نمیدونم شما این روزها در چه حالید ؟
اما من از نظر جسمی احساس میزون بودن ندارم
و در خودم ریشه این ناخوشی را نتوستم متوجه بشم
گر گرفتگی هام چند روز اخیر خیلی شدت پیدا کرده
دست کم روزی بیست بار بهم حمله دست میده یهو داغ میکنم که میشم مثل یک مرغ پرکنده چند دقیقه بعدش به حدی سردم میشه باید برم زیر چند تا پتو
ومرتب این توالی آزاردهنده تکرار میشه
امشب دوباره خشمگین شدم رفتم روی نقطه اولم به حسن با بغض و اعتراض گفتم
که چرا باید بدون مشورت با من زمانی که بی هوش بودم اینجوری تو شکمم را ،دکتر جراح خالی کنه که بخوام الان از کمبود هورمون مناسب شکنجه بشم .. ایا حقم نبود در مورد عضو های بدنم خودم تصمیم بگیرم ؟ که شما امضا بدی
الان تو جای من که شکنجه این عوارض نمیشی ؟
میدونم دکتر هدفش این بوده که میخواسته من طول عمر بیشتری داشته باشم اما من فکر میکنم دوسال زندگی باکیفیت بهتر این تجربه بدی است که گریبانگرم شده و از زنده بودنم واقعا دارم سیر میشم من که راضی نیستم
و تلخ ترین قسمتش اینه که بعد این ماجرا هیج ساپورت یا پروتکل درمانی جهت جلوگیری از کم کردن این عوارض برای امثال من دکترها انجام نمیدن
خیلی پیگیر شدم انگار از باب ریسک برگشت بیماری جرات ورود به هورمون تراپی ندارند در صورتی که شنیدم به فردی که مشابه شرایط من را داشت در انگلیس از این بابت درمان و خدمات خوب گرفته بود.
البته چون دستهام زیاد یخ میکنه و انگار در سرم یهو احساس ضعف میکنم نمیدونم شاید تیروئیدم به مشکل خورده چون من هر دوره این حمله های آزار دهنده ، گر گرفتگی را تجربه میکنم اما هیچ زمانی اینقدر به این شدت تکرار و سنگین نبوده سنگین ترین تجربه گر گرفتگیم برای سه سال پیش بود که حسن ماموریت آفریقا رفته بود و بعدش در تمام این مدت موردی در طی ماه تجربه میکردم الان این از حملات سه سال پیش خیلی شدید تر هست
بالاخره باید اول تشخیص درستش مشخص بشه که علتش چی هست من خودم هم نمیدونم
این فرصت پیگیری در حال حاضر برای من در ایران امکان پذیر هست و اینجا نمیتونم اقدامی بکنم
از این بابت هم اعلام میکنم اینجا اسیر شدم و سخت میگذره بماند مزایای زیاد دیگرش اما این موردش برای شرایط و نسخه زندگی من خیلی مکافاته
مخاطب های همدردم که اینجا را میخونید شاید بهترین انتخاب برای من توسط پزشک جراح زنان سرطان در آن زمان انجام شده اما الان تو آن فاز معترضی و فشار هستم چون حالم خوب نیست احساساتم فعال تر هستش و دلم میخواد واقعیت حس و حال شرایطی که داخلش هستم را بنویسم
چندین روزه بیشترین ساعت خوابی که در شبانه روزش داشتم پنج ساعت بوده
میگن این بی خوابیه عوارض اومیکرون است الله اعلم
من چون درد های مزمن بدنی هم زیاد دارم واقعا دلیلش نمیدونم ؟
خیلی کلافه ام که نمیدونم واقعا چی به چی است
در طی روز اینقدر مسئولیت و کار دارم شب که میام توی رختخواب حس میکنم از کوفتگی بدنم و خستگی زیاد خوابم نمیبره ...
دیشب به حسن میگفتم از بابت این همه استقلال در زندگی و همیشه مشغول حمایت بودن به نظرم میاد احساس رنج و خستگی میکنم چون یک جورهایی حس میکنم این خیال و تصور افراد دایره ارتباطیم و حتی خود شخص تو ، که من نه تنها از رفع نیازهای خودم به طور کامل برمیام بلکه مشکل گشا و حامی دیگران هم هستم و از بابت فشارهای که روم است کاملاً نادیده گرفته میشم
شاید به نظرت نیاد ولی انگار فراموش شدم که من هم انسانم هر چقدر مستقل رفتار کنم اما یه میزان توانی دارم که شاید دلم بخواد اندک روزهایی در تجربه زندگیم یکم از این همه مسئولیت و هیاهو فارغ باشم و دیگران یک مقدار بزرگواری کنند و این حق را هم برایم قائل بشند
اما در زندگی خانوادگی چه از سمت خودم و خودت این باور بی نیاز بودن و خستگی ناپذیری من میدونی همیشه بوده و شدم سنگزیرین آسیاب
از نظر شغلی هم ابداً گلایه ای ندارم رشته و کاری بوده که خودم باآگاهی انتخاب کردم اما آن هم یک مسئولیت و صبوری بی نهایت میخواد که من در بین همکارانم زیاد شاهدم ، هر کسی نمیتونه این شغل را ادامه بده چون از میزان طاقتش عبور و خودش خیلی زود بازنشسته میکنه اما خب اون بخش شغلیم هست که خودم خواستم واردش شدم اما به عنوان قمست سخت زندگیم هست چون برام تعهد زیادی داره
گاهی ما موارد محدودی داریم از مراجع ها ، افرادی که درگیر اختلالات شخصیت شدید هستند فقط یک موردش ، به اندازه صدتا مشاوره های روتین از ما جون و انرژی میگیره
خیر سرم با تدارک چند روز قبل باربد مثلا بعد مدتها رفتیم بیرون چند ساعت بابت مراسم تولد با هم باشیم اما یکی از همین مراجعین اختلال شخصیتی بعد از تنش های متوالی که در روزهای قبل از بابت درخواست ها و توقعات نامعقولش خارج از ساعات مشاوره مکرر ایجاد کرده بود و من با صبوری بسیار زیاد مدیریتش کرده بودم
همون روز هم در ادامه ایجاد تنش هاش خیلی حد و مرز گذروند که دیگه دیدم برخورد قاطعانه حسابی لازمه و زمانش فرا رسیده
باهاش یه برخورد بسیار بسیار جدی کردم و اعلام کردم اگر نخواد بعد از این هم توضیح و تذکر متعهد به رعایت حقوق من باشه ختم رابطه را اعلام میکنم بهش گفتم من قرار نیست حال دیگران خوب کنم که حال خودم بد بشه ، قرار باشه کارم که عشقمه و با جون دل انجام وظیفه میکنم آرامشم را بگیره نپذیرفتن یک مراجع که جای خود دارد کل کارم را میبوسم کنار میگذارم اگر انتخابتون اینه که رعایت نکنید مشکلی نیست من هم تصمیم خودم را در مورد شما بسیار ضربتی میگیرم که از خودم مراقبت و محافظت کنم رابطه من و شما فقط در ساعت مشاوره است غیر از آن با این حجم عدم رعایت و در خواست های که مربوط به وظایف من نمیشه مزاحمت جدی برای من است .
پس اروم باش اجازه بده بهت به شیوه درست کمک کنم و به بهانه های حق به جانبی به خودت اجازه نده رعایت قوانینی که بهت گفته شده و تو این مدت به هر نحوی دهها بار یاداور و تذکر داده شده زیر پا بگذاری .
هر مراجعی بخواد اینگونه و با این توقع در رابطه با من باشه اصلا سر یک هفته من کارم و زندگیم از دست میدم این موضوع نشدنی هست
الان هم شاهد هستی که صدام داره میلرزه میخواستم خودت بشنونی و فکر نکنی روانشناس کیسه بوکس شماست که هر کاری خواستین میتونید سرش بیارید و آن هیچ فشاری درش اثر نباید بکنه
بهش گفتم چون یه ویزیت میدین فکر کردید روانشناس را استخدام بیست و چهار ساعته کردین؟ ، روانشناس ادم شما نیست.
یک رابطه متقابل است که هر دو باید بهش طبق چهار چوب و پروتکل ها پاییبند باشیم من حق شما را رعایت کنم شما هم همینطور ، حق من را
تذکرات را دادم اما تا دو ساعت بدن خودم از فشار عصبی که بهم وارد شده بود همینجور میلرزید همش احساس میکردم میخوام بی هوش بشم دستهام انگار گذاشته بودند تو سطل اب یخ
( به خاطر حفظ حریم راز داری نمیتونم با جزییات توضیح بدم که ایشون چه پیامهای یک ریز ارسال میکرد ) که اخرش دیگه به انفجار من داشت منجر میشد .... مگه سکته چطوری اتفاق میفته
گریم گرفت گفتم خدایا حالا که خواستم با کارم به بقیه افراد کم کنم آن هم با این همه عشق فکر کنم حقم نیست که خواستم بعد این همه مدت سه ساعت با پسرم یه اوقات کوچیک خوب بسازم اون هم از من باید بی رحمی دریغ بشه
اشکال کار کجاست ؟ حکمت چیه ؟ در من برای روبه رو شدن به این همه فشار چی دیده شده ؟ چرا همیشه یه ماجرایی این وسط هست .
به دلیل شکنندگی که این افراد دارند با احتیاط باید باهاشون رفتار کرد نه حاضرند و نه قبول میکنند که ارجاعشون بدی با عدم همکاری و خواسته های غیر معقولانه حاضر نیستند به راحتی ترک و ختم جلسات مشاوره را انجام بدن
و به دلیل غیر منطقی بودن و پافشاری در انکارهای که در زندگی دارند ، مسئولیت سهم درمان و تغییر را تقریبا ندارند
متاسفانه توقعات بسیار بی جا از درمانگر دارند حریم و مرزهای حقوقی درمانگر رعایت نمیکنند
درسته که ما شیوه های برخوردی قطعانه و مدیریتی برای این افراد بیمار داریم
آن هم من که خیلی طبق اصول میرم جلو مراتب رابطه با صبوری پله پله انجام میدم چون همون هم جزیی از درمانشون است
من باید اصل کارم این باشه که تنش های که مراجع اختلال شخصیتی ایجاد میکنه باعث نشه بی تحمل بشم و رفتاری کنم که بیشتر آسیب بخوره ...
ولی برای این صبوری و حوصله بماند که خودم چه کبابی میشم
یک جا بیماران اختلال شخصیت ملایمت و حمایت میخوان یک جاهایی برخورد جدی لازم دارند که من از هر دو مورد در صورت نیاز استفاده میکنم که امان از روزی که وقت جدی بودنم برسه .
این وسط شیره جان خودم مکیده میشه ....
ممکنه براتون سوال بشه خب ادمی که اختلال شخصیت داره امده که کمک بگیره و باید درمان بشه
و هرکی میاد مشاوره مشکل داره؟
نه دوستان اصلا و ابداً اینطور نیست بحثش خیلی مفصله از حوصله شما در اینجا خارج هست بخوام توضیح بدم مختصر و ساده بخوام بگم درصد خیلی جزیی از مراجع های ما ممکنه اختلال شخصیت داشته باشند
بقیه مراجع ها برای درمان و مشکلاتی که دارند بینش کمک به خودشون دارند با واقعیت ها قطع ارتباط ندارند انگیزه تلاش برای تغییر کم یا زیاد در آنها است .توقعات به نسبت معقولانه از درمانگر و حل مشکلشون دارند حتی اگر ندونند زمانی که آگاه بشند میپذیرند اما فرد اختلال شخصیتی مقاومت بسیار زیاد در این موارد داره و بحث افکار غیر واقع بینانه و مشکل انکارهای که در مسائلشون دارند وقتی هر جلسه مشاوره شون تموم میشه درمانگر تمام انرژی وجودش تحلیل شدید میره انگار میاد نیروی حیاتت را با خودش میبره
انرژی جلسه مشاوره شون یک طرف مقید نبودن به قوانینی که برای رابطه اش با شما با وجود اینکه کاملا توضیح داده شده از یک طرف .... فکر میکنه چون امده روانشناس بیست و چهار ساعته هر فشاری را احساس میکنه یا با هر ناکامی برخورد داره میتونه استفراغ روانیش را روی مشاور خودش خالی کنه و این وظیفه روانشناسه
دیگه فکر نمیکنه
روانشناس بخت برگشته هم مراجع های دیگر داره زندگی شخصی خودش داره
و هزار دردسر و چالش در زندگی خودش داره
بهش هزار بار بگو این شماره تماس فقط برای وقت گرفتن هست نه برای این هست که شما هر ساعتی از شبانه روز شصت و پنج تا پیام بفرستی
یا اینکه این لیست درخواستی که از من داری در حوزه مسئولیت و وظایف روانشناس نیست .
بگذریم میخوام بگم سختی های شغلم یک طرف
و چالش های رگباری که در زندگیمون بی وقفه ایجاد میشه یک طرف در این وسط هم یکی نمیاد بپرسه تو که صدات در نمیاد و ما این ظاهر را مبینیم
ولی حالت چطوره اصلا خوبی تو ؟
میدونید حقیقت انگار غیر این باشه براشون عجیب هست در صورتی که یک درصد از شرایط من را یکشون بدن ،دنیا را از فشار هاشون باخبر میکنند و همه باید برای کمک رسانی جمع بشند
من در زندگیم باورم اینه که دنبال ناجی نباشم و الان هم نیستم .... اما در تمام این بی توقعی و پذیریش مسئولیت سختی زندگیم ،این روزها هم ، تمامی جسمم درد میکنه و هم نامعتادله که حتی انگار خود حسن هم فراموش کرده که چقدر این تاخیر زیاد در عدم چکاپ های پزشکیم میتونه عواقب سنگینی برامون پیش بیاره ...
یک هفته اخیر مرتب تهوع های سنگین داشتم چند بار هم بالا اوردم اما دو روز حالتم تهوعم کاهش پیدا کرده
میدونید چرا میگم یادش رفته چون اصلا صحبت و نگرانی از این ماجرا نداره و الویت نگرانی هاش از موارد دیگه است
اینکه تو این حجم خستگی دلم لک زده برای اینکه خاموشی این روزهای زندگیم برای چند روز هم شده بزنم کاش میشد گاهی از روزهای سخت زندگی مرخصی و مهلت گرفت تا نفسی تازه کنیم
زندگی خوب حق همه ادمهای پرتلاش و کم توقع است
پی نوشت :دوستانم بیاین کجایید دلم براتون تنگ شده
خواننده های خاموش هم دوست داشتند یه حاضری بزنند

