سه شب پیش ، یعنی بامداد پنج شنبه ساعت دو و نیم باربد به سلامتی از اردو استانبولش به خونه رسید
تا درب خونه را به روش باز کردم ... بعد سلام و بوس و بغل فوری گفت مامی خیلی خیلی خوش گذشت . پنج ماه دیگه قراره اردو به شهر ازمیر بگذارند از الان بهشون گفتم من حتما هستم .
بهش گفتم خیلی خوشحالم از حس خوب سفرت ...
تا رسید همه لوازمش را کامل خالی کرد و هر کدوم سر جای خودش گذاشت .. درنهایت کوله خالی سفرش داخل کیسه گذاشت که خاک روش نشینه
شاید بگید اخه این همه ساعت توی اتوبوس بوده بعد ساعت دو و نیم ، سه ، نیمه شب میخوابید فردا جمع میکرد ...اینقدر عادی و روان این کار را میکرد که اصلا حتی پیشنهاد هم نداد بگذارم برای فردا جمع و جور کنم .
( قطعاً چون خودم خیلی این مدلی و مقیدم و اون هم قاعدتاً یاد گرفته ، از بیرون یا جایی برسم هر چقدر هم خسته باشم بعد از دست شستن هر چیزی سر جای خودش قرار میگیره ... بعد به کارهای دیگه و تلفن هام میرسم .. این مدلی نه خونه شلخته میشه نه نظم زندگی کلافش از دست آدم درمیاد و همچین کارها روی هم تلنبار نمیشه ) حالا خسته ام و این بهانه ها را نداریم چون میدونم توجه نکردن به این مسئله استارت آشفتگی خونه را رقم خواهد زد و دردسر و زحمت های بعدیش بیشتر خواهد ...
قرار شد روایت های سفرش را فردا که پدرش از سر کار برمیگرده از طریق اسکایپتصویری همزمان برامون تعریف کنه ... ( که فرداش با جزییات روزهای سفرش تعریف کرده ..که تصمیم دارم پست بعدی در موردش بنویسم )
خلاصه نیمه شب بعد چیدن وسایلاش شام درخواست کرد
گفتم وا این ساعت شام کجا بود ؟دیگه من فکر کردم حتما این موقع میرسی شامتون را رستوران میخورید
گفت هل و هوله خوردم وقتی رستوران ایستاد غذاهاش جذبم نکرد .
گفتم خوب من الان پنیر یا نیمرو میتونم بهت بدم
گفت نه نمیخوام
گفتم بامیه هم خریدم میتونم با یه چای درست کنم بخوری
گفت : نه دیگه میخوابم
بعد پرسید فردا پنج شنبه مدرسه برم ؟
گفتم : تصمیمش با خودت هست به هرحال الان خسته از سفر رسیدی صبح خودت توانت ببین تصمیم بگیر ( که صبح دید آمادگی رفتن به مدرسه را نداره )
صبح که برای هر دومون یه موکا درست کردم بخوریم
گفت حالا از سفرم بابا تماس بگیره تعریف میکنم اما
شاید من بین بچه ها تنها کسی بودم که از استانبول خوشم آمد ، همه شلوغی استانبول را دوست نداشتند
ارشیا هم که بچه ساری هست و چند سال کیش زندگی کرده استانبول پسندش نبود ،بقیه هم همین طور
ولی من از امکانات زیادش و بدو بدوهای آدم هاش خوشم آمد
توی استانبول که بودم خیلی زیاد یهو دلم برای بابا تنگ شد ( یه بغضی سنگینی تو چهره اش و گلوش بود )
چون باربد دومین بارش بود به استانبول سفر میکرد بار اول وقتی پدرش در استانبول ماموریت بود حد و فاصله یکی از جلسات شیمی درمانی هام که انجام دادم با شیمی درمانی بعدی من و باربد رفتیم و حدود دوهفته ای به پدرش سر زدیم احتمالا اونجا این احساس براش زنده شده و بیشتر دلتنگی در مورد پدرش تجربه کرده بود ...
وقتی که با پدرش آمد حرف زدیم از دور بهش اشاره کردم به بابا احساس دلتنگی که برام تعریف کردی رل بگو .
که باربد به پدرش ابراز کرد
( از اینکه من همیشه اصرار دارم این ابراز هیجانات گفته و بیان بشه برای هر دو طرف تاثیرات مثبت داره و رابطه را گرم و اصیل تر میکنه
همین که ما باید بدونیم بدون خجالت از دوست داشتن هامون همیشه بگیم تا برای بچه ها عادت بشه در زندگی آینده این توجهات کلامی جز بایدهای احساسی روابطشون باشه
و ابراز شیوه هیجانات به صورت مناسب تاثیرات مثبت روانی برای شخصی که تجربه داشته را در برخواهد داشت .)
وقتی باربد اردو بود ، الهه یه خانمی که ساکن آنتالیاست و یه پسر چهارده ساله داره و همیشه بنده خدا استرس زیاد بابت سلامتی و مراقبت بچش داره
گاهی از من بابت ، لیسه( دبیرستان ) باربد سوالاتی برای آینده پسرش میپرسه
تماس و سوال داشت . بعد حال باربد پرسید گفتم اردو استانبول رفته
با یه اضطرابی گفت یعنی به اجبار بچه را بردند ؟
گفتم نه الهه جان کاملا اختیاری بوده کما اینکه من و همسرم بیشتر تاکید و اصرار داشتیم باربد بره
بعد گفت اره خیلی خوبه کاش من هم پسرم بزرگ بشه این اضطرابهام کم بشه
گفتم ان اشاالله خیر پیش بیاد
میدونید دوستان من به شدت، مخالف این مدل شیوه مراقبت و توجه در فرزند آوری هستم و میدونم چقدر این مراقبت های اضافه کاری میتونه اثرات منفی در کل زندگی یه ادم بگذاره
برای من هم هر تجربه پر ریسک برای باربد نگرانی داره ولی به اسم مراقبت بخوام مانع زندگی کردنش و استقلالش بشم قطعا به یه جای دیگه اش آسیب خواهم زد
البته تاکید کنم من اینجا تجربه و نگاه شخصی خودم را مینویسم به کسی پیشنهاد نمیدم مدل من رفتار کنه
میدونید چرا ؟
چون ادمهای این مدلی اگر خودشون تو موقعیت این تجربه قرار بدهند ، کوچترین اتفاق این وسط بیفته کل صورت مسئله را پاک میکنند و میگن تقصیر فلانی بود ما را تشویق به این کار کرد
ما داشتیم تو حفاظ آهنی خودمون زندگی میکردم یهو فلانی گفت بیرون هم یه نگاه بندازین، خوش میگذره
که سنگ از آسمون امد تو سرمون خورد
اگر این حرف نزده بود ما سنگ سرمون نمیخورد ...
چون ادمی که شیوه مراقبت و برخوردش برای خودش و خانواده اش منطقی نباشه طبیعتاً در مقابل رویدادها و حوادث هم نتیجه گیری و توضیح منطقی نخواهد داشت
من چون خودم اصولاً ادم مسئولی هستم در برابر تمام انتخابهام و شیوه های که در پیش میگیرم اگر شکست یا مشکلی را تجربه کنم و تمام اون مسیرها به پیشنهاد و تجربه بقیه باشد هرگز با پاک کردن صورت مسئله نمیگم نقصیر فلانی بود که این را گفت .
و سعی میکنم از اصل ماجرا فرار نکنم که حداقل درک کنم اشکال کارم کجا بوده یه چیز بالاخره ازش یاد بگیرم .
باربد میگفت مامی شاید باور نکنی بعضی از بچه ها برای اولین بار بود حتی از خود آنتالیا خارج شده بودند و میگفتند حتی تجربه سفر با خانواده را هم نداشتند.
و همه چیز تنهایی این سفر براشون جالب بود ولی من به هرحال دو بار اردوی مشهد رفتم اینجا سه ماه و خورده ایی تنها زندگی کردم
گفتم اوت اوت😎💓 ( به ترکی یعنی بله بله )
قبلا این مطلب گفتم یه قسمت از تجربه های مدیریتی ما با باربد در بحث مالی این بوده که باربد
در چند ماه اخیر با مشورت ما یه مبلغی را به عنوان هزینه هاش به صورت ثابت از ما میگیره و در این تعهد
که بین ما بوده قرار شده عمده هزینه های خودش را از این مبلغ تامین و مدیریت کنه حتی پنجاه درصد خرید پوشاکش در همین پول ماهیانه است
حالا هزینه های سنگین مثل همین خرید گوشی و هزینه سفر اردوش یا هزینه های این مدلی با ما خواهد بود
هدف این بوده که اون اول مدیریت مالی را بهتر یاد بگیره دوم مستقل باشه و برای تمام نیازهاش مجبور نشه سراغ ما بیاد و خیلی دلایل خوب دیگه
خب از آنجایی که وقتی یه تعهدی در خانواده میشه
درست ادم نمیخواد خط کشی و حساب گری باشه ولی چون موضوع و هدف آموزش هست قاطعیت نیازه
و نمیشه احساسی در تمام جوانبش رفتار کرد .
مثلا من غیر مستقیم مثل دعوت کردن یا خریدهای غیر اجباری و دلخواهی گاهی براش انجام میدم ولی روی اصل ماجرا که فراموش نشه پایبندم
از سفر که برگشت یه جاکلیدی وچندتا چیز کوچیک دیگه برای خودش خریده بود ... واقعا مجموع مبلغش زیاد هم نمیشد
اما وقتی خواست کارت بانکیم تحویل بده و هزینه های انجام شده را از وعده های غذایی _ هله وهوله _ هر روز استارباکس را آباد فرمود بود و هزینه های کشتی و موزه را بهم گفت همه را گفتم بسیار عالی نوش جانت همه اینها با من بود
ولی فکر میکنم طبق تعهدی که با هم بابت هزینه های که باهم داشتم این خورد ریزهای خرید گرچه مبلغ زیادی نیست ، اگر موافق باشی ، با منبع مالی خودت حساب و کتاب بشه
گفت من فکر میکردم جز سفرم است ولی اگر نظر شما اینه موافقم
گفتم قابل شما را که نداره من فکر میکنم منطقی است که اینطور باشه .که هزینه اش خودش حساب کرو
میخوام بگم هرچیز در جای خود باید انجام بشه
و نکته دیگه از این تجربه اینه که بهش تفهیم شده که یه وقت هزینه های که انجام میدی و پولش به ما برمیگردونی این به این معنی نیست که تو داری به ما پول میدی در واقع این همون پول ماست در اختیار شماست .... یهو جو برش نداره فکر کنه خرج و برجمون میده 😬
نکته ای که اینجا است باز تاکید کنم بابت اختیارات و پول بیشتر به بچه هاتون برای همه یک جور نمیشه نسخه پیچید گاهی داشتن پول زیاد در دست بچه ها مخصوصا پسر بچه ها ممکنه اونها را وسوسه و وارد شدن به کارهای خطرناک کنه چون باید ظرفیت و بستر مناسب باشه بعد اختیار داده بشه من این فضا را برای بچه خودم با توجه به شناختی که ازش دیدم مناسب دونستم ولی برای هر بچه ای این اختیار زیاد مالی مناسب نیست... هر کس نسخه منحصر به فرد خودش از لحاظ شرایط شخصیتی و موقعیتی داره
مورد بعدی چون قرار توی تمام این تجربه ها بچه ها یه چیزهای یاد بگیرند و ادمها از نصحیت شدن متنفرند ،خود این فرصت ها بهترین موقعیت برای یاد گیری این مسئله هاست .
وقتی باربد خواست اردو بره من علاوه بر هزینه کافی که در کارت براش گذاشته بودم بهش پیشاپیش پنجاه درصد پول تو جیبی ماه ژانویه اش نقدی بهش دادم با خودم گفتم شاید ، شاید دلش بخواد برای کسی یا دوستی ، کادو و هزینه ایی از منبع شخصیش انجام بده برای همین از باقی مانده پول تو جیبی این ماهش من خیلی اطلاع نداشتم
پس پنجاه درصد پول ماهیانه ژانویه را پیشاپیش بهش دادم
وقتی از سفر امد هیچ انتظاری نبود میگم که هدف یادگیری و آموزش اداب ارتباطی است
خلاصه سوغاتی خاصی از اونجا با خودش نیاورده بود
معمولا بچه ایی هست که این مسائل را بهش یاد دادم و از بچگی توجه میکرد
غیر مستقیم گفتم فکر کنم موقعیتت مناسب نبوده برای دایی محمد یه هدیه تهیه کنی ( به خودم اشاره ایی نکرم از دایی محمد اسم بردم )
گفت نه اصلا موقعیت نبوده من حتی خود شما که در فکرم بود حتما یه چیز برات بخرم امکانش نبود چون ما مرکز خرید نرفتیم حالا چه برسه به دایی محمد
گفتم تصمیم تو است شکلات تخته ایی بزرگ میخوای از همین جا بگیرم به دایی بدیم ؟
گفت نه مامی من موافق نیستم باز خودت میدونی
من تو همین خاک بودم دو روز مسافرت هم بیشتر نرفتم اگر کشور دیگری رفته بودم حتما بالاخره تهیه میگردم اما الان خوشم نمیاد بخوام تو هر شرایطی اینقدر خودم درگیر این مدل کارها کنم
گفتم موافقم منطقت درسته یه پیشنهاد بود چون تصمیمش هم با خودت بود پس موافق نیستی حرفی ندارم.
من پیام خودم از این بحث فکر میکنم بهش دادم توی ارتباط با فرزندان قراره یه چیزی را یاد بدیم نه کنترل و اجبار کنیم از ترس اینکه بقیه الان در مورد ما چی فکر میکنند و ما اجازه نداریم بدون اجازه اونها حرکتی بزنیم مثلا نن برم شکلات به اسم باربد بخرم به محمد بدم ... نه نه نه خیلی اشتباهه
یه بار میخواستم پول تو جیبی باربد از عابر بانک بگیرم رفتم خونه به باربد بدم محمد گفت چه خبره ؟ اینقدرش بهش بده تمام شد بیاد بقیه اش ازت بگیره ممکنه گمش کنه ؟
گفتم همون گم کردن و نکردن و باز جزیی از این اختیارات و تجربهاش هست . این بچه بزرگی است هی بخواد بیاد پنجاه لیر ، پنجاه لیر از من بگیره که دیگه اسمش نشد مدیریت مالی یعنی من پولی که میدم نظارت دورا دور میکنم اما کنترل و دستوری رفتار نخواهم کرد اون جای خودش باید رفتار کنه نه دلخواه و درست تشخیص دادن من اصلا بیشتر غلط رفتار کردن هم جزیی از این موارد تجربه هاش خواهد بود
باربد وقتی خواست بره اردو قبلش بهش گفتم مامان من چون دلم نمیخواد با تماس هام مزاحم تو بشم ، خودت به من ازحالت و وضعیتت هر وقت مایل بودی اطلاع بده
خلاصه حتی یک بار هم زنگ نزدم
وقتی پیام میداد کوتاه جواب پاسخ میدادم
باربد خیلی مدل پیامکی و ارتباط تلفنی نیسا
خودش شب و صبح دوبار تصویری در روز تماس میگرفت حواسم بود که حریم خصوصیش را مراقب باشم که صبحت هامون معذبش نکنه
چون میدونم گاهی ما والدین تماس هامون از روی توجه و مراقبت است اما معمولا بچه ها تو این سن حس خوبی جلوی دوستانشون از تکرر تماس والدین ندارند
چون حسن نمیتونست باهاش تماس بگیره من خبرها را بهش میدادم بعد حسن یه سری سوالها میپرسید
میگفتم حسن جان من این سوالها که را ازش پیگیر نمیشم عزیزم
باوجود که بیشتر از تو اخلاق کنجکاوی را دارم اما خودم کامل کنترل میکنم ملاحظه اش کنم بعد حسن هم میگفت راست میگی بهتره نپرسی
اما مثلا عکس یا فیلم میفرستاد غیر مستقیم تشویقش میکردم به ارسال عکس و فیلم نمیگفتم برام بفرست
میگفتم وای چه جالب حس خوبی میگیرم از دیدن این عکس و فیلم ها ،انگار من را هم، با خودت به سفر بردی دوبار دوبار نگاهشون میکنم ( سری داستانهای مادر فریبکار😂🤥👺)
باربد وقتی آمد گفتم باربد جان مامان عدم تماس من با تو به علت ملاحظه تو بود به خودم راستش میبود دلم میخواست روزی ده بار تماس بگیرم
گ فکر نکنی بی توجهی کردم
گفت نه من درک میکنم دقیقا شما با این کارت به من بیشتر توجه و اهمیت دادی
چون مادر و پدر های بچه ها زیاد تماس میگرفتند میدیدم کلافه میشدن و اعتراض میکردند
گفتم پس خوشحالم از اینکه قصد من را به طور صحیح درک کردی 😘
پست بعدی ادامه تجربه سفر باربد که برای من و پدرش تعریف کرده مینویسم ..چون داخلش نکته و نکات قابل توجه داره ....
شروع سال نو میلادی را تبریک میگم امیدوارم سال زیبایی برای همه ، در جهانی از صلح و آرامش باشه 💕💕🌹🌹🌹🌹🌲

