داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم آهسته می گرید کسی ...
👤هوشنگ ابتهاج
🖤🖤🖤
چهارمین روز از سوگم برای الهه آسمانی
الهه جانم چقدر خوبه که تاریخچه پیام های صوتی و نوشتاریمون را دارم
دیشب در خلوت و سکوت نیمه شب ، ساعت ها غرق تو و خودم بودم محو عکس ها و فیلم های قشنگت شدم
تو دختر باذوق و بسیار شیکی بودی ، عجب سلیقه ای در انتخاب لباسهات داشتی
با حداقل ترین امکانات قشنگی خلق میکردی
بی نهایت زیبا خودت را آراسته میکردی
و از همه مهمتر سیرت دلپسندت بود ،که میان این همه ذوق و رنج زندگی چقدر بی ادعا بودی ، ذره ایی شوافی در تو نبود ..
ویس های که در زمانهای مختلف برام فرستاده بودی با قلب پر از بغض گوش کردم ... چقدر برام سخته که قبول کنم صدای این دلبر ناب ،خاموش شده
الهه عزیزم چقدر خوب که تا بودی و فرصت بود تمام
حس های مثبت همدیگر را به هم داده بودیم
من تو را الهه ناز و تو من را مریم زیبا صدا میزدی .....
آن موقع گوشم و زبانم به این صدا زدن و شنیدن مکررعادت کرده بود اما دیشب که پیام هامون را میدیدم متوجه شدم زیبایی و نازی تو قلبهامون بود که همدیگر لمس کرده بودیم
الهه عزیزم جایگاه تو بی شک فراتر از این زمین بود ...
رهایت مبارک الهه ناز ❤
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
قبل از اینکه بخوام خاطرات نوشته الهه که به دست خودش نوشته شده را منتشر کنم میخوام یه معرفی از خانواده الهه داشته باشم که بهتر با افراد آشنا بشید
خانواده :
شامل : پدر و مادر و شش فرزند
فرزند اول : امیر متاهل دارای دوتا دختر بزرگ دوقلو ( صبا و سما )
فرزند دوم: حسین، متاهل همسرش دخترخاله به نام رقعیه ، دارای دو فرزند دختر و پسر ( مهرنیا و مهربد )
فرزند سوم : الهه، مجرد ( یک بار ازدواج کرده جدا شده ) بدون فرزند
فرزند چهارم : عاطفه، مجرد
فرزند پنجم: الهام ، متاهل نام همسر رضا بدون فرزند از خودش ( همسر بسیار متمول ولی همسر یک از دواج ناموفق داشته و از ازدواج اول دختری به نام دیبا دارد که با پدر و هم مادری ( الهام) زندگی میکند)
فرزند ششم : فاطیما، مجرد
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
الهه نوشت :وقتی ۱۰ سالم بود، خواهرم عاطفه رو از دست دادم.یه سال ازم کوچیکتر بود.(۹ سال) داشت.
دختری پرانرژی و بیش فعال ک مورد توجه اطرافیان بود.با شیرین زبونی هاش و ابراز احساسات بی دریغش،دل همه رو برده بود،درست برعکس من ک دختری خجالتی و اروم بودم،نسبت به عاطفه یه حس حسادت بچگانه و حس کمبود توجه میکردم چون نمیتونستم مثل عاطفه محبوب اطرافیانم باشم،وقتی دلبری میکرد و دیگران بهش توجه میکردن و با حرفاش قهقهه میزدن،بغض میکردم و بهش میگفتم :
زشته،آبروی ما رو بردی،چقدر حرف میزنی،دهنتو ببند دیگه...هی مدام ازش ایراد میگرفتم....دهنتو ببند دیگه...سرمونو بردی...بشین دیگه،چقدر میرقصی؟!همه مسخرت میکنن،نمیفهمی؟!(در صورتی ک هر جمعی ازش درخواست میکرد ک براشون برقصه یا مجبورش میکردن حرف بزنه چون خوششون میومد از کلمات قلمبه،سلمبه ای ک استفاده میکرد.
مثلا موقع رقصیدن،میدویید و میرفت،لباس خونه ش رو عوض میکرد و یه پیراهن چین چینکی ک قبلا مامان برای هر دومون دوخته بود رو تنش میکرد و یه دامن چین چینکی دیگه از روی پیراهن میپوشید تا پرچینتر دیده شه،موهای فرفریشو با یه روسری شاد ،مثل کولی ها میبست و هر چی بدلیجات داشت رو بی مهابا به سر و گردنش مینداخت و اماده ی رقصیدن میشد.
دیگران خلاقیتش رو تحسین میکردن،بهش توجه میکردن،مثلا خالم،شالش رو دور کمر عاطفه میبست،زنداییم،از گلای رز تو حیاطمون،یه شاخه میچید و پشت گوشاش میذاشت،بعدشم ک حسابی خوش میگذروندن...
یادمه اون پیراهن زرد خالخالی ک برای هر دومون دوخته شده بود رو عاطفه تا تولد دخترداییم برسه،ده بار تنش کرده بود و نهایت لذت بچگانه ش رو از لباسش برده بود و من تا تولد مورد نظر،فقط یک بار لباسمو تنم کردم و فقط یه بار باهاش شادی کردم.
خلاصه اینکه با تموم لوندی های بچگانه ش،سر دردای شدیدی داشت و یهو حس میکرد ک سرش گیج میره و مجبور میشد واسه چند لحظه یه جا وایسته و بعد دوباره به شیطنتاش ادامه بده،منم بهش غر میزدم ک از بس میدوعی،از بس خودشیرینی میکنی و تو چشی....
عاطفه شش ماه تو بستر بیماری بود،اولش با یه سرماخوردگی ساده شروع شده بود...
داروهای سرماخوردگی افاقه نکرد و مجبور شدن،پیگیری بیشتری بکنن و متوجه شدن به تومور مغزی مبتلاست.
دکترا پنجاه،پنجاه پیشنهاد جراحی رو داده بودن،تصمیم سختی بود،بالاخره تصمیم گرفتیم بخاطر دو،سه ماه عمر بیشترش،جراحی رو انتخاب کنیم و متاسفانه بعد جراحی،عوارض عمل،شدت بیشتری پیدا کرد و بیناییش رو از دست داده بود.
کم کم توان حرکتیش رو هم....
اندام هاش فلج شده بودن،قدرت تکلمش رو هم از دست داد و مثل یه چوب خشکیده،یه گوشه ی اتاق خوابیده بود و مامان ازش مراقبت میکرد.
همش بهش نگاه میکردم و ترسی وجودمو فرا گرفته بود.اون عاطفه ای ک شور و هیجانش کلافه م میکرد،شش ماهه ک صدایی ازش در نمیاد و بهم حتی نگاهم نمیکنه....
چرا؟!
تنها پوئنی ک برام داشت تو اون مدت خاموش بودنش،این بود ک میتونستم مانتو و شلوار سورمه ای رنگش رو تنم کنم و از مقنعه ی دور روبان قرمزش بهره ببرم و کتونیشو پام کنم و از لوازم تحریرش استفاده کنم و حسابی تو مدرسه پز بدم ک مثلا من خیلی لاکچری ام و چند دست لباس دارم و دو تا جامدادی و ....
هیچ مفهومی از بیماری و مرگ تو ذهنم نداشتم.
یادمه کتونیشو یواشکی از توی جاکفشی برمیداشتم و زیر مانتوم قایم میکردم و از یه گوشه ی اتاق،میدوییدم میرفتم پام میکردم ک برم مدرسه....
میترسیدم یهو از جاش بلند شه،مچمو بگیره و شاکی شه ک چرا بدون اجازه از وسایلش استفاده میکنم....
اون روزا تو مدرسه،مد شده بود ک پفک نمکی ها رو تو همون بسته ش ،بهش مشت و لگد میزدیم تا کاملا پودر شه،بدون اینکه بسته ش بترکه و بیرون بریزه،بعد یه گوشه از بسته ش رو سوراخ میکردیم و مثل ابمیوه ،مثلا سر میکشیدیم....یهو بسته ی پفک کاملا باز شده بود و یهو کلش ریخت رو صورت و چش و چاله م....کل مقنعه و لباس فرمم پر شده بود از پودر پفک نمکی....هی رفتم،پاکشون کنم،کار خرابتر میشد،استرس داشتم ک عاطفه اگه یه روزی بفهمه من چه بلایی سر لباساش اوردم،حتما دعوامون میشه،اخه زورشم از من زیادتر بود،تو دعوا و کتک کاری،فن های بیشتری اجرا میکرد و یه وقتایی رکب میخوردم و جا میزدم و اخرش فقط جون فحاشی کردن داشتم،حالا بماند ک دهن به دهنم جواب میداد و امکان داشت دوباره زد و خوردامون شروع شه ک من نگران همینش بودم.
زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درومد و من با استرس زیاد،همراه هم کوچه ای هام،راهی خونه شدم.تو مسیر با خودم فکر میکردم ک قبل از اینکه به خونه برسم،مقنعه م رو از رو سرم وردارم و مانتومو وا کنم تا هم مامانم متوجه اون فضاحت نشه و هم یه وقت نکنه عاطفه از جاش بلند شه و ....
هجوم افکار داشت دیوونم میکرد،بالاخره رسیدم به خونه،دیدم از دم در تا داخل اتاق ها،همسایه ها وایستادن ،با خودم گفتم:
حالا با این وضعیت،مهمونی گرفتن و مهمون داشتنو کم داشتیم،با این سر و وضع کر و کثیف....صدای جیغ مامانم رو میشنیدم،صدای گریه ی فامیل و خانم های همسایه...با خودم گفتم:حتما حکمم مرگه،دوییدم و رفتم سمت دستشویی و تند تند با اب داشتم لباسمو تمیز میکردم.بعدش رفتم تو خونه و دیدم عاطفه وسط حال خوابیده و پارچه ی سیاهی رو کل بدنشه و مامانم و بابام و خاله ها دارن تو سر و صورتشون میزنن و گریه و زاری میکنن.عاطفه مرده بود و هیچ وقت تایم اینو نداشت ک از دستم عصبانی بشه و بخاطر تصاحب لوازم شخصیش ازم دلخور شه.
اونجا بود ک فهمیدم بیماری یعنی چی؟!سکوت یعنی چی؟!مرگ یعنی چی؟!از دست دادن یعنی چی؟!سوگ یعنی چی؟!مرگ عزیزان یعنی چی؟!!!!!
ادامه دارد ........

