از عصر تا حالا یه لرزشی مثل ویبره را در وسط سرم تا دور پیشانیم احساس میکنم .. دیشب هم که نیمه شب دچار تنگی نفس و افت ضربان قلب شدم
باربد خوابیده چون فردا صبح مدرسه میره و من در سکوت مطلق شب در اتاقم هستم
چند روزیه خیلی با خودم و درونم خلوت کردم با وجود اینکه داخل این خلوت یه بغض و غمگساری است اما بی نهایت این فاز و خلوتم وقتی موقع اش برسه حال و هواش را دوست دارم با هیچ جمعی عوضش نمیکنم قابل وصف نیست این منم که با خودم و حقیقت های زندگیم رودرو میشیم ... وقتی تو این فازم از خیلی چیزها در این دنیا بی رغبت و بی علاقه میشم .
در حد سلام و احوالپرسی با حسن امشب حرف زدم بهش گفتم مساعد نیستم اگر ممکنه فردا حرف بزنیم
اصلا حوصله هیچ گونه مکالمه ای با هیچ کس را نداشتم
با وجود اینکه حالم بد بود همین الان یه وقت مشاوره برای فردا دادم ...
به نظرتون میاد پرو هستم ؟
خب الان ، الانه ، فردا ، فرداست (از این ستون تا آن ستون فرج ) شاید به بهانه همین حس مسئولیته برای فردا سرپاتر شدم
خودم دست خودم گرفتم ،نشوندم روی تخت میگم خب بگو مریمی چی شده ؟
براش سیب سبز و پرتقال یکم تخمه آفتابگردون اوردم خورد
اما نهههه این یه ذره ایی حالش ناز کرد
میخواست مطالعه کنه چشم هاش به کتابهاش که از عصر کنارش روی تخت بود خورد با کلافگی گفت نههههههه اصلا حوصله مطالعه ندارم ... گفتم اروم باش عزیزم همه را جمع میکنم میگذارم روی دراور فردا دوست داشتی بخون خو امشب حالش نداری
یادش افتاد به این آقای درب خونه آب خوردن میاره از ساعت دو ظهر اب خوردن تمام شده به آقاهه زنگ زده که بیاره آن اقاهه هیچ خبری ازش نشد ... عصبانی از بی مسئولیتش حداقل تماس میگرفت میگفت نمیتونه بیاره ما از جای دیگه تهیه میکردیم یا تماسمون جواب میداد ...
یادش به حرف باربد افتاد که گفت شاید برای آقاهه مشکلی پیش آمده واقعا شرایط توضیح نداشته ...
بهش گفتم باربد راست میگه، خب آن هم آدم هستش . توی یخچال نوشابه و شربت هست تشنه که نموندیم تا فردا خدا کریمه آب هم جور میشه
گفتم مریم همین جا روی تخت دراز بکش چشم هات ببند و بگو اگر قرار بود یک جمله به خودت بگی که کلا تشویش هات را بشوره و ببره چی میگی ؟ چشم هام بستم این آمد به ذهنم :
((آرام باش...
هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد
ما رفته ایم و الان تاریخ 1498 است.))

