست .

    من نمیخوام بیشتر از این استرس اضافی بهت وارد بشه چون اون اتفاق خوبی برات نیست ‌ برای همین میگم نمیخواد دست به ترکیب سیگارت بزنی اما یه وقتها تونستی نصف سیگارت مثلا کشیدی،دیدی برات کافی است نصفش همون لحظه دور بنداز ...

    ( واقعا به معنای واقعی درک شدن شرایطم ، را فقط ایشون و حسن میتونند بهم بدن ....البته لیندا و شما هم هستید ..که قدر دانتونم ❤️

    حالا متوجه میشید چرا میگم دیدارش خودش تراپی هست )

    گفت جواب آزمایشات گرفتی نمیخواد تا مطب بیای واتساپ همشون همراه با آخرین کولونوسکوپیت بفرست ...اگر لازم بود بهت میگم مطب بیای تا جایی که بشه همون از طریق واتساپ بقیه مراحل چکاپها را برات مینویسم و جلو میریم

    چون حضورم در اتاقش طولانی شد و دلم نمیخواست مریض های بعدی در اتاق انتظار بیشتر اذیت بشند از قبل میخواستم در مورد باز شدن بخیه هام و زخمی که خوب نشده چون جایی دیگه جراحی انجام شده و مربوط به ایشون نبوده ، یه مشورت بگیرم ...صرفنظر کردم گفتم با همون جراح مربوطه اش برای درمانش جلو میرم ..‌ چون آن هم جراح قابلی هست استاد خود دکتر کیانی نژاد بوده

    همیشه میگه سلام منو به پسرم یعنی دکتر کیانی نژاد برسون بدن خود من تو ترمیم کردن کم آورده ... تو این سالها تجربه متوجه شدم باید انتظار واقع بینانه از پزشکان داشته باشیم چون درمان شدن به عوامل زیادی بستگی داره که یکیش پزشک درمان ماست ، بندگان خدا فرا تر از توان خودشون که نمیتونند نتیجه ایی را به ما تحویل بدن ...

    نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ساعت 17:3 توسط : مریم | دسته : درمان و چکاپ و جراحی
  •    []

  • در حالی که دارم سالاد شیرازی و ماست و خیار درست میکنم عطر دمی گوجه با ته انداز جوجه مزه دار شده ، که برای ناهار درست کردم ، بوی نابش کل خونه را برداشته

    سبزی ریحون شستم تو سبد تا خشک بشه ... قطرات ابی که روش هست زیباش کرده

    ترکیب عطر همه اینها ، بوی خونه مادربرزگها را گرفته

    تو این چند روز دل و دماغ آشپزی کردن نداشتم ... با وجود اینکه از غذای ناهار و شامی که ، دیروز از بیرون گرفتیم بیشترش مونده ... چون نه من اشتهای خوردن غذا داشتم نه حسن .

    ولی با وجود اون غذاها تصمیم میگیرم ، صدای زندگی توی خونه راه بندازم ...حتی اگر دو قاشق از آنها غذا خورده بشه ....

    باید با اتفاق زیبای دیروز به خودم هم، یاداوری کنم ..

    زندگی ادامه داره و جاری هست ... و به سبک مانترا بگم خدا هست ، خدا هست ، خدا هست ، خدا هست و.....

    موقع خوردن صبحانه ، حسن پرسید امروز ملاقات راما به بیمارستان بریم ؟

    گفتم نه نمیریم اون الان تو درد جراحیش له هست من میدونم چه وضعیتی داره ... بزاریم دو سه روز دیگه بریم .... در حالی که کافیم میخوردم فکرم پخته کردم .گفتم به نظرم ملاقات امروز بریم ..‌ چون من فکر میکنم دیدن من تو این شرایط بهش روحیه بده و کمکش کنه روزهای حساس نقاهت جراحیش با امید بهتر بگذرونه ، شاید تحمل دردهاش آسان تر کنه

    پس یه دوش بگیریم ... تو هم ته ریش هات بزن خوشکل موشکل کنیم ، اون ما دو تا را ببینه انرژی بگیره

    در واقع این بهانه استارتی بشه که حسن هم تو این حال ، خودش بازیابی کنه

    حتی میدونستم حسن هم دل و دماغ رسیدگی به صورتش این چند روز نداشت ...

    گفتم که هر زمان در ساپورت کامل عزیزی در این بیماری قرار میگیریم همین داستانها برای او و الخصوص من تکرار میشه

    اما انتخاب این رنج آگاهانه ، به هر دو ما حس ارزشمندی و مفید بودن میده ، اینکه کمک کنیم حداقل تو دریای درد آدمها راهنماشون باشیم که آنها کمی از دردشون کمتر بشه ... جایی که ما خودمون به شدت درد کشیدم نگذاریم کسی دیگه زیاد درد بکشه ... به ما به زبان ساده ، حس به یه دردی هم خوردیم میده

    و رنجش برامون مقدس و میوه شیرین داره

    گریه کردن مثل سیگار میمونه ..‌ ناراحتی گریه میکنی ، خوشحالی باز گریه میکنی ... آنهایی که سیگار میکشند تو خوشحالی و ناراحتی اولین کاری که دلشون میخواد انجام بدن اینه که سیگار بکشند ..

    از دیروز اینقدر احساساتی شدم به هر بهانه و تماسی که به راما مربوط میشده ده بار اشک هام سرازیر شده

    من هر بار تو این پروسه ها که قرار میگیریم ،بی اشتها میشم ... بعد دیشب یادم افتاد به ، یه بزرگوار اعظم ، که بارها میفرمودن خوشمزه ترین ساندویچ عمرمشون روز جراحی من از بوفه بیمارستان خوردند و اینقدر براش خاطره دلچسب بود که چندین بار روایتش میکرد بعد با تذکری که حسن بهشون داد که دیگه بس کنه ، فهمید خاطره قشنگش حداقل برای خودش نگه داره بیانش نکنه ..هی هی هی از ما که گذشت .. خدا نصیب کسی دیگه نکنه

    من هر بار که تو فشار شرایط روزهای حساس این عزیزان هستم همش به حسن میگیم واقعا بمیرم که تو در جای خودت و باربدم چه عذابی آن روزها کشیدین

    بعد میگم خیلی شرمنده ام ، منو ببخشید که اینجوری اذیتتون کردم

    واقعا همپاهای بیمار میتونم بگم در حالی که محجور هستند ،سخت ترین ، لحظه ها را در زندگیشون تجربه می کنند .... همه از درد و مشقت ، بیمارها میگند ...ولی شاید بشه از دردی که اینها در روزهای بیماری عزیزشون میکشند یه کتاب نوشت

    دیروز راما آی سی یو بستری شد ... تو همون چند دقیقه ملاقات به سامین با اون وضعیت و دردی که میکشید گفته بود یه فیلم از من بگیر برای مریم بفرست

    سامین غروب تو واتساپ ویدیو فرستاد نوشت خاله پیام مامانم به شما ...

    به سختی بریده بریده حرف میزد چند بار گوش کردم تا فهمیدم تو فیلم میگه

    خیلی درد دارم ، خیلی تشنه ام هست ... و بعد از من تشکر میکنه ....

    الهی بگردم تو آن وضعیتش هم دوست داشته ،

    حالش به من منتقل کنه چون میدونه کسی که بیشتر دردش میفهمه منم چون آن درد کشیدم

    احساس شدید تشنگیش به خاطر خون زیادی هست که از دست داده من هم همین حال داشتم بیمارستان براش نیاز باشه خون تزریق میکنند

    برای من هفت روزی فقط سرم بود اجازه خوردن اب و غذا نداشتم ... احتمالا برای راما هم همینطور باشه

    فکر میکنم حتی وضعیت هوشیاریش از من هم خدا را شکر بهتر بود... چون تایم بی هوشی من دو برابر اون بوده .... از درد جراحی هم که نگم وحشتناک بود ...

    در حال کار کردن، به این فکر کردم با وجود که راما توده متاستاز شده سرطانی را ازش خارج کردند و قطعا شیمی درمانی های زیادی ، بعد از نقاهت جراحی شروع میشه .. اما چقدر میتونه همیشه یه شرایط بدتری در شرایط فعلی ما رخ بده که الان همه ما خوشحالیم که از اتفاق بدتر از آن عبور کرده ، با وجودی الان شروع ماجراست

    پس عزیزان همدردم ، اگر در مرحله ایی هستید که دکتر داره هنوز براتون درمان میکنه ... درک میکنم که سختی های زیادی هست ... اما یادتون بیفته که ادمهایی هستند این وسط که آرزوشون بود یه راه درمان برای نجاتشون باشه .. اما زور علم فعلی هنوز به شفا و درمان اونها نمیرسه ... لذا درکنار شکایت زیاد و چرا چرا کردن که صد البته حق شماست ، کمی با جریان زندگی همسو باشید

    برای امروز میخوام این دونکته به همسرش بگم که :

    میدونم بیمارستان جای بسیار دلگیر و خسته کننده ایی است روزهای بستری این جراحی هم زیاده ... ابداً اصرار به ترخیص نکنید تا زمانی که دکتر کیانی نژاد خودشون صلاح بدونند

    و تاکید کنم درمان اصلی موجود الان همین جراحی ها و شیمی درمانی هاست افرادی از روی محبت روایت گر داستانهای عجیبی از درمانهای مکمل دیگران برای شما خواهند گفت ، که همه اغراق شده است

    لطفا برای نجات و بهبودی از راه درست وارد بشید تا الان گیاه خواری و فلان طب نتوسته از پس این بیماری بربیاد ، مدعی درمانهای گیاهی و شیادهای فرصت طلب از اینگونه بسیارند ، من تا الان جز لطمه چیز دیگری ندیدم، که به شرایط بیمارها اضافه کنه.... پس فقط ازشون بشنوید تشکر کنید اما گوشتون و عملتون به دستورات پزشکانی باشه که بهشون اعتماد کردید .

    دوستان یکی از مراجعان من یه جراح قابلی هستش خیلی هم احساس مسیولیت زیاد در مورد کنترل و ریسک و جلوگیری از وقوع اتفاقات در جراحی بیمارانش داره ... بسیار ادم با وجدانی هست ،به حدی در این مورد وسواس داره که اضطراب و فشار روانی خودش بالا رفته

    ازشون یک بار پرسیدم شما که اینگونه احساس مسیولیت زیاد در مورد بیمارانتون میکنید آیا در انتخاب تیم جراحی خودتون هم میتونید مداخله کنید؟

    گفت صد البته این کار را میکنم ... من با هر دستیار یا دکتر بی هوشی کار نمیکنم

    حالا متوجه شدین ، من تو این سالها چرا تاکید زیاد روی انتخاب جراح زبردست و باوجدان میکنم چون مهمترین قسمت درمان سرطان همین جراحی هست ..‌ دکتری کارش بلد باشه و بتونه درست محیط آلوده بیمار را پاکسازی کنه

    دکتری که روی تیم جراحیش حساس باشه

    دکتری که شما فقط با برندش و امضاش داخل اتاق عمل نرید ، بعد یکی دیگه شما را جراحی کنه ... کسی باشه که صادقانه مسیولیت درمان شما را از اول تا اخر پیش ببره

    خیلی ها تو اتاق جراحی اصلا دیگه به هوش نمیان ..‌ جراحی که تمرکزش تجات و کمک جان آدمها باشه ..

    با هر دکتر هوشبری کار نمیکنه

    حتی بعد از جراحی مراقبت نرس ها روی بیماران بعضی از پزشکان با حساسیت بیشتر انجام میشه .. چون اون دکتر در این مورد از قبل هشدارها و درخواست هاش و جدیتش در این مورد به آنها اعلام کرده

    خلاصه انتخاب جراح خوب هم از نظر حرفه ایی و هم اخلاقی برای درمان این بیماری مهمترین قسمت ماجراست .

    دیروز به باربد گفتم ، مامی ، سامین معجزه وار به اتاق عمل رسید و معجزه وار جونش نجات پیدا کرد ،حتما به سامین پیام بده که این خبر خوب از ، من شنیدی و خوشحال شدی ، این خانواده این روزها به دلگرمی و امیدواری نیاز دارند تا بتونند شرایط بحرانشون پذیریش کنند

    همه اینها را با شما به اشتراک میگذارم که نکته هاش بتونه کمک کننده باشه ، خدای نکرده اگر تو این بحران هستید از این تجارب و دقت ها استفاده کنید ، یا دیگران که مبتلا هستند را درست آگاه کنید

    تا یادم نرفته یه میان پرده چون سوال میپرسید از خودم بگم چند روز پیش بابت باز شدن بخیه هام پیش جراح مربوطه ام بین بیماران تونستم وقت بگیرم .. چکاب کرد گفت همین روال پانسمان وازلین را که انجام میدی ادامه بده تا یک ماه دیگه بیا دوباره چکابت کنم ... گفت علت اینکه این اتفاق افتاده پوستش نازک شده با فشاری که ،به اون ناحیه امده چون کم خون هستی بازسازی زخم با تاخیر بسته میشه

    بعد نوشت : ما رفتیم از راما عیادت کردیم ... خوشبختانه از ای سی یو به بخش منتقل شده بود ..

    براش اتاق خصوصی گرفته بودند ... واقعا برای این جراحی سخت با طولانی بودن تایم بستری اگر امکان گرفتن اتاق خصوصی باشه یکی از واجبات هست .

    تصحیح میکنم امروز گفتند تایم دقیق مدت عملش دوساعت و ده دقیقه بوده ..‌

    یعنی پنج ساعت از مدت زمانی که من در اتاق جراحی بودم کمتر بوده

    ( به زودی برای چکاپهای خودم دکتری کیانی نژاد میبینم ازش در این مورد میپرسم ... که چرا تایم عمل من اینقدر به نسبت راما بیشتر طول کشیده ...کنجکاو شدم دیگه چیکار کنم 😬)

    به عنوان روز دوم این جراحی شرایطش سخت بود، همون لوله که از بینی من تا معده وصل کرده بودند را بهش نصب کرده بودند ... نفس هاش به سختی بالا می آمد ... اما در کل بخوام با خودم مقایسه کنم برای روز دوم عملش وضعیت عمومیش از من بهتر بود

    تعریف میکرد به حدی شب قبل روز عملش حالش بد بوده و وحشتناک تا خود صبح استفراغ میکرده که صبح با حال نیمه بی هوش میبرنش اتاق عمل ....

    و شوهرش به حسن گفته بوده این نیمه جان شده بود و خیلی ما را نا امید کردند با توجه به تایم جراحیش ممکنه دکتر نخواسته یه سری از شرایط حادی که هست را به ما بگه، که نگران تر نشیم

    حسن گفته ابداً اینگونه نیست دکتر کاملا صادقانه هر آن چیزی که هست و نیست را به شما میگه ، بالاخره وقت ویزیت میاد و دکتر را میبینید و باهاتون حرف میزنه

    واقعا تا اینجا خواست خدا بوده که تو این وضعیت دوام بیاره

    شوهرش گفته من فقط میگم خدا را شکر که آن شب این تو بیمارستان بستری بود و الا تا ما بخوابیم از این بیمارستان تا آن بیمارستان بریم قطعا نمیکشید

    اینقدر اتاق عمل بردنش اورژانسی شده بود اون لوله را که از بینیش به معده اش ، دکتر گفته تا من برسم این لوله را هم رد کنید ..‌ یعنی گفت خودم جون نداشتم از،دردش،مردم و زنده شده یکبار هم اشتباه رد کردن دوباره کشیدن بیرون از اول رد کردند

    بنده خدا زجر کش شده ؛ این مورد تو حال بی هوشی رد میکنند

    راما بیشتر حال ندار و یه حال غمگین و خسته از دردی که میکشید داشت هر چند دقیقه یک بار گریه میکرد حتی جون یه دل سیر گریه کردن را هم نداشت ( این طبیعی است من کاملا درکش میکنم درد رمقش گرفته )

    سامین هم اونجا بود ، جای باربد کلی بغلش کردم و بوسیدمش🥰🥰🥰

    چند تا از بستگانشون بودند ..‌ من را میخواست معرفی کنه میگفت این دوستم همون که فرشته نجاتم شد .

    خانواده اش هم همگی تشکر کردند

    یواشکی گفتم راما بگو دوستم مریم ، خجالتم نده من کاری که باید میکردم انجام دادم .

    کلی نازش دادم ... گفت مریم میترسم تیم جراحی تو اتاق عمل ، قبل بی هوشی ، شرح حالم طبق اسکنم ، برای هم میگفتند تو همون حال نیمه هوشیاری که بودم با هم حرف میزدن یه چیزها که یادم میاد انگار شرایطم خوب نمیدیدن

    گفتم راما جان من اگر بگند دوتا معجزه واقعی را که در تجربه زندگیت دیدی بگو میگم اول معجزه راما ،بعد معجزه بیماری خودم ....

    تو که از آن بحران به اینجا رسیدی میدونم خیلی درد میکشی ولی داری با ما خودت با نفس سخت اما با هوشیاری داری با ما گفتگو میکنی ....

    بقیه اش را هم بسپار دست خدایی که تا همین جا معجزه خودش به تو و همه ی ما نشون داده

    ‌و قسمت مهم تر اینه زرنگ باشی و بی تفاوت از این نشونه ها رد نشی و پیام و آگاهی ها را دریافت کنی .. تا هستی بارش صلح و رحمتش به تو جاری کنه ... لازمش قدردانی و شکر گذاری اتفاقات خیری که در این رنج و سختی برات میفته هست .... والا همه ما ادمها شاکیان قهاری هستیم .

    اما خدایش الان تو من را هم بزنی حق با توههه چون زیر درد خیلی سخت جراحی هستی فقط خواستم بهت تقلب برسونم که حواست به رحمت های که سر راهت میاد باشه ... تشویق و تشکر کن که بیشتر در زندگیت اتفاق بیفته ... یعنی ذهنت هدایت کن که این موارد خوب ، این مسیر سخت را ببینه

    راما من فقط اینجام ، که به تو یاداوری کنم ده سال پیش جای تو روی این تخت خوابیده بودم ..‌ بالاخره ده بار که عیادت نمیرن ، به جای لطف ؛ دیگه میشه مزاحمت ... من تکرار حضورم قوت قلب برای تو هست عزیز دل من ... ببین برات رژ قرتی زدم 💞 میپسندی ؟😉

    تازه با این تفاوت که روز دوم عملم ،حتی از درد ، نا و نفس نداشتم لبهام تکون بدم ... از شدت خونی که از دست داده بودم تمام اتاق جلو چشمام تیره میشد و میچرخید ..‌ که فرداش یعنی روز سوم بدتر شدم و هموگلوبینم شدید افت کرد سریع برام خون تزریق کردند ...‌

    تنها کسی که میتونه امید و انگیزه ادامه درمانش جلو ببره فقط خود تو هستی ...

    گفت میدونی مریم به چی فکر کردم ..‌

    تو آخرین پروازی بودی که موقع جنگ به ایران رسیدی و گفتی یهو هوا آمدن به سرت زد یعنی حتی با پرواز بعدی هم دیگه به ایران نمی رسیدی

    واقعا تو باید میومدی که منو نجات بدی و این هماهنگی ها درمانم را انجام بدی .

    گفتم واییی راما چه جالب من اصلا حواسم به این بخشش نبود ... آفرین دقیقا غیر از این هم نیست پس حکمت امدن یهویی من به ایران واقعا تو بودی ‌

    افکارت با همین فرمون جلو ببر ... میدونی وقتی قرار مسیری برات هموار بشه خدا خودش از قبل تمام فرصت ها را مثل پازل برات میچنه در حالی که تو خودت هم اختیار برای انتخاب داری

    به جاریش که زن میانسال بود گفت سامین و باربد یک سال بیشتر هم کلاس نبودند ولی ما با هم از دور این همه سال دوست موندیم که یک روز اینجوری سر راه هم برخورد کنیم

    ... جاریش هم گفت کیفیت و اصالت رفاقت مهمه قطعا گاهی یه دوست میتونه از صد تا فامیل نزدیک بهتر باشه .

    طلب شفا و خیر برای همه بیماران میکنم ... سلامتیتون خیلی قدر بدونید که گنج بی قیمتی هستش .🙏🙏🙏🙏+++++

    ‌‌

    نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 23:26 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []


  • با نگرانی و استیصال تماس گرفت ، گفت تمام اتاقهای عمل دکتر کیانی نژاد گفتند در همه بیمارستانهای که هستش ، تا ده روز آینده پر هست .

    بهش گفتم : راما جان من که بهت گفتم تا اخرش کنارت هستم ، فقط خواهش میکنم استرست کم کن من اینو حلش میکنم .

    گفت : اخه بهم گفتند نمیشه ... شاید مجبورم باشم ده روز آینده صبر کنم

    بهش گفتم نه عزیزم ...من همه تلاشم میکنم برات یه راهی پیدا کنم که زودتر بتونی برای جراحیت اقدام کنی ( من با گزارشی که ازش داشتم میدونستم شرایط بسیار اورژانسی هست از طرفی تو این چند روز که ساعتها باهم حرف زدیم ... باید هم حواسم میبود که احساس ترس و نگرانیش افزایش پیدا نکنه هم اینکه زمان را از دست نده ... تمام این مدت در کنار آگاه کردنش تو این حال درد جسمی و روانی که داشت ،در حالی که اطلاعات درست بهش منتقل میکردم سعی میکردم طوری بیان بشه که فشار روانیش افزوده نشه ...چون من از دلگرمی های الکی دادن به ادمها و امید واهی ساختن مخالفم ... صداقت موضوع برام در الویت است که بابت مراحل بعدی که مهمتر است اعتماد شخص مقابلم که در بحران هست خراب نشه ..‌ کار خیلی سختی است که هم بخوای طرف را هوشیار کنی هم مراقب باشی فشار روانیش بیشتر نشه بیان و منتقل کردن تمام کلمات حساس هستند و باید فکر شده هر چیزی گفته بشه

    در واقع هدفم این بود شرایط خاص راما موجب نشه ناخودآگاهش اونو به خاطر ترس هاش فریب بده و آن به این بهانه ها از روبرو شدن با واقعیت فرار کنه و جونش به خطر بیفته )

    وقتی بهم گفت تا ده روز آینده همه اتاق عمل های دکتر پر هستند ، به فوریت دیروز حدود دوازده ظهر با موبایل دکتر کیانی نژاد تماس گرفتم

    گفتم اقای دکتر دستان شفابخشتون میبوسم در حقمون مثل همیشه لطف کنید ... با شرح حالی که از، دوستم در یک وضعیت اروژانسی جراحی است

    صبح پیش دکتر علی صادقی کولونسکوپی داده ، بهشون گفتند اصلا صبر نکنید برای جواب پاتولوژی فوری برای جراحی اقدام کنید .

    من دکتر با توجه به توضیحی که از شرایطشون دادند بهشون گفتم اول برو جراح و شما را معرفی،کردم ... ولی دکترهای گوارش همگی گفتند کولونسکوپی بشه .

    متاسفانه بیماری ام اس داره

    هموگلوبینش پایینه

    و الان پر از ابهام سردرگمی ...

    گفت : نگران نباشید من به فوریت کارهای جراحیش انجام میدم

    پیش کسی هم که کولونوسکوپی انجام داده دکتر بسیار خوبی هست

    شماره واتساپ من را بهشون بدین بگید تمام مدارکش برام بفرسته .‌‌.. تا راهنمایشون کنم

    زنگ زدم گفتم راما ... به فوریت تمام مدارکت برای دکتر بگو سامین پسرت یا همسرت بفرسته دکتر گفت من براش کارهاش انجام میدم ..‌‌ بهت گفتم این دکتر واقعا یه فرشته به تمام معناست کمکمون میکنه ...

    گفت اگر دیر جواب بده بفرستم چی ؟

    گفتم راما این اگرها و حاشیه های ذهنت را ، بگذار اگر اتفاق افتاد براش راه پیدا میکنیم. این ادم خیلی مسئولی است من کامل میشناسمش جوابت میده طول کشید من سر چشمام دوباره باهاش تماس میگیرم

    گفتم فعلا بفرست زود جواب میده

    تو این فاصله سامین مدارک مامانش برای،دکتر فرستاد و نوشت از طرف خانم مریم ب که با شما هماهنگ کرده پیام میفرستم

    دکتر هم اسکن و سونوگرافی و..‌ را بررسی کرده بود گفته بود از دکتر نورلوژیستش جهت اقدام جراحی یه نامه بگیرید برام بفرستید بعدش بگم چیکار کنید

    راما باهام تماس گرفت گفت دکتر نورولوژیستم هستش ساعت یک میاد الان فرهاد داره برای بچه ها غذا درست میکنه ... خب دیگه نامه اون میخواد چیکار ؟

    گفتم راما لطفا به همسرت بگو گاز خاموش کنه ... بچه ها ناهار نیمرو بخورند ... به فوریت بره این نامه را بگیره تا برای دکتر بفرستیم

    خلاصه در حال تماسی که داشتیم و اصرارهای زیاد من که به همسرش انتقال میداد ..‌ همسرش و سامین فوری لباس پوشیدن رفتند مطب دکترش ام اس اش نامه بگیرند

    گفتم راما جان هر کاری یه پروتکلی داره حتما صلاح میدونه که باید نامه بیاری ... فقط الان اعتماد کن و دکتر چیزهایی که بهت میگه براش اماده کن ..‌

    ( درکش میکردم تازه از کولونسکوپی امده بود ، ضعف عمومی از یک طرف ، اثرات داروی بیهوشی که روش بود و از طرفی اون بخش گیجی و ابهامی که ادم در شرایط اولیه که بهش خبر بدی از،وضعیت سلامتیش میدن ...ادم خیلی سرگردان میکنه ... هیچ برام عجیب نبود خودم گذرونده بودم فقط باید کمکش میکردم برای اقدامات درست هدایتش کنم

    همسرش را هم درک میکردم ..‌ که در چه بحران وحشتناکی است ....و چه حجم از مسیولیت سرش ریخته

    و همچنین حال سامین و رادین که الان پر از نگرانی برای مادرشون هست )

    خلاصه فرهاد همسرش ، نامه دکتر نورولوژیستش گرفت برای دکتر کیانی نژاد فرستاد ... دکتر هم گفته بود حضوری برید بیمارستان کسری من هماهنگ میکنم ، فردا سه شنبه بستری بشه من چهارشنبه صبح جراحیش میکنم..

    فقط شرافت این دکتر را ببینید همه این هماهنگی ها را با واتساپ براشون انجام داد بدون ادا و اصولی که فلان ساعت باید بیاین مطب ..‌ و تو این وسط بخواد زمان را هدر بده

    در حالی که درد بزرگی ، برای این خانواده تو دلم بود و همینجور تو این هماهنگی ها اینقدر از فشار عرق کرده بودم تا بخوام برم دوش بگیرم دوبار لباسم عوض کردم ... آخرش یه نفس راحت کشیدم که تا اینجاش موفق شدیم مسیر بهتر و از دست ندادن زمان جبران کنیم

    به خاطر بزرگی سایز توده من وحشت داشتم این توده رشدش اینقدر سری باشه که موجب انسداد روده اش بشه ... و کار از کار بگذره

    راما از خیلی دکترها تو این چند وقت شاکی بود میگفت پنج تا دکتر اسکن من را دیدند همشون گفتند اول کولونسکوپی من دیروز با این وضعیت ام اسی که دارم داغون شدم چون بنده خدا سمت راست بدنش تو این مدت بی حس شده و برای راه رفتن باید کسی کمکش کنه و زیر بغلش بگیره به تنهایی نمیتونه راه بره

    بهش گفتم راما تو گزارش اسکنت به من دادی با تاکید بهت گفتم با این گزارش برو اول جراح ....

    اما راستش من فقط چیزی که میدونم درسته را میگم خیلی نمیتونم اصرار کنم براساس تجربه ام به تو پیشنهادام میدم اما صلاحیت نظر قطعی را ندارم

    گفت خب تو درست گفتی

    گفتم اشکال نداره حالا دیگه گذشته ...الات باید سرعت ببخشیم

    خلاصه دکتر کیانی نژاد که برای جراحی بهش دستور بستری را فرستاده بود

    راما زنگ زد همینجور گریه میکرد ..‌ میگفت مریم وحشتناکه من چهارشنبه یهو برم اتاق عمل بیهوشم کنند دکترم نبینم

    بهش همدلی عمیق دادم ..‌ گفتم اما من با اطمینان صدرصد بهت میگم ، روز قبل عمل دکتر میاد وضعیت عمومیت چک میکنه باهات حرف میزنه بهت کلی آرامش میده خودت مبینی این دکتر چقدر ماهه ... پس تو دکتر میبینی این نگرانی را برای ذهنت تمام کن ...‌ به من اعتماد کن خواهش میکنم

    گفتم الان شماره سامین و فرهاد شوهرت برای من بفرست شماره من را هم به آنها بده .‌‌ .‌ که اگر در بیمارستان در دسترس نبودی برای کاری لازم بود ما با هم لینک بشیم

    اینم بگم وقتی رفته بودند بیمارستان هماهنگ کنند تو این روزگار که برخی پزشکان حتی زیر میزی میگیرند ... دکتری که اتاق عملش تا ده روز فول است ... اما بیمارستان خصوصی از اینها پرداختی پیش نگرفته بود گفته بود از بیمه اش استفاده میکنیم ... یعنی دکتر حق خودش منتظر میمونه که بعدها بیمه بده ...

    ( البته بماند که بیمه ها الان سقف جراحی دارند و هزینه درمان در بیمارستانهای خصوصی سر به فلک میکشه )

    بهش گفتم راما وقتی بهت میگم این ادم چقدر نازنینه یعنی همین حرکت اولیه قبول در حق شما کرده

    پس دلت قوی دار حتما قسمت خیر تو بوده که من تو سر راه هم قرار بگیریم و تو بتونی با این دکتر لینک بشی ...پس عزیزم دیگه بقیه حاشیه ها را رها کن اجازه بده درمانت خوب پیش بره .

    راما این چند روز تب داشت من میدونستم این تب علت پیشرفت اون توده در بدنش هستش... هی میگفت اخه این تب علتش چیه ؟

    نمیگفتم به خاطر توده است . میگفتم اون راهم دکتر قبل جراحیت بررسی میکنه

    دیروز که دیدم یکم پذیرش داره گفتم حدسم اینه که تبی هم که داری برای اون توده است بالاخره یه چیز اضافی تو بدن تو هست که باید خارج بشه

    در واقع هدفم این بود که یواش یواش برای شنیدن بدخیمی توده اماده بشه

    یه عالمه سوال داشت که با حوصله تو این چند روز جواب دادم چون ذهنش به شدت اضطرابی و وسواسی شده بود ....و ذهنش همش تلاش میکرد اصل ماجرا را انکار کنه ..‌ تمام دغدغه هاش مسایل غیر ضروری بودند و من این فضای وسواسی ذهنش میفهمیدم و دل به دلش میدادم که اروم ترش کنم

    پریرروز دهها بار در طی مصرف دارویی کولونسکومی هی پیام و تماس میگرفت ‌‌‌..و هی برای ادامه دادن تشویقش میکردم این پروسه برای این بنده خدا مثل زایمان بود انگار من مامای دردش بودم هی گزازش میداد و میگفت خسته شدم

    میگفتم تو که کمرش شکستی اینقدر ساعت بیشتر نمونده میدونم خیلی مزخرفه تجربه اش ولی برو جلو

    میگفت به خدا من نمیتونم پودر بعدی را بخورم .

    میگفتم قاطی اش کن با فلان اب میوه همینطور که داری با من حرف میزنی بخور ..‌ زحمتت هدر نره بگن روده ات تمیز نیست برات انجامش ندن

    خلاصه هی طبق تجربه ام که بارها و بارها من کولونسکوپی شدم و قبل تمام جراحی هام این پوردها را خورده بودم ترفندها را بهش میگفتم تا بتونه ادامه بده

    تو یکی از تماس هاش گفت داره یه چیزهای خشک شده سیاه مثل قیر ازم خارج میشه ، احتمالا به خاطر قرص های اهنم هست ؟

    اینو گفت حالم خیلی بد شد چون میدونستم اون سیاهی ها خونریزهایی داخلی است که بابت توده اش

    هست که خون خشک شده داره خارج میشه

    بهش گفتم تو برای بررسی و چکاپ اماده میشی بهتره صبر کنیم ببینیم علت چی هست

    راما مامان سامین همکلاسی کلاس دوم دبستان باربد هست . باربد از سال سوم مدرسه اش عوض شد . ولی راما توی تمام این سالها هرچند وقت یک بار با من تماس گرفته و حالم پرسیده ...

    حتی سامین و باربد باهم معاشرت نکردند اما راما با من تماس میگرفت و جویای احوالم میشد

    موقع شیمی درمانیم یه جشن تولد برای باربد گرفتم ..‌

    حسن مخالفت میکرد میگفت تو بدنت ضعیف و سخته بخوای این همه تدارک ردیف کنی .

    من تو ذهنم این بود شاید این اخرین تولد باربد باشه که باشم هر طور شده باید تولد براش بگیرم و هم در حال ، بهش یه حس خوب بدم هم اینکه بعد ها ، این خاطره ها بتونه در نبودنم به تاب اوریش کمک کنه

    بماند که چقدر از نظر بدنی بهم فشار امد اما هشتاد درصد تدارکات تولد و شام مهمانی را خودم اماده کردم

    تمام ضعف و بد حالی هام از خستگی جسمی پنهان میکردم که حسن متوجه نشه

    باربد کلاس چهارم بود سامین را هم برای تولدش دعوت کردم ...

    یه خاطره از سامین دارم ... یکی از شام های تولد سوسیس بندری بود .... بعد برای بچه ها از تمام غذاها جدا کشیدم و فضای شامشون با بزرگترها سوا کردم

    آمد بهم گفت من سوسیس بندری را دوست داشتم باز هم میخوام ...ظرفش خالی شده

    بعد رفتم براش بکشم دیدم تمام شده

    آمدم بهش گفتم متاسفم پسرم تمام شده ولی،غذاهای دیگه هنوز هست

    فسقلی ابروهاش انداخت بالا با عصبانیت گفت خب خانم بیشتر درست میکردین

    یعنی اینو اینقدر بامزه گفت : میخواستم بچلونمش

    هر چند وقت یک بار با راما این خاطره را یادواری میکنم باهم میخندیم

    میگم همیشه راما پیگیر تماس بود من به خودم میگفتم این بنده خدا چقدر با معرفته خودم سرزنش میکردم که کاش تماس بعدی یادم بیفته من حالش بپرسم

    ‌‌

    راما ظاهرا دو سال قبل تولد باربد بهش میگن درگیر ام اس شده ... دقیقا روزی که سامین پیاده برای تولد تا خونه ما میاره ، موقع برگشت حس میکنه یه سمت بدنش بی حس میشه و در واقع شروع اولین حمله های ام اس راما بوده یعنی دوسال بعد تشخیص این اولین حمله بوده

    تا این اواخر که کم کم پا و دست راستش از نظر حرکتی کند میشه

    تو تماس هاش هیچ وقت در مورد بیمارش صحبت نکرد .... تا چند شب پیش که برای مشکل اخیرش باهام صحبت کرد در مورد بیماری ام اسش هم گفت

    و گفت نمیخواستم بهت بگم غصه بخوری... ولی من فکر میکنم دلیل نگفتنش بیشتر برمیگرده به عدم پذیرش و تفکر دیگران در مورد ناتوانی که درگیرش شده است ...

    بعد با خودم فکر کردم گفتم این بنده خدا تو این سالها این همه جویای حال و احوالم میشد و از من خیلی سوال میپرسید ... جدای مرام و محبتش شاید یه التیام برای خودش بوده که ببینه کسی که درگیر بیماری سخت هست الگوی زندگیش و روحیه اش چطوری جمع و جور میکنه .. تا بتونه به اضطرابهاش غلبه کنه

    ‌‌

    من به افراد بی شماری که درگیر بیماری سرطان بودند و در بخش مراقبت بهداشت روانی خودشون و خانواده هاشون نیاز به راهنمایی و کمک داشتند ، مشاوره دادم ... مثل بقیه پزشک هاشون، به من هم ویزیت پرداخت کردند تو اون تایم مشخص مشاوره ‌من هم از بابتشون انجام وظیفه کردم

    تو این بین به افرادی برخوردم که توان زیادی برای پرداخت هزینه مشاوره نداشتند وقتی صحتش برام مشخص شده رایگان خدمات دادم

    تو این جماعت همدرد افرادی بودند مشکل مالی نداشتند اما نمیدونم چطوری بتونم حسم به نوشتن توصیف کنم ... توضیح منطقی ندارم ... فقط تجربه یک احساس قلبی در مورد آنها بوده که یهو به قلبم میشینه که به این ادمها بی هیچ چشمداشتی آنها را در دایره ساپورت مخصوصم قرار بدم ... مثل شیما از امریکا، هانیه ، الهه ، فرناز برای شوهرش ، مژده برای شوهرش ، خود مجید و همسرش، سمیه ، لیندا برای پدرش و خیلی های دیگه ... من صد خودم از اول مسیر که به من گفتن تا اخرش بر اساس همون پیام قلبی که بهم میرسه براشون گذاشتم

    و الان همین پیام قلبی را برای راما احساس کردم به همین جهت بهش قول دادم تا اخرش کنارش هستم

    کار آسونی نیست من هر بار با این آدمها که در این سطح همراهی میکنم تمام خاطرات و دوران سختی که در بیماری گذروندم از اول زندگی میکنم ... یه جاها واقعا حالم خیلی بد میشه .. اما انگیزه کمکم خیلی قوی تر است. شاید مثل یک رسالت کوچیک باشه ...که به ادامه زندگیم معنا میده

    ...جالبه که این مورد در باربد و حسن هم هست آنها نه تنها نمیگند فاصله بگیر تمایلشون به همراهی کردن من نشون میدن

    یه جاهای از خاطرات این همراهی ها در دل بغض هام به خودم افتخار میکنم، به خودم که چطوری یه سپر محافظتی شدم برای باربد کوچکم که از این بستر بحران تو آن سن کم آسیب جدی نبینه ...

    اصلا دغدغه اصلیم باربد بود تا بیماریم

    یه جاهایی برای معصومیت بچگیش و حرف های که میزد یادم میاد اشک هام میرزه

    تمام مدت به اطرافیان یاداوری میکردم فکر نکنید بچه است اون به اندازه همون بچگیش داره از این درد رنج میکشه ... بی قراری هاش ، اگر ناسازگاری میکنه ، بهانه میکنه ... داره ناراحتی و فشار درونش به این شیوه نشون میده

    اینقدر هنوز بزرگ نیست که بتونه با ابزارهای فکری دیگه ایی خودش اروم کنه این التیام ما باید به دنیای کودکیش بدیم ..

    تمام سعیم میکردم تا میتونم بهانه های شاد بودن براش فراهم کنم که بتونه درد درونش به تعادل برسونه ...

    ( تمام دوستانی که با من تو این سالها در این وبلاگ همراه بودند خاطرات باربد تو این مسیر خوندن و میدونند ، شاهد رشد و بزرگ شدن باربد و چالش هامون در این مسیر بودند)

    راما الان سامینش ۲۰ ساله است و رادینش ۱۳ ساله ....

    ظهر با سامین حرف زدم قربون صدقه اش رفتم باهاش همدلی کردم گفتم سامین عزیزم میفههم تو شرایطی خیلی سختی هستید خواستم بگم ده ، یازده سال پیش ما هم تو شرایط امروز شما بودیم ..‌

    بچه بغض کرده بود صداش میلرزید گفت دکتر کیانی نژاد آمد مامانم ویزیت کرد همه موارد رک و پوست کننده بابت شرایط فعلی مامان بهش توضیح داد متاسفانه براساس عکس ها ، بیماری به کبد مامانم رسیده ... و گفت فردا تایم جراحی بستگی به ادامه دادن عمل داره ممکنه تا هشت ساعت طول بکشه اگر هم که نشه خیلی ورود کرد که سه ، چهارساعته جمع میشه ..‌ ( نمیدونم بچه منظورش فهمیده یا نه ، منظور دکتر این بوده که اگر پیشرفت و پخش بیماری خیلی زیاد باشه شاید نتونند زیاد کاری براش بکنند)

    گفتم سامین عزیزم تو مثل باربدی برام .. خواهش میکنم در هر لحظه هر کاری داشتی به من بگو ... شاید دوست داشتی حتی درد و دل کنی من میتونم بهت گوش بدم... این وسط،مراقب رادین هم باشید با پنهانکاری بهش احساس بدی ندیندچون الان تو سنی هست درکش به همه چیز میرسه احساس نکنه نادیده گرفته شد

    ‌‌

    اشکم دراورد گفت تو این روزها، شما خیلی کنارمون بودین لطفتون در حق ما زیاد بوده ..‌ این حمایت ها واقعا به ما کمک کرده ..‌ مامانم تنها تلفنی را که جواب میداد و زنگ میزد شما بودین ..نمیدونم چطور تشکر کنم

    گفتم قربونت برم عزیزم من چون این روزها را کشیدم دلم خواست همراهتون باشم و تاکید میکنم خواهم بود هر کمکی که در توانم باشه

    بعد با باربد تماس گرفتم شماره سامین بهش دادم گفتم مامان الان سامین خیلی نیاز به همدلی داره تو حتی بهتر از من میتونی درکش کنی حتما باهاش تماس بگیر یا پیام بده ... و هر آنچه دلت میخواست آن زمان در جایگاهی کسی مادرش بیماری سخت گرفته ، از بقیه بشنوی و درکت کنند، الان به سامین بگو

    باربد فوری گفت همین الان بهش پیام میدم...( که یه پیام خیلی زیبای دلگرم کننده به دوستش فرستاده بود و در نهایت گفته بود سامین جان من کنارتم رفیق هر کاری هست بهم بگو ... از دور هم میتونم کمک کنم )

    بعد یه تماس با شوهر راما گرفتم ... گفتم من مزاحمتون نشدم میدونم الان خیلی درگیر کارهای قبل عمل راما هستید ... فقط از حال راما باخبرم کنید ... گفت راما تلفنش بسته نمیتونه با کسی صحبت کنه اما همین الان گفت میخوام گوشیم روشن کنم با مامان باربد صحبت کنم ..‌ که خودتون زنگ زدین ، یکم قدم بزنه بهتون خودش زنگ میزنه

    ‌.

    قطع کردم حسن رسید گفتم حسن ظاهرا شرایط راما خوب نیست . قبل عمل فرداش بریم بیمارستان بهش سربزنیم ..

    گفتم حسن به شوهرش لازم نیست خیلی پیام های امیدوار کننده بدی فقط سعی کن حس کنه حالش درک میکنی

    ‌.

    خلاصه تو راه بودم راما باهام تماس گرفت ... خیلی غمگین و ناراحت بود . از وضعیتش توضیح میداد...که مشخصه شرایطم خوب نیست ، همینطور که حرف میزد ما دیگه رسیدیم بیمارستان ...

    گفتم راما قطع کن دو دقیقه میگیرمت

    میخواستم از اطلاعات اسم اتاقش بپرسم

    که دو دقیقه بعد به جای تماس بالای سرش حاضر شدم

    سوپرایز شد گفت باورم نمیشه ...الان باهم حرف میزدیم

    یکی دو دقیقه بعد که هی بغضش قورت میداد زد زیر گریه کلی بغل و بوسش کردم ...

    گفت مریم خیلی انگار دیر شده ... من خیلی سهل انگاری کردم .. از ویزیت های پزشک ها متوجه شدم شزایطم امیدوار کننده نیست ... شاید عمل هم کامل پیش نره

    ( گفتم راما جان توکل به خدا باشه الهی که هرچی خیر در انتظارت باشه )

    متاسفانه شرایطش خوب نبود میخواست توده را نشونم بده به نظرم حتی فضای شکمیش داخلش آسیت شده بود ( یعنی اب اورده بود) واحساس دردهاش برای همین بود

    اینجا را لطفا با دقت بخونید ...... متاسفانه راما سه سال پیش یه دکتر بهش میگه حتما باید یه کولونوسکوپی بدی ...در آگاهی شرایط من هم کامل بوده اما از آنجایی که ترس داشته چیز بدی را از دکتر بشنوه .. هی با فریب دادن خودش این کار را پشت گوش مینداخته ... مثلا با خودش توجیح می اورده من که یه بیماری سخت دارم ممکن نیست یه بیماری سخت دیگه بگیرم ...

    دقیقا دو سه روز قبل جنگ دچار دل درد شدیدی میشه و دکتر تا معاینه اش میکنه براش یه اسکن مینویسه

    این فقط یه عکس اسکن میگیره و با همون درد به سمت شاهرود میره که از جنگ در امان باشه ..‌ اسکنش شاهرود پیش دکترهای دیگه میبره چون آنها نشانه های خوبی درش مشاهده نمیکنند فقط بهش میگند اینو باید ببری تهران دکتر خودت ببینه ‌.... حال تو این اوضاع جنگ کو دکتر ؟... خلاصه بعد یازده روز از شاهرود برگشت ... اینقدر تو فریب و ترس خودش بود که من باز هلش دادم به سمت اینکه جراح اونو ببینه

    امزوز صبح که دکتر کیانی نژاد میاد ، ویزیتش کنه همون لحظه بالا میاره دکتر میگه نکنه انسداد پیدا کرده باشی ؟

    که راما میگه نه این از عوارض کولونسکوپی دیروز هست

    میدونید من موردهایی ،تو این سالها دیدم که وقت طلایی درمان خودشون بابت این ترس ها و روبه رو نشدن از دست دادند ... انسان بدترین ظلمی که در حق خودش ممکنه بکنه اینه که به جای اقدام و حل مسئله بیاد خودش با افکار سطحی فریب بده ...و جای که باید روبه رو بشه فرار کنه ... فرار که حل مشکل نیست .

    موقع خداحافظی باز راما کلی گریه کرد ..‌ و هی گفت چقدر با امدنت بهم حس خوب دادی

    بسیار حالش بد بود ... تو این موقعیت نه فضای شوخی و خندانن اون فرد هست نه زیاده گویی کردن

    بهش گفتم راما باربد به رادین پیام داده ..‌ الان ما یه حلقه درست کردیم که شما چهار نفر به آغوش بکشیم تو دردی کشیدم میدونیم چطوری از شما محافظت کنیم

    ‌‌.

    شک نکن من و تو اتفاقی سر راه هم قرار نگرفتیم ... همه اون ادمهایی که من تو این مدت در مسیر درمان کنارشون بودم حس میکنم ما باید بهم میرسیدم

    شوهرش تا دم آسانسور امد ... من چند جمله ایی باهاش حرف زدم فقط اشک میریخت ... دلم خون شد

    حسن بهش گفت هر ساعتی از شبانه روز لازم بود با من و مریم تماس بگیرید ... البته که مریم خودکار خودش حواسش هست . من و مریم چون این راهها رفتیم میدونیم چیکار باید کنید ... خواهش میکنم هیج تعارفی نکنید

    یعنی اینقدر منو و حسن از دیدن وضعیتشون سر درد شدیم .. خاطرات خودمون هم زنده شد امدیم خونه دوتامون قرص مسکن برای سردردمون خوردیم ....

    الان خیلی بیشتر قدر دوستان و کسانی که تو این مسیر کنارم بودند را میدونم ...کسانی بهم امید و دلگرمی دادند .. حتی اگر از دور یه کامنت برام فرستادند ... ِآن تایمی که وضعیت اسکنم خوب نبود این شماها بودید که با پیام هاتون بهم قوت قلب دادید اینقدر انرژی مثبت برام فرستادید ..‌ که من تسلیم به هر آنچه که پیش روم هست شدم

    باور ذهنیم اینطور شد که نمیشه اینهمه دعا برام ارسال میشه چیز بدی در انتظارم باشه ... قلبم اروم گرفت و راضی شدم به رضایت پروردگار گفتم حتی تلخ ترین نتیجه از دید بقیه برای من بیفته ،اون اتفاق قطعا بهترین من بوده ....

    دلیل اینکه به شما گفتم مدتی نمینویسم اما امدم و این پست را به این زودی گذاشتم ...

    راما هست میخوام ازتون تمنا کنم ،تمام آن انرژی های خوبی که به من هدیه کردید از ته دلتون به این خانواده جاری کنید و فقط خیر را براشون طلب کنید

    واقعیت من وقتی ماجرای راما را شنیدم دیدم فشارهای زیادی در این مدت به خاطر جنگ و... بهم وارد شده ..‌ الان یکی از مسیولیت های بزرگم راما هست . که باید ساپورتش کنم ...حتی وقتی که برای نوشتن این وبلاگ میگذاشتم الان باید برای راما بگذارم ...

    یه مدت از طی روزهای پرالتهاب بگذره حتما از،وضعیت راما باخبرتون میکنم

    ممنونم که همیشه مهرتون جاری هست .....

    نوشته شده در سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 21:47 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • ‌‌

    نیمه شب دوشنبه دوم تیرماه ۱۴۰۴ ساعت حوالی سه و چند دقیقه با صداهای وحشتناک و ممتد و لرزش خونه از خواب پریدیم ...

    شوک بهم دست داده بود ، هر لحظه حس میکردم الان خونه، روی سرمون خراب میشه ، تمام تنم میلرزید

    اینقدر هراسناک بود ... که به نظرم شبهای دیگه که وحشت کرده بودیم ، نسبت به آن شب شوخی بیش نبود

    تو همون وضعیت باربد باهامون تماس گرفت ، تا از ما خبر بگیره ؟

    نفس زنون میگفت خوبید برید یه جای امن خونه قرار بگیرید

    گفتم تو چرا این ساعت بیداری مامان ؟

    گفت بیدار شدم برم دستشویی .. نتم چک کردم دیدم دارند تهران حسابی میکوبنند

    خیلی نگرانتون شدم

    فهمیدم علاوه بر روز ، شب هم این بچه از دور ، آرامش نداره و دستشویی رفتن بهانه بود ..‌ مشخص بود دایم به خاطر ما و ایران ، در حال چک کردن خبرهاست

    ‌‌

    از صبح تا ظهر آن شب اصرار زیادی بهش کرده بودم که با دوستش متین تماس بگیره باهم برند کافه ، ساحل قد م بزنند ، شام بخورند .. و قبول نمیکرد و میگفت تو این شرایط حوصله بیرون رفتن ندارم

    میگفتم پسرم درکم میکنم نگرانی که تجربه میکنی .. اما همین کارهای کوچیک کمی روحیه ات عوض میکنه

    براش توضیح میدادم که افسردگی خیلی موزیانه ادم در بر میگیره . اگر این کارها را نکنی درگیرت میکنه ، خلاصه بالاخره موفق شدم راضیش کنم که چند ساعتی دور از فضای پر تنش اخبار و ما باشه

    شب که برگشت تماس گرفت و با متین کافه رفته بودند و شامشون هم بیرون خورده بودند

    مثلا دلم خوش شد که کمی خودش ریکاوری کرده

    ولی نیمه شب شوک بدی بهش وارد شد

    شانسی که داشتیم این بود که تو این شرایط من کلاً نت داشتم .. که از هم خبر بگیریم

    بهش گفته بودم هر زمان ما نت را از دست دادیم با خاله نغمه و یا خاله لیندا از طریق نت تماس بگیره آنها شاید مستقیم از خارج با من تونسته باشند تماس بگیرند

    به لیندا و نغمه هم سفارش و تاکید کرده بودم

    اگر این موقعیت پیش آمد الکی هم شده فقط به باربد بگن ما تونستیم تماس بگیریم حال پدر و مادرت خوبه

    اینقدر نمیدانستم قرار چی بشه سفارشش به یکی دوتا دیگه از دوستام کرده بودم که اتفاقی برای ما افتاد باربد فراموش نکنند

    واقعا فقط میتونم بگم ،بی نظیره ، محشره محشر،الهی شکرت ، غمت نباشه ، عالیه ، خدایا شکرت ...‌‌دیگه باکس هر چی بحران تو دنیا بود مثل پازل ما تکمیل کردیم ..

    چقدر روانمون تو این مدت فرسوده شد ... به همه هموطن های ایران و چه خارج، خیلی سخت گذشت هرکس به نوعی تو فشار بود

    اما من با مشاوره های که تو این روزها دادم به مراجعان تهران و چند شهر مختلف متوجه شدم جنگ واقعی در تهران بود و فشاری که مردم تهران سرشون آمد با اختلاف زیاد بقیه شهرها از نزدیک درگیرش نشدند

    چون تهرانی ها الویت مشاوره شون استرس و فشار روانی جنگ بود ، شهرستانی ها یه اشاره به جنگ میکردند و الویت گفتگوشون موضوعات شخصیشون بود

    به اصرار زیاد و بی تابی های باربد و لیندا ما سه روز و دوشب از تهران تو این بازه خارج شدیم ... یعنی احساس کردم اگر از تهران خارج نشم به این دو تا ظلم کردم ...

    به سمت شمال ویلای نغمه جان رفتیم از قبل لطف کردند پذیرای ما شدند ... خودش ایران نبود اما زحمت به همسرش دادیم .‌‌.. موقع برگشت هرچه گفتند بمونید و نرید اما دیگه شب به خاطر فرار از گرمای روز و افتابی برگشتیم

    ‌‌

    چون من نگاهم این بود که معلوم نیست که این جنگ چقدر ادامه داره، مگه ما چقدر میتونیم از تهران خارج باشیم کار و زندگیمون اینجاست ...

    میگفتم مثل دوره کرونا اولش مردم از خونه هاشون بیرون نمی آمدند بعد شروع کردند با ماسک رفت و آمد کردن دیگه اخرهاش هم چند تا درمیون ماسک میزدند

    یعنی سوت و کوری تهران ، تعطیلی مغازه ها ، باور کردنی نبود ..

    توی شمال زندگی عادی جاری بود و تهرانی ها که مونده بودند میدونند که چقدر شهر خاموش و خوفناک شده بود

    ما دوشب قبل آن شب کذایی برگشته بودیم

    فردای روزی که از شمال رسیدیم احساس کردم یه جایی از یکی جراحی هام سوزش شدید داره و حس کردم لباسم خیس شده رفتم دیدم بله چند از بخیه هام که کاملا خوب شده بود باز شده و همینجور ترشح و خونابه داره پس میده ...

    علت را هم نمیدونم کجا بهش فشار آمده که موجب پارگی شده

    با تجاربی که داشتم فعلا اون ناحیه را به کمک حسن در روز دو بار پانسمان میکنم که از عفونت بلکه جلوگیری بشه هنوز نتونستم به دکترم جراحم دسترسی پیدا کنم که ببینم برای ترمیمش چیکار میخواد بکنه.....

    برای امثال ما که نیاز به دسترسی به پزشکهامون داریم تو این شرایط شاید این اتفاق در مقابل بیمارانی که در حال حاضر وضعیت حاد دارند این حداقل مشکل برای من هست ... من مطمینم که خیلی از بیماران تو این شرایط اختلال های زیادی در درمان هاشون ایجاد شده، حتی ممکنه جبران ناپذیر باشه

    اینقدر باربد به استیصال و نگرانی رسیده بود .. که چندبار بهم گفت مامی ای کاش تو حداقل نرفته بودی من خیالم از یکیتون راحت بود ... در صورتی که من در تصور خودم فکر میکردم شاید از اینکه من و پدرش کنار هم هستیم برای او از نظر روانی بهتر هست ... ولی اینقدر دچار نا امنی بود که به نظرش می آمد کاش یکی از ما تو جای امن تری بودیم .

    باربد میگفت مامی من و تو حتی فرصت نکردیم با غم دوری و جدایی همدیگر کنار بیایم که این حوادث اتفاق افتاد .. ادم جونی براش نمیمونه .. من هنوز بغض رفتن تو از پیشم ، تو دلم بود ..

    شب که میشد باید منتظر میمونیدم زیر این سر و صدا ها که وقتی ترامپ از خواب مرگش بلند میشه

    ببینیم برای فردامون چه خوابی دیده ...درد گرفته هر دفعه یه مدل چرت و پرت میگفت...

    اخه ادم اینقدر شارلاتان و بی ثبات .... لعنتی مردم آواره شدند ، ادمهای غیرنظامی کشته شدند ، خونه ها و برخی مغازه ها ویران شدند ...

    دارید چه میکنید ؟

    انگار یه گیم کامپیوتری دست قدرتها بود دعوای مسخره شون ، روی این بود که موشک اخر باید ما بزنیم ...

    ول کنید بابا ...مردم ذله شدند ...

    آسیب های روانیش که بر بزرگترها بماند که تا مدتها چقدر پررنگ خواهد بود ..

    یه عالمه ادم افسرده ، مضطرب ، پانیک شده و... هست که تمام این اختلال ها روی تمام ابعاد زندگیشون تا مدتها ، تاثیر گذار خواهد بود

    از اون بدتر چندین برابر بچه ها تو این فاصله آسیب های شدید خوردند ... که هی اثراتش به مرور خودش نشون میده ...

    به کدامین گناه دنیای بچه ها که باید پر از شادی و امنیت باشه اینگونه به مخاطره میندازین؟

    بعضی از این خارجی های هموطن ، از دور انگار سریال هیجان انگیز دنبال میکردند خوشحال که یکی قراره وطن را باب دل آنها بیاد آزاد کنه و هی رجز و سرزنش برای ادمهای که زیر این خطر بودند میخوندن

    خیلی زرنگید به قیمت جون و مال بقیه ، آنها برند وسط طبق سفارش شما که دورید ، میخواین دنیا را باب دلتون بسازند .

    از راه دور فیس عقاب برامون میگیرند

    ما هم سالهاست خیلی چیزها باب دل و میلمون نیست

    اما ساختن اون دنیایی که قراره انسانهای بی گناه براش قربانی بشند ، اون دنیا میخوام هزار سال ساخته نشه ...که مادری و پدری داغدار فرزندشون بشند .... و بچه ایی درد یتمی بکشه

    از آتش بس هم که تو غم و اندوه رفتید ... یعنی ما یکی یکی بمیریم یا معلول و صد مدل ناراحتی اعصاب و روان بگیریم تا امثال شما کیف کنید ....

    الان که از دید اونها خاک بر سرمون کاری نکردیم و هرچی سرمون بیاد نصف حقمونه

    یا از دور میگن برای نوه هامون حداقل ایران را نجات بدیم .... فقط از دور دستور و نسخه میپچن تو امنیت کامل و رختخواب گرم و نرم

    چشم عباس آقا ... ما برای نوه های امثال تو خودمون و خونه هامون ویرانه کنیم ...

    ..‌ لعنتی تجاوز به خاکت شده ، شعورت برسه اون نوه بعد ها بفهمه تو همچین تفکری داشتی شرمش میاد ازت اسم ببره ...

    ‌‌

    بعد میگن آخ یادتون بیفته به مادران دادخواه :

    عزیزم ما همه برای ،جیگر سوخته اونها دلمون کبابه ... فراموش نمیشه هرگز ،همیشه همدلی لازم هر کس به توان خودش با وجود معذوریت ها و محدودیت هاش کرده و گفته..... شما هم که از دور فقط پاتون بندازین سر پاتون هی چرت و پرت و سفارش خواستین ، تفت بدین

    اما بفهم ؛ الان بحث کشورت ایران هست که یه خارجی ممکنه به دستش بیفته مثل گوشت قربانی بین هم تقسیمش کنند ... غیرتت کو ؟

    زیاد نیاز نیست ، ادم فسفر مغزش بسوزنه ..‌.. که در جنگ ها کسی که تاوان واقعی و حقیقی را میده مردم عادی هستند ،نه قدرتها که جاشون امن و گرمه

    محمود درویش ، جان و درد کلام به قشنگی گفته :

    جنگ پایان خواهد یافت

    و رهبران با هم گرم خواهند گرفت

    و باقى می‌ماند

    آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است

    و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است

    و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمان‌شان نشسته‌اند

    نمی‌دانم چه کسى وطن را فروخت

    اما دیدم چه کسى

    بهاى آن را پرداخت.

    ️ ‌‌

    در پست قبلی از لطف و مرحمت برخی از دوستان خوبم تشکر کردم در ادامه میخوام باز

    از نست عزیزم تشکر کنم که ایشون هم پیگیر جای اقامت ما در خارج تهران بودند

    رضوان عزیزم از رفسنجان که همدلانه از من برای رفتن به شهرشون دعوت کردند

    از همدلی ها و همراهی بی نهایت دوست خوبم افسانه جان که در موارد دیگری ، گرمای محبتش به من انتقال میداد

    به داشتنتون افتخار میکنم که حس رفاقت واقعی را به من نشون دادین .. امیدوارم من هم در دوستی با شما همیشه سربلند باشم

    چون ممکنه اسم عزیزی اینجا از قلم بیفته به طوری کلی از تمام دوستان ایران و خارج که با ارسال پیام و تماس دایم پیگیر حالم بودند بی نهایت سپاسگزارم

    ‌‌

    من چون شکر خدا ،شانس دسترسی به نت داشتم ..

    یه کار خوبی که تو این روزها ازدستم برمی آمد انجام دادم این بود که از صبح با یک لیست بلند به افرادی که خارج ایران بودند، از طریق دوستانم برای خودشون ، دوستانشون ، دوست های دوستانشون .. شماره هاشون به من میرسوندن و خبر حال و سلامتی خانواده هاشون را منتقل میکردم .‌‌...

    تجربه عجیبی بود ... بعضی ها که تماس میگرفتم اینقدر تو حال انتظار و نگرانی بودند با تماسم کلی گریه میکردند ... مخصوصا مادرانی که بچه هاشون خارج ایران دانشجو بودند ... مادر خودش تو قلب خطر و جنگ بود ولی تا میگفتم از طرف مثلا فلان بچه شما تماس میگیرم اون حالش خوبه ، فقط میخواد حال شما را بدونه .‌‌انگار بهش یه دنیا میدادن

    اینقدر بهم از این بابت حس خوب منتقل میشد نه تنها خسته نمیشدم اگر هزار تا تماس دیگه هم بهم محول میکردن با جان و دلم انجام میدادم ... و بهشون تاکید میکردم کاری بود باز از طریق من میتونید لینک بشید

    ‌‌

    ‌آرتور شوپنهاور ببینید چه خوب میگه که :

    وقتی جنگی آغاز گردد، هرکسی باید

    سهمی پرداخت کند. سیاستمداران باید

    سلاح، ثروتمندان باید مخارج، و فقرا

    هم باید فرزندانشان را گسیل دارند!

    وقتی جنگ تمام گردد، سیاستمداران

    دست یکدیگر را می‌فشارند، ثروتمندان

    قیمت‌ها را افزایش می‌دهند و فقرا نیز

    به دنبال گور فرزندانشان می‌گردند!

    ‌‌

    الهی که از هر شر و بدی زین پس در امان باشید .‌‌...🙏🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️

    ‌‌

    از ترکیه با خودم قرار داشتم اولین کاری که رسیدم ایران برم مزار عمه فاطمه که تازه فوت کرده بود سر بزنم اگر جنگ نشده نبود ، همون جمعه که رسیده بودم میرفتم

    آتش بس که اعلام کردند ، اولین کار دیروز ساعت چهار عصر از تهران به سمت بهشت سکینه کرج رفتیم

    حوالی منطقمون با اولین چیزی که برخورد کردیم چند مغازه کنار هم بهش موشک خورده بود و ویران شده بودند ... از اینکه روز قبل این مغازه ها را سالم دیده بودیم و فرداش اینجوری ویران شده حال بدی بهمون منتقل شد

    رسیدیم کرج

    هوا حسابی غبار آلود بود

    بهشت سکینه خلوت خلوت ، به ندرت چشمت از دور به کسی یا یک ماشین اتفاقی می افتاد

    یکم طول کشید مزار عمه پیدا کنیم چون مزار مادر بزرگم دو طبقه بود توی مزار مادربزرگ با هم دفن کرده بودند

    سنگ قبر متوجه شدم صبح تازه گذاشته بودند سیمان کنارش تازه بود چون شکل سنگ قبر، بی بی عوض شده بود برای همین سخت پیدا کردیم ...

    همش تعجب میکردیم چطور مزار را پیدا نمیکنیم

    یعنی از لحظه ایی که با سنگ مزار عمه و مادربزرگم روبه رو شدم گریه کردم تا وقتی که برگشتم، همینجور یه بند تا خود تهران گریه میکردم ... واقعا فضای خلوت آنجا و اولین روبه رو شدن برای من یه سوگ غریبانه به معنای واقعی بود ..‌ با خودمون آب اورده بودیم که مزار مادربزرگ بشوریم دیدیم چون سنگ تازه نصب کردند نمیشه آب بریزم سیمان دورش خراب میشه

    مزار روبه روی مادربزرگم پدربزرگ آقا احسان شوهر دختر عمه ام مینا هست یه عالمه خاک روش نشسته بود به جاش مزار آن بزرگوار را با آب ،حسن تمیز کرد و شست .

    روی سنگ مزار عمه ام نوشته بود:🖤💔💔

    ای فلک اینجا جهانی خفته است

    زیر این خاک آسمانی خفته است.

    (روز وفاتش ، روز تولد مادربزگم بود 💔😭)

    رسیدیم تهران دیر موقع شده بود حسن رفت یه چیز کوچیک گرفت اورد تو ماشین بخوریم ..‌ هرچی گفتم حالم بد هست اشتهای خوردن اصلا ندارم اصرار کرد که فشارت میفته خیلی گریه کردی حالا یه کوچولو بخور

    از پس اصرارهاش برنیومدم اندازه یه لقمه کوچیک خوردم اینقدر بغض و فشار تو گلوم بود انگار این لقمه به زور لای بغض هام رد میشد به ثانیه ایی نرسید همون لقمه را شدید بالا اوردم ...و دچار حالت تهوع زیاد و ادامه داری شدم هرچی حسن گفت ببرمت درمانگاه سرم بزنی قبول نکردم ..

    خلاصه با یه حال سنگین و غمگین خونه آمدیم ...

    در نهایت ،حسن گفت هوا خیلی گردخاکی و غبار آلود بود دوباره به زودی اونجا میبرمت ، احتمالا نیاز درونی و احساسیت تایم بیشتری میطلبه که آنجا بشینی و بغلم کرد مجدد بهم تسلیت گفت .....

    دنیای بی رحم💔💔💔😭😭

    نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴ ساعت 23:4 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • افسانه امروز صبح استانبول رفت که به کارهای شخصی که، آنجا هم داره برسه

    جاش بی نهایت خالیه ..‌ حضور و بودنش تجربه بسیار خوبی بود .

    خدا را شکر تمام کارهاش تو آنتالیا انجام شد و با خیال راحت از اینجا رفت

    نبودنش از صبح غمیگنم کرده دلم میخواست بیشتر فرصت موندن داشت ‌.

    الهی آدمهای این مدلی که جان جانان هستند را بر همگی ما افزون کنه که بودنشون آرامش ونعمته . شخصیت و شعور کافیشون تو رابطه به آدم امنیت میده .

    افسانه جانم امیدوارم تو ، هم در کنار ما تو کلبه کوچک اقامتیمون بهت خوش گذشته باشه ... چون ما واقعا ما با دلمون و خلوص پذیرات بودیم😘🥰

    یه جوری جاش پیداست ،سختمه در بالکن امروز باز کنیم ... بابت تایم های دونفره که باهم اونجا مینشستیم غذا میخوردیم و حرف میزدیم و از حیاط سر سبز زیبا لذت میبردیم

    با وجود اینکه افسانه دید که ، از لحظه ایی که رسیدم بی وقفه دارم کار خونه میکنم ..

    فقط ما بین کارها ،مثلا رفتیم جاهایی که افسانه میخواسته بره ، همراهیش کردیم

    باربد پسر خیلی منظم و مرتبی هستش از این بابت چیزی که دیدم در چیدمان لوازمش واقعا نمره بیست میگیره

    به هر حال تمیزکاری یه پسر دانشجو که مشغله زیاد داره با یه خانم فرق میکنه اما تو این بخش بهش با ارفاق یه هفت و هشتی اونم چون آشنا هستم این نمره میدم ...😬😶‍🌫️

    آنتالیا هم شهر ساحلی هستش و خونه ها رسیدگی بیشتر میخواد

    لیندا صبح با هم حرف زدیم میگه مریم همین که سرش اینقدر تو کار خودشه داره تو مسیر راست حرکت میکنه ، زیر آبی نمیره و این فضایی که بهش دادین اونجا را مکان دخترها نکرده و آثار دود و دم اونجا نیست . ... باید ازش کلی ممنون هم باشی و تشکر کنی ... نمیتونه که مثل تو خونه تمیز و چربی زدایی کنه

    دیدم حرف حق میزنه و کاملا راست میگه ....

    خلاصه حسن دیشب که با باربد تصویری تماس،گرفته بود میگه مامانت کجاست ؟

    آن هم نشون بده باربد که دروبین انداخت روی من براش با سکوت فقط چهار انگشتم به علامت خشونت خونگی نشون دادم🫡

    حسن غش کرد از خنده😂😂

    باربد میگه برووو بابا 😖

    از طرفی حجم بارهای که اوردم زیاد بود یعنی پوستم قشنگ کنده شد ... امیدوارم درس عبرت برام بشه دفعه بعد با این وضعیت سلامتیم اینقدر به خودم لطمه نزنم . ..از این بابت خیلی فراتر از توانم خودم به سختی انداختم . حسن تا فرودگاه و تحویل بار همراهیمون کرد تا آنجاش اون بنده خدا اذیت شد

    اما آنتالیا دیگه کسی باهامون نبود ... بنده خدا میدونم افسانه هم اذیت شد چمدون شخصی خودش بود یه بخش های از مسیر تا سوار تاکسی بشیم راه بود ، آن هم یه جاهاش کمک کرد یه جاهاش دیگه اصلا نتونست که بی نهایت شرمنده اش شدم و دیگه خودم تمام بار را به تاکسی رسوندم .بعد تو ماشین حس کردم نفسم بریده ، فکر کردم واقعا این کار ارزش اینو نداره که ادم بخواد خودش به این زحمت بزرگ گرفتار کنه و سلامتیش قربانی کنه ... واقعا در این حد من دیگه نیستم .

    خلاصه این چند روزه کامل با کارهای،خونه و افسانه جون سرگرم بودم و هر وقت ساعت نگاه میکردیم باورمون نمیشد الان مثلا ساعت اینقدر جلو رفته مثل باد زمان میگذشت و تایم کم میاوردیم

    حتی شب که افسانه دیگه میخوابید من اروم اروم میرفتم تو آشپزخونه مشغول آشپزی ناهار فردا میشدم که بتونیم زمان مفید روز را مدیریت کنیم افسانه از کم خوابیدن های من تعجب کرده بود

    تا الان بخش های اصلی کارهای را خونه انجام دادم دیگه بقیه ریزه کاری ها را کم کم انجام میدم چون این هفته حتی یک مشاوره را هم نگرفتم تا تثبیت بشم و با انرژی بهتری به کارم برسم در نتیجه برای هفته آینده مشاوره هام تایم دادم .

    راستش یه جورهایی دلم میگیره شرایط مسیولیت و تنهایی باربد اینجا میبینم ... منی که اینقدر به این بچه رسیدگی میکردم و سرویس میدادم.... دلم حال به حالی میشه

    ‌‌

    باربد مرتب بهم دلگرمی میده که بی نهایت راضی هست و بهش داره خوش میگذره ... بالاخره چند روزی باید از حضورم بگذره تا بتونم ، با این تعارض درونی و احساسیم خودم را اروم کنم ....هی دلم با این احساسات چنگ نزنم .

    مثلا پری روز با افسانه و باربد مرکز خریر تراسیتی رفتیم ... همینجور که میچرخیدم هی حس میکردم باربد رنگ و روش پریده است ... بعضی جاها که حضورش برای ترجمه ضروری نبود میگفت من اگر اینجا بشینم شما بیاین اشکال نداره ؟

    میگفتیم نه تو بشین ، هی تو دلم میگفتم این چش شده چون همیشه توی اینجور مواقع پا به پا همراهی میکرد...

    گفتم شاید مثلا گرسنه باشه .. اخر سر رفتیم سمت فود کورت .. گفتم غذا سفارش بدم ... گفت ابداً جا ندارم هیچ غذایی بخورم ..

    افسانه بهش گفت برات میلک شیک و بستنی بگیرم

    گفت اصلا من هیچی نمیخورم

    خلاصه از مرکز خرید خارج و به سمت خونه که نسبتا راهش زیاد هست سوار اتوبوس شدیم من و افسانه روی صندلی های جلو که دوتا خالی بود نشستیم باربد صندلی ته اتوبوس،که خالی بود نشست

    چند ایستگاه جلو رفتیم ‌‌‌... یهو دیدم ته اتوبوس سر و صدا شد . دو سه نفر هم با دستمال و بطری اب دارند به سمت اخر اتوبوس تند تند میرند

    راننده هم بلند بلند ، با هیجان یه چیزی میگفت ، که خب ما متوجه نمیشدیم چی میگه ...

    حتی سر سوزنی باربد به ذهنم نرسید فقط از سر جام بلند شدم روم برگردوندم ببینم اون اخر شلوغه، چی شده

    دیدم باربدههه که همینجوری بالا میاره

    یعنی میتونم به جرات بگم اینقدر شوک شدم و ترسیدم که انگار دنیا روی سرم خراب شد خودم میخواستم از پس برم

    گفتم وای تو کشور غریب ، چه اتفاقی برای بچه ام افتاده ؟

    سری رفتم ته اتوبوس.. راننده حالم دید به انگلیسی م هی بهم میگفت نگران نباش مشکلی نیست و خودش با سطل اتوبوس شست .

    نگرانیم برای اینکه زیاد به افسانه منتقل نشه تو خودم سعی کردم جمع و جورش کنم ... ولی همش تو دلم میگفتم خاک بر سر من بشه که این اینجا تو تنهایی اینجوری حالش بد بشه ... میتونم بگم یکی از بدترین نگرانی هاست برای مادری که بچه اش ازش دوره

    فرداش از صبح تا شب ، دانشگاه کلاس داشت کامل موند خونه استراحت کرد. خودم حس میکنم از فشار و خستگی و حتی بی خوابی اینجوری شده بود ..

    چون درسهاش زیاده ، کلاس زبان هم داره از طرفی تو تایم کم استراحتش که باید بخوابه از خوابش میزنه که یه دوساعت پی اس فایوش را هم بازی کنه

    خلاصه دیروز فقط تو رختخواب موند و من بهش رسیدگی کردم ..‌ حتی برای کار اخر افسانه بیرون رفتیم باربد با خودمون نبردیم به محل مورد نظر که رسیدیم باربد تلفنی درخواست افسانه را برای کارمند اونجا توضیح داد و خدا را شکر انجام شد ...

    در نهایت میخوام بگم تو انتخابهاتون فقط به هدف نهایی فکر نکنید ، در مسیر چاله ها ، دلتنگی ها، نگرانی ها ، ترس ها و مانع های بسیار دیگری است که باید در نظر بگیرید ....‌ رفتن به جلو و رسیدن به هدف ساده و آسون نیست خیلی سخته ...ما که گاهی جونمون بالا میاد تا ختم به خیر بشه .

    نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 15:14 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • صبح زهره دوستم پیام داد که به واسطه یک نفر متوجه شده یه پسر که ساکن روستا ، هم هستند مامانش مبتلا به سرطان شده و شرایطشون خوب نیست و از هر لحاظی نیاز به راهنمایی و کمک دارند ..‌

    من برای راهنمایی و همراهی تو را یادم آمد ...

    بهش گفتم زهره جان شماره من را به آقا پسر بدین هر کاری که از دستم بربیاد انجام میدم

    زهره گفت میتونی برای هزینه های مشاوره های روانشناسیت هم ، لطف کنی بهش تخفیف بدی

    گفتم زهره جان برای ایشون از یک جلسه تا بی نهایت بی هزینه است عزیزم

    گفت وای چه عالی مریم ازت ممنونم

    گفتم من از تو ممنونم ، آن هم تا ابد ... که در دوران شیمی درمانیم بارها تو بیمارستان سر بالینم آمدی و روزهای سختم ازمن عیادت کردی ساعت های طولانی کنارم موندی که بتونم یه همچین روزی به واسطه معرفی خودت ،از یه ادم درمانده از روستا در این شرایط حاد کمک برسونم ..قطعا امثال درده کشیده اند میتونند به معنای واقعی ، الان حال و روز اینها بفهمند من با کمال میل در خدمتشون هستم

    فقط بهش بگو ایران نیستم باید از طریق واتساپ هماهنگ کنیم .. بنده خدا مستقیم تماس نگیره بی پاسخ بمونه...

    بعد ناهید پیام داد، بابت فردا و گفت لطفا تا من و افسانه زسیدیم بهشون خبر بدیم که اون و همسرش که خارج فرودگاه تو ماشین منتظرند ،خودشون فوری نزدیک ما برسونند و ما را سوار کنند

    حالا چرا خارج فرودگاه می ایستند به دو دلیل ؟ ( اون توضیح نداده ولی من میدونم )

    یکی هزینه پارکینگ فرودگاه را صرفه جویی کنند

    دوم اینکه چون ترکیه سخت گیره، بفهمه کسی از این کارها میکنه بهشو گیر میدن و براشون مشکل ایجاد میشه

    من بابت هر دو مورد کاملاً درکش میکنم چون زندگی خارج از ایران برای برخی ها که مجبورند خارج باشند سخته و اینها اجازه کار ندارند واقعا گاهی حتی مجبوری برای هزینه های پارکینگت هم مراقب باشی‌ .

    بدون اینکه ناهید حس بدی پیدا کنه گفتم من کامل شرایط میدونم. تشکر کردم و گفتم ناهید جانم شما با آقای همسر هر جا که براتون راحت هست بیاستید ما که چمدانهامون را تحویل گرفتیم به شما پیام میدیم حتی یه مقدار طول بکشه هیج مشکلی نیست .چون با افسانه هماهنگ کردم اون سیم کارت ترکش فعاله و باهاش هست مال خود من پیش باربده..‌

    شماره افسانه را با اجازه افسانه براش فرستادم که بتونیم بهم لینک بشیم

    و بعد گفتم احتمالا موقع برگشت دوستم به ایران برای فرودگاه باز باید به خودتون زحمت بدیم

    بنده خدا کلی تشکر کرد .

    نشستم چای با نوتلا میخورم ، ریمیکس هایده گوش میدم ...

    به این زنجیره انسانی زیبا فکر میکنم

    من شیمی درمانی _ حضور زهره _ واسطه آن پسری که مادرش درگیر شده _ بعد ارتباط آن واسطه با زهره_ دوباره من و ارتباطم با آن پسر و مادرش در روزهای آینده

    و سه سال پیش ناهید و همراهی کردن خودش و دخترش به عنوان مترجم با من روز دندان پزشکیم با آن وضع تلاطم و دندان درد شدیدم_ و بعد افسانه که برای رفع مشکلاتی که در ترکیه داره با من یهویی اتفاقی همسفر میشه _ من با افتخار پذیراش میشم _ و بعد باربد جاهایی که لازمه باهاش میره که مترجمش باشه که کار هاش به سهولت پیش بره ... من ناهید برای ترنسفر فرودگاهی پیشنهاد میدم _ افسانه هم با نهایت رضایت موافقت میکنه.

    خیر رسانی این زنجیره حال دل را خوب میکنه و فکر میکنم به اینکه ما آدمها اتفاقی سر راه هم قرار نمیگیریم حالا بستگی به خودمون داره که ماموریت خودمون را تو این دنیا درک کنیم یا بی تفاوت بگذریم ...

    ما خیر برای بقیه بخوایم ممکنه گاهی بعضی ها لیاقت خوبی ها و توجه هات ما را به هر دلیلی نداشته باشند خب خیلی فوری وحتما کنسل میشند و آدم های شایسته دیگری جایگزین میشند

    همیشه گفتم ؛ ادمی که مهربان باشه نمیتونه دست از مهربانیش بکشه و از خوب بودنش پشیمان نمیشه اگر کسی این وسط خطا کرد کنار گذاشته میشه تا زنجیره را خراب نکنه. اما آن همیشه مهربون باقی میمونه که زندگیش بی معنا نباشه .

    نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 17:42 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • نمیدونم تا حالا تجربه اش داشتین که تو اوج دلتنگی و حتی سقوط دنیا بهت نشونه هایی ، نشون بده که انگار بغلت کرده و با پیامی که میفرسته بهت میفهمونه که حواسش بهت هست . ...‌ من تجربه اش چندبار داشتم .. آخریش همین چند شب پیش بود

    .

    غروب بود داشتم مطالعه میکردم یهو خوابم برد ....

    خواب های دیدم که واضح بود نشات میگرفت از رنجش های که در درونم هستند.. وقتی که بیدار شدم ، تاثیراتش را روی خلقم احساس میکردم ..هجوم افکار تو سرم غلغله میکرد ... دلم میخواست از این افکارم رها بشم اما اینقدر تلخی واقعیتش زیاد بود که انگار از ته قلبم احساس درد میکردم ... با نفس های عمیق به خودم کمک میکردم که این فشار تبدیل به، تجربه حمله پانیک نشه

    خودم به کارهای خونه مشغول کردم . ولی روانم آشفته بود ... لیندا خودش زنگ زد ...( شاید کسی دیگه بود تو آن حالم جواب نمیدادم تا بعد تماس بگیرم ) دیدم بهتره با لیندا حرف بزنم

    یه تایمی با لیندا حرف زدم یه بخشی از حال ناخوشی که تجربه میکردم در موردش باهاش حرف زدم .

    حتی انرژی نداشتم که بخوام بیشتر بگم ،کلی گویی کردم

    ‌‌

    بعدش یه چای برای خودم ریختم زودتر از هرشب به اتاقم امدم موزیک برای خودم گذاشتم تو حال خودم باشم.

    اما شدت ناآرامی درونم فراتر از اقداماتی بود که برای خودم انجام میدادم قطعا بی تاثیر نبودند اما بغض و دلگیری هام قوی تر از آنها بودند...

    یهو وسط بی قراری هام خیلی دلم خواست میتونستم به افسانه زنگ بزنم بگم افسانه بیا دونفری باهم بریم یه جای خلوت کمی با هم بشنیم حرف بزنیم .. دلم خیلی شدید گرفته بود ...

    میدونید ادم وقتی این حال داره حوصله نداره و دلش نمیخواد با هر شخصی ملاقات کنه ..آن آدم باید خیلی بهش حس نزدیک و مشترک داشته باشی از طرفی فهم و درکش هم برات معقول باشه

    افسانه فکر میکنم پانزده سالی از من بزرگتر باشه .. از همین وبلاگ چند ساله با هم آشنا شدیم ..خیلی وقتها طولانی باهم حرف میزنیم ... از آن ادمهاست که به اصطلاح با من هم فاز و هم فرکانس است ..

    یعنی تو گفتگو باهاش متوجه زمان نمیشم .. از آن افراد هست که خلوت کردن را باهاش دوست دارم

    در این مدت دو سه تا تجربه مشترک را با هم داشتم ‌.‌ هر دو از قبل از اینکه برای تجربه زندگی به ترکیه بریم بارها و بارها باهم حرف زدیم تا بالاخره هر دو عملیش کردیم و بی دریغ هر دو اشتراکاتمون را از این مسیر انتخابی به همدیگر میگفتیم . و هرجا اون یا من لازم بود به هم موارد مهم اطلاع رسانی میکردیم و هنوز هم در شرایط خاص اگر خبری باشه به یاد هم هستیم.

    این خونه ایی هم که الان ساکن شدیم ، از شانس خوب ... خیلی بهم نزدیک شدیم .. تو این مدت هم همیشه بزرگواری کرده و تجربیاتش از منطقه بهم گفته و راهنماییم کرده

    دوست خوب داشتن یک نعمت بزرگ و ارزشمنده .. اگر کسی آن را پیدا کرد حتما باید در حفظش دقت کنه

    خلاصه آن شب تو آن حال دلتنگی خیلی دلم هواش کرد ... شاید دهها بار تو این مدت بهم گفته تو فقط بهم بگو من با ماشینم دنبالت میام و میریم کافه ایی یا جایی باهم خلوت میکنیم

    آن شب گفتم الان تعطیلات عید است و ممکنه مشغول امورات شخصی و خانوادگی باشه از طرفی شاید ساعت مناسبی برای این درخواست نباشه ... این همه مدت بهم گفت قرار نزدیک بگذاریم برام جور نشد بگذارم یهو الان بهش بگم درست نیست

    هر طور بود شب با همون حس و حال غریب خوابم برد .

    صبح تا بیدار شدم ... هنوز بغض و حال سنگینی داشتم اولین کاری کردم رفتم ادامه مطالعاتم بخونم و خودم سرگرم کنم

    دقیقا اولین متنی که شروع کردم یادداشت های آقای رولان بارت بود همونی که تو پست قبل نوشتم

    قبل تر ها خونده بودمش اما آن صبح مثل یک یاداوری مهم دقیقا مناسب حالم مثل یک درمانگر عمیق تر بهم یه قدرت در معنای بیشتر رنجم داد ....

    جالب بود خیلی اتفاقی بدون اینکه از قبل بخوام مطلب را انتخاب کنم ...حتی به خودم افتخار کردم که تونستم از عزت نفسم مراقبت کنم و آگاهانه رفتار کردم گرچه درد کشیدم اما باهاش روبه رو شدم ‌

    انگار نیرو گرفتم از جام بلند شدم ، رفتم توی آشپزخونه برای خودم چای شیرین و نون و پنیر ، صبحانه مورد علاقه ام آماده کنم ... حتی قبلش میل به صبحانه خوردن نداشتم

    همین که مشغول آماده کردن صبحانه مختصرم بودم .. تلفن خونه زنگ خورد ...

    دیدم افسانه است .. از اخر اسفند باهم حرف نزده بودیم فقط به صورت پیامک صوتی بهم عید تبریک گفته بودیم

    با وجود بزرگتریش ، حتی آن اول به من پیام تبریک عید ارسال کرده .. ادم درست و اصیل در قید و بندهای این مدلی و حساب و کتاب ، تو صمیمیتش با تو نیست و من دقیقا این موارد حتما میبینم و سعی میکنم قدر بدونم و در نظرم دور نمیمونه

    حال و احوال کردیم وسط صحبت هامون گفتم من پانزدهم فروردین بلیط دارم میخوام برم پیش باربد

    حتما تو وبلاگ خوندی ؟

    گفت نه من سفر بودم فرصت نکردم وبلاگت بخونم

    ولی چه ساعتی با چه پروازی میری ؟

    گفتم چطور ؟

    گفت من اصلا میخواستم امروز بهت بگم هر زمان خواستی بری بهم بگو که من هم بلیط بگیرم و باهم بریم چون اینترنت بانک ترکیه ام به مشکل خورده و کسی که برام پیگیری کرده گفتند باید خودش حضوری بیاد ..و الان نمیتونم سپرده هام مدیریت کنم

    گفتم من فکر میکنم هنوز پروازم جا داره تازه پروازش ترکیش،هست و خیلی پرواز خوبیه

    گفت خب من میرم این بلیط میگیرم تو میتونی برام یه پرس وجو کنی برای چند روز یه جا بگیرم که داخلش اقامت کنم برم کارهای ترکیه ام انجام بدم

    گفتم جا چیه ؟ درست خونه ما اونجا یه خونه کوچیک با امکانات زندگی دانشجویی هست اما چرا بری جایی خونه خودم بمون قدمت سر چشم

    گفت نه مزاحم نمیشم من شرایط شما را درک میکنم و تو را هم خوب میشناسم

    گفتم خیالت راحت کنم ، تو که منو میشناسی من ادم رک و راحتی هستم اگر امکانش نداشتم بهت تعارف الکی نمیزدم از ته دلم میگم بیا و راحت باش

    خیلی تشکر کرد و گفت برای کارهای بانکیم هزینه میکنم یه مترجم میگیرم میرم کارهام انجام میدم

    گفتم آن هم من با ، باربد صحبت میکنم باهات میاد انجام میدی برات میاد ترکی صحبت میکنه

    گفت نه مزاحم باربد نمیشم ... گفتم عزیزم نگران نباش ما کاری ازمون بربیاد انجامش میدیم که مشکلت حل بشه

    گفتم فرودگاه هم با حسن میایم سر راه دنبالت باهم میریم این همه راه نمیخواد شوهرت بیاد دوباره برگرده

    من قرار بوده باربد جلوم بیاد

    اما اگر تو بیای میگم باربد نیاد با ناهید که ترنسفر فرودگاهی را انجام میده هماهنگ میکنم آن دنبالمون بیاد آن طرف قبول زحمتش با تو ، این هم میگم که تو هم راحت باشی ..

    گفت حتمااااا

    ( ناهید همون خانمی هست یادتون باشه که من دندان درد گرفتم و باربد تازه به ترکیه آمده بود ترکی نمیدونست با دخترش آمدند و ما را تو کلینیک دندان پزشکی همراهی کردند و دخترش برای ما ترکی صحبت کرد ) ما میتونیم از فرودگاه ماشین بگیریم شاید کمی هم ارزونتر بشه اما نظرم اینه که هموطن خودمون اون هم همچین ادمهای خیر خواهی را ساپورت کنیم .

    خلاصه فوری افسانه رفت و با پروازی که من گرفتم برای خودش بلیط گرفت

    گفتم افسانه نمیدونی من الان چقدر خوشحالم امروز این اتفاق غیرمنتظره دومین نشونه است که دنیا بهم داده ..‌ من دیشب واقعا تو را برای حتی شده یک ساعت ، هم را ببینیم از ته دلم خواستم ... الان میدونی من و تو میتونیم یک ساعت که هیچ ،ساعت ها کنار هم باشیم

    این برای من واقعا یه اتفاق خاص به حساب میاد .‌‌

    و باز تکرار شیرینی حسی که از ته دلم چیزی را خواستم و اینجوری دنیا آن را به من داده تجربه ارزشمندیه

    انگار میگه ببین ، ما حواسمون بهت هست . اصلا آن موقع که غصه میخوردی تو بغل خودمون بودی

    بعد افسانه گفت من فقط لوازم شخصیم هست که باید با خودم بیارم یک مقدار هم برای خونه باربد خرید کنم .. میتونی از باقیمانده بار فرودگاهیم برای باربد استفاده کنی ...

    گفتم نه من نمیخوام تو خرید کنی خودم همه چیز خریدم چند بار بهش تاکید کردم ... گفت من هم باید به هرحال راحت باشم .

    همین که با تو همسفر میشم میام خونتون باربد قرار کمکم کنه میدونی چه استرسی از من برداشته شده .‌.. و الان خودم هم از این اتفاق یهویی چقدر حالم خوش شده

    خلاصه با افسانه قشنگم همسفر شدم ، قرار بریم برای هم لحظه های قشنگی بسازیم .

    امروز فکر میکردم نگاه من واقعا از ته دلم با وجود ضرورت های بارهای خودم چند کیلویی بار برای دوستان خوب خالی گذاشتم و بهشون اطلاع دادم .... واقعا بی توقع و چشمداشت بود. اما جاش چند برابرش برام اضافه بار باز شد .....هیج وقت جهان هستی چیزی را که بهش میدی چه خوب و چه بد فراموش نمیکنه چند برابر همون به وقتش بهت برمیگردونه ، زمانش مشخص نیست ساعت دقیقش اون خودش تعیین میکنه گاهی زود ، گاهی دیر اما در تسویه اش با تو هوشمنده و هرگز خطا نمیکنه .فقط رمزش صبوری ، بی توقع بدون و رها کردنه

    شاید شما الان تو شرایطی باشی که خوندن این پست بهت تلنگری بزنه و درون تو هم مثل من قوت و قدرت بگیره . برای همین این تجربه را به اشتراک گذاشتم که حال دلت خوب بشه .

    نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:32 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • وقتی باربد ایران بود یه روز غروب باهم حرف میزدیم ،بهش گفتم چه خوب میشد یکی از این وعده هایی که غذا را بیرون میریم ، صبحانه را بیرون بخوریم .

    بعد با هم فکر کردیم به جز هتل ها که حالا صبحانه های بوفه ایی دلچسب دارند که گزینه فعلی ما نبودند

    تجربه چند تا از کافه هایی که قبلا صبحانه خوردم را بهش گفتم که خیلی ارزش دوباره رفتن را ندارند .. و صبحانه های خونه خیلی بهتر هست

    بعد گفتم واقعا نمیدونم کجا بریم اما خیلی دلم میخواد یه گزینه پیدا کنم که متفاوت باشه و تو خوشت بیاد و صبحانه را هم بیرون بخوریم

    ده دقیقه از حرفهامون نگذشته بود ، سوسن دوستم برام پیام فرستاد که ... من بلیط سفرم برای فردا بعداز ظهر به سمت دبی بهویی اوکی شده ، چون حتما دوست دارم باربد ببینم .. دوست داشتم ناهار بیرون بریم ولی چون به فرودگاه نمیرسم .. فردا صبحانه میخوام رزرو کنم که دور هم ،باشیم .

    انرژی را فقط داشته باشید😍 از این تجربیات بسیورررر بسیور زیاد در زندگیم دارم.... قبلا چندتاش تو وبلاگ نوشتم ،که چیزی را مطرح کردم یا خواستم بعد خود به خود خیلی فوری اتفاق افتاده .. نمیدونم چه جور جفت و جور میشه اما خیلی باحاله ... قطعا یه انتقال انرژی توش است که اینقدر تکرار میشه

    برای ما اتفاقاً صبحانه پیشنهاد خیلی بهتری بود هم چیزی، که ما میخواستیم بود... همینکه آن روز چون سالگرد ازدواجمون بود ما از قبل شب برنامه رستوران رفتن داشتیم از آن طرف باربد ظهر تا عصر هم با دوستاش از قبل برنامه ریزی کرده بودند که با هم کافه برند ..

    ناقلا قبل این برنامه ریزیها که با دوستهاش بخواد فیکس کنه میخواست برنامه شام رستوران را با ما بپیچونه اولش گفت شب عاشقونه شماست دونفری برید باهم صفا کنید من هم مزاحمتون نباشم ....

    گفتم فکر کن تو کنارمون نباشی بعد من برم ... لطفش به بودن تو هست

    باباش گفت شب عاشقونه ، تو هم محصول عشق ما هستی ، پس بودنت کنارمون شبمون را قشنگ تر میکنه واجبه که باشی

    قبلا گفته بودم باربد تو جمع دوستاشش معمولا آن ادم مخالفه نیست و سخت گیری نمیکنه .فکر کنم میخواست خودش با تایم دوستها هماهنگ کنه

    گفت اوکی پس به دوستام میگم سالگرد ازدواج مامان و بابامه میخوایم کنار هم باشیم ... اگر برنامه از ظهر تا عصر باشه من میتونم بیام ، که دوستاش هم خوشبختانه موافقت کرده بودند

    خلاصه برنامه آنی سوسن برای صبح خیلی به شرایط ما که از قبل برنامه هامون چیده بودیم میخورد

    سوسن وقتی شنید بود باربد آمده و میخواست حتما باربد ببینه یه سری مشغله ها براش پیش آمد و یا برنامه های ما طوری دیگه شد که نشد اوایلش برنامه ریزی کنیم

    خیلی دوست داشتم به خونه ام دعوتش کنم .. اما چون تازه خونه گرفتیم و من اخلاقش میدونم که کلی تدارک به این بهانه میدید معذب بودم برای آمدن خونه ام خیلی بهش اصرار کنم

    البته بهش پیشنهاد دادم که پذیراش باشم ... گفت دوست دارم باربد بیرون ببرم

    سوسن در تمام دوران جراحی ها و شیمی درمانیم به معنای واقعی هم خودم را و الخصوص باربد را بی نهایت ساپورت کرده بود ... اگر هم بعدش درگیر درمان یا جراحی شدم تو این سالها به گوشش میرسید امکان نداشت خودش را نرسونه واقعا مت به تمام لطف هاش بدهکارم و تا ابد مدیون روزهایی هستم که باربد را برخی روزهای شیمی درمانیم ، مخصوصا آن دوران که حسن ماموریت خارج ایران بود میبرد خونه شون و حسابی بهش رسیدگی میکرد ..

    از سرگرمی تو خونشون بگیرید تا بیرون و تفریح و هدایای مختلف که براش میگرفت تا باربد در آن زمان بتونه با آن سن کمش فشار و استرس کمتری را از بابت بحران زندگیمون داشته باشه

    ( من همیشه بهتون گفتم خوبی شما در این جهان هستی هرگز و هرگز گم نمیشه اگر چرتکه به دست نباشید و یک مهربان واقعی و آگاه باشید نه مهرطلب .کسانی قدر خوبی های شما را ندونستند یا به هر نحوی موجب دلشکستگی شما شدند فدای سرتون آنها را به خیر ما را به سلامت .

    جهان هستی خودش ادم های هم فرکانس شما را سر راهتون یک جای زندگی میگذاره باهم حالش ببریید هرکس در سطح لیاقت خودش معاشرت میکنه . )

    باربد خاطرات شیرین از تایمی که در کنار سوسن و خانواده اش بوده داره و همیشه تعریف میکنه

    من اینجا بارها از آدمهای خوب زندگیم در همان زمان بابت لطف هاشون تشکر کردم ... باید در زندگی قدر دان خوبی ها باشیم و این توجه جز بایدهای من در مورد ادمهای اصیل و نجیبی هست که خوبی هاشون به من رسیده...

    حتما دنبال کننده های دایمی میدونند یکی از آن افراد که اینجا ، مکرر خوبی هاش ثبت کردم سوسن بوده .

    دلم خواست ثبت قدردانی و محبت این دفعه اش ، هم جا نمونه ....یه مقدار با تاخیر این پست نوشتم چون درگیر جمع و جور کردن رفتن باربد بودم ...وقتی هم باربد رفت کمی درگیر دلتنگی جای خالیش بودم

    از این بابت تاخیر، سوسن جان هر زمان اینجا را خوندی ازت پوزش میخوام حتما درکم میکنی.. من تو این سالها که شناختمت همیشه تمام محبتت به من و خانواده ام قلبی بوده و خوشبختانه حساب و کتابی داخلش نبوده که من نگران دیر و زود شدن چیزی باشم

    بهت بعد رستوران در تشکرم از پذیراین گفتم هر هدیه به رسم محبت بین من و تو رد و بدل میشه یه بهانه است برای یاداوری و یادبودی ، صد البته از آن بابت سپاسگزارم ، اما ارزشمندترین و دلنوازترین قسمت این دیدار این بود که من واقعا درک میکنم ، آدم وقتی مسافر هست چقدر آن روز خودش مشغله و استرس سفر را داره و آن هم سفر خارج کشور و تایم محدودی که داشتی

    حتی بهت گفتم باوجود اینکه دلم میخواد ببینمت اما درک میکنم که تو مسافر هستی، . اما گفتی نه قرارمون سر جاش باشه و من میرسم و تاکید کردی دلت میخواد ما را ببینی

    خب این برای من و باربد خوشحالی و خوشبختی بی نهایتی هست

    و راستش خیلی خیلی خوشحال تر شدم و دلم ضعف رفت آنجا که گفتی تو سالهای تجربه زندگیت و معاشرت هات متوجه شدی که خیلی از آدم های دوربرت را باید آف کنی و دیگه ادامه ندی و در حال حاضر مدتهاست تو دایره دوستان صمیمیت دوتا دوست را فقط نگه داشتی ... که یکی از آنها من هستم به خاطر مشغله هات تازه با من خیلی بیشتر از آن دوستت معاشرت و دیدار داری ... پس خوش به حال من

    من حتما قدر این توجه و لطفتت میدونم که، فراتر از یک دوستی ، بلکه یه خواهر فوق العاده برای من و حسن ، یه خاله همیشگی مهربون برای باربد هستی و خواهی ماند

    تو ماشین موقع برگشت به باربد گفتم حرف خاله را که در مورد صمیمیت و دوستی زد شنیدی

    گفت بله

    گفتم مامان این نگه داشتن و صمیمت که خاله گفت فقط شامل دوست نمیشه ادمهایی که تو زندگی به همدیگه امنیت میدن و به جای آزار دادن حال هم را خوب میکنند از شادی و موفقیت همدیگر نه تنها خوشحال میشند بلکه به پیشبرد هم کمک میکنند و تو روزهای سخت هوای هم به شدت دارند ، قدرشناس هستند، از هم توقع بی جا ندارند ، اونی که زیاد خوبی میکنه طرف مقابل شعور این را داره که داره بهش لطف میشه حق مسلمش نمیشه و از همه مهمتر مرزها را رعایت میکنند و از اونکه دستش برای لطف کردن بازتره ، طرف مقابل سو استفاده نمیکنه ، و حفظ احترام متقابل جاری هست

    نتیجه اش این میشه که آن آدمها بین گزینه های زیاد میخوان همدیگر را حفظ کنند و تو دلی هم بمونند ...

    برنامه قرار سوسن با ما چون خیلی یهویی شد ... دامادش یه سفر یهویی براش جور شد ، دخترش هم چون فرزند دومش باردار هست سوسن میخواست تو این مدتی که دامادش نیست کنار نوه و دخترش باشه

    نیروی کمکی و پرستار بچه، دخترش دایم تو خونه اش داره ولی سوسن میخواست خودش هم کنارش باشه ( سوسن سنش زیاد نیست زود ازدواج کرده برای همین زود نوه دار شده اصلا بهش نمیاد مامان جونی باشه )

    ای شیطونها میشناسمتون چون مثل خودم هستید دوست دارید از جزییات بیشتر براتون بنویسم همه را براتون میگم ....😅😬🤭

    چون اخلاق سوسن کامل میدونستم ،تو این سالها هر وقت ما همدیگه را دیدیم بلا استثنا یه عالمه تدارک برای من دیده

    این وسط ها گاهی من هم یه مناسبتی را بهانه کردم و یه یادگاری های را براش گرفتم

    ... خلاصه آن شب به سرعت برق و باد خودم به یه مرکز خرید رسوندم ، تا به بهانه ولنتاین براش هدیه بگیرم ... به مرکز خرید که رسیدم گفتند به خاطر رعایت مصرف برق تا ده دقیقه دیگه پاساژ اجازه ورود بیشتر به کسی نمیده که کم کم مغازه دار ها تعطیل کنند ..‌ خلاصه تو این فرصت تونستم یه دونه از این مجسمه های ویلوتری دست ساز فرشته بال دار که داخل دستش یه قلب بود ... چون خودم خیلی از این مجسمه ها دوست دارم و ازشون هم دارم اگر میتونستم صدتا از شون با طرح های مختلف میخریدم چون هر کدوم یه پیام توی طراحیش داره البته بگم اینها اورجینالشون واقعا خوبه که با ظرافت زیاد کار شده و خیلی زیباست

    و به یه آباژور جالب ، چشمم خورد که آن را برای کلینیکش گرفتم چون دقیقا طراحیش برای آنجا مناسب بود

    متاسفانه فرصت خرید برای دخترش و نوه اش نداشتم .. ان شاالله فرصت بعدی حتما در فکرم هست .

    سوسن ما را در رستوران ، مس توران واقع در نیاوران دعوت کرد ..‌یه رستوران با فضای قدیمی خیلی باحال

    یه خونه ویلایی هست که تبدیلش به رستوران کردند

    وقتی روی میزتون مستقر میشید با یک تشت و آب پاش مسی میان که آب معطر شده از بهار نارنج و اسانس های سنتی دیگه ترکیب کردند دستت را میشورند

    من خیلی خیلی زیادددد خوشم آمد حس عالی داد

    باربد گفت با این قسمتش حال نکردم ...

    گفتم خب میگفتی من نمیخوام ..‌ گفت نه خب دلم خواست تجربه اش کنم ولی اگر بار بعدی برم این قسمت من انجام نمیدم

    و تجربه صبحانه اش را هم بگم حرف نداشت یعنی من قرار باشه یک روز صبحانه باز ، بیرون برم قطعا انتخابم اینجاست ....

    نوشیدنی اولش : آب پرتقال طبیعی .. طعمش تازه و عالی بود

    نوشیدنی ها گرم که اخر سفارش دادیم سوسن قوری دمنوشی زعفرانی سه نفره سفارش داد ... من نخوردم ولی سوسن گفت خوبه دیزاین و ظرف سرو خیلی جذاب بود

    من نوشیدنی کارامل ماکیاتو ، باربد موکا سفارش داد چون میخوام صادقانه تجربه ام بگم ظاهرشون خیلی خوشکل اما کیفیت طعم نوشیدنی گرم معمولی بود و از این بهتر من امتحان کرده بودم

    اما تمام غذاهاش واقعا از ده میتونم امتیاز ده بدم الخصوص دیگچه نمکیش که عاشقشش شدم ...

    سوسن خودش متنوع سفارش داد ..

    دیگچه نمکی

    بشقاب سانتیمانتال

    نرگسی خاتون

    املت پاشا

    من جلوش گرفتم میخواست موارد دیگه هم بگه گفتم باور کن که اسراف میشه و من حس خوبی نخواهم نداشت اگر خواستیم باز شارژ میکنیم

    آن روز که ما رفتیم پنج شنبه بود سلف سرویس نداشت ولی متوجه شدم جمعه ها سلف سرویس صبحانه میده ...اطلاعات بیشتر از این رستوران میخواین خودتون تو نت و اینستا سرچ کنید من برای منو وعده های دیگرش سرچ کردم دیدم کلی عکس و فیلم توی نت ازش هست که دلم رفت ( مس توران هم بره حالش ببره اینجا به مخاطب ها معرفیش کردیم نوش جونش )

    ‌‌

    چون جز رده رستورانهای نسبتاً گرون به حساب میاد من تجربه خودم نوشتم و اینجا به سلیقه من خیلی نزدیکه و حتما برای مناسبت ها انتخابم هست ...شما خواستید انتخابش کنید خودتون بیشتر تحقیق کنید که سطح انتظارتون را تامین کنه و فقط روی تجربه من حساب نکنید ... رضایت ادمها ممکنه با هم متفاوت باشه

    در نهایت ما یک روز خیلی خوب و فوق العاده با هم گذروندیم

    سوسن گفت من دوست داشتم حسن آقا هم میومد یعنی منتظر ایشون هم بودم ... که گفتم حسن پنج شنبه ها سر کار میره و خیلی بهت سلام رسونده در فرصت های بعدی که کنار هم با خانواده جمع بشیم

    سوسن به باربد لطف کرد یک سکه تمام بهار آزادی هدیه داد .. گفت هدیه این چند وقت که ایران نبودی

    همراه با چند کیلو پسته و مغز گردو ، زرشک ، چند مدل خرماهای متفاوت ....

    این هم ثبت یه ورق قشنگ از زندگی به لطف و مرام یه رفیق خوب ❤️

    در پایان اینو خیلی تاکید جدی کنم ....هدایای گرون ، رستوران های این مدلی یه وقت شرایط و امکاناتش هست در یک رابطه با میل و اختیار انجام میشه و حتی آن کسی که هدیه میده خودش بیشتر خوشحال میشه

    اما اصالت و ماندگاری یه رابطه ، احساس خوشحالی در یک رابطه و... واقعا به این موارد بستگی نداره .. من خوشحالی های زیادی را با ادمهایی تجربه کردم و میکنم که گاهی با ساده ترین امکانات با هم خوش گذروندیم ولی از هم به خوبی مراقبت کردیم وحس با کیفیت به هم منتقل کردیم . چون انسان با عزت نفس و شریف ، اعتبار ادمهای اطرافش را بر اساس ابزار و دارایی آنها تعیین نمیکنه .. من یکی خودم به قلب پاک و نیت خالص آدمها تمرکز میکنم و بعد کارهای بیرونشون میتونه برام دلچسب باشه ..‌

    چون تمام آن اتفاقات بیرونی را خودم میتونم برای خودم مهیا کنم اگر فرض مثال هم موردی باشه که در توانم نباشه آن را از کسی هرگز نه توقع دارم نه درخواست میکنم از آن خواسته عبور میکنم ....

    لذا آدمی باید اینقدر مناعت طبع داشته باشه که هیچ وقت کسی را به خاطر این چیزها نخواد اما اگر لطفی رسید با جان و دل قدر دانی و تقدیر کنه

    و همچنین از طرف دیگا در مقابل اگر آدمی خودش فرد متمولی بود هدفش این نباشه که کسی را با دارایش مطیع خودش کنه

    انسانی که سلامت اخلاقی و روانی داره در هر موقعیتی شان انسان دیگر را حفظ میکنه و از بالا به پایین به بقیه نگاه نمیکنه

    مراقب خوبی های خودتون و آدم های خوبی که در اطراف هستند خیلی باشید ❤️

    نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 1:25 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • ‌‌

    دیدین یه وقتها میخواین دل یکی دیگه را شاد کنید اما از تاثیر مثبتش دل خودتون بیشتر شاد میشه

    مثل این دوتا تجربه اخیرم ... من قرار بوده یه واسطه فقط باشم اما خودمم هم تو این حال خوب شریک شدم ..

    یه کارها هست وقتی انجامش میدی انگار به روحت مولتی ویتامین رسوندی

    حدود پانزده روز پیش لیندا بهم گفت اکیپ چهارنفره دوستهای صمیمش از دوران نوجوانیش با دوتا مامانهاشون و دخترهای دوستانش که جمعا یازده نفری میشن سه روز دیگه میخوان تو خونه مینا دوستش دورهمی بگیرند و تو گروه واتساپشون خیلی ابراز میکنند که حیف شده که ایران نیستم دلشون میخواست من هم باشم برای همین میخوام برای همون روز یه کیک سفارش بدم و از طرف من براشون ارسال بشه که سوپرایز بشند ..‌ این کار را اگر ممکنه تو برام انجام بدی

    بهش گفتم حتما هماهنگی هاش را انجام میدم و قنادی ناتالی را بهت پیشنهاد میدم چند تا شعبه هم داره ..

    یکم در مورد انتخاب کیک و نوشته روی کیک باهم مشورت کردیم

    خلاصه از طریق سفارش آنلاین تو سایت قنادی ناتالی بعد کلی کیک دیدن یه کیک انتخاب کردم

    نوشته روی کیک هم نوشتم لیندا عاشقتونه بوس به روی ماهتون ❤️

    شعبه را هم نزدیک محل مهمانی انتخاب کردم

    تمام مراحل رفتم مرحله اخر که به درگاه بانک وصل میشدم ارور میداد

    دوباره از اول باید مراحل میرفتم که همون داستان بود ...

    خلاصه شعبه ناتالی تماس گرفتم

    گفت در تایم های مختلف امتحان کنید ... گفتم نمیشه تلفنی ثبت کنیم

    گفت نمیشه

    یا آنلاین یا حضوری ما سفارش میگیریم

    با شعبه اصلی تماس گرفتم گفتند با لپ تاب یا گوشی های دیگه امتحان کنید

    دهها بار امتحان کردم نشد

    از حسن و باربد هم کمک گرفتم نمیشد، یعنی هر کاری کردیم تا شب ثبت نشد

    خودم کیک را میپختم زمان کمتری میبرد

    یه دوتا شیرینی فروشی دیگه نزدیک خونه مینا تماس گرفتم گفتند ما براتون سفارش میگیریم اما خودتون باید برای تحویلش بیاین یا ماشین بفرستید ... که اصلا شیوه سفارش گیریشون پسندم نبود

    حسن گفت بزار دیگه فردا امتحان کنیم ...

    خلاصه فردا هم امتحان کردیم باز همین بساط همین بود

    نمیخواستم با این محدودیت ها و نشدن ها کاری که لیندا دلش قلباً میخواست انجام بده را متوقف کنم

    لیندا برای من بی نهایت عزیز و خواستنی هست ...

    اصولاً این اخلاق را هم دارم اگر بخوام کاری را برای کسی انجام بدم به راحتی کوتاه نمیام و از سر باز نمیکنم

    دیگه تصمیم گرفتم از این سر تهران برم آن سر تهران که شعبه نزدیک سفارش ثبت کنم . چون شعبه نزدیک خودمون اگر ثبت میکردم اسنپ از اینجا کیک تا آنجا میبرد د، یگه نمیدوستم تا بخواد برسه چه بلایی تو ترافیک سر کیکه میاد ایا سر وقت بهشون میرسه یا نه ؟

    میخواستم با اسنپ برای سفارش کیک برم که حسن و باربد ،لطف کردند منو تا آنجا بردند

    خدا را شکر کیک مدنظر را ، برای فردا مهمانی سفارشش را ثبت کردیم و آنها خودشون با پیک شون میفرستادنش

    بعد وقتی انجام شد به لیندا گفتم که اخرش حضوری انجامش دادم

    گفت مریم نههههه خیلی اینجوری اذیت شدی از خونه شما تا آنجا خیلی راه بود آن هم با ترافیک های تهران

    گفتم چون تو دوست داشتی و دلت میخواست تو اون فضای دوستی یه حرکت بزنی ... زحمتش برای من لذته عزیزم

    مضاف به اینکه قطعا دوستات هم خیلی شاد میشن

    خلاصه فرداش کیک راس ساعت در خونه مینا رسید

    کیک که باز کرده بودند اسم لیندا را دیدن کلی هیجان زده وخوشحال شده بودند ...

    جالب اینجا که زمان ارسال کیک که رسید من خودم چقدر هیجان زده بودم و منتظر خبر و فیدبک های رسیده به لیندا بودم ...

    خدا را شکر دل همه شاد شده بود

    و دل شادی بعدی :❤️

    دیروز نزدیک های عصر لیندا باهام تماس گرفت گرفت گفت مریم میدونم دیر هست و شاید خودت کار داشته باشی اما یه زحمت دارم اگر شدنی هست انجامش بده اگر نه که قسمت نیست دیگه ... چون تو خیلی برای انجام این کار نزدیک تر هستی تا بخوام به مینا بگم اصلا شدنی نیست

    گفتم بگو من مشاوره هام صبح بوده ، کارهای الان هم میتونم برای زمان دیگه به تاخیر بندازم

    گفت دوستم هلگا که اینجا زندگی میکنه تولد پدرش است .. خیلی دلتنگه ، دلش میخواد برای پدرش یه سبد گل بفرسته میتونی بری گلفروشی سبد گل را سفارش بدی بعد با یه اسنپ به آدرس خونه پدرش بفرستی ..

    گفت این حدود قیمت هم باشه خوبه

    یکم از پیشنهاد و سلایقشون پرسیدم .

    بعد گفتم من تا الان ناهار نخوردم ... یه ناهارکی فوری بخورم مثل جت میرم انجام میدم

    به هلگا بگو منتظر باشه که باباش را سوپرایز کنیم😍

    خلاصه رفتم یه سبد زیبای گل سفارش دادم یه کارت تولدت مبارک هم روش گذاشتم

    دیدم حیفه این سبد گل دست اسنپ بره از فضای احساسیش خیلی کم میشه ..بهتره خودم ببرم تحویل بدم تازه در لذتش هم شریک بشم

    رفتم درب آدرسی که داشتم ، هرچی زنگ زدم در را باز نکردند

    یهو یکی از همسایه ها آمد

    گفتم من با آقای مادروسیان کار دارم

    هلگا ارمنی هستش

    گفت بزار برم درب واحد شون در بزنم ... چند دقیقه بعد آمد گفت صدای تلویزیون از خونشون میاد اما در را باز نمیکنند ... شاید آقای مادروسیان همین حوالی برای خرید نانی رفته باشه

    فکر کنید حالا اینو دست اسنپ میدادیم چه میشد ؟

    بعد نگاه به آدرس مجدد تو گوشیم کردم دیدم یه شماره ثابت ته ادرس هست با آن تماس گرفتم آقای مادروسیان جواب داد

    گفتم ارسالی دارید لطفا بیان دم درب تحویل بگیرید

    انگاری بنده خدا صدای زنگ را ، نمیشنیده

    خلاصه همین که دیدم صدای پاهاش به در داره نزدیک میشه یه آهنگ تولدت مبارک قدیمی که از قبل آماده کرده بودم با صدای بلند پلی کردم و دروبین گوشی را برای برای فیلم گرفتن به همکاری یک نفر دیگه ، که ازش کمک خواستم آماده کردم .....

    یه پیرمرد خیلی گوگولی عصا زنون در را باز کرد

    با هیجان گفتم آقای مادروسیان تولدتون مبارک با بهترین آرزوها

    بنده خدا تعجب مونده بود

    گفتم هلگا جون دختر گلتون گفته بهتون بگم خیلی خیلی دوستتون داره و این سبد گل را تقدیمتون کنم😍❤️❤️

    وایییییی از خوشحالی گریه کرد و حسابی احساساتی شد ..‌😍

    واقعا دلم میخواست بغلش کنم .

    اصرار کرد که برم داخل یه قهوه بخورم که تشکر کردم ،گفتم مزاحم نمیشم باید برم .

    بعد فیلم فوری برای لیندا فرستادم که برای هلگا بفرسته

    لیندا هم فکر نمیکرد خودم برم اون هم با دیدن فیلم خیلی تحت تاثیر قرار گرفت به خاطر یاد پدر خودش و دلتنگی هاش اون هم اشکی شده بود

    گفتم اسنپ میخواست خشک و خالی گل بده ... حداقل گفتم یه جوری باشه یه حس خوب به بابای هلگا و خودت هلگا منتقل بشه

    خیلی لیندا تشکر کرد

    و وقتی فیلم را برای هلگا فرستاده بود اینقدر دلتنگیش نوازش شده بود و خوشحالش کرده بود که تا شب برای لیندا چندین بار پیام تشکر می فرستاد و لیندا هم برای من میفرستاد

    به لیندا گفته بود من باید ،برای این دوستت بابت این کارش یه کاری حتما انجام بدم .... خیلی حال خوب به من و خانواده ام تزریق کرده و برام کارش ارزشمنده

    یعنی این فضا باورتون نمیشه که چقدر به خودم چسبید و حال دل خودم شاد کرد .....

    به لیندا گفتم به دوست بگو مریم میگه نمیخواد خودش را معذب کنه کاری لازم نیست بکنه چون من تمام مراحل را با جان دل و بی توقع انجام دادم همین که این حس جاری شده انگار برای من دنیاست و من هم پا به پای شما تو این شادی شریک شدم و لذتش بردم .

    تجربه حس این مدل شادی ها را برای ادم های اهلش آرزو میکنم ... معنای زندگی را میشه داخلش لمس کرد .🙏🙏

    نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 18:30 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • فریبا ، گل زیبا دوست قشنگم دیروز صبح آمد پیشم چند ساعت باهم بودیم .. چقدر دلتنگ هم بودیم
    یه عالمه نقشه برای دونفره های شب نشینی از ترکیه نقشه کشیدم

    شب قبل پیام داد گفت یا صبحانه ، یا ناهار بیرون بریم یه جایی وسط ما و شما قرار بگذاریم اونها شرق ما غرب
    در جریان جراحی اخیر لثه ام نبود ...
    بهش پیام دادم گفتم فریبا جونم بیرون نمیتونم چون جراحی لثه کردم برای بیرون رفتن خیلی آمادگی ندارم
    گفت پس من میام پیشت ... دیگه نمیشه همو نبینیم خیلی طولانی شد

    گفتم تو بیای که عالی میشه .. فقط من ساعت نه تا نیم برای آمپول پنی سلینم میرم درمانگاه بقیه ساعات هستم

    ( با خود گفتم اگر درگیر ادامه چکاپهام بشم ممکنه مشکلاتی باشه باز بین دیدارمون وقفه بیفته ...
    درسته باب دلم سرحال نیستم ولی دیدن رفیق خوب میتونه زمستونت بهار کنه .. مخصوصا رفیقی که باهاش راحتی هی نمیخوای خودت توضیح بدی که سوتفاهم نشه )

    از لحظه ایی که یواش یواش میز پذیرایی ووتنقلاتمون چیدم یه انرژی خوب ، یه انتظار شیرین را در خودم احساس کردم ... چقدر مشغله ها باعث شده بود تکرار حس این لحظه ها به تاخیر بیفته

    مراقب باشیم این دلخوشی های ناب از خودمون دور نکنیم .. این لذت حق همه ماست...

    فریبا جانم آمد ... کلی همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم انگار جان گرفتم
    زمان تند تند میگذشت و حرفهامون مثل همیشه تمام نشدنی

    این وسط یکی از مراجعانم تماس گفت : برای اولین بار تو کل تجربه کاریم وقت جلسه را تو اون تایم فراموش کرده بود با دیدن اسمش روی گوشیم یهو یادم افتاد این عزیز در این تایم مشاوره داشته .

    زدم توی سرم وایییی فریبا ... خاک تو مخم ، حواسم نبود اینجوری شده
    گفت چهل و پنج دقیقه است برو مشاوره ات انجام بده
    خلاصه مشاوره ام ، با صبوری فریبا به خوبی انجام شد.
    بعد مشاوره گل گفتن هامون را آغاز کردیم
    کادوی تولدم یه کت سنتی خیلی خوشکل از صنایع دستی اصفهان برام گرفته بود .با یه جعبه شیرینی فوق العاده خوش مزه ، من هم که سوغاتی های که براش اورده بودم را بهش دادم
    این چهار ساعت کنارهم بودیم برامون اندازه پنج دقیقه بود ... حالا آسوده تر بشم تو فرصتی که هستم دیدار های مکرر باهم هماهنگ میکنیم

    امروز از صبح زود درگیر انجام آزمایش سونوگرافی شکم و لگنم شدم به سختی نوبت یه پزشک خیلی خوب را بین مریض حسن برام زحمت کشید گرفت

    سونوم انجام شد چون آزمایشم برده بودم دکتر گفت
    آنزیم های کبدت بالاست
    اما از نظر من با سونوگرافی تمام ارگانهای شکمت ، کبد ، صفرا ، کلیه ، طحال طبیعی و بدون مشکل هست

    گفت یک ماه دیگه این آزمایش دوباره انجام بده

    خیلی تعجب میکرد بهش گفتم در گذشته صفرام با چند تا سونوگرافی تشخیص سنگ داده بودند و بعد چند وقت دیگه سنگ ها نبود .. میگفت اتفاق خیلی نادر هست سنگ صفرا خودش دفع نمیشه ... الان هیج سنگی نداره

    خدا را شکر جواب سونو خوب بود اما حالا باید علت این کهیر ها را پیگیر بشم و شاید بررسی های دقیق تری پزشکان تجویز کنند چون دیگه تمام پوستم از این وضعیت اذیت شده

    موقع برگشت از سونوگرافی در راه تهران به کرج بودیم فریبا پیگیر نتیجه سونوم شد خلاصه در حال خوش و بش بودیم
    حسن با لبخند نگاهم کرد گفت سلام برسون واقعا این دوستهایی خوب نعمت بزرگ زندگی هستند ...
    گفتم همینطوره حسن جان
    از صبح که تا گوشیم باز کردم ویس های نغمه را تو ماشین گوش کردم ... کلی محبت و دلگرمی
    یه مقدار که رفتیم جلوتر لیندا زنگ زد داشت میرفت سر کار ، اون هم یه عالمه مهربونی بهم رد و بدل کردیم

    در اخر هم که با فریبا صحبت کردیم

    حسن گفت مریم ببین اینها واقعا گنجند ، مهربون ، بی آزار ، بی کلک ، خوبی که برای خودشون میخوان برای تو میخوان ، دلواپستند ، دوست دارند همیشه خوب باشی البته که تو هم برای اونها همین چیزها را میخوای .

    گفتم حسن اینها که تنها نیستند هنوز چندتا گنج دیگه دارم یکی یکی اسمهاشون اوردم و یادشون کردم
    من حتی توی فضای مجازی، مخاطبهای وبلاگم دوستان ندیده و با محبتی دارم که یه وقت دیر کامنت میگذارند دلتنگشون میشم ...

    دست انداخت دور گردنم خم شد سرم بوسید گفت عزیزم با وجود این همه دارایی و قشنگی ها نباید اجازه بدیم مگس های مزاحم اوقاتمون خراب کنند

    یه بخش از رابطمون را که خیلی دوست دارم و بهش افتخار میکنم اینه که نمیگذاریم هیچ عامل یا اتفاق بیرونی از صمیمیت و محبتون کم کنه همیشه بهم یاداور میشیم دیواره این اتحاد تا خودمون نخوایم به دست هیچ بشری قابل تخریب نیست. اتفاقا وقتی یه تنش بیرونی به وجود میاد بیشتر دستهای میگیریم ،بیشتر از قبل همدیگر را بغل میکنیم چون میدونیم وفاداری که بینمون ریشه داده هیچ کسی دیگه نمیتونه آن را در زندگی با آن کیفیت بهمون بده ، پس باید ازش حفاظت کنیم .. بهم یادوار میشم که هیچ چیز و هیچ اتفاقی نباید عشق رابطمون را کاهش بده... آن آدم میخواد هرکسی باشه .

    در باب داشتن دوستان خوب حسن گفت یه روز سر کار تو جمع دوستان قدیمی و صمیمی بودم که خوبیشون و رفاقتشون بهم ثابت شده است من گفتم اگر از اول نیومده بودم تهران من شاید توی اهواز میتونستم با توجه به آشنایی محیطم فلان کارها را اونجا انجام بدم .
    بعد گفت یکی از این دوستان خیلی دلی یهو گفت نه اصلا این حرف نزنی ها
    گفتم چرا ؟
    ما اگر تو نیومده بودی تهران با یه دوست و رفیق خوبی مثل تو آشنا نمیشدیم
    حسن گفت چون خیلی دلی و یهویی گفت خیلی حس خوبی بهم داد ....
    گفت وقتی تلاششون برای سهولت و گشایش کارهام میبینم ، همدلیشون تو روزهای سخت .. به خودم میگم
    قرار بوده اینها باشند که جای خالی نداشته ها و تلخی هام پر کنند

    توصیه من اینه که به جای که تمرکزتون بگذارید روی آزار حتی نزدیکترین آدمهای زندگیتون ... آنها را رها کنید به حال خودشون بگذارید . روی لطف ها و محبت های دیگری دقت کنید که به سمتتون میاد ... وقتی ادم داشته هاش را با چشم باز میبنه و درک میکنه ، عزت نفسش سالم میمونه







    نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:56 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • #مریم_نوشت:بعضی هاتون میشناسیدش کاملیاست، دوست و رفیق همرزم و همدردم .. که نوری از معجزه است که بیش از هفده ساله ، تمام معادلات پزشکی را با مقاومتش برای زندگی بهم زده ...‌همه پزشکان ایران و خارج با توجه به پیشرفت بیماریش گفتند نهایت دوماه بیشتر زنده نخواهد بود الان هفده سال از آن پیش بینی گذشته
    سرطان هیچ وقت از بدنش پاک نشد و این سالها به نفع زندگی رنج بسیار برد ولی ادامه داد... واقعا مثل چراغی نورانی در سیاهی مطلق زندگی

    امروز صبح عکس زیبای بدون فیلتر و آرایشش را برام فرستاده و نوشته، طبق معمول رفیق، عکس قبل رفتن به اتاق جراحی( بعد این دوتا شکلک گذاشته 🤪🙈)

    من : کامی کجایی؟ ایرانی ؟ این دفعه چه جراحی دیگه ؟ کدوم بیمارستانی ؟

    کامی : آمدم ایران ، جراحی روده بزرگه ، توده موجب انسدادش شده
    مریم تو چطوری خوبی ؟

    من : من هم چند روزه به شدت سمت جراحی اولم سیگموئیدم درد میکنه ..خلاصه درگیرش هستم فعلا دارم باهاش راه میام با مسکن و بستن و .. از رو نره مجبورم اقدامات دیگه ایی انجام بدم ‌...

    وای کاملیا کاش جراحی باز نباشه ... اذیت میشی 🥺

    کامی : نه جراحی کاملا بازه... اینجا کادر درمان آمد گزارش بگیره گفت قبل جراحی سیگار کشیدی ؟ سابقه جراحی هم داشتی ؟
    گفتم اره سیگار کشیدم ... جای نگرانی نیست بیشتر از کادر درمان تو اتاق های عملتون رفتم

    من : با شوخی بهش میگم : چقدر ما درب و داغونیم کاملیا همه جامون زنگ زده و خراب شده
    طلب خیر را برات مدام اعلام میکنم ...

    (میخنده )
    کامی کسی باهات هست؟ ... ( خانواده اش ایران نیستند )
    کامی : دوتا از دوستام( رهی ، الیکا) هستند ..

    مریم امدم بیرون خبرت میکنم ...

    من : کاملیا حتما حتما منتظرتم عزیزم برگردی من بغض کردم دارم گریه میکنم اما قول میدم گریه ام زود جمع کنم دختر خوبی باشم که اخرش با نتیجه خوب از اتاق عمل بیای بیرون و اینو به من جایزه بدی .. بهم قول بده

    کامی :گریه نکن من و تو که زیاد عادت داریم به این حال قبل عمل

    کامی :راستی از جهان ( یه همدرد دیگمون ) خبر داری؟

    من : روز زن برام تبریک فرستاد حالش خوب بود

    کامی : بهش پیام بده بگو کاملیا روی واتساپ ترکش الان فعاله شمارهات تو این گوشیش نداره بهش پیام بده ....

    من : حتما همین الان بهش میگم

    کامی :رفیق مراقب خودت باش کلی عاشقتم 💕

    من : من هم خیلی دوستتت دارم کاملیا دوستم زود برگردی بغلم ❣

    فوری به جهان پیام دادم : جهان هستی کجایی ؟ زود تا کامی نرفته اتاق عمل بهش پیام بده سراغت میگرفت

    جهان : حتما همین الان بهش پیام میدم .. و میرم پیشش نگران نباش

    ( و اینجوری ما زنجیره رفیق های همدردها به وقت بغض و دلتنگی همدیگر را ساپورت میکنیم و در حساس ترین لحظه ها به هم پناه میاریم چون معتقدیم هیچ کس اندازه خودمون نمیتونه این درد را درک کنه و از همه مهمتر ما همیشه حوصله هم را داریم و پذیرای هم بی قضاوت هستیم و نگران نیستم کسی حس کنه اول صبح با بازگو کردن عکس و دردمون بهش به قول خودشون انرژی منفی دادیم ... یا روز قشنگش را خراب کردیم ...‌‌ )

    لطفا برای رفیق صبورم کاملیا طلب خیر را اعلام کنید.+1

    پی نوشت : پست امروز اینستام با تصویر بود که دلنوشته اش را به دلیل اهمیتش اینجا هم به اشتراک میگذارم

    نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 13:37 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دیشب نیمه شب در بی خوابی مطلقم از نگرانی بابت شرایط سختی که باربد در آن بود مگه میشد بخوابم ؟ داخل آشوبگری ها دلم به باربد پیام دادم مطلع بشم در چه وضعیتی هست؟
    نمیخواستم تماس صوتی بگیرم که صدای زنگم مزاحمش بشه
    در نهایت براش نوشتم پسرم هر زمانی که بود پیام من را دیدی منتظر تماست هستم
    شش و نیم صبح باهام تماس تصویری گرفت ... با اولین زنگ چون منتظرش بودم فوری برداشتم ...
    بهش گفتم مامان آرام و قرار برات ندارم جات روی این صندلی فلزی ها راحت نیست ؟ تمام جانم برات درد میکنه
    گفت مامی خواهش میکنم نگران نباش من دیشب خوابیدم
    من : بگو جون مامان خوابیدم ؟ اخه چطوری میشه آنجا خوابید صبور من

    باربد : خوابیدم دیگه به شیوه خودم نمیخیز و سرم خم کرده
    ... الان دارم آماده میشم که تکلیف ها ی زبانم و لپ تابم برای کلاس زبان سه ساعته آنلاینم حاضر کنم
    باربدعزیزم با تمام وجودمون من و پدرت بهت افتخار میکنیم که بی نهایت شکیبا ، با انگیزه ، پنجاه ساعت بردباری و انتظار را روی صندلی های فلزی فرودگاه ارمنستان با امکانات خیلی محدودش تا پرواز بعدیت بیشترش را پشت سر گذاشتی و کمر پیچ سخت ساعت های انتظار را شکوندی برای هشت و نیم صبح فردا که برسی خونه ،خودت و همه ی خستگی هات با تمام وجودم آغوشم بکشم ثانیه ها را میشارم .
    (سفر باربد اورژانسی و اجباری بود امکان رزرو کردن جاهای امنی که مدنظرنون بود با پیگیری و تلاش خودم و دوستانم میسر نشد چون همه جا پر بود و خود باربد احساس بهتری داشت این زمان را در فرودگاه سپری کنه )

    باربد خوبم : تو با پذیرش و مقاومتت با این تجربه ارزشمندت به من درس های زیاد دادی ..
    من ازت آموختم که
    چقدر امید و هدف داشتن به آدم قدرت میده که از پس پشت سر گذاشتن کارهای که فکرش را هم نمیکنه بی گلایه و جسورانه بربیاد .....
    تو به من حس خوب اینو دادی که چقدر زندگیت را دوست داری و مسئولیتش را با دادن هزینه هایی که باید براش پرداخت کنی پذیرفتی

    تو با این سفر بسیار سخت و پرچالشت توانایی های و لیاقت هات به من بیش از قبل ثابت کردی و نشون دادی که چقدر برای استقلال دنیای بزرگسالی آماده هستی .. من تمام بوسه هام را قدم به قدم فرش مسیرت میکنم که تو به آنچه باهاش خوشحالی و آرزوش داری برسی ❤

    باربدم هر بار ، هر ساعت در هر شرایطی که بودی من از ترکیه و پدرت از ایران باهات در ارمنستان تماس تصویری گرفتیم نه تنها به رومون لبخند زدی و نشون دادی حالت خوبه بلکه ما را هم دلداری دادی و بهمون گفتی تحمل کنید و اروم باشید بالاخره زمان میگذره تمام میشه و با کوچک نشان دادن زمان طاقت بی تاب ما را ساکت کردی ..❤

    سخاوتمندانه از من خواستی که مراقب بی قرارهای پدرت بیشتر باشم و درکش کنم گفتی چون من از پیش تو سفرم رفتم و پیش تو برمیگردم اما بابا چون از من دوره بهش بیشتر سخت میگذره و نمیخواد استرسش به من منتقل کنه به تو ممکنه ابراز کنه هوای بابا را داشته باش 🥺

    باربد جان من و بابا لحظه به لحظه هر کدام در نقطه ایی که بودیم با ذهن و قلبمون همراهت بودیم سختی هاش پای تو بود اما اگر تو این چهار روز خوب نخوابیدی ما هم نخوابیدم ، با بی حوصلگی هات ما هم بی حوصله بودیم
    اگر درست غذا نخوردی و استراحت نکردی ما هم همین حال داشتیم ...
    مطمئنم یک روز ،یه شکوفه خیلی خیلی زیبا از میان این خستگی ها و ناملایمت های زندگی به خاطر تلاش ها و بردباری هات جوانه میزنه و من و بابا با دیدن جوانه ات ،جز حال خوب تو طلب دیگه ایی از زندگی نخواهیم داشت .

    باربدم همیشه بهت گفتم ،موفقیت زندگی هر آدمی فقط دانشگاه رفتن و مدرک گرفتن نیست به نظر من از دانشگاه ، خیلی مهمتر از پس بر آمدن چالش هاش و سیلی های واقعیتی هست ،که زندگی بی هوا به مامیزنه و تمامی هم نداره

    و اینکه مثل الان تو آدم بتونه با توجه به شرایط و امکاناتی که داره با صلح و پذیریش ، مناعت طبع ، بلند نظری ، با ایستادگی مستقلانه چالش را پشت سر بگذاره حتی اگر پنجاه ساعت انتظار توی یه فرودگاه خیلی معمولی و بی امکانات باشه و باز هم لبخند بزنه ..... ما هوارتا ، بهت افتخار میکنم ....


    از خاله های باربدم دوستان خوبم (خاله نغمه ، خاله آلا ، خاله لیندا ، خاله فریبا ) عمه عشرت و عمه عفت هر لحظه بابت پیگیری وضعیت باربد با من مکرر تماس مستقیم داشتند کمال تشکر و قدردانی را دارم بدونید بودنتون دلگرمی بزرگی برای تاب آوری من بود .) و همتون گفتید نتونستید راحت بخوابید و هر لحظه دلتون با، باربد بوده🥺
    و ما چقدر خوشبختیم که شما را در کنار خودمون داریم
    و همچنین موجب امتنان و تشکر از تمام عزیزانی که با پیام، لطف خودشون را از این بابت به ما رسوندن .... باشد که درخوشی هاتون با مهربانی جبران کنیم ❤

    نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 15:31 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • اول هفته گذشته پدر دوستم لیندا ، از درد و رنج سرطان آسمونی شد ....😭🖤 +2


    من پدر لیندا را از نزدیک ندیده بودم و تمام اندوه و غمی که من دچارش شدم برای خود لیندا بود .


    تو این یک سال که پدرش درگیر بود نهایت تلاشم کردم که هر راهی که تجربه کردم و میدونستم بهشون کمک میکنه را راهنمایش کنم .


    در این مدت بیش از بیش با لیندا روابطم بیشتر شده بود از هلند هر روز که سر کار میرفت باهام در مسیر رفتن سر کارش و حتی گاهی مسیر برگشتش باهام حرف میزدیم
    در کل به عنوان یکی از نزدیکترین و صمیمی ترین دوستان فهیم که من باهاش کلی حس خوب و آرامش دارم در دایره افراد نزدیکم محسوب میشه


    هم کیفیت رابطه داریم و هم کمیت رابطه
    طوری که احساس میکنیم واقعا برای هم مثل خانواده نزدیک هستیم


    آن هم سختی های که من این مدت داشتم را با شناختی که ازش دارم، درک و احساس میکرد برای شخصیت حمایتگر و حامی که داره بیشتر هوام داشت . و میفهمیدم چقدر غیر مستقیم میخواد کاری کنه من تاب اوریم بیشتر بشه


    شباهت های شخصیتی ما دوتا خیلی زیاد بهم شبیه هست با وجود اینکه لیندا حدود هفت سالی از من بزرگتر هست اما هر دو درک متقابل خوبی از زندگی و دیدگاهامون باهم داریم و این مسئله به جریان صمیمیت ما کمک کرده


    واقعا رفیق خوب و اصیل سرمایه بزرگی است که من خدا را شکر میکنم که خداوند ادمهای خوب را در این مورد سر راه من گذاشته.

    خلاصه پدر لیندا درگیر بیماری سرطان بود و لیندا و خواهرش مریم برای درمان و مراقبت از پدر سنگ تمام گذاشتند تمام شیمی درمانی های پدر را مریم و لیندا بر اساس شرایطشون سوا سوا به ایران سفر کردند که پدر تنها نباشه . حتی از را ه دور مدیریت بسیار خوبی از تیم درمانی پدر انجام میدادند


    همه چیز بهتر شده بود قرار بود پدر به هلند بره و به بچه هاش سر بزنه حتی بلیط هم براش گرفته بودند با وجود پنج بار سفر به هلند ، اما این سری بهش ویزا ندادن
    لیندا و خانواده اش خیلی برای ندادن ویزا از آفیسر پرونده عجیب بود

    میخواستند برای اعتراض وکیل بگیرند که متوجه شدند بیماری پدر عود زیادی کرده
    و دکترها گفتند چقدر خوب شد بهش ویزا ندادند و سفر متحمل دردسرهای فراوانی میشد و حکمت این ویزا نشدنه براشون باز شد
    در هر حال کمتر از دوماه ، بعد از عود بیماری، پدر نتونست طاقت بیاره و آسمونی شد😔💔🖤


    لیندا به ایران رسید و بعد رسیدن لیندا فرداش باباش پر کشید ....
    با وجود اینکه دکترها گفته بودند سه تا شش ماه ممکنه تایم داشته باشه
    اما من خوب میدونم اون چقدر درد غیر قابل وصف میکشیده و هیچ آدمی دلش نمیخواد افت و ناتوانیش را در حد خیلی زیاد تجربه کنه به هر حال از تمام این دردها رها شد


    لیندا هم اینو میدونم میدونست ولی به هرحال تجربه سوگ و فقدان پدر براش دردناک بود
    تا لحظه آخر که سوار هواپیما برای رفتن به ایران بشه ،توی فرودگاه با من حرف زد و کلی برنامه برای آسودگی و آرامش پدر و هم مادریش زری خانم چیده بود


    بهم گفت چقدر دلش میخواسته من هم ایران باشم و نه فقط در دیرارها و قرارها همدیگر را میدیدم بلکه من میرفتم کنارش و تمام مدت باهم میبودم
    گفت میدونستم شونه هات و بودنت به من قوت قلب میده
    بعد گفت البته توقع من هم زیاده حسن آقا میخواست زنش کنارش باشه من تو را کجا میبردم


    بهش گفتم لیندا شک نکن اگر خودت بابت این موضوع معذوریت نداشتی و میخواستی من و حسن هم مشکلی نداشتیم مگه تو قراره در زندگی چند بار این شرایط تجربه کنی حتما کنارت میومدم و دستهات تا آخرین لحظه رها نمیکردم

    جالب اینجا که روز قبل یکی از من پرسید در حال و حاضر چی حالت خوب گفته بودم اینکه تو یه فضای سوا سوا ساعتهای طولاتی بدون مانع و مزاحم با لیندا و فریبا باشم و یه دل سیر کنار هم باشیم

    بهش گفتم تو که در جریان این حرف من نبودی ولی خواست قلبی من هم همین بوده ذهن ها و دلهامون باهم لینک شده .
    الان هم مطمئن باش جسمم کنارت نیست اما با قلبم و ذهنم لحظه به لحظه با تو هستم اصلا مطمئن باش من در تو غرقم


    و همونطور که بارها بهت گفتم من حضورم نیست اما حسن اونجا هست هر لحظه کاری و همراهی نیاز بود باهاش تماس بگیر اون خودش اعلام آمادگی کامل کرده حتی گوشی موبایلش گفته به خاطر لیندا خانم سایلنت نمیکنم .برو به سلامت رفیق ناب و قشنگم ❤

    هرچه ان شب تا فرداش در واتساپ نگاه کردم آنلاین نشد که متوجه خبر رسیدنش بشم گفتم حتما فیلتر شکن یا نت مناسب نداشته


    فرداش غروب مینا دوستش بهم توی تلگرام پیام داد گفت لیندا گفته این شماره ایرانم هست و به مریم اطلاع بدین بابام آسمونی شده

    شب تولد باربد بود حالم خیلی دگرگون شد ....
    برای لیندا با دست لرزون به شماره ایرانش پیام گذاشتم و ابراز همدلی کردم
    حالش اینقدر بد بود که فقط سین زد و جوابی نداد

    بعد اخر شب لیندا اینقدر مهربون و بامعرفت تو اون حالش برام نوشت میدونم امشب تولد باربد هست تولدش مبارک باشه یه کادوی خوب باربد از من داره

    با پیامش تو این شرایط بیشتر دلم زیر رو شد
    به حسن زنگ زدم براش گفتم چه اتفاقی افتاده گفتم هم به لیندا زنگ بزن باهاش همدلی کن هم نگو که کار اگر داری به من بگو ... بهش بگو میدونم قطعا کارهست و نیاز به همکاری هست خودت یا کسی داره شرایط مدیریت میکنه به من لوکیشن و انجام و آن کاری که لازمه را بگه که من برم انجام بدن


    که لیندا همون موقع یک کار داشته به حسن گفته بود حسن گفته بود که این را براش انجام میده و هماهنگ میکنه


    خودم هم به مینا دوست لیندا پیام صوتی دادم گفتم تو کنار لیندا هستی میدونی چه کارهایی هست ممکنه لیندا رودربایستی کنه لطفا شماره حسن را که شما داری اگر کاری هست تو به حسن اطلاع بده که انجام بشه که لیندا احساس تنهایی نکنه
    گفت حتما به حسن آقا کاری یا هماهنگی بود خبر میدم.

    اعلامیه پدرش فردا برام ارسال کرد و من برای حسن فرستادم به حسن گفتم یه خواهش ازت دارم کار را تعطیل کن به نمایندگی من روز تشیع کنار دوستم باش
    تادل من هم اروم بگیره ... گفتم فرداش هم مسجد داره باز برنامه هات آف کن میدونم آدرسش خیلی دور و خارج تهران هست اما اون هم برو نگذار دوستم احساس غریبی کنه گفتم میدونی برای من فرا تر از دوست بوده یه خواهره... خواهرم تنها نگذار
    گفت باشه هماهنگ میکنم هر دوتاش میرم خیالت راحت باشه ....


    خلاصه دوشنبه یعنی من با یه حال سنگینی از خواب بلند شدم همونجا سر موتکام کلی اشک ریختم اگر حالم از لیندا بدتر نبود قطعا بهتر نبود ....


    و باز براش پیام و احساسم نوشتم که هر زمان تونست بخونه هنوز ما باهم مستقیم حرف نزدیم ترجیح میدم بگذارم وقتی برگشت هلند باهم حرف بزنیم چون الان تماس زیاد داره مشغله اش زیاده فرصت صحبت برای ما هست

    از اینور هم به فریبا دوستم فوت پدر لیندا را اطلاع دادم من در مورد فریبا با لیندا صحبت کرده بودم و در مورد فریبا هم با لیندا صحبت کرده بودم اینها هر دو گفته بودند دوست دارند از نزدیک همدیگر را ببینند خلاصه پارسال که من ایران بودم لیندا منو و مینا دوستش رارستوران دعوت کرد گفت از طرف من فریبا را هم دعوت کن بیاد باهم باشیم و همدیگر را ببینیم
    خلاصه باهم دوستیش را از آنجا آغار کردند
    دیگه فریبا هم گفت من مسجد میرم که کنار لیندا باشم و زحمت کشید رفت
    خودم دلگرم شدم که از راه دور در بضاعت و محدودیتم تونستم یه کار هرچند کوچیک جهت تسلی دوستم انجام بدم


    حسن که از مراسم تشیع برگشت هرکاری لیندا کرده بود باهاشون رستوران نرفته بود... گفت مریم دیگه باید برمیگشتم کار داشتم .ولی تا اخر تشیع بود بودم حتی اولین نفر رسیدم . گفتم اون دیگه مانعی نیست اشکال نداره


    حال و احوال لیندا را ازش پیگیر شدم گفت نگران نباش ادم تو دست و بالشون انگار زیاد بود
    گفتم ولی تو به سهم خودت بهش باز میگفتی کار داره بهت بگه من کار ندارم یه میلیون ادم کنارش باشه من سهم حضور و بودن خودم را باید انجام بدم ...

    گفت من بهش گفتم

    هر دردی و هر سوگی بالاخره به پذیرش میرسه و ادم اروم میشه اما ادمهایی که اون لحظه کنار ادم بودند و یا نبودند تو یاد فرد درد کشیده میمونه ... میدونید همیشه گفتم کافیه ادم دلش به این باشه که بخواد در حق کسی لطف و محبت کنه راهش و پیدا میکنه با اوج محدودیت ها یه حرکتی میزنه اما اگر کسی با بهانه برای شما کاری نکرد بدونید غیرت همراهی نداشته و نخواسته کاری براتون کنه این بهانه برای از سر باز کردنه... و شما هم بهتره برای اعصاب و آرامش خودتون از کسی توقعی نداشته باشید چون ما طلبکار بقیه نیستیم .



    (خونواده فقط به DNA و این چیزا نیست
    کسی که بی قید و شرط دوسِت داشته باشه خونوادته…)



    نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 14:44 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دیروز یه تیکه کوچیک از پوست کف دست راستم عمیق کنده شد خیلی جاش سوزش داره
    به خاطر استفاده زیاد بابت کار کردن این تیکه گوشه کف دستم پوستش کلفت و برامده شده بود، اتفاقی به جایی گیر کرد ، دلتون بدحال نشه ناجور کنده شد
    خیلی فکر کردم چیکار کنم که به جایی نخوره بیشتر درد نگیره ، دیدم بدجاست نمیشه بهش چسب بزنم و از دستم استفاده نکنم . تنها راه صبر کردن و سازش هست تا خوب بشه .
    خلاصه الان به هرچی میخوره تا مغزم درد میگیره

    امروز صبح دیدم یه کوچولو درد و سوزشش و التهابش از دیروز کمتره ....

    ‌‌

    از طرفی دیروز یکی از دوستان نزدیکم ، در خارج کشور با دو تا بچه بعد از چند ماه کشمکش و تنش و چهارده سال زندگی از همسرش شرعی و قانونی جدا شد

    خیلی باهم اختلاف و مسئله داشتند زندگیشون حریم و حرمتی دیگه نمونده بود نه درست میتونستند زندگی کنند نه جرات جدا شدن را داشتند تا چند ماه پیش یه سفر به ایران داشتند اتفاقاتی را دوستم آنجا تجربه کرد که عزمش برای جدایی جزم و کرد و تا رسید پیگیر کارهای جدایش شد بیست روز بعد هم که شوهرش از ایران به کشور رسید دید که اجازه ورود به خونه اش را نداره و دوستم برای جدایی به طور قانونی اقدام کرده و ازش شکایت کرده

    خلاصه بعضی ها زبان محبت و دلجویی را بلد نیستند از طرفی همیشه طرف مقابل را مقصر میدونند و سهم خودشون از به وجود آمدن مشکلات نادیده میگیرند
    همسرش زیاد برای مانع شدن از جدایی تلاش کرد اما نه به زبان جبران و مهربانی ، بلکه با زبان تحقیر و تهدید و ...

    ‌خلاصه راهشون از هم سوا کردند که بیشتر از این به خودشون و بچه ها لطمه نزنتد

    در این مدت که دوستم پیگیر کارهای طلاق بود از واسطه ها میشنید هر سری حرفهای که همسرش گفته از اینکه ،بمیرم طلاق نمیدم ال میکنم بل میکنم یه روز هم میگفت تمامش میکنم
    بعد دوستم با ناراحتی هر بار به من زنگ میزد میگفت من توان این همه تنش ندارم دوست دارم زود تموم بشه شرش کم بشه ولی میدونم این حالا حالاها برای آزار دادن من هم شده کشش میده
    حداقل یک سالی من را بالا و پایین میکنه جونم درمیاره تا بره
    خلاصه کاملا مصمم بود و حتی روز قبل ازش پرسیدم
    که تو درونت درصدی هم هست که دلت بخواد بهش فرصت بدی ؟


    گفت اصلا


    گفتم این سوال من نمیپرسم که بهش فرصت بدی یا ندی چون اون قسمت تصمیمش کاملا با تو هست میخوام از حال دلت باخبر بشم


    پس یادت باشه این تو هستی که باید برای این مسئله مطمئن باشی

    مبادا مثلا نگران سرزنش اطرافیان باشی که فردا بگن تو همش وقت ما را برای دردسرهای زندگیت گرفتی اخرش هم به شوهرت برگشتی
    یه سر سوزن به خاطر این حرفها برای زندگیت تصمیم نگیر حرف اطرافیان مهم نیست
    ولی اگر خواستی هم فرصت بدی یادت نره داری به چه کسی فرصت میدی ؟
    میخوام بگم در هر دو صورت انتخاب ، درد و بار مسئولیتش روی دوش خودته نه افکار و ذهنیت مردم

    گفت مریمی فقط میخوام هر چه زودتر تموم بشه

    در کمال ناباوری دوستم ، دیروز اولین جلسه دادگاهشون بود و همسر تهدید کن که همش میگفت اعدامم کنند طلاق نمیدم تا زجرش بدم ، امد مثل اب خوردن برگه طلاقش امضا کرد و، وکالت هم داد که به صورت شرعی هم طلاقشون جاری بشه

    خلاصه دوستم با گریه زیاد و حال خیلی بد باهام ، تماس گرفت که فکر نمیکردم بخواد اینقدر زود طلاق بده حالم اینقدر بد ،دارم میمیرم
    فکر نمیکردم وقتی طلاق بده حالم این همه بد بشه
    من دیونه شدم‌... دلم براش تنگ شده دوست دارم بیاد بغلم کنه

    من فقط بهش گوش کردم تا هر آنچه که احساس میکنه را بتونه بگه چون میدونم ادمها تو این شرایط احساسات متناقض دارند و با خاطر همین احساسات خیلی توسط اطرافیان، قضاوت و سرزنش میشن و درک نمیشن

    به هر حال ادم خیلی وقتها، به هر آنچه که فکر میکنه با زمانی که با اون حادثه به طور واقعی روبه رو میشه ممکنه واکنشش متفاوت باشه

    مخصوصا در شرایط های اینگونه ادم که از دست دادن را تجربه میکنه یه پرده میفته روی دلایل تصمیمش و ترس هاش از آینده پشتش را میلرزونه و احساسات متفاوت و متعارضی را تجربه میکنه

    خلاصه خیلی گریه کرد بیشتر با گوش کردن و فضای باز بدون خجالت برای بیان احساساتش اورمش کردم
    تا بتونه بخوابه چون صبح هم باید برای یک امضا دیگر مراجع میکرد
    بهش گفتم این حال تو طبیعی است و چیری نیست که از احساسات شرمنده بشی
    اما در کنار سوگواری و دلتنگی هات ، یه یادی هم گاهی از دلایلت برای این کار بکن خشونت ها و کبودی هایی که بارها روی بدنت ایجاد کرد تحقیر هایی که دائم در موردت انجام میداد خیانت هایی که تو روابطتون انجام داد و هر سری ازش عبور کردی و لی باز تکرار کرد ... بدتر از اینها تمام اتفاقات خصوصی زندگیت را دائم برای خانواده و دوستان پشت سرت میگفت


    ببین ایا نقطه امن و درستی با این ادم میتونستی داشته باشی ؟

    میدونستم امروز صبح با حال وحشتناک سنگین بیدار خواهد شد چون ادم تو این شرایط معمولا تو مرحله انکار و خشم خواهد بود

    حوالی ظهر تماس گرفت ، گفت رفتم امضا کردم ولی یه اشتباه بسیار بزرگی هم کردم اون لحظه دچار یه حالی شدم کلی گریه کردم بهش گفتم بیا به خاطر بچه هامون یک بار دیگه بهم فرصت بدیم
    آن هم گفت اصلا دیگه فایده نداره
    ناراحتم خودم کوچیک کردم اونو خیلی بی رحم و بی تفاوت دیدمش

    مریم چیکار کنم بتونم از این درد خلاص بشم ؟ خیلی فشار رومه

    یهو سوزش دستم توجهم به خودش جلب کرد همون لحظه پیامی از این زخم دستم به ذهنم رسید

    بهش گفتم دوستم راستش متاسفم خیلی ناراحتم برای حالت میفهمم دردت زیاده اما هیچ راهی نداره که آنی از این درد رها بشی هر راهی را الان برای خلاصی از این درد انتخاب کنی ممکنه تو را یک جور دیگه به دردسر بندازه
    چاره بعضی از دردها فقط زمان هست و بس ، تا درد به مرور، یواش یواش التیام پیدا کنه


    مثل زخم دست من که دیروز اتفاق افتاده و اون پوست کلفت و آسیب دیده از ته کنده شد
    من باید درد بکشم هر روز کمی کمتر از روز قبل تا به مرور خوب بشه وخودش اون قسمت دستم ترمیم کنه

    تو هم باید با این احساسات دردناکت روبه رو بشی ببینیشون حسشون کنی متوجه بشی برای چی این هزینه داری براش پرداخت میکنی ؟
    از دردش به چیزهای اشتباه پناه نبر
    فکر نکن این دردی که الان تجربه میکنی تمام روزگارت همینه


    وقتی که ادم یه چیز زائد مثل توده از بدنش جراحی میکنه وقتی از درد جراحی فارغ شد تازه متوجه میشه خودش از چه چیز اضافی خلاص کرده

    تو شرایط روانی هم همینه ادمها بعد از اینکه برای آسیب هاشون هزینه دادند در پایان خودشون پیدا میکنند و متوجه میشند بعضی دردها برای رها شدن و پایان دادن به یک راه تلخ بیشتر از این هم ارزش داشت ادم درد بکشه

    گفتم الان بی قراری های تو برای اون شخصیت نیست برای همسری که همیشه در ذهنت دوست داشتی باشه و نبود تو سوگوار همسری هستی که دلت میخواست یک روز بهت امنیت بده و اخرش هم نداد و رفت

    گفت دقیقا دقیقا

    گفت الان ابروم میبره ، میره به همه میگه که من اخر سر التماسش کردم برگرده و اون قبول نکرده

    گفتم لطفا به همین جمله ات بشین فکر کن چقدر ناامنی داخلش است تو چقدر شایستگی تو همچین ادمی میبینی ؟ کسی که حتی نمیتونی بهش درخواستت را بگی و میترسی که بقیه را مثل همیشه خبردار کنه و به قول خودت با ابروت بازی کنه

    من موافقم از نظر شخصی شاید ابراز نمیشد مناسب تر بود اما اگر من تو شرایط تو قرار میگرفتم شاید همین رفتار تو را میکردم و حتی بیشتر خواهش میکردم برگرده پس خودت سرزنش نکن اون لحظه زندگی خودت بوده دلت خواسته اینو بگی ...


    تازه این کار یه پیام مهمی هم داره اینکه نشون میده تو تا اخرین لحظه متعهد بودی و پشتت به فرد سومی تو این زندگی گرم نبوده و بیرون آمدن از این زندگی جسارت خودت بود و الا در دقایق اخر باز به خودش نمیگفتی بیا دوباره به هم فرصت بدیم


    ( چون دوستم ادم متعهد و معتقدی هستش میدونستم این میتونه بر این حس سرزنشش التیام خوبی باشه )
    و واقعا هم موثر بود

    در کل زخم دستم باعث شد حتی برای خود من هم پیام هایی را درونم آگاه و یاداوری کنه... که یه روز بالاخره هر دردی خوب میشه مهم درس و نکته ای هست که آدم بتونه ازش بیرون بکشه که مجبور به تکرار اون تجربه و درد مجدد در زندگیش نشه .

    پی نوشت : بابت نوشتن این مطلب از دوستم کسب اجازه کردم و خودش هم میاد میخونه😊

    نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:11 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • آدمی هرآنچه که می‌دهد،
    باز پس می‌گیرد!
    پندار، گفتار و کردار انسان
    دیر یا زود با دقتی حیرت‌انگیز
    به خودِ او باز می‌گردد ...

    👤فلورانس اسکاول شین

    🛑🛑ادامه مطلب در زیر بزنید و پست رمزدار را مطالعه بفرمایید

    👇👇👇👇👇

    نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 1:13 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  • [ادامه مطلب]   []

  • زبان حال دلم را
    کسی نمی فهمد؛
    کتیبه های ترک خورده
    خواندنش سخت است.

    👤سجاد سامانی

    🛑🛑ادامه مطلب در زیر بزنید و پست رمزدار را مطالعه بفرمایید

    👇👇👇👇👇

    نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 23:37 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  • [ادامه مطلب]   []


  • بخشی از سکانس های یه روز زندگی من ، نمیدونم کدوم سکانسش توجه تو را جلب میکنه ... ولی برای من هر کدومش یه تجربه است که داخلش رشد میکنم ....

    دیروز همین که صبح چشهام تو رختخواب باز کردم ... ذهنم شردع کرد به پخش تکرار بخشی از خوابی مزخرفی که شب دیده بودم ... یه خاطرات تلخی را برام بالا اورده بود دیدن ادمی که یه زمانی حقیرترین رفتارها حسادتگونه و خودکم بینی را در یک فعالیت مشترک از خودش نسبت به من بروز داد و به حدی نمیتونست پیشرفتم را ببینه که تا جابی که میتونست مسیر را سمی و غیر قابل تحمل کرد و من چه میخواستم مهاجرت بکنم و چه نکنم ، تصمیم خودم را گرفته بودم به جای جنگیدن با این ادم کم ارزش و گرفتار راه خودم را جدا کنم
    او هر چقدر تلاش کرد که خشمی را در من تولید کنه که ابرازش برام گرون بشه حسرتش در عمق دلش گذاشتم

    ...هی تلاش کرد مانع های بزرگ‌ ایجاد کنه و من به شیوه خودم و کنترل مدیریت هیجاناتم همه را کنار زدم به آرامی فاصله گرفتم و او را با حقارتهاش رها کردم .... او باشخص من دشمنی نداشت از سابقه و شناختی که ازش پیدا کردم ابداً نمیتونست ادمی در کنار خودش موفق تر و رو به رشد ببینه و شخص مهم نبود .... هرکی را بالاتر احساس میکرد برای خراب کردنش دست به هر رفتاری پستی میزد

    واقعیت اصلا بهش در هوشیاریم فکر نمیکردم تو این حال و هوام دیگه دیدن‌ اونو در خوابم کم داشتم ، که چندش خانم دیدم ، ولی از آنجایی که میدونستم به هرحال به جای فرار بهتره یکم به پیام های ضمیر ناخودآگاهم فکر کنم
    یه چند تا نکته و تحلیل تا حدی که حوصله ام میشد برای خودم دراوردم و در نهایت مجدد تصمیم گرفتم همانگونه به هر قیمتی حاضر به ماندن در کنارش نشدم و به خاطر منفعت های مالی روان و سلامتم را ارجیحت قرار دادم الان هم مثل قبل ازش عبور کنم اجازه بدم هیجانات منفی خوابم مثل یک بادبادک در هوا رها بشه

    برای خودم یه کافه موکا درست کردم سردم بود دوباره امدم روی تختم زیر پتو مچاله شدم ....
    عطر و بخار کافی حس خوبی داشت نم نم شروع به نوشیدنش کردم دلم میخواست داغیش را توی دهنم
    حس کنم


    صفحه گوشیم باز کردم یهو به ذهنم‌ رسید به وبلاگ یکی از همدردهام برم که چند سال پیش از این دنیا گذر کرده بود سر بزنم .... صفحه اش باز کردم دیدم به اصطلاح چه خاکی روی وبلاگش نشسته ، میدونستم غیر از خودش یکی از نزریکانش پسورد وبلاگش داشت و بعد از رفتنش تا مدتی چراغ اونجا را روشن نگه داشته بود
    اما الان قاب بلاگفاش پریده و از اخرین پیامی که مخاطب در وبلاگش گذاشته بود خیلی وقت بود که میگذشت
    گفتم برم ببینم صفحه اون یکی هم بلاگی همدرد سفر کرده چه خبر ؟
    دیدم دقیقا همان بساط و روال مشترک در وبلاگ هر دو گرامی سفر کرده یکسان است .... حتی منی هم که الان بازدید کرده بودم به خاطر اون حس درونی و کنجکاویم به سراغ صفحه ها رفته بودم

    شاید دیدن این حالت یک نگاه غریب و پر از بغضی داشته باشه ... اما به نظرم پیامها و تلنگرهای مهمی داره اینکه هم اینها عزیزان کسانی بودند که بعد از رفتنشون فکر کردند زندگی سیاه و غیر قابل ادامه است دلیل بی رونقی و به خاک نشستن وبلاگها بی مهری بازماندگانشون نیست بلکه پیام اینکه هر دست دادنی هرچقدر گران و درداور باشه بالاخره صاحب دردمندش یک روز میپذیره که به روال عادی زندگی برگرده اون عزیزش فراموش نمیکنه اما حس از دست دادنش مثل اوایل تجربه سوگش روح و روانش نمیجوه ..‌ پس وقتی ادمها قدرت اینو داشتن که برای تجربه های از دست دادنهای اینگونه وسیع ، باز به جریان زندگی ادامه بدهند درسته قیاس رنج از زمین تا آسمان است اما نوید است که ما هم به عنوان انسان با ناکامی ها و از دست دادنهایی که بابت موقعیت ها و امتیازاتمون در زندگی تجربه میکنیم‌ باید بتونیم بلند بشیم به زندگی ادامه بدیم .

    و پیام بعدی که بیشتر تکرارش مخاطب شخص خودم هستم و برای خودم ارام ارام ولی با شدت تاکید تکرار میکنم ، اینه که اخر، آخرش ما تهش میشم یه یاد که هی که زمان بگذره این یاده برای اطرافیان و بازماندگانمون کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر میشه .... پس برای این فرصت کوتاه زندگی که یه جاهاش ما جز خودمان کسی دیگری را برای کمک و بلند کردنمون نداریم .
    اینقدر حرص های الکی و کیلویی نخوریم یه روز میاد همه این‌اندوه ها و دلواپسی ها مون همش تموم میشه مثل یه باد تو هوا میگذره و محو میشه

    از بازدید وبلاگی دوستان خاموش شده و پیام های که برام داشت گذر کردم
    دیدم تند تند پشت هم پیام های مژگان میاد که نوشته مریم گروه را میخونی .
    ببین چه خاکی الان تو سرم بریزم گردنم گرفته چند نفر برای تمدید اقامت اقدام کردند بهشون، ردی دادن .
    انگار اینها باز دیونه شدن دارند اقامت ها را تمدید نمیکنند .
    گفتم مژگان تو تازه درخواست تمدید اقامت دادی اگر بخوان رد کنند یا نکنند در کنترل تو نیست یکم اروم باش منتظر باش جوابت بیاد احتمالا تو بچه مدرسه ای داری ردت نکنند
    گفت نه میگن بوده با بچه مدرسه ایی رد کردن
    گفتم مژگان جان من که چند ماهه دیگه باید درخواست بدم
    اگر دارند برای همه اینجوری میکنند پس شرایط دست ما نیست میدونم سخته خودم از این بی ثباتیشون دلخورم و از چشمم افتادن
    اما من هم راستش این روزها با این خبرها دچار اضطراب شدم و روی سیستم‌روانم اثر منفی گذاشته اما تهش به خودم گفتم ، اقامت دادن بقیه راه را ادامه میدیم ، تمدید نکردن بخوام اینجوری به تلاطم و دلشوره بیفتم ترجیح میدم همین حال تو وطن خودم تجربه کنم تا اینجا تشویش داشته باشم نشد برمیگردیم دیگه اخرش اینه بابا ما که بدهکار فراری از وطن نیستم
    گفت مرسی مریم ولی من تحمل ندارم بزار از گروه لفت بدم تا تکلیفم مشخص بشه
    مژگان باز یکم اروم کردم

    رفتم تو گروه دیدم چه بساطیه اونهایی که ردی گرفتن حالشون چقدر بد هست ، اونهایی که تازه میخوان برای درخواست برند تو اوج نگرانی بودند .
    ادمهایی مثل من هم که چند ماه دیگه باید اقدام کنند یه مدل دیگه نگرانی داشتند یعنی فضا به شدت منفی و التهاب اور بود
    طوری که با دو نفرشون که خیلی حالشون ملتهب بود در خصوصی رفتم باهاشون چت کردم یه مقدار به آرامششون کمک کردم .

    تصمیم گرفتم با مامان ارشیا حال و احوال کنم ...
    تا زنگ زدم گفت چقدر دل به دل راه داره میخواستم چند دقیقه دیگه باهات تماس بگیرم
    چون عضو گروه بانوان آنتالیا نیست نخواستم بهش خبرها را بدم غیر مستقیم متوجه شدم آن هم در جریان اخبار است .

    گفتم راضیه جان چون ما خیلی زیاد شرایطمون مشابه است میخواستم ببینم به هر حال فرض بگذاریم به اینکه چند ماهه دیگه اقامت ما را هم تمدید نکنند از روز اول من هدف حضورم اینجا بیشترش باربد بوده میخوام اون لطمه نبینیه بهتره پلن های بعدی و تحقیقاتمون را اگر مایلید با هم به اشتراک بگذاریم
    خیلی استقبال کرد به هم با انتقال یه سری اطلاعات دلگرمی دادیم

    بعد گفت من اوایل پدر ارشیا ماهی دوبار میرفت و می آمد بعد خیلی خیلی برام سخت بود دیگه تصمیم گرفت بیاد پیشم بمونه و دور کاری انجام بده ؟

    گفت چند نفر هم میشناسم که همسرانشون مثل ما دوهفته ، سه هفته یک بار می آمدن و میرفتند اما چون مثل ما نمیتونستند دور کاری کنند واقعا دوام نیوردن و به ایران برگشتند یکیشون هم همکلاس عرشیا و باربد بود
    گفتم علیرضا را میگید
    گفت اره
    گفتم نمیدونستم دلیل برگشتشون این بوده ، بله واقعا خیلی دست تنها بودن سخته

    گفت بابای باربد چقدر به چقدر میاد؟
    گفتم تا الان یک بار هم نیومده ، باربد بیش از یک سال و نیم هست باباش ندیده من هم یک سفر ایران داشتم

    گفت وای شوخی میکنی خیلی سخته وای پس تو خیلی صبر و طاقتت بالاست ؟

    گفتم شما قشنگ من را در ک میکنید اثر مثبت دیدارها که جای خود دارد به هرحال وقتی همسر دو هفته یک بار ،اصلا شما بگو ماهی یک بار میاد طبیعتا یک سری همکاریها و مسئولیت ها را به عهده میگیره یک سری آسودگی ها را برای خانواده تامین میکنه
    این مدت من یعنی به اندازه یه دنیا مسئولیت و دغدغه و مسائلی که اینجا برای همه ما پیش میاد به تنهایی پشت سر گذاشتم

    اصلا مدعی قوی بودن و این حرفها را ندارم چون واقعا یه روزها هم خیلی بریدم ...و هی با نگاه کردن به باربد و تلاشی که برای روزهای بهترش در آینده فکر کردم طاقت اوردم

    گفتم نه ابنکه همسرم خودش نخواد بیاد مشغله و عذرهایی است که فعلا مصحلت میبیته که خارج کشور مسافرت شخصی نکنه چون ادم محتاط و اهل ریسکی نیست میگه اینقدر چالش متوالی پشت هم تو زندگی تجربه کردیم ترجیح میدم ریسکی نکنم که یه مسئله جدیدی ایجاد بشه و بخوایم الان تو این شرایط بابت اون هم تاوان بدیم ... و شرایط سخت را سخت تر کنیم ....

    گفت واقعا راستش من خودم بودم اصلا نمیتونستم ، اما اینکه شما با این شرایط دوام اوردی هم برام عجیبه هم تحسین برانگیزه

    گفتم ممنونم شما لطف داری ، الان من انگیزه حرکت و حس ادامه زندگیم تو مسئولیت هایی که در مورد باربد دارم خلاصه شده شاید این به من نیروی حرکت داده مضاف به اینکه میدونم خدا حتما کمکم میکنه

    دیگه خلاصه کلی از خودمون و بچه هامون حرف زدیم

    تا قطع کردم باربد رسید تازه باربد امتحانهاتترم اولش تموم شده و خوشبختانه با معدل خوبی تونست نتیجه بگیره چند روزی میره مدرسه بعد شانزده روز تعطیلی بین ترم داره که بعد ترم دومش شروع میشه
    ناهارش براش کشیدم آمدم توی اتاق خودم

    با وجود تحسین های مامان ارشیا از بابت از پس زندگی برآمدن اینجا ولی انگار بغضم سنگین تر شد
    دچار تناقض بین احساس منطقم از یک طرف آگاه به محدودیت های حضور حسن در کنار خودمون ، از طرفی ناراحتی از اینکه شاید میتونست برای بودن و حمایت تلاشی بیشتری کنه به فکر رفتم
    یهو خودش تماس گرفت از ظاهر چهره ام دید مساعد نیستم ،دلخوری هام بهش گفتم
    یکم باهم یکی به دو کردیم
    بعد با هم دلخور شدیم .

    بعد بهش گفتم میدونی چند وقته خیلی خستگی و فشار را احساس میکنم همیشه جمع و جورش کردم اما اخبار و حاشیه این مشکلات رد اقامتی ها و رفتار اینها با مهاجرها برام تنش و زدگی ایجاد کرده طبیعتاً اینها دنبال منافع کشور خودشون هستند من هم دلم نمیخواد از این راهی که امدم پوستم کنده شده بچه ام آسیبی بخوره

    حسن گفت نود درصد فشارهای که تو احساس میکنی برای این است که منابع خوب حمایتی خانوادگی نداری که دلت برای امدن به ایران و بودن کنارشون پر بکشه ، گوشی برداری دو تا جمله بتونی تو هم باهاشون‌ درد و دل کنی نه تنها نبودن تازه هر دقیقه یه بار و تنش و فشار برای تو شدن

    گفتم خواهشا این مباحث رها کن چون خیلی وقته تکلیفشون را با خودم روشن کردم الان برم سر خونه اولم بگم چرا اینها را ندارم؟ ... خب نیست دیگه نمیتونم که مجبورشون کنم من را درک کنند .

    فکر کنم به خودمون بپردازیم معقول تر است قبل تر در مورد هر دوخانواده و مسئولیت هاشون حرف زدیم تهش به ناکامی بیشتر خوردیم پس چیزی که ادم بالا اورده دوباره نمیخوره

    یهو دیدم مامان ارشیا داره تو واتساپ پیام میده فردا اگر مایلید با ارشیا و باربد چهار نفری ناهار بیرون بریم که همدیگر را ملاقات کنیم یه دیدار تازه کنیم

    به حسن گفتم یه لحظه صبر کن باربد صدا زدم گفتم باربد مامان عرشیا این پیشنهاد داده تو موافقی ؟
    باربد گفت حتما موافقم بریم خوبه

    بعد باربد از اتاقم رفت حسن گفت با این حال و احوال که خودت کلافه هستی قبول نکن بزار یه فرصت دیگه قرار بگذارید بگو نمیام

    گفتم نه نمیشه بگم یه روز دیگه ..‌ اینها را با هم قاطی نکن

    به دلیل اینکه اول فردا روز دیگری هستش و من به بهانه همین بیرون رفتنه باید دوش بگیرم و خودم مرتب کنم همین تکاپو تاثیر مثبتی خواهد داشت

    بعد هدفم از قبول قرار دورهمی بیشتر به خاطر باربد هست که براش یه تنوعی بشه
    بچه ها چون دارند برای کنکورشون درس میخونن ما باید وقتمون با آنها هماهنگ کنیم و الان فرصت برای هر دو نفرشون مناسبه اینکه من بگذارم ببینم کی حال هوام مساعده این قرار به راحتی جور نمیشه
    ( خلاصه امروز باهم بیرون میریم )

    بعدش مشغول یه سری کارهای شخصی و تماس های مهمی که باید جهت یه سری هماهنگی ها انجام میدادم شدم ، شام باربد دادم تو افکار و واگویه های خودم بود

    دیدم لیندا تند تند پشت هم پیام میده عکس میفرسته
    عکس ها از بسته پستی برگشت خورده بود


    نوشته بود مریم جان خیلی ناراحتم ، چند وقت بود برنامه ریزی کرده بودم که یه جور بتونم تو را خوشحال و سوپرایزت کنم

    ( اصلا لیندا از حال و هوای اخیرم مطلع نبود این تصمیمش مربوط به قبل بوده )

    برات عطر و اسپری و شکلات یه سری لوازم آرایش مک که خریدم و به آدرس ترکیه ات ده روز پیش ارسال کردم هی منتظر بودم که ببینم کی به دستت میرسه


    که امروز پست بهم گفت ارسال آرایشی و عطر و ادکلن به ترکیه مجاز نیست بسته ات به هم دلیل برگشت خورده

    کلی احساسی شدم زنگ زدم بهش گفتم وای لیندا
    هی یک ماهه پیش آدرسم خواستی گفتی شاید به سرم زد بیام پیشت برای همین بود
    گفت ارهههه

    گفتم اگر تو دلت میخواست به من حال وحس خوب بدی بخدا که بهم دادی کلی ازت ممنونم فدای سرت که نرسیده حسش تو قلبمه❤❤❤😭😭😭
    من گرفتم رفیق قشنگم تو جای من خودت باهاش آرایش کن

    گفت نههه مریم حالم اساسی گرفته
    ولی من الان مهمان از ایران داره میاد بسته ات همینطور باز نکرده میدم برات مسافرم بیاره فقط هماهنگ‌میکنم یکی ازش بگیره بالاخره از ایران یه جور به دستت خواهد رسید

    گفتم این همه دردسر نمیخوام بکشی
    گفت هیجی نگو وقتی به دستت رسید حالم جا میاد

    گفتم لیندا اینقدر احساساتیم کردی انگار یهو تو حجم گنده دلتنگی هام بغلم کردی ، اینقدر دلم بغل میخواست و دست نیافتنی بود ولی از راه دور این کار کردی میخوام بدونی که اثر محبتت واقعا به دلم نشسته

    ( لیندا واقعا یه رفیق و شفیق که بارها دوستی و محبتش به من اثبات کرده بسیار قابل اعتماد و امن و اگر بخواد کاری برات بکنه هزار مانع را کنار میزنه تا برات اون کار را بکنه ...
    به حسن زنگ زدم گفتم نگران نباش خانواده ام آمدند حمایت کردند
    گفت یعنی چی ؟
    بعد محبت لیندا براش تعریف کردم
    گفتم حتما باید یه ادم هم خونت باشه ناز و نوازشت کنه .. لیندا که از حال من با خبر نبود این‌هم نشونه از قشنگی های زندگی خدا برات میفرسته ... اینها دیگه من را نوازید)

    صبح برای لیندا این پیام گذاشتم :

    لیندا جانم باور کن دیشب انگار قلبم بوس کردی
    حالم رنگی رنگی کردی
    حالم خوش نیست تو دلم طبق طبق غم نشسته و خستگی داخل تمام وجودمه ، اما به توجه و محبت دیشبت که فکر میکنم مثل یه نسیم خنک روی داغی های وجودم میوزه
    واقعا تو چقدر خوب و دوست داشتنی هستی هزارتا ماچ به صورت قشنگت تمام مهربونی هات مثل خودت واقعا قشنگ و تاپ هستند
    و اینکه چقدر تو خوب ادم ها را بلند هستی ...
    مانا باشی❤💕💕💕💕💌💋💋

    بعد زیر متنم ترانه رفیق بابک افرا را براش فرستادم ( حتما شما هم دانلود کنید گوش کنید و به دوستانی که عمیق دوستشون دارید ارسال کنید )





    نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۱ ساعت 10:51 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • ارشیا یکی از دوستان و همکلاس باربد در ترکیه هستش ... روزی اولی که با، باربد وارد مدرسه و اتاق مدیر شدیم ارشیا را از کلاس آوردند که بتونه برای ما و مدیر جهت ثبت نام نهایی مترجم باشه

    یک هفته از مدرسه گذشته بود ، خود ارشیا سه ماه بود وارد ترکیه شده بود و دست و پا شکسته میتونست صحبت کنه

    همون روز با ، باربد آشنا شد و تا به امروز که با هم دوستهای خوبی هستند

    ارشیا هم تک فرزند هست و پسری هدفمند و پرتلاش هستش و من بی نهایت از رفاقت خودش و باربد به خاطر اشتراکاتشون خوشحالم ...

    بیست روز پیش به باربد گفتم اگر ممکنه من را به مامان ارشیا لینک کنه خوبه که بعد از یک سال آشنایی ما هم با هم آشنا بشیم
    ( یعنی بیشتر دلم میخواست با نزدیک شدن به مامان ارشیا این روابط را قوت ببخشم و تجربیاتمون را از پلن هایی که برای بچه ها داریم با هم به اشتراک بگذاریم شاید حتی قسمت شد با هم به یه دانشگاه و محل تحصیل رفتند ... چون پیدا کردن دوست خوب و سالم و صد البته نگهداریش خیلی باارزشه )

    خلاصه باربد مثل باباش برای اینجور کارها با تومعنینه و کندی پیش میره منم که پیگیرررر پس چی شد ؟

    هی اونم میگفت امروز میگم ، فردا میگم
    اخرش به ارشیا پیام داد ... و ارشیا گفت مامانم ده روزی است که ، ایرانه این شماره مامانم است تا فردا فیلتر شکن خواهد داشت مامانت میتونه تماس بگیره

    خلاصه فرداش با مامان ارشیا تماس گرفتم دیدم چقدر خانم نازنین ، گرم و صمیمی هستش مثل ماه میمونه

    گفت من به خاطر مشکلات و بیماری مادرم ایران امدم که کمکش کنم بعضی از مسایلش چون روانشناسی و روانپزشکی بود ، بهش گفتم روانشناسم و پروانه تخصصی و فعال دارم اگر سوالی نیاز هست بتونم پاسخ بدم خوشحال میشم .. درنهایت خیلی باهم حرف زدیم ودر مورد مامانش راهنمایی های لازم بهش دادم .
    گفت خیلی مشتاقه وقتی آنتالیا برگشت همدیگر را ملاقات کنیم‌.

    همنطور که میدونید ما الان بیش از دوماهه درگیر مشکل و هنگ‌کردن گوشی باربدیم و با نهایت تلاش و پیگیری زیاد من‌ مسافری را پیدا نکردم که بتونم گوشی باربد را تهیه کنم و برامون از ایران‌بیاره ...

    خلاصه با انواع همدلی ها باربد به صبوری دعوت میکردم
    میگفت مامی دیگه تو به همه گفتی ، ظاهرا کسی هم نمیخواد تو این شرایط از ایران بیاد...

    بهش میگفتم یکم رهاش کن ، بهش گیر نده ذهنت آزاد کن بالاخره خدا را چه دیدی یهو یه آشنا آمد که میشد بهش بگیم ما که از برنامه بقیه خبر نداریم
    اخرش نشد خودم میرم ایران برات میخرم میارم

    یه هفته که از مکالمه من با مامان ارشیا گذشت گفتم باربد نظرت چیه به مامان ارشیا برای اوردن گوشیت بگیم
    باربد : نه مامی به مامان ارشیا نگیم فکر کنم جالب نباشه
    من : میخوای خودت به ارشیا بگی ببینی مامانش شرایط قبول این زحمت داره

    باربد : نه نمیگم ، شاید راحت نباشه

    من : خب مگه بابت گوشیت اذیت نیستی الان این بهترین موقعیته

    باربد : چرا خیلی اذیتم ولی صبر کنیم شاید یکی دیگه آمد بعد به اون بگیم

    من : خب چه فرقی میکنه اگر میخوای به کسی زحمت ندیم هرکسی باشه داستان همینه ،خندیدم چه ناقلایی هستی اون شخص از جانب خودت باشه ملاحظه اش میکنی از طرف من باشه دیگه درگیرش نیستی

    خلاصه یه نه روزی ، هر روز ، من و باربد در مورد این موضوع با شروع کنندگی من حرف میزدیم اخرش باربد میگفت نه نگیم

    بهش گفتم من دلیل نگفتنم به مامان ارشیا اینه که من زمانی خواستم باهاش ارتباط برقرار کنم که سفر به ایران رفته بود بعد نمیخوام این حس کنه که من با برنامه ریزی قبلی چون متوجه شدم ایرانه باهاش تماس برقرار کردم درصورتی که ما اصلا نمیدوستیم

    باربد گفت مامی من هم دقیقا برای همین مسئله نمیخوام مزاحمش بشیم

    گفتم دلیل بعدیم اینه مامان ارشیا من را از نزدیک به هرحال ندیده، داره این بسته گوشی تو را از ایران میاره و شاید از نظر احتیاط کردن از بابت حمل فرودگاهی راحت نباشه

    باربد گفت کاملا درسته

    من خودم سختم بود باربد گستره معذب بودنم را بیشتر میکرد

    بالاخره یه روز دلم زدم به دریا با مامان ارشیا تماس گرفتم شرایط مشکل گوشی باربد ، و تهیه گوشی جدید بهش گفتم و همچنین گفتم باربد موافق نبود مزاحمتون بشیم میگفت در این شرایط درست نیست ازتون درخواست کنیم
    ولی ازتون بسیار خواهش میکنم با من کاملا راحت باشید ما اینجوری احساس بهتری خواهیم داشت چون کاملا شما را درک میکنم و میدونم ممکنه معذوریت هایی باشه ، اصلا خودم تو این موقعیت بودم که نتونستم
    اگر بتونید این کار را کنید لطف هستش انجام هم نشه فدای سرتون برای ما همچنان عزیز هستید

    پشت هم سه بار گفت حتما حتما حتما میارم این چه حرفیه باربد مثل ارشیاست هیچ فرقی نداره خواهش میکنم اگر هر چیز دیگری هم نیاز باشه آن را هم میارم بهم بگید

    گفتم تا همین جاش هم لطفتون بسیار برای ما بزرگه

    گفت : من فقط ساری هستم بخوام بلیط بگیرم برگردم مستقیم از ساری تا فرودگاه امام ماشین دربست میکنم فقط باید روز پروازم گوشی را یکی توی فرودگاه به دستم برسونه... گفتم چشم حتما هماهنگ میکنم
    ( نمیخواستم دیگه بیشتر از این زحمت بدم ،که مدل گوشی بدم بگم خودش تهیه کنه ... یعنی برام راه نداشت که بخوام )

    خلاصه هزینه تهیه گوشی باربد به حساب حسن کارت به کارت کردم

    حسن دو ماهه یه شهر دور از تهران ماموریت رفته
    بهش اطلاع دادم که گوشی را ، فردا شنبه به یکی همکاراش بگه برای باربد تهیه کنه

    گفت اوکی الان پول برای آقای فلانی میرزیم میگم براش سفارش بده

    بعد گفتم بگم که روز پرواز مامان ارشیا، باز باید یکی دیگه اون را تا فرودگاه امام ببره

    گفت مریم اصلا امکان پذیر نیست ما کی را اخه بگیم تا فرودگاه گوشی راببره من که تهران نیستم

    ساعت پرواز شاید مناسب نباشه ؟ از طرفی اسنپ که نمیتونه منتظر بمونه بره برای ما مامان ارشیا را پیدا کنه

    گفتم خب به یکی از همکارات بگو اینهمه اینها میرند ماموریت خارج کشور در نبودشون برای خانواده هاشون صد تا کار انجام دادی یه بار هم تو یه کاری ازشون بخوای چی میشه ؟ الان گیر کردیم

    گفت متوجه هستی ؟ فرودگاه امامه من نمیتونم از کسی بخوام این همه راه را تا اونجا بره

    ( حسن دیگه اصلا مدلش هیج جوره درخواستی از دیگران نیست. خیلی خیلی ادم ملاحظه کاری هست یعنی زحمت دادن به دیگران براش سخت ترین کار دنیاست )

    عصبی شدم گفتم واقعا که متاسفم من خسته شدم دو ماهه درگیر تلاش برای تهیه گوشی هستم به هر دری زدم نشده حالا یه موقعیت خاص جور شده با همه نگو نگوهای تو و پسرت وای زشته و ای ال وبل ، من بالاخره به مامان ارشیا گفتم حالا که اون قبول کرده تو میگی ، برای من این قسمت هماهنگی برای تحویلش نشدنی هستش ؟

    خودم دلم پر بود و خیلی خسته بودم گفتم :
    به اسم آزادی فردی و ال و بل با ظاهر مردم کش یه کوه گنده همه جوره مسئولیت های زندگی را ، سر من ریختی من هم بابا ادم هستم زیر این‌همه فشار دارم له میشم

    بد عادتون کردم از بس همه چی را شسته و روفته بهتون دادم الان میخواین این قسمتش را هم باز خودم حل کنم اصلا به من ربطی نداره بخش خودم انجام دادم دست از سر من بردارید بس دیگه همه جوره بهم چسبیدین ...

    ناراحت شدم قطع کردم ..میخواستم همون موقع جایی برم باربد دید من ناراحت هستم فوری با پدرش تماس گرفت گفت بابا چرا مامی ناراحت کردی؟ اخه مامی بنده خدا مدتهاست داره برای گوشی من تلاش میکنه اصلا دیگه من گوشی نمیخوام

    حسن گفت : من حرف بدی بهش نزدم که ناراحت شده گفتم رسوندن گوشی به فرودگاه امام وقتی خودم نیستم نشدنی هست ... به مامانت بگو بابا میگه لوس نشو ،

    باربد گفت بابا حداقل بهش میگفتی من تلاشم میکنم حالا هم نشد هم که دنیا به اخر نرسیده که اون اینجوری توی ذوقش نخوره

    حسن معمولا چون از شرایط تنش تو زندگی خیلی بدش میاد اخلاق دفاع کردنهای غیر منطقی را نداره و یه جورهایی آتش میخوابونه
    یعنی من یه وقت دلم میخواد بزنم لهش کنم ، دلم میخواد دو روز باهاش قهر کنم ، اصلا فضا نمیده البته ما همه خانمها اینجوری هستیم

    گفت اوکی پس براش خودم یه فکری میکنم بگو مامانت ناراحت نباشه

    رفتم بیرون و چند ساعت بعد برگشتم
    تماس گرفت هنوز براش تو قیافه بودم

    گفت بس کن دیگه ... با این قیافه ات خخخخ😡
    گفتم دلت هم بخواد از خودت خوشکلترم ... والله😬

    گفتم از بس اعتراض نمیکنم برات عجیبه
    متوجه خستگی و حجم مسئولیت هام واقعا هستی؟
    گفتم من ازت ناراحتم چرا سریع صورت مسئله را برای انجام ندادن یه کار پاک میکنی برعکس من که همش میخوام یه راه حل پیدا کنم و خودم به آب و آتیش میزنم که راهش پیدا کنم، این مدلت خیلی روی مخمه من را بهم میرزه

    خوبه ادم یکم توکل و امید داشته باشه بخواد راهش باز بشه ، میشه ، ما باید تلاشمون بکنیم‌...نشد هم که دیگه قسمت نبوده

    گفتم این خانم ساری است ما میتونیم آدرسش بگیرم با پست بفرستیم یا ببینی بین همکارهات کسی ساری نمیره... گفت باشه پیشنهاد خوبیه من فردا که رفتم سر کار با همکارها از اینجا تماس میگیرم ببینم چی میشه

    خلاصه فرداش با دوست همکارش که میخواست گوشی را بخره تماس گرفت گوشی را برای باربد خریدند

    بعد حسن شرایط تحویل به همکارش گفت
    اون هم گفت مسئول ویلا های اداره که خودش ساروی هست چند روزه اتفاقا از ساری ماموریت امده تهران بزار بهش بگم ببینم میتونه برامون ببره

    خلاصه آن آقاهه گفته بود اخر هفته میرم ساری ادرس بدین میبرم تحویل میدم

    حسن با من تماس گرفت گفت مریم همون اقاهه که مسئول ویلاهای اداره در شمال هست این هفته تهران هستش و قرار گوشی را آقای میم بسته بندی کنه بهش بده که تحویل مامان ارشیا بده تو فقط ادرسش دقیق بگیر

    گفتم دیدی چقدر سختش کردی چگونه راه باز شد

    خلاصه باربد هم در پوست خودش نمیگنجید هی منو تند تند ماچ میکرد😘😘😘

    شماره مامان ارشیا را به حسن دادم
    تا اخر هفته تلفنی با اون اقا و مامان ارشیا هماهنگی انجام بشه

    تو دلم یه مقدار نگران و معذب بودم گفتم به هر حال این اقا تحویل دهنده مرد بسیار خوبی هست ولی یکم ظاهرش درشت هیکله حرف زدنش هم یه جورهایی داش مشتی گونه است چون چندین بار رفتیم شمال از نزدیک دیده بودمش ... گفتم مامان ارشیا ببینه دلش خالی نشه بگه این کیه گوشی را ازش گرفتیم
    برای سلامت بار، شک به دلش نیفته ، بنده خدا اذیت بشه

    خلاصه اون‌آقای محترم برای پنج شنبه که به ساری میرسه بعد خوردن شامش ادرس نوشته شده را نگاه میکنه که بره گوشی را تحویل بده به با حسن تماس میگیره میگه واقعا من باید گوشی را به این آدرس تحویل بدم؟


    حسن میگه بله ، مشکل خاصی هست
    میخنده میگه اینکه محله خودمونه این خونه آقای ع ، فامیل نزدیک ماست

    بعد میره اونجا خود مامان ارشیا هم تعجب میکنه و میگه چقدر جالب و کلی میخندن و هیجان زده میشن

    دیگه من جهت تشکر با مامان ارشیا تماس گرفتم گفتم عجب دنیای کوچکی و چقدر جالب ما ادمها را مثل فلش اگر قسمت باشه بهم نصب میکنه
    اون هم خیلی براش جالب بود پشت هم میگفت واقعا واقعا

    به خود حسن هم چقدر چسبید .....
    به حسن و باربد گفتم فقط خودتون دیدین چقدر زیبا همه چیز جفت و جور شد
    از حسن بابت هماهنگی و تلاشش تشکر کردم
    به باربد هم گفتم از بابا تشکر ویژه کنه بدون تلاشها و هماهنگی پدرش این کار ممکن نبود ...🙏🏼

    امیدوارم خواسته های همگیتون به همین زیبایی فلش بخوره و جفت و جور بشه ...❤


    نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 21:50 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • با نیکو یکی از دوستان سه روز پیش حال و احوال میکردم گفت که امروز راندو داشته (یعنی مصاحبه برای درخواست سومین بار اقامتش در ترکیه داشته ) و باید منتظر نتیجه باشه ..

    بعد چند تا نکات که با هم در میون میگذاشتیم...
    گفت مریم من اصلا این چیزها را نمیدونم تو این سه سال یه آقاهی هست، بهش پول میدم برام قبلش کارهام انجام میده مدارکم کامل میکنه و من فقط روز مصاحبه میرم
    بعد چند مورد که از اینور و انور شنیده بود به من توصیه میکرد که حواسم به این مورد و آن مورد باشه

    بعد ، بهش گفتم نه نیکو اینطوری نیست الان قانون جدید اینجور میگه یا این مدرک که میگی برای اقامت اولی هاست برای اقامت دومی ها فلان مدرک لازمه و چیزهای مهم دیگری از قوانین بهش گفتم

    بعد نیکو گفت ایول تو اینها را چقدر خوب میدونی تازه اقامت اولت را گرفتی من بار سومه

    گفتم اخه من ، بدون اینکه یه کلمه زبان ترکی دانستن مو به مو کارهای اقامتم دست تنها خودم انجام دادم فقط با سرچ و تحقیق کردن از منابع تا حدی معتبر و توان قدرت تشخیص اینکه فکر میکردم کدوم اطلاعات میتونه منطقی به نظر بیاد تو این مسیر رفتم ...

    پوستم، یعنی به معنای واقعی کلمه کنده شد خیلی مشقت کشیدم اما خیلی چیزها یاد گرفتم چون واقعا از بابت هزینه کردن برام ممکن نبود بود کسی را مطمئن پیدا کنم‌ این کارها را انجام بده مخصوصا با این حجم کلاهبرداری هموطن های بی وجدان که سر بقیه اوردن ، نمیخواستم‌ با این تجربه تلخ مواجهه بشم

    الان هم اینجا کار اداری و مسئله ایی پیش می آید که نیاز به مراجعه داشته باشیم خودم و باربد میریم تازه الان به نسبت اوضاعمون خیلی خوبه تر شده ،چون باربد میتونه ترکی را نسبتاً خوب صحبت کنه ... اولش خیلی فشار روم بود

    وقتی به ترکیه آمدم ، اینجا برادرم بود آن زمان شرایط روحی مساعدی نداشت یه توقعاتی داشت که مثلا با هم یک جا زندگی کنیم من و همسرم موافق این مسئله بنا به دلایل خودمون نبودیم بهش گفتم من خونه ام سوا باشه ولی هوای تو را خواهم داشت .

    با وجود حمایت های زیادی که همیشه ازش میکردم و الان هم دارم بیشتر از قبل حمایت میکنم از تصمیم ما بسیار دلخور و ناراحت شد و در نتیجه کلاً هیچ همکاری در زمینه کارهای اقامت ، اجازه خونه و خیلی چیزهای دیگه با من نکرد کلا خودش کنار کشید ، و دقیقا خودش ان تایم یکی از دردسرهای تنشی من شد ‌
    میتونم بگم در یک موقعیت لجبازی و بی رحمانه از جانبش قرار گذاشتم

    حتی یک مدت زیاد رابطمون قطع بود تو آن تایم خیلی ازش رنجیدم ، اما بارها به خودم گفتم مریم تو فکر کن وارد این کشور شدی و اصلا برادری اینجا نبوده میخواستی کارهات بدی انجوری دنبال راه حل باش قرار نیست به آن تکیه کنی

    برادرم خودش هم وقتی من را از حمایت به دلیل اعتراضش رها کرد ابداً باورش نمیشد که از پس این ماجرا بربیام ... خدا را شکر با محدودیت های زیادی که داشتم و عدم توانایی زبان بر آمدم الان طوری شده که گاهی میاد یه سری اطلاعات درست و خبرها را از من و باربد پیگیر میشه.

    حتی این وسط برای ادامه کارهای اقامتم یه بنده خدایی با تعارفات کیلو کیلو و عشقم عشقم ، اعلام همراهی کرد و کلی وعده داد
    یه روز برای حساب بانکی باز کردن باهام آمد و گفت اصلا غصه نخور من تمام مراحل کنارت خواهم بود ولی فرداش که یه جای اداری خیلی خیلی مهم میخواستیم بریم یهو غروب پیام من تو گرما سرم درد میگیره و یه سری مشکلات شخصی دارم و کلاً نمیتونم برای انجام کارهات باهات بیام


    قشنگ مدل ادمهای ناامن که پشتت یهو مثل ریزش یه ساختمان خالی میکنند ...

    بهش گفتم همین امروز هم که امدی لطفت در حق من فراموش نشدنی است و اشکالی نداره ...

    بهش نگفتم اینهمه قول دادی گفتی میام پس چی شد؟

    یعنی تو گرمای اینجا را نمیدوستی یهو یادت آمد

    خلاصه فقط تشکر کردم

    و بعد از آن هر وقت دیدمش همون لبخندی و تحویلی گرفتم که همیشه میگرفتم و به جبران محبت همراه شدنش به بانک براش چند تا کار انجام دادم ... الان هم کاری داشته باشه بتونم انجام میدم ‌

    چون محبت کسی از نظرم ، هیچ وقت دور نمیمونه ، مگر اینکه اون ادم ظرفش سوراخ باشه هرچی توش بریزم برای یه کار که کرده ، هی راضی نشه دیگه مجبورم یه جا قیچیش کنم بگم برو به سلامت

    میدونم رفتار اون خانم بی ثبات و بدقولی بود ولی ما طلبکار ادمها نیستیم و این ادم فرد نزدیک و صمیمی من نیست و من میدونم درگیر مشکلات روانی هست .
    همیشه حس اینو داره که بقیه ازش سو استفاده میکنند در صورتی خودش بسترش فراهم میکنه من طوری رفتار کردم که بهش نشون بدم محبتش به من وظیفه نبوده

    الان چند ساله ، مخصوصا ،بعد از ، تجربه بیماریم واکنش های ادم های مختلف ، عکس العمل های هیجانیشون ، تعارفات کیلویی و دیدن فاصله زیاد عمل تا حرف ادمها .... همه جوره این زندگی را تا تهش دیدم چه در خانواده ،چه دوست و آشنا سعی کردم توقع و انتظار را در خودم نسبت به آدمها به حداقل برسونم و حتی میتونم بگم یه جاهایی به صفر رسوندم

    در نتیجه وقتی مشکل یا مسئله ایی در زندگی برام رخ میده به جای اینکه انرژیم مثل قدیم ها بگذارم روی ناراحتی از اینکه چرا فلانی کمک نکرد؟ ، نیاورد؟ ، نگفت ؟
    کاملا روی همت خودم بگذارم

    یعنی وقتی مشکلی برام پیش میاد به تنها گزینه ایی که فکر نمیکنم اینه که کسی به کمکم برسه


    همیشه میگم مریم فکر کن تو یه جزیره تنهایی و این مشکل پیش آمده و باید خودت به تنهایی حلش کنی ببین چه راه حل هایی پیش روت داری ؟

    با وجود اینکه این تفکر را برای خودم دارم، اما اگر کسی در اطرافم نیاز به همراهی و کمکی داشته باشه از دستم کاری بربیاد که در حد توانم باشه واقعا دریغ نمیکنم چون از گره باز کردن و همراهی کردن خودم بیشتر لذت میبرم
    و مطمئنم اگر جای ما در مشکل عوض میشد طرف مقابلم هرگز نوازش و همدلی من را به سمتم قادر نبود بده

    هر آدمی به میزانی در درونش قدرت سخاوت ، بذل و مهربانی داره و همه قرار نیست شبیه هم باشند

    من به شخصه اگر با کسی همراهی نکردم یعنی واقعا در توان و موقعیت فعلیم نبوده غیر از این، بی بهانه داوطلب میشم چون دلم میخواد تو این سفر کوتاه زندگیم موثر باشم .

    ((واقعا به این جمل زیاد معتقدم که میگن آرامشم مدیون انتظاری هستم که از کسی ندارم .))

    همیشه اینجا گفتم دایره ارتباطی افرادی که باهاشون ارتباط دارم به خاطر کارم ، فعالیت های مجازیم و غیره گسترده است ....
    با وجود درجه بندی شدنشون از لحاظ میزان صمیمت و شناخت ، که برای خودم مشخصه ، اما در ارتباط با مدیریت رابطه ، با یکایکشون ، توجه ، احترام متقابل و... همیشه مسئولانه رفتار کردم ..

    نمیگم پرفکت بودم اما اصولا بدون دلیل کسی را وقتی در رابطه هست و حتی برای من درجه دهم باشه بدون مشکل نادیده نمیگیرم دوست ندارم از بالا به پایین به دیگران نگاه کنم
    نه تنها پیام هاشون ، سوال هاشون و احوالپرسی هاشون را بی پاسخ نگذاشتم ، تازه اگر کاری داشتند که در توانم بوده ، براشون انجام بدم دریغی نکردم

    یه مدلی هستم معمولا از کسی زیاد درخواست نیاز و کمک نمیکنم . نمیگم این رفتارم خوبه، مدلم اینه تو این مورد معیارهای سرسختانه دارم ...

    یه سه الی چهار نفری ادمهای فوق ناب و اصیل در چرخه صمیمیتیم هستند که خوشبختانه تو این مدل معیارهای سرسختانه خودم چون اینها ادم حسابی و بلند طبع هستند وقتی ازشون همراهی یا محبتی به خواست خودشون ، به سمتم برسه بی دغدغه پذیراشون هستم چون مطمئنم اگر دنیا زیرو رو بشه اینها مدل منت گذاری ندارند چه بسا همیشه این حس مدام به من میدن که اگر کاری این وسط برای من انجام دادند دلی و جهت قدر شناسی است و چون واقعا محبتشون، مهرطلبانه و پردرسر نیست ، برای من از عسل شیرین تره و چقدر هم میچسبه در واقع ادم حسابی هستند میتونم بگم بسیار ادمهای امن ، دارای شخصیت رسش یافته اند

    یکی از این عزیزان چند وقت پیش از کانادا امد ایران یه دارو نیاز داشتم بهش گفتم برام اورد با وجود یه پسرکوچیک و مشغله های شخصی که در جریانش بودم داشت ، اما برام تهیه کرد
    پدرم رفتند ازش تحویل گرفتند که قرار برام ترکیه بیارند ... یعنی اگر غیر از این سه ، چهار نفر بودند اگر داروی حیاتی تر هم نیاز داشتم نمیگفتم من این مدلیم
    چون نظرم اینه خواست هات نباید به هرکسی بگی و رو بندازی باید خیلی شناخت از اون آدم داشته باشی که یه رفیق واقعی و بامرامی باشه چون عزتت ، از همه این چیزها مهمتره برای من نفس کشیدن و زندگی این ، همه نیست که به خاطرش دست به هر تقلایی بزنم

    تو این دایره ارتباطی ادمها یه سری افراد هستند از جانب خودشون خیلی فاز محبت و صمیمیت به من نشون میدن من را حتی گاهی با لفظ های عشقم ، خواهری ، نفس و ال و بل صدا میزنند و البته من آنها را با اسم کوچیک خودشون

    خیلی پر تکرار با تاکید زیاد به طور مداوم وقتی به من لینک میشن همشون میگند مدیونی اگر کاری داشتی به ما نگی یا روی ما حساب نکنی ، من همیشه فقط تشکر کردم و درخواستی تا الان نداشتم

    یه هماهنگی ، یه همکاری برای حدود چند روز آینده لازم داشتم
    هشت نفر از این افرادی که همیشه من را قسم میدادن که کاری داشتم بهشون بگم را لیست کردم که با شناختی که داشتم‌ میدونستم اینها میتونند و شرایطش دارند در این مورد با من همراه بشند

    با وجود که از قبل باشناختم نتیجه را میدونستم گفتم بگذار با شواهد محکم نتیجه امتحانشون برای خودم داشته باشم

    این افراد کسانی بودند که به همشون به سهم خودم محبت و توجه داشتم حتی مدل درخواستی که ازشون داشتم در وسعت بزرگتر برای یکی دو نفرشون وقتی از من قبلاً خواستند ، بدون درنگ‌ انجام دادم

    خلاصه به خودم گفتم مریم اینها را یه امتحان بزن ولی قانون اینکه طلبکار نیستی و ته ماجرا مشکلت برای خودت هست را فراموش نکن هر جور هست باید خودت براش کاری بکنی ...

    از این لیست هشت نفره ، به چهار نفرشون گفتم و عین چهار نفر با دلیل و توجیهات خودشون با عذر خواهی چند ساعت بعد پیام دادند نمیتونند همراهی کنند
    من ترجیح دادم دیگه سراغ نفر پنجم لیست نرم وقتی بدون امتحان عیان هست دیگه چه کاریه ادامه دادن

    صحبتم اینه مگه ما مجبوریم هی بخوایم به دیگران اعلام توجه و حمایت های دروغین بدیم وقتی نمیتونیم ، در توانمون نیست دلش نداریم . باور کنید اگر نگیم محترم تر و دوست داشتنی تر هستیم .

    مثلا میخوایم دیگران را با وعده هایی تو خالی برای خودمون ماندنی کنیم ...
    ماندنی شدن تو اصالت ادمهاست ، اصالت هم ربطی به این نداره تو کجایی هستی از چه خانواده ایی امدی باید خودت ، اون را برای شخصیتت ساخته باشی ....مثل همین پیشنهادهای فیک مدام ندی

    همونطور که گفتم با این ادمها رفتارم مثل قبل خواهد اما با تفاوت که یه مقدار بیشتری فاصله و در دسترس نبودن براشون‌در این ارتباطه لازمه ،چون برام ابزار محبت های تو خالی شنیدنش کلافه کننده و حتی مشمئز کننده است ...

    ممکنه سوال براتون پیش بیاد که چرا مثلا درخواست خودت را به اون سه الی چهار نفری که میشناختی و میگی ادم حسابی هستند نگفتی ؟
    اول که اگر میگفتم بلاشک صدرصد پاسخ همراهی مثبت ازشون داشتم امتحانشون پس داده شده است

    دلم خواست این گروه از دوستان را یه امتحان کنم با وجود که نتیجه را از قبل میدونستم میخواستم شواهدم محکم تر باشه

    من هیچ زمانی از توجه ومهربانی کردن به آدمها پشیمان و نادم نیستم و هیچ وقت مهربانی کردن خودم را تمام نمیکنم اما حتما در تجربه های که با ادمها دارم بر اساس شیوه آنچه که هستند و رفتار میکنند میزانش تنظیم و ویرایش میکنم چون اگر به ادمهای اشتباه زیادی توجهی بدی که از ظرفشون بزرگتر باشه و هوش هیجانی خوبی از درک محبت تو نداشته باشند اون محبت ها میشه یه خنجری برای خودت ، لذا در باب مهربانی کردن اول باید از خودمون مراقبت کنیم و بعد بدانیم طرف مقابل کیست ؟ و میزان صمیمیت و مهربانی باهاش باید چه اندازه باشه ؟

    به خودم قول دادم در باقی مانده عمرم، حتی اگر قرار باشه قیمتش این باشه که تنها ترین فرد عالم باشم ولی نگذارم ادم اشتباه و سمی از حدش تو رابطه باهام تجاوز کنه ... برای همه ادمها نسخه کات ندارم فقط محدوده مشخص میکنم

    مدل تنهایی زندگی کردن و لذت بردن یاد بگیرید که به خاطر درد تنهایی هر علف هرزی را اسمش دوست خودتون ندونید ادم ها باید برای شما درجه داشته باشند .

    چند وقت پیش این گفته از آرتور شوپنهاور از کتاب هنر خودشناسی در پست های قبلی در وبلاگ گذاشتم و ترجیح میدم به لحاظ اهمیت و توجه باز هم چون بی ربط به این پست وبلاگم نیست باز بگذارم ، که میگه :

    انسان با صمیمیت بی‌اندازه با دیگران، از قدر و احترام خود می‌کاهد، زیرا طبایع پست از همه چیز سوءاستفاده می‌کنند، بالاخص زمانی که دریابند دسترسی به شما نیز آسان است.

    ازاین‌رو آدمی باید بکوشد، علی‌رغم گرایش طبیعی به مردم داری، در مراوده با آدم‌های بی‌سروپا بیشترین خست را به خرج دهد.

    ویلیام شنستون در کتاب جستارهایی درباب مردان و مرام‌ها می‌گوید: فضیلت‌ها همانند افشانه‌اند، همین که در فضای آزاد بگذاری‌شان، عطر و بوی‌شان از بین می‌رود. فضیلت‌ها همانند گیاهان بسیار حساس‌اند که حتی یارای تماس نزدیک دست را نیز ندارند.

    ( پی نوشت : میگه مردم دار باشید ولی و آگاه باشید و در ارتباط با ادمهای اطرافتون ، شناخت و قدرت تمیز و انتخاب رفتار داشته باشید، جایگاه اونها و خودتون درک کنید ... یه وقتها بعضی نوشته ها را برخی دوستان صفر و صد نگاه میکنند که اشتباهه .

    نکته مهم تعادل و اعتدل و همچینین دوری از افراط و تفریط هست که باید دقت بشه )

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ ساعت 14:40 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • گفت، مرگ در اینجا چون گرد در هواست؛
    همه‌ی دریچه‌ها را ببندی نیز
    سرانجام به اتاقت می‌آید.


    👤الیاس علوی

    ‌‌

    در دهمین روز به یاد الهه آسمانی ( بخش سوم وپایانی)

    فقط هفت روز بود الهام فوت کرده بود که الهه متوجه میشه اون هم به سرطان سینه مبتلاست .

    شوهر الهام ،رضا وقتی متوجه این مسئله میشه به الهه دلگرمی میده و میگه باید درمانت را پیش پزشکان خوب در تهران انجام بدی و نگران هزینه درمان و اقامتت در تهران نباش

    خلاصه هزینه های درمان الهه را میده و هر بار که الهه شیمی درمانی داشته از ترکیه می آمده و خودش الهه را تا تهران برای شیمی درمانی میبرده و می اورده چون کسی نبوده که از شمال بخواد با الهه بره ، بالاخره هرکس زندگی شخصی و کار داشته

    آقا رضا ،یکی دو بار هم که نتوسته بیاد امکانات راحتی الهه را فراهم کرده و پول براش فرستاده بود .
    دو جلسه آخر شیمی درمانی یک بار که شیمی درمانی الهه تمام میشه توی جاده موضوع خواستگاری و ازدواجش با الهه مطرح میکنه

    الهه اولش اینقدر شوک میشه که فکر میکنه توهم زده
    بعد که رضا بیشتر توضیح میده متوجه میشه نه واقعا صحبتش جدی هست و رضا بهش میگه که دوستش داره و بهش علاقمند شده

    الهه میگه تو حالت خوبه ؟
    متوجه هستی رضا تو این شرایط با این حال و کله کچلم به من چی میگی ؟
    میگه اره میدونم چی میگم دوستت دارم
    فکرهات بکن به من جواب بده

    الهه میزنه زیر گریه میگه من فکری ندارم بکنم من هم تو را به عنوان برادر و شوهر الهام دوست دارم .

    مدیون زحماتت هستم که این روزها برام کشیدی اما من اصلا نمیتونم این پیشنهاد قبول کنم حس میکنم به الهام خیانت کردم تو عشق الهام بودی ... من هرگز موافق نیستم

    رضا میگه زود و احساسی تصمیم نگیر من و تو خیلی مناسب همدیگر هستیم باز من تلفنی ازت پیگیر میشم

    الهه میگه اینقدر از رضا بابت درخواستش دلخور بودم که حد نداره وقتی تماس گرفت گفتم جوابم همون بود که تو ماشین بهت گفتم نه نه نه

    رضا میگه ، پس ، نه من، نه تو دیگه کاری با هم نداریم

    الهه میگه یعنی جلسات شیمی درمانی های که مونده دیگه شما نمیای ؟
    اون هم میگه معلومه نمیام تو فکر کردی من دیونه بودم اینهمه وقت و هزینه برای تو بکنم یعنی واقعا با خودت چه فکر کردی ؟؟؟؟

    خلاصه رضا ارتباطش با الهه قطع میکنه و دو جلسه اخر شیمی درمانی الهه هزینه اش هر طور بود جور میکنه و برای اقامت هم یکی از دوستان خویش پذیرای الهه میشه

    همانطور که در پست قبل گفتم تو هر روایتی شخصیت های ماجرا هر کدوم درسی برای ما دارند ؟
    نمیشه صفر و صدی بگیم به خاطر یک رفتار پسندیده اون ادم فرشته بود و به خاطر یک رفتار ناپسند بگیم اون یکی ادم دیو و ادم بده ماجراست
    فیلم هندی که نیست زندگی واقعی است

    آدمها میزان ظرفیتشون ، شخصیتشون ، عزت نفسشون ، خلوصشون و... با هم دیگه متفاوته

    رضا شوهر الهام همون مردی بود که الهام مریض شد با بهترین امکانات و درمان به ترکیه منتقلش کرد و تا اخرین لحظه کنار زنش موند تازه ازدواج هم کرده بود میتونست حتی ادامه نده اما پای مسئولیت و تعهدش موند
    الهام برد ترکیه که خبر بیماریش موجب تنش برای مادر و برادرهای الهام نشه

    در طلاق الهه همراهیش کرد

    برای راحتی الهام قبول کرد الهه هم باهاشون زندگی کنه .. خیلی ها موافق این کار نیستند .

    اجازه داد الهه برای علاقه و دوست داشتنش دوتا سگ در خونشون بیاره

    برای همین میگم احساسی ادمها را قضاوت و مجازات نکنید ... چون اگر با الهه ازدواجشون میشد .. برای بعضی ها ، فرشته این داستان میشد ، که چه مرد بزرگواری بوده با وجود اینکه زنش از این بیماری مرده خواسته الهه را هم تو این بیماری حمایت عاطفی کنه و به نتیجه فکر نکرده چقدر از خود گذشته بوده

    اول از نظر من هر مرد و زنی بعد از طی کردن مراحل سوگواری از دست دادن همسر، حق دارند که اگر دوست داشته باشند ازدواج کنند و حق طبیعی و مسلم هر انسانی است که حالا که زنده است شرایط دلخواهش رقم بزنه ... اینکه یه عده مردم خودشون صبح و شب کنار شوهر و زن هاشون زندگی میکنند بعد ، زن و مردی که همسر از دست داده را برای ازدواج مجددشون قضاوت کنند .. فقط یه دهان گشاد است که بدون مغز داره باز و بسته میشه

    من خودم به حسن در دوران بیماریم گفتم بعد از من دلت خواست حتما حتما ازدواج کن و یه فصل از زندگی جدید را برای خودت رقم بزن فقط چون باربد این وسط ماجرا است مراقب باش یه ازدواج آگاهانه باشه که باربد لطمه نبینه باربد و اون پذیرای هم باشند

    اینجا کسی کار اشتباه انجام نداده ولی شوهر الهام متاسفانه در مورد اتمام درمان الهه انتخاب رفتاری خوبی نداشته

    بعضی ادم ها مخصوصا مردهای متمول تحمل نه شنیدن از طرف یک زن ندارند چون فکر میکنند هر چه اراده کنند باید انجام بشه و احتمالا ایشون هم از نه گفتن الهه خشمگین شده ، اصلا انتظار نداشته
    فکر کرده با کناره گیری ، الهه شاید پشیمون بشه

    واقعا این دو نفر برای ازدواج مناسب هم نبودند
    چون شرایط الهه مناسب ازدواج نبوده طفلک درگیر درمان و مسائل سوگ پدر و خواهر و این چیزهاش بوده هنوز خودش پیدا نکرده بود

    از طرفی شاید به صورت ناخودآگاه آقا رضا چون الهام را خیلی دوست داشته و با سوگ از دست دادنش کنار نیومده بوده میخواست با الهه ازدواج کنه دوباره شاید الهام را برای ناخودآگاه خودش براورده و دست یافتنی کنه

    من شنیدم الهام بی نهایت دختر دوست داشتنی و با محبتی بوده .مهرنیا به من گفت من عاشق عمه الهامم بودم خیلی زیاد دوستش داشتم و وقتی فوت کرد خیلی بی قرارش شدم

    حالا اینهمه الهه با این بچه ها دوست بود ، این عمه الهام چی میکرده که اینقدر محبتش تو دل بچه ها مونده بود .......از دست دادن یه ادم اینجوری برای همه نزدیکان جاش خالی و بسیار سخته

    ( خیلی وقت ها پیش میاد ما انتخابهامون یا ازدواج هامون بدون اینکه دلیلش را بدونیم ریشه اش در ناخودآگاهمون باشه یعنی جایی که ما در بیداری و هوشیاری بهش دسترسی نداریم مگر به کمک یک درمانگر خوب بالینی یا روانکاو بشه اون اطلاعات را بیرون کشید این مورد برای احتمال خواستگاری آقا رضا از الهه من میدم. )

    با تعاریف و تصاویری که من شنیدم و دیدم الهام و الهه هر دو زیبا ، مهربان ، خوش اخلاق ، باسلیقه ، خونه دار زنهای بودند که به زندگی جان میدادن

    نکته بعدی همه اون تایم درگیر بحران بودند کسی در بحران ازدواج ووانتخابهای مهم انجام نمیده

    فقط ببینید که الهه چقدر انسان بلند نظر و چه عزت نفس خوبی داشته ... که به خاطر نیاز و بحرانش ارزش هاش زیر پا نگذاشت

    میدونست با سابقه بیماری خودش و خانواده اش قطعا گزینه مناسب خواستگار نخواهد داشت .. اما محکم به مردی شیک و پولدار به خاطر حرمت نگه داشتن عشق خواهرش پاسخ منفی داد

    فردی که بهترین تفریحات و امکانات زندگی را به پاش

    می ریخت

    کسی که مدتها هیچ کس نوازش و محبت بهش نکرده بود حتی وقتی باز هم جمله دوستت دارم شنید گفت نه من جوابم منفی هست

    با وجود اینکه شوهر الهام برای پایان درمان رهاش کرد اما پای ارزش هاش موند
    میگن یه ادم بانهایت شرافت، عمر و زندگی میکنه یعنی قشنگ مصداق الهه است
    برای خودش دو جا از زندگیش بی نهایت ارزش و احترام قائل شد یکی موقعی که بهش خیانت شد یکی اینجا که ازش خواستگاری شد و جواب منفی داد .. یعنی گوهره وجود خودش را پیدا کره بود

    البته اگر هم ازدواج میکرد هیچ ایرادی و نقدی بهش نبود ولی اینکه اینقدر یه ادم خویشتن دار باشه و همه نیازهاش برای ارزش هاش پس بزنه، من به نظرم هزاران بار قابل تحسین هست .

    آدمهایی که تجربه سوگ از بچگی دارند ، حالا اگر چند دفعه براشون مثل الهه تکرار بشه به خاطر آسیبی که از فقدان میخورند یک مقدار شخصیت وابسته پیدا میکنند یعنی از دست دادن و رها کردن براشون تجربه بسیار تلخی هست

    تا حدی این ماجرا و آسیب در الهه هم بود ... یعنی من مطمئنم که آقا رضا وقتی یهو دست حمایت خودش از الهه کم کرده ، اینجا هم الهه باز ضربه خورده و بهش سخت گذشته ... اما هیج کدوم از این دلیل ها باعث نشد از نظرش برگرده.

    بعد که حال الهام رو به وخامت میره و قطع درمان میشه تصمیم میگیرند به ایران بیان
    تمام تعلقات الهه از لوازم شخصی و سگش در ترکیه به طور موقت میمونه که با الهام به ایران بیان
    که درگیر فوت الهام و بیماری خودش میشه
    سگش( دم )که مثل یه مادر دوستش داشته بهش دیگه دسترسی نداشت و پیش دوستان بوده
    بعد هم رضا خیلی سرسنگین شده بود

    الهه درمان سرطان اولش تمام شد ...
    پیگیر سگش و لوازم شخصیش میشه

    الهه میگفت یه عالمه لباس که با الهام خریده بودیم و خیلی دوستشون داشتم

    یکم که خود پیدا کردم پیگیر سگم شدم هر دفعه یه چیز بهم گفته میشد که نگران نباش جاش خوبه تا به دستت برسه

    به رضا چند بار بابت لباس هام پیام دادم بعضی پیام هام نادیده گرفت ، بعضی ها را گفت باشه امدم ایران میارم و خیلی رسمی تر از قبل شده بود

    چند وقت گذشت یه مدت خیلی دلم هوای دیبا دختر رضا را کرده بود واقعا از دلتنگی دیبا و سگم دم ،گاهی شبها با گریه میخوابیدم

    در ترکیه ما چند تا دوست بودیم که با هم دیگه همش جمع میشدم خوش میگذروندیم . مثل چند تا خواهر بودیم در مریضی الهام خیلی هوای ما را داشتند در جمعمون کاملاً با هم ندار و صمیمی بودیم

    یکی از دوست ها مون یه خانم خیلی زیبا بود که یک دختر داشت و از همسرش جدا شده بود و در ترکیه با دخترش توی همون مجتمع ما هم زندگی میکرد

    تو این مدت هم چند بار من پیگیر سگم و لباس های خودم و الهام از طریق این شدم مثلا بهش میگفتم رضا سر کار میاد تو برو تحویل بگیر تا من بعد از تو لباس ها را بگیرم هی باهاش برای لوازمم نقشه میچیدم یعنی اینقدر باهاش احساس امنیت داشتم که حس میکردم رضا اینقدر از جواب رد دادن من ناراحته که پیش این لوازمم باشه امن تره

    میگفت باشه من حواسم هست تو نگران نباش
    باهاش درد و دل میکردم هیچ چیز که بخواد من را مشکوک بشم ، متوجه نشدم

    تا یه روز از طریق یه دوست مشترکمون بهم خبر رسید که رضا و این خانم چندین ماهه باهم ازدواج کردند
    بهش زنگ زدم و گفتم فلانی تو با شوهر الهام ازدواج کردی ؟

    گفت اره خلاف شرع کردم الهه جون ؟ خواستگاری کرد جواب مثبت دادم

    الهه میگه : نه خلاف شرع نکردی اما چرا به من نگفتی ؟ دیدی من این مدت چقدر پریشان هستم برای سگم، دیبا ، لوازم خودم و الهام

    تو این مدت تو درخونه الهام بودی با من حرف میزدی
    و به روی خودت نیاوردی ؟

    خانمه میگه : وظیفه ای الهه جون برای گفتن نداشتم بهتر بود ندونی چون مریض بودی استرس برات خوب نبود ممکن بود ناراحتت کنه من ملاحظه خودت را کردم

    الهه میگه ما همه مثل خواهر بودیم همه خوشحالی هامون با هم بود ...

    واقعیت بگو الان سگم کجاست؟
    سگت جاش خوبه برات پیج کسی که ازش نگه داری میکنه را میفرستم دیگه به اون کاملا عادت کرده به نظرم تو هم با این شرایط جسمی نمیتونی نگهداریش کنی

    الهه میگه : دلم میخواد صدای دیبا را بشنوم یه شرایط جور کن با دیبا حداقل حرف بزنم

    خانمه میگه : شرمنده الهه جون حساسیت سنی دیبا را حتما درک میکنی از انور مامان خودش، بعد امد پیش تو و الهام بعد بچه تا مدتها برای فوت الهام و ندیدن تو بهانه میکرد افسردگی گرفته بود یه ذره بگی نگی از افسردگی درامده بخوای تو دوباره باهاش حرف بزنی هوایی میشه بهترا ارتباطی نباشه

    من از الهه پرسیدم الهه مگه جریان خواستگاری رضا را از تو میدونست گفت من نگفتم ولی نمیدونم رضا هم بهش گفته بوده یا نه ؟

    خلاصه الهه گفت: این ادم با صد و هشتاد درجه تغییر رفتاری با من برخورد کرد باورم نمیشد این همون دوست لحظه های خوب و تنگمون بود.

    من به الهه گفتم خانمه شاهد علاقه رضا به الهام بوده، شاید هم جریان تو را هم بدونه دست و دلش میلرزیده که شوهرش با شما روبه رو بشه یه جوری از ترسش خواسته فاصله باشه که خاطرات برای شوهرش تکرار نشه

    بعد خانمه گفته من لباس هات جمع و جور میکنم میدم یه مسافر برات بیاره ایران بعد از تهران برات پست کنه

    الهه میره پیج کسی که سگش پذیرفته را میبنه

    گفت: وقتی سگم تو بغل صاحبی که نمیشناختم دیدم و عکس هاش در زوایای مختلف نگاه کردم
    انگارخنجر بود که تو قلبم فرو میکردن واقعا حس میکردم بچه ام ازم گرفتند و دستم بهش نمیرسه

    بازالهه اینجا تجربه های تلخ از دست دادن مکرر را پشت هم براش اتفاق افتاده بود

    شوهر خواهری که عشق خواهرش بود و هوای خواهر زن و خاتواده زنش داشت اینجا دیگه به طور همیشگی با ازدواجش مسیرش جدا شده بود

    دوستی که همیشه بهش اعتماد داشت و باهم خوشی و ناخوشی زیاد داشتند یهو متوجه میشه عجب دورش ، زده. با شوهر خواهرش ماههاست ازدواج کرده صداش درنیورده

    سگش که اینجوری بی رحمانه ازش جداش کرده بودند انگار خانمه واقعا میخواسته برای ارتباط الهه با آنها هیچ بهانه ای نباشه

    دیبا دختر رضا ، که همچون دخترک زاده نشده خودش دوستش داشت بهش میگن دیگه حرف زدن باهاش ممنوعه

    چند روز بعد یه کیسه لباس از طریق مسافر به دست الهه میرسه... میگه وقتی کیسه را باز کردم تمام لباسهای بدردنخور و دم دستی بود که اصلا یادم بهشون نبود و حتی بعضی هاش مال من نبود تمام لباسهای خودم و الهام که مارک هاشون هنوز نکنده بودم یه دونه اش نبود

    بعد که بهشون گفتم خانمه گفته بود من نمیدونم ظاهرا قبل از اینکه من وارد خونه بشم لوازم الهام را ، رضا جمع کرده بوده و اشتباهی احتمالا اون کیسه ها را سرایدار با لوازم دیگه برای خودش برداشته ... ( شگفتاااا به همین راحتی
    چند ماهه این داره برات دردو دل میکنه میگه پی لباس های خودم و خواهرم هستم الان اینو بهش میگی)

    خلاصه الهه با همون کیسه لباس ها را پیش سطل آشغال میگذاره

    الهه گفت مریم شاید برات عجیب باشه چون مامانم همش حال من را میدید میگفت من رفتارت درک نمیکنم من سه روز تمام برای لباس هام ضجه زدم و گریه کردم
    مامانم خنده اش میگرفت میگفت بگو شوخی میکنی برای چند دست لباس اینجوری میکنی ؟
    ولی من واقعا همین الان هم دارم میگم بغض میکنم و میخواد اشکم بیاد

    گفتم الهه من بهت حق میدم و میتونم با توجه به شخصیتت و درک ماجرات بفهم دلیل ضجه های تو به بهانه لباس چی بوده؟

    تو یهو بعد از الهام پشت هم تجربه از دست دادنهای دیگه را داشتی همه را براش گفتم .
    ببین وقتی یه زن بهش خیانت میشه ضربه ای که میخوره از زنی که شوهر مرده بیشتره
    چون زنی شوهرش مرده از نظر ذهنی عشق و تعهدشون سرجاسه فقط همسر در قید حیات نیست، اما زنی که خیانت دیده هم دیگه همسرش را از دست میده هم سوگوار عشق و امنیتی میشه که از رابطشون برای خودش ساخته بود

    تو انتظار نداشتی از دوستی که حس صمیمیت و یکدلی باهاش داشتی یهو بخواد این شیوه را باهات پیش بگیره و برای منفعتش تغییر فاز بده ...

    متاسفانه این دوست با شما خوش گذروند محبت و مهربانی هم در رابطه اش با شما داشته اما هیچ وقت تو را نشناخته ..یعنی سعادت و لیاقتش نداشته

    اگر خودش صادقانه می آمد این موضوع را با تو مطرح میکرد چه بسا حتی تو به ، درست شدن و قوام این ازدواج کمکش هم میکردی

    یهو پشت هم رفیقت ، سگت، دیبا ، شوهر خواهرت ، لباسهای که هر کدوم با الهام با یه عشقی خرید کرده بودین و اخرین تعلقاتت و یادگاری ها از روزهای زندگی خودت و الهام بود از دست دادی

    مامانت از این منظر بهش نگاه نکرده ، لباس ها بهانه ضجه های تو بود

    تو ، هم که ،درد از دست دادن عزیزان همیشه در زندگیت داشتی چیزهای رده دوم و سوم هم که از دست میدی زخمات سر باز میکنه اینقدر بی قرار میشی انگار تو تنت جات نمیگیره ... خشمت میرزی تو خودت چون کاری ازت برنمیاد و گریه کوچترین واکنش و دم دستی ترین چیزی که از ظرف لبریز شده تو را ،چند قطره کم کنه

    میگفت : واییی مریم ‌انقدر خوب و عالی شرایطم تحلیل کردی انگار در من زندگی کردی اینکه یکی به این خوبی من را فهمیده من اروم میکنه

    بعد الهه گفت من خیلی تمرین میکنم که وابسته چیزی نباشم شاید باید با این اتفاقات روبه رو میشدم تا تعلقاتم از دست بدم تا خوب تو مغزم و درونم بشینه که هیچ چیز در این دنیا متعلق به ما نیست و همه چیز فانیست

    گفتم الهه چقدر زیبا ،من اینو روزی که دکتر ها گفتند کاری دیگه برات نمیتونند بکنند وقتی امدم تو اتاقم درب اتاق بستم و خلوت کردم همونجا مثل یه وحی این مسئله در ذهنم نشست دیدم من اگر بمیرم حتی شخصی ترین وسیله ام دیگه متعلق به من نیست
    و با خودم گفتم ما حتی اگر هزاران ملک و ماشین و جواهرات داشته باشیم مثل اسباب بازیهایی هستند که یه مدت دادن دستمون بازی کنیم و بعد باید پس بدیم .
    پس یادم بمونه هر چیزی که قرار به دست بیارم در آرامشم اختلال اساسی وارد کنه یا خدای نکرده نیاز به این باشه ارزش هام زیر پا بگذارم مفت نمی ارزه ..
    ...

    دوست دارم خاتمه این یادواره ، ده روزه را با این خاطره الهه را بدرقه کنم
    الهه با تمام درد و رنج های که پشت سر گذاشته بود خدا باور بود و به درک معنویات علاقه داشته

    جلسه دوم شیمی درمانی یه سری داروهای اصلیش را هرچی میگرده گیرش نمیاد
    اول یکم دلش آشوب میشه میگه من تلاشم کردم پیدا نشد توکل به خدا اگر جور بشه داروخانه باهام تماس میگیره دوستم میره برام میگیره میاره بیمارستان میزنم .نباشه یعنی قسمت نیست خلاصه رهاش میکنه

    میره بیمارستان بعد دکتر خیلی ناراحت و عصبانی میشه میگه تو اوضاعت خیلی حساسه باید سر وقت تزریقت انجام یشه یعنی چی پیدا نکردم ؟

    الهه میگه چیکار کنم گیرم نیومد ؟

    بعد پرستار میگه خانم دکتر راست میگه این داروهاش ظاهراً تو این چند وقت نیست شده . بیمارهای دکترهای دیگه بیمارستان هم همین مشکل را داشتن

    دکتر میگه برو تو اتاقت بشین اون یکی داروهات بزن تا جلسه بعد هر طور شده اون داروهات گیر بیاری
    الهه داروهاش میزنه بعد دم رفتن دکتر که پرونده مریض ها را تند تند امضا میزده یهو یه نفر یه کیسه دارو میاره میگه خانم دکتر این برای مریض ما بود که دیروز فوت شد لطفا به بیماری که احتیاج به این دارو ها داره، بهش بدین

    دقیقا داروهای الهه بوده یعتی الهه میگه یک دقیقه دیرتر میرسید دکترم رفته بود همه چی روی لبه، لبه اخرش جور شد .....
    و دکتر دستور داد که نرس داروها را برام بزنه

    پایان ❤🙏🏽

    پی نوشت :ضمن طلب خیر برای خودتون و عزیزان آسمانیتون
    ممنون از همراهیتون اگر جایی مبهم بود و کسی سوالی داشت به دوشرط اول بدونم دوم بدونم مطرح کردنش موردی نداره حتما جواب میدم

    کامروا باشید

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 18:37 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • لطفا قبل از خوندن این بخش ، پست قبلی و بخش اول را مطالعه کنید



    دانه دانه آرزوهایت را می کشند تا آن که یک روز در میابی بدون همه چیز باز میتوانی زندگی کنی؛
    میفهمی تمام آن چیزهایی که دوست داری پوچ و تو خالی اند.
    از آن به بعد است که جور دیگری زندگی می کنی.

    👤
    بختیار علی ⁩
    📚آخرین انار دنیا

    در دهمین روز به یاد الهه آسمانی ( بخش دوم )

    جمعه 15 دی 1396 :

    وقتی پدر نیست انگار زندگی هم نیست آرامش هم نیست

    وقتی پدر نیست انگار همه چیز عوض شده

    وقتی پدر نیست انگار زندگی با هیچ چیزی شیرین نمیشه

    وقتی پدر نیست انگار خنده ها از هزاران گریه تلخ تر میشه

    کاش خدا یه فرصت دیگه بهم میداد تا با پدرم بودن را

    بیشتر احساس میکردم

    کاش میشد دوباره تو آغوشش برم و بهش بگم دوستش دارم

    بهش بگم بابا زندگی بی تو معنا نداره

    کاش میشد فرصت های از دست رفته رو جبران کرد…

    ( الان نوشت : برای در گذشت پدرش احساسش نوشته بود )

    سه شنبه 26 دی 1396 :

    روزهای رفته زندگی را ورق میزنم
    چه خاطراتی که زنده نمیشوند
    چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود
    چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت
    چه فکرها که ارامم کرد
    چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود
    چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست
    چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد
    چه آدمها که دلم را گرم کردند وچه آدمها که دلم را شکستند
    چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم وشد
    چه آدمها که شناختم و چه آدمها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان
    وچه........
    وسهم من از این همه , یادش بخیر میشود
    کاش ارمغان روزهایی که گذشت
    آرامشی باشد از جنس خدا
    آرامشی که هیچگاه تمام نشود.....

    چهارشنبه 27 دی 1396 :

    دلم برای روزهایی تنگ است که میدانم باز نخواهند گشت…
    برای پدرم که دیگر حضورش را احساس نخواهم کرد…
    به راستی که چه زود دیر میشود..
    پدرم،نبودنت و جاى خالى وجودت،هميشه و همه جا سنگينى توشه راهم خواهد بود.😔
    كاش در شانه سمت چپم،دستانم را بر روى شانه راستت مينهادم.كاش...😔

    یکشنبه 8 بهمن 1396 :

    ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ؛ " ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "
    ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ...."
    ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺴﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ
    ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ،
    ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻩ ،
    ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ..
    ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﻭ ﮔﺲ ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻼﺗﯽ
    ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻕ ﻫﯿﭻ ﻃﺒﻌﯽ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ..
    ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ،
    ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﺰﯾﺶ ﺩﻭﺭ ...
    " ﻓﺮﺻﺖ " ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺩ
    ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﺁﺏِ ﺗﻨﮓِ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﻮﺩ
    ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻢ ، ﻣﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ...
    ﻗﺪﺭ_ ﻟﺤﻈﺎﺕ _ ﺭﺍ_ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ.

    یک شنبه 29 بهمن 1396:

    یك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم،
    كه كفش هايم پاشنه هاي بلند داشته باشد و ديگر جوراب هاي سفيد تور دار و جوراب شلواري هاي عروسكي نپوشم،
    دلم مي خواست بزرگ شوم تا دستم به كابينت هاي بالاي آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم و وقتي از خيابان رد مي شوم
    مادرم دستم را نگيرد، فكر مي كردم بزرگ مي شوم و دنيا سرزمين كوچكي ست پر از شادي و من موهايم را به باد مي دهم ،
    رژ لب هاي مادرم را مي زنم و عشق را تجربه مي كنم، همان عشقي كه بين صفحات رمان ها و داستان ها مي چرخيد،
    حالا من بزرگ شده ام، تعدادي كفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به كابينت هاي بالاي اشپزخانه كمابيش نمي رسد
    اما يك أجاق گاز براي خودم دارم، حالا من دست مادرم را مي گيرم و او را از خيابان ها رد مي كنم، موهايم را به هر رنگي در مي آورم و اشك هايم را به باد مي دهم،
    عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خيانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام، حالا مي دانم دنيا
    سرزمين بي انتهاييست ، پر از آدم هاي عجيب و بزرگ شدن بدترين آرزوي همه زندگي من بود كه بر خلاف تمام
    آرزوهايم به دستش آوردم.

    دوشنبه 6 فروردین 1397

    خدا حافظ ....

    ( الان نوشت : عکس از خودش و الهام گذاشته بود درحالی که میبوسیدش فقط همین خداحافظ
    یعنی به حدی درد عمیق و جانگذاز هست که فرد برای گفتن و بیان احساسش نمیتونه جز سکوت کاری کنه و تا شش ماه الهه هیچ چیز در صفحه اش ننوشت هم سوگوار بود و هم درگیر درمان بیماریش بود )

    شنبه 31 شهریور 1397 :

    در عجــــبم
    از سیب خوردنمان
    که
    از آن فقط “چوبش” باقی می ماند…
    مگـــــــــر این همه چوب که خوردیم
    از یک سیــــــــب … شروع نشد؟

    پنجشنبه 20 دی 1397 :

    ميگن سرنوشت رو ادمها خودشون رقم ميزنن...
    كاش واقعا ميشد كه سرنوشت رو تغيير داد.
    كاش ميشد سرنوشتم رو جورى رقم بزنم كه تو ديگر سياه پوش عزيزانت نشوى مادر...
    كاش بتوانم معجزه اى را خلق كنم كه خيالت راحت شود از اينهمه درد و نگرانى...كاش بتوانم معجزه خلق كنم.
    كاش....

    جمعه 21 دی 1397 :

    البوم خاطراتم را ورق ميزنم و برميگردم به گذشته اى نزديك...
    خواه ،ناخواه ياد روزهاى گذشته ميفتم.روزها و ماه ها و سالهايى كه گذشت.
    ياد سختيهايى كه مرا محكم و استوار و پابرجا ساخت و در كنارش چه لذتى از روزهاى خوش با هم بودن در كنار ادمهايى كه از جنس مهربانى و دوست داشتن بودن...
    ياد داشته هايى ميفتم كه ديروزها ،چقدر براى بدست اوردنش جنگيدم و امروز چقدر به نظرم بى رنگ و پوچ است.
    من ديگر به فرداها نمي انديشم.
    فرداى من يك ساعت ديگر است.بوى گل نرگس باغچه را با درهاى بسته و پرده هاى كشيده خانمان،همچنان حس ميكنم.بوى مادرم را...بوى خاك،باران،بوى ادكلن بجا مانده از شالى كه بر روى مبل اويزان است.
    به اتفاقات زندگى ام نگاه ديگرى دارم و فقط به آن لبخند ميزنم.مثل رهگذرى كه قصد عبور از جاده خوشبختى را دارد.
    جنس ادمها برايم تغيير كرده،نرم،لطيف،مهربان...

    ديگر نميترسم.
    بى توقع زير دستان ارايشگر مينشينم تا موهايم را كوتاه كند.
    ديگر نميترسم از اينكه ابروانم را نازك يا كوتاه بردارد.
    ديگر نميترسم از اينكه موهايم زير مواد شيميايى رنگ و دكلره بسوزد يا اينكه...
    ميخواهم
    موهايم را به دست باد بسپارم.
    ببرد هر كجا كه دوست دارد.اصلا من هم با خودش هم مسير ميشوم.
    راه ميروم،ميدوم،پرواز ميكنم تا بى انتها...
    من يك تجربه بى منتهايم .من يك فنجان قهوه پر از خالى ام.بنشين مرا نوش كن.
    لطفا يك فنجان خالى سر پر🖕
    من چاى مينوشم.
    تو بنشين و مرا گوش كن.
    من چايم را تلخ مينوشم و يه لبخند شيرين نثارت ميكنم.

    صورت حساب لطفا.
    امروزت را مهمان من👌

    جمعه 19 بهمن 1397 :

    اهاى غريبه
    يك تكه كاغذ، از جيبت افتاده ست.
    خودكار لطفا
    ميخواهم بنويسم تمام دردهاى عالم را...
    ميخواهم برقصانم تمام دلتنگى هاى ادم را...
    چه به روزمان امده است؟
    لطفا صبر كنيد،وجودم جا مانده است.
    به گوشش برسانيد فريادهايم را...
    مرا از خواب بيدار كن.
    اهااااااااااى...

    دوشنبه 6 اسفند 1397 :

    عكسى كه الهام سال قبل تو صفحه ش پست كرده بود و عشقش رو به مامان ابراز كرده بود.
    روحت شاد فرشته زيبا
    ديشب خوابش رو ديدم.خيلى ناراحت و غمگين بود.
    ازش پرسيدم :چرا هر چى صدات ميكنيم ،جوابمونو نميدى؟كجايى؟
    نگام كرد و بهم گفت:انقدر صدام نكن.من جا موندم.هر وقت صدام ميكنيد،حواسم پرت ميشه.من خوبم.يه خونه بزرگ دارم كه پر از پنجره و نورگيره...صدام كردى،اومدم جوابتو بدم،در بسته شده و پشت در موندم و كليدم ندارم.
    از خواب بيدار شدم و براى يه سال عزادارى كردم و گريه ...
    بهش قول دادم كه ديگه براش اشك نريزم و صداش نكنم.قول دادم بهترين ها مال من باشه و حس خوب سمتش بفرستم تا روحش در ارامش باشه.
    برو عزيز دلم.برو روحت پر از ارامش ابدى باشه زيباترين حس دنيام.👋💖

    ( الان نوشت : با این پست الهه بود که با هم دوست شدیم من یه کامنت همدردی گذاشتم بعد رفتیم توی دایرکت هم ، بعدش هم دو روز بعد با هم تلفنی حرف زدیم و دوست شدیم )

    یک شنبه 26 اسفند 1397 :

    سال ٩٧
    زشت بودى.
    كريح بودى.
    بيرحم و بدجنس بودى.
    گرفتى پدر و خواهرم را...
    بردى خوشى هاى من و خانواده ام را...
    سياه پوشمان كردى و سياهى رو گسترده كردى روى سقف ارزوهايمان...
    دلتنگى را عادتمان دادى.
    بيمار شدم،
    غمگين شدم.
    مردم،زنده شدم.
    درد كشيدم و بيجان و نحيف...
    به پهناى زندگى غصه دار شدم.
    از دست دادن را تجربه كردم.
    مردن را نيز تجربه نمودم.
    چه به روزمان اوردى؟
    چه به سرمان امد؟
    ميشود بروى و ديگر گذرت به كوچه ما نخورد؟
    عاشق شدم،فارغ شدم.
    ولى دوست دارم زندگى را...
    لبخند مادرم را دوست دارم.
    روشنايى روز را دوست دارم.
    ارامش شبم را...
    سپاسگزارم بخاطر تمام چيزهايى كه در اختيار من است.
    دستانم بدون درد در حال نوشتن است.
    چشمانم ديگر تار نميبينم.
    دلتنگى كه عادت جانمان شده.
    خداحافظ سال ٩٧👋
    زندگى خواهم كرد با تمام قوا،نو خواهم شد.👌سلام بر سال ٩٨ 👋 با تمام وجود،در اغوشم ميفشارمت.سلاااااام👋

    ( الان نوشت :حسین برادرش هنوز اینجا زنده است بیمار هست )

    حسین فروردین ۹۹ پرکشید باز تا چند ماه الهه در سکوت و سوگواری رفت و دیگه ننوشت

    دوشنبه 15 دی 1399 :


    شاید زندگی ما مثل یک نقاشی ناتموم به نظر برسه، یا احساس کنیم که چنین است، ظاهراً افتضاحی بزرگ با تکه‌هایی گمشده...
    یک بد بیار و بدشانس تمام عیار...
    یک بازنده ی شاکی...

    خدا زنده ست و کار او تمام نشده.

    هرچند ممکن است قادر به دیدن کار او نباشیم،اما او هنوز در حال انجام کاری خلاقانه و باشکوه در زندگی من و شماست و کسانی که دوست‌شان داریم.

    اینکه نمی‌تونیم نتیجۀ نهایی را ببینیم، به این معنی نیست که یک شاهکار نخواهد بود.

    من خود به تنهایی یک شاهکار خلقتم.

    یک شنبه 28 دی 1399 :
    سلام
    ترجمه:
    من این ابی ام.(طرفدار تیم استقلال) ابی خوب 😁
    ابی بحشی(قوی)

    دلخوشی های کوچیک و بزرگ،گاهی باعث روند سریع بهبودی میشن.
    دلتنگی های گاه و بیگاهمون باعث رشد ما میشن.شاید خمیده رشد کنی یا تنه ت به یکی از شاخه های گذشته ت گیر کنه و زیبا و رشید،قد نکشی ولی قطعا انتخاب با خودمونه.
    برای جلو رفتن و مسیر زندگی رو طی کردن،تنها یه راه وجود داره،پذیرش درد و رد شدن از ان...
    در واقع ،پس از فهم احساسهامونه که التیاممون از درون شروع میشه و صبح روز بعد ما دلایل دیگری پیدا خواهیم کرد که به زندگی بار دیگر اطمینان کنیم و وارد جریان ان شویم.

    ابی بحشی داره واسه عمه قرمز غیر بحشیش کوری میخونه.😁😁😁

    ( الان نوشت :ابی بحشی به منظورش مهربد بود این خوشحالی و دل ضعف هاش برای مهربد هست یه عمه بی نظیر و با محبت اخرین عکسی که تا اینترنت بود از مهرنیا خواهر مهربد دیدم تصویر یه کوه غم در چشماش بود که قلبم هزار تیکه شد )

    یک شنبه 12 بهمن 1399 :

    زندگی تکه هایی ست که همه جا حضور دارد و کافیست ما در مسیرشان قرار بگیریم.
    انگاه اگر هوشیار باشیم،شاید بخش هایی از خودمان را ببینیم.
    بخش هایی از خودمان را در رابطه ها و در ادم هایی که تجربه میکنیم.در موقعیت هایی که قرار میگیریم.در فیلم هایی که میبینیم.
    حتی در کوچه ای که هیچ‌ عابری وجود ندارد.
    من هستم و تو هستی و این همه خاطرات خوش...
    شاید زندگی همین است.
    دیدن روی ماه تو و لقمه هایی که با دستان کوچکت برای خود اماده میکنی.
    شاید زندگی یعنی همین لحظه که من با دیدن لبخند تو به اوج میروم و پرواز را حس میکنم بدون بال...

    تنت سلامت،روزگارت پر لبخند،خوشبختی در کمین است تا به دام اندازد تو را ای دلبند برادر زاده ی من.

    سه شنبه 26 اسفند 1399 :

    اخرین چهارشنبه ی سال ۱۳۹۹ رو گذرانده ایم و همچنان امیدوار قدم برمیداریم و به سال ۱۴۰۰ نزدیک خواهیم شد.
    مرسی از همه ی عزیزانی که همیشه و در همه حال،همراه و همیار من بودید.
    با شما خندیدم و با شما اشک ریختم.
    با شما بحران های زندگی ام را گذراندم و حضور تک تک شما،باعث دلگرمی و امید بود.
    امیدوارم لبخند رضایت رو لبای همتون جا خشک کنه .
    تنتون سالم و روحتون پر از مهربونی باشه.
    حساب بانکیتون پر از پول و برکت باشه.

    ممنونم از همه ی شماهایی که همیشه حمایتم کردید و پشتم بهتون گرم بود.
    بمونید برام و عمر همتون به درازا شمایی که داری این متن رو میخونی.⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
    دعاهای قشنگتون رو زیر این اخرین پست سال ۱۳۹۹ بنویسید،
    بماند به یادگار.🥰😍😘

    پنجشنبه 19 فروردین 1400 :

    گاهی وقت ها در زندگیمان،همه چیز به ظاهر خوب و ساده در حال گذر است،ولی حال دلمان خراب است و هر چه قدر تلاش میکنیم،بیهودست.
    از دیدن اتیش لذت میبردم ولی کمی که نزدیکش شدم،چشمانم را سوزاند و مجبورم کرد،کمی عقب روم و فاصله را حفظ کنم که مبادا بسوزانتم.
    زندگی دیگران رو که از دور نگاه میکنیم مثال همین اتیش است.
    از دور زیباست و وقتی که کمی نزدیکتر میشویم،احساس میکنیم،کاش همان دور ایستاده بودیم و نظاره گر...
    سعی نکنیم به زور ادم های اشتباه زندگی رو کنار خود نگه داریم .
    عشق های امروزی فقط به ظاهر زیباست...
    ادم های درست را به زندگیمان راه دهیم.ادم های اشتباه همیشه اشک چشمان زیبایتان را سرازیر میکنن.
    مراقب خودمان باشیم.

    جمعه 8 مرداد 1400 :

    دلنوشته:

    میدونم حال دل هممون یه جورایی خاکستریه،بعضیا سیاه...
    ولی هیچ منویی جلومون قرار ندادن،هیچ راهی پیش رومون نیست جز( زندگی کردن)
    شاید خیلی ها من رو ادم قوی بدونید ولی من مدام دارم با زندگیم و گذشته م و حالم ،دست و پنجه نرم میکنم.
    مدام گذشته تو ذهنم مرور میشه،مدام خاطرات گذشته برام زنده میشه.خاطراتی که با پدر و برادر و خواهرام داشتم.
    مثل بچه ای میمونم که تو گذشته جا مونده و دنبال خونوادش میگرده.
    دنبال مادرش،پدرش،خونوادش...
    هیچ منویی تو زندگیم نیست جز اینکه زندگی رو ،زندگی کنم.
    نه میتونم به عقب برگردم،نه میتونم تو سکون و لختی بمونم و نه میتونم بپرم تو اینده...
    اینده چه واژه ی عجیبیه.
    کاش ادما یکمی از ایندشون خبر داشتن.حداقل شاید تکلیفمون یکمی مشخص بود که بابت امروز مون حرص بزنیم یا نه،تلاش کنیم یا نه و خیلی های دیگه...
    میخوام از درونم بگم...
    از ترسام بگم...
    میخوام بگم که چقدر کودک درونم ترسو شده و مدام میخواد به یکی تکیه بده تا برای چند ساعت هم که شده،اروم بگیره و استرس از دست دادن رو نداشته باشه.
    کاش یکی بود که بهم میگفت :اروم بگیر کودک مضطرب من...اروم باش.
    هر روز که از خواب بیدار میشم خدارو شکر میکنم بابت جسمی سالم و بابت مادری که کنارم میبینمش...
    بابت هر چیز کوچیک و بزرگی که تو زندگیم دارم ولی یه ترسی تو وجودم هر روز فریاد میزنه و نمیتونم ارومش کنم و فقط گوشامو میگیرم که نشنوم.
    من قوی نیستم .
    من یک ترسوی بی پروام...
    من از اینده م و از مرگ میترسم...

    ( الان : اینجا الهه مدتی بود که میدونست بیمارهست اما تو صفحه اش انتشار نمیداد به من میگفت مریم همدردها میترسند روحیشون تضعیف میشه اگر متوجه عود بیماری من بشند که بعد کم کم امد اطلاع رسانی کرد چون از گوشه و کنار بعضی ها بهشون اخباری رسیده بود )

    شنبه 23 مرداد 1400 :

    #دلنوشته_الی
    دقت کردید زندگی برای ما ،همین دلخوشی های کوچیک،به حساب میومد؟!
    مثلا:دور هم جمع شیم و خاله زنک بازی و غیبت دختر فلانی،طلاق دختر عموی بابای فلان ادم...بعدش یه غذای دور هم و دیدن تلویزیون و بحث و جدل بر سر فلان موضوع غیر مهم...
    خونه پرش،به دعوت یکی از دوستان باحالتر،مثلا فلان رستوران...وای حالا چی بپوشم؟!
    ع.عروسی فلانیه که...موهامو چی کار کنم؟باید رژیم بگیرم که فلان لباسم اندازم شه.
    همین....
    زندگی ما اینگونه سپری شد تا بحال...
    حالا چی؟!
    همین دلخوشی های کوچیکم دیگه نداریم.
    همش شده ترس و اضطراب...
    حالا دغدغه هامون شده که فلان دمنوش رو بخوریم،فلان دارو رو بخوریم و فلان ویتامینو که سیستم ایمنی مون ضعیف نشه،غافل از اینکه خود همین وضعیت فعلی و خود همین افکار مضطرب و مغشوشمون باعث میشه روند زندگی،درمان، کند پیش بره و دچارش شیم.
    ذهنمون بیمار شده،ذهن که بیمار بشه،هیچ دارویی علاج قوت سیستم ایمنی جسم نیست.

    از ذهن بیشتر از جسم مراقبت کنیم.

    روی ماه همتون رو میبوسم،همه ی درد کشیده ها...

    هممون تکرار کنیم.
    ای روح الهی،ای شعور وحدت...
    من را بخاطر تمام دیتاها و داده های درونم که باعث رنج،عصبانیت،خشم،ناسپاسی و بیماری در جسم و روحم شده ببخش.
    متاسفم.لطفا من راببخش،متشکرم،دوستت دارم.

    جمعه 12 شهریور 1400 :

    در جایی خواندم که دنیای خارج از ما،با قدرت ذهنمان و با تسلیم بودن و عشق دادن ما،ساخته شده.من هیچ وقت مفهوم تسلیم بودن را نمی یافتم ولی امروز و در همین لحظه،تسلیم بودن را از این پرنده دریافت کردم،
    من تسلیم بودن را از همین درخت باغچه یاد گرفتم.در زمستان برگهایش را باد با خود میبرد و لختش میکند و همچنان همان ایستایی را دارد که در فصل بهار،مادر زمین دوباره شکوفه هایش را به شاخه هایش برمیگرداند و در گرمای تابستان خنکای نسیمش را به محیطش میبخشد.
    گرما و سرما ،او را به شکوه و گلایه نمی اندازد و شکوفه های سفید بهاری نیز مغرورش نمیکند.
    او رشد و بالندگی خود را در پذیرفتن هر انچه برایش میرسد ،میداند.
    امروز این پرنده ،خود را تسلیم سرنوشت کرده و در دستان من ارام و وانهاده نشسته است،شاید در دلش اشوبیست ولی به انرژی دستان من اعتماد کرده و میداند که به ارامی رهایش میکنم و.....

    من همین قدر ارام و رها،تسلیم پروردگارم هستم....

    سه شنبه 20 اردیبهشت 1401 :

    امروز پاهایم توان راه رفتن و دویدن را ندارد.دستانم در زورآزمایی چای فنجانی یا لیوانی سر به سر هم میگذارند.
    چشمانم اشک آلود و دلم نمناک است ولی قرص و محکم به راهش ادامه میدهد.به نظرم دل ک امیدش را از دست ندهد،بر هر جنگی پیروز است.

    ( الان نوشت : این پست یکی مونده به آخر الهه است جسمی پر از درد و خسته اما باز الهه میخواست برای موندنش تلاش کنه و کم نیاره پی سویی از امید و شفا بود.)🥺🥺🥺🥺

    یک شنبه 23 مرداد 1401 :
    چه عاشقانه ای ،تو ای پروردگار من....آن زمان ک به شکل نسیمی صورتم را نوازش میکنی و آن زمان ک به شکل لبخند کودکانه ای....

    ( الان نوشت : این هم پست اخر الهه که با یه فیلم چند ثانیه ایی سیاه و سفید از خودش و یک تصویر آهنگ معنوی دستمال سبزی که به دور مچ دستش بسته بود دقیقا یک ماه بعد از این پست یعنی ۲۳ شهریور ۱۴۰۱ به آغوش نور رفت )😭💔💔💔💔💔💔💔💔

    پی نوشت : به نظر من شنیدن هر روایتی از زندگی آدمها میتونه ،بسته به ذکاوت و ظرفیت درونیمون برداشت های ارزشمندی برامون داشته باشه من میتونستم این دو بخش را به عنوان قسمت اخر بگذارم و به یک سری موارد دیگه نپردازم، اما نکاتی دیگر است که فکر میکنم مخاطبی که از قسمت اول همراه بوده خوبه که آنها را هم بدونه
    در خوندن روایت زندگی آدمها تمام شخصیت های یک ماجرا چه خوب چه بد میتونند معلم و بیدار کننده ما باشند ...
    من آن موقع ها میگفتم اگر واقعا مریضی من آزمون خداست مطمئنم که من هم وسیله آزمایش آزمون دیگران و نزدیکانم از جانب خدا هستم ... مهم اینه که ما در نقش هایی که داریم در اون جایگاه چگونه رفتار میکنیم ؟ آیا بی تفاوتیم ؟ آیا طول زندگی برامون مهمه یا عرض زندگی ؟ آیا به شکرانه بی دردیم میتونم موجب بشم درد یه دردمند را کاهش بدم ؟ و........


    و نکته بعدی در شنیدن و خوندن تجربه های زندگی دیگران باز تاکید میکنم هرکس به سهم شعور و میزان هوش خودش برداشت میکنه مطمئن باشید برداشت ها و الویت ها هر مخاطب متفاوت هست
    سطحی ترین برداشت از داستان الهه فقط چسبیدن به اون قسمت غم و مصیبتش هست و پررنگ شدن وحشت اینکه نکنه در زندگی ما هم خدای نکرده این اتفاق تکرار بشه


    من منکر حس غم و اندوه و ترس نمیشم من هم عمیق با الهه ، وقتی که خودش برام می گفت ، وقتی نوشت و خوندم و زمانی که خودم منتشر غم و التهاب تجربه کردم


    اما برداشت های ما باید از این رویداد و شخصیت های ماجرا در مقابل زندگی خودمون و جهانبینیمون چیزهای خیلی وسیع تر و ارزشمند به ما بده بتونه موجب رشد و بیداریمون بشه ... برای شخص من که خودم ، همم مسیر پر درد بیماری را تجربه کرده بودم یه عالمه زندگی الهه و دیگران ، دریافت های مهمی داشته امیدوارم بعد از تجربه غم و احساس همدلی با الهه شما هم برداشت هاتون طوری باشه که موجب آگاهی و هوشیاریتون بشه

    ادامه در قسمت بعدی .......

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 12:34 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • فکر می‌کنم جای خالی آدم‌ها،
    در واقع جای خالی بودنشان نیست،
    جای خالی تکه‌ای از قلبمان است
    که خانه‌یشان بوده، به نامشان بوده
    و حالا به وقت ِسفر و بستن بار و بنه،
    آن تکه‌ را هم با خود برده‌اند.
    این است که همیشه در یاد نبودنِ کسی،
    گوشه‌ای از قلبمان درد می‌گیرد و می‌‌‌سوزد.



    👤فاطمه محمدلو

    دهمین روز به یاد الهه آسمانی( بخش اول)

    همانطور که در پست قبلی خوندین اون آخرین پستی بود که الهه توانایی روانی و جسمانی نوشتاریش داشت از آن به بعد اینقدر مصیبت پشت مصیبت، رگباری سرش ریخته بود که تاب مرور نوشتاریش نداشت ....


    الهام زیبا هم از بیماری سرطان سینه که بعدش، متاستاز مغز شده بود پرکشید
    اینقدر الهه ، الهام را دوست داشت و خاطرش براش عزیز بود بعد از فوت الهام بیشترین ضربه زندگیش خورد به معنای واقعی کمرش شکست من وقتی عکس و فیلم های قبل و بعد الهه بعد از الهام را بارها نگاه کردم یه غم عظیم تثبیت شده توی چشمهای الهه ماندگار شده بود... حتی میخندید و خوشحال بود اون غم تو چشماش بود ...

    تو نوشتن داستان زندگیش هم وقتی میخواست جزییات رفتن الهام را بنویسه در تاب و توانش نبود هی به بهانه ایی ادامه نوشتن را به تعویق می انداخت

    این کپی پیام خودش هست


    الهه :

    یخورده از بابا به بعد پیچیده و تو همه اخه....
    اون دو تا راحتر بود نوشتنش....ذهنم خلوتر بود.
    از الهام به بعد خیلی شلوغ پلوغه اخه

    ( منظورش از آن دو تا خواهراش عاطفه و فاطمیاست)

    مریم:
    الهه جان بنویس بنویس بنویس
    من خودم هم این کار کردم و نوشتم
    مثل یک کوه که از شونه هات خالی میشه باورت نمیشه چقدر سبک میشی ... من کنارت هستم درسته هیچ وقت نمیتونم بفهمم به تو چی گذشته اما میتونم تنهات نگذارم و کنارت باشم
    میدونی چرا از بعد الهام برات سخته نوشتن چون رفتن الهام از این دنیا بزرگترین درد زندگیت بوده

    الهه :
    اشکم از تحلیلت سرازیر شد. درست میگی اصلا نمیخوام به الهام برسم .....😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    الان نوشت : الهه جان از دیشب که میخوام این پست آماده کنم اینقدر برای من نوشتنش سخت بوده که من هم به خودم آمدم دیدم میخوام از روبه رو شدن باهاش به بهانه ایی در برم


    من فقط یه دوست، که شونده بخشی از روزگاری که تو تجربه داشتی ، بودم ... اما الان که میخوام تعاریفت اون هم به صورت کلی بنویسم دچار تپش قلب بالا شدم


    باور کن ده بار گفتم بمیرم برات الهه بمیرم برات الهه ..🥺😭😭💔💔💔. آن روزها که گفتی نمیتونم از بعد الهام بنویسم واقعا چه حالی داشتی ؟
    تو که خودت رنج کش این ماجرا بودی در وجودت چه کابوس وحشتناکی که اتفاق افتاده بود طوفانش بر پا بود من بمیرم برات ... تنها جمله ایی که میتونم عمق احساسم برات بیان کنم😭😭😭😭😭😭😭


    اما بهت قول میدم حتی اگر قلبم از حرکتم بیاسته مینویسمش که تو جاودانه بمونی ... تا ، دین دوستیم و وفاداریم بهت ادا کنم ......

    پدر الهه دی ماه ۱۳۹۶ در اثر تومور مغزی فوت میکنه حدود چهار و سال و هشت ماه پیش🖤

    سه ماه بعد فوت پدر ،الهام در سن ۲۶ سالگی در فروردین ۱۳۹۷ پر میکشه یعنی حدود چهارسال و پنج ماه پیش💔


    فقط هفت روز بود که الهام فوت کرده بود الهه متوجه میشه سینه اش درگیر سرطان شده💔😭

    فقط چند ماه از فوت الهام گذشته بوده که حسین برادر الهه ورزشکار و متاهل دارای دو فرزند ، متوجه تومور مغزی میشه و پنج ماه بعد به ناتوان ترین حالت ممکنه میرسه در سن ۳۶ سالگی فوت میکنه🖤


    ( مادرش میگفت حسین خیلی غصه پدر و خواهراش خورد و واقعا شوک بهش وارد شد ) از فوت حسین الان حدود دوسال و پنج ماه میگذره

    الهه هم که در سن ۳۷ سالگی با سرطان سینه و متاستاز سارکوم دنیا را ترک کرد و از فوتش ده روز میگذره💔

    غم انگیز ترین خلاصه را بگم : از این خانواده هفت نفره به زجر و درد سرطان ، الان فقط دوتا باز مانده مونده
    مادر خانواده و پسر ارشد خانواده آقا امیر همون که موقع شیمی درمانی الهه در شب مونده به عید کنارش در بیمارستان اشک میریخته


    اگر از من بپرسند کم ترین زجر و بیشترین زجر را تا اینجای داستان از دید تو کدوم فرد کشیده ؟

    از نگاه خودم میگم به ترتیب هرکس که، شاهد بیشتری از دست رفتن عزیزانش بوده
    الان برای من بیشترین مادر و برادر بزرگ الهه هستند که در طول عمرشون شاهد و پرستار این وقایع تلخ عزیزانشون بودند
    و چون الهه دختر بزرگ مادر بود من فکر میکنم چون این دونفر بیشتر کنار هم بودند مثل الهه که برای الهام فقدان سنگینی پشت سر گذاشت برای مادر رفتن الهه جانسوزترین فقدان هست ، چون بسیار در تماسی که باهاش داشتم م، کرر میگفت تنها شدم

    من یه تعداد از کپش های که الهه در تاریخ های مختلف زندگیش ثبت کرده را اینجا براتون کپیش میگذاریم تا با اندیشه ، سلیقه ، نگاهش ،روحیاتش ، صبوری هاش ، امیدهاش ، بی طاقتی هاش ، دلتنگی هاش ، بیشتر آشنا بشید لطفا به تاریخ نوشته ها هم دقت کنید و مثل یک گنج میتونید به دیدگاه و معنای زندگی یه ادمی نگاه کنید که حتی تصور کردن روزهای که پشت سر گذاشته برای ما زجر اوره

    چهارشنبه 27 بهمن 1395 :

    وااااى كه داشتن يه خواهر،يه همدل،يه دلسوز،يه همزبون،يه دنيا مهربونى،يه عالمه عشق،يه كوله پشتى پر از احساس تلخ وشيرين....وجودش تو زندگيت الزاميه.❤️❤️❤️

    ( الان نوشت : این را موقعی که الهام بود با اوج خوشحالی بغلش کرده بود و براش نوشته بود )

    شنبه 14 اسفند 1395 :

    زندگی را میگویم
    اگر بخواهی از آن لذت ببری
    همه چیزش لذت بردنی است
    اگر بخواهی از آن رنج ببری
    همه چیزش رنج بردنی است
    کلید لذت و رنج دست توست
    قصد داشتم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد
    اما امروز فهمیدم
    که اتفاق خواهد افتاد
    این ما هستیم که نباید با او بیفتیم...

    شنبه 16 اردیبهشت 1396:

    این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
    یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

    این دیوانگیست ...
    که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر
    اینکهدر زندگی با شکست مواجه شده ایم

    این دیوانگیست ...
    که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
    یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

    این دیوانگیست ...
    که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
    یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم

    این دیوانگیست ...
    که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
    در یکی از آنها به ما خیانت شده است
    این دیوانگیست ...
    که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
    در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

    این دیوانگیست ...
    به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
    و به یاد داشته باشیم که همیشه *****
    شانس های دیگری هم هستند
    دوستی های دیگری هم هستند
    عشق های دیگری هم هستند
    نیروهای دیگری هم هستند
    و افق های بهتری هم هستند
    و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ... موضوعات مرتبط: زیبا و پر محتوا

    دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 :

    دير كردم. با لبخند وارد مطب دكتر ميشم. بعد از سلام و احوالپرسی، به خانم منشی ميگم چه خوشگلتر از هميشه شدی.💙💙💙

    چنان خوشحال ميشه، انگار دنيا رو بهش دادم. يادش ميره كه ميخواست بابت بدقوليم اخمشو نشونم بده.

    حالا از وقتی نشستم، هر بار نگاهمون تو هم گره ميخوره، يه طوری كه انگار از من خیلی راضيه كه زيبايیشو ديدم، لبخند ميزنه و با حالت چهره ش بهم ميفهمونه كه حواسم هست زياد معطل نشی.... من به همين نياز ساده آدما فكر ميكنم.

    به همين نياز ديده شدن و تحسين شدن. ما چقدر ميبينيم؟ چقدر تحسين ميكنيم؟ باور كنين جمله، هميشه تركيب كلمات پشتِ سرِ هم نيست . گاهی پيامبريه كه اعجاز ميكنه. ايمان بياریم

    جمعه 19 اردیبهشت 1396 :

    بعضى وقتا،بعضى از ادم هاى تو زندگيت رو يه جور خاص دوست دارى،يه جورى كه جنسش واست اشناست
    ولى نميتونى تعريفش كنى و جار بزنى...اين ادما وجودشون باعث دلگرمى ان.با اينكه بيشتر از بقيه عزيزامون كنارمونن
    ولى هميشه تو يك قدمى دلتنگى و اغوشيم.ولى اين حس فقط مخصوص ادما نميشه😄ميشه اون دو تا وروجك رو هم يه جور خاص دوست داشت 😘ريما خانم،جورى نشسته و زل زده به دوربين ،انگار قراره عكس كارت مليش رو صادر كنن.😂

    ( الان نوشت : در ترکیه دوتا سگ داشت ریما و دم منظورش با اونهاست )

    جمعه 30 تیر 1396 :

    حرفهايت را با كسى بزن كه با جغرافياى كلمات تو آشناست.
    كسى كه با ناگفته هايت هم عمق وجودت رو درك كند.
    غم پنهانت رو دريابد و با پايداريش قلبت رو لمس كند.
    همواره با كسى حرف بزن كه با اندازه هاى حس و فكر تو آشناست و احترام هوش و گوش تو را دارد.
    چنانچه چنين انسانى در كنار خود داريد قدرش را بدانيد.💕✌️

    دوشنبه 9 مرداد 1396 :

    هميشه
    در ناگهاني ترين لحظه، عزيزترين دارايی مان از دست مي رود!
    و ما درست همان موقع يادمان مي افتد، چقدر "دوستت دارم" هايمان را نگفته ايم، " از اينكه دارَمت شادترينم" را نگفته ايم... هميشه دير يادمان مي افتد براي آنچه كه داريم با خوشحالي شكر گوييم.
    هميشه دير مي شود.‌..
    و ما بعدَش، تمامِ اندوهمان از حرف هايی ست كه نزده ايم.

    یکشنبه 22 مرداد 1396 :

    ببخش خودت را
    برای تمام راههای نرفته
    و برای تمام بیراهه های رفته
    گاهی بدترین اتفاقها هدیه های زمانه و روزگارند
    تنها کافی است که خودت باشی
    خودت باش و زیبا بمان
    و بگذار با دیدنت، هر رهگذر ناامیدی لبخند بزند رو به آسمان و بگوید:
    «هنوز هم می شود از نو شروع کرد»

    سپاسگزارم برای این کلمات که امروز سر راهم قرار گرفتند.
    درست امروز که یکی از آخرین تکه های زمین سفت هم از زیر پایم بیرون کشیده شد.
    حس میکنم جهان پیرامونم همه چیز را یکی یکی از من میگیرد تا من بفهمم هیچ چیز و هیچ کس جز خودم ندارم و تنها داشتۀ من خودم است.
    امروز به خودم قول دادم که کوبیدن و به باد انتقاد و سرزنش گرفتن خودم را متوقف کنم و دیگر هیچوقت این جمله را تکرار نکنم که «من هیچ چیز ندارم و به هیچ جا نرسیده ام.» میخواهم باور کنم که هنوز خودم را دارم و هنوز هم میشود از نو شروع کرد.
    ..

    انتشار ادامه در پست بعدی تا دقایقی دیگر :

    🛑🛑🛑یاداور بشم حداقل کار و همراهی که میتونه یه مخاطب به کسی که وقت زیاد میگذاره و بی منت مطلب مینویسه و منتشر میکنه این است کخ خواننده خاموش نباشه یه فیدبک از چیزهای که از ذهنش میگذره بده ، و بعد از وبلاگ بره تا قسمت بعدی که بیاد بخونه هر پست که جداگانه منتشر میشه نظر جدای خودش میخواد ...

    من بارها و بارها گفتم خاموش بودن خواننده ها به شدت انگیزه ادامه را برای نوشتار عمومی از راوی ، نویسنده ، وبلاگ نویس هرچی که شما اسمش میگذارید میگیره ...

    البته که متوجه محدودیت اینترنت در ایران هستم به امید رفع مشکل وقتی وصل شدین و به اینجا سر زدین از نظراتتون استفاده خواهم کرد

    از کسانی که تو این سالها از این بابت همیشه توجه و همراهی با من داشتند بی نهایت قدردانی میکنم❤🙏🏽

    نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 12:0 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • او زیبا بود در عصر زشتی‌ها،
    زلال در عصر پلشتی‌ها،
    انسان در عصر آدمکشان،
    لعلی نایاب بود
    میان تلی از خزف،
    زنی بود اصیل
    میان انبوهی از زنان مصنوعی...

    👤نزار قبانی

    در نهمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه نوشت :جا و مکان فعلی ما توسط وکیلی ک رضا در نظر گرفته بود،کاملا مشخص و از پیش تعیین شده بود.هتل اپارتمان کوچیک و نقلی،یه خوابه...نزدیک بیمارستانی ک قرار بوده کارهای درمانی الهام،خیلی زود اونجا استارت بخوره.بعد از اینکه مستقر شدیم،چهار نفری رفتیم بیرون از هتل و ناهار خوردیم و کلی خرید یخچال و خوراکی انجام دادیم و برگشتیم تا استراحت کنیم.در نبود الهام و رضا من مسئول مراقبت از دیبا و پخت و پز بودم .امکانات زیادی نداشتیم،ظرف کمی برای تهیه غذای سنتی و ایرانی در اختیار داشتیم.

    عادت به غذاهای ایرانی دردسرهای خودشو داشت.یه لیست بلند بالا نوشتم و بعد از اومدن الهام و رضا،رفتیم چند تا قابلمه و تابه و کفگیر و ابکش و لوازم و واجبات اشپزخونه رو خریداری کردیم تا حداقل بتونم قیمه ای،سوپی،قرمه سبزی،ابگوشتی،تهچینی،لوبیا پلویی....خلاصه اینکه بو و برنگی به راه بندازم.
    از پس خونه داری و اشپزی بر میومدم.حسابی برای خودم کدبانویی بودم.


    الهام و رضا هر روز برای انجام کارهای درمانی الهام،میرفتن و منو دیبا تنها میموندیم.
    منو دیبا چالش های زیادی داشتیم ولی باهاش کنار میومدم.


    بالاخره اولین تزریق شیمی درمانی الهام انجام شد.
    عوارض شیمی درمانی با حالت تهوع و سرگیجه پدیدار شد.


    دیگه الهام،اون الهام سابق نبود،اروم و طفلکی،روی تخت روزها رو میگذروند و میلی به هیچ کاری نداشت.یک هفته بعد از شیمی درمانی،موهاش شروع به ریزش کردن.موهای بلند مشکیش دسته دسته ،از پوست سرش جدا میشد.هنوز نمیتونستم تصور کنم ک داره چه اتفاقی براش میفته.بهش دلداری میدادم.الان ک فکر میکنم،چه دلخوشی و دلداری بیخودی بود.کاش دهنم بسته بود و فقط نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم ک پوچ و تو خالی باشه.الهام موهای پر و حجیم و مشکی بلندی داشت.هر چقدر ک موهاش میریخت،باز هم سرش پر از مو بود تا اینکه یه روز حوله ش رو از تو کمد لباس برداشت و رفت حموم تا دوش بگیره.


    احساس کردم تایم طولانی تری نسبت به قبل،تو حموم مونده،نگرانش شدم،رفتم در حموم رو وا کردم و صداش کردم،دیدم تو وان حموم نشسته،نصف موهای سرش تو دستاشه و داره زار زار گریه میکنه،سمت چپ سرش کاملا تاس شده بود،با دیدن اون صحنه شوک شده بودم.نمیدونستم باید چی بگم و چی کار کنم.روی زمین و توی وان از شدت ریزش موهاش سیاه شده بود.با دستاش سمت راست موهای سرش رو میکشید و جدا میکرد و اشک میریخت.


    دیدن اون صحنه برام مثل شروع یک مرگ بود.نتونستم تحمل کنم و از حموم بیرون اومدم و رفتم تو اتاق الهام و شروع کردم به مرتب کردن و جابجایی وسایلش...حسابی اشک ریختم و بغضم رو با کوسن کنار بالشش خفه کردم.انقدر خودمو مشغول تمیز کاری و جابجایی کردم ک نفهمیدم زمان چطور گذشت و الهام چند ساعت تو حموم تایم گذروند.ابراز احساساتم صفر بود.نمیتونستم کنارش بمونم و باهاش همدردی کنم.همیشه صحنه رو ترک میکردم و بهش اجازه میدادم برای رنج و دردی ک متحمل شده،عزاداری کنه.من هم تو خلوت خودم عزاداری میکردم.همسر الهام متوجه گریه های من شد و سعی کرد باهام حرف بزنه و راجب شیمی درمانی اطلاعاتی در اختیارم بزاره.میگفت:


    راه درازی در پیش داریم.باید قوی باشیم،این تازه شروعشه....با چالش های زیادی روبرو هستیم.ولی ما از پسش برمیایم،فقط باید قوی باشیم.یهو در حموم وا شد و الهام وارد اتاق شد،با دیدن سر کچل و بی موی الهام و چشای پف کردش،بغض رضا هم ترکید و الهام رو در اغوش گرفت و باهاش همدردی میکرد.من هم همیشه از این موقعیت واسه فرار و تنهایی استفاده میکردم،یه گوشه ای از خونه رو برای خودم در نظر میگرفتم و مدام اشک میریختم.همیشه اشپزخونه رو انتخاب میکردم،خودمو حسابی مشغول کار و تمیز کاری میکردم و اشک میریختم و بغضم رو با گاز گرفتن پشت دستام خفه میکردم ک صدای هق هقم رو کسی نشنوه.

    چه مسافرت و مهاجرتی....چه شروع سختی...الهام روز به روز حالش بدتر و بدتر میشد،کورتون ها حسابی وزنش رو بالا برده بود.هر چیزی بهونه ای میشد برای تهوع و بالا اوردن....وضعیت معده ش حسابی بهم ریخته بود.هر چند ساعت باید محل تهوع و استفراغش رو تمیز میکردم و بوی اونو از بین میبردم.واقعا برام زجر اور بود ولی با جون و دلم این کار رو انجام میدادم.اصلا دوست نداشت دیبا اونو تو اون وضعیت ببینه.

    در نبود الهام و رضا باید غرها و بهونه های دیبا رو هم تحمل میکردم.خسته شده بود،حوصله ش سر میرفت،بهونه میگرفت،حسادت های بچگانه ش یه وقتایی کلافم میکرد.هر چیزی ک بخشی از سهم من در نظر گرفته میشد رو دوست داشت تصاحب کنه.مثل جای خواب یا رنگ مسواک یا دمپایی و حوله و هر چیزی ک فکرشو بکنید.

    من از نظر دیبا رقیب و تصاحبگر به نظر میومدم.چیزهایی ک از مادرش راجب پدرش و الهام شنیده بود،ازارش میداد،سعی میکرد از هر طریقی باهام بجنگه و برخلاف حرف من رفتار کنه،جالب اینجا بود ک وقتی پدرش و الهام برمیگشتن،دیگه اون دیبای سابق نبود و یه فرشته ای جلوه میکرد ک خودم شاخ در میاوردم از زرنگی و سیاست یه دختر شش،هفت ساله(لبخند)


    رضا کاملا نسبت به رفتارهای دیبا شناخت کافی رو داشت و همینطور به من اطمینان داشت و از بابت من و دیبا خیالش راحت بود.میدونست کلا صلح طلبم و با همه ی سختی های اون دوران کنار میام.


    جسمم خسته شده بود،تمرکزم بهم ریخته بود.مسئولیت سنگینی رو شونه هام بود.با اینکه عاشق اشپزی و خونه داری بودم،دیگه برام هیچ لذتی نداشت.نمیدونستم باید چه غذایی درست کنم ک به مزاج الهام سازگار باشه.چه غذایی بپزم ک دیبا و رضا با خوردنش لذت ببرن.کارهای تکراری و روند تکراری روزها و شب هام داشت دیوونم میکرد.


    احساس میکردم توی یه قفس شیک و پیک حبس شده بودم.نه حرفی،نه صحبتی،نه زبون ترکی بلد بودم و نه انگلیسی....هر روز مثل رباط کارهای تکراری و روزمره رو انجام میدادم.


    یه روزایی دلم بهونه ی مامانمو میگرفت،مثل بچه ها زار زار گریه میکردم.
    قیافه ی رنجور الهام رو هر روز میدیدم و رنج میکشیدم.
    از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد.از اینکه خواهرم داره جلوی چشام درد میکشه و آب میشه.


    یه وقتایی انقدر خسته میشدم،ارزو میکردم مامانم کنارم بود و بخشی از وظایف منو انجام میداد تا من کمی استراحت کنم.حیف ک مامانم از وضعیت و حال بد الهام خبری نداشت.اون سال تازه وایبر باب شده بود،مامانم و داداشام تو نخ مجازی و این حرفا نبودن.باید دیر به دیر بهشون زنگ میزدیم و از حال خوبمون و خوشی های الکیمون ،خبرهای دروغکی میدادیم و تلفن رو قطع میکردیم.


    تو مدتی ک الهام تحت درمان بود،ما تقریبا دو سه بار هتل اپارتمانمون رو عوض کردیم.تا به یه جای جدید عادت میکردیم،باید تغییر مکان میدادیم.اون زمان بود ک هر چی ک از سفر و خارج از کشور و خوشی هاش و زرق و برقاش تو ذهنم نقش بسته بود،سیاه و خاکستری شده بود.بالاخره شش ماه از شروع درمان الهام گذشته بود و اوضاع تازه داشت بر وفق مرادمون پیش میرفت.


    حال الهام کم کم بهتر و بهتر میشد،بیرون رفتنامون،رستوران رفتنامون،خرید رفتنامون،خلاصه استانبول گردیمون شروع شده بود.الهام کم کم ،همون الهام سابق میشد و پر از شور و هیجان....مدام در رفت و امد بودیم.اون روی قشنگ زندگی کم کم خودشو بهمون نشون داد و بالاخره حس و حال خارج اومدن و زرق و برقاش چش و چالمونو گرفته بود.(چقدر سلامتی خوبه)سلامتی ک نداشته باشی،همه ی داشته هات تبدیل به نداشته هات میشه.همین جا یهو دلم خواست با تموم وجودم برای همه ی درمان جویانی ک‌ راهیه شفاخونه ها میشن ،از خدا بخوام براشون معجزه ش رو ،رو کنه.الهی ک سلامتی خیلی زود به جسم و روحشون برگرده.(الهی امین)


    خلاصه اینکه ما هر روز منطقه های خوب استانبول رو زیر و رو میکردیم و به بنگاهای مختلف شهر سر میزدیم،خونه ی دلخواهمون رو سفارش میدادیم و مدام تو دید و بازدید از خونه های لوکس و لاکچری منطقه های بالای استانبول بودیم.انقدر خونه های دوبلکس و سوبلکس و با امکانات رفاهی بالا بهمون نشون میدادن ک واقعا انتخاب برامون سخت شده بود.


    الویت انتخاب خونه برامون این بوده ک تراس با صفا و خوشگلی داشته باشه،خونه رو کف زمین ساخته شده باشه،وقتی صبح ها از خواب پا میشی،پرده ها رو ک کنار میزنی،فضای چمنی و سرسبز حیاط کاملا دیده شه.بالاخره بعد کلی گشتن و خونه های مختلف رو دیدن،خونه ی مورد نظر رو پیدا کردیم.نزدیک ساحل فلوریا،شهرک ویلایی سرسبز و زیبا....خرید وسایل خونه رو با پرده های توری ساده شروع کردیم و اون دیگ و قابلمه هایی ک قبلا خریداری کردیم رو با خودمون توی خونه ی جدید اوردیم و باهاش مشکل شکممون رو حل میکردیم.الهام و رضا برای خودشون تخت جدید خریده بودن و من و دیبا روی تشک میخوابیدیم.کم کم مجبور شدیم یه دست مبل جدید هم بخریم تا وسایلمون از گمرک خارج شه و به دستمون برسه.
    لحظه ی موعود فرا رسید و وسایلای خوشگلمون از تهران رسید و با چند تا کارگر وسایل خالی شد و کم کم جابجا شد.


    جای نیما خالی بود.وسایل بزرگ جابجا شد و تزئیناتی ها و کارهای جانبیش مونده بود تا خونه،کاملا شکل خونه رو بخودش بگیره.بعد از مدتی رضا تصمیم گرفته بود ک یه بلیط واسه نیما تهیه کنه و اونو دعوتش کنه به خونمون تا هم از شرکتی ک رضا تو ایران داشت و وضعیت ساخت و سازش باخبر شه و هم یه سری مدارک پزشکی الهام رو برامون بیاره و هم کارهای جانبی خونه ی جدیدمون رو با کمک هم انجام بدن و به اتمام برسونن.


    ما هم اردر برنج ایرانی و کشک و زرشک و لواشک و سبزی قرمه و لپه و چیز کیک مخصوص شیرینی فروشی مخصوص تو تهران رو دادیم و سفارشامون بیشتر از اون چیزی بود ک فکرشو میکردیم.


    اجیل و سوهان و گز مرغوب و کلی پفک نمکی....
    نیما با یه چمدون پر از خوراکی و جریمه ی اضافه بار مهمون خونه ی ما شد.
    رضا و نیما به رسم گذشته،بساط اب پرتغال و جوج و این حرفا رو به راه کردن(لبخند)نشستن و یه دل سیر غیبت کردن و قهقهه و حسابی خوش گذروندن.ما هم از فرداش حسابی از نیما سواستفاده کردیم و تا یه هفته کارهای نیمه تموم خونه رو سپردیم بهش و حسابی خونه رو تبدیل به یه خونه ی واقعی کردیم.


    همه ی تابلوها و پرده ها نصب شده بود.لوسترها هم همینطور....بخشی از دیوارها رو به سلیقه ی خودمون کاغذ دیواری کردیم.کمدها نصب شده بود،لباس ها جابجا شده بود.خداییش دیگه از خونمون راضی بودیم.همه چی کامل شده بود و کم و کسری نداشت.


    کم کم به محیط و محلمون عادت کرده بودیم،هر روز پیاده روی میرفتیم و مرکز خریدها رو زیر و رو میکردیم.اولین کاری ک کردیم این بود ک باشگاه ثبت نام کردیم تا اضافه وزنی ک رضا و الهام تو اون مدت درمانش بدست اورده بودن رو از دست بدن.من هم ک عاشق ورزش کردن و باشگاه رفتن بودم.مدام هم نگران اضافه وزنم بودم.باالاخره استارت زندگی ما تو خارج از کشور از اون روزها خورده شده بود و ما تازه داشتیم میفهمیدیم زندگی تو خارج از ایران چه طعمی داره....
    ( آخرین‌ دلنوشته الهه به قلم خودش در ۸ اسفند ۱۴۰۰ بود )

    پی نوشت : متاسفانه این آخرین قسمتی بود که الهه تونست به روایت خودش بنویسه
    و تمام سعی خودم میکنم با تعریف کلیات اطلاعاتی که دارم و میدونم با نشرش مشکلی نداشت به شایستگی یادش و روح پاکش براتون تا پایان روایت الهه را بنویسم و احتمال میدم با دو سه قسمتی جمع و جورش کنم

    یه مقدار از چت هامون را اینجا کپی میکنم میگذارم تا شما را ببرم در فضا و حال و احوال آن موقع الهه و اینکه دقیقا تاریخ ها را ببینید که عمر چگونه مثل برق و باد میگذره

    من هر قسمتی که الهه میگذاشت علاوه بر اینکه فیدبک زبانی میدادم فیدبک نوشتاری میدادم یک بار گفت تا چند ساعت دیگه یه قسمت دیگه مینویسم میفرستم بعد نفرستاد وقتی پیگیر شدم گفت مقصر خودت بودی باهام حرف زدی حواسم پرت کردی من دیگه نتونستم بنویسم

    خلاصه بهش گفتم باشه الهه خانم حالا ما شدیم حواس پرت و کلی باهم خندیدم😂😂


    بعد دو قسمت اخر را پشت هم نوشت من واکنش ندادم که مثلا حواسش پرت نشه
    بعد نگاه کنید چی برام نوشته :

    الهه:
    از ترس اینکه رشته ی کلامم پاره نشه،سعی میکنی فعلادچیزی نگی،اره؟!😅

    مریم:

    تو روحت دقیقا😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    الهه:
    فکر کنم از حست بگی بیشتر خوشم میاد.
    فقط نباید بهم زنگ بزنی و باهام حرف بزنی.😆

    ( من این حسش را کاملا میفهمیدم چون وبلاگ نویسی که میکنم خیلی دوست دارم فیدبک مخاطبم را از جنبه های مختلف داشته باشم )

    مریم :
    خدا یا من تو را الهه چیکار کنم اینهمه لوسی
    باور کن الهه جدا از شوخی میام میخوانم با تمام وجودم و سلولهام غرق دلنوشته هات میشم اینقدر عمیق که با تصویر سازی ذهنی ماجرا را میخونم

    الهه:
    عیب نداره.
    هر وقت ک میخونی،حستو بگو.😅
    منم هی چک میکنم،با خودم میگم:
    خونده یا هنوز وقت نکرده بخونه.

    مریم :
    حتما به روی چشم معلومه آزاد باشم خوندن مطلب تو در الویت هست . بعدش که ما باهم در موردش حرف میزنیم.‌

    فرداش پیام دادم

    مریم :

    الهه جونم بابت تاخیر ببخشید پشت هم مراجع داشتم الان آزاد شدم

    الی جون چیزی که باز در این بخش دلنوشته ات تو را خواستنی و جذاب کرده همون صداقتی است که از بیان احساسات مطرح میکنی
    از خواستن هات ، آرزهات
    با وجود اینکه یه دختر شیکی هستی و به ظاهرت اهمیت میدی اما شواف و دوگانگی نداری
    ذوقت برای بعضی از اتفاقات زندگیت خیلی زلال ودخواستنی است
    با وجود اینکه از رنج طلاق امدی بیرون
    درگیر التهاب ببماری خواهرت دردانه ات هستی اما هنور چقدر امید و شوق به قشنگی های زنگی درت موج میزنه ... من این امیدت دوست دارم باید همینجور روشن نگه اش دارین .

    و حس من به الهه آن روز اینه که با یک دنیا دلتنگی ، اما امید و عشق در درونش چقدر حضور داره

    اینکه باور داره روزهای خوب تر میان و با همه دردهای زیاد، با وجود اینکه همه چیز سخته ولی دنیا هنوز حتی با یک سری شادی های کوچیک شده در حد یه خوراکی قشنگی هاش براش داره .
    اینکه چقدر خوب خودش نمیبازه بحران طلاق اتفاق کمی نیست . آن هم تازه به علت خیانت
    دل یک زن شکسته اما دنیا براش تموم نشده
    و چقدر با ملاحظه و فهمیدگی میخواد حضورش میان اون افراد موثر باشه ...و با مسئولیت ازش برمیاد و عالی مدیریت بحران میکنه
    تو واقعا فخر و ناز این دنیای الهه ناز
    الهه جون یادت باشه از سگ های خوشکلت و حست به آنها و قتی امدند برام بنویس چون ان چیزهای که برام تعزیف کردی از دست دادن آنها نشون میدهدچقدر فقدان پشت فقدان داشتی
    تو فقط بنویسسس جان دلم من حرفهات و نوشته هات با جان گوش میدم و میخونم

    الهه با اجازه من دیگه برم
    وراچی نمیکنم بهانه دست استکبار بدم 😂😂😂 که به کار و زندگیش برسه والله فردا نگی از کار و زندگی انداختیم صلوات

    الهه:

    مریم اینایی که برام مینویسی خیلی خوبه اتفاقا. راغب میشم برای نوشتن.

    فرداش برام پیام صوتی گذاشت :
    الهه : مریم از وقتی آن قسمت اخر نوشتم اینقدر حالم بد شده خیلی عصبی بودم الکی سر هیچی با مامانم دعوام شده اینقدر بغض داشتم تمام آن خاطرات برام زنده شده بود انگار بیل گرفتم به همه چی شخم زدم
    بعد آنها و افکارم رها کردم آن بالا
    یعنی خیلی اذیت شدم تمام آنها برام زنده شد تصویر الهام تو دوران مریضش با حال و رنگ و روش و زجر کشیده برام زنده شد از دیروز دردهام بیشتر شده .
    ..

    ( من دیگه اینجا تماس گرفتم و مستقیم باهاش حرف زدم و براش علت حالی را که تجربه کرده را گفتم اما متوجه شدم چون از نظر جسمی مساعد نیست و اون دوران خیلی دردناک بوده براش توانی برای روبه رو شدن از بابت نوشتن نداره اگر روبه رو میشد خیلی بیشتر به نفعش بود اما مهم آمادگی و انتخاب الهه بود که من باید بهش فشار نمی آوردم

    تمام اینها هدف برای بهتر شدن حال الهه بود چون من خودم دقیقا در دوران بیماریم در قالب روبه رو شدن با خودم و مرگ و همچنین زندگی بعد از خودم ، خاطرات گذشته ام با کمک یه همکار که تازه از امریکا برگشته بود با خیلی چیزهای جزیی خودم و دردناک رو به رو شدم با وجود اینکه قبلا روانکاوی شده بودم اما الان یه ورق دیگه ای از تجربه زندگیم بود من هم یه روزها حالم خیلی از نوشتن اون جزییات بد میشد ولی باهاش روبه رو شدم و از جنبه های مختلف برای من فایده بسیار داشت خیلی سخت بود که ادامه بدم هر لحظه دنبال بهانه ای برای فرار و سرکوبشون بودم اما مثل یه درمانگر برای خود بحران دیده ام خود مراقبتی و ایستادگی کردم )

    یک هفته بعد نوبت دکتر جراح داشت
    توده که در زیر بغل بود بسیار بزرگ تر در حد یه گریپ فورت شده بود زخم سرش باز شده بود و ازش خونابه فراوان دفع میشد و شرایط خیلی زجر اور بود

    بهش پیام دادم :

    مریم :

    سلام الهه جانم خوبی عزیزم
    رفتی دکتر جراح در مورد زخمت نظرش چی بود ؟

    الهه :

    سلام مریم زیبا و قشنگم
    با اون پسر باشخصیتت...🙄
    خوش بحال اون دختری ک باربد همسرش میشه و شما میشی مادرشوهرش....چه امتیاز بالایی داشته اون دختر ک تو مسیر شما قرار میگیره.😊

    مریم :
    جون جون فدات عزیزم ...
    اگر مهرنیا به خوبی خودت باشه و تاییدش میکنی که بریم تو خطش 😂🥰
    حالا الهه تو بگو به من جراحت چی گفت همش تو فکرت هستم صبوری زیاد تو هم به درد داره دردسر میشه این زخم باید درمان بشه

    الهه:
    مریم خدا را شکر من حالم خوبه اشتهام عالی هست
    الان دردسرم فقط این زخمه که دکتر گفته باید باز بگذاری ازش مدام چکه چکه خونابه میچکه و بوش اذیتم میکنه و خارش کل بدنم هم کلافه کننده است اما نسبت به سری قبلی شیمی درمانیم عالی هستم

    مریم :

    خدا را شکر که میگی به نسبت قبل عالی هستی خیلی خوشحالم کردی🥰🥰🥰🥰🥰

    چند روز بعد
    الهه شیطون بود خیلی سر به سر مامانش میگذاشت بعد فیلم میگرفت

    مریم :
    الهه جون امروز که کنار مامانت خوابیده بودی مامانت خواب بود
    چقدر مامانت خوشکل و جذابه ماشاالله
    و تو هم به هرحال به مامانت رفتی ولی چشمهات بیشتر سگ داره و جذابه ، قرتی😃🤩

    الهه :
    فداتم مریم جون
    الهام و مامان کپیه همند
    الان منم خیلی شبیه مامانم شدم.😅

    در تاریخ 13 اسفند ۱۴۰۰

    عکس دستهاش فرستاد که ناخن هاش زرد و کبود شده
    زیرش نوشته بود

    الهه :

    ناخن هام داره میفته.
    خیلی درد داره.مخصوصا ناخن شصت پام....انگار فلجم....حتی شلوارمم نمیتونم بالا و پایین بکشم.🙄🤦‍♀️

    مریم :
    اخ اخ بمیرم برای من اینطوری شده بود وحشتناک درد داره شکنجه خالی هستش

    الهه:

    شکنجه ی اول،شقاق مقعده....😐
    شکنجه دوم ناخن ها
    شکنجه سوم،التهاب و تاول زبون🤦‍♀️
    شقاق از همه بدتره به نظرم.

    مریم :
    دقیقا درست میگی من هر سه اینها را با الویتش تجربه کردم این داروهای شیمی درمانی این بلا را سر ادم میاره
    برای شقاق حتما پماد ویتامین آ_ د مرتب بزن چرب باشه اصلا خشک نباشه
    برای دهان خود بخش شیمی درمانی ما یه دهان شویه بهمون میداد اون تا یه تایمی کوتاه دهان از درد بی حس میکرد گرچه کوتاه بود ولی غنیمت بود انرژی جمع میشد برای تایم بعدی درد کشیدن
    باورت میشه الهه من الان انگار همه اینهایی که گفتی برام حس دردش زنده شد الان تو ناحیه دهنم احساس درد و سوزش میکنم

    الهه :
    عزیزم به خاطر اینکه تو مهربان و دلسوز به معنای واقعی هستی. خدا حفظت کنه

    دیگه پیام های ما صوتی بیشتر بود فردای سال تحویل تلفنی مفصل صحبت کردیم که برام جریان بستری شدنش را گفت که انتظار نداشته اما یهو مرخصش کردند و تونسته سال تحویل داخل خونه باشه
    برام گفت که داداشم امیر همراهم بوده و سر غروب موقع اذان که تو بیمارستان حس غریبانه و دلتنگی داشتم دیدم برادرم همینطور داره غیر قابل کنترل اشک میرزه خیلی برای سختی های که کشیده ناراحت شدم

    ۱۹ فروردین ۱۴۰۱

    براش یه پیام صوتی فرستادم حالش پرسیدم و گفتم تو فکرشم اما نتونستم باهاش تماس بگیرم چون خودم درگیر چکاپهای پزشکی و بیمارستان رفتن هستم

    الهه انرژی صداش نسبتاخوب بود گفت استورهایت در اینستا دنبال میکنم پیگیرت هستم مریم جون من و تو اگر حتی حال و هم را مستقیم نپرسیم تو قلب و روحمون همیشه کنار هم و به یاد هم هستیم
    من هم خوبم بد نیستم شیمی درمانی چهارم خیلی اذیت شدم همش افقی هستم سختم هست عمودی باشم .. میدونم این روزها میگذره امیدوارم به خیر و خوشی بگذاره ، امیدوارم که عاقبت این روزهامون به خیر باشه
    مریم عزیزم تو قلبم همیشه هستی همیشه به یادت هستم فراموش نمیشی حتی اگر حالت نپرسم و میدونم متقابلاً همین اتفاق برای من در ذهن تو جاری هست
    میگذره این روزها تمام میشه
    میبوسم روی ماهت را ، دیشب خیلی زیاد به فکرت بودم اما جسارتش نداشتم بهت انگار ویس بدم
    دم تو گرم که حداقل ویس گذاشتی حالم پرسیدی خیلی میبومست مراقب خودت باش تو همیشه در قلبمی

    مریم :
    الهه جانم خیلی ناراحت شدم که جلسه چهارم شیمی درمانت اذیتت کرده اما خودت میدونی هرچی شیمی بیشتر میشه قوای بدن کمتر میشه امیدوارم تمام این داروها شفا بشه بر تک تک سلولهای وجودت
    الهه جان واقعا همینطوره من دائم ذهنم با تو هست . و میخوام بهترین خیر برای تو پیش بیاد

    الهه :
    انقدر حساس شدم،هر صدای خاصی رو که میشنوم ،اشکم سرازیر میشه.
    با گوش کردن ویس ت فقط اشکم فرت و فرت سرازیر شد.😘

    مریم :
    دورت بگردم من مرواریدهای چشمات و جای دلتنگی هات میبوسم ان شاالله به شوق اشک بریزی نه از روی غم

    ( حالا این وسط تاریخ ها ما حال و احوال میکردیم من فقط برای نمونه آنهایی که میشه منتشر میکنم )

    دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱ ساعت دوازده و نیم شب پیام داده بود اون شب زودتر خوابم برده بود

    الهه :
    سلام مریم جونم
    حالم خوب نیست،نیاز دارم باهات حرف بزنم.
    خیلی حس پوچی و بی ارزشی میکنم.

    امیدوارم فردا صبح بخونیش چون تایم بدی پیام دادم.
    معذرت میخوام.

    مریم :
    سلام الهه جان عزیزم
    حتما امروز باهم حرف میزنیم فقط به من اطلاع بده تو کی میتونی که من بهت بگم تایمم آن زمان آزاد هست یا نه
    امروز سه تا مراجع دارم قبل و بعدش میتونین حرف بزنیم

    در ضمن تو هر وقت دلت خواست میتونی پیام بدی نگران از این بابت نباش خواهش میکنم خودت برای این موارد معذب نکن چون هرگز مزاحم نیستی

    ( میدونید چرا میگفت احساس پوچی و بی ارزشی میکنم چون ادمی بسیار پرتلاش و مستقل بود سالها بود تمام نیازهاش خودش تامین الان با وجود این درد و بیماری و ناتوانی براش سخت بود که خانواده اش هزینه اش را بدن ... تو فکر بود حتی با همین شرایط با حقوق کم سر کار بره .
    اتوقت یه مردهای پیدا میشن با دو متر قد و صد و بیست کیلو وزن بیکار و بیعار دور خودشون میچرخن
    )

    سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۱


    مریم :
    الهه جان سلام خوبی عزیزم خواستم احوالت بپرسم بهتری ؟

    الهه:

    من مشهدم.
    با مامان اومدیم .
    از اینجا هم میریم تهران واسه شیمی درمانی...

    خودت خوبی؟؟

    مریم :
    به سلامتی عزیزم کلی خوشحال شدم با دل پر امید برگردی به مامانت سلام برسون
    عزیزم دوست داشتنی برای من هم دعا کن یه چیزهای بالاخره تو دلم ما هم هست .

    الهه :
    عزیزم حتما❤

    جمعه ۳ تیر۱۴۰۱ ( من دیگه چون گفت در سفر هستم پیام ندادم که مزاحمشون نشم ) که خودش پیام داد

    الهه :
    سلام
    خوبی مریم زیبا؟؟
    برگشتی ترکیه یا هنوز تهرانی؟!

    مریم :

    سلام به روی ماهت الهه جان خوبی عزیزم ؟ من نزدیک بیست روزه به ترکیه برگشتم

    الهه :
    اخدجووون😅

    مریم :
    اینجا را بیشتر دوست داری وقتی هستم بلاچه 😄

    شیمی درمانی هات تمام شد؟

    الهه:
    نه.
    ادامه داره ظاهرا.
    گفته:
    قطعش کنم،دوباره عود میکنه.😕
    فعلا باید ادامه بدیم.

    مریم :
    خب ان شاالله خیر است حتما صلاح است که برای درمانت قطع نشه

    اتفاقا الهه دیروز چی کوفته توخیابون دیدم یادت افتادم

    الهه :
    از کجا میدونی زیبا مورد علاقمه؟!😑

    مریم :
    خو قبلا تو استورهام گذاشته بودم گفته بودی ... حالا بهت عشقم ثابت شد من مو به موی تو را حفظم

    الهه:
    عه؟! این خیلی خوبه
    با کاهو پیچ و ابلیمو تازه

    مریم :
    من اصلا دوست ندارم

    الهه:
    از اینکه دستمالی میشه دوست نداری؟!
    😅😅

    مریم :
    نمیدونم حس خوبی به ظاهرش ندارم😂

    الهه :

    اخه خیلی دستمالی میشه تا درست بشه.😅

    مریم :

    ووووی اره 😬

    ( اینها را مینویسم که ببینید تا این تاریخ حتی دل و دماغ شوخی کردن و شیطنت هم داشت )

    ۶ تیر ۱۴۰۱ الهه:
    پیام داد مغزم خیلی خسته ست.
    درهم و برهمه...
    شبا تا صبح بیدارم و سندروم پای بیقرار گرفتم.
    تا صبح ،مثل روانی ها،خودمو تاب میدم و پاهامو میتابونم.
    مدام فکرم درگیر اینه ک از حالا به بعد،باید چی کار کنم؟!شغلم،درامدم....
    بقیه ی زندگیمو چطور باید بگذرونم؟!

    خیلی مصرف کنندم.
    حس بدی دارم نسبت به خودم.
    این باعث شده،یکم تو استحکامم برای درمانم،کم بیارم.
    سری قبل،خیلی ناامیدانه رفتم زیر سرم شیمی درمانی....
    چقدرم حالم بد بود.
    همه چی به ذهن بستگی داره.🤦‍♀️
    حالا بیزی نبودی،جوابمو بده.
    میدونم شلوغی....
    انتظار ندارم ،همین الان جوابم رو بدی.

    مریم :
    الهه جان پیامت خوندم قشنگم
    یک وقت اولین فرصت میگذاریم راجبش باهام مستقیم حرف بزنیم از فردا هر وقت تو اوکی بودی بگو یه تایم تماس بگیرم من شرایطم با تو هماهنگ میکنم
    فقط خواهشا حرفهای قبلم یکم یادت بیاد آن سری هم که این فاز داشتی بهت گفتم امثال من تو بلد نیستیم استراحت کنیم همش باید در حال تکاپو باشیم تا حس مفید بودن بکنیم این تفکر در هر شرایطی درست و منطقی نبست یه جاهایی نقطه ضعف ما محسوب میشه چون با خودمون بی رحم هستیم

    همش میخوایم در حال فعالیت باشیم
    من قول بهت دادم میدونی وعده بیخود نمیدم تو خوب شو قسم میخورم من به واسطه لینک های که دارم برات شغل پیدا کنم انوقت همه این روزها را برای کسانی که برات هزینه کردند جبران کن .ولی حتما باید با هم زود حرف بزنیم تو این حال نمونی

    الهه :
    باشه مریم جونم مرسی

    ( و حال الهه از فرداش اینقدر به وخامت و بدحالی رفت دیگه هیچ وقت نتونست با من و کسی دیگه حرف بزنه یعنی حالش بد شد و دکترها به عنوان بیمار مرحله اخر گفتند در خونه بمونه .... میدونستم بد حال است و توان صحبت نداره ولی شاید روزی ده تا پیام تا روزی پر کشید و حتی بعدش که در ناباوری رفتنش بودم براش ارسال کردم یک بار تیک ابی خورد خوشحال شدم😔😔😔😔😔


    اما زن داداشش گفت اصلا اون مثل ادم نیمه بی هوش وجان هست شاید دست ما خورده باز شده و تیک خورده
    توانی برای دست بردن به گوشی نداره چه برسه به چک کردن پیام😭😭
    و الهه در سکوت و نجابتش بی صدا و آرام در شب بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ به آسمان پر کشید)😭😭😭😭💔💔💔💔

    ادامه دارد....... ( من بقیه چیزهای که فرصت نشد بنویسه را در پست بعدی می نویسم )

    نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۴۰۱ ساعت 10:14 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • پشت این جمله‌ها که می‌خوانی،
    زنی پنهان شده است؛
    زنی که اگر می‌توانست دهان باز کند،
    اگر زبانی داشت،
    اگر صدایی داشت،
    اگر کلماتی داشت،
    از آوازهایش می‌فهمیدی
    پرنده‌ترین زنِ جهان است...

    👤نسيم لطفى

    در هشتمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه نوشت : بالاخره من برگه طلاقم رو امضا زدم و از شر همسری خیانتکار و دروغگو خلاص شدم.قطعا بعد از جدایی،باید برای مرگ یه زندگی مشترک و مردن ارزوها و رویاهام عزاداری میکردم ولی وقت اشک ریختن و عزاداری کردن رو نداشتم.فشار سنگینی رو،روی شونه هام حس میکردم،احساس میکردم با جدایی و از دست دادن دلبستگی ها و وابستگی های زندگیم ک با زحمت زیادی خریداریشون کردم،سبکتر میشم و آزادتر ،ولی اشتباه میکردم.ولی کاری بود ک شده و دیگه نمیشد چیزی رو تغییر داد.احساس میکردم دوست نداشتنی و بی ارزشم...جا خالی دادم و نحنگیدم و اجازه دادم،زنی از راه برسه و همه ی وابستگی هام رو براحتی تصاحب کنه.

    (هجوم افکار ،مثل خوره به جونم افتاده بود)
    اشکای بی وقت،تپش قلب شدید،خونریزی عادت ماهانه طولانی مدت،ضعف جسمانی،استرس و نگرانی حال بد الهام....


    همینطور ک بغضم در حال ترکیدن بود،صدای زنگ گوشیم،توجهم رو به خودش جلب کرد،یه نگاه به صفحه ی گوشیم انداختم....الهام جون....
    یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه...نتونستم جواب زنگشو بدم،بعدش صدای زنگ تلفن خونه ،به صدا درومد،الهام....
    با خودم گفتم:نکنه اتفاقی افتاده باشه.


    سریع گوشیو برداشتم.الهام پشت خط بود،متوجه گریه کردنم شد و من هم با صراحت گفتم:
    طبیعیه دیگه....به نظر تو طبیعی نیست ؟!قبول کرد و گفت:
    من و رضا کلی فکر کردیم و اخرش به نتیجه ای رسیدیم...میخوایم بهت پیشنهادی بدیم....
    چه پیشنهادی؟؟


    ما تصمیم گرفتیم،تو رو با خودمون ببریم و برای همیشه با ما زندگی کنی،اینجوری هم من تو رو کنار خودم دارم و هم تو استرس و نگرانی منو نداری.


    خشکم زده بود،لبخندی یواشکی گوشه ی لبم جا خشک کرده بود.انگار پر از هیجان شده بودم.
    سعی میکردم هیجانمو مخفی کنم تا الهام متوجه نشه ک من چقدر از پیشنهادش خر کیف شدم،سوالات الکی میپرسیدم،مثلا:مامان چی؟!یهو تنها میشه،کارم چی میشه؟!هزینه هام...الهامم نه گذاشت و نه برداشت،گفت:همچین میگی هزینه هام،انگار خیلی پولساز و پول دراره....وای چقدر حیف میشه واقعا،اون کارخونه و دم و دستگات....(لبخند)کلی خندیدیم.


    گفت:فکراتو بکن و تصمیمتو بگیر.
    هفته ی دیگه باید مهاجرت کنیم.
    حالا هم پاشو راه بیفت بیا تهران،باید کارگر بگیریم،لوازم خونه رو بار بزنن،با ترانزیت بفرستیمشون ترکیه،تا خودمون بریم و مستقر شیم....
    خداحافظی کردیم و تلفن رو قطع کرد.


    لبخند گوشه ی لبم،همونجا،جا خشک کرده بود.انگار یه خبر خوشحال کننده بهم داده بود ک گریه و ناراحتی یه ساعت قبلمو حسابی شست و برد.
    تازه سه روز بود ک از طلاقم گذشته بود.


    برام خارج رفتن و حتی خارج از کشور زندگی کردن،پر از هیجان داشت.اخه تا قبل از اون سفر خارجه نرفته بودم.اصلا فکرشو هم نمیکردم اینجوری برام مهیا شه.سریع سرمو بردم سمت اسمون و گفتم:دمت گرم خداجونم.پس حکمت طلاق و جداییم اینجا بود.عاشقتم.عاشقتم خداجونم.


    دوباره اشکام جاری شد،منتها ایندفعه اشک ذوق بود.
    با خودم گفتم:پس خواستن و رها کردن اینجا جواب داده.من کل زندگیم و جهیزیه ای ک پنج سال براش کار کردم و زحمت کشیدم تا بهترین هاشو خریداری کنم رو فدای ازادی خودم کردم،مهریه و همچنین پولی ک برای کمک به پیش پول خونه ی اجاره ای داده بودم رو هم بخشیدم....اگر گذشته رو نمیبخشیدم الان باید درگیر جابجایی جهیزیه و تیر و تخته و مهریه و اعصاب خوردکنی هاش میبودم.


    خداروشکر تونستم ببخشم و یه زندگی بهتر و لاکچری تری در کنار خواهرم میتونم بسازم.میتونم همیشه کنارش باشم و لذت دیدن روی ماهشو هر روز حس کنم.اونقدی ک به الهام وابسته بودم،به مامان و بابا و برادرام اون وابستگی رو نداشتم.راحت میتونستم ازشون فاصله بگیرم و فرسنگها ازشون دور باشم.


    شاید چون فکر میکردم الهام تو وضعیت فورس قرار داره و جونم به جونش بسته ست.(ترس از دست دادن)
    این قضیه رو به مامان گفتم:


    باورش نمیشد.مگه میشه؟!چطور ممکنه؟!تو چرا میخوای بری؟!من دق میکنم.بالاخره تونستم مامانو راضیش کنم.بابااا مگه کجا میخوایم بریم ؟!ترکیه ست دیگه...سه ساعت راهه،تو میای،داداشا میان،ما میایم،اینجوری خیلی بهتره...همه چی عوض میشه.رفت و امد میکنیم،انقدر از قشنگیها و هیجانات ذهنم با اب و تاب براش تعریف میکردم ک خدا میدونه....همون لحظه اروم میشد و فرداش دوباره سوالاتش شروع میشد،رگباری سوال میپرسید.

    انگاری باید هر سری اپدیتش میکردم،ویندوزش بالا نمیومد(لبخند)
    هنگ کرده بود طفلکی(لبخند)
    راهی تهران شدم و تو ماشین مدام به زندگی خارج از کشور و زیبایی هاش فکر میکردم،سریع تصمیم گرفتم وزنمو کم کنم،چون تو ترکیه دیگه از شال و مانتو خبری نبود،فکر میکردم باید اندامم شیک و پیک باشه.اصلا یادم رفته بود ک برای چی دارم با الهام و شوهر خواهرم مهاجرت میکنم،به خودم و قر و فرام فکر میکردم،دندونپزشکی نوبت گرفتم واسه کامپوزیت دندونام....ارایشگاه نوبت گرفتم واسه میکروبلیدینگ ابروهام،وقت رنگ و مش گرفتم واسه موهام....خریدامو نوشتم ک چیا باید بت خودم ببرم.به کل یادم رفته بود ک الهام تو چه وضعیتیه و دارم میرم ک کمک حالش باشم.


    بحث خارج ندیده و این حرفا دیگه....طبیعی بود،به نظرتون طبیعی نبود؟!(لبخند)
    رسیدم در خونه الهام و زنگ ایفون رو فشار دادم.از اسانسور بالا رفتم و در خونه باز شد،کارگرها مشغول جمع اوری وسایل و بار زدن بودن.نیما آچار فرانسه و راننده رضا بود ک همیشه تو جمع اوری و پهن کردن،حضور داشت،مثلا چسبوندن تابلوها به دیوار،نصب لوستر،تغییر دکوراسیون،آشپزی رژیمی،بساط خوشگذرونی،خرید جوج و مشروبات اسلامی(لبخند) و رفتن به ویلای شمال و ....همش تو تخصص نیما بود.سلام کردم و گفت:الهه؟!تو هم با الهام اینا میری؟!لبخند زدم و گفتم:ببینیم خدا چی میخواد.یعنی اگه متوجه میشد ک من چقدر ذوق زده ام،آبروم میرفت.


    دل کندن از لاله ک دوست چندین ساله من و الهام بود،برام کمی سخت بود.لاله مدام اظهار نگرانی میکرد و اشک میریخت.اون اشک میریخت چون من و الهام رو با رفتنمون از دست میداد،من به اشکاش لبخند میزدیم چون فکر میکردم،خارج رفتن برام لذت بخشه و جز ارزوهام بود ک بهش رسیدم.بهش میگفتم:نگران نباش.تا مستقر شدیم،برات بلیط میخریم،میاریمت اونجا،یه ماه میمونی و برمیگردی....رفت و امد میکنی خره....خوش میگذره.انگار از کیسه ی خلیفه میبخشیدم.(لبخند)


    خلاصه من هر روز راهی دندونپزشکی بودم و بعدازظهر ها هم کارای عقب مونده رو انجام میدادم.با کمک من و لاله و نیما،ترتیب جمع اوری و بسته بندی لوازم خونه ی تهران و ویلای شمال به انتهاش رسید.


    اینو یادم رفته بود وسط داستانم تعریف کنم.
    رضا،همسر الهام،قبل از الهام ازدواج کرده بود و دختری ۶ ساله به اسم دیبا داشت،حضانتش با باباش بود ولی با مامانش زندگی میکرد ک بعد از ازدواج اون ها،الهام پیشنهاد داد ک دیبا با خودشون زندگی کنه و دیگه تنشی با همسر قبلیش و نگرانی بابت دخترش نداشته باشه،مدتی تو تهران با هم زندگی کردیم و با رفتارهای هم کم و بیش اشنا شدیم و بهم عادت کرده بودیم.هفته ای یه بار میرفت،چند ساعتی با مامانش وقت میگذروند و برمیگشت.


    خلاصه اینکه دیبا هم به جمع ما اضافه شده بود.
    دختری زیبا حساس،زودرنج،همراه با دنیایی از حسادت کودکانه....
    قطعا چالش زیادی پیش رو داشتیم.
    لحظه ی موعود فرا رسیده بود.باید با لاله و مامان و بابا و خونوادم خداحافظی میکردم.تا اون لحظه فکر نمیکردم چقدر دل کندن و رفتن،اونقدر برام عذاب اور و سخت باشه.


    خلاصه با کلی وعده و وعید خداحافظی کردیم و راهی تهران و بعد راهی فرودگاه شدیم.


    اولین بارم بود ک وارد فرودگاه شده بودم،مدام چشمم به الهام و رضا بود ک ازشون جا نمونم و کارهاشونو تقلید میکردم.استرس زیادی داشتم ک سوتی ندم.برام جذابیت داشت نگاه کردن به ادم هایی ک قصد سفر داشتن و تو تلاطم رفت و امد بودن.با خودم میگفتم:چرا تا قبل از این ها،سفر نرفتم؟!چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود ک با همسرم برنامه ی سفر بریزیم،همش کار و کار و کار....
    خلاصه اینکه:احساساتم در هم و بر هم شده بود.(افسوس،دلشوره،دلتنگی،سرزنش،هیجان)


    سوار هواپیما شدیم و مثل بچه ها که دنبال مامانشون با استرس راه میرن تا گمشون نکنن،دنبال الهام و رضا و دیبا قدم برمیداشتم.با وجود الهام و رضا احساس امنیت میکردم.


    رو صندلی مورد نظر نشستم،کنار دیبا...
    الهام و رضا رو صندلی های بغلی....الهام هر دفعه به من و دیبا نگاه میکرد و لبخند میزد.از قیافه ش متوجه میشدم درد جراحی و مستکتومی سینه ش،ازارش میده و سعی میکنه صداش در نیاد تا استرس به خونوادش وارد نکنه.معلوم نبود تو ذهنش چی میگذشت و ایندش رو چطور تصور میکرد.


    برای من زندگی جدید و شروع یه زندگی دوباره تو ترکیه و برای اون شروع درمان و کموتراپی و عوارض هایی ک قبلا راجبش شنیده بود.


    بالاخره ما وارد فرودگاه استانبول شدیم.
    برام زیادی جالب بود.ترس و هیجان و استرس...
    زندگی تو ترکیه و خارج از ایران از فردای اون روز رقم خورد....

    ادامه دارد.....

    پی نوشت : میبینید با اوج درد و بحران چگونه سفر به خارج ، تازه آن هم برای پرستاری از خواهری که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکرد برای دلش و خودش ، شادی و امید ساخته بود ... واقعا الهه اهل زندگی بود و دلش غرق شکرانه ...
    یه دختر صبور بی همتا و مستقل که خودش کار کرده بود برای خودش جهاز خریده بود ...

    از بس خوش سلیقه و با ذوق بود با یکی از دوستانش کارهای طراحی لباس و خیاطی میکرد

    که متاسفانه همسرش به حدی برای کار کردنش اختلال و مزاحمت و تنش ایجاد کرد که مجبور شد کارش را با پیشرفت زیاد کناربگذاره

    خودش به تنهایی طلاق گرفت و پای انتخاب اشتباه ایستاد و عزت نفسش اجازه نداد با یک مرد خیانتکار زندگی را ادامه بده

    به عنوان یه خواهر بزرگتر که بی نهایت عاشقانه الهام دوست داشت صبر کرد الهام ازدواج کنه که طلاقش مشکلی در ازدواج خواهرش ایجاد نکنه بعد طلاق گرفته
    و درد بیماری خواهر و تمام هراس هاش را به تنهایی در قلب دردمندش حفظ کرد که ، مادر و برادرانش که درگیر بیماری پدر هستند دچار تنش و ناراحتی مضاعف نشند
    و
    وقتی هم به ترکیه رفت واقعا حضورش آنجا مثل یک پشتوانه گرم وقوی بود به کارهای خونه( آشپزی) ، پرستاری از خواهر و مراقبت از دیبا دختر همسرش را داشت بر عهده اش بود
    برای فشار و تلاطمی که داشت و به خاطر علاقه ای که به حیوانات داشت در آنجا با رضایت الهام و رضا مسئولیت نگهداری یک سگ گوگولی به اسم( دم کوچولو ) را گرفته بود ... میگفت اینقدر باهاش عشق میکردم و عزیزم شده بود که دنیام عوض کرده بود ولی برای اینکه وجود سگش دم ، مزاحمتی برای زندگی الهام نباشه
    میگفت با وجود اینکه عاشق خواب صبح بودم هر روز پنج و نیم یا شش صبح بیدار میشدم میبردمش میگردونمش تا بیرون دستشویش انجام بده نان داغ هم میگرفتم می آمدم خونه تا قبل بیدار شدن شوهر خواهرم و الهام صبحانه آماده میکردم بعد صداشون میزدم
    تا از تایمی به برای بردن سگم به بیرون استفاده کنم که نیاز به حضور من نباشه .....
    الهه گلی از گلهای بهشت بود و هست .

    نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:26 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • ای کاش شهریور تمام نشود،
    ای کاش پاییز نیاید؛
    ای کاش امسال باران نبارد،
    فکرش را بکن،
    شهریور برود
    پاییز بیاید
    تو نباشی،
    باران ببارد
    دلت بگیرد
    اشک بریزی
    فنجان چاییت گرم باشد
    تو نباشی،
    پاییز هم باشد
    بی انصافی نیست!!؟
    ای کاش فصل ها را میشد متوقف کرد.

    👤بهار پناهی

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    در هفتمین روز به یاد الهه آسمانی

    الهه جان امروز هفت روزه که تمامی عزیزانت در سوگ و فراقت به غم و دلتنگی نشسته اند .... خودت از آسمان برای صبر و شکیبایی همه ما دوستدارانت دعا کن . یادت در قلبمون مانا❤

    🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔💔💔

    الهه نوشت :احساس کردم قفل در تعویض شده،ناامید شدم و داشتم برمیگشتم خونه ی مامانم ک دیدم صدای باز شدن در رو میشنوم،یه لحظه وایستادم،در اسانسور وا شده بود،چمدونمو بین در اسانسور قرار دادم و برگشتم سمت در خونه....یه خانمی در رو برام وا کرده بود .چمدونو برداشتم و سمت در خونه م رفتم،در رو با دستم هول دادم و رفتم داخل،خانمه سلام کرد،جواب سلامش رو خیلی شیک و پیک دادم و رفتم داخل و در رو بستم،چمدون رو پشت در گذاشتم و سمت اتاق خوابم رفتم...کسی خونه نبود جز این خانم...به همه جا یه سرک کشیدم و رفتم رو مبل خونم نشستم...خانمه ازم پرسید:


    شما خواهر فلانی هستی؟!
    از تهران میای؟!
    چایی گذاشتم دم بکشه،چی میل داری؟!چای یا نسکافه؟!
    گفتم :چای.
    با چکمه های چرمیم ،رو فرش خونم لگد کردم و رد شدم و رو مبل مهمان نشستم.
    خانمه ازم خواهش کرد ک میشه لطفا چکمه هامو درارم؟!
    گفتم:نه نمیشه.من راحتم.


    فکر میکرد با خواهر دوست پسرش طرفه،چه خواهر با جذبه و خودخواهی....😅با خونسردی کامل نشستم و لبخند میزدم ولی کل وجودم از استرس پر شده بود،بدنم یخ زده بود،میلرزیدم ولی تموم سعیم رو میکردم ک متوجه نشه.کاملا حس سرخوردگی داشتم.


    با صدای محکم ولی با سرفه های مکرر،ازش پرسیدم:
    شما دوست دخترشی؟!
    چند وقته با همید؟!
    بهم نگفته بود ک دوست دختر جدید پیدا کرده....
    گفت:جدید؟!ما هفت ماهه ک با همیم.
    نحوه ی اشناییشونو ازش پرسیدم...
    همه رو برام توضیح داد...


    چای اماده بود،تو فنجون و ماگ مورد علاقه و شخصیم برای خودش چای ریخت و نشست و برام از رابطه ش توضیح داده...یه فنجون چای برام ده کیلو به نظر میومد،نمیتونستم نگهش دارم،هر لحظه فکر میکردم الانه ک از دستم بیفته...همچنان سعی میکردم لبخند بزنم و با طمأنینه به نظر بیام.


    یه ساعت گذشت و همسرم کلید در رو انداخت و اومد داخل...
    از دیدن من جا خورده بود.برگشت سمت دختره و عصبانی بود ازش ک چرا بخودش اجازه داده ک در رو وا کنه.هم از دختره خشم داشت و دندوناش رو به هم میسابید و هم از من خجالتزده بود ک بالاخره دستش برام رو شده،خوشحال بودم از این بابت ک آتوی بزرگی ازش گرفته بودم ک باعث میشد موجبات جدایی و طلاقمو رقم بزنه.چون دقیقا با ادمی طرف حساب بودم ک میتونست سال ها عذابم بده و منو راهی دادگاه و کارهای قبل طلاقم بکنه....


    قنج تو دلم اب شده بود،بهترین سوتی ک میتونست بده،همین بود.من میدونستم بهم خیانت میکنه ولی همش منکر قضیه بود و منو یه روان پریش وسواسی خطاب میکرد.


    با دیدن همسرم،چمدونمو برداشتم و از خونه زدم بیرون....تموم سعیمو کردم ک قوی نشون بدم خودمو ولی بعد بیرون اومدن از خونه،بشدت احساس سرخوردگی و سرافکندگی میکردم.


    با ماشین همراهم اومد و اصرار داشت ک منو برسونه تا در خونه مامانم اینا....
    اولش قبول نکردم ولی حس میکردم ک خیلی عصبانیه و شاید کارای عجیب و غریبی بکنه،مثلا با ماشینش بهم بزنه و بخواد صحنه رو یه جور دیگه جلوه بده،چون اصلا دوست نداشت این خبر به گوش خونوادم و خونوادش برسه.


    سوار ماشین شدم،سکوت اختیار کردم،میدونستم به نفعمه سکوت کنم،ولی قلبم داشت از جاش کنده میشد،همش فکر میکردم،صدای قلبمو میشنوه،موزیک رو بلند کردم.سعی میکرد باهام حرف بزنه،گولم بزنه ک اروم باشم و بهم باج بده....
    بهش قول دادم هیچ کار احمقانه ای نمیکنم،فقط بریم جدا شیم،از همین فرداش و قول دادم کسی بویی از ماجرا نبره،اون لحظه چاره ای نداشت جز قبول طلاق...
    به هیچ چیزی جز الهام نمیتونستم فکر کنم.
    مغزم هنگ کرده بود.


    بالاخره به در خونه مامان اینا رسیدیم،از ماشین پیاده شدم و ایفونو زدم،بابا در رو وا کرد و از دیدنم تعجب کرده بود،مگه تهران نبودی؟!مگه خونه الهام نبودی؟!پرسیدم مامان کجاست؟!رفته خرید،زودی برمیگرده....دوباره صورت و چشای بابا رو زخمی و ورم کرده دیدم،گوشه ی لبش پاره شده بود،اصلا نمیدونستم به کدوم دردم بنالم و واسه کدومشون زار بزنم و گریع کنم.


    واسه زخمای بابام،واسه سختی های مامانم،واسه سرطان الهام یا خیانتی ک در حقم شده بود.مامان در رو وا کرد و اومد داخل و از دیدنم تعجب کرد و سوالات پی در پی شروع شده بود....به هیچ کدومش درست جواب ندادم.یکی دو ساعت کنارشون نشستم و چای و میوه خوردم و وقت خوابیدن شد،من و مامان رو تخت دو نفره خوابیدیم و بابا تو حال،جلوی تی وی،انقدر شبکه ها رو اینور و اونور میکرد تا دیگه به اون موزیک مزخرف گوش خراش دیگه برنامه ها تموم شده،بگیرید بخوابید پخش شد.من چشامو بسته بودم ولی بیدار بودم و هجوم افکار داشت روانیم میکرد.واقعا نمیتونستم تمرکز داشته باشم و به هیچ کدومشون فکر کنم...مامان مدام از خواب میپرید و استرس تشنج کردن بابا رو داشت.میگفت:شبی ده بار از جاش میپره تا ببینه بابا یه وقت حالش بد نشده باشه.دلم به حال مادر میسوخت.


    فردا موقع صبحونه،سوالات مامان شروع شده بود،از العام چه خبر؟!سر کار میره؟!مادر شوهرش اینا چطورن؟!شوهرش خوبه؟!باشگاه میره؟!پووووووف.همش باید به دروغ جوابشو میدادم،العام داشت با سرطان دست و پنجه نرم میکرد و من مدام داشتم خبرای دروغین و رضایتبخش به مامانم میدادم.یع وقتایی دروغام با هم جور در نمیومد.با بداخلاقی و بی حوصلگی و عصبانیت جواب مامانمو میدادم ،این حربه ی اخرم بود .همیشه از این رفتارم در اخرین لحظه،استفاده میکردم،بهونمم این بود ک شوهرم اعصابمو بهم ریخته،میخوام اینجا ارامش و سکوت برقرار باشه.طفلی مادرم....


    از فردای اون روز،بحث و جدل من و همسرم شروع شده بود،حتی فرصت اینو نداشتم ک برای اتفاقاتی ک پیش اومده اشک بریزم و عزاداری کنم.بیشترین استرسم،مهاجرت کردن الهام بود،دور شدن از ما با اون حال مریض....چطور تنهایی از پسش برمیاد؟!
    واااای خدای من....
    چندین بار تلفنی و حضوری با همسرم قرار گذاشتم ک مسالمت امیز از هم جدا شیم.


    فقط به خواهرم الهام فکر میکردم،به استرس های مامانم،خدارو شکر مامانم برادرامو برادرزاده هامو کنار خودش داشت و هر از چند گاهی باهاشون مشغول بود.نوه ها میومدن و میرفتن....شیطنت و شیرین زبونی های خودشونو داشتن.


    ماجرای خیانت همسرم رو دست و پا شکسته برای خواهر و شوهر خواهرم تعریف کردم،اون ها از ری اکشنی ک نشون دادم متعجب شده بودن و باور نمیکردن ک چطور تونستم خونسرد خودمو جلوه بدم و تا حالا موضوع رو با کسی در میون نگذاشتم؟!
    شوهر خواهرم گفت:
    مراحل طلاق رو همین فردا پیگیر باش و اگه لازمه من برات وکیل میگیرم تا تو درگیر این موضوع نباشی ولی بهتره با پنبه سر ببری،همه چی به نفع توعه....من هم با حمایت شوهر خواهرم هر روز،مصرانه برای طلاقم اقدام میکردم.


    همسرم از خونسردی من و از سکوتی ک داشتم متعجب شده بود،مطمئنم با خودش فکر میکرد ک پشتم به کسی گرمه و پای مرد دیگه ای در میونه ک به قول خودش پله های دادگاه رو دو تا یکی بالا میرفتم.تو یکی از قرارامون بهم گفته بود،بالاخره من میفهمم کدوم دیوثی داره حمایتت میکنه،من بفهمم بهم خیانت کردی زنده ت نمیزارم،فقط بلدی از خیانت من بگی،بزار بفهمم با کی در ارتباطی....آتیشتون میزنم.من هم فقط لبخند میزدم و این مسئله عصبانی ترش میکرد.خونوادشم در جریان طلاقمون نبودن.


    سال جدید داشت اغاز میشد،باید قبل سال جدید طلاقمو میگرفتم وگرنه میفتاد اون ور سال و معلوم نبود چه اتفاقاتی تو این مدت میفتاد.مجبور بودم سکوت کنم تا امضای طلاق خورده شه.از خونسردی و اصرار من برای طلاق کلافه میشد،یه روز ک قرار گذاشته بودیم تو دادگاه حاضر شیم و همه چی خاتمه پیدا کنه،هر چی منتظرش بودم ،نیومد،به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد،رفتم در خونه و زنگ خونه رو زدم،کلید رو انداختم و داخل رفتم.دیدم خوابه و تمایلی به اومدن به دادگاه نداره.میگفت:نمیخوام طلاقت بدم تا بفهمم پشتت به کی گرمه،معلوم نی تو این مدتی ک مدام بهم میگفتی داری بهم خیانت میکنی،خودت سرت کجا گرم بود،وگرنه کدوم زنیه ک انقدر ریلکس طلاق بگیره....من باید بفهمم.


    بعد گفت:جهیزیه ت رو بهت نمیدم.مهریه ت رو باید ببخشی...یا باید اینارو قبول کنی یا هیچی....به تنها چیزی ک فکر میکردم العام بود و دست و پنجه نرم کردن با سرطان و از همه بدتر مهاجرتش...
    همه رو قبول کردم.


    باز عصبانی شد و گفت پس اون دیوث حسابی مایه داره و حسابی ساپورتت میکنه،حتی جهیزیه ت رو هم نمیخوای....
    خلاصه به هر ترفندی شده،راضیش کردم ک بریم دادگاه و فایل رو ببندیم.
    انگار ک من آتو دستش داشتم و مجبور بودم راضیش کنم برای طلاق،همه چی برعکس شده بود،انگار من بهش خیانت کرده بودم و مجبور بودم بهش باج بدم....
    بالاخره دو روز مونده بود به سال جدید و ما موفق شدیم جدا شیم.


    برگه ی طلاق و رهایی رو امضا کردیم با وجود دو شاهدی که برای شاهدت طلاق ما بودند

    ادامه دارد .....

    پی نوشت : چون من میدونستم حتما الهه در یاداوری خاطرات گذشته که داره بازگو و روایت میکنه حالش یه جاهایی بد بشه به خاطر شرایطش بعد از هر قسمت نوشته خیلی مراقبش بودم که کمکش کنم حال بدیش با کمک و حمایتم رد کنه

    این حال بدیه کاملا در پروسه روان درمانی اتفاق طبیعی است گاهی مراجع ها به قسمت حال بدیشون که میرسند درمان رها میکنند از بابت این احساس ناخوشایند بالا آمده ترس و حس خیلی بدی دارند در صورتی که اینجا یکی از قسمت های خوب مشاوره و درمان هستش
    یه مثال عینی براش بزنم ادمی را در نظر بگیرید از حس تهوع چقدر حالش بد است وقتی بالا میاره سبک و راحت میشه اما لباس و اطرافش به شدت کثبف میشه ممکنه از اینکه لباس و اطرافش کثبف بشه جلوی بالا اوردن خودش بگیره هی حالش بدتر و بدتر میشه در صورتی که متوجه نیست اون کار درسته کثیفی داره اما به نفعش است و با یه پاکسازی تمیز میشه

    در بعضی از جاها هم، مراجعان چون بار تخلیه روانی و هیجانی خودشون را خارج میکنند احساس سبکی و راحتی دارند ... خود مراجع ممکنه ا دلیل حال خوب و بدش را ندونه اما برای ما روان تحلیلگران ( روانکاوان ) تمام این نشانه ها و علامت ها دلیل علمی داره

    خلاصه الهه هم یه جا ها اثرات مثبت را نشون میداد مثلا بعد از نوشتن این پست به من گفت تا شب یه قسمت دیگه هم مینویسم بعد شب برام کامنت گذاشت عیناً کامنت های که به هم دادیم کپیش را اینجا میگذارم حس و حال آن روزش را لمس کنید

    الهه:
    امروز انقدر حالم خوب بود و از این فرصت استفاده کردم و به کسانی ک دوسشون داشتم و دوست داشتم ببینمشون دعوت کردم ک به خونمون بیان....
    حسابی تا همین الانش سرم شلوغ بود.
    نتونستم ادامه داستانو بنویسم.

    مریم :

    الهه جون یه دنیا از این گزارش خوشحالم کردی🥰
    همیشه خوب و پر آرامش باشی عزیزم

    الهه:
    یه چیزیو فهمیدم....
    هر وقت وارد وادی شیمی درمانی میشم،دست از قضاوت خودم برمیدارم و قشنگتر و خالصانه تر مهمون رو به خونم میپذیرم.
    از اینکه خونم نامرتب باشه یا میوه ی یخچالمون کم و زیاد باشه،یا ظاهرم پرفکت نباشه....از این خبرا نیست.
    اینجوری خیلی هم خوش میگذره....خالصانه و بی ریا با فراق باز....

    مریم :
    دیدی مهربد چقدر خالصانه عیادت آمد بدون تجمل و ادا و اصول عشق و محبتش بهت نشون داد
    پشمک هاش ریخته بود تو کیسه فریزز از دم در داد زد الی جون الی جون ولنتاینت مبارک
    چون بچه ها درونشون پاک و زولاله
    من که دلم براش ضعف رفت دیدی که تو اینستام پستش کردم از بس حس خوب داشت ده بار نگاهش کردم

    ادم تو این قید و بندها همیشه ضربه میخوره ... الهه هر کاری که ذره ایی حس خوب بهت میده خواهش میکنم از خودت دریغ نکن هرکی گفت بگو مریم گفته برید یعقه مریم بگیرید 😉

    الهه:
    اره،خیلی بهتره اینجوری....مهم اینه بشینی کنار ادم هایی ک دوسشون داریم و ساعت ها حرف بزنی و نفهمی زمان چطور و کی گذشته...

    ادامه دست نوشته های الهه در پست بعدی...

    مخاطبان ارجمند لطفا خواننده خاموش پست ها فقط نباشبد نظر و احساس خودتون را از پستی که میخونید فیدبک بدین که انگیره انتشار عمومی مطالب را داشته باشم

    پیشاپیش متشکرم از توجه متقابلتون🙏🏽🌹

    نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:9 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []


  • درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
    به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند

    یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
    کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

    نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

    گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
    یک صلای آشنا به رهگذر نمی زند

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند!

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

    نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

    هوشنگ ابتهاج

    ‌💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    در ششمین روز به یاد الهه آسمانی

    تا اینجا دو قسمت از دلنوشته های الهه را به روایت خودش خوندین گفتن و نوشتن کجا ؟ گذران و تجربه ای که ادم ثانیه به ثانیه این تجارب را زندگی میکنه کجا ؟
    از اینکه دو تا از خواهرهای شیرین بعد از خودت که همبازی و دلخوشیت بودند ، را در سنین حساس عمرت از دست بدی تجربه بسیار ناخوشایندی هست و الهه از همون کودکی و نوجوانی سیلی های خیلی محکمی از روزگار خورد ..

    عواقب این اتفاقات شامل تمام اعضای این خانواده میشه زنداداش الهه زن آقا حسین که فوت شده به من میگفت
    پسرم کوچیکه پنج ساله است ، اما متوجه شرایط تلخ خانواده هستش ،خون دماغ میشه وحشت میکنه و میترسه باید هی بهش اطمینان بدم من تو را دکتر بردم موضوع مهمی نیست

    دخترم مرتب میپرسه مامان چقدر زنده میمونم در چند سالگی من هم مثل بابا و عمه هام بیمار میشم و میمیرم؟

    الهه تو اوج درد و بیماری خودش به شدت نگران مهرنیا بود به من میگفت مریم من حاضرم وقتی که برای من میگذاری را برای مشاوره مهرنیا بگذاری .
    اینقدر که مهرنیا مشاوره واجب و در بحران هست

    چون زندگی تلخ گذشته خودم در مهرنیا میبینم
    از وقتی باباش فوت شده انگیزه به زندگی وعلاقه به درس نداره ، پراز خشمه ، به کارهای حاشیه ای خودش مشغول میکنه دلم میخواد با مشاوره بردن کمکش کنم کاری که باید برای من میکردند نکردند و من مطمئنم که این بچه مثل من تمام آرزوهاش دفن کرده ....

    ( همون موقع در اولین فرصت برای مهرنیا جلسات مشاوره ترتیب دادم که هم به مهرنیا کمک کرده باشم هم به این واسطه ، الهه آرامش بیشتری داشته باشه
    و گفتم جلسات مشاوره مهرنیا ارتباطی به تایم های که من تو صحبت میکنیم نداره و من دلم میخواد این جلسات را به مهرنیا هدیه بدم
    الهه قبول نمیکرد به سختی و اصرار من قبول کرد از بس بلند نظر و مناعت طبع داشت
    بهش گفتم الهه خیال راحت راحت باشن من ادمی نیستم که برای گرفتن هزینه مشاوره رودربایستی کنم از دختر خاله خودم هزینه گرفتم چون شغل منه و من راحت بخوام بگیرم در مورد هزینه میگم اما این دلی است .خواهش میکنم قبول کن با کمال میل دلم میخواد به مهرنیا هدیه بدم ...

    گفتم لزومی هج نداره مهرنیا یا بقیه بدونند من هزینه نمیگیرم که جلسات جدی بگیره ...خلاصه الهه قبول کرد و گفت قول میدم حالم خوب شد برات جبران کنم
    (الهه پس کو قولت همین الان این کامنتت مجدد توی پیامها واتساپ دیدم 🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭)

    اینجا یه اقرار بکنم هر زمان من بلا استثنا به مهرنیا مشاوره میدادم یه اتفاق تکرار میشد از جای که اصلا از قبل فکرش نمیکردم یه برکت به اندازه چند برابر پول مشاوره وارد زندگیم میشد
    و تکرارش توجهم جلب کرد و یه روز حس کردم شاید اینها به واسطه رنج و معصومیتشون عزیز این هستی و خدا باشند

    و چقدر خوشحال شدم که این افتخار خوب خدمت دادن براشون نصیبم شده

    تو همین این چند روز که الهه فوت کرده چند باربه مهرنیا یاداور شدم که تو تنها نیستی و من همیشه کنارت برای مشورت و راهنمایی هستم چون به عمه الهه قول دادم .... تو دلت غم نباشه دختر نازم

    چیزی که تو این خانواده خوب با حجم دردهای
    که پشت سر گذاشتند برام جذاب و قابل تحسین بود این بود که با وجود اینهمه درد که پشت سر گذاشتند ک داخلش بودند باز دلخوشی های کوچیک برای زندگیشون جور میکردند

    مثلا الهه چند روز قبل عید حالش بسیار بد شد و بیمارستان بستری شد
    فقط چند ساعت به سال تحویل مونده بود به خونه رسیدن اما الهه فیلم برام فرستاد که مامانش در تدارک چیدن سفره هفت سین است

    برای الهه مرتب گل می خرید روی میز میگذاشت که الهه ببینه دلش باز بشه
    من خانواده هایی دیدم که زن خونه ،حوصله پهن کردن سفره ناهار و شام را نداره چه برسه به سفره هفت سین .

    تو این حال بد الهه دو تا سفر مادر و دختری با هم رفتند یه تبریز رفتند این اخری ها یه مشهد رفتند الهه فیلم های بانمک کل کل کردن خودش و مامانش برام میفرستاد اینقدر از دستشون میخندیدم

    چند وقت پیش عروسی فامیلشون بود الهه و دختر برادرها و مامانش همه موهاشون آرایشگاه درست و آرایش کرده بودند من واقعا میدیدم چقدر لذت میبردم
    همیشه گفتم اینکه ادمها میزان مشکلشون چقدر هست
    مسئله نیست ، باید نگاه کرد که تاب اوری ، صبر و ظرفیتشون به چه میزان است ممکنه یه مشکل کوچک یه ادم از پا دربیاره ولی یه مشکل خیلی بزرگتر برای ظرفیت یکی دیگه اندازه یه فشار دادن با انگشت باشه

    برای همین من هیچ وقت میزان دردهای ادمها را با معیار خودم و بقیه مقایسه نمیکنم

    میخوام بگم در مورد این خانواده حس میکردم در کنار رنج و درد بی نهایت که الان همه شماها هم میگید چگونه این مادر و بقیه بازماندگان طاقت اوردند ؟ این است که ، انگار یه صبر جمیل و جلیلی خدواوند در وجودشون به ارمغان گذاشته .....که شاید در باور و درک خیلی ها گنجانده نشده

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    الهه نوشت :۲۷ سالم بود،۱۲ سال از مرگ فاطیما گذشته بود،سنگ قبرش کهنه شده بود،کنار سنگ قبر عاطفه ک پر از گیاه و درخت سبز روییده بود.دیگه مثل قبل،هر هفته ،پنج شنبه ها،ارامگاه نمیرفتم و همه چی به روال طبیعی خودش پیش میرفت،من تو سن ۲۲ سالگی ازدواج کردم و وارد بخشی مهمی از زندگیم شده بودم.حالا دیگه به تنها خواهرم بسنده کرده بودم و عاطفه و فاطیما از ذهنم کمرنگ شده بودن....بعد فوت اون دوتا،وابستگی عجیبی به الهام پیدا کرده بودم.الهام تنها خواهری بود ک برام مونده بود.ترس از دست دادن الهام،همیشه تو زندگیم نقش بر میبست.من سومین بچه و اولین دختر خونواده بودم،دو تا برادر بزرگتر از خودم داشتم،امیر و حسین....


    هیچ وقت نگران از دست دادنشون نبودم چون شنیده بودم ک ژن بیماری و تومور تو دخترها بروز کرده و همیشه استرس اینو داشتم ک الهامو از دست میدم...
    همه چی طبق روال روزمره،پیش میرفت ک تو مراحل ازدواج و نامزدی بودم ک بابام تو مراسم ازدواج حسین،شب حنابندونش،تشنج میکنه و میبرنش بیمارستان....مراحل درمان،طبق روال ببمارستان انجام شد و بابا رو برگردوندن....فردای اون روز،بابا حالش تو عروسی حسین،اصلا خوب نبود.همه نگران و دپرس بودیم...اون شب با تموم استرس و نگرانی هاش گذشت و جواب ازمایشات بابا اماده شد و جواب مثبت بود....تومور مغزی،توده در جایی رشد کرده ک امکان جراحی و درمانش وجود نداره.وای خدای من....دوباره تکرار مکررات،دوباره سیاهی،دوباره،استرس،دوباره بیماری،دوباره طعم گس و تلخ از دست دادن....


    میدونید چیه؟!یه جوری شده بود ک حتی دیگه رومون نمیشد بگیم:باز هم تومور مغزی....باز هم بیماری،باز هم این زنجیره ی سیاه پرتکرار....من تازه جشن نامزدی گرفته بودم و توی تحقیقاتی ک برای دختر یه خونواده انجام میشد،چند نفری به موضوع بیماری و تومور و موروثی و مرگ دخترها اشاره کرده بودن.اینبار خود پدر خانواده درگیر این بیماری شده،خونواده ی همسرم مدام بهم گوشزد میکردن ک چکاپ کنم و برای بچه دار شدن تو اینده،دقت زیادی داشته باشم.احساس سرخوردگی میکردم ولی به ظاهر مقاومت نشون میدادم و به حرفای اطرافیانم نیشخند میزدم.خیلی مزخرف بود ک از جنس بیماری و از علت و فوت خونوادت خجالت بکشی ولی من اون روزها واقعا ....


    بابا مدام تشنج میکرد و باید حواسمون بهش بود.کسی خبر نداشت ک کی و کجا قراره دوباره تشنجش تکرار شه،به ظاهر حالش خوب بود ولی یهو حالش بد میشد...مامان چهارچشمی ازش مراقبت میکرد،همه ی مسئولیت های زندگی روی دوش مامان بود.حتی نگهداری و پرستاری از بابااااا.انگار ک ما بچه ها،هیچ مسئولیتی در قبال پدر نداشتیم.امیر و حسین ک سرگرم زندگی و زن و همسر بودن،من هم سرگرم خرید جهیزیه و سور و ساط عروسی....همه ی مخارج جهیزیه و مراسمات با خودم بوده،باید کار میکردم و از پسش برمیومدم.الهامم دانشجو بود و توی یه شهر دیگه مشغول درس خوندن...الهام هم خودش از پس مخارج درس و دانشگاه برمیومد و دختر قوی ای بود.گاهی وقت ها برادرهام یه کمکی بهش میکردن ولی زندگی سخت شده بود،هر کسی باید گلیم خودشو از اب بیرون میکشید.یکی از همون شب ها ک برای روز پدر و تبریک و هدیه دادن به خونمون رفته بودم،بابا رو با صورت زخمی و کبود و ورم کرده دیدم،یهو جا خوردم،خشکم زده بود،به مامان نگاه کردم و سوالات پی در پی رو شروع کردم..

    .مامان:به بابات گفتم بره تا سوپری سر کوچه،خرید کنه،تخم مرغ و گوجه و کاهو بخره،وقتی ک برگشت،خیالم راحت شده ک ختم به خیر شده،حولمو ورداشتم و رفتم دوش بگیرم،وقتی برگشتم،دیدم بوی سوختگی میاد و دود همه ی خونه رو برداشته،دوییدم سمت اشپزخونه،بابا رو دیدم پای گاز افتاده،پیازا تو تابه جزغاله شده بود.شانس اوردیم ک روغن نریخته رو صورتش....بابا موقع اشپزی کردن،تشنج کرده بوده،اونجا بود ک فهمیدیم چقدر باید حواسمون بهش باشه.به ظاهر پدر بود ولی در اصل مثل یه کودک سه ساله باید مراقبش میبودیم ک اتفاقی براش نیوفته.در اصل ما بچه ها کار خاصی نمیکردیم و همه ی مسئولیت نگهداری و مراقبت از پدر،به عهده ی مادر بود.
    ۲۷ ساله شدم و تقریبا ۴/۵ سال از زمان نامزدیم گذشته بود و تصمیم گرفته بودیم،مراسم عروسی رو برگزار کنیم و مستقل از خونواده هامون زندگی کنیم.


    حسابی سنگ تموم گذاشته بودم تو خرید جهیزیه و تدارکات مراسمم...
    تو شب عروسی،اخرای مراسم،بابا دوباره حالش بد شده بود و قبل از اینکه تشنجش شروع شه،بابا رو برده بودن خونه و نذاشتن مهمونا متوجه شن،حتی خودم....مامان حواسش به همه جا بود و همه چیو مدیریت میکرد.قطعا استرس زیادی رو تحمل میکرد.اون شب بخیر گذشت و ما مستقل از خونواده هامون،زیر یه سقف زندگیمون رو شروع کرده بودیم.


    هیچ چیزی مثل قصه ها نبود،هیچ حس خوبی وجود نداشت،هیچ لذتی تو زندگی مشترکمون نبود،همش خیانت،سردی،تاریکی....اینده تار دیده میشد.شش ماه دووم اوردم ک تحمل کنم،بعدش دیگه نشد ک نشد...بعد شش ماه،استارت قهر و اشتی ها زده شده بود.خلاصه اینکه بعد از یه سال از زندگی زیر یه سقف،تصمیم گرفتم جدا شم.۲۷ ساله شدم و تصمیم به طلاق...من به طلاق فکر میکردم و الهام به ازدواج....باید صبر میکردم تا مراسمات خاستگاری از الهام تموم شه و وارد زندگی مشترکشون شن و بعد من جدا شم.

    الهام تو تایم کمتر از یه سال ازدواج کرد و وارد زندگی مشترکش شد و یه صبح ک چشاشو وا کرد و از تختش بلند شد،خونابه ی زیادی رو تختش مشاهده کرد و متوجه درد شدید سینه ش شده بود،به دکتر مراجعه کرد و بعد مراحل اقدامات پزشکی،جواب بیوپسی الهام اماده شد،سرطان سینه....گرید ۳...تخلیه کامل و ۱۷ جلسه شیمی درمانی....تازه عروس قصه ی ما درگیر سرطان شده بود.شوهرش مسئله رو با من در میون گذاشت،قرار شد ک کسی از این جریان باخبر نشه.جز خونواده ی خودش و من....مامان نباید چیزی متوجه میشد چون ظرفیتش پر بود،کدوم مادری از خبر مبتلا شدن تازه عروسش به سرطان پس نمیفته؟!تازه عروس ۲۳ سالش مبتلا شده بود،اینبار به تومور مغزی نه،سرطان...حالا فکرشو بکنید ک من چی کشیدم از این همه درد و رنج و مخفی کاری....


    ا سینه ش رو تخلیه کرده بودن،باید شیمی درمانی سریعا اغاز میشد....من تصمیم به جدایی داشتم....مادر از پدر مراقبت میکرد...مدتی تو خونه ی الهام زندگی کردم و ازش پرستاری کردم.پرستاری از الهام خیلی سخت نبود،چون همسرش از وضع مالی خوبی برخوردار بود.همه چی درست و حساب شده پیش میرفت.من هم قهر بودن با همسرم رو بهونه خوبی قرار داده بودم برای نرفتن به خونه و موندن و مراقبت از خواهرم....


    الهام و همسرش تصمیم داشتن برای زندگی به سوئد یا کانادا برن و تو همین حین،الهام دچار سرطان شده بود و برنامه به کل تغییر کرد،امکان اینکه تو تهران بمونن و مامان و داداشا از الهام بیخبر باشن و نبیننش وجود نداشت.پس به این نتیجه رسیده بودن ک ادامه ی درمان رو تو ترکیه انجام بدن.پس تصمیم به مهاجرت به ترکیه گرفتن.باید سریعا شیمی درمانیش شروع میشد.تکلیف الهام ک مشخص شده بود،باید درمانش رو ادامه میداد.تکلیف مامان و داداشا ک مشخص بود و قرار شد از چیزی اطلاعی نداشته باشن.این وسط فقط من بلاتکلیف بودم.تنها خواهری ک وابستگی عجیبی بهش داشتم ،درگیر سرطان شده بود،باید از ایران میرفت و من تو ناباوری خاصی قرار داشتم.من ساری زندگی میکردم،الهام تهران...اوضاع کار و زندگیم گره خورده بود،هیچی سر جای خودش نبود.نمیتونستم تصمیم بگیرم ک بالاخره چی کار بکنم...همسرمم از این موقعیت نبودنم و کمرنگ بودنم،نهایت استفاده رو کرده بود.حسابی به خودش اجازه ی خیانت کردن رو داد و حسابی خوش گذروند.


    نمیتونستم چطور ازش جدا شم و حوصله ی مسیر دادگاه و جدایی رو نداشتم.جونی برام نمونده بود.نگران از دست دادن خواهرم بودم...توی همون موقعیت ها بودم ک تصمیم گرفتم یه سری برگردم شمال و یه سری وسایل مورد نیاز و فورث،برای خودم بردارم،حوصله ی رو در رو شدن با همسرمم نداشتم.اصلا دوست نداشتم،چشمم تو چشش بیفته.به تنها چیزی ک فکر میکردم،خواهرم بود.اشکم دم مشکم بود،صدای زنگ تلفن،بدنمو به لرزه در میاورد،همش منتطر خبر بدی بودم....بالاخره رسیدم خونم،کلید خونه رو جابجا کردم،هر کاری کردم،هیچ تکونی نمیخورد،انگار قفل در تعویض شده بود،..

    ادامه دارد ......

    نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 22:10 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • حواست هست؟ زندگی، حتی وقتی انكارش می‌کنی، حتی وقتی به آن بی‌اعتنايی، حتی وقتی از قبولش سر باز می‌زنی، از تو قويتر است.
    از همه‌چيز قوی‌تر است.
    آدم‌ها از اردوگاه‌های كار اجباری برگشتند و دوباره زاد و ولد كردند.
    مردان و زنانی كه شكنجه شده‌ بودند، مرگ نزديكان و خاكستر شدن خان و مانشان را ديده بودند، دوباره دنبال اتوبوس دويدند، دوباره درباره‌ی هوا حرف زدند و دخترهايشان را شوهر دادند.
    باور كردنی نيست، اما همين است ديگر. زندگی از هر چيزی نيرومند‌تر است
    .

    من او را دوست‌داشتم
    👤آناگاوالدا

    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞‌


    در پنجمین روز به یاد الهه آسمانی

    قبل از اینکه دومین قسمت از دست نوشته الهه از خاطرات زندگیش را بخونید
    میخواستم به دو نکته توجهتون را بیشتر جلب کنم
    اول اینکه اگر خوندن این تجربه ها از تاب و تحملتون خارجه و تاثیر منفی روی خودتون و زندگیتون میگذاره خواهش میکنم که این قسمت های به یاد الهه را فعلا دنبال نکنید چون من هدف و نیتم‌را قبلا گفتم دلم نمیخواد بلعکس بشه و موجب آزار بقیه بشم

    صد البته هرکی بخونه متاثر و ناراحت میشه اما یه وقت نوع اندیشه و نگاه کردن به مسئله باعث تلنگر به زندگی میشه ومخاطب میتونه برداشت عمیق و مهمی برای خودش و زندگیش از مطلب داشته باشه

    حتی امروز به این فکر میکردم ادامه نوشته ها را به صورت پست رمز دار و خصوصی منتشر کنم که دیدم مخاطب های جدیدی کامنت گذاشتند و شاید درست نباشه وسط خوندن ماجرا آنها را رها کنیم

    خود من هم که ماجرام فرق میکنه شغل من مستقیم با روایت ها و رنج های انسانها مرتبط است و با افتخار همراه ، همپا ، همدل بیش از صدها روایت از زندگی آدم های مختلف بودم و هستم که با نهایت آگاهی تمام جوانب و رنج های کارم پذیرفتم چون شغلم همیشه گفتم عشق منه .... و بابت تاب آوریم روی خودم کار میکنم که درمانگر خوب و با اقتداری باشم .

    مورد دوم کامنت های که گرفتم همه متاثر بودید از تجربه سوگ و داغی فرزندانی که مامان الهه باهاش روبه رو شده
    دقت کنید فقط فقدان و از دست دادن نبوده ،جیگر گوشه های این مادر بیمار شدند و مادر شاهد به تحلیل رفتن بی نهایت و ناتوان شدن بچه هاش تا روز آسمانی شدنشون بوده مجبور بوده خودش تا اخرین لحظه ازشون پرستاری و مراقبت کنه

    همه بازماندگان این خانواده از سمت پزشکان قطع امید شدن عزیزشون را میدونستند که خیلی زود برای همیشه از پیششون میره ....

    میگفت خواهرم عاطفه و حسین برادرم که تومور مغزی گرفتند قدرت بینایی ، تکلم ، راه رفتن همه را از دست دادند و بازماندگان شاهد تمام زجزهای عزیزشون بودند

    حسین از زمانی که بیمار شده تا فوت کرده فقط پنج ماه زندگی کرده تمام این بلا و از کار افتادن و ناتوان شدن در پنج ماه سر یک جوان ورزشکار حرفه ای افتاده

    من بیماری را کشیدم و دیدم میدونم چه بلاهایی جبران ناپذیر و تلخی را بر سر بیمار و خانواده اش میاره ... یه مرگ بی دردسر و آسونی به هر حال نبوده
    تو این بیماری وقتی برای نجات عزیزت از جونت مایه میگذاری و اخرش بیمارت تلف میشه... انگار درد خستگی تو عمق جونت تا ابد میمونه

    چون این اتفاق بیماری تکرار شده این مادر و پدر و بقیه فرزندان همیشه تو دلشون هراس بوده که این اتفاق برای بقیه تکرار نشه

    ترسی بیماری خودشون و بقیه اعضای خانواده همیشه همراهشون بوده
    نیش و کنایه و قضاوت مردم ابله را هم این وسط باید به جون میخردن ...
    در جامعه گاهی با بیمار و خانواده بیمار طوری رفتار میشه انگار خطارکار و مجرم هستند

    و اینها با این نگاه و دید بقیه یه جورهایی من اینو قشنگ حس کردم انگار در زندگی خیلی از حق و حقوق طبیعی آدمها را برای خودشان قائل نبودند

    یه جورهایی اینقدر درگیر بحران و مصیبت بودند فرصت آرزو داشتن را نداشتند با وجود اینکه همه بچه ها بسیار زیبا و جذاب بودند من عکس و فیلم هاشون دیدم مادر خانواده خیلی زیباست و بچه ها جذابیت و زیبایی مادر را به ارث بردند

    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞

    الهه نوشت :اولین بار مفهوم از دست دادن رو تو سن ۱۰ سالگی تجربه کردم....


    ۵ سال از نبودن عاطفه گذشته بود،من ۱۵ ساله شدم و اول دبیرستان درس میخوندم.تو بهبهه ی درس و رقابت با همکلاسی و دختر خاله و دوست هم سنم بودم،واسمون مهم بود ک چه کسی بیشترین نمره رو از امتحانات اون روزا میگیره،انگار ک مدال افتخار به گردنمون مینداختن،زکیه صادقی،دختر درس خون کلاس ک همش با معدل ۱۹/۸۰ تا ۲۰ هیچ رقیبی نداشت و از قضا همسایه ی دیوار به دیوارمون بودن،هر چقدر باهاش رقابت میکردم،فایده ای نداشت،مخ ریاضی بود و من تو ریاضی ضعیف بودم،فاصله ی نمراتمون زمین تا اسمون بود.دست از رقابت با زکیه برداشتم و رقابت با زهرا ،همسایه پشت خونمون و زهره،دختر خالم رو شروع کردم.واسه هر سه تامون مهم بود ک کدوم یک از ما نمره ی بیشتری رو گرفته و یه جورایی پیروز میدان میشه.من همیشه تو امتحانات ریاضی،کمترین نمره رو میگرفتم و عوضش تو بقیه ی درس ها،بیشترین نمره....معدل ترم اولم با ۱۸/۹۸ به اتمام رسید،طبق معمول زکیه ۱۹/۶۰ و من با این معدل و زهره و زهرا و المیرا ک از رقبای هم به حساب میومدیم،کمتر از نمرات من قبول میشدن.


    تو همون بهبهه بود ک فاطمیما،خواهر کوچیکم ک کلاس اول دبستان بود،تو مدرسه و سر کلاس،خون دماغ شد و مدیر مدرسه فاطیما رو با ابدارچی مدرسه،فرستاده بود خونه....در رو وا کردم و فاطیما رو با مقنعه ی خونی و حالت رنگ پریده دیدم...


    تموم وجودم به لرزه درومده بود.فاطیما بخشی از وجود من بود.مامانم اونو به دنیا اورده بود ولی من تقریبا برای بزرگ کردنش،وقت و زمان زیادی گذاشته بودم.مثل یه مادر بهش وابسته بودم و ازش مراقبت میکردم.


    لباساشو اتو میکردم،بهش اداب و معاشرت و طرز صحبت کردن شیک و پیک رو یادش میدادم،دوست داشتم متفاوت از بقیه ی هم سن و سالاش باشه.برام مهم بود ک مشقاشو درست و با خط خوش بنویسه و نمره ی بیست گرفتن از همه ی درساش،برام اهمیت زیادی داشت.حسابی بهش سخت میگرفتم.تموم فکر و دین و ایمانم شده بود.حس تعلق خاصی بهش داشتم.عاشق خواهر کوچیکم بودم.روزها میگذشت و خون دماغ شدن و سردردای ریزش بیشتر و بیشتر میشد....


    یادمه اون وقتا ک تا سردرد میشدیم و سرگیجه داشتیم،مامانم شروع میکرد به نذر و نیاز کردن ک من متوجه این رفتارش نمیشدم....تا اینکه یه روز ک هی به ساعت نگاه میکردم ک‌ چرا فاطیما نیومده و چه اتفاقی افتاده و زنگ خونه رو زدن،دوباره ابدارچی مدرسه،ولی اینبار فاطیما باهاش نبود.مامانمو خواست ک بیاد دم در و منم همراه مامان شاهد شنیدن جملاتی بودم ک بشدت بدنمو لرزوند،فاطیما دوباره خون دماغ شده بود و امبولانس زنگ زده بودن و برده بودنش برای تست و عکس و سی تی اسکن....مامان به سر و سینه ش میکوبید....چادرشو برداشت و با دمپایی های لنگه به لنگه،راهی بیمارستان شد و من از ترس اینکه چه اتفاقی افتاده،مدام اشک میریختم....انقدر هم دختر خجالتی بودم ک نمیتونستم حتی احساس خشم و عصبانیت و ترسم رو ابراز کنم.


    مدام فکرای پلیدی تو سرم میومد.چند ساعت بعد،زنگ خونه به صدا درومد و با عجله رفتم در رو وا کردم،پابرهنه و شتابزده....
    فاطیما رو دیدم در حال خوردن ساندیس گلابی،مامان هم ریلکس و اروم بود و با دیدن پاهای برهنه ی من،شروع کرد به غر زدن....با خودم میگفتم:
    شما خبر ندارید ک تو این چند ساعت،چی به من گذشته،خبر ندارید ک قصد داشتم خودمو بکشم،حالا پای برهنه من چه اهمیتی داره،فوقش دم شیر اب،ابکشی میکنم دیگه....از مامانم عصبانی بودم ک چرا الکی غر میزنه و درکم نمیکنه.


    خلاصه اون روز بخیر گذشت و من فاطیما رو دوباره در اغوش گرفتمش.
    روزها گذشت و جواب سی تی اسکن فاطیما اماده بود،تومور مغزی....توده جای حساسیه و قابل جراحی نیست.


    این خبر یه جورایی به گوشم رسیده بود،منتها خیلی علنیش نکرده بودن چون نمیخواستن دیگران قضاوتی رو دخترای اقای شعبانی داشته باشن ک عنگ مریض بودن و موروثی بودن و این حرفا بهشون بخوره.
    از حالت های مامان و بابا و گریه ها و نذری دادنای مامان متوجه میشدم اوضاع خوب پیش نمیره.شک کرده بودم ک جریان چیه ولی نمیخواستم باور کنم ک فاطیما هم درگیر تومور مغزی شده....


    رفتارهای فاطیما هر روز کند تر و کندتر میشد،هر روز لاغرتر و ضعیفتر....امتحانات ترم دوم شروع شده بود،همه تو استرس پاس کردن امتحانات بودن و من استرس از دست دادن فاطیما رو داشتم....
    برگه های امتحانی رو سفید و بدون نوشتن کلمه ای،تحویل میدادم،دیگه برام درس و مدرسه مفهومی نداشت.با خدا قهر کرده بودم...دیگه هیچ چیزی برام با ارزش نبود.حتی دیگه رویای وکالتو از ذهنم پاک کرده بودم،فقط دوست داشتم بمیرم.


    فاطیما هر روز رنجورتر و بیمارتر میشد.
    بیناییش رو از دست داده بود.صداشو از دست داده بود،اندام حرکتی بدنش دیگه کار نمیکردن و مدام بهش مسکن تزریق میشد تا مرگ راحتری داشته باشه.دکترش جوابش کرده بود.من هر روز بالای سرش مینشستم و نوازشش میکردم،دلم برای صداش تنگ شده بود،برای شیطنت هاش...با یه لوله ی باریک بهش سوپ یا ابمیوه تزریق میکردن...بهش سوند وصل شده بود،من هم روح و جسمم تاریک و تاریکتر میشد،زندگی بدون فاطیما برام هیچ مفهومی نداشت،شش ماه تو بستر بیماری بود و من انگار شش سال رنج و عذاب کشیدم.


    یه روز از روی خشم و عصبانیت و عشق،دستشو محکم فشار دادم تا صدایی ازش دراد،از درد زیادش یهو یه آهی گفت و همه با شنیدن صدای ناله ش،دورش جمع شدن و مامان مدام اشک میریخت و خداروشکر میکرد بابت معجزه ای ک رخ داده و دختر کوچولوش صداش بعد مدت ها درومده،خبر نداشت من چه کار احمقانه ای انجام دادم.چه بیرحمانه و وحشیانه صدای ناله ی فاطیما رو به گوش بقیه رسونده بودم.
    بعدش دیگه هیچ صدایی ازش بلند نشد.


    یه روز که از مدرسه به خونه اومدم،دیدم دوباره در خونه بازه و همسایه ها تو خونمون جمع شدن و مامان و بابا به سر و بدن خودشون میکوبن و دیگران دلداریشون میدادن.
    اروم اروم با تپش قلب شدید وارد خونه شدم،خداروشکر پارچه ی سیاه روی صورت فاطیما کشیده نشده بود.فاطیما زنده بود و نفس میکشید،صدای نفس هاش بلند بود و خرخر میکرد،مشخص بود به سختی نفس میکشه،ولی جریان چیه و چرا همه جمع شدن؟!
    چرا به مامان دلداری میدن؟!
    فاطیما ک زندست...
    از همه ی ادم هایی ک اونجا بودن متنفر بودم.دوست نداشتم ببینمشون،اون ادم ها بهم استرس عجیبی میدادن.
    ندای یک روز شوم دیگه....
    کیفمو یه گوشه ی اتاق رها کردم و با لباس فرم مدرسه م،رفتم تو کمد دیواری و روی رخت خواب ها دراز کشیدم و شروع کردم به اشک ریختن و غر زدن....استرس تموم وجودمو گرفته بود،نفسام بالا نمیومد،هیچ کسی هم دنبالم نمیگشت،انگار اصلا وجود خارجی نداشتم.صدای خرخر کردن نفس های فاطیما رو میشنیدم و به پهنای صورتم اشک میریختم...


    صدایی به گوشم میرسید،خالم برای یکی از خانم ها تعریف میکرد ک فاطیما در حال جون دادن و رفتن بود ک مامانم جیغ زد و دوباره برگشت و از همون موقع،بچه داره زجر میکشه.با صدای جیغ مامان،همسایه ها هم جمع شده بودن و دور مامان و بابا نشسته بودن تا باعث دلگرمی اون ها باشن.


    تقریبا صدای نفس های فاطیما ۱۲ ساعت به گوش میرسید و در اخر هم ساعت ۵/۵ صبح،صدای مامان رو میشنیدم ک بچم داره زجر میکشه و من خودمو تو زجر بچم مقصر میدونم.
    تو همون حول و حوش بود ک مامانمو میدیم ک جلوی دهنش رو گرفته و داره به سر و صورت خودش چنگ میزنه و صدای عمومو میدیدم ک مدام تکرار میکرد،کسی جیغ نزنه،بچه رو جون به سر نکنید..‌.


    یهو سکوتی برای چند لحظه همه جا رو فرا گرفته بود و دیگه صدای نفس کشیدن فاطیما به گوش نمیرسید و چند لحظه بعد،صدای شیون مامان و به در و دیوار کوبیدن بابا بلند شد و از تو کمد دیواری بیرون اومدم و با دیدن چادر مشکی رو صورت فاطیما همه ی بدنم خشک شده بود.از مامانم متنفر شده بودم ک چه راحت سکوت کرد تا فاطیما بمیره و اونو مقصر مرگ فاطیما میدونستم.
    از اینکه همه منتظر مرگش بودن باعث شد برم یه چاقو از تو اشپزخونه وردارم و برم یه گوشه،رگمو بزنم.
    ولی جسارتشو نداشتم،چند بار چاقو رو روی رگم گذاشتم و برداشتم،چند بار جلوی قلبم گرفتم و جرات فرو کردنش رو تو قلبم نداشتم...‌زندگی بدون فاطیما مثل تاریکی بود و سردی....فاطیما رفت و کارنامه تحصیلی پایان درس هم اماده شد،خودم از جواب امتحاناتم خبر داشتم ولی مامان با افتخار و با اطمینان،مثل همیشه،رفت ک از نمرات دختر درسخونش مطلع شه و غبغبی باد کنه و از اینکه دخترش مثل همیشه،با معدل خوبی نسبت به هم کلاسی هاش قبول شده یکمی هم جلوی خالم،مامان زهره و دخترای همسایمون یکمی هم فخر بفروشه....


    یهو با چهره ی عصبانی و حال بد زنگ خونه رو فشار داد و الهام،خواهر وسطیم در رو وا کرد و مامان با خشم زیاد اومد سمتم و کارنامه رو تو صورتم پرت کرد...
    این چه افتضاحیه ک به بار اوردی!؟!
    این چه فضاحتیه؟!
    این چه سمی یه؟!
    چقدر من خجالت کشیدم ک خانم مدیر کارنامه ت رو دستم داد....چقدر جلوی خانم فلانی خجالت کشیدم ک دخترم مردود شده؟!
    تو چه غلطی میکردی؟!
    چرا درس نخوندی؟!
    مگه تو خونه چی کار میکردی ک این شده نمراتت؟!
    من فقط به مامان نگاه میکردم،بدون اینکه حرفی بزنم،فقط اشک میریختم...حتی انرژی جواب دادن و توضیح دادن کارامو نداشتم.
    هنوز از مامانم متنفر بودم بخاطر اون اتفاق....انقدر افسردگی روم غالب شده بود ک تموم روزم با سکوت و گریه میگذشت.


    هر روز در اتاقمو میبستم و رژ لب قرمز مامانو ک با چوب کبریت تهشو به سختی بالا میاوردم رو به لبم میزدم و شال مشکیش رو رو سرم میذاشتم و جلوی اینه مینشستم و به اینه خیره میشدم و گریه میکردم.مدام با خودم تو اینه حرف میزدم و تو خیالات خودم با فاطیما زندگی میکردم.
    تو کارنامه تحصیلی من ترم دوم و سوم،هیچ نمره ای ثبت نشده بود و جلوی همه ی درس ها مردود اعلام شد.
    معدل نهایی صفر
    انضباط ۲۰


    مرگ همه ی ارزوها و رویاهای من از اونجا شروع شد.
    هیچ کس منو به روانشناس یا مشاوره ای ارجاع نداد تا علت رفتار و دلیل مردود شدنمو بفهمه...از مدیر مدرسه تا مادرم،همشون تو مرگ ارزوها و رویاهام مقصر بودن.
    من مجبور شدم دوبار سال اول دبیرستان رو بخونم و از اینکه همه ی هم کلاسی هام وارد مرحله ی بعدی شده بودن و من با تموم حس زندگی و درس خون بودنم مجبور بودم ک زندگیمو دوباره تو اون سال نحس تکرار کنم.....
    همه ی ارزوهام تو سن پونزده سالگی در همون مدرسه و همون محله دفن شده بود.

    ادامه دارد .......😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:57 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • داغ ماتم هاست بر جانم بسی
    در دلم آهسته می گرید کسی ...

    👤هوشنگ ابتهاج

    🖤🖤🖤

    چهارمین روز از سوگم برای الهه آسمانی

    الهه جانم چقدر خوبه که تاریخچه پیام های صوتی و نوشتاریمون را دارم
    دیشب در خلوت و سکوت نیمه شب ، ساعت ها غرق تو و خودم بودم محو عکس ها و فیلم های قشنگت شدم

    تو دختر باذوق و بسیار شیکی بودی ، عجب سلیقه ای در انتخاب لباسهات داشتی
    با حداقل ترین امکانات قشنگی خلق میکردی
    بی نهایت زیبا خودت را آراسته میکردی

    و از همه مهمتر سیرت دلپسندت بود ،که میان این همه ذوق و رنج زندگی چقدر بی ادعا بودی ، ذره ایی شوافی در تو نبود ..

    ویس های که در زمانهای مختلف برام فرستاده بودی با قلب پر از بغض گوش کردم ... چقدر برام سخته که قبول کنم صدای این دلبر ناب ،خاموش شده

    الهه عزیزم چقدر خوب که تا بودی و فرصت بود تمام
    حس های مثبت همدیگر را به هم داده بودیم

    من تو را الهه ناز و تو من را مریم زیبا صدا میزدی .....
    آن موقع گوشم و زبانم به این صدا زدن و شنیدن مکررعادت کرده بود اما دیشب که پیام هامون را میدیدم متوجه شدم زیبایی و نازی تو قلبهامون بود که همدیگر لمس کرده بودیم

    الهه عزیزم جایگاه تو بی شک فراتر از این زمین بود ...
    رهایت مبارک الهه ناز ❤

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    قبل از اینکه بخوام خاطرات نوشته الهه که به دست خودش نوشته شده را منتشر کنم میخوام یه معرفی از خانواده الهه داشته باشم که بهتر با افراد آشنا بشید

    خانواده :
    شامل : پدر و مادر و شش فرزند

    فرزند اول : امیر متاهل دارای دوتا دختر بزرگ دوقلو ( صبا و سما )

    فرزند دوم: حسین، متاهل همسرش دخترخاله به نام رقعیه ، دارای دو فرزند دختر و پسر ( مهرنیا و مهربد )

    فرزند سوم : الهه، مجرد ( یک بار ازدواج کرده جدا شده ) بدون فرزند

    فرزند چهارم : عاطفه، مجرد

    فرزند پنجم‌: الهام ، متاهل نام همسر رضا بدون فرزند از خودش ( همسر بسیار متمول ولی همسر یک از دواج ناموفق داشته و از ازدواج اول دختری به نام دیبا دارد که با پدر و هم مادری ( الهام) زندگی میکند)

    فرزند ششم : فاطیما، مجرد

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕‌

    الهه نوشت :وقتی ۱۰ سالم بود، خواهرم عاطفه رو از دست دادم.یه سال ازم کوچیکتر بود.(۹ سال) داشت.
    دختری پرانرژی و بیش فعال ک مورد توجه اطرافیان بود.با شیرین زبونی هاش و ابراز احساسات بی دریغش،دل همه رو برده بود،درست برعکس من ک دختری خجالتی و اروم بودم،نسبت به عاطفه یه حس حسادت بچگانه و حس کمبود توجه میکردم چون نمیتونستم مثل عاطفه محبوب اطرافیانم باشم،وقتی دلبری میکرد و دیگران بهش توجه میکردن و با حرفاش قهقهه میزدن،بغض میکردم و بهش میگفتم :
    زشته،آبروی ما رو بردی،چقدر حرف میزنی،دهنتو ببند دیگه...هی مدام ازش ایراد میگرفتم....دهنتو ببند دیگه...سرمونو بردی...بشین دیگه،چقدر میرقصی؟!همه مسخرت میکنن،نمیفهمی؟!(در صورتی ک هر جمعی ازش درخواست میکرد ک براشون برقصه یا مجبورش میکردن حرف بزنه چون خوششون میومد از کلمات قلمبه،سلمبه ای ک استفاده میکرد.
    مثلا موقع رقصیدن،میدویید و میرفت،لباس خونه ش رو عوض میکرد و یه پیراهن چین چینکی ک قبلا مامان برای هر دومون دوخته بود رو تنش میکرد و یه دامن چین چینکی دیگه از روی پیراهن میپوشید تا پرچینتر دیده شه،موهای فرفریشو با یه روسری شاد ،مثل کولی ها میبست و هر چی بدلیجات داشت رو بی مهابا به سر و گردنش مینداخت و اماده ی رقصیدن میشد.
    دیگران خلاقیتش رو تحسین میکردن،بهش توجه میکردن،مثلا خالم،شالش رو دور کمر عاطفه میبست،زنداییم،از گلای رز تو حیاطمون،یه شاخه میچید و پشت گوشاش میذاشت،بعدشم ک حسابی خوش میگذروندن...
    یادمه اون پیراهن زرد خالخالی ک برای هر دومون دوخته شده بود رو عاطفه تا تولد دخترداییم برسه،ده بار تنش کرده بود و نهایت لذت بچگانه ش رو از لباسش برده بود و من تا تولد مورد نظر،فقط یک بار لباسمو تنم کردم و فقط یه بار باهاش شادی کردم.
    خلاصه اینکه با تموم لوندی های بچگانه ش،سر دردای شدیدی داشت و یهو حس میکرد ک سرش گیج میره و مجبور میشد واسه چند لحظه یه جا وایسته و بعد دوباره به شیطنتاش ادامه بده،منم بهش غر میزدم ک از بس میدوعی،از بس خودشیرینی میکنی و تو چشی....
    عاطفه شش ماه تو بستر بیماری بود،اولش با یه سرماخوردگی ساده شروع شده بود...
    داروهای سرماخوردگی افاقه نکرد و مجبور شدن،پیگیری بیشتری بکنن و متوجه شدن به تومور مغزی مبتلاست.
    دکترا پنجاه،پنجاه پیشنهاد جراحی رو داده بودن،تصمیم سختی بود،بالاخره تصمیم گرفتیم بخاطر دو،سه ماه عمر بیشترش،جراحی رو انتخاب کنیم و متاسفانه بعد جراحی،عوارض عمل،شدت بیشتری پیدا کرد و بیناییش رو از دست داده بود.
    کم کم توان حرکتیش رو هم....
    اندام هاش فلج شده بودن،قدرت تکلمش رو هم از دست داد و مثل یه چوب خشکیده،یه گوشه ی اتاق خوابیده بود و مامان ازش مراقبت میکرد.
    همش بهش نگاه میکردم و ترسی وجودمو فرا گرفته بود.اون عاطفه ای ک شور و هیجانش کلافه م میکرد،شش ماهه ک صدایی ازش در نمیاد و بهم حتی نگاهم نمیکنه....
    چرا؟!
    تنها پوئنی ک برام داشت تو اون مدت خاموش بودنش،این بود ک میتونستم مانتو و شلوار سورمه ای رنگش رو تنم کنم و از مقنعه ی دور روبان قرمزش بهره ببرم و کتونیشو پام کنم و از لوازم تحریرش استفاده کنم و حسابی تو مدرسه پز بدم ک مثلا من خیلی لاکچری ام و چند دست لباس دارم و دو تا جامدادی و ....
    هیچ‌ مفهومی از بیماری و مرگ تو ذهنم نداشتم.
    یادمه کتونیشو یواشکی از توی جاکفشی برمیداشتم و زیر مانتوم قایم میکردم و از یه گوشه ی اتاق،میدوییدم میرفتم پام میکردم ک برم مدرسه....
    میترسیدم یهو از جاش بلند شه،مچمو بگیره و شاکی شه ک چرا بدون اجازه از وسایلش استفاده میکنم....
    اون روزا تو مدرسه،مد شده بود ک پفک نمکی ها رو تو همون بسته ش ،بهش مشت و لگد میزدیم تا کاملا پودر شه،بدون اینکه بسته ش بترکه و بیرون بریزه،بعد یه گوشه از بسته ش رو سوراخ میکردیم و مثل ابمیوه ،مثلا سر میکشیدیم....یهو بسته ی پفک کاملا باز شده بود و یهو کلش ریخت رو صورت و چش و چاله م....کل مقنعه و لباس فرمم پر شده بود از پودر پفک نمکی....هی رفتم،پاکشون کنم،کار خرابتر میشد،استرس داشتم ک عاطفه اگه یه روزی بفهمه من چه بلایی سر لباساش اوردم،حتما دعوامون میشه،اخه زورشم از من زیادتر بود،تو دعوا و کتک کاری،فن های بیشتری اجرا میکرد و یه وقتایی رکب میخوردم و جا میزدم و اخرش فقط جون فحاشی کردن داشتم،حالا بماند ک دهن به دهنم جواب میداد و امکان داشت دوباره زد و خوردامون شروع شه ک من نگران همینش بودم.
    زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درومد و من با استرس زیاد،همراه هم کوچه ای هام،راهی خونه شدم.تو مسیر با خودم فکر میکردم ک قبل از اینکه به خونه برسم،مقنعه م رو از رو سرم وردارم و مانتومو وا کنم تا هم مامانم متوجه اون فضاحت نشه و هم یه وقت نکنه عاطفه از جاش بلند شه و ....
    هجوم افکار داشت دیوونم میکرد،بالاخره رسیدم به خونه،دیدم از دم در تا داخل اتاق ها،همسایه ها وایستادن ،با خودم گفتم:
    حالا با این وضعیت،مهمونی گرفتن و مهمون داشتنو کم داشتیم،با این سر و وضع کر و کثیف....صدای جیغ مامانم رو میشنیدم،صدای گریه ی فامیل و خانم های همسایه...با خودم گفتم:حتما حکمم مرگه،دوییدم و رفتم سمت دستشویی و تند تند با اب داشتم لباسمو تمیز میکردم.بعدش رفتم تو خونه و دیدم عاطفه وسط حال خوابیده و پارچه ی سیاهی رو کل بدنشه و مامانم و بابام و خاله ها دارن تو سر و صورتشون میزنن و گریه و زاری میکنن.عاطفه مرده بود و هیچ وقت تایم اینو نداشت ک از دستم عصبانی بشه و بخاطر تصاحب لوازم شخصیش ازم دلخور شه.
    اونجا بود ک فهمیدم بیماری یعنی چی؟!سکوت یعنی چی؟!مرگ یعنی چی؟!از دست دادن یعنی چی؟!سوگ یعنی چی؟!مرگ عزیزان یعنی چی؟!!!!!

    ادامه دارد ........

    نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 15:17 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن.
    چون این صدف شکستی، چون گوهر است مردن.

    چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند.
    چون جنت است رفتن، چون کوثر است مردن

    «مولانا»

    سومین روز از سوگم برای الهه آسمانی

    امروز مراسم سوم الهه است ، چند ساعت پیش از طریق مهرنیا هماهنگ کردم و با، مامانه، الهه حرف زدم . یعنی گفتم قبلش به مادرجونش بگه اگر میتونست صحبت کنه حرف بزنیم
    که مهرنیا پیام داد گفت بله میتونه حرف بزنه

    برای هم کلام شدن با مامان الهه ، به حدی از نظر احساسی در فشار قرار گرفتم انگار میخواستم سخت ترین کار دنیا را انجام بدم

    صدای درمانده و مصیبت زده اش انگار تمام روح و روانم را خراش میداد
    نا نداشت ...

    بهش گفتم مریم هستم دوست الی جان
    گفت مریم جان میشناسمت الی باهات خیلی حرف میزد و در مورد تو به من گفته بود
    گفتم مادرجون قابل باشم من هم مثل دختر برای شما باشم
    الی بزرگترین نگرانیش شما بودین و من میخوام بدونید هستم کنارتون

    برام از مصیبت های که سرش آمده یه مقدار با صدایی که جان زیاد نداشت صحبت کرد و از دردها و رنج هاش گفت
    قلبم از عمق ظلمی که روزگار به سرش آورده بود میخواست بیاسته ..
    بغضم قورت دادم :گفتم مامانم هیچ کس ،هیچ کس نمیتونه شما را درک کنه

    گفت هی به من مردم میگند تو چقدر قوی هستی
    گفتم چه حرف بیخودی میزنند قوی بودن دیگه چیه این وسط

    انگار حرف دلش را زدم یهو فرکانس صداش بالاتر رفت گفت اره اره میگند من داغون تر میشم میگم الهی میمردم و این روزها را نمیدیدم
    اخه جیگر گوشه هام از دست دادم قوی بودن میخوام چیکار من یه مرده متحرکم

    ( تو دلم گفتم متاسفم برای مردم مردم بی خرد که این جمله قوی بودن تنها حرفیه که میتونند به ادمهای دردمند و بحران زده بزنند
    کسی که جلوی مرگ عزیزش را نمیتونه بگیره چون خودکشی نکرده داره نفس میکشه به نظرتون قوی میاد ؟
    متاسفم برای بی فکر حرف زدن ، قوی بودن دیگه چه سمی هست )

    گفت به خدا امروز حالم خیلی بد بوده اصلا با هیچ کس نتوستم حرف بزنم بعد از ظهر هم مراسم مسجد برای سوم الهه داریم ، ولی مهرنیا گفت شما هستید گفتم حرف بزنم بلکه یکم حالم سبک بشه
    گفتم شما لطف کردید هر کاری داشته باشید من بتونم روی چشمم انجام میدم الهه عزیز دل من بود ، رفیقم بود ، همدردم بود
    من الان دارم با نوشتن از الهه یادش گرامی نگه میدارم و سوگواری میکنم و واقعا انگار یکی از نزدیکانم از دست دادم

    تشکر کرد گفت الهه همدم بود ، یار تنهاییم بود همش با هم بودیم بعد رفتنش من دیگه تو این تنهایی میخوام چطوری زندگی کنم ؟؟؟؟
    اصلا برام زندگی کردن مفهومی نداره اعصاب و روان برام نمونده جیگرم سوخته
    واقعا چرا الان من باید زنده باشم ،بچه های جوانم زیر خاک باشن

    گفتم بمیرم ،دلم آتیش میگیره براتون حق دارید ، خیلی روزهای سختی را پشت سر گذاشتید ...

    گفتم من بیشتر اذیتتون نکنم ولی حتما بدونید من هر وقت شما بخواین میتونیم با هم در ارتباط باشیم ...

    ( با چشم پر از اشک تماسم قطع کردم به خودم گفت برای التیام و زخم های قلب این مادر مرحمی موجود نیست مگر معجزه ایی از شکیبایی در وسط قلبش شکوفا بشه که به عقل من نمیرسه )

    قرار بود این پست از صحبتهای آن نیمه شب خودم و الهه ، بعد از اینکه مطمئن شده بود بیمار شده بنویسم ...
    مشخص بود ترسیده بود و الان میخواست با تلاش و تسلط بر روحیه اش خودش نجات بده ...میدونم هرگز دلش نمیخواست از این دنیا بره

    دوست داشت باز براش در مورد روند بیماری خودم و خوب شدنم براش بگم

    خیلی بهش گوش کردم که هر چی دلش میخواد بگه‌... اما توی دل خودم گریه میکردم

    گفت مریم من همش مثبت فکر میکنم و اصلا نمیخوام به چیزهای بد و منفی فکر کنم

    گفتم الهه جان صد البته مثبت فکر کردن خوبه اما اینکه ادم از احساساتی باید ابراز کنه غافل بشه ، از ترس اینکه منفی فکر کنه ، بد سرش بیاد شیوه خوبی نیست
    با تمام احساساتت روبه رو شو قطعا کسی که خبر عود بیماریش میشنوه ناراحته ، خشم داره و حتما ترس داره
    توقعی غیر از این نیست

    گفتم الهه اگر برات مهمه که نگاه من به بیماریم چگونه بوده ؟
    من میگم تو مسیر باش نه مقصد هیچ بیماری نمیتونه نتیجه بیماریش پیش بینی کنه
    من و تو چون یه جنس درد را تجربه کردیم بیزار بودم یکی بهم دلداری های الکی بده
    من هم اینجا دلم میخواد با تو از حقیقت بگم
    بگم پس بیا برای درمانت هر کاری بکن و درگیر اضطراب بابت نتیجه نباش چون واقعا کنترل و عوض کردن چیزهای که ما دوست نداریم در دست ما نیست .اما ساختن لحظه هامون تو دست هامون است

    گفت نگران مامانم هستم بعد از من چیکار میخواد بکنه ؟
    الهه جون مرگ یه قانونه و حتما برای همه اتفاق می افته چه برای من ، چه تو و چه کسانی که الان نگرانشون هستی

    برای بچه های برادرم مهرنیا و مهربد نگرانم

    الهه حق داری میفهمم نگرانی تو را ، من هم همش نگران باربد بودم که بعد از من چه سرنوشتی پیدا میکنه .

    چیزی که در این مسیر کمکم کرد آشتی با مرگ بود

    و دوم پذیریش شرایطی که کنترل تغییرش در دست من نبود

    به خودم در مورد نگرانی گفتم
    این همه کودک در دنیا بدون مادر بزرگ شدند و به زندگیشون ادامه دادند ، تازه باربد ده سال طعم مادری را چیشیده و اوضاعش از خیلی ها بهتره
    پس باربد هم زندگیش جزیی از این رنج بوده شاید رسالت اون در این دنیا قرار بوده این مدلی باشه و ما مثل یک پازل در این حکمت رنج و تجربه درد کنار هم قرار گرفتیم

    نمیدونم آیا برات قابل باور هست یا نه من اینقدر با موضوع مرگ و خودم خلوت کردم
    که الان مرگ برای من یه رویا و حتی یه شوق است از آنجایی که آدمی هستم که عاشق روبه رو شدن یا چیرهای نو و جدیدم ، الان تجربه مرگ برام مواجهه شدن با یک دنیا و شرایط تازه است
    هر وقت زمانش برسه و نوبتم بشه آن را با تمام وجودم به آغوش میکشم

    الهه تو برای ترمیم این جسم و دردهای این بیماری نیاز به توان و انرژی مضاعف داری قرار باشه درگیر غصه بقیه نزدیکانت باشی واقعا برای درمان کم میاری

    گفتم مشخصه تو بیشتر از بیماری خودت برای مادرت و بچه های برادرت نگرانی

    دلت را قربونت برم رضا تر و آسوده تر نگه دار

    گفت بعضی ها بهم گفتند بیماریت برات تکرار شده حتما بار اول درسش خوب نگرفتی

    گفتم اون بعضی ها شکر خوردند یه چیر نصف و نیمه تو مغز فندقیشون کردند میخوان ادعای عارف ها و اندیشمندها را برات دربیارند
    این تفکر خشم تو را نسبت به خودت و دنیا بیشتر میکنه
    عود بیماری تو ربطی به این چرندیایت نداره

    گفت من میدونم و باور دارم اون دنیا زندگی این دنیام را خودمون انتخاب کردیم ولی نمیدونم چرا همش نق میزنم و از شرایط شاکیم

    گفتم الان که باید شاکی و تا میتونی از زمین و زمان گله مند باشی. به خودت فرصت بده
    این الهه که من میشناسم بالاخره در صلح به رضا میرسه

    گفتم الهه برای حال خوبت تو که در وسط طبیعت و دوستدار هستی تو دلش برو

    حتما زیاد پرانا بگیر و مراقبه کن خیلی برات مزایا داره

    گفتم ببین هیچ پزشگی هرگز تو دنیا وجود نداره که دقیقا میزان و طول دقیق عمر یه انسان را تخمین بزنه... اگر رسالتت هنوز در این دنیا ادامه داشته باشه تو تا آخرش میمونی

    گفتم من کیس های را میشناسم حالشون از بقیه بدتر بوده هنوز هستند و یه عزیزانی که اصلا تصور نمیکردیم ، این بیماری از پا درش آورد .

    گفت : مریم مامانم نان داغ کرد بعد طولانی گذاشته بود نون سوخته بود من دهنم تاول زده اعتراض کردم گفت همین که هست غر نزن ... احساس میکنم خسته است و دیگه توان و حوصله بیمار داری من را نداره

    گفتم الهه میدونی مامانت هم در انکار هستش هنوز نمیخواد باور کنه تو مجدد بیمار شدی میترسه هنوز داغ داداشت براش تازه است
    هنوز خسته بیمارداری اون هست شاهد آب شدن لحظه به لحظه حسین بوده .... نمیخواد باور کنه دخترش دوباره بیمار شده

    از طرفی ما تو این دوران خیلی شکننده و دلمون نازک میشه ....مطمئن باش مامانت جونش هم حاضر برات بده ... اما خیلی خوبه که در مورد دلخوری هات صحبت میکنی
    .

    الهه تو این شرایط میدونم خیلی کار سختی است اما خواهشا استرس از خودت کم کن

    مثلا با تصورات و پیش بینی های نامعلوم به رنج فعلیت مضاعف نکن

    اینکه من بگم فقط برو خوش و خرم باش حرف چرتی است مسیر درمان ، هزینه ، دردها ، عوارض شیمی درمانی و دهها مورد دیگه خودش توان از آدم میگیره ، میخوام بگم تو به حجم اینها دیگه با نگرانی های پیش نیومده اضافه نکن

    به مامانت بگو من تو هر دو در جایگاه خودمون ، داریم درد و رنجی را تجربه میکنیم من به عنوان بیمار و تو به عنوان مادر بیمار .
    هر دو شرایط سختی داریم حالا که کنار هم هستیم ، به هم امید تزریق کنیم و دلگرمی بدیم ... چون اگر ما زمین بخوریم جز خودمون کسی دیگه را نداریم که بلندمون کنه پس تا میتونیم به هم قوت قلب بدیم

    و در اخر از قطع امیدی پزشکان و بهبودیم و حرفهای پزشکان مجدد سوال کرد و براش گفتم

    گفت مریم خیلی حرفهات کمکم کرد دلم میخواد حتما باز باهات تماس بگیریم باهام خلوت کنیم و حرف بزنیم حس میکنم خیلی اروم و سبک شدم

    گفتم خوشحالم الهه جان با کمال میل عزیزم کنارت خواهم بود .. فقط تو بهم یه پیام بده که در مشاوره با مراجع هام اگر بودم به محض اولین وقتی که خالی شدم باهات تماس میگیرم

    چقدر قلبم از این بابت ارومه تو این مدت حتی یک بار هم تماسم باهاش پشت گوش نمینداختم
    اینقدر نجیب و محترم بود میفهمیدم یه وقتها انگار میخواد باهاش حرف بزنم ولی معذب هست که ازش هزینه نمیگیرم به یه بهانه فضا صحبت کردن را باهاش ترتیب میدادم تا هرچی نگرانش کرده را بهم بگه .‌‌‌‌‌....
    الهه من از تو تشکر میکنم که نزدیکم شدی تا تمام احساسات را لمس کنم ‌.

    پی نوشت :از پست بعدی دست نوشته های خود الهه را از بخشی از خاطرات زندگیش منتشر میکنم .

    ( خواننده های خاموش که اینجا را میخوتید لطفا روشن بشید با کامنت هاتون همراهی کنید تا برای نوشتن و انتشار انگیزه داشته باشم )

    نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 18:23 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []


  • و نترسیم از مرگ
    مرگ پایان کبوتر نیست

    مرگ وارونه یک زنجره نیست
    مرگ در ذهن اقاقی جاری است

    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

    مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان
    مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند

    مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

    مرگ گاهی ریحان می‌چیند
    مرگ گاهی ودكا می‌نوشد

    گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد
    و همه می‌دانیم

    ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است
    در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای
    صدا می‌شنویم

    سهراب سپهری

    دومین روز از سوگم برای الهه آسمانی

    الهه عزیزم تو وابستگی ها و تعلقاتت را از این دنیا رها کن پر بکش به جایی که متعالی بشی
    من را نگاه نکن ، برای دل تنگ خودم و گرامیداشتت مینویسم

    محجوبم تو هیچ وقت اهل از خود گفتن نبودی حداقل بگذار برای دل خودم ذره ایی از از دریای نجابت و خوبی هات بگم ... برو دوست زیبایی بهشتیم 2+
    زمین جای قشنگی نیست .....

    💕💕💕💕💕💕💕💕

    جهان هستی از ازل تا ابد به حدی پر از سر و سویداست که تو هر چقدر کنکاش کنی نمیتونی بعضی از رمز و رموز ها را برای خودت کشف کنی هرچقدر بیشتر جستجو کنی میفهی که این اسرار بی نهایت و بی انتهاست

    گاهی به سرنوشت مادر بزرگم ( مادر و مادریم ) از زمانی که زنده بود تا فوت شد فکر میکنم تمام پشتم میلرزه من در زندگیش جز مشقت هیچ چیز نشنیدم و ندیدم یه کوه مصیبت و رنج در این دنیا دید و بعد درگذشت
    هیچ زمان طعم آسایش نچشید ..

    و من همیشه احساس میکنم مظلومانه و بی رحمانه روزگار باهاش رفتار کرد .

    قبلاً ها به خودم میگفتم وای اگر ادامه زندگی در آن دنیا همش قصه باشه ... بی بی من چقدر در روزگارش بی رحمانه زیست .
    نتونستم بفهمم چرا یک جا آسونی و راحتی برای بی بی جانم پیدا نشد

    به سرنوشت الهه هم که فکر میکنم دقیقا همین حسن تلخ و غریب دارم

    چون ادمها یه وقتها یه بحران یا مصیبتی به زندگیشون میاد بعد اینجوری خودشون التیام میدن که بعدش همه چیز درست میشه و انگار ته ذهنشون اینو توقع دارند که چون من این مصیبت و درد کشیدم دیگه خدا دلش نمیاد اجازه بده من تجربه تلخ دیگه ای داشته باشم

    در صورتی که من نمونه هایی در زندگیم دیدم که تا زمان فوت رگباری براشون حوادث خیلی تلخ و سخت رخ داده

    راستش بخوام بهش فکر کنم خودم میترسم احساس امنیتم کم میشه ترجیح میدم منطقی به خودم بگم اگر قرار باشه پیش بیاد ، من جلوش نمی تونم بگیرم و پیش میاد
    چه دلیلی داره ،الان بخوام با احتمال ترس تجرب زندگی بقیه ، زندگی حال خودم را خراب کنم

    اگر رخ دادی پیش آمد همون موقع در موردش فکر کنم ... این راهکار چون بهش عمل میکنم برای تسلط من در کنترل اضطراب ترس از آینده خیلی جواب داده

    اما در کل میخوام بگم هیچ چیز، چه خوب چه بد در این جهان هستی قابل پیش بینی نیست
    زندگی گاهی هزار جور میچرخه گاهی تو بدترین شرایط جوری به سمت آسایش میچرخه که خودت هم باورت نمیشه ، گاهی هم بلعکس
    ولی این هم میدونم، که این دنیا موقتی را نباید خیلی جدی بگیرم.... کاملا فانی و گذرا هستش

    گاهی به امثال سرنوشت مادربزرگم ، الهه ، مادر الهه و حتی خودم فکر میکنم میگم خدایا رمز تو ازشدت میزان رنج و سختی بعضی از آدمها چی هست ؟

    درک عدالت تو خیلی پیچیده و سخته ... من دلم میخواد همیشه فکر کنم تو عادلی

    ولی گاهی ذهنم از دیدن بعضی حقیقت ها مشوش میشه

    بعضی از عرفا میگن خداوند این دنیا را بر اساس نهایت عدالت خودش تمام و کمال ساخته با وجود عالم بودنش از ذره ذره هستی، دیگه در امورات و اتفاقات این دنیا هیچ دخالتی نداره هر آنچه ما دریافت میکنیم در این جهان هستی انتخاب ، اختیار و بازپس اعمال خود ما هستش

    ( حتی فیلم های خارجی در مورد این رویکرد و باور ساخته شده )

    یه وقتها ممکنه ظاهر یک اتفاق برای کسی میفته خیلی بد و دردناک باشه ما نمیتونیم قضاوت کنیم بگیم پس فلانی اینطوری شد مریض شد، ال و بل شد حتما کار بدی در زندگیش کرده داره تنبیه میشه شاید این اتفاق نتیجه برگشت و تسویه اعمال خوبش بوده که میخواسته جلوی یک فاجعه بدتر را بگیره و مثل یک سپر عمل کرده

    برای همین میگیم ماجرا خیلی پیچیده ما فقط ، تا میتونیم باید دست از قضاوت برداریم

    من یه وقتها مطالب قدیمی خودم میخونم میبینم یه حادثه گروهی رخ داده بعد من از اون حادثه بنا به یک شرایطی محفوظ موندم
    بعد کلی با خوشحالی نوشتم خدا به من رحم کرد و از من محافظت کرد
    وقتی به موضوع عدالت با تفکر امروزم فکر میکنم میگم یعنی خدا آمده بین من و بنده هاش فرق گذاشته اون را تو وسط حادثه رها کرده از من ولی مراقبت کرده اگر اینجوریه عدالت خدا زیر سوال میره

    یا همه دعا کنند برای یه درخواست مشترک بعد خدا بیاد به بعضی ها بده به بعضی ها نده ؟ خب ادم فکر نمیکنه بین بنده ه هاش فرق گذاشته

    پس درک این موضوع فراتر از توجیهات سطحی است

    اگرچه که من به طلب خیر کردن و نیت مثبت خیلی زیاد اعتقاد دارم ....

    اگر کسی میبینید مصیبت زیاد روی سرش ریخته قضاوت من تو نیست که بشینیم بگیم
    نتیجه تنبیه اعمال بدش بوده یا اینکه خدا سرش اورده ... اینجوری که کل موضوع عادل بودن خدا زیر سوال میره

    باید صبور و هوشمند بود جواب بعضی از سوالهای جهان هستی ، برای هر ادمی باید ، وقتش برسه ، که بتونه پاسخش بگیره و درک کنه ....

    در مورد الهه جان بگم

    وقتی مجدد بعد از پنج سال بیماری الهه عود کرد من جز یکی دو نفر اولی بودم که الهه مغموم و دل نگران باهام تماس گرفت و در جریان قرارم داد ... دکتر در معاینه خیلی الهه را دعوا کرده بود چرا دیر مراجعه کرده
    گفته بوده زود باید نمونه برداری بشه
    الهه به من گفت میخوام این کار را تهران انجام بدم

    بیشترین دلواپسیش بیماریش نبود مادرش بود چون خودش و مامانش با هم زندگی میکردند و خیلی زیاد به‌ هم وابسته بودند

    میگفت اگر مجدد درگیر باشم مامانم تازه داغ برادرم دیده و تاب شنیدن پیشرفت دوباره بیماریم نداره باید فعلا ازش پنهان نگه دارم
    گفتم تا کی ادم میتونه به نظرت اینجور چیزها را پنهان کنه به این فکر کن که اون حق داره از حال واقعی تو با خبر باشه

    وقتی جزییات حرفهای دکتر را پرسیدم من مطمئن شدم که این مجدد درگیر شده
    گفتم تو بهتره بیای تهران پیش دکتر خودت .
    بهش یه خانم دکتر جراح خیلی معروف و دقیق ( به اسم دکتر رامش عمرانی پور ) را هم معرفی کردم

    گفتم تو هر وقت آماده بودی بگو من برات وقت بگیرم بابت جا هم نگران نباش میتونی روی خونه ما حتما صاحب کنی

    گفت یکی از دوستان هست که مراکز درمانی های که میرم به خونه آن نزدیکه شیمی درمانی قبلم آنجا می رفتم احتمالا باید باز همونجا برم ولی اگر لازم شد باهات هماهنگ میکنم

    گفتم الهه پشت گوش نندازی عزیزم .. زمان خیلی برای درمان بیماری ما مهمه

    گفتم حالا چرا دکتر دعوات کرد ؟

    گفته دیر آمدی

    الهه گفت پارسال یه توده اندازه نخود زیر بغلم بوده همینجوری یه دکتری شمال برای چکاپ رفته بودم اخر سر خواستم از اتاق بیرون بیام همینجوری گفتم بزار اینم نشونش بدم بد نیست

    سونو نوشت بعد گفت چیز خاصی نیست ، آهسته آهسته این رشد کرده اندازه یه گردو بزرگ الان شده

    ( اینجا هم قصور خودش و هم عدم تشخیص دکتر بیشترین لطمه را بهش زد )

    خلاصه دردسرتون ندم من هر هفته پیگیر بودم که ببینیم این چیکار کرده ؟

    الهه یه جور گاهی بی تفاوتی نسبت به بعضی از مسائل مهم داشت شاید چون خیلی در زندگی تجارب سخت داشته بود ، یه جورهایی میشه گفت انگار سر شده بود و افسردگی پنهان را داخلش تشخیص میدادم

    هر دفعه تماس میگرفتم ، میگفت میرم و یه بهانه ای می اورد
    از طرفی نمیخواستم پیگیری زیادم کلافه اش کنه اما واقعا نگرانش بودم

    یک بار با نگرانی زنگ زد برام عکس زیر بغلش فرستاد که توده خیلی بیشتر رشد کرده بود
    و گفت درد دارم

    اینقدر ناراحت شدم فوری تماس گرفتم با حالت التماس و گریه گفتم الهه ازت خواهش میکنم به جوانی خودت رحم نمیکنی به مادرت رحم کن اینو باید هرچه سریعتر یه جراح خوب ببینه

    بعدها متوجه شدم تعلل الهه برای دکتر رفتن دو دلیل داشت :

    یکی اینکه مربوط به انکار ش ، فرار و ترس ناخودآگاه از بیماریش بود

    و دوم اینکه چون میخواست بیماری را انکار کنه متاسفانه اغفال این گروههای مزخرفی که با ادعای عرفان و کارماسوزی و ال وبل بهش وعده شفا داده بودند و گفته بودند سراغ دکتر و پزشک نباید بره

    من همیشه گفتم خودم عرفان و معنویت مطالعه کردم و خیلی هم دوست دارم اما از دل همه این موارد میتونه شیادهای خرافاتی مدعی هم پیدا بشه ما هیچ وقت نباید درمان اصلی پزشکی را رها کنیم بچسبیم فقط به این موارد و بخواهیم شفا پیدا کنیم
    اینها طب مکمل و کنار درمان هستند تازه اگر پیش آدم درستش برید و یاد بگیرید
    چقدر تو این سالها مواردی دیدم که با چسبیدن به این طب های مدعی از گیاه خواری و علف درمانی ، سنتی و عرفان و ... درمان رها کردند و وقتی به خودشون امدن که دیگه هیچ دکتری حاضر نبوده حتی دست بهشون بزنه

    ازتون خواهش میکنم فقط با شنیده ها و ادعاهای یه عده فریب خورده با جون بیماران کانسر ( سرطان ) بازی نکنید اگر همچین چیزی باشه که کانسر را بتونه درمان کنه توی تما رسانه ها خبرش منفجر میشه

    خدا به ما نعمت تعقل داده هرچیزی را تا گفتند سریع قبول نکنیم شواهد کافی و مستند باید براش داشته باشیم
    و ببینید وقتی انسان در هر مسئله ای، در انکار و فرار هست چقدر میتونه به ضررش تمام بشه وقتی ادم واقعیت میپذیره بعد از غصه و ابراز ناراحتی دنبال چاره و راه حل میگرده اما وقتی در انکار هست . نمیتونه کاری برای خودش بکنه و همیشه از واقعیت فرار میکنه

    یکی از دلایلی هم که الهه تا نصفه بیشتر نتونست داستانش برای من بنویسه همین سبک مقابله ایش با مشکلات ، که فرار بود

    حتی میترسید با گذشته و روزهای که گذرونه در ذهنش دوباره روبه رو بشه .

    بارها گفتم ما وقتی شهامت اینو پیدا نمیکنیم با دردهامون روبه رو بشیم حلش نمیکنیم بلکه در خودمون سرکوبش میکنیم و تبدیل به هزاران مشکلات روانی و جسمانی برای ما میشه

    همین است که مثلا به شما موقع ابراز دردتون پیشنهاد میدن بهش هیچ فکر نکن انرژی مثبت به خودت بده
    در واقع بهت میگن واقعیت انکار کن مثل یه سطل زباله که داخلش اشغال گندیده است درش سفت ببند .
    امان از روزی که در این سطل زباله باز بشه چه فاجعه تعفتی از بو در اطرافش پخش میشه

    منظورم این نیست که ادم بشینه نشخوار ذهنی کنه بلکه مدیریت فکر کردن ، کنترل ذهن را یاد بگیره اینکه واقعیت ها را ببینه و ابراز احساسات کنه و بگه براساس امکانات موجود و واقعیت مشکلم من چه کمک های واقع بینانه برای رفع یا کاهش مشکلم میتونم انجام بدم ؟
    گزینه فرار و انکار همیشه بدترین انتخابه و ریشه در ترس های ما از روبه رو شدن با عواقبش توسط تصوراتی که در ذهنمون داریم اتفاق میفته

    خلاصه الهه تا بیاد تهران توده زیر بغلش نشون بده قشنگ اندازه یه پرتقال متوسط شده بود برای من عکس میگرفت ارسال میکرد یعنی عکسش میدین دلتون غش میرفت روی توده متورم و پوست مشخص بود از بیماری آلوده شده بود

    و دیگه وقتی نتیجه امد تشخیص پزشک سرطان سارکوم بود و گفت این حجم توده را نمیشه الان جراحی کرد باید اول سریع شیمی درمانی بشی
    ( در سرطان اگر اول جراحی بشه شانش حیات بیمار بیشتر است وقتی میگن اول شیمی درمانی بعد جراحی یعنی توده اینقدر رشد کرده با شیمی درمانی میخوان اول کوچیکش کنند بعد جراحیش کنند
    پس زود اقدام دکترن و تشخیص به موقع شانس درمان بیمار سرطانی را بالا میبره )

    البته که یه خیلی عوامل نوع توده و جزییات دیگه هم بستگی داره
    اون شب زنداداش الهه میگفت همون بار اول که الهه بیمار شده بود یه پرفسور تا پرونده پزشکیش دیده بهش گفت تو پنج سال برای خودت برو یه جای دنج هرطور دلت خواست زندگی کن
    و الان میفهمم چرا پرفسوره بهش اینو گفت دقیقا همون پنج سال شد ...

    اما من معتقدم درسته ممکنه حیات خیلی زیادی نداشت ولی زودتر مراجع کرده بود به این زودی از پا در نمی آمد

    الهه تا داروهاش پیدا بشه و بستری بشه قشنگ توده اندازه یه گریپ فورت زیر بغلش شده بود که زخم روی پوستش سر باز کرده بود و ازش خون آبه می آمد
    فقط ببینید دور از جون زیر بغل ادم یه همچین چیزی باشه ادم چقدر زجر و درد میکشه

    به هرحال وقتی از الهه متوجه شدم که جواب پزشکان بر عود صدرصد هست و باید فوری شیمی درمانی کنه
    چون سرزنش و یاداوری اینکه من چقدر بهت گفتم برای پیگیری عجله کن و تو نکردی اصلا الان وقتش نبود
    با صحبت های دیگه ایی که یه نیمه شب با هم انجام دادیم به پذیرش و آرامش دعوتش کردم

    در پست بعدی صحبت های آن شب خودم و الهه را براتون مینویسم... قبلا یه جا یادداشتشون کرده بودم منتظر بودم الهه داستان زندگیش کامل کنه که بتونم صحبت های آن شبمون را به عنوان مقدمه بگذارم
    اما انتشارش به این مدلی قسمت شد ...

    ادامه دارد.....

    نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 17:28 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • شبم از بی ستارگی،شب گور

    در دلم پرتو ی ستاره ای دور

    آذرخشم گهی نشانه گرفت

    گه تگرگم به تازیانه گرفت

    بر سرم آشیانه بست کلاغ

    آسمان تیره گشت چون پر زاغ

    مرغ شب خوان که با دلم می خواند

    رفت و این آشیانه خالی ماند

    آهوان گم شدند در شب دشت

    آه از آن رفتگان بی برگشت ...

    استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)

    جسم مطهر الهه را امروز بیست و چهارم شهریور ساعت پنج عصر در خانه ابدیش در آغوش خاک گذاشتند
    برای من در بخشی کوتاه از لحظه های مراسم توسط مهرنیا عکس و صدای زاری کردن مامان الهه ارسال شد
    که به زبان محلی مازندرانی با زاری و دشتی میگفت که من تا حدود زیادش متوجه شدم میخوند
    حالا خیلی اروم شدی مامان بمیره
    تو خیلی دلسوز من بودی مامان بمیره
    من را ول کردی کجا رفتی مامان بمیره
    بعد گفت: اما به همه رفیق هاش سفارشی سپرده به مامانم حواستون باشه... مامان بمیره
    آقا حسین امروز یار خوش و مهمان داری مامان بمیره ( حسین برادر الهه است که دوسال پیش آن هم از سرطان مغز فوت کرده بود یه ورزشکار رعنا ، و این مادر چقدر دردناک باید شاهد آب شدن و از بین رفتن بچه هاش پشت هم باشه )

    قبل مراسم زنداداش، الهه تماس گرفت و گفت یه مورد اورژانسی پیش آمده نیاز به راهنمایی دارم گفتم جانم در خدمتم
    در مورد مهربد چیکار کنم ؟ بردمش آمل خونه خواهرم گذاشتمش'
    اما خواهرم تماس گرفته گفته به شدت بی قراری میکنه و اضطراب داره میگه من باید مامانم ببینم اگر نرم خونه مامانم میمیره و دارم به سمت شما میارمش حداقل تو شهر برگردونمش
    و حتی برای اولین بار خودش هم خیس کرده

    گفتم نگران نباشید من الان راهنمایتون میکنم
    گفتم ببینید الان یه بحران پیش آمده از هر طرفی سرش بگیرید به بچه ها سخت میگذره و آنها آسیب میخورند ما باید کاری کنیم کمتر آسیب بخورند

    با پنهان کاری با بچه ها در شرایط اینگونه مخالفم بچه ها جز این بحران هستند و باید متوجه بشند که چه اتفاقی در اطرافشون افتاده که با ذهن خودشون متوسل به ساختن داستانهای اضطراب اور بیشتر برای خودشون نشند از طرفی اعتمادشون به ما خراب نشه
    من دو سه روز پیش هم به شما گفتم چیزی را از بچه ها پنهان نکنید منظورم فقط مهرنیا نبود شامل مهربد هم میشد
    شما الان به مهربد نمیگی بعد ایا میتونی همه مردم اطرافت کنترل کنی که هیچ حرفی در این مورد نزنند قطعا غیرممکنه پس اجازه بدین با آرامش توضیح را از خودتون بشنوه پنهان کردن چاره این درد نیست
    میدونم خیلی افراد ناآگاه شما را دعوت به پنهان کاری میکنند

    قطعا با شنیدن فوت عمه اش، ممکنه شاهد بی قراری پزخاشگری و سوالهای مکرر بشید اما همه اینها را بالاخره پشت سر میگذاره
    اون هم مثل بزرگترها چالش سوگ‌را طی میکنه

    گفت اتفاقا الان پنج سالش هست وقتی باباش فوت کرد سه سالش بود من تو مراسم پدرش نبردم مرتب میگه چرا برای بابا مراسم حسین حسین نگرفتیم سینه بزنیم من اگر بزرگ بودم براش میگرفتم
    گفتم چون این بچه ها که تجربه غم و مسائل اینجوری دارند توجهشون به مسائل بزرگانه تر بیشتر است و مرتب در مورد خودشون مقصر سازی میکنند ما نباید این بستر را براشون مهیا کنیم

    حتی باید کلمه مردن را برای الهه بهش بگید از واژه های غیر متعارف استفاده نکنید
    مکرر هر وقت پرسید دقیقا بگید مرده
    تا زودتر مرحله انکار و ناباوری سوگ را رد کنه

    گفتم در مراسم هم اگر شرکتش میدن یک مقدار از دور حضور پیدا کنید طولانی نباشید چون ممکنه نزدیکان خیلی مویه چیغ بزنند

    گفت باشه سخته ولی بهش میگم و توی مراسم هم میبرم

    چند دقیقه بعد تماس گرفت گفت الان مهربد پیش من است دوتا خبر خوب براش داشتم یه خبر بد دوتا خبر خوب بهش دادم خبر بد هم گفتم حال عمه الهه خیلی بده اما میگه باید حتما خوب بشه و شفا بگیره

    بزنم روی آیفن شما باهاش ادامه اش بهش میگید ؟ گفتم حتما میگم ( بنده خدا مامانش نتونسته بود بهش بگه چه اتفاقی افتاده )

    سلام مهبد عزیزم من مریم دوست عمه الی هستم تو را میشناسم چون عمه الی چندتا از فیلم های قشنگت را برام فرستاده
    اون فیلم هست که کت پوشیدی و عینک زدی داری جیگر میزنی
    گفتم عجب تیپ خفتی زده بودی ( میخواستم اعتماد سازی براش کنم )

    اینقدر این بچه شیرین حرف میزد تما ز ها را ژ میگفت
    خندید گفت اره اره اون فیلم دیدین ؟
    گفتم بله بله

    گفت بخشید مریم جون من مهربد هستم نه مهبد
    گفت شما ببخشید افرین به ادبت معذرت میخوام اسمت اشتباه گفتم
    اسم پسر من باربد هست

    صدای مامانش آمد که بهش گفت این خانم مشاوره میتونیم حرفهامون بهش بزنیم

    گفتم مهربد جان راجب بیماری عمه الهه در جریان هستی ؟
    گفت اره
    گفتم برام توضیح میدی چی میدونی
    گفت همه را مامانم برات حتما گفته خودت میدونی
    گفتم ولی دوست دارم تو برام بگی

    گفت ملیض بود دشتش درد میکرد دکتر میرفت هی درد داشت

    گفتم اره عزیزم عمه الی مریض شد دکتر رفت دکتر هم خیلی بهش کمک کرد خوب بشه یه روزهایی هم خوب تر شد اما دیگه خوب نشد

    اما مهربد قرار نیست هر کی مریض بشه دیگه خوب نشه بیشتر مریض ها حالشون خوب میشه( میخواستم بیمار شدن یه غول حل نشدنی براش نشه )

    گفتم حالا به من بگو از مردن چی میدونی وقتی میگن یکی مرده به نظر تو یعنی چی ؟

    گفت : یعنی رفته پیش خدا و ما اشلاً دیجه ما انو نمیبینمیش
    یهو با هیجان گفت : مثل بابا حشین که ملده
    گفتم پس چه خوب تو معنی مردن را میدونی

    گفت خوب توژی دادم ؟
    گفت عالی توضیحی میدی قربونت برم اگر بودم یه عالمه ماچت میکردم .

    گفت ولی من یه دروبین دارم هر وقت دلم تنگ بشه بهش به آسمون نگاه میکنم توی یه ستاره عکش بابا حشین میبنم هروقت مامانم دلش تنگ بشه میبرم باباحشینم داخل ستارهه ببینه


    گفتم چقدر تو جقدر واردی افرین به تو

    گفتم من و تو الی را خیلی دوست داشتیم و الی هم مارا خیلی دوست داشت ... پس حالا میتونیم هر وقت دلمون برای الی تنگ شد یه ستاره تو آسمون هم برای الی پیدا کنیم و بهش نگاه کنیم ممنون از پیشنهادت مهربد جان

    با ذوق گفت اره میتونیم ( ببینید خود انسان در هر شرایطی برای کاهش رنجش یه راه حل پیدا میکنه )

    گفتم مهربد جان الی دیگه نیست و مرده
    چون تو پسر بزرگی هستی مامانت با من مشورت کرد گفتم باید به مهربد اطلاع بدیم

    گفت خوبه به من اطلاع دادین

    گفتم اره تو حق داری دلت برای عمه الی تنگ بشه حتی اگر گریه داشتی گریه کن من هم امروز برای الی گریه کردم
    اما میدونم کلی عکس و خاطره ازش دارم که میتونم هر وقت دلم تنگ شد بهشون نگاه کنم

    به چیزهای خوب دیگه ای که دارم فکر کنم
    گفتم الان برای الی جون مراسم گرفتند تو دلت میخواد در مراسمش با مامانت شرکت کنی ؟ گفت حتما میخوام در مراشم عمه الی باشم

    گفتم پس قشنگم عمه الی به من گفت هر چند وقت یک بار با مهربد صحبت کن تو میتونی هر وقت دلت برای عمه الی هم تنگ شد با من تماس بگیری حرف بزنیم ببین پس تو تنها نیستی شنیدم دوستهای خوبی هم داری

    گفت اره میخوام امشب باهاشون باژی کنم

    گفت با شما هم تماش میگلم ...

    گفتم من دورررررر شما بگردم که اینقدر شیرین هستی
    میتونم یه خواهش دیکه ازت بکنم ؟

    گفتم الان مهرنیا هم تو دلش برای مردن عمه الی غصه است تو دل مامانت همینطور تو دل تو هم همینطور پس هوای همدیگر را باید داشته باشید

    گفت مهرنیا منو دوش نداله با من نمیشاژه
    گفتم چرا خیلی دوستت داره به من همیشه میگه دوستت داره

    اخه چند روز پیش گاژم گرفته
    گفتم کار بدی کرده ، پسرم گاز گرفته من حتما باهاش در مورد اینکارش صحبت میکنم
    گفت اهان فهمیدم مهرنیا منو دوش داله ولی نمیدونه چطولی دوش داشتنش بگه
    گفتم افرین دقیقا همینطوره باید بهش یاد بدیم

    مهربد جان من دوست دارم خیلی بیشتر با تو حرف بزنم ، ولی چون باید به مراسم عمه الهه برید زودتر آماده شو با مامان که برید
    مهربد جان یادت باشه مامانت همیشه همیشه کنارتون خواهد بود
    دوستت دارم

    گفت :منم دوشت دارم مرشی که با من حرف ژدین
    گفتم افتخار دادین آقا قشنگه ماچ به روی ماهت

    مامانش مثل کسی که یه نفس راحت بکشه از من تشکر و خداحافظی کرد که بدو بدو آرامستان برند

    بعد برای مامانش یکی دوتا از مطالب خودم که در مورد سوگ بچه ها نوشتم و یک کتاب پی ادف در مورد سوگ کودکان و نوجوانان ارسال کردم هروقت فرصت داشت یه نگاهی بهش بندازه

    بعد که مهرنیا از مراسم امد برام پیام فرستاد
    یه مقدار چت کردیم براش نوشتم
    مهرنیای عزیزم الان مهربد هم غم رفتن عمه الهه داخل دلش هست میخوام باهاش مهربون باشی و صبوری کنی که بتونه این غم پشت سر بگذاره میدونم تو میتونی عزیزن
    اون الان بیشتر از همیشه به تو احتیاج داره
    میدونم عزیزم یه وقتها کلافه ات میکنه اما اون خیلی الان تنهاست و مهربونی های تو به اون کمک زیادی میکنه

    نوشت چشم حواسم هست

    ( الهه دلم خون شد با مهربد حرف زدم برای مظلومیت و دردهای که این بچه به این کوچیکی کشیده ، اینکه این بچه تمام دلخوشیش توجهی بود که تو بهش میدادی .
    در نبود پدرش خیلی قشنگ بهش نوازش دادی الان درد و فقدان واقعی را حس خواهد کرد... من به سهم خودم قول میدم
    کمک کنم میدونی که من چقدر برام عمل به قولم مهمه خیالت راحت باشه عزیزکم
    این یه مشاوره معمولی نیست صاحب اصلی این رنج دوست عزیز منه که دیگه نیست اما میدونم تو قطعا خیلی راضی خواهی بود که به این صورت همراهی و بدرقه ات کنم ....2+

    پی نوشت : این پست چون میدونم ممکنه درد مشترک مخاطبان دیگری باشه و در خانواده کودک سوگ دیده داشته باشند خوندن این مطلب میتونه بهشون یه مقدار آگاهی بده

    لذا موردی از لحاظ رازداری و حریم خصوصی نداره و من میدونم چی را بگم و چی را نگم و از همه مهمتر از قبل برای همه موارد انتشار داده شده که مربوط به اشخاص دیگر است اجازه گرفته میشه و بدون اجازه شخص دیگری حتی مطالب روزمره معمولی منتشر نمیشه رعایت این مسئله برام خیلی اهمیت داره .

    ادامه دارد.....

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 21:3 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دیشب ساعت ۱۲ بعد کلی دلپیچه و یک مقدار از این نامیزونی های همیشگی داروهام خوردم خسته حال از دل دردی که ،کمی اروم شده بود، اماده شدم که بخوابم
    همیشه هر وقت اینجوری میشم اینقدر از درد عرق میکنم
    که دچار بی حالی و خستگی میشم

    دیدم سرم گیج میره نمیتونم تو حمام سر پا بیاستم لباس هام عوض و یه حمام خشک کردم که بخوام
    آخرین پیام هام را در واتساپ چک کردم که گوشیم بی صدا کنم

    یهو از مهرنیا یازده ساله دختر برادر الهه برام پیام رسید که برام نوشت :
    عمه جون امشب فوت کرد .....😭😭😭😭🖤🖤🖤

    گوشیم به سختی با دستم نگه داشتم ....انگار تمام وجودم منقبض شد...


    تمام امید و عشق برادر زاده ها ، عمه الی شون بود
    بعد از فوت پدر جوانشون عمه الی خیلی هوای مهرنیا و داداش کوچولوش مهربد داشت
    اینقدر زیبا به اینها عشق میداد که من فیلم هاشون میدیدم دلم ضعف میرفت

    باوجود که در جریان کامل حال و احوال الهه بودم
    و با خودش تا وقتی میتونست صحبت کنه یعنی حدود یک ماه پیش صوتی در ارتباط بودم

    میدونستم دکتر کامل جوایش کرده و چون الهه ساکن شمال بود و با چه مشقت های باور نکردنی گاهی حتی تنها می آمد تهران شیمی درمانی میکرد و بر میگشت

    دیگه تو اون حال بد وضعیت اخر دکتر و بیمارستان شمال قبولش نمیکردن به خانواده گفتند این چند روز اخر بگذارید تو خونه باشه بیمارستان هیچ کاری براش نمیکنه

    زندداشش سه روزش که صحبت کردیم برام گفت با وجود ناتوانی در انجام امور شخصیش اینقدر درد داره که تو خودش گره میخوره واصلا مسکن ها جوابگوی دردهاش نیستند ... و اصلا وضعیت و حال خوبی نداره

    بهش گفتم رقعیه جان من دورم و دوست نزدیکی الی از راه دور برای خودت و بچه ها دلم میخواد هر کاری بتونم انجام بدم بدون هیچ چشمداشتی فقط دلی دوست دارم کنارتون باشم حتما با من در تماس باشید

    میدونم که چقدر دیدن این روزها به شما سخت میگذره، شمایی که هنور داغ از و بحران گذراندن روزهای بیماری همسرتون و داغ از دست دادنش را میگذرونیدن افتادین در یک بحران دیگه و این برای شما و بچه ها خیلی سخته

    گفت الی تو این حال بد و ناگوار گفته من زنده ها میمونم چون تمام امیدم و زندگیم به خاطر برادر زاده هامه چون امید دارم میمونم و من نمیمیرم .
    گفت این حرفهاش با قطع امید کردن کامل پزشک ها دلم را آتیش میزنه

    گفتم میدونید من با بیمارهای سرطانی زیادی که عده ایشون از دنیا رفتند در ارتباط و روانشناسشون بودم همشون تا دقایق اخر دوست داشتن به بهانه هایی از وابستگی هاشون در دنیا بمونند و نرند واین تمنا و تقلا جزیی از پروسه یک بیمار قطع امید شده است .

    از دیشب که متوجه شدم الهه دیگه نفس نمیکشه انگار هنوز نمیتونم باور کنم الهه پر شور و شیطون دیگه نیست
    دختر زیبایی که با خنده هاشون دلتو میبرد
    چقدر قشنگ و تمیز زندگی میکرد
    میگفت من عاشق لباسهام هستم
    با وجود که زندگی بهش خیلی سخت گرفته بود اما زندگی را دوست داشت و برای خودش با همتش لحظه های خوب میساخت

    الهه زیبا متولد ۶۴ بود و مجرد .... داستان زندگی شخصیش و خانوادگیش خیلی عجیب و سوزناکه
    از این روایت هایی که وقتی ادم میشنوه نفسش تو سینه اش منجمد میشه و مغزش از شنیدنش میخواد منفجر بشه

    پنج سال پیش به سرطان سینه مبتلا شد و درمان کرد .. و از پارسال بیماریش عود و متاستاز کرده بود این سری مبتلا به سرطان سارکوم شده بود که از لنف های زیر بغل و دستش شروع شد تا جایی که همه بدنش را درگیر کرد بی نهایت اذیت و زجر کشید


    اوایل عود بیماریش چون مدام باهم در ارتباط بودیم چون از نظر بهداشت روانی و همدلی باهاش همراهی میکردم ... بهش گفتم الهه میخوام ازت یه اجازه بگیرم تجربه های که در زندگی پشت سر گذاشتی خیلی خاص هست میتونم توی پیج اینستاگرامم یا وبلاگم از شنیده هام از تو و زندگیت یه چیز کلی بنویسم
    خانواده تو یه تلنگر هستند برای ادمهای دیگه
    خیلی استقبال کرد گفت اره اصلا بگذار خودم مینویسم تو منتشرش کن

    گفتم این پیشنهادت که حرف نداره هم باعث میشه هیجاناتت تخلیه و سبک بشه هم اینکه روایت به دست خودتت با بیان احساسات خودت یه چیز دیگه است ‌
    خلاصه شروع به نوشتن کرد هی برام ارسال کرد و من مدام کنارش بودم و ما بین وقتهای مشاوره ام و برنامه های زندگیم مدیریتش میکردم در مورد اون بخشی که نوشته بود صحبت میکردیم که زخم های روانش بتونم التیام بدم

    وسط نوشتن اینقدر حجم درد خاطرات و عبور ازشون سنگین بود در کنارش هم بیماری و مراحل درمان انرژیشش را به حداقل رسونده بود دیگه نمیتونست بنویسه

    بهش میگفتم الهه من اینو الان منتشر نمیکم نصفه است روایات تو کجا من کجا ... تو نوشته هات چون از تجربه های خودت است انتقال احساساتش زنده است با اون چیزی که من شنیدم بخوام بنویسم زمین تا آسمون فرقش است
    میگذارم بهتر بشی ادامه اش را خودت برام بنویس
    بعد من میخوام در نهایت باهم همفکری کنیم که تو وبلاگم اول بگذارم یا در اینستام ؟
    اصلا اینستا را باید با احتیاط فکر کنیم که بگذاریم یا نگذاریم ؟
    اون میگفت من مشکلی ندارم هر جا که خودت صلاح دونستی منتشرش کن

    همه اش هدفم ،غیر مستقیم این‌بود که بهش بگم الهه نا امید نشو تو باز جون بگیر و دلنوشته هات خودت به پایان برسون

    و هیچ وقت تا دیشب که پر کشید و به آغوش نور رفت زندگی به فرصت به اون نداد که خودش دلنوشته هاش کامل کنه ....

    من یه چند روز باید برای این فقدان برای دل خودم سوگواری کنم نمیدونم از چند ساعت دیگه بعد این پست یا چند روز دیگه میتونم از الهه بنویسم ...

    اما حتما مینویسم دل نوشته هاش تا آنجایی که خودش نوشته در سه الی چهار پست منتشر میکنم

    من طی کردن سوگواری هام، روزهاش به اندازه انگشت های یک دست نمیرسه ..

    نه اینکه دل سخت و بی تفاوت شدم اول به خاطر تجربه های شخصی زندگی خودم و نوع نگاه و جهانبینم در مورد مسئله مرگ در واقع آشتی با مرگ را در وجودم ریشه های پرورش دادم

    و دوم که خیلی مورد ارزشی و مهمی برام است اینه که من تا ادمها زنده هستند اگر کاری براشون تو اون رابطه و رفاقت کردم برام قابل سنجش و ارزش گذاری هست از تمام ادم هایی که آسمانی میشند و من اینجا یا در هر صفحه مجازیم یادشون را گرامی میدارم و ازشون مینوسم صد درصد تا نفس بوده به یادشون بودم و با عشق و مهربانی و کاملاً دلی همراهیشون کردم
    و همیشه خوشحالم تا زنده بوده رفیق بودم

    متنفر مرده پرستی و مرده نوازی هستم
    انسانها را بعد از مردنشون ابزار تیتر محتوا و دیده شدن نمیکنم کاری مشمئز کننده که به وفور در میان ادمها با این صفحه های مجازی دیدم تا زنده است یه حالی ازش نمی پرسه ،همین که طرف میمیره براش یه کپشن سوزناک مینویسه که انگار تا شب قبل تو یه ظرف با هم غذا خوردن و نزدیکترین فرد زندگی آن آدم بوده و هی خاطرات تخیلی مطرح میکنه و خوب که دیده شد اروم میگیره یک ماه بعد اسم متوفی را جلوش بیار میبینی فامیلیش را هم فراموش کرده میگه اینی که تو میگی اصلا کی است

    حتی من اگر با یک نفر تو دنیای واقعی نزدیکترین نسبت خونی را هم داشته باشم ولی باهم رابطه نزدیک عاطفی و معاشرتی به هر دلیلی نداشته باشم بعد از مرگش حاضر نیستم بیام تو صفحه مجازیم احساسات فیک منتشر کنم دوست و آشنا جای خود دارد

    ادمهای که بعد مرگ عزیزانشون عشق و ناله سر میدن ، یا برای حرف مردم هست یا برای کم کردن احساس گناه ، از تعارضاتی که از مسائل حل نشده قبل مرگ با آن شخص داشته

    تکلیف احساسایتون با ادمها تا زنده هستند با خودتون مشخص کنید که بعد از فوت آن آدمها دچار هیجانهای و احساسات متعارض نشید، که به شدت ادم را از پا درمیاره و سلامت روان را به خطر میندازه

    اینقدر روی اصالت و واقعی بودن‌احساساتم در مورد ادمها حساسم که حتی ممکنه با یک نفر در زنده بودنش آشنا باشیم باهم یه تعاملاتی داشتیم اما لینک احساسی نزدیم یا من واقعا براش تا زنده بوده کار خاصی نکردم اگر خواستم یه تسلیت بگم در حد اطلاع رسانی و گرامی داشت عنوان کردم ، نه بیشتر

    من در صفحه اینستاگرام یا اینجا از دوستان سفر کرده که لینک احساسی در زمان حیاتشون داشتند پست میگذارم و حس و حالم را توی کپشن در موردشون مینوشتم

    پیش میاد وقتی یکی از دوستان همدرد پر میکشه
    همیشه چند نفری پیام خصوصی میفرستند چرا فلانی و فلانی فوت کرده ازش نوشتی اما برای این دوست هیچ پستس نگذاشتی ؟
    بهشون میگم من آن چیزی که تو صفحه ام میگذارم برای دل سوگوار خودم میگذارم
    آن دوست همدردی که فوت کرده خیلی متاسفم از درگذشتش اما وقتی زنده بوده من جز سلام و علیک هیچ فایده ایی براش نداشتم به نظرتون الان بیام از کدوم بخش احساسم کپش و دلنوشته بنویسم

    الهه از آن بخش دوستان بود که اون لینک احساسی را باهاش برقرار کرده بودم و جایگاه خاص داشت .
    مثل آسمانی های عزیزم‌ شبنم ، سهیلا ، مجید، مریم ، شیما ، هانیه و....
    همه اینها سر راه من قرار گرفتند گاهی فقط بیماران نبودند این خانواده های نزدیکشون بودند که ما سر راه هم قرار میگرفتیم
    مثل فرنار مامان امیرپاسا، مژده مامی باران که همسرانشون فوت کردند و......

    مجازی ها مثل مریم ، مژده ، هدیه که پدرانشون از این بیماری به نور پیوستند

    من این موارد فقط مثال زدم تعداد خیلی بیشتز ار اینهاست .

    کاملا با هشمون دوستانه و کاملا دلی لینک شدم میدونید ،نمیتونم دقیق حسش بنویسنم انگار این ادمها برای من اتفاقی نیومدن چون من کار میکنم و خیلی وقت ها پیش میاد مخاطبانم بیماران کانسر و یا خانواده هاشون بودند و طبق روال بقیه من خدماتم را بهشون ارائه دادم حق ویزیتم کامل گرفتم

    اما بعضی ها مثل یک رسالت برای من بودند که قابل تعریف نیست اما حس و ماموریت همراهی آنها را انگار خدا تو دلم میکاره و بهم الهام میشه
    و اینقدر این رابطه ها زیبا و پر خاطره میگذره که قابل توصیف نیست .جنس یه رابطه عادی را نداره

    تو با جون دل پذیرا و مسئولیت همراهی اون آدمها تو وجود هست بدون اینکه حتی یک بار خسته و پشیمون بشی انگار هر کاری میکنی از جون و دل هست

    کسی که روز نگار زندگیش مینویسه مخاطب از بیست و چهار ساعت شبانه روزش در جریان نیست
    یکی دوتا از تجربه های نویسنده را در طی روز یا هفته میخونه

    مثلا من میان دغدغه ها و گرفتارهای این روزهام درگیر فشار و دلواپسی الهه هم بودم
    و مرتب برای مصلحتش دعا میکردم و پیگیرش بودم

    خواهرم در جریان کلیات بود و چون یه فیلم از مهربد برادر زاده الهه در اینستاگرامم دیده بود که روز ولنتاین برای عمه الی تو کیسه پشمک ریخته بود براش برده بود
    مرتب حالش میپرسید و غصه شو میخورد ...

    گفتم سارا من بیمار شدم سخت ترین لحظه ها را تجربه کردم اما همیشه دعا میکردم ته دلم خدایا عزتم حفظ کن من را محتاج و مزاحم زندگی باز ماندگانم نگذاری خدایا اگر آن روز میخواد برسه از من راضی شو ..
    الهه که این چند روزه ، زندگیش سخت و ناتوان کننده شده خدایا خودت مراقب عزتش باش

    بازماندگانی که بیمار در این شرایط دارند ، و باز میخوان اون بیمار در این دنیا باشه یک جورهایی برای خودخواهی های دل خودشون است

    ما که به خاطر ترس از دست دادن ک دلتنگی خودمون نباید راضی به عذاب بودن کسی باشیم

    اینقدر الهه دختر باعزت نفس و خانمی بود که دلش نمیخواست این اواخر تصوری از خودش را به بقیه نشون بده و حتی هفته اخر جز مادرش و زنداداشش اجازه نداده بود کسی به ملاقاتش بیاد

    مخصوصا گفته بود برادرزاده هام نیان پیشم دلم نمیخواد آنها من را دیگه در شرایط ببینند یعنی به سختی کلمه به کلمه اینو از مادر و زن داداشش طلب کرده بود و آنها هم رعایت کرده بودند
    همچین ادمی که به نظر شما اینقدر به این مسائل اهمیت میده به هر قیمتی میخواد زنده بمونه ؟

    امیدوارم زندگی جدیدش و رهایی از درد و اسارت این دنیا مبارکش باشه

    من علاوه برسوگواری برای دل خودم و دعا برای الهه همیشه تو این جور مواقع میگم به غیر از دلتنگی و ابراز احساس و غم و اندوهم چه کاری میتونم برای اون فرد از دست رفته کنم که میدونم اگر بود خوشحالش میکرد ؟

    من الان دور هستم و الهه همه زندگیش برادرزاده هاش بود
    از همون دیشب تا هر وقت نیاز باشه تو گذروندن این مسیر میخوام از دور کنار مهرنیای عزیزم باشم
    ما قبلا باهم چند جلسه مشاوره داشتیم و مهرنیا با من خیلی جور هست

    میدونم الهه هم خیلی از این بابت شاد میشه
    مهرنیا شاهد تلخی های زیادی در زندگی بوده تحمل این درد بدون همراهی ممکنه از طاقتش خارج باشه

    الان مهرنیا پیام داد نوشت : عمه الی را به بیمارستان بردند و امروز ساعت پنج در خونه ابدیش میگذارنش
    من تو مراسم شرکت میکنم
    ولی مهربد بردند آمل خونه خاله جونم و به آن چیزی این ماجرا نگفتند

    بهش کلی قوت قلب دادم گفتم دختر قشنگم من کنارت هستم تو تنها نیستی هر زمان دوست داشتنی به من پیام بده
    حتی مشغول باشم بعد پیامت میبینم با هم ارتباط میگیرم

    یکی از هدف هام از نوشتن دل نوشته هام برای الهه و پرداختن به آن برای دل خودم و غمی دلتنگی که برای خودم دارم هست
    چیزهای که از ذهنم عبور میکنه میخوام بنویسم

    تازه چون فضا عمومی است برای حفظ حریم شخصی بعضی هاش فقط مربوط به خودم و خودشه یعنی این شامل همه دوستان میشه و من باید به تنهای از آن رنج ها عبور کنم نمیتونم اینجا بنویسم
    دیشب که عکس الهه را و اعلامیه فوتش را در واتساپم استوری کردم مژده مامی باران که شوهر جوانش آقا رامین شش سال پیش از سرطان از دست داده بود دیده بودم ...برام احساساتش با صوتی پیام ارسال کرد

    میدونید دوستان کلاً ما که جنس این دردیم هروقت یکی سرطان میگیره یا یکی از این بیماری فوت میکنه انگار زخممون دوباره سرش باز میشه

    من توان صحبت و پیام صوتی را با مژوه نداشتم اون ویس میداد و چون میدونستم الان اون هم جای زخمش با دیدن این خبر درد گرفته با چت همراهیش میکردم و یهو باهاش خداحافظی نکردم

    اخرش یه یه تجربه مهم شخصی از تجربه دردش برام گفت :
    مریم سرطان زندگی ما را نابود کرد این درد هیچ وقت سبک نمیشه
    نوشتم اره عزیزم الان منی هم که تا الان زنده موندم روی تمام جوانب زندگیم اثر گذاشته همین الان از دلپیچه داشتم ضعف میکردم و خیلی عواقب دیگه که اصلا درموردشون با هیچ کس حتی نمیشه صحبت کرد

    گفت دقیقا درد فراموش نمیشه فقط ادم بازیگر میشه دوتا مدل زندگی کنه وقتی تو جمع و با بقیه هستی غم و اندوهت برای اینکه به بقیه انرژی منفی ندی و یا اینکه اصلا دیگه بقیه حوصله درد و غمت ندارند
    یه مدل رفتار میکنی که همه چیز درست شده و مشکلی نیست همه هم هی تو زن قوی هستی بهت میبندن تو هم پشت هم تشکر میکنی

    یه مدل دیگه که زندگی احساسی واقعی خودت هست تو تنهایت با خودت همونی هستی که الان پشت سر میگذاری و داری درد میکشی
    ما به شدت برای اینکه خودمون را زندگی کنیم به این تایم های تنهایی احتیاج داریم

    گفتم اره خیلی زیاد درست میگی و همه اینها نشات میگیره که چقدر قضاوت ها و همدلی ها ضعیف هست و ادمها به وسعت تمام اقیانوس ها چقدر تنها هستند و درنهایت کسی جز خودشون ندارند
    به قول معروف که میگن هیچ پشتوانه و شونه ای شبیه زانوهای خودت محکم و مطمئن نیست .

    دوست زیبای من الهه عزیزم یادت گرامی
    2+
    لطفا براش طلب خیر اعلام کنید ... که زودتر به نور برسه .


    نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 13:41 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • نویسنده:Dina شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱ ساعت: ۱۷:۳

     

    Yek bar yek ja yek sokhan rani dashtam azam yeki yek ho soal kard moaser tarin adam too zendegitoon ki boode va man bi derang o bedoon inke bekham ziad be javabesh fek konam kheyliiiii por rang to oomadi to zehnam o manam kheyliiii sadeghane goftam Maryam Babakhani yek doosti ke salha mikhoonanesh hanooz nadidamesh Vali inghad taesir gozar o por range manesh,didesh nahveyeh modiriyatesh nahvehyeh barkhordesh ba chaleshaye zebdegi ke taesiresh az 1000 ketab o film o famil o doost baram bishtar boode bad soal badi in bood ke yekam rajebe Maryam begoo manam kheyliiiii kholase goftam yadam nemire in soala in javaba oon lahzeh va oon naghshi ke too to negahe man be zendegi dashti monazam tarin moghtader tarin ba mohabat tarin o ba dark tarik adami ke man ta emrooz shenakhtamesh hamishe ham bara ghezavate monsefsnat tahsinet kardam Maryame daryaei man

    💞💞💞💞💞💞💞

     

    مریم نوشت :
    در سرویس  اسنپ نشستم  پیام پر از لطف دینا از سوئد  را میخونم دوستی که تو این سالها یکی از مخاطب های همراه و خوب من بوده
    دارم میرم سمت  کافه رستوران رنسانس، که نغمه جان تازه از اسلواکی آمده همدیگر را در اخرین روزهای سفرم در ایران ببینیم


    به صبحانه دعوت شدم و کلی خوشحالم که قسمت طوری شد که ما تونستیم دوبار از زمانی که من ایران بودم همدیگر را ملاقات کنیم بار اول تا نغمه به ایران رسید ما زود قرار گذاشتم که اگر من بخوام بگردم همدیگر را دیده باشم نمیدوستم شرایط طوری پیش میره که نغمه میره و برگرده من هنوز ایرانم و ما دوباره سعادت دیدار همدیگر را پیدا میکنیم

     

    بارها  گفتم نوشتار  صادقانه از تجربیات و روزنوشت هام، تو این سالها دوستان نابی به من داد که الان برای من شدند جزیی از دارایی و خوشحالی هام ... امثال نغمه ، دیناو.......

    به اعتقاد مولانا  در دفتر دوم معثنویش که میگه
    هیچ رفاقت و همراهی بی دلیل نیست. در این عالم هم جنس ها همدیگر را جذب، و اهل نور و اهل نار به سمت هم کشیده می شوند.
    اگر به اطراف خود با دقت نگاه کنیم گاهی می بینیم افرادی که به سمت ما می آیند در خصوصیتی مشترک هستند. حتی گاهی ما گلایه می کنیم که چرا باید این افراد همیشه سر راه من سبز شوند؟؟!! در این گونه موارد باید به خودمان نگاه کنیم و ببینیم چه چیزی در وجود ماست که این افراد به سمت مان جذب شده اند :
    در جهان هر چیز چیزی جذب كرد
    گرم گرمی را كشید و سرد سرد
    قسم باطل، باطلان را می كِشد
    باقیان از باقیان هم سرخوشند
    ناریان مر ناریان را جاذب اند
    نوریان مر نوریان را طالب اند

    💕💕💕💕💕💕

     

    دیشب وقتی پیام مریم پویا را خوندم که بابت تکمیل وبلاگ بوسه خدا دلگرمی داده بود تو متنش نوشته بود امیدوارم زودتر وبلاگ را تکمیل کنی اون نوشته ها ، یادگار آن روزها خاطرات تو و البته ما...
    نمیتونم چطوری این حجم همدلی و همراهی را قدر دان بشم که به حدی همراه بودین که آن روزها را خاطرات خودتون هم میدونید و من از معرفت شما چه درسهای ارزشمند گرفتم و میگیرم

     

    امروز نغمه میگفت با انتشار مطالب من دارم مجدد وبلاگ بوسه خدا را میخونم اما  این سری چون نتیجه را میدونم با دلی و خاطری آسوده نوشته ها را میخونم

    ممنونم از بودنتون بی نهایت قدر دانم ....
    💕💕💕💕💕💕

     

    و اما پیام تو دینا جان ... که تصمیم گرفتم توی پست هام  این افتخار از برداشت و نگاهت تو این سالها از من ،برای خودم به یادگار بگذارم گرچه که کارم سخت تر کردی، که حتما در راه و اهدافم مسئول تر و مصمم تر باشم ... ما روانشناسها در بخشی از بحث ترمیم عزت نفس مراجع ها بهشون میگیم وقتی کسی که از ویژگیهای خوب شما تعریف میکنه خجالت نکشید معذب نشید خودتون را پایین نکشید به جاش پذیرا بشید، تشکر کنید و خوشحال باشید ، از بابت فیدبک های خوبی که بابت خصایص خوبتون به شما دادند
    پس دینا جان  من هم بابت این پیام زیبات تشکر میکنم
    خود من هم همیشه جز کسانی هستم که نکات  و توانایی های مثبت اطرافیانم بهشون میگم فقط تو دلم نگه نمیدارم تحسین و تشویق واقعی ادمها به دور از تملق ، درویی و چاپلوسی از فضائل نیک و ارزشمنده

    پس دینا جان من هم  یه برش از کتاب جوجه اردک زشت درون  نوشته دبی فورد به تو تقدیم میکنم که می نویسه:

     

    🔵🔵وقتی عظمت فرد دیگری را می بینید و تحسین می کنید؛ در واقع این عظمت برای خودتان است .
    خیلی خوب است آدم اینقدر با خودش در صلح باشد که به راحتی بزرگی دیگران را تحسین کند و به زبانش بیاورد.

    💞💞💞💞💞💞💞💞







     

    نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ ساعت 13:24 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • دیروز ظهر تماس گرفتم دیدم هنوز باربد خونه مژگان اینهاست
    مژگان گفت هرچی به باربد اصرار میکنم پیشمون بمونه میگه باید برم خونه خودمون
    بهش گفتم تو تازه دیشب آمدی حداقل خونه ما این همه راه آمدی یک هفته بمون
    البته خونه اینترنت نداریم ما از اینترنت همسایه استفاده میکنیم گفتم بمون پریا را میفرستم از همسایه برای تو رمز اینترنت بگیره اما باز میگه میخوام برم


    گفتم مژگان جان تو لطف داری اگر اجازه بدی بره باربد با شما تعارف نداره به هرحال دیشب امد کنارتون بود ... خلاصه مژگان راضی کردم که باربد برگرده خونه
    در واقع باربد نجات دادم


    چون میدانستم برای موندن آنجا به خاطر شرایط و سبک شرتی پرتی  زندگی مژگان باربد بیشتر از این بمونه خسته و کلافه میشه همون تا اندازه چند ساعت تو فضای خونه مژگان بیشتر دوام نمیاره موندن خونشون را طولانی دوست نداره


    مژگان یه خانم بی نهایت مهربان و پر محبتی هست . از لحاظ اخلاقی ادم سالم و قابل اعتمادی هست دنبال مسائل بی بندو باری نیست .
    شوهرش آقا نادر همشهری من و مرد بسیار نازنین و محجوبی است . اینها قسمت های خوب این خانواده است
    اما خب به دلیل یک سری ضعف هایی که مژگان از لحاظ زندگی شخصیش داره و در معاشرت تاثیر گذار هست من ترجیح میدم رابطه ام را روی یک فاصله و باید و نبایدهایی باهاش حفظ کنم

     

    یه مواردی مثبتی داره که دلم نمیخواد کلا رابطه ام باهاش داخل ترکیه  قطع کنم میخوام باشه
    یک سری چیزهای دیگه هم داره که برای معاشرت نزدیک خیلی آزار دهنده است .
    خیلی فرا تر از آنچه که به تصورتون میاد از نظر خونه و زندگی شلخته و نامرتبه اینقدر شدید که کلمات براش عاجز هستند


    خیلی زیاد از لحاظ سرویس دادن به خانواده اش تنبل و بی مسئولیته اکثر وعده های غذایش را در موقعی که بچه ها برای شام و ناهار اشکشون درمیاد هول هولی یه چیز خیلی سر باز کنی تهیه میکنه بهشون میده

     

    دختر و پسرش خیلی لاغر هستند اما به بچه ها  غذای بیرون بدی یا یه غذا براشون ببری به اندازه دوتا ادم بزرگ اون حجم غذا  را با نهایت اشتها میخورند یعنی معلومه غذا دوست دارند و خوب  اشتها دارند مادر غذا درست نمیکنه که اینها وعده غذایی دلخواهشون را بخورند

     

    وضع مالیشون خوبه و متوسطه مشکلی ندارند بحث همون بی حوصلگی و عدم مسئولیته از ترس چاق شدن خودش خیلی خیلی کم غذا میخوره ولی متاسفانه این تصمیمش را که خودش نمیخواد بخوره را برای بقیه هم اجرا میکنه یعنی فکر نمیکنه ممکنه بچه هاش یا مهمانش گرسنه باشند
    شلختگی و گیجی را در سراسر زندگیش میبینی از خرید کردن های بیخود و بی جهت و هرچیزی که فکر کنید

    حالا سوال آیا این موارد  ارتباطی یا دخلی  به من داره؟ معلوم که در کلیت نداره اما
    ربطش اینه که اگر بخوام باهاش معاشرت نزدیک کنم و ساعات طولانی باشم این شیوه را نمیپسندم و برام آزار دهنده است


    وقتی برم خونشون اینقدر فضا درهم و شلخته است و من هم نمیتونم در بی نظمی و نامرتبی بشینم مجبورم عمده ساعاتی که آنجا هستم فقط جمع و جور کنم و بشورم و تمیز کنم  ...

    از نظر من همکاری کردن ، کمک  به دوست هیچ اشکالی نداره  هر جا که شما فکرش کنید برم فعالم و همکاری و همراهی میکنم همه میدونند  جای برم نمیتونم یک جا بشینم
    اما خونه این بازار شامه از همکاری و همراهی خیلی انورتر هست مثلاچند ساعت خیر سرم این همه راه رفتم که حال و هوام عوض بشه اما یه کوه کار روی سرم ریخته میشه

     

    در نتیجه چند ماه پیش که آخرین بار من و باربد خونشون رفتیم  اینقدر خسته شدم که از خونشون که خارج شدیم گفتم باربد مامان خونه خاله از این بعد اصرار کرد بریم هر چند ماه یک بار بیشتر نمیریم اون هم برای تایم کوتاه یا بیرون فقط  قرار میگذاریم به این شیوه و مدل برام قابل قبول نیست خسته میرم خسته تر برمیگردم  باربد گفت مامی خیلی موافقم من هم نمیپسندم


    بعد مژگان  ظاهراً دیده من این مدلی هستم
    براش عادی شده و اصلا عین خیالش نیست اینهمه دارم کار میکنم هیچ حس ناراحتی یا خجالت نداره
    یادمه دفع دوم که خونشون بودم خواهرش زنگ زد من مشغول ظرف شستن بودم و خریدهای بیرون جمع میکردم
    بعد دروبین انداخت روی من ، من و خواهرش  باهم سلام علیک کردیم


    خواهرش اینقدر دعواش کرد که چرا اینقدر تنبلی ابرومون بردی چرا یه دوست به این خوبی پیدا کردی نگهش نمیداره ترخدا اینهمه از خوبی مریم گفتی بزار تو غربت برات دوستیش بمونه
    امده خونت اجازه میدی اینجوری کار کنه هی بهش گفت نهایت بی شعوریت هست و این حرفها

     

    دیدم اینقدر جدی داره با مژگان دعوا میکنه  گفتم لیلا جان اشکالی نداره من خودم خواستم همکاری کنم گفت نه این  کار را خواهشاً نکنید این از هرکی بتونه بابته کارهای خونش استفاده میکنه خواهر من شلخته و بی مسئولیته
    آن روز خیلی حرفهای لیلا را سخت نگرفتم گرچه متوجه بی نظمی زیاد مژگان شده بودم اما برای قضاوت زود بود
    در رفت امدهای بعدی دیدم مو به مو حرفهای لیلا در مورد مژگان درسته بوده

    و از جهاتی که میگم دلم نمیخواست ارتباطم قطع کنم مثل همین دختر خوبش پریا که به هرحال از نظر سنی به باربد نزدیک هست  و بابت تجربیاتش میتونم کمک بگیرم
    هم یک سری نکات مثبت دیگه خود مژگان داره 
     یه صداقت دلنشینی داره اونو دوست دارم
    راهش اینه که با فاصله باهاش ارتباط داشته باشم
    هیچ وقت بدون دعوت خونش نرفتم من هیچ جا بدون دعوت اصولاً نمیر،م هر چند باری که رفتم با دعوت و اصرار زیاد بوده بچه هاش چقدر خواهش میکردند که پیششون بریم


    همسرش چقدر اصرار میکنه و همیشه میگه خواهشا پیش ما بیا چون مژگان آرامش عجیبی با تو داره و من میبینم چقدر وقتی کنارش هستی حال و هواش عوض میشه

    چقدر مژگان  اصرار  که تو نمیخواد به ما بگی بیای  عصر جمعه که باربد مدرسه اش تعطیل میشه دیگه تا یکشنبه خونه ما بمونید حالا من اینجوری که نمیرفتم  تا خودش میگفت با فاصله با هزار اطلاع و حتما هر سری با دست پر میرفتم چون به هرحال هر دو کشور غریب هستیم باید بیشتر مراعات هم را بکنیم

     

    چقدر همیشه  با روی باز و مهربانی از ما استقبال میشه اما جز پذیرایی بار اول دفعه های دیگه برای انتخاب ساده ترین غذاها بابت  وعده ها ایشون قفل بود...تهش با یک چیز مزخرف سرهمش میکرد
    کسی برای شکمش جایی نمیره اما ادم یه نون و پنیر را میتونه با احترام بگذاره با هم بخورید

    بار اول یه ماست بورانی ، و اناربیج شمالی یه پلو کته کرده بود از بیرون مرغ و گوشت مزه دار شده گرفته بود آقا نادر کباب کرد


    حلال باشه یک بار دیگه هم چون دید من برای پیج اینستام از سفرش عکس میگیرم یه صبحانه یک مقدار ژیگولی درست کرد که فقط تخم مرغش قابل خوردن بود دومورد دیگرش به حدی بد و خمیر شده بود از خودش یه چیز دراورده بود خیلی نتیجه و مزه اش  بد شده بود بعد عکاسی من هیچ کس نتونست بخوره ،بهش گفتم دوباره بگذار تو فر براش یه شهد شکر درست کن بچه هات عصرونه بخورنند


    بابت همون صبحانه نخورده دیگه ناهار هم حاضر نکرد چون حاضر کردن همون خیلی به چشمش آمده بود هی راه به راه از خودش تعریف میکرد بعد من و باربد ساعت چهار و نیم ناهار نخورده از خونه اش بیرون آمدیم همونجا رفتیم کی اف سی مرغ سوخاری خوردیم
    اینقدر هم کمکش کرده بودم که حد و اندازه نداشت

    نمیتونستم درک کنم چطور ممکنه یک نفر تا این ساعت به مهمانش غذا نداده باشه و براش مهم نباشه ان موقع از این کارش خیلی ناراحت شدم یه مدت اصلا محلش ندادم بعد اینقدر خودش و شوهرش تماس گرفتند که یکم از موضع و سخت گیرم کم کردم
    چون دیدم این ادم سبک و مدلش اینجوریه بخوام بهش از این بابت گلایه کنم اصلا متوجه نمیشه و فکر میکنه برای شکممون معترض شدیم .
    بهش نگفتم اما برای خودم در رابطه باهاش ملاحظات گذاشتم

     

    یه روز خونشون بودیم شوهرش بهش  میگفت یه هفته است تو قول ماکارونی به ما دادی پس چی شد این ماکارونی ؟
    دقیقا ماکارونی یه غذایی هست که وقتی هیچی نخوای درست کنی و زحمت نکشی  میگی بگذار یه ماکارونی درست کنم انوقت این اینجوری حسرتش تو دل خانواده گذاشته بود

     

    مثلا شوهرش کارش خیلی پر فعالیت و یدی هست از صبح رفته بود تا شب بعد ما غروب   خونشون رسیدم  سر راهمون هم شام خوردیم که باربد خونش گرسنه نمونه
    بعد یه ظرف که مرغ هاش خورده شده فقط دورچینش مونده یخ زده همنجوری شلخته و حال به هم زن تازه خودش برای شوهرش خسته اش نیاورد به شوهرش گفت این ظرف از روی فر بردار برای شامت بخور
    بعد گفت بچه هات ناهار خورده بودند عصر مجدد مرغ هاش خوردند فقط دورچینش مونده 
    حالا شوهره ناهار هم نخورده بود  بدون اینکه صداش در بیاد نشست خرت و پرت های بی ریخت اون غذا مونده دست کاری شده را خورد ...
    تو دلم گفتم بچه ها بیخود کردند تو خونه بی قانون تو غذای پدرشون اینجوری خوردند )

     

    بعد صبح از خواب بیدار شدیم تخم مرغ درست کرده تازه رفته نگاه کرده میبینه  ای وای نون نیست شوهره را تازه  فرستاده  بره نون بگیره دقیقا ما نیم ساعت بعد نیمروی کاملا یخ زده خوردیم
    سفرهای پهن کرده اش شنبه و یکشنیه  یه لیوان بزرگ یکی ماگ یکی طرح دار قاشق یکی بلند یکی کوچیک از نظر من این سیستم زندگی فاجعه است و فرزندان دچار یه عالمه حسرت و خودکم بینی میشن و از اون بدتر اگر هوش اجتماعی خوبی نداشته باشه از تمام این رفتارها الگو میگیرند

     

    البته من بدم نیومد باربد این شرایط ببینه که متوجه بشه همه چی به این نظم براش حاضر و آماده است پاش زحمت و برنامه ریزی گذاشته شده والا شرتی و پرتی زندگی کردن را هر کس میتونه پس ما برای سرویس ها و نظم زندگیمون ارزش گذاشتیم
    حتی باربد به من گفت مامی چقدر اینها سخت و بد زندگی میکنند حال ادم بد میشه


    من استقبال میکنم تفاوت ها و کاستی ها را باربد ببینه
    من ادم دیدم با اوج نداری اینقدر مرتب و ناز زندگی میکنه که دلم میخواسته تمام حداقل های زندگیش ببوسم
    این شیوه زندگی از فقر و نداری نیست از فقر شعوری و شخصیتی است

    ظهر همون ناهار نیمرو یخی  عزا داشت چی ناهار درست کنه از انور هم اجازه نمیداد ما بریم یه بسته گوشت دراورد
    یک بار گفت کتلت ، یک بار گفت یه چیز دیگه میگذارم ، دوساعت بعد گفت واویشکاش میکنم
    همون پیاز و گوشت چرخ کرده را سرخ میکنند
    گفتم مژگان جان پریا از دیشب میگه دلم غذا میخواد بگذار من کمکت میکنم تو یه ساعت این گوشت به یه غذای خوب تبدیل کنیم


    خلاصه کته کبابش کردیم و گوجه و سیب زمینی سرخ کردیم سالاد شیرازی و ماست خیار درست کردم هشتاد درصدش خودم انجام دادم
    آی این بچه ها کیف کردند اول همه هم برای آقا نادر برداشتم شب بیاد غذا بخوره
    مژگان هی میگفت نادر نمیخواد براش بگذاری
    بیاد نون پنیری چیزی خودش از یخچال درمیاره میخوره
    لامصب چرا نباید نادر براش غذا برداری ادم از کارگر خونش هم پذیرایی میکنه انوقت تو شوهرت که اینقدر زحمت کش است اصلا تو فکر ناهار و شامش نیستی ؟
    شگفتااااا

     

    هر کاری به من کرد تو نخوردی باید غذا با خودت ببری قبول نکردم و هرچی گفت فردا تعطیله بمون گفتم کار دارم باید برگردم اونجا بود که امدیم بیرون به باربد گفتم خاله خیلی مهربونه ولی من نمیتونم این سیتمش را تحمل کنم درسته ما خیلی فاصله رفت و آمدمون زیاد کردیم  اما هنوز باید بیشترش کنیم و ،تو دام اصرارهای زیادش برای اینکه خونش بریم نباید بیفتم . و واقعا دیگه مدیریتش کردم وتا‌چند ماه بعد که امدم ایران به بهانه های مختلف هر چی گفت  نرفتم

     

    حالا تو این سه ماه چندین بار گفته بود باربد بیاد خونمون که من قبول نکردم این سری دیگه دعوتش قبول کردیم
    باربد خونشون بود  تماس گرفتم طبق معمول گفت میخواستم ناهار کتلت درست کنم حوصله نداشتم بهشون کالباس دادم . کتلت برای شامشون درست میکنم
    فرداش تماس گرفتم باربد میخواست بره خونه میگفت نرو میخوام ناهار جوجه رو گاز کباب کنم
    بعد اخر سر دلش نیومده بود سهم باربد کباب کرده بود بهش داده بود با خودش برای ناهارش اورده بود

     

    گفتم باربد دیشب کتلت خوردی گفت نه یه سوپ ابکی ابکی بود به زور چند قاشقش قورت دادم .
    یعنی شام هم تنبل خانم کتلت ظهر را درست نکرده بوده از این سوپ های بدمزه نیمه آماده که من برای چاشنی سوپ استفاده میکنم ریخته داخل دیگ اب همزده به بچه ها به عنوان شام داده
    تو بچه من را دعوت میکنی اینکه مادرش نیست خودش داره بعضی  از وعده هاش  از غذاهای نیمه آماده استفاده میکنه تو هم بهش کالباس و سوپ اونجوری و جوجه مدلی تنبلی میدی
    جالبه اینهمه هم،  اصرار پشت اصرار که باید یک هفته باربد پیشمون بمونه


    بچم پوست استخونش میمونه میشه مثل بچه های خودت
    دلم میخواست همین الان عکس وعده های غذایی باربد که برای خودش تهیه میکنه ب
    براتون بگذارم به سبک خود من مخلفات و حتی میوه و نوشیدنی توی سینی خودش میگذاره ..

     

    هر وعده این بچه شانزده ساله برنامه ریزی داره چی میخواد بخوره تازه اولین تجربه تنها شدنش هست انوقت این یه زنه پنجاه ساله است اینجوری بابت غذا و شام بی برنامه و بی مسئولیته


    از دست پسرش پاشا بابت سر به هوایی و بی توجهی هاش ناراحت بود میگفت چرا اینقدر چیز گم میکنه
    گفتم مژگان جان پاشا یه پسر ده ساله است باید توجه و تمرکزش را از خونه شروع کنه باید نظم را از تو و بقیه اعضای خانواده ببینه بعد انتظار دقت ازش داشته باشی بعد معترض بشی که پاکن و مدادش گم نکنه
    الان خود تو رسیدی خونه جا، جای خونه یه رد از خودت گذاشتی ؟ ماسکت آلوده اینجا پرت کردی ، جورابت آنجا ،پالتوت انور کیفت اینور، خریدهات این وسط گذاشتی
    پاشا چشم باز کرده اینجوری زندگی را دیده

    گفت اره من قبول دارم ادم شلخته و نامرتبی هستم گفتم برای درست کردن پاشا از خودت شروع کن پاشا کار زیادی نداره

     

    یک انتقاد دیگه که بهش همیشه دارم و بهش گفتم در مورد این موضوع ملاحظه کنه اینه که شوهرش خیلی تحقیر میکنه و خیلی رفتارش با شوهرش روی مخمه
    من از اینکه زن و شوهر همدیگر را تحقیر کنند خیلی بدم میاد تحقیر ادمها ،نشانه بی عزت و نفسی ،خیلی پایین شخصیت تحقیر کننده است ما ،در عزت نفس سالم میگیم هم دیگران باید با ما محترمانه برخورد کنند یعنی پذیرنده رفتار نامحترمانه نباشیم هم ما با دیگران محترمانه رفتار  کنیم و کسی را تحقیر نکنیم


    هر وقت مژگان از من سوال پرسیده گفتم مژگان جلوی دیگران و بچه ها با آقا نادر این رفتار را نکن حرمتش خراب نکن فکر میکنی داری سالاری میکنی و ان را به دلخواه خودت هدایت میکنی اما ستون خودت داری خراب میکنی اول به خودت تیر میزنی

    یک روز سر میز صبحانه آقا نادر یه چیز تعریف کرد مژگان جلوی ما نه گذاشت نه برداشت یهو گفت دروغگو سگه ، الکی نگو
    یهو آقا نادر با بغض  گفت به فرض من دروغ میگم تو الان برای اثبات این حرف حاضری شوهر خودت سگ کنی ؟
    گفتم مژگان تو فقط به آقا نادر که حرف نمیزنی من هم معذب میشم جلوی بقیه این رفتار صحیح نیست


    ( دوستان میدونید که قبلا گفتم ، من اخلاق اینو ندارم توی رفتار بقیه مستقیم دخالت کنم مثلا شرایط یا صحبتش پیش میاد طرف مقابل بحثش وسط میکشه من هم جاش مناسب ببینم انوقت میگم )

    باب صمیمیت من با مژگان بیشتر اینجوری بود که از ابتدا من در گروه هموطنان آنتالیا سوال میپرسیدم مژگان در دایرکتم امد و من را بابت یک سری سوالهام راهنمایی کرد من ادم موجه و و درستی دیدمش و باز هم بین ما ارتباط برقرار شد و درست هم از این لحاظ تشخیص دادم


    در میان  یه مشکل‌بزرگی  در زندگی مژگان اینها بود و یه شخصی ازشون داشت سو استفاده های زیادی  میکرد و اینها متوجه نبودند مژگان فهمید من روانشناس هستم با من مشورت کرد و وقتی براش رفتارهای آن فرد را تحلیل کردم و هشدارهای لازم دادم و در موارد بعدی زیاد پیش بینی های من درست از آب درآمد خلاصه مژگان و شوهرش به من  خیلی اعتماد کردند و تونستند خودشون را از اون شرایط فاجعه باری که در انتظارشون میتونست باشه،  نجات بدن و بعد اتفاقاتی افتاد که بهشون ثابت شد اگر به موقع اقدام لازم نمیکردند چه بلایی به سرشون می آمد از سر آن مسئله خودش و شوهرش خیلی زیاد کلامی و رفتاری محبتشون را به من نشون میدن و مرتب میگند ما مدیون تو هستم ما به عنوان ناجی زندگیمون به تو نگاه میکنیم
     


    اینکه بابت خونه و زندگیش اینجور رفتار میکنه سبک اشتباه زندگیش هست مسئله اش بی توجهی نسبت به شخص من نیست .

    مثلا یک بار پسرش مریض شد و حال ندار بود بهش نان و چای  به عنوان غذا داد
    بابا بچه جون نداره یه سوپ و فرنی براش درست کن راحت سنبل میکنه


    بهداشتش هم خیلی ضعیفه مثلا داشت سیب زمینی سرخ میکرد کفگیرش افتاد روی پارکت جلوی پاش، حداقل بهداشت یه ادم نرمال اینه که کفگیرش را زیر اب بگیره ، همینجور دوباره تو ماهیتانه چرخش داد خلاصه بخوام بگم موارد این شکلی خیلی زیاد داره از حوصله شما و توان نوشتن من خارجه

     

    نگاه میکنم بعضی ادمها از خانواده الگوهای غلط گرفتند و بعدش هم خودشون نتونستند راه درست پیدا کنند و همین ها مجدد الگوهای غلط آشفتگی برای بچه هاشون هستند و اگر کسی این وسط خودش از این چرخه نجات نده چقدر این شیوه زشت استمرار پیدا میکنه


    به شوخی حسن به باربد گفت چند روز پاشا و پریا را می اوردی پیش خودت ازشون پذیرایی میکردی حداقل چند وعده غذای درست و حسابی میخوردند ظاهر تو الان بهتر میتونی مسئولیت خونه زندگی را قبول کنی و میچرخونی

    والا به خدا درست میگه
    باربد با اصرار به خونه ات دعوت میکنی این بچه که هزار برابر خودش به تنهایی تو خونه خودمون از پس خودش برمیاد پیش تو بمونه  با این وضعیت از گرسنگی از پا درمیاد... قربونت لطف های اینجوریت نخواستیم

     

    از این بابت این پست نوشتم گاهی ادمها میتونند با همون الگوهای بدشون درس های مهمی به ما بدن
    و اینکه ادمها کامل نیستند سیاه یا سفید نیستند خاکستریند تنظیمات و حد و مرزشون را بسته به شرایط ما باید تعیین کنیم نه اینکه ما هم درگیر الگوهای غلط طرف مقابل بشیم
    و در نهایت ما معلم و تربیت کننده هیج کس با هر توانایی در این دنیا نیستم هر وقت کمکی و سوالی از ما داشتند به همون میزان درخواست ورود میکنیم .. پس انرژی خودتون روی تربیت کردن ادمها نگذارید وظیفه ما نیست .


     

     

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:50 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []


  • امروز باربد به مهمانی خونه مژگان میره
    مژگان یکی از دوستانی هست که در آنتالیا باهاش آشنا شدم یه دختر به اسم پریا داره که پارسال و امسال آزمون یوس داشته پارسال قبول نشد و آزمون یوس امسالش کمتر از یک ماه دیگه برگزار میشه
    آزمون یوس مثل آزمون کنکور ماست جهت ورود به دانشگاه


    برای ما  از جهت گزینه خوبی هست ، سال آینده باربد آزمون یوس داره  و میتونیم از بخشی ،از تجربیات پریا برای باربد استفاده کنیم


    الان پریا از آزمونهای آزمایشی یه موسسه یوس به طور رایگان هر جمعه استفاده میکنه یعنی کلاس هاش که هزینه داره را نمیره ولی داخل آزمونهاش شرکت میکنه
    و قرار بود باربد بعد از امتحاناتش یه روز که پریا میره به آن موسسه سر بزنه و یک سری سوالات مربوط به خودش را از آنها بپرسه


    من ایران بودم چند بار من،  چند بار مژگان تماس  باهم گرفتیم حال و احوال کردیم آن روز که تماس گرفت گفتم مژی جان باربد امتحاناتش تمام شده برای این موسسه که پریا میره هر وقت پریا مساعد هست به باربد بگه که آن هم از خونه بیاد اونجا


    گفت جمعه یعنی امروز  پریا آزمون داره باربد هم بره موسسه از انور هم سوالهاش را بپرسه ،بعدش هم با، باربد باهم برگردند خونه ما

    گفتم لطف میکنی‌پس اگر زحمتی نیست پریا خودش به باربد بگه
    گفت :حتما
    ( چون دوستان ،  باربد دیگه در سنی هست که بهتره مستقیم دعوت بشه نا با واسطه 
    تو این سن  بچه ها دوست ندارند بدون اطلاع خودشون  براشون برنامه ریزی کنند و جاشون ما تصمیم بگیریم  )
    این مدت که طولانی شد و من برنگشتم دو ؛سه تا از دوستان که یکیش مژگان هست .. باوجود تعارفشون در مورد نیازهای باربد من اصلا معذب و به زحمتشون ننداختم به هرحال سفر من طولانی شد دلم نمیخواد تصمیمات و مسائل شخصی ما اسباب زحمت بقیه بشه


    اما دلم میخواست برای تجربه های بیشتر ، باربد این مهمانی رفتن را هم خودش به تنهایی را  امتحان کنه
    خلاصه چند روز پیش که صحبتم با مژگان تمام شد بعد با ، باربد تماس گرفتم بهش گفتم که الان با خاله مژگان صحبت کردم شما را برای روز جمعه به خونشون دعوت کرد و گفت قبلش هم با پریا تو آن موسسه یوس همدیگر را ملاقات کنند  .


    البته پسرم ، من بهشون گفتم که باید با خود تو هماهنگ کنند که خاله گفت حتما پریا با باربد خودش تماس میگیره
    ولی مامان به نظر من به شما احترام گذاشتن شما را دعوت کردند دعوتشون قبول کن بالاخره برات یه تنوعی است با ، پریا هم کلی صحبت میکنید
    گفت باشه تماس بگیره باهاش هماهنگ میکنم و میرم .

     

    عصر  باربد تماس گرفت گفت پریا بهش پیام داده دعوت کرده بعد خود باربد باهاش  تماس گرفته و برای قرار جمعه هماهنگی را انجام دادند
    گفتم به سلامتی مامان همیشه خوشحال باشی پس سعی کن جمعه هر سوالی داری از قبل بنویس که بتونی از آن موسسه بپرسی

    بعدش دو مطلب اول اینکه داری میری خونه خاله آداب درست اینه که دست خالی نری یه چیز بخری با خودت ببری
    گفت من نمیدونم چی بخرم ؟

    گفتم از سر راه که میری سر راهت قبل سوار شدن اتوبوس برو  فروشگاه میکروس یه بسته کافی میکس های فوری بخر چون میدونم دوست دارند
    (  هدفم این بود از این تجربه یه چیز یاد بگیره با پیچیده کردنش نتیجه عکس میداد من فقط میخواستم یه چیز خوب یاد بگیره همین که متوجه بشه برای وارد شدن به خونه کسی دست پر بره کم کم ظرافت ها و چیزهای دیگرش را خودش متوجه میشه ، لذا از این بابت  خودم پیشنهاد دادم که مشغله فکری براش نشه


    بعد میدونم که اصلا مژگان به هیچ عنوان الان انتظار نداره باربد یه پسر شانزده ساله دست پر خونش بره اون هم اینکه ما چند دفعه تا الان خونش رفتیم و من هر سری خودم حواسم به این موضوع بوده ، در واقع خودم میخوام از این فرصت برای آموزش پسرم استفاده کنم )

    مورد بعدی اینکه آنجا هرکسی بیرون میره چیزی میخواد بخوره باب هست که خودش هزینه سفارش خودش را میده بین جوانها که دیگه خیلی عادت  هست
    به باربد گفتم که باربد جان ممکنه جمعه بخوای بری موسسه پیش پریا بعدش بخواین برید کافه ایی بشنید  به اختیار خودت از کارت من اگر خودت صلاح دیدی میتونی پریا را مهمان کنی .. خواستم بگم از بابت من مشکلی نیست اما باز صلاحدید خودت که چیکار کنی را انجام بده

     

    توصیه های رعایت اصول بهداشتی این چیزها را ابداً مستقیم دیگه نباید گفت به بچه ها  بهشون برمیخوره باید در دفعه های بعد به صورت ریز و غیر مستقیم  باید گفته بشه مثل زدن مام و عطر و اسپری 
    البته بچه ها وقتی میبینید شما یک شیوه و اصولی را برای بهداشت رعایت میکنید آنها هم براشون عادت میشه ( الان که تماس گرفتم گفت دارم میرم دوش بگیرم که بعد بیام حاضر بشم  خب ما هر وقت مهمانی رفتیم این روال را داشتیم)

    اینکه ما ملاحظه فرزندانمون کنیم و حساسیت هاشون بشناسیم و بدونیم کجا و کی ، چی را بگیم و نگیم نشانه ضعف و ترس ما در مقابلشون نیست بلکه درک و همدلی آنهاست باعث میشه رابطه بهتری میان پدر و مادر و فرزندان حفظ بشه


    مثلا من الان دارم برای دانشگاههای مختلف ، کلاسهای زبان و آیلتس و.... برای باربد مرتب تحقیق میکنم اما فقط چند درصدش میگذارم متوجه بشه به دو ، دلیل یکی اینکه وقتی شما خیلی درگیر تحقیق و مسئولیت های بچه ها بشید آنها خودشون از این بخش فارغ میدونند چون خیالشون آسوده است شما د داری براش انجام میدی در نتیجه انگیزه ای براشون ایجاد نمیشه که خودشون درگیر این مسیر کنند

    دلیل دوم اینکه از درگیر شدن بیش از اندازه بابت این دوره ها و آموزش ها دچار کلافگی و استرس زیادی میشند
    البته که به میزان کافی ما در موردش صحبت میکنیم و به باربد یاداور میشم هدف ما از زندگی فعلیمون در ترکیه این مسئله است و مخصوصا یکی دو سال آینده باید پرتلاش تر باشیم
    یعنی جایی که لازمه آن اقتداره هست

    مطالبی که بچه ها حوصله ندارند زیاد راجبشون والدین صحبت کنند پنجاه درصدش را من میگم پنجاه درصدش را حسن در موقعیت دیگه میگه که فشار را از این طرف دریافت نکنه یه تعادلی تو این مدیریته باشه

    باز هم تاکید میکنم بدون مشورت با نوجوانها  حتی کودکان آنها را کلاسهایی که خودتون فکر میکنید مفید است ثبت نامشون نکنید باید برای هر قدمی که میخواین بردارین قبلش اون را در جریان بگذارید چون اثرات خوبی نمیگذاره
    و آنها حس میکنند اصلا نظر و خواستشون اهمیتی نداره

    اگر چیزی دلخواه خودتون است آن را باید با ملاحظات و سیاست خودتون برای فرزندتون اجراش کنید یعنی اون کاملا احساس کنه خواست اون را مدنظر قرار دادین
    مثلا هوس قرمه سبزی کردید به بچتون میگی چون قرمه سبزی تو خیلی دوست داری ناهار امروز به خاطر تو قرمه سبزی میخوام درست کنم اما در واقع هوس خودتونه😉

     

    ما با باربد ، نسبتا یه  هدف بزرگ بسته به توانایی هاش با مشورت همدیگر الخصوص نظر و خواست خودش تعریف کردیم ... هدف بزرگ را گذاشتم کنار و دیگه بهش نمیپردازیم مگر زمانهایی که انگیزه تلاش کم میشه بهش فکر میکنیم و در موردش صحبت میکنیم
    بیشتر متمرکزیم روی هدفهای کوچتر و بایدهای که حتما طی بشه که به هدف بزرگتر نزدیک شد
    مثلا الان هرکس از من میپرسه باربد میخواد چیکارکنه ؟ چی بخونه؟ کدوم کشور بره ؟ و دهها سوال اینجوری پاسخ خاصی نمیدم


    همیشه طوری رفتار کردم که روی موقعیت های باربد کسی حساس  و متمرکز نشه ونقل صحبت های بقیه نشه مثل این بچه های دم کنکور که همه منتظرند نتیجه بیاد گوش به دست هستند ببینند فلانی کجا قبول شد یا نشد

    ما فعلا الان تمرکزمون روی پیشرفت زبان و مدرک آیلتس است .


    در هدف گذاری خوب همیشه برای نتیجه و موفقیت پله پله تمرکز کنید اگر خیلی بخواین به دور دست ها فکر کنید معمولا کار نیمه کاره گذاشته میشه مخصوصا ادمهایی که کمال طلب هستند و هر موفقیتی راضیشون نمیکنه زیاد فکر کردن و پرداختن ذهنی به نتیجه ادم را از انگیزه خالی میکنه ، نیروی حرکت  و تلاش هم چیزی جز انگیره  نیست .
    به فرزنداتون آرامش بدین که هر تلاش و برنامه ایی داره ، در واقع  برای خودش میخواد کاری بکنه قرار نیست به کسی جواب پس بده


    اگر شد میسر میره جلو،  نشد گزینه های دیگر را انتخاب میکنه تا به هدفش برسه یه وقت ممکنه  تا اخر بره حتی نتیجه ای که میخواد را  نگیره راههای دیگه هست که میتونه موقعیت خودش پیشرفت بده


    به باربد گفتم مامان ما حتی امروز هم از ترکیه برگردیم و به اون هدف بزرگتر دست پیدا نکرده باشیم باز هم موفق شدیم چون چیزهایی یاد گرفتیم که قبل این مهاجرت بلد نبودیم مثلا تو الان زبان ترکی بلد شدی تازه  این حداقل دستاورد این مهاجرت بوده ... پس ما برای هورا کشیدن و تاسف خوردن کسی مسیر زندگیمون را تعیین نمیکنیم ، هرجا که احساس کردیم اشتباه کردیم راهمون عوض میکنیم.

    فریبا دوست نزدیکم که خیلی شاهد  جزییات لحظه های سخت ، تلخ من بابت اتفاقات سالهای اخیرم ، من جمله مهاجرتم بوده چند روز پیش که با هم حرف زدیم به من میگه اینکه میگن  بعضی ادمها ، سخت ترین و پیچیده ترین اتفاقات زندگیشون را به فرصت تبدیل میکنند تو مصداق واقعی این مثال  هستی مثل برخاستن ققنوس از خاکستر


    من دیدم که تو چی به سرت زندگیت  امد و با چه شرایطی روبه رو شدی اما خودت به تنهایی ترکیه رفتی اینهمه آنجا سختی و بلا کشیدی اما زندگی را برای باربد آماده کردی و بعد باربد پیش خودت بردی ، هرکی جای تو بود چقدر طول میکشید تازه به زندگی عادی برگرده
    بهش گفتم فریبا جان این نظر لطف تو هست ممنون که به من یاداور میشی که خوشحال باشم
    که تمام اون خستگی ها و دردها ارزشش داشته

    اما واقعا یکی از خصلت های مهم من اینه که هر چقدر من را برای یک خواسته به حق و درست  محدود کنند انگار از انور تلاشم بیشتر میشه ... حتی برای بدست اوردن چیزهای کوچیک،  مثلا میرم خرید میگن فلان چیز نداریم تا پیداش نکنم اروم نمیگیکیرم 😂


    مطلب بعدی که همیشه گفتم اینه که برای تحقق یافتن رویاههام که داخلش خودخواهی نباشه و به خانواده ام لطمه نزنه و موافقت آنها هم باشه ولی کسی از جمع ما قبول مسئولیت نکنه حتی منتظر حسن هم نمیشینم چون همیشه باورم اینه که اول و اخر ناجی و گرداننده زندگیم خودم هستم
    خواسته برای من هست پس تلاشش هم پای منه

    دنیاست و گاهی غیر قابل پیشبینی هر چند خیلی تلخ  اما کاملاً واقعی ،شاید  یک اتفاق ما را از هم سوا کرد اینقدر باید تو این( منه تنها) توانایی و قدرت باشه که حتی بدون عزیزترین هامون بتونیم بقیه عمر را مفید بگذرونیم و متلاشی نشیم یا به عبارتی هر چقدر دیگران به من نزدیک باشند یا من را حمایت کنند در اخر جاهایی از زندگی هست که باید به تنهایی با آنها مواجه بشم و هیچ کس جز خودم مرحمم نیست

    کسی برای امن و امان بودن زندگی تو این دنیا به ما ضمانتی نداده پس تا میتونیم سر قوت و پرورش این ( من تنها ) سر مایه گذاری میکنم .

     

    نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 13:52 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  •  

    میدونیم کلی  تعجب میکنید ....ولی من هنوز  ایرانم  ومشغولم به برنامه ها و کارهای که باید انجام میدادم  عمده کارهای خیلی مهمم انجام شده و چقدر از این بابت رضایتمندم


    کنار چکاپهام یه چکاپ کلی قلب و ریه دادم چون مدتی بود شانه سمت چپم درد و نفسم گاهی تو قفسه سینه ام  گیر  میکرد و موقع مشاوره دادن به مراجع ها حس میکردم  وقتی صحبت میکنم انگار نفس کم میاد ،  این را هم  پیش دکتر  جعفر آردا  فوق تخصص قلب  بررسی کردم  که اگر  برگردم داستان نشه


    خدا را شکر نتیجه نوار قلب و اکو خوب بود اما طبق تشخیص پزشکم  یه گشادی دریچه میترال به صورت مادردازی دارم که در خانمها شایع است و تغییرات و مشکلات هورمونی به خاطر شرایطم این علامت ها را برام ایجاد کرده که یه سری داروها و مکمل ها برام دکتر تجویز کرد تا الان که مصرف کردم از نتیجه راضی هستم

    یه خورده کاری های دیگه  پزشکیم مونده 
    سعی دارم آنها را هم اگر بشود انجام بدم


    خرید های که مدنظرم بود  که با خودم ببرم را کامل کردم جز دو سه مورد خرید هام هست که لحظه اخری مثل نان لواش  یا تافتون که آنها را دم رفتن تهیه میکنم در واقع سفارش و هوس آقا باربد هست باید براش ببرم اونجا لواش هاش مدل ایران نیست باربد نوع ایرانیش میخواد

    با تمام  سادگی سفرم  ولی چه سفر خوشی بود و چون هست بخش زیادی از دوستان نزریکم را تا به امروز ملاقات کردم چقدر  زحمت کشیدن در رستوران و منزلشون دعوتم کردند و هنوز این مهمونی و بازدیدها ادامه داره.. چقدر برام تو راهی های باارزش خوشمزه زحمت کشیدن
    از این حجم محبت بی نهایت در حسن خوب و شعفم ..

    از خوشبختی من تو این تایم نغمه عزیزم به ایران آمد تونستم ببینمش چند ساعتی با هم بودیم و چقدر خوش گذشت


    هفته دیگه لیندا از هلند میاد میبینمش.
    و  نهایت خوشحالیم با امدن و دیدن غزال از کانادا تکمیل میشه 
    یکی از دلایل مهم تاخیر برگشت و توقفم دیدار لیندا و غزال بود که دیدم بهترین فرصت هست که عزیزای دلم ببینم خدا میدونه دیگه کجا و چطوری تو این دنیای پر مشغله ما همدیگر را ببینیم پس از این فرصت خاص و ناب باید بهره ام ببرم یه چند روزی توقف قطعا ارزشش را داره

    قربونششش بشم که باربد شانزده ساله توانمندم دوماهه ، که به بهترین حالت ممکن کاملاً مستقل در کشور غریب تا به امروز روزها را مدیریت کرده و گذرونده نه تنها وظایف خودش را انجام داده بلکه یک سری امورات دیگر مثل کارهای پرداختی کرایه ، شارژ ، اب و برق را هم انجام داده ...ثابت کرد که مرد ماه زندگی شده
    یعنی اینقدر به خوبی از پس این تجربه برآمده که باور نکردنیه ...


    روزی که رسیدم ایران دو سه روز اول تند تند خریدهای مهمم  انجام دادم چمدونم را طوری بستم که هر لحظه آماده برگشت باشم به هرحال
    نمیدونستم که باربد چقدر و چند روز  از پس این زندگی مستقل برمیاد ... تازه الان میینم  که  چون  اداره این زندگی برآمده و در تهیه نیازهاش تواناتر و ماهر تر شده خیلی بیشتر از روزهای اول داره لذت میبره اوایل گاهی یه مقدار غذاهاش میسوخت با من زیاد تماس میگرفت که براش توضیح بدم چقدر باهم آنلاین آشپزی کردیم
    اما الان کمتر تماس میگیره و تصویری میبینم چقدر قشنگ این غذاها به اندازه پخت و سرخ شده ...


    مطمئنم یکی از یهترین و پرخاطره ترین تجربه های دوران زندگیش میشه ..و از اینکه ما بهش  اعتماد داشتیم و این فرصت را دادیم تاثیر بسزایی در حس تقویت اعتماد به نفس و عزت نفسش خواهد داشت ..الان دیگه برگشتم ذره ایی از بابت نگرانی باربد نیست و طبق برنامه های شخصی خودم هست .
    بعلههههه دیگه پسرم جنتلمنه جنتلمنه

    هفته پیش به حسن گفتم فلان تاریخ فکر کنم برای برگشت خوبه بیا بلیط را تهیه کنیم هم قیمتش مناسب تره همین اینکه دیگه از بابت بلیط خیالمون راحت باشه

    همین که صفحه خرید بلیط باز کردیم اینقدر حسن حالش منقلب و بی قرار شد نتونست بلیط بخره یهو زد به سیم اخر گفت این چه زندگیه که من دارم اصلا دوست ندارم شما کنارم نیستین من در نبودنتون خیلی اذیت میشم خلاصه تمام برنامه ها و اهدافمون از حافظه اش پاک  شد انگار تازه متوجه شد امدن من رفتنی هم داره

    من فقط سعی کردم اون لحظه باهاش همدلی کنم تا اروم بشه بعد گفتم خودش ذهنش بازیابی میکنه نیاز به یاداوری من نیست

    خلاصه گفت نمیتونم فعلا این خرید مزخرف انجام بدم حاضرم بلیط گرونتر بخرم اما در تایمی خرید کنم که حالم مساعدتر باشه گفتم باشه پس فعلا بلیط را نخریم تا تو بهتر بشی 

    زندگی به این مدلی برای هر دوی ما خیلی سخت و طاقت فرساست خودش میدونه برای من در کشور غریب و مسئولیت هاش چند برابر بیشتر سخت تره ، اما در مقابلش هدف هامون برای باربد خیلی قشنگتره و به تمام این سختی ها می ارزه چون اگر زندگی سخته من از اون برای بدست اوردن خواسته هام سرسخت ترم تازه این گوشه ای از حق من از این زندگیه چرا نگیرمش

    وقتی رضایت باربد از این مهاجرت میبینم از اینکه چقدر توی جنبه های مختلف رشد شخصیتیش تاثیر داشته هیچ گلایه ای از قسمت های سختش ندارم ...و پشیمون نیستم 

    حتی اگر همین فردا مهاجرتمون به هم بزنیم و به ایران برگردیم من و الخصوص باربد خیلی چیزهایی بلد شدیم که قبلش بلد نبودیم . از این بابت خیلی خوشحالم

    رشد کردن مجانی نیست درد و بها داره .


    از مشغله های این روزهام اینه که مشغول اسباب کشی خونه مامان حسن هستیم چون صاحبخونه فعلیشون یهویی گفت خونه را نیاز دارم دیگه حسن بعد از کلی گشتن که هر روز عصر میرفت دیروز تونست قرداد یه خونه را ببنده


    من هم دیروز از ظهر تا هشت شب فقط کارتن بندی میکردم بعدش هم دوتا مشاوره از خارج ایران داشتم انجام دادم . تمام شد شام کشیدم بعد مجدد یک مقدار دیگه جمع و جور کردم .
    یکی از کارهایی که اصلا دوست ندارم این اسباب کشی هست با یه بخش هایش اوکی هستم اما حوصله یه قسمت هایش اصلا ندارم
    از پارسال چندین بار  جابه جایی را من از ایران و ترکیه تجربه کردم خلاصه انرژی که گذاشتم بی اندازه هی زندگی جمع کن و پهن کن


    اولش به حسن گفتم من اصلا دیگه توان این کار را ندارم و میرم خونه یکی از دوستام خودت جابه جایی را انجام بده ولی اخرش دلم طاقت نیاورد دست تنهاش بزارم، تازه  تا الانش بیشتر کارها را خودم انجام دادم .
    اول که امدم نق بزنم بعد به خودم گفتم مریم تا باشه از این زحمت ها این چیزها خستگی داره اما خدا را شکر غم و اندوه  نداره پس شاکی نباش .. نق نق کردن ممنوع
    راستش یه مقدار از نظر جسمانی و شرایط بدنیم یهو وسط کارها جاهای جراحیم خیلی درد میگیره اما خب چاره ایی نیست فعلا باید هر چه زودتر این کار انجام میشه ...
    به خودم اینو جایزه دادم میگم تا جابه جا بشم بعدش لیندا میرسه و جمعه دیگه میبینمش همه خستگی هام را اساسی میشوره میبره .....


    دلخوشی ها زندگی همینجوری نمیان ما برای خودمون  بعضی از اتفاقات بهانه میکنیم و میسازیمش بلکه این اوقات کسالت بار این ایام زندگی جونی بگیره و نسیمی از امید به دل ما بوزه  ... امیدوارم نسیم های این مدلی به دلتون حسابی بوزه

     

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 10:34 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • یکی از نزدیکانم تعریف میکرد که یک روزی جمع خانواده همسر بودند بحث لوازم آشپزخونه میشه آشنای ما میگه من اصلا از فلان مدل بشقاب مثلثی  خوشم نمیاد 
    خواهرشوهرش که همیشه پایه لجبازیه برمیگرده نه اتفاقا خیلی هم این بشقاب ها قشنگ هستند و من دوست دارم
    آشنای ما میگه خب پسند سلیقه من نیست
    یک  ماه بعد یه مناسبتی برای آشنای ما میشه و خواهرشوهر براشون کادو میارند
      فکر میکنید کادو چی اورده بوده ؟
    دقیقا همون بشقاب های مثلثی 
    تعریف میکنه تا چند روز اینقدر از این کارش حالم بد بود که حد نداشت . حتی اگر کادو برام‌ نمی اورد مهم نبود ، اما اینکه میدونست ان روز  بحث خوش نیومدنم را ،  از این بشقاب ها  بهش گفتم  .. اگر نگفته بودم هم یک درصد ناراحت نمیشدم اما چون گفته بودم داستانش فرق میکرد
    خلاصه این بشقابها اینقدر روی مخ و اعصاب این عزیز بوده که چند روز  همینجوری به کسی میده که جلوی چشمش توی خونه نباشه
    فکر کنید چقدر این خواهر شوهر ، فلسفه و مرزهای  محبت و دوست داشتن را  جابه جا کرد ما کادو را بهانه ای میکنیم برای خوشحال کردن و توجه به طرف مقابلمون ،نه اینکه  اینقدر از  عقده و حقارت سرشار باشم ،  که بیام دقیقا چیزی را هزینه کنم  به اسم هدیه برای کسی ،  در جایی که میدونم به من گفته از اون وسیله خوشش نمیاد ..
    یعنی یه سری ادمها اینقدر از درون زخمی هستند  از هر راهی میخوان به بقیه آزار برسونند حتی در این مورد  ...  در مقابلش هم ادمهایی داریم به زیبایی درونشون تلاش میکنند محبتشون با نهایت دقت و خلاقیت  به جان بشینه .

    پنج شنبه که شب از خرید فروشگاهی برگشتم با سرعت دستهام شستم برم برای بچه ها جوجه چینی و درست کنم مقدمات اولیه اش آماده کرده بودم
    باربد گفت مامی اول ایست کن  آشپزی نکن یه سوپرایز برات دارم
    گفتم چی پشتت قایم کردی ؟  زود بگو ببینم چی هست
    گفت چشمات ببند بعد با خیال راحت یه چیز بهت میدم باز کن چون من  حسابی به جعبه اش الکل زدم
    ب بسته اورد جلوم گفت دیرین دیرین باز کن حالشو ببر یکی از دوستات برات هدیه ارسال کرده نبودی پست اورد
    ( دورش بگردم چون خودش هم  از بچگی عاشق بسته باز کردن چیزهای اینجوریه کلا  مثل خودم عشق این کارهاست )
    خلاصه دیدم بعععله  فاطمه جان از مشهد به خاطر تولدم که اوایل اسفند بود زحمت کشیده و کادو ارسال کرده بود  پسته را باز کردم دیدم ووووه یه کیف آرایش قرمز و خوشمل قرتیه ،  که داخلش چند قلم لوازم آرایش گوگولیه ... من و ویانا  باهام لوازم هی تست کردیم کلی به دوتامون  خوش گذشت
    از فاطمه به طور خصوصی بابت  لطف و محبتش  تشکر کردم  الان اینجا هدفم از بیان این ماجرا  چیز دیگریست
    نکته  بسیار ارزشمندی که این هدیه قشنگ  برام داشت  این بود که  فاطمه یه دوست مجازی هست که از طریق شناخت مجازیش و نوشته هام متوجه شده که من علاقه به ملزومات آرایشی و پوستی  و چیتان و پیتان دارم  و به این  موضوع دقت کرده و از آن مهم تر من عکس ها ی فاطمه را دیدم یا باهام  از حرم تماس تصویری گرفته یک خانم چادری اون هم با پوشش محکم و حسابی است ...اما  به چه قشنگی با وجود تفاوت های ظاهریمون این انتخاب و حرکت زده که قطعا میخواسته به بهانه تولدم تو این شرایط برام  خوشحالی ایجاد کنه
    خدایش بگم من بیش از  لذت از آن هدیه از شرایطی که هست و   توضیح دادم لذت بردم ...
    بعضی ادمها به خاطر وسعت نگاهشون و درک و تحمل  تفاوتهای بقیه با خودشون باعث شده همیشه بزرگ و محبوب باشند... ممنونم فاطمه جان برای این نگاه قشنگت . .. میبوسم مهدیه جان دختری ناز پنج ساله ات که گفتی  ا رنگ‌ قرمر برای کیف آرایشم  اون  انتخاب کرده . آفرین که به عنوان مادر الگوی خوبی براش هستی از لحاظ اهمیت به درک تفاوتها در رابطه و همچنین  به نظراتش با حوصله اهمیت میدی .بعضی پدر و مادرها حتی اجازه نمیدن بچه هاشون برای لوازم پوششی و مصرفی خودشون هم انتخاب و نظر بدن  ، اما شما به زیبایی به نظر دخترت در انتخاب رنگ و خرید هدیه اهمیت دادی..بهترین ها سهم دل مهربونتون .

    نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 4:21 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • الهی که همیشه معجزه سلامتی باشه

    الهی که همیشه عطر خوش گشایش و دلخوشی باشه

    خدا را هزاران هزار بار شکر و ستایش

    همانطور که گفتم خبر آزمایش دوستان را بهتون اطلاع میدم الوعده وفا ...

    کپی پیام هاشون را میگذارم

    اول سهیلای نازنین :

    مریم :

    سهیلای عزیزم سلام از پیگیری های نهایی پزشکیت یه خبری به من بده زیبای من

    سهیلا:

    سلام گل نازم شبتون بخیر خوبین ایشالا مهربونم؟
    عزیز دلم دو روز پیش رفتم سونوگرافی کل شکم لگن و توی نتیجه هیچ چیزی نشون داده نشد ، الان نوبت از دکتر آنکولوژم گرفتم که اونم ۱۱ اسفند ماه وقت دادن ، برم پیش آنکولوژم ببینم چی میگن .
    فدای مهربونیاتون بشم به یادتونم و خیلی دوستتون دارم نازنینم💋❤💋❤💋❤💋❤💋❤

    ...............

    دوم هدیه نازنین

    مریم

    هدیه جان سلام عزیزم چه خبر گلم از پیگیری های پزشکی همسرت به یادتون هستم

    هدیه :

    سلام عزیزم بخدا همین الان میخواستم پیامت بدم ما تازه رسیدیم خونه
    خداااروشکر پاتولوژی بدخیمی نشون نداده دو مورد هس که گفتن با دارو رفع میشه و تاکید به ام آر آی و آندوسونو داشتن میگن بیرون روده و معده باید بررسی بشه چون چیزی موحب شده روده هول داده بشه به داخل ید اینکه چربی باشه و اون نمونه که از توده انتهای روده برداشته شده اوکی هست برای هفدهم وقت ام آر آی گرفتیم اما وقت آندوسونو برای فروردین هست
    اما خییییلی خوشحالم تا همینجاش..خدا میدونه چی کشیدیم
    فقط اینکه هی داره وزن کم میکنه روزی نیم کیلو حداقل و اینکه رنگش زرد شده استرسم میده
    که البته یه آزمایش خون هم نوشت که باز بدیم گف بعد ببرین دکتر هماتولوژی
    که اونم پیام زدم به دوستمون وقت بگیرم
    خلاصه تا اینجاش دعاها گرف ممنون ازت یه دنیااا❤❤❤❤

    ........

    اخیششششششششسس یه نفس راحت برای این دوعزیز امشب با تمام وجودم کشیدم از تمام دوست خوش و دل مهربانم که با قلب مهربانشون دعا کردند متشکرم نور و خیر اون دعاهای پر برکت به زندگی خودتون هم بتابه .... الهی که هیچ وقت غم دوستانم نبینم .

    🙏🙏🙏🙏😘😘😘😘😘

    نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 22:9 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []

  • دلم میخواد با صفای دلتون و نفس های حق و پاکتون برای دو عزیز و مهربان که این روزها بابت شرایطتشون متلاطم هستند دعای خیر و شفا کنید .
    اول دوست عزیزم مهربانم سهیلا خانم زیبا و باوقارم هست که از طریق اینستاگرام دو سال پیش با هم آشنا شدیم ...  من و سهیلا همدرد هم هستم ،   هم از بیماری و هم نوعش ، هر دو تجربه سرطان کولون داشتیم با این تفاوت که بیماری ایشون استیج و نوعش از من پایین تر بوده و زود متوجه شدند هشت جلسه بیشتر شیمی درمانی نیاز به انجام نبوده همه چیز در روال کنترل و تثبیت بوده همه چیز خوب و عالی بوده و ایشون هم از هر لحاظی بگید تغذیه چکاپ به موقع مراقب خودش بوده
    از وقتی که باهاش آشنا میبینم این دختر مثل برگ گل هم زیبا صورته و هم زیبا سیرته .... یک دنیا به دل میشینه پر از تشعشع مثبت و مهربانیه خودم با عشق این دوست امینم با افتخار به وبلاگم دعوت کردم
    واقعا دلم میخواد خطاب به سهیلا بگم در وصف  به تصویر کشیدن شخصیتت زیبات واقعیت آنچه که هستی من عاجزم

    سهیلا عزیز در مراقبت ها و چکاپ های پزشکیش بدون هیچ علامتی  و شکایتی فقط رفته برای چکاپ‌متوجه یک توده و علامت مشکوک در کبدش شدند و بهش گفتند به احتمال زیاد متاستاز کبدی شده .. در حال بررسی های بیشتر هست
    ای خدای رحمان و رحیم ای شافی، سهیلای عزیز را در پناه خودت حفظ کن ودر  نتایج نهایی آزمایشاتش مصلحت و خیر خودت براش رقم بزن ... آمین آمین آمین
    و نفر بعدی هدیه عزیز است که همتون میشناسیدش از همراهان و دوستان وبلاگه  برام گفت روزهای سختی را میگذرونه هدیه جان پدر عزیزش را از درد و بیماری کانسر دو ، سه سال اخیر از دست داد رنج کشیده و دلتنگ این مسیره
    الهی که بلا و مریضی به دور از همسرش باشه  اما همسر محترمش آقا فرهنگ که مرد بسیار نازنین و شایسته ای  است
    اخیراً کاهش وزن های بی دلیل و دفع خون مخفی داشته
    حالش مساعد نیست دارند آزمایش های مختلف روش انجام میدن ، هدیه نگران ، ترسیده
    خدای مهربان سلامتی و شفا آقا فرهنگ را از تو طلب میکنیم
    خدا حال متلاطم این خانواده را به آرامش برسون  این پدر را به همسر و دردانه فرزندت ببخش ....

    حتما نتایج نهایی آزمایشات سهیلا جان و همسر هدیه را بهتون اطلاع میدم امیدوارم حامل خبرهای خوش براتون باشم ..

    نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 15:13 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  •    []