قسمت اول این پست ، قسمتی از یکی از پست های رمزدارم بوده که چندین ماه پیش نوشتم برای اینکه قسمت دوم را بنویسم نیاز به توضیحات قسمت اول داشتم لذا این بخش را از آن پست قدیمی کپی کردم مجدد اینجا گذاشتم و در ادامه قسمت دوم را تازه نوشتار کردم
قبلاً نوشت :دوهفته مونده بود به رفتنمون به امریکا ، ستاره دوستم به دیدنم آمد برام تو راهی اورده بود کلی همدیگر بغل کردیم و عکس گرفتیم من هم براش یه هدیه گرفته بودم
ستاره گفت: وای مریم باورم نمیشه خونه ات خالی شده داری واقعا میری لوازم هات رفت اما دختر برای خونه ات میخوای چیکار کنی ؟گفتم ستاره من دلم میخواد خونه را به یه ادم آشنا و مطمئن رهن بدم چون حتی اگر بشه زیر قیمت میدم که یه اتاق بردارم چند تا وسیله ام داخلش بگذارم ، برای من سخته چون دارم میرم دست یه ناشناس بدم بعد مشکلاتی ایجاد بشه نباشم دردسز میشع
گفت الان که دیگه خیلی فرصت کم است ، گفتم ستاره سخت نمیگیرم باوجود اینکه به پولش احتیاج دارم اگر پیدا شد حله نشد درب میبندم میرم خدا بخواد یک روز هم مونده باشه یکی پیدا میشه
خدا شاهده همون شبش یکی از مراجعانم که دوسال بود ازهم خبر نداشتیم یعنی اون از ماجرای سفرم کاملا بی اطلاع بود
ایشون چند بار توی مرکز معتمد پیشم امده بود یک بارم هم چون خیلی ارژانسی میخواست من را ببینه توی منزلم امده بود ... دیگه بعدش خبری ازش نداشتم دقیقا کپی پیامش را براتون میگذارم
مراجع :
سلام خانم دکتر خوب هستین میخاسم اگه براتون مقدوره راهنماییم کنین البته باید حتما وقت بگیریم بیام پیشتون کلی حرف دارم و دلم خیلی زیاد براتون تنگ شده
امروز پیام دادم ازتون کمک بخام بابت ،،،ماسمت میدان خراسان زندگی میکنیم خونه م براخودمونه ولی اینجا هم همسایگی داریم اذیت میشیم هم محیطش به شدت کثیفه موتاده و باروحیه من اصلا سازگار نیس واقعا دارم اذیت میشم میخام اینجارو بدم رهن یه مقداری پول بزارم روش یه جای خوب خونه اجاره کنم که یکم خلوت محیطش خوب باشه خاستم ازتون بپرسم کجا خوبه به نظرتون؟میدونم این سوالارو باید رفت از بنگاهی پرسید یاخودمون پرسجو کنیم ولی نمیدونم چرا به دلم افتاد ازتون مشورت بخام
......
خلاصه همون شب ازمن وقت مشاوره گرفت و تلفتی حرف زدیم و اخرش بهش گفتم خودم دارم خونه ام رهن میدم خواستی فردا بیا ببین البته قبلا دیدیش اما الان به چشم کسی که میخوای زندگی کنی ببین اگر خوشت امد من خوشحال میشم بتونم خونه ام به تو بدم خیلی زیاد استقبال کرد و قرار شد فرداش بیاد
وقتی گوشی را قطع کردم گفتم وای حسن موهای بدنم سیخ شده یعنی چقدر خدا خودش گره ها را باز میکنه و ادمها را به هم متصل میکنه این واقعا یه اتفاق خاصه که به دل این دختر بندازه بعد این همه فاصله این موضوع را بیاد در این دقایق آخر به من بگه ... اینها برای من نشانه است
فرداش آمد خونه را با شوهرش دید
یه زن و شوهر جوان هستند، سن خیلی کم ازدواج کردند از یکی از روستاهای یه شهرستان امدن تهران وضعشون به نسبتا خوبه اما خیلی ساده و بی آلایش هستند وقتی نشستند تصمیم گرفتم واقعا باهاشون راه بیام که اونها هم خوشحال باشند به حسن گفتم اخه این لینک شدنه خاصه ما هم باید خوب کنار بیایم فکر کنید خونه را زیر قیمت دادم پول اشغال اون اتاق را هم کم کردم ... سرویس خوابم ، پرده سالن ، اتاق خوابها تمام لوستر های سالن و اتاق خواب و حالچه ، گاز و سرویس آینه دستشویی و حمام را براش گذاشتم استفاده کنه
مبل و میز ناهارخوریم عالی و تمیز اندازه یک سوم قیمت نو بهش دادم
گفت چک میدم برای تیر ماه
قبول کردم
یه سیسمونی کامل بچه همه لوازم خارجی از اروپا داشتم هرچیزی که فکر کنید فقط ایشون باید سرویس خواب و کالسکه بخره همه را یک جا بهش با قیمت خیلی باورنکردنی دادم وقتی لوازم دیدهمون لحظه شبش پولش ریخت به حسابم که خواهرم گفت هفت برابر این که دادی می ارزیده من الان توی خرید لوازم بچه هستم خیلی مفت دادی گفتمم سارا منم در جریان قیمت ها هستم مبارکش باشه قسمتش بوده با جان و دل دادم....من اینها را برای بچه ای که قرار بود بیاد تو این زندگی تهیه کردم که قسمتم نشد حداقل به دست یه ادم این طوری بیفته حس بهتری دارم
اینها سالهاست در انتظار مادر و پدر شدن هستند و قسمتشون نشده بلکه این خریدها براشون شادی و دلخوشی و امید بیاره
خلاصه همسر خانمه گفت صدمیلیون از پول رهن میتونم اسفند بهتون بدم گفتم باز هم مشکلی نیست . یه مقدار عوضش کرایه بدین اونم اسفند بدین
یهو آقاهه گفت والله خوبه هیج کس اینجوری قبول نمیکنه
خلاصه ده میلیون بیعانه برای خونه به حسابمون همون لحظه ریختند گفتند حسابی از خونه و شرایط حاضر خوششون آمد
من بهشون گفتم احتمالا تا سه سال میتونند توی خونه بشینند
لوازم را هم تا یک سال میتونم در اختیارتون بگذارم چون بعدش نمیدونم شرایط چطوری پیش میره
گفتند یک روز هماهنگ کنیم در هفته اینده بریم املاک قرار داد ببندیم میخواست خیالش راحت باشه که خونه حرفش زدیم برای اون باشه ...که اونم بیفته دنبال رهن خونه اش
بهشون قول دادیم بهشون تبریک گفتیم
حسن هم با وجود مشغله های زیادش میگشت هرجا اشکال و ایرادی خونه داشت تعمیر میکرد که خونه را به دستشون میده اذیت نشن براشون یک سری چیزها را عوض کردین
اینقدر این حسن رو راسته که اینها امده بودند خونه را ببینتد خودش پیش پیش مشکلی در خونه بود بهشون میگفت
این ادم شخصیتش اینطوریه ..
همه چی روبه راه بود و طبق روال پیش میرفت
خونه را هنوز بنگاه نرفته بودیم فقط مستاجر بیعانه ده میلیونی داده بود که ما متوجه شدیم سفرمون را دارند کنسل میکنند در اوج تمام مشکلات و روحیه بد ، زندگی جمع شده تو هوا ، اما من گفتم حسن اون زن و شوهر نباید برنامه هاشون به خاطر مشکل ما زیر و رو بشه اون هام خونه شون برای رهن به املاک داده به من بیعانه داده من زیر قولم نمیزنم، این مشکل ماست حسن گفت معلومه نمیزنیم گفتیم باید روی قولمون وحرفمون باشیم
حتی یکی گفت واقعا حماقته مریم
خب بگو به هم خورد میخواد چیکارت کنه ؟
گفتم اره احنقم دلش ندارم ،اینطور که گشتن تو برنامه هام من هم بخوام توی برنامه های زندگی بقیه بگردم من اون ادم نیستم تاوان اتفاقات زندگی من را کسی دیگه نباید بده
حتی میدونستم اینقدر تخفیف دادم که بخوام نصف خونه خودم هم رهن کنم خونه گیرم نمیاد
ولی با اون حال روز قرار رفتیم املاک بدون اینکه مستاجر متوجه شرایطمون بشه و از حال دلمون با خبر بشه و حس معذبی داشته باشه خونه را رهن دادیم و گفتیم سفر ما ممکنه تاخیر داشته باشه ما در ان تاریخی که گفتیم سفر نمیکنیم .اما شما راحت باشید ما خونه بستگانمون هستیم و کلید به شما سر تاریخ مشخص شده تحویل میدیم
اخرین جمع و جورها با اون دل خون شده توی خونه انجام دادیم خونه من تمیز بود اما بیشتر تمیز کردم و جلا دادم چون مستاجرم مشکل وسواس داشت دلم میخواست به دلش بچسبه
بعد رفتم خونه پدر و مادرم پیش خواهرم که به خاطر سفر من جهت مهاجرت به امریکا من آمده بود
بیشتر مشغول دختر سارا ویانا و پسرش رایان بودم یعنی با بچه هاش تونستم دوام بیارم همش بچه ها را بغل میکردم کارهاشون انجام میدادم میبوسیدم تا غمم کاهش پیدا کنه
مخصوصا پسرس که همش تو آغوشم بود
حسن و باربد دو روز بیشتر توی خونه موندن ریزه کاریهای که لازم بود تو خونه انجام دادند خونه را گل و بلبل تحویل مستاجر دادیم ....
💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞
الان نوشت : چند وقت بعد ما خودمون هنوز در شوک و نامعلومی شرایط پیش آمده بودیم خونه ایی که داشتیم چهار واحده بود ما صاحب واحد دوم ولی طبقه اول بودیم چون واحد یک زیر طبقه بود و گل واحدها برای اون ساختمان که آسانسور نداشت برای ما بود
یه خریدار چند ماه قبل سه واحد را خریده بود خلاصه تو اون شرایط این هم بو برده بود که ما برنامه سفر داریم گیر و آویزون شده بود که خونه را از ما بخره یعنی روزی چند بار تماس میگرفت و روی مخ من بود دلم اصلا نمیخواست براش از اتفاقات شخصی زندگی و سفرمون چیزی بگم
چون خونه به اسم من بود از ده تا زنگش نه تا تماسش با من بود هرچی میگفتم الان شرایطش نداریم که تصمیم درست بگیریم اما اصرا داشت خلاصه با یک شرایط نفع دو جانبه موافقت نسبی خودم اعلام کردم
وقتی یه مقدار برای فروش نرم شدم اولین حرفی که بهش زدم گفتم من به مستاجرم تعهد دارم اونها تازه با ما قرداد بستند گفت خانم ما که نمیخوایم خونه را از آنها بگیریم
گفتم برای من خیلی مهمه نمیخوام بابت تصمیم ما بهشون تنش برسه گفت شما خیالتون راحت باشه
گفتم پس ما تا اخر معامله انجام بشه چند ماه طول میکشه فعلا بهشون ناراحتی وارد نشه تا با آرامش و اطمینان بهشون بگم
( دوستان من میتونستم این موارد برام مهم نباشه ما یک سال قرداد داشتیم طبق قرداد اینها میتونستند بشینند و فروختن خانه از نظر قانونی دخلی به مستاجر نداره و اصلا خودم درگیر این مسائل آن هم در آن شرایط بد خودم نمیکردم و با بی وجدانی میگفتم حالا مگه اینها کی هستند که بخوام بهشون جواب پس بدم
در واقع همه حمایت من بابت آن تعهد اخلاقیم بود چون این فرد به خاطر آسایش از آن خونه اش آمده بود خونه من را رهن کرده بود)
خلاصه ما خونه را به این خریداری که سه واحد خریده بود فروختیم و روز محضر باید مستاجر برای انتقال قردادش به خاطر پول رهنی که به ما داده بود می آمد
چند روز قبل بهشون اطلاع دادیم ... خیلی واکنش و اعتراض نشون دادند چون ظاهراً پذیرایی را هم از بابت آن حرف که من گقته بودم سه سال میتونید بشینید کاغذ دیواری کرده بودند خلاصه تند و هیجانی رفتار کردند
ولی چون درکشون میکردم سعی کردم با نهایت صبوری و آرامش باهاشون برخورد کنم
به حسن قبلش گفتم اینها وقتی متوجه فروش بشند با توجه به امتیازهای زیادی که ما بهشون برای رهن خونه و تخفیف خوب دادیم و این وسط سفرمون هم کنسل شده دچار شک و بی اعتمادی میشن فکر میکنند کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و شاید ما باهاشون صادق نبودیم پس هر واکنشی نشون دادن بهشون باید حق بدیم ما که خودمون میدانیم نقشه ای نداشتیم و نداریم زمان و رفتار ما باعث میشه اعتمادشون به ما درست بشه ولی الان باید درکشون کنیم
خلاصه شوهرش که تند شده بود و من آن شب آرومش میکردم براش گفتم که آن روز ما در املاک میدانستیم سفرمون احتمال نود و پنج درصد کنسله اما فقط به خاطر قول کلامی که داده بودیم بنگاه آمدیم و اصلا به روی شما نیوردیم
گفت نه باید همونجا میگفتید .
گفتم الان اینو میگید ولی من اگر آن موقع میگفتم خانم شما خیلی ذوق خونه را داشت شما هم خونه تون را رهن داده بودید کلی به مشکل میخوررید الان که شما نشستید من لوازمم را که گذاشتم استفاده کنید روی قولم هستم که تا یک سال دست شما باشه و استفاده کنید ..
به خدا آقای فلانی ما ذره ایی نقشه فروش نداشتیم تو این شرایط قرار گرفتیم و من سفارش شما را به آقای خریدار بی نهایت کردم و اون قول داده آسایش شما را لحاظ کنه وسواس گونه آرامش شما را ازشون بارها خواستم
باور کنید که اتفاقات پیش آمده کنسلی سفرمون همه اتفاق غیر منتظره بوده بماند تو این مدت چه بلایی بر سر ما سه نفر آمده که حتی شما به فکرتون نمیرسه ما چی کشیدم له شدیم
ولی باز توکلمون به خداست شما هم توکلتون به خدا باشه
خلاصه یک مقدار اروم شد
حالا با خانمش که اون بدتر متلاطم بود و هی گفت و گفت
( البته زن و شوهر ادمهای متینی هستند درسته تند بودند اما با رعایت ادب معترض بودند )
خلاصه حرف زدم بهش گفتم
دختر خوب میدونم از من ناراحتی و دلخوری اما تو این سالها که من را شناختی چیز غیر معمول از من دیدی ؟
من همون ادم هستم
من دلم نمیخواد حست نسبت به من عوض بشه و میخوام باور کنی بدون هیچ منتی نیت من راجب همراهی با تو فقط خیر بوده و بس و مخصوصا چون به دلت یهویی افتاد که بابت خونه به من اطلاع بدی من این مسئله را یه نگاه ویژه بهش داشتم و دارم میدونم حکمتی داخلش هست . با وجود اینکه سفر من کنسل شده اما درخواست تو برای این خونه بی دلیل نبوده
نمیدونم من تو این خونه شفا خودم تجربه کردم داخل این خونه گفتن نداره زیاد مناجات و خلوت شده گوشه به گوشه اش انرژی خوبه شاید تو این خونه برای تو هم اتفاقات خیلی قشنگ بیفته
ازت خواهش میکنم من هنوز خودم تو اوج بحرانم با یک بچه نوجوان زندگیم آشفته شده کارم را استعفا دادم و الان خونه مادر همسرم هستم و حتی نمیدونم قرار چی در انتظارم باشه
اما باز خودم را با توکل کردن به خدا و مصلحتش اروم میکنم
تو که الان تو خونه دلخواهت هستی کسی از فرداش خبر نداره به جای اینکه بشینی الان بگی من میخواستم بیشتر یک سال بشینم بگو فعلاً یک سال هستم بعدش هم خدا کریمه
شاید به جای سه سال چهارسال یا بیشتر نشستی
یکم رها باش و دلت به خدا بسپار ....
دو روز بعد زن و شوهر پیام دادند که حرفهای شما روی ما خیلی تاثیر گذاشت بابت عکس العملمون از شما عذرخواهی میکنیم شما راست میگید تا یک سال دیگه خدا کریمه
خلاصه باهاشون تماس گرفتم گفتم اول که من از شما معذرت میخوام که ناخواسته متلاطم شدین و اما تماس گرفتم بگم
بابت آرامشتون و توکلتون خیلی خوشحالم
ارزشمندتر از این خونه این بود که ما دوستان خوبی پیدا کردیم
من از همون لحظه اول میتونستم بی تفاوت از این ماجرا بگذرم و حتی یک کلمه هم توضیح ندم اما چون شما برای من مهم بودین و دلم نمیخواست ذره ایی شک در دلتون بابت ما باشه با خودم عهد کردم که رضایت شما را تامین کنم
و مطمئن باشید برای اتفاقات خوش و خیر قابل باشم دعاگوتون هستم
خلاصه ترکیه که بودم خانم به من پیام داد که یه خبر خوب براتون دارم میدونم خیلی خوشحال میشید و من و شوهرم از شما ممنویم چون شما آن روز که به من گفتید این خونه براتون خیر بوده داخلش شفا گرفتید من خیلی آرامش گرفتم و همش در ذهنم بود که یه اتفاق بزرگ خوب اینجا برامون می افته
و بعد از سالها چشم انتظاری من باردار شدم
گفتم واییییی مبارکه به سلامتی چقدر خوشحالم کردی
خدایا شکرت که این حس شیرین تو این خونه تجریه کردی
من بی نهایت برات دعا کردم
بعد حسن به شوهرش زنگ زد تبریک گفت اون هم خیلی از تماس حسن خوشحال شد
هر چند وقت یک بار حالش میپرسیدم
یک بار پیام داد که ما اول بهمن اخر قردادمون هست اما صاحبخونه گفته تا اردیبهشت بشینید شما که از شرایط وسواس من باخبرید تو این وضعیت بارداری میشه خواهش کنم لوازمتون را همون اردیبهشت از ما تحویل بگیرید
بهش فوراً گفتم هیچ چیز الان جز آرامش تو در این دوران بارداری مهم نیست من از این بابت باهات همراهی میکنم
چند وقت بعد مجدد صاحبخونه بهش گفته بود فعلا تا شهریور بشینید
دوباره اطلاع داد صاحبخونه گفته شهریور بشینید و من خرداد زایمان میکنم
بهش گفتم دیدی عزیزم چقدر نگران بودی که سر یک سال میخوای بلند بشی هم اینجا مامان شدی هم هنوز تو این خونه نشستی تازه ممکنه بیشتر هم بهت بگه بشینی حیف نبود حرص و جوش چیزی را میخوردی که اصلا اتفاق نمی افتاد ؟
گفتم تو فقط بارداریت را به آسودگی به پایان برسون که بچه ات را به سلامتی و عشق به آغوش بگیری و دغدغه خروج لوازم من را نداشته باش فعلا شما استفاده کن تا فرصت مناسبی که پیدا بشه
خلاصه میدونم روش نمیشد بگه ولی من چون میدونستم بابت وسواسش این باز یکی از دغدغه هاش بود به سهم خودم آسوده اش کردم
از طرفی شاید جلوی فامیل ها به عنوان وسایل خودش نشون داده نگفته مال صاحبخونه بوده خلاصه هر چه بود من گفتم سلامت خودت و بچه ات از این چیزها خیلی مهم تره
چند روز پیش نی نی قشنگه ، چشم انتظار سالها خانواده ، پسری قندعسلی به دنیا آمد ....باز هم من و حسن زنگ زدیم تو این شادی قشنگ باهاشون ابراز خوشحالی کردیم
در آخر میخوام بگم چرخه روابطمون با ادمها نباید همش روی نفع و فایده باشه گاهی ادم باید برای او تعهد و اخلاقیاتی که آن وسط گذاشته هزینه و بهاش بده خوشحالم که ما روسفید شدیم و آنها هم یک تجربه خوش و ماندنی در این خونه براشون به ارمغان آمد .. گاهی صبر ، فرصت و زمان حقیقت ها را روشن میکنه کسی که میدونه ریگی در کفشش نیست و جز خیر، نیت دیگری نداشته جای نگرانی نیست باید با شکیبایی به طرف مقابلش هم فرصت بده مطمئناً همه چیز عالی خواهد شد .

