خواستم یه خبر از خودم بدم چون میدونم یه عده از مخاطبان و دوستان خوبم هر روز لطف میکنند ، وبلاگ را سر میزنند که اگر مطلب جدیدی نوشتم دنبال کنند من شرمنده حضور پر مهرتون هستم
علت عدم حضورم در وبلاگ مساعد نبودن حالم است .
احساس خستگی زیاد و ضعف عمومی دارم ... استخوانهام و مفصل هام دائم درد میکنه
علتش را هم دقیق نمیدونم
من تازه چکاپهام را در ایران انجام دادم مشکل خاصی در آزمایشاتم نبوده
یه سری دردهای مزمن ارمغان این بیماری و عوارض جراحی های زیاد برای من مونده که هر چند وقت یک بار به نوعی شدت خودش بروز میده ، تنها راهی که دارم اینه که عوارض ها و دردهام را مدیریت کنم
لذا به خاطر مسئولیت های زیادم در زندگی مجبورم در شرایطی که اینجوری میشم میزان توان و انرژی که مونده را برای الویت های زندگیم بگذارم
به همین دلیل واقعا توان و حالی برای نوشتن در اینجا دیگه برام نمیمونه
به اینجا و شما هر روز فکر میکنم خونه خوب مجازی منه اما واقعا مشغله های فعلیم به من توان حضور در اینجا را این روزها نمیده... باید از حال فعلی این مریم مراقبت کنم تا بالاخره سطح انرژیم بالا بیاد
باربد که مریض شد خیلی فشار زیادی به من آمد
تنها بودنمون تو کشور غریب با این اتفاق تجربه سختی بود خدا را شکر به خیر گذشت هنور دارم به باربد ویژه میرسم که بدنش قوی و روبه راه تر بشه
من این مدلیم در خود بحران عالی ایستادگی میکنم جلوی آسیب ها و ویرانی ها را تا جای که میتونم میگیرم همه چی که درست شد و مشکل حل شد آن موقع می افتم و سختی که بهم آمده را ،ابراز میکنم
الان نا خوشم ، کم جونم ، حوصله خیلی از کارها را ندارم ... از نظر جسمی میزون نیستم ...
وقتی اینجوری میشم خیلی به درونم و خلوتم با خودم متمرکز میشم از خیلی از ،حواشی زندگی فاصله میگیرم به خودم و ندای دلم گوش میدم که ببینم چی میخواد و حرفش چیه ؟
بهش زمان میدم که بتونم در خلوت خودم را بازیابی کنم
من از این بابت خوشحالم که خودم را خوب بلدم و واقعیت های زندگیم چه مثبت چه منفیم را میشناسم و پذیرشش کردم ... حتی این خلوت هم با خودم برای من یه تجربه خاصی از زندگیه ..
خیلی تو این دوران اروم و کم حرف میشم یه جورهای تو خودم غرق میشم
هر لحظه که احساس کنم میتونم به روال قبل اینجا بنویسم بدون درنگ استقبال و شروع میکنم
البته در وبلاگ بوسه خدا هر روز مطالب قدیمی را قرار میدم ...هر مطلبی را که آنجا میگذارم خودم هم میخونم عجب روزها و چالش های را پشت سر گذاشتم ... چقدر این روزنوشت های قدیمی برای خودم این روزها پیام ها و نکات مهمی در برداشته
چقدر اندیشه و نگاه ادم به زندگی مهمه ..
من مدیون اندیشه و سبک نگاهم به زندگی بودم و هستم همین نگاه امیدوارانه به من قدرت ادامه داده والا با اون همه سختی ها و فشار ها باید پودر میشدم ...
چقدر شاهد از دست دادنهام تو این سالها بودم، چند بار زندگی و رویاهای که ساخته بودم با اتفاقاتی که پیش بینی نشده بوده کامل فرو ریخت و من از اول ، دوباره آجر آجر آن را بر اساس شرایطی که داشتم ساختم که خانواده کوچکم متلاشی نشه ... ناکامی هام بغل گرفتم و خودم را با تفکر اینکه شاید صلاح و مصلحت زندگیم در این بوده به آرامش و پذیرش دعوت کردم
اگر غیر از این راهی که پیش بردم انتخاب کرده بودم و تسلیم بحرانهای زندگیم میشدم الان معلوم نبود هر سه نفر ما چه وضعیت اسفناکی داشتیم
یادتون نره زندگی در گذره هرچه هست میگذره ... خیلی سخت نگیرید با خودتون و بقیه مهربون باشید
هیچ چیز ارزش اندوه شما را نخواهد داشت .

