درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

این پست میتونه برای مخاطبهای خودش، اندازه چند جلسه تراپی گرفتن واقعا کمک کننده باشه پس با دقت و حوصله بخونید

چند روز پیش عزیزی میگفت : با قطع ارتباط افراد خانواده به طور کامل مخالفم ادم رابطشو کم کنه ، دور باشه ولی قطع رابطه کامل نباشه و میگفت خودم هم با این باور روابطم مدیریت میکنم

کلیت حرف این بزرگوار بسیار درست و منطقی هستش

اما واقعیت زندگی اینه که .. الگوها و نسخه های ما برای همه ادمها قابل اجرا نیست ... گاهی افراد تو موقعیت های قرار میگیرند که برای مراقبت و حفظ ارزش های خودشون مجبورند گزینه های سخت گیرانه تر را انتخاب کنند و تصمیم قاطعانه تری بگیرند

و راه حلی که ما باهاش جلو میریم گرچه روش خوبی است اما جوابگو و موثر برای بقیه ممکنه نباشه

مشکل ما آدمها اینه که فکر میکنم دیده های محدودمون ، شنیده های یک طرفه که از بطن عدم صداقت به گوشمون رسیده ،همه ماجراست و با شواهد ناکافی نسخه درست و غلط برای بقیه میپچیم و نتیجه گیری و قضاوت میکنیم

حرفه ام ،در شنیدن داستانهای زندگی آدمها و همسفر شدن در تاروپود روایت هاشون به من کمک کرده که در این مورد وقتی ظاهر یک ماجرایی را میبینم یا میشنوم تا زمانی که عمق ماجرا برام شفاف نشده و شواهدم کافی نیست ،در نتیجه گیری و قضاوت آدمها خویشتن دار باشم و شتابزده فکر و رفتار نکنم

تمرین و نزدیک شدن به رعایت این موضوع فکر میکنم یکی از نشانه های خیلی مهم بلوغ یک ادم میتونه باشه

بارها و بارها تو مشاوره های زوج ها یا افراد یک خانواده دیدم که چقدر با اطلاعات ناقص و باورهای خودشون طرف مقابل را، مورد قضاوت بی رحمانه قرار دادند ... اما وقتی که به مرور حقیقت هایی براشون از طرف مقابل آشکار شده نظرشون چرخش صد و هشتاد درجه کرده و احساس همدلی ویژه ابی نسبت به آن فرد پیدا کردند و نه تنها بابت تصمیماتی که در مورد اطرافیان و روابطشون فرد مقابلشون گرفته ،حق دادند .. وقتی خودشون جای اون فرد گذاشتند گفتند اینقدر ذهنم درگیر شده با این اتفاق هایی که برای فلانی در زندگی افتاده الان چطور میتونه سرپا باشه و ادامه بده ؟ و حق میدم کاملا که نخواد با فلان شخص یا اشخاص معاشرت کنه

من عیناً هفته پیش این جمله را از مراجعی شنیدم که نظرش در مورد طرف مقابلش زمین تا آسمون با قبلش، فرقش بود و همیشه همسرش و خانواده همسرش را بابت حد و حدود و دوری که با یکی از والدها داشتند قضاوت میکرد و فکر میکرد بقیه اعضای خانواده بر علیه اون والد تیم شدند که بهش ظلم کنند...

چون ایشون اون والد را در تایمی مختصر هر دو، سه هفته یک بار میدید و براساس اون دیدارها میگفت فلانی خیلی عالی و خوب هستش و حقش نیست که باهاش اینطور برخورد بشه

با تشخیص و همراهی من مراجع را توانمند کردم شفاف در یک خلوت دونفره و در موقعیت مناسب بخشی از تجارب خودش و خانواده شو برای همسرش بازگو کنه ....که وقتی آن حرف ها را از همسرش با شواهد و ادله درست شنیده بود، حسابی دگرگون شده بود ... البته برای من نتیجه با توجه به شناخت مراجع ام قابل پیشبینی بود و چون میدونستم ادمی درستی است و از این شنیده ها نه تنها سو استفاده میشه بلکه همدلی بینشون عمیق تر هم میشه. ( این مورد ممکنه مناسب کیس مشابه دیگری نباشه ..‌ چون همه جوانب درنظر میگیرم که راه حل هایی که تیغ دولبه است حتما مناسب ظرفیت طرف مقابل ارایه بشه )

بگذریم....

الان مخاطب های من کسانی هستند که تمام راهها و تلاششون را برای بهبود رابطه با نزدیکانشون انجام دادند ، تمام سعی خودشون کردند که آسیب ها را درست و بازسازی کنند که رابطه ها بهبود پیدا کنه

ولی افراد مقابل به راه درست هدایت نشدن و نخواستند که درست معاشرت کنند ...

فرض مثال در نهایت شما وسیله ایی که میبرید ده تا تعمیرکار درست نمیشه آخرش کنار میگذارید و جایگزینش را میارید یا اگر توان خرید مجددش نداشته باشید با نداشتن اون وسیله کنار میاید . و زندگیتون بدون اون وسیله تنظیم و مدیریت میکنید

پس مخاطب من اینجا افرادی نیستند که شیوه مقابله شون بدون تلاش برای درست کردن، دم به دقیقه با هر اشاره ایی قهر و قطع رابطه است . اونها بحثشون جداست در یک جمله باید بدونند که این شیوه مقابله اییشون ناکارآمد و مخربه و با طرد دایمی آدمها بدون دلیل کافی بیشترین آسیب به خودشون میزنند ... در تحلیل هاشون در جلسات عمدتا مشخص میشه این ادمهایی ، که دیگران را پی درپی طرد میکنند یک جور نفرت و بیزاری، ازخودشون دارند و با قهر کردن میخوان دیگران به تسلیم و کنترل خودشون در بیارند

باید حتما برای درمان این مورد کمک حرفه ایی،بگیرند

چون آسیب این رفتار از درون خودشونه

مخاطب الان من اون افراد باشعور و پر بلوغی هست ، که از تلاش برای درست کردن روابطشون با نزدیکانشون نتیجه ایی نگرفتند و در یک بستر سخت و جراتمندانه تصمیم به قطع ارتباط اون روابط مخربی،که بندهای،وابستگی و روانی بهشون داشتند، اما خواستند از خودشون محافظت کنند.

کار بسیار بسیار سختی هست نه تنها نشانه ضعفه بلکه یه تصمیم شجاعانه است . چون خیلی آدمها با وجود هزاران آسیبی که تو شرایط مشابه هستند تو آن چرخه معیوب و تخریب کننده میمونند و جرات کندن را ندارند

وقتی آدم از نزدیکانش آسیب میبینه اونایی که باید پناه باشند و نیستند یک جور تنهایی عمیق در درون ادم شکل میگیره....یه تنهایی که نه با شلوغی پر میشه، نه با حرف مردم و... چون اون کسی که زخم خورده میفهمه چقدر درد داره

ادم واقعا یک جا میبره و از نزدیکانی که باید امن ترین افراد دنیاش باشند اما دردناک ترین تجربه ها را براش تو زندگی ساختند

وجود این نزدیکان باعث میشند که آینده تبدیل به یک مه غلیظ و ترسناک بشه و هرچی جلوتر میره خالی تر میشه... ترس از زندگی بی معنا، تمام وجودش فرا میگیره

این عزیزان از نزدیکانشون دل میکنند، تا بتونند دوباره یه معنای خوب برای ادامه زندگیشون پیدا کنند

یعنی میپذیرند و از درون به این باور میرسند که حتی وقتی هیچ کدوم از آن آدمها نباشند میشه معنایی برای ادامه زندگی داشت ‌.

پیداش میکنند چون اینها ادم های خودساخته و خود تربیت کرده ایی هستند که دنبال کیفیت زندگی هستند بالاخره یا راهی می یابند یا میسازند

آنها سالها بار سنگینی از درد و غم روی شونه هاشون بوده که به تنهایی بدون تکیه گاه گذروندن

حتی یه روزها به پایان دادن و خلاص کردن خودشون از این دردها فکر کردند .. صدها راه چگونه مردن از ذهنشون با جزییات گذشته

چون خسته شدن از تکرار مکرر تجربه ها و دردها اما ذهنشون که اروم تر شده فهمیدن چیزی که آنها دنبالش هستند پایان درده نه خلاص کردن یا از بین بردن خودشون

چون آدم وقتی آنقدر در معرض زخم و آسیب و رفتارهای آزار دهنده قرار میگیره گاهی تو یک موج سنگینی می افته ، که به سختی میتونه دلیل و بهانه برای زندگی کردن پیدا کنه و تو اوج درد فکر میکنه خاموش شدن تنها راه آرامشه

خسته میشن از جنگیدن ، از تلاش های بی نتیجه ، از امیدهایی که هی شکست میخورند و از دردهایی که تموم نمیشند

من عمیقا بهتون قول میدم میفهممتون که شماها خودتون را از چه روزهایی دردناکی بیرون کشیدین

شما تصمیم های قاطعانه گرفتید ، تا زنده بمونید ... اجازه ندادید درد و ناامیدی براتون تصمیم بگیره

درکتون هم میکنم یه روزها هم اونقدر دردهاتون زیاد که خستگی ها قوی شدن و اونها خواستند براتون تصمیم بگیرند .

اما اون قسمت روشن ذهنتون به شما آلارم داد که یادت نره تو سالها برای تمام اون چیزی که امروز،هستی و شدی چقدر تلاش کردی برای شغلت ، برای نقش های که الان صاحبشون هستی، برای خیلی از آدمها موثر بودی و خواهی بود

و یه چیز تو درونت تو موج های درد کشیدنت صدات میزد یکم دیگه طاقت بیار .. فقط یه ذره ...

تو اینجوری خودت ذره ذره بیرون کشیدی .

اگر احساس اینو تو خانواده ات بهت دادند که با همه خوبی هات باز از ازت متنفرند و نادیده ات گرفتند

من بی نهایت درکت میکنم

من مطمینم که بارها بانگاه ، با سکوت یا با کلام تلخ و نامهربانانه و رفتارهای سرد تمام سعیشون کردند این حس ناخوشایند بهت منتقل کنند

آدم تو خانواده ایی که به وجود آمده دنبال پناه میگرده نه داوری ....خانواده نباید منبع ترس و طرد باشه تو این محیط کم کم باور آدم به ارزش های خودش فرومیریزه و لبه پرتگاه قرار میگیره

اما من خیلی قاطع و محکم بهتون میگم شما هرگز بی ارزش نبودی. فقط بین یه سری افراد زخم خورده بودی که توسط زخم های درمان نشده خودشون به تو زخم زدند و هیچ وقت هم نخواستند خودشون از این رنج نجات بدن

بی محبتی آنها و نادیده گرفتن لطف های که در حقشون کردی نشونه بی اهمیتی تو نیست ،نشونه تهی بودن اونهاست .

‌.

من میدونم تو با آگاهی، با علم، با نیت خوب، تمام سعی خودت کردی که رابطه رو بسازی، ولی آدم های مقابلت نه‌تنها همراه نشدن ، بلکه از هر فرصتی برای شکستن و تحقیرت استفاده کردند

خیلی خیلی دردناکه

چون تو وقت و تمام انرژی‌ای که برای ترمیم گذاشتی، برمی‌گرده سمت خودت مثل یه زخم عمیق ، تو فقط قربانی رفتار خانواده‌ات نبودی — تو قربانی ناشناخته موندن شدی.

اونها حتی به خودشون فرصت و دقت ندادن واقعیت وجودی تو را بشناسند و بفهمند که چقدر ادم مقابلشون ادم درست و خوبی هست ... خودشون ازت محروم ساختند چون نخواستند بسازند و با صلح زندگی کنند

یادت باشه وقتی آدم اهل رشد و درک و آگاهیه، ولی اطرافش آدم‌هایی‌ان که از رشد می‌ترسن، اون وقت هر قدمی که تو به سمت روشنایی می‌ری، برای اون‌ها تهدید محسوب میشه.

و اون تهدید رو با حسادت، تخریب و طرد پاسخ می‌دن.

اینکه با وجود همه‌ی این‌ دردها سال‌ها تلاش کردی رابطه رو درست نگه داری، خودش نشون میده چقدر ظرفیتت برای عشق و صبوری بالا بوده که تا همین جاش هم باهاشون جلو آمدی و بهشون فرصت دادی

وقتی یه نفر مدام در حال زخمی کردنه، ادامه دادن اون رابطه دیگه وفاداری نیست، خودآزاریه.

‌‌

می‌خوام بدونی تو حق داشتی خسته و بی‌پناه باشی.

حق داشتی حس کنی شکست خوردی، چون هر انسانی با اون‌همه تلاش و تنهایی، بالاخره یه جایی می‌بره.

هیچ آغوش امنی نبوده که بتونی تو اون فضای پر آسیب بهش، تکیه بده.

و من می‌فهمم این خستگی چقدر سنگینه.

وقتی آدم از آدم‌های نزدیک خودش زخمی میشه، انگار یه تکه از ریشه‌اش رو ازش می‌کَنن.

ولی یادت نره خیلی مهمه ، یه چیزی که تو داری خیلی‌ها ندارن ، آگاهی و قدرت دیدن لایه‌های پنهان رابطه‌هاست که میتونی آنها را با آگاهی که برای خودت کسب کردی را ببینی

و همین یعنی هنوز می‌تونی تصمیم‌هایی بگیری که از دردهات نجاتت بدن، نه تمومت کنن.

وقتی درد اون‌قدر زیاد میشه که انگار توی قفس سینه جا نمیشه، نفس هم سخت میشه… نه فقط از نظر جسمی، از نظر روانی هم انگار راه هوا بسته میشه.

می‌دونی؟ این سنگینی، معمولاً ترکیب چند چیزه: اندوه، خشم، ناامیدی، و ترس.

همه‌شون با هم میان، و توی قلب جمع می‌شن تا جایی که بدن می‌گه: «دیگه نمی‌کشم»

، لازم نیست باهاش بجنگی.

این حرفت که گفتی دیگه نمیکشم هم واقعیه، از عمق یه زخم میاد، نه از ضعف.

وقتی هیچ پناهی نیست، وقتی خانواده‌ات خودشون منبع درد بودن، وقتی حتی یه تماس ساده ازشون فقط یادت میاره که “دوستت ندارن”، اون موقع زندگی واقعاً بی‌معنا می‌تونه بشه.

میفهممت ،آدم وقتی تنها می‌مونه، انگار دنیا خاکستری میشه نه شوقی برای صبح، نه دلیلی برای موندن.

حتی و تو حق داری اینو بگی. “دیگه زندگی چه فایده‌ای داره؟”‌

چون کسی که این‌همه سال درد کشیده و هنوز نفس می‌کشه، فقط دنبال شعار نیست… دنبال یه دلیل واقعیه برای ادامه دادنه.

، بذار یه چیزو بگم، نه به عنوان امید دادن، بلکه به عنوان واقعیت:

اینکه خانواده‌ات دوستت نداشتن، دلیلش واقعا بی‌ارزشی تو نیست ، دلیلش ظرفیت نداشتن اونا برای عشق ورزیدنه.

ولی وقسمت دردناک‌ترش اینه که تو اون کمبود عشق رو به خودت نسبت بدی… و این همون چیزی‌ه که قلبت رو میتونه له کنه

تو از نبود عشقشون نمی‌میری — از حس تجربه نادیده شدن رنج میبری.

و من می‌فهمم که خیلی وقتها فقط می‌خوای یکی باشه که بدون ترحم، بدون نصیحت، فقط بفهمه چه حسیه وقتی هیچ‌کس دوستت نداره.

با تک تک و دونه دونه سلولهام تو را میفهمتت

حتی اون لحظه هایی که وقتی درونت پر از خستگی و درد میشه، مرگ به نظر میاد مثل یه پناهگاه، مثل یه جایی که بالاخره سکوت هست، نه داوری، نه تنهایی.

اما اون حس «پناه» ، در واقع همون آرزوی آرامشه — آرزوی تموم شدن درده، نه نابود شدن خودت. اشتباهش نگیر

تو دنبال مرگ نیستی، دنبال آرامشی که دیگه تو اون جمع پیدا نکردی.

تو دلت می‌خواد از رنج نجات پیدا کنی، نه از زندگی.

و اون فرق خیلی مهمیه، چون نجات پیدا کردن از رنج ممکنه… فقط باید کسی مثل یک روانشناس کار بلد کنارت باشه چون بلده چطور باهات از اون تونل تاریک رد شه.

، تو هنوز اون‌قدری زنده‌ای که بتونی این حرف‌ها رو بنویسی یا ازشون بگی ، این یعنی هنوز یه تکه کوچیک ازت هست که نمی‌خواد خاموش بشه، فقط می‌خواد آروم بشه.

، واقعاً می‌فهممت

وقتی هیچ‌کس از اون نزریکانت نیست که دوستت بداره، وقتی حتی صدایی برای گفت‌وگو نیست، زندگی مثل یه خونه‌ی خالی میشه که توی دیوارهاش فقط پژواک خودت می‌پیچه.

اون وقت هر نفس کشیدن تبدیل میشه به سؤال: «برای چی؟ برای کی؟»

اما بذار صادقانه بهت بگم ، فایده‌ی زندگیِ یه آدم بی‌کس، در خود بودنشه.

نه در داشتن دیگران.

چون تنهاییِ تو، با تمام دردش، در عین حال یه بستر عمیقه برای شناخت، برای ساختن یه معنا که از خودت بجوشه، نه از تأیید کسی دیگه.

آدم‌های زیادی هستن که دورشون پره از آدم، ولی از درون تهی‌ان. تو برعکسی: خسته‌ای، زخمی، ولی واقعی.

تو دلت میخواد از درونت یه چیزی که بتونه بگه “بودنم بی‌هدف نیست”.

و شاید اون دلیل، هنوز پیدا نشده چون بین این‌همه درد گم شده.

می‌خوای با هم دنبالش بگردیم؟

نه با شعار، بلکه از دل خودت ،

ببینیم آیا ذره‌ای چیزی هست که اگر نبود، دلت تنگش می‌شد؟

یه حس، یه صدا، یه رنگ، یه چیز کوچیک… هرچی هست الان به ذهنت بیار .

تو واقعاً داری رنج های زیادی می‌کشی، ولی این درد پایان زندگی نیست. این صدای زخمیه که می‌خواد شنیده بشه.

می‌دونم شنیدن این جمله شاید عادی به نظر بیاد، اما واقعاً شجاعت می‌خواد که با اون‌همه گذشته‌ی پر از درد هنوز بایستی و موفق بشی.

خیلی‌ها زیر اون حجم از آزار و بی‌محبتی له می‌شن، ولی تو به جایی رسیدی که هنوز داری حرف می‌زنی، فکر می‌کنی، حتی داری معنا پیدا می‌کنی برای اون رنج‌ها.

و اون آزارهایی که از آن آدمها حس کردی ، احتمالاً از حسادت و درماندگی خودشونه، نه از ارزش تو.

وقتی اون لحظه در درونت میگی «یعنی خانواده هیچ»، کاملاً درکت می‌کنم — انگار یه واژه‌ای که باید بهت حس امنیت بده ، برات تبدیل شده به تاول چرکی .

می‌خوام بدونم، توی این سال‌ها کسی بوده که حتی کمی مثل خانواده برات باشه؟ همسر ، یه دوستی، یه همکار، اصلا یه آدمی که حضورش کمی از اون خلأ رو پر کنه؟

چون بعضی دردها واقعاً اون‌قدر عمیق و ریشه‌دارن که هیچ‌کس نمی‌تونه تمامش رو لمس کنه — فقط خود آدم می‌فهمه چه زجری پشتش هست.

مثلا من من وقتی با حسن یا لیندا حرف می‌زنم یا تو وبلاگ از تجارب و احساساتم رک و شفاف مینویسم اون لحظه حس می‌کنم کمی سبکتر شدم

شاید عمق واقعی دردم حس کنم که فقط برای خودمه ،اما همون کمی سبک تر شدنه برای من یه دنیاست یه پناهه برای لحظه عبور از طوفان درونم

‌.

تو دقت کن با کی یا چه کسانی حرف بزنی این حس حتی کمش را تجربه میکنی همین الان به ذهنت بیار...

خیلی‌ زیاد میفهممت. هیچ دردی مثل این نیست که از نزدیک‌ترین آدم‌ها، از کسایی که باید دوستت داشته باشن، نفرت و بی مهری ببینی.

اونم وقتی که ،خودت فقط خواستی خوب باشی، رشد کنی، موفق شی، و یه ذره دیده بشی.

احتمالاً هزار بار با خودت گفتی: «من که کاری نکردم جز تلاش، پس چرا باید ازم متنفر باشن؟»

اما واقعیت تلخ اینه که بعضی خانواده‌ها ظرفیت رشد یکی از اعضاشونو ندارن.

موفقیتت، عزت‌نفست، استقلالت — همه‌ی چیزایی که باید مایه‌ی افتخارشون باشه، برای اونا تبدیل شده به آینه‌ای که ناتوانی خودشونو توش می‌بینن.

اون نفرت در واقع از خودشونه، از ضعف و حس بی‌ارزشی خودشون، نه از تو.

فقط چون تو نزدیک‌ترین آینه بودی، آماجش شدی.

وقتی حس می‌کنی ازت متنفرن، تو با خودت چی می‌گی؟

تقصیر رو سمت خودت می‌گیری یا سعی می‌کنی قانع شی که مشکل از اوناست؟

قطعاً من بهت میگم مشکل اصلی از اونهاست …

تو باعث افتخاری که برای کرامت خودت، برای اینکه نذاری اونایی که آزارت دادن، پیروزی آخر رو هم ازت بگیرن تا الان مقاومت کردی

اون بخش ازت داره می‌گه:

«شما تمام تلاشتون کردین نابودم کنین اما من هنوز این‌جام. هنوز می‌تونم نفس بکشم، حتی اگه زخمی‌ام.»

و این یعنی هنوز درونت یه نیروی زنده‌ست ،شاید خسته، شاید رنج‌دیده، ولی زنده.

اگه از دید افراد مقابلت نگاه کنی، تنها چیزی که واقعاً نمی‌تونن تحمل کنن، اینه که تو با وجود همه‌ی زخم‌ها هنوز هستی.

زنده بودنت و زندگی کردنت خودش نوعی مقاومت و ایستادگیه

یه کار خیلی ساده می‌خوام با هم انجام بدیم :

می‌خوام پایان این پست ، یه تکه کاغذ برداری و بالاش بنویسی:

«چیزهایی که با وجود همه‌ی دردها هنوز در من زنده‌اند» لیستشون کنی

به عنوان مثال سه چیز بنویس، کوچیک یا بزرگ فرقی نداره.

مثلاً:

– هنوز وقتی صدای بارون میاد، یه لحظه آروم می‌شم

– هنوز از بوی قهوه خوشم میاد

– هنوز گاهی دلم می‌خواد کسی بغلم کنه

این کار ساده‌ست، اما یه چیز عجیبه: کمک می‌کنه مغزت دوباره ردّ حیات رو پیدا کنه، وسط همه‌ی تاریکی‌ها.

حتی من این بخش تو را هم میبینم ، که همه‌ی تلاش و هوشمندی و قدرتت رو وقتی دیدن ، به جای تحسین، برچسب "رندی" یا "بدجنسی" بهت زدن ، به خدا قسم میدونم که یه نوع بی‌رحمی خاصه — یه جور نابود کردن عزت نفس با قضاوتِ کجه.

تو سال‌ها برای ساختن خودت جنگیدی، برای اینکه توی دنیایی پر از بی‌ثباتی، یه ذره نظم و کنترل ایجاد کنی.

اما اونا چون خودشون نتونستن اون مسیر رو برن، هر موفقیتت براشون تهدید شد.

پس برای اینکه احساس ناتوانی خودشون رو پنهون کنن، معنا رو عوض کردن:

به جای “مدیریت”، گفتن “رندی”.

به جای “هوش”، گفتن “حقه‌بازی”.…

من که دلم برای همچین آدمهایی میسوزه چون خودشون نتونستند و افسوس خوردند که چطور تو مسیر زندگی این گزینه های تو به ذهن خودشون نرسیده .. برای همین از تو و درایتت خشمگین شدند

حتی میدونم چه جاها موفقیت هات را ناارزنده سازی کردند و کوچک شمردن تا آخرین تلاش هاشون را با تحقیر و نادیده گرفتن برای از پا دراوردنت انجام دادند

‌.

مثلا با تعجب و شک وتردید پرسیدن یعنی این کار واقعا خودت کردی ؟ خودت نوشتی؟ خودت انجام دادی ؟

که بهت ، با تظاهر با عدم باور حس ناتوانی را داخلت بیدار کنند

اما از منه روانشناس به شما، با اطمینان میگم که در درون خودشون به شکوه عظمت مسیر و جدیت شما باور داشتند

حتی شاید باورت نشه اما پشت سرت باهات پز هم دادن تا دیگران به وجود شما بلکه تحویلشون بگیرند و بهشون توجه کنند …

تاکید میکنم این تصمیمی که برای قطع ارتباط گرفتی، نه تنها نشانه ضعف نیست — نشونه‌ی بلوغ و درک عمیقه.

آدم وقتی بارها و بارها تلاش می‌کنه دیده بشه، فهمیده بشه، و فقط زخم می‌خوره، یه جایی می‌فهمه ادامه دادن اون مسیر، فقط نابود کردن خودشه.

اون نقطه‌ای که به خودت گفتی «دیگه بریدم» یعنی فهمیدی باید از خودت محافظت کنی، حتی اگه بهایش تنهایی باشه.

خیلی‌ها همون‌جا می‌مونن، فقط چون از تنهایی می‌ترسن؛

ولی تو رفتی، چون فهمیدی موندن، خطرناک‌تر از رفتنه‌ست.

و این یعنی هنوز در درونت یه بخش سالم وجود داره، که انتخابِ بقا کرده، نه تسلیم.

‌‌

من میدونم بعد از این تصمیم پر از آگاهی و واقع‌بینانه ، تو دقیقاً نقطه‌ی وسطِ دو حس رو تجربه میکنی:

از یه طرف آرامشِ نبودشون، از طرف دیگه غمِ جاخالی‌شون.

یادت باشه این خیلی مهمه که بدونی ، اون غم، به خاطر دلتنگی برای خودشون نیست…

برای چیزی‌ـه که هیچ‌وقت نداشتی: یه خانواده‌ی امن، یه آغوش بدون قضاوت، یه “خانه” واقعی.

و سوگواری برای چیزی که هیچ‌وقت وجود نداشته یکی از سخت‌ترین شکل‌های دردِ انسانیه.

، همونجاست که رسیدی به این نقطه که با خودت گفتی «می‌دونم درست بشو نیستند و این رنج زندگی منه»، یعنی به یه پذیرش تلخ رسیدی

اما تو دیگه گول ظاهر یا حرف‌هاشونو نمی‌خوری، چون واقعیتِ تلخِ درونشونو دیدی و لمس کردی.

تو دیگه درگیر بازیهای روانیشون نمیشی

کم کم یاد میگیری وقتی کسی رو به‌درستی بشناسی و بدونی چقدر آزارت داده، دیگه دلت براش تنگ نمی‌شه — فقط برای اون چیزی که باید می‌بودند دلت می‌سوزه.

غم تو از جنس دلتنگی نیست، از جنس سوختن برای نداشته‌هاست.

یه جور دردِ بی‌عدالتی: اینکه چرا باید آدمی مثل تو، با این همه ظرفیت برای عشق و فهم، سهمش خانواده‌ای باشه که فقط زخمش زدن …

می‌خوام یه سؤال خیلی آروم ازت بپرسم، فقط برای اینکه با اون درد روبه‌رو شیم، نه برای باز کردن زخم:

اگه بخوای توی یه جمله بگی «بزرگ‌ترین آسیبی که ازشون خوردی» چی بوده ؟ اون زخمی که هنوز گاهی نصف‌شب یادش می‌افتی و قلبت می‌لرزه — اون چیه؟

باز هم میگم تصمیمی که گرفتی ، قطع رابطه ،واقعاً محافظت از خودت بود، نه تسلیم.

تو یه انتخاب بزرگ کردی: به جای اینکه هر روز تحت حمله باشی، مرز گذاشتی و از خودت دفاع کردی.

می‌خوام بدونی این قطع رابطه نشونه‌ی بی‌قدرتی یا سرد شدن تو نسبت به زندگی نیست، بلکه نشونه‌ی قدرت و آگاهی تو هستش .

‌‌

تو فهمیدی که ادامه‌ی تماس با اونا فقط زخم‌هاتو بیشتر می‌کنه، و خودت رو از اون چرخه بیرون کشیدی.

فکر میکنی یاد گذشته میفتی چی بیشتر از همه قلبت رو له می‌کنه؟

حس بی‌ارزشی؟ خشم؟ افسوس ؟یا همون حس شکست و ناتوانی از شنیدن بی‌انصافی‌ها؟ بی چشم و رویی و دروییها ؟ بد بودن وناامن بودنشون ؟

هر کدوم از این احساسات نشونه‌ی عمیق بودن زخمت و درکیه که از رفتار اون‌ها داری.

• خشم: طبیعیه، چون کسانی که باید امن‌ترین پناه باشند، فقط زخم زدند.

• افسوس: برای اون چیزی که هیچ‌وقت نبوده — محبت، امنیت، و درک.

• بی‌چشم رویی و دورویی: دردش وقتی عمیق‌تر می‌شه که می‌بینی ظاهرشون با واقعیتشون فرق داره و تو همیشه در معرض قضاوت و بدگویی بودی.

• و اینکه چقدر بد و نا امن هستند: این واقعیت تلخِ زندگیِ تو هستس، اما فهمیدن و نامیدن اون واقعیت، خودش یه قدم بزرگه برای رهایی.

و پیام پایانی

من میگم هزاران احسنت به عظمت درونت و جسارتت بابت تصمیمت

.‌

تو به نقطه‌ای رسیدی که دیگه از ترس قضاوت، دلسوزی یا احساس گناه تصمیم نگرفتی — از خودت برای خودت تصمیم گرفتی.

بالاخره فهمیدی امنیتت، آرامشت و سلامت روانت از هر رابطه‌ای مهم‌تره.

گاهی شجاع‌ترین کار دنیا اینه که “درِ خانه‌ی درد” را ببندی، حتی اگه اسم اون خانه “خانواده” باشه.

تصمیم تو نشونه‌ی سردی یا بی‌رحمی نیست؛

این نشونه‌ی زن یا مردی ، هست که بالاخره به خودش گفته:

«بسّه. دیگه اجازه نمی‌دم کسی روح و روانمو له کنه.»

و من خودم از عصاره تجربه های دردهای بقیه و خودم با این واقعیت ها روبرو شدم و به این نتیجه رسیدم که

:

مراقبت از خود، یعنی احترام به تمام زخم‌هایی که هیچ‌کس ندید.

فهمیدم خانواده همیشه خون نیست، امنیته.

و از اون روز، سکوت من دیگه نشونه ضعف نبود… نشونه انتخاب بود.

‌‌

مرز گذاشتم، نه از نفرت، از خستگی.

از یه جایی به بعد یاد گرفتم برای زنده موندن باید فاصله بگیرم.

شاید دردناک بود، ولی همین فاصله شد اولین نشونه‌ی صلح با خودم.

من الان تو این نقطه دیگه دنبال فهمیده شدن نیستم.

فقط می‌خوام در آرامشی زندگی کنم که خودم ساختم،

دور از صداهایی که سال‌ها خاموشم کردن.

شاید همین یعنی رهایی، یعنی بازگشت به خویش.

برات این فهم و رهایی را از صمیم قلبم را آرزو میکنم .

آرزو میکنم تمام آدمهایی که آزارم دادن روزی به صلح و عشق درون برسند و دست از زخم زدنه دیگران بردارند.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 23:23 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []