با نگرانی و استیصال تماس گرفت ، گفت تمام اتاقهای عمل دکتر کیانی نژاد گفتند در همه بیمارستانهای که هستش ، تا ده روز آینده پر هست .
بهش گفتم : راما جان من که بهت گفتم تا اخرش کنارت هستم ، فقط خواهش میکنم استرست کم کن من اینو حلش میکنم .
گفت : اخه بهم گفتند نمیشه ... شاید مجبورم باشم ده روز آینده صبر کنم
بهش گفتم نه عزیزم ...من همه تلاشم میکنم برات یه راهی پیدا کنم که زودتر بتونی برای جراحیت اقدام کنی ( من با گزارشی که ازش داشتم میدونستم شرایط بسیار اورژانسی هست از طرفی تو این چند روز که ساعتها باهم حرف زدیم ... باید هم حواسم میبود که احساس ترس و نگرانیش افزایش پیدا نکنه هم اینکه زمان را از دست نده ... تمام این مدت در کنار آگاه کردنش تو این حال درد جسمی و روانی که داشت ،در حالی که اطلاعات درست بهش منتقل میکردم سعی میکردم طوری بیان بشه که فشار روانیش افزوده نشه ...چون من از دلگرمی های الکی دادن به ادمها و امید واهی ساختن مخالفم ... صداقت موضوع برام در الویت است که بابت مراحل بعدی که مهمتر است اعتماد شخص مقابلم که در بحران هست خراب نشه .. کار خیلی سختی است که هم بخوای طرف را هوشیار کنی هم مراقب باشی فشار روانیش بیشتر نشه بیان و منتقل کردن تمام کلمات حساس هستند و باید فکر شده هر چیزی گفته بشه
در واقع هدفم این بود شرایط خاص راما موجب نشه ناخودآگاهش اونو به خاطر ترس هاش فریب بده و آن به این بهانه ها از روبرو شدن با واقعیت فرار کنه و جونش به خطر بیفته )
وقتی بهم گفت تا ده روز آینده همه اتاق عمل های دکتر پر هستند ، به فوریت دیروز حدود دوازده ظهر با موبایل دکتر کیانی نژاد تماس گرفتم
گفتم اقای دکتر دستان شفابخشتون میبوسم در حقمون مثل همیشه لطف کنید ... با شرح حالی که از، دوستم در یک وضعیت اروژانسی جراحی است
صبح پیش دکتر علی صادقی کولونسکوپی داده ، بهشون گفتند اصلا صبر نکنید برای جواب پاتولوژی فوری برای جراحی اقدام کنید .
من دکتر با توجه به توضیحی که از شرایطشون دادند بهشون گفتم اول برو جراح و شما را معرفی،کردم ... ولی دکترهای گوارش همگی گفتند کولونسکوپی بشه .
متاسفانه بیماری ام اس داره
هموگلوبینش پایینه
و الان پر از ابهام سردرگمی ...
گفت : نگران نباشید من به فوریت کارهای جراحیش انجام میدم
پیش کسی هم که کولونوسکوپی انجام داده دکتر بسیار خوبی هست
شماره واتساپ من را بهشون بدین بگید تمام مدارکش برام بفرسته ... تا راهنمایشون کنم
زنگ زدم گفتم راما ... به فوریت تمام مدارکت برای دکتر بگو سامین پسرت یا همسرت بفرسته دکتر گفت من براش کارهاش انجام میدم .. بهت گفتم این دکتر واقعا یه فرشته به تمام معناست کمکمون میکنه ...
گفت اگر دیر جواب بده بفرستم چی ؟
گفتم راما این اگرها و حاشیه های ذهنت را ، بگذار اگر اتفاق افتاد براش راه پیدا میکنیم. این ادم خیلی مسئولی است من کامل میشناسمش جوابت میده طول کشید من سر چشمام دوباره باهاش تماس میگیرم
گفتم فعلا بفرست زود جواب میده
تو این فاصله سامین مدارک مامانش برای،دکتر فرستاد و نوشت از طرف خانم مریم ب که با شما هماهنگ کرده پیام میفرستم
دکتر هم اسکن و سونوگرافی و.. را بررسی کرده بود گفته بود از دکتر نورلوژیستش جهت اقدام جراحی یه نامه بگیرید برام بفرستید بعدش بگم چیکار کنید
راما باهام تماس گرفت گفت دکتر نورولوژیستم هستش ساعت یک میاد الان فرهاد داره برای بچه ها غذا درست میکنه ... خب دیگه نامه اون میخواد چیکار ؟
گفتم راما لطفا به همسرت بگو گاز خاموش کنه ... بچه ها ناهار نیمرو بخورند ... به فوریت بره این نامه را بگیره تا برای دکتر بفرستیم
خلاصه در حال تماسی که داشتیم و اصرارهای زیاد من که به همسرش انتقال میداد .. همسرش و سامین فوری لباس پوشیدن رفتند مطب دکترش ام اس اش نامه بگیرند
گفتم راما جان هر کاری یه پروتکلی داره حتما صلاح میدونه که باید نامه بیاری ... فقط الان اعتماد کن و دکتر چیزهایی که بهت میگه براش اماده کن ..
( درکش میکردم تازه از کولونسکوپی امده بود ، ضعف عمومی از یک طرف ، اثرات داروی بیهوشی که روش بود و از طرفی اون بخش گیجی و ابهامی که ادم در شرایط اولیه که بهش خبر بدی از،وضعیت سلامتیش میدن ...ادم خیلی سرگردان میکنه ... هیچ برام عجیب نبود خودم گذرونده بودم فقط باید کمکش میکردم برای اقدامات درست هدایتش کنم
همسرش را هم درک میکردم .. که در چه بحران وحشتناکی است ....و چه حجم از مسیولیت سرش ریخته
و همچنین حال سامین و رادین که الان پر از نگرانی برای مادرشون هست )
خلاصه فرهاد همسرش ، نامه دکتر نورولوژیستش گرفت برای دکتر کیانی نژاد فرستاد ... دکتر هم گفته بود حضوری برید بیمارستان کسری من هماهنگ میکنم ، فردا سه شنبه بستری بشه من چهارشنبه صبح جراحیش میکنم..
فقط شرافت این دکتر را ببینید همه این هماهنگی ها را با واتساپ براشون انجام داد بدون ادا و اصولی که فلان ساعت باید بیاین مطب .. و تو این وسط بخواد زمان را هدر بده
در حالی که درد بزرگی ، برای این خانواده تو دلم بود و همینجور تو این هماهنگی ها اینقدر از فشار عرق کرده بودم تا بخوام برم دوش بگیرم دوبار لباسم عوض کردم ... آخرش یه نفس راحت کشیدم که تا اینجاش موفق شدیم مسیر بهتر و از دست ندادن زمان جبران کنیم
به خاطر بزرگی سایز توده من وحشت داشتم این توده رشدش اینقدر سری باشه که موجب انسداد روده اش بشه ... و کار از کار بگذره
راما از خیلی دکترها تو این چند وقت شاکی بود میگفت پنج تا دکتر اسکن من را دیدند همشون گفتند اول کولونسکوپی من دیروز با این وضعیت ام اسی که دارم داغون شدم چون بنده خدا سمت راست بدنش تو این مدت بی حس شده و برای راه رفتن باید کسی کمکش کنه و زیر بغلش بگیره به تنهایی نمیتونه راه بره
بهش گفتم راما تو گزارش اسکنت به من دادی با تاکید بهت گفتم با این گزارش برو اول جراح ....
اما راستش من فقط چیزی که میدونم درسته را میگم خیلی نمیتونم اصرار کنم براساس تجربه ام به تو پیشنهادام میدم اما صلاحیت نظر قطعی را ندارم
گفت خب تو درست گفتی
گفتم اشکال نداره حالا دیگه گذشته ...الات باید سرعت ببخشیم
خلاصه دکتر کیانی نژاد که برای جراحی بهش دستور بستری را فرستاده بود
راما زنگ زد همینجور گریه میکرد .. میگفت مریم وحشتناکه من چهارشنبه یهو برم اتاق عمل بیهوشم کنند دکترم نبینم
بهش همدلی عمیق دادم .. گفتم اما من با اطمینان صدرصد بهت میگم ، روز قبل عمل دکتر میاد وضعیت عمومیت چک میکنه باهات حرف میزنه بهت کلی آرامش میده خودت مبینی این دکتر چقدر ماهه ... پس تو دکتر میبینی این نگرانی را برای ذهنت تمام کن ... به من اعتماد کن خواهش میکنم
گفتم الان شماره سامین و فرهاد شوهرت برای من بفرست شماره من را هم به آنها بده . . که اگر در بیمارستان در دسترس نبودی برای کاری لازم بود ما با هم لینک بشیم
اینم بگم وقتی رفته بودند بیمارستان هماهنگ کنند تو این روزگار که برخی پزشکان حتی زیر میزی میگیرند ... دکتری که اتاق عملش تا ده روز فول است ... اما بیمارستان خصوصی از اینها پرداختی پیش نگرفته بود گفته بود از بیمه اش استفاده میکنیم ... یعنی دکتر حق خودش منتظر میمونه که بعدها بیمه بده ...
( البته بماند که بیمه ها الان سقف جراحی دارند و هزینه درمان در بیمارستانهای خصوصی سر به فلک میکشه )
بهش گفتم راما وقتی بهت میگم این ادم چقدر نازنینه یعنی همین حرکت اولیه قبول در حق شما کرده
پس دلت قوی دار حتما قسمت خیر تو بوده که من تو سر راه هم قرار بگیریم و تو بتونی با این دکتر لینک بشی ...پس عزیزم دیگه بقیه حاشیه ها را رها کن اجازه بده درمانت خوب پیش بره .
راما این چند روز تب داشت من میدونستم این تب علت پیشرفت اون توده در بدنش هستش... هی میگفت اخه این تب علتش چیه ؟
نمیگفتم به خاطر توده است . میگفتم اون راهم دکتر قبل جراحیت بررسی میکنه
دیروز که دیدم یکم پذیرش داره گفتم حدسم اینه که تبی هم که داری برای اون توده است بالاخره یه چیز اضافی تو بدن تو هست که باید خارج بشه
در واقع هدفم این بود که یواش یواش برای شنیدن بدخیمی توده اماده بشه
یه عالمه سوال داشت که با حوصله تو این چند روز جواب دادم چون ذهنش به شدت اضطرابی و وسواسی شده بود ....و ذهنش همش تلاش میکرد اصل ماجرا را انکار کنه .. تمام دغدغه هاش مسایل غیر ضروری بودند و من این فضای وسواسی ذهنش میفهمیدم و دل به دلش میدادم که اروم ترش کنم
پریرروز دهها بار در طی مصرف دارویی کولونسکومی هی پیام و تماس میگرفت ..و هی برای ادامه دادن تشویقش میکردم این پروسه برای این بنده خدا مثل زایمان بود انگار من مامای دردش بودم هی گزازش میداد و میگفت خسته شدم
میگفتم تو که کمرش شکستی اینقدر ساعت بیشتر نمونده میدونم خیلی مزخرفه تجربه اش ولی برو جلو
میگفت به خدا من نمیتونم پودر بعدی را بخورم .
میگفتم قاطی اش کن با فلان اب میوه همینطور که داری با من حرف میزنی بخور .. زحمتت هدر نره بگن روده ات تمیز نیست برات انجامش ندن
خلاصه هی طبق تجربه ام که بارها و بارها من کولونسکوپی شدم و قبل تمام جراحی هام این پوردها را خورده بودم ترفندها را بهش میگفتم تا بتونه ادامه بده
تو یکی از تماس هاش گفت داره یه چیزهای خشک شده سیاه مثل قیر ازم خارج میشه ، احتمالا به خاطر قرص های اهنم هست ؟
اینو گفت حالم خیلی بد شد چون میدونستم اون سیاهی ها خونریزهایی داخلی است که بابت توده اش
هست که خون خشک شده داره خارج میشه
بهش گفتم تو برای بررسی و چکاپ اماده میشی بهتره صبر کنیم ببینیم علت چی هست
راما مامان سامین همکلاسی کلاس دوم دبستان باربد هست . باربد از سال سوم مدرسه اش عوض شد . ولی راما توی تمام این سالها هرچند وقت یک بار با من تماس گرفته و حالم پرسیده ...
حتی سامین و باربد باهم معاشرت نکردند اما راما با من تماس میگرفت و جویای احوالم میشد
موقع شیمی درمانیم یه جشن تولد برای باربد گرفتم ..
حسن مخالفت میکرد میگفت تو بدنت ضعیف و سخته بخوای این همه تدارک ردیف کنی .
من تو ذهنم این بود شاید این اخرین تولد باربد باشه که باشم هر طور شده باید تولد براش بگیرم و هم در حال ، بهش یه حس خوب بدم هم اینکه بعد ها ، این خاطره ها بتونه در نبودنم به تاب اوریش کمک کنه
بماند که چقدر از نظر بدنی بهم فشار امد اما هشتاد درصد تدارکات تولد و شام مهمانی را خودم اماده کردم
تمام ضعف و بد حالی هام از خستگی جسمی پنهان میکردم که حسن متوجه نشه
باربد کلاس چهارم بود سامین را هم برای تولدش دعوت کردم ...
یه خاطره از سامین دارم ... یکی از شام های تولد سوسیس بندری بود .... بعد برای بچه ها از تمام غذاها جدا کشیدم و فضای شامشون با بزرگترها سوا کردم
آمد بهم گفت من سوسیس بندری را دوست داشتم باز هم میخوام ...ظرفش خالی شده
بعد رفتم براش بکشم دیدم تمام شده
آمدم بهش گفتم متاسفم پسرم تمام شده ولی،غذاهای دیگه هنوز هست
فسقلی ابروهاش انداخت بالا با عصبانیت گفت خب خانم بیشتر درست میکردین
یعنی اینو اینقدر بامزه گفت : میخواستم بچلونمش
هر چند وقت یک بار با راما این خاطره را یادواری میکنم باهم میخندیم
میگم همیشه راما پیگیر تماس بود من به خودم میگفتم این بنده خدا چقدر با معرفته خودم سرزنش میکردم که کاش تماس بعدی یادم بیفته من حالش بپرسم
راما ظاهرا دو سال قبل تولد باربد بهش میگن درگیر ام اس شده ... دقیقا روزی که سامین پیاده برای تولد تا خونه ما میاره ، موقع برگشت حس میکنه یه سمت بدنش بی حس میشه و در واقع شروع اولین حمله های ام اس راما بوده یعنی دوسال بعد تشخیص این اولین حمله بوده
تا این اواخر که کم کم پا و دست راستش از نظر حرکتی کند میشه
تو تماس هاش هیچ وقت در مورد بیمارش صحبت نکرد .... تا چند شب پیش که برای مشکل اخیرش باهام صحبت کرد در مورد بیماری ام اسش هم گفت
و گفت نمیخواستم بهت بگم غصه بخوری... ولی من فکر میکنم دلیل نگفتنش بیشتر برمیگرده به عدم پذیرش و تفکر دیگران در مورد ناتوانی که درگیرش شده است ...
بعد با خودم فکر کردم گفتم این بنده خدا تو این سالها این همه جویای حال و احوالم میشد و از من خیلی سوال میپرسید ... جدای مرام و محبتش شاید یه التیام برای خودش بوده که ببینه کسی که درگیر بیماری سخت هست الگوی زندگیش و روحیه اش چطوری جمع و جور میکنه .. تا بتونه به اضطرابهاش غلبه کنه
من به افراد بی شماری که درگیر بیماری سرطان بودند و در بخش مراقبت بهداشت روانی خودشون و خانواده هاشون نیاز به راهنمایی و کمک داشتند ، مشاوره دادم ... مثل بقیه پزشک هاشون، به من هم ویزیت پرداخت کردند تو اون تایم مشخص مشاوره من هم از بابتشون انجام وظیفه کردم
تو این بین به افرادی برخوردم که توان زیادی برای پرداخت هزینه مشاوره نداشتند وقتی صحتش برام مشخص شده رایگان خدمات دادم
تو این جماعت همدرد افرادی بودند مشکل مالی نداشتند اما نمیدونم چطوری بتونم حسم به نوشتن توصیف کنم ... توضیح منطقی ندارم ... فقط تجربه یک احساس قلبی در مورد آنها بوده که یهو به قلبم میشینه که به این ادمها بی هیچ چشمداشتی آنها را در دایره ساپورت مخصوصم قرار بدم ... مثل شیما از امریکا، هانیه ، الهه ، فرناز برای شوهرش ، مژده برای شوهرش ، خود مجید و همسرش، سمیه ، لیندا برای پدرش و خیلی های دیگه ... من صد خودم از اول مسیر که به من گفتن تا اخرش بر اساس همون پیام قلبی که بهم میرسه براشون گذاشتم
و الان همین پیام قلبی را برای راما احساس کردم به همین جهت بهش قول دادم تا اخرش کنارش هستم
کار آسونی نیست من هر بار با این آدمها که در این سطح همراهی میکنم تمام خاطرات و دوران سختی که در بیماری گذروندم از اول زندگی میکنم ... یه جاها واقعا حالم خیلی بد میشه .. اما انگیزه کمکم خیلی قوی تر است. شاید مثل یک رسالت کوچیک باشه ...که به ادامه زندگیم معنا میده
...جالبه که این مورد در باربد و حسن هم هست آنها نه تنها نمیگند فاصله بگیر تمایلشون به همراهی کردن من نشون میدن
یه جاهای از خاطرات این همراهی ها در دل بغض هام به خودم افتخار میکنم، به خودم که چطوری یه سپر محافظتی شدم برای باربد کوچکم که از این بستر بحران تو آن سن کم آسیب جدی نبینه ...
اصلا دغدغه اصلیم باربد بود تا بیماریم
یه جاهایی برای معصومیت بچگیش و حرف های که میزد یادم میاد اشک هام میرزه
تمام مدت به اطرافیان یاداوری میکردم فکر نکنید بچه است اون به اندازه همون بچگیش داره از این درد رنج میکشه ... بی قراری هاش ، اگر ناسازگاری میکنه ، بهانه میکنه ... داره ناراحتی و فشار درونش به این شیوه نشون میده
اینقدر هنوز بزرگ نیست که بتونه با ابزارهای فکری دیگه ایی خودش اروم کنه این التیام ما باید به دنیای کودکیش بدیم ..
تمام سعیم میکردم تا میتونم بهانه های شاد بودن براش فراهم کنم که بتونه درد درونش به تعادل برسونه ...
( تمام دوستانی که با من تو این سالها در این وبلاگ همراه بودند خاطرات باربد تو این مسیر خوندن و میدونند ، شاهد رشد و بزرگ شدن باربد و چالش هامون در این مسیر بودند)
راما الان سامینش ۲۰ ساله است و رادینش ۱۳ ساله ....
ظهر با سامین حرف زدم قربون صدقه اش رفتم باهاش همدلی کردم گفتم سامین عزیزم میفههم تو شرایطی خیلی سختی هستید خواستم بگم ده ، یازده سال پیش ما هم تو شرایط امروز شما بودیم ..
بچه بغض کرده بود صداش میلرزید گفت دکتر کیانی نژاد آمد مامانم ویزیت کرد همه موارد رک و پوست کننده بابت شرایط فعلی مامان بهش توضیح داد متاسفانه براساس عکس ها ، بیماری به کبد مامانم رسیده ... و گفت فردا تایم جراحی بستگی به ادامه دادن عمل داره ممکنه تا هشت ساعت طول بکشه اگر هم که نشه خیلی ورود کرد که سه ، چهارساعته جمع میشه .. ( نمیدونم بچه منظورش فهمیده یا نه ، منظور دکتر این بوده که اگر پیشرفت و پخش بیماری خیلی زیاد باشه شاید نتونند زیاد کاری براش بکنند)
گفتم سامین عزیزم تو مثل باربدی برام .. خواهش میکنم در هر لحظه هر کاری داشتی به من بگو ... شاید دوست داشتی حتی درد و دل کنی من میتونم بهت گوش بدم... این وسط،مراقب رادین هم باشید با پنهانکاری بهش احساس بدی ندیندچون الان تو سنی هست درکش به همه چیز میرسه احساس نکنه نادیده گرفته شد
اشکم دراورد گفت تو این روزها، شما خیلی کنارمون بودین لطفتون در حق ما زیاد بوده .. این حمایت ها واقعا به ما کمک کرده .. مامانم تنها تلفنی را که جواب میداد و زنگ میزد شما بودین ..نمیدونم چطور تشکر کنم
گفتم قربونت برم عزیزم من چون این روزها را کشیدم دلم خواست همراهتون باشم و تاکید میکنم خواهم بود هر کمکی که در توانم باشه
بعد با باربد تماس گرفتم شماره سامین بهش دادم گفتم مامان الان سامین خیلی نیاز به همدلی داره تو حتی بهتر از من میتونی درکش کنی حتما باهاش تماس بگیر یا پیام بده ... و هر آنچه دلت میخواست آن زمان در جایگاهی کسی مادرش بیماری سخت گرفته ، از بقیه بشنوی و درکت کنند، الان به سامین بگو
باربد فوری گفت همین الان بهش پیام میدم...( که یه پیام خیلی زیبای دلگرم کننده به دوستش فرستاده بود و در نهایت گفته بود سامین جان من کنارتم رفیق هر کاری هست بهم بگو ... از دور هم میتونم کمک کنم )
بعد یه تماس با شوهر راما گرفتم ... گفتم من مزاحمتون نشدم میدونم الان خیلی درگیر کارهای قبل عمل راما هستید ... فقط از حال راما باخبرم کنید ... گفت راما تلفنش بسته نمیتونه با کسی صحبت کنه اما همین الان گفت میخوام گوشیم روشن کنم با مامان باربد صحبت کنم .. که خودتون زنگ زدین ، یکم قدم بزنه بهتون خودش زنگ میزنه
.
قطع کردم حسن رسید گفتم حسن ظاهرا شرایط راما خوب نیست . قبل عمل فرداش بریم بیمارستان بهش سربزنیم ..
گفتم حسن به شوهرش لازم نیست خیلی پیام های امیدوار کننده بدی فقط سعی کن حس کنه حالش درک میکنی
.
خلاصه تو راه بودم راما باهام تماس گرفت ... خیلی غمگین و ناراحت بود . از وضعیتش توضیح میداد...که مشخصه شرایطم خوب نیست ، همینطور که حرف میزد ما دیگه رسیدیم بیمارستان ...
گفتم راما قطع کن دو دقیقه میگیرمت
میخواستم از اطلاعات اسم اتاقش بپرسم
که دو دقیقه بعد به جای تماس بالای سرش حاضر شدم
سوپرایز شد گفت باورم نمیشه ...الان باهم حرف میزدیم
یکی دو دقیقه بعد که هی بغضش قورت میداد زد زیر گریه کلی بغل و بوسش کردم ...
گفت مریم خیلی انگار دیر شده ... من خیلی سهل انگاری کردم .. از ویزیت های پزشک ها متوجه شدم شزایطم امیدوار کننده نیست ... شاید عمل هم کامل پیش نره
( گفتم راما جان توکل به خدا باشه الهی که هرچی خیر در انتظارت باشه )
متاسفانه شرایطش خوب نبود میخواست توده را نشونم بده به نظرم حتی فضای شکمیش داخلش آسیت شده بود ( یعنی اب اورده بود) واحساس دردهاش برای همین بود
اینجا را لطفا با دقت بخونید ...... متاسفانه راما سه سال پیش یه دکتر بهش میگه حتما باید یه کولونوسکوپی بدی ...در آگاهی شرایط من هم کامل بوده اما از آنجایی که ترس داشته چیز بدی را از دکتر بشنوه .. هی با فریب دادن خودش این کار را پشت گوش مینداخته ... مثلا با خودش توجیح می اورده من که یه بیماری سخت دارم ممکن نیست یه بیماری سخت دیگه بگیرم ...
دقیقا دو سه روز قبل جنگ دچار دل درد شدیدی میشه و دکتر تا معاینه اش میکنه براش یه اسکن مینویسه
این فقط یه عکس اسکن میگیره و با همون درد به سمت شاهرود میره که از جنگ در امان باشه .. اسکنش شاهرود پیش دکترهای دیگه میبره چون آنها نشانه های خوبی درش مشاهده نمیکنند فقط بهش میگند اینو باید ببری تهران دکتر خودت ببینه .... حال تو این اوضاع جنگ کو دکتر ؟... خلاصه بعد یازده روز از شاهرود برگشت ... اینقدر تو فریب و ترس خودش بود که من باز هلش دادم به سمت اینکه جراح اونو ببینه
امزوز صبح که دکتر کیانی نژاد میاد ، ویزیتش کنه همون لحظه بالا میاره دکتر میگه نکنه انسداد پیدا کرده باشی ؟
که راما میگه نه این از عوارض کولونسکوپی دیروز هست
میدونید من موردهایی ،تو این سالها دیدم که وقت طلایی درمان خودشون بابت این ترس ها و روبه رو نشدن از دست دادند ... انسان بدترین ظلمی که در حق خودش ممکنه بکنه اینه که به جای اقدام و حل مسئله بیاد خودش با افکار سطحی فریب بده ...و جای که باید روبه رو بشه فرار کنه ... فرار که حل مشکل نیست .
موقع خداحافظی باز راما کلی گریه کرد .. و هی گفت چقدر با امدنت بهم حس خوب دادی
بسیار حالش بد بود ... تو این موقعیت نه فضای شوخی و خندانن اون فرد هست نه زیاده گویی کردن
بهش گفتم راما باربد به رادین پیام داده .. الان ما یه حلقه درست کردیم که شما چهار نفر به آغوش بکشیم تو دردی کشیدم میدونیم چطوری از شما محافظت کنیم
.
شک نکن من و تو اتفاقی سر راه هم قرار نگرفتیم ... همه اون ادمهایی که من تو این مدت در مسیر درمان کنارشون بودم حس میکنم ما باید بهم میرسیدم
شوهرش تا دم آسانسور امد ... من چند جمله ایی باهاش حرف زدم فقط اشک میریخت ... دلم خون شد
حسن بهش گفت هر ساعتی از شبانه روز لازم بود با من و مریم تماس بگیرید ... البته که مریم خودکار خودش حواسش هست . من و مریم چون این راهها رفتیم میدونیم چیکار باید کنید ... خواهش میکنم هیج تعارفی نکنید
یعنی اینقدر منو و حسن از دیدن وضعیتشون سر درد شدیم .. خاطرات خودمون هم زنده شد امدیم خونه دوتامون قرص مسکن برای سردردمون خوردیم ....
الان خیلی بیشتر قدر دوستان و کسانی که تو این مسیر کنارم بودند را میدونم ...کسانی بهم امید و دلگرمی دادند .. حتی اگر از دور یه کامنت برام فرستادند ... ِآن تایمی که وضعیت اسکنم خوب نبود این شماها بودید که با پیام هاتون بهم قوت قلب دادید اینقدر انرژی مثبت برام فرستادید .. که من تسلیم به هر آنچه که پیش روم هست شدم
باور ذهنیم اینطور شد که نمیشه اینهمه دعا برام ارسال میشه چیز بدی در انتظارم باشه ... قلبم اروم گرفت و راضی شدم به رضایت پروردگار گفتم حتی تلخ ترین نتیجه از دید بقیه برای من بیفته ،اون اتفاق قطعا بهترین من بوده ....
دلیل اینکه به شما گفتم مدتی نمینویسم اما امدم و این پست را به این زودی گذاشتم ...
راما هست میخوام ازتون تمنا کنم ،تمام آن انرژی های خوبی که به من هدیه کردید از ته دلتون به این خانواده جاری کنید و فقط خیر را براشون طلب کنید
واقعیت من وقتی ماجرای راما را شنیدم دیدم فشارهای زیادی در این مدت به خاطر جنگ و... بهم وارد شده .. الان یکی از مسیولیت های بزرگم راما هست . که باید ساپورتش کنم ...حتی وقتی که برای نوشتن این وبلاگ میگذاشتم الان باید برای راما بگذارم ...
یه مدت از طی روزهای پرالتهاب بگذره حتما از،وضعیت راما باخبرتون میکنم
ممنونم که همیشه مهرتون جاری هست .....