درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

ترکیه مثل ایران یه کنکور برای ورود به دانشگاه برگزار نمیکنه بلکه هر دانشگاهی اختصاصی برای خودش ، ثبت نام باز میکنه
شرکت کنندگان آزمون ، دانشگاه مورد نظرشون در بازه مهلت تایمی که باز میشه ، بسته به شرایطشون ثبت نام میکنند

آزمون و سهمیه ایی که برای افراد خارجی یرای دانشگاهها در ترکیه نظر میگیرند بهش آزمون یوس میگند

هر دانشگاهی بخوای برای شرکت در آزمونش ثبت نام کنی میانگین حدود سه میلیون به پول ما هزینه اش میشه
بعلاوه اینکه ممکنه دانشگاه محل برگزاری آزمون شهر خود دانشگاه باشه که به هزینه ثبت نام ، بلیط رفت و برگشت و هزینه اقامت در هتل که فرد یک روز قبل و بعد امتحان باید رزرو کنه اضافه میشه


عده ای از کنکوری ها با والدینشون به این شهرها میرند که هزینه رفت و آمد خانواده ها و هتلشون هم باز اضافه میشه

عده ای از دانش آموزان هم که موسسات کنکور برای این آزمونهای ورودی طی سال میرند و کلی هزینه میکنند خود این موسسات برای تمام آزمونها اختصاصی ، برای دانش آموزان خودش اتوبوس میگیره ولی تمام هزینه رفت و برگشت ، هتل ، گردش شهر و سود خودشون را کامل از دانش آموزانشون میگیرند نزدیک هشت میلیون برای خدمات هر سفر دریافت میکنند
یعنی آدم بخواد به ساز اینها قر بده اگر یه گنج داشته باشه به ته میرسه

خب اینها هم دارند به هر عنوانی از توریست ها پول درمیارند و راهش بلد شدند

مثلا ارشیا دوست باربد هم موسسه کنکور رفته که هزینه اش چیزی حدود صدمیلیون شده ، هم اینکه تا الان حدود هفده تا دانشگاه مختلف یوس در شهرهای گوناگون ثبت نام کرده
شما خودتون نتیجه را دریابید ،چقدر هزینه شون شده
باربد موسسه کنکور از همون اول به ما گفت نمیرم همیشه از این موسسات حتی ایران هم بود بدش می آمد میگفت برای من فایده نداره ترجیح میدم خودم مطالعه کنم و اشکالاتم را از طریق کلیپ های آموزشی یوتیوب حل کنم
چیزی که داخلش اجبار باشه میدونم برای آدمها اثر عکس میده ما هم مجبورش نکردیم .

از این دانشگاهها که نود درصدشون باز شده باربد دوتا را بیشتر انتخاب نکرده امیدوارم دانشگاه شهر آنتالیا باز کنه که اگر باز کرد اون را هم ثبت نام میکنم

باربد آزمون یه دانشگاهش را بیست روز پیش داد یکی دیگه اش شنبه این هفته داد ...

اونهایی که این سالها با من همراه بودین میدونید موضوع استقلال باربد و فراهم کردن بسترش در هر مرحله رشدیش برای من یکی از مهمترین موضوعات بوده و به حد بضاعت و توانم رضایت دارم و فکر میکنم موفق عمل کردم تا جایی هم که تونستم در این مورد تجربیاتم به اشتراک گذاشتم که بقیه مادران و پدران مخاطبم نسبت به اهمیت پرورش استقلال بچه هاشون آگاه کنم.

این موضوع مستقل کردن باربد بعد از بیماریم برام بیشتر هشدار و تلنگر بود ؟ که ما ممکنه همیشه کنار بچه هامون نباشیم ، اتفاقات بیش بینی نشده است و جهان ، در گارانتی امنیت و همیشه بودن به جلو نمیره
پس بهتره در کنار حمایت عاطفی طوری بچه ها را در زندگی برای استقلالشون آماده کنیم که بدون ما سرگردان نشند و بتونند عهده دار زندگی خودشون باشند ...


وقتی ما به موقع رهاشون نکنیم اونها هیچ وقت اعتماد به نفس، در مورد توانایی هاییی خودشون پیدا نمیکنند ... و وقتی حادثه موجب بشه ما از آنها جدا بشیم متاسفانه اونها مثل ادمی فلجی میمونند که راه رفتن را تجربه نکرده باشند
در واقع انگار از نظر روانی فلج میشند و در خودشون توانایی در انجام کارهای مستقل نمیبینند، لذا از این‌بابت بسیار لطمه میخورند

میدونید بابت تمام جاهایی که برای رها کردنش خودم را در شرایطش قرار دادم چقدر پا روی دلم گذاشتم .
قطعا از سمت آدمهای ناآگاه حتی ممکنه به عنوان یه مادر دل گنده قضاوت شدم

از جدا کردن اتاق خوابش در زیر دوسال و تا استقلال های دیگه که بقیه شاهدش بودند

بله درسته رها کردن رسیک خطر اتفاقاتش بیشتر هست ... اگر اینجور قرار بر محافظت از خطر باشه ما نباید پامون از خونه بیرون بگذاریم چون احتمال اینکه در خیابان ما را ماشین بزنه است
انسان زنده باید زندگی را تجربه کنه نه اینکه بابت ترس خودش در یک حفاظ بسته جسمانی رشد کنه

دو نکته مهم اینجا مطرح هست:

اول اینکه قبل از هر استقلالی آموزش و تربیت مهمه ، میزان و درجه استقلال باید متناسب و هماهنگ با سن باشه ... نمیشه اگر بچه ایی درست تربیت نشده همیشه در محدودیت بوده ریسک رفتارهای پرخطر مثل گرایش به دخانیات و الکل درش باشه را یهو یه شبه باخوندن این مطلب رها کنید . صد البته هر کاری یه پیش نیاز و آمادگی لازم داره .

دوم اینکه استقلال دادن به معنای پشت خالی کردن و دلسرد کردن آدمها نیست . هر چیزی اصول و قواعدی میخواد ، تعادل نیاز داره مثل غذایی که میپزیم برای طعم خوبش نه باید شور باشه نه بی نمک

حدود سه ماه دیگه مونده که باربد هیجده سالش پر کنه یعنی هنوز بر اساس قوانین اینجا محدودیت کفالت و اجازه از من را برای اکثریت کارهاش نیاز داره ... اما ما طوری پیش رفتیم با توجه به سه ماه زندگی که پارسال تنها در ترکیه از پسش به خوبی برآمد فکر میکنم توانایی فرد بیست دو ، سه ساله را الان داشته باشه

شرایط زندگی ما همیشه طوری بود چون بحث عدم حمایت خانوادگی را از هر دو طرف داشتیم یعنی اینکه بنا به دلایلی براشون مهیا نبود ما را ساپورت کنند و از ابتدا میباست همه گره های این زندگی را خودمون باز میکردیم و برای حال بهتر و رشدمون گزینه هایی را لابه لای محدودیت هامون پیدا میکردیم

من باربد را با آزمون و آزمایش اروم اروم جلوتر از سن تقویمی در شرایط انجام یه سری کارها میگذاشتم.
حل مسائلش را در چالش هاش زیر نظر گرفته بودم ، میزان ای کی یوش را تست گرفته بودم ، هم اینکه بهش در ارتباط با محافظت در مقابل رفتارهای پرخطر در قالب داستان و بازی آموزش داده بودم .و این آموزش تا الان به شیوه غیر نصحیتی ادامه داره

میدونستم مهدکودک به اجتماعی بودنش کمک میکنه به موقع استفاده کردم و به خاطر سرماخوردگی و مریضی مهدکودکش را کنسل نکردم
چون ما معاشرت فامیلی را زیاد نداشتیم و باربد ژنتیکی مثل پدرش ادم درونگرایی بود البته الان میانه گرا هستش ، خلاصه به محیط مهد نیاز داشت

بهش اجازه دادم که تنها بودن کم کم تو خونه تجربه کنه بدون ما بمونه یه روز امدم دیدم کاهو نشسته را صندلی گذاشته فقط زیر آب یه رد کرده مثل خرگوش نشسته این کاهوهه را میخوره

هفت ساله بود بهش اجازه میدادم مسیر کوتاه کلاس زبانش تا خونه خودش بره دوستم که باهامون معاشرت داشت تو راه دیده بود سلام کرده بود، باربد تند رد شده بود و ارتباط نگرفته بود .
بعد دوستم از واکنش باربد متعجب شده بود تماس گرفت غش کردم از خنده
گفتم چون بهش گفتم تو مسیر با کسی اصلا صحبت نکنه باید بیشتر براش موضوع غریبه و آشنا را توضیح بدم و دسته بندی کنم که بعد برای باربد توضیح دادم و روشنش کردم

در تایمی که هه دوستهاش سرویس مدرسه داشتند من اجازه دادم خودش از مدرسه دوران متوسطه اولش ( دوران راهنمایی ) که نسبتا زیاد باخونه فاصله داشت بره و برگرده .


بهش در سنین مختلف اجازه خرید دادم ، تایمی خودم از دور می ایستادم از دور نظارت میکردم ، تایمی که بزرگتر شد اجازه خرید کردن بدون حضور خودم دادم .

من بیمار شدم باربد کوچیک بود به حدی مکالمه های عالی و دلگرم کننده میگرفتم که برام باور کردنی نبود میموندم چگونه است که اینقدر این با این سن کمش میفهمه
تجربه این رنج چقدر آن را عمیق و داناتر کرده بود ... کلی تو آن دوران به من پیشنهاد حمایت و همراهی میداد شبیه یه مرد کوچولو ... پیام اینکه کنار من هست و میتونه کمک کنه را بهم منتقل میکرد ...

از جام بلند میشدم میدیدم با دست های کوچولوش برام آب میوه گرفته ... چهارپایه گذاشته بود ظرف شسته بود ... خدا میدونست اب میوه تو چه بستر غیر بهداشتی درست شده بود اون هم با شرایط من که بدنم سیستم ایمنش پایین بود اما با چه عشقی من اون را ته سر میکشیدم و انرژی میگرفتم

گاهی ظرف شستنش کارم چند برابر میکرد ... ولی همیشه قدردانی و ذوق من را تحویل گرفت

پدرش طولانی مدت ماموریت میرفت بخشی از کارهای مردونه خونه را به عهده اش میگذاشتم که براش تمرین بشه و مهارتهاش بالا بره

و بعد مهاجرت در سن شانزده سالگیش که باهم ، من اون تنها شدیم و سهم مسئولیت خیلی کارها را به عهده گرفت
شیر حمام خراب شد خودش از توی نت وصل کردنش نگاه کرد بعد مدل مدنظرش گرفت و خودش نصبش کرد
تازه خواستم بهش هزینه اش بدم گفت نیاز نیست با پول توجیبی خودم گرفتم
( اون پول تو جیبیی ها را خودم بهش میدم اما همیشه حس مالکیت و تصمیش را هم بهش دادم به مرور پول توجیبی هاش بیشتر کردم و اختیارات هزینه های بیشتری را به عهده خودش گذاشتم که برنامه ریزی مالی خرج ، تفریح ،پس انداز ، صبر و انتظار در کل مدیریت مالی و نیازهاش را خودش تجربه کنه و با چالش هاش روبه رو بشه .یکی از آموزش های غیر نصحیتی و تاثیر گذار یعنی همین مثالی که زدم )

بابت تمام آموزش ها و اعتمادی که از شخصیت و پتانسیلش داشتم یکی از مهمترین تجارب زندگیش را پارسال رقم زدیم من تنهایی برای انجام چکاپهام و دیدار پدرش بعد از یازده ماه دوری به تنهایی به ایران سفر کردم و باربد خیلی قشنگ تر از اون چیزی که انتظارش داشتم از عهده یک زندگی مستقل سه ماهه همه جوره برآمد

بهش یه روز گفتم میبینم چقدر قوی و خویشتن دار شدی یادم افتاد بابا ماموریت میرفت تو از دوریش تب میکردی که در آغوش همش مچاله میشدی در نهایت کارت به بیمارستان میکشید
الان بدون من و بابا چقدر مقتدراته در کشور غریب روزهات سپری میکنی بهت افتخار میکنم که حتی من از ایران برگشتم از صبح امدی فرودگاه
که به استقبال من من بیای که خسته از سفر میرسم با من همکاری کنی
خلاصه تو پیش نیاز برنامه های آینده ات خوب سپری کردی
و دلمون امن و قوی از توانایی هات کردی

و جمعه، باربد ، یکی دیگه از تجربه های مهم زندگیش بهش اجازه دادیم که باهاش روبه رو بشه
خودش بلیط رفت و برگشت شهر ازمیر چند روز قبل سفرش اینترنتی تهیه کرد رفت پرینت بلیطش از مغازه جهت احتیاط گرفت
از طریق لوکیشن آدرس ترمینال و شماره اتوبوسی که به سمت ترمینال میره را پیدا کرد
ساعت هشت و نیم براش دوتا ساندویچ مورد علاقه اش درست کردم بدون رو مخ رفتن و کنترلش اجازه دادم خودش لوازم سفرش جمع جور کنه

کنار وعده های غذایش شربت زعفرون و گلاب دادم که اثرات آرامش بخشی براش داشته باشه
فرستادمش دوتا بستنی مگنوم خرید باهم قبل حرکتش بخوریم چون بستنی تریپتوفان داره و شادی اوره

خلاصه ساندویچ ها را در کیفش گذاشت ...


گفتم نت گوشیت را شارژ کن که ازت باخبر بشم ( ما نت های گوشیمون اینجا شارژ نمیکنیم چون خونه نت داریم و نیازی نیست گاهی هم اپلیکیشن هامون بهمون هفتگی مقداری هدیه میده )
گفت مامی نیاز نیست ما باید هزینه هامون را مدیریت کنیم اتوبوسم خودش نت داره اونجا هم برسم مراکز عمومیش نت داره پس لازم نیست برای این یه روز این هزینه را بکنیم

گفتم اونجا رسیدی تاکسی تا دانشگاه دربست کن

گفت اول پرس و جو اتوبوس دانشگاه را پیدا میکنم اگر پیدا نکردم تاکسی استفاده میکنم . نگران نباش

خلاصه کارت بانکی را در اختیارش گذاشتم گفتم حتما وعده های غذایی ،نوشیدنی هر مدله اش برای هر چقدر خواستی بخر که بتونی خستگی هات را جبران کنی و انرژی داشته باشی
گفتم مامان ارشیا بهم گفته با وجود اینکه ارشیا را ما با ماشین خودمون میبرم ، سوار اتوبوس موسسه میکنیم راه به راه یک روز قبل هتل میرند ارشیا میگه خیلی سفر خسته کننده است
گفت مامی من مدلم با ارشیا فرق میکنه من تو اتوبوس خسته نمیشم نگران نباش

بغلش کردم بوسیدمش ساعت نه ربع از خونه رفت
یک ساعت و نیم بعد تصویری تماس گرفت که توی ترمینال هست
ساعت یه ربع به دوازوه هم باز تصویری تماس گرفت که توی اتوبوس نشسته براش بلیط گرونتر و صندلی تکی گرفته بودم که راحت تر باشه خیال من را از جای امنش آگاه کرد مسیر آنتالیا تا ازمیر هفت ساعت با اتوبوس هست

.( یادتون باشه گفتم من حتی برای اوردویی که رفته بود بابت نگرانی هام به گوشیش زنگ نمیزدم که خسته و کلافه اش کنم . اینجور مواقع میگم خودت من را شرایط مناسبت از حالت با خبر کنم هم اینجوری مسئولیت پذیرتر میشه .. هم من با کنترل کردن مزاحمش نمیشم )

صبح از خواب بیدار شدم متوجه شدم نت در دسترسش نیست براساس ساعت رسیدن باید به ازمیر میرسید
دیدم تنها جایی که میتونم ازش خبر دار باشم اپلیکیشن بانکم هست ساعت هشت و ربع نگاه کردم دیدم یهو از فروشگاه شوک خرید انجام داد میزان خرید مشخص بود حدس زدم برای خودش صبحانه خریده فروشگاه شوک هم در سطح شهر هست .پس خدا را شکر یعنی رسیده بود

مثلا هر مدت یک بار چک میکردم مثلا مشخص بود اب و نسکافه این چیزها داره میخره امتحانش ساعت یک ظهر بود . و این باید برای خودش یه گوشه از دانشگاه مینشست مطالعه میکرد تا وقت آزمون برسه

در نظر بگیرید رقابهای کنکوریش شب قبل رسیدن تو هتل در حال استراحت هستند همه دربست با نهایت استراحت سر جلسه حاضر میشدن
اما باربد با توجه به شرایط شخصی خودش و ما چقدر در هزینه ها معقول و همراه رفتار کرده بود

ساعت پنج و ده دقیقه تماس تصویری گرفت دیدم چهره اش در حالی که خیلی خسته است اما یه هیجان و حس رضایتی داخلش موج میزنه

قربون صدقه اش رفتم گفت خیلی شرکت کننده زیاد بوده امتحان در حالی که سخت بوده من فکر میکنم خوب دادم
الان هم تو یه مرکز خرید امدم که تا ترمینال سه دقیقه راه بیشتر نیست .نه و نیم حرکت دارم این چهار ساعت اینجا استراحت میکنم یه غذاییی میخورم خودم سرگرم میکنم بعد میرم که برای آمدن به آنتالیا سوار اتوبوس بشم .

گفتم مادرت بمیره که تو اینقدر خستگی میکشی ..‌ گفت مامممممممممممییییییییی باز شروع کردی این چه ابراز توجهی هست که ترکش نمیکنی حرف بهتری نداری بگی
گفتم خو چیکار کنم چطوری خستگیهات ببوسم
گفت من خیلی هم حالم خوبه

گفتم کسی را دیدی مثل خودت تنها امده باشه ؟

گفت نه ندیدم ... فقط من ظاهراً تنها آمده بودم

گفت موقع رفتن سرجلسه از شانسم یکی از دوست هام دیدم با مادرش آمده بود از مادرش خواهش کردم کیفم و وسایلم را نگه داره ایشون هم لطف کرد قبول کرد

( اینجا ممکنه سوال بش براتون چرا خودت باهاش نرفتی؟ ... دلیل رشد استقلال و کسب تجربه ، محدودیت های شرایط جسمانی و توانی من ، مدیریت هزینه ها )

گفتم پسرم میدونی که من همیشه چقدر بهت افتخار میکنم که تو به خوبی از عهده چالش های زندگیت بر میای ، دلت که خدای نکرده نگرفته که من و بابا چرا باهات نبودیم ؟
گفت نه مامی چرا بگیره اینطوری من خوشحال ترم .گفتم تو از همسن و سال های خودت الان میبینی چند پله جلوتری عزیرم‌
در ضمن ادم تو سن تو خیلی احساس خوبی میکنه وقتی پدر و مادرش بهش اینجوری اعتماد میکنند

گفت همینطوره

گفتم من میتونم حست درک کنم ادم تو اوج خستگی جسمی وقتی مبینه از عهده کارهای مهم برآمده حس خیلی خوبی از درون داره و آن خستگی تازه یه جور حتی لذت بخش و ارزشمند هم هست .

گفتم مثلا چقدر خوب مدیریت کردی یه مرکز خرید نزدیک ترمینال پیدا کردی افرین به هوش و برنامه ریزیت

گفت مامی من کلید بردم ممکنه صبح زود برسم راحت بخواب خودم در باز میکنم مزاحم خوابت نشم .

بعدش هم برسم سه ساعت بعد کلاس آنلاین زبان انگلیسیم شروع میشه
گفتم ای وای خدا قوت پس پشت هم چقدر شلوغ هستی

حتما به بابات هم خود زنگ بزن صدات بشنوه
از طرفی حسن پیگیرش از من شد بهش اطلاع دادم حسن هم گفت بهش زود زنگ میزنم

گفتم حسن خیلی بابت این موضوع سفرش، فیدبک های خوب بهش بده و تشویقش کن این مسیرهای زندگی بدون من و تو براش دیگه زیاد اتفاق خواهد افتاد


گفت حتما هم ازش عذر خواهی میکنم که جسمی کنارش نبودم ولی روحم لحظه به لحظه باهاش بود و هم بابت سفرش تشکر میکنم

خودم هم باز برای باربد پیام فرستادم نوشتم

زندگیم من بهت افتخار میکنم باز هم خسته نباشی گل پسرم که اینقدر خوب مستقل و توانمند هستی اینو بدون موفقیت اصلی تو در آزمون کنکورت نیست در واقع این مسیری بود که تو کشور دیگه به شهر دور رفتی و به خوبی از پسش برآمدی درسهای مدرسه و دانشگاه یه بخش از زندگیه ، همش نیست سکانس های اینجوری زندگی که ما ردش میکنیم قطعا از آزمونهای دانشگاه مهم تره ..
حالا تو بگو من نمیرمت برات از شوقم اخه تو بگووو پسرمم

باربد که از خودش خبر داد خیالم راحت شد بلند شدم ناهار فرداش اماده کردم بعد گذاشتم دم بکشه رفتم تو حمام یه دوش بگیرم
امدم بیرون از ضعف خستگی حمام روی تخت دراز کشیدم یهو یادم آمد گاز خاموش نکردم
مسیر حمام و اتاق روی پارکت آب موهام چیکه کرده و لیز شده بود من هم مثل جت بی حواس دویدم که برم گاز خاموش کنم چشمتون روز بد نبینه چنان از طرف راست بدنم محکم از صورتم تا پایین پام زمین خوردم انگار یه جرقه بزرگ جلوی چشمم زدن دست و پام الان کبود صورتم کوفته شده خلاصه خودم داغون کردم

دیدم سرم گیج میره تماس گرفتم گفتم کسی خونه باشه یهو چیزی نشه بچم برسه بترسه

مامان و بابام شب آمدن خونه ام
دیگه لنگون لنگون شام بهشون دادم مامان خودش ظرف ها را شست
تاصبح از درد کوفتگی ملاحفه بهم میخورد اذیت میشدم

دیگه صبح زود آقا باربد رسید بنده خدا پاهاش اندازه یه موتکا شده بود
وضعیت کوفتگی و کبودی ها ی من و دید اول هول کرد گفت باید همین الان دکتر ببرمت خلاصه ارومش کردم که نیاز نیست گفتم فقط ضربه دیده شدم

گفت تنهات گذاشتم چی به روز خودت اوردی مراقب نبودی ؟
خلاصه برای دلگرمی اون بلند شدم صبحانه اماده کردم برای ناهار مامان اینها قلیه ماهی درست کردم
مامانم گفت بابات برگرده خونه داداشت من پیشت بمونم حالت ایتجوریه کمکت کنم ؟
گفت مامان دلت میخواد خودت بمونی بمون اما اگر نیتت همکاری با من هست میبینی که الان فعالیت و حرکتم برای پذیرایی بیشتر شده

گفت تو نمیگی من چیکار کنم ؟

گفتم میدونم برای شما انجامشون سخته
بابام گفت راست میگه با این وضعیتش از دیشب داره از ما پذیرایی میکنه
به مامانم گفتم پس فقط یه لطف کن من دارم ناهار درست میکنم ظرفهای که کثیف میشه را بشور چون برام سخته سر پا باشم
اون هم دستش درد نکنه ظرفها را شست

کلی قلیه ماهی را دوست داشتند چون دلتون نخواد محشر شده بود حسابی هوس کرده بودند ماهیها برای بندرعباس بود که چند بسته تازه از ایران حسن فرستاده بود ... نمیتونستم تنها بخورمشون . خلاصه چیزی که تو دلم بود گفتم همین الان ازشون پذیرایی کنم

همیشه گفتم این جسم هر زخمی بهش بشینه خوب میشه ادم فراموشش میکنه امان از روزی که زخم به دل آدم بشینه ... به این راحتی ها مگه خوب میشه

این برشی مهم از زندگی و تجربه من با باربد بود امیدوارم اشتراک گذاشتنش برای شما هم مفید واقع بشه

پی نوشت : باشد به یادگار این روزها و این داستانها در حالی در جریانه که زخم و جراحت های درونی من عمیق تر شده و من به نهایت جهد دارم سختی این ایام را با خودم حمل میکنم .‌‌‌.. یعنی میشه یک روز بیاد من بگم طوفان تموم شد ... 😭 سهم آرامش هم با ما رسید.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 17:13 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []