دیروز عصر با فرزند اخر عمه فاطمه ام ، فرنوش تماس گرفتم حالش بپرسم .. عمه ام خیلی نگرانش بود و حمایتش میکرد ...بهش گفتم فرنوش جان میدونم هیچ کس جای مامانت پر نمیکنه ... ولی میخوام بدونی من از طرف خودم بگم کاری داشتی که از من و حسن برمی آمد ... بدونی تنها نیستی کنارت هستیم حتما بهمون بگو
بهش گفتم؛ من یکشنبه که تعطیل بود ، مجدد کرج به مزار عمه و بی بی سر زدم ... گل روی مزارش بود که زیاد خشک نبود انگار برای یکی دو روز اخیر بود
گفت ، که چه کسی آنجا رفته بوده.
خیلی تشکر کرد، باز هم گفت مامانم مریم میدونی خیلی دوستت داشت
گفتم اخرین بار مامانت را کرج دیدم چند روز کنار هم بودیم خاطرات اخرین دیدارمون شاد و دلگرم کننده بود... همین کافیه خیلی ارزشمنده ... روانش انوشه باد
گفتم فرنوش جان هیچ تشکری نمیخواد بکنی .. حتی این رفتن من به مزار ، هیج فایده ایی برای رفتگان نداره من برای دل خودمه که هر وقت حس نیاز کنم میرم ...
مزار خودش و مادربزرگ را شستم .... هوا خیلی گرم و داغ بود چون سر ظهر رفتیم که توی ترافیک برگشت مسافرها از،شمال گیر نیفتیم ...
فرنوش گفت الان اسباب کشی دارم مامانم بود همیشه اینجور مواقع ها چقدر از همه لحاظ حمایتم میکرد
الان جاش خیلی خالیه و از نبودنش غمگینم
گفتم معلومه خیلی برای تو ، این فقدان سخت هست .
( صد حیف که ما ادمها قدر بودن عزیزان و محبت هاشون وقتی عمیق میفهیمم ، که دیگه نیستند و رفتند ... واولین باری که جای خالی لطف هاشون دیده میشه همونجا انگار ادم یه بمب تو سرش می افته و سیلی واقعیت نبودنشون محکم میخوره ، اما آن موقع دیگه ،خیلی خیلی دیر شده )
از طرفی باید به دوتا دیگه از بچه های عمه ام فرهاد و فرزین تسلیت میگفتیم که انجام تمام این کارها برامون کاری سخت بود درسته همدلی میدی اما دوباره سر غم را با تماست باز میکنی ... بالاخره انجامش دادم ..هر دفعه میدیدم برای تماس اینقدر بهم ریخته میشم که میگفتم فردا زنگ میزتم
اما دیروز گفتم اخرش که چی ؟ باید یه روز انجامش بدم پس همین لحظه انجامش میدم
بعد تماس هام، انگار کل انرژیم از بدنم تخلیه شد .. خسته و غمگین و مستاصل تا زمانی که به خواب رفتم ... باید حس و حالم ، اجازه میدادم جاری باشه و جلوی احساساتم نمیگرفتم ...این هم یه ورق از زندگیه ...
دیروز تو خلوت گفتگوهای دونفرمون به حسن گفتم .. کاش بعضی ها فهم و بهای شکستن و قداست و حرمت رابطه را ، واقعا میفهمیدن .یه وقتها جوری میشکننش و چشماشون روی همه چیز میبندن و بی محابا هر رفتاری دلشون میخواد باهات میکنند ، که اخرین باری که تو تصمیم میگیری برای همیشه کنارشون بگذاری .. به خودت میگی کاش لحظه ایی فکر و خویشتن داری میکردند و مسیر جبران برگشت اینقدر گل و آلود و امنیت رابطه را نابود نمیکردند که حتی اگر روزی اونها را هم ببخشی و رها کنی ، اما دیگه نمیتونی فرصت رابطه قبلی را بهشون بدی .. چون از اون مسیر برگردی ، حتما باز گل آلود میشی
با تاسف گاهی دیوار حرمت ها ، جوری شکسته میشه که فرو ریخته اش میشه یه راه و مرز بی عبور
میدونم و رسیده بهم که شاید بعضی هاتون پشیمان هستید، ولی عزیزان من ، دیگه چینی شکسته ، هر کاریش کنی مثل روز اولش نمیشه .. از ما گذشت ... در مورد بقیه حتما مراقب باشید . که تمام پل هایی که یه روز سرد شدی و خواستی ازش برگردی ویران نکرده باشی
من و حسن ، هر دو در این موضوع عقایدمون کاملا مشترک و هم فکر هستیم ..
خیلی ها را دیدم که ، بدترین بلاها و ننگ ها را سر هم میارند دوباره باهم خاله بازی و رابطه میگیرند دوباره چند وقت بعد با یه اتفاق دیگه بدتر رابطه کثیف و بی حرمت میکنند دوباره باز با هم ادامه میدن
ولی تو مخ من نمیره که به همچین روابطی برگردم.. معنای احترام برای من تو کادوی گرون و سفره رنگیمانی نیست ... تو حرمت و احترامی هست که نباید از بین بره ... من با نون و پنیر و نیمرو هم میتونم کنار بقیه خوشحال باشم ...بقیه هم اگر برعکس من فکر میکنند نظر خودشونه شاید خوشحالی هاشون میزان و معیار دیگه ایی تو رابطه داره
کاش حداقل با وجود فاصله ، یه جا برای ملاقات بابت روزهای سخت ، کمک رسوندن ، برای خداحافظی ها ، تبریک گفتن ها ، تسلیت گفتن ها و چشم تو چشم شدن میگذاشتید
با خودتون و ما چیکار کردید ؟
که صدحیف و دریغاهایی همیشه تو دلمون جا خشک کرده ... و باید باهاش بسوزیم و حسرت بخوریم که میشد تو این دنیا به جای آزار دادن هم ، پناه هم باشیم
حسن حرف خوبی زد گفت ما با همین آگاهی ها و غم ها مونه ،الان تو این نقطه از زندگی ایستادیم حقیقت زندگیمونه.. خودمون خواستیم پس باید ، قدر غم هایی که اینقدر براشون ،جسارت داشتیم که اجازه ندیم شان و احترامون بر باد بره ،را بدونیم ...بقیه اش دیگه اهمیتی نداره ......
یا حق

