امروز ساعت هفت و صبح ، روز دوشنبه بیست و چهارم مهرماه ۱۴۰۱ ،مصادف با شانزدهم اکتبر 2023. مادر بزرگ عزیزم به نور پیوست🖤😭😭😭😭😭🖤🖤🖤
چهارشنبه ۲۶ مهرماه ، در آرامستان کرج در آغوش خاک گذاشته میشه.😭🖤
ما زو اوییم و حتما به سویش بازمیگردیم❤
بی بی جونم عزیز دلم .. بودنش یکی از نعمت های زندگیم بود
تجربه سوگوار عزیزت شدن در غربت خیلی تجربه تلخیه ... هر جور بالا و پایین کردم که شاید بتونم خودم به ایران برسونم دیدم نمیشه .. هرکس اینجا اقامتش تموم میشه وقتی خروج بزنه نزدیک به چهارماه نمیتونه وارد کشور ترکیه بشه و الان باربد در شرایطی بود که خیلی بهم احتیاج داشت
همه جوره توی شرایط بسته هستم و باید خودم تک و تنها با فقدانش روبه رو بشم و عذا داری کنم ...
فقط جسم اینجاست تمام روح و ذهنم اونجاست
جان دلم ،از چند روز پیش که به کما رفت تمام ثانیه ها باهاش هستم و همه خاطراتی که ازش داشتم مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم گذر میکنه
احساس نیاز به خواب داشته سریع عمه عصمت با اورژانش به بیمارستان منتقلش کرده ، تشخیص خونریزی مغزی دادند تا اخرین لحظه حواسش به همه چی بود بعد از اخرین سرویس بهداشتی که رفت دراز کشید و دیگه هوشیاریش از دست داد تا امروز صبح که از بینمون رفت
تا زنده بود بزرگیش را درک میکردم اما این چند روزه که بیشتر غرقش هستم مبینم خیلی زن عظیم و پرردرایتی بوده
برای گرامیداشتش میخوام بگم
هرگز دل کسی را نرنجوند ... از کوچیک و بزرگ عاشقش بودند مادر تمام خوبی ها بود
تمام تلاشش را میکرد از نظر افکاری خودش به روز کنه
چقدر دل به دل شوخی ها و طنزهامون میداد
دلشکسته روزگار بود داغ جوان دیده بود اما هیچ وقت به خاطر رنجش نه تنها کسی را آزار نداد به همه عشق میداد
با وجود تعداد فرزندها و نوه ها و نتیجه ها به یکایکمون عشق و توجه میداد .. محبتش مدیریت میکرد .. الان به حدی بدرقه و سوگواریش شکوهمند میبینم هر کدوم به یه نوعی یادش گرامی میدارند
استقلال و عزت نفسش مثال زدنی بود ... تا میتونست تمام کارهاش خودش انجام میداد ، بطری آب خوردنش پر میکرد کنارش میگذاشت که نخواد حتی برای اب خوردن از بقیه درخواست کنه
طوری تقلا برای انجام کارهاش میکرد که همه یهو وقتی بودیم میپردیم میگفتم چرا صدامون نزدی
بگو ما کمکت کنیم ... میگفت خودم میتونم
تمام خوشحالیش ، خوشحالی بچه هاش و نوه هاش بود اگر ساعتها در خونه تنها بود ... از بیرون برمیگشتیم با دست زدن و خنده از مون استقبال میکرد حتی یک بار هم گلایه نمیکرد .. فقط طلبش این بود همه با هم خوب باشیم
چهره اش غرق نور بود یه زن متوکل و عاشق خدا و مناجات کردن بود .. هرگز با اعتقادش کسی را زحمت و آزار نداد .. ما تصویر عبادت کردن را هر وقت میخواستیم زیبا ببینیم ... تصویر مادربزرگم بود
طولانی با آرامش ، خیلی صبور قشنگ سرسجاده سفیدش یه گوشه خلوت بدون نمایش عبادت میکرد ... عطر خدا را توی خونه هامون پخش میکرد
به احدی یک ریال بدهکار نبود
به نیت عموم و بابابزرگم مرتب انفاق میکرد .. قبل رفتن به بیمارستانش به عمه عصمتم گفته بود برام فلان چیز را بخر میخوام خیرات کنم
صدو پنجاه هزار تومن میشه ... بعد فرداش حالش بعد میشه میبرنش بیمارستان ... یهو این دو روزه عمه ام میبینه گوشه تشکش که زیر پاش گذاشته صدو پنجاه هزارتومن را کنار گذاشته بوده ..... اخه من برای این گوهر قشنگم چطور نسوزم که تو زندگیش به هیچ کس حتی بچه هاش مدیون نبود ..و همیشه با عزت دستش توی جیب خودش بود
از خوبی دیگه اش این بودکخ مراقب این بوده دل کسی را نشکنه فقط همین یه مورد بگم پنج تا عمه من از زیبایی زبانزد بودند و کلی خواستگار داشتند... یکی از همسایگان که پسرش مهندس بوده و ولی پاش میلنگیده ، یک سالی از عمه من کوچتر بوده مادرش عمه عشرتم برای پسرش خواستگاری میکنه ... روای میگه به اون خانم با گشاده رویی گفته کی از شما و پسرتون بهتر .. ولی اخه دختر من بزرگتره اون هم مثل پسر خودمه من باشم سراغ یه دختر میرم که ازش کوچتر باشه .. مثلا نگفته من دخترهام اینهمه خواستگار دارند اصلا پسر شما قبول نمیکنند و از بالا جواب رد نداده
یعنی اینقدر فروتن رفتار کرده که اون اصلا حس نکنه به خاطر نقص جسمانیی پسرش رد شده
من بخوام مورد به مورد بگم کتاب باید بنویسم
باز هم میگم واقعا سوگواری در غربت تنهایی رنج بزرگیه دلم میخواست بهش موقع بدرقه بگم بی بی جونم
سفرت به سلامت ، عروجت مبارک مادر بزرگ خوبی ها ...
من از مرگنه میترستم نه انکارش میکنم برایم مثل بقیه رخدادهای زندگیه حتی نمای زیبایی داره ...
اما بی تابی من برای دلتنگی ندیدن و حس حضور فیزیکت هست ...
بی بی تو ،اگر هزار سال دیگه هم میرفتی من از غم فقدانت همینطوری میسوختیم
تو زنی بودی به معنای واقعی تمام خصایص نیک را یک جا در شخصیت خودت داشتی
در تمام نقش های کوچک و بزرگت محبوب بودی .
حتی یک نفر را از خودت نرنجوندی ...
همه جوره با شکوه بودی
مادر بزرگم جای خالیت تا ابد درد خواهد کرد .. و یه بخش دلتنگیم تا روزی که نفس بکشم با من حمل خواهد شد ...
به جای اشک باید خون گریه کنم از داغ نبودنت اما افتخار میکنم ا از این بابت که خون تو در رگهام بوده بی بی باوقارم...😭😭😭😭😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤

