یک از راههای که من حال خودم گاهی دوا و درمان میکنم
هشتک گور بابای هر چه شد و هر چه قراره بشه است الخصوص این چند روزه به طور ویژه بهش پرداختم و اثرات خوبش را هم کاملا متوجه میشم
نمیدونم این نسخه به درد کسی دیگه هم میخوره یا نه اما برای من مثل یک مورفین عمل میکنه
یه وقت هایی دیگه نوبت خودته که دل به بهونه دلت بدی باهاش راه بیای ، بهش گوش بدی
ببینی دردش چیه ؟ چی میخواد ؟ با شفقت و رحم بهش بپردازی
به دو دلیل این شیوه برای من جواب میده اول اینکه سالهاست به قطعیت رسیدم که جز خودم قرار نیست کسی دیگه به دادم برسه و در توقع و انتظار نظر و عنایت کسی نیستم، البته بی منت باشه بسی خوشحال میشم اما نباشه از کسی رنجشی ندارم کسی مسئول حال خوب و ناز درمانی من نیست .. در نتیجه چون به این مسئله واقفم تکیه به ابزار و توانایی خودم برای تغییر احوالم میکنم
و دوم اینکه خودم با حال و تغییراتم پذیرا میشم هی گیر نمیدم چرا الان اینو دوست نداری چرا انو دوست نداری؟ میپذیزم که الان دل و دماغ زندگی را آنطور که باید داشته باشم ندارم
میپذیرم شاید مثل هفته قبل از هوا و غذا و فضا توان لذت بردن را نداشته باشم ...
یک جا باید خودت رها کنی از هرچه سرزنش ، چرا ، چرا کردن از خودت
از اینکه چرا این راه نرفتم؟ این کار نکردم؟ این حرف را نگفتم ؟ چرا اینو نپوشیدم ؟ چرا اینو نخریدم ، نخوردم چرا چرا چرا ؟؟؟...
اگر درست درس خونده بودم درست رشته انتخاب کرده بودم الان فلان رشته و فلان شغل داشتم
اگر طلام نفروخته بودم الان شصت برابر شده بود
چرا فلان کسم ، عزیزم ، جانم قبل از اینکه فوت کنه این کار و آن کار را براش نکردم
اگر میدونستم قرار دیگه نبینمش فلان کار را میکردم حیف حیف حیف
بابا خودت ول کن ، بس کن ، دست از سر خودت بردار. دیگه گذشته
حسرت و اگر و حیف و دریغ این چیزها فقط ما را شارژ منفی میکنه .... آنچه که آن تایم باید برای خودت و دیگران انجام میدادی آگاهی و فهم آن زمانت آن اندازه بوده با آگاهی امروزت کارهای تازه انجام بده
گذشته تنها ره آورد مفیدش تجربه است گشتن و شخم زدن داخلش ادم به فنا و افسردگی میده .
رفتن تو آینده هم که حدیث و روضه اش را بارها براتون خوندم که چه بلایی به سرمون میاره اصلا با چرخش و معادلات زندگی قابل پشبینی نیست
قربون برم، ما هم وقتی میخوایم بریم تو آینده مثل کلبه وحشت فقط تراژدی های وحشت آفرینش میبینیم
یه یخشی از ناراحتی و فشارهای روزانه ما برمیگرده به تنش ها و دلخوی های که در روابطمون با بقیه داشتیم یا داریم... برمیگرده به حرفهای نگفته و خشم های فروخورده
اگر میتونی با گفتگو حلش کنی خب برو صحبت کن تا حل بشه
اگر مقصری ،عذرخواهی کنن
سوتفاهم داری صحبت کن تا تکلیفتون مشخص بشه
اگر نمیخوای رابطه بگیری و آن رابطه جز بلاک شده هات است پس دیگه چرا با خودت حملش میکنی
رابطه سمی بوده بهت آسیب میزده دوری کردی که آرامش داشته باشی پس تو ذهنت باهاش چیکار داری؟
فلانی و فلانی تو براشون مهم نیستی ؟
تولدت یادشون نبود ؟
مهمانی گرفتند تو را فقط دعوت نکردند؟
حس میکنی تو را دوست ندارند ؟
فدای سرت، فدای سرمون دنیا که فقط به همین چند نفر بند نیست ..به خدا اگر خودت به حال خودت برسی و محتاج و منتظر کسی نباشی تمام این بی معرفتی ها و حسادتهای بدخواهات در نظرت کوچیک و بی ارزش میشند
اخ که چقدر به من این هشتکه ،چند روزه چسبیده...
این فارغی و بی سرزنشی از گذشته
یادم می افتاد فلان همکار یا شخص در حقم چه رفتار خصمانه و حسادت گونه ای انجام دادند فوری دستور خاموشی و کنترل ذهن میدادم میگفتم گذشت به خودشون بد کردند تازه با رفتارشون خودشون زود معرفی کردن که من با دوری کردن از خودم محافظت کنم ... اصلا یادم به هر ادم بد زندگیم افتاد که در حقم کم لطفی کرده با طلب خیر کردن ازشون عبور کردم
این که هر وقت به ذهنم امد که فلان امکانات تو خونه ام چرا نیست ؟ گفتم ساکت باش و زیاده خواه نباش الان مگه لنگ موندی با همین اندازه هم زندگیت داره خوب میگذره
لیر و دلار میگن گرون شده ؟ خب بشه چیکار کنم الان شرکت یا کارخونه دارم که قرار ورشکست بشه ؟
اینکه نگاه مسابقه ای و رقابتی به زندگی و ادمهای دور برم نداشتم مثل یک معلم سخت گیر نگفتم این کار و آن کار نکردم ...
واقعا اینقدر بدویم بدویم میخوایم کجا را برای خودمون بگیریم
ولی آرامشمون محو بشه چه فایده داره ؟
از هرچیزی که حوصله نداشتم دوری کردم مثلا یکم حوصله فعالیت توی صفحه اینستاگرامم نداشتم خب فعالیت نکردم
برای خودم به جاش شب ها یکم لایوهای مسخره بازی نگاه کردم یک مقدار خندیدم و سرگرم شدم
همش که قرار نیست دنبال مقاله و لایوهای علمی و ... باشیم
یه وقتهای که نمیتونی سفر و فلان هتل بری ریلکس کنی ، تو خونه خودت لش کن
اصلا لش کردن از واجبات هر ادمی با هر موقعیتی است
برای خودم غرق بازی موبایل Garden Scpes شدم اینقدر باهاش سرگرمم وکلی صفا میکنم
بعضی از غذاهام موقع بازی و لایو توی تختم خوردم ......
امروز شش روزه که تو این حال و هوام جز یک بار خرید حتی حوصله بیرون رفتن را هم نداشتم همش تو خونه با هرچه داشتم و نداشتم حالم رونق دادم
اما میخواستم بگم این با خود صفا کردنه و بیخیال شدن از خیلی از دغدغه ها که میتونه یک دونه اش هم آدم از پا در بیاره ... چقدر ادم را سبک و راحت میکنه
امروز صبح از خواب بیدار شدم اولین خبری که توی اینستا خوندم این بود که مانلی خوشکری از فالورهام و همدردهام پرکشید ... خیلی غیر منتظره بود هنوز یک ماه نشده بود که خودش برای پرکشیدن مریم از همدردهامون پست و دلنوشته در اینستاگرامش گذا شته بود اما امروز خودش به آسمانها رفت
و اینجاست که خوبتر میفهمم که چقدر هیچ چیز تو این دنیا انقدر مهم نیست که خودمون برای کسب و رسیدن به آن به آب و آتش بزنیم
و چقدر این شش روز در حق خودم لطف کردم که خودم را دیدم
خشنودم که نگاهم به مرگ چیزی جز آرامش و کوچ به مرحله بهتر نیست ... چیزی که غالبا وقتی بیشتر افراد میشنوند با هراسیدن و دوری کردن انکارش میکنند .... و من هر بار باشنیدن پر کشیدن دوست یا همدردی میدانم او رفت تا متولد شود .
و فکر میکنم برای من هر زمان وقتش برسه با نهایت اشتیاق به استقبالش خواهم رفت به مرگ فکر میکنم چقدر در نظرم اتفاق زیبا و سبکبالی هست... بی نهایت دوستش دارم .

