با صدای بسیار بی حال از وضعیت موجودش شروع به صحبت کرد...عذر خواهی کرد ، که به خاطر سر بودن زبان و صورت برخی کلماتش ممکن کمی نامفهوم باشه
بهش گفتم راحت باشه ، درک میکنم هرجا را متوجه نشدم ازش میپرسم در ضمن گفتم روزگار این دوران و عوارض را تجربه کردم و این حال کاملا برام آشناست .. هیچگونه معذب نباشه
گفتم فلانی جان از هرچیزی که نگرانی و نمیتونی در موردشون با کسی حرف بزنی یا اجازه نمیدن حرفهات بگی برای من بگوو
یکی یکی گفت و من نسبت به هر کدوم واکنش نشون دادم ( به علت رعایت حریم رازداری مشاوره نمیتونم جزییاتش را نوشتار کنم اما سوال عمومی اخرش را مینویسم . )
در نهایت پرسید با اون قسمتی که ناامید میشم و حس مرگ به سراغم میاد چیکار کنم ؟
بهش گفتم حس نا امیدی بخشی از تجربه سخت مسیر این بیماری هست که جز خودمون کسی نمیتونه احیاش کنه و بهش جون بده . چقدر خستگیت را میفهمم . طبیعی است ادم کم بیاره . من بهت حق میدم .. لطفا خودت هم به خودت حق بده
اینکه رنجیده و شکننده شدی علاوه بر فشار بیماری اثرات سنگین و عوارض داروهاست ... فقط یادت نره که این عوارض همیشگی نیست مربوط به دوران درمانه و یک جا تمام میشه ، این ناتوانی ها مربوط به الان است و یک جا شرایط تغییر میکته
و حس مرگ به معنای ناکامی و فنا شدن بخشی از همون ناامیدی هست .
اما فکر کردن به مرگ لازمه و بخشی از رشد کردن هست .. اتفافا فلانی جان ، من فکر میکنم بخش مهم دستاوردم از تجربه این بیماری ، روبه رو شدن با تمام زوایای مرگ بود ، فکر کردن مرگ برای من مثل فکر کردن به یک سیب هست به همین عادی بودن فقط هیجان موضوعش بیشتره... اتفاقا من هر روز بهش فکر میکنم
مرگ بخشی از زندگی هر انسانه ، کودکی که همین لحظه و ساعت که ما حرف میزنیم ، متولد میشه مرگ بخش جدایی ناپذیر مسیر زندگیش است
حس مرگ را ، با فکر به مرگ عوض کن ... مثلا فکر به مرگ به من یاد داد که ملکی که در فکر و برنامه ریزی خریدش من و همسرم هستیم برای فرزندمون ، صلح عمرا کنیم .. که بعد از ما عزیزمون کمتر دچار دردسر بشه
فکر به مرگ بهم فهموند هر چیز که دراین دنیاست والان دارم به صورت موقت صاحبشون هستم ..پس از طمع و دلبستگی دوری کنم و قانع باشم .
فکر مرگ من را سوق داد که قبل از اینکه بمیرم کالبدم را برای کمک به تحقیقات پزشکی با طی کردن مراحلی که داشت با تصمیم خودم اهدا کنم .
و آشتی با مرگ به من جسارت اینو داده که بتونم با تو و بقیه افراد مسابه ، در موردش هر آنچه دل تنگت میخواهد بگوید حرف بزنم.....
و........
اینها بخش کوچکی از مشاوره امروز من و آقای همدردی هست که خودش و همسر نازنینش چند ساله مراجع من هستند ... که به تازگی عود مجدد مغز داشته .. و شرایط سخت درمان امانش را بریده
من امید اون را روشن کردم و او اشتیاق من را در مسیر فعالیتم با جمله آخرش نورانی کرد
با بغض گفت چقدر خوبه که من را تو این شرایط سخت کنار خودش و همسرش داره .. و صدای بی رمق اول جلسه اش چقدر رساتر و جان گرفته بود
بهش گفتم در کنار هم ادامه میدیم و کلی چیزهای مهم را تجربه میکنیم و یاد میگیریم و وقتی همه چیز تموم شد قطعا تمام ادم های رنج کشیده این داستان ادم قبل نخواهند بود .....
لطفا برای این بزرگوار و همسرش طلب خیر اعلام کنید .🙏🙏🙏🙏🙏🙏
در پایان این نوشته ام ، بعد از مدتها بابت عدم حضورم در وبلاگ ،به همه عزیزان ، سلامی با بهترین روزگار نیک را تقدیم میکنم
امیدوارم حال دلتون خوب باشه
این مدت غیبت ،بابت نوشتن انگار رغبتی نداشتم و شایدم هم نوشتن از بیان و توضیح حال و احوالم به گونه ایی قادر نبود
سخت گذشت اما در نهایت نقطه های بیداری و هوشیاری را تونستم از دل تاریکی هاش بیرون بیارم
و الان سلامی دوباره به نوشتن ... مجدد در کنار هم خواهیم بود و براتون خواهم گفت ... البته اگر بتونم به میل به انزوا و خلوتم غلبه کنم
و تشکر بیکران دارم از تمامی دوستان پر مهر اینجا که به هر طریقی با پیام هاشون جویای حالم بودند ببخشید که محدودیت های روانی و شخصیم آنگونه که شایسته شماست به من توان فعالیت نمیداد اما بدانید که لطفتون در خاطرم ماندگار خواهد بود و بینهایت قدردانم .... گفتن های زیادی براتون دارم .

