درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

عمه فاطمه ام ، بارها و بارها ، اتفاقات خوب و بدی که در حال وقوع بود را در خواب میدید

و حتی اخبار ناراحت کننده ایی که میخواستند ازش پنهان کنند که اذیت نشه ، خودش به وضوح در خوابش میدید ...و می آمد اعلام میکرد

تو ذهنم دیروز همش این بود که حالا اگر خودش بود و کسی دیگه رفته بود ... می آمد و با خوابهایی که میدید خبری از وضعیت نامعلوم این روزها میداد

دیشب مرحله اول خوابم ، خواب دیدم که خونش هستیم . و خودش هم هست ،تو خونه اولی که در اهواز ساکن بودند .. یکی از عمه ها یه حجم زیادی خوراکی فکر میکنم لواشک های متنوع بود که اون عمه هم از طریق خواهرشوهرش که باهاش رابطه نزدیکی داره و رفته بود یه سفر خارجی سفارش داده بود برای عمه فاطمه آورده بود

بعد عمه ام به هممون تعدادی از آن لواشک ها داد .. و من هم ازش خوردم و یکی از اون لواشک ها خاص و گرون بود که مخصوص اون کشور بود ..

بعد شوهرش بهش معترض شد که من این لواشک ها را دوست دارم تو بیشتر این لواشک ها را به علی ( بابای من ) دادی

بعد عمه ام ناراحت شد و باهاش برخورد کرد و تذکر داد که اروم باشه برای اون هم نگه داشته و دیگه ادامه نده

( عمه ام بچه اول ، بابا بچه دوم بود و این دو نفر ، به خاطر خاطرات مشترک کودکی و همبازی بودن خیلی به هم تعلق داشتند ... با وجود اینکه فاصله سنیشون کم بود اما عمه ام همیشه یه نقش حمایت گر و مادرگونه نسبت به پدرم و حتی بقیه داشت . و خیلی روی بابام تعصب داشت )

بعد یه عادتی که در زمان حیاتش همیشه داشت این بود که اگر یه خوردنی داشت بین بقیه تقسیم میکرد و یا براشون نگه میداشت و نمیتونست تنها بخوره

بعد یه قسمت دیگه خوابم عمه ام رفت کلی ماهی های مختلف گرفت که برای ناهار درست کنه

در زمان زنده بودنش با وجود اینکه توان جسمی خرید کردن مستقیم نداشت اما از یه مغازه که ماهی های جنوب می آورد تلفنی مرتب ماهی و میگو سفارش میداد و برای بچه هاش و یکی از عمه هام که کرج هست و بابام اینها با اسنپ می فرستاد ...( وقتی از خواب بیدار شدم روی بخش خرید ماهی در خوابم تمرکز کردم یادم به این محبتش افتاد)

قسمت بعدی خوابم ... عمه ام نبود و میدونستم فوت کرده ... با دختر عمه ام فرزانه که خیلی پر اندوه بود ..باهام قرار گذاشتم که سر مزارش بریم

یه اسنپ گرفتیم که به سمت مزارش بریم وقتی به مقصد رسیدیم انگار مزارها روی تپه بود که اول ورودی مزارها ،یه مزار آنجا بود روش پارچه سبز پهن بود بهش گفتم اون که مزار عمو هست ... و مزار عمه و بی بی اونجا نیست .. یه قطعه قدیمی و یه سکوت آرامش بخشی داشت ،ولی انگار ادمهای غریبه که ما نمیشناختیم سر مزارش می آمدند و بهش سر میزدن

بعد شک کردم به دختر عمه ام گفتم اینجا شبیه در ورودی بهشت سکینه نیست نکنه اسنپ جایی دیگه ما را اشتباه پیاده کرده ..

فرزانه گفت نه درست امدیم بی بی و مامان یه قطعه دیگه هستند .. نشستیم عموم زیارت کردیم و پارچه سبزش مرتب کردم بعد سمت قطعه بی بی و عمه رفتیم

از قطعات عبور میکردیم تا برسیم ، همون فضای پر تلاطم آرامستان ها را داشت یه عده داشتند تازه متوفی خودشون دفن میکردند یه عده دیگه کناز مزار رفتگانشون نشسته بودند

یه قطعه توجه ام جلب کرد که روی تمام مزارها پارچه سیاه مخمل پهن کرده بودند و سیاهی یک دستش انگار یه احساس غم با ترسی را به ادم منتقل میکرد

کم کم رسیدیم به قطعه مادربزرگم و عمه ام ... .. به حدی زیبا و قشنگ بود که اصلا زیبایش دنیایی نبود آسمانش یه رنگین کمان شفاف و رنگ های خاص داشت و تا چشم کار میکرد یه چشم انداز پر از سبزی و زیبایی شگفت انگیزی بود ..

بعد چند تا خانم سر مزار عمه ام نشسته بودند که نمیشناختم یهو یکیشون انگاربرای التیام دل دختر عمه ام گفت این قطعه خودش قشنگ و زیبا بود اما از وقتی شما عزیزتون اینجا دفن کردید اینجا به این قشنگی و بهشت شده و قشنگ تر از این هم میشه ( یادم میاد همین الام موهای تنم مور مور میشه )

خوابم جنس یه رویا را داشت .. حسم میگه بی بی و عمه ام و عموم .. یه جا هستند و حالشون خوبه .. و اینکه عموم لب آرامستان خاک بود این بود که اون انگار به استقبالشون آمده

مادربزرگم و عمه ام با دلتنگی و سوگی که هیج وقت از قلبشون و یادشون نرفت از دنیا رفتند ...امیدوارم وصال را تجربه کرده باشند و دلتنگی هاشون شسته شده باشه .... و الا این دنیا پر از تجربه رنج و درد براشون بود .

پی نوشت : فرزانه عزیزم قلب زخمی و بی قرارت بوسه باران میکنم چون در تمام این مدت هرچی خواب دیدم تو داخلش بی تاب بودی خدا به تو و خواهر و برادرهای دیگه ات صبر عظیم بده که بتونید طاقت بیارید جاش میدونم خیلی براتون خالیه و حس میشه چون به معنای واقعی برای فرزندانش مادر دلسوز و حمایتگری بود 🖤🙏

نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:21 توسط : مریم | دسته : رویاهای زیبا و خاص ، خوابهای معنوی
  •    []

  • نمیدونم تا حالا تجربه اش داشتین که تو اوج دلتنگی و حتی سقوط دنیا بهت نشونه هایی ، نشون بده که انگار بغلت کرده و با پیامی که میفرسته بهت میفهمونه که حواسش بهت هست . ...‌ من تجربه اش چندبار داشتم .. آخریش همین چند شب پیش بود

    .

    غروب بود داشتم مطالعه میکردم یهو خوابم برد ....

    خواب های دیدم که واضح بود نشات میگرفت از رنجش های که در درونم هستند.. وقتی که بیدار شدم ، تاثیراتش را روی خلقم احساس میکردم ..هجوم افکار تو سرم غلغله میکرد ... دلم میخواست از این افکارم رها بشم اما اینقدر تلخی واقعیتش زیاد بود که انگار از ته قلبم احساس درد میکردم ... با نفس های عمیق به خودم کمک میکردم که این فشار تبدیل به، تجربه حمله پانیک نشه

    خودم به کارهای خونه مشغول کردم . ولی روانم آشفته بود ... لیندا خودش زنگ زد ...( شاید کسی دیگه بود تو آن حالم جواب نمیدادم تا بعد تماس بگیرم ) دیدم بهتره با لیندا حرف بزنم

    یه تایمی با لیندا حرف زدم یه بخشی از حال ناخوشی که تجربه میکردم در موردش باهاش حرف زدم .

    حتی انرژی نداشتم که بخوام بیشتر بگم ،کلی گویی کردم

    ‌‌

    بعدش یه چای برای خودم ریختم زودتر از هرشب به اتاقم امدم موزیک برای خودم گذاشتم تو حال خودم باشم.

    اما شدت ناآرامی درونم فراتر از اقداماتی بود که برای خودم انجام میدادم قطعا بی تاثیر نبودند اما بغض و دلگیری هام قوی تر از آنها بودند...

    یهو وسط بی قراری هام خیلی دلم خواست میتونستم به افسانه زنگ بزنم بگم افسانه بیا دونفری باهم بریم یه جای خلوت کمی با هم بشنیم حرف بزنیم .. دلم خیلی شدید گرفته بود ...

    میدونید ادم وقتی این حال داره حوصله نداره و دلش نمیخواد با هر شخصی ملاقات کنه ..آن آدم باید خیلی بهش حس نزدیک و مشترک داشته باشی از طرفی فهم و درکش هم برات معقول باشه

    افسانه فکر میکنم پانزده سالی از من بزرگتر باشه .. از همین وبلاگ چند ساله با هم آشنا شدیم ..خیلی وقتها طولانی باهم حرف میزنیم ... از آن ادمهاست که به اصطلاح با من هم فاز و هم فرکانس است ..

    یعنی تو گفتگو باهاش متوجه زمان نمیشم .. از آن افراد هست که خلوت کردن را باهاش دوست دارم

    در این مدت دو سه تا تجربه مشترک را با هم داشتم ‌.‌ هر دو از قبل از اینکه برای تجربه زندگی به ترکیه بریم بارها و بارها باهم حرف زدیم تا بالاخره هر دو عملیش کردیم و بی دریغ هر دو اشتراکاتمون را از این مسیر انتخابی به همدیگر میگفتیم . و هرجا اون یا من لازم بود به هم موارد مهم اطلاع رسانی میکردیم و هنوز هم در شرایط خاص اگر خبری باشه به یاد هم هستیم.

    این خونه ایی هم که الان ساکن شدیم ، از شانس خوب ... خیلی بهم نزدیک شدیم .. تو این مدت هم همیشه بزرگواری کرده و تجربیاتش از منطقه بهم گفته و راهنماییم کرده

    دوست خوب داشتن یک نعمت بزرگ و ارزشمنده .. اگر کسی آن را پیدا کرد حتما باید در حفظش دقت کنه

    خلاصه آن شب تو آن حال دلتنگی خیلی دلم هواش کرد ... شاید دهها بار تو این مدت بهم گفته تو فقط بهم بگو من با ماشینم دنبالت میام و میریم کافه ایی یا جایی باهم خلوت میکنیم

    آن شب گفتم الان تعطیلات عید است و ممکنه مشغول امورات شخصی و خانوادگی باشه از طرفی شاید ساعت مناسبی برای این درخواست نباشه ... این همه مدت بهم گفت قرار نزدیک بگذاریم برام جور نشد بگذارم یهو الان بهش بگم درست نیست

    هر طور بود شب با همون حس و حال غریب خوابم برد .

    صبح تا بیدار شدم ... هنوز بغض و حال سنگینی داشتم اولین کاری کردم رفتم ادامه مطالعاتم بخونم و خودم سرگرم کنم

    دقیقا اولین متنی که شروع کردم یادداشت های آقای رولان بارت بود همونی که تو پست قبل نوشتم

    قبل تر ها خونده بودمش اما آن صبح مثل یک یاداوری مهم دقیقا مناسب حالم مثل یک درمانگر عمیق تر بهم یه قدرت در معنای بیشتر رنجم داد ....

    جالب بود خیلی اتفاقی بدون اینکه از قبل بخوام مطلب را انتخاب کنم ...حتی به خودم افتخار کردم که تونستم از عزت نفسم مراقبت کنم و آگاهانه رفتار کردم گرچه درد کشیدم اما باهاش روبه رو شدم ‌

    انگار نیرو گرفتم از جام بلند شدم ، رفتم توی آشپزخونه برای خودم چای شیرین و نون و پنیر ، صبحانه مورد علاقه ام آماده کنم ... حتی قبلش میل به صبحانه خوردن نداشتم

    همین که مشغول آماده کردن صبحانه مختصرم بودم .. تلفن خونه زنگ خورد ...

    دیدم افسانه است .. از اخر اسفند باهم حرف نزده بودیم فقط به صورت پیامک صوتی بهم عید تبریک گفته بودیم

    با وجود بزرگتریش ، حتی آن اول به من پیام تبریک عید ارسال کرده .. ادم درست و اصیل در قید و بندهای این مدلی و حساب و کتاب ، تو صمیمیتش با تو نیست و من دقیقا این موارد حتما میبینم و سعی میکنم قدر بدونم و در نظرم دور نمیمونه

    حال و احوال کردیم وسط صحبت هامون گفتم من پانزدهم فروردین بلیط دارم میخوام برم پیش باربد

    حتما تو وبلاگ خوندی ؟

    گفت نه من سفر بودم فرصت نکردم وبلاگت بخونم

    ولی چه ساعتی با چه پروازی میری ؟

    گفتم چطور ؟

    گفت من اصلا میخواستم امروز بهت بگم هر زمان خواستی بری بهم بگو که من هم بلیط بگیرم و باهم بریم چون اینترنت بانک ترکیه ام به مشکل خورده و کسی که برام پیگیری کرده گفتند باید خودش حضوری بیاد ..و الان نمیتونم سپرده هام مدیریت کنم

    گفتم من فکر میکنم هنوز پروازم جا داره تازه پروازش ترکیش،هست و خیلی پرواز خوبیه

    گفت خب من میرم این بلیط میگیرم تو میتونی برام یه پرس وجو کنی برای چند روز یه جا بگیرم که داخلش اقامت کنم برم کارهای ترکیه ام انجام بدم

    گفتم جا چیه ؟ درست خونه ما اونجا یه خونه کوچیک با امکانات زندگی دانشجویی هست اما چرا بری جایی خونه خودم بمون قدمت سر چشم

    گفت نه مزاحم نمیشم من شرایط شما را درک میکنم و تو را هم خوب میشناسم

    گفتم خیالت راحت کنم ، تو که منو میشناسی من ادم رک و راحتی هستم اگر امکانش نداشتم بهت تعارف الکی نمیزدم از ته دلم میگم بیا و راحت باش

    خیلی تشکر کرد و گفت برای کارهای بانکیم هزینه میکنم یه مترجم میگیرم میرم کارهام انجام میدم

    گفتم آن هم من با ، باربد صحبت میکنم باهات میاد انجام میدی برات میاد ترکی صحبت میکنه

    گفت نه مزاحم باربد نمیشم ... گفتم عزیزم نگران نباش ما کاری ازمون بربیاد انجامش میدیم که مشکلت حل بشه

    گفتم فرودگاه هم با حسن میایم سر راه دنبالت باهم میریم این همه راه نمیخواد شوهرت بیاد دوباره برگرده

    من قرار بوده باربد جلوم بیاد

    اما اگر تو بیای میگم باربد نیاد با ناهید که ترنسفر فرودگاهی را انجام میده هماهنگ میکنم آن دنبالمون بیاد آن طرف قبول زحمتش با تو ، این هم میگم که تو هم راحت باشی ..

    گفت حتمااااا

    ( ناهید همون خانمی هست یادتون باشه که من دندان درد گرفتم و باربد تازه به ترکیه آمده بود ترکی نمیدونست با دخترش آمدند و ما را تو کلینیک دندان پزشکی همراهی کردند و دخترش برای ما ترکی صحبت کرد ) ما میتونیم از فرودگاه ماشین بگیریم شاید کمی هم ارزونتر بشه اما نظرم اینه که هموطن خودمون اون هم همچین ادمهای خیر خواهی را ساپورت کنیم .

    خلاصه فوری افسانه رفت و با پروازی که من گرفتم برای خودش بلیط گرفت

    گفتم افسانه نمیدونی من الان چقدر خوشحالم امروز این اتفاق غیرمنتظره دومین نشونه است که دنیا بهم داده ..‌ من دیشب واقعا تو را برای حتی شده یک ساعت ، هم را ببینیم از ته دلم خواستم ... الان میدونی من و تو میتونیم یک ساعت که هیچ ،ساعت ها کنار هم باشیم

    این برای من واقعا یه اتفاق خاص به حساب میاد .‌‌

    و باز تکرار شیرینی حسی که از ته دلم چیزی را خواستم و اینجوری دنیا آن را به من داده تجربه ارزشمندیه

    انگار میگه ببین ، ما حواسمون بهت هست . اصلا آن موقع که غصه میخوردی تو بغل خودمون بودی

    بعد افسانه گفت من فقط لوازم شخصیم هست که باید با خودم بیارم یک مقدار هم برای خونه باربد خرید کنم .. میتونی از باقیمانده بار فرودگاهیم برای باربد استفاده کنی ...

    گفتم نه من نمیخوام تو خرید کنی خودم همه چیز خریدم چند بار بهش تاکید کردم ... گفت من هم باید به هرحال راحت باشم .

    همین که با تو همسفر میشم میام خونتون باربد قرار کمکم کنه میدونی چه استرسی از من برداشته شده .‌.. و الان خودم هم از این اتفاق یهویی چقدر حالم خوش شده

    خلاصه با افسانه قشنگم همسفر شدم ، قرار بریم برای هم لحظه های قشنگی بسازیم .

    امروز فکر میکردم نگاه من واقعا از ته دلم با وجود ضرورت های بارهای خودم چند کیلویی بار برای دوستان خوب خالی گذاشتم و بهشون اطلاع دادم .... واقعا بی توقع و چشمداشت بود. اما جاش چند برابرش برام اضافه بار باز شد .....هیج وقت جهان هستی چیزی را که بهش میدی چه خوب و چه بد فراموش نمیکنه چند برابر همون به وقتش بهت برمیگردونه ، زمانش مشخص نیست ساعت دقیقش اون خودش تعیین میکنه گاهی زود ، گاهی دیر اما در تسویه اش با تو هوشمنده و هرگز خطا نمیکنه .فقط رمزش صبوری ، بی توقع بدون و رها کردنه

    شاید شما الان تو شرایطی باشی که خوندن این پست بهت تلنگری بزنه و درون تو هم مثل من قوت و قدرت بگیره . برای همین این تجربه را به اشتراک گذاشتم که حال دلت خوب بشه .

    نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:32 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • کارما عدالت است.
    پاداش و مجازات نمیده.
    هیچ جانبداری نشون نمیده.
    زیرا همه ما باید تمام اون چه که دریافت می کنیم رو به دست بیاریم.
    کارما چیزی رو از پیش تعیین نمی کنه.
    ما علل خود رو ایجاد می کنیم و کارما اثرات رو با تعادل کامل تنظیم می کنه.

    “مری تی براون”

    دوستانی که رمز دارید ، ورود به مطلب رمز دار زیر بزنید ... 👇👇👇👇

    ‌‌

    نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 0:36 توسط : مریم | دسته : فضای خصوصی
  • [ادامه مطلب]   []

  • چندین روزه دلم برای مادربزرگم بیش از قبل پر میکشیه
    در تعالیم عارفی اینگونه است که میگن کسی که از دنیا میره را باید از نظر هر گونه وابستگی رها کنی چون اون متعلق به بعد دیگری از زندگی است .. به نفع اون و ما است که از نظر ذهنی و احساسی رهاش کنیم
    نظر مثبتی هم به عبور و مرور در آرامستان ندارند .. چون این کار را هم بخشی از همون چسبیدن و وابستگی میدونند
    با همه این دانسته ها ، ولی من دلم بی بی را میخواست
    دلتنگی ها و بگوهایی غریبانه ایی داشتم که فقط میخواستم مثل قدیم به خود او بگم ...
    کسی که بهترین رازدار ، و مهربان و امن ترین مادر بود

    هفته پیش که در تجربه یک شرایط پیچیده ی، سخت‌ خیلی مستاصل و دلتنگ بودم .. چون بهتر کردن شرایط در کنترلم نبود
    شب با همون حس و حال خوابیدم ، خواب دیدم در جمعی هستیم بی بی هم هست ... هر زمان در خواب بعد از عروجش خوابش دیدم ، سرحال بوده ولی بدون کلام زیارتش کردم

    اینبار رفتم کنارش گفتم بی بی برام دعا کن خیلی به دعاهات نیاز دارم ، در فشار و پیچ سختی از زندگی هستم .. گفت بیا نزدیکم و دعای خودش را در نزریکترین حالت قرار گیری برام نجوا کرد ... متوجه زمزمه دعاهاش نشدم که چه دعایی میکرد اما اینقدر نزدیک هم بودیم که وقتی از خواب بیدار شدم انگارهنوز بوی مادربزرگ که تو خواب حس کرده بودم را احساسش میکردم

    به محض اینکه چشم هام باز کردم دیدم باربد چندین بار تماس گرفته با دلشوره تماس گرفتم ولیاو با خوشحالی یه خبر خوب و خوشحال کننده بهم داد ..بیشترین قسمت شادی من ذوق و خوشحالی خود باربد بود

    حسم میگفت محاله این خبر بی ربط به خواب مادربزرگ نباشه گرچه حل همه مشکلات نبود ولی مثل یک مکمل تقویتی تو این شرایط تونست به ما در تاب اوریمون کمک کنه

    آن روزی خواب دیدم و روزهای بعدش کرج نبودم حس دلتنگیش تو وسط دلم زوق زوق میکرد
    همیشه قشنگترین دعاهاشو از عمق دلش بدرقه راهمون میکرد ، بهمون امید و اطمینان از حل مشکلات میداد . و تا رفع مشکل دایم پیگیر بود و امید تزریق میکرد

    امروز که حسن تعطیل بود بهش گفتم منو میبری پیش مادربزگم
    گفت حتما
    دو نفری، بی صدا رفتیم ... مزار غبار نشسته اش شستیم
    کلی باهاش حرف زدم ، دلتنگی هام و بهش گفتم ازش خواستم کمکم کنه
    بهش گفتم تو اسوه صبوری بودی با وجود تمام تلخی های که در زندگی دیدی هیچ وقت کم نیاوردی و ادامه دادی ، جوری زیستی که انگار همیشه بهانه های قشنگی برای گذران روزهای زندگیت داشتی

    بی بی جونم ، من از همون صبر و قدرت قلبت میخوام ...😭😭😭

    با خودم فکر میکنم بعضی ادمها اینقدر بودنشون نعمت و برکته که حتی بعد از نبودنشون در این دنیا چراغشون همیشه تو قلب بازمانده ها روشنه
    برای همین انگار همیشه زنده اند

    امیدوارم هیچ وقت موجب نشیم که اگر چراغ روشن قلب کسی هستیم ، آن را خاموش کنیم

    نمیدونم تا حالا تجربه اش داشتین یا خیر ؟ گاهی روی شخص یااشخاصی ادم یه سرمایه گذاری خاصی میکنه، به عنوان دارایی و سرمایه بهشون نگاه میکنه اما وقتی اون افراد با رفتارهای پیش بینی نشده دیواره اعتمادت را خراب میکنند ،دیگه هیچ وقت حس قبل برات ندارند اون چراغ روشنه تو قلبت خاموش میشه و میسوزه
    با وجود زنده بودن اون شخص ، ادم مقابلش دقیقا دچار حس سوگواری میشه ... به علت اینکه اون ادم قبلی که در ذهنش ساخته بوده دیگه وجود نداره
    نه فکر کنید با یک خطا یا اشتباه این حس پیدا میشه ... همه ادمها حق اشتباه کردن دارند ... بحث تجربه رویدادهای است که از انتظاراتت خارجه

    من دو سه باری در زندگیم تجربه اش کردم ... بی وقفه گریه کردم ، اول چون ، باور نمیکردم و دوم برای از دست چیزی که قبل اتفاق داشتم و دیگه ندارم
    .. مراحل سوگواری دقیقا در یک تایم کوتاه تجربه کردم و مجدد به زندگی ادامه دادم ولی اون ادم ها هرگز جایگاه قبلیشون را نتونستند احیا کنند

    مادربزرگ کالبدش نیست اما چراغش به خاطر زیبازیستنش ، محبت صادقانه اش ، دوری از دوگانگی رفتار کردن و خصایص نیک تو قلب من یکی ،بی وقفه روشنه

    بی بی جونم یادت ماناست و چراغ های مهربونیت همیشه منوره .. بی بی قشنگه ❤️





    نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:54 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []



  • آنچه مهم است این است که تاب بیاوریم و صبر کنیم تا به چشم خود ببینیم که استعداد بی همتای انسان در اوج تلاش و کوشش،
    چگونه یک پایان غم انگیز را به پیروزی عظیم و یک وضعیت بحرانی را به فتحی پیروزمندانه بدل می کند.

    👤ویکتور فرانکل
    📚انسان‌ در‌ جستجوی‌ معنا

    🛑🛑ادامه مطلب در زیر بزنید و پست رمزدار را مطالعه بفرمایید

    👇👇👇👇👇

    ‌‌

    نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 22:12 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  • [ادامه مطلب]   []

  • ماریا دختر عموی حسن خوابی دیده که برای حسن خوابش را پیام کرده بود ..از حسن خواستم کپی پیامش برام بفرسته اینجا پست کنم :

    عزیز دل دخترعمو ‌سلام
    چند شب پیش خواب عجیبی دیدم
    عمو در بیمارستانی بستری بود که تو برای بدنیا آوردن فرزندت رفته بودی

    وقتی خبر فوت عمو رو دادند خبر تولد پسری رو در بخش نوزادان دادند و گفتند این پسر توست

    وقتی نوزاد پسر را بغل کردی روی دستبند نوزاد نوشته شده بود مرتضی کواکب
    قطعا تعبیر خیر است ولی دقیقا نمیدونم چه مفهومی دارد
    عزیز دلم چشمت هم روشن همسر گلت ، مریم خانم اومده کنارت
    از طرف من بهشون سلام برسون . به حضورش خیلی احتیاج داشتی
    عزیز دختر عمو مراقب خودت باش ،خدا نگهدار روی ماهت میبوسم

    پی نوشت : ماریا دختری عموی حسن سوپروایزر بیمارستان بوده که تازه بازنشست شده همسن خواهرهای حسن هستش ودر بچگی در اهواز همه باهم بزرگ شدند میگن با سه خواهر شوهر های من مثل چهار قلوها باهم بودند
    بعدها عموی حسن به شهر زادگاه همسرش میره
    البته که از مهر کلام ماریا و نوازشش مشخصه بین اینها و اون سه تا خواهر فرق زمین تا آسمونه
    ماریا فقط یه برادر داره که دقیقا همسن حسن هست بارها شنیدم بی نهایت به برادرش، زن برادرش و دخترشون عشق و حمایت میده خدا حفظ کنه ادمهایی که درون زیبایی دارند و خاطر نیک در یادها به جا میگذارند

    خوابش برام جالب بود . شبیه رویاهای صادقه است
    چون واقعا موقع تولد باربد پدر حسن تمام لحظه ها تا من زایمان کنم در بیمارستان به انتظار نشسته بود و تا من و باربد به بخش اوردند همون جا داخل گوشش اذان گفت
    روز پدر بود ، بهم گفت بابا از لحظه ایی که داخل اتاق عمل رفتی همش تی وی داره دعا وومناجات میخونه چه روز مبارکی پسرمون دنیا اوردی .. من قرار بود فرداش سزارین بشم اما سیزده رجب دردم گرفت یعنی تولد واقعیش همون روز بود

    و پدر حسن در روز پدر به آسمان پرکشید🕊

    که حسن در مراسم پدرش گفته بود من روز پدر ، پدر شدم و در روز پدر بدون پدر شدم😭

    ماریا از تاریخ قمری تولد باربد اطلاعی نداشت
    حس میکنم این خواب یه پیام و رازی درش هست که شاید روزی آگاهیش برامون روشن بشه .



    نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 20:3 توسط : مریم | دسته : رویاهای زیبا و خاص ، خوابهای معنوی
  •    []

  • زبان حال دلم را
    کسی نمی فهمد؛
    کتیبه های ترک خورده
    خواندنش سخت است.

    👤سجاد سامانی

    🛑🛑ادامه مطلب در زیر بزنید و پست رمزدار را مطالعه بفرمایید

    👇👇👇👇👇

    نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 23:37 توسط : مریم | دسته : دوستان باصفا و مهربانم
  • [ادامه مطلب]   []


  • من وقتی یهویی یکی برام خوابی ببینه دلم میخواد بدون قضاوت با گفتن ان شاالله خیر است ثبتش کنم
    تو این سالها هم معمولا تو وبلاگم هر کی خوابی برام دیده به گوشم رسونده یا نوشته  پیامش را کپی و در وبلاگ  ثبت کردم
    یکی از مراجعان خانمم که جلسات مشاورمون چند ماهه تمام شده سه روز پیش  در واتساپ‌م  پیام داد .... ( تاریخ پیام  به میلادی است )

    ۱۲/۲۶،‏ ۹:۳۵ ق.ظ]  مراجع : خواب عجیبی الان دیدم گفتم بهتون بگم خواب دیدم با هم یه جایی هستیم مثل جایی که مقدسه ظاهرش معمولی بود ولی تو خواب حس کردم جایی که همه برا دعا میرن بعد شما یه عالمه گوشت خریده بودید منو چند نفر از دوستاتون داشتیم خوردش میکردیم من گفتم چرا تو هر ظرف گوشت بیشتر نمیزارید گفتید کمتر باشه که بتونم به تعداد بیشتری بدم
    نذر بود انگار حاجت گرفته بودید داشتید پخش میکردید
     خیلی خواب خوبی بود
    ایشالله که همین بشه و به اون چیزی که تو دلتونه برسید

    اتفاقا خودم هم همون شب خواب دیده بودم که در خونه ای مهمان هستم که یادم نمیاد خونه چه کسی بود  شیرینی و گل می آورند
    پرسیدم اینها برای چی هست گفتند فلان اعیاد یکی از اقلیت هاست من هم از شیرینی ها خوردم بعد رفتم خونه عمه بزرگم کلی مهمان سرزده امدند و ایشون چندین مدل غذا درست کرده بود که روی سفره میل میکردیم ...
    که بعد بیدار شدم از خواب پیام ایشون بابت خوابش گرفتم ... امیدوارم اینها خبر و نشانه های خوب برای آینده روشن باشند .

    نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۴۰۰ ساعت 0:29 توسط : مریم | دسته : رویاهای زیبا و خاص ، خوابهای معنوی
  •    []