دیروز ، شنبه ، ساعت ۹ صبح وقت سونوی لگن و شکم داشتم. چون مطب فاصلهی زیادی با خونهمون داشت، زودتر راه افتادیم تا به موقع برسیم. وقتی رسیدیم، دیدم سالن انتظار کیپ تا کیپ پر از بیمار بود.
رفتم توی صف پذیرش. منشی به اغلب مراجعهکنندهها، از جمله من، گفت: «باید حسابی آب بخورید تا مثانهتون کاملاً پر باشه.» رفتم سراغ آبسردکن، ولی همینکه یه جرعه آب خوردم، دیدم چقدر گرمه! بدمزه و تلخ بود. به منشی گفتم: «ببخشید، آب خیلی گرمه!» گفت: «آبسردکن خرابه، هنوز فرصت نکردم برای تعمیرش اقدام کنم.»
حسن منو جلوی مطب پیاده کرده بود و رفته بود که بنزین بزنه. باهاش تماس گرفتم و وضعیت بدِ آب رو براش توضیح دادم. ازش خواستم اگر ممکنه، از سوپریهای اطراف چند تا آب معدنی بزرگ و خنک بگیره و بیاره بذاریم روی میز، برای بقیهی بیمارها. اونجا زن باردار، سالمند و کلی آدم دیگه نشسته بودن و این آب واقعاً قابل خوردن نبود.
چند دقیقه بعد، حسن برگشت و چند بطری آب معدنی آورد. گذاشتیم روی میز و به بقیه گفتم میتونن استفاده کنن. چند نفر با لبخند گفتن: «خدا خیرت بده! این آب قبلی خیلی بد بود، به زور میخوردیمش!»
و چندین بار تشکر کردند .
یه کار خیلی کوچیک بود، ولی از دیدن رضایت آدمها، یه عالمه حس خوب گرفتم.
وقتی سنم کمتر بود و تجربهم کمتر، بیشتر تمرکزم روی اشتباهات و کوتاهیهای مجموعهها بود. از دستشون حرص میخوردم. خب بله، قطعاً وظیفهشونه وقتی پول میگیرن، خدمات منصفانه و باکیفیت بدن. اما بعدها یاد گرفتم که در کنار مراقبت از حقوحقوق خودم، گاهی لازمه شرایط اون طرف مقابل رو هم درک کنم.
اما الان اگه میبینم پنج تا چیز رو درست انجام دادن و یکیدو مورد ضعف دارن، اگه از دستم برمیاد با یه راهحل ساده، اون کمبود برای خودم و ادمهای مشابه خودم حل میکنم. حتی شاید همون کار ساده، برای یکی دیگه تو اون شرایط یه الگو یا تلنگر باشه.
خواستم اینو با شما هم در میون بذارم. تو روزگاری که فشار روانی مردم، چه از نظر مالی، چه آب و برق و هزار چیز دیگه بیشتر از قبل شده، کاش کمی هوای همدیگه رو داشته باشیم. فقط شاکی و طلبکار نباشیم.
منشی از قبل به همه با تاکید میگه ، ممکنه تا سه ساعت معطل بشیم. با این حال، مدام یکییکی مراجعهکنندهها میاومدن میپرسیدن: «کی نوبتم میشه؟ دیرم شده، کار دارم...»
به خدا، هیچکس از این انتظار لذت نمیبره. چرا باید فکر کنیم کار ما از بقیه مهمتره؟
من به سهم خودم، توی این سه ساعت و خوردهای انتظار حتی یکبار هم نرفتم از منشی بپرسم «نوبت من کیه؟» گفتم حداقل من به سهم خودم مزاحمش نشم.
بله، اگه میدیدم داره به کسایی که بیشتر شلوغ میکنن اولویت میده، شاید اعتراض میکردم. ولی پروندهها رو به ترتیب چیده بود و دستیار دکتر با نظم صدا میزد.
تو این بین یکیدوتا نوزاد رو برای سونوآوردن. خب طبیعتاً اون محیط برای نوزاد مناسب نیست و باید زودتر داخل میرفتن. با این حال، بعضی خانمها معترض بودن که چرا نوبتشون جابهجا میشه.
بهنظرم اگه یهکم دلرحمتر باشیم، دنیا جای بهتری میشه. آخه دلت میاد یه نینی کوچولو تو اون گرما بمونه؟ یه کم صبوری کنیم...
وقتی نوبتم شد و وارد اتاق شدم، تو ذهنم بود که محترمانه به خانم دکتر بگم وضعیت آب باید حتماً رسیدگی بشه، چون برای مصرف بیماره. ولی بعد پشیمون شدم. گفتم شاید وظیفهی منشی بوده، ولی وقت نکرده. نکنه یه حرف من باعث بشه ، دکتر باهاش برخورد کنه ،آخر روز، توی گرما و خستگی، با اعصاب خورد بره خونه و با خانوادهاش بد رفتار کنه؟
گاهی وقتا نادیده گرفتن نشونهی ضعف نیست، نشونهی درک متقابله...در زنجیره مهربونی باقی بمونیم
و ما همه ،چقدر، واقعاً چقدر، به این درک شدن نیاز داریم.

