امروز جمعه ششم بهمن ماه ، در بهشت زهرای تهران پدر حسن به آغوش سرد خاک سپرده شد .
چقدر دلواپس تنهایی حسن در این شرایط بودم ..
از طرفی شوک و اندوه فوت پدر و از طرف دیگه یه عالمه هماهنگی کارهای مراسم تدفین از بیمارستان گرفته تا تمامی امورات خاکسپاری ، تالار و مسجد و... که باید هماهنگ میکرد
سوگوار خودش گیج و آشفته است بی تجربگی هم باشه دیگه خیلی اوضاع سخت تر میشه
از طرفی تماس های مکرر اطرافیان که بابت محبت همدلی تماس میگیرند و هرکس بالاخره میخواد یه تجربه خودش مطرح کنه ... میدونم حسن بنده خدا چقدر سردرگم بوده
یعنی دیروز هرکی با حسن تماس میگرفت بعد به من زنگ میزد میگفت ... بیچاره حسن آقا حال به دل نداره خیلی حالش بده
مامانش به شدت بی قراری و گریه زاری میکرد .. صدای ضجه های مامانش و خواهراش ، از یک طرف
اولش بین اهواز و تهران در شک بودند که کجا منتقلش کنند بعد من به حسن پیشنهاد بهشت سکینه کرج دادم گفتم اونجا چون برای مادربزرگم عمه هام اقدام کردند برای همه چیز کمک و راهنمایت میکنند ... البته از طرف خودش بگه نه من
مادرشوهرم با کرج موافق نبود گفت ما کسی را کرج نداریم ....
گزینه اهواز هم باهم صحبت کرده بودند منتفی شد
تصمیمشون بهشت زهرای تهران شد.
تا عصر حتی نمیدونستند جمعه خاکسپاری کنند یا شنبه ؟
چون یک سری از فامیل گفته بودند میخوان از اهواز برسند ( همون فامیل های که تا زنده ایی شصت سال ازت بی خبرند میمیری عزیز دل میشی )
پدر حسن همیشه سفره دار و بسیار گشاده رو و مهمان پذیر بود و میدونم به خیلی از فامیل خودش و مامان حسن لطف های بیشمار و بدون برگشت از طرف مقابل انجام داده.
بگذریم
حالا شما فکر کنید اول باید مطمئن بشند خاکسپاری انجام میشه یعنی بهشت زهرا اوکی میکنه که تالار بگیرند ؟
من از اینجا از طریق آشناها پیگیر چند تا ، تالار براش شدم فرستادم
خلاصه نمیدونست که اصلا امروز صبح زود بره بیمارستان پیکر بابا را تحویل بگیره با آمبولانس ببره بهشت زهرا حالا اونجا تا کارهاش انجام بشه فرصت این میشه که امروز جمعه دفن کنند ؟
از این طرف ،من هم باید با پدر و مادر خودم و بستگان دیگه ام هماهنگ میکردم که برنامه برای چه روز و ساعتی هست ؟
خلاصه هرچی ادم بگه نصیب نکنه ... کم گفته و غیر ممکنه
اینقدر مامان حسن بی تابی میکرد و خودش میزد
که حسن گفت هر طور شده من جمعه بابا را به خاک میسپارم چون اینجوری بابا بمونه مامانم بیشتر اذیت میشه ... نمیتونم منتظر فامیل ها بمونم
شنبه هم که ظاهراً هوا بارونی هست
یکی از پسرخاله های حسن یه آشنای خیلی نزدیک توی قسمت مسئولین عروجین بهشت زهرا داشت دیگه غروب که خونه پدرشوهرم آمده بود . گفت من ردیف میکنم فردا از طریق آشنام کارهای دفن بابا هماهنگ کنم .
این هم بگم که چقدر باربد از خبر فوت پدربزرگش غمگین و ناراحت شد .. بچه ام انگار بی رمق و رنگ پریده شد .. کلا آروم گذاشتمش تا بتونه سوگش را تجربه و پشت سر بگذاره ...باربد درونگرا هستش و احساساتش خیلی نمود بیرونی نداره ولی من مادر حال خوب و بدش را کامل متوجه میشم .
معمولا موقع اندوه و ناراحتی به خواب پناه میبره
دیدم گاهی زیر پتو رفته خودش جمع کرده .
به شدت نگران پدرش بود میگفت کار مهمی که بابت دانشگاهم هفته دیگه دارم را تو برو پیش بابا باش من خودم انجامش میدم .. بابام تنهاست به تو نیاز داره
خیلی دلشوره حسن را داشت ...
در هر حال من از اینکه اینجا بودم و این اتفاق افتاد از بابت باربد فکر میکنم بهتر بود بچه ام تو غربت تک و تنها خیلی من نگرانش میشدم ... مردم براش
پدربزرگش خیلی دوست داشت و خدا را شکر برای همه خاطرات قشنگ به یادگار گذاشتند
دیشب حسن به باربد میگفت ، بابابزرگ اینقدر دوستت داشت مطمّئنم حتی بیشتر از من عاشقت بود .
هر وقت میرفت تو گالری گوشیش به عکس تو که میرسید کلی قربون صدقه ات میرفت و صفحه گوشیش را بوس میکرد .. گاهی روزی چند بار این اتفاق می افتاد و این اواخرا بارها میگفت خیلی دلتنگ باربدم 😭💔
چند سال بود همیشه برای باربد پول تو جیبی ماهیانه کنار میگذاشت این دوسال که یه مقدار مشکلات حافظه ایی پیدا کرده بود هر وقت ما باهاش تصویری حرف میزدیم به باربد میگفت کارتم میدم بابات سهم ماهیانه ات بفرسته بعد دیگه یادش میرفت . اما تا اون زمان که حافظه اش خوب بود همیشه این محبت به سمت باربد داشت ...
بچه من به معنای واقعی مثل خودم که مادربزرگم یه ستون مهر بزرگ و قوت قلبم بود را از دست دادم باربد هم همینطور یه پناه پر مهری را از دست داد. 🥺💔
امیدوارم صبری بزرگ بر قلبش بیاد 🙏🏼
تو این مدت که بابا توی ای سی یو بود و میدونستم اوضاع خوبی نداره و هر لحظه ممکنه از دست بره
چندین بار یهو مثل یه کابوس نیمه شب از خواب میپریدم که این اتفاق بیفته حسن خیلی دست تنهاست چیکار کنه ؟
یهو به ذهنم میرسید به دخترعمه ام مینا زنگ بزنم بگم اگر اتفاقی افتاد به شوهرش آقا احسان و برادرش
محمد رضا بگه برند سراغ حسن و تنهاش نگذارند
و توی ذهنم باهاش حرف میزدم
چون ما چند نفر ایران همیشه تقریبا هر هفته باهم جمع میشیدم و میدونستم حسن با احسان و محمدرضا راحت هستش
شاید این ماجرا چندین بار تو این مدت از مغزم عبور کرد ولی دستم به تلفن نمیرفت به مینا بگم
خودم هم ادمی هستم که در عمل سختمه به کسی زحمت بدم
دیروز غروب احسان و مینا خودشون باهم تماس گرفتند که تسلیت بگند ... بعد یهو احسان خودش گفت من الان با حسن تماس میگیرم از صبح زود میرم از در خونه پدرش برش میدارم که همراهش باشم تنها نباشه
فکر کنید اینها شرق ،اونها غرب
خلاصه کلی ازش تشکر کردم گفتم احسان جان میدونی که حسن ادم معذبی هست و معمولا به کسی زحمت نمیده ممکنه پیشنهادت قبول نکنه
گفت اون با من ، خوب میشناسمش من فردا حتما باهاش میرم
الهی خدا این پسر ، داماد عزیزمون حفظ کنه که واقعا به قول خودش آشنا نیست برادر حسن هستش
خیلی زیاد جای برادری دوستش دارم .
از آنجایی که حسن طرحواره ایثار داره ... در واقع درسته اسمش ایثاره اما داشتن طرحواره هر نوعش به عنوان یه ضعف محسوب میشه
به این منظور که حسن همیشه به خاطر وجود همین طرحواره ایثارش به همه کمک و همراهی بی نهایت میرسونه اما بسیار معذب هست خودش از کسی هر نوع کمکب بگیره
جالبه که ادمهایی که طرحواره ایثار دارند گاهی در خلوت خودشون به شدت حس تنهایی و بی کسی میکنند ولی هوشیار نیستند که خودشون هم مانع دریافت کمک هستند
خود من هم درگیر این طرحواره در گذشته زیاد بودم و چقدر هم حسن با شیوه خودش برای من شدیدترش کرده بود اما چون بهش شناخت پیدا کردم مدیریتش کردم و کاهشش دادم
دیروز دوتا از دوستان و همکاران نزدیک حسن تماس گرفته بودند باهاش اول صبح برند بیمارستان به طور جدی مخالفت کرده بود
اینقدر مخالفت میکنه که اونها فکر میکنند واقعا شاید مزاحم هستند من میدونم چقدر گارد داره
اما از پس احسان برنیومده بوده و اون هرچی گفت نه احسان گفته من میام نه نداریم حتی ماشین خودم میارم که تو رانندگی نکنی ساعت شش دم درب خونتون هستم
از شش صبح امروز احسان باهاش همراهی کرده بوده
واقعا چقدر این مدل همدلی ها و مهربونی ها ارزشمنده
و تا ابد تو خاطر میمونه . چون هر روز که ادم تو این شرایط نیست ... کسی هم بخواد لطف کنه و رنج محبت کردن را به جون بخره واقعا برای مهربونی کردنش هیچ بهانه نمیاره ... فقط باید دلش را داشته باشه و اهلش باشه
اینقدر من این ماجرا را با ذهنم طلب کرده بود که بدون تقاضای من اتفاق افتاد
خدایش ،خود بابای حسن هم نیتش خوب بود ... حسن صبح حدود ده صبح از بهشت زهرا باهام تماس گرفت گفت آشنای پسرخاله اش همه کارها را بابا را خودش پشت هم به سرعت انجام داده و خیلی سبک کارهاش پیش رفته
یه جای خوب و آباد ، براش مزار سه طبقه گرفتیم که هفتاد میلیون شده
بعد همین اقای محترم شرایطی برام فراهم کرده که برام مدتی کنار بابا باشم ... بابا را دیدم باهاش وداع کردم ، بابا انگار توی یه خواب خیلی آروم بی درد بود 🥺🙏🏼🖤
موقع تلقین پدرش هم حسن خودش رفته داخل مزار تا بتونه تا اخرین لحظه کنار باباش باشه ... میگه بابا را حسابی نازش دادم 😭😭تمام خاطراتم از بچگی مثل یه فیلم دور تند از جلوی چشمم گذر کرد . دلم میخواست زمان نگذره ... بهش گفتم بابا ببخشید اگر مجبور شدم بیمارستان ببرمت و این روزها خیلی اذیت شدی تا بی درد شدی ... 😭😭😭😭
عمه عفتم میگه وقتی حسن از مزار بیرون آمده اینقدر صحنه غم انگیزی بوده و گریه میکرده که پسرعمه ام محمدرضا رفته بغلش کرده که یهو پس نیفته همینجوری روی شونه های محمد زار میزده😭💔💔💔میگه دل هممون به درد آمد .( میتونم حسشون تصور کنم چون چهره حسن همینجوری واقعا معصومه ترکیبش با این احساس چقدر حال اطرافیان منقلب کرده )
مامان و بابام میگند اینقدر هر با این صحنه حسن گریه کردیم نزدیک بوده از حال بریم
عمه عفت باز میگه حسن ادم خاصی هستش معلومه کوهی از درد و فشار روش هست ...رنگ و روش پریده حال به دل نداره ولی باز یه تنه بدون اینکه بخواد به کسی زحمت بده ایستادگی میکنه و کارش خودش میخواد انجام میده ...
دقیقا تعریف درستی از شخصیت حسن میکنه .. همیشه همین بوده
تالار هم که همین آقای محترم یه جایی را برامون با تماس هماهنگ کرد که سفارش کباب و جوجه را باهم دادم .( البته بعد که رفتند خیلی ظاهر تالار چون قدیمی بوده پسندش نبوده اما کیفیت غذاش و سرویشون رضایت بخش بوده )
اون دوتا همکاراش خودشون خودجوش از اول صبح رفته بودند درب بیمارستان کنار حسن بودند
از خانواده ما هم بابا و مامانم ، عمه عفتم همسرش
پسرش محمدرضا ، احسان دادمادش و فرزین پسر عمه فاطمه ام اونجا بوده
قدر دان تک تک شوک هستم برای لحظه های شادشون جبران کنم .
خدا را شکر که این مرحله خیلی سخت با ابرو طی شد
امیدوارم بقیه مراسم های بعدی و دلخواهشون هم همینگونه به آسانی انجام بشه... گرچه خود من هرگز به این داستانها و مراسمات مثل مسجد سوم و هفتم و چهلم علاقه ایی ندارم ... خدا را شکر من کالبدم را برای پیشرفت تحقیقات پزشکی اهدا کردم وقتی فوت شدم ، خاکسپاری و هزینه قبر هم ندارم ... فرض هم که قبر داشتم هزینه چند میلیونی قبر من را بدین کسی که گره ایی ازش باز بشه من را توی جای بی هزینه خاک کنند
من دیگه رفتم چرا باید بعد من بازماندگانم به این زحمت ها بیفتند . اما برای اینها که خواهانش هستند طلب سهولت انجامش میکنم
فقط وصیت کردم کسی به نام من آمد ازش به شایستگی پذیرایی کنید بقیه چیزها را برای خودم حرام کردم
همش میگم چه حکمتی بود که اینقدر که باباش حسن دوست داشت این دو سه سال اخر زندگیش قسمت شد حسن کنارش زندگی کنه و هر روز ببینتش
و حسن تونست بهش خدمت کنه و آنگونه شایسته اش بود بیمار داریش کنه و به خونه ابدیش بدرقه اش کنه
ما خیلی این مدت زجر و سختی از تلخی روزگار کشیدم اما حقیقت من تو دل این همه رنج به این معنا از اول که نگاه میکردم و قلبم اروم میشد .
در پایان میخواستم تشکر ویژه کنم از تمامی تماس ها و پیام های آشنایان ودوستان عزیزم که همدلی خوبی را از محبتشون به سمت من و حسن داشتند ...الهی که جبرانش را به خیر و شادی بتونیم براتون انجام بدیم.
یکی از مخاطب ها خیلی قدیمی و دوست مجازی بی نهایت عزیز و بزرگوارم که خارج از ایران است لطفشون همیشه شامل حالم و پیگیر دائمی مطالبم هست و با ابرازهای زیباش من را همیشه سرشار از حس خوب میکنه
توی اینستا که متوجه شد این اتفاق افتاده سریع امد دایرکت برام نوشت که کاش کنارم بود بغلم میکرد
بعد نوشت مریم من یادمه که تو این سالها خیلی به پدرشوهرت خدمت کردی و همیشه هواش داشتی یادمه با اون وضعیت تازه جراحی شده چگونه اهواز رفتی و خونشون را برای عید آماده کردی و... پس عزیزم اصلا هیچ گونه عذاب وجدان ه نداشته باش تو همه کاری کردی براش کردی
براش نوشتم دوست عزیزم من از حس همدلیت سپاسگزارم ممنونم از یاداوری هات . ولی راستش کلا چون با ادمها تکلیف احساسیم فرد به فرد مشخصه و خودم هم از نیتم آگاه هستم نه در مورد ایشون نه کسی دیگر اندازه سر سوزنی عذاب وجدان ندارم و نخواهم داشت
چون من وقتی هستم تمام خودم صادقانه میگذارم .. چیزی برای حسرت و دریغ در دلم نمیگذارم خودم بدهکار نمیکنم ... دوگانگی ندارم
الان هم بیشترین ناراحتی من برای اندوه حسن و باربده غم اونها چنگیه که به دلم میزنه ،که باید کنارشون باشم بتونند ازش عبور کنند
برای بابا هم راستش دلم تنگ میشه اما مطمئنم اینکه زمین گیر نشد و نیازمند حمایت های خاص برای حیاتش نشد خوشحالم چون به شدت ادمی بود که از نشان دادن ضعف و نیاز بیزار بود ... میدونم خودش هم اینجوری راضی تر بود.
من خیلی غمگین هستم اما یه قطره اشکم تا الان نریختم . چون نیاز نداشتم الان باید محکم باشم که بتونم به باربد و حسن کمک کنم و این همون چیزی است که پدر حسن میخواد ..هر آنچه بین ما باید اتفاق می افتاد پیش آمد و تجربه شد
روحش شاد و یادش گرامی 🙏🏼+2

