در حالی که دارم سالاد شیرازی و ماست و خیار درست میکنم عطر دمی گوجه با ته انداز جوجه مزه دار شده ، که برای ناهار درست کردم ، بوی نابش کل خونه را برداشته
سبزی ریحون شستم تو سبد تا خشک بشه ... قطرات ابی که روش هست زیباش کرده
ترکیب عطر همه اینها ، بوی خونه مادربرزگها را گرفته
تو این چند روز دل و دماغ آشپزی کردن نداشتم ... با وجود اینکه از غذای ناهار و شامی که ، دیروز از بیرون گرفتیم بیشترش مونده ... چون نه من اشتهای خوردن غذا داشتم نه حسن .
ولی با وجود اون غذاها تصمیم میگیرم ، صدای زندگی توی خونه راه بندازم ...حتی اگر دو قاشق از آنها غذا خورده بشه ....
باید با اتفاق زیبای دیروز به خودم هم، یاداوری کنم ..
زندگی ادامه داره و جاری هست ... و به سبک مانترا بگم خدا هست ، خدا هست ، خدا هست ، خدا هست و.....
موقع خوردن صبحانه ، حسن پرسید امروز ملاقات راما به بیمارستان بریم ؟
گفتم نه نمیریم اون الان تو درد جراحیش له هست من میدونم چه وضعیتی داره ... بزاریم دو سه روز دیگه بریم .... در حالی که کافیم میخوردم فکرم پخته کردم .گفتم به نظرم ملاقات امروز بریم .. چون من فکر میکنم دیدن من تو این شرایط بهش روحیه بده و کمکش کنه روزهای حساس نقاهت جراحیش با امید بهتر بگذرونه ، شاید تحمل دردهاش آسان تر کنه
پس یه دوش بگیریم ... تو هم ته ریش هات بزن خوشکل موشکل کنیم ، اون ما دو تا را ببینه انرژی بگیره
در واقع این بهانه استارتی بشه که حسن هم تو این حال ، خودش بازیابی کنه
حتی میدونستم حسن هم دل و دماغ رسیدگی به صورتش این چند روز نداشت ...
گفتم که هر زمان در ساپورت کامل عزیزی در این بیماری قرار میگیریم همین داستانها برای او و الخصوص من تکرار میشه
اما انتخاب این رنج آگاهانه ، به هر دو ما حس ارزشمندی و مفید بودن میده ، اینکه کمک کنیم حداقل تو دریای درد آدمها راهنماشون باشیم که آنها کمی از دردشون کمتر بشه ... جایی که ما خودمون به شدت درد کشیدم نگذاریم کسی دیگه زیاد درد بکشه ... به ما به زبان ساده ، حس به یه دردی هم خوردیم میده
و رنجش برامون مقدس و میوه شیرین داره
گریه کردن مثل سیگار میمونه .. ناراحتی گریه میکنی ، خوشحالی باز گریه میکنی ... آنهایی که سیگار میکشند تو خوشحالی و ناراحتی اولین کاری که دلشون میخواد انجام بدن اینه که سیگار بکشند ..
از دیروز اینقدر احساساتی شدم به هر بهانه و تماسی که به راما مربوط میشده ده بار اشک هام سرازیر شده
من هر بار تو این پروسه ها که قرار میگیریم ،بی اشتها میشم ... بعد دیشب یادم افتاد به ، یه بزرگوار اعظم ، که بارها میفرمودن خوشمزه ترین ساندویچ عمرمشون روز جراحی من از بوفه بیمارستان خوردند و اینقدر براش خاطره دلچسب بود که چندین بار روایتش میکرد بعد با تذکری که حسن بهشون داد که دیگه بس کنه ، فهمید خاطره قشنگش حداقل برای خودش نگه داره بیانش نکنه ..هی هی هی از ما که گذشت .. خدا نصیب کسی دیگه نکنه
من هر بار که تو فشار شرایط روزهای حساس این عزیزان هستم همش به حسن میگیم واقعا بمیرم که تو در جای خودت و باربدم چه عذابی آن روزها کشیدین
بعد میگم خیلی شرمنده ام ، منو ببخشید که اینجوری اذیتتون کردم
واقعا همپاهای بیمار میتونم بگم در حالی که محجور هستند ،سخت ترین ، لحظه ها را در زندگیشون تجربه می کنند .... همه از درد و مشقت ، بیمارها میگند ...ولی شاید بشه از دردی که اینها در روزهای بیماری عزیزشون میکشند یه کتاب نوشت
دیروز راما آی سی یو بستری شد ... تو همون چند دقیقه ملاقات به سامین با اون وضعیت و دردی که میکشید گفته بود یه فیلم از من بگیر برای مریم بفرست
سامین غروب تو واتساپ ویدیو فرستاد نوشت خاله پیام مامانم به شما ...
به سختی بریده بریده حرف میزد چند بار گوش کردم تا فهمیدم تو فیلم میگه
خیلی درد دارم ، خیلی تشنه ام هست ... و بعد از من تشکر میکنه ....
الهی بگردم تو آن وضعیتش هم دوست داشته ،
حالش به من منتقل کنه چون میدونه کسی که بیشتر دردش میفهمه منم چون آن درد کشیدم
احساس شدید تشنگیش به خاطر خون زیادی هست که از دست داده من هم همین حال داشتم بیمارستان براش نیاز باشه خون تزریق میکنند
برای من هفت روزی فقط سرم بود اجازه خوردن اب و غذا نداشتم ... احتمالا برای راما هم همینطور باشه
فکر میکنم حتی وضعیت هوشیاریش از من هم خدا را شکر بهتر بود... چون تایم بی هوشی من دو برابر اون بوده .... از درد جراحی هم که نگم وحشتناک بود ...
در حال کار کردن، به این فکر کردم با وجود که راما توده متاستاز شده سرطانی را ازش خارج کردند و قطعا شیمی درمانی های زیادی ، بعد از نقاهت جراحی شروع میشه .. اما چقدر میتونه همیشه یه شرایط بدتری در شرایط فعلی ما رخ بده که الان همه ما خوشحالیم که از اتفاق بدتر از آن عبور کرده ، با وجودی الان شروع ماجراست
پس عزیزان همدردم ، اگر در مرحله ایی هستید که دکتر داره هنوز براتون درمان میکنه ... درک میکنم که سختی های زیادی هست ... اما یادتون بیفته که ادمهایی هستند این وسط که آرزوشون بود یه راه درمان برای نجاتشون باشه .. اما زور علم فعلی هنوز به شفا و درمان اونها نمیرسه ... لذا درکنار شکایت زیاد و چرا چرا کردن که صد البته حق شماست ، کمی با جریان زندگی همسو باشید
برای امروز میخوام این دونکته به همسرش بگم که :
میدونم بیمارستان جای بسیار دلگیر و خسته کننده ایی است روزهای بستری این جراحی هم زیاده ... ابداً اصرار به ترخیص نکنید تا زمانی که دکتر کیانی نژاد خودشون صلاح بدونند
و تاکید کنم درمان اصلی موجود الان همین جراحی ها و شیمی درمانی هاست افرادی از روی محبت روایت گر داستانهای عجیبی از درمانهای مکمل دیگران برای شما خواهند گفت ، که همه اغراق شده است
لطفا برای نجات و بهبودی از راه درست وارد بشید تا الان گیاه خواری و فلان طب نتوسته از پس این بیماری بربیاد ، مدعی درمانهای گیاهی و شیادهای فرصت طلب از اینگونه بسیارند ، من تا الان جز لطمه چیز دیگری ندیدم، که به شرایط بیمارها اضافه کنه.... پس فقط ازشون بشنوید تشکر کنید اما گوشتون و عملتون به دستورات پزشکانی باشه که بهشون اعتماد کردید .
دوستان یکی از مراجعان من یه جراح قابلی هستش خیلی هم احساس مسیولیت زیاد در مورد کنترل و ریسک و جلوگیری از وقوع اتفاقات در جراحی بیمارانش داره ... بسیار ادم با وجدانی هست ،به حدی در این مورد وسواس داره که اضطراب و فشار روانی خودش بالا رفته
ازشون یک بار پرسیدم شما که اینگونه احساس مسیولیت زیاد در مورد بیمارانتون میکنید آیا در انتخاب تیم جراحی خودتون هم میتونید مداخله کنید؟
گفت صد البته این کار را میکنم ... من با هر دستیار یا دکتر بی هوشی کار نمیکنم
حالا متوجه شدین ، من تو این سالها چرا تاکید زیاد روی انتخاب جراح زبردست و باوجدان میکنم چون مهمترین قسمت درمان سرطان همین جراحی هست .. دکتری کارش بلد باشه و بتونه درست محیط آلوده بیمار را پاکسازی کنه
دکتری که روی تیم جراحیش حساس باشه
دکتری که شما فقط با برندش و امضاش داخل اتاق عمل نرید ، بعد یکی دیگه شما را جراحی کنه ... کسی باشه که صادقانه مسیولیت درمان شما را از اول تا اخر پیش ببره
خیلی ها تو اتاق جراحی اصلا دیگه به هوش نمیان .. جراحی که تمرکزش تجات و کمک جان آدمها باشه ..
با هر دکتر هوشبری کار نمیکنه
حتی بعد از جراحی مراقبت نرس ها روی بیماران بعضی از پزشکان با حساسیت بیشتر انجام میشه .. چون اون دکتر در این مورد از قبل هشدارها و درخواست هاش و جدیتش در این مورد به آنها اعلام کرده
خلاصه انتخاب جراح خوب هم از نظر حرفه ایی و هم اخلاقی برای درمان این بیماری مهمترین قسمت ماجراست .
دیروز به باربد گفتم ، مامی ، سامین معجزه وار به اتاق عمل رسید و معجزه وار جونش نجات پیدا کرد ،حتما به سامین پیام بده که این خبر خوب از ، من شنیدی و خوشحال شدی ، این خانواده این روزها به دلگرمی و امیدواری نیاز دارند تا بتونند شرایط بحرانشون پذیریش کنند
همه اینها را با شما به اشتراک میگذارم که نکته هاش بتونه کمک کننده باشه ، خدای نکرده اگر تو این بحران هستید از این تجارب و دقت ها استفاده کنید ، یا دیگران که مبتلا هستند را درست آگاه کنید
تا یادم نرفته یه میان پرده چون سوال میپرسید از خودم بگم چند روز پیش بابت باز شدن بخیه هام پیش جراح مربوطه ام بین بیماران تونستم وقت بگیرم .. چکاب کرد گفت همین روال پانسمان وازلین را که انجام میدی ادامه بده تا یک ماه دیگه بیا دوباره چکابت کنم ... گفت علت اینکه این اتفاق افتاده پوستش نازک شده با فشاری که ،به اون ناحیه امده چون کم خون هستی بازسازی زخم با تاخیر بسته میشه
بعد نوشت : ما رفتیم از راما عیادت کردیم ... خوشبختانه از ای سی یو به بخش منتقل شده بود ..
براش اتاق خصوصی گرفته بودند ... واقعا برای این جراحی سخت با طولانی بودن تایم بستری اگر امکان گرفتن اتاق خصوصی باشه یکی از واجبات هست .
تصحیح میکنم امروز گفتند تایم دقیق مدت عملش دوساعت و ده دقیقه بوده ..
یعنی پنج ساعت از مدت زمانی که من در اتاق جراحی بودم کمتر بوده
( به زودی برای چکاپهای خودم دکتری کیانی نژاد میبینم ازش در این مورد میپرسم ... که چرا تایم عمل من اینقدر به نسبت راما بیشتر طول کشیده ...کنجکاو شدم دیگه چیکار کنم 😬)
به عنوان روز دوم این جراحی شرایطش سخت بود، همون لوله که از بینی من تا معده وصل کرده بودند را بهش نصب کرده بودند ... نفس هاش به سختی بالا می آمد ... اما در کل بخوام با خودم مقایسه کنم برای روز دوم عملش وضعیت عمومیش از من بهتر بود
تعریف میکرد به حدی شب قبل روز عملش حالش بد بوده و وحشتناک تا خود صبح استفراغ میکرده که صبح با حال نیمه بی هوش میبرنش اتاق عمل ....
و شوهرش به حسن گفته بوده این نیمه جان شده بود و خیلی ما را نا امید کردند با توجه به تایم جراحیش ممکنه دکتر نخواسته یه سری از شرایط حادی که هست را به ما بگه، که نگران تر نشیم
حسن گفته ابداً اینگونه نیست دکتر کاملا صادقانه هر آن چیزی که هست و نیست را به شما میگه ، بالاخره وقت ویزیت میاد و دکتر را میبینید و باهاتون حرف میزنه
واقعا تا اینجا خواست خدا بوده که تو این وضعیت دوام بیاره
شوهرش گفته من فقط میگم خدا را شکر که آن شب این تو بیمارستان بستری بود و الا تا ما بخوابیم از این بیمارستان تا آن بیمارستان بریم قطعا نمیکشید
اینقدر اتاق عمل بردنش اورژانسی شده بود اون لوله را که از بینیش به معده اش ، دکتر گفته تا من برسم این لوله را هم رد کنید .. یعنی گفت خودم جون نداشتم از،دردش،مردم و زنده شده یکبار هم اشتباه رد کردن دوباره کشیدن بیرون از اول رد کردند
بنده خدا زجر کش شده ؛ این مورد تو حال بی هوشی رد میکنند
راما بیشتر حال ندار و یه حال غمگین و خسته از دردی که میکشید داشت هر چند دقیقه یک بار گریه میکرد حتی جون یه دل سیر گریه کردن را هم نداشت ( این طبیعی است من کاملا درکش میکنم درد رمقش گرفته )
سامین هم اونجا بود ، جای باربد کلی بغلش کردم و بوسیدمش🥰🥰🥰
چند تا از بستگانشون بودند .. من را میخواست معرفی کنه میگفت این دوستم همون که فرشته نجاتم شد .
خانواده اش هم همگی تشکر کردند
یواشکی گفتم راما بگو دوستم مریم ، خجالتم نده من کاری که باید میکردم انجام دادم .
کلی نازش دادم ... گفت مریم میترسم تیم جراحی تو اتاق عمل ، قبل بی هوشی ، شرح حالم طبق اسکنم ، برای هم میگفتند تو همون حال نیمه هوشیاری که بودم با هم حرف میزدن یه چیزها که یادم میاد انگار شرایطم خوب نمیدیدن
گفتم راما جان من اگر بگند دوتا معجزه واقعی را که در تجربه زندگیت دیدی بگو میگم اول معجزه راما ،بعد معجزه بیماری خودم ....
تو که از آن بحران به اینجا رسیدی میدونم خیلی درد میکشی ولی داری با ما خودت با نفس سخت اما با هوشیاری داری با ما گفتگو میکنی ....
بقیه اش را هم بسپار دست خدایی که تا همین جا معجزه خودش به تو و همه ی ما نشون داده
و قسمت مهم تر اینه زرنگ باشی و بی تفاوت از این نشونه ها رد نشی و پیام و آگاهی ها را دریافت کنی .. تا هستی بارش صلح و رحمتش به تو جاری کنه ... لازمش قدردانی و شکر گذاری اتفاقات خیری که در این رنج و سختی برات میفته هست .... والا همه ما ادمها شاکیان قهاری هستیم .
اما خدایش الان تو من را هم بزنی حق با توههه چون زیر درد خیلی سخت جراحی هستی فقط خواستم بهت تقلب برسونم که حواست به رحمت های که سر راهت میاد باشه ... تشویق و تشکر کن که بیشتر در زندگیت اتفاق بیفته ... یعنی ذهنت هدایت کن که این موارد خوب ، این مسیر سخت را ببینه
راما من فقط اینجام ، که به تو یاداوری کنم ده سال پیش جای تو روی این تخت خوابیده بودم .. بالاخره ده بار که عیادت نمیرن ، به جای لطف ؛ دیگه میشه مزاحمت ... من تکرار حضورم قوت قلب برای تو هست عزیز دل من ... ببین برات رژ قرتی زدم 💞 میپسندی ؟😉
تازه با این تفاوت که روز دوم عملم ،حتی از درد ، نا و نفس نداشتم لبهام تکون بدم ... از شدت خونی که از دست داده بودم تمام اتاق جلو چشمام تیره میشد و میچرخید .. که فرداش یعنی روز سوم بدتر شدم و هموگلوبینم شدید افت کرد سریع برام خون تزریق کردند ...
تنها کسی که میتونه امید و انگیزه ادامه درمانش جلو ببره فقط خود تو هستی ...
گفت میدونی مریم به چی فکر کردم ..
تو آخرین پروازی بودی که موقع جنگ به ایران رسیدی و گفتی یهو هوا آمدن به سرت زد یعنی حتی با پرواز بعدی هم دیگه به ایران نمی رسیدی
واقعا تو باید میومدی که منو نجات بدی و این هماهنگی ها درمانم را انجام بدی .
گفتم واییی راما چه جالب من اصلا حواسم به این بخشش نبود ... آفرین دقیقا غیر از این هم نیست پس حکمت امدن یهویی من به ایران واقعا تو بودی
افکارت با همین فرمون جلو ببر ... میدونی وقتی قرار مسیری برات هموار بشه خدا خودش از قبل تمام فرصت ها را مثل پازل برات میچنه در حالی که تو خودت هم اختیار برای انتخاب داری
به جاریش که زن میانسال بود گفت سامین و باربد یک سال بیشتر هم کلاس نبودند ولی ما با هم از دور این همه سال دوست موندیم که یک روز اینجوری سر راه هم برخورد کنیم
... جاریش هم گفت کیفیت و اصالت رفاقت مهمه قطعا گاهی یه دوست میتونه از صد تا فامیل نزدیک بهتر باشه .
طلب شفا و خیر برای همه بیماران میکنم ... سلامتیتون خیلی قدر بدونید که گنج بی قیمتی هستش .🙏🙏🙏🙏+++++

