
قسمت اول :
دیروز ۲۹ تیر ۱۴۰۰ هانیه از درد و رنج ناشی از سرطان آرام گرفت و به نور پیوست و امروز ۳۰ تیر در میان ضجه های عزیزان ، خانواده اش و در این فصل بی نهایت گرم اهواز کالبدش به آغوش خاک رفت😭😭🖤💔
با شما دوستان قرارم این بود که، پست های قدیمی را اول اینجا منتقل کنم وقتی تمام شد بعد روزنوشت های به روزم اینجا براتون بنویسم با وجود اینکه در حال حاضر خود من در شرایط و تجربه های خیلی سخت زندگی شخصیم هستم و بارها دوست داشتم این روزها اینجا بنویسم اما گفتم بزارم مطالب قدیمی منتقل بشه در نهایت یه خلاصه از روزهای که گذروندم بعدها ثبت میکنم
اما امروز دیدم نمیتونم از احساسم برای هانیه ننویسیم و حالم به کوچ کردنش گره خورده و کل ذهنم درگیرش هست مرتب براش دعا میکنم و طلب خیر اعلام میکنم که ان شاالله عروج زیبایی داشته باشه ۲+
هانیه کی بود ؟و چرا من قلبم براش مچاله شده ، گرچه این قلب برای خیلی از دوستان همدردهام تو این سالها مچاله شده
ولی همیشه دلم ارومه که وقتی زنده بودند و دمی بود آنچه که از دستم برمی آمد همراهی کردم و زندگی هر کدومشون برام پر از درسها و نکته های گرانبها بود
دوست دارم با معرفی هانیه تا آنجایی که میدونم و میتونم که مشکلی از نظر نشر عمومی نداشته باشه با نوشتن خاطراتمون ،یادش گرامی بدارم تا اینجا به یادگار بمونه
هانیه فرزند دوم یک خانواده بسیار خوب و متمول پنج نفره بود یه برادر مجرد از خودش بزرگتر ، خواهرش حدیث مجرد از خودش کوچتر بود بسیار روابط عالی با هم داشتند اعضای این خانواده حالشون در کنار هم خوب بود
هانیه یک زن ارام، درونگرا و فوق العاده باوقار، نجیب ، ۳۵ ساله دندان پزشک، همسر رسول ،مامی آوا دو ساله نیمه بود
سه سال و نیم بود که ازدواج کرده بود اونم بر خلاف انتظارش که در رویاهاش فکر میکرده ازدواجش با عشق قبلی رقم میخوره ، به طور سنتی با رسول آشنا شده بودند
اما ، این پیوند عشقی عمیق و زیبا میان این زوج رقم زد
منبع آشنایی رسول و هانیه شقایق دختر عمه من و حدیث خواهر هانیه بود
رسول از بستگان پدری شقایق با شرایط خانوادگی خیلی خوب بود که به هم معرفی شدند و در دیدارهای آشنایشون خیلی از همدیگر خوششون آمد و در دی ماه ۹۶رسول و هانیه با هم ازدواج کردند چند ماه اول ازدواجشون، رگباری پشت هم سفرهای زیادی را رفتند و کلی خاطره باهم ثبت کردند و بعدش هانیه آوا را باردار شد و حاملگی سختی داشت ویارهای سنگینی را تجربه میکرد انگار از همون موقع ها علامتهای بیماری در گوارشش احساس میشده
چون ناحیه درگیری کانسر هانیه از معده بوده ، رسول خیلی مسئولانه و عاشقانه از همسر باردارش مراقبت میکرده
آوا بهمن ۹۷ متولد میشه
و خانواده را پر از شادی و خوشحالی میکنه
از دیروز تا حالا چند بار فیلم اولین دیدار آوا را با پدرش نگاه کردم وقتی از اتاق عمل پرستارها اوا را بیرون میارند رسول اینقدر احساساتی میشه همونجا اشک هاش از خوشحالی سرازیر میشه
یا فیلم تولد یک سالگی اوا که هانیه تم سفارش داده بود و چقدر خانواده ها همگی ذوق میزنند
اون وسط در حالی که آوا در آغوش هانیه است میره وسط و میرقصه و چرخ میزنه وبعد همه درجه یک ها میان وسط و یکی یکی آوا تو بغلشون میچرخونن اون بلاچه هم کلی از این توجه لذت میبره
کی میتونست فکر کنه چند ماه بعد این خانواده دچار بحران کمرشکنی میشن ؟ واقعا هیچ نشانی شما از بحران نمیتونی در اون جمع پیدا کنی
اوا یک ساله و نیمه میشه یعنی در اواسط تیر ۹۹ با بررسی های زیاد ، متوجه بیماری سرطان هانیه میشند قبلش معده درد زیاد داشته انگار غذا در گلوش گیر میکرده میره پیگیری میکنه آندوسکوپی میکنه بهش میگند مشکلی نداری، دردها ادامه پیدا میکنه مجدد پیگیری هاش ادامه میده از طریق یک پزشک حاذق دیگه ،متوجه کانسر پیشرفته هانیه میشند همون موقع که متوجه شدند معده به ریه و استخوان متاستاز داده بود سریع هانیه شیرش از آوا قطع میکنه و شیمی درمانی را براش شروع میکنند چون اوضاع اینقدر نامساعد بوده بهش میگن اصلا امکان جراحی نداری
هانیه از این مامانهای حساس بود که حتی ساعت خواب آوا را برنامه ریزی میکرد و خیلی به بچه می رسید دیگه مجبور میشه آوا وقتی بیمارستان میره تحت نگهداری خانواده خودش قرار بگیره
خلاصه درمانهایی سنگینی را شروع میکنند همون موقع عمه عفت مامان شقایق تماس گرفت و این خبر ناراحت کننده را به من داد. و گفت ژاله خانم مامان رسول که خیلی با عمه عفت از قدیم صمیمی هستندبه شدت بی تابی میکنه
گفتم عمه حق داره تازه عروس و داماد هستند چیزی نیست که زندگیشون شروع کردند یه بچه که محتاج مراقبت مادرش هست این وسطه ، از الان گرفتار روزهای سخت بیمارستان شدند من یکی درگیر میشه گریه ام میگیره برای روزهایی که در انتظارشه ادم تازه اولش گیجه نمیدونه قرار چی بشه
مرتب جویای حال و احوالش از عمه عفت میشدم
بعد از یه مدتی مینا خواهر شقایق جهت انرژی و فرادرمانی هانیه را با استاد معنویمون آشنا کرد
و هر دو هفته یک بار هانیه و رسول برای تزریق به تهران می آمدند بعد به اهواز برمیگشتند واینها ماهی دوبار استاد تو خونه مینا ملاقات میکردند
همون اول استاد حرفهای که به من زده بود را بهش گفته بود که من هیچ کاری نمیکنم این خودت هستی که با باورت و ذهنت میتونی شرایط بهتر کنی اگر به بهتر شدنت تردید کنی و مرتب به اتفاقهای منفی فکر کنی خب کاری از پیش نمیره همش بستگی به خودت داره و ......
مرتب مینا ، محمد پسر عمه ام ، آقا احسان شوهر مینا و بقیه .... مسیر بیماری و شفا من را براش میگفتند تا این ذهنش را به سمت امیدواری سوق بده
بهش گفته بودند هانیه مریم خودش رها رها کرده بود و تسلیم نتیجه کرده بود مرتب از شرایط آن دنیا ، مرگ و خیلی سوال می کرد
سوالهای ما هنوز جرات نمیکنم واردش بشیم از استاد میپرسید ... حتی با شوهرش و پسرش وصیت کرده بود که بعد خودش راجب تصمیم گیری یک سری مسائل نظرش چیه ، دقیقا شفاش تو این پذیرش و رهایی اتفاق افتاد
از آنور هم هر وقت حدیث بی تابی میکرده شقایق از قطع امیدی پزشکان و شرایط من براش میگفته ارومش میکرد
اما متاسفانه هانیه به شدت از مرگ و مردن میترسید و حتی حاضر نبود کلمه ای راجبش صحبت کنه و اضطراب بالایی را تجربه میکرد
( می دونید دوستان تا زمانی که ما ادمها از مرگ فرار میکنیم و می ترسیم سراسر زندگیمون پر از اضطراب هست چون تمام ترس ها سرکوب میشه به شکل اضطراب بیرون میاد هر وقت کسی مرگ را هم به عنوان بخشی از قانون زندگیش پذیرفت میتونه رهایی و آسودگی را تجربه کنه بعضی ها با فرار کردن فکر میکنند تو این زمینه به خودشون کمک میکنند )
در آشنایی با استاد خودش و رسول خیلی کمک ها گرفتند میتونستند شرایط را سخت تر بگذرونند و براشون این رابطع مثل مسکن بود اما اینقدر اضطرابه بالا بود که هانیه نمیتونست باور کنه که با این شرایط شفا و معجزه هم ممکنه براش رخ بده
گرچه دکترها اولش گفتند دوماه نهایت تا سه ماه زنده میمونه اما ایشون تیر ۹۹ متوجه شد تیر۱۴۰۰ پر کشید یعنی یک سال دوام اورد
خلاصه یک روز عمه عفت زنگزد گفت مریم حال روحی هانیه خیلی به هم ریخته است خواستم اجازه بگیرم شماره ات بهش بدم باهات تماس بگیره یا به خودش میدم یا میدم شقایق که به حدیث بده
گفتم عمه هیچ مشکلی نیست شماره من را بهش بدین هر کمکی از دستم بربیاد انجام میدم مبینی که من مرتب جویای احوالش از تو و مینا هستم .
هیچ تماسی تا مدتی از سمت هانیه به من نشد و من هم دیگه از عمه ام سوال نکردم چرا تماس نبوده؟ معمولا پیگیری نمیکنم چون میگم بخش خودم انجام دادم با پیگیریم شاید اون فعلا کمک من را نخواد و به جای کمک بشه مزاحمت
در دی ماه که خیلی درگیر کار و زندگی و مشغله های که در جریانش هستید بودم و قصدم این بود امروز و فردا اینستام به خاطر مشغله هام مدتی دی اکتیو کنم ولی خدا را شکر میکنم که برای انجامش اهمال شد
داشتم میرفتم سر کار دیدم میان پیام هام یک پیام است وقت نداشتم همه پیام هام بخونم ولی این پیام نمیدونم چرا باز کردم خوندم
دقیقا نوشته بود
سلام خسته نباشید امیدوارم خوب باشید
من یک زن ۳۵ ساله هستم سرطان معده دارم یه دختر دوساله دارم خیلی استرس دارم ،خیلی ، ترخدا پیامم بخونید ، میخوام با امید زندگی کنم هرچی شدم شد میخوام قوی باشم
( احساس الان نوشت : بمیرم برات هانیه دوباره این پیام خوندم حالم دگرگون شد امیدوارم این مدت از من راضی بوده باشی )
خلاصه رفتم صفحه اینستاش باز کردم باوجود که عکس کاربریش کوچیک بود رسول شناختم دیدم اره اسم آیدیش هم هانیه است. گفتم اخی این انگار هانیه است
خلاصه با وجود اینکه انتظار نداشت فوری جوابش دادم به خوبی پذیراش شدم گفتم حتما در خدمتش هستم الان میرم کلینیک مراجع دارم شب برمیگردم پیام میدم صحبت کنیم .شماره موبایلم هم براش فرستادم
اصولا چون واقعا فرصت چت کردن برام نیمونه و درخواست کمک گرفتن اینجوری هم زیاد هست اصلا برام امکان پذیر نیست و مشاوره رشته و شغل منه اصولاً مشاوره صوتی را با هماهنگی به درخواست کنندگان پیشنهاد میدم . اما چون هانیه را شناختم و آشنا بود باهاش اینطوری هماهنگ کردم
تعحب کردم از نحوه درخواستش در راه رفتن به محل کارم با عمه عفت تماس گرفتم گفتم عمه شما ، شماره من را به هانیه داده بودین ؟
گفت نه من راستش تصمیم گرفتم ندم ترجیج دادم که خودش هر وقت خواست بدم
گفتم چه خوب من متوجه شدم از سمت شما نیومده اتفاقا الان به من پیام داده و من هم شماره ام را بهش دادم که شب صحبت کنیم
خلاصه شقایق میاد خونه میگه حدیث گفته اینقدر هانیه حالش به هم ریخته است ادمین یه پیج که خودش مبتلا به سرطان بوده و خوب شده و الان در زمینه بیماران سرطانی فعالیت داره هانیه بهش مسیج داده و گفته نیاز به روانشناس داره اون هم گفته من یه روانشناس میشناسم برای دخترم مشاوره گرفتم چند تا از بیمارها هم مشاوره گرفتند همگی راضی بودیم خودش هم مبتلا بوده و خوب شده ایشون را میتونم بهت معرفی کنم بعد عمه ام گفته میدونی کی را بهش معرفی کردند ؟ اون روانشناسه مریمه
دیگه شقایق زنگ میزنه به حدیث میگه بابا اون پیجه و روانشناسه که در موردش گفتی دختر داییم هست که مرتب در موردش باهات حرف زدم .
تو این دنیا که ما فکر میکنیم چقدر بزرگه ، اینقدر با ذهن به هم فکر میکنیم که اینجوری به هم میرسیم بعد میگیم دنیا کجاش بزرگه خیلی هم کوچیکه
همه برامون اینجوری آشنا شدنه جالب بود
واقعا قسمت بود ما دوتا به هم نزدیک بشیم و تا جایی میتونم رسالتم انجام بدم هیچ اتفاتی تو این دنیا بی حکمت نیست
شب که از محل کارم آمدم به فوریت اولین کاری که کردم با هانیه صحبت کردم
احساساتی که بارها و بارها از بیماران درجلسات اول شنیدم اون هم میگفت ، از نگرانی و ترس های که داره برام گفت گذاشتم فقط بگهههههههههههه
و در نهایت به آرامش دعوتش کردم و بهش گفتم من کنارش هستم و هر وقت بخواد با هماهنگ قبلی صحبت کنیم
گفت شوهرم گفته هزینه باید پرداخت کنم گفتم هانیه جان شغل من هست و صادقانه من برای مشاوره هام از بقیه هزینه میگیرم چون خودم هم باید گذران زندگی کنم اما راجب شما همچین قصدی ندارم و میخوام این کار را دلی برای تو بکنم راحت باش و با اصرارهای من اون قبول کرد
هانیه خیلی درونگرا بود اما خیلی با من ارتباط گرفت و تمام نگرانی هاش میگفت و پرسش هاش ازم میپرسید
شما من را میشناسید من امید واهی و دروغین به کسی نمیدم ولی سعی میکنم تا جایی که بتونم طرف مقابلم به آرامش یا مدیریت هیجان نزدیک کنم و یکی از کارهای مهمی که برای هانیه میکردم این دو مورد بود
چون استرس برای بیماری ما خیلی مضر است آن که کم بشه کمک بزرگی به بیمار شده .
خلاصه هواش داشتم و حتی به بقیه گفته بود مریم خیلی ارومم میکنه ولی باز چون خودش پزشک بود همش پر از دلهره بود
چقدر این دختر محجوب بود تو حرف زدن متانت داشت میگفت اگر خوب بشم کار نمیکنم نمیخوام استرس هیچ چیزی را داشته باشم فقط سالم باشم . الان دلم یه خونه کوچیک در یه روستا میخواد با رسول و اوا باشم بشم بشم خانم خونه دار که از زندگیش لذت میبره ....
( احساس الان نوشت : هانیه جان تو چیز زیادی از زندگی نمیخواستی فرصتت کوتاه بود ، خیلی از آرزوهایی که برای آوا داشتی ندیدی .... دلم برای تمام ناکامی های که برام میگفتی آتش میگیره ولی من شنیدم اونجا که الان هستی از اینجا جای خیلی خیلی بهتریه نگران آوا نباش وابستگی هات را رها کن پر بکش آوا هم پدر خیلی خوبی داره هم خانواده تو و هم خانواده رسول خوبند تنهاش نمیگذارند مراقبش هستند نترس دختر اصلا دیدی ترس نداشت
هانیه اونی که توی قبر گذاشتند کالبد تو بود ... تو را آنجا نگذاشتند تو در آسمانی رهای رهای هرجا بخوای میتونی پر بکشی .....۲+🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
#دکتر_هانیه_خوش_خلق
ادامه در پست بعدی ......

