دلم میخواهد در بدرقه چهل و یک سالگیم ، همانگونه که دیگران را همیشه نوازیدم ،در آغوش بکشمت و ببوسمت برای راه آمده ام ، که جز خودم ، کسی نرفت ، دستی نگرفت و ندید
فریادهای عظیمی که جز خودم ،کسی فرکانس های ، گوش خراشش را نشنید
و این من بودم ، که خودم را در طوفانهای بزرگ زندگیم دیدم و تجربه کردم
دلم شانه ام را ، میخواهد تا استراحت گاهی شود برای راههای آمده ام
باید زخم هاو جراحت های قلبم را ببوسم .
میخواهم بدانم چقدر از مسیر مانده ؟
آیا رفتن می ارزد ؟
به نام زندگی ، اینهمه می ارزد ؟
روزهای رفته ام به من ، فهم زیبای این را داد ، که اگر تمام آدمهای دنیا در جوارم باشند ، برای مسئولیت ها و رنج هایم ، باز به تنهایی با زندگی روبه رو خواهم شد
از آغاز تولد گریه هایم بی دلیل نبود ، راه دشواری پیش رو بود
میدانستم قوی بودن تنها گزینه است ... فرار از خود همیشه محکوم است ، بهایش در نو شدن های پی درپی ، دردی جانکاه بود.، اما ره آوردش خود ارزشمندی بود که بی درد هرگز پیدایش نمیکردم
تا آخرین دم به خودم قول دادم چشم از حقیقت برندارم ، زل زده ام به واقعیت ها ،چقدر خوب که از پرواز نمیترسم و با آن در آشتی و صلح هستم حتی اگر همین لحظه باشد ....
سلام بر آغازین چهل و دوسالگی
این منم مریم ،سوم اسفند ماه 1401....🎂💕

