دیروز ظهر تماس گرفتم دیدم هنوز باربد خونه مژگان اینهاست
مژگان گفت هرچی به باربد اصرار میکنم پیشمون بمونه میگه باید برم خونه خودمون
بهش گفتم تو تازه دیشب آمدی حداقل خونه ما این همه راه آمدی یک هفته بمون
البته خونه اینترنت نداریم ما از اینترنت همسایه استفاده میکنیم گفتم بمون پریا را میفرستم از همسایه برای تو رمز اینترنت بگیره اما باز میگه میخوام برم
گفتم مژگان جان تو لطف داری اگر اجازه بدی بره باربد با شما تعارف نداره به هرحال دیشب امد کنارتون بود ... خلاصه مژگان راضی کردم که باربد برگرده خونه
در واقع باربد نجات دادم
چون میدانستم برای موندن آنجا به خاطر شرایط و سبک شرتی پرتی زندگی مژگان باربد بیشتر از این بمونه خسته و کلافه میشه همون تا اندازه چند ساعت تو فضای خونه مژگان بیشتر دوام نمیاره موندن خونشون را طولانی دوست نداره
مژگان یه خانم بی نهایت مهربان و پر محبتی هست . از لحاظ اخلاقی ادم سالم و قابل اعتمادی هست دنبال مسائل بی بندو باری نیست .
شوهرش آقا نادر همشهری من و مرد بسیار نازنین و محجوبی است . اینها قسمت های خوب این خانواده است
اما خب به دلیل یک سری ضعف هایی که مژگان از لحاظ زندگی شخصیش داره و در معاشرت تاثیر گذار هست من ترجیح میدم رابطه ام را روی یک فاصله و باید و نبایدهایی باهاش حفظ کنم
یه مواردی مثبتی داره که دلم نمیخواد کلا رابطه ام باهاش داخل ترکیه قطع کنم میخوام باشه
یک سری چیزهای دیگه هم داره که برای معاشرت نزدیک خیلی آزار دهنده است .
خیلی فرا تر از آنچه که به تصورتون میاد از نظر خونه و زندگی شلخته و نامرتبه اینقدر شدید که کلمات براش عاجز هستند
خیلی زیاد از لحاظ سرویس دادن به خانواده اش تنبل و بی مسئولیته اکثر وعده های غذایش را در موقعی که بچه ها برای شام و ناهار اشکشون درمیاد هول هولی یه چیز خیلی سر باز کنی تهیه میکنه بهشون میده
دختر و پسرش خیلی لاغر هستند اما به بچه ها غذای بیرون بدی یا یه غذا براشون ببری به اندازه دوتا ادم بزرگ اون حجم غذا را با نهایت اشتها میخورند یعنی معلومه غذا دوست دارند و خوب اشتها دارند مادر غذا درست نمیکنه که اینها وعده غذایی دلخواهشون را بخورند
وضع مالیشون خوبه و متوسطه مشکلی ندارند بحث همون بی حوصلگی و عدم مسئولیته از ترس چاق شدن خودش خیلی خیلی کم غذا میخوره ولی متاسفانه این تصمیمش را که خودش نمیخواد بخوره را برای بقیه هم اجرا میکنه یعنی فکر نمیکنه ممکنه بچه هاش یا مهمانش گرسنه باشند
شلختگی و گیجی را در سراسر زندگیش میبینی از خرید کردن های بیخود و بی جهت و هرچیزی که فکر کنید
حالا سوال آیا این موارد ارتباطی یا دخلی به من داره؟ معلوم که در کلیت نداره اما
ربطش اینه که اگر بخوام باهاش معاشرت نزدیک کنم و ساعات طولانی باشم این شیوه را نمیپسندم و برام آزار دهنده است
وقتی برم خونشون اینقدر فضا درهم و شلخته است و من هم نمیتونم در بی نظمی و نامرتبی بشینم مجبورم عمده ساعاتی که آنجا هستم فقط جمع و جور کنم و بشورم و تمیز کنم ...
از نظر من همکاری کردن ، کمک به دوست هیچ اشکالی نداره هر جا که شما فکرش کنید برم فعالم و همکاری و همراهی میکنم همه میدونند جای برم نمیتونم یک جا بشینم
اما خونه این بازار شامه از همکاری و همراهی خیلی انورتر هست مثلاچند ساعت خیر سرم این همه راه رفتم که حال و هوام عوض بشه اما یه کوه کار روی سرم ریخته میشه
در نتیجه چند ماه پیش که آخرین بار من و باربد خونشون رفتیم اینقدر خسته شدم که از خونشون که خارج شدیم گفتم باربد مامان خونه خاله از این بعد اصرار کرد بریم هر چند ماه یک بار بیشتر نمیریم اون هم برای تایم کوتاه یا بیرون فقط قرار میگذاریم به این شیوه و مدل برام قابل قبول نیست خسته میرم خسته تر برمیگردم باربد گفت مامی خیلی موافقم من هم نمیپسندم
بعد مژگان ظاهراً دیده من این مدلی هستم
براش عادی شده و اصلا عین خیالش نیست اینهمه دارم کار میکنم هیچ حس ناراحتی یا خجالت نداره
یادمه دفع دوم که خونشون بودم خواهرش زنگ زد من مشغول ظرف شستن بودم و خریدهای بیرون جمع میکردم
بعد دروبین انداخت روی من ، من و خواهرش باهم سلام علیک کردیم
خواهرش اینقدر دعواش کرد که چرا اینقدر تنبلی ابرومون بردی چرا یه دوست به این خوبی پیدا کردی نگهش نمیداره ترخدا اینهمه از خوبی مریم گفتی بزار تو غربت برات دوستیش بمونه
امده خونت اجازه میدی اینجوری کار کنه هی بهش گفت نهایت بی شعوریت هست و این حرفها
دیدم اینقدر جدی داره با مژگان دعوا میکنه گفتم لیلا جان اشکالی نداره من خودم خواستم همکاری کنم گفت نه این کار را خواهشاً نکنید این از هرکی بتونه بابته کارهای خونش استفاده میکنه خواهر من شلخته و بی مسئولیته
آن روز خیلی حرفهای لیلا را سخت نگرفتم گرچه متوجه بی نظمی زیاد مژگان شده بودم اما برای قضاوت زود بود
در رفت امدهای بعدی دیدم مو به مو حرفهای لیلا در مورد مژگان درسته بوده
و از جهاتی که میگم دلم نمیخواست ارتباطم قطع کنم مثل همین دختر خوبش پریا که به هرحال از نظر سنی به باربد نزدیک هست و بابت تجربیاتش میتونم کمک بگیرم
هم یک سری نکات مثبت دیگه خود مژگان داره
یه صداقت دلنشینی داره اونو دوست دارم
راهش اینه که با فاصله باهاش ارتباط داشته باشم
هیچ وقت بدون دعوت خونش نرفتم من هیچ جا بدون دعوت اصولاً نمیر،م هر چند باری که رفتم با دعوت و اصرار زیاد بوده بچه هاش چقدر خواهش میکردند که پیششون بریم
همسرش چقدر اصرار میکنه و همیشه میگه خواهشا پیش ما بیا چون مژگان آرامش عجیبی با تو داره و من میبینم چقدر وقتی کنارش هستی حال و هواش عوض میشه
چقدر مژگان اصرار که تو نمیخواد به ما بگی بیای عصر جمعه که باربد مدرسه اش تعطیل میشه دیگه تا یکشنبه خونه ما بمونید حالا من اینجوری که نمیرفتم تا خودش میگفت با فاصله با هزار اطلاع و حتما هر سری با دست پر میرفتم چون به هرحال هر دو کشور غریب هستیم باید بیشتر مراعات هم را بکنیم
چقدر همیشه با روی باز و مهربانی از ما استقبال میشه اما جز پذیرایی بار اول دفعه های دیگه برای انتخاب ساده ترین غذاها بابت وعده ها ایشون قفل بود...تهش با یک چیز مزخرف سرهمش میکرد
کسی برای شکمش جایی نمیره اما ادم یه نون و پنیر را میتونه با احترام بگذاره با هم بخورید
بار اول یه ماست بورانی ، و اناربیج شمالی یه پلو کته کرده بود از بیرون مرغ و گوشت مزه دار شده گرفته بود آقا نادر کباب کرد
حلال باشه یک بار دیگه هم چون دید من برای پیج اینستام از سفرش عکس میگیرم یه صبحانه یک مقدار ژیگولی درست کرد که فقط تخم مرغش قابل خوردن بود دومورد دیگرش به حدی بد و خمیر شده بود از خودش یه چیز دراورده بود خیلی نتیجه و مزه اش بد شده بود بعد عکاسی من هیچ کس نتونست بخوره ،بهش گفتم دوباره بگذار تو فر براش یه شهد شکر درست کن بچه هات عصرونه بخورنند
بابت همون صبحانه نخورده دیگه ناهار هم حاضر نکرد چون حاضر کردن همون خیلی به چشمش آمده بود هی راه به راه از خودش تعریف میکرد بعد من و باربد ساعت چهار و نیم ناهار نخورده از خونه اش بیرون آمدیم همونجا رفتیم کی اف سی مرغ سوخاری خوردیم
اینقدر هم کمکش کرده بودم که حد و اندازه نداشت
نمیتونستم درک کنم چطور ممکنه یک نفر تا این ساعت به مهمانش غذا نداده باشه و براش مهم نباشه ان موقع از این کارش خیلی ناراحت شدم یه مدت اصلا محلش ندادم بعد اینقدر خودش و شوهرش تماس گرفتند که یکم از موضع و سخت گیرم کم کردم
چون دیدم این ادم سبک و مدلش اینجوریه بخوام بهش از این بابت گلایه کنم اصلا متوجه نمیشه و فکر میکنه برای شکممون معترض شدیم .
بهش نگفتم اما برای خودم در رابطه باهاش ملاحظات گذاشتم
یه روز خونشون بودیم شوهرش بهش میگفت یه هفته است تو قول ماکارونی به ما دادی پس چی شد این ماکارونی ؟
دقیقا ماکارونی یه غذایی هست که وقتی هیچی نخوای درست کنی و زحمت نکشی میگی بگذار یه ماکارونی درست کنم انوقت این اینجوری حسرتش تو دل خانواده گذاشته بود
مثلا شوهرش کارش خیلی پر فعالیت و یدی هست از صبح رفته بود تا شب بعد ما غروب خونشون رسیدم سر راهمون هم شام خوردیم که باربد خونش گرسنه نمونه
بعد یه ظرف که مرغ هاش خورده شده فقط دورچینش مونده یخ زده همنجوری شلخته و حال به هم زن تازه خودش برای شوهرش خسته اش نیاورد به شوهرش گفت این ظرف از روی فر بردار برای شامت بخور
بعد گفت بچه هات ناهار خورده بودند عصر مجدد مرغ هاش خوردند فقط دورچینش مونده
حالا شوهره ناهار هم نخورده بود بدون اینکه صداش در بیاد نشست خرت و پرت های بی ریخت اون غذا مونده دست کاری شده را خورد ...
تو دلم گفتم بچه ها بیخود کردند تو خونه بی قانون تو غذای پدرشون اینجوری خوردند )
بعد صبح از خواب بیدار شدیم تخم مرغ درست کرده تازه رفته نگاه کرده میبینه ای وای نون نیست شوهره را تازه فرستاده بره نون بگیره دقیقا ما نیم ساعت بعد نیمروی کاملا یخ زده خوردیم
سفرهای پهن کرده اش شنبه و یکشنیه یه لیوان بزرگ یکی ماگ یکی طرح دار قاشق یکی بلند یکی کوچیک از نظر من این سیستم زندگی فاجعه است و فرزندان دچار یه عالمه حسرت و خودکم بینی میشن و از اون بدتر اگر هوش اجتماعی خوبی نداشته باشه از تمام این رفتارها الگو میگیرند
البته من بدم نیومد باربد این شرایط ببینه که متوجه بشه همه چی به این نظم براش حاضر و آماده است پاش زحمت و برنامه ریزی گذاشته شده والا شرتی و پرتی زندگی کردن را هر کس میتونه پس ما برای سرویس ها و نظم زندگیمون ارزش گذاشتیم
حتی باربد به من گفت مامی چقدر اینها سخت و بد زندگی میکنند حال ادم بد میشه
من استقبال میکنم تفاوت ها و کاستی ها را باربد ببینه
من ادم دیدم با اوج نداری اینقدر مرتب و ناز زندگی میکنه که دلم میخواسته تمام حداقل های زندگیش ببوسم
این شیوه زندگی از فقر و نداری نیست از فقر شعوری و شخصیتی است
ظهر همون ناهار نیمرو یخی عزا داشت چی ناهار درست کنه از انور هم اجازه نمیداد ما بریم یه بسته گوشت دراورد
یک بار گفت کتلت ، یک بار گفت یه چیز دیگه میگذارم ، دوساعت بعد گفت واویشکاش میکنم
همون پیاز و گوشت چرخ کرده را سرخ میکنند
گفتم مژگان جان پریا از دیشب میگه دلم غذا میخواد بگذار من کمکت میکنم تو یه ساعت این گوشت به یه غذای خوب تبدیل کنیم
خلاصه کته کبابش کردیم و گوجه و سیب زمینی سرخ کردیم سالاد شیرازی و ماست خیار درست کردم هشتاد درصدش خودم انجام دادم
آی این بچه ها کیف کردند اول همه هم برای آقا نادر برداشتم شب بیاد غذا بخوره
مژگان هی میگفت نادر نمیخواد براش بگذاری
بیاد نون پنیری چیزی خودش از یخچال درمیاره میخوره
لامصب چرا نباید نادر براش غذا برداری ادم از کارگر خونش هم پذیرایی میکنه انوقت تو شوهرت که اینقدر زحمت کش است اصلا تو فکر ناهار و شامش نیستی ؟
شگفتااااا
هر کاری به من کرد تو نخوردی باید غذا با خودت ببری قبول نکردم و هرچی گفت فردا تعطیله بمون گفتم کار دارم باید برگردم اونجا بود که امدیم بیرون به باربد گفتم خاله خیلی مهربونه ولی من نمیتونم این سیتمش را تحمل کنم درسته ما خیلی فاصله رفت و آمدمون زیاد کردیم اما هنوز باید بیشترش کنیم و ،تو دام اصرارهای زیادش برای اینکه خونش بریم نباید بیفتم . و واقعا دیگه مدیریتش کردم وتاچند ماه بعد که امدم ایران به بهانه های مختلف هر چی گفت نرفتم
حالا تو این سه ماه چندین بار گفته بود باربد بیاد خونمون که من قبول نکردم این سری دیگه دعوتش قبول کردیم
باربد خونشون بود تماس گرفتم طبق معمول گفت میخواستم ناهار کتلت درست کنم حوصله نداشتم بهشون کالباس دادم . کتلت برای شامشون درست میکنم
فرداش تماس گرفتم باربد میخواست بره خونه میگفت نرو میخوام ناهار جوجه رو گاز کباب کنم
بعد اخر سر دلش نیومده بود سهم باربد کباب کرده بود بهش داده بود با خودش برای ناهارش اورده بود
گفتم باربد دیشب کتلت خوردی گفت نه یه سوپ ابکی ابکی بود به زور چند قاشقش قورت دادم .
یعنی شام هم تنبل خانم کتلت ظهر را درست نکرده بوده از این سوپ های بدمزه نیمه آماده که من برای چاشنی سوپ استفاده میکنم ریخته داخل دیگ اب همزده به بچه ها به عنوان شام داده
تو بچه من را دعوت میکنی اینکه مادرش نیست خودش داره بعضی از وعده هاش از غذاهای نیمه آماده استفاده میکنه تو هم بهش کالباس و سوپ اونجوری و جوجه مدلی تنبلی میدی
جالبه اینهمه هم، اصرار پشت اصرار که باید یک هفته باربد پیشمون بمونه
بچم پوست استخونش میمونه میشه مثل بچه های خودت
دلم میخواست همین الان عکس وعده های غذایی باربد که برای خودش تهیه میکنه ب
براتون بگذارم به سبک خود من مخلفات و حتی میوه و نوشیدنی توی سینی خودش میگذاره ..
هر وعده این بچه شانزده ساله برنامه ریزی داره چی میخواد بخوره تازه اولین تجربه تنها شدنش هست انوقت این یه زنه پنجاه ساله است اینجوری بابت غذا و شام بی برنامه و بی مسئولیته
از دست پسرش پاشا بابت سر به هوایی و بی توجهی هاش ناراحت بود میگفت چرا اینقدر چیز گم میکنه
گفتم مژگان جان پاشا یه پسر ده ساله است باید توجه و تمرکزش را از خونه شروع کنه باید نظم را از تو و بقیه اعضای خانواده ببینه بعد انتظار دقت ازش داشته باشی بعد معترض بشی که پاکن و مدادش گم نکنه
الان خود تو رسیدی خونه جا، جای خونه یه رد از خودت گذاشتی ؟ ماسکت آلوده اینجا پرت کردی ، جورابت آنجا ،پالتوت انور کیفت اینور، خریدهات این وسط گذاشتی
پاشا چشم باز کرده اینجوری زندگی را دیده
گفت اره من قبول دارم ادم شلخته و نامرتبی هستم گفتم برای درست کردن پاشا از خودت شروع کن پاشا کار زیادی نداره
یک انتقاد دیگه که بهش همیشه دارم و بهش گفتم در مورد این موضوع ملاحظه کنه اینه که شوهرش خیلی تحقیر میکنه و خیلی رفتارش با شوهرش روی مخمه
من از اینکه زن و شوهر همدیگر را تحقیر کنند خیلی بدم میاد تحقیر ادمها ،نشانه بی عزت و نفسی ،خیلی پایین شخصیت تحقیر کننده است ما ،در عزت نفس سالم میگیم هم دیگران باید با ما محترمانه برخورد کنند یعنی پذیرنده رفتار نامحترمانه نباشیم هم ما با دیگران محترمانه رفتار کنیم و کسی را تحقیر نکنیم
هر وقت مژگان از من سوال پرسیده گفتم مژگان جلوی دیگران و بچه ها با آقا نادر این رفتار را نکن حرمتش خراب نکن فکر میکنی داری سالاری میکنی و ان را به دلخواه خودت هدایت میکنی اما ستون خودت داری خراب میکنی اول به خودت تیر میزنی
یک روز سر میز صبحانه آقا نادر یه چیز تعریف کرد مژگان جلوی ما نه گذاشت نه برداشت یهو گفت دروغگو سگه ، الکی نگو
یهو آقا نادر با بغض گفت به فرض من دروغ میگم تو الان برای اثبات این حرف حاضری شوهر خودت سگ کنی ؟
گفتم مژگان تو فقط به آقا نادر که حرف نمیزنی من هم معذب میشم جلوی بقیه این رفتار صحیح نیست
( دوستان میدونید که قبلا گفتم ، من اخلاق اینو ندارم توی رفتار بقیه مستقیم دخالت کنم مثلا شرایط یا صحبتش پیش میاد طرف مقابل بحثش وسط میکشه من هم جاش مناسب ببینم انوقت میگم )
باب صمیمیت من با مژگان بیشتر اینجوری بود که از ابتدا من در گروه هموطنان آنتالیا سوال میپرسیدم مژگان در دایرکتم امد و من را بابت یک سری سوالهام راهنمایی کرد من ادم موجه و و درستی دیدمش و باز هم بین ما ارتباط برقرار شد و درست هم از این لحاظ تشخیص دادم
در میان یه مشکلبزرگی در زندگی مژگان اینها بود و یه شخصی ازشون داشت سو استفاده های زیادی میکرد و اینها متوجه نبودند مژگان فهمید من روانشناس هستم با من مشورت کرد و وقتی براش رفتارهای آن فرد را تحلیل کردم و هشدارهای لازم دادم و در موارد بعدی زیاد پیش بینی های من درست از آب درآمد خلاصه مژگان و شوهرش به من خیلی اعتماد کردند و تونستند خودشون را از اون شرایط فاجعه باری که در انتظارشون میتونست باشه، نجات بدن و بعد اتفاقاتی افتاد که بهشون ثابت شد اگر به موقع اقدام لازم نمیکردند چه بلایی به سرشون می آمد از سر آن مسئله خودش و شوهرش خیلی زیاد کلامی و رفتاری محبتشون را به من نشون میدن و مرتب میگند ما مدیون تو هستم ما به عنوان ناجی زندگیمون به تو نگاه میکنیم
اینکه بابت خونه و زندگیش اینجور رفتار میکنه سبک اشتباه زندگیش هست مسئله اش بی توجهی نسبت به شخص من نیست .
مثلا یک بار پسرش مریض شد و حال ندار بود بهش نان و چای به عنوان غذا داد
بابا بچه جون نداره یه سوپ و فرنی براش درست کن راحت سنبل میکنه
بهداشتش هم خیلی ضعیفه مثلا داشت سیب زمینی سرخ میکرد کفگیرش افتاد روی پارکت جلوی پاش، حداقل بهداشت یه ادم نرمال اینه که کفگیرش را زیر اب بگیره ، همینجور دوباره تو ماهیتانه چرخش داد خلاصه بخوام بگم موارد این شکلی خیلی زیاد داره از حوصله شما و توان نوشتن من خارجه
نگاه میکنم بعضی ادمها از خانواده الگوهای غلط گرفتند و بعدش هم خودشون نتونستند راه درست پیدا کنند و همین ها مجدد الگوهای غلط آشفتگی برای بچه هاشون هستند و اگر کسی این وسط خودش از این چرخه نجات نده چقدر این شیوه زشت استمرار پیدا میکنه
به شوخی حسن به باربد گفت چند روز پاشا و پریا را می اوردی پیش خودت ازشون پذیرایی میکردی حداقل چند وعده غذای درست و حسابی میخوردند ظاهر تو الان بهتر میتونی مسئولیت خونه زندگی را قبول کنی و میچرخونی
والا به خدا درست میگه
باربد با اصرار به خونه ات دعوت میکنی این بچه که هزار برابر خودش به تنهایی تو خونه خودمون از پس خودش برمیاد پیش تو بمونه با این وضعیت از گرسنگی از پا درمیاد... قربونت لطف های اینجوریت نخواستیم
از این بابت این پست نوشتم گاهی ادمها میتونند با همون الگوهای بدشون درس های مهمی به ما بدن
و اینکه ادمها کامل نیستند سیاه یا سفید نیستند خاکستریند تنظیمات و حد و مرزشون را بسته به شرایط ما باید تعیین کنیم نه اینکه ما هم درگیر الگوهای غلط طرف مقابل بشیم
و در نهایت ما معلم و تربیت کننده هیج کس با هر توانایی در این دنیا نیستم هر وقت کمکی و سوالی از ما داشتند به همون میزان درخواست ورود میکنیم .. پس انرژی خودتون روی تربیت کردن ادمها نگذارید وظیفه ما نیست .

