عمه فاطمه ام ، بارها و بارها ، اتفاقات خوب و بدی که در حال وقوع بود را در خواب میدید
و حتی اخبار ناراحت کننده ایی که میخواستند ازش پنهان کنند که اذیت نشه ، خودش به وضوح در خوابش میدید ...و می آمد اعلام میکرد
تو ذهنم دیروز همش این بود که حالا اگر خودش بود و کسی دیگه رفته بود ... می آمد و با خوابهایی که میدید خبری از وضعیت نامعلوم این روزها میداد
دیشب مرحله اول خوابم ، خواب دیدم که خونش هستیم . و خودش هم هست ،تو خونه اولی که در اهواز ساکن بودند .. یکی از عمه ها یه حجم زیادی خوراکی فکر میکنم لواشک های متنوع بود که اون عمه هم از طریق خواهرشوهرش که باهاش رابطه نزدیکی داره و رفته بود یه سفر خارجی سفارش داده بود برای عمه فاطمه آورده بود
بعد عمه ام به هممون تعدادی از آن لواشک ها داد .. و من هم ازش خوردم و یکی از اون لواشک ها خاص و گرون بود که مخصوص اون کشور بود ..
بعد شوهرش بهش معترض شد که من این لواشک ها را دوست دارم تو بیشتر این لواشک ها را به علی ( بابای من ) دادی
بعد عمه ام ناراحت شد و باهاش برخورد کرد و تذکر داد که اروم باشه برای اون هم نگه داشته و دیگه ادامه نده
( عمه ام بچه اول ، بابا بچه دوم بود و این دو نفر ، به خاطر خاطرات مشترک کودکی و همبازی بودن خیلی به هم تعلق داشتند ... با وجود اینکه فاصله سنیشون کم بود اما عمه ام همیشه یه نقش حمایت گر و مادرگونه نسبت به پدرم و حتی بقیه داشت . و خیلی روی بابام تعصب داشت )
بعد یه عادتی که در زمان حیاتش همیشه داشت این بود که اگر یه خوردنی داشت بین بقیه تقسیم میکرد و یا براشون نگه میداشت و نمیتونست تنها بخوره
بعد یه قسمت دیگه خوابم عمه ام رفت کلی ماهی های مختلف گرفت که برای ناهار درست کنه
در زمان زنده بودنش با وجود اینکه توان جسمی خرید کردن مستقیم نداشت اما از یه مغازه که ماهی های جنوب می آورد تلفنی مرتب ماهی و میگو سفارش میداد و برای بچه هاش و یکی از عمه هام که کرج هست و بابام اینها با اسنپ می فرستاد ...( وقتی از خواب بیدار شدم روی بخش خرید ماهی در خوابم تمرکز کردم یادم به این محبتش افتاد)
قسمت بعدی خوابم ... عمه ام نبود و میدونستم فوت کرده ... با دختر عمه ام فرزانه که خیلی پر اندوه بود ..باهام قرار گذاشتم که سر مزارش بریم
یه اسنپ گرفتیم که به سمت مزارش بریم وقتی به مقصد رسیدیم انگار مزارها روی تپه بود که اول ورودی مزارها ،یه مزار آنجا بود روش پارچه سبز پهن بود بهش گفتم اون که مزار عمو هست ... و مزار عمه و بی بی اونجا نیست .. یه قطعه قدیمی و یه سکوت آرامش بخشی داشت ،ولی انگار ادمهای غریبه که ما نمیشناختیم سر مزارش می آمدند و بهش سر میزدن
بعد شک کردم به دختر عمه ام گفتم اینجا شبیه در ورودی بهشت سکینه نیست نکنه اسنپ جایی دیگه ما را اشتباه پیاده کرده ..
فرزانه گفت نه درست امدیم بی بی و مامان یه قطعه دیگه هستند .. نشستیم عموم زیارت کردیم و پارچه سبزش مرتب کردم بعد سمت قطعه بی بی و عمه رفتیم
از قطعات عبور میکردیم تا برسیم ، همون فضای پر تلاطم آرامستان ها را داشت یه عده داشتند تازه متوفی خودشون دفن میکردند یه عده دیگه کناز مزار رفتگانشون نشسته بودند
یه قطعه توجه ام جلب کرد که روی تمام مزارها پارچه سیاه مخمل پهن کرده بودند و سیاهی یک دستش انگار یه احساس غم با ترسی را به ادم منتقل میکرد
کم کم رسیدیم به قطعه مادربزرگم و عمه ام ... .. به حدی زیبا و قشنگ بود که اصلا زیبایش دنیایی نبود آسمانش یه رنگین کمان شفاف و رنگ های خاص داشت و تا چشم کار میکرد یه چشم انداز پر از سبزی و زیبایی شگفت انگیزی بود ..
بعد چند تا خانم سر مزار عمه ام نشسته بودند که نمیشناختم یهو یکیشون انگاربرای التیام دل دختر عمه ام گفت این قطعه خودش قشنگ و زیبا بود اما از وقتی شما عزیزتون اینجا دفن کردید اینجا به این قشنگی و بهشت شده و قشنگ تر از این هم میشه ( یادم میاد همین الام موهای تنم مور مور میشه )
خوابم جنس یه رویا را داشت .. حسم میگه بی بی و عمه ام و عموم .. یه جا هستند و حالشون خوبه .. و اینکه عموم لب آرامستان خاک بود این بود که اون انگار به استقبالشون آمده
مادربزرگم و عمه ام با دلتنگی و سوگی که هیج وقت از قلبشون و یادشون نرفت از دنیا رفتند ...امیدوارم وصال را تجربه کرده باشند و دلتنگی هاشون شسته شده باشه .... و الا این دنیا پر از تجربه رنج و درد براشون بود .
پی نوشت : فرزانه عزیزم قلب زخمی و بی قرارت بوسه باران میکنم چون در تمام این مدت هرچی خواب دیدم تو داخلش بی تاب بودی خدا به تو و خواهر و برادرهای دیگه ات صبر عظیم بده که بتونید طاقت بیارید جاش میدونم خیلی براتون خالیه و حس میشه چون به معنای واقعی برای فرزندانش مادر دلسوز و حمایتگری بود 🖤🙏

