کار دندانپزشکیم ، روز شنبه این هفته تمام شد یعنی خیلی خواهش کردم که آقای دکتر هر طوری هست ماجرا را جمع و جور کنه که من بتونم زودتر به باربد عزیزم برسم و دکتر خوشبختانه با من همراهی کرد حداقل دو هفته دیگه کار داشتم یکی از دندانهام را ترمیم موقت کرد
اما همین از دندون پزشکی امدیم بیرون ... گفتم دیگه باید بلیط برگشت را بخرم یهو چنان بغضی تو دلم نشست که انگار تمام وجودم از انرژی خالی شد
اینجاست که آدم باید بگه
ای کاش
ای کاش، آدمی وطنش را
مثل بنفشهها
(در جعبههای خاک)
يک روز میتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
از روز شنبه هر روز پیگیر اطلاعات پروازها و تهیه بلیط بودم
میخواستم ،به علت اینکه من مشکلات بد ماشینی و بد پروازی دارم با هواپیمای ترکیش سفر کنم که شرایط و سرویس بهتری در پرواز داره
با توجه وضعیت بلیط ها حدسمون این بود که این هفته برنمیگردم اما دیروز بعدازظهر دیدم ترکیش برای سه نیمه شب پنج شنبه پرواز داره و سه چهار دونه هم بیشتر جا نداره .
حسن را صدا زدم گفتم سریع بلیط خرید کن تا ناموجود نشده
هی گفت:، بگیرم یعنی ؟
گفتم واااا خب بگیر
گفت فردا شب باید بریم فرودگاه .... به این زودی بری اخه
گفتم اخرش که چی؟ اگر امروز بلیط نگیرم دو روز دیگه باید بگیرم
برای ده روز امدم الان سه ماه ده روز هست که اینجا هستم
به هرحال باید برگردم خلاصه بلیطم دیروز گرفتم
اینگونه شد که من امشب رفتنی شدم ....
و از لحظه ای که بلیط گرفتم همسر مغموم شده اصلا یه وضعیه حال و روزش
من شنبه خالی شدم شب بود به خواب پناه بردم تا فرداش که کم کم ارومتر شدم و دیروز حسن حال و روز شنبه من براش اتفاق افتاد
من الان حس دوگانه دارم ناراحتم از جدا شدن و رفتن ، خوشحالم از دیدن پسرم و فضای خود آنتالیا و...
یعنی هر کاری کنی یه جای این زندگی هست که قشنگ حالتو بگیره تا آدمیزاد راضی نباشه
چمدون هام که بسته بود یه مقدار دیگه بعضی از لوازم را جابه جا کردم
امروز از صبح زود دو مدل غذا درست کردم که توی یخچال برای این یکی دو ، سه روزه حسن بگذارم
دوش گرفتم یک مقدار خونه را مرتب تر کردم
فریبا الان تو راه است از شرق به غرب داره میاد تا قبل از اینکه حسن برسه در اخرین لحظه های پایانی دو ساعتی کنارهم باشیم همدیگر را به آغوش بکشیم و میدونم چقدر این روزها مشغله داره ... ولی مهربانی و رفاقتش بی دریغه
قرار شده من و حسن تا دم پرواز من در فرودگاه کنار هم باشیم چون امتیاز cip فرودگاهی دارم این سری از دو تا سهمیه های این دوره ام استفاده کردم که حسن به عنوان مشایعت ( بدرقه کننده ) در سالن cip بتونه کنارم بمونه ...
آقا باربد هم خبر دار شده و خوشحال قراره شاه شاهان ساعتی که میرسم به استقبالم بیاد و باهم خونه برگردیم
تماس گرفت گفت خونه را مرتب کرده میخواد بره چهارشنبه بازار یک مقدار از بازار هفتگی خرید کنه
فردا که برسم تایم بیشتر استراحت میکنم و به جمع و جور کردن چمدانم میپردازم دیگه از جمعه صبح روال زندگی عادی و روزانه خودم را آنجا آغاز میکنم
بعضی از مراجع ها میپرسند چند روز بعد از اینکه برسید ترکیه مشاوره هاتون را شروع میکنید ؟
گفتم از فرداش،
میگند جدی میگید ؟
گفتم بله کار جدیه ،من بی جهت بین مشاوره هام وقفه نمیندازم فقط یک جور تعدادشون را در روز مدیریت میکنم و از کم شروع میکنم
قطعا برسم ترکیه آنجا هم یه عالمه کار و رسیدگی هست که باید انجام بشه ....
پست بعدی را از ترکیه در خدمتتون هستم ... سپاس فراوان از دوستان پر مهری که این مدت که ایران بودم لطفشون را شامل حالم کردند امیدوارم باز قسمت دیدار مجدد فراهم بشه ...
فعلا بدرود ... بهترینها سهم دل زلالتون

