من مریم ، فقط دلم میخواد، در مسیر زندگیم یک انسان نرمال باشم؛
نه قهرمانِ هیچ قصهای، نه قربانیِ هیچ سرنوشتی.
میخوام فقط زندگی کنم، نفس بکشم و تجربه کنم.
گاهی شادم، گاهی غمگین.
روزهایی هست که امید در من بیداره و دنیا روشنتر از همیشه میشه.
و روزهایی هم هست که واقعاً کم میارم، ساکت میشم و در اعماق درونم فرو میرم.
گاهی از بودن با آدمها انرژی میگیرم،
و گاهی دلم خلوتِ بیصدا میخواد، فقط من و سکوت و یک فنجان چای.
گاهی مصممام، گاهی هم پر از تردید.
اما در همهی این بالا و پایینها، تمام سعیم میکنم که خودم را قضاوت نکنم و با شفقت با خودم روبه رو بشم.
شفقت نه به این معنا که درد بر اثر یک تجربه، شکست یا اشتباه را نادیده بگیرم،
بلکه به این معنا که دست خودم را بگیرم تا از جا بلند بشم و ادامه بدم.
من نمیخوام با خودم بجنگم،
نمیخوام نقش کسی را بازی کنم که نیستم.
اگر خستهام، حق دارم استراحت کنم.
اگر دلم گرفت، حق دارم سکوت کنم.
اگر به کمک نیاز داشتم، میتونم به آدمی تکیه کنم که واقعا مطمئن است.
میخوام انسانی باشم که خودش را میفهمه، نه کسی که خودش را پنهان میکنه.
کسی که شکست را میپذیرد، ولی در آن غرق نمیشود.
کسی که عشق را میخواهد، اما خودش را در راهش گم نمیکنه.
حتی گاهی یه وقتها، صدای ترسهایم را میشنوم،
اما به جای فرار از آنها، آرام آرام تمام جسارتم را جمع میکنم تا با آنها روبهرو باشم.
میدانم نرمال بودن یعنی همین:
هم ضعفهایم را داشته باشم، هم توانِ بلند شدن را.
و شاید آرامش واقعی،
نه در بینقص بودن،
بلکه در صادق بودن با خود خلاصه بشه.
آرامشی که از درون میجوشه
وقتی بالاخره دست از جنگیدن برمیداری
و خودت را همانطور که هستی،
با تمامِ زخمها و نورهایت، میپذیری.
، همیشه این واقعی بودنه، آرامش و رضایت درونیم را فراهم میکنه

