درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

هوشنگ گلشیری تو کتاب نیمه تاریک ماه یه جمله خیلی قشنگ درباره معنای زندگی گفته: و چقدر منه

و من همیشه می‌خوردم به دری که بسته بود، یا می‌رسیدم به جمعیتی که راه نمی‌دادند، حتی به عمد دست دراز می‌کردند تا نگذارند جلوتر بروم. می‌دانستم که نمی‌رسم، اما رفتم، تمام شب، تمام روز...!

راستی معنای زندگی تو چیه؟!

خیلی وقتا توی زندگی با موانع روبرو می‌شیم، درهایی که بسته‌س، راه‌هایی که به بن‌بست می‌رسه و حتی بعضی وقتا انگار همه دست‌به‌دست هم می‌دن که جلو نریم. اما با وجود همه اینها، اگه باز هم ادامه بدیم، خیلی وقت‌ها همین مسیر به ما نشون می‌ده که چرا این راه‌ها رو باید طی می‌کردیم. یعنی معنای واقعی زندگی توی همین تلاش‌ها و درس‌هایی هست که از این مسیر می‌گیریم.

از خطاها ، اشتباهات ، تجربیاتی که تو مسیر به دست اوردی هرگز پشیمان نباش ، اگر حقت خوردند و به خیال و رندی خودشون در مقابل لطف و محبت و کمکت دورت زدند و فریبت دادند و الان خوشحالند ..‌ بازنده اصلی اونها هستند وصد البته تو برنده ایی .‌... چشمات باز شد ، ادم های تبهکار و شبکه های منفی از زندگیت دور شدند ، فرق لیاقت داشتن و نداشتن ادمها را فهمیدی و یه دنیا دستاورد دیگه که هرچی بگم کم گفتم ..‌‌...

فقط رازش و کلید این فعال شدن کارکرد جهان هستی رها کردن ، آگاه شدن و بیداری تو از عدم تکرار تجربه هایی که قبلا براشون تاوان دادی ...وقتی تو بیدار میشی و تجربه میکنی تکرار خطاها یک جورهایی دیگه انتخاب تو محسوب میشند چون تو درسش گرفتی .

بزرگترین آموزگات بلا شک همین تجربیات و خطاهای مسیر زندگیت هست تو آنها را تجربه کردی که چگونه از خودت مراقبت کردن را یاد بگیری ...

هرگز خودتو سرزنش نکن ...

لطف تو داخل جهان هستی گم نمیشه، ذخیره میشه و یک جا صد برابر بهترش بهت برمیگرده ، البته اگر ایمان داشته باشی

و ادمهای بد مقابلت هم ، بابت بدی که بهت کردند و محبتت را اسراف و ضایع کردند جهان هستی یک جا درسش را با سختگیری و تنبیه جدی ،کارمای کارشون بهشون برمیگردونه ...اینقدر این چرخه ضرر براشون تکرار میشه تا بفهمند.

تو فقط قول بده رها کنی و دنبال انتقام جویی و مقابله به مثل کردن به شیوه خودشون نباشی

شاید اون چیزی که بهش فکر می‌کنیم «مقصد» یا «هدف» نیست. بلکه همون‌طور که ویکتور فرانکل گفته:

"زندگی تنها زمانی ارزش دارد که ما در آن معنایی پیدا کنیم. معنا، نه در مقصد، بلکه در سفر و در تلاشی است که برای رسیدن به آن می‌کنیم."

در واقع، شاید ارزش واقعی زندگی همین باشه که توی این مسیر تلاش می‌کنیم و از همون راه‌ها درس هایی که می‌گیریم ، به مقصد می‌رسیم و در طول راه، به خودمون و به زندگی‌مون بیشتر و بیشتر آگاهی پیدا می‌کنیم.

اروین یالوم هم خیلی خوب این رو توضیح می‌ده:

"ما به‌عنوان انسان‌ها، در جست‌وجوی معنا هستیم، اما زندگی هم‌چنان در حالی که به دنبال آن می‌گردیم، ما را تغییر می‌دهد. باید مسیر را پیش بریم، با تمام سختی‌ها، بی‌پایانی‌ها و زیباهایی که در آن نهفته است."

معنای زندگی، خود مسیر هست. ما توی این مسیر با همه چالش‌ها و سختی‌ها رشد می‌کنیم و تغییر می‌کنیم. حتی اگه به جایی که می‌خواستیم نرسیم، همین سفر و تلاش خودش برامون یک معنی بزرگ به همراه داره. فقط باید اون معنای رنج مسیر را عمیق درک کنیم

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 16:35 توسط : مریم | دسته : در من چه گذرد ؟
  •    []

  • چرا کسانی که از نظر معنوی ماموریتی برای بیداری خرد جمعی روی دوش آنها گذاشته شده در خانواده هایی به دنیا می آیند که از همان کودکی تروماهای کودکی سنگین تجربه می کنند ؟

    روح‌هایی که با ماموریت بیداری جمعی به زمین می‌آیند، قبل از تولد آگاهانه مسیر خود را انتخاب می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که:

    ✔️برای روشن‌کردن مشعل آگاهی در تاریکی، باید از دل تاریکی عبور کرد.

    بنابراین، تولد در خانواده‌هایی با الگوهای ناسالم، تروما، خشونت یا بی‌ثباتی، انتخابی روحیست تا:

    از درون تجربه‌ی مستقیم زخم‌ها، درک واقعی نسبت به درد انسان‌ها به‌دست آورند.

    بعدها صدای کسانی شوند که هرگز صدایی نداشته‌اند

    چون خردی که از درون درد می جوشد زنده است.

    ☀️☀️☀️☀️☀️☀️

    تروما ، نقطه ورود نور است. لئونارد کوهن می گوید : « تروماهای کودکی، آن ترک‌هایی هستند که نور روح از طریق‌شان وارد زندگی ما می‌شود.

    و دقیقاً همان زخم‌ها، مسیر ما را به سمت یادآوری مأموریت هدایت می‌کنند.»

    🌙🌙🌙🌙🌙🌙

    بدون تجربه‌ تروما، بسیاری از ما در سطح باقی می‌ماندیم. اما تروما:

    ما را مجبور به جست‌وجوی عمیق می‌کند

    باعث شکستن ایگو می‌شود

    و ما را به یادآوری ذات روحانی‌مان بازمی‌گرداند

    🌟☀️🌟☀️🌟☀️🌟

    اما نکته بسیار مهم دیگر :

    ✨ روح‌های بیدارگر، نجات‌دهندگان خط خون هستند.

    روح‌های بیدارگر به دنیا نمی‌آیند تا فقط مسیر خود را بروند.

    آن‌ها پا به زمین می‌گذارند تا نسلی را آزاد کنند.

    پیش از تولد، روح آن‌ها والدینی را انتخاب می‌کند که سنگین‌ترین زنجیرهای کارمایی اجدادی را به دوش می‌کشند‌. خانواده‌هایی با نسل‌های خاموش، سرکوب‌شده، خشم‌گرفته، یا زخم‌خورده. وقتی به ریشه این خانواده ها نگاه کنیم سراسر درد و ناآرامی و پدر یا مادر سالاری و کشمکش قدرتی ، زندان ، تبعید ، بیماری های نسلی و ژنتیکی ، حسادت ، رقابت و کینه و دشمنی بین خواهر و برادرها ، خودکشی ، تجاوز و طلاق و قتل... حاکم و رایج بوده.

    بنابراین روح از

    نه از روی اشتباه.

    بلکه از روی مأموریت وارد چنین خط نسلی تاریکی میشود که مثلا ممکن است حاملان طلسم الغول باشند که تاریک ترین ستاره ثابت است.

    مثلا من خانواده ای را میشناسم که وقتی به چارت مادر نگاه می کنی از سمت مادر طلسم الغول و مدوسا به فرزندان و نوه های آنها انتقال پیدا کرده 😰💀

    اما در این میان یک بیدارگر برای آزاد کردن این خط خونی مسئولیت را به عهده می گیرد و وارد چنین خانواده تاریکی میشود.

    ✔️زیرا بیدارگر، پیش از آن‌که پیام‌آور باشد،

    شفابخش است

    ما در این میان یک بیدارگر برای آزاد کردن این خط خونی مسئولیت را به عهده می گیرد و وارد چنین خانواده تاریکی میشود.

    ✔️زیرا بیدارگر، پیش از آن‌که پیام‌آور باشد،

    شفابخش است.

    او می‌آید تا الگوهای بیمار نسلی را قطع کند.

    تا چرخه‌های تکرارشونده را متوقف کند.

    تا در جایی که قرن‌ها فقط درد بوده، نقطه‌ پایان و آغاز باشد.

    این روح، کودکی را در خشونت، رهاشدگی، فقر احساسی یا سوء‌استفاده تجربه می‌کند،

    اما در درونش شعله‌ای هست که می‌گوید:

    «من برای تکرار نیامده‌ام.

    من برای نجات آمده‌ام.»

    و درست از دل همان زخم‌ها،

    می‌درخشد،

    می‌بخشد،

    و خانواده‌ای را که او را زخمی کرده،

    از کارمای نسل‌ها آزاد می‌کند.

    این است نقش واقعی روح بیدارگر:

    🌻شفابخش نسل‌ها، نه قربانی آن‌ها🌻.

    بنابراین اگر در چنین خانواده های پر زخمی زندگی میکنید که از آنها از کودکی آسیب دیده اید به پتانسیل شفاگری روح خود باید دست پیدا کنید. ناامید و دلسرد نباشید.

    شما خورشید پر نوری هستید که نه تنها خودتان ، بلکه دیگران از وجود شما نور خواهند گرفت ،

    کافی است هسته درونی مولد آن نور را در درون تان بشکافید.

    منبع این پست : صفحه رسمی هوروسکوپ فارسی/ راشل

    نوشته شده در جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:8 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []

  • کارما عدالت است.
    پاداش و مجازات نمیده.
    هیچ جانبداری نشون نمیده.
    زیرا همه ما باید تمام اون چه که دریافت می کنیم رو به دست بیاریم.
    کارما چیزی رو از پیش تعیین نمی کنه.
    ما علل خود رو ایجاد می کنیم و کارما اثرات رو با تعادل کامل تنظیم می کنه.

    “مری تی براون”

    دوستانی که رمز دارید ، ورود به مطلب رمز دار زیر بزنید ... 👇👇👇👇

    ‌‌

    نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 0:36 توسط : مریم | دسته : فضای خصوصی
  • [ادامه مطلب]   []

  • قسمت اول :

    حدود دو ماهه که ما توی خونه خودمون ساکن و
    صاحب یه خونه قشنگ شدیم .. امیدوارم تمام آدمها فرصتی براشون پیش بیاد که یه سقف امن بالای سرشون باشه چون قدرشو میدونم و میفهمم چقدر
    داشتن این سقف امنه تو زندگی اهمیت ویژه ایی داره

    بعد از ماههاو کلی خونه گشتن ، و کلافگی که متاسفانه برخی مشاورین املاک برامون ایجاد میکردند ،
    خیلی وقتها چیزی که میگفتند با چیزی که نشون میدادن زمین تا آسمون فرق داشت ، مثلا بایدهای خودمون در مورد خونه میگفتیم بعد می رفتیم میدیدم مثلا آن امکانات نداره ، بعد راحت یه توجیح می آوردند و یه عالمه وقت ما را از هر لحاظ فکر کنید هدر میدادن
    هر آخر هفته از کرج به تهران رفتن و دنبال خونه گشتن اصلا کار ساده ایی نبود .وقت برمیگشتیم هر دو له میشدیم

    یه جاها به معنای واقعی،خسته میشدیم ، کم می آوردیم میگفتیم فعلا بی خیال خرید بشیم ، یه جا رهن کنیم ، من هم دیگه برم ترکیه که کنار باربد باشم به آن هم رسیدگی کنم

    چون اصل مدیریت این کار بیشتر با خودم بود ، فکر میکردم برم خونه رهن کنم بخش زیادی از پول را از دست میدم و بعد با مابقی نمیتونم خونه مدنظرم بگیرم تا سال رهن خونه تمام بشه ممکنه دوباره ملک گرون بشه و دیگه خونه خریدن در جای معقول برامون ممکن نشه

    یه دو راهی های سختی را تجربه میکردیم ... و نمیخواستم تصمیمی بگیرم که فقط از شرایط فعلی خلاص بشیم ولی دور اندازش مسیر سخت تری پیش رومون باشه

    باربد هم میگفت مامی من خیلی بودنت را در کنارم دلم می خواد اما نگران من نباش لطفا تکلیف خونه را چه رهن ، چه خرید را انجام بده بعد پیش من بیا ... چون اگر آمدی اینجا تکلیف این مورد روشن نکردی بابت بابا همش اینجا دل نگران خواهیم بود ...راحتی من اینه که شما را در آرامش ببینم ..پس تمرکزت بگذار روی خونه پیدا کردن

    خب خدا را شکر یکی دیگه از نکته های قوت زندگی ما سه نفر اینه که به جای هول زدن بابت امتیاز فردی بیشتر برای خودمون ، نگاه میکنیم که تصمیمات یه سود مساوی برای هر سه نفر داشته باشه و همگی تلاشمون روی اینه که برای آرامش دیگری چیکار میتونیم بکنیم چون خوشحالی و ناراحتی همدیگه به معنای واقعی برای ما به همدیگر گره خورده

    بابت پیدا کردن این خونه به نظرم یه شانس خوب اوردیم ... چون فروشنده اش بسیار آدم درستی بود
    این خونه را املاک در دیوار آگهی کرده بود .. توی سه هفته چندبار بار برای بازدید تماس گرفیتم هر دفعه آن مشاور املاک کاری داشت و نمیتونست بازدید بده یا یک هفته اش گفت صاحبخونه چون کلید پیش خودشه اخر هفته مسافرت رفته

    خلاصه یک بار دیگه که داشتم آگهی های دیوار را نگاه میکردم دیدم یه نفر دیگه آگهی همین خونه را گذاشته ..‌ همان روز از اول صبح تا غروب هم درگیر گشتن خونه بودیم که مثل روزهای قبل مورد مناسبی پیدا نکرده بودیم دیگه خسته میخواستیم برگردیم من همینطوری یه چرخی،دیگه داخل آگهی های دیوار زدم و متوجه شدم توسط شخص دیگه این خونه آگهی شده خلاصه به حسن گفتم تماس گرفت
    آن شخص هم گفت حوالی آنجا هستیم .. داشتم از منطقه خارج میشدم اگر تا بیست دقیقه دیگه میرسید که بمونم
    وقتی که رفتیم سر ملک متوجه شدیم آن فرد خود صاحبخونه است . ملک خالی بود و اتفاقی صاحبخونه یه کاری داخل خونه داشته و ، زمانی که ما تماس گرفتیم از شانس همون حوالی بوده
    ایشون تصمیم گرفته بوده علاوه بر سپردن به املاکی ها ، خودشون هم جدا آن روز ملکش آگهی کنه

    خلاصه اولین شانسی که اوردیم این بود که ما و صاحبخونه بدون واسطه تونستیم پای معامله بریم و بایک هزینه جزیی فقط مبایعه نامه بنویسم یعنی آن درصد سنگین حق املاکی را نداشتیم

    آپشن های خونه:
    اول که خونه تخلیه بود
    محل قرار گیری ساختمان یه حالت دنج مانند داره
    یه حیاط سر سبز و زیبا داشت که عشق منه
    تمیزی و نظم مشاع ساختمان برای من خیلی اهمیت داشت . چون این نشون از فرهنگ و همکاری ساکنین آن ساختمان را میده . مشاع اینجا هم تمیز و منظم بود .. یعنی جایی میرفتم میدیدم مشاع نامنظم هست ، کفش و دمپایی ها دم در واحدها هست دیگه دلم نمیخواست حتی واحد را ببینم

    واحد ساختمان ، به گفنه خود مالک گل این ساختمان بود زمین برای یه آقای دکتر متخصص چشم بوده که زمین را ساخت و ساز کرده بودند و برای خودش این واحد برداشته بوده
    یه پارکینگ سندی داره اما اینقدر جای پارکینیگ بزرگ هست دقیقا دوتا ماشین داخلش جا میشه
    خود واحد بسیار پر نور ،سرتاسر پرده خور ه
    نیاز به هیچ گونه خرجی نداشت ، شیرهای سرویس های بهداشتی ، حمام ، آشپرخونه ، سینک هاشون پارکت های خونه ، دسته های کابینت از جنس صدف و... را همه از آلمان اورده بود چون خودشون اونجا بیزینس دارند ... همه را بهمون با حوصله تک تک برندش نشون داد
    متریال خونه خوب و مقبوله
    یه شومینه کوچیک سبک مدرن کار شده گوشه خونه
    کار شده
    درب ورود یه جاکفشی و جالباسی بزرگ تو کار داره
    علاوه بر کابینت های زیبای آشپزخونه ، هود ، گاز ، مایکرویوو تو کار خارجی ، حتی پرده زبرا و لوستر هم روی آشپزخونه بود

    هر دوتا اتاق خواب کمد بندی شده و پرده خور
    کولر خونه کم مصرف تازه عوض شده بود
    خب چون خونه برای زندگی خودشون بود و امکانات را هم سعی کرده بود مرغوب انتخاب کنند

    فقط سی قدم از آپارتمان که میای بیرون روبه روی خونه یه فضای سبز هست ، باز،پشت خونه یه فضای سبز دیگه هست .. یه کم انورتر یه فضای سبز دیگه است

    الان که زندگی میکنیم مبینم چقدر دسترسی محلی به تمام امکانات فوق العاده است
    ( تشکر از دوست خوبم افسانه جون نازنینم که شناخت محلی به منطقه داشت و خیلی تلفنی من را راهنمایی کرد ، افسانه جون فقط این بدنم ریکاوری و سرحال تر بشه ، بیشتر جون بگیرم باهم دونفری کلی منطقه را بگردیم )

    تمام وجود این شرایط،باعث شد که خونه مورد پسندمون قرار بگیره ... فروشنده ، واقعا فروشنده واقعی بود ..من آگهی های قبلیشون را دیدم خیلی قیمتی را که برای خونه گذاشته بودند بیشتر بود .. اصلا قیمتی که براش املاکی ها داده بودند با قیمتی که ما برای خرید باهم تفاهم کردیم فاصله داشت .

    یه نگرانی فقط برای معامله بود این بود که خانه برای پدر که ساکن امریکا بود و ملک های خیلی زیادی داشت و کسی که ما میخواستیم باهاش معامله کنیم پسر صاحب ملک بود و پسرشون از پدر برای فروش ملکش وکالت داشت ....
    خلاصه من همه جوره تمام احتیاط و جوانب این ماجرا را لحاظ کردم از این طرف با دوستم نغمه عزیزم وکیل مشورت گرفتم که بهم بایدها و شفافیت های قانونیش را گفت
    ( بی نهایت ازش سپاسگزارم که خودش همسرش از وکیل زبده ، باهوش و کاربلد هستند و همیشه حمایت خوبشون شامل حال ما شده ، وجودشون از نعمت های ماست )

    از آن طرف حسن هم با دوست صمیمی همکارش که وکیل بود باز مشورت گرفت ...


    بعد من به حسن میگفتم چون من به خاطر کارم با ادمهای مختلف در ارتباطم و همچنین قوتم در بخش شناخت ادمها دیگه خودکار شدم ،مطمینم که این پسر شفافیت در کارش هست و صادقانه حرف میزنه جای نگرانی ابداً نداره

    علی آقا خیلی زیاد از همسایگان ابراز رضایت داشت و حتی یک بار که حسن میخواست مجدد خونه را بازدید کنه گفت بود کلید پیش همسایه میگذارم که ایشون بهتون کمک و بازدید بده .. خب کسی که کلکی تو کارش باشه نمیاد این حرکت بز
    نه
    و میگفت اینقدر من و خانمم از این خونه راضی بودیم که فکر نمیکنم حسی که این خونه به ما داده جایی دیگه بده به هرحال چون پدرم برنامه سرمایه گذاری در امریکا داره تصمیم گرفته که برخی از ملک هاش اینجا بفروشه، این هم تو لیست فروشش هست . و ما مجبور بودیم اینجا را ترک کنیم



    خلاصه ایشون هم یکی از دلایلی که با ما راه میومدن این بود که میگفتند ما معامله زیاد در ماه انجام میدیم و تجربه بهمون یاد داده با هرکسی وارد معامله برای سود بیشتر نباید شد ترجیج مییدم طرف معاملمون ادمهای درستی باشند و شما این حس به ما تو این مدت آشنایی دادین


    خلاصه برای چونه و تخفیف گرفتن چون واسطه املاکی نداشتیم من هر روز کلی تلفنی با آقا علی وارد بحث بودم این هی مجبور بود با پدرش تماس بگیره و بعد به من اطلاع بده یه جا هم سر یه قیمتی دیگه پدرش کوتاه نیومد ..جوری که من گفتیم حتما قسمت نیست چون واقعا از پسش برنمیاییم
    بعد یک روز تماس گرفت گفت من دلم بوده که باز بتونم برای جوش دادن این معامله تلاش بیشتری کنم با مادرم صحبت کردم ، مامانش هم گفته از طرف اون بهمون یه تخفیف بده..در نهایت سر یه حد فاصل رضایت آنها و ما تفاهم انجام شد


    اینجوری در نظر بگیرید که چون خرید و فروش ملک راکد هست خدا را شکر هم ما خوب خریدم هم فروشنده با توجه به شسته رفته بودن پرداختی و تعهدهای صادقانه ما معامله خوبی کرد یعنی در وقت مناسب پول را تبدیل به دلار کرد

    آقای علی فروشنده مشخص بود چون جوابگوی پدر باید میبود آن هم ادم مضطرب و وسواسی بود و خیلی حواس جمع جلو میرفت خب ما هم که چون واقعا هدفمون درست بود مشکلی نداشتیم و هر آنچه برای اعتماد ایشون لازم بود را انجام میدادیم
    واقعا هر مرحله را با هم دوستانه و ملاحظه کردن پیش رفتم با وجود اینکه روز محضر را در املاک با ضرر کرد تعیین کرده بودیم اما کارهای شهرداری خونه با تاخیراتی روبه روشد و حدود ده روز روز سند زدن به تاخیر افتاد واقعا ما تمام برنامه هامون برای آن روز چیده بودیم ... اما وقتی بنده خدا با هول ناراحتی تماس گرفت گفتیم نگران نباشه حتما یک خیریتی درش هست و ما درک میکنیم گرچه کلی هماهنگی های ما بهم میرزه اما خب این اتفاق هم از کنترل آن خارج هست .. حسن فرداش مرخصی گرفت باهاش دوستانه تا شهرداری رفت که برای جلو انداختن کارها با هم تلاش کنند ... در صورتی که این بخش اصلا به ما که خریدار بودیم مربوط نبود

    مثلا یکی از شفافیت های که داشت این بود ..‌ میگفت من املاکی و محضر میشناسم چون معامله مرتب انجام میدم میتونم پیشنهاد بدم . اما باز شما خودتون هم پیشنهاد بدین هر جا بگید من من اوکی هستم و میام

    جهت تجربه : من خودم حتی یک بار رفتم درب یکی دوتا واحد ساختمان زدم در مورد شرایط خونه و تجربه هاشون پرس و جو کردم
    که خدا را شکر نظرات مثبت داشتند

    بازجهت تجربه : بعد تحقیقات اعتمادی که تا حدود زیادی ایجاد شده بود املاکی را به پیشنهاد ایشون رفتیم چون برای همون هزینه مبایعه نامه بابت شناخت قبلی که از ایشون داشتند هزینه معقول تری میگرفت

    و مجدوجهت تجربه : جفت املاکی محضر بود و همون را به میشنهاد آژانس مسکن انتخاب کردیم . ولی حسن از محضری که پدر این پسر بهش وکالت داده بود یه تماس گرفت تا اسمشون اورد کامل میشناختنشون و گفتند بسیار ادمهای درستی هستند و بی شمار ما اینجا براشون سند زدیم

    باز هم تجربه : من یکی از شروطم با آقای علی این بود که با بیشتر پنجاه میلیون مبایعه نامه نمینوسیم باتوجه به وکالتی بودن ... تمام تسویه خودم روز سند انجام میدم ..‌ که بتونم در دقایق اخر هم یه استعلام بگیریم
    چون استعلام وکالت درسته که وقتی گرفتم صحیح بوده اما دقیق ترین حالت استعلام همون چند دقیقه قبل از واریز پول به حساب فروشنده است ...
    ( خود املاکی میگفت هیج کس حاضر نمیشه با این مبلغ جزیی مبایعه نامه بنویسه که درست هم میگفت ایشون با ما لطف کرده و این تفاهم کرده بوده .. یه بیست روز ما درگیر شناخت ، تصمیم ، بررسی و چونه زدن بودیم فاصله روز املاک تا روز سند خیلی زیاد نبود یه دو هفته بود که ده روز هم بابت شهرداری بهش اضافه شد ... من طوری تاریخ درخواست خواستم تنظیم کنه که به سودی که ماهیانه به پول تعلق میگرفت لطمه نخوره)

    با وجود حساسیت ها و وسواس های که فروشنده داشت اینقدر به ما اعتماد پیدا کرد که چکی که از بانک گرفتم براشون بردم گفت این سه روز طول میکشه تا نقد بشه ... ما سند هم زده بودیم همه کارها تمام شده بود .. گفت اگر میشه بریم شعبه بانک که نزدیکه این چک باطل کنیم و چک رمزدار بگیریم ..‌ فکر کنید پول دوباره کامل برگشت داده شد به حساب ما و ما مجدد بهشون چک رمزدار دادیم ....


    بعدش صاحب املاکی دم درب بود چون شعبه بانک اینور املاک بود شنید به من گفت بابا چه کاری بود خونه را گرفته بودی پول هم آمد تو حسابت در میرفتی صفا میکردی،...‌ این هم هیچ ادعایی نمیتونست بکنه ، گفتم نه بابا ، هزار سال قیامت بارون پول ریخته باشه ما پول اینجوری تو زندگیمون نمیبریم ... البته که آن هم شوخی میکرد

    حالا خدا را شکر تجربه زندگیم تو این دوماهه تو این خونه از هر لحاظی که واقعا مطلوبم بوده وجود داشته . امیدوارم این حس و حال تداوم داشته باشه

    میدونید که من به کارما خیلی اعتقاد دارم و احساس میکنم .قرار گرفتن این مدلی آدمها سر راهمون و گشایش کارها همون برگشت کارمایی هست که یک جا به جهان هستی داده شده و الان داره برات واریز میشه
    فکر کنید این خونه با چه قیمتی بیشتر دست املاکی بود هی ما زنگ میزدیم آن کاری براش پیش می آمد و نمیتونست بیاد چقدر به نفع ما شد که خود فروشنده همون روز ، کاری در خونه داشت حوالی خونه باشه و همون روز به دلش بیفته خونه را خودش آگهی کنه و دقایق اخر وقت ما سر راه هم قرار بگیریم

    شبیه یک پازل میمونه که انگار برات چیده شده

    تمام روزهای که دنبال خونه گشتیم و جور نشد ، تمام نشدن ها هم ،باز یک جور مصلحت و خیری در آن هست ... چون به معنای واقعی ارزش داشت اون روزها نشد تا این معامله شیرین با یک ادم درست و اصیل انجام بشه

    تجربه خرید خونه را در این پست نوشتم اما اصلی ترین قسمتی که میخوام به بهانه تجربه خونه خریدنمون بنویسم را بیان پست بعدی بخونید ، یا به خودتون افتخار میکنید که جز دسته ادم حسابی ها هستید یا اینکه حس میکنید وقتشه برای آرامش خودتون هم شده یه چیزهای در خودتون تغییر بدین و در مسیر آدم بهتر شدن قرار بگیرید

    ادامه دارد ......


    نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 17:29 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • کامنتی خوندم که شخصی زیر دلتنگی های نامزد حنانه کیا و وصف حال این روزها مردم ایران نوشته بود ....

    شاید ما جای دیگری مرده ایم و اینجا جهنم ماست🖤💔

    بهش فکر کردم دیدم چقدر راست مگیه
    مگر میشه آبستن بودن ، این همه درد و تلاطم آدمها را در اینجا منکر شد

    آدم حس میکنه داره تقاص و مجازات پس میده این همه بدبیاری متوالی عادلانه نیست

    و این جهنمی که داریم تجربه اش میکنیم به دست خود همین ادمها برپا شده اینقدر برای منفعت ها در حق ادمهایی که سرشون تو کار خودشونه ، بدی میکنند که متوجه نیستند برای هر امتیازی که به دست میارند چند نفر را زیر پاهای خودشون نیست و نابود میکنند

    چند روز پیش شخصی از این رو سیاها به حسن گفته بود آقای فلانی ترخدا حلالمون کن .... و حسن گفت فقط وفقط چند ثانیه بهش زل زدم نگاهش کردم سرم زیر انداختم و رد شدم

    گیرم حسن حلالتون کنه که صد سال نمیکنه .... دلشکسته باربد ومن پدر و مادر حسن ، همگی هستیم.

    اینقدر من و حسن در تمام لحظه های سخت زندگیمون قوی بودیم بهم دیگه با مهربونی، دلگرمی میدادیم و یاداوری میکردیم مهم اینه که ما همدیگر را داریم بقیه اش میگذره
    ولی این روزها عمیق در سکوتیم نه نای برای لبخند زدن به هم داریم نه توانی برای دلداری دادن همدیگه شدیم تماشاگر . باورتون میشه برای هم حرفمون نمیاد در روز در حد چند کلمه بیشتر باهم صحبت نمیکنیم چون ما بلد نیستیم فیک با حرفهایی دلخوشکنک بهم حسی که در قلبمون نیست ابراز کنیم .

    چه پاردوکسی بهتون یاد دادن ادمها را تا جایی که میتونید له کنید ،کار نداشته باشید چه انسانیه ، خوبه ، شریفه ، جوانه ، فرزند کسیه ، پدر کسیه ، همسر کسیه ، چشماتون ببنیدین هر بلا و مصیبتی دلتون میخواد سرش بیارید بعد...تنگش یه حلالم کن بهش بگید تا همه چیز براتون پاک و بی حساب بشه ...
    من از طرف خودم یکی بگم تا ابد حلالتون نمیکنم همه جامون که سرک میکشید ای کاش اینجا را هم بخونید نظرمون بدونید

    یادم به رنج نامه کسی افتاد که داییی کثافت و رذلی که پنج تا بچه بزرگ داشت به خواهر زاده نوجوانش بارها تجاوز کرده بود و با اسلحه ای مجوز داری که به خاطر شغل آدم فروشیش داشت با تهدید اون را برای درخواست های بیمارگونه و حیوانی خودش وادار کارهای پستی میکرد که بخوام بازش کنم چند شبانه روز حالتون دگرگون میشه
    دایی شیطان بعد از سیرشدن از خوی نکبتیش که بارها تکرار میکرده میرفته غسل و وضو میگرفته نماز و قرآن میخونده و العفو العفو میکرده که صداش تا خونه همسایه ها میرفته

    اون خانم قربانی بعد از گذشت سالها وداشتن بچه های بزرگ آثار شکنجه و آسیب هاش زندگیش نابود کرده بود و یه مرده متحرک بود .

    مگه ظلم کردن ، اینجوری به آدمها با حلالم کن و استغفار کردن درست میشه
    ظرفه که بشورید تمیز بشه ...‌
    فکر کردین درخواست حلالم کن سفید کننده است بریزید لکه های سیاه بره .... ننگ بر شما

    مثل ظرف شکسته است که هزار تیکه شده هر کاری کنید مثل اولش نمیشه ......

    نه میبخشیم نه فراموش میکنیم
    هر آنچه برای ما خواستید و کردید سر خودتان بیاد
    ما که درب آرزوها و رویاهامون را برای خودمون گذاشتیم از خیرش برای همیشه گذشتین .
    هرگز نمیخوایم ، به قیمت بی شرفی به حاجت رسیدن آرزوهامون را ببینیم .
    شرف و انسانیت هر کس قیمت و اندازه اش فرق میکنه . مال شما اون قیمته ، مال ما هم این قیمته

    برید به ادامه شرهاتون برسید عقب نمونید😡👹

    ✅✅✅✅✅✅

    دوستان قشنگم ،خواستم امروز یکی یکیتون بغلتون کنم در گوشتون بگم :💕

    💚امیدوارم با خود غمگینت مهربان باشی و دست نوازشی بر سر خودت بکشی
    ببین میتونی امروز با خود اندوهناک مهربان باشی؟ براش یه کاری بکنی بهت خیلی نیاز داره💟

    نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 17:37 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []

  • درین سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند

    یکی زشب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند
    کسی به کوچه‌سار شب در سحر نمی‌زند

    نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

    گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
    یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

    دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود
    که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند

    چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟
    برو که هیچ‌کس ندا به گوش کر نمی‌زند

    نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

    * * *
    یادنامه‌ی «هوشنگ ابتهاج» (سایه
    )

    * * *

    پی نوشت : خواستم از حال جسمیم با خبرتون کنم تو این چند روز ، دفع خون یا مورد خاصی رویت نکردم ممنون از راهنمایی های خوبتون حدس میزنم شاید یه همورئید بوده در نتیجه در صورت عدم تکرار مجد صبر میکنم همون طبق برنامه قبلیم با تاخیر پیگیر چکاپهام بشم .

    مسئله بعدی اینکه مجدد باز در ظاهر ناعادلانه و کاملاً غیر منصفانه در زندگیمون درگیر یه چالش خیلی سخت و غیر منتظره ، دقیقه نودی شدیم نمیتونم الان هیچ چیزی ازش بنویسم
    بسیار دلتنگم همون حالی که گاهی تو اتاق بستریم موقع شیمی درمانی حس میکردم که پناهی جز خدا ندارم و انگار خدا را روی شانه هام حس میکردم دقیقا اون حس بغض و دلشکستگی مجدد دارم


    هم شاکیم ، هم راضیم ، به غم نشسته ام از طرفی باز میگم شاید مصلحت طوری دیگه ای باشه ...و میبینم برای اتفاقات و از دست رفتن های دنیوی که مالک دائمی هیچ کدوم از ثروت ها ، منابع ، موقعیت ها نیستم چرا باید خیلی اندوهگین باشم من درسم از این بُعد زندگیم گرفتم
    و شاید این همه از دست دادنهای غیر منتظره در تجربه زندگیم دیگه من را تا حدودی بی تفاوت کرده
    خلاصه یه سالاد از احساسات جورواجور را تجربه میکنم ...که باید ببینمش و به رسمیت بشناسمشون

    با وجود که ضربه سهمیگنی است و میدونم باید با یه بحران تازه بزرگ در کنار سختی های فعلی که دارم روبه رو بشم .. اما باورتون میشه ،نگرانیم خودم و رنجی که قرار بکشم نیستم باز این وسط دغدغه ام حسن و باربد هستش که این دو نفر خدا کنه بتونند با این چالش سخت خودشون را بازیابی و دوام بیارند .....


    دلم برای ، زلالی و پاکی بی نهایت ، معصومیت و مظلومیت حسن به معنای واقعی تا عمق دلم سوخته😭💔

    ( این همه خوبیش به من نوید اینو میده که ما در راه درست هستیم و مسیر درست ما را سر منزل بد نمیبره و این مانع های پر مشقت و دردناک محافظت های ماست )‌

    برای چشم های مشکی زیبای باربد که دیروز مثل یه نهر آب اشکی شد و بغضش هی قورت داد قلبم پاره پاره است .😭💔


    ولی چیز مثبت این وسط حسی از اعتماد هست که در درونم دارم یا درست میشه یا صبرم به بلندای
    درخت تنومند و رعنا سرو من را غرق پذیرش و رهایی میکنه
    چون همین الان ریشه این رهایی را در وجودم حسش میکنم🥺🙏🏼🙏🏼


    من باز تو این نقطه زندگیم نمیخوام اون چیزی که ما میخواستیم بشه گرچه بهاش بسیار گرانه من چیزی را میخوام که مصلحت و خیر در اون جاری و روان باشه ..
    شما مخاطبانم و عزیزانم اگر با زبان و قلب خودتون برای من و حسن و باربد و زندگیم طلب خیر اعلام کنید در حقمون محبت بزرگی کردید . نور اعلام هاتون مطمئنم ما را در بر خواهد گرفت
    ‌.❤🙏🏼

    نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 14:35 توسط : مریم | دسته : همسرانه های من و حسن
  •    []


  • قسمت اول این پست ، قسمتی از یکی از پست های رمزدارم بوده که چندین ماه پیش نوشتم برای اینکه قسمت دوم را بنویسم نیاز به توضیحات قسمت اول داشتم لذا این بخش را از آن پست قدیمی کپی کردم مجدد اینجا گذاشتم و در ادامه قسمت دوم را تازه نوشتار کردم

    قبلاً نوشت :دوهفته مونده بود به رفتنمون به امریکا ، ستاره دوستم به دیدنم آمد برام تو راهی اورده بود کلی همدیگر بغل کردیم و عکس گرفتیم من هم براش یه هدیه گرفته بودم


    ستاره گفت: وای مریم باورم نمیشه خونه ات خالی شده داری واقعا میری لوازم هات رفت اما دختر برای خونه ات میخوای چیکار کنی ؟گفتم ستاره من دلم میخواد خونه را به یه ادم آشنا و مطمئن رهن بدم چون حتی اگر بشه زیر قیمت میدم که یه اتاق بردارم چند تا وسیله ام داخلش بگذارم ، برای من سخته چون دارم میرم دست یه ناشناس بدم بعد مشکلاتی ایجاد بشه نباشم دردسز میشع
    گفت الان که دیگه خیلی فرصت کم است ، گفتم ستاره سخت نمیگیرم باوجود اینکه به پولش احتیاج دارم اگر پیدا شد حله نشد درب میبندم میرم خدا بخواد یک روز هم مونده باشه یکی پیدا میشه


    خدا شاهده همون شبش یکی از مراجعانم که دوسال بود ازهم خبر نداشتیم یعنی اون از ماجرای سفرم کاملا بی اطلاع بود
    ایشون چند بار توی مرکز معتمد پیشم امده بود یک بارم هم چون خیلی ارژانسی میخواست من را ببینه توی منزلم امده بود ... دیگه بعدش خبری ازش نداشتم دقیقا کپی پیامش را براتون میگذارم

    مراجع :
    سلام خانم دکتر خوب هستین میخاسم اگه براتون مقدوره راهنماییم کنین البته باید حتما وقت بگیریم بیام پیشتون کلی حرف دارم و دلم خیلی زیاد براتون تنگ شده
    امروز پیام دادم ازتون کمک بخام بابت ،،،ماسمت میدان خراسان زندگی میکنیم خونه م براخودمونه ولی اینجا هم همسایگی داریم اذیت میشیم هم محیطش به شدت کثیفه موتاده و باروحیه من اصلا سازگار نیس واقعا دارم اذیت میشم میخام اینجارو بدم رهن یه مقداری پول بزارم روش یه جای خوب خونه اجاره کنم که یکم خلوت محیطش خوب باشه خاستم ازتون بپرسم کجا خوبه به نظرتون؟میدونم این سوالارو باید رفت از بنگاهی پرسید یاخودمون پرسجو کنیم ولی نمیدونم چرا به دلم افتاد ازتون مشورت بخام

    ......
    خلاصه همون شب ازمن وقت مشاوره گرفت و تلفتی حرف زدیم و اخرش بهش گفتم خودم دارم خونه ام رهن میدم خواستی فردا بیا ببین البته قبلا دیدیش اما الان به چشم کسی که میخوای زندگی کنی ببین اگر خوشت امد من خوشحال میشم بتونم خونه ام به تو بدم خیلی زیاد استقبال کرد و قرار شد فرداش بیاد

    وقتی گوشی را قطع کردم گفتم وای حسن موهای بدنم سیخ شده یعنی چقدر خدا خودش گره ها را باز میکنه و ادمها را به هم متصل میکنه این واقعا یه اتفاق خاصه که به دل این دختر بندازه بعد این همه فاصله این موضوع را بیاد در این دقایق آخر به من بگه ... اینها برای من نشانه است

    فرداش آمد خونه را با شوهرش دید
    یه زن و شوهر جوان هستند، سن خیلی کم ازدواج کردند از یکی از روستاهای یه شهرستان امدن تهران وضعشون به نسبتا خوبه اما خیلی ساده و بی آلایش هستند وقتی نشستند تصمیم گرفتم واقعا باهاشون راه بیام که اونها هم خوشحال باشند به حسن گفتم اخه این لینک شدنه خاصه ما هم باید خوب کنار بیایم فکر کنید خونه را زیر قیمت دادم پول اشغال اون اتاق را هم کم کردم ... سرویس خوابم ، پرده سالن ، اتاق خوابها تمام لوستر های سالن و اتاق خواب و حالچه ، گاز و سرویس آینه دستشویی و حمام را براش گذاشتم استفاده کنه
    مبل و میز ناهارخوریم عالی و تمیز اندازه یک سوم قیمت نو بهش دادم
    گفت چک میدم برای تیر ماه
    قبول کردم
    یه سیسمونی کامل بچه همه لوازم خارجی از اروپا داشتم هرچیزی که فکر کنید فقط ایشون باید سرویس خواب و کالسکه بخره همه را یک جا بهش با قیمت خیلی باورنکردنی دادم وقتی لوازم دیدهمون لحظه شبش پولش ریخت به حسابم که خواهرم گفت هفت برابر این که دادی می ارزیده من الان توی خرید لوازم بچه هستم خیلی مفت دادی گفتمم سارا منم در جریان قیمت ها هستم مبارکش باشه قسمتش بوده با جان و دل دادم....من اینها را برای بچه ای که قرار بود بیاد تو این زندگی تهیه کردم که قسمتم نشد حداقل به دست یه ادم این طوری بیفته حس بهتری دارم


    اینها سالهاست در انتظار مادر و پدر شدن هستند و قسمتشون نشده بلکه این خریدها براشون شادی و دلخوشی و امید بیاره

    خلاصه همسر خانمه گفت صدمیلیون از پول رهن میتونم اسفند بهتون بدم گفتم باز هم مشکلی نیست . یه مقدار عوضش کرایه بدین اونم اسفند بدین
    یهو آقاهه گفت والله خوبه هیج کس اینجوری قبول نمیکنه
    خلاصه ده میلیون بیعانه برای خونه به حسابمون همون لحظه ریختند گفتند حسابی از خونه و شرایط حاضر خوششون آمد
    من بهشون گفتم احتمالا تا سه سال میتونند توی خونه بشینند
    لوازم را هم تا یک سال میتونم در اختیارتون بگذارم چون بعدش نمیدونم شرایط چطوری پیش میره
    گفتند یک روز هماهنگ کنیم در هفته اینده بریم املاک قرار داد ببندیم میخواست خیالش راحت باشه که خونه حرفش زدیم برای اون باشه ...که اونم بیفته دنبال رهن خونه اش
    بهشون قول دادیم بهشون تبریک گفتیم
    حسن هم با وجود مشغله های زیادش میگشت هرجا اشکال و ایرادی خونه داشت تعمیر میکرد که خونه را به دستشون میده اذیت نشن براشون یک سری چیزها را عوض کردین

    اینقدر این حسن رو راسته که اینها امده بودند خونه را ببینتد خودش پیش پیش مشکلی در خونه بود بهشون میگفت
    این ادم شخصیتش اینطوریه ..
    همه چی روبه راه بود و طبق روال پیش میرفت

    خونه را هنوز بنگاه نرفته بودیم فقط مستاجر بیعانه ده میلیونی داده بود که ما متوجه شدیم سفرمون را دارند کنسل میکنند در اوج تمام مشکلات و روحیه بد ، زندگی جمع شده تو هوا ، اما من گفتم حسن اون زن و شوهر نباید برنامه هاشون به خاطر مشکل ما زیر و رو بشه اون هام خونه شون برای رهن به املاک داده به من بیعانه داده من زیر قولم نمیزنم، این مشکل ماست حسن گفت معلومه نمیزنیم گفتیم باید روی قولمون وحرفمون باشیم
    حتی یکی گفت واقعا حماقته مریم
    خب بگو به هم خورد میخواد چیکارت کنه ؟
    گفتم اره احنقم دلش ندارم ،اینطور که گشتن تو برنامه هام من هم بخوام توی برنامه های زندگی بقیه بگردم من اون ادم نیستم تاوان اتفاقات زندگی من را کسی دیگه نباید بده


    حتی میدونستم اینقدر تخفیف دادم که بخوام نصف خونه خودم هم رهن کنم خونه گیرم نمیاد
    ولی با اون حال روز قرار رفتیم املاک بدون اینکه مستاجر متوجه شرایطمون بشه و از حال دلمون با خبر بشه و حس معذبی داشته باشه خونه را رهن دادیم و گفتیم سفر ما ممکنه تاخیر داشته باشه ما در ان تاریخی که گفتیم سفر نمیکنیم .اما شما راحت باشید ما خونه بستگانمون هستیم و کلید به شما سر تاریخ مشخص شده تحویل میدیم
    اخرین جمع و جورها با اون دل خون شده توی خونه انجام دادیم خونه من تمیز بود اما بیشتر تمیز کردم و جلا دادم چون مستاجرم مشکل وسواس داشت دلم میخواست به دلش بچسبه


    بعد رفتم خونه پدر و مادرم پیش خواهرم که به خاطر سفر من جهت مهاجرت به امریکا من آمده بود
    بیشتر مشغول دختر سارا ویانا و پسرش رایان بودم یعنی با بچه هاش تونستم دوام بیارم همش بچه ها را بغل میکردم کارهاشون انجام میدادم میبوسیدم تا غمم کاهش پیدا کنه
    مخصوصا پسرس که همش تو آغوشم بود
    حسن و باربد دو روز بیشتر توی خونه موندن ریزه کاریهای که لازم بود تو خونه انجام دادند خونه را گل و بلبل تحویل مستاجر دادیم ....

    💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞


    الان نوشت : چند وقت بعد ما خودمون هنوز در شوک و نامعلومی شرایط پیش آمده بودیم خونه ایی که داشتیم چهار واحده بود ما صاحب واحد دوم ولی طبقه اول بودیم چون واحد یک زیر طبقه بود و گل واحدها برای اون ساختمان که آسانسور نداشت برای ما بود


    یه خریدار چند ماه قبل سه واحد را خریده بود خلاصه تو اون شرایط این هم بو برده بود که ما برنامه سفر داریم گیر و آویزون شده بود که خونه را از ما بخره یعنی روزی چند بار تماس میگرفت و روی مخ من بود دلم اصلا نمیخواست براش از اتفاقات شخصی زندگی و سفرمون چیزی بگم
    چون خونه به اسم من بود از ده تا زنگش نه تا تماسش با من بود هرچی میگفتم الان شرایطش نداریم که تصمیم درست بگیریم اما اصرا داشت خلاصه با یک شرایط نفع دو جانبه موافقت نسبی خودم اعلام کردم


    وقتی یه مقدار برای فروش نرم شدم اولین حرفی که بهش زدم گفتم من به مستاجرم تعهد دارم اونها تازه با ما قرداد بستند گفت خانم ما که نمیخوایم خونه را از آنها بگیریم
    گفتم برای من خیلی مهمه نمیخوام بابت تصمیم ما بهشون تنش برسه گفت شما خیالتون راحت باشه
    گفتم پس ما تا اخر معامله انجام بشه چند ماه طول میکشه فعلا بهشون ناراحتی وارد نشه تا با آرامش و اطمینان بهشون بگم
    ( دوستان من میتونستم این موارد برام مهم نباشه ما یک سال قرداد داشتیم طبق قرداد اینها میتونستند بشینند و فروختن خانه از نظر قانونی دخلی به مستاجر نداره و اصلا خودم درگیر این مسائل آن هم در آن شرایط بد خودم نمیکردم و با بی وجدانی میگفتم حالا مگه اینها کی هستند که بخوام بهشون جواب پس بدم
    در واقع همه حمایت من بابت آن تعهد اخلاقیم بود چون این فرد به خاطر آسایش از آن خونه اش آمده بود خونه من را رهن کرده بود)


    خلاصه ما خونه را به این خریداری که سه واحد خریده بود فروختیم و روز محضر باید مستاجر برای انتقال قردادش به خاطر پول رهنی که به ما داده بود می آمد
    چند روز قبل بهشون اطلاع دادیم ... خیلی واکنش و اعتراض نشون دادند چون ظاهراً پذیرایی را هم از بابت آن حرف که من گقته بودم سه سال میتونید بشینید کاغذ دیواری کرده بودند خلاصه تند و هیجانی رفتار کردند
    ولی چون درکشون میکردم سعی کردم با نهایت صبوری و آرامش باهاشون برخورد کنم


    به حسن قبلش گفتم اینها وقتی متوجه فروش بشند با توجه به امتیازهای زیادی که ما بهشون برای رهن خونه و تخفیف خوب دادیم و این وسط سفرمون هم کنسل شده دچار شک و بی اعتمادی میشن فکر میکنند کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و شاید ما باهاشون صادق نبودیم پس هر واکنشی نشون دادن بهشون باید حق بدیم ما که خودمون میدانیم نقشه ای نداشتیم و نداریم زمان و رفتار ما باعث میشه اعتمادشون به ما درست بشه ولی الان باید درکشون کنیم


    خلاصه شوهرش که تند شده بود و من آن شب آرومش میکردم براش گفتم که آن روز ما در املاک میدانستیم سفرمون احتمال نود و پنج درصد کنسله اما فقط به خاطر قول کلامی که داده بودیم بنگاه آمدیم و اصلا به روی شما نیوردیم
    گفت نه باید همونجا میگفتید .
    گفتم الان اینو میگید ولی من اگر آن موقع میگفتم خانم شما خیلی ذوق خونه را داشت شما هم خونه تون را رهن داده بودید کلی به مشکل میخوررید الان که شما نشستید من لوازمم را که گذاشتم استفاده کنید روی قولم هستم که تا یک سال دست شما باشه و استفاده کنید ..


    به خدا آقای فلانی ما ذره ایی نقشه فروش نداشتیم تو این شرایط قرار گرفتیم و من سفارش شما را به آقای خریدار بی نهایت کردم و اون قول داده آسایش شما را لحاظ کنه وسواس گونه آرامش شما را ازشون بارها خواستم


    باور کنید که اتفاقات پیش آمده کنسلی سفرمون همه اتفاق غیر منتظره بوده بماند تو این مدت چه بلایی بر سر ما سه نفر آمده که حتی شما به فکرتون نمیرسه ما چی کشیدم له شدیم
    ولی باز توکلمون به خداست شما هم توکلتون به خدا باشه
    خلاصه یک مقدار اروم شد
    حالا با خانمش که اون بدتر متلاطم بود و هی گفت و گفت
    ( البته زن و شوهر ادمهای متینی هستند درسته تند بودند اما با رعایت ادب معترض بودند )
    خلاصه حرف زدم بهش گفتم
    دختر خوب میدونم از من ناراحتی و دلخوری اما تو این سالها که من را شناختی چیز غیر معمول از من دیدی ؟
    من همون ادم هستم
    من دلم نمیخواد حست نسبت به من عوض بشه و میخوام باور کنی بدون هیچ منتی نیت من راجب همراهی با تو فقط خیر بوده و بس و مخصوصا چون به دلت یهویی افتاد که بابت خونه به من اطلاع بدی من این مسئله را یه نگاه ویژه بهش داشتم و دارم میدونم حکمتی داخلش هست . با وجود اینکه سفر من کنسل شده اما درخواست تو برای این خونه بی دلیل نبوده


    نمیدونم من تو این خونه شفا خودم تجربه کردم داخل این خونه گفتن نداره زیاد مناجات و خلوت شده گوشه به گوشه اش انرژی خوبه شاید تو این خونه برای تو هم اتفاقات خیلی قشنگ بیفته
    ازت خواهش میکنم من هنوز خودم تو اوج بحرانم با یک بچه نوجوان زندگیم آشفته شده کارم را استعفا دادم و الان خونه مادر همسرم هستم و حتی نمیدونم قرار چی در انتظارم باشه
    اما باز خودم را با توکل کردن به خدا و مصلحتش اروم میکنم
    تو که الان تو خونه دلخواهت هستی کسی از فرداش خبر نداره به جای اینکه بشینی الان بگی من میخواستم بیشتر یک سال بشینم بگو فعلاً یک سال هستم بعدش هم خدا کریمه
    شاید به جای سه سال چهارسال یا بیشتر نشستی
    یکم رها باش و دلت به خدا بسپار .‌‌‌...

    دو روز بعد زن و شوهر پیام دادند که حرفهای شما روی ما خیلی تاثیر گذاشت بابت عکس العملمون از شما عذرخواهی میکنیم شما راست میگید تا یک سال دیگه خدا کریمه
    خلاصه باهاشون تماس گرفتم گفتم اول که من از شما معذرت میخوام که ناخواسته متلاطم شدین و اما تماس گرفتم بگم
    بابت آرامشتون و توکلتون خیلی خوشحالم
    ارزشمندتر از این خونه این بود که ما دوستان خوبی پیدا کردیم
    من از همون لحظه اول میتونستم بی تفاوت از این ماجرا بگذرم و حتی یک کلمه هم توضیح ندم اما چون شما برای من مهم بودین و دلم نمیخواست ذره ایی شک در دلتون بابت ما باشه با خودم عهد کردم که رضایت شما را تامین کنم
    و مطمئن باشید برای اتفاقات خوش و خیر قابل باشم دعاگوتون هستم

    خلاصه ترکیه که بودم خانم به من پیام داد که یه خبر خوب براتون دارم میدونم خیلی خوشحال میشید و من و شوهرم از شما ممنویم چون شما آن روز که به من گفتید این خونه براتون خیر بوده داخلش شفا گرفتید من خیلی آرامش گرفتم و همش در ذهنم بود که یه اتفاق بزرگ خوب اینجا برامون می افته
    و بعد از سالها چشم انتظاری من باردار شدم
    گفتم واییییی مبارکه به سلامتی چقدر خوشحالم کردی
    خدایا شکرت که این حس شیرین تو این خونه تجریه کردی
    من بی نهایت برات دعا کردم
    بعد حسن به شوهرش زنگ زد تبریک گفت اون هم خیلی از تماس حسن خوشحال شد
    هر چند وقت یک بار حالش میپرسیدم
    یک بار پیام داد که ما اول بهمن اخر قردادمون هست اما صاحبخونه گفته تا اردیبهشت بشینید شما که از شرایط وسواس من باخبرید تو این وضعیت بارداری میشه خواهش کنم لوازمتون را همون اردیبهشت از ما تحویل بگیرید


    بهش فوراً گفتم هیچ چیز الان جز آرامش تو در این دوران بارداری مهم نیست من از این بابت باهات همراهی میکنم

    چند وقت بعد مجدد صاحبخونه بهش گفته بود فعلا تا شهریور بشینید
    دوباره اطلاع داد صاحبخونه گفته شهریور بشینید و من خرداد زایمان میکنم
    بهش گفتم دیدی عزیزم چقدر نگران بودی که سر یک سال میخوای بلند بشی هم اینجا مامان شدی هم هنوز تو این خونه نشستی تازه ممکنه بیشتر هم بهت بگه بشینی حیف نبود حرص و جوش چیزی را میخوردی که اصلا اتفاق نمی افتاد ؟
    گفتم تو فقط بارداریت را به آسودگی به پایان برسون که بچه ات را به سلامتی و عشق به آغوش بگیری و دغدغه خروج لوازم من را نداشته باش فعلا شما استفاده کن تا فرصت مناسبی که پیدا بشه
    خلاصه میدونم روش نمیشد بگه ولی من چون میدونستم بابت وسواسش این باز یکی از دغدغه هاش بود به سهم خودم آسوده اش کردم


    از طرفی شاید جلوی فامیل ها به عنوان وسایل خودش نشون داده نگفته مال صاحبخونه بوده خلاصه هر چه بود من گفتم سلامت خودت و بچه ات از این چیزها خیلی مهم تره

    چند روز پیش نی نی قشنگه ، چشم انتظار سالها خانواده ، پسری قندعسلی به دنیا آمد ....باز هم من و حسن زنگ زدیم تو این شادی قشنگ باهاشون ابراز خوشحالی کردیم

    در آخر میخوام بگم چرخه روابطمون با ادمها نباید همش روی نفع و فایده باشه گاهی ادم باید برای او تعهد و اخلاقیاتی که آن وسط گذاشته هزینه و بهاش بده خوشحالم که ما روسفید شدیم و آنها هم یک تجربه خوش و ماندنی در این خونه براشون به ارمغان آمد .. گاهی صبر ، فرصت و زمان حقیقت ها را روشن میکنه کسی که میدونه ریگی در کفشش نیست و جز خیر، نیت دیگری نداشته جای نگرانی نیست باید با شکیبایی به طرف مقابلش هم فرصت بده مطمئناً همه چیز عالی خواهد شد .





    نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 2:25 توسط : مریم | دسته : زمین بدجور گرده(کارما)
  •    []

  • چیری نمونده ، که نزدیک میشیم به یک سال از پیشامدی که در زندگیمون زخ داد یک سال پر از سوالهای بی جواب .
    یک هفته مونده به مهاجرتت سفری که تموم چمدانهانتون بستین همه زندگیتون را جمع کردین
    تمام وجودتون از آمادگی و استرس روزهای قبل مهاجرت کوفته شده ، و دیگه آماده رفتنی
    فقط اونی که مهاجرت کرده الان متوجه میشه چه تکاپوی سختی داره ، خداحافظی ها انجام شده
    به هدایا تو راهی و روزهای خداحافظی که با دوستانم داشتم گاهی فکر میکنم به خدا از فشار انگار کله ام منجمد میشه
    شغلت را انصراف دادی ،چون میخوای خب بری
    و یکهو در اخرین لحظات رفتن در بی رحمانه ترین شرایطی که فکرش کنید سفرت را کنسل میکنند
    هیچ کس هم برات توضیح درست و درمونی نمیده
    بماند چه بر سر ما و زندگیمون امد ، بماند چقدر متضرر روحی و مالی شدیم .... خیلی چیزهای زیادی بماند و بماند چون نمیشه خیلی حرف ها را عمومی زد... سکوت سکوت اما سرشار از فریادهای خاموش

    الان من و باربد توی ترکیه ... حسن تهران و نزدیک به هفت ماهه که من و حسن که ،تنها هست و نیست زندگی هم بودیم از هم دور شدیم ... قطعا از این روزهای فوق العاده سخت ما ادم قبل نخواهیم شد انگار از هم پاشیدم دوباره از نو داریم تکیه های نو را ذره ذره وصل میکنیم
    یک زندگی که با خون دل جفت و جور شده بود از هم منفک کردید اون خونه گرمی که برای حال خوشمون با تمام وجودم براش زحمت میکشیدم ... جمع شد
    و من خیلی زیاد با این بیت حافظ دلم را قوی نگه داشتم
    حافظ میگه :
    تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
    که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

    آن که باید مدعی حال با ما باشه هست هست هست و ... و به شدت برای ما کافیه ... خوش به حال ما ، بد به حال شما

    آهای مخاطب خاص یا مخاطب خاص های که نمیدونم کی و چه کسانی هستید خونه که داخلش زندگی میکردیم جمع شد اما خونه اصلی ما قلبی که تو سینه مون داریم هفت ماه که سهله صد سال دیگه هم از هم دور باشیم عاشقانه و حتما با شرافت زندگی میکنیم
    مخاطب خاص میدونی که ما به هر قیمتی نخواستیم زندگی کنیم قیمت زندگیمون شرافتمون هست که براش لازم باشه جان خودمون را هم میدیم سفر و موقعیت، مقام و منصب در قبالش عددی نیست
    شما فقط ما را رها کنید به حال خودمان تمام آن موقعیت ها نوش جونتون .. برای ما کراهت داره
    نعمت بزرگی که من بهش مجهزم اول اعتماد بی نهایت به خداست و دوم وجدانی که هست که با خیال آسوده زیر سرم میگذارم و میخوابم
    عذاب وجدان هیچ حق و ناحقی را ندارم
    و مدیون هیچ حق الناسی نیستم
    لذا این اعتماد به خدا یا ( توکل قلبی به خدا ) با این وجدان سالم به من، این آرامش میده که حتی چیزهای که در ظاهر تلخ و سخت در زندگیم رخ میدن حتما مصلحت و خیر خودم و خانواده ام در آن نهفته است

    بگذار یکم از ذهنم و توکلم برات بگم امیدوارم این باوره و حس خوشش یک روز حتی نصیب تو و نصیب تمام دلها بشه آمین آمین آمین ... که فکر میکنم حتی تو یا آنهایی که ادم بد یا ادمهای بدهای داستان زندگی و رنج فعلی ما شدین ابزاری هستید که خدا گذاشته سر راه زندگیمون که با وجود شما این سفری که به صلاحمون نبوده کنسل و متوقف بشه ... البته برای من این روایت و نگاه است
    اما برای تو که روی انسانیت چشم بستی و با زندگی سه تا ادم برای منفعت های شخصی خودت بازی کردی بدون که خدای بزرگ خودش مدعی ماست و این جفاها هرگز در هستی گم نمیشه .... فقط طلب خیر
    ما و شما با یک ماجرا هر کدوم داستان خودمون داشتیم
    تو پازلی برای محافظت از ما بودی
    و ما پازلی ای برای بی وجدانی و بی شرفی تو بودیم
    برای تمام کسانی که دانسته بر زندگی ما بی رحمی کردند فقط طلب خیر .... شما روی وجدان خودتون بخوابید ما روی وجدان خودمون می خوابیم خواب شما کجا خواب ما کجا ؟
    یکی از دوستان چند روز پیش گفت دیدی مریم آنطوری هم که تو فکر میکردی ادم خوبی کنه دنیا یهش خوبی برمیگردونه، اینطوریا نیست دیدی با تو و آقا حسن و زندگیتون چه کردند
    یا آن خدایی که تو بهش باور داری داره این همه ظلم و جفا را در حقتون میبینه
    دنیا و ادمهاش بی رحم تر از این حرفها هستند ...

    گفتم اره پوستم کنده شد ، یک روزها تو این غربت دست تنها پدرم درآمد ، یه شب ها نصف شب از درد دلتنگی هق هق گریه سرمیدم
    میرم زیر پتو که باربد بیدار نشه صدام مزاحم همسایه نشه
    هر چقدر بگم هر سه نفز ما تو این یک سال هر کس به نوبه خودش چی کشید کم گفتم
    اما تو چه میدونی شاید این فرم زندگی این نرفتنه خوب زندگی من باشه این میزان رنج و سختیه دقیقا حفاظ امنیت زندگی ما باشه
    دقیقا این اتفاق شاید بازتاب خوبی اعمالمون باشه
    مهم ما سه نفر هستیم که همدیگر را داریم بقیه دردها هر چقدر هم بزرگ باشه چاره داره
    اینکه آنطور من میخواستم نشد معنیش بد زندگی ما نیست
    ما چه میدونیم آن خواستن و شدنه شاید اوج فلاکت بدبختی ما میشد
    گفتم اصلا ببین همین موضوع آرمان و غزاله چیزی که این روزها با اعدام آرمان و شبهات پرونده اش به نوعی ذهن بیشتر جامعه را مشغول کرده
    گرچه دلم خیلی سوخته الخصوص برای پدر و مادر و برادر آرمان ،اما هرگز و هرگز چون از خیلی چیزها اطلاعی ندارم دلم نمیخواد ذره ایی به این ماجرا ورود کنم و ندانسته قضاوت کنم اما در کلیت ماجرا این دختر و پسر باهم داخل سفر تفریحی به ترکیه آشنا شدند اگر آن روز کل خونه خانواده آرمان دزد میزد ، اینها یک تصادف هم میکردند تمام وجودشون چند ماه تو گچ و بستر بود و چندین حادثه دیگر هم پیش می آمد که این سفر کنسل میشد ، که این دختر و پسر با هم آشنا نشن بهتر نبود؟
    هر دو خانواده دچار این مصیبت عظما و فاجعه آمیزی شدند حتی فکرش هم حال همه ما را بد میکنه
    پس من تمام زجرها و دردهای که این مدت بابت کنسل شدن این سفر پیش آمده میبوسم چون بر اساس باور عمیقم حتما حکمت خدای مهربان داخلش برای ما دخیل بوده ... لذا من سر تسلیم خم میکنم
    شاید از دلتنگی و بغض و تمام سختی های پیش روم مجبور بشم در ادامه مسیرم حتی خون گریه کنم
    اما میدونم من کارم را با خدا درانداختم اون برای من میسازه و مدعی میکنه
    برای ناهید دوست اینجایم که باهاش آشنا شدم، همین نگاهم را میگفتم چون اون هم یک زن معنوی و خدا باوری است
    ناهید با تایید حرفهام تعریف کرد بیست سال پیش یکی از دوستان نزدیک خانوادگی ما که سخت دنبال کارهای مهاجرتشون به کانادا بودند و هر سری جور نمیشد بعد از چند سال بالاخره جور شد
    این خانم که دوست ما بود دقیقا در هفته اول ورودش به کانادا یک تصادف وحشتناکی کرد که از همون روز تا به امروز که بیست سال شده ویلچیرنشین شد به هرحال دولت کانادا خدمات درمانی خوب ، پرستار خصوصی ، غرامت ، بیمه خوب و خیلی امکانات تسهیلی تا الان در اختیارش گذاشته اما اگر این سفر کنسل میشد دنیایی هم که از نشدن مهاجرتش ناراحت میشد چقدر به نفعش بود
    بعد من گفتم اره ناهید جون هم این نگاه شما را میشه بهش داشت ، هم این نگاهی که من الان از ذهنم عبور کرد چون خدا خوبی مطلقه ذره ایی بدی نداره از خوبی مطلق شر و بدی نمیاد فقط خوبی است و لاغیر ، من میگم شاید قرار بوده این اتفاق در زندگیش پیش بیاد اما خدا کمکش کرد در کشوری باشه که حمایت های خوب و عالی در مسیر شرایط حادش بگیره

    الان اگر ایران بود کدام یک از این خدمات میداشت ؟

    گفتم حتی در ماجرای فعلی خود آرمان و غزاله مطمئن باش سهم خدا زیباترین است ... فقط الان اینقدر حجم بحران سنگینه که من و شما سهم قشنگی خدا را نمیتونیم پیدا کنیم شاید با تفکر و مراقبه ذهن کلید هاش برامون باز بشه
    اون بخش از ویرانی ها و مصیبت های که ما ادمها به اختیار خودمون برای زندگیمون رقم میزنیم بحثش جای خود داره که نمیشه هر کاری بکنیم یعقه خدا را بگیریم.
    و در پایان میگم دل دادگی و تسلیم حق بودن یعنی اعتماد کامل به او ... قرار نیست زندگی تمام سازش را به خواست دل ما کوک کنه ... یه وقت لازمه برای حوادثی که ما نمیدونیم چقدر به ما ضرر میزنه ، خدا با گرفتن ها و در بستن ها از ما محافظت کنه ..‌‌ بالاخره وقتش که برسه دری که باید باز بشه و آن بخواد بازش کنه ، هیچ کس نمیتونه آن در را با هر قدرت دنیوی که داره ببنده ....

    یا حق





    نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 23:33 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []