امروز یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ، دهمین سالگرد روزی هست که به خاطر ابتلا به سرطان اولین جراحی و درمانم را آغاز کردم
بیشتر از این جهت یاداوریش کردم که اگر کسی خودش یا نزدیکانش درگیر این بیماری هست در حالی که کاملاً و عمیقاً میفهمم ، دردی بس عظیم ، چه جسمانی و هم روانی را تجربه میکنید ، شاید از خوندنش تو قلبتون یه چراغ امید روشن بشه که روزی برسه که شما هم ده ساله شدن درمانتون را اول به خودتون و بعد به همپاهای دل نگرانتون نوید بدین .
دیشب در حالی که برای ناهار دانشگاه باربد ساندویچش آماده و همزمان برای شام املت درست میکردم ، باربد کنارم ایستاده بود با هم گفتگو میکردیم و یادی از فرار رسیدن این تاریخ کردم
در حالی که انگار یه سیلی از غم تو چهره باربد نشست همونجا دستش دور بازوهام انداخت و چند ثانیه سرش روی شونه هام گذاشت و چشمهاش بست .
اندوه چهره اش رفته رفته رنگ آرامش گرفت و بعد محکم بازوهام فشار داد و صورتم را بوسید
گفت ادم باور نمیکنه ده سال گذشته ... مثل برق و باد زمان میگذره ...
گفتم اره زمان گذشت ، ولی پوستمون تو این سالها کنده شد . این تاریخ استارت درمانها و جراحی ها و شیمی درمانیها بود که تا به امروز هر چند وقت یک بار یه چالش پیش بینی نشده سر راهمون گذاشته و ما مثل یه پازل هر بار تیکه تیکه، خود فرو ریخته مون را کنار هم چیدیم و ادامه دادیم
ادم گاهی باورش نمیشه که چگونه تونسته دوام بیاره
هر کدوم از ما سه نفر من و تو و بابا در جایگاه خودمون به یه نوعی رنج این مسیر را تجربه کردیم ...
من آن زمان اینقدر که نگران کودکی و سرنوشت تو بودم که خود بیماری برام در الویت نبود الان خدا را شکر مرد و مستقل شدی ، دیگه خیالم از بابت اینکه از پس خودت برمیای آسوده هست .
در بغل این تجربه بلاشک ما چیزهایی را یاد گرفتیم که اگر تجربه این میسر نبود امروز نگاه دیگری به فهم و معنای زندگی داشتیم
مخصوصا به تاکید اهمیت و مفهوم حقیقت زندگی در لحظه بیشتر رسیدیم و همچنین رنج این تجربه ، جهانبینی ما را به واقعیت زندگی ، از تاریکی به نور حقیقت رسوند ، با تمام دردناکی که داشت اما یادمون داد هر چقدر ما حامی داشته باشیم اما در یک جاهایی از زندگی باید به تنهایی با دردهامون مواجهه بشیم و مسیولیت زندگیمون به عهده بگیریم
فهمیدیم ، متاسفانه ، زندگی گاهی ظالمانه و بی رحمانه غافلگیرت میکنه
یاد گرفتیم در حالی که امیدواری واقع گرایانه در زندگی میتونه به ما قدرت ادامه دادن بده در بغلش برای خودمان هرگز امید واهی و فرینده نسازیم
و با درک پذیریش رنج ها و ترس هامون با آنچه که هست به جای فرار و انکار روبه رو بشیم
فهمیدیم ما نمیتونیم از جبرهای زندگی مثل مرگ گریز کنیم .پس تا هستیم قدر عشق و محبت همدیگر را بدونیم و از آن به هر قیمتی که شده مراقبت کنیم.
حسن ختام این پست را با یکی از گفته های زیبای راینر ماریا ریلکه خاتمه میدم
گمان مبر آنکه به تو دلداری میدهد، خود هیچ غم و رنجی ندارد و روزگارش نظیر همان واژگان آرامیست که به تو میگوید.
شاید که غصههای او بسیار بیش از تو باشد که اگر غیر از این بود هرگز نمیتوانست چنین واژگان تسلیبخشی را پیدا کند.

