باربدم ، صبح ساعت هشت و چهل دقیقه به سمت استانبول هواپیماش پرید
از دیروز صبح که ما از خواب بیدار شدیم دیگه تا موقع رسیدنش به خونه اش ، ما نخواییدم
حسن و باربد قبل ظهر به بهانه بنزین زدن ماشین از خونه بیرون رفتند بعد که برگشتند دیدم با یه کیک خیلی گوگولی زیبا به رنگ یاسی و صورتی و یه شمع فانتزی قلبی، اکلیلی آمدند .
حسن گفت کیک و شمع باربد انتخاب کرده ... گفته مامانم این رنگبندی را دوست داره از چیزهای اکلیلی هم خوشش میاد ،پس شمعش،هم این باشه
دقیقا من خیلی طیف رنگ بنفش و زیر مجموعه هاش دوست دارم
خلاصه آنها تا رسیدند استیک های که از دیشب حسابی مزه دار کرده بودم برای ناهار دراوردم اماده کردم
استیک ریبای
استیک کوهان گوساله
و بال مکزیکی ، را روی تابه سنگی گریل درست کردم.. دقت به میزان پخت خیلی،مهم هست .
اینقدر خوب شدند و باربد به به و چه چه کرد که گفتم حالا ببینم چی میشه برم یه مریم استیکی راه بندازم ... 😬😂
بعدش سه تایی مثل چسبونک هر کاری میکردیم ، همش کنار هم بودیم که از این دقایق نهایت استفاده را کنیم ..
چمدون هاش را خودش و باباش از دیروز آماده کرده بودند
غروب هم یه نیم ساعتی باهم تولد بازی کردیم .. بوس و بغل پارتی را انداختیم من براشون یکم رقصیدم
البته به خاطر کمر دردم استعدادهام دراین زمینه نمیتونستم خیلی نشون بدم 😂😂
در اخر هم کیک و چای با هم خوردیم
ساعت دو نیمه شب به سمت فرودگاه حرکت کردیم .
ساعت سه آنجا رسیدیم
میدونید که قسمت قبل چک پاسورت فقط اجازه میدن مسافر وارد بشه یعنی باید همراه ها خداحافظیشون انجام بدن
ولی با یک شانس هماهنگی و سفارشی که برامون انجام شد تونستیم همراه باربد تو آن قسمت هم همراهش بریم (خدایش آنهایی که پارتی های کلفت و حسابی دارید چقدر بهتون خوش میگذره تو این دنیا ... صادقانه بگم حتی برای همین مورد من هشدارهای عذاب وجدانی تو مغزم چندبار آلارم زد .. اینقدر بهش گفتم کوفت ، خفه 😬😂
تا بی خیال شد رفت .. حالا جدا از شوخی گذشته به این فکر میکردم ، واقعا من نمیدونم همین الان چند نفر مشابه من تو این جمعیت هست ولی باید همین جا خدا حافظی،کنه و امکانی نداره که داخل بیاد و بیشتر کنار عزیزش باشه ... )
یک دفعه اعلام کردند هوای استانبول برفی و طوفانی شده برای همین دوساعت پرواز تاخیر خورد ... خوب شد ما داخل کنارش بودیم و زمان باهم گذرونیدم از تحویل بارش و گرفتن کارت پرواز،کارهای دیگه پا به پاش بودیم
( راستی آدم وارد فرودگاه بین المللی ایران میشه بیشتر حس میکنه وارد کابل یا قندهار شده از بس جمعیت افغان زیاده ،چقدر پرواز برای افغانستان و شهرهای مختلفش ساعت به ساعت هست ...و یک رفتار عجیب اینکه مردمان افغان ، هر جا کف زمین دلشون میخواست ،راحت با بارهای بسیار نامنظمی که با خودشون داشتن ،روی زمینی که مردم راه میرند پهن میشدن و مینشستند و بارهاشون دور برشون ریخت و پاش بود .... اصلا یه وضع و ظاهر چندشی 🤢🤢
این که دیگه نژاد پرستی نیست بحث فرهنگ هست هم وطن خودم هم این کاره کنه صد برابر بیشتر نقدش میکنم
بعد آرایش ووظاهر بیشتر آقایونشون ایشششش چقدر ترسناک بود ... قشنگ انگار طالبان محاصره ات کرده بودند .. این چه وضعی هستش ... ما چه گناهی کردیم باید فیلم وحشت ببینیم
تو این چند ساعت نگاه میکردم عند پروازها همین دبی و ترکیه بود ... یعنی دوتا کشور درست و حسابی تو این پروازها نبود .. اخه چرا ؟
حیف ایرانمون نیست که توریست انتخابش نیست
چیزی که خیلی زیاد متاسفم کرد وضعیت بد ظاهری فرودگاه بود قبل تر هم قابل نقد بود اما الان خیلی بد و نازیبا شده وضعیت سرویس بهداشتی ها بی نهایت افتضاح .. بیشتر شباهت به ترمینال های اتوبوسی سطح پایین بود .
منه هیچ کاره تو این سیستم ، به عنوان شهروند احساس خجالت میکردم که از کشور دیگه وارد این فرودگاه بشند ،واقعا ابرو بر هستش بعد آنهایی که مسولند چطور به این موضوع ذره ایی فکر نمیکنند و شرمنده نمیشند پس این همه بودجه چی میشه؟... حداقل اینجا ابروداری کنید .. یه دستی دم عیدی سر و روش بکشید ،زشته خوبیت نداره ، بابا ما هم یه غروری داریم )
بگذریم در این باره سخن و نقد زیاده هی باید از دستتون حرص بخوریم ... این بچه هامون برای امثال چیزها ول کردند رفتند و خواهند رفت چون تب رفتنه خیلی تو جوانها زیاد هست دارم به عینه میبینم و میشنوم ... اینها باید تو خونه خودشون میموندن
هیییییی روزگار .... هی باید از بچه هامون بشنویم چه خوب شد و خوشحالیم که رفتیم ... این وسط ادم درسته از رضایت بچه اش خوشحال میشه ولی تاسف میخوره که کاش اینها به جای این حس همین جا میموندن و افتخار میکردند ... چرا هیچ کس این مورد براش مهم نیست .ادم حس میکنه با این شیوه و مدل مدیریت دارید خودآزاری یا خود زنی میکنید انگار به عمد دیدگاه خود تخریبی دارید ... ادم حس میکنه نه تنها مردم بلکه کل وطن مبتلا به افسردگی و سر شدگی شده ..
💔😭😢😭💔
خلاصه با اعلام تاخیر پرواز باربد ،ساعت هشت و چهل دقیقه صبح انجام میشد ، دیگه ساعت هفت و نیم باربد به سمت چک پاسپورت رفت که آنجا باید دیگه خداحافظی میکردیم
وقتی بغلمون کرد ، حسابی بغض کرد وزد زیر گریه ... یعنی دل من و باباش تو آن لحظه میخواست از جاش کنده بشه ...
چقدر ما بهمون فشار آمد که احساسات خودمون کنترل کردیم که آن بیشتر اذیت نشه
از ما که جدا شد بره چند قدم که جلو تر رفت باز صداش کردیم مجدد بغلش کردیم که با اون حال بی قراری و بغض نخواد بره و ارومتر باشه ... بهش گفتیم ما تا زمانی که تو داخل هواپیما بری بشینی اینجا میمونیم که اگر کاری داشتی یا مسیله ای پیش آمد باهامون تماس بگیر
خلاصه منتظر موندیم هواپیماش که خواست دیگه حرکت کنه بهمون اطلاع داد و ما هم از فرودگاه خارج شدیم
در نهایت گل زندگیم با بهترین آرزوهای که بدرقه اش کردیم رفت به دنبال ادامه هدفها و برنامه های برای ساختن آینده اش داره
ما که با این ترافیک شهر رسیدیم خونه مون ...اون هم همزمان هواپیماش به استانبول رسید و وارد هواپیمای بعدی شد که به سمت آنتالیا پرواز کنه
از خستگی داشتم میمردم با وجود این همه بی خوابی اصلا حس خواب نداشتم تا ساعت پنج و نیم عصر که باربد از خونه اش تماس گرفت که رسیده بود ، من همینجور متوالی بیدار بودم
خیالم که آسوده شد به سلامت رسیده ... نفس راحت کشیدم
همون موقع یه خواب سنگین به چشمام آمد و سر جام یه دوساعتی بی هوش شدم
اینقدر جاش تو خونه پیداست که نگم براتون 😭😭😭
بالاخره دو سه روزی طول میکشه که ما عادت کنیم
برای نگهبان مجتمع که مسیولیت نگهداری کل ساختمان باهاش هست و خانم رعنا که املاکی داره ، و در موضوع تمدید کرایه خونه باربد خاطرتون باشه اول برای حمایت از صاحب خونه با من تماس گرفت ولی وقتی با من صحبت کرد متوجه و قانع شد کاملا حق با ما هست و صاحبخونه در خواست غیر منصفانه داره موضع اش عوض شد با ما همکاری کرد و واسطه خیر شد . با وجود اینکه تا حالا از نزدیک ندیدمش براش چند تا سوغاتی فرستادم باربد گفت امشب با هر دوتاشون هماهنگ گرده و بهشون سوغاتی هاشون میره تحویل میده
که تحویل داده بود و هر دو خیلی خوشحال شده بودند ... رعنا که خودش باهام تماس گرفت و تشکر کرد .به باربد هم گفته بود هر کاری داره حتما بهش بگه
شکر میکنم برای انسانهای خوبی که خدا سر راهمون قرار میده ...
زندگی مثل یه مسیر پر پیج خم هست ... من گزارش یک روز ، ثبت کردم در حالی که انگار گزارش عادی یک برنامه زندگی روزانه به نظر میاد ...اما چقدر اتفاق افتاده ، سالگرد تولد ،آشپزی خاص ، دلتتگی ، عشق ، تلاش برای آینده ، خروح از کشور ، ورود به یک کشور دیگه ، دوباره از اون کشور رفتن به یکی دیگه از شهرهاش .. تعامل و قدردانی با اطرافیان به بهانه سوغاتی و خیلی موارد دیگه ... ...همه اینها محصول یک روز هستند .
آرزو دارم کشورم ، وطنم ، میهنم حال خودش و مردمانش بهتر بشه ...و در تمام رگ هاس نور و امید جاری بشه که به بچه هامون یه روز بگیم ، حیف نیست اینجا نیستید نمیخواین به خونه امن خودتون برگردین ؟
آمین 🙏❤️

