درباره

مرنج و مرنجان


مریم متولد سوم اسفند ماه ، همسرم حسن و پسرم باربد جان و جهانم هستند ،به عشقشون نفس میکشم از اول اردیبهشت ۹۴ در سن ۳۲ سالگی   به علت ابتلا به سرطان پیشرفته کولون جراحی ها ، شیمی درمانی ها و درمان های متعددی که تا به امروز که ادامه داشته را تجربه کردم . تجربه دو بار سرطان ،  ده بار جراحی های سنگین و شصت بار شیمی درمانی داشتم سرطان دوم متاستاز تخمدان شدم و هیسترکتومی کردم
در اینجا روایت میکنم دل نوشته هایم ، تجربیاتم را از این بیماری پر از چالش درد و رنج ،یک روایت کاملا واقعی و بدون سانسور ، انگیزه اصلیم از نوشتن این هست که، بتونم با بیان تجربیاتم کمکی ارائه داه باشم به شناخت مردم از درک و شرایط بیمار سرطانی امیدوارم مفید واقع بشود پیشکش همدردانم، عزیزان درد کشیده ،برای همراهان بیماران ، تا اندکی با انتقال این تجربیات از وسعت درد آنها بکاهم ،شاید رسالت من در این دنیا همین باشد .  اینجا حریم مجازی من هست برای احترم متقابل حد و مرزها را لطفا رعایت کنیم به عبارتی آداب و فرهنگ استفاده از روابط مجازی را داشته باشیم رفتار  ما نشانه شخصیت و حرمت به نفس ماست
بخشی از مطالب اینجا تداعی آزاد من  و سبک زندگیم در این شرایط سخت است و روزهایی که پشت سر میگذارم هست
توصیه میکنم تا زمانی که با کفش های کسی قدم برنداشتیم به راحتی درمورد راه رفتنش قضاوت نکنیم .میدونید چرا ؟ چون زمین بدجور گرد است ... میدونم این جمله به نظر ترسناک میاد ولی کاملا واقعیت داره . قانون طبیعت همینه و کائنات اصلا با کسی شوخی نداره و به قول مولانا جان که میگه
این جهان کوهست و فعل ما ندا/
سوی ما آید نداها را صدا /
اعمالی که در دنیا انجام می دهیم, مثل صداهایی است که در دامنه کوه فریاد می زنیم, همهٔ آنها به خود ما باز می گرد حواسمون به این باشه هم در فضای واقعی و هم  مجازی دل کسی را به درد نیاریم که خدای نکرده آهی بکشه ،تاوانش گران و سنگینه

آرزو میکنم یک روز بیماری سرطان ریشه کن بشود  هر وقت به یاد هم افتادیم  برای هم طلب خیر کنیم
پی نوشت : پنج سال در میهن بلاگ مینوشتم  که ناگهانی تعطیل شد  این بخش معرفی  کپی شده از وبلاگ قبلی است. بیست و پنجم بهمن ۹۹ به این خونه جدید بلاگفایی آمدم چون دوستان زیادی در این مدت دل به دل هم دادیم و فیدبک های بسیار خوبی از انتقال تجربیات گرفتم
خوش آمدید به خونه مجازی من ❤


لينک هاي روزانه

جستجو

امکانات

به نام خدای رنگین کمان 🌈🖤

به نام‌خدای رنگین کمان 🌈🖤

به نام خدای رنگین کمان 🌈🖤

به نام خدای رنگین کمان 🌈🖤

به نام خدای رنگین کمان🌈🖤

و.....

همینجور مدام خدای رنگین کمان در سرم رژه میره و کوبیده میشه

چطور تونستی بچه مون را بکشی ؟؟؟؟ قایقش تو خون غرقی کنی

یه آینده پرنور را خاموش کردی ؟؟ لعنتی چطور تونستی کیان را از پا در بیاری اینجوری غمبارمون کنی؟؟؟؟ 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

زینب مادرکیان، در صفحه مجازیش نوشت : رود پر پر شده ام💔💔💔🖤 ( به زبان لری رود ابراز احساسات مادران‌به فرزند هست و رود یعنی عزیز جونم، فرزندم )

زینب جان رود کیانم 🖤، رود تمام بچه های پر پر شده ایرانم ، رود رود رود از این هه عزا که بر سرمون آوار شده 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔

#کیان_ پیرفلک‌🌈🌈

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ ساعت 13:43 توسط : مریم | دسته : بغض های دلتنگی و غریبانه
  •    []

  • الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را
    جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف
    تو ما را عیان.
    الهی ضعیفان را پناهی.
    قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی.
    چه عزیز است آن کس که تو خواهی...
    الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس
    به تو ماند و نه به کسی مانی.
    پیداست که در میان جانی، بلکه جان
    زنده به چیزی
    است که تو آنی.



    خواجه عبدالله انصاری🌺

    نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 12:51 توسط : مریم | دسته : خدا ،معنویت و عرفان
  •    []

  • باربد :مامی من به وجود و بودن خدا باور دارم که این دنیا را آفریده ، اما با نگاه کردن به دنیا و جریان زندگی متوجه شدم که اول خدا هیچ کاری برای آدمها نمیکنه یعنی هرکی در زندگی خواسته یا طلبی داره یا بهش رسیده باید خودش تلاش کنه و اگر هم رسیده تلاش و زحمت خودش بوده نه خدا
    دوم اینکه خدا هیچ عدالتی نداره

    من : باربد جان اگر نظر من را بخوای ،عدالت از وجوه و باید خدا هست ... چون اگر نباشه اون خدایش را کلاً زیر سوال میبره

    باربد : وا مامی من اصلا قبول ندارم کجا تو عدالت میبینی ؟ الان برات اثبات میکنم ، راه دور هم نمیرم ؛ از مقایسه زندگی خودم و خودت مثلا من پدر و مادری که تو و بابا باشید دارم که از همه جوانب محیطی برای آرامش و آسایش من فراهم میکنید و همیشه باهاتون خوشحالم
    اما من میدونم که تو در زندگی خانوادگیت چالش ها و سختی های بسیار زیادی پشت سر گذاشتی تازه شاید من پنح درصدش بدونم
    همون پنج درصد که من میدونم و گاهی خودم شاهد بعضی هاش بودم ، الان بین زندگی خودت و من عدالتی مبینی ؟

    من : خب در عوض خدا تو را که اینقدر فهیم ، نجیب با خصایص خوب به من داد و اینجا چند برابر ، برای من جبران کرد

    باربد : مامی این چیزی که الان من هستم و تو ازش راضی هستی کار خدا نبوده نتیجه زحمت و تلاش و تربیت خودت بوده خدا کاری نکرده همون دلیل اولی که گفتم

    من : باربد جان من با یه بخش های زیادی از نگاه زیبات موافقم اینکه ادم روی تلاش خودش سرمایه گذاری کنه و برای زندگی و تغییراتش قدم برداره جز اصل های یه زندگی انسان موفق است
    آدمهای که برای زحمت کشیدن و تلاش کردن تنبل و عاجز هستند همیشه میخوان عامل تمام بدبختی و ناکامی هاشون را به گردن خدا بیندازن
    اینکه تو باور داری باید روی تلاش خودت سرمایه گذاری کنی و منتظر یه معجزه و نجات دهنده نباشی خیلی برای من خبر خوشحال کننده ایی است و نشون از سلامت عزت نفس تو را میده و چقدر عالی که تو این سن بهش رسیدی ، محشره

    اما در کل پسرم ، من نظرم میگم خیلی دلم نمیخواد تو شک ها و تناقضاتی که بهش برمیخوری با اصرار هم نظر من بشی به نظرم این شکیات و افکار باید در مسیر درک واقعی خدا برای انسان پیش بیاد و زمان و تجربه این باورها را تصحیح و پخته میکنه ، در واقع باید برای هر چیزی به وقتش، فهمش برای ما بیاد
    خود من هنور گاهی درگیرش میشم و خواهم شد پس برای تو هم این نگاه کاملا طبیعی است .

    اما نظر من باربد جان این هست که ،خدا من و تو را افریده خدواند خوبی مطلق است اگر بگیم عدالت نداره اون خدایی بودنش زیر سوال میره ، خدا ناخالصی نداره که بگیم بی عدالتی داره

    اون چیزی که تو از رنج ناعدالتی درک کردی ... در واقع بلایی هست که ما ادمها خودمون سر خودمون میاریم به علت ناآگاهی زیادی که داریم و فکر میکنیم مشکل از خداست

    خدواند جهانش را بر اساس عدالت کامل خلق کرد و در کنارش به ما آدمها عقل و تفکر و اختیار داد .... اون با ویژگی عالم بودن و آگاه بودنش بر اختیار من و تو ورود نمیکنه چون آن موقع اختیار معنی نمیده ...


    اینکه یه جا اتفاق بدی میفته ما انتظار داریم خدا بیاد اون ادم بد و ظالمه را ناتوان کنه اصل اختیار زیر سوال میره
    ما ادمها از همون اول خلقت ،دنیا را اینجوری زشت و بی رحم کردیم چون ،به حق خودمون قانع نبودیم زیاده خواه بودیم .برای رسیدن به یک سری منفعت های شخصی هی به هم ضربه زدیم ، همدیگر را کشتیم اما فهم این را نداشتیم که من وقتی یه بدی به کسی میکنم اول به خودم اون ظلم را وارد میکنم


    واقعیت ،ما ادمها مثل سلولهای پیکره یه جسم هستیم عدم سرکشی و نافرمانی یک سلول ریز در بدن ، که حتی با چشم غیر مصلح، دیده نمیشه وقتی از مسیر درست خارج میشه تبدیل میشه به سرطان و کل اون بدن را گاهی از پا درمیاره هم خودش میمیره و هم میلیاردها سلول دیگه را میکشه

    ما ادمها در جهان هستی همین سلولها هستیم و بخوایم و نخوایم برعملکرد زندگی در این جهان تاثیر میگذاریم
    وقتی به فهم تن واحده برسیم و درکش کنیم ، دیگه ما به ،هم لطمه نمیزنیم

    اعتراض ما برای اینه که ماجرا را فردی و شخصی نگاه میکنیم و متوجه پیوستگی و زنجیره بودن تاثیرات زندگی ادمها روی کره زمین بر همدیگر نیستیم

    برای همین همیشه من دیدی میگم که به سهم خودمون باید در جهان هستی مثبت حرکت کنیم و هر جا که بخوایم کوچترین راهمون را منفی کنیم به وسعت بی نهایت میتونیم در جهان تاثیر گذاری منفی داشته باشیم در نتیجه با این نگاه متوجه میشم که چقدر نقش و حضور ما در این دنیا ، پر از حکمت و اهمیت هست .

    حتما انعکاس خوبی و بدی اعمالمون بر ما برمیگرده پس تلاش و همت برای خواسته هامون اصل زندگیمون باشه و بدونیم ذره ذره خوبی و بدی ما در قوانین هستی محاسبه میشه و بهمون مثل صدای کوه که فریاد میزنیم باز خواهد گشت . خود همین مطلب مهم در زندگی برای هر کسی ، باز شد و نشونه هاش دید دیگه از رنج ناعدالتی شاکی نیست .

    اینکه من فکر کنم همه چیز زندگی دو نفر شبیه هم باید باشه تا بگم عدالت برقراره این اشتباهه ، چون انسانها نوع داشته ها و نداشته هاشون با هم متفاوته
    یه چیزی من دارم که تو نداری ما بر اساس داشته های ادمها نمیتونیم درکی از خوشبختی کسی داشته باشیم
    خوشبختی و بدبختی احساسی است که در درون ادمهاست نه نگاه و معیارهای من و تو
    اون حس میتونه توی یه عالمه امکانات گم باشه توی حداقل ترین امکانات برای یه ادم در وجودش کاملا قوی باشه ....
    به هرحال اندیشه و انصاف ادم ها بهشون کمک میکنه اگر غصه ناکامی هاشون را میخورند از طرفی حتما نعمت داشته هاشون را هم ‌بهش آگاه و شاکر باشند .

    انسانها متاسفانه عمده تمرکزشون روی حسرت هاشون و نادیده گرفتن داشته هاشون است همین باعث میشه پر از خشم باشند و حس کنند در چاه بدبختی زندگی اسیر شدند و خدا هم براشون کاری نمیکنه غافل از اینکه خیلی از داشته ها و رفاه زندگیشون ، حسرت یه عده ادم دیگه است .
    پس پسرم هر چیزی را خواستی به آن ، در ذهنت بپردازی انصاف نگاهت را همیشه داشته باش تا به نتیجه واقعی تری نزدیک بشی و معنای درست تری برای آن کشف کنی ...

    نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 14:59 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []



  • به قلب شکسته‌ات نگاه کن، او، تنها دوست واقعی توست و سینه‌ات تنها پناهگاه واقعی‌ات؛
    هیچکس بیشتر از قلبت نمیتواند تصمیم‌ها و‌ رفتارها و حتی اشتباهات تو را درک کند و تو را ببخشد،
    و هیچ‌ پناهگاهی امن‌تر از سینه‌ای که قلبت را احاطه کرده نمیتواند بدون قضاوت به تو امان بدهد؛
    آدم‌ها و موقعیت‌ها فقط تو را به دوست و پناهگاهت نزدیک‌تر میکند، پس هر آدم، نعمت است، نعمتی که تو را به خانه برمیگرداند.


    👤پونه مقیمی

    نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 16:37 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • ☀️🔸🔸🔸


    روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند
    ما خوب می‌شویم،
    شکستگی‌هامان را ترمیم می‌کنیم،
    زخم‌هامان را ضماد می‌گذاریم،
    روبه‌روی آینه‌ی صیقلی روزگار می‌ایستیم
    و بازهم لبخند می‌زنیم.
    از شیار پنجره‌ها، نور امید و عشق،
    به تاریکی دل‌های سرمازده خواهد تابید.

    باید باور کنیم که خوب می‌شویم، لابلای دردها قد می‌کشیم و فراموش می‌کنیم چقدر افتادیم، چقدر زخمی شدیم و چقدر رنج کشیدیم.

    بزرگ می‌شویم و می‌بخشیم
    می‌بخشیم روزگار ترش و عبوسی را
    که لبخند را به پهنه‌ی صورتمان حرام کرد.
    می بخشیم جغرافیا و تاریخ را
    که با ما سر ناسازگاری و جبر داشت.

    می‌بخشیم به احتمال وقوع
    «ای روزهای خوب که در راهید...»



    ✍ #نرگس_صرافیان_طوفان‌..🍂

    نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 16:35 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
    هم رونق زمان شما نیز بگذرد
    وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
    بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
    باد خزان نکبت ایام ناگهان
    بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
    آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
    بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
    ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
    این تیزی سنان شما نیز بگذرد
    چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
    بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
    در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
    این عوعو سگان شما نیز بگذرد
    آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
    گرد سم خران شما نیز بگذرد
    بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
    هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
    زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
    ناچار کاروان شما نیز بگذرد
    ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
    تأثیر اختران شما نیز بگذرد
    این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
    نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
    بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
    بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
    بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
    تا سختی کمان شما نیز بگذرد
    در باغ دولت دگران بود مدتی
    این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
    آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
    این آب ناروان شما نیز بگذرد
    ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
    این گرگی شبان شما نیز بگذرد
    پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
    هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
    ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
    یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

    👤شعر : از سیف فرغانی


    نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 10:45 توسط : مریم | دسته : یک برش اندیشه ناب و ارزشمند
  •    []

  • وقتی اخبار کشور افغانستان را میشنیدم ، میگفتم چقدر کشتن و مردن روزانه آدمها ،در این کشور عادی شده
    هر روز یه تعدادی از مردم مظلومشون به خاطر ظلم ستیزی به کام مرگ میرند .‌

    و الان ، این کابوس ، در کشورم خودم ، وطنم ایران برپاست . بوی خون و بی رحمی همه جا را فرا گرفته

    مگه دل ما چقدر جا داره که اینجوری متوالی پشت هم این حجم از روایت های جانسوز ببینیم و داخلش جا بدیم . هنوزبغض اون یکی را قورت ندادیم مورد بعدی را شاهد هستیم‌

    همیشه گفتم من با خشونت ، تخریب ، اغتشاش ، توهین و تهدید های کلامی و روانی از هر سمتی که باشه به شدت مخالفم و پسند و شیوه انتخابی من نیست . اما نمیتونم آن آدمهایی که در سکوت و خاموشی کامل هستند را درک کنم انگار به خواب مرگ رفتند و یه همدلی ساده را از درد هموطن خودشون دریغ میکنند امروز نوبت هموطن ما بود اما شاید فردا نوبت من و تو و عزیزانمون باشه
    چشمامون را ببندیم چند لحظه جای اون هوطن خودمون تصور کنیم ، واقعا تحمل میکنیم ؟ وقتی داریم تو درد بزرگی به خودمون میپیچیم ولی هموطنانمون نگاهمون کنن و بی تفاوت و بی محلی یکی یکی از کنارمون عبور کنند .

    به قول سعدی
    تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

    بعضی ها هم که در درون خودشون با خودشون بساط خشم و اعتراض دارند ولی نمود بیرونی ندارند شاید همین را کافی میدونند ( نه عزیزم کافی نیست )

    اگر ما از دیدن رنج بقیه ، واقعا رنج میکشیم به معنای سلامت روان ماست، اگر با دیدن چنین رنج های عظیمی بیخیال و بی تفاوت رد میشیم این هم نشون دهنده عدم سلامت ماست

    حتی دیدین بعضی ها اینقدر فقط دنبال حال خوب خودشون هستند گاهی تو شرایط اینچنینی ممکنه معترض بشند که بسه دیگه اینقدر از غم بقیه نگید و ننویسید ...

    باید بگم ،از غم این عزیزان هم باید بسیار گفت و هم باید نوشت این حداقل ترین همدلی و همراهی ما با رنج بزرگ این عزیزان است .

    حال خوشت را جایی دیگر جستجو کن


    اتفاقا باید این رنج را لحظه به لحظه احساسش کرد و درکش کرد . به خواب زدن و بی هوش کردن خودمون ما را عقب و نا آگاه ، نگه خواهد داشت
    زندگی ارزش های داره که بدون توجه به آن ارزش ها فوق العاده بی معنی و پوچ میشه

    تا دیروز برای بهت آرتین از حادثه شاهچراغ ، که مادر و پدر و برادرش را از دست داد و خودش مجروح شد و برای، باوان دخترک فرشته محمدی که بی تاب مادرش بود و با زبان کردی ،چشمان سبز زیباش و موهای طلایی عمیق گریه میکرد و جیغ میزد مادرم کجایی مادرم .... و از درد و اضطراب خاک های مزار مادرش را در دستهاش مشت کرده بود و برای ناکامی و بی پناهیش در زمین فرو میبرد و فشار میداد
    دیدن تصویر اندوه این کودک قلب ادم را هزاران تیکه میکنه

    طلب کردم و تلاش خواهم کرد که دلم میخواد برای آرتین و باوان اگر بتونم قدم مثبتی بردارم و اگر سعادتش برای من رخ بده و دنیا ما را مقابل هم قرار بده قطعا التیامی بر دل دردمند خودم از این ماجراهای پر درد خواهد بود.

    هنوز درگیر درد آرتین و باوان و بقیه عزیزان هم وطن بودم که امروز کلیپ گفته های پدر کومار شانزده ساله بر سر مزارش را دیدم


    یه عالمه گریه کردم و میتونم بگم اکر تا اخر نفسم گریه میکردم باز نمیتونستم حجم دردی را که از دلسوختگی این پدر با احساسی که خودش بیان میکرد را در وجودم تجربه کردم ،نشون بدم

    پدر کومار با بغض و گریه ولی پرافتخار میگفت :

    پسرم روز ۲۵ مرداد ( ۱۳۸۵) متولد شد برای همین اسمش را کومار یعنی ( جمهوری ) گذاشتم

    اسمش گذاشتم کومار و خوشبختم که برای آزادی خاکش شهید شده
    خوشبختم که شهید شده ( و با گریه جانگداز جوری حسش میگفت :ادم دلش انگار مچاله میکردند )

    با گریه و تالم بیشتر : خیلی درد جیگر سوزی است ، شما آن را تجربه نکردید و نمیفهمید از دیشب جیگرم سوراخ سوراخ شده ، ولی بگذار فدای این خاک بشود ، فدای آزادی بشود
    به خدا همه شما را میکشند ، پسرم بی گناه مرد
    به ذات پاک خدا قسم پسرم هیچ مشکل سلامتی نداشت و اینها او را کشته اند .
    به هیج کس رحم نمیکنند ، برایشان جاسوسی نکنید
    نه خودتان را بفروشید نه وطنتون را .

    به نظر من ،این مرد چقدر زیبا در اوج درد و جیگرسوزی ولی از افتخار برای ارزش هاش صحبت میکنه .... اگر شرافت تصویر داشت قطعا شبیه پدر کومار بود .

    و کومار شانزده ساله در آخرین پست اینستاگرامی خودش این مطلب را نوشته بود :

    «ما مردم خاورمیانه هستیم، بعضی‌ھامان در جنگ كشته می‌شويم، بعضی در زندان، بعضی در جاده، بعضی در دريا، حتی بلندترين كوه‌ها هم انتقام تنهايی‌شان را از ما می‌گيرند، چرا كه ما شغل‌مان مردن است.»

    🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

    به نام و یاد خدا
    درس زندگی ساز امروز کومار و پدر کومار ، که روشنی راهشون ، شهامت و شرافتشون جاویدان خواهد ماند
    .

    نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 22:45 توسط : مریم | دسته : مهربانی شما چه شکلیه ؟
  •    []

  • همیشه باور داشتم و اینجا هم نوشتم که هر چقدر زندگی بالا و پایین بشه ما باید تلاش کنیم بهانه و دلیلی برای ادامه دادن پیدا کنیم
    زندگی مثل جریان رودخانه باید همینجور با همه تلاطم ها و مانع هاش رو به جلو بره ...

    این روزها ما در فضای از ابهام و آماج متوالی اخبار تلخ و دردناک وطن هستیم
    اما امیدمون هم ، به اندازه حجم دردهامون عظیمه.

    با وجود باورم آنچنان شاید این روزها حسی به نوشتن بابت روزمرگی های زندگی شخصیم ندارم الویتم احساس درد همگانی است که با هم در تجربه اش هستیم .

    به امید روزهای که زندگی ساز قشنگش را برای ما در ایران بنوازه

    امروز به ذهنم رسید یادآوری یه نکته مهم را در باب تجربه اخیرم با ، باربد بنویسم شاید برای مادران صاحب نوجوان وجوان مفید باشه ...

    در این وسط عروسی هامون ، گوشی باربد هنگ میکنه و نفس های اخرش میکشه .خلاصه کار کردن باهاش روی مخش است
    گوشی موبایل، در ترکیه از همه جای دنیا گرون تر است ، دلیل این مسئله را هم نمیدونم

    گوشی انتخابی باربد برند سامسونگ هست چون سری S گرونه میخواد از سری A گوشی انتخاب کنه در عوض کنارش یه گلسی واچ هم بخره

    دقیقا این دومورد انتخابی در ترکیه قیمتش دو برابر ایران هست ‌. چون مشکل ریجستری سیم کارتهامون را با گوشی ساده دیگه ای حل کردیم تصمیم گرفتیم که از ایران گوشی پ تهیه بشه چون با این دو برابری قیمت اینجا ، با شرایطمون اقتصادی فعلیمون برای خرید سازگار نیست .

    الان تو این شرایط نه خودمون قصد سفر به ایران داریم نه کسی که آشنا باشه به ترکیه مسافرت میکنه

    خلاصه اوایل هر بار گوشیش هنگ میکرد کلافه میشد من به جای که سرش غر بزنم ‌یه همدلی خوب بهش میدادم و پا به پاش من هم ابراز شکایت میکردم
    و نشون میدادم که من هم ناراحتم

    بعد غیر مستقیم ولی جوری که متوجه بشه با این ور و انور با دوستان اینجا تماس میگرفتم و میگفتم لطفا اگر احیانا قصد سفر به ایران هست یا مسافر دارید ما یه گوشی نیاز داریم که واجبه به دستمون برسه شاید به دهها نفر تماس گرفتم
    و خودش میخندید میگفت مامی فکر کنم کسی دیگه نمونده بهش نگفته باشی همه را خبردار کردی
    بهش میگفتم عزیزم برام خیلی مهمه که وسیله شخصی که باهاش کارهات انجام میدی مسبب حس خوب برات باشه

    در مرحله دوم به دوتا از دوستان نزدیک خارج از ایرانم پیام دادم و گفتم قیمت گوشی ها را در کشورشون برام نگاه کنند تا با ایران مقایسه کنیم شاید بالاخره از سمت شما کسی گذرش به ترکیه افتاد اطلاعاتی که برام میفرستادن برای باربد ارسال میکردم

    دلیل این کارم این بود که نشون بدم ، اون مسئله که الان براش مهم و دغدغه است برای من هم متقابلاً هست .
    ما باید تا میتونیم روابطمون با فرزندانمون به سمت ، فضای حسنه و دوستی ببریم که اعتماد قوی تر بشه
    حتما خیلی مهمه از نگاه اونها ، به اهمیت مسائل نگاه کنیم

    با وجود اینکه هنوز خبری از مسافر به ایران نیست و گوشیش اوضاعش بدتر شده ولی میبینم خیلی شکایت نمیکنه و اروم تره و شیوه استفاده را از امکانات فعلیش براش یه چاره هایی پیدا میکنه

    به خاطر وجود این اعتماده ، درک متقابل جاری است و اصلا نمیگه مثلا به من ربطی نداره باید همین ترکیه برام بخری خلاصه داد و هوار و فشار باشه

    اصلا ًاز این مسائل تو رابطه ما نیست . حتی اگر من الان بخوام بگم میخوام در ترکیه برات گوشی بخرم خودش قبول نمیکنه چون یه اشاره کردم گفت اصلا به اون گزینه فکر نکن من ترجیح میدم صبر کنم که متضرر نشیم
    ببینید میگه متضرر نشیم ،یعنی ضرر ما را ، ضرر خودش میدونه

    پس هر آدمی ، هر شرایط سنی کلید رفتاری داره ،حتی همون نوجوانی که میگند بحران و ناسازگاری داره
    پس اگر درک شدن و رفتار منصفانه از فرزندان میخواین باید اون را بهشون بدین، تا اون را به شما به وسیله اعتمادی که ساخته شده بازخورد بدهند . ....

    اینجا یه اتفاق ارزشمندی هم که برای باربد میفته یه تمرین خویشتن داری و صبر برای نیازش را در زندگی تجربه میکنه .

    نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 20:24 توسط : مریم | دسته : مادرانه های من و باربدم
  •    []

  • دردناک ترین تجارب آدمها یکی از علامتهاش اینه که آدم‌‌ در بازگو کردن و ابرازش انگار ناتوان هست ، اما درحقیقت موضوع ناتوانی نیست به حدی روبه رو شدن با تجربه دردش زیاد هست ، فرد ناخودآگاه برای گفتن و توضیح دادنش به بهانه های مختلف فرار میکنه و طفره میره ....
    و برای من نوشتن و گفتن از این مواردی که میخوام بنویسم ، برایم کار بسیار سخت و روح خراشی هست

    این روزها تو این اوضاع و احوال ایران که جسارت و شهامت بچه های دهه هشتادی ها تحسین و ستایش میشه و ما هم افتخار و ابهت به فررزندانمون میکنیم و به آنها مینازیم ، در کنارش یکی از دردناک ترین دکمه های ما دهه شصتی ها فشار داده شده و ما با تلخ ترین واقعیت‌ های زندگیمون مجدد داریم روبه رو میشیم و برامون مرور میشه ، از اینکه میفهیدیم ولی از پس حجم خشونتی که مقابلمون‌بود بر نمی آمدیم‌

    مطمئنم که بیشتر ماها این روزها در خلوت خودمون بارها بغض کردیم و گریستیم .

    جای زخم های که با روحمون خوردیم کبوده و درد میکنه بگم که من جای تمام زخم هاتون با تمام وجودم غرق بوسه میکنم و به آغوشتون میکشم


    من هم ، از شما و جز کسانی هستم‌ که ،عمیق ترین تجارب دردناک را داشتم و خودم را میتونم بگم از دل آتش بیرون کشیدم و زندگیم را ادامه دادم

    برای تمام سالهای عمرمون ، این چهل و سه سالی که ازش دلخورانه حرف میزنند ما دقیقا کل عمرمون را داخلش متولد و سپری کردیم . درد را به وسعت بی نهایت و قد را ، با هم کشیدیم
    یعنی کل یه عمر و زندگیمون را تو این بساط آشفته گذروندیم ... ما هم حق زندگی داشتیم اما حیف که برای ما هدرش دادند.

    این بچه هایی که اینگونه پرجسارت و محکم برای حقشون کوتاه نمیان پدر و مادرهاشون ، ما دهه شصتی ها هستیم که ارزش هاشون بهشون یاداوری کردیم و نخواستم از بستری که خودمون به شدت رخم خوردیم آنها هم زخم خورده بشند

    فردیتشون را محترم شمردیم و گفتیم قرار نیست به زور و اجبار هرچیزی که ما، یا دیگران دوست دارند آنها هم دوست داشته باشند هر کس دنیای خواستنی هاش و تعلقاتش منحصر به خودش است

    بهشون دلگرمی دادیم که مثل کوه پشتشون هستیم چون با ارزش ترین و دارایی زندگی ما هستند ...
    پس کسی که حس ارزشمندی در وجودش نهادینه میشه ،به هر قیمتی زندگی نمیکنه
    چون از اول پدر و مادرش را پشتوانه واقعی احساس کرده سکوت نمیکنه ، زیر بار حرف زور نمیره .با تهدید و زورگویی خاموش نمیشه بلکه بیشتر معترض میشه

    دهه شصتی معلوم نیست به کدامین گناه بار احساس مسئولیت و توقع روش آوار بوده و همیشه داستان عاق والدین بهش یاداور شده . ‌انگار که تولد بچه ابزاری برای خانواده بوده

    در صورتی که والد دهه شصتی به فرزند دهه هشتادی خودش میگه این من هستم که خودم را مسئول همراهی تو میدونم تو فقط برای خودت موفق و شاد باش مسئولیتی در قبال ناکامی ها و ناراحتی ها من نداری و من از تو هیچ توقعی ندارم.

    من یه دهه شصتی ، مادر یه دهه هشتادی هستم و مو به مو ریزترین زوایای این رابطه را تجربه و زندگی کردم
    و همیشه از باب آگاهی و روشن بودن، بی نهایت تلاش کردم برای فرزندم زندگی بسازم غیر از زندگی تلخی که خودم تجربه کردم

    من دقیقا ، پایان سال دهه شصت به دنیا آمدم فکر نمیکنم پریشان حال ترین دوره ایی که میشد در ایران به دنیا آمد ، دوره دیگه ای وجود داشته باشه .

    ما اگر حقوقمون را دولت و جامعه و مدرسه ، اجتماع و‌..... به درستی رعایت نکرد ... در خانواده هم این حقوق نه تنها جبران نشد بلکه پابه پای فشارها و محدودیت های اجتماعی چند برابرش را در خانواده هامون با آن روبه رو بودیم

    خانواده هایی که دو، سه سال قبل تولد ما هوای انقلاب به سرشون زده بود و به مراد دلشون رسیده بودند ما دقیقا از بد شانسی در تعارض و تناقض گونه ترین حال و وضعیت افکاری این خانواده ها متولد شدیم
    از طرفی در عکس ها مشاهده میشدکه چقدر در پوشش و آرایش قبل انقلاب آزادی داشتند و بعد از انقلاب فشار و محدودیت های اجباری به گونه ایی در آنها تاثیر گذاشته بود ،که متاسفانه با وجود تجربه خوشی ها و آزادی های خودشون ، ما را در محدودیت ترین شکل ممکنه بزرگ کردند
    یکی دو درجه از داعش امروز شاید خفیف تر بودند
    ما همیشه اول از طرف خانواده های خودمون
    منع شدیم بعد گشت ارشاد ، در واقع اولین گشت ارشاد بیست و چهارساعته ، خانواده های ما بودند که توسطشون :

    تهدید شدیم

    هشدارهای مکرر از اینکه ،اگر خط قرمزهاشون را رد کنیم عواقب بسیار خشن و آزار دهنده در انتظارمون خواهد بود

    یکی از دوستان خوبم چند روز پیش تعریف میکرد یک بار در گذشته سالها پیش وقتی مجرد بوده بابت حجاب مامورین بهش گیر داده بودند میگه وقتی گرفتنم بهم گفتند شماره خونتون را فوری بده میگه اینقدر اون لحظه وحشت و ترس برم داشته بود حاضر بودم من را همون لحظه ببرند اعدام کنند ولی به بابام زنگ نزنن چون از عاقبتم که این اتفاق افتاده و عکس العمل پدرم خیلی می ترسیدم ....

    دیگه خودتون حال و احوال ما را تا اخرش بخونید

    ترس و هراس از ریختن آبرو ، که خانواده با چهارچوب ذهنی خشک خودشون پرورش داده بودند زندگی برای بچه ها مخصوصا فرزندان دختر پرمشقت کرده بودند یعنی خفقان کامل

    متاسفانه بزرگترین ارزش زندگی در جهالت و ناآگاهیی که داشتند، نظر مثبت دیگران بود
    حتی کسب موفقیت در ، درس و مدرسه برای تحسین و تمجید بقیه ارزش داشت

    شاید باور کردنی نباشه ،نسل ما نه تنها در پوشش و آرایش ، حتی در بخشی از نظافت و آراستگی شخصی خودشون محدودیت و ممنوعیت داشتند

    گریه داره ولی صورت پشمالو وپشت لب سبیلی یه دختر نشانه نجابتش بود که دست به صورتش نخوره تا شب عروسیش کلی تغییر کنه و ثابت بشه دختر اهل هیچ چیزی جز مدرسه رفتن و زندگی زیر سقف خونش نبوده

    معاشرت کردن به بهانه محافظت تا جایی که امکان داشت امکان پذیر نبود ...

    ساده ترین ارتباط و مکالمه با جنس مخالف برای دختران سنگین ترین مجازات داشت
    چون تنها چیزی که همیشه پررنگ و زنگ خطر بود این بود که هر پسری با دختری میخواد کوچترین ارتباطی بگیره حتما نیت جنسی و سواستفاده داره و بقیه متوجه بشند سخت ابرو و حیثیت خانوادگی خواهد رفت
    در حقیقت این افکار از ذهن تاریک و بسته فقط میتونه تراوش میکنه

    لذا از باب همین محدودیت ها چه بسیار دختران زیبای سیرتی و صورتی ، دهه شصتی امکان آشنایی و ازدواج براشون در وقت مناسب میسر نشد ..

    الان بچه های دهه هشتادی دختر و پسر با هم گفتگو و معاشرت میکنند نه تنها به هم آسیب نزدن بلکه دنیای از تفاوت ها و شباهت هاشون را به هم اشتراک میگذارند
    در این فضا نه دختر کالا هست نه پسر حریصانه در فکر سو استفاده و تعرض هست فقط با جنس متفاوت دوست هستند و از هم یاد میگیرند

    ما به جای ظلم و آزار پدر و مادرهای خودمون از باب محدودیت و ممنوعیت های شدید ، به بچه هامون مرزها و حد و حدودهاشون را یاد دادیم بهشون گفتیم چگونه نه بگند و از خودشون مراقبت کنند

    من میبینم اینقدر دهه شصتی بهشون استاپ و سکوت دادند با وجود اینکه از اون پدر و مادر با قوانین سخت گیرانه عبور کردند و مستقل شدند اما ترس از ابراز وجود و گرفتن حق همیشه همراهشون هست
    سکوت و مطیع بودن مخفی کردن همیشه یاداور میشد که از امتیازات یک دختر خوب و خانواده دار هست

    لذا دختر دهه شصتی درونشون انباشتی از زخم ها و خشم های فرو خورده است
    اندکی از هم قطاران تونستند از حجم این آلام ، خودشون را بیرون بکشند و خود واقعیشون را ابراز کنند و در حالت سکوت و پنهان نباشند اما شواهد نشون میده آمار بیشتری قربانی شدند

    حتی بخشی از عزیزان متوجه آسیب های خانواده هاشون شدند و سعی کردن زندگی درست و امن تری را برای فرزندانشون فراهم کنند ، اما برای اجرا این اطلاعات برای خودشون ناتوان موندن ، به علت حجم زیاد ترس و اضطراب های که در وجودشون نهادینه شده . حتی در فضای مجازی هم که شناخته نمیشن گاهی با اسم مستعار نمیتونند از دردهاشون بگند
    برای فرو خوردن و سرکوب احساسات و خشم هاشون انگار شرطی شدند و مدام در تلاش برای خودسانسوریشون هستند چون احساس ناامنی درونی عمیقی دارند

    خیلی از دهه شصتی ها وقتی متولد شدن در مهمترین بخش رشد کودکی و شخصیت خودشون علاوه بر تلاطم تغیبر جامعه قبلی با جامعه جدید و قوانین اجباری خوفناک ، شاهد سیاهپوش و عذادار بودن خانواده هاشون بودند چرا که اندی قبل یا کمی بعد تولد یک یا دو نفر از نزدیکان خانواده به علت عقاید و مسیری که انتخابی ، پر پر شون کرده بودند ...یعنی بخش زیادی از دوران کودکی در فضای تلخ سوگواری طولانی و اشک ریزان نزدیکانشون سپری شد
    تفریح گاه و گردش برای این کودکان پارک و شهربازی نبود بلکه بزرگترها هر پنج شنبه آنها را به مزار عزیز از دست رفتشون میبردن و در میان بدو بدو و شیطنت ها باید شاهد ضجه زدن مادر بزرگ ، عمه ها ، پدر و مادر خود و قبور همسایه میبودن ، و وقتی از مزار برمیگشتند در ماشین شاهد چهر های اندوه بار و ماتم زده بزرگترها که گریه اشون به زور بند آمده بود ، بودند

    و ما با در ک دنیای کودکیمون با دنیای از ابهام میان ماتم سرای ، غمبار بزرگترهامون زندگی و رشد کردیم ...

    و حتی تاوان عقاید افرادی متوفی ندیده خودمون را هم در امتیازات اجتماعی در مقابل تلاش های بی نهایتمون دادیم .

    بخشی دیگر از کودکیمون در هراس وحشتناک و صدای آژیر جنگ با عراق گذشت ... و من چون در خوزستان زندگی میکردم آن روزها را پررنگ‌ تر و پرخطر تر ، تجربه کردم که نوشتن از تجربه رنج آن دوران خودش کتابی طویل و مفصل میشه

    زمانی که وارد مدرسه شدیم ،شاهد تعداد زیادی از دوستانی بودند که پدران قهرمانشون در جنگ برای وطن شهید شده بودند اما رنج این فقدان و تاثیرات مخربش روی این کودکان بود و ما به عنوان همکلاسی و دوست از درک کردن احساس درد دوستانمون رنج میبردیم

    انگار دائم و بی وقفه و متوالی شاهد از دست دادن افراد آشنا ، دوست و همسایگان بودیم

    یادم میاد پسر جوان مهربان و زیباروی چشم عسلی روشن همسایه در مغازه پدرش نشسته بود بچه خرگوشی در دستش بود من و برادرم از دور به تماشای خرگوش ایستادیم ، متوجه ما شد با خوشرویی به سمتمون آمد و گفت اگر دوست دارید میتونید بهش دست بزنید ... حوصله کرد و ما با خرگوش بازی کردیم و لذت بردیم ... گفت هر وقت دوست داشتید میتونید بیان باهاش بازی کنید ، سه روز بعد که با پدرم به سمت مغازه رفتیم که هم خرید کنیم و هم با خرگوش بازی کنم اما با اعلامیه فوت و شهادت پسر همسایه روبه رو شدیم ... برام باور کردنی نبود هنوز تصویر لبخند و مهربونیش جلوی چشمام تازه و پررنگ بود.و نه خودش بود نه بچه خرگوش سفید زیبا .....

    و تکرار این فقدان ها و هضمشون بسیار سخت بود .

    از رنج دهه شصتی هر چقدر بگم تمامی نداره و هیچ سیاه نمایی در کار نیست و هنور میتونم موارد بی شماری را بنویسم


    به نظرم ادامه دادن زندگی دهه شصتی ایرانی میون این همه درد، یعنی معجزه و شهامت ، یعنی جرات داشتن

    ما چیزی به نام بچگی کردن نداشتیم از بچگی بزرگی کردیم
    و همیشه این بخش مهم و معصوم زندگیمون مهجور موند
    یا به عبارتی انگار، قسمت کودکی ما را آف ، کرده بودند

    یه خاطره تلخ یادم میاد کلاس سوم دبستان بودم یکی از عمه هام که تازه نامزد کرده بود من را با خودشون بیرون بردند بین راه نامزده عمه ام پیشنهاد داد برای اینکه فضای بیرون برای من هم جذاب باشه سر راهشون من را پارک ببرند یادمه وقتی روی تاب نشستم و شوهر عمه ام من را تاب میداد بسیار حس معذبی و شرمندگی داشتم احساس میکردم برای من این کار چقدر لوس و بچه گانه است .... الان که بهش فکر میکنم چقدر برای اون کودک نه ساله بغض میکنم که بازی های کودکانه مال اون و حق طبیعیش بوده اما چقدر زود بزرگ و معذب شده بوده .........

    از باب رنج های دهه شصت از یکی دیگه از دوستان موفق و پرتلاشم بگم که از در تمام مقاطع تحصیلیش جز دانشجویان ممتاز رشته مهندسی بوده چند روز پیش یه حرف تکان دهنده ای زد گفت دیروز بچه ها که داشتند اعتراض میکردند من هم کنارشون برای حقوق خودم معترض بودم یه لحظه به خودم آمدم میخواستم برای تمام تلاش هام و دردهای بسته ای که تو زندگی بهش خوردم زیر گریه بزنم به خودم گفتم اینها که دارند اعتراض میکنتد حداقل پانزده سال از من کوچترند و من هنوز برای اون حق های نرسیده کنار اینها دارم اعتراض میکنم ، من تا کی ؟؟؟؟؟ .... من اینهمه دویدم هنوز به حداقل ترین ها نرسیدم، ای کاش اینها به حق هاشون برسند و فریادم برای این بچه ها کارساز بشه از رویاهای من که گذشت .

    خلاصه دهه شصتی نه در وقت آسان آمده نه آسوده زندگی کرده ، ولی تمام تلاشش کرده که آسایش را به فرزندش بده ، براش رفاه آموزشی و تفریحی فراهم کنه در صورتی که برای خودش خیلی از این خبرها نبوده

    دهه شصتی ها کم توقع ، سازگار و نسبت به خانواده مسئولیت پذیرند
    اگر شهامت بچه های دهه هشتادی امروز شگفت زده تون کردند ‌‌فراموش نکنید اینها پرورش یافته پدر و مادرانی هستند که از جون و دل براشون مایه گذاشتند متعهدانه و آگاهانه در مورد فرزندانشون ترک مسئولیت نکردند تا انسانهایی باشند که قهرمان‌ زندگی خودشون بشند .

    امید است که همیشه نور بر تاریکی پیروز است .

    نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۴۰۱ ساعت 6:7 توسط : مریم | دسته : با من بیشتر آشنا شوید
  •    []